• اطلاعیه ها

    • Amir

      تبلیغات   ۱۷/۰۲/۱۵

      هرگونه تبلیغات در انجمن ممنوع بوده و در صورت مشاهده و گزارش کاربران - دسترسی کاربر اسپمر به صورت دائمی مسدود خواهد شد
    • DrAlireza

      اکانت پشتیبانی   ۱۷/۰۴/۱۴

      با عرض سلام خدمت تمام کاربران محترم سایت نودهشتیا به دلیل پاره ای از اتفاقات در اکانت پشتیبانی از این به بعد برای مدت محدود و نامعلومی  این اکانت به عنوان پشتیبانی سایت انتخاب شده است   میتوانید سوالات خود را از طریق ایدی تلگرامی زیر نیز به اشتراک بگذارید t.me/alireza_98ia   با تشکر علیرضا اشرفی
blackeyes

زندگی من

 

به نام خدا    1395/10/21   زندگی من                (لطفا من را به من بازگزدانید )

می گویند عشق چیز عجیبیست ، دل آدم را گرم میکند ، در درونت غوغایی بر پا می کند ؛ می گویند عجیب دلنشین است ...

ولی چیز عجیبی که درباره آن شنیده ام این است که اگر در دلت را بزند و صاحب آن شود ، یا بهتر می شوی یا بدتر ، ولی هرگز آدم سابق نخواهی شد. تعجب آور است مگر می شود خودت را فراموش کنی ،نمی دانم ولی شاید اکر فرد عاشقی بودم می گفتم انقدر در آن فرو می روی که زمین و زمان را فراموش میکنی چه برسد به اینکه یادت به خودت باشد . ولی صبر کن ، بگذار فکر کنم ؛شاید، شاید...

یکبار دلم گرم شده باشد ، آتشی در من غوغایی به پا کرده باشد. نمی دانم ، نمی دانم،ولی این را می دانم که وقتی رفت در من سکوتی به پاشد که مگو ومپرس که انگار سالها عابری از کوچه های دلم عبور نکرده باشد و جای جای آن لانه عنکبوت ها شده باشد . 

فکر کنم به آن گرما عادت کرده بودم که وقتی رفت همه جا سرد شد ، آخر تا انجا که یادم است هوای قبل از آمدنش هم همین بود ، انگار آنقدر به گرمایش وابسته شده بود این دل ، که با نبودش همه جا سرد شود .آن آتش در عمق دلم کورسوی نوری روشن کرده بود ، که زیر نور آن شب وروز را سپری می کردم و حال با رفتنش همه جا تاریک شده است . کاش آن آتش در من خاموش شده بود ، کاش با دستان خودم خاموشش کده بودم که حال اینگونه تلخ روز هایم را به شب نفرجامم.ولی اورفت ، خودش گرمایش را ، روشنایی اش را ازمن گرفت وشاید حسرت وتلخی این روزا ی من بیشتر از همین است چه می دانستم قرار است این آشیانه دل را ترک کند وگرنه خودم با دستان خودم خاموشش کرده بودم . ولی پیش خودمان بماند دلم برای آن گرما و فروغش تنگ شده است ولی بی شک نمی ارزید به این تلخی به این پوچی نمی ارزید ...

من خودم را می خواهم ، من قبلی ام را به من باز گردانید .من این سرما را ، این تاریکی را و این در ماندگی را نمی خواهم . من از این آدم ها میترسم ، به انها اعتباری نیست .لطفا من را به من پس دهید . من این زمانه را نمی شناسم ،من نمی توانم با این دورویی ها کنار بیایم . من خودم را می خواهم ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی