رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

با سلام

شما در این تاپیک می تونید معنی کلمه ای رو بپرسید تا نفر بعدی جوابتون رو بده ( در نظر داشته باشید که نوشتن منبع الزامیه ) . برای مثال :

نفر اول - " آئورت "

 نفر بعدی - (ئُ) [ فر. ] (اِ.) سرخرگ بزرگی که به بطن چپ قلب متصل است و خون تصفیه شده را به تمام بدن می‌رساند، بزرگ سرخرگ. (فره)   " منبع : لغت نامه معین "

***

همچنین لیست زیر هر هفته :

- بروز میشه و کلمات زیادی همراه معنی قرار داده میشه . 

- اسپم ها پاک میشه و کلماتی که کاربرا خواستن به لیست افزوده میشه

پ.ن : منبع لغت نامه ی معین هستش !

موفق باشید .

***

آ :

آ : (حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".

آئورت : (ئُ) [ فر. ] (اِ.) سرخرگ بزرگی که به بطن چپ قلب متصل است و خون تصفیه شده را به تمام بدن می‌رساند، بزرگ سرخرگ. (فره)

آب : [ سر - عبر. ] (اِ.)
۱- یازدهمین ماه از سال سریانی برابر با «مرداد ماه». ۲- نام ماه یازدهم سالِ یهود.

آب آوردن : (وَ دَ) (مص ل.) نوعی بیماری چشم که بر اثر پیری یا بیماری آب از چشم روان می‌گردد.

آب اماله : (بِ اِ لِ) [ فا - ع. ] (اِ.) هر داروی مایعی که ا ز طریق تنقیه به بیمار منتقل کنند.

آب انبار : (اَ)(اِمر.)
۱- جایی سرپوشیده برای ذخیره کردن آب در زیرزمین. ۲- آبدان، آبگیر.

آب انداختن : (اَ تَ)(مص ل.)
۱- نطفه ریختن در رحم. ۲- ادرار کردن.

آب انداز : (اَ)(اِمر.)
۱- استراحتگاهی در میان دو منزل برای رفع خستگی از چهارپایان.۲- آب دزدک.

آب اندام : (بْ. اَ) (ص مر. اِمر.) خوش قد و قامت.

آب انگور : (بِ اَ) (اِمر.)
۱- فشردة انگور. ۲- شراب، باده.

آب اکسیژنه : (اُ ژِ نِ) [ فا - فر. ] (اِ.) مایعی که خاصیت اکسید کنندگی قوی دارد و برای رنگ بری و ضدعفونی کردن به کار می‌رود، پراکسید هیدروژن.

آب باختن : (تَ) (مص ل.)از دست دادن شکوه و هیبت.

آب باریک : (اِمر.)
۱- آب کم. ۲- درآمد اندک. آب باریکه (کِ) (اِمر.) (عا.) نک آب باریک.

ادامه دارد ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ب :

ب : (بِ) (پیش.)
۱- بر سر اسم درآید (به جای تنوین منسوب عربی) و از آن قید سازد: بیقین = یقیناً.
۲- بر سر اسم و حاصل مصدر درآید و قید سازد: بزودی.
۳- گاه بر سر اسم درآید و آن را صفت سازد: بهوش.

باژیر : (بِ) (ص.) با احتیاط، دوراندیش.

بآیین : (بِ) (ص.) ۱- کامل.۲- نیکو.

باس : (بَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- نیرو، شجاعت.۲- خشم، غضب.۳- سختی، شدت. ۴- بیم، ترس.

بوس : (بُ) [ ع. ] ( اِ.)
۱- تنگی، سختی. ۲- فشار. ؛ نعم و ~نرمی و درشتی، سستی و سختی، ناز و تنگی.

بئر : (بِ) [ ع. ] ( اِ.) چاه. ج. آبار.

با : ( اِ.) آش: شوربا.

با آب و تاب : (بُ) (ص مر.) مفصل، با شرح جزییات.

با آب و رنگ : (~ُ رَ) (ص مر.)
۱- گلگون. ۲- زیبا و قشنگ.

ادامه دارد ...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پ :

پ : (حر.) سوّمین حرف از الفبای فارسی و از حروف صامت است.

پا : ( اِ.)
۱- حریف در قمار و کارهای دیگر.
۲- عهده، ذمه.

پا انداختن : (اَ تَ) (مص ل.) جاکِشی کردن، واسطة عمل منافی عفت شدن.

پا به ماه : (بِ) (ص مر.) = پا به زا: (عا.) زنی که در ماه آخر آبستنی باشد و زادن او نزدیک است.

پا به پا کردن : (بِ. کَ دَ) (مص ل.)
۱- مردد بودن.
۲- درنگ کردن.

پا دادن : (دَ) (مص ل.) فرصت مناسب پیش آمدن.

پا در رکاب : (دَ رِ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- سوار.
۲- مهیا برای سفر.
۳- محتضر.

پا در هوا : (دَ. هَ)(ص مر.)۱ - بی اصل، بی اساس.
۲- معلق، بلاتکلیف.

پا در گل : (دَ گِ) (ص مر.)
۱- آن که پایش در میان گل و خاک است.
۲- گرفتار.
۳- خجل، شرمسار.

پا درمیانی : (دَ) (ص.) مجازاً: میانجیگری و واسطه شدن جهت آشتی و یا از میان بردن اختلاف طرف‌های دعوا، وساطت.

ادامه دارد ...

  • تشکر 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ت:

ت : (حر.) چهارمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد ۴۰۰ می‌باشد.

تابی : (تَ أَ بّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) سرکشی کردن، سرباز زدن.
۲- (اِمص.) سرکشی، گردنکشی.

تابید : (تَ) [ ع. ] (مص م.) جاوید کردن، جاودانه کردن.

تاتی : (تَ أَ تّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- آماده شدن، حاصل گشتن کار، دست دادن، فراهم آمدن.
۲- رفق و نرمی کردن.

تاثر : (تَ أَ ثُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- اندوهگین شدن.
۲- اثر پذیرفتن.

تاثل : (تَ أَ ثُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- محکم و استوار شدن.
۲- بزرگ شدن.

تاثم : (ثَ أَ ثُّ) [ ع. ] (مص ل.) باز ایستادن از گناه، توبه کردن.

تاثیر : (تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- اثر کردن.
۲- نفوذ کردن ج. تَأثیرات.

تاثیل : (تَ) [ ع. ] (مص م.) با اصل و استوار کردن.

ادامه دارد ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×