رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
Bita_Icyheart

ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

پست های پیشنهاد شده

پارت بیستو چهار

+ میشه حرف بزنیم؟خواهش میکنم

- الان نه،بزار نیوشا که خوابید میام

+ منتظرم

اینو گفتو رفت تو اتاقشو درو محکم بست که سه متر پریدم هوا،منم درو بستمو برگشتم سمت نیوشا که دیدم با چشمهای خمارش نگام میکنه

- اینجوری نگام نکن دلم میره

آروم خندیدو رفتم کنارش نشستم

- تو مدرسه میری؟

+ مهده کودک میرم

- تمنا چی؟

مدیونید اگه بگید تابلو رفتم سره اصل مطلب، افتاد به لکنت زبونو زرنگ تر از من جواب داد

+ خاله واسم قصه میگی؟

شیطونه میگه گازش بگیرم خون بپاشه درو دیوار

- باشه عزیزم

+ ممنون خاله،منو تمنا مامان نداریم که واسمون قصه بگه

اینو که گفت بغضم گرفت،پس تمنای مجهولم مثله من بی مادری میکشه.خم شدمو گونه نیوشارو بوسیدمو کنارش دراز کشیدمو واسش قصه شنگول منگول گفتم،دیگه بجز این قصه بلد نبودم،یکم که گذشت دیدم نیوشا خوابش برده.آروم از کنارش بلند شدمو پتورو کشیدم روش،تو خواب عین فرشته ها بود،دوست داشتم اونقدر ماچش کنم تا کبود شه.تازه یادم افتاد مهدیار منتظرمه آه از نهادم بلند شد،الان باز میخواست بازخواستم کنه.پوفی کشیدمو از اتاق رفتم بیرون.رفتم سمت اتاق مهدیارو طبق معمول در نزده رفتم تو که دیدم آقا بجز یه شلوار چیزی تنش نیست.دستمو گذاشتم رو چشممو گفتم

- تو باز کشف حجاب کردی؟چیه هی عضله هارو نمایش میدی؟هدفت چیه؟

صدای خندشو میشنیدم،همونجور چشم بسته رفتم داخلو درو بستم یکم که گذشت اومد نزدیکمو دستمو از رو چشمام ورداشت،با یه حالت عجیبی نگام میکرد

+ خجالت میکشی خواستنی تر میشی

از ترسه اینکه کار دستمون بده زدمش کنارو رفتم رو صندلیه کنار میزش نشستم،اگه قبلن بود ازین حرفاش اذیت نمیشدم ولی حالا که میدونستم حسش نسبت بهم چیه واقعا عذاب میکشیدم،حس میکردم دارم به پریناز خیانت میکنم.با صداش به خودم اومدم

+ حواست کجاست؟

- همینجاس،حرفاتو بگو میشنوم

رو تخت نشستو کلافه پاشو مرتب تکون میداد که داشتم عصبی میشدم

+ میشه باهام رو راست باشی؟

- رو راستم

+ دیشب با پوریا حرف زدم میگفت بهش گفتی میخوای از امیر انتقام بگیریو هزار بلا سرش بیاری،دقیقا همین حرفارو به منم زدی

- خب که چی؟

+ بیا بشین کنارم

- نمیخوام راحتم،پاتو تکون میدی رو مخمه

+ بیا بشین تکون نمیدم

کلافه بلند شدمو با فاصله کنارش نشستم

+ امیرو دوست داری یا این همش یه بازیه؟

زل زدم تو چشمامو گفتم

- دوستش دارم

+ دروغ میگی،این چشما با من حرف میزنه،میگه ازش متنفری

- فال چشم میگیری؟

دستمو گرفتو گذاشت رو قلبش، ازین کارش تعجب کردمو داشتم از خجالت جون میدادم

+ ببین چجوری داره میتپه؟میخواد از جاش کنده شه، چون تو اینجا کنارمی قلبم بی قراره،به این میگن دوست داشتن،ولی تو چی؟وقتی اسمه امیر میاد بجز بی تفاوتی چیزی ازت نمیبینم،سرده سردی، ترانه به من نمیتونی دروغ بگی

ازینکه داشتم به این راحتی لو میرفتمو دستم پیشش رو میشد،دوست داشتم خودزنی کنم،آخه چرا بلد نیستم مثله آدم فیلم بازی کنم؟با خشم صدامو انداختم پشه کلمو گفتم

- اینوبدون که اگه عشقم به امیر به قول تو یه بازی و دروغ باشه ولی اینکه من نسبت به تو حسی بیشتر از یه برادر ندارم حقیقت محضه و هیچ وقت تغییرنمیکنه

فشار دستشو بیشترکرد که داشت آخم درمیومد

+ باید تغییر کنه فهمیدی؟

- ول کن دستمو، مهدیار کاری نکن از توام متنفر بشم

+ خوب گوش کن ببین چی بهت میگم،میخوای امیرو بازی بدی بده،جلوتو نمیگیرم ولی نمیتونی منم بازی بدی پس فکره اینکه منو از سره خودت وا کنیو راضیم کنی برم با پرینازو از مغزت بنداز بیرون،اولو آخره این بازیا ماله منی

دستمو با خشم ول کردو از جاش بلند شدو از اتاق رفت بیرون.همینو کم داشتم واقعا دیوونه بودم که میخواستم جلو مهدیار فیلم بیام،مگه مثله امیر خره که باور کنه.منم شروع کردم به تکون دادن پامو فحش دادنه مهدیارو امیر.یکم که گذشت بلند شدمو رفتم تو اتاقم،دیدم که هنوز نیوشا خوابه،کنارش دراز کشیدمو از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.

+ خاله پاشو ببین باباییم اومده

چشمامو به سختی باز کردمو دیدم آرمان تو چارچوب در با نیشه باز داره نگام میکنه،خمیازه طولانی کشیدم که نیوشا شروع کرد به خندیدن

- مگه من دلقکم که دست تو دماغمم کنم میخندین؟

+ خاله مگه دلقکا دست تو دماغ میکنن؟

- نمیدونم من تو زندگی شخصیه مردم دخالت نمیکنم

از جام بلند شدم که آرمان اومد کناره تخت

+ سلام

- سلام یهو میزاشتی ساله بعد سلام میکردی استاد

نیوشارو بغل کردو گفت

+ گذاشتم خوب خواب از سرت بپره بعد،این نیوشای ما که اذیتت نکرد؟

- نه اتفاقا خیلی دختره خوبیه عاشقش شدم

+ ممنون واسه همه چی،خب ما دیگه بریم

- کجا تا شام نخورید نمیزارم برید

تا اومد مخالفت کنه شروع کردم به جیغ زدن

- جیــــــــغ باید بمـــونید

+ باشـــــه بابا منو دخترم کر شدیم 

- حتما باید چوب تر بالا سرت باشه دیگه

سه نفرمون از اتاق زدیم بیرونو رفتیم کناره بقیه سره میز شام نشستیم که ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو پنج

تا مهدیار چشمش به امیر افتادم اخم کردو دیدم که دستش روی میز مشت شد.رفتیم کنارشون نشستیمو مشغول غذا خوردن شدیم.عمو حمید تابلو بود خیلی آرمانو دوست داره چون یه بند ازش تعریف میکردو تحویلش میگرفت برعکسه مهدیار.تازه چشمم افتاد به امیر که دیدم بی تفاوت داره شامشو میخوره،اینجا بود که فهمیدم حق با مهدیاره اون واقعا عاشق منه حتی همین غیرتی شدنش از عشقه ولی امیر هنوزم خر نشده و مشخصه نقشم خوب پیش نرفته.مهدیس که کنارم نشسته بود با آرنجش زد به پهلومو دره گوشم گفت

+ بسه غذاتو بخور بجای اینکه امیرو با چشات بخوری

جوابشو ندادمو باز زل زدم به امیر که دقیقا روبروم بود،بلاخره سرشو بلند کردو نگام کرد منم با تلاشه بسیار یه لبخند دختر کش تحویلش دادم که قاشق غذاش تو هوا موندو اخم کرد.پسره خل آخه جواب لبخند اخمه؟ناامید به خوردنم ادامه دادم ولی همش با غذام بازی میکردم که پدر بزرگم گفت

+ نظره خودت چیه ترانه؟

- هان؟نظرم واسه چی چیه؟

یهو همشون بجز این دو پسر اخمو زدن زیره خنده که خاله مینا گفت

+ هی گفتم چرا از خوشحالی جیغ نزدی پس حواست نبوده

با لبو لوچه آویزون گفتم

- خب حالا چی میگفتین؟

عمو حمید گفت

+ آرمان جان دفتر وکالت داره پیشنهاد داد بری پیشش کار آموزی که از حالا فوتو فن کارو یاد بگیری

تازه مغزم فعال شدو از خوشحالی جیغ زدم که همه گوشاشونو گرفتن.یهو امیر گفت

+ لطف کردی آرمان خان ولی منم از فردا میرم دنبال کارای دفترو بزودی مشغول به کار میشمو ترانه میتونه بیاد پیشه خودم

تا اومدم جوابشو بدم آرمان گفت

- خب تا شما بخوای مدرکتو معادل سازی کنی،مجوز بگیری،یه دفتر پیدا کنیو مشغول بکار شی کلی زمان میبره،فعلا بیاد پیشه من تا بعد،نظره شما چیه آقا محمود

پدر بزرگم یکم فکر کردو گفت

+ بنظرم فکره خوبیه که فعلا بیاد پیشه شما ولی بازم نظره خوده ترانه مهمه،تو چی میگی دخترم؟

همه منتظر بهم خیره شدن،سره دوراهی گیر کرده بودمو نمیدونستم چیکار کنم.ولی چون بحث آینده کاریم وسط بود نمیخواستم سره این بازی تباه شه،با اطمینان کامل گفتم

- خب اگه شما اجازه بدی و راضی باشی،از فردا میرم پیشه آقا آرمان،تازه استادمم هست تو درسامم کمکم میکنه چی ازین بهتر؟و از همه مهمتر مورد اعتماده عمو حمیده

تا اینو گفتم همه ذوق مرگ شدن بجز مهدیار که تمام مدت ساکت بودو پاشو تکون میدادو با چشمو ابروش واسم خطو نشون میکشید،امیرم که بد ضایع شده بود و اونجا بود که دلم بسی خنک شد.بعد از خوردن شام آرمانو نیوشا میخواستن برن که تا دم در دنبالشون رفتم،به دم در خونه که رسیدیم آرمان گفت

+ فردا بعده کلاسات بیا دفترم

- باشه ولی من که آدرس اونجارو ندارم

یه کارت از تو جیبش دراوردو خودش گذاشتن تو جیبم که ازین کارش خندم گرفت

- دیوونه،اول تعارف میکردی ببینی میگیرم یا نه

+ ترسیدم نگیریش ضایع شم،آدرس روش نوشته شده،منتظرتم

نیوشا پایین لباسمو کشیدو گفت

+ خاله بازم واسم پیانو میزنی؟

خم شدمو گونشو بوسیدم

- آره عزیزم هروقت خواستی بیا

از دوتاشون خداحافظی کردمو همینکه ماشین آرمان حرکت کرد برگشتم داخلو درو بستم که یهو خوردم به یه نفر،سرمو بلند کردم دیدم امیره،خواستم از کنارش رد شم برم که دستمو گرفتو کشید دنباله خودشو راه افتاد سمت خونش

- ول کن دستمو وحشی

باخشم برگشت سمتمو گفت

+ خفه شو هیچی نگو

همینکه رفتیم داخله خونه دستمو ول کردو درو محکم بست

+ حالا دیگه منو جلو همه ضایع میکنی؟

- کی؟من؟

+ نه پس عمت

کلمو خاروندمو گفتم

- ولی ما که عمه نداریم

دستشو کرد توموهاشو با حالت کلافه ای گفت

+ من الان کاملا جدی ام،پاتو بزاری دفتر این مرتیکه قلمش میکنم

- میشه بپرسم تو چیکاره ای؟

+ مثلا عشقت

بلند زدم زیره خنده که بیشتر عصبی شد

- برو بابا باورت شده خبریه،نکنه حسی بهم پیدا کردی؟

+ هه نه اتفاقا حالمم ازت بهم میخوره و هیچ حسی بهت ندارم

اخم کردمو رفتم رو یکی از مبلا نشستمو الکی خودمو زدم به ناراحتیو آه بلندی کشیدم،که اونم اومدو کنارم نشست

+ چته؟

- هیچی،گفتی حالت ازم بهم میخوره این دلم گرفت

آره جون خودم،واسه افزایش پیاز داغه ماجرا یکم دماغمو کشیدم بالا و الکی دستمو مالیدم به چشمام

+ تو که اینقدر بی جنبه نبودی بابا من یه حرفی زدم جدی نگیر

- چرا بهم اونجوری گفتی؟خیلی بدی

+ باشه من بد ولی بدون ازین آرمانه خوشم نمیاد یجورایی مشکوکه

- کجاش مشکوکه؟

+ هنوز از راه نرسیده زیادی باهات صمیمی شده اگه فکرای ناجور داشته باشه چی؟میخوای با همچین آدمی شبو روز تو دفتر تنها باشی

- خب مگه چیه؟توزیادی شکاکی وگرنه خیلیم آقاس

+ من هرچی میگم تو باز حرفه خودتو میزنی؟ چقدر لجبازی

- وای بیخیال اون از عصر که مهدیار رفت رو مخم اینم الان تو

زدم به هدف تا اسمه مهدیار اومد باز اخم کرد

+ مگه عصر چیشده بود؟

- هیچی گفت تو ماله منیو این حرفا

+ خیلی غلط کرد کثافت

با دهن باز نگاش کردم که ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو شیش

یهو فهمید چه سوتی داده زود خودشو جمعو جور کردو گفت

+ خب تو چی گفتی؟

- هیچی،الانم میترسم برم عمارت باز بیاد اذیتم کنه

تا اومدم از جام بلند شم دستمو گرفتو کشید که دوباره افتادم سره جام

+ تو امشب اونجا نمیری

دستمو از دستش کشیدم بیرونو با تعجب گفتم

- یعنی چی؟پس کجا برم؟

+ همینجا بمون تا صبح

با داد گفتم

- چــــــی؟

+ تو یکی از اتاقا بگیر بخواب شب بخیر

اینو گفتو از جاش بلند شدو رفت سمته اتاقه خودش.بازم تو دوراهی گیر کردم برم یا بمونم؟ترسیدم باز مهدیار گیر بده این دفعه به آرمان بدبخت،اون که مثله امیر نبود زود یادش بره.پوفی کشیدمو همونجا رو مبل دراز کشیدمو به سقف خیره شدم،خداکنه تا صبح کسی نفهمه من اینجام که پاک آبروم میره. یکم که گذشت حوصلم سر رفت به ساعت نگاه کردم که دهو نیمو نشون میداد،آخه یکی نیست بگه الان چه وقته خوابه مگه مرغیم؟از رو مبل بلند شدمو رفتم تو آشپزخونه که دیدم به به مشروب آقا امیره رو میزه، رفتم سمتشو ورش داشتمو نگاش کردم، درشو باز کردمو اوردمش جلو دماغمو بو کشیدم،حالم داشت بهم میخورد

+ چیکار میکنی؟

از ترس جیغه آرومی زدمو مشروبو گذاشتم رو میز،دستمو گذاشتم رو قبلمو برگشتم سمت امیر

- وای ترسیدم 

+ خوردی؟اگه آره که بزنم لهت کنم

- نه بابا تا اومدم بخورم خراب شدی سرم

اومدو صندلیه کناره میزو کشید عقبو نشست روش

+ دختر جون تو اینقدر گیجی با دلسترم مست میشی مشروب نمیخوای دیگه

نشستم جلوشو با اخم گفتم

- میخوام

+ حرفشم نزن

- پس سیگار بده 

+ زده به سرت

شروع کردم به خندیدنو گفتم

- آخه مگه مثه توام ازین کثافت کاریا کنم نوشه جونه خودت

تا اینو گفتم اخم کردو شروع کرد به مشروب خوردن همینو کم داشتم که آقا مست شه،دلم خوش بود اومدم اینجا در امان باشم

- نخور

+ چیه میترسی منه کثافت تو عالم مستی بهت دست درازی کنم

- جراتشو نداری

+ هه حالا میبینیم کی جرات نداره

از جام بلند شدمو از آشپزخونه زدم بیرونو رفتم تو یکی از اتاقا و درو بستم ولی از شانسه خوبم کلید رو در نبود که قفلش کنم.یکم که گذشت تصمیم گرفتم برگردم عمارت،دره اتاقو آروم باز کردم که دیدم امیر با حالی خراب رو مبل لم داده،ای بخشکی شانس بدبخت شدم،درو بستمو رفتم رو تخت دراز کشیدم بلاخره بعده یه ساعت این پهلو اون پهلو شدن خوابم گرفت...

از زبان امیر

چشمم افتاد به دره اتاقی که ترانه توشه،حالا حتما فکر میکنه من حسابی مست کردمو از ترسش رفته اونجا قایم شده،اونقدری نخوردم که مست شم،برعکس کاملا هشیار بودم،ولی زد به سرم که یکم ترانرو اذیت کنم.از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقو درشو آروم باز کردم که دیدم خوابیده،رفتم کنارش رو تخت نشستم،به صورتش خیره شدم، داره روز به روز قشنگ تر میشه،حالا بهترین موقع بود که خوب نگاش کنم چون حالت عادی که یجا نمیمونه.دستمو دراز کردمو آروم رو گونش کشیدم،واقعا نمیدونستم چی تو سره این دختر میگذره،یعنی باید باور کنم که نسبت بهم حسی داره و دیگه ازم متنفر نیست؟پلکاش یهو تکون خوردو چشماشو باز کرد که دستمو بردم عقب،یه خمیازه طولانی کشیدو گفت

- تو اینجا چیکار میکنی؟

تازه یادم افتاد که اومده بودم اذیتش کنم

+ هیچی گفتم بیام یه حالی باهات بکنم

دستمو بردم سمتش که مثله فشنگ از جاش پرید

- دستت بهم بخوره میکشمت

+ اذیت نکن دیگه خانومم

- خانوممو درد

یهو از رو تخت بلند شدو پا گذاشت به فرار که افتادم دنبالشو از پشت بغلش کردم

- جیــــــغ ولـــم کــــن

+ هیس،تقلا نکن که به ضررت تموم میشه من اینجوری بیشتر خوشم میاد

یهو شروع کرد به گریه کردن که برگردوندمش سمت خودمو گفتم

+ دیوونه چرا گریه میکنی؟

با هق هق گفت

- تو الان مستی میخوای منو اذیتت کنه

یهو از کاری که کردم پشیمون شدمو بغلش کردمو سرشو گذاشتم رو سینم

+ مست نیستم ،داشتم شوخی میکردم باهات،فکر نمیکردم اینقدر بترسی

با مشت کوبید رو سینم که باز شروع کرد به تیر کشیدن ولی بروی خودم نیوردم

- خیلی بدی امیرداشتی سکتم میدادی با این شوخیه مسخرت

+ ببخشید 

یکم که آروم شد از خودم جداش کردمو با دستم اشکاشو پاک کردم که دیدم خجالت کشیدو سرشو انداخت پایین

+ تو خجالتم بلدی بکشی؟

- آره مگه مثله مهدیس بی حیام 

از حرفش دوتامون خندمون گرفت که میون خنده هاش نگام کردو گفت

- امیر تو باز رنگت پریده، نکنه مریض شدی؟

از سوالش تعجب کردم،یعنی باید باور کنم که نگرانمه و واسش مهمم؟

+ چیزه مهمی نیست فکرشو نکن

- آخه چند بار اینجوری شدی نگرانتم،این فامیل که پره دکتره چرا پیشه یکیشون نمیری؟

+ نمیخواد نگران باشی،سره فرصت میرم،الانم برو تو اتاق بخواب

- باشه،ولی باز نیای بترسونیما

خندم گرفتو گفتم

+ باشه نمیام خیالت راحت،شبت بخیر

یکم بهم نگاه کردو یهو صورتشو اورد نزدیکو بی هوا گونمو بوسید،ضربان قلبم رفته بود رو هزار،اگه یکم دیگه اینجا میموند حتما کارم تموم بود،سرشو انداخت پایینو با خجالت گفت ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفت

- شب بخیر

لبشو گاز گرفتو همون طور سره به زیر رفت سمت اتاقو درو محکم بست که از شدتش سه متر پریدم هوا.همونجا رو مبل نشستم دستمو کشیدم رو گونم،جایی که ترانه بهش بوسه زده بود،میشه گفت اولین باری بود که همچین حرکتی ازش میدیدم،حتی سال های قبل ازون اتفاق که باهم صمیمی بودیمم اینکارو نه من کرده بودم نه اون.کلافه از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقمو بعده عوض کردن لباسم رو تخت دراز کشیدم.همش فکرم پیش ترانه بود،یعنی واقعا عاشقم شده؟اگرم حدسم درس باشه میشه یه عشقه یه طرفه،چون من بعد از بهار تصمیم گرفتم عشقو عاشقیو ببوسم بزارم کنار.با یاد آوری بهار و کاری که باهام کرد پوزخند تلخی نشست رو لبم،کسی که خالصانه دوستش داشتم و مثله بت می پرستیدمش چجوری با دوستم بهم خیانت کرد.قلبم شروع کرد به تیرکشیدن، دستمو گذاشتم روشو مشتش کردم،انگار این زخمه توی دلم تا همیشه باید تازه بمونه ...

از زبان ترانه

به ساعت نگاه کردم که چهارو نشون میداد، هرکاری کردم نتونستم بخوابم،مدام تو اتاق قدم میزدمو به خودم لعنت میفرستادم،با خودم گفتم

- حالا اگه کرم نمی ریختیو بوسش نمی کردی نمیشد؟

یکم باخودم فکر کردم دیدم نه نمیشد،اولو آخرش که باید اینکارارو انجام بدم،وگرنه چجوری میخوام کاری کنم که عاشقم شه؟
دستمو سابیدم به لبم،دوست داشتم با اسید بشورمش،اخ حالم بهم خورد،اگه لپ باغبونو که هشتاد سالشه می بوسیدم بهتر بود تا این قاتلو.رو زمین نشستمو پاهامو بغل کردم.اگه بابام خیانت نمیکردو اون اتفاق نمی افتاد و مادرم زنده میموند هیچ وقت مجبور نمیشدم تن به این کثافت کاریا بدم،اگه مهدیار بجای اینکه عاشق من بشه عاشق پریناز میشد من امشب مثله یه دختره آویزون رفتار نمیکردم،من دارم تاوان کارای بقیرو پس میدم،آخه چرا من اینقدر باید بدبخت باشم؟اشکام ناخواسته از چشمام سرازیر شد.همونجا رو زمین دراز کشیدمو یکم بعد نفهمیدم کی خوابم برد.
چشمامو که باز کردم دیدم روی تختم،کلمو خاروندمو گفتم

- منکه رو زمین بودم؟

به ساعت نگاه کردم که هشت بود،تازه یادم افتاد که این ساعت کلاس داشتمو بدبخت شدم.به سرعت از جام بلند شدمو تا اومدم از اتاق برم بیرون امیرجلوم سبز شد

- تو چرا منو بیدار نکردی؟

+ صبح بخیر

پوفی کشیدمو گفتم

- صبحه شما هم بخیر روزه خوبی برایتان آرزو مندم

زدمش کنارو خواستم از کنارش برم که بی هوا دستمو گرفت کشید

+ کجا میری؟

- ول کن دستمو،کلاس دارم دیرم شده

+ بشین صبحانه بخور بعد برو

- نمیخوام ولش کن دستمو قرمز شد

دستمو کشید سمته خودشو شروع کرد به نگاه کردنش

+ منکه زیاد فشار ندادم پس چرا قرمزشد؟

دستمو از دستش کشیدم بیرونو گفتم

- من پوستم حساسه زود قرمزو کبود میشه پس رعایت کن،من برم با اجازه

+ تا صبحانه نخوری نمیزارم پاتو از دره این خونه بزاری بیرون،دیگه خوددانی

ازونجایی که بحث کردن با این مرتیکه فایده نداشت،با اکراه رفتم نشستم پشت میزو بی حرف مشغول خوردن شدم.یکم که گذشت یهو دست امیرو جلوم دیدم که یه لقمه توش بود

+ بخور

نگاش کردم که دیدم داره میخنده

- مگه بچم واسم لقمه میگیری؟

+ از بچه هم بچه تری

دستشو پس زدمو با اخم گفتم

- بچه خودتی

لقمرو گذاشت تو دهنشو با ولع خوردش که دهنم آب افتاد

- یجوری میخوری انگار کله پاچه توش بوده

+ لقمه های امیر همینه دیگه

تا اومدم حرفی بزنم صدای دره خونرو شنیدمو با ترس زل زدم به امیر

- کیه این وقت صبح؟

+ با کسی قرار نداشتم حتما از اهالی همین خونس

اینو که گفت بیشتر ترسیدمو از رو صندلی بلند شدم که اونم همزمان با من بلند شدو گفت

+ چیه میترسی مهدیار جون باشه ببینتت اینجا واست بد شه؟

دستمو زدم به کمرمو با قیافه حق به جانبی گفتم

- نخیرم،فقط میترسم واسمون حرف دربیاره

پوزخندی زدو رفت سمت درو بازش کرد.از اونی که میترسیدم سرم اومد چون پشت در کسی نبود جز مهدیار،که فوری امیرو زد کنارو اومد داخله خونه و با خشم بهم زل زد که گفتم

- سلام

+ سلامو درد،تو اینجا چه غلطی میکنی؟

هجوم اورد سمتمو بازومو گرفت تو دسشتو فشار داد که جیغم از درد رفت هوا.کشون کشون منو برد سمت در که امیر با یه حرکت یقشو گرفتو گفت

+ ولش کن آشغال،به چه حقی به ترانه من دست میزنی؟

مهدیار دستمو ول کردو با دو دستش زد تخت سینه امیر که یقشو ول کردو دستشو گذاشت رو سینشو چشماشو بست.از ترس رفتم دسته امیرو گرفتمو گفتم

- چت شد امیر؟

نفس نفس زنون گفت

+ هیچی نیست نترس

یهو به زانو افتاد رو زمین که مهدیارم مثله من ترسیدو کناره امیر زانو زدو گفت

+ قلبت مشکل داره؟

امیر سرشو به نشونه مثبت تکون داد که مهدیار از جاش بلند شدو رو به من گفت

+ بهتره زود بری خونه،چون میخوام بابارو بیارم اینجا درست نیست تورو اینجا ببینن

اینو گفتو به سرعت از خونه رفت بیرون،چشمم افتاد به امیر که کلا نقش زمین شده بود،از جام بلند شدمو عقب عقب از خونه خارج شدمو خودمو با دو رسوندم دره پشتی عمارتو ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو هشت

یک راست رفتم سمت اتاقم.خداروشکر تو مسیر هیچ کس منو ندید.نفسی از سره آسودگی کشیدمو رفتم جلوی آیینه،با دیدن قیافم خندم گرفت،حتی دستو صورتمم نشسته بودم،مگه این امیر واسه آدم حواس میزاشت؟تازه یادم افتاد امیر چه حالی داشت؟کاملا نسبت به اینکه داشت جون میداد بی تفاوت بودم،بمیره هم واسم مهم نیست.بیخیال رفتم سمت دستشوییو بعد از انجام کارای مربوطه اومدم بیرونو خیلی سریع آماده شدم.باید حداقل به کلاس دومم میرسیدم.یکم آرایش کردمو کیفو گوشیمو ورداشتمو از اتاق زدم بیرون.تو پله ها که بودم مهدیسو دیدم که نگران بنظر میومد.رفتم سمتشو گفتم

- سلام چیشده؟

+ سلام خانوم عاشق،کجای کاری که حاله عشقت بد شده همه ریختن خونه بغلی

تو دلم گفتم بجهنم

- اوا خدا مرگم بده،من میرم دانشگاه بعد تو نتیجرو واسم پیامک کن

بوسش کردمو منتظر جوابش نشدمو زود از عمارت خارج شدمو رفتم تو حیاط که چشمم افتاد به اشکانو با داد گفتم

- هــــی اشکـــــــان بیـــــا

خودشو با دو رسوند بهمو گفت

+ سلام،جونم

- سلام میشه برسونیم دانشگاه؟حوصله رانندگی ندارم

- معلومه که میشه بزن بریم

باهم رفتیم سمت ماشینو سوارش شدیم که اشکان گفت

+ چرا عقب ننشستی؟

- تو که رانندم نیستی،اینجوری راحت ترم

یه چشمک واسم زدو گفت

+ ای ول دمت گرم

ماشینو روشن کردو از حیاط خارج شدیم،حتی به خونه امیر نگاهی هم ننداختم،اصلا بودو نبودش واسم مهم نبود

+ حواست کجاست خانوم افشار

- هان

+ سوال پرسیدم جوابمو ندادی

- جونم دوباره بگو

+ میگم امیر چش بود؟

- نمیدونم بیخبرم،تو نگهبونی یا مفتش

+ من بادیگاردم این هزار بار،هی میگی نگهبونم

- خب بادیگارد تو زبونم نمیچرخه،مگه بزاری بهت بگم بادی جون

+ نه قربون دستت همون بگو نگهبون

خندیدمو گفتم

- میگم تو چرا اینقدر از عمارت فراری هستیو زیاد نمیای؟

اخم کردو گفت

+ گفتم که گرفتارم دلیل خاصی نداره

- آها باشه

به صندلی تکیه دادمو تا رسیدن به دانشگاه دیگه هیچ حرفی باهم نزدیم.همینکه رسیدیم ازش خداحافظی کردمو رفتم سمت دانشگاه که شادیو تو حیاط دیدم که داره با یه پسر حرف میزنه،تا منو دید اونو ول کردو خودشو رسوند بهمو محکم بغلم کردو همینکه ازم جدا شد گفت

+ سلام خره،کجایی چرا جوابه پیامامو نمیدی؟نمیگی نگران میشم؟

- سلام.چون باهات قهرم

با لبو لوچه آویزون گفت

+ دلت میاد؟

- آره.چرا شماره منو دادی به آرمان فتحی؟

+ حالا گفتم چیشده،خب خیلی اصرار کرد منم مجبور شدم

- به هرحال کارت خیلی بد بود و عمرا باهات آشتی کنم

از کنارش رد شدمو راه افتادم سمت کلاس که اونم پشت سرم اومد

+ ترانه جونم؟

جوابشو ندادمو یک راست رفتم داخل کلاسو نشستم رو صندلی که شادی هم اومد کنارم نشستو سرشو گذاشت رو شونم

- سرتو وردار

+ نمیخوام،تا آشتی نکنی مثله کنه بهت میچسپم

خندم گرفتو گفتم

- اگه ناهار مهمونم کنی آشتی میکنم

سرشو ورداشتو با اخم گفتم

+ ای شیکمو باشه چشم،حالا لپمو ماچ کن

گونشو بوسیدم که یهو بچه های کلاس شروع کردن به دستو سوت کشیدن،یهو تیرداد یکی از پسرای کلاس گفت

+ رعایت کن ترانه نمیگی ما جوان های ناکام دلمون میخواد

خندیدمو گفتم 

- مگه کیمیا ماچت نمیکنه؟

کیمیا جیغی زدو گفت

+ مرض،نه من دستمم بهش نخورده تا حالا مگه نه تیرداد؟

تیرداد دستی به ته ریشش کشیدو با حالت متفکرانه ای گفت

+  پس دیشب کی بود منو بوسید؟

همه شروع کردن به خندیدنو کیمیا با چشمو ابرو واسه تیرداد خطو نشون میکشید

+ اینجا چه خبره بگید منم بخندم

با شنیدن صدای استاد نیازی همه نشستن سره جاشون که تیرداد گفت

+ هیچی استاد بحثه ماچو بوسه بود

- عجب،حالا کی کیو ماچ کرده بود؟

تیرداد با دستش به من اشاره کردو گفت

+ خانوم افشار داشت ازین اعمال مثبت هشتاد سال انجام میداد

باز همه شروع کردن به خندیدن که استاد محکم کوبید رو میزو گفت

- ساکت

تو دلم کلی فحش به تیرداد دادم که جلوی این استاد سگ اخلاق آبرومو برده بود.دیگه تا آخر کلاس حواسمو کامل به درس دادمو به پچ پچ های اطرافم توجه نکردم.بعد از کلاس به همراه شادی و کیمیا از کلاس خارج شدیمو ازونجایی که کلی تا وقت ناهار مونده بود فعلا تصمیم گرفتیم بریم توی فضای سبز دانشگاه بشینم.خودمو به پشت انداختم روی سبزه ها و به صحبت های کیمیا و شادی گوش دادم که شادی برگشت سمتمو گفت

+ راستی ترانه تعریف کن ببینم مهمونی چطور بود؟

- هیچ طور معمولی

یهو یادم افتاد آرمانم اونجا بود،بلند شدمو نشستم رو به دخترا گفتم

- اگه گفتین کیو اونجا دیدم؟

کیمیا گفت

- تیرداد زلیل مرده؟

+ نه بابا توام کشتی مارو با این نامزد تحفت

شادی با اخم گفت

+ خب یکم راهنمایی کن 

- از استادا بود

+ استاد نیازی؟

- نه

+ استاد نمازی؟

- نه،شادی دیوونه استاد نمازی نداریم که،از خودت درنیار

+ استاد زاهد؟

- نوچ

+ پس کی؟لابد استاد فتحی

- دقیقا زدی به هدف

دوتاشون با دهن باز نگام کردن که یهو کیمیا گفت ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو نه

+ اون اونجا چیکار میکرد؟

 - پسره دوسته عموم بود

شادی با اخم گفت

+ تنها بود یا با دوست دخترش بود؟

- تنها بود

+ آخیش خیالم راحت شد

- جان؟چرا خیالت راحت شد

+ هوم،هیچی،همینجوری گفتم،آخه این استاده خیلی جیگره گفتم حتما یکیو زیره سر داره

- نمیدونم داره یا نه،امروزم قراره برم پیشش

کیمیا گفت

+ کجا و برای چی؟

- گفت بیا دفترم کارآموزی 

شادی باز اخم کردو گفت

+ منم میام

- ماشینت همراته؟

+ آره،چطور مگه؟

- پس حتما بیا چون ماشین نیوردم

اومد جلو و ماچم کردو گفت 

+ دمت گرم،خدارو چه دیدی شاید قبول کرد منم برم پیشش کارآموزی

کیمیا گفت

+ خب دیگه خبر جدید چی داری؟

از رو سبزه ها بلند شدمو مشغول تمیز کردن مانتوم شدمو تو همون حالت گفتم

- امیر اومده

مجددا دهن دوتاشون از تعجب افتاد کفه زمین که شادی گفت

+ دیگه مطمئنم امروز از دستت شاخ درمیارم با این خبرا که میگی،کی اومده؟

کیفمو از رو زمین ورداشتمو گفتم

- ماجرارو تو رستوران واستون میگم الان خیلی گشنمه نای حرف زدن ندارم

اوناهم بلند شدنو همراه همدیگه از دانشگا خارج شدیمو سوار ماشین شادی شدیم.همینکه شادی راه افتاد صدای زنگ گوشیمو شنیدم که دیدم مهدیاره،جواب ندادمو گوشیمو خاموش کردم،اصلا حوصله بحث کردن باهاشو نداشتم.وقتی رسیدیم رستوران همه جریانو واسه کیمیا و شادی تعریف کردم ولی حرفی از نقشم نزدم چون نمیخواستم هیچ کس ازین موضوع باخبر بشه.بعد از خوردن ناهار برگشتیم دانشگاهو تقریبا تا ساعت پنج درگیر کلاسا بودیم بعد از آخرین کلاس کیمیا همراه تیرداد رفت منو شادی هم راه افتادیم سمت دفتره آرمان.همینکه رسیدیم تا اومدم پیاده شم آرمانو پشت شیشه ماشین دیدم که با دستش اشاره کرد که بکشمش پایین

+ سلام 

منو شادی همزمان بهش سلام کردیم که رو به من گفت

+ زنگ زدم به گوشیت خاموش بود نگرانت شدم

الکی ماست مالیش کردمو گفتم  

- فکر کنم شارژش تموم شده 

رو کرد سمت شادی و گفت

+ شما چرا اومدی؟

شادی با یه حالت آشفته ای گفت

- گفتم شاید منم بتونم بیام پیشتون کارآموزی

+ شمارتو میدم به یکی از دوستام باهاش هماهنگ میکنم که بری پیشش واسه کار آموزی

به من نگاه کردو گفت

+ میرم داخل تا بیای

همینکه رفت برگشتم سمت شادی که دیدم ناراحته،دستشو گرفتمو گفتم

- آبجی جونم غصه نخور خودم حسابشو میرسم

+ غصه نمیخورم من فقط میخواستم کار یاد بگیرم واسم فرقی نداره پیشه کی برم،برو منتظرته

از ماشین پیاده شدمو ازش خداحافظی کردمو همینکه رفت راه افتادم سمت دفتر،منشی تا چشمش بهم افتاد از جاش بلند شدو راهنماییم کرد سمت اتاق آرمان.درو باز کردمو رفتم داخل که دیدم آرمان داره با گوشیش ورمیره و اخم کرده،تا متوجه من شد گوشیشو گذاشت تو میزو گفت

+ چرا وایسادی؟بیا بشین

رفتمو رو یکی از مبلا نشستم که اونم اومد روبروم نشست

+ چی میخوری بگم واست بیارن

- هیچی نمیخورم

+ چرا اخم کردی؟

- چون با شادی بد رفتار کردی ازت دلخورم

از جاش بلند شدو اومد با فاصله کنارم نشست

+ اینجوری به نفعشه نباید نزدیک من باشه

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد

+ راستش شادی بهم علاقه داره ولی از زندگیم خبر نداره من نمیتونم اونو خوشبخت کنم،امیدوارم حالا که اینو فهمیدی درک کنی چرا الان نزاشتم حتی بیاد داخل

- خودش بهت گفته که بهت علاقه داره؟

+ آره،ماجرا مال خیلی وقت پیشه،لطفا بروش نیارکه خبر داری،باشه؟

- باشه 

با ناراحتی سرمو انداختم پایین،چرا دوستای من باید به عشق یه طرفه دچار بشن؟اون از پریناز اینم از شادی.آه بلندی کشیدم که آرمان گفت

+ کاش بهت نمیگفتم،فکر نمیکردم اینقدر ناراحت شی

- اتفاقا خوب شد که گفتی،ممنون که بهم اعتماد میکنیو همه چیو میگی

خندیدو گفت

+ کاش توام به من اعتماد میکردیو مشکلاتتو بهم میگفتی

مثلا بهت بگم که دارم یه عدرو بازی میدم؟محاله

- خب حالا بگذریم،از کی کارمو شروع کنم واصلا  دقیقا باید چیکار کنم

شروع کرد واسم توضیح دادنو تقریبا یک ساعت واسم حرف زد که داشت خوابم میگرفت،وسط حرفاش خمیازه ای کشیدم که گفت

+ حس میکنم دارم قصه میگم

- خب فهمیدم دیگه چقدر توضیح میدی

+ پس از فردا بعده کلاسات میای اینجا روزایی هم که کلاس نداری از صبح میای

- احیانا روز تعطیل ندارم من؟

+ نه،میخوام حسابی ازت بیگاری بکشم ترانه خانوم

پوفی کشیدمو از جام بلند شدمو گفتم

- باشه،بااجازه من دیگه برم

اونم بلند شدو گفت

+ کجا؟

- خونه

+ نمیشه.چون دیشب شام خونت بودیم امشب شام خونمون دعوتی

- نمیشه نیام؟

+ نه نیوشا منتظرته،بهش قول دادم بدون تو پامو تو خونه نزارم

خندیدمو گفتم

- باشه میام،فقط به خاطره نیوشا

+ منم که بوقه کامیون

تا اومدم جوابشو بدم گوشیش زنگ خورد که هجوم برد سمتشو با دیدن شماره رنگش پریدو یه ببخشید گفت و از اتاق رفت بیرونو درو بست.از کارش حسابی تعجب کردمو آروم رفتم سمت درو گوشمو چسپوندم بهش که حرفاشو بشنوم ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

+ مگه نگفتم زنگ نزن عمو؟باشه،گفتم که میارمش،چشم،فعلا

فوری از در فاصله گرفتمو رفتم ریلکس سره جام نشستم انگار نه انگار که داشتم از فضولی میترکیدم.یکم بعد آرمانم اومد داخل که دیدم حسابی دست پاچس

- چیزی شده؟

+ نه

به ساعت نگاه کردم که نزدیکای هفت بود

- میگم میشه من برم خونه موقع شام بیام خونه شما؟

+ چرا؟

- آخه باید به خونوادم خبر بدم نگران نشن

+ خبر دارن 

- از کجا؟

+ قبل ازینکه بیای اینجا باهاشون هماهنگ کردم

اینم که فکره همه جارو کرده،ترانه خانوم راه فرار نداری.یکم بعد یه پرونده قتل گذاشت جلومو کلی راجبش حرف زد،آخه یکی نیست بهش بگه منه دانشجوی ترم پنجی پرونده قتل حالیمه؟یکم که گذشت عزم رفتن کردیم.ماشین آرمان ازین شاسی بلندا بود که من چشم دیدنشونو نداشتم چون وقتی میخواستم سوار شم از کتو کول میوفتادم.با بدبختی سوار شدمو رو به آرمان گفتم

- اینم ماشینه تو گرفتی؟

ماشینو روشن کردو دنده عقب گرفتو تو همون حالت گفت

+ چشه مگه؟

- واسه قده دومتری خودتو لنگا درازت خوبه

شروع کرد به خندیدنو دستشو برد سمت سیستم پخش ماشینو بعد از کلی بالا پایین کردن آهنگا رو یکیش موندو بلندش کرد

یه گوشه ی این شهر یه قصه ی کوتاه
یه کوچه ی بن بست کنار یه ایستگاه 
تنها تو با من همراه تنها تو با من همراه
دردامو گرفتی تا خوب باشه حالم 
نذاشتی بگیره هوایه خیالم 
دستات آرامشم داد دستات آرامشم داد
هیشکی نمیبینه بعد از تو میپاشم 
پر میشم از خالی دیگه نمیتونم شکله خودم باشم
آیندمو بی تو ندیده میفروشم میترسم از دوریت از اینکه برداری دستاتو از دوشم
هیشکی نمیبینه بعد از تو میپاشم پر میشم از خالی دیگه نمیتونم شکله خودم باشم
آیندمو بی تو ندیده میفروشم 
میترسم از دوریت نرو از آغوشم
تکرار اسمته تمومه دفترم 
این خونه بعد تو میریزه رو سرم
سایه ات کم شه بارون میشم 
خاموش میشه آتیشم
هیشکی نمیبینه بعد از تو میپاشم پر میشم از خالی دیگه نمیتونم شکله خودم باشم
آیندمو بی تو ندیده میفروشم میترسم از دوریت از اینکه برداری دستاتو از دوشم
هیشکی نمیبینه بعد از تو میپاشم پر میشم از خالی دیگه نمیتونم شکله خودم باشم
آیندمو بی تو ندیده میفروشم میترسم از دوریت نرو از آغوشم 

بیست و یک روز بعد _ مهدی یراحی


اونقدر رفته بودم تو حس که حواسم نبود آرمانم تو ماشین کنارمه آه بلندی کشیدم که ترسیدو گفت

+ ببخشید نمیدونستم اذیت میشی،عاشقی؟

- اونجوری که فکر میکنی نیست،با این آهنگ یاده مادرم افتادم نه کسی دیگه

+ هیچ عشقی هم مثله عشقه مادر نیست

- ولی من از دستش دادم

+ میخوای واسم بگی؟

با داد گفتم

- نه

+ باشه غلط کردم نگو

- درسته که تو راحت گذشتتو به من گفتی ولی من مثله تو نیستم و نمیتونم بیانش کنم 

+ زیادم راحت نبود،و اینو بدون که بجز خونوادمو آشناها تو تنها کسی هستی که از گذشتم خبر داری،فکر نکن به هر کدوم از دانشجوهام رسیدم واسش سفره دلمو باز کردم

- چرا بهم گفتی؟فرقه من با بقیه چیه؟

جوابمو نداد منم دیگه نپرسیدمو تا وقتی که برسیم جفتمون ساکت بودیم،داشتم به حرف امیر میرسیدم،حق با اون بود این آرمان زیادی مشکوک میزد.همینکه رسیدیم ماشینو برد داخلو از همونجا مشغول دید زدن خونه شدم.یه خونه باغ خیلی شیک و مدرن بود،بیرونش اینه داخلش چیه؟

+ نمیخوای پیاده شی؟

بی حرف از ماشین پیاده شدمو پشت سره آرمان راه افتادم سمت خونه که حس کردم یه نفر از لای درختای باغ داره نگام میکنه،سره جام وایسادمو به باغ خیره شدم

+ چیزی شده؟

با دستم به درختا اشاره کردمو گفتم

- یه نفر اونجا داشت نگام میکرد

+ ولی همه داخلن کسی تو باغ نیست

- من مطمئنم یه نفر اونجاس الانم رفت قایم شد

بی توجه به آرمان رفتم سمت درختا که یهو اومد جلوم وایساد

+ شاید اشتباه دیدی،بریم داخل که خیلی سرده

همراهه آرمان رفتم داخل ولی همش فکرم سمت باغو اونی بود که اونجا دیدم. داخل خونه شبیه خونه های اشرافی بود،این همه سلیقه ازین خونواده بعید بود چون ظاهر ساده ای داشتنو تو رفتارشون تجملی دیده نمیشد.پدرو مادره آرمان باهام با مهربونی رفتار میکردن یه لحظه حس کردم پدره مادرمن،آه که چقدر این واژه ها واسم غریب شده بود،چند ساله به کسی نگفتم پدر؟سره میز شام تازه نیوشا تشریف فرما شد که فهمیدم خواب بوده،تا دیدمش بلند شدم رفتم سمتشو بغلش کردم

- سلام خوشگل خاله،منو واسه شام دعوت کردی بعد خودت گرفتی خوابیدی؟

+ سلام خاله جون،خب هرچی منتظر شدم نیومدی خسته شدم خوابم گرفت

- باید از بابات گلایه کنی که دوساعت منو تو دفترش نگه داشته بود

آرمان اومدو نیوشارو بغل کردو گفت

+ باور نکن دخترم،این خالت هی ناز میکرد نمیام،دوساعتو مشغول التماس بودم دیگه به پاش افتادم

همه شروع کردن به خندیدن که صدای یه دختر بچه دیگرو شنیدمو برگشتم سمتش

+ سلام

با تعجب برگشتم سمت آرمان که باز دست پاچه بود گفتم

- نگو که یه دختر دیگه هم داری

نیوشارو گذاشت زمینو گفت ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو یک

+ دختره من نیست

تا اومدم حرفی بزنم آرزو از پله ها اومد پایینو تا منو دید اومد جلو و بغلم کردو گفت

+ سلام عزیزم پس ترانه خانوم شمایی،تعریفتو از آرمان زیاد شنیدم

- ایشون به من لطف دارن

دختر بچه که هنوزم واسم مبهم بود با ترس بهم زل زده بود که رو به آرزو گفتم

- دختره شماس؟

+ نه من هنوز ازدواج نکردم،دختره یکی از آشناهاس

مادره آرمان به حرف اومدو گفت

+ ترانه جان بیا شامتو بخور از دهن مفیوفته

رفتم نشستم کناره مادره آرمان که خودشو آرزو و اون دختر بچه هم اومدن نشستنو همه مشغول خوردن شدیم.تموم مدت ساکت بودمو یه حسه عجیبی داشتم،همش حس میکردم یه نفر زل زده بهم و داره نگام میکنه ولی وقتی سرمو بلند میکردم میدیدم همه سرشون به غذاشون گرمه،چشمم افتاد به دختری که نمیشناختمش ولی قیافش عجیب واسم آشنا بود،سرشو بلند کردو نگام کردو از خجالت لپاش قرمز شد،نیوشا زد به بازوشو گفت

+ تمنا دیدی خالمو؟همونه که واسم پیانو زد ها تازشم بهم یادم میده

پس تمنا،تمنا که میگفتن ایشونه،ولی چرا آرمان نمیخواست من راجبش چیزی بفهمم؟مغزم پره سوال شده بود که با صدای تمنا به خودم اومدم

+ ترانه به منم یاد میدی؟

آرزو گفت

+ ترانه نه عزیزم بهش بگو خاله

میون حرفش پریدمو گفتم

- بزارید راحت باشه،آره عزیزم یادت میدم

تمنا باذوق بهم خیره شد که منم ناخداگاه لبم به خنده باز شدو بهش خیره شدم،نمیدونم چی تو وجوده این دختر بود که از لحظه اولی که دیدمش قلبم یه حالی شد.بقیه شام تو سکوت خورده شد،خونواده آرمانم مثله خونواده خودم موقع شام اغلب روزه سکوت میگرفتن یا راجب بحثای کاری حرف میزدن.بعد از خوردن شام به اصرار نیوشا رفتم تا اتاقشو ببینم،توش پره عروسک بودو مثه مهدیس همه وسایلش صورتی بود،چه تفاهمی،یهو تمنا گوشه مانتمو کشیدو گفت

+ ترانه؟

جلوش زانو زدمو تو چشمای آبیه آشناش خیره شدم

- جونم

+ میشه بغلم کنی؟

تا خواستم زبون باز کنم خودشو انداخت تو بغلمو دستشو دوره گردنم قفل کردو فشار داد،منم دستمو گذاشتم پشت کمرشو از رو زمین بلندش کردم.یجوری فشارم میداد انگار میترسید فرار کنم،نیوشا هم با ذوق بهمون خیره شد که با صدای آرمان از هم جداشدیمو تمنارو گذاشتم رو زمین

+ رابطتت با بچه ها خیلی خوبه،مطمئنم مادره خوبی میشی

خندیدمو گفتم

- البته اگه مادر بشم

رو تخت نیوشا نشستم که آرمان رو به دخترا گفت

+ کی میاد بازی؟

دوتاشون با ذوق جواب دادن 

+ آخ جون بازی

- مثلا چی بازی آرمان خان

یکم فکر کردو گفت

+ گرگم به هوا من بیوفتم دنبال سه تا دختره جیگر طلا بگیرمشون بغلشون کنم و ...

نیوشا وتمنا شروع کردن به خندیدن که گفتم

- خجالت بکش جلو بچه ها و این حرفا

+ بابا این گودزیلاهارو دست کم نگیر شبا که خوابم میان سروقتم

- مطمئنی خودت نمیری سروقتشون؟

+ آره ولی راجب تو مطمئن نیستم

از جام بلند شدمو بی حرف از رفتم بیرون که سه تاشون اومدن دنبالم،برگشتم سمتشون گفتم

- آقا گرگه و بره های گرامی میخوام برم دستشویی

آرمان راهنماییم کرد سمت اتاق فکرو خودش رفت پیشه بقیه.یکم که گذشت اومدم بیرونوخواستم برم پیش بقیه که تصمیم گرفتم برم تو باغو یه سرکی بکشم.آروم از خونه رفتم بیرونو به باغ خیره شدم ولی دیگه خبری ازون کسی که دیده بودم نبود انگار واقعا خیالاتی شده بودم.اومدم برگردم داخل خونه که یهو آرمانو جلوم دیدمو ازترس سکته کردم

- وای ترسیدم

+ چرا بیخبر اومدی بیرون؟

- خب میخواستم هوایی بخورم مشکلیه؟

بی توجه بهش رفتم داخلو یک راست رفتم سره کیفم سراغه گوشیمو روشنش کردم

+ تو که گفتی شارژش تموم شده

دروغم لو رفته بودو منم چون نمیدونستم چی باید بگم زل زدم به سقف که آرزو اومد کنارمونو گفت

+ ای بابا آرمان کشتی ترانه جونو،الان یه کاری میکنی بره دیگه برنگرده

آرمان با اخم ازمون جدا شدو رفت طبقه بالا.نشستم رو مبل که آرزو رو بهم گفت

- ازش دلخور نشو بداخلاق هست ولی تو دلش هیچی نیست

+ گنده دماغو زشتم هست

اینو که گفتم یجوری از خنده ریسه رفت که خواستم بهش بگم زشته دخترم سنگین باش خنده هاش که تموم شد رفت پیشه بقیه.به گوشی نگاه کردم که دیدم روش پره زنگو پیام از مهدیس و مهدیاره مزاحمه،یکی از پیاماشو باز کردم که دیدم نوشته

+ میخواستم بهت بگم لیاقتت خیلی بیشتر ازین حرفاس که عمرتو پای کسی که قلبش امروز فردا وامیسته تلف کنی

حدس زدم منظورش با امیر باشه،پس واقعا قلبش مریض بود؟ولی چرا؟ یادمه اون قدیما مشکل قلبی نداشت.پوفی کشیدمو شماره مهدیسو گرفتمو منتظر شدم تا جواب بده

+ الو،کجایی دختره بیشعور؟

- سلام،مهمونی،مگه عمو اینا بهت نگفتن؟

+ مهمونی کجا؟نه والا کسی به من چیزی نگفت فعلا همه تو کفه امیرن

- خونه آقای شجاع،امیر چشه؟

+ بابا میگه هرچه زودتر باید عمل شه وگرنه زنده نمیمونه،ولی امیر پاشو کرده تو یه کفش که من عمل بکن نیستم

باورم نمیشد که این بلا سره امیر اومده باشه،ولی چرا نه خوشحالم نه ناراحت؟ ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو دو

- خب؟

+ خب به جمالت،مگه عاشقش نشدی؟فقط تو میتونی راضیش کنی،آقاجون بیچاره خیلی واسش ناراحته

-  باشه یه فکری براش میکنم،دیگه چه خبر؟

+ هیچی پوریا هم سراغتو گرفت گفت بگم بهش زنگ بزنی

- اوکی فعلا بوس بای

طبق معمول منتظر جوابش نشدمو قطع کردم،و مطمئنم الان مهدیس کلی فحشم داده.از جام بلند شدمو رفتم از خونواده آرمان خداحافظی کردم و ازشون خواستم زنگ بزنن آژانس یه ماشین بیاد دنبالم.وسایلمو جمع کردمو بدون خداحافظی از آرمان از خونه خارج شدم.لحظه آخر دیدم تمنا با غم نگام میکنه که دلیلشو نفهمیدم،یعنی به همین زودی بهم وابسته شد؟
همینکه ماشین اومد سوارش شدمو راه افتادم سمت عمارت.تو کل مسیر فکرم پیشه رفتارای مشکوک آرمان بود باید باامیر راجبش حرف میزدم.همینکه رسیدیم پیاده شدمو رفتم سمت در ولی هرچی گشتم کلیدو تو کیفم پیدا نکردم که به ناچار شروع کردم به در زدن که یکم بعد اشکان درو باز کرد

- سلام دربانی هم به شغلات اضافه شده؟

+ سلام کجایی بابا پوسیدم تو این خونه

زدمش کنارو رفتم داخلو گفتم

- امیر کجاست؟

+ خونه خودشه

- تنهاست یا بقیه پیششن؟

+ تنهاست،چرا میپرسی؟میگما ترانه این حرفاکه راجبتون میگن راسته؟

- کدوم حرفا؟

+ همین عشقو عاشقی

نمیدونم چرا نمیتونستم به اشکانم مثله بقیه دروغ بگم،نزدیکش شدمو آروم گفتم

- فردا صبحم بیا منو ببر تو دانشگا همه چیو واست تعریف میکنم

+ چرا اینجا نمیگی؟

- نمیشه نمیخوام کسی بفهمه،تابلو بازی درنیاریا اشکان

+ خیالت راحت،من دیگه برم صبح میام دنبالت

از هم خداحافظی کردیمو سوار ماشینش شدو رفت،هنوزم ازینجا فراری بود ولی آخه چرا؟
راه افتادم سمت خونه امیرو شروع کردم به در زدن که یکم بعد درو باز کرد.چشمم که بهش افتاد یه لحظه نشناختمش،به فاصله یروز چقدر ضعیف شده بود

+ دید زدنت تموم نشد؟

اینو گفتو رفت داخل که منم رفتم داخلو درو بستم که برگشت سمتمو باخشم گفت

+ مهمونی کناره آرمان جان خوش گذشت بانو

پس بگو دقیقا دلش از کجا پره آقا،دمت گرم ترانه که نقشت عالی داره پیش میره،با قیافه مظلوم بهش زل زدم که یهو یه حالی شدو اومد نزدیکم

+ نمیخوای یه حرفی بزنی؟زبون درازتو آرمان خورد؟

از حرفش شروع کردم به خندیدن که دیدم اونم به سختی داره خندشو کنترل میکنه،میون خنده ها زبونمو واسش دراوردمو گفتم

- بیا اینم دو متر زبون،بهتری؟

رفت رو مبل لم داد که منم رفتم کنارش نشستمو منتظر نگاش کردم تا جواب بده

+ بهترم،نگرانم بودیو از صبح سراغمو نگرفتی؟

همون دروغ شاخ داری که به آرمان تحویل داده بودم این دفعه دو دستی تحویله امیردادم

- شارژه کوفتی موبایلم تموم شده بود،دیگه نشد زنگ بزنم حالتو بپرسم،حالا قهر نکن

یهو سرمو گذاشتم رو شونش که دو متر پرید هوا و رفت عقب که خندم گرفتو گفتم

- مگه برق بهت وصل کردم؟نترس نمیخورمت فقط ...

+ فقط چی؟

کاری که مهدیاریادم داده بودو انجام دادم،دستمو گذاشتم رو قبلمو زل زدم تو چشمای امیرو گفتم

- این دل واست تنگ شده بود 

چشماش به وضوح اندازه وان حموم شده بود،رفتم نزدیکشو سرمو گذاشتم رو شونش که این دفعه فرار نکردو آروم نشست سره جاش،یکم که گذشت یه دستشو انداخت دوره گردنمو منو کشید تو بغلش که به غلط کردن افتادم،یعنی مرده شور عشوه گریامو ببرن

+ اونجا رفتی خوش گذشت؟

سعی کردم صدام نلرزه و تو اون حالتی که بودم بی جنبه بودنم لو نره

- نه،امیر حق با تو بود این آرمان خیلی مشکوکه

دست آزادشو برد زیر مقنعه وکشید رو موهام که 
+ مگه چی دیدی ازش که به حرفه من رسیدی؟

- اینجوری نمیتونم بگم

منو از خودش جدا کردو با یه حالت خاصی نگام کرد که حس کردم همه وجودم داغ شد،این دیگه چه آدمه بیشعوریه

+ حالا بگو

شروع کردم همه جریانو از اول تا آخر واسش تعریف کردن با همه جزئیات که یکم فکر کردو گفت

+ یعنی میگی منظورش با تو بوده که پشت تلفن گفته میارمش؟

- آره مطمئنم،و اینکه اون همونیه که تو درختا منو دید میزد،اونجا همه چی عجیب غریب بود امیر حتی اون دختر بچه

+ منکه گفتم مشکوکه حالا بفرما تحویل بگیر،دفعه دیگه حق نداری تنها بری اونجا فهمیدی؟

- آره

+ دفترشم فعلا نرو ببینیم عکس العملش چیه

- باشه نمیرم 

یهو دستشو برد سمت قلبش که هجوم بردم سمتشو با نگرانی ساختگی گفتم

- چیشده امیر؟درد داری آره؟بمیرم الهی

+ خدانکنه دیگه عادت کردم

- خب چرا عمل نمیکنی دیوونه؟

+ فعلا کارای مهم تری دارم

- چه کارایی که از جونت مهم تره آخه

+ کشتن مهدیارو آرمان

یهو شروع کرد به خندیدن که منم خندم گرفت،آره تو اونارو بکش منم تورو میکشم امیرخان،مگه بمیری که دله من خنک شه.از رو مبل بلند شدمو رو به امیرگفتم

- خب من دیگه برم که توام استراحت کنی

از رو مبل بلند شدو روبروم وایسادو با شیطنت بهم نگاه کرد

- چیه؟ماچ میخوای؟ تعارف نکن

+ دقیقا همینو میخوام،دیشب جوون مردمو زدی هوایی کردی رفتی

یهو خم شدو ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو سه

گونمو بوسیدو خیلی زود سرشو کشید عقب،این دفعه واقعا از خجالت آب شدمو سرمو انداختم پایین.یکم که گذشت سرمو اوردم بالا و گفتم

- شب خوش

خیلی سریع کیفمو ورداشتمو از خونش رفتم بیرونو درو محکم بستم،دوست داشتم خودم با همین دستام جونشو بگیرم.راه افتادم سمت عمارتو مثله دیوونه ها همش با دستم گونمو میسابیدم که مطمئنم کبود شده بود.همینکه رفتم داخلو رسیدم سمت اتاقم فوری رفتم داخلو درو بستم. مقنعمو از سرم دراوردمو پرتش کردم رو زمینو یک راست رفتم تو حموم.ازینکه امیر اینقدر بهم دست زده بود حسابی کفری بودم،احساس میکردم همه وجودم کثیف شده،نزدیک یک ساعت تو حموم بودم حسابی خودمو سابیدم مخصوصا گونمو.از حموم که اومدم بیرون رفتم جلوی آیینه و دیدم که گونم تقریبا کبود شده،هرکی ندونه فکر میکنه طرف گازم گرفته.با همون حوله حموم رفتم سره کیفمو گوشیمو دراوردمو دراز کشیدم رو تخت.یادم اومد مهدیس گفته بود به پوریا زنگ بزنم.شمارشو گرفتمو گوشیو بردم دمه گوشمو منتظر شدم تا جواب بده

+ سلام،چه عجب،تو آسمونا دنبالت میگشتم پشت تلفن پیدات کردم

- سلام،مزه نریز،پریناز خوبه،خاله اینا چطور؟

+ همه خوبن ولی دلتنگ توان مخصوصا بابا

- فردا اگه شد یه سر میزنم،چیکارم داشتی گفتی زنگ بزنم؟

+ میخواستم این خبر خوبو خودم بهت بدم،عروسیو افتادی چون قراره چهارشنبه بیایم خواستگاری

- مبارکه،چقدرم که شماها عجلولید یه دفعه میزاشتینش فردا شب،خاک بر سرا

+ ما کجا عجولیم؟تو که شاهدی چند ساله منتظر همچین روزی هستیم

- شوخی کردم عزیزم الهی خوشبخت بشین

+ فدات شم توام همینطور،البته نه کناره هرکسی مثلا اون امیر

- بعدا راجب اون هرکس حرف میزنیم من دیگه برم بخوابم کاری نداری؟

+ نه فقط مواظب خودت باش ترانه جونم شبت بخیر

- باشه توام همینطور، به بقیه سلام برسون،شبت بخیر

فوری قطع کردمو با همون حوله کاملا رو تخت ولو شدمو از زور خستگی به دو دقیقه نکشیده خوابم برد.صبح بصورت اتوماتیک از خواب بیدار شدم که متاسفانه با اون سرو وضعی که من خوابیده بودم کل بدنم درد گرفته بودو حسابی بی حال بودم،بمیره امیر که هرچی میکشم سره اونه.به سختی لباس پوشیدمو حاضر شدم که برم دانشگاه.رفتم پایینو دیدم خبری مهدیار نیست. بزوره خاله مینا دو لقمه غذا خوردم که همون موقع اشکان تو حیاط شروع کرد به دادو هوار کردنو اسممو صدا زدن که عمو حمید گفت

+ باز این پسره بیچاررو منتظر گذاشتی؟ همینه که سالی یبار میاد

- ولش کن عمو حقشه،مثلا باید همیشه مراقبم باشه ولی هیچ وقت نیستش،آخرشم میدونم منو میدزدن

مهدیس با خنده گفت

+ بایدم بدزن کم کسی نیستی که،نوه ی خاندان افشار،تازه نوه ای که از همه عزیز تره،مگه نه آقا جون؟

پدر بزرگم گفت

+ خدانکنه که ترانه ی منو بدزدن،اون روز مطمئنم که زنده نمیمونمو درجا از غصه دق میکنم

همه گفتن خدانکنه که از جام بلند شدمو رفتم پدر بزرگمو بغل کردم که سرمو بوسید،و مجددا صدای داد اشکان درومد که از بغلش اومدم بیرونو گفتم

- برم تا عمارتو رو سرمون خراب نکرده،با اجازه

+ برو دخترم مواظب خودتم باش

از همه خداحافظی کردمو رفتم تو حیاط که دیدم اشکان عین گرگ زخمی به ماشینش تکیه داده.تا منو دید بی حرف سوار ماشین شد که منم مثله خودش بی حرف رفتمو سوار شدم که یهو ماشینو روشن کرد و با آخرین سرعت از خونه خارج شد.لحظه به لحظه سرعتش بیشتر میشد که گفتم

- اشکان آروم تر برو خطرناکه

هیچی نگفتو از لجه من سرعتشو بیشتر کردو یهو کناره خیابون زد رو ترمز که دلو رودم اومد تو حلقم

- دیوونه شدی؟

+ نه شکنجت کردم که ازت حرف بکشم،اینجا که اتوی داغ و آب جوش موجود نبود دیگه مجبور شدم جوره دیگه ای وارد عمل شم

نفسه عمیقی کشیدمو به صندلی تکیه دادم تا حالم بیاد سره جاش

- بمیری خودم حالم خوب نیست توام شوخیت گرفته

دیدم به گونم زل زده و هیچی نمیگه یهو اخماش رفت تو هم

+ این شاهکار چیه رو گونت؟

دستمو کشیدم روشو گفتم

- هیشکی نفهمید قرمزه تو از کجا فهمیدی؟چشم بصیرت بود یا چشم عقاب؟

+ حالا هرچی،کسی کتکت زده یا ...

اخماش غلیظ تر شد که فوری گفتم

- کتکم نزده کسی خودم زیادی تو حموم سابیدمش

+ رو پیشونی من ننوشتن خر،حالا تعریف کن ماجرا تو وامیر چیه؟اگه باز بخوای مثله الان بپیچونیم باز شکنجت میکنما

- به شرطی بهت میگم که نری بزاری کف دسته بقیه مخصوصا مهدیار،باشه؟

+ باشه

- خب راستش تو که از گذشته منو خونوادم خبر داری و میدونی که مادره امیر و پنهون کاری خودش چجوری زندگی منو نابود کرد،حالا که برگشته فرصت خوبیه تا ازش انتقام بگیرم واسه همین این بازیو شروع کردم و تا اینجا هم موفق بودم

+ چه بازی شروع کردی؟

- همون عشقو عاشقی بین منو امیر

دستش رو فرمون مشت شد که مطمئن بودم الان مشتش تو دهنم فرود میاد

+ نشنیدم چی گفتی

آب دهنمو قورت دادمو گفتم

- هیچی اصلا من همین جا پیاده شم امنیت جانیم بیشتره

تا اومدم پیاده شم با داد گفت ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو چهار

+ بشین سره جات ترانه تا نزدم ناقصت کنم

- چته حالا وحشی شدی؟

+ این کارا یعنی چی؟فکر کردی الکیه بچسبی به یه پسرو اونو عاشق خودت کنی یا هرچی،بعدم سالم از زیر دستش بیای بیرون

- واسم مهم نیست چی به سرم میاد ولی بعدش که زدم غرورشو له کردم یه عمر راحت میشمو آتیش تو دلم خاموش میشه

یه قهقه زدم که دوست داشتم بزنم تو دهنش

+ واقعا احمقی ترانه،اون امیری که من میشناسم وقتی ولش  کردی ککشم نمیگزه چون دیگه عشقو صفاشو باهات کرده و واسش بی ارزش میشی،اون موقع از خداشه از زندگیش بری بیرون

با خشم بهش زل زدمو گفتم

- احمق خودتی منو بگو اومدم ماجرارو بهت گفتم باید به توام مثله بقیه دروغ میگفتم که الان این حرفارو ازت نشنوم

بهش فرصت جواب دادن ندادمو دره ماشینو باز کردمو به سرعت پیاده شدم که اونم پیاده شدو دنبالم اومد

+ ترانه وایسا

- نمیخوام برو مزاحم نشو

هجوم اورد سمتمو بازومو گرفت کشید

+ مگه با تو نیستم؟حالا دیگه شدم مزاحم؟حرفه حق واست تلخ بود؟

خواستم بازومو از دستش بکشم بیرون که چند تا پسر اومدن سمتمون

+ خانوم مزاحمت شده؟

تا اومدم حرفی بزنم یکیشون یقه اشکانو گرفت تو دستشو کشیدش سمت خودش که اشکان بازومو ول کردو محکم با مشت زد تو صورتش که یهو بقیه پسرا هم ریختن سره اشکانو شروع کردن به زدنش که یهو دیدم دماغه اشکان خونیه

- ولش کنید نامرا چند نفر به یه نفر

ولش کردونو کنارش زانو زدمو گفتم

- خوبی اشکان؟بمیرم واست،غلط کردم

یکی ازون وحشیا گفت

+ بریم بابا انگار دعوا زنو شوهریه

اینو گفتنو پا گذاشتن به فرار که با به یاد اوردن جملشون خندم گرفت که اشکان گفت

+ سره تو داشتن منو میکشتن بعد میخندی؟

- آخه این جملرو قبلا امیر گفته بود یادم اومد خندم گرفت

اخم کردو خواست بلند شه که بازوشو گرفتمو کمکش کردم، ازونجایی که دستمال باهام نبود شال گردنمو دراوردمو بی هوا کوبوندم به دماغش که آخش رفت هوا

+ آخ خدا بگم چیکارت کنه تو که ضرب دستت ازونا سنگین تره

- محبت بهت نیومده؟خیره سرت بادیگاردی اینجوری که تو بی عرضه ای سه سوت منو میدزدن

+ محبت نخوام کیو باید ببینم؟بعدم کدوم خری تورو میدزده

جوابشو ندادمو دوباره رفتم سوار ماشین شدم که اونم اومد سوار شد،خواستم نگاشم نکنم ولی نگران دماغش بودم

- خیلی درد میکنه؟

+ نه فکر کنم تو امام زاده ای چیزی باشی؟

- چرا؟

+ آخه تا شال گردن متبرکتو زدی به دماغم هم دردش رفت هم خونش بند اومد

از حرفش خندم گرفتو شروع کردم به ریسه رفتن که اونم خندید

+ خب دیگه خنده بسه برسونمت دانشگاهو برم خونه به سرو وضع داغونم برسم

- باشه ولی همینجوریشم جذابی

+ چاکترم

ماشینو روشن کردو راه افتاد سمت دانشگاه.همینکه رسیدیم تا اومدم پیاده شم گفت

+ فکر نکن ماجرای امیرو یادم رفته اگه بفهمم بازم داری این بازیو ادامه میدی حسابتو میرسم فهمیدی؟

- باشه آقای نگهبون،خداحافظ

زود از ماشین پیاده شدمو با دو رفتم تو دانشگاه که یهو یادم اومد شال گردنمو نیوردم،ولی خب خونی بود بدردمم نمیخورد.پوفی کشیدمو رفتم سمت کلاس.از لای در نگاه کردمو دیدم آرمان داره درس میده پس حسابی دیر کردم.آروم رفتم داخل که تا منو دید گفت

+ سلام چه عجب خانوم افشار، چرا شما یا نمیای یا دیر میای؟

- سلام ببخشید استاد واسم کاری پیش اومده بود

+ بعد از کلاس بمون کارت دارم

بی حرف رفتم نشستم کناره شادی که گفت

- راست میگه چرا تو اینجوری میای دانشگاه؟

+ هیچی نگو اصلا اعصاب ندارم

تا آخر کلاس حرف نزدیمو گوشمونو سپردیم دسته استاد.بعد از کلاس همینطور که همه داشتن میرفتن بیرون تا منم اومدم برمو از دست آرمان فرار کنم صدام زد

+ خانوم افشار مثله اینکه من با شما کار داشتم

به کیمیا و شادی گفتم تو سالن منتظرم باشنو خودم به ناچار رفتم کناره میز آرمان

- چیه چیکار داری؟

کلافه بهم نگاه کردو گفت

+ چرا دیشب بی خبر از من گذاشتی رفتی؟

- دوست داشتم،دلم خواست

+ تو چرا با من بد شدی؟

- چون بهت مشکوکم به کارات به رفتارات میشه بگی قصدت چیه؟

+ فقط اینو بدون که قصدم این نیست کاری کنم زنم بشی

از حرفش خندم گرفتو گفتم

- من اونقدر بی جنبه نیستم که دوبار بهم محبت کردیو یه بار بردیم خونت فکر کنم خبریه

+ خب پس دیگه نگران چی هستی؟به وقتش میفهمی همه چیو

- باشه هر وقت خواستی بفهمم خبرم کن در غیر این صورت مزاحم نشو که فکرای دیگه نکنم با اجازه

تا اومدم برم گفت

+ باشه عصر بیا دفتر تا همه چیو بهت بگم

- میام

دیگه منتظر حرفی ازش نشدمو به سرعت از کلاس خارج شدم، تو دلم خداروشکر کردم که مسئله عشقو عاشقی نیست،همینجوریش رابطم با پریناز خوب نیست دیگه شادیو کجای دلم میزاشتم؟رفتم کناره دخترا و باهم رفتیم سمت کلاس بعدی،بماند که این دوتا دختر فضول چقدر منو سوال پیچ کردن که استاده گرامی چی بهت میگفت منم هیچ جوابی بهشون ندادم.تا عصر پشت هم کلاس داشتم ولی همش فکرم مشغول بود که آرمان چیا میخوادبهم بگه...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو پنج

عصر بعد از کلاس همراهه شادی از دانشگاه خارج شدمو قرار شد خودش منو برسونه دفتره آرمان،تا اومدم سوار شم یه نفر صدام زد

+ ترانه

برگشتم سمت صدا و در کمال تعجب دیدم اشکانه،اومد کنارمو به شادی سلام کردو رو به من گفت

+ سلام اومدم دنبالت خودم برسونمت خونه،بلاخره بادیگاردتم دیگه

- سلام،چیشده بعده چند وقت یاده وظیفت افتادی؟

+ آقای افشار پدربزرگت بهم اخطار داد که یادش بیوفتم

خندیدمو از شادی خداحافظی کردمو سوار ماشین اشکان شدم.اونم سوار شدو ماشینو روشن کرد که بهش گفتم

- خونه نمیرم

+ پس کجا میری؟

آدرس دفتر آرمانو بهش دادمو گفتمش برسونتم اونجا اونم فقط به تکون دادن سرش اکتفا کردو راه افتاد سمت دفتر.از سکوت ماشین دیگه داشت خوابم میبرد.یکم بعد رسیدیم که برگشتم سمت اشکانو گفتم

- میشه توام باهام بیای؟میترسم تنها برم

+ مگه میخواد چی بگه که میترسی؟

- نمیدونم،حالا میای؟

+ باشه میام

باهم از ماشین پیاده شدیمو رفتیم تو دفتر که منشی منو اشکانو سمت یه اتاق دیگه راهنمایی کردو گفت به آرمان میگه که اومدیم.این اتاق از اتاق آرمان بزرگترو شیک تر بود.رفتم رو یکی از مبلا نشستم که اشکانم دقیقا کنارم نشستو آروم دمه گوشم گفت

+ ببین چه تدارکی هم دیده،اگه بهت نظری داشته باشه یا بخواد خواستگاری کنه دندوناشو خورد میکنم

- خیالت راحت گفت راجب این مسائل نیست

همون موقه آرمان اومد داخلو درو بست،تا چشمش افتاد به اشکان تعجب کردو سره جاش وایساد که گفتم

- سلام ایشون آقا اشکان بادیگاردمه خودم ازش خواستم همراهم بیاد

یه سلام خشکو خالی گفتو اومد نشست روبروی ما،اشکان که به خودش زحمت سلامم نداد

+ حالا نمیشه بیرون باشه تا من حرفام تموم شه؟

تا اومدم حرفی بزنم اشکان گفت

+ نه نمیشه

آرمان کلافه بهم نگاه کردو گفت

+ با اینکه هنوز خیلی زود بود تا حقیقتو بفهمی ولی به اصراره خودت و یه نفره دیگه میخوام همه چیو بگم

ساکت بهش نگاه کردم که خودش دوباره به حرف اومد

+ بعد از مرگه نوشین همسرم،شده بودم مثله دیوونه ها،اگه نیوشارو نداشتم حتما خودمو میکشتم همه دلخوشیم اون بود و خونوادم،تا اینکه یروز وسط اون همه بدبختی آرزو حالش بد شد،اون از بچگی مشکل قلبی داشت و باید عمل میکرد،ولی ریسک عمل خیلی بالا بودو چند سال باهاش جنگیدو عمل نکرد،ولی اون روز دیگه کار از کار گذشته بود و من تقریبا داشتم خواهرمو ازدست میدادم تا اینکه یه دکتر پیداشدو گفت خواهرمو عمل میکنه همه ناامید بودیم ولی اون عمل کاملا موفقیت آمیز بودو آرزو زنده موند،اگه اون دکتر نبودو خواهرمو عمل نمیکرد حتما از دستش میدادم.

یهو اشکان پرید تو حرفشو گفت

+ تا اینجای حرفات هیچ ربطی به ترانه نداشت

آرمان بی توجه به اشکان ادامه داد

+ رفتو آمدو دوستیه ما با اون دکتر شروع شد، تنها کسیو که داشت دخترش تمنا بود،تا روزی که ماجرای زندگیشو واسمون تعریف کرد،اینکه همسرش خودکشی کرده و خودشو مقصر اون اتفاق میدونست،میگفت بخاطره خیانتی که بهش کردم خودشو کشت،شبانه روز از دختری حرف میزد که حتی اجازه دیدنشو هم نداشت،تا اینکه چند سال گذشت و من شدم استاده دانشگاهه شما،تقرببا چند ماه پیش بود که موقه حضور غیاب اسمو فامیل تو به چشمم خورد،اولش فکر میکردم تشابه اسمی باشه،ولی وقتی تحقیق کردم دیدم همونی هستی که دنبالش بودم،دختره مردی که زندگی خواهرمو نجات داد،وقتی باهاش درمیون گذاشتم گفت بهت نزدیک شم تا ازین طریق حداقل یک بار بتونه تورو ببینه، و این اتفاق افتاد دقیقا دیشب

تمام مدت با دهن باز بهش زل زده بودم هیچ کدوم از حرفاش واسم قابل باور بود،یهو وسط حرفاش از جام بلند شدمو گفتم

- نگو اونی که تو باغ نگام میکرد اون نامرد بوده

تا اومد جوابمو بده دره اتاق باز شد،با دیدنش همه جا پیشه چشمم سیاه شدو دیگه هیچی نفهمیدم.چشمامو که باز کردم بجز اشکانو یه پرستار کسی تو اتاق نبود.اشکان اومد سمتمو گفت

+ خوبی ترانه؟

به سختی دهن باز کردمو گفتم

- همش خواب بود مگه نه اشکان؟قاتل مامانمو ندیدم آره؟

دستمو گرفتو گفت

+ هیس،توروخدا آروم باش

دره اتاق باز شدو باز اون اومد داخل که شروع کردم به جیغ زدنو گریه کردن،اشکان نشوندم رو تختو بغلم کردو رو به بابام گفت

+ خواهشا برید بیرون تا یه بلایی سره خودش نیورده

بی توجه به حرف اشکان اومد جلو و پایین تخت زانو زد که سرمو تو بغلش اشکان قایم کردم تا چشمم بهش نیوفته

+ ترانم؟نمیخوای نگام کنی؟بابا دلش واسه چمشای دریاییت تنگ شده،ازش دریغ نکن

با هق هق تو همون حالت گفتم

- برو ازینجا قاتل

+ چیکار کنم که ببخشیم؟

از بغل اشکان اومدم بیرونو بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم

- مامانمو زنده کن،میتونی؟قدرتشو داری؟

+ کاش میتونستم

- پس برو 

دستمو گذاشتم رو گوشم که دیگه صداشو نشنوم،از جاش بلند شدو رفت سمت در که یهو دستامو ورداشتمو گفتم

- تمنا دختره کیه؟

برگشت سمتمو با چشمای خیس گفت ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو شیش

+ دختره منو فریبا

- یعنی اون یه ...

+ نه فکره اشتباهی نکن،اون موقع فریبا زنه عقدی من بود

اینو گفتو از اتاق خارج شد،دستمو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نزنم،اشک از چشمام سرازیر شد،کاملا گیج شده بودم.دستمو ورداشتمو بازوی اشکانو گرفتمو گفتم

- برو دنبالش بیارش

+ ترانه تو حالت خوب نیست بزار بعدا همه چیو ازش میپرسی

- اگه نمیری خودم میرم

سرومو از دستم کشیدم بیرونو بی توجه به اینکه روی دستم خونی بود،از رو تخت بلند شدمو اومدم پایین که سرم گیج رفتو خواستم بخورم زمین که اشکان بازومو گرفت

+ دیوونم نکن ترانه،باشه بشین میرم میارمش

منو نشوند رو تختو یه دستمال داد دستم که باهاش روی دستمو پاک کنمو از اتاق رفت بیرون.یکم بعد خودشو بابام اومدن داخل که،همینکه اشکان خواست بره بیرون بهش گفتم

- نرو بمون همینجا

نمیدونم چرا دوست داشتم نره تو این موقعیت اون تنها کسی بود که آرومم میکرد.اومد کنارم رو تخت نشست،بابامم روی صندلی جلومون نشستو سرشو انداخت پایین

- کی زنت شد؟هنوزم زنته؟

سرشو بلند کردو نگام کرد که سرمو به سمت مخالف چرخوندم تا نبینمش

+ الان زنم نیست.وقتی که عموت مرد چند ماه بعد عقد کردیم

- یعنی اون شبی که مامان شمارو تو اون وضع دید زنو شوهر بودین؟

+ آره.بعد ازون اتفاق دیگه ندیدمش،چند ماهه بعد یروز اومد سراغمو تمنارو داد دستمو گفت نمیتونه نگهش داره،گفت میخواد همراهه امیر بره کانادا،اون روز آخرین باری بود که دیدمش،غیابی طلاقش دادمو تا امروز همه زندگیمو صرف تمنا کردم،یه دختر بی مادر که نتیجه خیانت منه

- امیرم از وجود این بچه خبر داره؟

+ آره

پوزخندی زدمو تو دلم گفتم پس واجب شد روزگاره این آقارو سیاه کنم

- فقط بهم بگو چرا این بلاهارو سرمون اوردی؟

+ پدر بزرگت باعثه همه چیز بود

- چرا اون؟

+ من عاشق فریبا بودم قرار بود درسم که تموم شد باهم اردواج کنیم، تنها کسی که ازین ماجرا خبر داشت پدر بزرگت بود.اون موقع من خارج درس میخوندم،یروز که زنگ زدم خونمون،حمید گفت که وحیدو فریبا باهم ازدواج کردن،واسش عجیب بود که چرا منو خبر نکردن که خودمو واسه عروسی برسونم ایران،یک لحظه همه دنیا رو سرم خراب شد،فورا به پدر بزرگت زنگ زدم،گفت که وحیدم عاشق فریبا بوده،بهم گفته بریم خواستگاری و همینکه مخالفت کردم رگشو زده که اگه به موقع نمی رسوندیمش بیمارستان حتما میمرد،بخاطر همون مجبور شده رضایت بده که باهم ازدواج کنن

پریدم تو حرفشو گفتم 

- توقع داری باور کنم؟

+ من میگم نخواستی باور نکن عوضش راحت میشم

- هه.بعدش چیشد؟

+ همینکه درسم تموم شد برگشتم ایران که دیدم اونا صاحب یه پسر شدن اسمشو گذاشتن امیر،چن سال که گذشت با مادرت ازدواج شدم و بازم به اصرار پدر بزرگت،من هیچ علاقه ای به مادرت نداشتم،ولی وقتی تو بدنیا اومدی یه مدت که گذشت عاشقتون شدم،بدون شما نمیتونستم حتی نفس بکشم،ترنم واقعا زنه خوبی بود ولی من بی لیاقت بودم

- خوبه خودت میدونی لیاقت مادرمو نداشتی

باز اشکام سرازیر شد که اشکان دستمو گرفتو گذاشت روپاش،بابام که این صحنرو دید لبخندی زدو گفت

+ چندین سال گذشت تا اینکه عموت سکته کردو مرد،اون موقع بود که تهدیدای فریبا شروع شد،میگفت اگه باهاش نباشم زندگیمو نابود میکنه،گفت میره همه ی گذشترو واسه ترنم میگه،اونقدر تهدید کرد که مجبور شدم باهاش راه بیامو عقدش کردم ولی مثله گذشته عاشقش نبودم،بلکه ازش متنفر بودم،ولی از ترسم هیچ غلطی نمیتونستم بکنم،تا اینکه اون شب مادرت مارو دیدو...

به اینجاش که رسید بغضش ترکیدو شروع کرد به گریه کردنو تو همون حالت گفت

+ ترانه باور کن من عاشق مادرت بودم،اگه ازدواجم با فریبا از روی میلو اختیار خودم بود که طلاقش نمیدادم،وقتی مادرت خودکشی کرد دیگه دلیلی ندیدم وجود اون زنه هرزرو تحمل کنم

تا اومدم حرفی بزنم بلند شدو به سرعت از اتاق رفت بیرون،که شروع کردم به زار زدن،اشکان با غم نگام کردو گفت

+ گریه نکن ترانه منم گریم میگیره ها

با هق هق گفتم

- اشکان دیگ حق نداری جلومو بگیری،باید امیرو به خاک سیاه بشونم

+ میخوای چیکارش کنی؟

- داغشو به دل فریبا میزارم حالا ببین

+ رو کمک منم حساب کن،نمیخوام به خودت صدمه بزنی فهمیدی؟

تا اومدم جوابشو بدم گوشیش زنگ خورد که گفت مادرشه و از اتاق رفت بیرون تا جواب بده.رو تخت دراز کشیدمو به سقف خیره شدم.دستم که به فریبا نمیرسه تا خفش کنم،ولی پسرش که هست،یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره یادش نره ....

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو هفت

تو همین فکرا بودم که در باز شدو اشکان اومد داخلو کنارم رو تخت نشست

+ بهتری؟

- آره،ساعت چنده؟

+ نه شب.دیگه بهتره برگردیم عمارت

به کمک اشکان از جام بلند شدمو از بیمارستان رفتیم بیرون،واسم عجیب بود که خبری از آرمان نبود.سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.تمام مدت ساکت بودمو به حرفای بابام فکر میکردم،برگشتم سمت اشکانو گفتم

- اشکان بنظرت از کجا بفهمم حرفای بابام راست بود یا دروغ؟

یکم فکر کردو گفت

+ بنظرم باید از پدربزرگت بپرسی،ظاهرا الان تو عمارت اون تنها کسیه که از اصل ماجرا باخبره،ولی یجوری بپرس که شک نکنه

- یعنی چی؟

+ یعنی نزار بفهمه باباتو دیدی و باهاش حرف زدی،اصلا راجب ماجرای امروز با هیچ کس حرف نزن باشه؟

- باشه

یهو دستمو گرفتو گذاشت رو دنده و سرعتشو زیاد کرد

-  باز میخوای شکنجم کنی؟

خندیدو گفت

+ نه دیوونه میخوام ببرمت بهت شام بدم

- مگه نگفتی بریم عمارت که نگران نشن؟

+ نظرم عوض شد،نمیخوای به بادیگاردت افتخاره یه شامو بدی؟

- خب دیگه کمتر دلبری کن،اتفاقا گشنمم هست

خندیدو سرعتشو کمتر کرد،تا وقتی برسیم رستوران دستمو ول نکرد،آرامشی که بهم تزریق کرده بود باعث شده بود که امشب بعده مرور گذشته و شنیدن اون حرفای تلخو حقیقتی تلخ تر،بتونم تحمل کنمو زنده بمونم.
همینکه رسیدیم رفتیم داخلو بعد از سفارش دادن غذا منتظر شدیم تا واسمون غذارو بیارن.همون موقع باز گوشی اشکان زنگ خورد که بهش نگاه کردو گفت

+ پدر بزرگته

از رو صندلی بلند شدو رفت بیرون.همزمان با اوردن غذاها اومد داخلو نشست سره جاش که فوری گفتم

- چی میگفت؟

+ هیچی نگرانت شده بود،گفت چرا هنوز تا این موقع شب نیومدین عمارت

- تو چی گفتی؟

+ گفتم ترانه فشارش افتاده بردمش بیمارستان،الانم اوردمش بهش آبو دونه بدم،توام اگه ازت پرسید همینارو بگو که حرفامون دوتا نشه

خندم گرفتو گفتم 

- تو شیطونم درس میدیا کلک

+ اختیار داری،من کی به تو درس دادم؟

با لبو لوچ آویزون گفتم

- دستت درد نکنه یعنی من شیطونم؟

یه قاشق برنج گذاشت دهنشو با دهن پر گفت

+ نه ازین زاویه که نگاه میکنم دسته شیطونم از پشت بستی،حالا مونده تا کشف کنم چه جونوری هستی

نمک دونو ورداشتمو پرت کردم سمتش که جا خالی دادو افتاد رو میز پشت سری که همه برگشتن نگامون کردن.اشکان شروع کرد به دست زدنو گفت

+ ایول پرتاب سه امتیازی 

- خیلی خلی

شروع کردم به غذا خوردنو دیگه حتی بهش نگاهم نکردم،یکم که گذشت یاده دماغش افتادمو با خنده گفتم

- دماغت خوبو چاقه؟

+ آره ولی فکر کنم باید یه سر برم مطب مهدیار عملش کنه واسم

تا اسم مهدیارو اورد خندم محو شد که فهمیدو گفت

+ چیشد ترانه؟

- هیچی یاده بدبختیام افتادم

+ چیزی هست که من ندونم؟

- شامتو بخور بعدا بهت میگم

بی حرف به خوردن ادامه داد،حالا که همه چیو میدونست و قرار بود کمکم کنه بهتر بود ماجرای مهدیارم بهش بگم،حتما یه راهه حل خوب واسش پیدا میکردو حداقل یکی از مشکلاتم حل میشد.بعد از خوردن شام از رستوران خارج شدیمو رفتیم سمت ماشینو سوارشدیم.همینکه راه افتاد گفت

+ خب الان میگی چیشده؟

شروع کردم واسش تعریف کردن،از علاقه ی پریناز به مهدیار،ازینکه مهدیار به من علاقه داره و من یکی از دلایلی که بیشتر ترغیب شدم تا این بازیو با امیر شروع کنم همین بود که مهدیارو از سره خودم باز کنم،تمام مدت که داشتم حرف میزدم اشکان ساکت بودو یجوری فرمونو فشار میداد که من ترسیدم فرمون بشکنه.حرفام که تموم شد منتظر شدم که چیزی بگه ولی ساکت بود

- نمیخوای چیزی بگی؟

یهو زد رو ترمز که هرچی خورده بودم اومد حلقم،کمربندشو باز کردو به سرعت از ماشین پیاده شدو یجوری درو بست که از ترس دو متر پریدم هوا.از پشت شیشه ماشین نگاش کردم،کلافه راه میرفتو دوره خودش میچرخیدو همش دستشو میکرد تو موهاش که ترسیدم موهاشو از سرش بکنه.با دهن باز بهش زل زده بودم که برگشت نگام کرد.از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم،خداروشکرخیابون خلوت بودو کسی نمیومد تا باز اشکانو کتک بزنه

- چرا اینقدر کلافه ای؟

با داد گفت

+ هیچی،الان باید اینارو به من بگی آره؟

منم مثله خودش با داد گفتم

- مگه بودی که بهت بگم،همیشه یا نیستی یا وقتیم میای زود فرار میکنی،چجوری میگفتم؟

تا اومدم برم سمت ماشین بازومو گرفتو کشید

+ وایسا،ببخشید،حق با توعه مقصر منم

- حالا که فهمیدی به جای اینکه سرم داد بزنی یه راه حل پیدا کن

+ چشم

- حالا بریم تو ماشین هم دیر شده هم دارم یخ میزنم

بازومو ول کردو رفتیم سوار ماشین شدیمو راه افتاد،همینکه رسیدیم عمارت همراهم اومد داخلو رفت پیشه پدربزرگم،منم رفتم سمت اتاقمو تا اومدم درو ببندم یهو یه نفر درو هل داد که دیدم مهدیاره

+ چه عجب خانوم تشریفشو اورد

- برو بیرون

اومد نزدیکم که رفتم عقبو گفتم

- یه قدم دیگه بیای جلو جیغ میزنم همه بریزن تو اتاق

بی توجه به حرفم اومد جلوترو گفت ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو هشت

+ فقط بگو تا این موقع شب داشتی با اشکان چه غلطی میکردی؟شب تا صبح که پیشِ امیری، روزاهم که با ‌آرمانی،سره شبم با اشکان،رودل نکنی با این همه پسر؟این وسط فقط من به چشمِ خانوم نمیام؟

با نفرت زل زدم تو چشمای عسلیشو گفتم:

‌‌‌- به تو هیچ ربطی نداره که من شبانه روز دارم وقتمو با کیا می گذرونم،اگه یک باره دیگه پاتو از گلیمت بیشتر دراز کنی اون روی ترانرو می بینی

+ حس می کنم دیگه نمی شناسمت، تو اصلا شبیه ترانه دختری نجیبو پاک که عاشقش شدم نیستی،بیشتر،شبیه یه دختر ...

نزاشتم جملشو کامل کنه و بجاش با سیلی محکمی جوابشو دادم،پوزخند تلخی زدو عقب عقب از اتاق خارج شدو درو محکم بست.همونجا رو زمین نشستمو شروع کردم به گریه کردن.حق با اون بود من دیگه اون ترانه ی پاک نبودم،شده بودم دختری که به خاطرِ انتقام گرفتن از قاتلای مادرش،حاضرِ تن به هرکاری بده،دختری که حتی ‌‌ازین که آیندش تباه بشه نمی ترسه،ازین که چه برچسپ هایی ممکنه بهش بزنن،فقط به خاک سیاه نشوندن یه عده واسش مهمه،اگه قراره بیوفته تو چاه،بقیرم باخودش میندازه تو چاه.از رو زمین بلند شدمو دره اتاقو قفل کردم،لباسامو با یه تاب و شلوارک عو‌‌‌ض کردم،درسته که هوا سرد بود ولی با اتفاقای امروز تمام تنم داغ شده بودو حس می کردم توی جهنمم.نشستم پشتِ میز تحریرمو دفتر خاطراتمو گذاشتم جلوم و شروع به نوشتن کردم،تنها کاری بود که تو این چند سال بهم آرامش میداد،دفتری که توش با مادرم حرف می زدمو چندین ساعت اشک می ریختم. تمام اتفاقای امروزو به همراه حرفای بابام توش نوشتمو درشو بستم،گذاشتمش توی کمدو درشو قفل کردم.از رو صندلی بلند شدمو رفتم رو تختم دراز کشیدم.چشمام داشت گرم میشد که صدای زنگ گوشیمو شنیدم‌،به زحمت از روی تخت بلند شدمو رفتم سره کیفم و گوشیمو از داخلش بیرون اوردم،با دیدن شماره ی پریناز غمه توی دلم هزار برابرشد، نفسِ عمیقی کشیدمو با اکراه جواب دادم.

- سلام پریناز جون

+ چه سلامی نامرد،تو چرا جواب تلفنای منو نمیدی؟قبلنا یروز نبود که از هم بی خبر باشیم،حالا اینا بکنار تو چرا کلاساتو عو‌ض کردیو دیگه تو کلاسای من نیستی هان‌؟

سکوت می کنم،چی باید بهش بگم‌؟بازم دروغ؟ دیگه از دروغ گفتن خسته شدم.

+ الو کجا رفتی ترانه توروخدا جوابمو بده تو چته؟چرا باهام بد شدی؟نکنه چون گفتم چرا عاشق امیری ناراحت شدی؟

- نه ‌آبجی،این روزا یکم حالم بده و شدیدا بی حوصلم

+ تو گفتی و منم باور کردم،راستشو بگو چته؟

- امان از بوی ترشی همش تو فکرم کی باید دبه بخرم

تا اینو گفتم شروع کرد به خندیدن،ولی منم فقط یه لبخند زدم

+ از دستِ تو،ما که هنوز سنی نداریم خواهر؟می ترسی پوشک بچه عوض نکنی؟

رو تخت دراز کشیدمو تو همون حالت جواب دادم

- آره اصلا ترس همه وجودمو فرا گرفته دارم میمیرم

+ خدانکنه،بحثو که خوب عو‌ض کردی،فردا میام اونجا هرجوری شده اصلِ ماجرارو از،زیر زبونت می کشم بیرون

- تو نیا،من میام اونجا،میخوام تا چهارشنبه که قراره بیاین خواستگاری مهدیس اونجا بمونم،به خاله هم بگو

‌+ آخ جون،بیا قدمت رو چشمای پوریا،میخوای پوریارو بگم بیاد دنبالت؟

- آره بگو کله سحر بیاد که کله پاچرو اونجا بخورم،من برم خیلی خستم،کاری نداری؟

+ نه آبجی جونم،فردا منتظرتماخوب بخوابی شبت پرینازی

- شبت ترانه ای

قطع کردمو گوشیو گذاشتم رو میز کوچیک کناره تخت، به چند روز دوری ازین عمارت و آدماش برای گرفتن تصمیم های نهاییم احتیاج داشتم،به پهلو دراز کشیدمو چشمامو بستمو خیلی زود به خواب رفتم.صبح زود از خواب بیدار شدمو یه دوش گرفتم و خیلی سریع حاضر شدم.یه تیپ سر تا پا مشکی زدم.نیازی به بردن وسایل اضافی نبود،چون تو اون خونه هنوزم یه اتاق پر از وسایل داشتم که حتی وقتایی که اونجا نبودم هیچ کس واردش نمی شد.کیفو گوشیمو ورداشتم و آروم از اتاق اومدم بیرون.نامه ای که آماده کرده بودمو دادم دسته یکی از خدمه و گفتم برسونتش به دستِ پدر بزرگم،توش دلایل رفتنم به خونه ی خالمو نوشتم،طبق معمول یک مشت دروغ،دیگه داشت حالم ازین ترانه ای که بودم بهم میخورد.بدون اینکه حتی به خونه ی امیر نگاه کنم مسیرِحیاطو طی کردمو رفتم دمِ در.بعد از حدود نیم ساعت آقا پوریا تشریفشو اورد،بماند که از سرما خون تو رگام منجمد شده بود.کنارم ترمز کردو از ماشین پیاده شد

+ سلام بر بانوی یخ زده ی من

با مشت زدم رو ماشینو گفتم:

- سلامو دردِ بی درمون، حالا اگه با مهدیس قرار داشتی از خروس خون اینجا پلاس بودی

+ باور کن خواب موندم این پرینازم نکرد بیاد بیدارم کنه حالا قهر نکن بیا بریم که واست یه سورپراز توپ دارم،ولی قبلش بزار برم یه سلامی به عشقم بکنمو بیام

تا خواست بره سمت عمارت دستشو گرفتم کشیدم

- وایسا ببینم چی چیو برم به عشقم سلام کنم،خبر ندارن از خونه زدم بیرون و قرارِ چه غلطی بکنم

+ ای بابا باز بی خبر میخوای بیای خونه ماکه پدر بزرگت دارمون بزنه؟

تا اومدم حرفی بزنم دره عمارت باز شدو .

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو نه

از زبان امیر

با دیدنِ ترانه و پوریا پشتِ در اونم این وقتِ صبح حسابی تعجب کردم

+ سلام

ترانه با لبخند بهم سلام کردو سرشو انداخت پایین،این رفتارا و خجالت کشیدنای ترانه چه معنی میداد؟

- سلام، اینجا چیکار می کنید اولِ صبحی

تا اومد جوابمو بده پوریا که حتی بهم سلامم نکرده بود با اخمِ غلیظی گفت :

+ به تو ربطی داره؟چیکاره حسنی؟

بهم فرصت حرف زدن ندادو دسته ترانرو گرفتو برد سمتِ ماشینو بزور سوارش کرد. ماشینو روشن کردو به سرعت از جلوی چشمام رفت،لحظه ی آخر چشمم افتاد به ترانه که با حالتِ خاصی نگاهم میکرد.همون موقع یکی از راننده ها اومد سراغمو گفت

+ سلام قربان جایی تشریف می برید؟

- سلام بله قبرستون،میای بریم

سرشو انداخت پایین که با دستم زدم رو شونشو گفتم :

- میخوام برم پیشه پدرم،بعد ازونم تا شب کلی کار دارم ولی خودم نمیتونم رانندگی کنم

سرشو بلند کردو گفت :

+ خودم در بست نوکرتم

از حرفش لبخندی زدمو رفتم سوار ماشین شدمو یکم بعد راه افتاد،به پشتی صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم که صداشو شنیدم

+ قربان چرا این وقت صبح میخواین برید اونجا؟

چشمامو باز کردمو با حالتِ کلافه ای گفتم :

- اینقدر رسمی حرف نزن خوشم نمیاد،چون از وقتی برگشتم ایران نرفتم پیشش الان واقعا به وجودش احتیاج دارم

+ باشه داداش دیگه صمیمی حرف میزنم خوبه؟

- خوبه. اسمت چیه؟

+ بهنام

- تازه اومدی اینجا؟آخه امروز باره اولیه که میبینمت

+ بله من بادیگاردتم،به دستور پدر بزرگت امروز اومدمو کارمو شروع کردم

تا این حرفو زد تکیمو از صندلی گرفتمو با خنده زل زدم بهش

- بادیگاردی؟فکر کردم راننده ای

+ اشکانم میگفت اوایل ترانه خانوم فکر میکرده باغبونم بعدم بهم میگفتِ نگهبان، صد رحمت به شما

با شنیدن اسم ترانه خنده از رو لبام محو شدو دیگه هیچ حرفی نزدم.یکم بعد رسیدیمو بعد از کلی گشتن بلاخره سنگ قبره پدرمو پیدا کردمو کنارش نشستم.چقدر دلم برای این مرد تنگ شده بود، ولی خوبِ که رفتو این روزارو ندید ،خیانت زنش ،کثافت کاریای وقتو بی وقت پسرش ،و این نارسایی که تو قلب یک دانه پسرش بوجود اومده و هر آن ممکنه جونشو بگیره. سعی کردم جلوی فرود اومدن قطره های اشکمو بگیرم، ولی بی فایده بود، تو همون حالت به سختی لب باز کردمو

- سلام بابایی، اونجا جات راحتِ؟یا داری از دستِ کارای ما عذاب میکشی؟کاش میتونستم کاری کنم یه آرامش ابدی نصیبت بشه ولی متاسفانه از دستم برنمیاد

زبونم بند اومد، گویی قدرت حرف زدن نداشتم ، بغضم ترکیده بودو از تهِ دل زار میزدم ،هر کی ازونجا رد میشد با غم بهم نگاه میکرد، ولی این نگاها اصلا واسم مهم نبود، ازینکه میگن مرد که گریه نمیکنه دیگه خسته شدم، مگه مردا قلبو احساس ندارن؟

+ خوبی امیر؟چیشده؟

با شنیدن صدای بهنام سرمو به سمتش چرخوندم که یهو نشستو بغلم کرد

+ رفیق گریه کن، بزار سبک شی، بیخیال حرفو نگاهای مردم

چه خوب بود که نگفته حالمو می فهمید، شاید میتونستم مثلِ یک رفیقِ خوب روش حساب کنم.
یکم که گذشتو حالم بهتر شد، هردو ازونجا بلند شدیمو رفتیم سمت ماشین، تا نزدیکای غروب بیرون مشغول انجام کارای معادل سازی مدرکو گشتن دنبال یک دفتر خوب بودیم، دیگه بهنام داشت از پا درمیومد ولی یک بارم خم به ابرو نیورد.همینکه منو رسوند خونه شمارشو بهم داد که هرکاری داشتم بهش خبر بدم و تنها جایی نرم.رفتم خونم و تنه خستمو رو اولی مبلی که دیدم پرت کردم، به وسایلِ خونه نگاه کردم، همه مال زمانی بود که پدرو مادرم تو این خونه بودن، سلیقه فریبا خانوم،همه وسایل با رنگای فانتزی و اغلب قرمز ست شده بود، تو اولین فرصت باید میدادم همه وسایلو عوض