رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب :آتُربان

نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع:فانتزی، تخیلی

مقدمه:آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است.

امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید هم باعث دلگرمی بشید.با تشکر

خلاصه:خونه ی اونور جاده در اصل یک عمارت بزرگِ ویکتوریاییه.جایی که  جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی واردش شدند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسیده، اما این تنها اتفاق عجیب اون خونه نیست، توی اون عمارت دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواری بوده.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشه که عمه ی جولی وارد عمارت میشه و جولی با همسایه شون ، خانواده ی میلر (miler)آشنا میشه.

عده ای ناپدید و عده ای هم دچار طلسم عجیبی میشن  و عمارت مورد تسخیر موجودات پلیدقرار میگیره. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه)شی عجیبی پیدا میکنه که باعث میشه  به رازی باور نکردنی پی  ببرند.

راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشه که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکه و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی داره.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                           فصل اول

                            (دعوت)

_________بخش اول


  جولی وقتی احساس کرد چیز کوچک و مرطوب و درعین حال سرد، به کف پایش کشیده شده است از خواب پرید.بانگرانی پاهایش را جمع کرد.آن وقت بود که جانور توسی رنگ و پشمالویی را دیدکه بادو چشم سبز براق به او خیره شده.جولی باکلٓافگی نفس عمیقی کشید و گربه ای را که از حین ورودشان به منزل جدید، برای اولین بار در کمد اتاق پیدا کرده بود را با پا از تخت به زیر انداخت..
صبح شنبه بود و جولی قصد داشت اولین روز تعطیلٓات تابستانی را با یک خواب طولانی جشن بگیرد، اما این ضیافتشروع نشده ساعت هفت و نیم صبح به پایان رسید. 
گربه با نارضایتی خرخری کرد و با دلخوری از این برخورد بی نزاکتانه روی مبل تک و کهنه ی کنار شومینه لمید و دم پشمالویش را تکان داد.جولی بلاخره چشم از گربه برداشت و از جا بلند شد.دمپایی های پشمالوی خرگوشی اش را پوشید و از اتاق خارج شد.از طبقه ی پایین که آشپزخانه و اتاق نشیمن در آنجا قرار داشت صدای گفت و گویی شاد و پرهیاهویی می آمد.جولی با خودش گفت
_:"انگار نه انگار که ساعت هفت و نیم صبحه."
وقتی آخرین پله راهم پشت سر گذاشت سگ پا کوتاه و سفید عمه ماری را دید که پرهیاهو تر از صاحبش به دور قوزک پایش میچرخید.جولی سگ را بغل کرد و با هیجانی که جای کرختی اول صبح را میگرفت وارد آشپزخانه شد.بله!این خود چمدان عمه ماری بود که کنار در ورودی قرار داشت

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

___________بخش دوم (دعوت)


عمه ماری به وضوح پشت میز رنگ و رورفته چاق تر از همیشه به نظر میرسید و پدر جولی با پنکیک های داغ از او پذیرایی میکرد. عمه ماری تا چشمش به جثه کوچک جولی افتاد لبخندی به پهنای صورتش زد، گونه های برجسته و براقش با آن لبخند، درخشنده تر و بزرگتر شدند.

_:"اوه،جولی عزیزم.اعتراف میکنم اصلاًبزرگ نشدی."
بعد لبخندش عریض تر شد و بازوانش را که به اندازه ی بالشت های روتختی بود را از هم باز کرد و جولی از روی ادب، خود را به آن بازوها سپرد و احساس کرد بین دو دیوار نرم و سنگین در حال قالبگیری است. رایحه عطری عجیب ولی رؤیا گونه و ملایم مشامش را پر کرد.
عمه ماری تنها فامیل او محسوب میشد زیرا بعد از اینکه مادرش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد، دایی و خاله ی جولی با ادعای اینکه پدر جولی مقصر مرگ خواهرشان است با آنها قطع رابطه کردند. اما جولی هرگز باور نمیکرد پدر مهربان و ساده اش عامل مرگ مادرش باشد. عمه ماری به ناگاه خود را عقب کشید تا چهره گلگون شده ی او را برانداز کند و با این کار سر جولی به دوران افتاد و لبخند احمقانه ای زد. همیشه از عمه ماری کارهای ناگهانی و عجیب سر نیزد که البته جولی هم چندان بدش نمی آمد. عمه ماری بینی کوچک جولی را فشار داد و گفت: 
_:"میدونی دختر جون،من یه دختر کوچولوی دیگه ای رو میشناسم که خیلی شبیه توست."
جولی خندید و گفت
_: "خوب اون،خودمم دیگه"
 عمه ماری ابرویی بالا انداخت و گفت:
 _:"هنوز اونقدی پیر نشدم که نتونم دو تا دختر بچه رو از هم تشخیص بدم. چشمای تو خیلی شبیه اونه. البته امیدوارم به اندازه اون خل و چل نباشی."
جولی باز هم خندید.او از آدمهای خیالی عمه ماری که همیشه شباهت های عجیبی به دیگران داشت، خوشش می آمد. امّا به نظرش این یکی خیالی نبود، زیرا می دانست چشم های خاکستریش خیلی شبیه چشمهای دوران نوجوانی عمه ماری است. با گذر زمان این شباهت ها به عمه ماری کمتر شده بود. او اکنون پیرزنی با پوست سفید گل انداخته و موهای کوتاه فرفری بود. اضافه وزن زیادی داشت و خودش اصلا به آن اهمیتی نمیداد و راه رفتنش بی شباهت به راه رفتن اردک نبود. با این وجود جولی او را بسیار دوست داشت.
 

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

___________بخش سوم (دعوت)


در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: 
_:"منکه خیلی به تو پ برادر زادت حسودیم شد، جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." 
جولی با اخم گفت:
_: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." 
عمه ماری و پدر نگاه معناداری ردوبدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد.
عمه ماری با لحن بیخالی گفت: 
_:"خوب، منم برای همین اینجام."

تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه  وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد کهصاحب قبلی آن شخصی به نام بایرون بوده، یک لقب اشرافی. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده بود. از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بود.
گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود، امّا آنقدر بزرگ هم نبود و از یک همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِاتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود، وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیواره، آنجا را شبیه یک غار کرده بود.
طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق بودند.
جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا اتاق یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایل اتاقش اهمیت نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت، یک اتاق کار بود که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شده بود.اتاق دلبازی بود که یک ردیف پنجره ی بزرگ بر دیوار روبه رو داشت که به سمت باغچه گل باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

__________بخش چهارم (دعوت)


 جولی آهی کشید و در آن هنگام پشت یکی از پنجره های طبقه ی بالا حجم توده مانند توسی رنگی را دید که به او نگاه میکند، گربه بود.همان مهمان ناخوانده. جولی گرچه با گربه ها میانه خوبی نداشت و دلش نمیخواست روی گربه اسم بگذارد، گاه و بی گاه او را مزاحم صدا میزد. شاید گرسنه بود اما برای جولی اهمیتی نداشت زیرا در طول یک هفته ای که از اقامتشان می گذشت با اینکه غذایی برای گربه کنار نمیگذاشت، او همیشه غذایش را پیدا میکرد.
جولی به سمت خانه رفت و سالی عوعویی از سر نارضایتی کرد.سکوتی سنگین روی خانه سایه انداخته بود و وقتی وارد شد ستونی از گرد و غبار را دید که در میان باریکه های نوری که از بین پرده های ضخیم به داخل خزیده بود حرکت میکردند.ناگهان از طبقه ی بالا صدای تالاپ و تولوپ و غلتیدن چیزی سنگین و بعد کشیده شدن جسمی روی سطح زمین را شنید.
جولی به طبقه بالا رفت.حالا صدای زمزمه هایی را نیز شنید.در یکی از اتاق های انتهای راه رو باز بود و جولی زمانی که در آستانه ی در ایستاد و آنها را دید که کنار انبوهی کتاب که از داخل کمد دیواری به بیرون ریخته و یک میز تحریر که تا کنار در کشیده شده بود، ایستاده اند.در قیافه ی سرگردان عمه ماری رگه هایی از شیطنت دیده میشودو پدر مستأصل و درمانده بود.
عمه ماری نگاهی به جولی انداخت و گفت: 
_:"خوب پیتر، بهتره کمی استراحت کنی، من و جولی ترتیب اینجا رو میدیم."
 پدر که عرق از پیشانی اش پاک میکرد با لحن آسوده خاطری گفت:

_:"خوبه، من یه سر میرم پایین."
بازوی جولی را لمس کرد و از اتاق خارج شد.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________________بخش پنجم (دعوت)

 

عمه ماری روی تخت بزرگ و طاق دار نشست.اگر میز تحریر و کتابهای ریخته شده را نادیده گرفت روی هم رفته اتاق مجلل و دنجی بود، پارچه های گردگیری روی کمد آینه داری افتاده بودن.
جولی به سمت عمه ماری رفت و گفت
_: "این اتاق خیلی بهتون میاد."
 عمه ماری پوزخندی زد و گفت: 
_:"منظورت اینه هردومون پیر و از کارافتاده ایم؟" 
جولی با حواس پرتی گفت
_: "نه، فقط اتاق قشنگیه." 
عمه ماری خندید و گفت: 
_:"ای وای جولی، بعضی وقتها چه حرفایی میزنی، کدوم پیرزنی تو سن چهل و پنج سالگی قشنگه؟"
 جولی شانه بالا انداخت و گفت: 
"فکرشو کردید چطور این همه پله رو روزی چند بار بالا و پایین برید؟"
عمه ماری کمی خود را جابه جا کرد تا راحت تر پاهایش را دراز کند و گفت
_: "اوّل به نظرم رسید اتاق ناهار خوری رو انتخاب کنم، ولی بعدش دیدم اتاقه بهم نمیاد." 
چشمکی زد و ادامه داد:
_: "زیادی بزرگ و نور خور بود و یک عالمه پنجره داشت."
 در حالیکه از جت بلند میشد گفت: 
_:"میرم چند تا جعبه بیارم،باید کتابها رو جمع کنیم."
از اتاق خارج شد و جولی متوجه شد گام های سنگین عمه ماری ناله کف پوشها را در آورده.جولی نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، پرده های ضخیم در یک طرف پنجره جمع شده بودند، اتاق به نسبت اتاق خودش بزرگتر بود و روی دیوارهایش پر از جای خالی قاب عکس بود.روی طاقچه ی شومینه یک ساعت شنی با ماسه های آبی و نقره ای و یک جعبه موزیکال قرار داشت که وقتی جولی آنرا باز کرد خالی بود.
از پشت پنجره به آن سوی پرچین نگاه کرد، یک دسته پرنده مثل چند دکمه سیاه در آسمان پرواز میکردند.با آنکه نسیمی نمی وزرید، شاخ و برگ های درختان تکان خفیفی می خوردند. گویی که جنگل آهسته نفس میکشید، از پنجره تنها به جنگل و کوه های دوری که انگار همیشه بین مه غلیظی فرو رفته بود دید داشت.
جولی دوست داشت پنجره اتاقش به سمت خیابان باز باشد تا در اوقات بیکاری به رفت و آمد ماشین ها رهگذران نگاه کند، گرچه در این مکان خبری از خیابان و رفت وآمد نبود، او به خوبی میدانست که یکی از دلایل مهم عزیمتشان، علاقه پدرش به تنهایی و سکوت بود.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش ششم(دعوت)


رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد.
جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاده و با سخاوت گفت: 
_:"جمعشون میکنم." 
و سپس کنار کپه ی کتابها چمپاته زد، در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: 
_:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم."
 صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است.
عمه ماری گفت

_:"ببینم،تو تا حالا رفتی ببینی این اطراف بچه ای هم باشه؟"
_: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد."
+: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه، خیلی حوصله ات سر رفته؟"
این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت.دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید، چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت
_: "تنهایی؟"
 واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت.عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست، دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت: 
_:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنند،چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" 
جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: 
-:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" 
عمه ماری لبخندی زد، کتاب را از او گرفت و گفت:
_: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." 
جولی با دودلی از جا بلند شد.از نظر او عجیب بود که اینطور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت: 
_:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنند رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." 
کنار دوچرخه اش ایستاد:
_: "این روش احمقانه ایه." 
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت:
_: " بلٓاخره باید از یه جایی شروع کرد."
قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت:
_: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." 
گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: 
_:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه.
 گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: 
_:"من که نزدمت!" 
سپس خم شد و گفت:
 _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی، ها؟" 
فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد.در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت: 
_:"اول باید از شر تو راحت بشم."

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 5
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________بخش هفتم (دعوت)


وارد کوره راهی شد که دو ردیف از چمنها در فاصله ی دو لاستیک ماشین لگد مال شده بودن.وقتی عمارت را پشت سر میگذاشت فکرش را به کار انداخت که کجا میشود گربه را سر به نیست کرد و شاید بهتر باشد گربه را پای درختی ببندد یا در چاهی بیاندازد و چند فکر وحشتناک دیگر نیز به ذهنش خطور کرد.
گربه ی آرام، سرش را روی پنجه هایش گذاشته و از داخل سبد به جولی خیره می نگریست، گویی که با نگاهش او را بابت افکارش ملامت میکرد.جولی سعی کرد به گربه نگاه نکند، از تصور اینکه او میداند قرار است چه بلایی سرش بیاید معده اش فشرده شد.
صدایی در سر جولی پیچید: 
_:"فرصت زیادی نداری!!" 
جولی ایستاد، گوشهای گربه سیخ شدن.به اطراف نگاه کرد.عمارت رو به رویش  را میتوانست ببیند که در میان درختان انبوه نیمه پنهان بود.همین که تصمیم گرفت مسیرش را ادامه دهد، صدایی در سرش پیچید: 
_:"تو یه ترسویه احمقی" 
نسیم ملایم و گرمی وزید .جولی که کمی ترسیده بود با خودش تکرار کرد
_: "این صدا یه توهمه...توهمه..."
به گربه نگاه کرد که همچنان شرورانه به او زل زده بود.از دوچرخه پیاده شد و تصمیم گرفت گربه را همانجا پرت کند.پرتگاهی در همان نزدیکی بود. میتوانست ببیند که به یک رودخانه ی کم عمق منتهی میشد.لحظه ای تردید کرد، او تا به حال حیوانی را نکشته بود، فقط میخواست گربه را از خانه بیرون کند.آیا این کار باعث نمیشد به نفرین گربه ها  دچار شود؟همین تردید کافی بود که گربه وحشیانه از میان دستان جولی بجهد و به سمتش حمله کند.هر دو  جیغ می کشیدند، گربه با پنجه هایش به صورت و هرجایی که در دسترسش بود چنگ انداخت.
جولی وحشت زده به سمت جاده دوید که ناگهان پایش پیچ خورد و روی دوچرخه اش افتاد.درد وحشتناکی در قفسه سینه و مچ پایش حس کرد.صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی اش شنید.در حالیکه از ترس گریه میکرد متوجه ی صدای گام های پرشتابی شد که به طرفش می آمد.دستی بازوی او را گرفت و عقب کشید.جولی زنی مسن با موهای بلندِفرفری و صورت رنگ پریده و نگرانی را دید. 


لحظه ای بعد جولی با قوزک دررفته و سروصورت زخمی با کمک زن مسن وارد عمارت میلر که در همان نزدیکی بود، شدند.

وقتی با چهره ای دردمند روی مبل نو وتمیزاتاق نشیمن نشست، یک دخترو پسر باعجله وارد شدند.دختر که کمی بزرگتر از جولی بود سعی کرد خنده اش را پشت دست پنهان کندو پسر که شباهت زیادی به خواهرش داشت با تعجب به جولی نگاه کرد.
خانم مسن با تشتِ آب و حوله وارد اتاق شد و در حالیکه با حوله ی نمناک صورت جولی را تمیز میکرد گفت: 
_:"آخه دختر جون، چرا میخواستی یه گربه رو توی پرتگاه بندازی؟خدا رو شکر که کورت نکرده."
 چشمانش از شدت سوزش زخم ها پر از اشک شد، دستانش را مشت و لبش را گزید.تمام مدتی که خانم مسن زخم ها را تمیز میکرد، خواهر و برادر بر مبل روبه روی جولی نشسته بودند.

 

 

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش هشتم (دعوت)

_: " اینجا چه خبره لیزا؟ کی میخاسته یه گربه رو پرت کنه؟ " 
پیرزنی نحیف روی صندلی چرخدار نشسته بود که چشم های گیرایی داشت.  خانم مسن که لیزا نام داشت وقتی مطمئن شد زخم ها را تمیز کرده، کمر راست کرد و گفت: 
_:" سیلوا، لازم نبود از اتاقت بیای بیرون.بعد اینکه اتاقت رو به همکف منتقل کنیم دیگه لازم نیست این همه پله رو بالا و پایین بری و تمام مدت میتونی راحت روی صندلی چرخدارت بشینی."
پیرزن بدون آنکه نشان دهد کلمه ای از حرف های لیزا را شنیده گفت:
 _:"بهتر نیست دکتر خبر کنی؟"
_: "نه، یه دررفتگی ساده ست، خودم درستش میکنم." 
+: "اوه لیزا، ولی بهتره دکتر اینکار و بکنه."
لیزا دست به کمر ایستاد و گفت:
_: "با وجود دو تا بچه ی شیطون توی این خونه، خیلی خوب جا انداختن این نوع دررفتگی ها رو یاد گرفتم."
سیلوا لبخند ترحم انگیزی به جولی زد و گفت
_:" خیلی خوب، فکر میکنم این دختر همسایه ی جدیدمونه.باید یه تلفن به پدرو مادرش کنیم."
با این حرف از اتاق خارج شد.لیزا قوزک دردناک جولی را جا انداخت و بست.سپس یک بشقاب شیرینی خشک پیشش گذاشت و او را با خواهر و برادری که تمان مدت به او زُل زده بودند، تنها گذاشت.
دختر که موهای قهوه ای روشن و چشمان درشت و عسلی داشت، دامنش را مرتب کرد و گفت:
_:"اسمم کلودیاست."
زیر چشمی به برادرش نگاه کرد.او که موهای فرفری قهوه ای ش، چهره ی مهتاب گونه اش را شیطنت آمیز کرده بود گفت:
_:"تو جداً میخاستی یه گربه رو تو پرتگاه کنار خونمون بندازی؟"
جولی معذبانه شیرینی اش را به داخل بشقاب بازگرداند و من من کنان خواست توضیحی بدهد، اما به طور مذبوحانه فقط چند کلمه ی نامفهوم را اداء کرد.کلودیا بی پروا سیخونکی به برادرش زد و گفت:
_:" کریست، لازم نیست درباره ی این چیزا حرف بزنی."
کریست با تعجب گفت:
_:" چرا؟مگ چندبار همچین اتفاقی میوفته؟ببینم، همون گربه صورتتو چنگ زده؟خیلی وحشتناکه."
کلودیا با تشر گفت

_:"بس کن!"
کریست شانه هایش را بالا انداخت و ساکت شد.او چهارده ساله و هم سن جولی بود، با این وجود قد بلندتری داشت.جولی در حالیکه نگاهش را به بشقاب شیرینی معطوف کرده بود، گفت:
_:" اسمم جولیه.خوب راستش..."
پیش خودش فکر کرد بهتر است به دعوت چای عصرانه اشاره ای نکند و ادامه داد:
_:" اون گربه در واقع یه مزاحم بود."
کریست خوشحال از اینکه سر بحث دوباره باز شد، گفت
_:"مزاحم؟مزاحم چی؟
جولی گفت

_:"مزاحم چیز خاصی نبود، فقط ازش خوشم نمیاد."
کلودیا با لحن توبیخی گفت
_:"اصلًا درست نیست چون دوستش نداری بخوای بکشیش."
 جولی با لحن تدافعانه ای گفت
_:"نمیخواستم بکشمش."
کلودیا کمی به جلو خم شد و گفت:
_:" پس پیش خودت چی فکر کردی؟وقتی بندازیش توی پرتگاه چه بلایی سرش میاد؟"
 جولی نمی دانست چه جوابی بدهد، حتماً گربه میمرد.کریست پوزخندی زد و گفت:
_:" مردن یه گربه مزاحم چه اهمیتی داره؟" 
به چهره ی دمغ شده ی خواهرش اهمیتی نداد و ادامه داد
_:"تازه اومدین خونه ی اونوریه؟" 
جولی رشته ای از موهایش را دور انگشتش پیچاند و گفت
_:" تقریباً یه هفته ای میشه."
_ :" مادر بزرگ بعضی وقتها درباره ی خونه اونوریه چیزایی دیگه."
+ :" خونه اونوریه؟منظورت خونه ی ماست؟"
کریست پُفی کرد و گفت
_: "مگه چند تا خونه اونور جاده است که با ما همسایه باشه؟" 
کلودیا با تشر گفت
_:" اینقدر بی ادب نباش."
 سپس بطور نمایشی گلویش را صاف کرد و گفت
_:" در ضمن، مادربزرگ حواسِ درست و حسابی نداره. در واقع آلزایمر داره و بعضی وقتها من و تو رو نمیشناسه و فکر میکنه وسط یه باغ وحشه."
 جولی از این تشبیه نفسش را در سینه حبس کرد و کریست به کلودیا چشم غره ای رفت.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش نهم (دعوت)

 

.در این بین صدای پدر جولی در خانه پیچید که با لیزا حرف میزد
_:" حالش خوبه؟" 
__:" البته که خوبه...فقط پایش پیچ خورده، همین."

 و هر دو وارد اتاق نشیمن شدند.پدر با نگرانی به سمت جولی آمد و گفت


_:" چه اتفاقی افتاد؟" 
و جولی سپاسگذار خانم لیزا شد که جواب پدرش را داد زیرا حالا مجبور نبود توضیح مفصلی بدهد.
_:" با دوچرخه خورده زمین."
_:" جداً؟ ولی فکر نکنم دوچرخه اش بتونه به صورتش چنگ بزنه!" 
لیزا که سعی میکرد مانع از پیچیده تر شدن موضوع شود با لبخند گفت
_:" آقای پارکر، قوزک پای جولی در رفته و من جاش انداختم.صورتش فقط چند خراش جزئی گرفته."
اما جولی از میزان شدت سوزش زخمهایش مطمئن بود بیش از چند خراش جزئی است.سیلوا، پیرزن ویلچری وارد اتاق شد و به محض ورودش، جولی محو چشمانش شد که مثل تکه ای جواهر به طرز عجیبی برق زد.
_:" آقای پارکر، اتفاقاتی که برای دخترتون افتاد، واقعا ناخوشایند بوده ولی در هر صورت باعث شد همسایه ی جدیدمون به خونه ی محقرمون بیاد.واقعا خوش آمدید."
سپس لبخندی زد که باعث شد چشمانش مثل دو خورشید فروزان بدرخشد.چهره ی شاد و سرحالش به هیچ عنوان شبیه به کسی که دچار اختلال حواس باشد نبود.پیرزن با آنکه بسیار ضغیف و لاغر به نظر میرسید ولی نمیشد سن مشخصی را برایش حدس زد گرچه جولی گمان کرد بین سن شصت تا هشتاد باشد.طرز لباس پوشیدن او مانند دوران ویکتوریا بود و کمی عجیب به نظر میرسید.خانم سیلوا میلر صاحب اصلی عمارت بود و آنجا را نسل به نسل اداره میکرد.

گونه های پدرِ جولی سرخ شدن و با دستپاچگی گفت
_:" معذرت میخام، راستش خیلی سرم شلوغ بود، البته میخواستم به محض رسیدگی به اوضاع خونه خدمت برسم...ولی...خوب... "
کمی این پا و اون پا کرد و بلٓاخره وقتی فهمید حرف دیگری برای گفتن ندارد، سکوت کرد.
پیرزن سرش را کج کرد و در حالیکه به جولی نگاه میکرد گفت
_:" مسلماً دخترتون توی اون خونه خیلی حوصله اش سر میره. "
و جولی احساس کرد نگاه خانم میلر همانند اشعه های گرم نور خورشید به داخل بدنش نفوذ و او را گرم کرد.
پدر نیم نگاهی به جولی انداخت و گفت
_:" برای همین میخاست بیاد اینجا که نوه هاتون رو برای صرف چای دعوت کنه."
کلودیا و کریست به جولی نگاهی انداختن و او سعی کرد با فشردن خود به درون مبل، خود را درون آن محو کند.
خانم لیزا پیشنهاد داد که جولی تا بهبودی در خانه ی آنها بماند تا هم حوصله اش سر نرود و هم پدرش بتواند به کارهای عقب مانده اش برسد و در حالیکه بازوی آقای پارکر را میگرفت تا به سمت در خروجی هدایت کند گفت:
_: " مراقبش هستیم و شما هر وقت که بخواهید میتونید ببینیدش" 
جولی سعی کرد خود را با دکمه ی شُل لباسش سرگرم کند تا مجبور نباشد به پدرش نگاهی بیاندازد.از نظر او ماندن دراینجا بهتر از بودن در کنار پدر ساکت و عمه ی پر حرفش بود.حداقل دونفر هم سن و سال خودش بودن که بتواند اوقاتش را با آنها بگذراند.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                           فصل دوم
                         (راز کریس)

_______بخش اول

وقتی پدر به همراه خانم لیزا از اتاق خارج شد و دیگر صدایشان را نشنید، کریس به چیزی شبیه انباری و عصا اشاره کرد و از اتاق بیرون دوید.
کلودیا بی مقدمه گفت

_: "میدونی چیه، گربه ها خیلی باهوشند.حتما فهمیده بود که میخای چه بلایی سرش بیاری.اونها کینه ایند.ممکنه بیاد و بلایی سرت بیاره." 
جولی بشقاب شیرینی را کنار گذاشت و گفت
_: "فکر کنم با بلایی که به سرم اورده، کینه شو خالی کرده باشه." 
کریست با گونه های سرخ شده همراه دو عصای زیر بغل وارد شدو گفت
_ : "فکر کنم اندازه ات باشن.قبلا برای خودم بودن.یه بار از بالای درخت افتادم و پامو گچ کردند.
جولی عصا را گرفت و زنش را روی آن انداخت و گفت
_: "زیادم راحت نیست." 
کلودیا گفت

_: " بهشون عادت میکنی." 
_: " فکر نکنم.پای من که تو گچ نیست و تا فردا میتونم روی پای خودم راه برم."
کریست با هیجان گفت

_: "بیا بریم حیاط پشتی، میخوام یه چیزی نشونت بدم." 
کلودیا پوزخندی زد و گفت
_:" اون اسباب بازیها رو میگی؟"
کریست با حرص جواب داد
_: "هیچم اسباب بازی نیستن.واقعی اند". 
حیاط پشتی آنها خیلی زیباتر و مرتب تر از حیاط پشتی خانه جولی بود، آلاچیق و سایبان های چتری، صندلی های راحتی، یک استخر، پرچین های کوتاه شده و باغچه های پر از گل و کوره راهی که از کنار پرچین شروع میشد و تا دل جنگل ادامه داشت.عمارت آنها به نسبت عمارت بایرون به جنگل نزدیک تر بود و در یک ظهر ساکت میشد صدای وزش باد را در لابه لای شاخه هایش را نیز شنید.عطر گلها با بوی چمن تازه کوتاه شده در هم آمیخته بود، کریست در حالیکه به سمت کوره راه میدوید گفت
 _: " عجله کنید ." 
آن قسمت از بازوهای جولیا که روی عصا قرار گرفته داشت، درد گرفته بود.کلودیا که کوچکترین تلاش ی برای عجله کردن، نمیکرد گفت
_ :" تو با پدرت تنها زندگی میکنی؟" 

_:" نه، عمه ماری امروز صبح اومد پیشمون که باهامون زندگی کنه." 

_:" بچه ای هم داره؟" 

_ :" تا اونجا که یادمه نداشته، حتی یادم نمیاد شوهری داشته باشه." 
مکثی کرد و پرسید
_:" خانم لیزا مادرته؟"
کلودیا شانه ای بالا انداخت و گفت
_:" پرستارمونه!" 
منتظر شد که جولی سؤال دیگری بپرسد، مثلًا اینکه پدر و مادرش کجاهستند؟مطمئن بود حتی نمیداند با پرستار زندگی کردن یعنی چه.وقتی سکوت جولی را دید برای آنکه حوصله اش سر نرود، ادامه داد
_:" سیلوا هم مادربزرگمه، مادرِ مادرم.پدر و مادرم خیلی وقته که مردن و خانم الیزا مواظب ماست، راستش هیچ خاطره ای ازشون ندارم."
 سپس با سر به عقب اشاره کرد و ادامه داد
_:" یک سال میشه که اومدیم پیش مادربزرگ سیلوا." 
جولی با خودش فکر کرد داشتن یک پدر ساکت بهتر از نداشتنش و بودن یک عمه ی شاد که روی پای خودش راه میرود هم بهتر از داشتن یک مادربزرگ علیل است.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________بخش دوم(راز کریست)

به محض آنکه پرچینها تمام شدند، کریست را دید که کنار تپه ای کوچک که شبیه لانه ی عظیم مورچه بود، ایستاده. 
کلودیا با لحن سرزنش آمیزی گفت 
_:" وای! میبینی لونه ی یک موش کور چقدر هیجان انگیزه! اوّلین چیزی که جولی قراره ببینه باید یه تپه پُر از خَز و خیل و جکوجونور باشه؟" 
کریست گفت

-:" اصلًا ازت نخواسته بودم که بیای."
کلودیا در حالی که دست به سینه و وزنش را روی یک پایش انداخته بود گفت
_:" توقع نداشته باش جولی رو تنها بذارم تا تو لونه ی تموم حیوونای این اطراف رو نشونش بدی." 
جولی که سعی میکرد بحث بی پایان آن دو را تمام کند پرسید
_:" حالٓا اینها چی هستن؟"
 و به چند استوانه ی بسیار کوچک و رنگی اطراف تپه ی خاکی اشاره کرد.کریست با لحن پیروزمندانه ای رو به خواهرش گفت
_:" دیدی، اونم متوجه ی عجیب بودن اینجا شده." 
سپس مانند راهنمای یک موزه ی باستانی توضیح داد
_:" اینها خونه ی کوتوله هاست."
کلودیا با تمسخر خندید و کریست بدون توجه به او ادامه داد
_:" جالبه مگه نه؟"
 جولی که کمی گیج شده بود و از طرفی دلش نمیخواست که او را ناراحت کند، گفت
_:" و چطوری ازش استفاده میکنن؟" 
کریست که گویی چیز خیلی واضحی را به یک کودن توضیح میدهد گفت
_:" خوب معلومه،میرن داخلش.مثلًا خونشونه ها!!"
 جولی برای آنکه جولی خنده اش را بگیرد لب پایینش را گاز گرفت و به کلودیا نگاه کرد، او هم سرش را با تأسف تکان داد و گفت
_:" تمام سعیتو کردی که مثل احمقها رفتار کنی، بهت تبریک میگم چون موفق شدی، فقط باید صبر کنی تا مدالتو بهت بدیم.'"
کریست یک پایش را به زمین کوباند وبا خشم گفت
_:" تو یه احمقی کلودیا."
کلودیا که به جولی کمک میکرد تا بازگردند، به او پشت کرد و دستش را در هوا تکان داد و گفت
_:" و تو هم یه مالیخولیایی هستی، چطوره با سربازای پلاستیکیت بری به جنگ کوتوله ها و یکیشونو اسیر کنی، شاید اینطوری بتونیم حرفاتو باور کنیم."
وقتی جولی روی صندلی راحتی در زیر سایبان چتری نشست، ظهر شده بود و اشعه های نور خورشید روی سطح آب استخر منعکس میشد.
کلودیا گفت

_:" اون از این خیال پردازیها خوشش میاد، براش سرگرمیه."
جولی به یک جواب کوتاه اوهوم اکتفا کرد و بعد از آن مکالمه ی زیادی بین آن دو صورت نگرفت.او به این موضوع فکر میکرد که صحبت کردن با کریست دستکم سرگرم کننده تر از نشستن کنار کلودیاست زیرا او مثل یک طاووس سنگی زیبا و سرد بود.شاید آنقدر درگیر امور روزمره است که تبدیل به یک چیز کسل کننده شده.
مدتی بعد برای صرف ناهار به داخل رفتن، کریست هنوز بازنگشته بود و هیچکس هم بدان توجهی نشان نداد

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش سوم(راز کریست)


با توجه به پای دردناک جولی، اتاقی در همکف برایش درنظر گرفتند و او درحالیکه روی تخت نرم و مخملی اش دراز کشیده بود و به این فکر میکرد که به زودی حوصله اش در آنجا سرخواهد آمد، در اتاق قژ قژ کنان باز شد و کریست با احتیاط داخل شد.
جولی نیم خیز شدو گفت
_:" تو کجا بودی؟"
_:" هیس، یواش تر.نمیخوام سرو کله ی کلودیا یا خانم لیزا پیدا بشه."
کنار تخت جولی نشست و ادامه داد
_:" راستش به نظرم از اون خونه ی کوتوله ها خوشت نیومد."
مکثی کرد و چهره ی جولی را با کنجکاوی برانداز کرد و دوباره گفت
_:" امّا میخوام یه چیزای دیگه هم نشونت بدم،ولی کلودیا...خوب، اون اصلا اخلاق خوبی نداره."
جولی که سعی میکرد مشتاق باشد پرسید
_:" خوب اون چیز، چیه؟" 
کریست محتوای یک جعبه ی حلبی کوچک را روی تخت جولی خالی کرد، چندین تیروکمان، چکمه، زین اسب و خنجر که همه در سایزهای بسیار کوچک ولی با جزییات خیلی دقیق بودند.
_:" قشنگن. ولی من با این چیزا بازی نمیکنم... " 
کریست به میان حرف او پرید و برای دومین بار در طی آن روز گفت
_:" اینا که اسباب بازی نیستن.واقعی اند.
 

_:" جداً؟میخوای بگی قابل استفاده اند؟"

_:" معلومه، ولی نه برای ما، اینا برای کوتوله هاست."
جولی چشمانش را چرخاند و گفت
_:" حق داری، به هر حال یک ساله که تو همچین جایی داری زندگی میکنی، نمیدونم من تا یک سال دیگه چطوری میشم"
کریست با اصرار خنجر کوچکی را به دستش داد و گفت
_:" من دیوونه نیستم.این و نگاه کن."
خنجر تیز بود و نوک انگشت جولی را برید، به دقت به آن نگاه کرد و گفت
_:" شبیه سوزن ته گرد که نیست!! ".
 کریست آهی کشید و گفت
_:" آره نیست.چون این یه خنجره."
 جولی لبخندی زد و خنجر را روی توده ی کوچکی از وسایل ریز و ظریفی که روی تخت ریخته بود گذاشت و گفت
_:" فکر کنم آخرش مجبور بشی مثل گالیورد، یه گوسفند کوتوله برای اثبات حرفت نشون بدی." 
کریست با چهره ای دمغ و ناامید محتوای بیرون ریخته را به داخل جعبه اش بازگرداند و گفت
_:" حالا که اینطور شد، بذار یه حقیقتی درباره ی خونه اونوریه بهت بگم." 
 

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_______بخش چهارم(راز کریست)

  جولی که میدانست منظورش از خانه ی آنطرف، همان خانه خودشان است.با نگرانی پرسید:
_" چه حقیقتی؟" 
  کریست جعبه را به زحمت داخل جیب شلوارش که به مرز انفجار میرسید جا داد و گفت
_:" مادربزرگم میگفت توی اون خونه اتفاقای بدی افتاده، برای همین مدتها خالی بوده.میگه اون خونه منتظر دزد کوچولوست تا برگرده و حسابش رو برسه."

_:" دزد کچولو؟اون دیگه کیه؟"
_:" خوب یه دزده دیگه.وقتی بره اونجا دیگه برنمیگرده."
  جولی که همیشه از شنیدن شایعات لذت میبرد پرسید
_:" و چرا مدتها خالی بوده؟"
_:" صاحب اصلی اون عمارت یه اشراف زاده عجیب و غریب به اسم بایرون بوده که توی اون خونه کشته شده.توی رختخوابش، و همه جا پر از خون شده بوده.میگن روحش توی اون خونه میگرده.اونجا جن زده ست."
جولی در ابتدا سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.اما وقتی گوشه های لبش کمی به سمت بالٓا کشیده شد کریست اخم کرد و بعد جولی طوری خندید که صدایش در اتاق طنین انداخت و باعث شد که او با دلخوری از جا برخیزد.
کریست به شدت احساس حماقت میکرد زیرا به نظر جولی، مادربزرگ این قضیه را سر هم کرده تا جرأت نکند به آن خانه برود.دوباره به اتاق نمور و نیمه تاریک زیر شیروانی با آن سقف شیب دارش پناه برد.کریست آنجا را دوست داشت، شاید به این دلیل که تنها جایی بود که کلودیا مزاحمش نمیشد و یا شاید به خاطر بوی نم و کهنگیش بود.اما چیزی که مطمئن بود باعث میشد به آن اتاق شلوغِ پر از اثاثیه کشیده شود مجموعه ای از کتابهای قدیمی بود که جلدشان بر اثر گذر زمان پاره و یا آسیب دیده بودند.او میتوانست مدتها پشت میز تحریرش کتاب بخواند یا روی قالیچهٔ کهنه، غنایمش را که از گشت و گذارهایش در حوالی خانه و جنگل بدست آورده، پخش کند که شامل محتوای همان جعبهٔ حلبی و چند چیز دیگر میشد.
از گرمای ظهر گذشته بود که بلٓاخره تصمیم گرفت از خانه خارج شود، زیرا چند روز قبل به کشف جدیدی از ردپاهایی کوچک رسیده بود و دلش میخواست از آن سر درآورد امّا به خودش قول داد که دیگر در این باره به کلودیا و جولی چیزی نگوید.به پرتگاه رسید.همانجایی که جولی قصد کشتن یک گربه را داشت.ردپاها به عمق پرتگاه میرفت. دوباره ردپاها را بررسی کرد، بدون شک متعلق به یک بچه دو ساله بود و از طرفی مطمئن بود هیچ کودک دو سالهٔ تنها آنهم پابرهنه، نمیتواند به عمق پرتگاه برود.مگر آنکه نتیجه بگیرد که رد پا برای بچه ای غیر از یک انسان و یا برای یک کوتوله است،  مطمئن بود این کوتوله ای که در تلٓاش یافتنش است با کوتوله ای که خانه های کوچک چوبیشان را در نزدیکی حاشیه جنگل پیدا کرده بود متفاوت است.با آن که از پی بردن به این راز هیجان زده بود اما چیزی در ته دلش به او هشدار میداد که باید از صاحب این ردپاها دوری کند و همان احساس باعث شد دل آشوبه بگیرد.اما اگر اکنون پا پس میکشید دو اتفاق مهم در زندگیش می افتاد، اول اینکه به خودش ثابت میشد ترسو است و دوم آنکه دیگر جرأت نمیکرد پرده از این راز هیجان انگیز بردارد.ولی اگر بتواند چیزی پیدا کند که به کلودیا و جولی حرفش را اثبات کند، ارزشش را داشت.شاید میتوانست موجود زنده ی کوچکی مثل گوسفند گالیورد پیدا کند.همین فکر و تجسم چهره ی متعجب خواهرش به او انگیزه ی کافی را داد که از پرتگاه پایین برود.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش پنجم(راز کریست)

پایین رفتن آنقدرها هم آسان نبود زیرا از پهلو خود را به پایین سُر داده بود و وقت زیادی میبرد که جای پای مناسبی پیدا کند و از آن بدتر این بود که مدام مجبور بود زیر پایش و متعاقب آن ارتفاعی که در آن نیمه معلق بود را ببیند.گرچه در تمام مدت به دلیل نداشتن ترس از ارتفاع احساس برتری نسبت به خواهرش داشت، اما آن احساس مربوط به زمان کلاس کوهنوردی و یک میلیون وسایل و تجهیزات میشد نه به آن وضعیت ناجور.در آن حین که بیشتر به عمق پرتگاه میرفت بیشتر به این موضوع ایمان می آورد که آن ردپا متعلق به موجودی غیر از انسان است که به احتمال زیاد قدرتی دست کم بیشتر از خودش داشت.بلٓاخره زمانی که کف پایش سطح سنگلٓاخی کف پرتگاه را احساس کرد خیالش راحت تر شد.
کریست بعد از طی مسافتی در کنار رودخانه که رد پای کوچکی در بین گل و لٓایش بود، سرانجام با ناامیدی به یک سد طبیعی از سنگ های ریز و درشت رسید که رد پا در آنجا ناپدید میشد.به اطرافش نگاهی کرد، شاید از دیواره های پرتگاه بالٓا رفته بود، اما این کارش چه فایده ای داشت؟ آنهم زمانی که به سختی توانسته بود پایین بیاید.غیر ممکن بود کسی بتواند از آن دیوارهای سنگی بلند بدون شیب بالٓا برود حتی اگر در نظر میگرفت ردپای موجودی غیر انسانی باشد.بالٓا رفتن از سد و گذر از آن هم به همان اندازه غیر ممکن به نظر میرسید.پس این رد پا کجا غیب شده بود؟ دو احتمال داشت یا پرواز کرده بود و یا زمین را حفر کرده باشد.فرضیه اول را سریع رد کرد زیرا چه موجود احمقی بعد از طی این همه مسافت با پای برهنه و پیاده تازه یادش آمده که دو بال دارد که کارایی اش پرواز است؟فرضیه دوم به واقعیت نزدیک تر بود و به همین دلیل شروع به گشتن اطرافش کرد.بعد از مدتی که از نظر کریس یک قرن طول مشید، کم کم ناامید شد که آن را پیدا کند و درست لحظه ای که تصمیم گرفت تمام راه را باز گردد آنرا دید، گرچه تونل زیر زمینی نبود ولی بی شباهت به آن هم نبود. یک تونل در دل سد قرار داشت که چنان ماهرانه در لٓابه لٓای سنگ های بزرگتر پنهان شده بود که تعجبی نکرد که چرا آنرا بعد ازشش بار جست و جو در همان نقطه ندیده است.اگر سینه خیز آن مسیر را میرفت احتمالٓا میتوانست بفهمد سر از کجا در خواهد آورد.

روی شکم دراز کشید و مثل سربازهای در حال دوره سینه خیز وارد تونل شد و باعث شد لباسش خیس و گلی شود.تونل را خیلی ناشیانه و بی دقت کنده بودند، بعضی قسمتها به قدری فراخ بود که میتوانست دستهایش را از پهلو دراز کند و بعضی از قسمتها نیز به قدری تنگ شده بود که لحظه ای وحشت میکرد که نکند در آنجا گیر کند و در آن صورت چه مرگ وحشتناکی در انتظارش می بود.سعی کرد آن افکار را با تکان دادن سرش بیرون کند که باعث شد گردو خاکی بلند شود.
وقتی به دقت به دیوارها، سقف و کف تونلی که در پیش رو داشت نگاه کرد متوجه شد آنجا را با اجسام تیزی مثل کلنگ کنده بودند، کم کم به جایی رسید که نم کمتری داشت و فهمید از سطح رودخانه بالٓاتر است.امّا اگر سطح آب رودخانه بالٓا بیاید و او نتواند به موقع از آنحا خارج شود، چه اتفاقی می افتاد؟دیگر زمان از دستش خارج شده بود و شکم، آرنج و زانوهایش خراشیده و میسوختند.حالٓا تونل چنان تاریک شده بود که ترس از محیط بسته و تاریک در دلش بیدار شد

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش ششم(راز کریست)

آن مسیر طولٓانی و پر فراز و نشیب او را خسته و تشنه کرده بود، امّا مشکل اصلی این بود که شش هایش به علت کمبود اکسیژن سفت و دردناک شده بودند و علاوه بر آن ماهیچه های بازویش به علت تحمل سنگینی نیم تنه ی بدنش در حال انفجار بود.در این فکر بود که مسیر را برگردد که سرانجام تونل روشن تر شد، و در بین نور کم نوری که به داخل میتابید توانست پنجره های کوچکی را بر روی دیوار ببیند.کنار یکی از پنجره ها توقف کرد و اکسیژن تازه را که بوی چوب سوخته و آهن گداخته میداد را در شش هایش بلعید و آرامشی دلپذیر جای وحشت چند لحظه ی قبلش را گرفت.چشمانش را بست تا بیشتر بتواند از این آرامشی که باعث التیام درد شش های چروکیده و بازوی دردمندش میشد، لذت ببرد.گویی اکسیژن تازه علٓاوه بر رضایت خاطر، هوشیاریش را بازگردانده بود زیرا سریع چشمانش را باز کرد تا آن سوی پنجره را ببیند.منبع این رایحه ی چوب سوخته چه بود؟ طولی نکشید که جواب سوالش را به همراه وحشتی که به دنبال داشت یافت.
آنچه آن سوی دریچه دید مو را به تنش سیخ کرد. سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود و ده ها کوتولهٔ زره پوش را دید که چهره هایشان از پس آتش سرخی که به دور آن حلقه زده بودند چندان مشخص نبود ولی به طور یقین با آنچه در ذهنش درباره آنها مجسم کرده بود تفاوت زیادی داشتند.آنها قد بسیار کوتاه ولی استخوان های بسیار درشت و هیکلی تنومند و قوی داشتند.ریش و سیبیل پر پشت و در هم تنیده و صدایشان بس خشن و بم بود.
کریست نفسش را حبس کرد، زیرا آنقدر به کوتوله ها نزدیک بود که اگر دستش را از پنجره دراز میکرد به راحتی میتوانست زره ی آنان را لمس کند.تبرها و شمشیرهایشان در برابر نور شعله های آتش برق سرخگونِ شومی داشتند.آنها بی رحمانه و کینه توزانه برای قتل یک نفر نقشه میکشیدند.یک دزد!!
–:" مدتهاست منتظر چنین روزی بودیم.به نظرم باید زودتر از اینها دست به کار بشیم."
_:" قبل از هر کاری باید نیروهامونو جمع کنیم، ممکنه نگهبانها جلومونو بگیرند."
_:" دلم میخواد زجر کشیدن اون دزد خپل و احمق و به چشمم ببینم.دوست دارم با دندونام استخونای کوچیک اون دزد کوچولو رو بشکونم، به نظرتون گوشت یه دزد چه مزه ای  داره؟" 
_:" هی انگاری یادت رفته، اون دزد کوچولو، همچین هم دیگه کوچولو نمونده، یه پیرزن خیکی و خپل شده"
چند نفر با صدای نخراشیده ای خندیدند، گرچه بیشتر شبیه نعره کشیدن دردناک گاو و زوزه کشیدن سگ بودند.در این لحظه کریست صدای یکی از کوتوله ها را شنید که چنان مهیب و خشن بود که حتم داشت هرگز آن را فراموش نخواهد کرد و یا شاید هر شب در میان کابوسهایش آنرا بشنود.

ویرایش شده در توسط Ravi
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش هفتم(راز کریست)

صدا چنان محکم بود که بی درنگ هم قطارانش سکوت کردند و صدای خنده هایشان را از ترس فرو خوردند.
_:" باید دقت کنیم که مأموریتمون به مشکلی نخوره. ما مدت خیلی زیادی رو صبر کردیم اجازه نمیدم کسی نقشه های منو خراب کنه."
سپس خرناسی کشیدو همهٔ کوتوله هابا وحشت و نگرانی کمی در جایشان جا به جا شدند.صاحب صدا از دیدرس کریست به کلی خارج بود ولی ترسی وحشتناک تر از ترسی که او در دل هم رزمانش انداخته بود، به جان کریست تزریق کرده بود.خشونتی حیوانی در پس آن صدا وجود داشت.
صدا ادامه داد:

_:" اوّل باید گنج دزدیده شده رو ازش پس بگیریم و بعد طوری حسابش رو میرسیم که دیگه کسی جرأت نکنه پاشو اونجا بذاره.عمارت بایرون تبدیل به قربستون نحس اون دزد میشه."
کوتوله طوری نام عمارت بایرون را برد گویی چیز بدمزه ای را به خوردش داده باشند.باد سردی از دریچه وزید و عرق پیشانی کریست را خشکاند.قلبش از وحشت به شدت میتپید. آنقدر ترسیده بود که جرأت تکان خوردن نداشت. میدانست که باید عجله کند. عمارت بایرون، همان خانهٔ آن سمت جاده بود و کسی جز عمه ماری، نمیتوانست مورد خطاب کوتوله ای باشد که او را پیرزن خیکی نامید و البته همهٔ انها به همراه آن صدای دلهره آور برای زجرکش کردنش کلی طرح و برنامه ریخته بودند.
ترشح آدرنالین نیروی تازه ای به دست و پایش داد و زودتر از آنچه تصور میکرد به ورودی تونل رسید، همین که مطمئن شد به طور کامل خارج شده است، جستی زد و به سمت عمارت میلر دوید.
در تمام مسیر سعی کرد ذهن آشفته اش را مرتب کند.آنچه او دیده و شنیده بود به طور قطع برای کلودیا و جولی و حتی خانم لیزا قابل باور نبود. شاید بهتر بود یکراست به عمارت بایرون میرفت و آقا و خانم پارکر را در جریان اتفاقی که ممکن بود بیوفتد قرار دهد. امّا چطور ممکن بود آنها حرفش را درباره یک مشت کوتوله ای که پشت یک سد کمین کرده اند باور کنند؟خانم لیزا حتما از این رفتارش به شدت عصبانی میشد و احتمال داشت چند روزی را در اتاقش زندانی کند.
صدای هراس انگیز کوتوله ها قلبش را از ترس در هم فشرد و باعث ایجاد حالت تهوعش شد.با خود فکر کرد آیا ممکن است جان عمه ماری در خطر باشد؟ او در واقع اسمی از او نشنیده بود. کم کم شک و شبه در ذهنش رخنه کرد.ولی آنها برای حمله به عمارت بایرون نقشه میکشیدن و این چیزی بود که به طور حتم ساکنین آنجا و از جمله عمه ماری را به خطر می انداخت و بعد چیزی در ذهنش روشن شد، مثل شعلهٔ شمع که در ابتدا کم نور و ضعیف است و بعد با جلز ولزی جان بیشتری میگیرد و فضا و گوشه کنار تاریک را روشن میکند، همانگونه زوایای آن حادثه به همراه راه حل برایش آشکار شد.از اینکه چرا زودتر به این نتیجه ی بدیهی نرسیده بود خود را سرزنش کرد.البته که مادر بزرگ سیلوا چیزهایی میدانست.او چندین بار دربارهٔ دزد کوچولویی که قرار بود وارد عمارت بایرون شود و خطرهایی که آنجا در کمینش بود، برایش گفته بود.او حتما حرفایش را باور میکرد، شاید به اتفاق هم به عمارت بایرون میرفتند و خانم و آقای پارکر را به عمارت خودشان می آوردند.امّا اگر اقدام نجاتشان باعث حملهٔ کوتوله های خشمگین به خانه خودشان شود چه؟دوباره یادآوری آن صدای وحشتناک پشت کریست را لرزاند.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش هشتم(راز کریست)

بلٓاخره زمانی که وارد خانه شد، آقای دکتر جانسون را دید که از طبقهٔ بالٓا به همراه خانم لیزا پچ پچ کنان پایین می آمدند.کریست با نگرانی گفت:
_:" سلٓام.چیزی شده؟"
دکتر جانسون خداحافظی مختصری کرد و رفت .خانم لیزا در ابتدا با تعجب و بعد با ناراحتی به کریست نگاه کرد و گفت:
_:" این چه سرو وضعیه؟سرتاپات پُر از گِل و کثافته!"
امّا کریست اهمیتی به سر و وضعش نمیداد.ذهن او .با چیزهای مهم تر و البته ترسناک تر درگیر شده بود.آیا اتفاقی افتاده بود که پای دکتر جانسون را به آنجا باز کرده بود؟یعنی کوتوله ها به این سرعت دست به کار شده اند؟آخرین باری که دکتر جانسون به خانه آنها آمده بود خبر مرگ یکی از اقوام مادربزرگ سیلوا را آورده بود و حتما اینبار هم خبر مرگ دیگری به همراه داشت.شاید عمه ماری!
این افکار چنان سیل آسا و وحشیانه به ذهن کریست هجوم آورد که صدایش لرزید:
_:" کسی مُرده؟"
خانم لیزا بار دیگر با تعجب به او نگاه کرد.به این فکر میکرد علٓاوه بر پاره کردن زانوی شلوار و آرنج آستینش، عقلش هم آسیب دیده.
_:" اووه، نه! پناه بر خدا! کی گفته کسی مُرده؟ مادربزرگت ذات الریه گرفته.همین!"
کریست با بدگمانی گفت:
_:" یعنی سرما خورده؟ تو تابستون؟"
خانم لیزا، او را به سمت حمامی که در همکف قرار داشت هدایت کرد و با بی حوصلگی گفت:
_:" اره، منظورم همونه.در ضمن مادربزرگ پیر و ضعیفه و سریع تر از ما مریض میشه.حالٓا برو حموم و خودتو بشور، مثل کوتوله های جنگلی شدی.بعدش میتونی مادربزرگو ببینی."
کریست به ناگاه در چهار چوب در ایستاد و با هیجان گفت:
_:" کوتوله ها واقعین!!"
خانم لیزا که بی شک از آسیب مغذی او  مطمئن میشد گفت:
_:" برو خودتو تمیز کن."
کریست که بحث کردن با او را بی فایده تر از بحث با کلودیا میدانست شانه ای بالٓا انداخت و گفت
_:" باید جولی رو ببینم."
خانم لیزا که به وضوح حوصله اش سر رفته بود و از معطل شدن جلوی در حمام کلٓافه بود کریست را قدری به جلو هول دادو گفت:
_:" اونم میبینی، البته بعد از حموم.تو که نمیخوای اون دخترتو رو با این سرو وضع ببینه، شرط میبندم تارزان در کنارت خیلی خوش تیپ تر بنظر برسه"
بعد از حمام به دیدن مادربزرگ رفت. او خواب بود و چهرهٔ گلگونش نشان میداد که هنوز زنده است و از این بابت خیالش آسوده شد.اما هنوز ذهنش آشفته ی چیزی بود که در آن سوی سد شاهدش بود.لحظه ای تصمیم گرفت که او را بیدار کند تا هر آنچه در افکار مشوشش میگذشت در دایره بریزد.اگر براستی مادربزرگ مریض شده باشد، دکتر جانسون با تجویز مسکن سعی کرده درد پیرزن نحیف را کمتر کند و بیدار کردنش دور از انصاف بود.پس به اتاق جولی رفت.
او و کلودیا روی زمین نشسته بودند و خواهرش مجموعهٔ محبوب جواهراتش را نشانش میداد و مغرور از تعریف های جولی، تا بناگوش سرخ شده بود.گرچه از نظر کریست ارزش آنها حتی به اندازهٔ محتوای جعبهٔ حلبی اش هم نمیرسید.با ورودش هر دو دختر سرشان را بلند کردند و نگاهشان از صورت به آرنج های خراشیده و زانوهای زخمی اش کشیده شد و کریست از اینکه چرا لباس و شلوار بلندی نپوشیده زیر لب به خودش لعنتی داد.امّا بعد متوجه شد این موضوع در برابر آنچه که باید بگوید اهمیتی ندارد.
کلودیا در حالی که گردنش را با غرور کشیده نگه داشته بود گفت:
_:" از جنگ با کوتوله ها برگشتی؟امیدوارم سربازای پلٓاستیکیت کمکت کرده باشند."
سپس پوزخندی زد که کریست به شدت از آن متنفر بود.در دل آرزو کرد که کوتوله ها او را به جای عمه ماری ببرند.دیدن چهرهٔ وحشت زده اش در حالی که کوتوله های ریشو او را به طرف پرتگاه میبردندحتما دیدنی بود و خودش را تصور کرد که پیروزمندانه یکی از همان پوزخندهای کلودیایی نصیبش میکرد.امّا در عوض تمام خیالٓاتش، بی مقدمه تنها یک جمله را به زبان آورد
_:" جولی، چرا به عمه -َت سری نمیزنی؟"

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×