رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
Bita_Icyheart

ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : ترانه یِ انتقام

نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه ، طنز

خلاصه : داستانِ زندگیه ترانه دختری که با فکره گرفتنِ انتقام از باعث بانیِ مرگِ مادرش پا به عمارتِ خانواده یِ پدریش میزاره، تا اینکه بعد از گذشتِ چند سال و رفتنِ آتشِ این انتقام به سمتِ خاموشی، با پا گذاشتنِ کسی به عمارت آتشِ انتقام در دلِ ترانه شعله ور میشه...

گفتار نویسنده : 

من ترانه دختری از جنس ِغم 
با قلبی آکنده از آتشِ نفرت و انتقام
ترانه یِ انتقام را برایت خواهم خواند

من امیر پسری از جنسِ غرور
با قلبی سردو یخ زده
ترانه یِ انتقامت را با گوشِ جان خواهم شنید

 

ویرایش شده در توسط Bita_Icyheart
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
وقتی تو یه شبِ سردِ زمستونی، بامرگِ مادرم، همه چیزمو از دست دادم، همه وجودم شد نفرت از آدمایی که مسبب این اتفاق شدن، فقط به امیدِ روزی که از همشون انتقام بگیرم نفس میکشم ...

یک روزی هم میرسه که؛
من میشم تنها آرزویِ زندگیش!
وقتی تویِ اوجِ عشقو احساسش ...
رهاش کنم، غرورشو له کنم؛
اون وقتِ که آتشِ تویِ دلم خاموش میشه،
این بدترین انتقامه ...


پارت اول

از زبانِ ترانه 

روی تابِ توی حیاط می شینم، به گذشته ی تلخم، به آینده یِ پیشِ روم فکر می کنم.امروز روزیِ که بعد از گذشتِ یک سال پا به اون عمارت میزارم، تویِ این یک سال با وجودِ تلاش های خالم و بقیه اعضایِ خانواده مادرم، سرپرستیِ من به پدربزرگ پدریم داده شدو دیگه چاره ای جز قبول کردنِ این وضع پیشِ رویِ ما نبود.
یک ماهِ پیش که این خبروشنیدم، بجایِ اینکه ناراحت باشم برعکس خوشحال بودم چون میتونستم برم اونجا و انتقامِ مرگِ مادرمو ازشون بگیرم، ولی این خوشحالی دوامی نداشتو شنیدم که زن عموم به همراهِ پسرش امیر واسه همیشه رفتن کانادا پیشِ برادرش.با به یاد اوردنِ زن عمو فریبا پوزخندی روی لبم نشست، کسی که صبرنکرد کفنِ عموم خشک بشه و یک شب با ...

+ ترانه؟

با صدایِ پوریا از مرورِ گذشته دست میکشم

- جونم؟

+ مامان گفت صدات بزنم ،انگار وقتِ رفتنِ

با این حرف سرشو انداخت پایینو نزاشت چهره غمزدشو ببینم، از رو تاب بلند شدمو رفتم جلوش وایسادم، دستشو گرفتم تو دستم

- چرا اینجوری ماتم گرفتی؟نمیرم بمیرم که

+ خدانکنه دیوونه، آخه منو پریناز بهت عادت کردیم، یک سال شبو روز کنارمون بودی، ولی حالا...

- بلاخره یه روز باید ازینجا میرفتم، از اولم میدونستم که تلاشایِ خاله بی نتیجس حکمِ دادگاه مشخص بود

+ هنوز سیزده سالته مثلِ وکیلا حرف میزنی 

- خب بلاخره عشقِ وکالتم دیگه از حالا دارم روش کار میکنم

پوریا خندیدو منو کشید تو بغلش

+ پس خانوم وکیل قول بده مارو فراموش نکنیو هرروز بهمون سربزنی

- قول میدم

از خودش جدام کردو دستمو گرفتو دنبالِ خودش کشید.پوریا واسم مثلِ یه برادر بودو توی این یک سال نزاشت آب تو دلم تکون بخوره، دوری ازش واسم خیلی سخت بود.منو برد تو اتاقم که دیدم پریناز رو تختم نشسته و داره گریه میکنه، رفتم سمتشو بغلش کردم

- گریه نکن آبجی جونم فدایِ چشمات بشم

+ خدانکنه آخه من بدونِ تو دق میکنم،با این پوریا که نمیتونم درد دل کنم که، اگه تو بری باید با دیوارا حرف بزنم

از بغلش میام بیرونو با دستام اشکاشو پاک میکنم

- ای بابا از دسته شما دوتا انگاری میخوام برم سفره قنده هار، به پوریاهم گفتم هرروز میام پیشتون 

با صدای پوریا برگشتم سمتش

+ هی ترانه توبری من موهایِ کیو بکشم لابد پریناز جیغ جیغو

با اخم ساختگی میگم :

- دستت به موهای پریناز بخوره قلمش میکنم بچه پر رو

+ باشه، من تسلیم

با کمک بچه های خاله ی عزیزم چمدونو بقیه وسایلو میبرم پایینو میزارم عقب ماشین، چیزه زیادی لازم نبود چون داشتم به خونه ای برمیگشتم که یه زمانی توش زندگی میکردم همه وسایلم توش بود.
موقع رفتن خاله ترمه با چشمای پر از اشکش منو میکشه تو بغلشو با صدای گرفته میگه :

+ الان خواهرم ترنم ازم ناراحته که چرا دخترشو، پاره تنشو دارم میفرستم تو اون عمارتی که سیاه بختش کرد

- خاله اینجوری نگو، شما همه تلاشتوکردی این تقدیره من بوده

منو از خودش جدا کردو گفت :

+ این چه تقدیریه که بری با قاتلای مادرت تو یه خونه زندگی کنی؟

- قاتلای مامانم دیگه اونجا نیستن رفتن، پس الکی خودتو ناراحت نکن

لپمو محکم بوسیدو گفت :

+ همشون لنگه همن، هرکی اذیتت کرد زود بهمون خبر بده، اصلا من اتاقتو دست نخورده میزارم هروقت خواستی باز برگرد پیشه ما، باشه؟

- چشم خاله جونم، شما واسم مثلِ مامانمی بوی اونو میدی، هروقت مشکلی داشتم اول به شما میگم

دوباره منو بغل کردو جفتمون یه دلِ سیر گریه کردیم، پوریا و پرینازم حالشون بهتر از ما نبودو داشتن پس میفتادن.بلاخره وقتِ رفتن رسیدو بعد از کلی گریه زاری سوار ماشین شدم.قراربود شوهر خالم که صداش میکردم عمو رضا منو ببره به عمارت.مردی که تو این یک سال واسم حکم یه پدرو داشتو از رفتنم حسابی ناراحت بود، ولی مثلِ ما گریه نمیکرد عوضش سکوت میکردو تو خودش میریخت.
ازونجایی که فاصله یِ خونه یِ خالم تا اونجا زیاد نبود خیلی زود رسیدیم.دیدم که دره عمارت بازه،عمورضا با ماشین رفت داخلو توی حیاط پارکش کرد.جفتمون بی حرف از ماشین پیاده شدیم، تو نگاهِ اول چشمم خورد به عمارتِ بزرگی که پدر بزرگو مادر بزرگم، به همراه عموی بزرگم با خانوادش اونجا ساکن بودن، جایی که قرار بود ازین به بعد اونجا زندگی کنم.به سمتِ راستِ باغ نگاه کردم خونه ی پدرم که قبلا توش زندگی میکردیم، و درنهایت سمتِ چپِ باغ که خونه یِ عمو وحیدم بود،کسی که زنش مسببِ اصلیِ مرگِ مادرم بود.پدربزرگم این باغِ بزرگو با این سه خونه ساخت تا بچه هاش دورش باشن ولی نمیدونست که قراره چه سرگذشتی داشته باشن.با غم به اطرافم نگاه میکردم که صدایِ ...

ویرایش شده در توسط Bita_Icyheart
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

مهدیار پسرعمومو شنیدم

- سلام

برگشتم سمتش که دیدم دقیقا جفتم وایساده، اونقدرتو فکر بودم که متوجه حضورش نشدم، تا اومدم جواب سلامشو بدم بقیه یِ اعضایِ خانواده هم از عمارت خارج شدنو اومدن سمتم، یهو با دیدنشون دلم گرفتو عقب عقب رفتمو پشتِ سره عمو رضا وایسادم، که پدربزرگم با صدایِ گرفته که نشون دهنده یِ بغضش بود گفت :

- یک سال دوری بس نبود؟هنوزم نمیخوای مارو ببینی؟بخاطره تو پسرمو، زن عموتو از خونه پرت کردم بیرون، فقط برایِ اینکه تو کمتر عذاب بکشی، دیگه هم نمیزارم بهت نزدیک بشن

لبخند تلخی رویِ لبم نشست، پدربزرگم خبرنداشت که اتفاقا از خدام بود که اونا هنوزم تویِ این خونه باشن، تا پدر بزرگم میخواد بیاد سمتم عمورضا به حرف میادو میگه :

- راحتش بزارید، اگه شما میخواستین اون عذاب نکشه قبول میکردین پیشِ ما بمونه

+ اون نوه یِ منه، چطور انتظار داری بزارم دور از مازندگی کنه؟

عمو حمیدم گفت :

- ممنون که برادر زادمو تا اینجا رسوندی دیگه میتونی بری

از ترسِ اینکه باز بینشون دعوا بشه دستِ عمو رضارو کشیدمو دره گوشش گفتم :

- عمو شمابرو نمیخوام بهت بی احترامی بشه چون اگه بخوان حرفی بهت بزنن منم زبون درازم فعال میشه میدونی که؟

با لبخند برگشت سمتمو گفت :

- باهمین زبونت دلِ منو خالتو بردی بالا بری پایین بیای دختره خودمی اینو یادت باشه

خندم گرفت که از چشمِ خاندانِ چشم انتظار دور نموند، عمو رضا رفت دره عقب ماشینو باز کرد تا وسایلمو بیاره بیرون، تا خواستم برم کمکش عموم و مهدیار آروم منو زدن کنارو رفتن کمکِ عمو رضا، من همونجور بلاتکلیف وسط حیاط وایساده بودمو داشتم زیره نگاه هایِ بقیه آب میشدم، چشمم افتاد به زن عمو مینا که یجوری با ذوق نگام میکرد که انگاری منو با دخترش مهدیس اشتباه گرفته بود، یهو یادم اومد که خبری از مهدیس نیست عجیبِ! انگاری از اومدنم خوشحال نیست که واسه یِ استقبالم نیومده.همه یِ وسایلمو که بردن داخل، منم دنبالشون راه افتادم که بلاخره مادربزرگم طاقت نیوردمو محکم بغلم کرد

- عزیزه دلِ مادر یه حرفی بزن،دلم واسه یِ شنیدن صدات تنگ شده

ناخداگاه بغض کردمو اشکام سرازیر شد،دستموگذاشتم پشتِ کمرشو به خودم محکم فشارش دادم

- مادرجون؟

+ جونِ دلم

- دلم واستون تنگ شده بود

اینو که گفتم منو از خودش جدا کردو با خنده برگشت سمت پدربزرگمو گفت :

- محمود شنیدی ترانم چی گفت؟دلش واسمون تنگ شده انگار هنوزم دوستمون داره

+ آره زهرا جان شنیدم

پدربزرگمم اومدو بغلم کرد، بماند که هنوزم ازشون دلگیربودم ولی الان فرصتِ مناسبی برایِ بیانش نبود،اونقدراهم دختره بی ادبی نبودم که بخوام جلویِ بقیه زخم زبون بزنم به دوتا بزرگتر.اتاقِ جدیدم طبقه یِ بالا دقیقا روبرویِ اتاقِ مهدیار بود،کاش اتاقِ کناره مهدیسو بهم میدادن، تصمیم گرفتم سره فرصت خودم اتاقو عوض کنم.تا دره اتاقمو باز کردمو چراغشو روشن کردم مهدیس با جیغ خودشو انداخت تو بغلمو محکم فشارم داد

- جیـــــــــغ دختره یِ ایکبیری، بعده یک سال با چه رویی اومدی اینجا پیشِ خواهره بدبختِ فلک زدت؟

باخنده از خودم جداش کردمو گفتم :

- ایکبیری خودتی، از ترس زهرِترک شدم چرا جیغ میزنی؟بعدم چرا نیومدی پایین استقبالم؟

+ خب خواستم نحوه یِ استقبالم با بقیه فرق کنه، بعدم اینکه میدونستم اول که بیای اعصاب نداری گفتم اول خوب پایین تو حیاط فحشارو بدی تخلیه و آروم که شدی، منو ببینی

- هوف مثلِ قدیما وراجی ها، یادم رفت قرص سردردامو با خودم بیارم

تا اومد جوابمو بده مهدیارو عمو حمید وسایلو اوردن گذاشتن داخل که یهو رفتم دمِ درِ اتاقو عمو رضارو دیدم که چمدون بدست داره میاد، رفتم از دستش گرفتمشو بعد از تشکر کردن ازش خداحافظی کردمو بیخیال وجودِ بقیه تو اتاقم، تا دمِ در همراهِ عمو رضارفتم، همینکه با ماشینش از حیاط خارج شد آروم برگشتم داخلِ عمارتو بی توجه به بقیه رفتم سمتِ اتاقم، دستِ خودم نبود با همشون احساس غریبی میکردم.دره اتاقو که باز کردم دیدم مهدیس با اخم نشستِ رو زمینو وسایلمو دورش چیده

- تو چرا مثلِ شوهر مرده ها شدی؟

+ خب خیره سرم داشتم باهات حرف میزدما یهو گذاشتی رفتی، اصن قهرم

اینو گفتو روشو کرد سمتِ مخالفِ من، کنارش نشستمو درِ چمدونمو باز کردمو یه جعبه ازتوش دراوردم

- با من قهری، با اینم قهری؟

برگشت سمتمو بادیدنِ جعبه یِ کادو تو دستم نیشش تا بناگوش باز شد

+ نگو که پوری فرستاده

- پوریو درد ! پوریا، منِ بدبخت هنوزم کفترِ نامه رسونِ شماهام

لپمو محکم بوسیدو جعبرو از دستم گرفتو با ذوق بازش کرد یه ساعت مچیِ خیلی شیک توش بود به همراهِ یه نامه، با لبخند بهش نگاه کردم، مهدیس دوسال از من بزرگتر بودو از همون بچگی عاشقِ پوریا شده بود ولی ازونجایی که رابطه یِ این دو خونواده باهم حسابی تیره و تار بود امیدی به وصلِ این دو کفتر در آینده نبود.به کمکِ مهدیس همه یِ وسایلو تو اتاق چیدمو لباسامو تو کمدا جا دادم حسابی از کتو کول افتاده بودیم.یهو یه چیزی یادم اومد برگشتم سمتِ مهدیسو گفتم ...

ویرایش شده در توسط Bita_Icyheart
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

- چرا اتاق کناریتو واسم آماده نکردن؟

+ بخاطره اینکه منه بدبخت این همه پله بالاپایین میکنم بسه،گفتیم واسه رفتو آمد کمتر اذیت بشی 
- ولی من اونجا راحت تر بودم سره فرصت میام وره دلت

+ دلتم بخواد اتاقت روبروی داداشم باشه،تصور کن هرروز صبح که از خواب بیدار میشی با دیدن چهره ی جذاب مهدیار روزتو شروع میکنی،وای کوفتت بشه

- اه اتفاقا بخاطر همینه که نمیخوام تو این اتاق بمونم چون اگه اول صبح چشمم به داداشت بیوفته تا شب اشتهام کور میشه عق

با اخم نگام کردو گفت :

+ جرات داری اینو جلو روش بگو تری خانوم

- تریو کوفت بزار برسم بعد اسمه منم مخفف کن

تا اومد حرفی بزنه صدای درو شنیدم که مهدیس بجام جواب داد

- هرکی هستی بیا تو

یهو مهدیار وارد شدو با اخم گفت

- اومدم بگم شام حاضره همه منتظره شما دوتان

مهدیس گفت

- باشه تو برو ما میام

مهدیار که رفتو درو بست،مهدیسم از اتاق انداختم بیرونو،لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردمو رفتم پایین پشت میزه شام نشستم.قوانین این خونه هنوزم عوض نشده بود موقه غذا باید همه پشت این میز مینشستن،حتی اگه کسی میل به غذا نداشت بازم مجبوربود،به صندلی های خالی نگاه کردم که یه زمانی پر بود تازه یادم افتاد یه عده از اعضای این خاندان فراری تشریف دارن،مادره عزیزمم که زیره یه عالمه خاکه.با بی میلی شروع کردم به غذا خوردنو همش مشغول بازی بودم،که زن عمو مینا که جفتم نشسته بودبه حرف اومد

- چرا نمیخوری عزیزم؟نکنه دوست نداری؟میخوای به خدمه بگم یه چیزه دیگه واست درست کنن بیارن

تا اومدم جواب بدم پدربزرگم گفت

- راحتش بزار مینا

زن عمو با غم مشغول غذا خوردن شد که دستشو گرفتمو گفتم

- ببخشید زن عمو مینا یکم بی اشتهام،وگرنه غذا عالیه

+ بهم بگو خاله مینا 

همچین با ذوق گفت که به اجبار بهش گفتم چشم،بزور میخوان باز باهام صمیمی بشن.موقه خوردن غذا اینقدر سکوت بود که داشت خوابم میگرفت،چشمم افتاد به مهدیس که مثله قحطی زده ها میخورد،یهو با دیدنش تو اون حالت خندم گرفت که یهو همه از تعجب شاخ دراوردن،مهدیارگفت

- نمردیمو خنده ترانه خانومو دیدیم،بابا همش یک سال ازمون دور بودیا یجور رفتار میکنی انگار هفت پشت غریبه ایم

مهدیس گفت

+ وایسا حالا کم کم یخِ بچم آب میشه باز اینجارو میزاره سرش

یه قاشق برنج گذاشتم دهنموتو همون حالت با دهن پر گفتم

- اهوم مثلا دوباره اتاقتو آتیش میزنم

+ خدا خفت کنه یادم نیار،تو با اون پوریا ترقه انداختین تو اتاقم

مهدیار گفت

- کاش ترقه بود،دسته کمی از بمب ساعتی نداشت،کل عمارت تکون خورد

همه شروع کردن به خندیدن حتی پدربزرگم که تا اون موقه با چهره در هم نشسته بود،یهو عمو حمید گفت

+ اون موقه ها ترانه خیلی شیطون و پرحرف بود حالا انگار نمیشناسمش

با لبخند تلخی گفتم

- خیلی چیزا عوض شده عمو،دیگه هیچی مثله اون قدیما نیست،چه برسه به من

بقیه شام تو سکوت خورده شدوهرکی رفت به اتاق خودش.روی تختم نشستمو تازه مشغول دید زدن اتاقم شدم،ترکیبی از ست بنفشو آبیه روشن توش کار شده بود جالبه که یه نظر از من نخواستن شاید من بخوام همشو سیاه کنم،از رو جام بلند شدمو آروم دره اتاقو باز کردم،که دیدم دره اتاق مهدیار بازه،از همون بیرون یه نظر بهش انداختم، وسایلو رنگ دیواراترکیبی از ست خاکستری و مشکی بود،کاش اینجارو میدادن به من،حدس زدم اتاق مهدیس صورتی باشه چون از اول به پلنگ صورتی ارادت خاصی داشت،از فکرم خندم گرفتو برگشتم تو اتاقمو درو بستم.هرکاری کردم خوابم نبرد،حالا اگه خونه خاله بودم سرم به بالشت نرسیده خوابم میبرد،از رو تخت بلند شدمو از پنجره به خونمون نگاه کردم تو تاریکیه مطلق بود،حتی یه چراغ روشنم نداشت.یه سویشرت پوشیدمو آروم از اتاقم رفتم بیرون،چراغ اتاق مهدیار خاموش بود حدس زدم خواب باشه.آروم از عمارت خارج شدمو رفتم سمت خونمون،هوا بس ناجوان مردانه سرد بود،همینکه رسیدم پشت دره خونه با دیدنش و از سرما لرز بدی افتاد به جونم،بغض به گلوم چنگ انداخت،دستمو بردم سمت دستگیره که بازش کنم...

+ در قفله

از ترس جیغ خفیفی زدمو برگشتم سمت صدا که متعلق به مهدیار بود

- ترسیدم،تو اینجا چیکار میکنی؟مگه خواب نبودی؟

+ معذرت،نه بابا خوابم نمیبره

- کلید این خونه کجاست؟

+ دسته آقاجون

بخشکی شانس مگه کسی میتونست ازش بگیرتش،بی تفاوت از کنارش رد شدم که صدام زد

+ ترانه؟

- بله؟

+ واسه چی میخواستی بری اونجا؟

- میخواستم برم تو اتاق مامانم،دلم واسش تنگ شده

اینو که گفتم سرمو انداختم پایین که اشکامو نبینه

+ نمیخواستم ناراحتت کنم

اشکامو پاک کردمو گفتم

- مهم نیست،راستی تو کنکور دادی؟

- آره پزشکی میخونم

+ جدی؟باورم نمیشه

- یعنی یادت رفته واسه اینکه قبول شم چقدر زحمت کشیدم؟

+ نه یادم نرفته ولی فکر نمیکردم همون سال اول قبول شی

- پس معلومه منو حسابی دست کم گرفتیا

+ یجورایی آره،من برم بخوابم شب بخیر

منتظر جوابش نشدمو زود برگشتم سمت ...

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سمت عمارت و مثله برق رفتم تو اتاقمو درو بستم،از اولش ازین مهدیارخوشم نمیومد،قبل ازاون حادثه تنها کسی که تو این خونه ازش خوشم میومد امیر بود ولی حالا دلم میخواد جنازه خودشو مادرشوواسم بیارن.کلافه پشت میز تحریر نشستمو دفتر خاطراتمو گذاشتم جلوم و مشغول نوشتن شدم،از ترسه اینکه یادم بره چه بلایی سرم اوردن همه چیزو توش مینوشتم تا یه روز از همشون انتقام بگیرم.
ماجرا ازون روزی شروع شد که منو مامانم رفتیم خونه ی خاله ترمه و قرار شد شبم همونجا بمونیم،ولی یهو مامانم گفت بریم خونه و به دلش بد افتاده،با اصرار های پریناز اونم همراه خودمون بردیمو برگشتیم عمارت.زمستون بودو هوا مثله الان حسابی سرد بود،مامانم رفت داخل خونمون ولی منو پریناز تو حیاط موندیمو شروع کردیم به شیطنت کردنو کل باغو گذاشتیم رو سرمون که یهو صدای جیغ مادرمو شنیدم،منو پریناز با دو خودمونو رسوندیم پیشه خونه که دیدم مادرم خودشو ازون بالا پرت کرده پایین و کفه حیاط غرق در خون افتاده ...
با بیاد آوردن اون صحنه،دفتر خاطرات از اشکام خیس شد،شروع کردم به زار زدن،اونقدر صدای گریم بلند بود که مهدیار اومد پشت در اتاقمو شروع کرد به در زدن که گفتم

- چی میخوای؟

+ باز کن این درو،چیشده؟

- باز نمیکنم،راحتم بزار

+ باز نکنی میشکنمش ها،تا سه میشمارم

از جام بلند شدمو درو باز کردمو با اخم زل زدم بهش

- چی میگی؟

+ چرا گریه میکنی؟از من ناراحتی؟

- نه بابا من به تو چیکار دارم

منو زد کنارو اومدداخل،تاچشمش افتاد به دفتر خاطراتم رفت سراغشو شروع کرد به خوندنش،منم بی تفاوت نشستم رو تختو بهش زل زدم ببینم که از رو میره.یکم که گذشت نشست رو صندلیو رو بهم گفت

+ بقیش کو؟

- مگه قصه میخونی که دنبال بقیشی؟

+ اون موقه اگه یادت باشه ماه های آخره سربازیم بودو اینجا نبودم،فقط یه حرفایی ازبقیه شنیدم،دوست دارم اصل ماجرارو از تو بشنوم

- بشنوی که چی بشه؟سودش چیه؟مادرم زنده میشه؟

+ نه ولی اگه با یه نفر درد دل کنی بهتره تا بنویسی روی کاغذ،اینجوری دلت سبک میشه

با این حرفاش رفتم تو فکر،من از بعده اون شب با هیچ کس درد دل نکرده بودمو همش میریختم تو خودم،باتردید دهن باز کردمو گفتم

- وقتی مامانمو تو اون وضع دیدم شوکه شدم،پرینازم مرتب جیغ میکشید که بلاخره همه اهل خونه اونجا جمع شدن که ببینن چیشده،بلاخره از شوک دراومدمو بی توجه به بقیه با دو خودمو رسوندم طبقه ی بالا اتاق مامان بابام که دیدم...

به اینجای حرفم که رسیدم سرمو انداختم پایین که خودش ادامه داد

+ پدرتو زن عموت توی تخت باهم بودن

- اهوم،مامانم با دیدنشون تو اون حالت شوکه شدو همون لحظه دست به خودکشی زد،حتی به من فکر نکرد که چی به سرم میاد،هیچ کس به من فکر نکرد،حتی پدرم که اون خیانتو کرد بعدم غیبش زدو منو با یه عالم غمو بدبختی تنها گذاشت،حتی امیر ...

+ چرا امیر؟

- بعدا از زبون خودش شنیدم که از رابطه پدرم با مادرش خبر داشته ولی خفه خون گرفته و هیچی نگفته،بعد از خاک سپاری مادرم بهم گفت و ازم خواست که ببخشمش 

+ بخشیدیش؟

- معلومه که نه ازش متنفرم اونم شریک جرم اوناست و باید تقاص پس بده،ازهمشون انتقام میگیرم

+ یعنی میخوای تا آخره عمرت به انتقام فکرکنی؟اونا رفتن دیگه نیستن

- آره میخوام فقط به انتقام فکر کنم،رفتنشون واسم مهم نیست تا وقتی زندن و نفس میکشن من تو دلم بجز نفرت و انتقام چیزی نیست

از جاش بلند شدو اومد کنارم رو تخت نشست

+ تو هنوز خیلی بچه ای حیف نیست که بجای فکر کردن به زیبایی های دنیا و کسب کردنه تجربه های خوب عمرتو با این افکار منفی تلف کنی؟

- نه حیف نیست،بچه هم خودتی

با این حرفم خندیدو گفت

+ باشه من بچه اصلا بیخیاله این حرفا،میخوای یه کاری کنم دلت سبک تر شه؟

- چیکار؟

+ باهام بیا

باهم از اتاق خارج شدیمو دنبالش راه افتادم تا رسیدیم به یه اتاق،چراغشو که روشن کرد چشمم افتاد به یه پیانو،مهدیار رفت پشتش نشستو به منم اشاره کرد که کنارش بشینم

- ساعت دو شب میخوای پیانو بزنی؟بقیه خوابن ها

+ به این صدا عادت کردن دیگه،بعدم همه ازفکره تو بیدارن خیالت راحت

- پس همه به اتفاق جغدیم

خندیدو شروع کرد به پیانو زدن اونقدر قشنگ میزد که که محوش شده بودم واقعا دلم سبک شد،وقتی تموم شد برگشت سمتمو گفت

+ خوشت اومد؟

- وای محشر بود

+ دوست داری یادت بدم؟

با ذوق گفتم

- واقعا یادم میدی؟

+ آره تو فقط ازم بخواه،میگم بروی چشم

انگشتامو گذاشتم روی پیانو و شروع کردن به الکی زدن که مهدیار دستامو گرفتو کمکم کرد که درست بزنم،چشمامو بستمو شروع کردم به پیانو زدن بماند که چه صدای دلخراشی داشت،خیلی مونده بود تا به پای مهدیاربرسم.
بافکره اینکه روزهای خوبی تو این عمارت خواهم داشت لبخندی روی لبم نشست...

هفت سال بعد

+ تـــــــری تـــــر تـــر

با صدا زدنای مهدیس دست از پیانو زدن میکشمو برمیگردم سمتش،که میبینم دقیقا پشت سرم وایساده ...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

- تریو مرض،چیه باز صداتو انداختی پسه کلت؟

+ تابوده از دسته مهدیار آرامش نداشتم حالا نوبت توعه،روز تو پیانو میزنی شب اون،وای دیوونم کردین

- یجوری دادو بیداد راه انداختی فکر کردم با پوریا بحثت شده

از پشت پیانو بلند شدمو از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاقم راه افتادم که مهدیس گفت

+ نه میخواستم درس بخوندم سرو صدای جنابعالی نمیزاشت،بجای اینکارا فکره شوهر باش که بیست سالت شده و هنوز روی دست ما موندی

- هروقت تو شوهر کردی منم یه فکری میکنم

+ منکه شوهرم حاضرو آمادس،این خاله جنابعالی کوتاه نمیاد،این همه سال داریم رفتو آمد میکنیما بازم از من خوشش نمیاد آخه چرا؟

- خالم خیلی مامانمو دوست داشت،تا صد سال دیگه هم دلش با این خونواده صاف نمیشه 

+ پس بگو منم ترشیدم دیگه

- دیگه صدات میزنم مهدیس مخلوط

+ چرا؟

- بیاد ترشیه مخلوط

اینو که گفتم نشستم رو تختو شروع کردم به خندیدن که مهدیس با بالشت محکم زد تو کمرم

+ یه ترشی مخلوطی نشونت بدم تری خانوم

- ولم کن بابا غلط کردم

بالشتو انداخت رو زمینو نشست روشو گفت

+ حالا نمیشه تو خالتو بپزیش؟

- تلاشمو میکنم

+ لعنتی هفت ساله داره همینو میگی،دیگه ته دیگ شد

- من فعلا تو فکره اینم تو مهمونی آخر هفته چی بپوشم

+ دست رو دلم نزار که خونه،مردیم بس سرکوفت مطب زدن این مهدیار خانو بخوریم

- خب درستو ادامه میدادی،نه تو لیسانس بمونی درجا بزنی

+ آخه دوستش نداشتم،توکه میدونی من عاشق هنر بودم بزور گفتن باید پزشکی بزنی منم که از لج زدم پرستاری و الان وره دلت نشستم،خوبه که واسه تو زور نگفتن

- اهوم البته رشته حقوق دسته کمی از پزشکی نداره معلوم بود مخالفت نمیکنن

+ دقیقا این خاندان فقط دنبال اسمو رسمو پز دادنن،یه ماهه دارن واسه این مهمونی تدارک میبینن،دارم از حسودی میترکم

- داداشت بلاخره مطب زده بعد تو حسودی؟خاک تو مخت

+ آره حسودم بسکه جلوم ازش تعریف کردن خسته شدم

از رو تخت بلندشدمو کنارش نشستمو لپشو محکم ماچ کردم

- فدا آبجی حسودم بشم

+ بوسم کردی دلم رفت خب

همون موقه گوشیم زنگ خوردو دیدم خالس فوری جواب دادم

- سلام جونم خاله

+ سلام جونت بی بلا،خوبی دختره گلم

- ممنون خوبم شما چطوری؟عمورضا و بچه ها خوبن؟

+ همه خوبیم.زنگ زدم واسه شام دعوتت کنم دلمون واست تنگ شده

- فدا دلتون شم،باشه حتما میام

+ خدانکنه،راستی مهدیسم با خودت بیار

- ای به چشم

+ چشمت بی بلا پس فعلا خدانگهدار

- خدانگهدارت خاله جون

قطع کردموبا ذوق برگشتم سمت مهدیس

- بدو بهم مشتلق بده

با تعجب بهم زل زدو گفت

+ هن؟مشتلق برا چی؟

- خاله واسم شام دعوتم کرد گفت تورم باخودم ببرم

از جاش بلند شدو شروع کرد به جیغو داد کردن،از خوشحالی رو پا بند نبود.ظهر موقه خوردن ناهار به پدربزرگم گفتم که میرم خونه خاله و دیر وقت برمیگردم،اولش قبول نکرد ولی با اصرارای منو مهدیس دلش نرم شد.یادمه وقتی هجده سالم شدپدربزرگم از ترسه اینکه بخوام ازین خونه برم یه هفته مریض شد ولی من نه حرف ارثو میراث زدم نه رفتن و کنارشون تو عمارت موندم،بماند که همشون از خوشحالی بال دراورده بودن.تا غروب تو اتاقم درس خوندمو بیرون نرفتم.ساعت هفت یه دوش گرفتمو آماده شدم،همینجور که مشغول آرایش کردن بودم،مهدیار شروع کرد به در زدن که گفتم

- بیا تو دکی

اومد داخلو با اخم نگام کرد

+ توام مثه مهدیس رفتی تو کاره مخفف کردن

- کمال هم نشینی است دیگر

روی تخت نشستو رو بهم گفت

+ کجا به سلامتی؟

- خونه ی خاله کدوم وره؟ازین وره ازون وره

+ از دسته تو،نری اونجا موندگار شی ها زودی برگرد

- باشه،میگما مطبو که زدی دماغ منو فکه مهدیسو تو الویت عمل قرار بده

شروع کرد به خندیدنو گفت

+ دماغ تو که خوبه ولی فکه مهدیسو حتما باید جا بندازم

یهو مهدیس با کله اومد داخلو شروع کرد به زدنه مهدیار،که چرا به فکه من توهین کردی،بعد ازینکه مهدیار بیچاره کلی کتک خورد،رفت اتاق خودشو منو مهدیسم راهی شدیم سمت خونه خاله ترمه،توکل مسیر که رانندگی میکردم دلم یه حالی بود انگار امشب قرار بود یه اتفاقایی بیوفته.همین که رسیدیم هنوز نرفتیم داخل این پوریای زن زلیل اومد پیشوازمونو با سلام صلوات مهدیسو برد داخل،اونجا بودکه تو دلم گفتم بسوزه پدره عاشقی،چیزی که من بویی ازش نبرده بودم،کلا به عشق اعتقاد نداشتم،وقتی یه عمر دلت پر از کینه و نفرت باشه معلومه جایی برای عشق نمیمونه.بعد از خوردن شام،مهدیس رفت کناره خالم نشستو در کمال تعجب خالم با خوشرویی باهاش حرف میزد،تو همین فکرا بودم که پریناز نشست کنارمو گفت

+ واسه مهمونی آخر هفته لباس گرفتی؟

- نه هنوز،این مدت همش درگیره درسو دانشگاه بودم فرصت نشد، توچی؟

+ منم نه،فردا حوصله داشتی باهم بریم بگیریم

- باشه عزیزم

+ خیلی واسه مهدیار خوشحالم،بلاخره به آرزوش رسید

- اهوم منم خوشحالم

+ میگما تو نمیدونی لباس مهدیار واسه مهمونی چه رنگیه؟

- نه واسه چی؟

سرشو انداخت پایینو ...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

با خجالت گفت

+ آخه خواستم ست باشیم باهم

- هان؟چی باشید؟

همونجوری سربه زیر موندو هیچی نگفت،تو این چندسال متوجه رفتاره عجیب پریناز شده بودم،وقتی اسم مهدیار میومد یه حالی میشد،همش راجبش میپرسید، ولی هیچ وقت نفهمیدم دلیل این رفتارا چیه،همون موقع گوشیم زنگ خوردو دیدم مهدیاره،روبه پریناز گفتم

- مهدیاره چه حلال زادس

با ذوق بهم زل زد،که جواب دادم

- سلام آقای دکتر ذکره خیرت بودا

+ سلام،آره جون مهدیس تو گفتی من باور کردم،ذکره شرم بود یا خیرم؟

- نه به جون خودت ذکره خیرت بود با پریناز جون

یهو پریناز با چشمو ابروش علامت داد که یعنی زشته نگو

+ چه جالب،زنگ زدم ببینم نمیخوای تشریفتو بیاری منزل

- واه تازه سره شبه، به آقاجونم گفتم دیروقت میام

+ نمیشه زودتر بیای؟آخه حوصلم سررفت 

- تا بیست دست شطرنج با عموحمید بزنی اومدم

+ مرسی واقعا،یدفعه بگو هفته دیگه میای

- خیله خب بابا لوس،یکم دیگه میام،گریه نکن

+ بی صبرانه منتظرم بیای پوستتو بکنم،فعلا بای

- بای بای

تا قطع کردم چشمم افتاد به پریناز که دیدم حسابی دمغه،دستشو گرفتمو بردمش سمت اتاقی که اینجا داشتمو درو بستم

- زود بگو ببینم چته

+ هیچیم نیست،چرا اوردیم اینجا؟

- خواستم تنها حرف بزنیم،بین تو و مهدیار چیزی هست؟

رو تخت نشستو،مشغول بازی با انگشتاش شد

+ نه،دیدی که حتی نگفت به پریناز سلام برسون،من اصلا به چشم اون نمیام

کنارش نشستمو دستشو گرفتم

- دوستش داری؟نگو نه که باور نمیکنم،خیلی تابلویی

+ آره دوستش دارم ولی چه فایده وقتی یک طرفس

- کی گفته یک طرفس؟مگه تو دلشی؟بعدشم من مهدیارو میشناسم پسره مغروریه عمرا که احساسشو راحت بیان کنه

یهو با ذوق برگشت سمتمو گفت

+ یعنی ممکنه اونم منو بخواد؟وای حتی فکرشم میکنم بال درمیارم

- بسپارش به من یجوری از زیره زبونش میکشم نفهمه از کجا خورده،بعدم خیلی هم دلش بخواد،توبه این خوشکلی،خانومی،مثه خودم خانوم وکیل آینده ای،دیگه چی میخواد؟

+ بسه بابا اینقدراهم تعریفی نیستم،اون همه جوره از من سره

- این حرفو نزن خودتو دسته کم نگیر،بنظرم که بهترینی و کوفتش بشه اون مهدیار

یهو محکم منو کشید تو بغلشو کلی قربون صدقم رفت،یهوازفکره اینکه بچه های خالم با بچه های عموم ازدواج میکنن خندم گرفت،قیافه مهدیس دیدنیه که خواهر شوهرو زن برادرش یه نفرن.تقریبا تا ساعت یکه شب مشغول بگو بخندو حرف زدن بودیم،کلا یادم رفت که قراربود زودبرگردیم که مهدیار حوصلش پکیده،یه چندباری هم زنگ زد که از ترس جواب ندادم برسم خونه حتما کشته میشم.بلاخره خاله ترمه بهمون اجازه رفتن داد،امشب چه شبه خوبی بود هم رابطه مهدیس با خالم خوب شده بود،هم فهمیدم که پریناز عاشق مهدیاره چی ازین بهتر؟
تو کل مسیر این مهدیس مشغول چت با پوریا بود که دادم درومد

- ای بابا خوبه تا الان وره دلش بودی

+ خب گفت دیروقته نگران میشم تا برسید عمارت چت کنیم،که بدونم زنده اید

- از طرفه من یه فحشه زیبا واسش بنویس لطفا

+ چشم حتما،یکم تند تر برو از خستگی داره خوابم میگیره

گازشو گرفتمو یکم بعد رسیدیم عمارت ماشینو بردم داخل پارک کردم.چون دیر وقت بودخبری از خدمه و نگهبان و بقیه نبود.از ماشین پیاده شدمو دره حیاطو بستم تا اومدم با مهدیس برم سمت،عمارت صدای درو شنیدم که مهدیس گفت

+ یعنی کیه این وقت شب؟

- چمیدونم درو می بستم کسیو ندیدم

تا اومدم برم درو باز کنم مهدیس بازومو کشید

+ کجا وایسا برم بگم یکی بیاد بازش کنه خطرناکه

- مگه غول بیابونیه نترس بابا

راه افتادم سمت در بازش کردم همانا و شنیدن صدای مهدیار از پشت سرم همانا،بدون اینکه به پشت در نگاه کنم سرمو چرخوندم سمت مهدیار،که یهو دیدم چشمای خودشو مهدیس از حدقه خارج شد،برگشتمو به کسی که هنوز بیرونه خونه بود نگاه کردم،قیافش واسم آشنا بود ولی تو تاریکی نتونستم تشخیص بدم که مهدیار اومد کنارم وایسادو گفت

- امیرتو کی برگشتی؟

با شنیدن اسم امیرمغزم فعال شددرو ول کردمو عقب عقب رفتم کناره مهدیس وایسادم،امیر اومد داخلو با مهدیار مشغول حرف زدن شد،ولی چشمش به من بود

+ الان برگشتم

- آقاجون خبرداره؟

+ آره

از جلوی در کنارش زدو با دوتا چمدون که همراهش بود راه افتاد سمت خونه ی پدریش،مهدیار خواست بره دنبالش که مهدیس دستشو گرفتو کشید

- ولش کن پسره ی احمقو

مهدیار یهو چشمش افتاد بهم،منی که عین مجسمه سره جام وایساده بودمو از زوره خشم میلرزیدم،اومد جفتمویهو بغلم کرد

- آروم باش،نمیزارم اذیتت کنه اگه سایش بیوفته کنارت خونش ریختس

آروم از بغلش اومدم بیرونو راه افتادم سمت عمارت که مهدیسو مهدیارم همراهم اومدن،لحظه آخر چشمم افتاد به امیر که با خشم بهم زل زده بود جالبه انگاری من ارث اونو خوردم.مهدیس باناراحتی رفت اتاق خودش،منم رفتم تو اتاقمو رو تخت نشستمو سرمو بین دستام گرفتم که همون موقه مهدیار اومد داخلو درو بست و جلوی پام زانو زد

- خوبی ترانه؟

سرمو بلند کردمو با ...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

چشمای پر از اشکم بهش نگاه کردم

- خوبم؟عالیم،تموم این سال ها منتظره همچین روزی بودم

کنارم رو تخت نشستو بغلم کرد،تواین سال ها مهدیار هروقت که حالم بد بود،کنارم بودو ازین کارش تعجب نمیکردم،باصدای آرومی گفت

+ پس انگاری تلاشم واسه پاک کردن این کینه از دلت بی فایده بود

- فقط خودمو گول زدم به ظاهر بی خیال شده بودم ولی همیشه منتظره این سه نفر بودم

آروم منو از خودش جدا کردو زل زد تو چشمامو گفت

+ سه نفر؟یکیش که امیره دوتای دیگه کین؟

- بابامو زن عموفریبا،تواین چندسال کینم نسبت به اهل این عمارت ازبین رفت،دیگه از هیچکدومتون بدم نمیاد برعکس عاشقتونم،ولی اون سه نفر باید تقاص پس بدن

+ هوف خیالم راحت شد که قرارنیست منو بکشی،آخیش

اینو گفتو با ذوق دستاشو بهم کوبید،بادیدنش تواون وضع خندم گرفت

- خرسه گنده،27سالته هنوزم مثله بچه ها رفتار میکنی

+ نشنیدی میگن مردا همشون بچن؟منم بچم

- میگم،آقاجون چرا حداقل به من نگفت که امیرداره میاد؟

+ حتما ترسید که اگه بفهمی بزاری بری،میدونی که چقدربهت وابستس،حالا میخوای بری؟

منتظر بهم زل زد که گفتم

- نه بابا تازه این امیرو گیر اوردم تا خونشو نکنم تو شیشه و دق مرگش نکنم هیچ جا نمیرم

+ میخوای باهاش چیکارکنی؟

- هنوز نمیدونم راجبش فکرمیکنم،همونقدری که من تو این سال ها عذاب کشیدم اونم باید بکشه

+ خواهشا قبل از انجام نقشه هات باهام مشورت کن نمیخوام یوقت آسیب ببینی،باشه؟

- باشه،کجای کاری من رو کمک تو حساب کردم اصلا

+ خوبه،حالا حالت بهتره؟

- آره تو کلا یه کاری میکنی آدم غماش یادش میره،ممنون

+ وظیفمه،اینو بدون که واسم خیلی باارزشی پس همه جوره مواظبتم،الانم بگیربخواب خیلی خسته ای،زیادم به امیرفکرنکن

اینو گفتو خم شد پیشونیمو بوسیدو از اتاق رفت بیرون،خداروشکر یادش نبود سره دیراومدنم کلمو بکنه.بلندشدم لباسامو عوض کردم.رفتم سراغ دفتر خاطراتم،واسه باره هزارم از اول تا آخرشو خوندمو تا تونستم اشک ریختم،باز حسه تنفرم فعال شده بود.اشکامو پاک کردمو باخشم دفتر خاطراتو پرت کردم رو زمین،تا نزدیکای صبح تو اتاقم رژه رفتمو تا تونستم این سه نفرو فحش دادم،عکس مادرمو از روی میز ورداشتم،روی تخت دراز کشیدم،عکس مادرمو گرفتم تو بغلمو اونقدرگریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

از زبان امیر

بعد از هفت سال برگشتم به خونم،خونه ای که توش هیشکی منتظرم نبود،حتی یک نفرم واسه استقبالم نیومد.رفتم سره یخچال مثه دیوونه ها دنبال مشروب میگشتم،تازه یادم افتاد کجام،تواین خونه که ازین چیزا نیست،دلسترم بزور میشه توش خورد.دره یخچالو با شدت بستم.به ساعت نگاه کردم نزدیکای صبح بود،رفتم لبه پنجره به عمارت نگاه کردم،چراغ یکی از اتاقا هنوز روشن بود،از خونه زدم بیرونو رفتم نزدیک عمارت،یه سایه از پشت پنجره دیدم که درحاله راه رفتن بود،حدس زدم ترانه باشه،حتما از دیدنم اونقدر عصبیه که خوابش نبرده،با بیاد اوردن اینکه مهدیار چجوری بغلش کرد،پوزخندی رو لبم نشست،فکرمیکردم مغرورتره این حرفا باشه نگو اونم لنگه بقیس.بیخیال برگشتم سمت خونم،خودمو پرت کردم رو یکی از مبلا، به سقف خیره شدم،تصویرترانه از جلوی چشمم نمیرفت،آخرین جملاتش هنوز یادمه،وقتی بهش گفتم منو ببخش بخاطره اینکه سکوت کردم،اونم گفت

- هیچ وقت نمیبخشمت،یروز تقاص کارتو پس میدی،اینو بدون که تا ابد ازت متنفرم

آهی از تهه دل میکشم، اگه زودتر میگفتم چه رابطه ای بین مادرمو پدرشه،هیچ کدوم ازین اتفاقا نمیوفتادو مادره ترانه هنوز زنده بود،جرم من از همه سنگین تره،تا کی باید باره این عذابو
به دوش بکشم؟یعنی میشه ترانه منو ببخشه؟به پهلو دراز کشیدم،باکلی فکرو خیال بالاخره خوابم برد...

از زبان ترانه

+ تری پاشو دیگه لنگه ظهره

باتکون های دست مهدیس از خواب بیدارشدم،قاب عکسو گذاشتم کنارمو روبه مهدیس گفتم

- مگه ساعت چنده؟

+ یازده،این چه قیافه ایه کل صورتت پف کرده،بازگریه کردی؟

- بیخیال،چرا زودتر بیدارم نکردی؟ امروز کلاس داشتم

+ اونقدر مظلوم خوابیده بودی که دلم نیومد،مهدیارم گفت بزارم بخوابی

به کمک مهدیس با حالی خراب از رو تخت بلند شدم،همینکه مهدیس رفت بیرون،رفتم حمومو یه دوش گرفتم خداروشکر هراتاق سرویس بهداشتیو حموم داشت دیگه نیاز نبود با این حالم دوساعت توعمارت راه برم تا به مقصدی برسم.گوشیو ورداشتمو به پریناز زنگ زدم،قرارشد عصر بیاد دنبالم که بریم خرید لباس واسه مهمونی که سه روز بیشتر بهش نمونده بود.موهامو همونجور خیس باز گذاشتمو از اتاق زدم بیرون،رفتم سمت اتاق مهدیار درشو باز کردم که دیدم نیستش،حدس زدم رفته باشه مطب.راه افتادم سمت اتاق پیانو،تا چشمم بهش افتاد ناخداگاه نشستم پشتشو شروع کردم به زدن،چشمامو بستمو باز تموم خاطرات از ذهنم گذشت، آتش انتقام همه ی وجودمو گرفته بود،باهمون حس پیانو میزدم،یکم که گذشت صدای دست زدن یه نفرو شنیدم،چشمامو باز کردمو به سمت راستم نگاه کردم که دیدم ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

امیر به دیوار تکیه داده و بهم نگاه میکنه،دستام روی پیانو مشت شد،دوست داشتم سرشو بکوبم تو دیوار،با پوزخند گفت

+ چه قطعه ی زیبایی زدی ترانه خانوم،راستی اسم این اثره هنری چی بود؟

با نفرت زل زدم تو چشماشوگفتم

- ترانه ی انتقام

پوزخندشو جمع کردو با اخم بهم نگاه کرد،انگاری توقع رفتاره گرمو صمیمی تری ازم داشت،ولی زهی خیال باطل

+ متاسفانه بد به دلم نشست حیف که اسمش ترسناکه

از جام بلند شدمو دست به سینه جلوش وایسادم

- از کسی که این ترانرو زد باید بیشتر بترسی امیرخان

تکیشو از دیوار گرفتو بهم نزدیک شد،فاصلمون یک قدم بیشتر نبود،کاملا سردو بی تفاوت بهم نگاه می کرد

+ من از یه دختر بچه بترسم؟محاله،برعکس تو باید از یه مرد بترسی،بهتره پا رو دمه من نزاری چون هم اعصاب ندارم و هم حوصله ی لوس بازیای یه دخترو کلا ندارم

اینو گفتو از اتاق رفت بیرون،همونجا رو صندلی نشستم،از عصبانیت حس کردم داره از کلم دود درمیاد،بامشت محکم کوبیدم رو پیانو،ازجام بلند شدمو رفتم اتاقمو درو یجوری بستم که کل عمارت لرزید.واسه ناهار نرفتم پایین که یکی از خدمتکارا واسم غذا اورد که اونم دست نخورده باقی موند.تا عصر تو اتاقم موندمو با گوشیم ور میرفتم.ساعت نزدیکای شیش بود که پریناز زنگ زدو گفت داره میاد دنبالم،یه تیپ ساده زدم بدون آرایش،اصلا حالو حوصله تیپه خفن زدن نداشتم،باز شده بودم مثه روزای اولی که مادرمو از دست دادم،افسرده و خسته.همینکه رفتم تو حیاط پدربزرگمو دیدم از دور بهش سلام کردمو فوری راهمو کشیدم رفتم سمت دره حیاط،نمیخواستم فعلا با هیچ کدومشون حرف بزنم.یکم بعد پریناز اومدو زود سوار ماشین شدموراه افتاد سمت پاساژ، بلاخره از بس ساکت بودم دادش درومد و با اخم ساختگی گفت

+ داریم میریم خرید لباس واسه مهمونی نه مجلس ختم،چته ترانه؟

پوفی کردموفورا رفتم سره اصل مطلب

- امیربرگشته ایران

اینو که گفتم یهو وسط خیابون زد رو ترمز،خداروشکر که کسی پشت سرمون نبود که با این حرکت پریناز کله پا بشه

+ تو چــــی گفتــــی؟کـــــی برگشتــــه؟

- چه خبرته داشتی به کشتنمون میدادی،امیرالان دقیقا بیخه گوشم داره زندگی میکنه،حالام راه بیوفت تا کسی از پشت بهمون نزده

با فکه افتاده و چشمای درومده راه افتاد

+ باورم نمیشه، بعده این همه سال برگشته،خب همونجا میموند دیگه

- منم اولش باورم نشد،الانم تا نکشمش ول کنش نیستم

+ پس پیشاپیش فاتحشو بفرستم حلواشم بگم بپزن

- دقیقا سنگ قبرشم خودم سفارش میدم

+ حالا جدی میخوای چیکارش کنی؟ 

- هنوز هیچی،فعلا مخم هنگه تا ببینم چی میشه

یهو یادم افتاد که راجب پریناز با مهدیار حرف نزدم محکم زدم به پیشونیم که پریناز ترسید

+ چیشد؟کشتیش؟

- نه وای پریناز شرمنده دیشب از بس تو فکره این امیره الاغ بودم یادم رفت با مهدیار حرف بزنم

+ دشمنت شرمنده دیوونه،مهم نیست حالا وقت واسه این حرفا زیاده

- بازم ببخشید آبجی جونم

+ فدات شم،راستی امروز صبح که نیومدی سره کلاس آرمان سراغتو میگرفت

- آرمان دیگه کدوم خریه

+ آرمان فتحی استاد درس حقوق جزا که خیلی خوشکله

- والا همه تو این دانشگاه بی ریختن

+ به چشم تو کل عالم بیریختن بسکه بی احساسی

جلوی یه پاساژ وایسادو ماشینو پارک کرد،همراه هم پیاده شدیم

- حالا چی میگفت این آرمانه زشت رو

+ میگفت خانوم افشار کجان،چرا نیومدن،نکنه مریضن،خلاصه مخمو خورد،خیلی نگرانت بود

- میگفتیش به تو چه،والا چه صنمی باهام داره خودم خبر ندارم

+ حالا خودتو کنترل کن،نگاه کن ببینم چیزی پسند میکنی

بعد دوساعت گشتن تو پاساژ بلاخره یه لباس قرمز مشکیه خیلی شیک چشممو گرفت،رفتم تو فروشگاهو از فروشنده گرفتمش،رفتم تو اتاق و پروش کردم،کاملا فیت تنم بود،عاشقش شده بودم،تصمیم گرفتم همینو بخرم.از اتاق که اومدم بیرون دیدم پرینازم یه لباسه شیک به رنگ آبی کاربنی انتخاب کرده،یه سوت واسش زدمو بعد از حساب کردن پول لباسا تصمیم گرفتم امشب برم خونه خالمو همونجا بمونم حداقل آرامش بیشتری داشتم.پرینازم که تا فهمید میخوام چیکار کنم ذوق مرگ شد.تو مسیر به خاله مینا زنگ زدمو گفتم که امشب عمارت نمیامو خونه خالم میمونم،بماند که کلی ناراحت شدو گفت که میترسم سره اومدنه امیر تو ازین خونه بری.
تا پامو گذاشتم خونه خالم پوریا با دیدنم سکته زد

+ جلل الخالق تو اینجا چیکار میکنی؟اون بسته چیه دستت؟واسه من چیزی خریدی عزیزم؟

- علیک سلام آره واست لباس شب قرمز خریدم

پریناز یهو شروع کرد به خندیدن که داد پوریا درومد

+ رو آب بخندی جیغ جیغو،یه لباس شبی نشون شما دوتا بدم من

تا اومدم چیزی بگم خاله ترمه اومدو محکم بغلم کرد اونم از دیدنم تعجب کرد،همینکه که گفتم امشب اینجا میمونم فورا رفت به عمو رضا زنگ زدو گفت که هرجا هستی پاشو بیا که ترانه اومده،ازینکه این همه نسبت بهم علاقه نشون میدادن داشت اشک شوقم درمیومد...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

شب شامو کناره هم خوردیم،همش با شوخیو خنده گذشت،خونه خالم برعکس خونه پدربزرگم که حسابی همه چی خشکو رسمی بود،حسابی گرمو صمیمی بود.ظرفای شامو منو پریناز به کمک هم شستیم.تا اومدم برم تو اتاقم پوریا و پرینازم دنبالم اومدنو پریدن تو اتاق

- امری داشتین؟

پوریا با عصبانیت گفت

+ این چیزایی که پریناز گفت راسته؟امیربرگشته؟

- بله برگشته

+ خیلی غلط کرده،دیگه حق نداری برگردی اونجا فهمیدی؟

رو تخت نشستم که پرینازم اومد کنارم نشست،رو به پوریا گفتم

- واسه چی برنگردم؟

+ چون میشناسمت،میدونم چه فکرایی تو سرته،نمیخوام با اون امیر دهن به دهن بزاری

پرینازم به تایید از حرفای پوریا دستمو گرفتو گفت

+ حق با پوریاس،ازفکره انتقامو این حرفا بیا بیرونو برگرد اینجا پیشه ما

- نمیتونم 

پوریا با خشم صندلیو چنگ زدو نشست روش

+ یعنی چی نمیتونی؟

- پدربزرگم نمیزاره ازون خونه برم مجبورم بمونم چون میترسم حالش بد شه

+ یعنی میخوای باور کنم که فقط بخاطر پدر بزرگت اونجا میمونی؟من بچم؟

- نه دروغ چرا یک درصدش اونه نودو نه درصدش بخاطره انتقامیه که چندین ساله توی دلو فکرمه عمرا این فرصتو از دست بدم

پوریا با پوزخند گفت

+ با این کارات خاله ترنم زنده میشه؟

- زنده نمیشه ولی دلم آروم میگیره،یه عمر اونا خوش گذروندن من زجر کشیدم،شب تا صبح نخوابیدمو از درد بی مادری گریه کردم،زار زدم،اونا به ریشم خندیدن اونور دنیا مشغول عیشو خوشی بودن،حالا وقتشه اونام مثه من زجر بکشن میفهمی؟

یهواشکام درومد،پریناز بغلم کردو همراهم شروع کرد به گریه کردن.پوریا از جاش بلند شدمو اومد جدامون کردو دسته دوتامونو گرفت

+ من بگم غلط کردم اشکو آهتون تموم میشه؟ترانه جونم ببخشید ولی من نگرانتم دسته خودمم نیست توام واسم مثله پرینازی،خواهرمی حقمه به فکرت باشم

با دستم اشکامو پاک کردمو گفتم

- میدونم نگرانمی،ولی جلومو نگیر اصلا بزار خودمو بندازم تو چاه عوضش دلم سبک میشه،خیلی خستم پوریا

+ باشه منکه از پسه تو برنمیام ولی هروقت مشکلی پیش اومد به من یا پریناز بگو

تا اومدم جوابشو بدم گوشیم زنگ خورد،از جیبم درش اوردم که دیدم شماره ناشناسه،یه ببخشید گفتمو از رو تخت بلند شدمو رفتم تو بالکن جواب دادم

- الو

+ سلام

- سلام شما؟

+ آرمان فتحی هستم

- خب که چی؟ 

+ نشناختین؟استاد حقوق جزا

- من یادم نیست الان شام چی خوردم،چیکاردارین؟

+ شمارتونو از شادی خانوم گرفتم،راستش صبح نیومدین نگران شدم گفتم حالتونو بپرسم

- آها خوبم ممنون،خدانگهدار

امون ندادم جواب بده فوری قطع کردم،حوصله خودمم ندارم چه برسه به این برگشتم پیشه بچه ها.بعد ازینکه پوریا کلی نصیحتم کرد رفت اتاقشو من موندمو پریناز.چند باری مهدیارو مهدیس زنگ زدن که جواب ندادم.یهو پریناز گفت

+ میگما اونکه باهاش تو بالکن حرف زدی کی بود؟

- آرمان بود گفت شمارمو ازون شادیه بیشعور گرفته

+ وا جدی؟چیکارت داشت؟

- هیچی حالمو پرسید همین

یهو با ذوق گفت

+ فکر کنم خبریه

- بیخود توهم نزن،غلط میکنه حرفه اضافه بزنه

+ از دسته تو،بیس سالته هنوز نه عشقی نه کشکی

- عشق میخوام چیکار من خودمو بزور تحمل میکنم

+ یعنی واقعا هیچ وقت عاشق نشدی؟

- نه اصلا بهش اعتقاد ندارم،اصلا میخوام تا ابد مجرد بمونم

+ حالا اینو میگی بلاخره یه جا دلت میره یکی نیست جمعت کنه

این حرفو که زد رفتم تو فکر یعنی ممکنه منم یروز ازین حسای مسخره بیاد سراغم؟محاله،مغرورتره این حرفام.یکم بعد پرینازم رفت اتاقش تا بخوابه،رو تخت دراز کشیدمو شروع کردم به فکر کردن راجب حرفای پریناز راجب عشق،همیشه میدیدم که ملت بعد از شکستای عشقی چه حالی میشن ولی واسم خنده دار بود،یهو فکرم رفت سمت امیر،اونم مثه خودم مغرور بود،سرمو خاروندمو تصور کردم یروز امیر عاشق شه و عشقش ولش کنه وای که من چقدر اونروزبخندم،با این فکر خندم گرفت که یهو یه چیزی زد به سرم.از رو تخت بلند شدمو تو همون حالت نقشه شومی توی ذهنم نقش بست،یعنی میشه عاشق من بشه؟بعد من بزنم لهش کنم؟پوفی کشیدمو دوباره دراز کشیدم رو تخت،فکره بدی نبود ولی نمیشد راجبش با کسی حرف زدو کمک خواست چون اگه پوریا و مهدیار بفهمن فوری میگن تو غلط کردی،میخوای خودتو بازیچه کنی،اونم با کی امیر،تو این سال ها شرحه هوس بازیاش همیشه تو عمارت بود،همه میگفتن اونم لنگه مادرشه و آبرو واسمون نزاشته،بیچاره عمو وحیدم بایدم از دسته این خونوادش تو اون سنه کم سکته میزد.فعلا بیخیال این نقشه شدمو به پهلو دراز کشیدمو چشمامو بستمو خیلی زود خوابم برد.

صبح با تکون های دست پریناز از خواب بیدار شدم.ساعت نزدیکای ده بود،تصمیم گرفتم برگردم عمارت چون کلی کار رو سرمون ریخته بود فقط دو روز به اون مهمونی بزرگ مونده بودو نمیخواستم خاله مینارو دست تنها بزارم.بعد از خوردن صبحونه اونم بزوره تهدیدای خاله ترمه،زنگ زدم به تاکسیو راه افتادم سمت عمارت.یکم بعد رسیدیم که دیدم...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

مهدیار با ماشینش از خونه خارج شدو رفت ولی خداروشکر منو ندید،وگرنه پوستمو میکند که چرا دیشب خونه نیومدم.پول تاکسیو با کلی چونه زدن حساب کردم،بماند که هی میگفت شما که تو این باغو عمارت زندگی میکنی دیگه چونه زدنت سره کرایه چیه؟والا چه ربطی داره خب اندازه سفر با هواپیما میخواست ازم کرایه بگیره.رفتم داخل خونه و درو بستم.همینجور که میرفتم سمت عمارت چشمم افتاد به خونه ی امیر،دیدم درش بازه،فضولیم گل کردو آروم رفتم سمتش،از بیرون تو خونرو نگاه کردم تا اومدم برم داخل بوی گنده سیگارو فهمیدمو از کرده خودم پشیمون شدم،عقب عقب برگشتم تو حیاطو رفتم سمت عمارت،مدام سرفه میکردم،از بچگی نسبت به این بو ها حساس بودم،کلا دماغ من تو فامیل معروفه واسه همینه هی به مهدیار میگم عملش کنو یه کاری کن کلا بویاییمو از دست بدم ولی کو گوش شنوا؟یک راست رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم.یه نگاه به گوشیم انداختم که دیدم آرمان باز زنگ زده،بیخیال گوشیو گذاشتم رو میزو از اتاقم خارج شدم و رفتم پایین که یهو از بالای پله ها چشمم افتاد به امیر که پایین پله ها بودو داشت با گوشیش ور میرفت و هنوز متوجه من نشده بود.از پله ها اومدم پایینو کنارش وایسادم ولی اونقدر درگیره گوشی بود که بازم نفهمید.سرمو بردم نزدیکو به صفحه گوشیش خیره شدم که یهو سرشو بلند کرد،همونجور محو چشمای هم بودیم که کرمه شروع نقشه افتاد به جونم،تو همون حالت یک لبخند ملیح زدم که فکه امیرجون افتاد کفه پله ها،یه سلام آروم گفتمو از کنارش رد شدم رفتم سمت اتاق خاله مینا،ولی اونجا نبود برگشتم تو سالن که باز امیرو دیدمو گفتم

- تو خاله مینارو ندیدی؟

دستشو کرد تو جیبشو با یه ژست خاصی اومد کنارم وایساد،انگار اون واسم نقشه داشت نه من برا اون!

+ هیچ کس خونه نیست

- وا کجا رفتن؟

+ واسه ناهار رفتن خونه عمه شیرین

بخشکی شانس،عمه شیرین خواهر کوچیک پدربزرگم بود که هرروز،هرروز باید همه برن خونش پلاس شن،پوفی کشیدمو رفتم جلوی تلویزیون و روی یکی از مبلا لم دادم،کنترلو ورداشتمو مشغول بالاپایین کردن کانالا شدم،یکم که گذشت امیر اومد دقیقا کنارم روی مبل نشست

+ تو نمیری اونجا؟

- نه حوصله ندارم،همون پنج شنبه همشونو میبینم واسه هفت پشتم بسه

نا محسوس نگاش کردم که دیدم بزورخندشو نگه داشته

+ هنوزم مثه اون موقه ها آدم بیزاری

جوابشو ندادمو زل زدم به تلویزیون،یهو تصمیم گرفتم زنگ بزنم به مهدیار ببینم اونم رفته مهمونی یا نه،با داد گفتم

- ســــــوسن گوشیمو از تو اتاقم بیار

یکم بعد سوسن جون یکی از خدمه گوشیمو اوردو بهم داد.شماره مهدیارو گرفتمو گوشیو بردم سمت گوشم،متوجه نگاهه سنگین امیر شدم ولی کاملا بی تفاوت لم دادم رو مبلو با عشوه منتظر پاسخگویی شدم

+ سلام،کدوم گوری هستی؟

- سلام بی ادب،عمارتم خودت تو کدوم قبری؟

+ جدی عمارتی؟کی برگشتی؟من دارم میرم خونه عمه الان تو خیابونم

- یکم پیش؛ول کن خونه عمرو پاشو بیا منو ببر بیرون

+ چشم.کجا ببرمت خانومی؟

- یه رستوران شیکو پیک،یه ناهار توپ به حساب تو،بعدشم یه کاره خیلی مهم باهات دارم که اونجا بهت میگم

+ چه کاری؟

- میخوام بیام خواستگاریت

+ دیوونه،باشه عزیزم سریع آماده شو که دارم میام سمت عمارت.فعلا

- فعلا بای

قطع کردمو مثه فشنگ از جام پریدم که تازه چشمم افتاد به امیر،پاک یادم رفت که پیشم نشسته بود،با پوزخند زل زده بود بهم،منم یه پوزخنده گنده تر از خودش تحویلش دادم دویدم سمت اتاقم.یه تیپ خفن زدم به همراه کمی آرایش،کیفو گوشیمو ورداشتمو از اتاق زدم بیرون.تا پامو گذاشتم تو حیاط مهدیار رو گوشیم پیام داد که ...

+ بیا دم در

خوشحالو خندون داشتم میرفتم که امیرو پیشه خونش دیدم،با پوزخنده مسخرش که هی گوشه لبشه بهم گفت

+ خوشبگذره ترانه خانوم

اینو گفتو رفت داخل خونش و درو محکم بست، آروم زیر لب گفتم

- خود درگیره دیوونه

رفتم دمه درو با دیدن ماشین مهدیار رفتم سمتشو سوار شدم

- سلام آقای دکتر

+ سلام بیخودی خرم نکن،از دستت شاکیم دیگه نبینم یهو بزاری بری خونه خالت

- باشه این دفعه اجازه میگیرم،بچه پرو راه بیوفت گشنمه

همینکه راه افتاد جفتمون ساکت شدیم،دیگه داشت خوابم میبرد،این مهدیار اخلاق گندی که داشت یهو مثله مجسمه میشد،دیگه کلافه شدم دستمو بردم سمت پخش ماشین

+ چی میخوای؟

- میخوام فوتبال ببینم،خب آهنگ میخوام بزارم،حوصلم سررفت

با لبخند بهم خیره شدو منم مشغول ور رفتن به آهنگا بودم،یهو یه آهنگ خوب پیدا کردمو با یه خنده دندون نما زل زدم به مهدیارو گفتم

- این آهنگو واسه تو و یکی دیگه میزارم

با تعجب بهم نگاه کرد،منم آهنگو تا آخر بلند کردمو سره جام با نیشه باز لم دادمو به ریش مهدیارو پریناز خندیدم ...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

تو چیه تو چشات،که یکی برات،میمیره تو رو، نمیشه نخواد
تویی همه کسم،نباشی نفسم،میگیره به همین، دوتا چشا قسم
تو ماله منی و بس،عشقه ما دو طرفه است،بگو به همه تو رو دوست دارم
به همه،بگو میمیره برام؛بگو خودشو میخوام،بگو به همه تو رو دوست دارم
چی بگم،هر چی بگم پیشه تو و عشقت کمه،تو برای من یکی فرق داری خیلی با همه
چی بگم،چشمام خودش دست منو رو میکنه،زیرو رو میشه دلم تا عطرتو بو میکنه
چی بگم،هر چی بگم پیشه تو و عشقت کمه،تو برای من یکی فرق داری خیلی با همه
چی بگم،چشمام خودش دست منو رو میکنه،زیرو رو میشه دلم تا عطرتو بو میکنه
بگو چی شد،دلای ما دوتا یکی شد،این علاقه همیشگی شد،بهتر از این دیگه نمیشد،نمیشد
دیگه با تو،همه جوره دارم هواتو،نمیتونه بگیره جاتو،هر کی میبینه منو با تو
چی بگم،هر چی بگم پیشه تو و عشقت کمه،تو برای من یکی فرق داری خیلی با همه
چی بگم،چشمام خودش دست منو رو میکنه،زیرو رو میشه دلم تا عطرتو بو میکنه
چی بگم،هر چی بگم پیشه تو و عشقت کمه،تو برای من یکی فرق داری خیلی با همه
چی بگم،چشمام خودش دست منو رو میکنه،زیرو رو میشه دلم تا عطرتو بو میکنه

بهنام بانی _ چی بگم 

کل مدتی که آهنگ پخش میشد،من از خنده داشتم صندلیو گاز میگرفتم،ولی مهدیار حسابی رفته بود تو حس،دست بردم سمت آهنگو صداشو کم کردم،مهدیار پشت چراغ قرمز وایسادو برگشت سمتمو با لبخند محوی نگام کرد،یکم که گذشت کلافه شدمو گفتم

- به چی نگاه میکنی؟

+ به چشمای آبیت که واسم حکم دریارو داره

اینو که گفت تا اومدم واکنشی نشون بدم،چراغ سبز شدو مهدیار راه افتاد.تا وقتی برسیم به رستوران ساکت شدمو با گوشیم وررفت این آرمان فتحی هم ول کن نبودو همینجور زنگ میزد،همینکه رسیدیم گوشیو انداختم تو کیفمو همراه مهدیار رفتم داخل رستوران،مهدیار مثله یه آقای با شخصیت صندلیو واسم عقب کشیدو نشستم،خودشم رفت روبروم نشست

+ خب چی میخوری ترانه خانوم؟

کلمو خاروندمو به سقف خیره شدم که شروع کرد به خندیدن،با اخم گفتم

- به چی میخندی؟

خندشو جمع کردو گفت

+ به کارای تو،یه غذا انتخاب کردن این همه سردرگمیو فکر کردن داره آخه؟

- خب تو که اخلاقمو میدونی،نمیتونم تصمیم بگیرم یکم امون بده

با لبخند بهم خیره شد که گفتم

- زرشک پلو

با خنده به گارسون اشاره کرد،همینکه اومد واسه جفتمون زرشک پلو سفارش داد با مخلفات

+ تو چرا گفتی زرشک پلو؟

- خب منم هوس کردم،چند وقته تو عمارت نخوردیم،دقت کردی اغلب کسایی که میان رستوران غذایی انتخاب میکنن که تو خونه نخوردن؟

+ نه بابا من به این چیزا دقت نمیکنم،فقط الان گشنمه به سیر کردن خندق فکر میکنم

بازم شروع کرد به خندیدن،این امروز یه چیزیش میشه

- چیشده مهدیار جون؟شادیو خندون

+ وقتی یا یه دختره خوشکل اومدم رستوران مگه میشه شادو خندون نباشم؟

- اونکه بله من به هرکسی همچین افتخاری نمیدم ها،جدی خیلی وقت بود تنها نیومده بودیم اینجا

+ آره،دیگه ازین به بعد بیشتر میایم،خوبه؟

دستمو گذاشتم زیر چونمو گفتم

- نه چون دیگه باید با زنت بیشتر بیای اینجا،الان یادم اومد قرار بود ازت خواستگاری کنم

با لبخند نگام کرد،دستشو دراز کردو اون یکی دستم که رو میز بودو گرفت

+ یعنی از انتظار کشیدن خسته شدیو خودت پا پیش گذاشتی؟

دستمو از تو دستش کشیدم بیرونو گفتم

- پس خبریه کلک،از کی؟

به صندلیش تکیه داد،تا اومد دهن باز کنه گارسون اومدو مشغول چیدن شدن.همینکه رفت از بس گشنم بود فوری حمله کردم به غذا،با دهن پر گفتم

- داشتی میگفتی،از کی عاشق شدی؟

خیره سرم میخواستم یواش از زیره زبونش حرف بکشم،فوری رفتم سره اصل مطلب،باصداش به خودم اومدمو نگاش کردم

+ از هفت سال پیش

- جدی!؟

+ آره،تو از کی؟

- من؟چی از کی؟

+ تو از کی عاشق شدی؟

با تعجب نگاش کردمو گفتم

- منو ول کن، اینو بدون اونم خیلی وقته عاشقته

با ذوق دستامو کوبیدم بهم که با اخم گفت

+ کیو میگی؟

- پریناز دیگه،مگه منظورت اون نبود

یهو غذا پرید تو گلوشو شروع کرد به سرفه کردن که لیوان آبو گرفتم سمتش

- بخور تا نمردی،وای ببین عشق با آدم چیکارا میکنه

آبو که خوردو سرفش قطع شد گفت

+ من کی گفتم عاشق اونم؟

با لبو لوچه آویزون نگاش کردمو از خوردن دست کشیدم

- پس عاشق کی شدی؟

تا اومد جوابمو بده گوشیم زنگ خورد؛ازکیفم درش اوردم که دیدم مهدیسه،فوری جواب دادم

- هان؟

+ هان چیه بی ادب،کجایی؟

- با داداشت اومدم رستوران

+ اه حرومتون که بدون من رفتین

- تا چشمت دراد،حالام قطع کن میخوام بقیه ناهارمو بخورم

بدون خداحافظی قطع کردمو مشغول خوردن شدم،چشمم افتاد به مهدیار که دیدم نمیخوره و به یه گوشه خیره شده

- الو کجایی؟بخور دیگه

+ باشه

تازه یادم افتاد که مهدیار یکی دیگرو میخواد،حالا جواب پرینازو چی میدادم بیچاره آبجیم، مجددا با لبو لوچه آویزون رو به مهدیارگفتم ...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

- خاک تو سرت مهدیار

با تعجب گفت

+ چرا؟

- پریناز به این خوبی از سرتم زیاده،بعد تو رفتی عاشق یکی دیگه شدی،از حالا بگم چشم دیدنشو ندارم

+ تو که نمیدونی کیه،پس بهش توهین نکن که بعدا پشیمون میشی

- کیه؟

با خنده مرموزی گفت

+ بزار بریم عمارت بهت میگم،میخوام اونجایی که اولین بار بعده یه مدت دیدمشو عاشقش شدمو بهت نشون بدم

یه باشه آرومی گفتمو با ناراحتی بقیه غذامو خوردم.حالا جواب پرینازو چی میدادم.بعداز خوردن غذا از رستوران اومدیم بیرونو سوارماشین شدیم.همینکه راه افتاد لم دادم رو صندلیو چشمامو بستم،یه عادتی داشتم بعد از غذا یجوری خسته میشدم که فوری خوابم میگرفت، این مهدیارم آروم مثه حلزون رانندگی میکرد،یهو خوابم برد.

از زبان مهدیار

ماشینو داخل حیاط پارک کردم،برگشتم سمت ترانه که یکم پیش خوابش برده بود،با لبخند بهش نگاه کردم،چقدر این دختر دوست داشتنی بود،این همه سال تلاش کردم دلشو از کینه خالی کنمو بجاش عشقو محبت بزارم،ولی انگاری موفق نبودم،با اومدن امیرهمه چیز خراب شد.آروم از ماشین پیاده شدمو رفتم دره سمته ترانرو باز کردم،دلم نیومد بیدارش کنم،دست انداختم زیره کمرشو پاهاشو بلندش کردمو بردمش داخل،یهو یکی از خدمرو دیدم

+ سلام آقا

- سلام برو کیف خانومو از تو ماشین بیار

+ چشم آقا

از کنارش رد شدمو از پله ها رفتم بالا،خداروشکر ترانه لاغر بودو تو بغلم حکم یه پرو داشت،وگرنه الان کمرم نصف میشد،دره اتاق ترانه بسته بودو نمیتونستم بازش کنم،به اتاق خودم نگاه کردم که درش نیمه باز بود،با پام درو کامل باز کردمو رفتم داخل،ترانرو آروم گذاشت رو تخت،همینکه تکون خورد یکم لای چشماشو باز کرد

- مهدیار

اسممو گفتو دوباره خوابش برد،از دیدنش تو اون حالت خندم گرفت،کنارش رو تخت نشستمو به چهره معصومش خیره شدم.تا اومدم دستشو بگیرم سوسن اومد تو اتاقو آروم صدام زد

- آقا اینم کیف خانوم با سویچ ماشین

از جام بلند شدمو رفتم کیفو سویچو ازش گرفتم

+ ممنون،میتونی بری

کیفه ترانرو بردم گذاشتم تو اتاقش،تا اومدم برم بیرون گوشیش زنگ خورد، از کیفش درش اوردمو دیدم نوشته آرمان فتحی.از خشم میخواستم گوشیو بشکنم،تا اومدم جواب بدم که ببینم کیه قطع شد.گوشیو گذاشتم سره جاشو رفتم سمت اتاقم.ترانه هنوز خواب بود،رفتم سمتشو کفشاشو دراوردم،اونقدر خوابش سنگینه که بیدار نشد،یه پتو انداختم روشو رفتم رو صندلی پشت میزم نشستمو لپ تاپمو روشن کردم.تمام مدت حواسم پیش ترانه و حرفاش راجب پریناز بود،حالا چطوری بهش میگفتم که من چند ساله عاشقه توام و هیچ دختره دیگه ای به چشمم نمیاد، کاش زودتر حرفه دلمو بهش میزدم قبل ازینکه پریناز از حسش حرفی بزنه.کلافه دست کردم تو موهامو خیره شدم به صفحه لپ تاپ ...

از زبان ترانه

آروم چشمامو باز کردم،یکم که اطرافو نگاه کردم دیدم تو اتاق مهدیارم،خمیازه ای کشیدمو از جام بلندشدم،چشمم افتاد به مهدیار که پشت لپ تاپ خوابش برده بودو سرشو گذاشته بود رو میز.رفتم نزدیکشو تکونش دادم

- مهدیار،چرا اینجا خوابیدی؟پاشو الان کمرت درد میگیره

سرشو بلند کردو با چشمای خمار نگام کرد،منم یه لبخند دندون نما تحویلش دادم

+ کی بیدارشدی؟

- همین الان،تو منو اوردی اینجا؟

+ آره کمرمم شکست

محکم زدم تو بازوشو گفتم

- برو بابا من به این لاغری،مگه بشکه بلند کردی که میگی کمرم شکست؟

از جاش بلند شدو روبروم وایسادو با خنده گفت

- شوخی کردم،اتفاقا انگاری یه پر از زمین بلند کرده بودم

سرمو چرخوندمو به ساعت نگاه کردم با دیدنش چشمام چهارتا شدو با فکه افتاده برگشتم سمت مهدیار

- ساعت شیشه؟! این همه خوابیدم؟

+ آره،حتما خیلی خسته بودی

- بقیه هنوز برنگشتن از خونه عمه؟

+ نمیدونم،نرفتم پایین

- پس من برم یه سرکی بکشم،فعلا با اجازه

کفشامو از رو زمین ورداشتمو،رفتم سمت دره اتاق،تا خواستم برم بیرون،یهو برگشتم سمت مهدیارو گفتم

- راستی ممنون واسه ناهار،و اینکه آخر نگفتی عاشق کی شدی؟

با لبخند ملیحی گفت

+ شب بعد از شام بهت میگم

- باشه،شب نیام بگی فردا موقه صبحونه بهت میگم،وگرنه با من طرفی

اینو گفتمو از اتاق رفتم بیرونو درو بستم.رفتم تو اتاق خودمو لباسامو عوض کردم.گوشیمو از تو کیفم دراوردمو نگاش کردم روش یه تماس از آرمان بودو چندتا پیام از مهدیس که تو همشون نوشته بود،ناهارکوفتت بشه ،رودل کنی،سرطان معده نگیرم از دسته این روانی صلوات.گوشیو گذاشتم تو جیب لباسمو از اتاق زدم بیرون.رفتم پایینو کل عمارتو متر کردم که دیدم هنوز خبری ازشون نیست.از عمارت خارج شدمو رفتم تو حیاط،هوا حسابی سرد بودو سوز افتاد به جونم، دستامو کردم توجیبمو واسه خودم مشغول قدم زدن شدم

+ ترانه؟

برگشتم سمت صدا که دیدم امیره

- بله؟

اومد نزدیکم وایساد که یک قدم رفتم عقبو سعی کردم اخم نکنم

+ مراسم خواستگاری خوش گذشت؟

- جای شما خالی

+ پس هنوز نیومده عروسیو افتادم،مبارکه

ازتوهمش خندم گرفتو گفتم ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر