رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

 

هیچوقت دیر نیست

 

"حماقت رو وقتی کردیم که اومدیم و برق رو تو انتخاب هامون اول زدیم"

پژمان که تمام وقت ساکت بود و سرش با لپتاپش گرم بود این رو گفت و یکباره همه بچه ها که کف اتاق مشغول بحث بودند نگاهشون به سمت تخت بالایی کنار پنجره جمع شد.

حسین با تعجب از پژمان پرسید: "چرا این حرف رو میزنی؟ شاید تو اشتباه کرده باشی و اومده باشی به این رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداری اما من آرزوم از بچگی همین بوده!"

پژمان بدون وقفه و بی درنگ پرسید: "آرزوت این بوده که بیکار تو خیابونا بگردی؟"

حسین کمی از حرف پژمان ناراحت شد ولی اون بیشتر آدم منطقی ای بود تا احساسی, پس برای همین با خونسردی تمام گفت: " یعنی تو میگی تو این رشته هیچ آینده ای نیست؟ و این همه آدم که دارن برق میخونن به هیچ جایی نمیرسن؟"

پژمان که گویی از قبل آماده ی چنین جوابی از طرف حسین بود گفت: "دقیقا, خودت داری میگی این همه آدم, پس میدونی که برق بیشترین فارغ التحصیلی رو تو رشته های فنی داره و اگرم قرار باشه کاری دست یه مهندس برق بدن, میدنش به یکی که تو یه جای مطرح درس خونده! نه این دانشگاه دور افتاده"

عادل که با تمام دقت داشت به بحث این دو نفر گوش میکرد گفت: "من مخالفم پژمان, آدم به هرچیزی که علاقه داشته باشه با تلاش کافی توش موفق میشه"

پژمان هم بلافاصله جواب داد: "درسته, منم موافقم معمولا استعداد و علاقه ماها یکیه! یه جورایی وقتی به چیزی علاقه داشته باشی توش خوب میشی و برعکس اگه تو کاری استعداد داشته باشی هم کم کم بهش علاقه مند میشی اما یه پسر هجده ساله که تازه داره وارد دانشگاه میشه از کجا باید استعدادشو پیدا کنه؟ و مطمئنم یه پسر تو اون سن تنها علاقه ای که داره وقت گذروندن با دوستاش و مشغول کردن خودش با گوشی و بازی های کامپیوتری هستش! حداقل من اینطوری بودم"

محسن هم که منتظر فرصتی برای پیوستن به بحث بود گفت: "راست میگی, منم دقیقا همین بودم! تنها دلیلی که باعث شد این رشته رو انتخاب کنم خانوادم بود و هیچ. انقدر راجع به این که کنکور دیگه آخرشه وقتی بری دانشگاه دیگه راحت شدی تو سرم خونده بودن که اصن به سخت بودن و علاقه نداشتن به برق فکر نکردم و چشم بسته قبول کردم"

امین هم که تمام مدت ساکت یک گوشه نشسته بود گفت: " آره, اکثرمون همینطوری اومدیم. کنکور رو بدی دیگه همه چی تمومه و میتونی یه نفس راحت بکشی, این چیزی بود که تمام وقت میشندیم. یه جورایی حس میکنم بد ترین خنجر از پشت رو خانواده خودم به من زدن و با این حرف هاشون باعث شدن درس و دانشگاه رو به اون جدیتی باید دنبال میکردم, نکنم. همینطور مثه تو محسن, منم بدون فکر و فقط با این تصور که مهندسی برق یه رشته ی عالی هست اونو انتخاب کردم. که یه اشتباه بود"

بعد از این حرف امین تمام بچه ها تو فکر فرو رفتن. شاید عادل و حسین از انتخابشون راضی بودن و به رشته ای که میخواستن وارد شدند ولی این قضیه در مورد باقی بچه ها صادق نبود.

اتاق برای چند ثانیه کاملا تو سکوت محض فرو رفته بود. عجیب بود اما از داخل راهروی پر سروصدای خوابگاه هم صدایی شنیده نمیشد.

بالاخره صدای پژمان سکوت کمیاب اتاق رو شکست: "پس چرا ما هنوز داریم این راه اشتباه رو ادامه میدیم؟"

مشخص بود این سوال در ذهن محسن و امین هم نقش بسته بود اما جرات پرسیدنش رو نداشتند.

پژمان ادامه داد: "به نظرم وقتشه بریم دنبال علاقمون"

محسن پرسید: "به نظرت الان دیر نیست؟ ما دیگه داریم تموم میکنیم, یکی دو ترم بیشتر نمونده!"

حسین هم اضافه کرد: "آره پژمان, هر چند اشتباه به قول خودت ولی میخوای تمام تلاش این چهار سالت رو بریزی دور؟ واقعا الآن دیگه دیره!"

"هیچوقت دیر نیست!"

این رو پژمان گفت و با عجله از تختش پایین اومد. به سراغ کمد وسایلش رفت و شروع کرد به جمع کردن کتاب ها و لباس هایش.

عادل با تعجب پرسید: "چکار میکنی؟"

- "دارم میرم"

- "کجا؟"

- "دنبال علاقم"

- "یعنی چی؟"

پژمان همینطور که با عجله وسایلش رو داخل چمدانش میچید گفت: "یعنی الان وسایلم رو جمع میکنم, تو سامانه ی دانشگاه درخواست انصراف میدم و فردا صبح قبل از رفتنم میرم دنبال کارهای اولیه انصرافم تا بعدا بیام برای تصفیه حساب نهاییش"

امین متعجب تر از عادل پرسید: "شوخی میکنی؟ واقعا میخوای بیخیال همه چی بشی؟ حداقل مرخصی بگیر که اگه چیزی که میخواستی نشد حداقل یه راه برگشتی داشته باشی!"

پژمان گفت: "من علاقه ای به این رشته ندارم و حتی اگه بهم مدرک افتخاریشم بدن قبول نمیکنم, مطمئن باش این هم برای خودم بهتره هم برای جامعه"

عادل: "امیدوارم قبلا همه فکراتو کرده باشی و تو همین چند دقیقه واسه خودت تصمیم نگرفته باشی"

حسین هم اضافه کرد: "منم مواقم, کاش بیشتر فکر میکردی"

پژمان که دوباره به پشت لپتاپش بازگشته بود جواب داد: "عادل مگه خودت نگفتی که اگه آدم واسه علاقش تلاش کنه به موفقیت میرسه"

- "چرا, من گفتم"

- "خوب پس اینم منم, در حال تلاش برای رسیدن به علاقم"

- "خوب اگه اینطوره پس خودت میدونی, امیدوارم موفق بشی"

- "ممنون, الآنم دیگه دیروقته! بهتره بخوابیم چون من واسه فردا کلی برنامه دارم, شب بخیر!"

عادل, امین, حسین و محسن همچنان با تعجب : "شب بخیر"

بعد از اون شب, پژمان از دانشگاه انصراف داد و به دنبال علاقه اش رفت.

سال بعد در همان روز های سال هر چهار نفر پیامی از پژمان دریافت کردند: "مهمانی ویژه نشر اولین رمانم, خوشحال میشم که ببینمتون"

اما از پژمان خوشحال تر آنها بودند وقتی او به هرکدام رمانش را با امضای خودش داد! و نام زیبایی که روی جلدش میدرخشید:

"هیچوقت دیر نیست"

=========================================

ممنون از وقتی که برای خوندن گذاشتید

در حقیقت این داستان کوتاه اولین داستان من هستش, در حال حاضر در حال نوشتن چند داستان کوتاه دیگر و یک رمان هستم که به وقت تکمیل براتون قرار میدم.

راستش رو بخواید تو نوشتن داستان های کوتاه تو خودم مهارت خاصی نمیبینم اما رمانی که دارم مینویسم احتمالا بالای 5 جلد بشه و اگر خدا بخواد تا تابستون 97 بتونم جلد اولش رو به اتمام برسونم.

این داستان کوتاه یه جورایی یه محک برای خودم بود اما گفتم در هر صورت برای شما دوستان بفرستم شاید بشه گفت کلا تو یک ساعت این رو بدون هیچ فکر قبلی نوشتم برای همین امیدوارم این رو مبنایی بر کار هایی که در آینده پخش میکنم قرار ندید!

سبک و محور داستانی من کاملا با این داستان متفاوته (زمین تا آسمون) پس منتظر رمان باشید منتظر نظر و انتقادات و پیشنهاداتون هستم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×