رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
Amirookbad

پسران جهنمی | Amirookbad

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:پسران جهنمی 

نویسنده: Amirookbad کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع:ترسناک.معمایی.هیجانی

خلاصه: درمورد پسریه ب اسم اروین ک تنها زندگی میکنه و ناخواسته دست ب کاری میزند ک منجرب گرفتاری او میشود 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 13 ساعت قبل، Amirookbad گفته است :

نام رمان:پسران جهنمی 

نویسنده: Amirookbad کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع:ترسناک.معمایی.هیجانی

خلاصه: درمورد پسریه ب اسم اروین ک تنها زندگی میکنه و ناخواسته دست ب کاری میزند ک منجرب گرفتاری او میشود 

توی اتاق دراز کشیده بودم‌داشتم تلویزیون می دیدم و ب این فکر‌میکردم ک اگه یه ترم دیگه نمونده بود قطعا دانشگاه رو ول میکردم الانم ب اصرار شایان موندم اخه اقتصادم شد رشته.توی رویا غرق شده بودم ک  با صدای زنگ موبایلم ب خودم اومدم شماره ناشناس بود 

_الو سلام اروین‌ چطوری  

من_خوبم تویی شایان شمارتو نشناختم مال کیه  

اره مگه قراره کی باشه  منتظر کس دیگه ای بودی ای شیطون

_خفه شو بابا 

شایان_مال خودمه تازه گرفتمش‌اون یکی‌رو پاک کن اینو سیو کن 

_خوبه توم هی سیم کارت عوض کن حوصله  داریا بخدا 

شایان_اخه دخترا هی مزاحم‌میشن چیکار‌کنم 

_چی‌میگی واس خودت کدوم دختر خل شده بیاد مزاحم تو شه من ب شخصه اگه صدتا دختر کور و کچل داشتم‌ نمیدادم ب تو ک لاقل خرجم کمتر شه 

شایان_اره تو ک راس میگی 

_ن‌پس‌فک‌کردی مث‌خودت خالی بندم‌حالا زنگ زدی کاری داشتی؟

شایان_اره بابا مگه حواس میزاری واس ادم  بچه های دانشگاه یه مهمونی  کوچیک ترتیب دادن گفتن ب توم خبر بدم و حتما هم تاکید کردن ک‌بیای

_من ک‌سالی یبار میرم‌دانشگاه این جشن دیگه از کجا دراومد‌ من نمیام خودت برو

شایان_خفه شو شده میام‌با مشت و لگد میبرمت 

_من نمیام شایان بیخیال ما شو 

شایان_ن باید بیای اگه نیای منم نمیرم گفته باشم

_خب نرو چ بهتر بشین درساتو بخون‌این‌ترم‌مشروط نشی 

شایان_درسا رو بیخیال من غروب میام دنبالت حرفم‌نباشه خدافظ

_تا میخاستم جوابشو بدم قط کرد نشستم دوباره،تلویزیون رو خاموش کردم‌ پاکت سیگار رو از جیبم در اوردم‌و یه نخ روشن کردم اخه این مهمونیو کجای دلم‌بزارم کاش میشد نمیرفتم‌ولی شایان ناراحت میشه اگه نرم ساعت نزدیک۱۲ظهر بود داشتم واسه ناهار نقشه میچیدم ک یادم‌اومد‌جز‌تخم مرغ چیز دیگه ای پیدا نمیشه حوصله تخم مرغ نداشتم چند دقیقه ای داشتم‌سیگار میکشیدم‌تا صدای در بلند شد  رفتم درو باز کردم‌ 

_به سلام اروین خان چ عجب درو باز کردی

من_سلام صد بار بت گفتم ب من نگو خان بعدشم کی درو با  نکردم‌مزه نریز‌ بیا درم‌پشت سرت ببند

_نمیگفتی هم‌میبستم‌ میگم اروین‌ این همسایه هات چقد فضولن

من_اره حالا کجاشو دیدی تازه اولشه ، چیکار‌کردن حالا

_بیخیال از شایان‌چخبر نیومده این‌طرفا

من‌_پیش‌پای شما زنگ زد منو دعوت کرد‌مهمونی‌اصلا حوصله ندارم‌ولی میاد بزور میبرتم.آراد میگم بنظرت چی‌بپوشم‌توی‌این‌مهمونی‌

آراد_بستگی ب مهمونیش داره مناسبتش چیه حالا 

_مناسبت خاصی نداره فک‌کنم‌بچه های دانشگان یه مهمونی کوچولو گرفتن

آراد_خب‌پس‌بنظر‌من کت و شلوار بپوش بهتم‌خیلی میاد بیا خودمم‌موهاتو درست کنم‌ میشی یه جیگر ب تمام معنا 

_ن تو رو خدا ول کن‌موهامو همینجوری خوبن‌ میخای دلقکم‌کنی‌جلو ملت ضایعم کنی

آراد_دلقک چیه جون اروین‌ اگه بد شدی بزن تو گوشم

_آراد پسر‌خالمه زیاد ب مد و اینجور‌چیزا اهمیت میده یکمم هیکلش رو فرمه موهاشم‌خرماییه 

_شایان هم بهترین‌دوستم‌بهتره بگم تنها دوستمه هیکل و قدش اندازه خودمه تقریبا موهاشم‌پرکلاغی 

_آراد بیخیال من چایی میخوری بیارم

آراد_ن من  باید برم‌ خونه قبلشم‌باید یکم‌خرید کنم‌ 

_ همینطور‌ک‌گفت بلند شد پاکت سیگارو ک رو میز‌گذاشته بود گرفت و یه نخ روشن‌کرد 

آراد_خب اروین‌من‌رفتم‌ خدافظ 

_ساعت ۱ بود منم ک‌خیلی گشنه بودم و حوصله نداشتم‌برم‌و ناهار درست کنم دراز کشیدم‌نمیدونم‌ کی چشام‌گرم شد و خوابم‌برد 

 
  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_مطمعنی یه مهمونی کوچیکه دیگه؟

شایان_ب من ک اینو گفتن دیگه نمیدونم منظور اونا از کوچیک چقده فک‌کنم این کوچه باشه و بعد پیچید توی کوچه 

_منم ک داشتم این ور اون ورو نگاه میکردم بقیه خونه ها توی اون کوچه یا ظاهری عادی داشتن و یا ویلایی و مجلل بودن و بیشتر کوچه پوشیده شده بود از درخت جوری ک نور ماه توی اون کوچه خیلی کم ب زمین میرسید  توجهم ب خونه درب و داغونی جلب شد ک خیلی قدیمی بود و انگاری کسی اونجا زندگی‌نمیکرد و درشم قفل بود انگاری حیاط هم نداشت  

شایان_به چی فکر میکنی

_داشتم‌ب این فکر میکردم ک این خونه چقد درب و داغونه و پرستیژ محله رو اورده پایین

شایان_اره راس میگی فک کنم  رسیدیم

_شایان دم یه خونه بزرگ و ویلایی نگه داشت ماشین های زیادی اون اطراف پارک بود حدس زدم خیلی شلوغ باشه ک حدسمم درست از اب در اومد

شایان_آروین چرا پیاده نمیشی

_چقد ماشین اینجا دیگه کجاس ن قربونت من نمیام تو برو

شایان_چی‌چیو نمیام آروین اذیت نکن

_دلم نمیخاست برم ولی میدونستم اگه نرم شایان تا صب گریه میکنه از ماشین پیاده شدم و راه افتادیم‌ب طرف خونه  دم در دوتا از بچه های دانشگاه واساده بودن ک فقط یبار دیدمشون  باهم سلام علیک‌کردیم  

شایان_چرا بیرون واسادین خبریه یا تعطیل شده؟ 

یکی از اونا خندید و گفت: ن تعطیل نشده ما یکم حوصلمون سر رفته بود اومدیم بیرون شما بفرمایید ماهم الان میایم

_من و شایان هم راه افتادیم‌به طرف درب ورودی همون طور ک گفتم خونه بزرگ و ویلایی بود با چنتا درخت و گل و گیاه  ک رفتیم داخل یه پسره هم سن و سال خودمون اومد ب سمتمون  و باهامون دست داد و خوشامد گفت و رو به شایان گفت:اقای صمیمی چقد دیر کردین 

شایان_ببخشید یکم‌ترافیک بود یکمم واسه آدرس معطل شدیم 

باشه اشکال نداره حالا بفرمایین  

_من ک از دست شایان خیلی عصبانی بودم پسره خل برداشته منو آورده پارتی من و شایان به طرف گوشه ای ک چنتا مبل خالی بود رفتیم و روی یه مبل دو نفره نشستیم  این بود مهمونی کوچولویی ک میگفتی؟

شایان_جون آروین خودمم تازه فهمیدم حالا چیزیم نشده ک 

_اره تو ک از خداته ،اعصابم داغون بود و میخاستم شایان رو خفه کنم پسره خل ،حالا این پسره کی بود؟

شایان_کدوم؟اهان این میزبانه دیگه فامیلش مرادیه از بچه های دانشگاهه ،میگم آروین اون دختره رو ببین با اون‌مانتوی سبزش شده مث هالک 

_به طرفی ک شایان اشاره کرده بود خیره شدم یه دختره بود با مانتوی کوتاه و سبز رنگ ک چسبیده بود ب تنش نصف موهاشم از رو سری زده بود بیرون اصلا هم بهش نمیومد،حالا تو چیکار ب اون بدبخت داری یکم میشینیم بعد میریم‌گفته باشم

شایان_باشه بابا پدرمونو در اوردی

_شایان پاشو برو از اون مشروب نارنجیا بیار خیلی وقته نخوردم هوس کردم 

شایان_تا پنج دقیقه پیش ک داشتی خفم میکردی 

_خب الانم‌میخام خفت کنم ولی حیف جلوی اینا زشته،رفت و دو پیک اورد  داشتیم باهم حرف میزدیم و مشروب میخوردیم ک دوتا دختر داشتن بهمون نزدیک میشدند یکیشون قد بلند و هلیکلشم رو فرم‌بود اون یکی هم قد کوتاه و لاغر من و شایان ک روی مبل لم داده بودیم شایان سریع خودشو جمع کرد و واستاد منم ک حوصله نداشتم واستم فقط درست نشستم ک یه وقت بی ادبی نباشه دختره قد کوتاه رو به شایان گفت:فک نمیکردم اینجا ببینمتون اقای صمیمی 

شایان_راستش منم فک نمیکردم شما رو توی این‌محیط ببینم خانم‌شایسته  

دختره ک انگاری عصبانی ب نظر‌میرسید گفت:من ب اصرار اقای مرادی اومدم

شایان_اره حتما همینطوره 

خانم‌شایسته_نمیخاید دوستتونو بهمون معرفی کنین؟

شایان_اهان ببخشید یادم‌نبود ایشون اقای آروین احمدی هستن بهترین و تنها دوست بنده و شایان رو به من گفت ایشون هم خانم شایسته هستند رشته حقوق 

_با بی حوصلگی گفتم خوشبختم 

خانم شایسته_همچنین اقای احمدی

شایان_خانم شایسته دوستتون رو معرفی نکردین‌بهمون ؟

ک دختره خودش پیش دستی کرد و گفت :من ساغر محمدی هستم  

شایان_خوشبختم من هم شایان صمیمی هستم دوستمم ک الان معرفی کردم

_من ک‌هر لحضه دعا میکردم هر چه زودتر برن پی کارشون ولی انگار شایان تازه میخاست گرم بگیره باهاشون‌ ک رو به شایان کنایه آمیز گفتم:مزاحم خانما نشیم یه وقت 

ساغر_ن اصلا این چ حرفیه جوری با دستپاچگی گفت ک کم مونده بود شایان بزنه زیر خنده ولی بزور خودشو کنترل کرد  و باز شروع کرد ب بحث 

_برای اینکه از این جو سنگین نجات پیدا کنم رو به شایان گفتم:من یکم‌برم بیرون هوا بخورم 

شایان_باشه برو منم یکم دیگه میام

وقتی رفتم‌توی حیاط یه نفس راحت کشیدم‌ اینا دیگه از کجا اومدن میخاستم سیگار روشن کنم ک دیدم‌چنتا از بچه های دانشگاه اونجا بودن  تصمیم گرفتم برم بیرون‌هم‌قدمی‌بزنم هم سیگار بکشم‌ وقتی رفتم بیرون از ویلا سیگارمو روشن کردم‌و داشتم توی محله قدم‌میزدم  همونطور ک گفتم کوچه بخاطر درختایی ک داشت مانع رسیدن نور ماه ب زمین‌میشد لابد روزا‌هم اینجا سایس توی همین‌فکرا بودم‌ک‌ نمیدونم‌چطوری جلوی اون خونه درب و داغون رسیدم‌سیگارمو خاموش کردم یه نگاهی به اون خونه انداختم یادمه وقتی می‌اومدیم قفل بود ولی الان بازه ینی صاحبش اومده درب و پنجره اهنی داشت و بخاطر ملافه ای (ملحفه ای)ک از داخل به  و پنجره زده بودن مانع دید آدم‌ب داخل خونه میشد ب خونه خیره شده بودم با چیزی ک دیدم سر جام خشکم زد  آراد بود ک از پشت پنجره واساده بود و انگاری از من کمک میخاست و در یک آن ناپدید شد من ک حسابی شوکه شده بودم مخم کار‌نمیکرد ک باید چیکار کنم اگه دزد باشن و اصلحه داشته باشن چی  من ک‌یه نفرم و دست خالی با خودم گفتم برم کمک بیارم ک امکان داشت تا بیام کشته باشنش مونده بودم‌چیکار کنم دل رو زدم ب دریا مرگ یبار شیون هم یبار چوبی ک افتاده بود کنار یکی از درختا برداشتم و رفتم ب سمت در بر خلاف انتظارم در راحت باز شد و رفتم داخل با هزار استرس و ترس پرده رو کنار زدم کاملا شوکه شده بودم  هیچکس نبود ن خبری از آراد و ن خبری از دزد  یه خونه تاریک ک وسایلش پخش و پلا شده بودن چشمام بخاطر قدم‌زدن توی تاریکی کوچه  عادت کرده بود ب تاریکی و راحت میتونستم همه جا رو ببینم یه سالن بود و دوتا اتاق ک از وسایل اتاقا فهمیدم‌یکی‌اشپز‌خونه بود و دیگری اتاق خواب چون خونه کوچیک بود و اتاقا نزدیک ب هم‌بود راحت همه جا رو گشتم ولی کسی اینجا نبود با خودم گفتم لابد بخاطر الکلی  ک خوردم یکم‌حواسم سر جاش نیس  همین ک خیالم راحت شد و خواستم‌برم‌ فاصله کمی‌با در داشتم‌ک با نیرویی عجیب بلند شدم‌و پرت شدم‌ب عقب و افتادم روی زمین سرم خورد به یه شئ تیزی ک نمیدونستم‌چیه  آخ بلندی کشیدم داشتم از درد ب خودم میپیچیدم ک صدای خور خور یه شخص ک انگاری خیلی هم عصبانیه ب گوش میرسید هرچه ب دور و ورم نگاه  میکردم چیزی نمیدیدم ولی این منبع صدا هر چه میگذشت ب من نزدیک‌تر میشد در یک آن‌متوجه شدم یک شخص سیاه پوش ک صورتش با یه هاله پوشیده شده در فاصله یک‌متری من ایستاده و خیلی هم عصبانیه کم کم داشت بهم‌نزدیک تر میشد عجز و ناتوانی رو توی وجودم احساس کردم دیگه ناامید شده بودم ک متوجه شدم بالای سرم ایستاده  با ضربه ای ک ب شکمم وارد کرد چشامو بستم  داشتم از درد ب خودم‌میپیچیدم و هر لحضه مرگمو جلوی چشمام میدیدم ک متوجه شدم شایان داره دنبالم میگرده و هی صدام  میکنه میخاستم صداش کنم ولی نایی برای صدا کردن نمونده بود چشامو بزور باز کردم دیدم‌اون شخص دیگه نیست چند دقیقه نگذشته بود ک شایان اومد با چند نفر دیگه منم کم‌کم داشتم از حال میرفتم ک شایان‌گفت پسر با خودت چیکار کردی؟ من ک‌بزور نفس‌میکشیدم دید ک نمیتونم صحبت کنم گفت هیچی‌نگو کم کم چشام‌سیاهی رفت  و از حال رفتم

 

  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_مطمعنی یه مهمونی کوچیکه دیگه؟

شایان_ب من ک اینو گفتن دیگه نمیدونم منظور اونا از کوچیک چقده فک‌کنم این کوچه باشه و بعد پیچید توی کوچه 

_منم ک داشتم این ور اون ورو نگاه میکردم بقیه خونه ها توی اون کوچه یا ظاهری عادی داشتن و یا ویلایی و مجلل بودن و بیشتر کوچه پوشیده شده بود از درخت جوری ک نور ماه توی اون کوچه خیلی کم ب زمین میرسید  توجهم ب خونه درب و داغونی جلب شد ک خیلی قدیمی بود و انگاری کسی اونجا زندگی‌نمیکرد و درشم قفل بود انگاری حیاط هم نداشت  

شایان_به چی فکر میکنی

_داشتم‌ب این فکر میکردم ک این خونه چقد درب و داغونه و پرستیژ محله رو اورده پایین

شایان_اره راس میگی فک کنم  رسیدیم

_شایان دم یه خونه بزرگ و ویلایی نگه داشت ماشین های زیادی اون اطراف پارک بود حدس زدم خیلی شلوغ باشه ک حدسمم درست از اب در اومد

شایان_آروین چرا پیاده نمیشی

_چقد ماشین اینجا دیگه کجاس ن قربونت من نمیام تو برو

شایان_چی‌چیو نمیام آروین اذیت نکن

_دلم نمیخاست برم ولی میدونستم اگه نرم شایان تا صب گریه میکنه از ماشین پیاده شدم و راه افتادیم‌ب طرف خونه  دم در دوتا از بچه های دانشگاه واساده بودن ک فقط یبار دیدمشون  باهم سلام علیک‌کردیم  

شایان_چرا بیرون واسادین خبریه یا تعطیل شده؟ 

یکی از اونا خندید و گفت: ن تعطیل نشده ما یکم حوصلمون سر رفته بود اومدیم بیرون شما بفرمایید ماهم الان میایم

_من و شایان هم راه افتادیم‌به طرف درب ورودی همون طور ک گفتم خونه بزرگ و ویلایی بود با چنتا درخت و گل و گیاه  ک رفتیم داخل یه پسره هم سن و سال خودمون اومد ب سمتمون  و باهامون دست داد و خوشامد گفت و رو به شایان گفت:اقای صمیمی چقد دیر کردین 

شایان_ببخشید یکم‌ترافیک بود یکمم واسه آدرس معطل شدیم 

باشه اشکال نداره حالا بفرمایین  

_من ک از دست شایان خیلی عصبانی بودم پسره خل برداشته منو آورده پارتی من و شایان به طرف گوشه ای ک چنتا مبل خالی بود رفتیم و روی یه مبل دو نفره نشستیم  این بود مهمونی کوچولویی ک میگفتی؟

شایان_جون آروین خودمم تازه فهمیدم حالا چیزیم نشده ک 

_اره تو ک از خداته ،اعصابم داغون بود و میخاستم شایان رو خفه کنم پسره خل ،حالا این پسره کی بود؟

شایان_کدوم؟اهان این میزبانه دیگه فامیلش مرادیه از بچه های دانشگاهه ،میگم آروین اون دختره رو ببین با اون‌مانتوی سبزش شده مث هالک 

_به طرفی ک شایان اشاره کرده بود خیره شدم یه دختره بود با مانتوی کوتاه و سبز رنگ ک چسبیده بود ب تنش نصف موهاشم از رو سری زده بود بیرون اصلا هم بهش نمیومد،حالا تو چیکار ب اون بدبخت داری یکم میشینیم بعد میریم‌گفته باشم

شایان_باشه بابا پدرمونو در اوردی

_شایان پاشو برو از اون مشروب نارنجیا بیار خیلی وقته نخوردم هوس کردم 

شایان_تا پنج دقیقه پیش ک داشتی خفم میکردی 

_خب الانم‌میخام خفت کنم ولی حیف جلوی اینا زشته،رفت و دو پیک اورد  داشتیم باهم حرف میزدیم و مشروب میخوردیم ک دوتا دختر داشتن بهمون نزدیک میشدند یکیشون قد بلند و هلیکلشم رو فرم‌بود اون یکی هم قد کوتاه و لاغر من و شایان ک روی مبل لم داده بودیم شایان سریع خودشو جمع کرد و واستاد منم ک حوصله نداشتم واستم فقط درست نشستم ک یه وقت بی ادبی نباشه دختره قد کوتاه رو به شایان گفت:فک نمیکردم اینجا ببینمتون اقای صمیمی 

شایان_راستش منم فک نمیکردم شما رو توی این‌محیط ببینم خانم‌شایسته  

دختره ک انگاری عصبانی ب نظر‌میرسید گفت:من ب اصرار اقای مرادی اومدم

شایان_اره حتما همینطوره 

خانم‌شایسته_نمیخاید دوستتونو بهمون معرفی کنین؟

شایان_اهان ببخشید یادم‌نبود ایشون اقای آروین احمدی هستن بهترین و تنها دوست بنده و شایان رو به من گفت ایشون هم خانم شایسته هستند رشته حقوق 

_با بی حوصلگی گفتم خوشبختم 

خانم شایسته_همچنین اقای احمدی

شایان_خانم شایسته دوستتون رو معرفی نکردین‌بهمون ؟

ک دختره خودش پیش دستی کرد و گفت :من ساغر محمدی هستم  

شایان_خوشبختم من هم شایان صمیمی هستم دوستمم ک الان معرفی کردم

_من ک‌هر لحضه دعا میکردم هر چه زودتر برن پی کارشون ولی انگار شایان تازه میخاست گرم بگیره باهاشون‌ ک رو به شایان کنایه آمیز گفتم:مزاحم خانما نشیم یه وقت 

ساغر_ن اصلا این چ حرفیه جوری با دستپاچگی گفت ک کم مونده بود شایان بزنه زیر خنده ولی بزور خودشو کنترل کرد  و باز شروع کرد ب بحث 

_برای اینکه از این جو سنگین نجات پیدا کنم رو به شایان گفتم:من یکم‌برم بیرون هوا بخورم 

شایان_باشه برو منم یکم دیگه میام

وقتی رفتم‌توی حیاط یه نفس راحت کشیدم‌ اینا دیگه از کجا اومدن میخاستم سیگار روشن کنم ک دیدم‌چنتا از بچه های دانشگاه اونجا بودن  تصمیم گرفتم برم بیرون‌هم‌قدمی‌بزنم هم سیگار بکشم‌ وقتی رفتم بیرون از ویلا سیگارمو روشن کردم‌و داشتم توی محله قدم‌میزدم  همونطور ک گفتم کوچه بخاطر درختایی ک داشت مانع رسیدن نور ماه ب زمین‌میشد لابد روزا‌هم اینجا سایس توی همین‌فکرا بودم‌ک‌ نمیدونم‌چطوری جلوی اون خونه درب و داغون رسیدم‌سیگارمو خاموش کردم یه نگاهی به اون خونه انداختم یادمه وقتی می‌اومدیم قفل بود ولی الان بازه ینی صاحبش اومده درب و پنجره اهنی داشت و بخاطر ملافه ای (ملحفه ای)ک از داخل به  و پنجره زده بودن مانع دید آدم‌ب داخل خونه میشد ب خونه خیره شده بودم با چیزی ک دیدم سر جام خشکم زد  آراد بود ک از پشت پنجره واساده بود و انگاری از من کمک میخاست و در یک آن ناپدید شد من ک حسابی شوکه شده بودم مخم کار‌نمیکرد ک باید چیکار کنم اگه دزد باشن و اصلحه داشته باشن چی  من ک‌یه نفرم و دست خالی با خودم گفتم برم کمک بیارم ک امکان داشت تا بیام کشته باشنش مونده بودم‌چیکار کنم دل رو زدم ب دریا مرگ یبار شیون هم یبار چوبی ک افتاده بود کنار یکی از درختا برداشتم و رفتم ب سمت در بر خلاف انتظارم در راحت باز شد و رفتم داخل با هزار استرس و ترس پرده رو کنار زدم کاملا شوکه شده بودم  هیچکس نبود ن خبری از آراد و ن خبری از دزد  یه خونه تاریک ک وسایلش پخش و پلا شده بودن چشمام بخاطر قدم‌زدن توی تاریکی کوچه  عادت کرده بود ب تاریکی و راحت میتونستم همه جا رو ببینم یه سالن بود و دوتا اتاق ک از وسایل اتاقا فهمیدم‌یکی‌اشپز‌خونه بود و دیگری اتاق خواب چون خونه کوچیک بود و اتاقا نزدیک ب هم‌بود راحت همه جا رو گشتم ولی کسی اینجا نبود با خودم گفتم لابد بخاطر الکلی  ک خوردم یکم‌حواسم سر جاش نیس  همین ک خیالم راحت شد و خواستم‌برم‌ فاصله کمی‌با در داشتم‌ک با نیرویی عجیب بلند شدم‌و پرت شدم‌ب عقب و افتادم روی زمین سرم خورد به یه شئ تیزی ک نمیدونستم‌چیه  آخ بلندی کشیدم داشتم از درد ب خودم میپیچیدم ک صدای خور خور یه شخص ک انگاری خیلی هم عصبانیه ب گوش میرسید هرچه ب دور و ورم نگاه  میکردم چیزی نمیدیدم ولی این منبع صدا هر چه میگذشت ب من نزدیک‌تر میشد در یک آن‌متوجه شدم یک شخص سیاه پوش ک صورتش با یه هاله پوشیده شده در فاصله یک‌متری من ایستاده و خیلی هم عصبانیه کم کم داشت بهم‌نزدیک تر میشد عجز و ناتوانی رو توی وجودم احساس کردم دیگه ناامید شده بودم ک متوجه شدم بالای سرم ایستاده  با ضربه ای ک ب شکمم وارد کرد چشامو بستم  داشتم از درد ب خودم‌میپیچیدم و هر لحضه مرگمو جلوی چشمام میدیدم ک متوجه شدم شایان داره دنبالم میگرده و هی صدام  میکنه میخاستم صداش کنم ولی نایی برای صدا کردن نمونده بود چشامو بزور باز کردم دیدم‌اون شخص دیگه نیست چند دقیقه نگذشته بود ک شایان اومد با چند نفر دیگه منم کم‌کم داشتم از حال میرفتم ک شایان‌گفت پسر با خودت چیکار کردی؟ من ک‌بزور نفس‌میکشیدم دید ک نمیتونم صحبت کنم گفت هیچی‌نگو کم کم چشام‌سیاهی رفت  و از حال رفتم

_وقتی چشامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم آراد و شایان هم بالا سرم واساده بودن داشتن باهم حرف میزدن تا منو دیدن حرفشونو قطع کردن

آراد_چطوری آروین حالت خوبه چیکار کردی با خودت پسر  

_من چرا اینجام؟

شایان_دقیقا منم میخواستم همین سوالو ازت بپرسم واقعا چرا اینجایی چطور از اون خونه خرابه خرابه سر در اوردی؟

_تازه داشت همه چی یادم می اومد ولی اخه آراد اونجا چیکار میکرد اگه اونجا بود چرا من ندیدمش باید یه جوری ازش میپرسیدم رو به آراد گفتم:تو دیشب کجا بودی؟

آراد_دیشب خونه بودم خونه بودم شایان زنگ زد ک تو رو اورده بیمارستان منم سریع خودمو رسوندم

_پس اگه تو نبودی کی بوده؟

آراد_ینی چی واضح تر بگو ماهم بدونیم قضیه چیه

_شروع کردم همه چیزایی ک اتفاق افتاده بود رو مو ب مو تعریف کردم

شایان_مطمعنی حواست سرجاش بود اخه قبلش زیاد مشروب خوردی

_اره مطمعنم بعدشم من یه پیک بیشتر نخوردم چرا چرت میگی

آراد_پس چطور میشه ک من دوجا باشم هم خونه هم خرابه من تا جایی ک یادم میاد داشتم با کامپیوتر ور می رفتم ک شایان زنگ زد

شایان_اره خب راس میگه اگه آراد اونجا بود ک ما میدیدیمش حتما خیالاتی شدی

_حالا گیریم ک خیالاتی شدن و آراد اونجا نبود اون یارو چی من ک خود ب خود ب این حال نیوفتادم گذشته از اینا وقتی داشتیم میرفتیم پارتی من ب اون خونه نگاه کردم درشم قفل بود

شایان_وقتی ما اومدیم ک کسی نبودشایدم زودتر از اینکه ما برسیم فرار کرده حالا ب پلیس اطلاع بدیم؟

آراد_ن بابا پلیس بیاد چیکار آروین ک صورت طرفو ندیده

شایان_حالا هر چی گذشت دیگه  میگم آروین چقد کلاه جدیدت بهت میاد

_دستی ب سرم کشیدم فهمیدم باند پیچیه وای ک چقد بدم میاد از بیمارستان چ بوی بدی میده رو به شایان گفتم:مسخره کن حالا کی مرخص میشم 

شایان_دکتر گفت یه ساعت دیگه یعنی الان من برم ببینم چی میگن و از اتاق رفت بیرون

آراد_آروین ب خانوادت خبر بدم 

_خبر چیو بدی اوناکه خیلی وقته از من بریدن میخان سر ب تنم نباشه لابد میخوای خوشحالشون کنی ک ب این حال افتادم

آروین_ن آروین مامانت هر از گاهی سراغتو از من میگیره

_اگه زیاد دلش واسم میسوخت میومد پسرشو ببینه ک فک کنم الان کلا قیافمو یادش رفته ن نمیخاد ب کسی خبر بدی خودت ک بهتر میدونی ن فامیل چشم دیدن منو دارن ن من چشم دیدنشونو دارم

آراد_هرجور میلته

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×