رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

در در 2/13/2018 در 16:47، Elahe_S گفته است :

امروز برای هزارومین بار این حرف خوردم

قبل اینکه رشته انتخاب کنم گفته بودم من میرم تجربی الان که رفتم انسانی .فامیل اومدن خونمون عمم پرسید چندمی با چه رشته ای منم گفتم دهم با انسانی همشون برگشتن گفتن چی شد پ تو که میخواستی بری تجربی نتونستی؟هه

دلم میخواد پلیس که شدم به کمک من احتیاج داشتن برم بهشون بگم.یادتونه سر رشتم چقد حرف به من زدید؟حالا دلم میخواد بدونم آیا حق دارم کمکتون نکنم؟

همیشه انتخاب صحیح اونی نیست که بهتر از بقیه از پسش برمیای. تفاوت رویا و روزمرگی گاهی از همین انتخاب های اولیه شکل میگیره و روز به روز رشد میکنه. تا جایی که یک شکاف بزرگ تو زندگیت ایجاد میشه و تازه می فهمی مدتهاست داری روزمرگی و اجبارهاتو زندگی میکنی، نه رویا و آرزوها!
من زمان انتخاب رشته آرزو داشتم برم انسانی و روانشناسی بخونم. همه گفتن حیفه. گفتن تو مغز ریاضی هستی، باید بری ریاضی. نه اینکه مجبورم کنند، اما این جمله انقدر تکرار شد که کم کم باور کردم شاید حق با دیگرانه. شاید من برای ریاضی ساخته شدم. از اون زمان سالها میگذره. رشتم کامپیوتره و از پسش هم برمیام. اما هرروز به جای کتابهای حوزه ی تحصیلی خودم، کتابهای فلسفه، پروفایلینگ، روانشناسی، ادبیات و شعر و میخونم. سر کلاسها غمگینم. برنامه ریزی میکنم و نمیدونم چرا باید این کارو کنم. و در نهایت در کوچکترین زمانی که پیدا میکنم، باز برمیگردم به دنیایی که آرزو دارم کاش انتخابش کرده بودم.

مهم نیست دیگران چی میگن. مهم اینه چیزی رو انتخاب کردی که واقعا میخواستی. امیدوارم موفق باشی :gn:و زمانی که پلیس شدی، به ما هم آشناییت بدی :smile:

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

خب مثل اینکه امشبم از اون شباس...که باز اینجا پیدام شد!

باید بگم واقعا روز جالبی نبود برام.

همه چی دست به دست هم داده بود ، تا از موضع همیشگیم دست بکشم، نگاه بی تفاوت همیشگیم...

امروز از اون روزا بود که باز بغض کردم اما نذاشتم گریه کنم از اون روزا که هیچوقت از توذهن آدم پاک نمیشن..صدام دراومد.

دیگه خسته شدم، خیلی خسته..

نمیدونم ته این ماجرا چی میشه فقط نمیخوام شر جدیدی به پا بشه..دیگه طاقتشو نداریم، هیچکدوممون!

نمیدونم کی قراره بگذره این شبای تیره و بی رحم..

کی دست از سرم برمیداره

نمیدونم کی باید خلاص شم

همیشه میگفتم خودکشی احمقانه س

کار ادمای ترسو

کار ادمای ضعیف

ولی باورم نمیشه یه لحظه از فکر خودم گذشت!هرچند که زود خودمو جمع و جور کردم ولی...همینم واسه من بعید بود!

هوووووف نمیدونم دیگه واقعا باید چیکار کنم...فقط امیدوارم واقعا نمیدونم چرا!!صبر و صبر و صبر شده انتخابم..

چقدر صبور شدم این روزا..:)

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اظهار همه چیز، هیچ کمکی به کسی نمیکنه... همه ی آدما یه جایی متوقف میشن و از جایی به بعد فقط جسمشون کشیده میشه و روحشون باقی می مونه

حالا به خودم میگم، ای کاش همیشه یه ذره شانس برای برگشتن باقی بذارم!

موزیک چرا داره بازی درمیاره؟! اینم از شانس ماست! نمیخوام ضعیف باسم اما واقعا اشکم بند نمیاد، خیلی کارا رو امتحان کردم و نشد... احتمالا فردا که این نوشته ها رو بخونم خجالت بکشم!

قدرت میخوام ازت بالایی، خیلی زیاد‎:)

 

  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز با پری رفتیم باشگا...خیلی خوب بود... ولی کفشم بد بود و پشت پام به طرز بدی زخم شد...اما مهم نیست،مهم اینه بالاخره اون جایگاهی که بایدو تونستم پیش بهترین دوستم... پیدا کنم...

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

چیزی نیست...

اما..

نوشتنش ضرری ندارد.دلم پرشده.از انتظاری...از گرفتاری...از توانایی هایی که خاموشن...از چیزهایی که دارمو استفاده نمیکنم...ضعیف؟!

شاید...شاید...شاید

شاید هم نه!

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز خیلی فکرم درگیر موضوع گذر زمان بود.

انگار سوار این قطار شهربازیا شدم و سیر تکاملمو با نگاهم نقد میکنم.

خیلی وقتها سرعت قطار و اونقدری کم میکنم که دوست دارم تمام ثانیه هاش طولانی بشن و بعضی وقتها چنان سرعت میدم که نمیخوام باور کنم اون لحظات قسمتی از زندگیم هستن.

ولی در کل زندگی در گذره.یک جوری زندگی کنیم که مجبور به سانسورش نشیم

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز چهارساعت رو مشغول کشیدن نقشه ایران بودم . تو عمرم به این بزرگی نکشیده بودم . دیگه اتفاق خاصی نیفتاد . الانم که در خدمت شمام .

  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار پنجره نشستم و رمانم رو مینویسم.بارون میزنه به شیشه.یک آهنگ بی کلام گوش میدم و منتظرم قهوه آماده بشه. 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کور شدن فقط بعد از بینا بودن سخته...

اگه کسی لذت دارا بودن رو نچشه، یه جورایی فقر براش بی معناست.

اگه کسی لذت داشتنش رو نچشه، نداشتنش بی معناست!

زندگی یه مفهوم عمیق، یه درک گسسته می خواد، چیزی که من ندارم...

این روزا خیابونا هم رنگی رنگی شدن، شبیه افکار هزار رنگ خودم.

همین

s...d

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

امروز...

بزرگترین روز زندگی من بود...

شاید دیگر هیچ روزی به این بزرگی نباشد.

من چند روز پیش مردم!...ولی زنده شدم!!!

ان روز که داشتم میمردم و ماندم فکر کردم اگر واقعا میمردم چه کارهایی که در حسرت انجام دادنشان ناکام میماندم...

درس میدهد پروردگار...

درسی که از هزار معلم و عارف هم تاثیرش بیشتر است...

تصمیم گرفتم...تصمیمی به عمق اینده ام...تصمیمی برای رهایی از گذشته ام...امروز روز بزرگی است...

خیلی بزرگ...

خیلی عمیق...

به عمق تمام آینده ی نیامده ام!

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرف زیاد است و 

حوصله کم

کوتاهش میکنم

شاید مردم حواسم نیست

و یا شاید هم میخاهم بمیرم

فرق این دو چیست!

من نفس میکشم درحالی که نمیدانم

چرا نفس هایم بوی غم میدهد؟!

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدمها متفاوتند و نگاه ها از آن هم متفاوت تر!
چه کسی میداند در درون تو چه آتشی برپاست، وقتی که نگاه خاموشت به خیرگی ابرهای تیره دل بسته است. 
من که نمیبارم، تو هم اگر نباری، دنیا را سیل بغض های سربسته به ویرانی خواهد کشاند!
تنها چند روز مانده... چند صد کیلومتر... چند قدم و چند نفس تا تو! 
دلم این حجم انتظار را تاب نمی آورد! چه کنم؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچی بیکار و بیعارم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×