رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
jfghhffdgj

گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : گردنبند اسرار آمیز

نویسنده : jfghhffdgj کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : ترسناک - طنز - تخیلی

خلاصه :

داستان درمورددختری به اسم نازنین که بادوستاش لیلاونرگس زندگی میکنه وبرای تعطیلات به روستایی که خاله مادر لیلا زندگی میکنه میرن باوروداین سه دختربه اون روستا اتفاقاتی میفته که مسیر زندگی اونا پراز اتفاقات ترسناکمیشه 

سخن نویسنده : دراین رمان برخلاف بقیه رمان ها ژانرعاشقانه نداره اگریک رمان ترسناک بدون عشق میخواید بسم الله درضمن کمی طول میکشه تا بجای اصلی داستان برسیم پس لطفا صبورباشید

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول 

صدای گوش خراش گوشی باعث شدبیداربشم دلم میخواست گوشیو داغون کنم تا دیگه منو از خواب ناز بیدارنکنه وقتی خوب جدواباد کسیو که گوشیو اختراع کرده بود موردلطف قراردام باچشم های بسته گوشی روبرداشتم و قطعش کردم کشوقوسی به بدنم دادم  وباچشمای نیمه بازنگاهی به ساعت کردم که با دیدن ساعت که ده رو نشون میداد سیخ سرجام نشستم برای چندلحظه هنگ بود اما به خودم اومدم وسریع رفتم سمت نرگس وصداش زدم اما دریغ ازیک تکون این دفعه با پام زدم به پهلوش زدم نرگس باغربلندشد وگفت چه مرگته پهلومو سوراخ کردی من:بدونرگس که بدبخت شدیم لیلی روهم صداکن بعدم عین فشنگ رفتم دستشویی وکارای لازمو انجام دادم واومدم بیرون ورفتم توی اتاق که دیدم اون دوتاخرس خوابن این طوری نمیشدباید فکریو که توذهنم بود عملی کنم یک لبخندشیطانی زدم ورفتم اشپزخونه ازتوی یخچال پارچ اب یخوبرداشتم ورفتم توی اتاق شروع کردم به شمردن یک،دو، سه پارچ ابوخالی کردم روشون هردوسیخ نشستن وباترس به دوروبرشون نگاه کردن که نگاهشون افتاد به من که بانیش گشادداشتم نگاهشون میکردم نرگس چشم غره ای رفت وگفت سکته کردیم بیشعور نیشتم ببندتا خودم نبستمش لبخندم وجمع ردم وگفتم زود باشید دیرشده اونا هم نگاهی به ساعت انداختن وبعدم عین فشنگ رفتن سمت دستشویی وطبق معمول سر اینکه کی اول بره داشتن دعوا میکردن کلا سرهمه چی باهم دعوا میکردن اخه نرگس قلدره وشیطونه لیلا هم سعی میکنه کم نیاره اما زورش به نرگس نمیرسه بدون توجه به اونا رفتم سمت کمدم ویک مانتو مقنعه وشلوارجین مشکی برداشتم وپوشیدم یکم هم ارایش کردم نرگس ولیلی هم مثل من تیپ مشکی زدن دیگه وقتی برای صبحانه نبود بخاطرهمین همگی ازخونه خارج شدیم  خونه ماطبقه دوم یک اپارتمان ده طبقه بود خونه ۵۰ متری شامل یک حال اتاق واشپزخونه بودتوی حال یک دست مبل پنج نفره کرمی چرک وفرش  کرمی بود۰اتاق هم هم یک کمد تخت ومیز کامپیوتر ودراور  مشکی قرمزداره توی اشپزخونه هم یک میزناهارخوری چهارنفره هست همگی به سمت اسانسور هجوم بردیم که دیدم طبقه هفته تا بیاد کلی علاف میشدیم بخاطرهمین از پله ها رفتیم پارکینگ من جلوترسمت سانتافه ام رفتم ونشستم اما اون دوتا طبق معمول سرجلو نشستن دعوامیکردن مثل بچه ها بودن دیگه داشتن رواعصابم یورتمه میرفتن باحرص بوقبلندی زدم که دومترپریدن هوا چشم غره ی توپی بهشون رفتم که مثل بچه های خوب اومدن نرگس جلو نشست ولیلا هم عقب پامو روی گازفشاردادم وبه سمت دانشگاه پروازکردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

باوجودترافیک یک نیم ساعت طول کشیدتا رسیدیم به بدبختی ماشین روپارک کردم فقط دعا میکردم که استاد محمدی ازدنده چپ بلند نشده باشه ازماشین پیاده شدیم وبه سمت کلاس دویدیم سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنمدرکلاسوبازکردم استاد به مانگاه کردوبا تمسخر گفت به خانوما چه عجب بلاخره تشریف اوردین تو جلدخونسردم فرورفتم وگفتم توی ترافیک گیرکردیم استاد ازپروییم ابروشو دادبالا وبا همون لحن گفت اوه نمیدونستم فقط شما توی ترافیک گیر میکنید من:ببخشید دیگه تکرارنمیشه استادخوشبختانه امروزخوش اخلاق بودبخاطرهمین گذاشت وارد کلاس بشیم منم رفتم سمت صندلیم وبرای استادکه پشتش به مابود زبون دراوردم ونشستم بچه های کلاسم شروع کردن ریزریز خندیدن استاددرسو شروع کرد منکه طبق معمول اصلا نمیفهمیدم چی میگه نرگس هم سرش توی گوشیش بود ولیلا هم سرشو گذاشته بود رومیز وخوابیده بود کلا این استاده کلاسش خیلی کسل کننده ست به هیچ وجه نمیزاره حرف بزنیم وخیلی سخت گیره کلا ازاین رشته خیلی سردرنمیارم فقط بخاطرفرار ازبابا این رشته روانتخاب کردم اخه پدرم سرهنگ بازنشسته هست واسه همین خیلی خشک ومغروربود وخونهروبا پادگان اشتباه میگرفت وماروهم باسربازاش همیشه امرو نحی میکرد ماهم بایدبدون هیچ حرفی اوامرشو انجام میدادیم اما من شیطون بودم وابم بابابا توی یک جوب نمیرفت بخاطرهمین با لیلا ونرگس همخونه شدم ما سه تا از دبیرستان دوست بودیم البته منو نرگس فامیل هم بودیم

بلاخره کلاس خسته کننده تموم شد کتابامو گذاشتم توکوله ام ورفتم سمت لیلا باید یکم کرم ریزی میکردم  دهنمو بردم دم گوشش ویک جیغ بلندکشیدم فکرکنم بدبخت سکته روزده بود دومترپرید هوا ودستشو گرفت رو قلبش نیشمو شل کردم وزل زدم به لیلی نرگس هم اونطرف ازخنده قرمز شده بود لیلی با اخم بهم گفت چته دیوونه سکته کردم خندمو جمع کردم وگفتم خون الوده خودتوکثیف نکن زشتی بعد گودزیلا میشی رودستم باد میکنی لیلی:زشت عمته من:اونکه بله حالا پاشو بریم لیلا هم بلند شد وبعداز جمع کردن وسایلش با نرگس رفتیم سمت در که پارسا پسر هیز کلاس با لبخند چندشش جلوم سبز شد دلم میخواست یکی بزنم تودهنش اما جلوی خودمو گرفتم پارسا اومد نزدیک وگفت به نازی خانوم خوشحالم که میبینمت با لحن سردی گفتم امامن نه حالا هم برو کنار توراه منو دوستامو سدکردی معلوم بود حسابی ضایع شده اما به روش نیاورد خنده شو خورد ونیشخند زد ازکنارش ردشدم وازکلاس خارج شدم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

توی سالن تمام جد واباد پارسارو مورد عنایت قراردادم هرسه از دانشگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم چند دقیقه ای توی ماشین سکوت بود تااینکه سکوتو شکستم من:بچه ها منکه حوصله اشپزیو ندارم موافقید بریم رستوران نرگس:ایول منکه پایه ام بریم لیلا:توکه همیشه تو چیزایی که مربوط به شکمته پایه ای نرگس با اخم به لیلا گفت هروقت ازتو نظر خواستم بپروسط گلابی لیلی: گلابی عمته ای خدا بازشروع کردن اگه ولشون میکردم تا صبح ادامه میدادن بخاطر همین با اخم گفتم میشه دهناتونو ببندید دارید رومخم راه میرید نرگس:مگه تو مخم داری من:بله چیزی که تواصلا نداری نرگس میخواست جواب بده که رسیدیم ماشینو پارک کردم وبعداز خاموش کردنش هرسه ازماشین پیاده شدیم این رستوران یک جورایی پاتوقمون بود  وارد شدیم طبقه اول مجردی بود وطبقه دوم خانوادگی هر سه به جایی که همیشه مینشستیم رفتیم ونشستیم چندقیقه بعد گارسون اومد من جوجه سفارش دادم واون دوتا کوبیده چند لحظه ساکت بودیم که یهو لیلا گفت بچه هامیگم امسال عید چیکاره اید من:هیچی طبق معمول باید اون فامیلای مزخرف روتحمل کنم نرگس هم گفت منم همینطور همونطورکه گفتم منو نرگس فامیل بودیم اون میشه دختر دخترخاله مامانم لیلا  بعداز تصادف پدر ومادرش باخاله اش زندگی میکرد اما وقتی خاله اش ازدواج کرد اومد پیش ما حالا میخوام ازچهره هامون بگم ازبین ما سه نفر من قیافه جدی دارم ونرگس هم قیافه شیطونی داره درحالی که نرگس حتی نصف منم شیطونی نمیکنه نرگس مو های خرمایی داره و تا پایین شونه هاش میرسه چشماشم درشت وسبزه تیره هست بینی متوسط ولبهای معمولی پوستشم ازهمه ما تیره تره من موهای مشکی دارم با رگه های طلایی که تا وسط کمرم میرسه چشمان طوسی لبهای قلوه ای وبینی معمولی من پوستم از نرگس روشن تره اما  لیلی پوستش خیلی روشنه بنظرم لیلا ازهمه مون زیبا تره چشمای ابی روشن موهای مشکی که تاباسنش میرسه بینی کوچک ولبهای برجسته توی فکرم بودم که با صدای نرگس از هپروت اومدم بیرون وگیج گفتم ها چی گفتی نرگس بدنگاهم کرد وگفت کجایی دوساعته دارم صدات میکنم اما جواب نمیدی نکنه عاشق شدی داری به یارت فکر میکنی من:میشه ساکت شی بعدم گفتم خوب چیشده چی میخواستی بگی لیلا گفت من گفتم که عیدامسال بریم روستایی توی شمال که خاله مادرم توش زندگی میکنه من که حسابی ذوق زده شده بودم گفتم اینکه عالیه اما اول باید ازبابا اجازه بگیرم وگرنه اعدامم میکنه اونا هم به نشونه تایید سرشونو تکون دادن همون موقع ناهاراوردن ماهم بعداز خوردن ناهار برگشتیم خونه وازخستگی هرکدوم یکجا ولو شدیم اگه بابا اجازه بده خیلی خوب میشه منکه اصلا حوصله هیچ کدوم ازاون فامیلای مسخره رو ندارم

 

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

این کلاسم بلاخره تموم شد حسابی خسته بودم ازاین کلاسم خیلی چیزی نفهمیدم کتابامو ریختم توکولم وهمراه لیلی ونرگس ازکلاس خارج شدیم ووارد سالن شدیم وبه سمت درسالن رفتیم که صدایی ازپشت سرمون باعث شد بایستیم علی بودکه داشت نرگسو صدا میکرد علی خاطرخواه نرگس بود البته قبل از این مثل سگ وگربه بودن اما نمیدونم این نرگس چی کارکرد که علی عاشقش شد علی پسر جذاب وجدی بود همه ی دخترای دانشگاه ارزوشون بود علی یک نگاه بهشون بکنه اما این علی انگار فقط چشمش نرگسو گرفته بودقیافش هم که بیست، هلویی واسه خودش قدبلند،هیکلی چشمای درشت مشکی وموهای کوتاه مشکی که همیشه به سمت بالا شونه میکنه بینی متناسب ولبای برجسته کلا همه چی تموم اما این نرگس همش میزنه توپرش با صدای علی ازفکر اومدم بیرون علی:ببخشید نرگس خانوم میشه یک لحظه وقتتونو بگیرم نرگس پشت چشمی نازک کرد وچیزی زیرلب گفت بعدهم گفت بفرمایید نیشمو باز کردم وبه لیلی گفتم منکه میرم قهوه بخورم تو چی لیلی که انگارتوهپروت بود باگیجی گفت چی زیر لب گفتم لئوناردو داوینچی دختره گیج بعد همونجور بانیش باز دست لیلی رو گرفتم وکشیدم توحیاط وروی یکی ازنیمکت های تو حیاط نشستیم بانیش بازروکردم به لیلی وگفتم بنظرت علی بانرگس چی کارداره لیلی:به توچه زدم پس کله اش وگفتم مرض به توچه مثل ادم حرف بزن لیلی:منکه ادمی نمیبینم من: خوب به من چه که توکوری بعدم رفتم تونخ علی و نرگس وباهیجان گفتم فکرکنم میخواد ازش خواستگاری کنه لیلی نیشخندی زد وگفت: من نمیدونم علی از چی نرگس خوشش اومده نه اخلاقی نه قیافه ای دوباره زدم پس کلش وگفتم راجب فامیل من درست صحبت کن لیلی قیافه گرفت وگفت توام با اون فامیل زشتت میخواستم جواب بدم که نرگس اومد وبااخم پیش ما نشست وزیر لب شروع کرد به غرغرکردن دوباره نیشمو باز کردم وگفتم خوب عروس خانوم چه خبر نرگس اخمی کرد و جواب نداد زدم به شونه اشو گفتم جواب بده دیگه نرگس نگاه خشنی بهم انداخت وگفت به توچه نیشمو بستم وگفتم یعنی چی! من موندم بااین اخلاقت علی ازچی توخوشش اومده نرگس:عزیزم میشه ببندی دهنتو میام لهت میکنم هادیگه چیزی نگفتم چون واقعا لهم میکرد رفتیم سمت ماشینم وهرسه سوارشدیم ورفتیم خونه ،لیلی ونرگسو خونه پیاده کردم وگفتم من میرم خونه خودمون تاهم قضیه روستا روبه بابا بگم وهم چندتا وسیله نیاز دارم بعد هم رفتم سمت خونه خودمون امیدوار بودم بابا لج نکنه وبزاره برم

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×