رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این سخن، هر یک از دانش آموزان به ژرفای اندیشه های خود فرو میروند؛ به راستی این بانو، رایزن ویژه ی شهبانوی سرزمینشان است؟ چرا از آنان اینگونه درخواستی دارد؟‌ آیا میشود به او اعتماد کرد؟ ناگاه آبتین سکوت کلاس را در هم می شکند؛
_خوب، اگر ما این حرف ها راباور نداشتیم که آنهارا به زبان نمی آوردیم!
_شاید ولی(آهسته تر از پیش ادامه میدهد)ایستادگی(مقاومت) بس است؛ مگر نه اینکه یک آموزگار، باید راستی رابه دانش آموزان بیاموزد؟!!!
با این سخن، دانش آموزان دیگر تردیدی در اعتماد به او نمیبینند.
آریانا:

_یعنی اکنون ما باید، چه کنیم؟
_راست بگویید و از ظاهر سازی...پرهیز کنید؛ در ضمن هر آنچه در این کلاس گفته میشود،  در قلبتان نگه دارید.
آبتین:

_راستش...من نه در آن شب حضور داشته ام و نه...آن را باوردارم.
آرسین:

_من هم با اینکه می گویند، در آن شب خیلی ها جان خودشان رو از دست داده اند و این رویداد دلیل شومی آن گردنبند است باورندارم.
آریانا:

_پس، یعنی اعلیحضرت ویلیام کار شایسته ای نکرده اند؟
الکسا برمی خیزد و می گوید:

_ایشان برای آرام کردن اوضاع دو کشور، آن گردنبند رانابود کردند و نمی‌شود گفت کار ایشان ناشایست بوده.
در همین حال، آبان دخت با تردید می‌گوید:

_مگر نه اینکه، گردنبند دارای نیروی خاص و بی همتایی بوده! پس ،چگونه از خودش واکنشی نشان نداده و آنگونه نابود شده؟!
این سخن، موجب برانگیخته شدن شگفتی حاضران میشود؛ او چه میگوید؟الکسا که در انتظار چنین سخنی بود، آهسته و موذیانه می‌گوید:

_یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟
دانش آموزان با دهان باز نگاهش میکنند؛ شگفتا!کسی تا کنون جرعت نکرده.استچنین سخنی بر زبان آورد!او چگونه...
آبان دخت:

_ب.....ب....بانو!!!پس آن خاکستر....
الکسا دیده فرو می بندد و همان طور آهسته، ادامه می دهد:

_این تنها یک پرسش بود؛ مرا ببخشید...راستی!شما باید مطلبی را بنویسید.
آنان بی درنگ قلم به دست می گیرند و به او می نگرند.الکسا ، کاغذ را می گشاید و با صدای رسایی میگوید:

-این رابا خط درشت بنویسید؛ آن گردنبند ، نشانی از اهریمن بود...
کلاس به پایان می رسد و هر یک از دانش آموزان، پس از تعظیم به او کلاس را ترک می کنند؛ او ولی با چهره ای در هم رفته، به نقش آن گردنبند که روی میز قرار دارد خیره شده:(پروردگارا! چرا این اندیشه های پلید مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده اند؟ ولی...نمی توانم باور کنم، آن گردنبند را  نیروی پلیدی صاحب بود!)
_بانو!..بانو!
با آوای دلارام از ژرفای این اندیشه های شگفت، بیرون کشیده می‌شود و سرش را بالا می آورد.دلارام، تعظیم می کند و می گوید:

_مرا ببخشید، حالتان خوب است؟
همان گونه  که کاغذ نقش گردنبند را تا می زند، پاسخ می دهد:

_آری؛ چه شده دلارام؟
_عُلیا حضرت خواستند به ملاقاتشان بروید.
_بسیار خوب!
برمی خیزد، شنلش را برمی دارد و همراه با پیشکار شهبانو کلاس درس را ترک می گوید؛...باز چه شده؟ جنایت؟ غارت؟ یا تهدید بوسیله ی وزیربر کنار شده؟ وزیر شیلت(وزیر سوم بر کنار شده)را، از آن آغازهم به عنوان وزیر نشناخته بود. در کاخ و پایتخت به گونه ای فخر فروشانه رفتار می کرد، که گویا پادشه این سرزمین است و  مالک جان و دارایی مردم! ولی از آن زمان که به دلیل بلند پروازی های بیهوده و چشم به تاج و تخت از مقام خویش بر کنار شد، جنایت کرد؛ آری خون ریخت و شد موجب رنج مردم! در این میان که هرکس به دنبال سر پناهی برای خویش بود، علیا حضرت ایزابلا به پا خواستند و با او به مذاکره پرداختند.(درب های بلند و  زرین کاخ شهبانو،به رویش گشوده می شود و او همان گونه که با چهره ای درهم و اندیشمند این ها را مرور می کند، گام به دالان کریستالی می گذارد.) همان ها، باعث شد او پشت پرده شود!پشت پرده ای خطرناک، اما آرام و محتاط...در این میان نیز، کسی وزیر شیلت را یاری می کند که او نیز بسی خطرناک است! اما به راستی، او چه کسی  بباید؟ برای خلاصی از او، شبی دستور قتلش را صادر کرد.آری صادر کرد و نتیجه آن شد که او هر گاه دیده فرو می بنددآن را حس می کند، می شنود و لمس می کند...

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 49

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


درب های پایان به رویش گشوده می شوند و کاخ شهبانو، در برابر نمایان می شود؛ کاخی بزرگ و تجملاتی، سمت چپش در انتها کتابخانه ای بزرگ قرار دارد که میز گرد چوبی با صندلی هایی از همان جنس، جلوی آن چیده شده و شهبانو با جامه  ابریشمی آبی رنگ و تاج زیبای الماسشان، به کتابخانه تکیه زده و کتابی می خوانند. آهسته، گام برمی دارد و خود را به نزدیکی میز گرد می رساند؛ اوه خدای من! در آن کتاب چه نوشته شده که علیا حضرت، اینگونه مجذوب آن هستند؟؟!!تعظیم می کند و می گوید:

_درود علیا حضرت!
شهبانو که تازه متوجه او شده اند، سرشان را بالا می آورند و با لحن دلنشینی می گویند:

_درود بر شما،بنشین الکسا!
_اطاعت
سپس روی صندلی می نشیند و علیا حضرت نیز، همان گونه که کتاب را می بندند، رو به رویش می نشینند.
الکسا:

_علیا حضرت می توانم بپرسم ،چه چیز در آن کتاب وجود داشت که شما را آنگونه  به ژرفای خودش فرو برده بود؟
شهبانو لبخندی می زنند و در پاسخ می گویند:

_البته! این کتاب در مورد یک سرزمین ناشناخته در فلات سرزمین ما است.
_بسیار خوب!
_کلاس درس امروز چگونه بود؟
_جالب بود؛ نوجوانان بزرگ زاده  کنجکاو، باهوش و منطقی هستند.
شهبانو، آهی می کشند و می گویند:

_اپریل...
یاد آوری خواهر زاده شان، داغ دل ها را تازه می کند؛ به راستی آن دختر پانزده ساله چه کرده، که اینگونه اسیر دست آن وزیر پلید شده است؟!!!
_بانوی من خودتان راناراحت نکنید؛ اپریل به زودی آزاد می شود.
شهبانو ، لبخند بی جانی می زنند و می گویند:

_بسیار خوب(کاغذی را پیش رویش می گذارند) این رابخوان.
کاغذ را، آهسته به سوی خویش می کشاند و می خواند:

(................اگر کار ناخوشایندی از شما سر بزند، آن دختر نابود خواهد شد....)با دیدن این جمله، زیر لب می گوید:

_آن وزیر طمع کار چگونه جرعت کرده؟
شهبانو، که چنین واکنشی را از او انتظار نداشته اند، می گویند:

_الکسا!
سرش را بالا می آورد و پاسخ می دهد:

_آری؛ علیا حضرت!
علیا حضرت، با تردید می گویند:

_در رابطه با همین موضوع،تو بهتر از هر کسی در جریان جنایت های پلید آن وزیر هستی.
سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می گوید:

_امر بفرمایید علیا حضرت!
شهبانو، آهی از ناچاری می کشند و آهسته تر از پیش می گویند:

_میخواهم  پیشنهادی به  تو دهم؛البته، می دانم که پیشنهاد خطرناکی است .ولی....تو باید با مبارز ها همراه شوی  و کسی که وزیر سابق را در دست دارد ،شناسایی کنی.
جالب است؛پشت پرده ای در میدان!

شهبانو ادامه می دهند:

_در ضمن نمی خواهم هم اینک پاسخم را بدهی.
_بسیار خوب، من پس از مشورت با پدر و مادرم پاسخم را به شما خواهم داد.
علیا حضرت، لبخندی می زنند و میگویند:

_خوب است، راستی!(چند کاغذ پیش رویش می گذارند) اینها را هم بخوان.
نیم نگاهی به کاغذ ها می اندازد و می گوید:

_اینها درباره ی چه  هستند؟
_نیتیجه ی پژوهش های خستگی ناپذیر بازرس پایر...
با آوردن نام بازرس پایر ، لبخند موذیانه ای بر لبانش نقش می بندد؛ بازرس پایر دوست نزدیک او و بزرگ زاده ای با درایت است.کاغذ ها را برمی دارد و می گوید:

_امر، امر شما است علیا حضرت! اگر اجازه بدهید ، من از حضورتان مرخص شوم.
_البته!
برمیخی زد، تعظیم می کند و می گوید:

_بدرود علیا حضرت!
_بدرود الکسا!
و همان گونه  که به سوی درب گام برمی دارد، کاخ شهبانو ایزابلا را ترک میکند.پروردگارا!پشت پرده ای در میدان؟! اگر افراد وزیر سابق پی ببرند که او پشت پرده است، چه خواهد شد؟ (دستش را به نرده پلکان مار پیچ شاهنشاهی کاخ  می گیرد و آهسته تر از پیش گام برمی دارد) همه ی اینها به کنار، پدر و مادرش....آنان چه؟ بی تردید آنان مخالفت خواهند کرد...کلاه شنلش را روی سرش می کشد و همان گونهکه نوشته های ماری (بازرس پایر) را بررسی می کند، راه اصطبل را در پیش می گیرد.(او کسیبسیار شگفت انگیز است؛ توان شناختش را در بازار، کاخ و یا هر جای دیگری نخواهی داشت.هر کس که پا به آن میدان گذاشت، یا کشته شد یا ناپدید شد و یا خود پا پس کشید...)زیر لب می گوید:

_تو کیستی، که جهان را اینگونه از خود بیزار کرده ای!!
نگهبان، افسار اسب را به سوی او می گیرد و می گوید:

_بفرمایید بانو!
افسار را می گیرد 
و سپس، کاخرا ترک می کند. آری! ای مبارز بی باک و بی رحم، تو کیستی که اینگونه همگان را به وحشت انداخته ای؟ تو کیستی که آرامش از این پشت پرده دور ساخته ایو او ، اینگونه برایت چنگ و دندان تیز کرده است! 
شدت سرما، از سرعت اسب می کاهد؛ افسارش را به قصد ایستادن می کشد و اسب، آرام می شود و می ایستد.این هم از خانه، که برف روز گذشته سقف آن را پوشانده و قصد آب شدن ندارد.از اسب پیاده می شود و همان گونه که افسارش را گرفته، درب م یزند.صدای گام های متعددی، توجه اش را جلب می کند و پس از اندکی درب به وسیله ی آنابل(خدمتکارشان)گشوده می شود.آنابل تعظیم می کند و می گوید:

_درود بانو!
به او می نگرد؛ گونه های سرخ شده اش نشان از سرما میدهد و گیسوان پریشان زرین و جامه های خاکی اش، نشان از کاربسیار ..افسار را به او می دهد و می گوید:

_درود بر تو!
دامنش را جمع می کند و وارد حیاط خانه می شود؛ ناگاه پاهایش در آب سردی فرو می روند. اوه!به راستی این سرما بی رحم است.(اکنون، در این شب سیه و سرد چگونه این موضوع را با پدر و مادرم در میان بگذارم؟)با صدای خواهرش الین که بلند بلند سخن می گوید، به خود می آید و همان گونهکه پلکان سپید رنگ را می پیماید، زمزمه وار می گوید:

_خدای من!تو هنوز نمیدانی که...(با حرص بخار سرد دهانش را بیرون میدهد)بسیار خوب!
آرام درب سپید رنگ خانه را می گشاید و وارد می شود.اوه خدای من! مادر ، پدر و الین دور میز گرد چوبی نشسته و در انتظار شام، چای می نوشند و با یکدیگر سخن می گویند.از دالان گذر می کندو هنگامی که خود را به نزدیکی آنان می رساند، تعظیم می کند و می گویدک

_درود بر پدر، مادر و خواهر کوچکم!
پدر می خندند و می گویند:

_درود بر شما بانوی بزرگ زاده!
مادر نیز، به لبخندی اکتفا می کنند...

پس از شام
ایوان خانه
آهسته، پشت دیوار نزدیک ایوان خانه می ایستد؛ پدر و مادرش در ایوان مشغول بحث و گفتگو درباره ی سیاستو دربار هستند.آخر، هر چه باشد مادر از خاندان شاهنشاهی  هستند.از کنار دیوار سرک می کشد. مادرش هیلدا  گرچه زنی شجاع و آرام باشند ، ولی تحمل این را نخواهند داشت.ولی پدرش پیتر ایشان با آنکه برای مبارزه او را تشویق بسیار کردند،ولی بی تردید ایشان نیز مخالفت جدی خواهند کرد.از پشت دیوار کنار می آید و با تردید می گوید:

_مادر... پدر!
آن دو باشنیدن صدایش باز می گردند؛ با گام های در تردید، خود را به آنان می رساند؛ هیلدا و پیتر، در انتظار سخنش به او می نگرند.سرش را بالا می آورد و با صدای آهسته تری می گوید:

_میتوانم درباره ی موضوعی با شما سخن بگویم؟
هیلدا:

_البته دخترم! بگو
_آ.....راستش امروز علیا حضرت، با من صحبت کردند.
پیتر:

_در چه مورد؟
_در مورد جنایات وزیر سابق...
_و چه چیزی گفتند؟
_گفتند، من باید برای سرکوب آن وزیر، پا پیش گذارم.
هیلدا با تندی پاسخ می دهد:

_نه الکسا!
_ولی مهربانو(مادر)!
_گفتم که...نم یتوانی به آنجا بروی؛آنجا خطرناک است.
به خودش اشاره می کند و می گوید:

_مهربانو من مبارز هستم.
مادرش، با بغض می گوید:

_کسانیکه رفتند هم...مبارز بودند.
الکسا لب تر می کند تا سخن بگوید؛ ولی سخن پدرش مانع می شود.
_الکسا مادرتان درست می گویند؛ تو در جایگاه خطرناکی قرار داری و نمی توانی، با یک ببر درنده بجنگی.
دستانش را مشت می کند و می گوید:

_این گونه نیست.
هیلدا همان گونه  می گوید:

_نه من هرگز .....نمی گذارم بروی.
پدرش همان گونه که تلاش دارند هیلدا را آرام کنند، می گوید:

_الکسا سماجت بس است؛ برو!
همان گونه که ناکامی در دیده اش موج می زند؛ خیلی زود ایوان خانه را ترک می گوید. به راستی این همه سماجت او از برای چیست؟...
پس از چند روز
اداره ی بازرسی
وارد کتابخانه ی اداره ی بازرسی می شود؛ چند روز است که با همه وجود، سعی در خشنود کردن پدر و مادرش را دارد.کتابی که جلد سیاه دارد را برمی دارد و روی صندلی، پشت میز مینشیند.اما آن دو، هیچ چیز را نمیپذیرند؛ می داند آنان تنها نگرانش هستند...
_رایزن علیا حضرت؟
با شنیدن این صدا، ریشه ی اندیشه هایش پاره می شود؛ هنوز چند لحظه نگذشته که سرباز زره پوشی پوشی درب را می گشاید و‌ وارد کتابخانه می شود.
زیر لب می گوید:

_سرباز شاهنشاهی؟ 
سرباز ب تعظیم می کند و می گوید:

_درود
کتاب را می بندد و در پاسخ، سری تکان می دهد.سرباز کاغذ صورتی رنگی را، از لای زره اش بیرون می آورد و روی میز می گذارد.او نیز نیم نگاهی به کاغذ می اندازد و سپس ، میگوید:

_این چیست؟
سرباز صدایش را صاف می کند و میگوید:

_علیا حضرت این را برای شما فرستادند.
_بسیار خوب!
_امری نیست؟
همان گونه که کاغذ را می گشاید، می گوید:

_نه می توانید بروید.
_بدرود!
سرباز کتابخانه را ترک می کند.او اما، به کاغذ پیش رویش می نگرد که با زر نوشته شده:(به نام اهورا مزدا  از شهبانوی دربار فرمانروا لیو، به الکساندرا پیوت فرزند بزرگ رئیس دربار و رایزن مورد اعتماد ما  "درود بر شما" امیدواریم لحظات خوبی را سپری کنید.نامه ای که امروز بدست شما رسیده، صورتی رنگ است و با خط زرین نوشته شده؛ پس معنای آن را خوب میدانید.‌دستور ما این است، که به آن سرزمین خشک و سرد روید و هر آنچه رصد کردید، به ما بگویید....بدرود و مهر شاهنشاهی شهبانو که نقش طاووسی را داراست؛ نشان از تایید آن دارد.)دیده فرو می بندد و آهسته می گوید_ولی من نمی توانم بپذیرم؛ اگر مادر و پدرم از این کار خشنود نباشند.
ناگاه دیده می گشاید و به دنبال آن سرباز، کتابخانه را ترک میکند.
_سرباز شاهنشاهی بایست.
سرباز با شنیدن صدای او می ایستد و باز می گردد.
_بفرمایید بانو!
خود را به او می رساند و می گوید:

_می توانم بپرسم علیا حضرت کجا هستند؟!
_ایشان به همراه جانشین فرمانروا ، در تالار گردهمایی هستند.

و بی درنگ راه آنجا را در پیش میگیرد؛ باید بداند شهبانو برای چه این تصمیم را گرفته اند! از پلکان مارپیچ بالا می رود و خود را به پشت درب های تالار می رساند.پس از اندکی، دلارام به سویش می آید و پس از تعظیم می گوید:

_درود بانو!
همان گونه که خود را مرتب می کند، پاسخ می دهد:

_درود بر شما! علیا حضرت در تالار بزرگ هستند؟
_آری بانو!
_می توانم ملاقاتشان کنم؟
دلارام لبخندی می زند و سپس، دستش را به نشانه ی استقبال به سوی درب می برد و می گوید:

_البته، والا حضرت منتظرتان هستند.
درب های از جنس نقره به رویش گشوده می شوند و او، گام بر تالار بزرگ که فرش سرخی وسط آن پهن است می شود. این تالار گردهمایی نام دارد و فرمانروا برای گفتگو با وزیران و دیگر مقامات در این جا حاضر می شوند.شهبانو و جانشین، در انتهای تالار به سر میب رند.خود را به نزدیکی آنان میرساند و تعظیم میکند. آن دو با دیدن او از بحث و گفتگو دست میکشند؛ شاهزاده آرنولد (جانشین ) که بر تخت تکیه زده اند، می گویند:

_درود بر بانوی رایزن!
شهبانو همان گونه که از پله ها پایین می آیند نیز می گویند:

_خوش آمدی الکسا
سرش را بالا می آورد و می گوید:

-درود بر شهبانو و جانشین!

 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 49

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


شهبانو نزدیکش می ایستند و میگویند_مشکلی پیش آمده؟
کاغذ را به ایشان میدهد و میگوید_فرمان شما!
شهبانو لبخند دلنشینی میزنند و میگویند_چرا فرمان من؟
آهی میکشد و میگوید_من نمیتوانم فرمان شما را اطاعت کنم.
_چرا؟
_چون خشنودی پدر و مادرم در این نیست.
شهبانو میخندند و میگویند_نیازی نیست این را بگویی؛ ما با جناب وزیر صحبت کردیم، همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت.
این سخن، موجب شگفتی اش میشود.شگفتا! چگونه پدرش راضی شده؟...
نزدیک غروب آفتاب
پس از پوشیدن لباس مبارزه ی سیاه رنگی، پارچه ای به همان رنگ را روی صورت خود میبندد.(..._همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت) شمشیر خود را بر میدارد و پس از پوشیدن شنلش، سوار بر اسب به همراه مبارزان راهی دشتی خشک تر از کویر و سردتر از زمستان میشود؛ دشتی که مبارزان از آن به عنوان یک میدان شگفت آور یاد میکنند؛ میگویند: "مبارزی شگفت انگیز در آنجا کمین کرده و منتظر است"
با ایستادن اسبش، از این حدس و گمان ها بیرون کشیده میشود.
مبارز_ همین جا است!
سری تکان میدهد و از اسب پیاده میشود.در برابر چشمانش سرزمینی مه آلود و خشک را میبیند، که تنهاآوای عقابی آن را احاطه کرده.به درخت خشکی تکیه میزند و منتظر به رو به رویش چشم میدوزد...
_بانو!آنها....آنها
بی درنگ تکیه از درخت میگیرد و هراسان دور و برش را نگاه میکند؛ در همین حال، از میان آن دشت، در آن مه چند ناشناس سیاه پوش دیده میشود.الکسا ناخود آگاه، به سویشان گام برمیدارد و مبارزان نیز پشت سر او؛ به اشخاص رو به رویش نگاه میکند.کدامشان آن گرگ گرسنه است؟ سیاه پوشی که جلوی بقیه ایستاده، به او چشم دوخته است؛ برق ترسناک آن چشمان سرمه ای، گام سست میکند.او کیست؟ سیاه پوش شمشیر میکشد و همان، برای یک نبرد خونین کافی است.الکسا با آوای شمشیر ها به خود می آید؛ مبارزی با تیر و کمان پیشانی اش را نشانه گرفته.زیر لب میگوید_نه اونیست!
تیر به سویش رها میشود و او برای نجات خود، شنلش را روی صورتش قرار میدهد و روی دو زانو مینشیند؛ مبارز ناکام، برای انتقام جویی به سویش حمله ور میشود؛ هنوز چند گامی برنداشته است، که با فرو رفتن شمشیر در کمرش از پای در می آید.الکسا برمیخیزدو به قصد یافتن گرگ میدان، چشم میچرخاند.گرد و غبار میدان ، بوی بلند پروازی میدهد، بوی بی منطقی میدهد.از زیر شنل سپیدش، شمشیر میکشد و غلاف را زیر پا میگذارد. نگاهی به آسمان می اندازد؛ ابر های سیاه فلک را تیره کرده و دیگر اثری از عقاب نیست.شمشیر را در مقابلش میگیرد تا حمله کند...اما با بازتاب روشنایی عجیبی به آن، از حمله منصرف میشود.پروردگارا!!!این روشنایی چیست؟ چرا نقش شیر و خورشید می کشد؟؟!! تیغه ی شمشیر ، در برابر دیده ی شگفت زده او دو نیم میشود.لرزان لرزان، شمشیر را زمین می اندازد و به دنبال آن روشنایی گرد و غبار را و سپس فلک را نگاه میکند.روشنایی شیر و خورشید...آن گردنبند.... با پرش شخصی در مقابل روشنایی خفیف خورشید، گامی به عقب برمیدارد.آن شخص دارای گردنبندی است!! گردنبندی که باعث دونیم شدن شمشیر شد.پای شخص به سرعت به زمین میرسد؛ یعنی او همان گرگ گرسنه ی این میدان است؟ خنجر میکشد و چند گام به سویش میرود.(_ یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟ ؟)به راستی این سیاه پوش کیست؟ دو مبارز به قصد کشتن سیاه پوش پشت سرش ایستاده اند؛ او اما بی حرکت گفته های محافظ معبد و دیگران را دوره میکند.مبارزی شمشیر بلند میکند و برای از پای در آوردن او (سیاه پوش) میدود؛ شخص سیاه پوش، روی پای راستش میچرخد و در یک حرکت ناگهانی، رگ گردن آن مبارز را میزند؛ سپس دیگر مبارزان محاصره اش میکنند.الکسا جلو میرود؛ زیر لب با صدای دورگه ای میگوید_تو که هستی؟
در همان حال، شخص با شمشیرش میچرخد و همان برای کشته شدن چند تن بس است.خدای من! او گویا رقص شمشیر میکند!(کشته نشود، تنها هویتش مشخص شود!)با احتیاط دو گام به عقب برمیدارد؛ کسیکه در مقابلش ایستاده، مانند سایرین زره به تن ندارد؛ به راستی او را چه نیاز به زره فولادین؟! شخص به سویش میچرخد و سپس به قصد آشکار کردن هویت این دختر، گام از گام برمیدارد؛ الکسا نیز خنجر کشیده و منتظر، به گام های آشنایش مینگرد، تردید ندارد او یک بزرگ زاده است.سیه پوش در مقابلش می ایستد؛ گویا همه ی اینها یک نمایش بود! آهسته چشم میبندد و باز میکند؛ در همان حال پارچه ی روی صورت الکسا می افتد و چهره ی سلطنتی اش، نمایا ن میشود؛ دختی بلند قامت چون سرو بهاری،با هیکلی لاغر که در این جامه ی مبارزان او را چون جوانی مبارز ساخته است.اما با دیدن چهره ی شاهنشاهی اش،به آرمانی بودن و خطر آفرینی اش خواهی رسید.او چهره ای سپید دارد،که چشمان سبز آبی اش مظهر خاندان پیوت و کریست و موهای قهوه ای رنگش،که تا زانویش آویخته مظهر خاندان مایر است.ولی در همه ی اینها گونه های سرخ شده و لکه های ریزی که در چهره است ،سرد و گرم چشیدگی اش را نمایان می سازد.الکسا لبخند موذیانه ای میزند و به قصد تلافی، خنجر بر بدن مبارز پشت سرش فرو میبرد و بیرون میکشد.شخص با شگفتی به او مینگرد؛ انتظار هر دختری را داشت.....مگر الکسا! آهی میکشد و چند گام به عقب برمیدارد.الکسا خنجر میچرخاند و میگوید_بهتر نیست تو هم، هویتت را آشکار کنی؟
شخص با چشمان ریزشده ی عجیبش، به او مینگرد؛ مشاور شه بانو که در میدان باشد، آشکار شدن هویتش چه نتیجه ای را به دنبال خواهد داشت؟ ...
سیاه پوش، خنجر را پشت سرش میبرد و پس از اندکی پارچه می افتد و چهره ی موزیانه ی فرمانده ی جوان میدان ها در برابرشان نمایان میشود؛ فرماندهی جوان،با قامتی بلند تر از سرو بهاری هیکلی معمولی ،که او را از دیگر فرماندهان سرکش جدا می سازد و در این جامه ی خونین سیاه،به تردید می افتی که اوست مظهر شاهنشاهی؟ولی چهره اش،چهره ی تقریبا سپید که با موهای سیاه کوتاهش و چشمان شگفت آورش که گاه خاکستری و گاه سرمه ای است؛مظهر خاندان کریست است وابرو های کشیده و سیاه درهمش که خشمش را عیان کرده است نیز،او را به خاندان هاچینسون (خاندان موبد بزرگ که مادر او از آنان است)نزدیک نمی سازد.گر چه این چهره،از او یک فرمانده نساخته است. الکسا بخار سرد را از دهان خود بیرون میفرستد و میگوید_ریون کریست ؟
ریون با تمسخر نیم نگاهی به او می اندازد و میگوید_چه کسی جرعت کرده این میدان را به تمسخر بگیرد؟
این سخن، موجب عصبانیت الکسا میشود؛ پس هنوز هم یک زن را به عنوان یک مبارز نپذیرفته اند! پوزخند عصبی میزند و میگوید_آیا این میدان تنها زمانیکه یک زن در آن حضور داشته باشد، به تمسخر گرفته میشود؟
او نیز سری به نشانه ی تایید تکان میدهد.الکسا با عصبانیت ادامه میدهد_ شما هنوز از آن اعتقادات قدیمی دست برنداشته اید؟ اینکه یک زن نمیتوانددر میدان نبرد باشد؟!
_من هرگز نگفتم یک زن نمیتواند در میدان نبرد باشد؛ در اصل یک زن نباید در این میدان باشد؛ (پوزخندی میزند و با لحن تمسخر آمیزی ادامه میدهد)الکساندرا پیوت دختر رئیس دربار
گامی به عقب برمیدارد و میگوید_اوه جدا؟ باشد! یک خنجر من، یک خنجر تو
ریون نیز چند گام به عقب برمیدارد؛ سپس خنجر را به مبارزی میدهد و تیر و کمان میگیرد.او دیگر کیست؟ الکسا گفت خنجر؛ اما او تیر و کمان کشید!به راستی اوست فرمانده ی جوان نبردهای سخت؟‌ تیر را در کمان میگذارد و سپس برای نشانه گرفتن، آن را میچرخاند.چشمان الکسا، مانند چشمان یک ببر درنده و شجاعتش مانند اسب سلطنتی است؛ که تن هر مبارزی را به لرزه در می آورد.بالاخره بازوی چپش را نشانه میگیرد. الکسا نیز خنجر بدست، بازوی راستش را...پس از اندکی که سرما بیشتر میشود، تیر از زه رها میشود؛ خنجر نیز بوسیله دست ظریف دختری جوان ، پرتاب میشود.فاصله گرچه کوتاه باشد؛ اما تیر و خنجر هر یک کجا فرود خواهند آمد؟
هیچ یک از جای خود تکان نمیخورندو حاضران، با شگفتی به آنان مینگرند.اما.....خنجر بر بازوی ریون و تیر بر بازوی الکسا، که به درخت برخورد میکند.با زحمت نفس نفس میزند؛ گویا تیر به ژرفای وجودش نفوذ کرده.مبارزی به سویش می آید.هر چه تلاش میکند، نمیتواند تیغه ی تیر را بیرون آورد؛ برای همان آن را میشکند.اما آن سو، ریون خنجر را از بازوی خود بیرون میکشد.خونی که خنجر را در برگرفته، از چه خبر میدهد؟ خنجر را زمین میگذارد و پارچه ای روی زخمش میبندد؛ پس از اندکی برمیخیزد و به سوی الکسا میرود.الکسا دستش را به تنه ی درخت گرفته و برخاسته.زیر لب میگوید_اگر کسی از آنیسا(به معنای مبارز بزرگ و نام محل زندگی خانواده وزیر پیوت)در میدان باشد، پس پشت پرده نیز از آنان است.
کاغذی را از لای پیرهنش، بیرون می آورد و پیش پای او می اندازد.الکسا منتظر به کاغذ و سپس به او مینگرد. ریون_علیا حضرت آگاه هستند.
و میرود.الکسا بریده بریده و با خشم میگوید_خیانت....کار....عروسک....خیمه ....شب باز.....وزیر سابق...دیگر بس است!!!
این سخن او گویا روی این جوان بزرگ زاده  تاثیری ندارد، زیرا پاسخش تنها ریشخندی است؛ که او ندید...
کاخ
از اسب هایشان پیاده میشوند و راه کاخ علیا حضرت را در پیش میگیرند؛ کسی جرعت نمی کند با الکسا سخن بگوید؛ خشمش را به وضوح میتوان حس کرد. اوه! او چگونه با تیری که به عمق وجودش نفوذ کرده‌، اینگونه به سرعت گام برمیدارد!!!پس از چند لحظه که به نزدیکی کاخ شهبانو میرسند، مبارزی رو به او میگوید_ بانو! بهتراست  صحبت با شهبانو را....
سخنش را قطع میکند و میگوید_نه من همین حالا با شهبانو صحبت خواهم کرد.
_اما زخمتان!!!!
رو به او میگوید_چه ارزشی دارد؟...دلارام!
دلارام در حالیکه خودش را مرتب میکند؛ به سوی او می آید و میگوید_بفرمایید بانو!
_میتوانیم علیا حضرت راملاقات کنیم؟
_گمان نمی کنم.
_چرا؟
_ایشان در گردهمایی نمایندگان هستند.
آهی از ناچاری میکشد و میگوید_ بسیار خب، سپاس.

سپس بی درنگ راهی خانه میشود که آن زخم به شدت آزارش میدهد...

از اسب پیاده میشود و درب میزند.درب خیلی زود بوسیله آنابل گشوده میشود.آنابل تعظیم میکند و میگوید-روز خوش بانو!

افسار اسب را به دستش میدهد و میگوید_روز تو هم خوش
درب اتاقش را میگشاید و وارد میشود،پس از آن درب را میبندد و به آن تکیه میدهد.تصورش را هم نمیکرد فرمانده ارشد گارد در برابرش باشد.یعنی دستور قتل ریون را داده بود؟تکیه اش را از درب میگیرد،شنلش را در می آورد و روی تختش مینشیند.پس از اندکی،صدای درب می آید.سرش را بالا می آورد و میگوید_بفرمایید
الین ،خواهر کوچکش وارد میشود.الین موهای خرمایی و چشمان قهوه ای دارد.با خنده در حالیکه درب را میبندد میگوید_روز خوش خواهر جنگجو!
_روز تو هم خوش
الین با دیدن زخم روی شانه ی الکسا ،میگوید_حالت خوب است؟زخمی شده ای ؟!
به سویش می آید و پارچه را باز میکند.آنابل را صدا میزند؛آنابل،سراسیمه به اتاق الکسا می آید.پس از تعظیم کوتاهی میگوید_بله بانو
الین_وسایل پزشکی روبیاور.
_اطاعت بانو
پس از چندی،آنابل وسایل پزشکی را می آورد.الین مشغول مداوای زخم عمیق الکسا میشود.الکسا به چه می اندیشد؟نگاهش روی شمشیرش است که غلاف نشده و روی میز کنار تختش است.به شمشیرش خیره میشود؛نخست چشمان خود را میبیند و پس از لحظه ای چشمان عجیب ریون را.او خنجر پرتاب کرد و ریون تیر را.....با بیرون آوردن تیر از شانه اش،ریشه ی اندیشه هایش پاره میشود.سرش را بالا می آورد و از درد چشمانش را روی هم میگذارد.پس از اندکی سوزش زخم را احساس میکند.
الین_معذرت میخوام،اما خیلی عمیق فرو رفته بود.
مداوای زخم را به پایان میرساند.الین وسایل پزشکی را در دست گرفته و برمیخیزد.
الکسا_سپاس
الین در حالیکه سرش را تکان میدهد تا موهایش از صورتش کنار بروند،میگوید_خواهش میکنم،استراحت کن تا بهتر شوی
و پس از آن اتاق الکسا را ترک میگوید.با زحمت دستش را به سوی کشوی بالایی میز کنار تخت میکشد؛ کشو را بیرون میکشد و گردنبند شیر و خورشید سلطنتی را بیرون می آورد. با احتیاط روی تخت مینشیند و به آن چشم میدوزد؛ گویا همین گردنبند ، شمشیرش را دو نیم کرد.زیر لب میگوید_ گفتند صاحب آن گردنبند، شخص بی نظیری است؛ آیا آن شخص این گرگ گرسنه است؟....نه ممکن نیست.
گردنبند را درون کشو میگذارد و مشغول نوشتن نامه برای شه بانو میشود:(به نام ایزد دانا از الکساندرا پیوت به شهبانوی سرزمینم؛ درود بر شما امیدوارم زیباترین لحظات را سپری کنید.سرورم ما امروز به مکانی که دستور فرمودید، رفتیم.راستش را بخواهید نمیخواهم زیاد مقدمه چینی کنم.آن چه که من و دیگر مبارزان دیدیم، در ابتدا بسی وحشیانه بود و سپس شگفتی همه را برانگیخت.وحشیانه در آن بود که مبارزی سیاه پوش در آن، رگ گردن ها را میزد و رقص شمشیرش و شگفتی ، برای آنکه شخصی در میدان بود که دور از اندیشه ی ما بود. در پایان ، کسیکه در این میدان پلید است؛ اشراف زاده ای جوان، فرمانده ای بی باک، خیانت کار به تمام معنا.......ریون کریست فرمانده ی بزرگ گاردشاهنشاهی و فرزند نایب وزیر است.مرا ببخشید که اینگونه چنین خبری را به اطلاعتان رساندم؛ در ضمن او این کاغذ را به من داد و گفت "از آنچه در آن است، با خبرید"
بدرود سرور من

  • تشکر 47

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون ،روی سکویی نشسته و مبارزه ی اعضای گارد را تماشا میکند؛ همزمان پرستاری زخم عمیقش را مداوا میکند.درباره ی مبارزه ی امروز، شاید بی باکی الکسا ،که نامش را به تمسخر گرفت و حمله ای که ماه گذشته، در جنگل به او شده بود.لبخند موذیانه ای روی لب هایش می آید، دربار چه خواهد کرد؟

کاخ شاه بانو
بحث و ستیز بانوان نماینده، ایشان را خسته و کلافه کرده است؛ از یک سو پافشاری و سماجت همسران وزرا و از یک سو....
دلارام_علیا حضرت!
تکیه شان را از تخت می گیرند و می گویند:

_وارد شوید!
دلارام با سینی که فنجان شیر و کاغذی تا شده روی آن قرار دارد، وارد می شود؛ همان طور که به سوی ایشان می آید، کلافه می گوید:

_خودتان را ناراحت نکنید سرورمن!
فنجان را بر می دارند و با خوشرویی می گویند:

_ناراحت نیستم؛ اوه راستی این (اشاره به کاغذ روی سینی) یک نامه است؟
_همینطور است علیا حضرت!
کاغذ را بر می دارند و همان طور که آن را باز می کنند، می گویند:

_بسیار خوب می توانید بروید.
دلارام تعظیم و کاخ ایشان را ترک می کند.شاه بانو جرعه ای از شیر داغ می نوشند و نامه را می خوانند؛ نوشته های الکسا ، خط و مهر او همه و همه داغ دلشان را تازه می کنند؛ اما...(خیانت کار به تمام معنا.....ریون کریست فرمانده بزرگ گارد و فرزند نایب وزیر...) با خواندن این جمله، شگفت زده می شوند و فنجان شیر از دستشان رها می شود و به زمین می افتد.
_خدای من!
کاغذی که ریون فرستاده، می گشایند؛ با شگفتی می بینند، که نقش و واژه های گنگی روی آن است.ایشان چه می دانند؟ با یاد آوری چند ماه پیش، متوجه منظور احتمالی ریون می شوند.(_سرور من، هیچگاه به خدمتگزارانتون اعتماد پایان ناپذیر نداشته باشید؛ در این صورت آرامش نخواهید داشت.)کاغذ را در دست مچاله می کنند؛ برمی خیزند و با آوایی که می لرزد، می گویند:

_تو چطور توانستی....ریون تو چرا ؟
با خشم ظرف های کریستالی و گلدان گل رز که روی میز پیش رویشان قرار دارند، به زمین می ریزند؛ با آوای دلخراش شکستن این ها ، خدمتکاران بی هوا وارد کاخ شان می شوند.شاه بانو روی تختشان می نشینند و در حالیکه همچنان آن کاغذ در دستشان مچاله شده و اینبار به خون آغشته شده؛ به ریون می اندیشند.آن جوان چگونه می تواند اینگونه باشد؛ او که اهل خیانت نبود! دلارام با احتیاط به سویشان می آید و می گوید:

_علیا حضرت حالتان خوب است؟
در پاسخ، پوزخند عصبی می زنند ‌و می گویند:

_باید خوب باشم؟
_اجازه بدهید این پارچه را دور دستتان ببندم.
اوه، گویا تاکنون متوجه دستشان نشده اند؛ با این حال واکنشی نشان نمی دهند.دلارام پارچه سپید را دور دستشان می بندد و می گوید_هم اکنون پزشک دربار را با خبر...
سخن دلارام را قطع می کنند و بی حال تر از پیش می گویند:

_نیازی نیست؛ بگویید بانوان نماینده به کاخ ما بیایند.
_اما علیا حضرت ؟!!

 

الکسا ، گردنبند شیر و خورشید را با دقت نگاه میکند و نوشته ای را میخواند؛«این گردنبند ، که مردم آن را افسانه ای_ سلطنتی مینامند، نزدیک به سیصد سال است.......» چطور ممکن است،آن گردنبند، از آنِ کسی مانند ریون، باشد.نفس عمیقی میکشد و گردنبند را درون کشوی میزش میگذارد.شخصی، در میزند.

الکسا_بفرمایید

آنابل، درب را میگشاید،تعظیم کوتاهی میکند و میگوید_بانو،یکی از مبارزان، اینجا هستند میخواهند شما راببینند.

_بسیار خوب

پس از رفتن آنابل، شنلش را روی شانه هایش می اندازد و به حیاط خانه میرود.مبارز،به دیوار تکیه زده، با دیدن او تکیه اش را از دیوار میگیرد و میگوید_روز خوش

الکسا ،سری تکان میدهد و میگوید:

_روز شما هم خوش بگویید گوش میکنم.

_این درست است  که شما میخواهید  تتها جلو بروید.

_همینطور است.

_اما بانو! آدمای بی رحمی در مقابلتان قرار دارند.

_میدانم نگران نباشید آنان  نمیتوانند آسیبی به من برسانند.

مبارز، نفس عمیقی میکشد و می گوید:

_بسیار خوب هر طور که مایل هستید.

و خانه شان را ترک میگوید ؛این روز برفی، چه بسیار خشک بود و بی رحم،پس آن که میگویند اتفاق ها با فصل ها مرتبط اند،راست است.

درب باز میشود،خواهرش لورن با خوشرویی می گوید:

_شب خوش خسته نباشی فرمانده!

وارد میشود و روی سکو مینشیند.لورن دختری ست با قد بلند که از پدرش الکساندر به ارث برده. موهای قهوه ای که چون شاخه های درختان سرو به دست باد سپرده شده و از مادربزرگش به ارث برده و چشمان پر نور عسلی اش را که اینبار از مادرش آیساارث برده...

با دیدن آستین خونی اش می گوید:

_ریون  تو چه کرده ای؟

ریون،نیم نگاهی به دستش می اندازد و می گوید:

_خنجر کشیدم و از یک  رایزن  بی تجربه زخم خوردم.

لورن،کنارش مینشیند، مشکوک نگاهش میکند و می گوید:

_رایزن  بی تجربه؟

_بله

ریون ،به دور دست مینگرد،دستش را زیر چانه اش گذاشته و حالت چهره اش شگفت آور و مرموز است.لورن به آستینش مینگرد.پاره پاره است؛پاره ای از آستین را کنار میزند.روی زخم با پارچه بسته شده و خون از لا به لای پارچه بیرون زده و خشک شده‌است_او که بود؟

_دختر جوان بزرگ زاده!

-جالب است، مگر در میان این بزرگ زادگان  هم، مبارز  بی باک یافت میشود؟؟؟؟!!!!!

_از نوادگان فرمانروا آلن(پدربزرگ فرمانروا لیو که هیلدا مایر نوه ی پسری او و پدر هیلدا برادر فرمانروا نیکلاس(پادشاه پیشین)بود.)

_خب، نمیدانم الکسا نیست؟

_چرا همان است.

_جالب است.دختری مبارز!

  • تشکر 42

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لورن بر می خیزد و و به قصد رفتن به خانه،از پلکان سرد سنگی بالا می رود.به یاد دارد،آن روز که این دختر به عنوان مشاور رسمی شهبانو وارد قصر شد؛چه اندازه این وزیر طمع کار در اندیشه ی تسخیر ذهن او بود.اکنون چه؟آیا این مبارز جوان(الکسا)دستور قتل صادر خواهد کرد؟...با یاد آوری آن شب هولناک،آوای شمشیر های خونین او را در بر می گیرند."ای بانوی پرده نشین ،تو از برای چه درّی دستور حمله دادی؟"آن زمان که چشم ها به دنبال راز بزرگش بودند،شهبانو چه می کردند؛که اکنون دخت ممنوعه را به میدان فرستاده اند!آوای آهسته درب،او را از حدس و گمان بیشتر باز می دارد.صدای میراندا(خدمتکار)و سپس صدای شاد الکس(دوستش)موجب می شود سرش را بالا آورد.

میراندا_درود جناب بازرس!بفرمایید!

-درود بر شما!

گام های آهسته اش روی برف های سر سخت بهمن ماه،نشان از آرام بودنش دارد.هر چه باشد،او الکس این بازرس چنار قامت را با هیکلی که در این چند روز،کمی لاغر شده است.می شناسد.این بازرس،با چهره ی غلط اندازش مجرم را به اعتراف وار می دارد.شاید این تنها شباهت میانشان باشد.الکس چهره ای مهتابی دارد،که چشمان طوسی آبی اش مظهر بازرس زادگی اش و موهای خرمایی رنگش مظهر خاندان مادرش است که اندکی او را شبیه فرماندهان جنگ می سازد.

الکس_هی ریون!چه می کنی؟

با تردید به او می نگرد؛امروز ریون را چه شده است؟این چهره ی در هم فرمانده،نشان از شکست نمی دهد؛ولی پیامد خوبی ندارد.با فرود آمدن خنجر پیش پایش،به سوی او می رود و در کنارش روی پله ی سرد می نشیند.
الکس_چرا احساس حقارت میکنی؟
نگاهی به پارچه ی سپید،که مرهم زخم روی بازویش شده می اندازد و میگوید_مشاور شهبانو...
میخندد، میداند ریون از مبارزه با دختران مبارز حذر میکند.به هر حال، حق دارد.

  • تشکر 42

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب

اداره ی بازرسی رسمی کاخ

آوای بلند و شتابان درب ، موجب خاموش شدن شمع سوزان روی میزش و بر هم زدن تمرکزش ، در نوشتن گزارشی محرمانه و راز آلود می شود.زیر لب میگوید:-اوه ، خداوندا!

قلم را روی میز میگذارد ، کاغذ ها را میان کتابی و برای آرام کردن آن شخص شتاب زده ، اتاق تاریک و کوچک را ترک میگوید.به راستی چه کسی پشت این درب و در آن سرمای طاقت فرسا است؟شنل بلند بنفشش را به تن میکند و می خروشد:-آمدم...آمدم!

سپس دالان تنگ و تاریک را با کفش های چرمش می پیمایدو با خشونت ، دربا را به روی رایزن سپید پوش سرمادیده ای ، می گشاید ؛ رایزنی که سوزش زخمش ،با وجود این سرمای دی ماهی ،رنجش را دو چندان کرده است.لبخندی بر پهنای چهره ی سپیدش می نشاند و میگوید:-درود بر بانوی رایزن!

الکسا شتابان وارد می شود و همان گونه که دست های سرخ و بی حسش را از زیر شنلش بیرون می آورد ،با آوای آهسته ای میگوید:-درود بر تو!

-به اتاق من برو ؛ تالار سرد و طاقت فرساتر است.

درب اتاق را می گشاید و با گام های سست شده اش ، به سوی شومینه ای می رود؛ که خود فرمانروای روشنایی خفیف این اتاق شده است.روی صندلی چوبین آن می نشیند و با لرزشی که تنها آتش گواه آن است، دست هایش را بالای شعله های پر تب و تاب آن می گیرد؛اوه چه پر مهر است این آتش سوزان، که گاهی به خواست اهورا مزدا، بر جنگل یا کلبه ای چیره می شود.

-به چه می اندیشی دوست من؟

آوای شاد و آرام ماری، چشمان بهاری را به سوی شمعی هدایت می کند؛ که با تب و تاب ویژه ای می سوزد و کمی از چهره ی ماری را نمایان کرده است.در پاسخ کمی در جایش جا به جا می شود و میگوید:-اوه،این سرمای دی ماهی پایان ندارد.

چشمان قهوه ای روشنش را به آتش می دوزد و میگوید:-گر این مردم آرام گیرند؛سرما نیز پر مهر خواهد شد.

-آرامش و آسودگی این مردم؟هرگز!گمان نمیکنم به چیره دستی سده،برای آن پیدا شود.

برمیخیزد،به سوی او می آید و میگوید-چیره دست،چون یک مبارز بی باک؛که رایزنی را تبدیل به آتشفشان کند.

با یاد آوری زخم عروسک خیمه شب باز امروز،پرده ی آرامشش را می درد و آهی می کشد،که این اتاق تاریک را در بر می گیرد؛اکنون این بازرس چه می کند؟زلف بافته شده ی قهوه ای رنگش را تکان می دهد و در برابرش،روی زانوی خود می نشیند و دامن جامه ی ابریشمی اش را ،به آغوش گرم زمین می سپارد.

ادامه میدهد:-امروز بر تو چه گذشت؟

دست خونینش را،از روی بازویش بر می دارد و میگوید:-یک فرمانده،که چشمان تیره اش،نشانه ی روشنایی ذهنش بود؛(پوزخندی می زند)آن کس که در این میان،عروسکی بیش نیست؛همان کس که نوه ی رانده شده ی موبدی شد ولی،مهرگان را به نامش کرده اند...(روزی که ریون به فرماندهی بزرگ گارد فرمانروایی رسید.)

ماری زمزمه وار میگوید:-اژدهای سرخ دلاور میدان ها...

 

 

 

  • تشکر 39

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از دو روز
همان گونه که به درخت خشک و خمیده تکیه زده است،نگاهش میان آسمان ابری و کاغذِ در دستش می چرخد.نگاه بان یادبود والاحضرت الکساندرا، چه خوش گفتند؛ به راستی که این گردنبند، چنین صاحبی دارد؟آن هم صاحبی رانده شده!آه، از چه سخن میگویی؟مگر تو از آنچه بر او گذشته است، آگاهی!چه بسا که او هیچگاه، رانده شده نبوده است.با این اندیشه، پوزخندی بر چهره اش چیره می شود؛ او موبد هاچینسون را، هم دارد و هم ندارد.اینک، این پدربزرگ را چه می شود؟هیچ!او نیز از به غل و زنجیر کشیده شدن این نوه ی ناشناخته ی خود، استقبال می کند؛ شاید هم خودش، به دنبال کشتنش باشد.از این رو، قلم جوهری خود را روی کاغذ می کشد و می نویسد:(دو خواهر، ازبرای یک زلف زر...)در آن هنگام، تیر های تازه نفسی، که از برای نوجوانان دربار مایر است؛ به سوی او و درخت خشک می آیند؛ بی درنگ کاغذ را تا می زند و خنجر بی غلافش را برای مهار آنان، به این سو و آن سو حرکت می دهد و با شتاب تیر هایی را کنار می زند، که گاه ره گوشه چشمش و گاه ، قلب تپنده اش را در پیش گرفته اند.در پایان نیز، تیر سه شعبه ای را با زحمت کنار می زند، که تنه ی درخت کهن را نشانه گرفته است.آهسته برمیخیزد، که قامت دانش آموزان دربار را می بیند؛که با آن جامه های تیره ی مبارزان و زلف های سپرده به دست باد،به دنبال تیر های تازه نفسشان می گردند.تبسمی می کند و همان گونه که سرش را به نشانه ی تاسف تکان می دهد، میگوید:-شتاب در کنار سستی؟این دیگر چیست؟
دانش آموزان با شنیدن این سخن، با خستگی بسیار روی زمین سرد مبارزه می افتند و هر یک به گونه ای، از خستگی ناله می کنند؛یکی چون آبتین چکمه های سیاهش را،میان خاک های مرده فرو می برد و سعی در پاره کردن جامه ی مقاوم سیاهش دارد.دیگری چون آریانا،زلف زرین بافته شده اش را در دست گرفته و چون دیوانگان، زیر لب چیز هایی را زیر لب زمزمه می کند.او با دیدن این صحنه،کاغذ و قلمش را زمین می اندازد و همان گونه که جامه ی سرمه ای رنگش را مرتب می کند، میگوید:-اینگونه می خواهید ره پر پیچ و خم گردنبند به اصطلاح نابود شده را، در پیش گیرید؟این تیرها را، یک دزد شبگرد هم می تواند مهار کند.(بنا به دلایل امنیتی این کشور، دزدان شبگرد کمترین ایستادگی را در برابر سربازان و دیگر مبارزان دارند.)آریانا پوفی می کند و همان گونه که چشمان سبز تیره اش را می چرخاند و دست هایش را سپر نفوذ سرما به پوست ظریف و سرخش کرده است؛میگوید:-آخر آن گردنبند، چه ارتباطی با مهارت های رزمی دارد؟
دستش را روی پارچه ی بسته شده ی روی بازویش میگذارد و میگوید:-این یک دریدگی است؛دریدگی که به وسیله ی شخص به اصطلاح پر فروغی بر بازوی من فرود آمده.بنگرید که در اطرافتان چه میگذرد.
سپس آنان را،با حدس و گمان هایی که ناخودآگاه به ذهنشان سرازیر شده است؛ رها می کند و زمین مبارزه را ترک می کند.آریانا لب به دندان می گیرد و به دریدگی که این دخت جوان از آن سخن گفت، می اندیشد.آن دریدگی، از برای یک درّ شگفت آور و مرموز است؟شاید هم، حاصل شمشیر خونین یک دیوانه است!اوه، یک دیوانه!دست هایش را روی زمین میگذارد و برمیخیزد.همیشه نوجوان قلدر در کاخ برای آنکه بگوید خیلی تنومند است؛سعی می کند چون فرمانده کریست باشد.زیر لب میگوید:-نه!هیچکس نمی تواند به آرامی و ایستادگی(صبوری)این فرمانده ی جوان، در این سرزمین گام بردارد.

 

 

 

  • تشکر 37

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این سخن تبسمی مهمان چهره اش می کند؛آن هم به یاد دیدن چهره ی آرام ریون، که هیچگاه ندید و نشنید به آن پدربزرگ بزرگ زاده اش(موبد هاچینسون)،چیزی بگوید یا قصد جانش را کند.بی درنگ کمان را برمیدارد و به سوی تیر های افتاده بر زمین می رود.این کار، کنجکاوی آبتین و آبان دخت را تحریک می کند؛ این دخت زلف زرین،با آن همه بزرگ زادگی، اکنون پی چه می دود؟
در انتظار آمدن عروسک خیمه شب باز و کسانش، با چکمه هایش،این دشت شوم را زیر گام هایش میگذارد.اکنون درک می کند،شهبانو از دست چه میدانی ناله سر می دادند.دست هایش را در آغوش می گیرد و همان گونه که پارچه ی روی بازویش را لمس می کند، شهبانو را، آن الهه ی زلف زرین و چشم آسمانی دربار را به یاد می آورد؛ که با چشمان بارانی و آن هق هقی که آسودگی شان را سلب کرده بود، این چنین می گفتند:
-می دانید بانوی رایزن!من...من...آن میدان سوخته را برگزیدم؛ تا...کسی دددرد جنایت پنهانی نکشد؛ تا کسی نننگوید خاندان مایر و هاچینسون، دددربار را از برای چیز دیگری خواستند....
و آنگاه برای نخستین بار، ایزابلا، آن دخت فرخنده ی موبد هاچینسون، سر بر شانه ی یک رایزن گذاشت و سعی کرد، دمی آرام گیرد...
در همان حال، بی درنگ پارچه را باز می کند و به زمین می اندازد.ایرادی ندارد!این رنج را، که در ژرفای وجودش خفته است، تحمل می کند؛ ولی نمی گذارد یک "دزد"، آن گردنبند را داشته باشد.سپس برای مقابله با مَه پوشان، برمیگردد...
پارچه ی سیاه را، که چون نقابی چهره اش را پوشانده است،پایین می کشد و همان گونه که بخار های سرد را از دهان خود بیرون می دهد؛از کنار این درخت کاج،تماشاگر یک میدان بی منطق سرد است.میدانی که دلاور کنونی آن، یک بانوی رایزن است؛ که بی هیچ جنگ افزاری، تنها با مشت های گره کرده اش، سپر سربازان وزیر سابق است؛ آن هم چه بانوی رایزنی!کسیکه جامه ی خونین مبارزان را بر تن دارد و با زخم سر باز کرده ی بازویش، که رنگی بر رخساره اش نگذاشته است؛ می جنگد و زلف بافته شده اش، چون دریاسالار پر کار و سیل زده ای گشته است.وای بر تو ای وزیر نادان!وای بر تو!اکنون که این رایزن می جنگد، گر موبد هاچینسون از وجود او(ریون)آگاه شوند؛خودشان برای کشتنش می آیند.این گمان،خمی به ابروهایش می آورد.چه کسی از این ماجرا آگاه است؟کدام ماجرا؟همان ماجرای دو پدربزرگش، که پدربزرگ همین بانوی رایزن، پشت پرده ی دیرینه ی آن بوده است...با فریاد به فلک رسیده ی الکسا، به خود می آید.ده تن را به میدان فرستاد، اینک همه در این دشت مرده، خفته اند و تنها الکسا، مشت های بی امانش را بر چهره ی جوانی می زند و همان گونه که رویش نشسته است، نامه ای که لای پیراهنش بوده را بیرون می کشد.کلاه شنلش را جلو تر می کشد و زیر لب میگوید:
-هر گاه این خاندان چنین رایزنی داشته باشد، پیشگویان مبارز به میان می آیند؛ این ماجرا ، یک قربانی سر سخت خواهد داشت.

  • تشکر 34

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اندکی نمی گذرد، که رایزن شنل پوش این دشت را ترک می کند؛ جوان زخم خورده نیز، با زحمت برمیخیزد و او نیز، برای بررسی اوضاع جلو می رود...
روی پله های سرد عمارت، همان گونه که پارچه ی خونین الکسا را در دست دارد، می نشیند و به درب چوبین گشوده شده ی آن، که مظهر آرام بودن این خانواده است؛ می نگرد.پشت این درب، دو سرباز زره پوش ایستاده اند، که بزرگ زادگی این خانواده را برای این مردم دگرگون، آشکار می سازد.اینک، در حیاط سرد و پر سوز این عمارت و روی این خاک های جوان و سر زنده ، چه میگذرد؟شاید برای یک بزرگ زاده،هیچ!ولی برای یک خدمتکار، همه چیز!زیرا خدمتکار های سپید پوش این عمارت، از آن بانو میراندا گرفته، که با گیسوان کوتاه زرینش، آن پوست سبزه و با نمکش و آن جامه ی خدمتکاری اش، که تا زانویش آویخته و دلبری می کند، تا آن سرباز جوانی که، از برای خون و خون ریزی ایستاده است.وای بر این بزرگ زادگان!این بود، آن سرزمین روشنایی ها؟این بود آن آرامش، که در دربار شوم اِلِن، از آن اثری نبود؟وای....با احتیاط نگاهی به اطرافش می اندازد و سپس، گردنبند سپید و پر فروغش را، از زیر پیراهنش بیرون می آورد.چه شد که این دخت رایزن، سر از راز ترسناکش در آورد؟چه شد که روشنایی این گردنبند،شمشیر درباریان را دو نیم کرد؟
-ریون، پسرم!
آوای مهربان مادرش آیسا، این بانوی بازرس همگانی و فرمان دهنده ی دادگاه ویانا، موجب می شود، پارچه را به دور مهره ی گردنبندش ببندد، آن را زیر پیراهنش پنهان کند و به پاس ایشان، برخیزد.آهسته سر تعظیم فرود می آورد و میگوید:
-درود مادرجان!
آیسا، لبخندی مهمان لب های کوچک و صورتی رنگش می کندو همان گونه که درب را پشت سر خود می بندد، میگوید:
-درود بر تو پسرم!نمی دانستم اینک، به عمارت باز می گردی!
همان گونه که به سوی او،از پله ها بالا می رود، میگوید:
-به دادگاه رفته بودید؟
-نه، برای دیدن پدرم، راهی آیین(یکی از منطقه های با ارزش ویانا)شدم.
نام پدربزرگش، پوزخند تلخی را مهمان چهره ی آرامش می کند؛ یعنی اکنون نیز، مادرش ، دخت دوست داشتنی و محبوب این موبد است؟
آیسا ادامه میدهد:
-هنوز هم نمی خواهی خود را، از این ماجرای وزیران کنار بکشی؟
-زمانش، آنچنان هم دور نیست، مادر جان!

  • تشکر 34

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


شتابان و با احتیاط، درب چوبین اتاق کهن ترین پیشگو را می کوبد؛آن هم پیشگویی که، از مسببان شوم خواندن آن گردنبند بوده و بس.در این هنگام، درب توسط وزیر هیلی،یکی از وزیران زیرک دربار، گشوده و قامت زرین پوشش نمایان می شود.بی درنگ سر تعظیم فرود می آورد و بی هیچ سخنی،وارد اتاق می شود؛ولی نمی داند این وزیر ستیزه جو،به دنبال گناه کاری اش می رود.درب را پشت سر خود می بندد و خود را در اتاقی میابد، که سادگی اش زبانزد است.مگر این اتاق چگونه است؟این اتاق، کتابخانه ای دارد، که مانند کتابخانه های ممنوعه، خاک های مرده بر آنان چیره گشته است.جلوی این کتابخانه نیز، میز کوچک و مربعی شکلی نهاده شده است، که پیشگوی کهن، با این جامه ی سپید و بلندش، که زلف و ریش های بلند و سپیدش را همراهی می کند، روی صندلی چوبین پشت آن نشسته است.همان گونه که به سوی میز گام برمیدارد،میگوید:
-درود بر پیشگوی دانا، جناب نیکان!
چشم های کم سو و میشی اش را می گشاید و با آوای گرفته ای میگوید:
-درود بر شما،بانوی رایزن جوان!
پشت میز،روی صندلی و در برابر او می نشیند و میگوید:
-شامگاهی که با یک وزیر زیرک همراه باشد،از برای پیشگویی چون شما،چیست؟
تبسمی می کند و پاسخ میدهد:
-اکنون که هنگام شام نیست ولی،هر چه آن وزیر زیرک خواهد.
-بنابراین،آیا یک رایزن و یک پیشگو،مانند یکدیگرند؟
-رایزنان و پیشگویان،در هدف چون یکدیگرند و تنها به خاطر خود می جنگند.
سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و همان گونه که برای باز کردن گردنبندی از گردنش، دستش را از پشت به سویش می برد، میگوید:
-پس اگر اینگونه باشد، فرمانروایان پیشگو نیز، تفاوتی با پیشگویان ندارند.(گردنبند شیر و خورشید، که اینک زرین است، روی میز میگذارد.)سرنوشت این حماسه ی خفته* چه می شود؟
پیشگو، خیره به این گردنبند، بی عرضه گی هایش را به یاد می آورد، که نیکی را به بدنامی کشاند؛ پس وای بر او، که چنین نامی را دارد.
الکسا-عالیجناب!اکنون دوازده سال، از آن ماجرا گذشته.بنابراین، من برای سرزنش شما به اینجا نیامده ام؛تنها برایم، از صاحبش بگویید.
پیشگو آهسته تر از پیش میگوید:
-او هر که هست، باید مرا در آتش بسوزاند؛زیرا من....بسیارخوب!آنچه میدانم را، برایتان میگویم؛سالها پیش، که اندیشه ی پلید کشتن پادشه پیشین، اعلیحضرت نیکلاس، در سر درباریان می گذشت؛ تصور می کردید از برای چه بود؟آری، فرمانروایی به دانایی و فرزانگی ایشان، برای دربار، چون اهریمنی آشکار شده بود.ایشان از صاحب آن گردنبند، آگاه بودند و برای همان، شد آنچه نباید می شد.فرمانروا کشته شدند و آن گردنبند، شوم خوانده شد.اینک صاحبش هم، شوم خوانده می شود؛زیرا یک جوان ویانایی است،زیرا شخصیتش مورد هجوم دربار است؛زیرا...مهارتی چشمگیر دارد.
-او را می شناسید؟
-نه،او را نمی شود شناخت؛باید دریافت.

*نام گردنبند شیر و خورشید، که بر اساس یک رویداد،نام گذاری شده است.بنا به ریشه اش،در ادامه به آن اشاره ی دوری خواهد شد.
 

  • تشکر 34

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درب را به آرامی می بندد و به آن تکیه می زند.گاه در سیاست یک دودمان،به تبار آن نمی رسی؛زیرا...به دنبال آن نیستی.ناچار تکیه از درب می گیرد؛کلاه شنلش را روی سر می کشد و برای رفتن به سوی پلکانِ چوبین مارپیچ،گام های شتابانی برمیدارد.
-مشتاق دیدار،بانوی رایزن!
آوای مغرورانه ی وزیر هیلی موجب می شود،از گام گذاشتن بر پلکان باز داشته شود و به سوی او باز گردد.
-گمان نمی کردم،هم اینک در این دالان باشید.
وزیر گامی به سویش برمیدارد و می گوید:
-می دانید که،من دلبسته ی مرموز ترین ها هستم.
پوزخندی می زند و می گوید:
-به هیچ وجه شگفت آور نیست ولی من،از این کار ها بیزارم.
-بیزاری،بهانه ی خوبی برای درون نشدن در آن نیست.
-به خاطر می سپارم.(سر تعظیم فرود می آورد)بدرود
سپس باز می گردد و با گام های محتاط،از این پلکان مارپیچ طولانی،پایین می رود.چه زیباست،این رفتن خورشید؛آن هم هنگامیکه،با زخم بی مرهم او و پرسش بی پاسخش،همراه شود.با یادآوری زخمش،دست روی بازویش میگذارد و آهی از نهادش،بلند می کند.او نبود،ولی بود.بود و پرسشش،اینگونه مرموز و بی پاسخ ماند.نبود و این وزیر به اصطلاح زیرک،پند گناهکاری اش داد.پله ی پایانی را زیر پا میگذارد و با حسی ناآشنا،به در و دیوار چوبین و مرده ی این تالار،می نگرد."ای تالار مرده،تو پاسخم نمی دهی؟....هر چند،تو هم از این سیاست بیزاری."گامی به پشت سرش برمیدارد؛روی پله ی چوبین می نشیند و شنل سپید رنگش را،به آغوش این پله ی فرسوده می سپارد.
به راستی این تالار،از برای چه فرسوده شد؟در دل خوذ چه پنهان کرد؟به زمین چوبین و فرسوده اش چشم می دوزد.چند سیمین پوش این تالار را دیده اند؟کدامشان قهقهه های اهریمنی سر داد؟
آهسته آهسته،پای راست چرمین پوشش را روی زمین می زند.اینک چون کودکی گشته،که پارچه های مادر خیاطش را پاره پاره کرده و در انتظار مجازات است.
زیر لب می گوید:
-کودک خیاط،مادرت را به تاراج می بری و درک هیچ مهربان و مهربانویی را، نمی پذیری؛پس دریافتنت...

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 34

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهنگ پر هیاهوی زنگوله ای،ادامه ی سخنش را با خاک یکسان می کند.چشمانش را میان این تالار متروکه می گرداند،تا آنکه گردنبند صلیب سرخ رنگی را میابد؛ اکنون این گردنبند پاک،چرا در آستانه ی درب آویخته شده است؟آیا اوست،که این آهنگ را سر داده است؟
کلاهش را کنار می زند و برای نزدیک شدن به آن،برمیخیزد و با احتیاط گام بر می دارد.
جناب نیکان را می شناسد؛او یک پیشگوی زردشتی است.هم او و هم کسانیکه در این تالار رفت و آمد می کنند نیز،هیچ یک پیرو آیین مسیحیت نیستند.
پس این صلیب،اینجا چه می کند؟هر گامیکه بر می دارد،هیاهو را بیشتر می کند.از این رو،دست هایش را روی گوش هایش می گذارد؛که مبادا گوشواره های کوچک نقره اش بیفتند.
سرانجام نزدیک آن صلیب می ایستد. "الکسا،به یاد بیاور که درباریان مسیحی کیستند..."زیر لب می گوید:
-سرخی این صلیب،کمی شگفت آور است؛من تاکنون،صلیبی به این سرخی ندیده ام!.
همین را که زمزمه می کند،ناگاه بند گردنبند پاره می شود و صلیب با شدت روی زمین چوبین تالار سقوط می کند؛این سقوط موجب می شود چوب ها بشکنند و به همراه صلیب، به درون زمین فرو روند.
صلیب به گونه ای به درون این شکستگی فرو رفت،که گویا منتظر سخن او بود."یک صلیب که اینگونه بیداد کند،پس آهنگ کلیسا چه خواهد بود؟"
سرش را به سوی فرو رفتگی خم می کند؛در اینجا،مگر چوب های فرسوده،چیزی نیست.
-آنجا چه خبر است؟

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 35

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آوای وزیر هیلی،او را از نگاه کردن به درون آن فرو رفتگی باز می دارد و موجب می شود،درب های بلند و چوبین تالار را بگشاید و شتابان چون برق و باد،از پله های سنگی پایین دود.
اوه،چه شد؟!پا به فرار گذارد،به گناه ناکرده.اینک این وزیر،با خود چه گمانی خواهد کرد؟زنگوله ای آهنگ شومش را سر داد،پاهایش او را نابود کردند؛
سوار اسب سپیدش می شود و با ضربه زدن می خواهد،تا از این تالار بازاری بیرون روند.اسب نیز به فرمان او،شتابان آنجا را زیر پا می گذارد.
ولی این اسب،هیچگاه مزه ی آرامش را نچشیده است؛از این رو،به گونه ای بازار را زیر پا می گذارد؛که مردم پا به فرار می گذارند و صاحبش،در نزدیکی کاخ روژمان،سعی می کند مهارش کند.
-آرام باش!....اوه،بسیار خوب!می پذیرم که....
سخنش به اینجا می رسد،که دروازه ی کاخ گشوده می شود و اسب نیز می ایستد.
بازدمش را با آسودگی بیرون می دهد و آهسته از آن پیاده می شود.با این وضع،آیا این اسب ناآرام آوای زنگوله را شنیده است؟
به روی اسب سر به زیرش لبخندی می زند و با تردید،نوازشش می کند.
"اگر به بهای ناآرامی و آشوب سرزمینم هم باشد،باز نیز می خواهم به دنبال صاحب راستین آن گردنبند،گام بر چنین تالار های مرده ای گذارم..."
-بانوی رایزن!
آوای کنجکاو و شگفت دلارام،دستش را از نوازش و ذهنش را از گمان هایش،باز می دارد.
با سردرگمی به دلارام می نگرد،که پر مهر تر از او اسبش را نوازش می کند و با چهره ی گندمی و سرخ شده اش،به روی او لبخند می زند؛سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
-درود بر شما!
-درود،بانوی پیشکار!
افسار اسب او را می گیرد و می گوید:
-مرا ببخشید بانو؛ولی مهمانی امشب...
-کدام مهمانی؟
-اوه،یادتان نیست؟!مهمانی پیش از جشن سده؟
با شنیدن این پاسخ،پوفی می کند و با کلافگی می گوید:
-در آغاز،اسبم را آرام کنید.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 35

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(به نام پدید آورنده ی آسمان ها و زمین نام پرونده:زنگوله ی ناشناخته گردآورنده:داور دادگاه رسمی و بازرس کل(آیسا هاچینسون) این پرونده مربوط به صد ها سال گذشته است؛که کمتر کسی در گیر آن شده و سرانجامش را با دو دیده ی بی گناه خود دیده است.
سرزمین ما روژمان،که در نامش هیچ پلیدی و تبه کاری دیده نمی شود؛خواه و ناخواه،درگیر باورهای درست و نادرست مردمش،بویژه مردم ویانایش گشته است؛چنان که می توانیم رویدادها و پدیده های گوناگونی برایش آوریم؛مانند حمله ی شوالیه های وحشی و سرکش،به یک سیاستمدار یا یک کشاورز ناچیز در دوران دودمان اِلِن؛که تاریخ دانان،آن حمله ها را از زمینه های فروافتادن الن می داند.
ولی اینبار،به دنبال ماجراهایی آمده ایم؛که شاید،از پدیده های فرا سرشت(فرا طبیعی)و توهین به ارزش های آیین های پیامبران پاک باشد.
نامش را هر چه می خواهید،بگذارید.زنگوله ی مرداب...زنگوله ی هشدار....زنگوله ی سده....ارزشی ندارد که آن را چه می نامید؛آن چه دارای ارزش است،این است که پیام این زنگوله،در زمان های گوناگون،متفاوت است.
مانند چهارسال گذشته،که نقاش جوان آیلین آرنولد* مدعی شد پس از شکنجه های بسیار در گارد شاهنشاهی،در خواب آوای زنگوله ای را شنید،که به گردن گوسفند بازیگوشی بود.
در آن هنگام،هنوز جشن تیرگان به پایان نرسیده بود،که جوانان ویانا،از برای وضع آشفته ی دربار روژمان،شورشی را آغاز کردند.

*او دختر یکی از وزیران والامقام و از نقاشان نامدار دربار است؛که در ادامه با او آشنا خواهیم شد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 31

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شورشی که فرماندهی اش را یک جوان بزرگ زاده و بی جنگ افزار به عهده گرفته بود؛اینک نمی خواهیم به درون آن شورش برویم،که خودتان بهتر می دانید.
پس از آن،مهربانوان خاندان کریست،یا ناپدید و یا کشته شدند.بنابراین،آن زنگوله هر چه بود،یک پیام آور بود و بس.
ولی هان و هان،ای بازرسان جوان و سرگشته!مبادا باور های مردم را رها کنید؛که هر چه برایشان روی می دهد،از سوی باور هایشان است....)
زیر این گزارش مرموز و تنش زا،با قلمی آغشته به جوهرخطی می کشد و رو به الکس،که سرگشته تر از او چشمان طوسی و آبی رنگ کوچکش را روی هم فشرده و با چکمه هایش به زمین سرد اتاق می زند؛می گوید:
-بس کنید!این ها سودی ندارند.
با گفتن این سخن،الکس تنها پاهایش را آرام می سازد و با لحن بم همیشگی اش پاسخ می‌دهد:
-بازرس کل،هیچگاه به اندازه ی این گزارش،روشن سخن نمی گفتند؛نمی دانم با این زنگوله چه می شود کرد.
کاغذ را به سویش هدایت می کند؛بر می خیزد و همان گونه که با بافت گیسوان قهوه ای رنگش بازی می کند؛می گوید:
-من....اینک نمی توانم بگویم،این بازرسی ادامه خواهد یافت یا نه؛ولی ببینید!چه کسی باور می کند این مهربانو،دخت دوست داشتنی موبد هاچینسون است؟!
ابرویی بالا می اندازد؛چشمانش را می گشاید و همان گونه که به او می نگرد؛می گوید:
-سر آغاز قانون کشور می گوید "هیچگاه کسی را با پدر و مادرش مقایسه نکنید؛شاید او گلی باشد،که با ریشه ای فنا ناپذیر از مردابی پلید ریشه گرفته."

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 31

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر