رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

بیهوده نیست،که "گرگ گرسنه"اش می خوانند.در آغاز،چون یک دیوانه یا سرمست به نظر می آمد؛ولی هنگامی که مار را مجذوب خود کرد،دیدگان حاضر،در خِرد خود به تردید افتادند.اگر او مار را روانه ی آتش نمی کرد،شاید تا پایان شب،درباریان نابود می شدند.
چشم هایش را می گشاید و آبتین ناآرام را،روی پله ای می نشاند؛خود نیز....آبتین سرش را روی شانه ی او می گذارد؛در پاسخ،تبسمی می کند و در آغوشش می گیرد.
"بگذار اندوه درونت،با شبنم برگ چشمانت،رخت بر بندد؛بگذار این شبنم ها،از گوشه ی سرخ دیده ات،روان شود؛بگذار دلت،سوگ نبود مهربان را فریاد کند."
زلف کوتاه و سیاه رنگش را نوازش می کند؛از هنگامی که گام بر این کلاس سیاسی گذاشت،دانست این نوجوان،سنگ نیاکانش را به سینه می زند.دانست نام مشرق زمینی اش،در شتابش آشکار می شود.
دانش آموزان بزرگ زاده،با دیدنشان تیر و کمان و شمشیر هایشان را زمین می گذارند و به سویشان می آیند.
با احتیاط تیر را در کمان می گذارد و دارت را نشانه می گیرد.
"پدربزرگ الن زاده،با این سرزمین،چون پدربزرگم خواهی کرد؟یعنی باز نیز،پای پیوت های مدیایی،به میان خواهد آمد؟"
زه را بیشتر می کشد و تیر را رها می کند.سوگند به آفریننده ی آذر،که این پدربزرگ را،با همه ی آنچه بود؛دوست می داشت و خواهد داشت.می داند،این موبد بزرگ،چهره ی خسروان الن را دارد.
به تیری که به نقطه ی سرخ رنگ برخورد کرده است؛می نگرد.
او در تاریکی عمارت هاچینسون های الن زاده رشد کرد؛هیچگاه،آهنگ پدر خود را نشنید؛همواره مادرش بود،که نوای دلنشینش را به او پیش کش می کرد؛سرانجام نیز،در شب سده ی مشرق زمینی ها،در عمارت خاندان کریست،چشم های سرمه ای اش را گشود و گام  بر این سرزمین گذاشت.
در نوجوانی،کتابی را خواند؛که در آن نوشته بود "آبان روز(روز دهم)از بهمن ماه سال ....سال نابودی گردنبند شاهنشاهیِ سیصد ساله ی روژمان،شبی شوم را در پی داشت؛زیرا عمارتی آتش گرفت و باران،بر سر این مردم فرو فرستاده شد...."
کمان را در دستش می فشارد و بخار سرد را از دهان خشکش بیرون می دهد؛شب گذشته آن مار،مجذوب چه بود؛که نیشش را از یاد برد.مجذوب چه بود،که موجب شد؛هنگام بیرون رفتن از کاخ،بانوی جوان رایزن،بازویش را بگیرد و سر به زیر بگوید:
-کیستی،ای جوان ویانا؟
او نیز،تنها پاسخ داد:
-زاده ی سده ی آریایی ام؛نه از تبار پرچمداران....
تیر دیگری را در کمان می گذارد و چشم فرو می بندد؛فرمانروایی که از مایر های غربی است؛نباید درایت آلن مایر را داشته باشد؛چون او ترسان و لرزان،گام بر سرای شاهنشاهی روژمان نهاد.او باید،سفارش نامه(وصیت نامه)پدرش را بخواند؛تا نادانی مردم،ریشه کن شود.
-جناب فرمانده!

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با شنیدن آوای دختی بزرگ زاده،به سوی آن باز گردد و زه را رها کند؛در این هنگام،آهی شنیده می شود؛که موجب گشودن چشم های خاکستری رنگش،به روی آریانا می شود.کمان را زمین می گذارد و می گوید:
-حالتان خوب است؟
آریانا نفسی تازه می کند و با خنده می گوید:
-آری؛درود،فرمانده بزرگ!
موذیانه پاسخ می دهد:
-درود بر شما!اینجا چه می کنید؟
کاغذ تا شده ای که در دست دارد را با احترام به سویش می گیرد و می گوید:
-نیازی به بخشش نیست؛سپاسگذارم.
همانگونه که با سرعتی معمولی همراه سربازان،همچون روز های دیگر،به سوی دریای دور درست ویانا می دود؛کاغذ را از زیر پیراهنش بیرون می آورد.
اگر از خرافه گویان بود،اکنون می گفت؛"این الن زاده،(پدربزرگش)خوش یُمن نیست."ولی حمله ی آن مار به مردم،باید  انگیزه ای پنهان داشته باشد؛که صاحبش نیز،از آن ناآگاه است.
اکنون،کمی به شتابش می افزاید و به کاغذ چشم می دوزد:(به نام اهورا مزدا گزارش دوم از پرونده ی میانی گردآورندگان:الکس کلاری از بازرسان کارآزموده-آیلار پایر از بازرسان نوجوان-ماری پایر از بازرسان ویژه
شب گذشته،آن هنگام که برف سنگین سپیده دم آغاز نشده بود؛بازرسان،سربازان،رایزنان و پزشکان برای بررسی گام بر این جای هولناک گذاردند.آتشدان ها روی قامت قربانیان فرو ریخته بود و از شاه رگ های دست ها و پاهایشان خون سرازیر بود.ترجیح دادیم گزارشی کوتاه در این باره بنویسیم و تنها آمار کلی را دهیم؛"بدرود"
چهل و پنج تن زخمی از بزرگان شاهنشاهی؛ده تن زخمی از بانوان کاخ؛پانزده تن ناپدید شده اند؛که گویا چهار تن از کودکانِ پنج تا ده ساله و دیگران از مردان بازرگانی و رایزنی بوده اند.
ولی کشته شدگان......
ده تن از درباریان سرد و گرم چشیده(هیربد-نگاه بان آتشکده-الهه ها،که شامل خاندان شاهنشاهی نمی شود.نویسندگان سیاسی و نقاش ها )
بازرسی در این باره،به گونه ای آشکار انجام خواهد شد.)
کاغذ را تا می زند و زیر لب می گوید:
-الکس....
و باید ادامه می داد،ای دوست شادمان من،که اکنون بی تردید،رنگ بر رخساره نداری؛با تو چه کنم؟
در اندیشه ی تو باشم؛که نابود نشوی.یا در اندیشه ی پدربزرگم....از این رو،خود را به دنیل می رساند و می گوید:
-دنیل،این کاغذ را بخوان!
دنیل که از شدت شتابش و رطوبت هوایی،که نزدیک دریا بودن را بیداد می کند؛سرخ شده و به سرفه افتاده است؛کاغذ را می گیرد و مشغول می شود.
"دنیل هاچینسون"؛نمی توان او را در یک واژه توصیف کرد؛هر چه باشد،دردانه ی خاندان هاچینسون است؛دیگر!آن هنگام که به مقام فرمانده ی بزرگ گارد رسید،اگر او دستیارش نبود؛موبد بزرگ و مهربانوی(خاله ی)شهبانویش،گارد را با خاک همسان می کردند.پس می توان گفت،که چرا آنان را "هاچینسون های الن زاده"می نامند.مانده های دودمان الن هستند؛او نیز.....خون آنها را در رگ خود دارد.
با این اندیشه،مچ دست راستش را می گیرد و انگشت روی رگ خود می گذارد."مهربانو(مادر)!من با این خاندان چه کنم؟"
کنار دریا از حرکت می ایستد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


خدا می داند برای بودن او،مهربانش(پدرش)را تا چه اندازه رنج دادند.اوه خدای من....
دنیل کنارش می ایستد و کاغذ را به او باز می گرداند.سپس خود را روی شن ها می اندازد و نفس نفس زنان می گوید:
-در این درباره.....چه کاری از....ما ساخته است؟
کاغذ را به زیر پیراهنش باز می گرداند و می گوید:
-این ماجرا،با همه ی سادگی اش،شاخه های فراوان دارد.گارد شاهنشاهی،باید تدابیر امنیتی بیشتری داشته باشد.
-پس چرا ما اکنون این جا هستیم؛(به دریا می نگرد)کنار دریای خروشان ویانا!
کنارش روی زانویش می نشیند و موذیانه می گوید:
-بردبار باش،دنیل!جوانان ویانا در راهند.
با این سخن، ابروان کشیده و سیاه رنگ دنیل در هم رفته و بر می خیزد.باز نیز،جوانان ویانا....جوانانِ خون....
با خشم می گوید:
-ریون تا کی؟چگونه می گذاری آن اهریمنان،گام بر این میدان گذارند؟پدربزرگ....
پوزخندی می زند و بر سخنش چیره می شود:
-خشمگین می شوند؛می دانم.
-ریون!!!!!تو با ایشان چه کردی؟؟؟؟!!!!شب گذشته چه شد؟؟؟
چشم روی هم می گذارد؛می دانست چیزی که می تواند آتش درون این دردانه را روشن کند،پدربزرگی است؛که دست نوازش بر سرش می کشد.ولی مهربان(پدر)دنیل-آراد-چه خواهد شد؟
همان گونه لبخند موذیانه ای می زند و آهسته لب های سرخش را از هم می گشاید:
-تا شب گذشته،ایشان را ندیده بودم.
بی درنگ می گوید:
-می دانم.نقشه ات چیست؟ می خواهی چه کنی؟
چشم های سرمه ای اش را می گشاید و خیره به او می گوید:
-پس همان بهتر،که جوانان ویانا میدان را بدست بگیرند؛نگران نباش،روزگار به کام الن زادگان است.(پیراهنش را مرتب می کند.)به گارد باز خواهیم گشت.
دنیل ناکام به او می نگرد و به دنبالش می دود؛پای این جوانان ناشناخته که به میان آید،نمی شود پیش بینی کرد،چه خواهد شد.
-ریون،نه!این کار را نکن....
با احتیاط پارچه ی سپید را روی پیکر این مرد می کشند.کارشان با پیکر زهر آلودش به پایان رسید؛پارچه ی سیاه رنگ را پایین می کشد و نفس نفس می زند؛از کودکی به بوی زهر،حساس بود؛تردید ندارد اینک،گونه هایش سرخ شده و زیر چشمان پر فروغ تارش،کبود شده است.آیدین دست روی شانه اش می گذارد و می گوید:
-الکس....با خود چه می کنی؟
روی زمین زانو می زند و دستش را پس می زند.وای بر او،که با همه ی حریص بودن و شوق و اشتیاقش به بازرسی،بوی مردگان را حس کرد و خود را،به این روز انداخت.
آیدین به سویش خم می شود؛زیر بغلش را می گیرد و می گوید:
-برخیز....برخیز....باید از این اتاق بیرون رویم.
-رهایم کنید؛ای بزرگان احمق،رهایم کنید.
آهنگ آن مرد فاخر،آنان را به خاموشی فرا می خواند.
ماری درب را می گشاید و می گوید:
-بازرس کلاری(الکس)،بازرس آرنولد(آیدین)!
آن مرد فاخر اینجاست.
الکس بی درنگ بر می خیزد و با آوای آهسته ای میگوید:
--بیاوریدش.
ماری درب را کامل می گشاید و آن مرد را، با ضرب درون اتاق کالبد شکافی می کند.
الکس رو به سربازان می گوید:
-نگذارید کسی گام بر این اتاق گذارد.
سربازان نیز،مرد را رها می کنند و بیرون می روند.
-ریون.با تو هستم؛این کار را....نکن.
خم کوچکی به ابروانش می آورد و رو به او می گوید:
-گمان می کنی این جوانان،یک لانه ی بی رحم و فرمانده ای مرموز و ناشناخته دارند؟تو خود نیز،از آنان هستی.
دنیل کلاه شنلش را روی زلف حالت دار و فرّش می کشد و می گوید:
-اینگونه نیست؛من چون آنان،اندیشه های پلید در سر نمی پرورانم.
دستی به شانه اش می زند و می گوید:
-اندیشه ی پلید،بانگ سر نمی دهد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


سپس خم ابروانش را پنهان می سازد و از پلکان گارد شاهنشاهی بالا می رود.
دنیل راست می گوید؛نمی تواند از جوانان ویانا باشد؛زیرا توانایی ذهن را ،به اندازه ی توانایی جسمانی باور ندارد.
بی درنگ درب کتابخانه را می گشاید؛که با دیدن قامت سیاه پوش یک بانوی رایزن،در کنار کتابخانه،با احتیاط درب را می بندد و به سویش می رود.ِ
هم اکنون به دنیل گفت،"اندیشه ی پلید،بانگ سر نمی دهد."این پیوت های مدیایی،از تبار کریست ها نیز هستند؛همانگونه که اینک،چشمان سبز آبی این بانوی مدیایی،نماد آن است و بس.
رو به رویش می ایستد و سر تعظیم فرود می آورد:
-درود،بانوی رایزن!
الکسا با شنیدن آوای آرام و بی تفاوتش،دست از خواندن کتاب پیش رویش می کشد و رو به این فرمانده می گوید :
-درود بر شما!
-چه رویداده که رایزنان،گارد را هدف گذاردند؟
نگاهی به پیراهنش می اندازد؛کتاب را سر جایش می گذارد و می گوید:
-خودتان که می دانید،از بیان معماهای پیچیده و مرموز بیزارم؛ولی سیاست است،دیگر!برای من بگو،دیدگاهت،درباره ی آن میدان مسخره چیست؟
سخنش،تبسم بی آلایشی را مهمان چهره اش می کند؛او از معماهای پیچیده و مرموز بیزار است،می داند.ولی کنجکاوی هایش،این را درک نخواهند کرد.
دست به زیر پیراهنش می برد و پارچه ی خونینِ این دریاسالار را،از زیر آن بیرون می کشد.الکسا با تردید،گامی بر پیش می گذارد.موذیانه لب می زند:
-بانوی رایزن!گویا گوشواره هایتان،گوش هایتان را خراشیده اند.
با این سخن،خمی به ابروان کم پشت و قهوه ای رنگش می آورد و با تردید،دست به گوشش؛آری خراشیده،آن هم از برای....از برای آن صلیب زنگوله مانند....همان گونه ادامه می دهد:
-بازویتان نیز،پاره پاره است؛از این میدان بیم ندارید؟
بی درنگ می گوید:
-نه،ندارم؛پاسخم را بده.
پارچه را رو به چهره اش می گیرد و می گوید:
-پاسخ من،در این پارچه است؛خون یک رایزن،وزارت است؛نه سیاست!یادتان هست،هنگامی که این نشان(اشاره به شانه ی چپ خود)را نهادید؛گفتید "بی تردید،صاحب شیر و خورشید شاهنشاهی خواهی بود."؟!
چشمان بهاری اش را فرو می بندد و می گوید:
-اشتباه کردم.
همین سخن،برای افتادن آن پارچه از دست او،بر فاصله ی کوتاه میان چکمه هایشان بس است.سخنش را پس گرفت؛چه شده است؟
چشم می گشاید و می گوید:
-صاحب شیر و خورشید شاهنشاهی،باید آشکار باشد؛باید...پاسخم دادی،که از "تبار سده ی آریایی ام،نه از تبار پرچمداران..."آریایی ها،برای آنچه که نداشتند،می جنگیدند؛پرچمداران ولی،برای آرمان های مرموز؛من نه چشمانت را می شناسم،نه آرمان های دلاوری هایت را؛آن هنگام که نزدیک دریای ویانا می بینمت،فروتنی؛چون با سربازانت این راه نفس گیر را،هر چند فرمانده ای؛می پیمایی.ولی،پای کوبی(رقص)شمشیرت در آن میدان چه می گوید؟دلاوری های یک جنایت کار،فروتنی اش را به تاراج می بَرَد.
گامی به پیش می گذارد و می گوید:
-تا پایان ماجرای وزیر سابق،سردرگمی تان بیهوده خواهد بود؛فردا،به مهمان سرای بزرگان بیایید."بدرود"
سپس بی آنکه منتظر سخنی از سوی او باشد،پارچه ی زیر چکمه اش را بر می دارد و از کتابخانه بیرون می رود.
خداوندا!چه ساده سخنش را،باز پس فرستادی....
دست های زر و نقره پوششان را، روی نرده ی ایوان کاخشان می گذارند و همان گونه که از ایوان،تماشاگر تکاپو و هیاهوی کاخ هستند؛به آنچه دیده،شنیده و آنچه از پیش می دانستند،می اندیشند.
از چه هنگام،فرزند خواهرشان،شوم و پلید خوانده شد؟اگر شوم و پلید خوانده شد،چرا شب گذشته،مانع خون ریزی کم تر شد؟چرا از هنگامی که الکسا رایزن دربار،وجود ریون را حس کرد؛حریص تر و خم،مهمان ابروان روشنش شد؟
پاسخی برای این پرسش ها نمیابند؛از این رو چشم های آبی رنگشان را فرو می بندند.

  • تشکر 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به یاد دارند،ریون از کودکی،آرام نبود؛محتاط و بی هیاهو بود؛ولی وای بر آن هنگام،که مهربانشان (پدرشان)موبد بزرگ،چشم های زیبایش را نشانه گرفتند.همین شهیانوی در ایوان،بی آنکه ریون سخنی بر زبان آورد؛سپرش شد و در آغوشش کشید.او نیز،سر بر شانه ی مهربانویش نهاد و تبسم کرد.پس،چه بر سر ارتباط زیبای این دو آمده است؟ مگر او چه کرده،که اینگونه ناسزایش می گویند؟
ناگاه،متوجه ی سنگینی شانه هایشان می شوند؛چشم می گشایند؛دلارام در حال مرتب کردن شنلی است، که بر شانه هایشان انداخته است.به چشمان طوسی رنگ و کوچک او چشم می دوزد،که با تبسمی کارش را به پایان می رساند و نگران می گوید:
-علیاحضرت!شما چرا خودتان را نمی بینید؟برای چه اشک می ریزید؟
با این سخن،بی درنگ دست به سوی چهره ی مهتابی و سرخ شان می برند؛کی اشک از چشمانشان ریخته است،که متوجه نشده اند؟
بی هیچ هراسانی،تبسمی می کنند و می گویند:
-من خوبم؛می توانی بروی.
دلارام سر تعظیمی فرود می آورد و می رود.با رفتن او،شانه شان تیر می کشد؛سپر آن کودک کریست زاده شد و شانه اش آسیب دید؛با آنکه پا روی پیمان پرچمداران گذاشت؛ولی شگفتا که مهربانش(پدرش)،او را سرزنش نکرد و بیش از پیش،گرامی اش داشت.
دستشان را از روی شانه شان بر می دارند و گردنبند شیر و خورشید آویخته از گردنشان را،در دست ظریف و مهتابی شان می گیرند؛اگر اینک،صاحبی برای این گردنبند بود؛خاندان شاهنشاهی و خاندان های میانه*،به آرامش می رسیدند؛ولی افسوس،که تنش ها هولناک تر از پیش است و این گردنبند شاهنشاهی،صاحبی ندارد.این گردنبند،باید صاحبی ماندگار پیدا کند.
(به نام ایزد دانا از ایزابلا هاچینسون،شهبانو و الهه ی روژمان،به رایزن شاهنشاهی،الکساندرا پیوت 
"درود بر شما"
با آنکه من مهربانو(مادر)این سرزمین هستم؛ولی باید بگویم،که در این شرایط،از دگرگونی حال و کارهایتان ناآگاهم؛نمی توانم بگویم،که چون یک مهربانو،دست نوازش بر سر فرزندان روژمانی می کشم.
در این هنگام نیز،از کسی بیزار نیستم؛همواره از برای فداکاری احمقانه ی خود،خود را سرزنش می کنم؛بویژه در این چند روز،که پی به میدان جنایت ویانا برده ام....
من به همراه این نامه،گردنبند شیر و خورشید را برایتان می فرستم؛زیرا زمینه ی همه ی  تنش های این چند ماه را،نبودن صاحبی برای این گردنبند،فراهم کرده است.
نمی خواهم باور خاندان شاهنشاهی را مد نظر خود قرار دهی؛صاحب این گردنبند،باید شایسته و دانا باشد؛او،هر کسی می تواند باشد. "بدرود")
با تردید،کاغذ را روی میز می گذارد و به شیر و خورشیدی چشم می دوزد؛که بی هیچ صاحبی رها گشته و از سویی،یکی از انگیزه های تباهی روژمان شده است.
دستی به چهره ی زرنینش می کشد و آن را نیز،روی میز می گذارد؛سپس سرش را بالا می آورد؛دانش آموزان بزرگ زاده،خسته پشت میز های خود نشسته اند؛نخست وزیر-مهربانش(پدرش)-نیز؛با جامه ی پر رزق و برق خود،روی صندلی نشسته اند و منتظر ،به او می نگرد.
از این رو بر می خیزد و می گوید:
-بسیار خوب!
گویا خواب آلودگی،از چهره شان رخت بر می بندد.
به دنبالش می گوید:
-پیش از آنکه سخن اصلی را دنبال کنیم؛می خواهیم امروز،درباره ی دانش پیشگویی سخن بگوییم.(تبسمی می کند)البته نیاز است بدانید؛امروز چون عامه خواهیم آموخت.
دانش آموزان،هم آوا می گویند:
-عامه؟؟؟!!!
تبسمی بر پهنای چهره اش می نشیند؛باید هم اینگونه باشد؛دربار،عامه نمی داند.
-آری؛عامه یعنی دیگر مردم،که بزرگان و درباریان از آنان نیستند؛دانش عامه نیز،یعنی آنچه آنچه دیگر مردم می آموزند.همان گونه همه ی ما می دانیم،دانش پیشگویی آینده،از دیرباز مورد توجه مردم بوده؛حال،تفاوتی ندارد این مردم،عامه باشند؛یا بزرگ زاده....این دانش،در روژمان،بویژه میان مردم ویانا و ایالت های مدیا و الن؛به زبان ساده و شاخه های کمتری تقسیم شده.(آهی می کشد)با این حال،استفاده ی نادرست از آن،همچنان گسترش میابد.

*به خاندان های پیوت،کریست و آرنولد گفته می شود؛که شاهان روژمان،پس از مایر های غربی،از آنان روی کار آمدند.

 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آریانا دستش را بلند می کند و می گوید:
-بانو!من شنیده ام که می گویند؛برخی پیشگویی در سرشتشان نهفته؛این راست است؟
منظور او،کسی بود؛که پیشگو پا به جهان گذاشته است.
از پشت میز کنار می آید و پاسخ می دهد:
-مایلم بدانم،در اندیشه ی شما چه می گذرد.
آبان دخت،که پشت سر آریانا نشسته است؛بی درنگ دست بلند می کند و می گوید:
-از دید من،کسی که پیشگو پا به جهان می گذارد؛چون دیگر آدمیان است؛(تک خنده ای می کند.)این کمی مسخره است؛که کودکی که توان راه رفتن ندارد،آینده کشوری را بازگو کند.
به چشم های بادامی و سیاه رنگش چشم می دوزد و می گوید:
-ولی پیامبران خدا،چون عیسای ناصری؛هنگامی که پا به جهان گذاشتند،سخن می گفتند؟!....(دست به سینه،میان میز هایشان گام بر می دارد.)می بینید!دانش پیشگویی،به آن اندازه هم ساده نیست؛که در گمان ما بگنجد.(بند گردنبند شیر و خورشید را از دست خود أویزان می کند.)اکنون برایم بگویید،سرگذشت این شیر و خورشید شاهنشاهی چه خواهد شد؟(آوایش اوج می گیرد.)آیا او نیز،به سرنوشت مادر خود دچار خواهد شد؟
چون روشنی روز،شگفتی در چشمان حاضران،از جمله مهربانش موج می زند.
همان گونه که به میز رو به روی کتابخانه،تکیه زده است؛جرعه ای از چای خوش عطر در فنجان می نوشد و چشم های خاکستری اش را فرو می بندد.
          "وای بر تو،ای رایزن مدیایی"
آهنگ آذرخش،بر اندیشه هایش چیره می شود؛خوب به یاد دارد که چگونه،شبی در آذر ماه را،برایش ویران ساخت.
قطره های بازیگوش باران پاییزی،روی شنلش می غلتیدند و بر زمین بی آلایش جنگل،فرو می ریختند.
دم عمیقی گرفت و کلاهش را،تا روی بینی اش کشید.
خونی که از دهانش سرازیر شده بود،موجب شد،کنار رودخانه ای بنشیند و خون ها را،روانه ی آب پاکش کند.
چشم های تارش را فرو بست؛که ناگاه،شمشیری زیر گلویش خانه کرد.همین را کم داشت؛این مردم...چه هنگام می خواهند بدانند،که خلوت او را بر هم زدن،بلا ی جانشان است و بس.
جرعه ای دیگر از چای می نوشد و چشم می گشاید.
با آن حال،از جای بر خاست و به سویش....نه به سوی شان بازگشت؛زیرا چند تن سیاه پوش ترسو و بز دل بودند؛این را از اشکی که گوشه ی چشمانشان پنهان شده بود،فهمید.
بی درنگ،کلاهش را کنار زد؛که مبارزان کمی به پس خود گام برداشتند.
باران سهمگین پاییزی،زلف کوتاهش را،با شبنمش می شست و مژگان شب رنگش را به رخ می کشید.
بی آنکه دگرگونی در چهره اش ایجاد کند،دست خونینش را به سوی شمشیر بی باک زیر گلویش برد؛انگشت سبابه اش را،روی تیغه ی آن کشید و بی آنکه قطره ی خونی از انگشتش بچکد،مشتی بر شکم مبارز زد و شمشیر را از آن خود کرد؛سپس رگ گردنش را زد و با گرفتن یقه ی جامه اش،او را روانه ی رودخانه ی بی گناه کرد.
تکیه اش را از میز می گیرد و فنجان را روی آن می گذارد.
با این کار،مبارزان تحریک شدند و برایش،شمشیر کشیدند.مبارزه با آنان بماند؛زیرا آشکار بود،از سربازان بزرگان و درباریان نبودند.
ولی در آن شب،چیز هایی گیرش آمد؛که شمشیر زدن ها و شمشیر خوردن ها،در آن هیچ بود.
انگشتر گران بهایی،راکه از جنس الماس است ،از میان کتابی در کتابخانه بیرون می آورد.
شمشیر به سوی مبارزی برد،که پارچه ی سیاه نقابش پاره شده بود و از ترس کشته شدن،روی برگ های پاییزی افتاده بود.
شمشیر به زیر گلویش برد،که با لکنت،به سخن آمد:
-م...م...م....ن...ن...ن...من را....
دست به انگشتری که به گردنبندش آویخته شده بود،برد و لرزان لرزان،به سویش گرفت.
با احتیاط انگشتر را گرفت؛شمشیر خونین را به سویی پرتاب کرد و گفت:
-چه ساده خیانت می کنی.
و شگفت آورتر از آن،آهنگ فریاد بانویی بود،که بر آوای باران و آذرخش،چیره بود.
انگشتر را درون پارچه ی خونین می گذارد و از کتابخانه ی گارد،بیرون می رود.
او خیانت کار نبود؛وای بر آن که این انگشتر،از آنش است.
میان سربازان گارد شاهنشاهی بود؛که رایزن هجده ساله ی شهبانو،نشان اژدهای سرخ دلاور را،روی شانه اش زد و گفت:
-بی تردید،صاحب شیر و خورشید شاهنشاهی خواهی بود.
سپس لبخندی بر پهنای چهره ی مهتابی اش زد و مُهر گارد را بدستش داد.
او نیز،سر تعظیم فرود آورد و مهر را با احتیاط از او گرفت؛آن هنگام،نخستین باری بود،که این انگشتر را

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 24

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون
آهسته آهسته، از پله های گارد، پایین میام؛اعضای جوان گارد، همچنان در حال تمرین، هستن.چون امسال، نمایش های رزمی و مخصوص جشن سده(پیدایش آتش) به عهده ی اعضای جوان گارده.با احساس سرما و باد شدید، کلاه شنلم رو روی سرم میکشم و به راهم ادامه میدم.
سباستین_فرمانده
با صدای سباستین، از حرکت می ایستم. سباستین، به سمتم میاد و تعظیم میکنه.
_چیزی شده، سباستین؟
سرش رو، بالا میاره و میگه_وزیر سابق،‌ جناب شیلت اینجا هستن.
کلاه شنلم رو از سرم برمیدارم، برمیگردم و میگم_راهنماییشون کنید.
سباستین میره؛ به سمت تالار گارد میرم و با یکی دو تا کردن پله ها، خودم رو به اونجا میرسونم.تالار چندان بزرگی نیست؛ اما، برای دیدار های رسمی مکان مناسبیه.میز بزرگی، به همراه صندلی ها در وسط تالار چیده شده.چند گام، به سمت میز و صندلی ها برمیدارم و روی میز رو نگاه میکنم.جام هایی از جنس نقره، روی سینی از همین جنس در قسمت بالایی میز چیده شده.صدای خنده های بلند فرمانده ولادیمر، در سرم میپیچه(_شما دوتا خیلی شگفت انگیز هستین!!!!!)زیر لب، زمزمه وار میگم_جاتون خیلی خالیه فرمانده ، چرا به پایتخت برنمیگردین؟
با صدای درب، از میز و صندلی ها فاصله میگیرم.جناب شیلت، با چهره ای اشرافی و گام های کوتاه و متعدد، وارد تالار میشه.تعظیم میکنم و میگم_شب خوش، عالیجناب
در حالیکه ، صندلی رو به روم رو عقب میکشه تا بشینه، میگه_شب شما هم، خوش
صندلی رو عقب میکشم و رو به روی وزیر سابق، میشینم.در پاسخ، لبخند موزیانه ای میزنم و میگم_سپاسگذارم ، خب عالیجناب چه چیزی، شما رو به اینجا کشونده؟
همون طور که، با حالتی اشرافی به صندلی تکیه زده میگه_فرزند وزیر پیوت.....
در همین حال، شخصی به درب میکوبه.برای همین، وزیر سابق حرفش رو ادامه نمیده و منتظر، من رو نگاه میکنه.
_بفرمایید
درب، باز میشه و خدمتکاری که سینی چای در دست داره ، پس از تعظیم وارد میشه.
سینی چای رو، روی میز میذاره و سپس‌، فنجان های چای رو پیش رومون میذاره.
_ممنون، حالا دیگه میتونی بری.
سینی رو، برمیداره و با صدای خیلی آرومی میگه_اطاعت
و خیلی زود ، تالار رو ترک میکنه.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو به جناب شیلت میگویم_ادامه بدهید  ، عالیجناب
فنجان چای را، لمس میکندو میگوید_فرزند وزیر پیوت و خواهر زاده ی شاه بانو
موذیانه پاسخ میدهم_نگران نباشید؛ فرزند وزیر پیوت، کاری از پیش نخواهد برد.
جرعه ای از چای مینوشد و میگوید_نمیخواهم، زمانمان از برای یک مشاور بی تجربه باشد.
سری، به نشانه ی تایید تکان میدهم و میگویم_مشکلی نیست
_امروز در مهمان سرا، چه اتفاقی افتاد؟
_درخواست آزادی اپریل را داشت.
با ابرو های درهم رفته میگوید_و تو ،چه چیز گفتی؟
دست به سینه، به صندلی تکیه میدهم و میگویم_بازگشت شما، به دربار را خواستم؛ گفت "ممکن نیست و شاه بانو نمیپذیرند." اما، زمانیکه برایش روشن شد اپریل ، در خطر است؛ گفت "با ایشان در میان میگذارم."
راوی
جنی، روی پله ای نشسته و نمایش های رزمی اعضای گارد را نگاه میکند.به یاد دارد، چند سال پیش که فرمانده ولادیمر ، گارد را رها کرد؛ قصر آشوب شد، پایتخت آشفته شد، کشور هم آشوب شد.همین ها، باعث اندیشه های پلید پدرش شد و مادرش هم، خانه را ترک کرد.اما پس از آن، ریون روی کار آمد.....
_بانو
صدای سباستین، او را از این اندیشه ها دور و به خود می آورد.آهسته پاسخ میدهد_بفرمایید
_شما....شما چرا اینجا نشسته اید؟
برمیخیزد و میگوید_پدرم، با فرمانده ارشد گارد ملاقات دارند.
_بسیار خب .......
_سباستین
با صدای دنیل، آب دهانش را قورت میدهد و برمیگردد.سپس، تعظیم میکند و میگوید_بله قربان
_با من بیا(رو به جنی)عذر ما را بپذیرید.
جنی لبخندی میزند و میگوید_میتاونید بروید، مشکلی نیست.
دنیل، همان طور که با چشمانش برای سباستین خط و نشان میکشد، میگوید_راستی!بانوی بازرسی، دم در ایستاده اند؛ شما، ایشان را  می شناسید؟
با تردید میگوید_بانوی بازرس؟ هنوز هم، آنجا هستند؟
_گمان می کنم باشند.
پس از رفتن دنیل و سباستین، لباس های خود را مرتب میکند و به سوی درب ورودی گارد میرود.دور و برش را، نگاه میکند؛ اما، کسی را نمیبیند.ناگاه، دستی روی دهانش قرار میگیرد و او، به دست و پا زدن می افتد.در همین حال، صدایی کنار گوشش میگوید_دست بردار، تو که نمیتوانی خودت رانجات دهی.
گارد سلطنتی
صحبت های ریون و وزیر سابق، به پایان میرسد و آن دو، از پله ها پایین می آیند.
وزیر سابق_امیدوارم، هرچه زودتر به دربار بازگردم.
ریون، همان طور که دستانش را پشت کمرش به یکدیگر قفل کرده، میگوید_نگران نباشید
_پدر.....پدر......پد.....
صدای جنی، مو به تن وزیر سابق راست میکند؛ سراسیمه، به سوی صدا میرود.ریون اما، عقب می ایستد.جنی، روی زمین افتاده و زخمی شده.

  • تشکر 24

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جنی_پدر!!
وزیر سابق، نزدیکش مینشیند و میگوید_دخترم....حالت خوب است؟ چه بلایی سرت آمده؟
آهسته، برمیخیزد و جامه اش  را میتکاند.چیزی که نظر ریون را جلب میکند، زخم های او است.آن شخص، که بوده؟ چرا این زخم ها، اینگونه هستند؟ گویا، ببر درنده ای به او ، حمله کرده!!!!
چند گام، به سویشان برمیدارد و پس از، درنگی کوتاه میگوید_عالیجناب!
_چه شده؟
_به سرباز نیاز دارید؟
جنی، بی درنگ پاسخ میدهد_نه، اما خواهش میکنم تمامش کنید؛ پیش از......پیش از آنکه به دار آویخته شوید.
با این سخن، پوزخندی بر صورت ریون نقش میبندد؛ باز هم، سخن از طناب دار به میان آمد.(_باشد، پس منتظر طناب دار باش.......)و اکنون نیز.....
در پاسخ، آهسته و موذیانه میگوید_من، تنها یکبار طناب دار را دیدم بانو؛ تنها.....یکبار
سپس، تعظیمی میکند و به گارد باز میگردد؛ جنی، با شگفتی ، جهانی پرسش و نگاهی ناباورانه این فرمانده جوان را بدرقه میکند.هنوز هم، پس از ماه ها او را نشناخته.ناگاه، میگوید_پدر!
_بگو جنی
شنلش را، میپوشد و میگوید_اگه فرمانده کریست برکنار شود، چه خواهد شد؟
_چرا باید برکنار شود؟
سر به زیر می اندازد و میگوید_عذر میخواهم، نباید این را می پرسیدم.
دیده فرو میبندد؛ آه ،خدای من! چه روزگار تلخی بود! او تنها، چهار ساله بود که اعدام افسونگر پیر را دید؛البته ندید، شنید!زیرا پدرش، دستش را روی چشمان او گذاشت.روی پله ای، مینشیند.چه چیزی موجب شده، دیگران با او از طناب دار سخن بگویند؟!!تلخ میخندد.اما، بی صدا......آن سو، الکسا نقشه ی قتلش را میکشد و او اینجا ،اینگونه از آن حادثه ی تلخ یاد میکند.
_ریون!
هنوز هم، نگاهش به آسمان شب است.دنیل، گام از گام برمیدارد و خود را به او میرساند.ریون ، با آشفتگی که در چهره اش به وضوح دیده میشود، میخندد!!!کنارش مینشیند؛ رنگ چشمانش، آبی تیره است.موهایش، روی پیشانی اش ریخته و بیشتر از هر زمان دیگری، عجیب به نظر میرسد.ناخودآگاه،دستش را روی شانه ی راست ریون میگذارد و میگوید_ریون ، حالت خوب است؟
رنگ چشمانش، دوباره خاکستری میشود و سرش را به سوی او برمیگرداند.
دنیل_چه شده؟
دوباره، میخندد و سپس، میگوید_طناب دار......
_چی؟طناب دار؟
برمیخیزد و از پله ها ‌پایین می آید ؛سپس همان طور که موهایش را، مرتب میکند پاسخ میدهد_به نظرت، دربار برکنارم خواهد کرد؟
_بدون تردید میگویم (لبخندی میزند)نه
_پس، دلیل این همه سماجت مشاور پیوت چیست؟
شانه ای بالا می اندازد و میگوید_نمیدانم، اما اگر من نیز جای ایشان بودم، با کار امروز تو هر کاری برای برکناری ات می کردم.
_که اینطور

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیمه های شب
خانه ی وزیر پیوت
الکسا همان طور که شنلش را مرتب میکند، با دو تا یکی کردن پله ها خود را به درب خانه میرساند و آن را ، میگشاید.مبارزی، تعظیم میکند و میگوید:

_درود بانو
_درود بر شما، بگویید چه رویداد؟
-همان گونه که فرمان دادید،پیغامتان را به دختر وزیر سابق رساندیم.
الکسا موذیانهپاسخ می دهد:

_بسیار خوب!
_فرمان دیگری ندارید؟
سری تکان میدهد و میگوید_چرا (کاغذ تقاضانامه را به مبارز میدهد)این را  به شهبانوبدهید
مبارز، تعظیم میکند و میگوید:

_اطاعت، شب خوش بانو
_شب شما هم خوش ، بدرود
مبارز، میرود الکسا نیز، درب را میبندد و روانه ی اتاقش میشود.با این کار دیگر، احتمال برکنار کردنش بسیار زیاد شده.حال دیگر، همه چیز به نفع او و شهبانو خواهد شد.
پس از سپیده دم
قصر
از اسبش، پیاده میشود و روانه ی تالار دیوان میشود.در همین حال، صدای بحث و ستیز وزیران به گوش میرسد.
وزیر آرنولد_ما دلیلی برای پذیرش این تقاضا نداریم.
وزیر هیلی، که از همین فاصله مشخص است از شدت عصبانیت در حال فوران است، میگوید:

_ولی این تقاضانامه، باید پذیرفته شود.
بی توجه به بحث آنان، درب را میگشاید و وارد میشود؛ وزیران با ورودش، برمیخیزند، تعظیم میکنند و یک آوا میگویند:

_درود بر رئیس دربار
سری تکان میدهد و برجای مینشیند.جالب است! چهره ی خشمگین وزیر هیلی، چهره ی موزیانه و پیروزمندانه وزیر آرنولد و از همه جالب تر......چهره ی خونسرد و اندیشمند وزیر کریست...
پیش از آنکه، لب تر کند وزیر آرنولد تقاضانامه را پیش رویش میگذارد و میگوید:

_بحث و ستیز ما، در مورد این تقاضانامه است؛ ملاحظه بفرمایید!
تقاضانامه را میگشاید (...............درخواست عزل فرمانده کریست را دارم به درخواستم، توجه فرمایید. بدرود .......)مهر دخترش، نام دخترش و درخواست بی رحمانه اش سردرگمش میکند.با همان حال، تقاضانامه را میبندد و میگوید:

_نظر های شما را می شنوم.
وزیر آنتونیو_عالیجناب، فرزند شما درخواست درستی کرده اند؛ فرمانروا هم، در این مورد نمیتوانندبه تنهایی تصمیم بگیرند.
وزیر آرنولد_اما، من نظر دیگری  دارم؛ ما چگونه  میتوانیم چنین فرمانده ای را،هرچند که در جنایات جناب شیلت دست داشته است، برکنار کنیم!!!!اگر برکنار شود قصر، گارد، پایتخت و حتی کشور هم ممکن استدچار آشوب و هرج و مرج شود.
وزیر هیلی، پوزخندی میزند و در پاسخ‌ موذیانه میگوید:

_شما چه دلیل و مدرکی برای این حرفتان دارید؟ این پسره ی گستاخ و احمق که، فرمانده ولادیمر نیست.با کاری که دیروز، در گارد کرد به نظر من بهتر است برکنار شود.
با کوبیده شدن دست رئیس دربار، روی میز وزیرتن سکوت میکنند.
وزیر پیوت_کافی است، جناب نایب وزیر شما چرا چیزی نمی گویید؟

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این سخن رئیس دربار،سرها به سوی نایب وزیر برمیگردد.نایب وزیر اما، با لبخندی ساختگی برمیخیزد و تالار گردهمایی(جلسه)را ترک میگوید. وزیر پیوت ، تکیه از صندلی میگیرد و می گوید:
_تا زمانیکه ایشان نخواهند در این مورد صحبتی کنند،‌ دیگر بحثی نخواهد ماند.
وزیر آرنولد_ولی عالیجناب!!!
_پایان گردهمایی
و پیش از همه، تالار را ترک میکند.
اما، نایب وزیر جناب الکساندر کریست
با چهره ای در هم، نزدیک پله ها ایستاده و به دوردست مینگرد.آه!چه سخت است؛نایب وزیر باشی و دیگر وزرا، با مقام پایین تحقیرت کنند و به تمسخرت بگیرند.به راستی، خودش هم از کار های پسرش سر در نمی آورد؛ هدفش چیست؟ آهسته، از پله ها پایین میرود.
_جناب نایب وزیر!
با صدای جانشین فرمانروا ، از حرکت می ایستد و برمیگردد.شاهزاده آرنولد همان طور که با همراهان خود پایین می آیند،میگویند_عالیجناب، این درست نبود.
اوه!گویا فراموش کرده بود که خبرها زود در قصر پخش میشوند!تعظیم میکند و میگوید_درود عالیجناب
_درود بر شما!نمیدانستم به این اندازه، حامی پسرتان هستید!خواهش میکنم، تقاضانامه ی مشاور پیوت را بپذیرید.
_ولی سرورم، من تقاضانامه ی ایشان رارد نکردم؛من هیچ چیز نگفتم.
شاهزاده آرنولد ، سری تکان میدهند و میگویند:
_فرمایش شما متین، اما آیا سکوتتان به معنای مخالفت نبود؟
در پاسخ میخندد و میگوید_خیر سرورم
شاهزاده ، ابرویی بالا می اندازند و میگویند:
_بسیار خوب! پس مهر تایید بر این تقاضانامه بزنید.
بی درنگ میگوید:
_جسارت من را ببخشید، ولی  نه بر این تقاضانامه مهر تایید خواهم زد و نه تا زمانیکه این موضوع به پایان نرسد، به تالار گردهمایی خواهم رفت.(تعظیم میکند)بدرود عالیجناب!
و سپس، از شاهزاده روی برمیگرداند و میرود.شاهزاده اما، تا به حال نایب وزیر را اینگونه ندیده بودند!همان طور که ، از پله ها پایین میروند راه قصر مادرشان را در پیش میگیرند...

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قصر شه بانو ایزابلا
شاهزاده آرنولد ، آهسته گام از گام برمیدارد و از دالان کریستالی قصر شه بانو عبور میکند.اگر ملکه در دوازده سال پیش، اینگونه قدرتمند بودند اکنون آن گردنبند از آن او بود و بس.
درب های پایان، به رویش گشوده میشوند و او، آهسته تر از پیش گام برمیدارد.ملکه ایزابلا ، پشت میز گردی روی صندلی نشسته اند و روی کاغذی نقشی میکشند؛ خصوصیت مشترک ایشان و شاهدخت ماریا ، همین است.کشیدن نقش های خیالی و زیبا.....
اوه...همان طور که به ملکه مینگرد، زمان و مکان از دستش رها میشود؛ آنگاه نمیداند کی، اما با صدای ملکه به خود می آید.
_آرنولد! پسرم!
دستپاچه تعظیم میکند و میگوید_درود علیا حضرت
ملکه ، قلم را روی میز میگذارند و میگویند_درود بر تو!بشین پسرم
_چشم مادر
همان گونه، روی صندلی رو به روی شه بانو مینشیند.
ملکه با نگرانی میپرسند_حالت خوبه ؟
_بله.....نگران نباشید خوبم
_بسیار خب، امروز در تالار گردهمایی چه اتفاقی افتاده؟
_بحث و ستیز در مورد تقاضانامه ی خانم پیوت بود.
ملکه ، آهسته برمیخیزند و به سوی میز آرایششان میروند؛ سپس، همان طور که خود را مرتب میکنند میگویند_واکنش جناب نایب وزیر چه چیزی بود؟
در پاسخ، آهی میکشد و میگوید_وزیر پیوت گفتن، ایشون با لبخند ساختگی تالار رو ترک کردن.
_تونستی، با ایشون صحبت کنی؟
_بله
همان طور که، گردنبند مرواریدی را برای انداختن انتخاب میکنند، میگویند_و نتیجه؟
جانشین، برمیخیزد و در حالیکه به سوی شه بانو میرود ،پاسخ میدهد_برای من، سردرگمی.(سپس، پشت سر مادرشان می ایستد)بذارید کمکتون کنم.
_سپاسگذارم (در حالیکه ، شاهزاده آرنولد گردنبند را برایشان می اندازد)چرا ؟
_چون، نخست گفتن "من تقاضانامه خانم پیوت رو رد نکردم و سکوتم، به معنای مخالفت نبود؛"اما پس از اون گفتن"من نه مهر تایید بر این تقاضانامه خواهم زد و نه، تا زمانیکه این موضوع به پایان برسه به تالار گردهمایی خواهم رفت."
_که اینطور، پس جناب نایب وزیر هم سردرگم هستن.
_سردرگم؟
شه بانو، برمیخیزند و سپس، رو به فرزندشان میگویند _اگر بر درستی کار فرمانده کریست تردید نداشتن، دلیلی دندان شکن برای وزرا و خاندان سلطنتی می اوردن و تقاضانامه رو رد میکردن؛ با این حال ایشون هم، باید سردرگم باشن و در درستی کار فرزندشون تردید داشته باشن.
جانشین، آرام تر از پیش و با کمی ترس میگوید_با این وجود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
ملکه ، موزیانه پاسخ میدهند_این بستگی، به الکسا و ریون داره.
با این سخن موزیانه، ترسی عجیب بر دل شاهزاده آرنولد می افتد؛ ملکه ، لبخندی میزنند و میگویند_نترس پسرم، تو جانشین پدرتی!نباید با این مسائل ساده بلرزی.
در پاسخ به این سخن دل گرم کننده، لب هایش را روی یکدیگر میفشورد و میگوید_چشم مادر
در همین حال، درب قصر ملکه گشوده میشود و پیشکارشان وارد میشود.
ملکه_خب دلارام! خانم پیوت ،چه پاسخی دادن؟
دلارام(پیشکار ملکه)_ایشون گفتن، دستور شما اطاعت میشه(چند گام به سوی ملکه می آید و کاغذی را به ایشان میدهد)این رو هم دادن.
ملکه ، کاغذ را ظریف میگشایند؛پس از چند لحظه خیرگی، شگفتی در دیده ایشان موج میزند.سپس، آهسته میگویند_میتونی بری دلارام
دلارام، تعظیم میکند و همان طور که عقب عقب گام برمیدارد ، قصر علیا حضرت را ترک میکند.
شاهزاده آرنولد_خانم پیوت ، چه چیزی فرستادن؟
علیاحضرت، کاغذ را با لرزشی که به وضوح میتوان آن را دید، روی میز آرایششان میگذارند و میگویند_نقش سیمرغ....
الکسا ، گاه گاه برای بیان چیزی نقشی افسانه ای چون سیمرغ برای ملکه یا دیگر اشخاص، میفرستد.اما سیمرغ را چه باید؟
جانشین، کاغذ را برمیدارند و نقش را نگاه میکنند؛ شگفتا!این دیگر چیست؟نقش سیمرغ و گرگ!!!!! چنین نفشی را، نه دیده و نه درباره اش شنیده!
_مادر...این.....این یعنی چی؟
_باید دید، صبر کن آرنولد

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمین مبارزه ی قصر
تیر و کمانی برمیدارد؛ دانش آموزان اشراف زاده با دقت به او مینگرند.تیر را در کمان میگذارد و همان طور که درخت خشکی را نشانه میگیرد؛ میگوید_خوب نگاه کنید!
پس از اندکی، زه کمان را رها میکند؛ تیر نیز با سرعت شگفت آوری به تنه ی درخت اصابت میکند.
آبتین_این فوق العاده است!
کمان را سرجایش میگذارد و میگوید_خب شما هم شروع کنید،
_برای این، باید از من اجازه بگیرید.
با این صدا، لبخند موزیانه ای بر لبانش نقش بسته و باز میگردد؛ اوه، الکسا!آن هم در حالیکه تیر و کمان کشیده و او را نشانه گرفته!
آبتین_بانو ؟! شما...
الکسا بی هیچ سخنی، زره را رها میکند؛ او اما...تنها سرش را به سمت عقب خم میکند و تیر خطا میرود؛ در همان حال صدای تحسین دانش آموزان بلند میشود.
آریانا_خدای من! این عالیه...
ریون دستش را بالا می آورد و همان، موجب سکوت آنان میشود؛الکسا نیز مشکوک نگاهش میکند.
ریون_چرا؟
_چون من این دانش آموزان رو تعلیم میدم.
_خب چه اشکالی داره تیر اندازی هم یاد بگیرن؟!
الکسا شمشیر میکشد و میگوید_اونها نباید توسط کسی چون تو مبارزه یاد بگیرن.
_خیلی خب...
تیغه ی شمشیر را به گلویش میفشارد و میگوید_خیانت کار!!!
خدای من! مشاور شه بانو هم به این اندازه، تحریک پذیر؟؟ گامی به عقب برمیدارد و همان طور که شمشیر میکشد، میگوید_پس با زبان شمشیر سخن گفتن رو ترجیح میدی؛اینطور نیست؟
دانش آموزان اشراف زاده ، با شگفتی به آن دو مینگرند ؛ به راستی چه چیز موجب عصبانیت الکسا ، دختر وزیر ارشد شده؟ چرا میخواهد با فرمانده ای چون ریون بجنگد؟ ...
ریون چند گام دیگر به عقب میرود و سپس، شنل سیاه رنگش را در می آورد و به سویی پرتاب میکند؛ الکسا نیز با همان شمشیر ، گارد میگیرد.ریون موزیانه میگوید_دانش آموزان اشراف زاده‌، هیچگاه  یک جوان نادان رو الگو قرار ندید.
سپس با احتیاط پای چپش را عقب میبرد و شمشیرش را کج میکند.الکسا که با این سخن او چون ببری درنده شده، همراه با فریاد حمله میکند؛اما اندکی نمیگذرد، که متوقف شده و دستش را سپر چشم هایش میکند. انعکاس روشنایی خورشید ، که از شمشیر ریون منعکس شده به او خورده و متوقفش کرده.
ریون_خوبه!
سپس، همان طور حمله میکند...
قصر شه بانو
دلارام هراسان وارد قصر ایشان میشود و میگوید_علیا حضرت.... علیا حضرت....
شه بانو در حالیکه با جانشین، دور میز گرد کنار کتابخانه نشسته اند؛ میگویند_چیزی شده دلارام ؟
دلارام بریده بریده پاسخ میدهد_و..وزیر... سسابق....می..میخواد...شما رو ملاقات کنه.
شاهزاده آرنولد با تردید میگویند_وزیر سابق؟ اون چطور جرعت کرده به دیدار شما بیاد؟
شه بانو_بسیار خب، بگید وارد بشه.
_اما مادر؟
_میدونم انسان درستی نیست؛ اما اگر به حضور پذیرفته نشه، عواقب مطلوبی در پیش نخواهد داشت.(رو به دلارام ادامه میدهند)بگید وارد بشه.
دلارام_اطاعت

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سوی درب های بلند و از جنس طلای قصر شه بانو میرود؛ با لرزشی که به وضوح میتوان حس کرد، یکی از آن درب ها را برای ورود وزیر سابق میگشاید و کنار می ایستد.شه بانو و جانشین نیز برمیخیزند و به درب گشوده شده، چشم میدوزند.وزیر سابق با گام هایی پر از غرور، لباس هایی فاخر تر از همیشه و چهره ی خبیثانه خویش وارد قصر علیا حضرت میشود.او چگونه میتواند اینگونه باشد؟ آن هم زمانیکه دیگر، جایی در میان بزرگان کشور ندارد! با غرور تعظیم میکند و خبیثانه میگوید_درود بر علیا حضرت و جانشین
با این لحن، چهره ی شه بانو و جانشین درهم میرود؛ با این حال علیا حضرت ، با لحن جدی پاسخ میدهند_ درود بر شما، بفرمایید بنشینید...
هنوز سخن شه بانو به پایان نرسیده‌، که صدای خنده ی مستانه اش قصر را در بر میگیرد.شاهزاده آرنولد ، با خنده او میغرند_ساکت شو احمق! چطور جرعت میکنی با علیا حضرت اینطور رفتار کنی؟
میان خنده هایش پاسخ میدهد_آرام باشید سرورم، من برای صرف چای در این زمستان سرد به دیدار شما نیامدم.
علیا حضرت دست خود را روی میز میکشند و محکم تر از پیش، میگویند_ پس چرا به دیدار ما آمدی؟
وزیر سابق، با همان لحن پلیدش ادامه میدهد_ مشاور تحریک پذیری دارید سرورم!
شه بانو پوزخندی میزنند و میگویند_من تو رو خوب میشناسم؛ گاهی بیهوده سخنی رو بر زبان جاری میکنی.
دوباره میخندد و خبیثانه پاسخ میدهد_ اوه، نه علیا حضرت ، اینبار نه! میخواید با چشمان خودتون ببینید؟
جانشین بامشت گره کرده شان، روی میز میکوبند و میگویند_ بس کن؛ چرا بیهوده حرف میزنی؟
_بسیار خب سرور من، ( به سوی ایوان قصر علیا حضرت میرود) اجازه دارم این درب های ظریف شیشه ای رو باز کنم؟
علیا حضرت همان گونه که به سوی درب های ایوان گام برمیدارند، با لحن آرام تری میگویند_ بله میتونید!
شاهزاده آرنولد برای رفع تردید(اطمینان) از آنچه که در سر آن وزیر میگذرد، خود را به مادرشان میرسانند و همگام با او حرکت میکنند؛ وزیر سابق نیز درب ها را با خشونت میگشاید و وارد ایوان کوچک سلطنتی میشود.کمی از سرما کاسته شده؛ هر چه باشد سده از راه رسیده است.
وزیر سابق_ سرور من، جلو بیایید و به منظره پیش رو نگاه کنید.
علیا حضرت با گام های آهسته خود را به نزدیکی وزیر سابق میرسانند و....پروردگارا! چه میبینند؟ ریون و الکسا سخت درگیر یک مبارزه هستند؛ گاه گاه صدای نفس نفس های الکسا به گوش میرسد؛ اما ریون، او چگونه به این اندازه سرد مبارزه میکند؟ هدفش چیست؟ کسی نمیداند.
وزیر سابق_ خودتون میدونید که ریون جوان باهوشیه!
علیا حضرت خیره به آنچه در آن پایین، روی زمین مبارزه سلطنتی میگذرد؛ به سخن هایش گوش میدهند.
وزیر سابق ادامه میدهد_به زودی نقطه ضعف اون دختر رو، پیدا خواه...
آوای شمشیری، او را از گفتن سخن خود بازمیدارد و چشم ها را به سوی زمین مبارزه هدایت میکند. در آن زمین سرد چه میگذرد؟ ریون تیغه ی شمشیرش را به بازوی راست الکسا فرو برده؛ الکسا برای دفاع از خود تیغه ی خنجرش را به سوی گردنبند آویزان بر گردن او میبرد؛ در این حال ریون به سرعت تیغه ی شمشیر را بیرون میکشد و عقب می آید؛ همین کار موجب زخمی شدن شانه اش میشود و اما....خدای من! ریون چه میبیند؟

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از میان انگشتان الکسا ، که روی بازوی زخم شده اش قرار دارد؛ روشنایی خفیفی دیده میشود. ریون با دیدن این روشنایی، شگفت زده میشود؛ یعنی الکسا ، دختری از جهان ماورا الطبیعه است؟ با پشت دستش‌، خون پاشیده روی پیشانی اش را پاک میکند.الکسا با زحمت برمیخیزد و با احتیاط، پارچه ای دور زخمش میبندد.ریون ، پشت به او ایستاده و تیغه ی خونین شمشیرش را با دقت نگاه میکند.
_خیلی پستی!
این سخن، موجب خنده اش میشود؛ برمیگردد و با لحن تمسخر آمیز و صدای آهسته ای، میگوید_ تو یه انسانی؟
الکسا در پاسخ، پوزخندی میزند و میگوید_بهتر نبود، این رو من از تو می پرسیدم؟
ریون همان طور که با پارچه ای تیغه ی شمشیرش را تمیز میکند، میگوید_نه، اگر یک خون آشام بودی در حال حاضر مرده بودم؛ (چشمانش را ریز میکند) تو چی هستی ؟
الکسا تک خنده ای میکند و میگوید_نمیدونم از چی حرف میزنی اما، من چون تو یک دزد نیستم.
این را میگوید و سپس، با دانش آموزان زمین مبارزه را ترک میکند؛ ریون نیز در ذهن خویش، پاسخش را میدهد( اگر چون حال، دزد خواندن یک فرمانده تنها گفته ی مردم شود، باز هم حاضر به برملایش نخواهم بود...) شنلش را از روی زمین برمیدارد و می پوشد.چرا ناگاه اندیشه ی ماورا الطبیعه بودن این دختر به ذهنش رسیده را، نمیداند! راستی، در روز تولدش چرا باید اینگونه خون ریخته شود؟....
الکسا
راشل خیلی زود با ظرف گیاه دارویی از طبابت خانه بیرون می آید؛ دستم را به ستون کنارم میگیرم و با زحمت بلند میشوم. ظرف را به من میدهد.
_ممنون راشل
در پاسخ، لبخندی میزند و میگوید_ بذار در مداواش بهت کمک کنم.
_نیازی نیست ممنون! برات زیبا ترین سده ها رو آرزومندم.
_برای تو بهتر، بدرود!
_بدرود
و رهسپار طبابت خانه میشود. درب کتابخانه را باز میکنم و پس از آنکه از نبودن کارکنان قصر اطمینان پیدا میکنم، وارد میشوم. ظرف دارو را، روی میز میگذارم و پارچه ی بسته شده روی زخمم را، باز میکنم.ناگاه، چیزی در ذهنم جرقه میخورد(به گونه ای عجیب بی رحم....) زیر لب، زمزمه وار میگویم_به گونه ای عجیب نداره، این فرمانده چون ببری درنده است.
زخم، به طور عجیبی نقش سپید رنگ روی بازویم را پاره کرده! دارو را روی زخم میگذارم ، پارچه ی تمیزی دور آن میبندم و خیلی زود، کتابخانه را ترک میکنم.
آفتاب در حال غروب است. امروز سده نام دارد؛ چهل روز پس از جشن یلدا(تولد میترا الهه ی خورشید)، آبان روز از بهمن ماه در تقویم زردشتی و در چهله ی زمستان، جشن سده، به پهلوی "سَت" یا "سده سوزی" در سرزمین ما برگزار میشود و جشن پیدایش آتش است.
برخی از مردم، داستان سده را به اردشیر پایکان(از پادشاهان ایران) برخی هم به هوشنگ پیشدادی و برخی دیگر به کیومرت نسبت داده اند.اما آنچه که از ارزش بالایی برخوردار است، این است که ما این جشن را سالهاست برگزار میکنیم. اشراف ، بزرگان و عامه ی مردم راهی قصر شده اند؛ امسال این جشن ، در باغ بزرگ قصر که اکنون رنگ و بوی زمستان را دارد؛ برگزار میشود. ناخود آگاه، شعری که روی دیوار آن کلاس درس بود؛ بر زبانم جاری میشود_ سده جشن ملوک نامدار است***ز افریدون و از جم یادگار است...
صدای سربازی، مرا به خود می آورد.
_دروازه ی قصر، همین حالا بسته خواهد شد.
همهمه ی مردم، کمتر میشود و هنوز چند لحظه نگذشته که خاندان سلطنتی وارد این دشت خشک، که باغ است میشوند.همه به پاس ایشان، سر فرود می آوریم و هم آوا میگوییم_درود بر فرمانروا و خاندان سلطنتی
سرم را که بالا می آورم، با چیز غیر عادی مواجه میشوم؛ خاندان سلطنتی امسال به جای پوشیدن لباس های گران بها سلطنتی ، جامه های سپیدی بر تن کرده اند.همگی بر تخت های طلا ای ، که در راس باغ قرار دارد مینشینند.
فرمانروا_درود بر شما(دستشان را به نشانه ی آغاز بالا می آورند)شروع کنید.
مردم ما از روز های پیش از جشن ، مشغول جمع آوری هیزم بودند و همه را در یکجا انبار کردند.سه تن از موبدان با جامه ای سپید به سوی توده ای از هیزم خشک که از پیش آماده شده میروند؛ گروهی از جوانان که آنان نیز جامه ی سپید بر تن دارند، با هموخ های(مشعل های)روشن، موبدان را همراهی میکنند.
موبدان، بخشی از اوستا که بیشتر نیایش آتش است، میسرایند و موبد بزرگ با آتشدان و جوانان سپید پوش با هموخ ها هیزم ها را می افروزند.
این نیایش در میانه ی جشن از سوی ما مردم و موبدان خوانده میشود:

 

برگردان اوستایی یسنای ۶۲ به پارسی

(۱)

یتا اهو وییریو ! [دوبار]

ستایش و نیایش،

و هدیه خوب و هدیه ی آرزو شده ،

و هدیه دوستانه را آرزو دارم،

برای تو ای آتش، ای پسر اهورا مزدا!

قابل ستایش و نیایش هستی،

قابل ستایش و نیایش باشی،

در خانه ی مردمان.

خوشبخت باشد آن مرد،

که تو را بستاید، به راستی فراستاید.

هیزم در دست، برسم [barsom] در دست.

شیر در دست، هاون در دست.

(۲)

هیزم [برایت] فراهم شود.

بوی خوش فراهم شود.

خورش فراهم شود.

اندوخته فراهم شود.

«برنایی» به نگاهبانی

تو بواد!

«اگاهی» به نگاهبانی تو بواد!

ای آتش، ای پسر اهورا مزدا!

(۳)

سوزان باشی در این خانه.

بی گمان سوزان باشی در این خانه.

فروزان باشی در این خانه.

شعله ور باشی در این خانه.

به زمانی دیرپا.

تا به فرشگرد (=رستاخیز) توانا.

همچنان فرشگرد توانای نیک.

(۴)

بدهی به من ای آتش، ای پسر اهورا مزدا !

به زودی گشایش را، به زودی پناه را،

به زودی زندگی پر گشایش را،

پر پناه را، پر «زندگی» را.

«دانایی» را، «زبان شیوا» را، «پاک» را،

«روان هشیار» را،

پس از آن «خرد بزرگ» را.

فرا گیرنده ی نابود نشدنی را.

(۵)

[بدهی به من..]

پس آنگاه «مردانگی» را،

ورزیده، بر پای ایستاده،

بی خواب، استوار برجای.

بیدار، رسا ...

«کاردان فرزند» را،

«آیین گستر در کشور» ، انجمن آرا،

همیشه بالنده ، «نیک اندیش»،

«از تنگنا رهاننده» ، «هوشمند» .

تا اینکه برای من گسترش دهد

خانه را، ویس (=دهکده) را،

زنتو (=شهر) را، دهیو (= سرزمین) را،

آوازه ی دهیو (=سرزمین) را.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس، گروه نوازندگان به رهبری کریستین که هر یک جامه ای سپید بر تن دارند، آهنگ مینوازند.جشن خیلی ساده است اما، هر چند سال یکبار در قصر برگزار میشود.روی صندلی، پشت میز گردی مینشینم.(_تو یک انسانی؟...) چرا این را از من پرسید؟ ناگاه صدای ماری و الکس مرا از این حدس و گمان ها دور میکند.
ماری_کار شما در شان یک بازرس والامقام نبود آقای کلاری؛ با این کار ممکنه مورد بازپرسی قرار بگیریم.
الکس_بله شما درست...
هنوز سخنش به پایان نرسیده، که صدای نواختن آهنگ قطع میشود.این کمی غیر عادی است؛ چون موسیقی که نواخته میشود، باید تا پایان جشن ادامه پیدا کند.در همین حال، مردم کنار میروند و افرادی با لباس های مبارزه سیاه ،شنل سپید و شمشیر بدست وارد میشوند.ناخودآگاه از جایم بلند میشوم.دو شخص که جلوتر از همه شان ایستاده اند، ماسک های سیاه و بقیه شان ماسک های سپید بر چهره خود زنده اند.از کودکی، نمایش های رزمی را خیلی دوست داشتم؛ این عالی است.در ابتدا کمی همهمه ایجاد میشود، اما پس از چند لحظه که نواختن موسیقی حماسی با نی آغاز میشود؛ مردم نیز سکوت میکنند.افراد ، نخست بر خاندان سلطنتی و موبدان تعظیم میکنند؛ سپس شمشیرهایشان را از غلاف بیرون می آورند.راستش، با اینکه این نمایش ها را خیلی دوست دارم و از آن لذت میبرم، از طرفی هم خاطره ی خوشی با اینها ندارم.درست پانزده سال پیش....با یادآوری آتش سوزی که در زمان پادشاه فقید اتفاق افتاد، درد وحشتناکی سرم را در بر میگیرد؛ چشم هایم را روی هم میگذارم، جیغ و فریاد مردم در آن زمان، آتش گرفتن بسیاری از آنان و ناپدید شدن خیلی ها آسایشم را میگیرد...آن زمان من تنها هفت سال داشتم و بس....
راوی
افراد گارد، در حال انجام نمایش های رزمی هستند و این در حالی است که الکسا، از حادثه ای تلخ و ناگوار در زمان پادشاه نیکلاس را، دوره میکند.افراد گارد، با پرش آکرباتیکی از میان حلقه های آتش، لرزه ای برای زمین ایجاد میکنند.این مهارت ها، داغ دل ها را تازه میکند؛ زیرا با چنین لرزه ای در آن حادثه ی ناگوار، والاحضرت ترانه(خواهر والاحضرت پریسان (همسر فرمانروا آلن) و همسر فرمانروا آرسان)جان باختندو الکسا، گواه آن بود.هیلدا که کنار دخترش ایستاده، متوجه آشفتگی او میشوند میگویند_حالت خوبه دخترم؟
آهی میکشد و آهسته پاسخ میدهد_خوبم مادر ، نگران نباشید.
سپس، به افراد گارد چشم میدوزد.نمایش، به لحظات پایانی خود نزدیک گشته؛ که ناگاه شخصی که جلوتر از همه ایستاده ،سر جای خود می ایستد.با این کار، همهمه ای ایجاد میشود و هر کس چیزی میگوید.
_چرا ایستاد؟ نمایش که هنوز به پایان نرسیده!!
_اصلا اون کیه؟ چرا افراد گارد رو رهبری میکنه؟......
این همهمه ها پایان نمیابد تا زمانیکه....آن شخص آهسته پای راستش را جلو می آورد و سپس، آهسته تر از پیش به سوی افراد گارد بازمیگردد؛ در همان لحظه، تیری به سویش پرتاب میشود و همان، موجب دو نیم شدن ماسکش میشود و به زمین می افتد.
الکسا_ریون؟
افراد گارد همگی ماسک های خود را برمیدارند، مگر یک تن! ریون در همان حال، چشمانش را فرو میبندد و بی درنگ آن ها را میگشاید.پس از اندکی، صدای فریادی از میان افراد گارد بلند میشود. مردم سردرگم شده اند؛ آیا کسی قصد کشتن ریون را داشت؟افراد گارد کنار میروند؛ هایان با شمشیر خونین، بالای سر پسر نوجوانی که در حال جان دادن است، ایستاده.مردم با شگفتی به آن دو مینگرند.ریون گام از گام برمیدارد و به سوی آن دو میرود؛ سپس روی زانوهایش مینشیند و میگوید_سپاسگذارم هایان
هایان تعظیم میکند و کنار میرود؛ آن شخص در حالیکه خون از دهان و پهلویش سرازیر است، با زحمت میگوید_تو.....تو....
ریون زیر لب میگوید_ رابرت!تو از افراد گارد بودی؛ چرا؟
رابرت سرفه ی خون آلود میکند و با صدای دو رگه ای، ادامه میدهد_من باید....من باید جای تو می بودم.
با این سخن، پوزخندی عصبی بر صورت ریون نقش میبندد؛ سرش را پایین می آورد و میگوید_ میتونستی تصاحبش کنی! اما تو، بلند پرواز تر از این ها بودی.
_تو....باید.....س....س....
همچنان قصد گفتن دارد، که اجل مهلتش نمیدهد.این شاید، بدترین سده باشد؛ برخی از مردم، مر گ انسانی را در این جشن نشانه ی خوبی نمی دانند.ریون دست به سوی گردنش میبرد و گردنبندی را از گردن رابرت باز میکند.گردنبند زیباست و چشم گیر؛ از جنس طلا است و نام "کارولین" روی آن حک شده.برمیخیزد، صدای گریه ی حاضران بلند میشود؛ آخر این خیانت کار، لیاقت اشک های حاضران را دارد؟ گردنبند را از دستش آویزان میکند، بالا می آورد و میگوید_نگاه کنید! در این گردنبند چه چیز میبینید؟
بانوی اشراف زاده ای، با شگفتی پاسخ میدهد_کارولین!!!!
_نه تنها این، چنین گردنبندی از خیانت بیداد میکنه؛ از واقعه ای تلخ و ناگوارمیگه.حالا چرا؟ چون این گردنبند، متعلق به کارولین بانوی دوم دربار پادشاه فیلیپ است.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پروردگارا! ریون از چه سخن میگوید ؟ یعنی باز هم کارولین؟ باز هم جنایت؟ مردم در سردرگمی به سر می برند که ریون بر خاندان سلطنتی تعظیم میکند و گردنبند را، در حالیکه روی زانوی خود نشسته، به نشانه ی پیشکش به سویشان میگیرد.جانشین فرمانروا به دستور پدرشان برمیخیزند و به سویش میروند.برق شگفتی در چشم هایشان موج میزند؛ او دیگر کیست؟ مگر نه اینکه درباریان او را خیانت کار میپندارند؛ پس چگونه اینطور آرام است؟ گردنبند را میگیرند و میگویند_بلند بشین فرمانده !
ریون آهسته برمیخیزد و تعظیم میکند.جانشین، گردنبند را بالا میگیرند و میگویند_بر ما لازمه ، که این گردنبند پلید رو در آتش بسوزانیم.
ریون عقب می ایستد؛ او لحظاتی دیگر گام بر بیست و دو سالگی خواهد گذاشت، گر چه هنوز هم مردم وجود او را باور ندارند.شاهزاده آرنولد به سوی هیزم های افروخته سده می روند؛ پس از اندکی گردنبند در آتش مقدس سده فرو می رود.در همین حال، آوای مردم بلند می شود.
_درود بر فرمانروا و جانشین.....درود بر پسر اهورا مزدا....درود بر خاندان سلطنتی!!!
در این هنگام‌، نور افشانی عجیبی آسمان را در بر می گیرد.همگان با دیدن آن، ناخودآگاه از جای برمیخیزند.ای اهورا مزدا! این نور افشانی گردنبند بی نظیر ریون را در فلک به نقش می آورد! موبد بزرگ چنان شگفت زده شده اند‌، که توان سخن گفتن ندارند.به راستی این نور افشانی عقل و هوش می برد!الکسا با زحمت از آن نور افشانی چشم برمیدارد و به ریون مینگرد.او با چشم هایی که برق شادی در آن به وضوح دیده می شود، به آن نور افشانی مینگرد و در همان حال، دست خود را روی سینه اش نهاده است.الکسا زیر لب می گوید_اگر او صاحب چنین گردنبند بی نظیری باشد، می دانم که در باور هیچکس نخواهد گنجید.
به راستی که هیچ یک از این حاضران ندانند، که آن گردنبند را صاحبی جوان چون ریون باشد.ریون اما، دست روی سینه ی خود نهاده است، تا گردنبندش را آرام سازد.(آرام بگیر گردنبند من، گر خود را بر سینه ام کوبی، هیچ نگویم؛ اما برایت بهتر است، اکنون بر خود غلبه کنی....)گردنبند با همه ی توان خود را بر سینه اش می کوبد.دست خود را پایین می آورد. در همین حال، موبدی بانگ سر میدهد_هان مردم!بدانید آن گردنبند گر چه پلید بود، اما صاحبش شخص بی نظیری است؛ که اکنون در میان ما است.
بااین سخن، چهره ی ریون در هم می رود و او سر به زیر می اندازد.موبد چه می گویند؟ سپس موبد ادامه میدهد_بنابراین، جشن و شادی بر ما لازم است.
در آن هنگام، فریاد شادی مردم بلند می شود.آهسته روی پله ای مینشیند.در چنین شبی ده ها تن جان باختند و او، متولد شد؛ آری متولد شد و مردم وحشت کردند.او را اهریمنی خواندند....
_ریون
صدای الکس ، او را از ژرفای این وهم و خیالات بیرون می کشد.آهسته دیده میگشاید. الکس با صورتی که اثرات تنبیه بازرس پایر روی آن خود نمایی می کند، کنارش نشسته و همان طور که سرش را کج کرده، نگاهش می کند.
الکس_حالت خوبه؟
به سر دادنی اکتفا می کند.
الکس ادامه می دهد_حدس میزنم اوضاع به هیچ وجه خوب نیست.
بی تفاوت پاسخ می دهد_چرا ؟
_چون تقاضانامه ی مشاور شه بانو، دربار رو به آشوب کشونده.
پوزخندی میزند و می گوید_می دونم، اما دربار نمی تونه احمقانه تصمیم بگیره؛ اگر درباره ی یه تقاضانامه ی معمولی زیاد گردهمایی داشته باشن، ادبا و دیگر مقامات اعتراض جدی خواهند کرد.
این سخن مو به تن الکس راست می کند؛ ریون بی راهه نمی گوید، همین مقامات قصر را زیر و رو می کنند.
ریون_راستی؟ تونستی به اداره ی بازرسی برگردی؟
می خندد و می گوید_آره، تونستم اما تا یه مدتی زیر نظرم دارن....

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنل به تن می کند و همان طور که کلاهش را روی سرش می کشد، به سوی دروازه های قصر می رود.پس جنی کجا است؟ چرا هنوز نیامده؟ از دروازه های قصر عبور می کند و پشت دیواری پنهان می شود.اگر در زمان مناسب نرسد، مشخص نیست چه بلایی سر اپریل خواهد آمد.وزیر سابق است دیگر؛ هیچگاه بلند پروازی های بیهوده اش را کنار نمی گذارد.در همین حال، صدای گام های هراسانی به گوش می رسد.کلاه شنلش را کمی عقب میکشد و سپس، از پشت دیوار سرک می کشد.دختر جوانی که شنل بنفشی به تن دارد و با آن چهره اش را پوشانده است، با گام های هراسان راه می رود.با احتیاط از پشت دیوار کنار می آید و آهسته می گوید:

_چرا دیر کرده ای؟
کلاه شنلش را کمی عقب می کشد و می

گوید:

_بررسی اوضاع به زمان نیاز داشت.
سری تکان می دهد و می گوید:

_بسیار خوب!
همگام با یکدیگر به سوی خانه ی وزیر سابق رهسپار می شوند.هنوز هم نمی داند جنی چرا با آنان راه آمده است!او که تنفرت از این جنایات، در چشم ها و رفتارش موج میزند؛ پس چرا... صدای جنی او را به خود می آورد.
جنی_می توانید پدرم را قانع کنید،که اپریل را رها کند؟
نیم نگاهی به او می اندازد و سپس، آهسته و می گوید:

_متاسفم اما امکانش نیست.
با این پاسخ، چهره ی جنی در هم می رود و با تندی می گوید:

_چرا؟گناه این دختر چیست؟
سخن او را قطع می کند و می گوید:

_بانو! در این مورد من نمی توانم کاری انجام دهم.
جنی آهی می کشد و می گوید:

_خدای من!چه بلایی سر ما آمده؟
پوزخند می زند و پاسخ می دهد:

_گویا فراموش کرده اید که، این یک مسئله ی سلطنتی_سیاسی است؛بنابراین هر کس به دنبال‌سودی برای خودش است.
_می دانم....
در همین حال صدای جبغ و فریادی آن دو را، از بحث و ستیزشان باز می دارد.ریون اما با شتاب راه آنجا را در پیش می گیرد؛ جنی نیز...
هر چه به آن خانه نزدیک می شوند، صداها واضح تر می شوند.ریون بی هوا درب را می گشاید و با صحنه ی چندان مطلوبی رو به رو نمی شود.دست های اپریل را به درخت خشکی بسته اند و دژخیم(جلاد) دیو مانندی، او را شلاق میزند.آن سو نیز، وزیر سابق با قهقه های مستانه اش، آن دژخیم را تشویق و اپریل را، تهدید و به تمسخر می گیرد.همین صحنه موجب می شود، ریون به سوی دژخیم خیز بردارد و جنی هم به سوی پدرش برود.پروردگارا!ریون اینگونه گام بر بیست و دو سالگی گذاشت!چرا سده ی امسال، به این اندازه شوم است؟! ریون ناگاه، مچ دست دژخیمرا می گیرید؛ جنی نیز در حالیکه دست هایش را از یکدیگر گشوده، در مقابل پدرش می ایستد و مانعش می شود.دژخیم برای مهار ریون ، دست به سوی گرزی می برد؛ در آن هنگام ریون با ضربه ی محکمی که به شکمش وارد می کند، او را غافلگیر کرده و به زمین می زند.دژخیم مانند یک دیو نفس نفس می زند و برمیخیزد.ریون مقابلش می ایستد و می گوید:

_دژخیمِ یک دختر پانزده ساله!(پوزخند ی می زند)بیا...مگر نمی خواهی او را تا مرگ بکشانی؟
این سخن موجب تحریک شدن دژخیم می شود و او بار دیگر، مانند یک دیو به سوی او و اپریل یورش می برد.ریون!به راستی آن منفعتی که موذیانه از آن یاد می کردی، چه بود؟ تو اکنون در برابر یک دیو، برای چه مبارزه می کنی؟ دژخیم گرز بالا می آورد و او خنجر می کشد.گرز برای از پای در آوردنش پایین می آید اما....با فرو رفتن خنجر در قلب دژخیم و مانع شدن دست دیگر ریون برای فرود آمدن گرز، کار نیمه تمام و دژخیم سست می شود.

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون همان طور که نفس نفس می زند، خنجر را بیرون می کشد؛ سپس دست هایش را روی سینه ی جلاد قرار میدهد و آهسته به عقب هدایتش می کند؛ جلاد به زمین می افتد و جنی و پدرش به خود می آیند.ریون خنجر خونین را روی زمین کنار جلاد می اندازد و به سوی اپریل می رود، که حال از ترس می لرزد.جنی که در شک اتفاق رخ داده است، با گام های سست شده اش خود را به بالای سر جلاد می رساند.ای پروردگار سده!آیا به راستی ریون برای نجات این دختر پانزده ساله، اینگونه آن جلاد دیو مانند را از پای در آورد ؟؟!!به سینه ی غرق در خونش مینگرد.ریون به گونه ای عجیب بی رحم است؛ گویا خنجر را به ژرفای وجودش ....فرو برده و با همه ی توان بیرون کشیده!صدای ریون او را از عمق اندیشه های بی سر و ته اش بیرون می کشد.
_بلند شو!
ریون پاهای اپریل را از ریسمان پوسیده رهایی بخشیده و در عوض، دست هایش را پشت کمرش بسته است.سپس همان طور که بازویش را گرفته، او را به برخاستن وا می دارد.اپریل نیز‌، آهسته برمیخیزد.
جنی_کجا می بریدش؟
_جای دوری نیست.
پس از سپیده دم
ریون
تا سپیده دم خواب به چشمانم نیامده است؛ با اتفاق های شب گذشته به کلی سردرگم شده ام.آیا به راستی من مسبب همه ی آنان بودم؟ روی صندلی، پشت میز مربعی شکلی در کتاب خانه گارد می نشینم.به صندلی تکیه میدهم، با فرو بستن چشمانم صدای پادشاه ویلیام را می شنوم:(اگر تنها یک شخص، از وجود این گردنبند در کنار تو آگاه شود؛ تضمین نمی کنم سالم بمانی...)با صدای درب چشم می گشایم؛ پدر در حالیکه چون همیشه دست هایشان را پشت کمرشان به یکدیگر قفل کرده اند، با چهره ای درهم وارد می شوند.ایشان....اینجا چه می کنند؟ برمیخیزم، از پشت میز کنار می روم و همان طور که تعظیم می کنم، می گویم_روز خوش پدر جان!
پدر نیم نگاهی به من می اندازند و سپس می نشینند.این چهره از ناخشنود بودن بیداد می کند.
_بنشین ریون
_چشم
کنار ایشان، روی صندلی می نشینم و به چهره ی ناراحتشان چشم میدوزم.پس از اندکی، پدر تقاضانامه ای را پیش رویم می گذارند و می گویند_بخوانش
تقاضانامه را می گشایم:(..........او به دربار خیانت کرده؛ گویا خود نیز در توطئه ی آن وزیر دست دارد.....)با خواندن تقاضانامه، پوزخند عصبی بر لبانم نقش می بندد و زیر لب می گویم_خیلی خوب  واژگان را آب و تاب می دهد...(سرم را بالا می آورم و تقاضانامه را پیش روی پدر می گذارم)از مشاور شاه بانو، مگر این انتظاری نیست.
پدر آهی می کشند و آهسته می گویند_تو چه کردی؟
بی درنگ می گویم_من تنها یک تقاضانامه را به آتش کشیدم؛ این اشتباه شاه بانو بوده.
_اشتباه؟
سری به نشانه ی تایید تکان میدهم و می گویم_همینطوراست پدر! من نمیدونم ، یعنی هیچکس نمیداند که آن بانوی پرده نشین (پشت پرده)چه کسی است!....باور کنید اگر جاه طلب بودم، هم اکنون دربار را به خون آلوده کرده بودم.
پدر متعحب نگاهم می کنند؛ گویاه تازه فهمیده اند ماجرا از چه قرار است.زیر لب می گویند_ریون...
نگاهم را از ایشان می گیرم ، آهسته تر از پیش می گویم_معذرت می خواهم
و بی درنگ کتابخانه را ترک می گویم ؛ چه سخت است تو را خیانت کار بدانند؛ آیا همین برای بیزاری از خویش کافی نیست؟ نه!از این سخت تر مردم نادانی هستند، که بدون هیچ دلیل و مدرکی مرا شوم می خوانند؛ گرچه مرا نمی شناسند.اما در عوض، این دوسال مرا پاس داشته اند.به راستی، اینان کیستند؟...با صدای مشاجره ای، ناخودآگاه خشمم فرو کش می شود.از پله ها پایین می آیم....

 

 

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکسا
وارد باغ سلطنتی می شوم؛ باغی که در این صد روز زمستان، به خاکستر روی آورده است.کلاه شنلم را جلوتر می کشم، تا از هجوم این سرمای تابستانی در آسایش باشم.بخار سرد را از دهانم بیرون می دهم و به دنبال دلارام ، به راه ادامه می دهم.در سردرگمی شگفت انگیزی به سر می برم؛ تا پیش از شب سده ی گذشته، در خیانت کار بودن فرمانده ای چون ریون تردید نداشتم.اما پس از آن چه؟ او آنگونه بر خاندان سلطنتی تعظیم کرد و اجازه داد، گردنبند کارولین(مسبب آتش سوزی پانزده سال پیش) در آتش پاک بسوزد.به راستی که گفته های پدر، هر یک به راستی تعبیر شد.پس از اندکی شهبانو را می بینم؛ که شنل تیره ای پوشیده اند ، دست های خود را در آغوش گرفته و رو به دیوار آجری باغ ایستاده اند.چند گام به سویشان می روم، تعظیم می کنم و می گویم_درود علیا حضرت!
با شنیدن آوای من، باز می گردند و می گویند_درود بر شما!
_سپاس، امر بفرمایید سرورم.کاغذ تا شده ای را به من می دهند و خود، مشغول راه رفتن می شوند.کاغذ را باز می کنم و با نوشته ی شگفت آوری رو به رو می شوم، که مرا به خاطره تیر و تاری در کودکی ام هدایت می کند.....
چندی از نوروز و آغاز بهار زیبا می گذشت و من چهار ساله، با آن صورت سلطنتی و جامه ی ابریشمی، در جنگل می گشتم؛ از هیچ رویدادی هم، آگاه نبودم؛ در آن زمان هر لحظه ممکن بود، توسط جاسوسان دشمن ربوده شوم؛ شاید هم توسط ببر درنده ای پاره پاره و خوراک شام فرزندان گرسنه اش شوم.درست به یاد ندارم، اما گویا زمین جنگل، از باران شب گذشته نمناک بود و شاخه های بلند درختانش، به زمین می رسید و فرشی سبز در جنگل پدید آورده بود.آوای پرندگان خوش آواز نیز، آنجا را در بر گرفته بود و من، بی کران از آن لذت می بردم.ترس هیچ چیز و هیچکسی را هم، در دل نداشتم.کم کم ،جنگل از نگاهم ناپدید شد و دشتی شگفت آور، جای آن را گرفت.دشتی که یک سویش، خاکستر شده است و سوی دیگرش.....خدای من! یک کاخ! یک کاخ از جنس الماس های صورتی رنگ، که نیمی از آن دشت را گرفته بود.با خوشحالی بالا و پایین پریدم و گفتم_این عالی است؛ یک کاخ فرمانروایی!
سپس بی درنگ، به سویش دویدم.خوب به یاد دارم، که در آن لحظات کاخ صورتی رنگ برایم بهترین مکان بود؛کاخی که هنوز هم درست نمی دانم، وهم و خیال بود؛ یا راستین....با خوشحالی درب آن را گشودم و گام بر دالانش گذاشتم؛ دالانی با دیوار های زرین که قاب های شگفت آوری، روی آن بود.نخستین قاب نقش سیاه و سپید دختر بچه بود، که آن چشمان سیاهش بسا برایم آشنا بود.پس از آن، نقش یک....از حرکت ایستادم و با آن چشمان درشت آبی ام،به نقش پروانه ی آبی رنگی خیره شدم، که قاب را در بر گرفته بود.در آن هنگام، دستم به سوی میز پیش رویم رفت و قلمی را برداشتم؛ آستین جامه ی ابریشمی ام را بالا زدم و طرح آن را روی بازوی خود  کشیدم....در آن زمان به هیچ وجه برایم ارزشی نداشت، که آن قلم و رنگ آبی اش لز کجا آمده است؛ تنها کشیدم.به اندازه ای کشیدم، که روز رخت بست و شام تیره آمد.پس از آن ، خسته به آن میز تکیه زدم و به خواب عمیقی فرو رفتم...
_الکسا!
آوای علیا حضرت ، مرا به خود می آورد.نگاه از آن نقش می گیرم و سرم را بالا می آورم؛ اما سوزش زخم روی بازویم، موجب می شود دست روی آن گذارم و کمی خم شوم.شاه بانو گامی به سویم بر می دارند و با نگرانی می گویند_حالت خوب است؟
پس آن کاخ راستین بود و گرنه، اکنون این نقش روی بازویم چه می کند.آهسته دست از روی آن برمی دارم و رو به علیا حضرت می گویم_او گفته بود "شما از هر آنچه در این کاغذ هست، آگاه هستید.
با سخن من، چهره ی شهبانو در هم می رود؛ مگر میان آنان چه گذشته است؟
_نمی دانم که به راستی آنچه که در تصورم می گنجد است یا نه؛ اما با دیدن این کاغذ، تنها چیزی را که ماه ها پیش از اسیر شدن اپریل گفته بود، به یاد آوردم.

 

 

  • تشکر 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_چه چیز را سرور من؟
علیا حضرت، آهی از کلافگی می کشند و پاسخ می دهند_ او گفت "سرور من، هیچگاه به خدمتگزارانتان اعتماد پایان نا پذیر نداشته باشید؛ در این صورت آرامش نخواهید داشت."
اوه، چه پیشگویی شگفت آوری!گویا خودش همه چیز را به نقش آورده است.
_ملاقات پایانی شما با او، در چه زمانی بود؟
_درست به خاطر ندارم؛ اما شاید یک ماه پیش بود.
_در آن ملاقات، چیزی را گوشزد نکرد؟
سری به نشانه ی منفی تکان می دهند و می گویند_نه هیچ چیز...
_بسیار خب، پس اگر اجازه دهید این کاغذ را با خود خواهم برد.
_مشکلی نیست.
تعظیم می کنم و می گویم_بدرود علیا حضرت.
پس از آن، بی درنگ باغ را ترک می گویم. گوشه ای ، کنار ستونی می ایستم و نفسی تازه می کنم.اکنون دیگر حس مبارزی را دارم، که راهزنان در دره ی تنگی محاصره اش کرده اند.نمی دانم آیا این نقش روی کاغذ، به من مربوط است یا نه!
گوینده(راوی)
مهر را روی پرونده می زند؛ پرونده ی صاحب مار کشته شده، به پایان رسید.همان گونه که پشت میز، پیش روی آن همه پرونده نشسته می گوید_او را به دادگاه ببرید، تا بازرس بزرگ تصمیم پایان را اعلام کنند.
_به روی چشم، بانو!
سپس، مرد فاخر را که نیمه جان روی صندلی بازجویی نشسته است، با خشونت نگهبانان اتاق بازجویی را ترک می گوید.کلافه آهی می کشد؛ این پرونده با آنکه با جان سپردن خیلی ها آغاز گردید، اما بسیار خسته کننده بود.هر روز و هر شب اداره ی بازرسی در محاصره ی بزرگ زادگان خود خواهی بود، که برای زخم های کوچک به اینجا هجوم می آوردند....با آوای درب، از ژرفای این اندیشه ها بیرون کشیده می شود و با کلافگی می گوید_بفرمایید!
درب بی درنگ بوسیله ی الکس گشوده می شود؛ با شگفتی به چهره ی کلافه اش می نگرد. پس آن بازرس شاد و خوش خنده کجا رفته است ؟سرش را به نشانه ی تعظیم فرود می آورد و می گوید_روز خوش بازرس پایر!
سری تکان می دهد و می گوید_روز شما هم خوش، بنشینید.
به سوی میز می آید ، کاغذ هایی که واژه واژه اش از بازرسی سخن می گوید را، روی میز می گذارد و می گوید_سپاس، اما موضوعی پیش آمده که باید آن را با شما در میان بگذارم.
نگاهی به کاغذ ها و نگاهی به چهره ی درهم الکس می اندازد و می گوید_چه موضوعی؟
_یک رویداد که شب گذشته....در خانه ی وزیرِ....سابق.....رخ داده است.
اوه خدای من!یک پرونده ی دیگر...
تک خنده ای می کند و می گوید_ادامه بدهید!
آهی می کشد، دیده فرو می بندد و آرام تر از پیش ادامه می دهد_جاسوس های شاهنشاهی خبر آورده اند، که یک قتل انجام شده است.
با شنیدن نام "قتل" چشم هایش از حدقه بیرون می زنند؛ باز آن وزیر چه کرده است؟او که دیگر در حال سقوط است؛ پس چه می خواهد؟
_دیگر چه گفتند؟
روی صندلی بازجویی می نشیند و بریده بریده می گوید_گفتند.....قاتل....ریون بود.
کاغذی را از میان آن کاغذ ها باز می کشد؛به سویش می گیرد و می گوید_این گزارش پایانی است.
کاغذ را از او