رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

رمانم قشنگه ؟  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمانم خوبه عایا ؟

    • بلی
    • خیر
      0


پست های پیشنهاد شده

نام نویسنده : (محدثه فارسی)   mohadeseh.fکاربر انجمن نودهشتیا

نام کتاب : میشا دختر خوناشام!

خلاصه:

به نام خداوندی که درهمین نزدیکی است ..

میشا دختری که خوناشامه..اما از شرقه..کلی فرق داره

داستانش باهمه خوناشاما فرق داره

از جنس ایرانه و باخن و خون ریزی مخالفه..ولی تقدیرش میشه خون خوردن و تغذیه کردن

توراهش دوستانش مثل خودش قربانی میشن

بیشتر موقع ها اگه دقت کرده باشید توی رمانها یا فیلم ها غربی ها خوناشام

هستن..ولی من یه تصمیم گرفتم..این خوناشام و به سبک ایرانی بنویسم..شخصیت اصلی داستان ما خوناشام

هستش امیدوارم خوشتون بیاد.. مثل همیشه به یاری خدا و همراهی شما دوستان میریم که شروع کنیم

 پس بسم ا...

  • تشکر 10
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کی فکرش را میکرد؟روزی برسد که نتوانم انسان بمانم

تمام احساسات انسانی من کشته شود و من هم بشوم عضو همانهایی

که انسان های زیادی از آنها وحشت دارند..

کی فکرش را میکرد که روزی برسدو من پا بگذارم روی تمام

نقاط احساساتی روحم...و اما روحم به آسمان برود و جسم

ترسناک من روی زمین بماند و باتمام سختی ها زندگی کند..!

آری این منم..دختری از جنس شرق..ولی انسان نیست..

اون یک *خوناشام*است!

 

یه بار دیگه آدامسمو باد کردم و ترکوندمش..رها قیافه ای کج کرد و گفت:اه حالمو بهم زدی..من موندم

این آدامسو توچجوری انقدر باد میکنی؟

چشمکی زدم براش و بالحن بامزه ای گفتم:حرص نخور جوجو..خشک میشه!

چشم غره ی توپی بهم رفت و نگاشو ازم گرفت...یهوپرید و گفت:اوناهاشن..دارن میان

من_هیــــــــس بابا آبرومون و بردی

ماشین جلومون ترمز کرد و قیافه جواب امیر نمایان شد..چشمکی زد و گفت:بپرید بالا که دیره!

زدم توسرش و نشستم توماشین..شایان با اون نیش بازش که نشسته بود پشت فرمون گفت:چطوری جیگر؟

لبامو غنچه کردم و گفتم:خوفم..زود برو دیگه بابا اه دیر شد کلاس!

خندید و پاشو گذاشت روگاز...طبق معمول رها داشت سکته میکرد ومن و امیر جیـــــــــــغ میزدیم

البته امیر عـــــــــــــربده میزد..عشــــــــــق سرعت داریم دیگه بابا!

جلوی دردانشگاه وایسادیم..از ماشین پریدیم بیرون وکولمو پرت کردم سمت امیر..بااخم گفت:مگه خودتفلجی؟

من_تاحمالی مثل توهست...نیازی به دستای خوشگل خودم نیست

شایان زد بهش و گفت:زود باش پسر..یه تمرکز کن ببین استاد اومده یانه؟

امیر_بابا بخدا من فقط حدس میزنم..چه گوهی خوردم به اینا گفتم من میتونم آینده و گذشته روببینما

واقعیتش امیر یجورایی عجیب بود..انگار جادوگر بود..ولی مسخرست ..من به این چیزا اعتقادی ندارم

امیر میتونست گذشته و آینده روببینه ولی دلیل نمیشد مااسمشو بزاریم جادوگر یاساحره!

رها_اه امیر بدو دیگه

امیر سری تکون داد و چشاشو بست..منم بهش زل زدم..چشاشو باز کرد و گفت:دقیقا دودیقه دیگه میره تو کلاس

من_پس نتیجه میگیریم که باید باتمام سرعتمون بریم توکلاس

تاحرفم تموم شد بانهایت سرعت دوییدیم..خیلی باحال بود امیر هم کوله خودشو حمل میکرد هم کوله منو!

ما یه اکیپ 4 نفره بودیم..من و رها و شایان و امیر...هممون هم همسن بودیم..19 سال داشتیم ولی بزرگمون

شایان بود...از نظرماه تولد!

هیچ رفاقت عشقولانه ای هم نداشتیم..دوستای عادی بودیم و خل بازی درمیاوردیم...شایان وضع مالی

توپی داشت..البته رها هم همینطور..ولی من و امیر وضعمون بد نبود..نه مثل شایان و رها میلیاردر!

بابای من کارخونه فرش داشت...همون فرش بافی...درامدش بالا بود..خب خدارشکر..امیرم باباو مادرش

تویه حادثه ی خیلی فجیهی مردن و پیش خالش بزرگ شده بود!

درکلاس و شــــــــــــــــاپ باز کردیم که همه پریدن...بی توجه به بقیه نشستیم سرجامون!

داشتیم شر میگفتیم و میخندیدیم که استاد دقیقا سر دودیقه اومد سرکلاس...البته بایه پسر خیــــــــــــلی جذاب

یا امام حسین غریب...چقدر خوشگله...ولی قیافش به ایرانی ها نمیخوره

استاد بالبخند اشاره کرد پسره بره بشینه ...دقیقا کنار من..وای الان من غش میکنم

سمت چپ من میز خالی بود..پسره خیلی مودب و بانظم اومد سمت میز..وای چشاشـــــــو!

یه نیم نگاه به من انداخت و لبخند نشست رولبش...حس کردم چیزی خورد توپهلوم..دستای فلج شده ی

امیر دربه در بود.

من_چتــــــــــــه وحشی؟

امیر_بابا خوردی پسررو

من_جون امیر زده به سرم تورش کنم

خندید و گفت:خاک توسرت

استاد زد به تخته تالال شیم..همه زل زدیم به استاد

استاد_خب ما یه دانشجو جدید داریم...البته ایرانی نیستن و از آمریکا اومدن..

گردنم و چرخوندم سمتش و بایه لبخند دلبرانه ای گفتم:هِلـــــــــــــــو

لبخندش عمق گرفت و گفت:سلام

عـــــــــــه خاک توسرم..این فارسی حرف زد.!

روکردم طرف استاد و گفتم:اوستا ایستگامون و گرفتی؟از من فارسی قشنگ تر حرف میزنه که

همه زدن زیر خنده..استاد که به این لحن و شیطنتای من عادت کرده بود بالبخند گفت:دختر امون بده

سرم و تکون دادم که استاد صداش زد:ریکی بیا اینجا و خودتو معرفی کن

پسر خارجکیه بلند شد ورفت کنار استاد وایساد..بابا چه جذبه ای..چه قیافه ای...موها بور..چشا عسلی

دماغ عملی..صورت گوگولی...دیگه من غش!

پسره شروع کرد به حرف زدن ولی معلوم بود لهجه داره..

ریکی_سلام..من ریکی فایترز هستم...اومم باعث افتخاره من بین شمام..خانوادم بخاطر کارشون مجبور

به مهاجرت درایران شدن..امیدوارم منو به عنوان دوست خودتون قبول کنید

حالا منم که مثل همیشه دلقک داد زدم:بـــــــــزن دست قشنگـــــرو

شایان و رها و امیر شروع کردن دست زدن و بقیه هم باخنده شرع کردن دست زدن..منم اون وسط

چهارپنج تا سوت زدم که استاد بدبخت انقدر خندیده بود که بوش تا اینجا میومدJ

ریکی هم فقط یه لبخند زد و زل زد به من...یاالله..تورش کردم رفت...روکردم طرف امیر که زل زده بود

به ریکی..یه جور عجیب..زدم بهش و ابرومو انداختم بالا و گفتم:عملیات باموفقیت انجام شد

امیر خنده ای کرد و دوباره زل زد به ریکی...ریکی اومد نشست  سرجاش

دیگه لال مونی گرفتم  وگوش سپردم به درس..به قول یه عزیزی که میفرماید ز گهواره تاکور دانش بجوی

منم داشتم همون کار و میکردم...تمام مدت ریکی زل زده بود به من...منم خوشحال ازاینکه تورش کردم

استاد دفترشو بست و گفت:خب بچه ها میتونید برید

کیفمو دوباره پرت کردم سمت امیر که گفت:اه میـــــــــــــشا

خنده ای کردم و گفتم:جووووووووووووون میشا؟

شایان_نگاش کن عوضی چجوری امیرو خر میکنه..

رها_بیا منم تورو خر کنم..مگه اینکه کیفمو بیاری

شایان چپ چپ نگاش کرد و گفت:خفه

ریکی بلند شد و من رفتم سمتش..وای بسم الله..خب میخواستم تفریح کنم چیه مگه بابا؟

من_اگه دوستدارید میتونید بیاید توجمع ما..

پسره لبخندی زد و گفت:اوه حتما

امیر اخم کرد..نگاش کنا..شیطونه میگه یه هلیکوپتری پیاده کنم روصورتش!

رها که ذوق مرگ شده بود..شایان هم نیشش باز..فقط امیر بد رفته بود توهم..از کلاس زدیم بیرون

زدم به امیر و گفتم:چته بابا؟نبینم کشتیهات غرق شده

امیر_میشا حس خوبی به این پسره ندارم..گذشته خوبی نداره..نمیتونم اطلاعات زیادی ازش بگیرم

خندیدم و گفتم:برو بابا..ولش کن..گذشته ها گذشته....الان و باش که چجوری میخوایم بخندیم

امیر_خواهشا زیاد دور و برش نباش..انرژی منفی میده به من

ابرومو انداختم بالا و گفتم:اووووه انرژی منفی رو باش..باشه باو هرچی توبگی ایششش

دستشو انداخت دورگردنم و گفت:خیلی گلی

رفتیم سلف و ساندویچ سفارش دادیم..ریکی بالبخند گفت:خب خودتون و معرفی نمیکنید؟

من_خب خب من میگم...ایشون شایان ساجدی هستن 19 ساله..ایشون رها امیری هستن 19 ساله

ایشونم امیرجهانی 19 ساله و منم که میبینی خیلی گل و گلاب و خوشگل و ناز و جوجو میشا فرهمندی هستم

19 ساله..

شایان_اه اه حالم بهم خورد

رها_اعتماد به سقف بالا

امیر_یه اسپند میخوای برات دود کنم؟

ریکی خندید وگفت:خوشبختم رفقا

همون موقع گوشی شایان زنگ خورد..

من_گیرل فرندته؟

شایان_خفه بابا سعیده

گوشی رو گذاشت دم گوشش و گفت:جانم سعید؟

_خب؟....جون من؟...ایول داری به مولا...حتما..حتما به بچه ها هم میگم..قربونت..یاعلی

من پریدم روسرش و گفتم:چی گفت چی گفت؟

شایان_اه خفم کردی..هیچی بابا اگه بری اونور بهت میگم

خیلی ریلکس نشستم سرجام که همشون زدن زیر خنده..یعنی انقدر فضولمـــــــا

شایان_سعید زنگ زد و گفت فرداشب یه جا پارتی خیلی توپیه...میگه کله گنده های تهرانم دعوتن

رها_یــــــــــــــــوهوووووووو

امیر_من که پایم

ریکی_منم میتونم بیام

شایان_آره حتما

بعدش برگشتن سمت منو یه نگاه ناراحت به من انداختن..لبخندی زدم و گفتم:چیه؟

امیر_یعنی تونمیای؟

من_بابامو نمیشناسی؟

رها پوزخندی زد و گفت:توکه به اجازه بابات نیازی نداری...بیا دیگه

شایان_بدون تو خوش نمیگذره

من_باشه حالا ببینم چیکار میتونم بکنم

اونروز کلی باریکی حرف زدیم..امیر هنوزم بهش احساس خوبی نداشت...ولی به نظر من ریکی یه پسر

عجیب بود..یه پسری که آروم و مرموز بود!

پیاده شدم و گفتم:دمت جیـــــز شایان..

رها بوسم کرد و گفت:امیدوارم بیای

امیر_اومدنی شدی یه تک به من بزن

من_باشه بابا خدافظ

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازشون خدافظی کردم و در خونرو باز کردم..این خونه ویلایی لعنتی..که من ازش تنفرم

باورودم فضول خانوم اومد جلوم..پوفی کردم و گفتم:برو اونور تینا حالت و اصلا ندارم

پوزخندی زد و گفت:تنت میخاره نه؟ببینم بابا میدونه تو باپسرا میری و میای؟

بهش حمله کردم و گفتم:این به تو مربوط نیست فهمیدی آشغال؟

یهو سیما از آشپزخونه اومد بیرون وگفت:چخبرتونه دوباره؟میشا دنبال دردسری؟باید به بابات بگم

من_خفه تویکی..من و از بابام نترسون

خشمگین خیره شد بهم..کولمو جابجا کردم و از پله ها رفتم بالا و رفتم تواتاقم..درومحکم بستم..تاوقتی

من تواین خونم اعصاب ندارم..مقنعمو کندم و به عکس روی میز خیره شدم..چه زود رفتی هه!

سیما زن بابام بود..وقتی 4 سالم بود بایه دختر 2 سالش که از شوهر قبلیش بود خودشونو انداختن به بابام

خوب کی از بابام بهتر؟پولدار..خوشگل و خوشتیپ..من فقط دوسالم بود مامانم و از دست دادم و بابام بعد

دوسال زن گرفت..سیما آدم فوق العاده آشغالی بود ..همیشه یاخودش یا دخترش منو مینداختن زیر دست بابام

یه روز خوش باهاشون نداشتم وهمیشه ازشون متنفر بودم..اما بابام تینا رو خیلی دوست داشت بااینکه بچه

خودش نبود..تنها امید و خانوادم امیر وشایان و رها بودن!

لباسم و عوض کردم و روتخت ولو شدم..باید فرداشب حتما میرفتم پارتی..شده لج سیما رو دربیارم تا فکر

نکنه خبریه تواین خونه...صدای دراومد و صدای تینا:میشا افتخار بده بیا شام

من_باشه توگورتو گم کن من میام

رفت  ومنم موهام وبستم و از اتاق رفتم بیرون..بابا هم اومده بود..

من_سلام بابا

بابا یه نگاه بهم انداخت و بالبخند گفت:سلام دخترم خوبی؟

سری تکون دادم و گفتم:خوبم..خسته نباشید

بابا_ممنون

نشستیم پشت میز...نمیدونید چقدر سخته با یه مشت آشغال البته دور از جون بابام بشینی و تویه سفره غذا

بخوری..بابام بااینکه بیشتر وقتا دعوام میکرد ولی دوسش داشتم..بالاخره بابام بود

وسط غذا خوردن بابا گفت:میشا چه خبر ازدانشگاه

من_هیچ..خوبه..

تینا پوزخندی زد و گفت:بادوستایی که میشا داره معلومه خوش میگذره

چپ چپ نگاش کردم ..که سیمای آشغال گفت:حمید کی میخوای میشا رو جمع کنی؟هرروز داره بااین دوتا

پسرا میاد

بابا یه نگاه تیز بهم انداخت پوزخندی زدم و یه نگاه تاسف بار به سیما انداختم وگفتم:متاسفم برات

بابا_بسه میشا

دوباره یه پوزخند همراه بغض زدم..غذا به سختی از گلوم پایین میرفت..قسم میخورم یروزی برسه که من

این سیما رو از کارایی که کرده مثل سگ پشیمون کنم

سیما_والا بخدا ما آبرو داریم تو این محل

قاشق و چنگال و با تمام توانم فشار میدادم...ولی بابا هیچی نمیگفت..سیما هم ضایع شد و لال شد

یکمی که گذشت گفتم:بابا من فردا میخوام برم تولد یکی از دوستام..گفتم درجریان باشید

تینا که داشت چشاش درمیومد گفت:وا خوبه دیگه..لابد از این مهمونی های دختر و پسریه؟

بابا_حق نداری بری

عصبی قاشق و کوبیدم توبشقاب که شکست..بابا تعجب کرد از رفتارم

من_مگه من بـــــــــــرده و اسیــــــــــر شمام...هرجا دلم میخواد میرم

بعد غذا رو پرت کردم طرف سیما و گفتم:دستت درد نکنه سیما خانوم بابت آشغالی که درست کردی

به جیغ جیغ ها و وحشی گری های سیما و دعوا های بابا توجه نکردم و رفتم تواتاقم..درو قفل کردم و

رو تختم ولو شدم.سعی کردم به هیچی فکر نکنم..باید برم به ایــــــــــن مهمونی ...بایــــــــــد!

 

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز کلاس نداشتم برای همین از صبح مشغول این بودم که برای پارتی امشب چی بپوشم..جلوی آیینه

وایسادم..خوب خداروشکر قیافه قشنگی داشتم..چشم و ابرو مشکی و چشای وحشی و پاچه گیر..رنگ چشام

عجیب بود..آبی و سبز قاطی بود و برق میزد..دماغم خوب و معمولی و دهنم مناسب صورتم..نه زیاد گنده

و نه زیاد کوچیک...موهام هم بلند بود  تاسرباسنم میرسید...خب بهتره امشب یه تیپی بزنم که بتونم حسابی

بترکونم...یه شلوار لی فوق العاده تنگ پوشیدم که پارگی داشت...یه تاب سفید پوشیدم و روشم یه جلیقه

لی پوشیدم..موهام و هم دم اسبی بستم و آرایش چشمم هم ی خط چشم و ریمل و رژ هم یه رژ قهوه ای زدم

رژ گونه آجری رو هم زدم و مانتوی خفاشی مشکیمو تنم کردم..شالم هم انداختم روسرم و آدیداسای خوشگل

سفیدم و هم پام کردم..چه قدر جلف..اوووووووف!قربون خودم برم

کیفمو برداشتم و از پله های رفتم پایین...سیما خانوم که کونشو زده بود رومبل یه نگاه به من انداخت و

گفت:نشنیدی بابات گفت حق نداری بری

من_فضولیش به تونیومده..توبلند شو فعلا دختر خودت و جمع کن معلوم نیست کدوم گوریه

سیما_دختر من مدرسس

پوزخندی زد مو گفتم:جــــــــــــدی؟کدوم مدرسه ای تا ساعت 6 غروب بازه؟

خیلی داشت حرص میخورد و منم لذت میبردم..یه پوزخند دیگه هم زدم و از خونه رفتم بیرون..

ماشین جرسیس خوشگل شایان جلو در بود..امیر یه سوت زد و گفت:واو چیشدی

ابرومو انداختم بالاو  گفتم:مثل همیشه عالی ام.

نشستم توماشین و درکمال تعجب ریکی رو هم دیدم..بهش سلام کردم که باخوشرویی جوابم و داد

امیر باکنایه گفت:آقا ریکی بنده خدا با تهران آشنایی نداشت گفتیم بریم دنبالش

ریکی خندید وگفت: باید ممنون باشم

نگام افتاد به رهــــــــا..یه سوت بلند زدم که ریکی باتعجب نگام کرد..

من_رها چقدر جلـــــــف شدی

بعد آدامسمو باد کردم و ترکوندم..رها ایشی گفت و روشو کرد اونطرف

وای جـــــــــــــــون من این پارتیه؟یه عروسی میگرفتن دیگه..باخوشحالی من و رها جلوتر از پسرا راه

افتادیم..ههممون حسابی از تیپ ترکونده بودیم..زنگ و زدیم که صدای یه پسر باآهنگ دوپس دوپسی

اومد بیرون....

پسر_کیه؟

شایان اومد جلو وگفت:منم سعید باز کن

درباز شد و همه رفتیم تو...اوخ چه کیفی کنیم..وای خدا اینجارو...چه رقص نوری..چه آهنگی

منکه از همونجا قرم گرفته بود..یه پسر جیگول میگول اومد سمتمون و گفت:خوش اومدید ..من سعیدم

به به آقا سعید پس اینه؟

اشاره کرد بریم تویه اتاق و لباسامون وعوض کنیم..منو رها رفتیم تواتاق پررو و من مانتو شالم و درآوردم

رها گفت:ایول چه تیپ اسپرت باحالی زدی

ابرومو انداختم بالا و گفتم:عوضش تو خیلی جلف شدی

خنده ای کرد و باهم رفتیم بیرون..نگاه ها همه رومن بود..اووووووف چه آهنگی...دیدم امیراسکل هنوز

نیومده وسطه..ریکی هم باخنده داره به امیر نگاه میکنه...باآهنگی که گذاشته شد دیگه نه من و نه رها

و نه شایان طاقت نیاوردیم ورفتیم وسط...یه آهنگ که مخصوص ما بود

(آهنگ LMFAOبه نامSORRY FOR PARTY ROCKING)یه اهنگ فوق العاده توپ !

جــــــــــــاتون خالی اون وسط کلی مسخره بازی درمیاوردیم و مرده بودیم از خنده

همه حلقه زده بودیم تا یکی یکی بیان وسط و یه حرکت پیاده کنن..نوبت امیر که رسید مرده بودیم

 از خنده..یهو ریکی رو فرستادن وسط...یکی بیاد فکای مارو جمع کنه...چه رقص خفنی

داره..چه هیلیکوپتری رفت..من وفرستادن..خب منم رقص پام عالی...پا به پای ریکی شروع کردم

ویه جای آهنگ دستامو بردم بالا و باقیافه بامزه ای جیغ زدم:SORRY FOR PARTY ROCKING

یهو صدای منفجــــــــــــــر شدن بلند شد...همه خشکمون زده بود...آب دهنم و قورت دادم و رومو کردم

اینور...عه ریکی کو؟کجا غیبش زد؟

یاخدا چه همهمه ای شد..صدای اهنگ خاموش نشده بود و باصدای بلند و کر کننده ای میخوند و صدای

جیغ بچه ها هم بلند شده بود..دنبال بچه ها میگشتم...جیغ زدم:امیــــــــــــــر...شــــــــــــایان

یهو سه متر پرت شدم عقب...واقعا وحشت کرده بودم...ساختمون منفجــــــــر شده بود و آتیش گرفته بود

همه باجیغ فــــــــــــرار کردن بیرون..حس کردم داره چشام بسته میشه..رو گلوم احساس سوزش میکردم

یهو ریکی بالاسرم ظاهر شد ..چشام تار میدید ولی نمیدونم چرا حس کردم چشای ریکی قرمز شده

یهو دستش و برد سمت دهنش و بعد دو دیقه گذاشت تودهن من....اه ایــــــــــــن چیــــــــــه؟

مــــــــــــزه خون و حس میــــــــــــــــکردم..هرچی سعی میکردم دستشو بردارم ولی اون بیشتر دستشو

فشار میداد..نمیدونم چیشد و چه اتفاقی افتاد که چشام بسته شد و جهانم سیاه شد

 

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باصدای جیغ پریدم...یاابلفضل اینجا کجاست؟...آخ گلووووم ..دستمو گذاشتم روگلوم...پرخون شده بود

اینجا کجاست؟به دور و برم نگاه کردم..یه اتاق خیلی بزرگ و تمیز باترکیب رنگ قهوه ای و کرمی!

همینطور داشتم اینور و اونور و نگاه میکردم که در باز شد و ریکی اومد تو...یهو تمام ماجرای دیشب

اومد توذهنم..بانگرانی پریدم و گفتم:سمـــت من نیا..!بهت گفتم سمت من نیا

دستاش رفت بالا و گفت:خیلی خوب خیلی خوب آروم باش

من_دوستای من کجا هستن؟

خندید و نشست رو صندلی و گفت:خونه هاشون..

من_میخوام برم...وسایل من کو؟

دوباره خندید و به روی مبل کنار تخت اشاره کرد و گفت:اوناهاش

آب دهنم و قورت دادم وآروم آروم به سمت مبل حرکت کردم..توسه سوت مانتوم و تنم کردم و شالم و

انداختم روسرم..خواستم برم که دستمو گرفت..داشتم سکته میکردم...چشاش خیلی وحشی شده بود..میتونم

بگم ترسناک!

ریکی_قبل رفتنت باید یه کاری برات بکنم

آب دهنم و قورت دادم و گفتم:چه کاری؟

لبخندی زد و گفت:بکشمت..

تاخواستم جملش و درک کنم یهو گردنم بایه درد فجیهی روبرو شد و افتادم زمین و بعدش نفهمیدم چیشد!

آروم آروم چشامو باز کـــــــــــــــردم..آخ دهنم چقدر درد میکنه..وایسا ببینم من هنوز اینجام که!

زود بلند شدم..چرا روزمینم؟سرم و بلند کردمو به ریکی که روی صندلی نشسته بود و بالبخند به من نگاه

میکرد زل زدم..همینطور نشسته عقب رفتم و با در برخورد کردم

خنده بلندی کرد و گفت:دختره احمق

عصبی بلند شدم..نمیدونم چرا تمام بدنم درد میکرد..گلوم..مخصوصا دندونام و لثه هام!انقدر درد داشتم

که دلم میخواست کلم و بکوبم به دیوار..زل زدم به ریکی..

من_تو کی هستی؟

ریکی_یه دوست..یه دوست که جونتو نجات داد..ولی متاسفانه تو الان مردی

حس کردم داره چرت و پرت میگه...برای همین زود درو باز کردم و از اونجا زدم بیرون...هرجا میرفتم

نمیتونستم راه خروج و پیدا کنم..تویه راه رو پیچیدم..به عقب نگاه کردم...هیچ خبری نبود..برگشتم که

هـــــــــــــــــــــــــین..دستم وگذاشتم روقلبم..ریکی بالبخند جلوم وایساده بود!

من_تو...ت...و ا..ین..جا...چیک...ار ..میک...نی؟

خیلی ترسیده بودم و به جرات میتونم بگم زبونم بند اومده بود

ریکی دستش و بلندکرد و به سمت راستش گرفت و گفت:خروجی اینطرفه

باتمام توانم شروع کردم دوییدن..راست میگفت..درو باز کردم و رفتم بیرون..میدوییدم و تامیتونستم

از اونجا دور میشدم..یهو حس کردم چشام داره میسوزه..اه آفتـــــــاب داشت چشامو درمیاورد

کلافه سرم و کردم تو کیفم و دنبال عینکم گشتم..نبود..چشام داشت درمیومد..بلاخره پیداش کردم و گذاشتمش

روچشمم..!خدایـــــــــــا من چـــــــم شده؟چرا انقدر دندونام درد میکنه؟لثه هام؟گشنمــــــــــــه

سریع سوار یه ماشین شدم..عین آدمای معتاد شده بودم..خیلی نیاز داشتم که یه چیزی بهم تزریق کنن

مثل آرامبخش..هرچی پول تودستم بود دادم به راننده..در خونه رو باز کردم و باعجله وارد شدم

بابا که خونه بود باعصبانیت گفت:معلومه کدوم گوری هستی؟

کیفم و انداختم زمین و کلافه دادزدم:من گشنمــــــــــــــه

همه باتعجب به من نگاه میکردن...باعصبانیت رفتم توآشپزخونه و در یخچال و باز کردم..هرچی خوراکی و

غذا بود و ریختم رومیز و شروع کردم خوردن..وای خدا من چم شده؟دندونـــــــــــــام...دندونام خیلی درد

میکنه...بابا و سیما و تینا پریدن توآشپزخونه...دستم وگذاشتم رودندونم و داد زدم:دنــــــدونم!

بابا_چته میشا؟حالت خوبه؟

عینکم و از روچشمم برداشتم و گفتم:بابا...بابا من نمیدونم چمه..تموم بدنم درد میکنه..دندونم ...لثه هام

بابا زد توسرش و گفت:نکنه بهت مواد دادن..دختر معتاد نشده باشی

جیــــــغ زدم:نـــــــــــــه...نمیدونم چمه

سیما_روانی شده..ببریمش تیمارستان

باعصبانیت نگاش کردم...بابا اندفه گفت:سیما ساکت نمیبینی حالش بده؟

نشستم روزمین وجیغ زدم..نمیدونم چم بود..ولی خیلی درد داشتم..نمیدونستم به کدوم در بزنم...

بابا کلافه گوشیش و ورداشت و زنگ زد به یکی...تمام مدت سیما و تیناباوحشت به من نگاه میکردن

حس خیلی عجیبی داشتم..دلم میخواست بلند شم و جرواجرشون کنم و بخورمشون!

دستم وکشیدم روگلوم..هیچ زخمی نبود...مگه میشه؟خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟
 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد نیمساعت صدای زنگ اومد..هنوز توآشپزخونه نشسته بودم..بادیدن امیر بلند شدم و رفتم سمتش..

خودمو انداختم توبغلش و گفتم:امیـــــــــــــر...تمام بدنم درد میکنه

عمیق زل زد به چشام..چشاش نگران بود...

امیر_مگه نگفتم دور و بر ریکی نباش..هـــــــــــان؟

زدم زیر گریه و گفتم:دیشب دیشب نمیدونم چیشد..قیافش خیلی ترسناک شده بود.یه چیزی داد خوردم

امروزم توخونش بودم..بهم حمله کرد و نمیدونم چیشد ..فقط..فقط خیلی درد دارم!

امیر روبه بابا کرد و گفت:میبرمش اتاقش ..حالش خوب میشه

برای اولین بار بابا اجازه داد ...منو برد تواتاقم و خوابوند روتخت..

امیر_دختر توچیکار کردی؟

من_امیر من چم شده؟من...من دارم میمیرم؟

امیر یه نگاه نگران بهم انداخت و زیرلب گفت:لعنتی..داری تبدیل میشی

با تعجب گفتم:چی میگی امیر؟منظورت چیه؟اصن..اصن دیشب چه اتفاقی افتاد؟

امیر موهامو نوازش کرد وگفت:هیچی...هیچی نیست..الان دقیقا چته؟

من_نمیدونم..دهنم درد میکنه..بدنم کلا درد میکنه..گشنمه و بی اندازه تشنمه..هرچی آب میخورم تشنگیم

برطرف نمیشه..!

امیر سرش و فشار داد و گفت:ریکی لعنــــــــــــــــتی..

بعد سرشو بلند کرد و گفت:باید به حرفام خوب گوش کنی فهمیدی؟

سرم و تکون دادم..تمام مدت که امیر داشت حرف میزد باتعجب زل زده بودم بهش...عصبی شده بودم

دیوونه شده این حرفا چیه به من میگه؟خل شده؟

خنده هیستیریکی کردم وگفتم:شـــــــرمیگی؟خوناشــــــــــــــام؟امیر توهم خل شدی؟

امیر خیلی جدی گفت:متاسفانه دارم راست میگم

خیلی خنده دار بود...همینطور که میخندیدم یاد یه چیزی افتادم ..چشای ریکی..خیلی ترسناک بود

حالت چشاش واقعا تن آدمو میلرزوند..دندوناش...یادمه..همه اینا رو یادمه..باوحشت زل زدم به امیر..

من به این چیزا اعتقادی نداشتم...اونجایی که ریکی جلوم سبز شد..وای نه..خدایا نزار باورکنم

امیر_چیشد میشا؟

باگریه گفتم:بگو دروغ میگی؟بگو لعنتی

امیر سرشو انداخت پایین...این چیزا اصلا وجود نداره..آره همینطوره..مگه الکیه؟

به امیر نگاه انداختم....آروم و بی صدا نشستم رو تختم و گفتم:اگه این چیزایی که تومیگی راست باشه..خوب

خوب من باید چیکار کنم؟

سرشو بلند کرد و بایه لحن آرومی که تاحالا ازش نشنیده بودم گفت:باید..توباید خون بخوری..ولی نه خونحیوان اونم انسان

من_اگ...ه نخ...ورم چی ...می...شه؟

همینطور که بهم زل زده بود گفت:درغیر این صورت میمیری

بابهت بهش خیره شده بودم...پشیمون بودم..از اینکه چرا به اون مهمونی رفتم؟قطره اشکی ریخت رو گونم

حس بدی داشتم...وقتی امیر و میدیدم تشنم میشد..آره حرفای امیر راست بود...به سختی گفتم:از اینجا برو

امیر_میشا!

باگریه گفتم:خواهش میکنم امیر...

هنوزم بانگرانی بهم زل زده بود..بلند شدم و گفتم:برو...خواهش میکنم داداشی..برو از اینجا..به بچه ها هم

چیزی نگو..برو

امیرم چشاش اشکی شده بود..به هر زور و اجباری بود بیرونش کردم..درو بستم و لیز خوردم..هنوزم

دندونم درد میکرد..دستم و گذاشتم رودهنم و زار زدم..صدای پچ پچ به گوشم میرسید..اهــــــــــــــــه

دستمو گذاشتم رو گوشم..ولی نه صداها داشت واضح میشد

بابا_چشه؟

امیر_هیچیش نیست..از دیشب گشنه بوده..میدونید که ساختمون منفجر شده..اونم توسط خلافکارا..میشا

هم فرار کرده بوده و راهش و گم کرده بود

بابا_خیلی خوب میتونی بری

امیر_فعلا کسی نره تواتاقش...حالش خوب نیست..به خواب احتیاج داره

و صدای تق در بود...خدای من...من ..من صدای یه طبقه پایین رو هم میشنیدم...نمیدونستم باید چیکار کنم

واقعا برام غیر باور بود..حس میکردم اینا یه شوخیه از طرف امیرو ریکی..ولی نه واقعیت داشت..چون

من بی اندازه تشنم بود..یهو یاد یه چیزی افتادم..زود بلند شدم و گوشیم و برداشتم و رفتم توگوگل

باچیزایی که میخوندم دهنم از تعجب باز مونده بود

یعنی...یعنی اگه من ..اگه من خون انسان و تاسه روز دیگه مصرف نکنم میمیرم؟؟

ولی خدایا..من نمیخوام همچین کاری کنم..ولی دلمم نمیخواد بمیرم...باچشای اشکی به روبروم زل زده بودم

بلاخره خوابم برد..

 

صدای تق و توق کلافم کرده بود...همینطور صدای نحس سیما و دخترش

سیما_معلوم نیست دختره چش شده

تینا_اون از اولم دیوونه بود

عصبی بلند شدم...یهو یاد دیروز افتادم..به ساعت نگاه کردم..ساعت 9 صبح بود..امروزم دانشگاه نداشتم

با یادآوری چیزی غمگین شدم...من حتی دیگه نمیتونستم برم دانشگاه..من خطرناک بودم..

بلند شدم و رفتم دستشویی..ولی هیچی حس نمیکردم..حرفای دیروز ریکی یادم اومد:تومردی!

راست میگفت من مردم..صورتم و آب زدم وبه آیینه زل زدم..یه لحظه وحشت کردم..چرا..چرا قیافم این

شکلی شده بود.؟؟؟؟؟؟؟رنگ پوستم به سبزی و سفیدی میزد...لبام خشک و ترک خورده شده بود

دستی کشیدم لای موهام و اومدم بیرون..باهمون وضع رفتم پایین..هیچی مهم نبود...تینا رو مبل نشسته بود

وآرایش میکرد..هه لابد بایکی از دوست پسراش قرار داشت..چشمش به من افتاد و جیغ زد..آینه از دستش

افتاد و دست پاچه بلند شد..پوزخندی بهش زدم و گفتم:حالت چطوره تینا؟باز باکدوم دوست پسرت قرار داری؟

تینا_تو...توچرا این ریختی شدی؟

لبخند مرموزی زدم و گفتم:زشت شدم؟

نمیدونم سیما کدوم گوری رفته بود...بی اندازه تشنم بودو به نظرم الان بهترین فرصت بود برای انتقام

رفتم سمت تینا..آروم آروم..داشت گریش درمیومد..جیغ زد:نزدیک من نیااااااااااااااا

یهو دوییدم و گرفتمش توبغلم و دندونام و فرو کردم توگردنش که جیغ کرکنندش خونه رو لرزوند!

حسابی سیراب شدم...ولش کردم روزمین..بی هوش شده بود..جای دندونام مونده بود رو گردنش..!

خونارو از دور دهنم پاک کردم و گفتم:اینم یه درسی شد برای تو و اینکه من دیگه زنده میمونم!

ولی یه لحظه نگران شدم..این اگه به هوش بیاد چی؟؟؟؟؟اگه اتفاقاتی که افتاد و یادش باشه چی؟

سریع تلفن و برداشتم و شماره امیر و گرفتم...تمام ماجرا رو براش تعریف کردم

دعا دعا میکردم حالا حالاها سیما نیاد خونه..باصدای زنگ پریدم و قیافه امیر و که دیدم خیالم راحت شد

درو باز کردم وامیر بادو پرید توخونه..یه نگاه نگران به من  وبعد یه نگاه به تینا که روزمین ولو شدهبود انداخت...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امیر_این چه کاری بود دختر؟

من_هم انتقام گرفتم...هم جون خودمو نجات دادم

امیر_میدونی اگه به هوش بیاد همه چیز یادشه؟

باترس گفتم:

من_باید چیکار کنیم؟

سری تکون داد و کلافه گوشیش و از تو جیبش درآورد..از طرز حرف زدنش فهمیدم ریکیه..آشغال

اون باعث شد من به این روز بیفتم...یه لحظه نگام به آیینه بوفه افتاد..رنگ و روم باز شده بود..یعنی من

تشنم بود که اون جوری شده بودم؟باصدای زنگ درو باز کردم و چهره ی خونسرد ریکی نمایان شد

باعصبانیت بهش زل زدم..پوزخندی زد و گفت:

ریکی_راه نمیدی منو؟

همین طور که باخشم نگاش می کردم رفتم کنار...ریکی رفت بالا سر تینا و نبضش و گرفت..

ریکی_باید ببریمش بیمارستان..

بعد رو کرد طرف من و گفت:

ریکی_خوب پس توهم به ماپیوستی..تازه متولد!

اهمیتی بهش ندادم ..امیر تینا رو گرفت توبغلش و بادو رفت بیرون..منم رفتم بالا و مانتو شالم و تنم کردم

رفتم پایین..ریکی باپوزخند داشت نگام می کرد...رفتم سمتش و گفتم:

من_حال تورو بعدا جا میارم

خنده بلندی کرد و گفت:

ریکی_اوه ترسوندیم

از در زدم بیرون..به محض اینکه باآفتاب برخورد کردم حس کردم پوست بدنم داره آتیش می گیره

جیغ کشیدم و دوییدم توخونه..به دستام نگاه کردم..جای سوختگی و تاول روش بود ولی..ولی داشت خوب

می شد..کم کم به حالت اولش برگشت..یاامام حسین!

ریکی باخنده گفت:

ریکی_بهتره خونه بمونی

من_توچطور می تونی بری بیرون؟

دستش و آورد بالا و به دستبندش اشاره کرد و گفت:

ریکی_بااین!

بعد دوباره پوزخند زد و سوار ماشین امیر شد...کلافه به ماشین خیره شده بودم تا اینکه از دیدم خارج

شد!

درخونرو بستم..شاید باورش براتون سخت باشه..هنوزم تویه شوکم که من به یه خوناشام تبدیل شدم

هــــــــــــه حرف زدن درموردشم خنده داره..اگه برای یکی دیگه تعریف کنی بهت صددرصد می خنده و

سوژت می کنه ...به خون های روی فرش خیره شدم...بازم تشنم شده بود...به سمتش رفتم وبوکشیدم

اوووووممممم...تازه بود..دوباره چهرم و تو آیینه بوفه دیدم..خیلی عجیب بود..سفیدی چشمام سرخ شده بود

و آبی  سبز چشام برق میزد..دور چشمام و حلقه ای تشکیل داده بود که رگه های خونی داشت...دندونای

جلوییم دراز شده بودن..میتونم بگم خیلی ترسناک شده بودم...سعی کردم نفس عمیقی بکشم...بلند شدم و

زود رفتم توآشپزخونه...باید تاقبل از اینکه سیما برگرده جای خونارو پاک می کردم..بادستمال و کف

برگشتم و تاتونستم کشیدم ولی پاک نمیشد..لعنتی...وایتکس و برداشتم و کشیدم..داشت بهتر میشد...

خوب پاک شد ولی هنوزم یکمی قرمزی بود..به درک...اصلا کار خوبی کردم که این بلا رو سرش آوردم

دستمال وانداختم سطل آشغالی...پوفی کشیدم و همه جا رو از نظر گذروندم..دلم خنک شده بود...از اینکه

تونستم بلاخره یجوری شده تینا رو اذیت کنم..حالا همه چیز دست من بود..ولی من نباید از این موقعیت

سواستفاده می کردم...صدای کلید انداختن تودر اومد...وای نه...سعی کردم باتمام سرعت بدوام..تاپام وگذاشتم

به فرار یهو خوردم به در اتاقم...چــــــــــــــــــــــی؟من چجوری این همه پله رو اومدم بالا؟باتعجب به پله ها

و در اتاقم خیره شدم!!!!!!!!!!!! زود به خودم اومدم و درو باز کردم و مانتو و شالم و کندم و رفتم توتخت

صدای در اتاقم بلند شد....جواب ندادم..در باز شد و صدای پا شنیدم..صددرصد بابا بود

دستی روی گونم نشست...نـــــــــــــه...بابا توروخدا برو بیرون...آب دهنم و قورت دادم...بوی خون تازه

رو حــــــــــــس می کردم

بابا_میشا؟میشا عزیزم؟

آروم آروم چشامو باز کردم...بابا با لبخند بهم خیره شده بود...نگام رفت سمت گردنش ...داشتم تحریک می شدم

دوباره آب دهنم وقورت دادم و چشامو بستم و گفتم:

من_بله چیزی شده؟

بابا_بهتری دخترم؟

من_بله

جرات نداشتم چشامو باز کنم...

بابا_پس سیما و تینا کجان؟

من_نمیدونم..من الان بیدار شدم..

بعد چشامو باز کردم و گفتم:

من_شما چرا انقدر زود اومدید؟

بابا_نگران تو بودم

چیزی نگفتم و بهش زل زدم...تشنم شده بود...خیلی افتضاح...

یهو صدای زنگ گوشی بابا بلند شد...رفت اونور تر و جواب داد...بابهت و تعجب و داد و بیداد حرف می زد

غلط نکنم فهمیده...برگشت سمت منو  گفت:

بابا_سیما بود..می گفت امیر زنگ زده تینا بیمارستانه

آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

من_امیر از کجا می دونه؟

 

بابا_امیرگفته اومده به تو سر بزنه در باز بوده وارد شده دیده تینا افتاده بوده روزمین..مثل اینکه پاش گیر

کرده بوده و افتاده بوده روعسلی و گلوشو چنگ انداخته..!

نفس عمیق کشیدم..ولی اگه اون جای گاز رو ببینن چی؟؟؟؟بابا باعجله رفت بیرون..رفتم کنار پنجره وپرده

رو زدم کنار که دوباره آفتاب خورد به پوستم...جیغ کشیدم و پرده رو انداختم...آخه یعنی چــــــــــــی؟

یعنی من دیگه نمی تونم برم بیرون؟؟؟حس خیلی بدی بود..به دستام نگاه کردم..چندوقت پیش دستم و بریده بودم

ولی دیگه جاش نیست..زود لخت شدم و تمام بدنم و گشتم..عجیب بود..تمام زخمام خوب شده بودن..

دوباره لباسام و پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون...زود رفتم توآشپزخونه و چاقورو برداشتم..

گرفتمش بالا..اگه واقعیت باشه الان معلوم می شه...یه نفس عمیق کشیدم و چاقو رو آوردم پایین

فرو کردم توشکمم...درد داشت ولی نه زیاد ..یه جیغ از سر درد کشیدم..زود درآوردمش و پیرهنم و زدم

بالا...یاخــــــــــــدا..جای چاقو داشت خوب می شد و کم کم به حالت اول برگشت..!!!!!!!!!!!!!!!!

چــــــــــــه باحاله...ولی...هرخوناشامی بلاخره یه نقطه ضعفی داره..مثل آفتاب!

نشستم رو کاناپه و توفکر فرو رفتم..همیشه وقتی فیلم ها  وداستان هایی درمورد خوناشاما می شنیدم پوزخند

می زدم و می گفتم:

من_هه مسخرست

یروز دقیقا درهمین مورد بارها داشتم بحث می کردم

رها_به نظر من که خوناشاما وجود دارن

من_رها بخدا داری دیوونه می شی.

رها_خره خیلی باحاله که ..من دوستدارم خوناشام شم

خنده مسخره ای کردم و گفتم:

من_چه آرزوهای مذخرفی داری...گمشو دیگه از این زر زرا نکن

آخ رها..چقدر تواین دوروز دلم برات تنگ شده..گوشیم وبرداشتم و نگاش کردم..هم شایان زنگ زده بوده

هم رها...بغض کرده بودم...برای اینکه به اونا آسب نرسونم مجبورم ازشون دوری کنم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شمارش و لمس کردم و گذاشتم دم گوشم...

رها_الــــــــــــــومیــــــــــــــــــــشا؟

نفس عمیق کشیدم و گفتم:

من_سلام رهایی

جیغ زد:

رها_معــــــــــلومه کدوم گــــــــــــوری هستی؟؟؟؟؟

من_خونم...حالم خوب نبود...اون شب یکمی آسیب دیدم

رها_الان باشایانم..بیچاره خیلی نگرانه..الان میایم پیشت

داد زدم:

من_نــــــــــــــــــــــه

رها_چته میشا؟

آروم گفتم:

من_نه رها...نیاید اینجا..چیزه یکمی حالم خوب نیست..ببخشید نیاز به استراحت دارم

رها_باشه بابا...راستی از امیر خبرنداری؟

من_نه..

رها_خیلی خوب..آرزو می کنم زودتر خوب شی خواهری..مواظب خودت باش دوستت دارم

من_منم همینطور بای

گوشیمو قطع کردم..گشنم بود...رفتم در یخچالو باز کردم و هرچی غذا توش بود وکشیدم بیرون..

نشستم و شروع کردم خوردن..اصلا هم برام مهم نبود که تینا روتخته بیمارستانه و رو به موته انشالله!

توهمین فکرا بودم که زنگ خونه بلندشد..رفتم سمت آیفون و چهره ریکی نمایان شد

در و زدم و منتظر شدم بیاد تو..خشن نگاش کردم و گفتم:

من_هان؟

ریکی_سلام

سری تکون دادم و گفتم:

من_علیک..فرمایش؟

 

ریکی_اومدم ببرمت

پوزخندی زدمو گفتم:

من _اونوقت می شه بفرمایید کجا؟

ریکی_فرودگاه..می برمت جایی که بهت تعلق داره

بی اهمیت بهش راه افتادم سمت آشپزخونه و گفتم:

من_اولا که من باتوهیچ قبرستونی نمیام..دومن اگه چشای کورتو باز کنی می بینی که نمیتونم توآفتاب بیرون بیام

ریکی هم نشست پشت میز و گفت:

ریکی_ببین...درسته من کار اشتباهی کردم..ولی برای نجات جونت لازم بود..

اگه توروتبدیل نمی کردم به مرور زمان خودت معتاد خون خوناشاما می شدی..بدنت ضعیف می شد و کم کم

می مردی..خواستم جونتو نجات بدم..هم من خوناشام هستم هم تو..الان فقط من و تو توی ایران خوناشام

هستیم..اگه نمی خوای آسیبی به دوستات برسه باید بامن بریم جایی که بهت تعلق داره..

من_کجا؟

ریکی_رگد کوو...یکی از شهرهای آمریکا..(رگد کوو به دلیل ترسناک بودن شهرش به شهر خوناشام

معروفه..گفتم در جریان باشید)

من_یعنی میگی..من..من از ایران برم؟پس پدرم چی؟رها و شایان و امیر چی؟

سری تکون داد و گفت:

ریکی_اگه جونشون برات مهمه..باید ترکشون کنی

بهش زل زدم..راست می گفت...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

من_خب..کی میخوایم بریم؟

ریکی_بعد از اینکه آفتاب غروب کرد..ولی قبلش تورو باید ببرم خونه خودم

من_شــــــــــر می گی؟

ریکی_پدرت نباید تورو ببینه...باید بی سرو صدا بری

من_می خوام ازش خداحافظی کنم

 

ریکی_به نظرت پدرت می زاره؟

اینم راست می گفت..چیزی نگفتم و سکوت کردم..شاید حق بااون باشه..به دستبندش خیره شدم و گفتم:

من_این دستبند چه نقشی داره؟

به دستبندش نیم نگاهی انداخت و گفت:

ریکی_این یه نوع محافظه..تاهروقت دستم باشه از تمام چیزایی که به خوناشاما آسیب می رسونه محافظت م یکنه..مثل آفتاب..مثل صلیب مسیح!

باتعجب گفتم:

من_صلیب مسیح؟

سری تکون داد وگفت:

ریکی_آره..خوناشام ها به صلیب حساسیت دارن..البته چوبیش

من_عجیبه!

دوباره سکوت کردیم...یه سوالی ذهن من ودرگیر کرده بود:

من_راستی تو واقعا خانواده داری؟

سرشو تکون داد وگفت:

ریکی_نه ..اونا خیلی وقته مردن

من_اوه متاسفم..

می خواستم بگم خدارحمتشون کنه...ولی اینکه خارجیه حالیش نیست

من_چند سالته؟

یه نگاه بهم انداخت و بالبخند گفت:

ریکی_156سال

یه نگاه عاقل اندرسهیفانه ای بهش انداختم و گفتم:

من_به نظرت الان موقع شوخیه؟

قیافش جدی شد و گفت:

ریکی_ولی من جدی گفتم

آب دهنم و قورت دادم..یعنی چی؟

دقیقا جواب سوالم و داد:

ریکی_من 156 سال پیش به دنیا اومدم...وقتی 15 سالم شد پدرو مادرم مردن و من به

جای اینکه درس بخونم کار کردم..اون زمان دقیقا من توطویله کار می کردم وهمینطور مزرعه داری

وقتی 17 سالم شد پسری از یه شهردیگه اومد توروستای ما..خیلی جذاب و خواستنی بود..اون یـــ...

ادامه حرفشو خورد...چی بود می خواست بگه ولی پشیمون شد؟؟؟؟

من_خب ادامش

ریکی_اون پسر با هیچ کسی جور نبود..دقیقا همون موقع بود که توخیلی از مزرعه ها حیوانات به طور

مرموزی کشته می شدن..وروی همشون جای دندون های یه حیوون وحشی دیده می شد...

من_اون خوناشام بود؟؟

سری تکون داد و بالبخند گفت:

ریکی_آره..اون یه خوناشام بود...یه شب که رفتم به حیوونای مزرعم سر بزنم

متوجه شدم که یکی از گاوهام همون بلا سرش اومده...تعجب کرده بودم و باترس به دور و برم نگاه می کردم

که پام به یه میله گیر کرد و افتادم و سرم خورد به میزچوبی که گوشه انباربود..صبح که چشام و بازکردم

فکر می کنی چه اتفاقی افتاد؟

بدون تامل گفتم:

من_توتبدیل شده بودی

لبخندش عمق گرفت و گفت:

ریکی_دقیقا..تمام حالتهای تورو داشتم..اون پسر منو تبدیل کرده بود..اون منوباخودش

برد به رگدکوو..باید از اون پسر بدم میومد ولی برعکس خیلی بهش وفادارموندم..من دقیقا از اون سال که

به خوناشام تبدیل شدم 17ساله موندم!

باتعجب بهش زل زدم و گفتم:

من_یعنی جاودانه؟

سرشو تکون داد و گفت:

 ریکی_دقیقا

باتته پته گفتم:

من_یع..نی ..منم...جا..ود..انه..شد..م؟

خندید و گفت:

ریکی_آره..نگران نباش دیگه هیچوقت پیرنمی شی

خیــــــــــــــــــــلی باحال بود..داشت کم کم خوشم میومد..البته جدا از اینکه دیگه نمی تونستم دوستام و ببینم

من_باتینا میخوای چیکار کنی؟

ریکی_اون وقتی بهوش اومد حافظشو پاک کردم نگران نباش...الانم بلند شو و هرچی وسایل داری جمع

کن

آهی کشیدم و بلند شدم و رفتم تواتاقم..هم خوشحال بودم که از دست سیما و تینا خلاص می شم هم ناراحت

بودم که از دوستام و بابام دور می شم...تمام لباسام و جمع کردم..تمام وسایل خصوصی...سه تاچمدون شد

اونم چمدونای بزرگ..خودمم آماده شدم..یه کاغذ برداشتم و روش نوشتم:

)بابای عزیزم..من چند وقتی حال مساعدی نداشتم..تصمیم گرفتم برم خارج از کشور..خواهشا چند وقتی دنبال من نباش...من برمی گردم دوستت دارم..میشا)

بغضم و خفه کردم و از اتاق زدم بیرون...ریکی بادیدن چمدونا اخماش درهم شد و گفت:

ریکی_چه خبره؟

من_خبر عروسی عمت...زود بیابرشون دار بینیم بابا

باخشم نگام کردو اومد دوتا از چمدونا رو برداشت..برای آخرین بار یه نگاه به خونه انداختم و خواستم از در

خارج شم که ریکی جلوم سبز شد و یه نایلون گرفت سمتم...

من_این چیه؟

ریکی_اینو بکش روسرت..دستاتم بکن توجیبت..آفتاب بهت صدمه نمی زنه

من_پس زحمت این یکی چمدونم بکش...

پوفی کرد و چمدونو برداشت..نایلون و کشیدم روسرم  دستامو کردم توجیب مانتوم...بادو رفتم و سوار ماشین

شدم...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریکی_حالا می تونی در بیاری

من_اما آفتاب از شیشه ماشینــــــ..

نزاشت ادامه بدم و گف:

ریکی_شیشه هاش یجورایی دوجدارن

من_چه باحال

نایلون و برداشتم...توطول راه ساکت بودیم...نه من حرف می زدم نه ریکی...

بلاخره بعد از مدتی با صدای آرومی گفتم:

من_ریکی؟

ریکی_هوم؟

من_امیرم یه خوناشامه؟

خندید و گفت:

ریکی_نه امیر یه ساحرست..

تعجب نکردم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

من_اون چی می شه؟

فرمون و چرخوند و گفت:

ریکی_اونم بعد مدتی به ما می پیونده

سری تکون دادم و دوباره گفتم:

من_می شه دوستام و ببینم؟

ریکی_اه چقدر حرف می زنی

عصبی سرش داد زدم و گفتم:

من_ببین آقا فرنگی..حواست و جمع کن..دخترای ایرانی حسابی قوین..پس حواست به خودت باشه

خندید و گفت:

ریکی_خیلی خوب..زنگ می زنم شب بیان خونه من خوبه؟

من_آره...

بازم خندید و چیزی نگفت...میمون...!

رسید جلو درخونش..درست همون جایی که من ازش فرار کردم..درو باریموت باز کرد و ماشینش و برد

توپارکینگ...پیاده شدیم...نیاز به نایلون نبود چون نور آفتابی در کار نبود و ما توپارکینگ بودیم

درخونه رو باز کرد و بارا رو اورد داخل..انگار براش سخت نبود...البته اون موقع که خودم هم داشتم

چمدون و حمل می کردم اصلا سنگین نبود برام..فکر کنم اینم یکی از مزیت های خوناشام بودنه

وارد خونه شدم..یه حس ترس داشتم..هرچی بود دختر بودم و شرفم از هرچیزی مهم تر بود!

ولی نباید وا میدادم...رویه کاناپه ولو شدم..ریکی یه چشم غره بهم رفت و گفت:

ریکی_اگه تمام دخترای ایرانی اینجورین واقعا باید بگم متاسفم

من_ریکی؟

برگشت و نگام کرد...لبخندی زدم و گفتم:

من_می شه خفه شی؟

چیزی نگفت و باعصبانیت رفت سمت بالا...اوسکول فکر کرده بهش چیزی نمی گم خبریه

یه لحظه حس کردم یه چیزی باسرعت از کنارم گذشت..زود بلند شدم و به آشپزخونه نگاه کردم..ریکی

توآشپزخونه بود..بادهن باز گفتم:

من_ریکـــــــــــــــــــی؟

از جیغ من هول شد و گفت:

ریکی_بله؟

من_تو...تو چجوری رفتی..یعنی چجوری از اون بالا اومدی توآشپزخونه؟

خندید و گفت:

ریکی_فکرکردم چی شده..دختر تویه دیوونه تمام معنایی

من_جدی دارم می گم

چشاشو چرخوند و گفت:

ریکی_بهش می گن سرعت نور...یکی دیگه از مزیت های خون آشاماست!

 

پس الان فهمیدم که اون روز چجوری با اون سرعت رفتم دم در اتاقم....وای چه باحال!

دوباره دراز کشیدم و گفتم:

من_خوب کی پرواز داریم؟

ریکی_ساعت 11 شب

سری تکون دادم و گفتم:

من_شام چی داریم؟

ریکی_خیلی حرف می زنی ..مخم رفت

دوباره چپ چپ نگاش کردم که خندید...مرتیکه اوشگول

من_هوی ریکی قرار شد به دوستام زنگ بزنی بیان اینجا

ریکی_خیلی خوب...ببینم توکه نمی خوای ماجرات و براشون تعریف کنی؟

من_نه...

یه یک ساعتی تو آشپزخونه بود..منم رفتم لباسام و عوض کردم..یکمی هم هی کرم می ریختم و از اینور و

اونور باسرعت نور می دوییدم...وای چه حس خوبی بود...ریکی هنوز توآشپزخونه بود..وایسادم وسط حال و

گفتم:

من_یک دو سه...

بعد دور خودم باتمام سرعت چرخیدم..همزمان جیغ هم می کشیدم...وای ننه چه باحـــــــــــــــاله!

بعد ایستادم..فکر کردم الان سرم گیج میره..ولی درکمال تعجب نه...ریکی روبروم وایساده بود و بانگاهی

که توش خاک توسرت موج میزد نگام می کرد..شونه ای انداختم بالا و رفتم کنارش..دستم وانداختم دورگردنش

و گفتم:

من_تشنمه

ریکی_از چشمات معلومه

سریع رفتم جلو آینه..راست می گفت..چشام قرمز شده بود..سریع برگشتم که ریکی یه لیوان گرفت جلوم

 

من_این چیه؟

نشست روکاناپه و گفت:

ریکی_خون

من_انسان؟

سری تکون داد و گفت:

ریکی_نه..خون حیوون

شاید اگه انسان بودم کلی حالم بهم می خورد..ولی من الان فرق کرده بودم..من یه ومپایرم!

تولیوان و نگاه کردم..تمام سلول های بدنم تشنه بودن..سریع سر کشیدم..آخــــــــــــــــی....دور لبم و که

خونی شده بود و پاک کردم و ولو شدم کنار ریکی..!

ساعت 9 بود...صدای زنگ بلند شد..ریکی رفت سمت درو بازش کرد..خدایا کمکم کن...نزار تشنه شم

رها و شایان و امیر نمایان شدن..بادو رفتم توبغل رها..محکم هم دیگرو بغل کردیم که یهو رها جیغ زد

پریدم و گفتم:

من_چیشد؟

رها_وحشی استخونام شکست..چه زوری داری

زدم به بازوش و رفتم توبغل شایان

شایان_چطوری پشمک خانوم؟

لبخند زدم..به امیر که بانگرانی نگام می کرد خیره شدم..داداش خوب من!

اومد سمتم و بغلم کرد..نفس عمیقی کشیدم و از بغلش اومدم بیرون...حس خیلی بدی بود...بوی خون

تازه و گرم منو تشنه می کرد...خیلی بد...مجبوری دورتر از بچه ها نشستم که از چشمشون دور نموند این

کارم ریکی رفت توآشپزخونه و رها سریع گفت:

رها_اینجا چیکارمی کنی؟

من_مگه نمی دونی؟

شایان_چرا ریکی گفت که اقامت آمریکا رو گرفتی...چــــــــــــرا میشا؟

لبم وبازبونم تر کردم و گفتم:

من_امشب پرواز دارم...نمی خواستم دیگه پیش سیما زندگی کنم

رها_خوب اومول میومدی پیش من

چیزی نگفتم و سکوت کردم...فقط پشت سر هم نفس عمیق می کشیدم..بااینکه ناراحت می شدم ولی هرآن آرزو

داشتم از اینجا برن..به خاطر خودشون..خیلی بد بود که نمی تونستم خودمو کنترل کنم...شاید به قول ریکی

من یه تازه متولد بودم اینجوری بودم

بلاخره بعد از کلی بدبختی و آه و ناله و گریه و زاری رفتن..دم آخری امیر رو کرد طرف من و گفت:

امیر_چند وقت دیگه میام پیشت!

فقط لبخند زدم...بعد اینکه غذای چرت ریکی رو خوردیم زود حاضر شدم..از فکر اینکه باید دوباره اون

چمدونا رو حمل کنم عذا گرفتم..حالا انگار من حملشون کردم..

ولی مجبوری یکیشون و برداشتم و راه افتادم سمت در..خداروشکر شب بود و مشکلی نداشتم...

ریکی باقیافه ای برزخی در خونرو بست..آخی بیچاره 5 تا چمدونو می خواست حمل کنه..خخخخخخخ

رفتم کمکش و یکی دیگه گرفتم...خیلی عصبی بود...گفتم الان می زنه خون مونم و می ریزه

تافرودگاه دیگه حرفی نزدیم...نمی دونم باید به چه زبونی بگم ولی واقعا دلم برای ایران تنگ می شد...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من یه موجود خطرناک بودم تویه ایران...یه موجود خیلی خیلی خطرناک!

 

8 ساعت بعد

ســــــــــــــــوتی زدم و گفتم:

من_اینجاست رگد کوو؟

ریکی_درسته...بیا اینم آویزون کن

به گردنبند توی دستش خیره شدم..خیلی زیبا بود...زنجیر نقره با پلاک مروارید..ولی یه چیز عجیب بود

روی مروارید نقش های عجیبی کشیده شده بود

من_برای چی؟

ابرویی انداخت بالا و گفت:

ریکی_ازت محافظت می کنه..دربرابر خورشید

عصبی گفتم:

من_توی عوضی این مدت مرض داشتی اذیتم کنی؟

ریکی_باید تنبیه می شدی

همینجور که نگاهش می کردم گفتم:

من_ادای آدم باکلاسا رو درنیار...

گردنبند و انداختم دور گردنم و باترس و استرس پامو از هواپیما گذاشتم بیرون....بــــــــــــــه اینجا که روزه

خو اسکل آمریکا فرق داره باایران دیگه ایــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

آفتاب بد می زد توچشم..بـــــــــــــاورم نمی شد..انگار هیچ مشکلی نداشتم باآفتاب..انگار بی تفاوت شده بودم

آخ جـــــــــــــــونمی جـــــــــــــون..باخوشحالی دوییدم و چرخ خوردم و جیغ زدم:

من_آزادی!!!!!!

یهو وایسادم به دور و برم نگاه کردم....مردم بالبخند نگام می کردن..خوب اوشگول اینجا ایران نیست تا یه

حرکت خرکی بیای سریع دوربینا روت زوم باشن..آخی ایران..دلم براش تنگ می شه!

ریکی چمدونا رو تحویل گرفت و راه افتاد..منم از همه جا بی خبر راه افتادم پشت سرش...از فرودگاه

خارج شد..یا ابوالفضل عباس...درختاش چرا اینجوریه؟به عینه می تونم بگم واقعا ترسناک بود..همینطورداشتم

دور و برم و می دیدم که خوردم به یکی..سرمو آوردم پایین که یه دختر بانیش باز جلوم دیدم...ببندبابا!

برگشتم ببینم ریکی کجاست که دیدم بغل دستم وایساده و دستش رو چشمشه و داره به ریش نداشته من می خنده زدم بهش و گفتم:

من_مرگ..بیا بریم دیگه

باصدای دختر برگشتم سمتش..به زبون انگلیسی گفت:

_سلام

انگلیسیم بد نبود یعنی می فهمیدم ولی یکم تو حرف زدنش می لنگیدم!

سری تکون دادم و گفتم:

من_سلام..بفرما

خنده ای کرد و گفت:

_با من بیاید

وا این چی میگه؟

ریکی ریلکس چمدونا رو برداشت و پشت سر دختره راه افتاد...منم همینطور....صدای گوشیم بلند شد

بابا بود..لبخند تلخی زدمو  ریجکتش کردم و زود گوشیم و خاموش کردم..باید به فکر یه خط جدید باشم

دختره نشست تویه ماشین و ریکی هم وسایل و چپوند توماشین و روبه من که عین اوشگولاوایساده بودم

گفت:

ریکی_سوارشو دیگه

بی حرف نشستم پشت و ریکی هم جلو..فضولیم بد گل کرده بود

ریکی_از سفراومده؟

دختر_نه..

یه اهم اوهومی کردم که ریکی خندید..درد اینم هی می ترکه واسه من

من_ببخشید می شه بگید شما کی هستید؟

دختر از توآیینه بهم خیره شد و گفت:

دختر_من آریزونا هستم...

ریکی_ آریزونا هم مثل ماست..اونم خوناشامه

پوزخندی زدم و گفتم:

من_اگه مثل توئه که خیلی متاسفم براش

آریزونا خندید وگفت:

آریزونا_حدس زده بودم چیشده..تمام ماجرا رو دیدم

بعد خندش تبدیل به لبخند ملایم شد..دخترخوشگلی بود..موهای بلوند که معلوم بود مال خودشه و صورت

ککی مکی که جذابش می کرد...چشای عسلی رنگ..درکل جیگری بود برای خودش!

ریکی_باید ازم ممنون باشی که نجاتت دادم از این دردسر

من_از کدوم دردسر؟

برگشت سمتم و گفت:

ریکی_کی بود که گند کارتو جمع کرد؟

من_خفه شو

آریزونا_هی هی بچه ها تمومش کنید...اوکی؟

منو ریکی که بااخم بهم نگاه می کردیم زود رو از هم گرفتیم...آشغال

از پنجره به بیرون خیره شدم..شهر فوق العاده ترسناکی بود..خلوت و درعین حال موزی!

زیرلب گفتم:

من_واقعا ترسناکه

آریزونا_آره..برای همینه که به شهر خوفناک معروفه

باتعجب گفتم:

من_تو از کجا حرفمو شنیدی؟

خندید و گفت:

آریزونا_یادت رفته خوناشامیم؟خوناشام ها شنوایی فوق العاده قوی دارن!

الان یادم اومد اونروز اون صداها...صدای امیر و بابا..صدای سیما و تینا!خدای من...واقعا چه چیزای عجیبی

تویه جهان هستی وجود داره که ما از وجودشون بی خبریم..

جلوی یه خونه ترسناک وایساد...خدای من...دستم و گذاشتم رودهنم..در باز شد..برخلاف ظاهر بیرونی

درونش خیلی زیبا و بزرگ  بود..پیاده شدم و مشغول وارسی شدم...خیلی تعجب انگیز بود..دستی روکمرم

نشست..برگشتم و باچهره مهربون آریزونا مواجه شدم..

آریزونا_بهتره بریم تو..خیلی ها منتظر دیدن توهستن

از حرفش تعجب کردم و گفتم:

من_من؟

همینطور که لبخند به لب داشت گفت:

آریزونا_من آینده تورو دیدم..توفوق العاده ای!

و بعد به سمت ورودی راه افتاد و منو بایه دنیا سوال تنها گذاشت...

آروم آروم قدم برداشتم..درختهای غول پیکر این خونه باعث می شد نورآفتاب کمتر بتابه........

 

بادستم درو هول دادم و وارد شدم..وای خدای من!چقدر این خونه بزرگ و زیباست..ترکیب خونه همش

سفید و مشکی بود..حدود 5یا6تا اتاق داشت و یه پله به سمت بالا می خورد...که فکر کنم اون بالا هم اتاق

داشت...حواسم فقط به خونه بود که دستم کشیده شد...برگشتم و ریکی رو دیدم که باخشم نگام می کنه

من_هان؟

ریکی_جلوی پات و نگاه کنی بدنیست..دختره احمق

خواستم دکوراسیون صورتشو بهم بریزم که بادیدن یه عالمه چشم از تصمیمم پشیمون شدم....

باتعجب به افرادی زل زدم که بالبخند خندون به من نگاه می کردن

آریزونا ولو شد رومبل و گفت:

آریزونا_به خونه جدیدت خوش اومدی میشا

اوا...این اسم منو از کجا می دونه؟

یه دختر که بهش می خورد 18 سال داشته باشه اومد نزدیکم و دستشو به سمتم دراز کرد و به انگیلیسی

گفت:

الیزابت_سلام میشا...الیزابت هستم...بچه ها منو الیزا صدا می کنن

همونطور بابهت و زبونی که لال شده بود بهش دست دادم...یکی دیگه از دخترا اومد سمتم اونم بهش می خورد

17 یا18 داشته باشه...وایساد جلومو دستش و دراز کرد و گفت:

سیدنی_سلام...منم سیدنی هستم...

بااینم دست دادم..روبرو سه تاپسر وایساده بودن..از همونجا شروع کردن معرفی کردن

پسراولی_سلام ....من رومان هستم

پسردومی_منم جیم هستم

پسرسومی_منم دیوید..

بلاخره زبون لال شدم باز شد و گفتم:

من_سلام..منم میشا هستم..

رومان_می دونیم

ریکی_بچه ها حسابی باید مراقب میشا باشید...

سیدنی خندید و گفت:

سیدنی_هستیم..قراره حسابی بهمون خوش بگذره

الیزابت دستم و گرفت و گفت:

الیزا_هی دختر بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدم

از پله های مارپیچی ترسناک عبور کردیم..روی دیوار عکس های خیلی عجیب و غریبی بود

به یه راهرو رسیدیم..دوتا در روبروی هم قرار داشت..سفید وسرمه ای!

الیزا روبروی در سفید وایساد  و گفت:

الیزا_اینجا اتاق توئه

برگشتم و گفتم:

من_شاید بخوام تواین یکی اتاقه باشم

لبخندی زد و گفت:

الیزا_نمی شه

من_چرا؟

الیزا_بعدا خودت می فهمی

در وباز کرد و وایساد اول من برم داخل...وارد شدم و دهنـــــــــــــــــــــم اندازه غــــــــــــــار بازشده بود

خـــــــــــــــــدای من...اینجا..چه قـــــــــــــــــــــدر خوشگله!

آروم آروم لبخند نشست رولبهام و گفتم:

من_اینجا...اینجــــــــــــــــا فوق العــــــــــــادست!

ترکیب اتاق صورتی و سفید بود...کاملا دخترونه وشیک !

الیزا نشست روتخت خوشگل دونفره صورتیم و گفت:

الیزا_می دونستم خوشت میاد..آریزونا گفته بود

بازم تعجب کردم و گفت:

من_چی؟آریزونا چی روگفته بود؟

الیزا_ببین آریزونا با ما یکمی فرق میکنه..اون چه گذشته وچه حال و چه آینده رو می تونه ببینه!

من_یعنی چی؟مگه اون خوناشام نیست؟

سری تکون داد و گفت:

الیزا_چرا اونم خوناشامه ولی ...اوخ خدای من باید یه روز کامل برات توضیح بدم

فعلا می دونم خسته ای استراحت کن

برعکس اصلا خسته نبودم..نمی دونم چرا..شاید بخاطر اینه که خوناشام هستم

خواست از اتاق بره بیرون که گفتم:

من_شماهمتون خوناشام هستید؟

برگشت وبالبخند گفت:

الیزا_آره..

و بعد رفت بیرون و در و بست

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دراز کشیدم روتخت و بدون تامل خوابم برد....تویه باغ خیلی بزرگ بودم..اوه نه یه جنگل خیلی

بزرگ...مه تمام اطرافم و پوشونده بود..به عینه میتونم بگم واقعا ترسناک شده بود..زود به دور وبرم نگاه

می کردم..صدای زوزه گرگ ها بدعذابم می داد..نشستم روزمین و به دور و اطراف خیره شدم...هی دختر

تویه خوناشامی..نباید از چیزی بترسی..بفهم...اینا آدما هستن که باید از تو بترسن..حیوانات!

بلند شدم..چند قدم راه رفتم..ولی همچنان بدنم میلرزید...صدای قدمای سریع شنیدم..یه چیزی سریع از جلو

چشمم رد شد..غلط نکنم خوناشامه...سعی کردم ببینمش..چشامو ریز کردم و به دوییدنش دقت کردم...دختر

موبلند سفید....ولی چهرش معلوم نبود..یهو جلوروم وایساد..هین بلندی کشیدم و چشامو بستم..صدای خندش

پیچید توی گوشم..آروم آروم چشامو باز کردم..دختری روبرو وایساده بود که از زیبایی هیچی کم نداشت

فوق العاده زیبا بود و افسانه ای..موهای بلند و سفید رنگ خوشگل..که مد شده بود این روزا...ابروهاشم

همونطوری بود...چشای طوسی رنگ...وای خیلی خوشگل بود..لبخند دندون نما زد که دندوناش مثل

خوناشاما شد و بانفرت زل زد بهم و گفت:

_منتظرتم دخترک جوان!

بعد دستش و بلند کرد و فرود آورد توصورتم...وهیـــــــــــــــــــــــــن!

نفس نفس می زدم..دستم و گذاشتم رو گلوم..خیس عرق شده بودم..خدای من این چه خواب لعنتی بود من

دیدم؟

باصدای یه نفر تند برگشتم..آریزونا و الیزا وسیدنی تواتاقم بودن...

باتعجب و همون صدای گرفته گفتم:

من_اینجا چیکار می کنید؟

آریزونا دستش و از روصورتش برداشت و باقیافه ای نگران گفت:

آریزونا_نمی تونم

الیزا بانگرانی گفت:

الیزا_عنی چی؟

آریزونا_یعنی اینکه من اصلا نمی تونم توذهن و خواب میشا نفوذ کنم...قدرتش زیاده..نمی دونم لعنتی چیه!

سیدنی و الیزا باتعجب به من خیره شدن..منم بدتر از اونا..عرق روی پیشونیم و پاک کردم و گفتم:

من_چه خبره؟

سیدنی_توداشتی خواب بد می دیدی..به آریزونا گفتیم توخوابت نفوذ کنه کـــــــــــــــ....

آریزونا حرفش و قطع کرد و گفت:

الیزا_تونیروی خیلی قوی داری..تو..تو تنها کسی هستی که من دربرابرش هیچ بودم

کلافه گفتم:

من_منظورتون چیه؟من هیچی نمی فهمم

الیزا_ما خوناشام ها می تونیم تو خواب هم دیگه نفوذ کنیم و فکر همدیگرو بخونیم..البته درشرایط خاص

من_مثلا چه شرایط خاصی؟

سیدنی_من و الیزا می تونستیم توخواب تونفوذ کنیم ولی هرچی سعی کردیم نتونستیم..و این کار و به آریزونا

که قدرت بیشتری از ما داره واگذار کردیم که اونم نتونست دقیقا مثل هــــــــ...

الیزا حرفش و قطع کرد و گفت:

الیزا_بسه!

وا چرا نزاشت ادامه حرفش و بزنه؟مثل کی؟یعنی یکی دیگه مثل من هست؟

من_من چی؟منم می تونم توذهن وخواب شما نفوذ کنم؟

آریزونا_اگه قدرتشو داشته باشی...چون تازه متولدی فکر نکنم

من_ولی من می خوام سعیم وبکنم

سه تاشون نگاهی به هم دیگه کردنو دوباره به من نگاه کردن..

الیزا_مطمئنی؟

سرمو به عنوان آره تکون دادم...

آریزونا_خیلی خوب....چشاتو ببند خوب تمرکز کن...یکی از مارو تصور کن و ببین چی توذهن ما می گذره

سرمو تکون دادم و چشامو بستم..صدای آریزونا توذهنم پیچید..یکی از ما رو تصور کن و ببین توذهن ما چی

می گذره!!!!نفس عمیق کشیدم....سیدنی رو تصور کردم...ولی ناموفق...دوباره ...دوباره و دوباره..ولی نه!

خواستم چشامو باز کنم که یه صدای نامفهومی باعث شد باز نکنم...

این پســـــــــــــــره کیه جلواینا وایساده؟سعی کردم ببینمش ولی پشتش به من بود...سیدنی درحال حرف زدن

بااون بود

باداد آریزونا چشامو باز کردم...آره مــــــــــــــن موفق شده بودم

آریزونا باقیافه ای خشماگین به سیدنی زل زده بود...

من_من تونستم..من موفق شدم...ولی..اون پسر غریبه کی بود که داشتی باهاش حرف می زدی سیدنی؟

الیزا با تعجب به من نگاه کرد...

آریزونا به سمت سیدنی غرید:

آریزونا_لعنتی این چه فکری بود کردی؟؟؟؟؟

صدای تقه در باعث شد ادامه این بحث تموم شه...الیزا در و باز کرد و قیافه دختر کش ریکی نمایان شد

واقعا جــــــــــــــذاب بود..نگاش به من افتاد و لبخند زد و گفت:

ریکی_چطوری دختر ایرونی؟

دراز کشیدم روتخت و دستمو گذاشتم رو پیشونیم و گفتم:

من_عالی...خبریه؟

ریکی_اوه آره..امیر باهام تماس گرفت

تااینو گفت زود پریدم و گفتم:

من_خوب؟

خندید ونشست روتخت کنارم و بی توجه به حضور دخترا گفت:

ریکی_پدرت خیلی شکاره..رفته سراغه امیر و شا