رفتن به مطلب
Ravi

حکایت ضرب المثل ها

پست های پیشنهاد شده

در این تاپیک به حکایت هایی میپردازم که ریشه ی ضرب المثل ها  شده اند.

امیدوارم لذت ببرید.

 

 

هر که بامش بیش، برفش بیشتر

این ضرب‌المثل را معمولا در مورد افرادی به کار می‌برند که به لحاظ مکنت، جایگاه و مقام مادی و معنوی در مکان رفیعی باشند. آن هم در زمانی که این افراد از زیادی سختی‌ها در زندگی و یا کار و ... گله داشته باشند.

حال ببینیم چه داستانی در پس این ضرب‌المثل قرار دارد؟

می‌گویند که در روزگاران قدیم پادشاهی بود که در اثر بیماری در می گذرد. قبل از مرگ وصیت می‌کند چون وارث و جانشینی نداشته، فردای آن روز اول کسی که وارد شهر شد را بر جایگاه قدرت بنشانند و او را پادشاه جدید شهر معرفی کنند.

فردای آن روز مردم و امرا دستور شاه درگذشته را بر سر می‌گذارند و گدایی را که در تمام عمر تنها اندوخته‌اش خرده پولی بوده و لباس کهنه‌ای، به عنوان شاه معرفی می‌کنند و او را بر تخت پادشاهی می‌نشانند.

روزها می‌گذرد و این گدا که حالا شاه شده و البته معتبر، بر تخت می‌نشیند و امور را اداره می‌کند. تا اینکه برخی از امیران شهر و زیردستانش سر ناسازگاری با او بر می‌دارند و با دشمنان دست به یکی می‌کنند و شاه تازه هم که توان مدیریت امور را از کف داده، بخشی از قدرت را به آن‌ها واگذار می‌کند.

روزی یکی از دوستان دیرینش که از قضا رفیق گرمابه و گلستانش بود، وارد شهر می‌شود و می‌شنود که رفیقش حال پادشاه آن دیار است. برای تجدید دیدار و البته عرض تبریک نزد او می‌رود.

پادشاه جدید در پاسخ تبریک و تعریف و تمجید دوستش می‌گوید: ای رفیق بیچاره من، بدان که اکنون حال تو بسیار از من بهتر است. آن زمان غم نانی داشتم و اینک تشوش جهانی را بر دوش می‌کشم. سختی‌ها و رنج‌های بسیاری را متحمل گشته‌ام.

 

و در اینجاست که رفیق دیرینش می‌گوید: هرکه بامش بیش، برفش بیشتر.

Cartoons-interesting-and-cool-New-Year-1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان ضرب المثل دست بالای دست بسیار است

Photo_20101114171007.jpg

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل موش تو سوراخ نمیرفت، جارو به دمش می بست

2.gif

گویند در روزگاران گذشته در خانه مردی ثروتمند موش بازیگوشی زندگی می کرد او زمانی که درآیینه خانم خانه خود را دید بسیار شگفت زده شد اما به یکباره دم خود را که دید ناراحت شد و گفت که این دم باریک و کوچک اصلا به من نمیاید .در همین فکرا بود که یک جارو توی آشپزخانه دید او رفت و ان جارو را به دم خود بست اما گربه که او رادید به دنبال او دوید و موش به سمت سوراخ لانه اش دوید ولی از آن جایی که کمی چاق شده بود واز طرفی هم جارو به دمش وصل شده بود نمی توانست وارد لانه اش شود تا اینکه به زحمت خود را به درون لانه پرتاب کرد و دمش با جارو کنده شد.او که بسیار ناراحت بود دمش را برداشت و نزد پیرمرد پینه دوز رفت پیرمرد به او گفت : ولی من نخ تمام کرده ام تو بهتر است به سمت پیرزن نخ ریس بروی و از او نخ بگیری و برای من بیاوری تا دمت را برایت بدوزم او بی درنگ به سمت پیرزن رفت ولی پیرزن گفت من اکنون نخی ندارم تو باید به سمت بزی بروی و از او پشم بگیری تا آن پشم را برایت تبدیل به نخ کنم. وقتی پیش بزی رفت بزی به او گفت که ای موش این دشت زمان زیادی است که خشک است و من علفی نخورده ام به همین دلیل من هم پشمی ندارم تو بهتراست به سمت رودخانه بروی و از او بخواهی تا جاری شود تا من هم بتوانم کمی علف بخورم تا پشمهایم رشد کند موش به سمت رودی که در همان نزدیکی بود رفت ولی هرچقدر موش رودخانه را صدا میکرد پاسخی نشنید موش جوان به ناگاه با دیدن دمش کاسه صبرش لبریز شد و شروع به گریه کرد.او آنچنان گریست که از جمع شدن اشک هایش رودی کوچک در آنجا روان شد و در آنجا علف رویید بزی شروع به خوردن علف کرد و پشم هایش شروع به رشد کرد موش شروع به کندن پشم های بز کرد وآنرا برای پیرزن برد پیرزن هم آن پشم ها را تبدیل به نخ کرد و به موش داد موش نزد پیرمرد پینه دوز رفت و پیرمرد آرام شروع به دوختن دم بز نمود و او پندهای بسیاری داد موش از ان به بعد به خود قول داد که بار دیگر به دنبال دم دیگران نرود و قدر دم خود را بداند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 

 

کله اش بوی قورمه سبزی می دهد

 

 

امروزه در دوره ی تمدّن و پیشرفت برای از میان بردن مخالفان روش های بی رحمانه و وحشیانه ای وجود دارد؛ فکرش را بکنید که در گذشته چگونه می توانسته باشد؟ یکی از شیوه ها در دوره ی صفویه برای کشتن مخالفان این بود که از کله ی مخالفان قورمه سبزی درست می کردند . چه کار زشت و بی انصافانه ای ؟ البته در بسیاری از دوره ها اوضاع بدتر بود.

 مثلاً : آستیاک یا آزیدهاک آخرین پادشاه سلسله مادها به انتقام آنکه هارپاک خلاف فرمان عمل کرده نوه دختری آستیاک را به قتل نرسانیده است دستور داد پسر سیزده ساله هارپاک را سر بریدند و از گوشت بدن آن طفل معصوم خوراکی تهیه کرده به پدرش خورانیدند . یا در عالم آرای عباسی آمده است که شاه اسماعیل اول پس از غلبه بر امیر حسین کیاچلاوی حکمران رستمداد و فیروزکوه فرمان داد مرادبیگ جهانشاه لو از همدستان امیرحسین را سربازانش زنده کباب کردند و خوردند .

این زبانزد ( ضرب المثل) از همین داستان ریشه می گیرد . درباره ی  کسی که دنبال دردسر خطرناکی بوده که می توانسته منجر به مرگ او شود این زبان زد را به کار می بردند .

ghorme-sabzi-namakstan.ir-2-1.jpg

 

خوب حالا کیا قورمه سبزی دوست دارند؟:smile:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 


یک خشت هم بگذار در دیگ

 

 


عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی مي كرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند . عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می شود و اگر از مادر شوهرش بپرسد آبرويش می رود و او را سرزنش می كند.

پيش مادر شوهرش رفت و سعي كرد طوری سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نيست آشپزی كند.

از مادرشوهر پرسيد : چند پيمانه برنج بپزم كه نه كم باشد ، نه زياد ؟

مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد : پختن آنرا بلدی ؟

عروس گفت : اختيار داريد تا حالا‌ هزار بار پلو پخته ام. ولی اگر شما هم بفرمائيد بهتر است.

مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب بايد پاک  كنی

عروس گفت : ميدانم

مادرشوهر گفت : بعد دو بار آنرا می شویی و می گذاری تا چند ساعت در آب بماند.

عروس گفت : ميدانم

مادرشوهر گفت : برنجها را توی ديگ می ريزی و روی آن آب می ريزی و كمی نمک می ريزی و می گذاری روی اجاق تا بجوشد.

عروس گفت : اينها را می دانم

مادرشوهر گفت : وقتی ديدی مغز برنج زير دندان خشک نيست ،آنرا در آبكش بريز تا آب زيادی آن برود . بعد دوباره آنرا روی ديگ بگذار و رويش را روغن بده .

عروس گفت : اينها را می دانم .

مادر شوهر از اينكه هي عروس می گفت خودم می دانم ناراحت شد و فكر كرد به او درسی بدهد تا اينقدر مغرور نباشد ، برای همين گفت : يک خشت هم بر در ديگ بگذار و روی آنهم آتش بريز و بگذار تا يک ساعت بماند و برنج خوب دم بكشد.

عروس گفت : متشكرم ولی اينها را می دانستم.

عروس به تمام حرفها عمل كرد وآخر هم يک خشت خام بر در ديگ گذاشت . ولی بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديگ وا رفت و توی برنجها ريخت.

عروس كه رفت پلو را بكشد ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد. شوهرش پرسيد : چرا خشت روی آن گذاشتی ؟

عروس گفت :‌ مادرت ياد داد. راست كه ميگن عروس و مادرشوهر با هم نمی سازند .

مادر شوهر رسيد و خنده كنان گفت : دروغ من در جواب دروغهای تو بود ، من اينكار را كردم تا خودپسندی را كنار بگذاری و تجربه ديگران را مسخره نكنی .
عروس گفت : من ترسيدم شما مرا سرزنش كنيد.

مادر شوهر گفت : سرزنش مال كسی است كه به دروغ می خواهد بگويد كه همه چيز را می دانم . هيچ كس از روز اول همه كارها را بلد نيست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر ياد می گيرد . حالـا هم ناراحت نباشيد ، من جداگانه برايتان پلو پخته ام و حاضر است برويد آنرا بياوريد و سر سفره ببريد.

 

اين مثال وقتی به كار ميرود كه كسی چيزی بپرسد و بعد از شنيدن جواب بگويد :  خودم همين فكر را می كردم.

 

1.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

mediumthumb

مرغی که انجیر میخوره؛ نوکش کجه

شخص بدصدایی در یک مسجد اذان می‌گفت؛ اهل محل می‌خواستند اذان گفتن را به یک آدم خوش صدا بسپارند ولی طرف قبول نمی‌کرد و... بالاخره 15 دینار به او دادند که برود و رفت... چند سال بعد یکی از مسجدی‌ها او را دید و حال و احوالش را پرسید؛

یارو گفت: با شما خیلی ارزان حساب کردم. الان جایی هستم که حاضرند 150 دینار بدهند تا دیگر اذان نگویم ولی قبول نمی‌کنم!
ضرب المثل مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه یعنی چی؟!

حکایت امروزی

گفت: مدعیان اصلاحات می‌گویند؛ مدیرانی که حقوق‌های نجومی دریافت کرده‌اند، اگر به بخش خصوصی می‌رفتند، چند برابر همین حقوق کلان را دریافت می‌کردند!گفتم: ««مرغی که انجیر می‌خوره نوکش کجه»! مرد حسابی این مدیران چه تخصص و هنر برجسته‌ای دارند که اگر بروند، چند برابر حقوق می‌گیرند؟!گفت: چه عرض کنم؟باید پرسید پس چرا چسبیده‌اند و نمی‌روند؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×