رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : معجون عشق وغرور

نویسنده: negin73 کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه/هیجانی/اجتماعی

خلاصه :درمورد دختری هست که قصد ازواج نداره ولی با یک دیدارعاشق میشه و وقتی که  کسی عاشق میشه دیگه نمیتونه از عشق فرار کنه دختر قصه ما هم مغروره هم لجباز با این رفتاراش یه سری اتفاقات تلخو شیرین تو سن نوجوانی براش پیش میاد

امیدوارم خوشتون بیاد ....

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

377d-Majoon.png

" به نام خالق آفرینش" چشمامو نیمه باز کردم دیدم گوشیم صدا میده فکر کردم ساعته ولی نه این که اهنگ ساعتم نبود  گوشیو ورداشتم دیدیم بله دوباره این گیر داره همش مزاحمه بد موقه زنگ میزنه رد تماس کردمو دوباره خوابیدم تا چشمامو بستم دیدم نه این ول کن نیست ای خدا بمیری ایدا همش بدموقع میزنگی بعد سه بار  رد تماس کردن دیدم ول کن نیست گوشیو ور داشتم _هان چته بمیری مگه نمی فهمی هی رد تماس میدم نمی خوام جوابتو بدم صد دفعه گفتم وقتی رد تماس  اول سلام دوم دوست دارم بزنگم –میدم بیخیال شو اه سیریش هان چته حالا که موفق شدی بنال دیگه سوم توتا سر ظهر میخوابی  به من چه اصن خوب بیدارت کردم چهارم بگو معذرت میخوام_برو بمیر بابا  برا چی معذرت خواهی کنم اصن چی کار داری زود بگو خوابم میاد _حانیه خانوم حالا که اینجوری شد خبر به اون خوشیو بهت نمی گم تا بمیری _بیا سر ظهر ناز کشیدن برو بابا بای _حتی اگه خبر خوش در باره ی کنکور باشه چی _چی کنکور بگو بگو ترو خدا بگو دارم میمیرم  _ههههه نمیگم بای _الو الو الو ای بمیری ایدا  وایسا حالیت میکنم   هی زنگ میزدم رد تماس میداد بمیری ایدا منو اذیت میکنی منم مجبور شدم از راه اس ام اس ازش  معذرت خواهی کردم بعد چند بار التماس کردن اس داد با یه ادرس  و یه ساعت گفت بیا تا بهت بگم   می دونستم داشت اذیت میکرد ولی چی کار کنم مجبورم باهاش بسازم تا موقعی که بفهمم کنکورم چی شده اخه یادم نبود امروز جواب کنکورارو میدن  باشه ای گفتمو  پا شدمو رفتم پایین  دیدم مامانم داره ناهار درست میکنه انگار نفهمید من اومدم یه فکری به سرم زد _سسسسسسسسسسسسسسسسسللللللللاااااااااامممممممم بر مامان خودم  _ای کوفتو سلام  دختر  ترسیدم عه چه طرز سلام کردنه اروم تر بابات شب کار بوده خوابیده عه  تو درست بشو نیستی _ههههههه ببهشید مامان  نه درست نمی شم  ههههه   رفتم پیش مامانمو یه بوسش کردمو رفتم طرف گاز وای ما مان عاشقتممممممممممممم   همون جور که میپریدم بالا گفتم _ فسی داریم فسی هوراااااااااا _عه مگه نمی گم اروم بابات خوابه فسی چیه فسنجون  برو دستو صورتتو  _بشور بیا ناهار _باشه مامان جونم  داشتم میرفتم که یه هو بر گشتم

: مامانی الان ایدا زنگ زد گفت جوابای کنکورو دادن باهم قرار گذاشتیم بریم بیرون جوابارو ببینیم _عه چه خوبب دخترم من مطمعنا قبول شدی  باشه برو فقط زود بیا باشه بابات امشب خونه هستااا من میتونم تا  شب متقاعدش کنم باشه _ ههه باشه مامانم چشم  مامان برام دعا کن _ برو دست شویی برو _ چشم  9 رفتم به سمت دست شویی  جلو اینه بودم :عه عه عه عه این چه وعضیه  هر روز که بلند میشم این بالش من یه مدل موی برام میزنه  ههههههههه  از دست شویی اومدم بیرون دیدیم بله همه پشت میزن الا منو بابام تا اومدم بشینم _نشین نشین نشین _ چرا ؟؟؟؟؟_ برو بابارو امروز تو بیدار کن حال ندارم اجی  _ اوه حالا گفتم چی شده   باشه فقط این دفعه هاااا _ باشه اجی گلم بوسسسسسسس    به حالت تاکید _ ثمین بار اخره هااااااااااااااااااااااااا_ با شه اجی گلم برو دیگه گشنمه زود بیاین   رفتم بابارو بیدار کردمو اومدم بیرون تا بابا بیاد مامان برنجو کشیده بود تا بابارو دیدیم همه بهش سلام کردیم و  بابامم جواب داد و رفت طرف دست شویی _ مامان راستی در بارهی جواب کنکور به بابا چیزی نگیا می ترسم خراب کرده باشم  بعد ناراحت بشه  بزار مطمعن شم بعد بهش میگم _ باشه دختر فقط وای به حالت خراب کرده باشی   با بهت داشتم مامانمو نگاه می کردم که یه هو زد زیر خنده هو گفت تو قبولی اگرم نشدی طوری نیست دخترم سال بعد ایشاالله _   _ ههههههههه میسی مامانم مامان   میگم  تو بازیگر خوبی میشیا _ ببند تو دیگه       منو ثمین  زدیم زیر خنده که بابام اومد و نشت پشت میز _ دخترای من چطورا _ مرسی بابایی شما خوبی  _ مگه میشه شما خوب باشینو من بد باشم   شروع کردیم به غذا خودن که بابان یهو وسط غذا رو به مامانم گفت: _امروز اقای عباسی زنگ زد _ خب _ و خواستن از من اجازه بگیرن برای اومدن به خونه ی ما _ برا چی  ؟؟؟_ برا امر خیر _ اهان    من که داشتم با تعجب به بابا و مامانم نگاه میکردم که مامان فهمیدو منو نگاه کرد مامانم :_  خب دخترم  برا فردا امشب اماده باش _ مامان من قبلا به شما گفتم قصد ازدواج ندارم اصن دوست ندارم بابام : نمی شه بگم نه زشته بزار بیان شاید تو خوشت اومد مامانم : اره مامان بزار بیان بعد اگه نخواستی بگو نه  بخاطر مامانو بابام قبول کردم  غذام تموم شدو رفتم تو اتاق   ای خدا من دوست ندارم ازدواج کنم اصن زوره من از پسرا بد میاد  اه اه  نیم ساعتی تو صفحه ی  بلند شدمو وفتم که اماده شم .خب حالا چی بپوشیممممممممممم   5مجازی گشتم که دیدم ساعت نزدیک چون من از رنگ مشکی خوشم میومد دوست داشتم تیپ مشکی بزنم یه شلوار لیه مشکیه تنگ با یه مانتوی مشکیه طرح دار پوشیدمو با شال مشکیم ست کردم کلا همه چی مشکی بود حتی ساعتم  رفتم  پایین دیدم مامان داره تلویزیون میبینه  ثمینم تو اتاقش خواب بود و بابام هم بیرون بود  خونه باش باشه _ چشم _ به سلامت . 9 _خب مامانی کاری نداری من رفتم _ نه دخترم فقط تا ساعت  کفش های اسپورتمو پوشیدمو رفتم تو پارکینگ من از بس مشکی دوست دارم همه میگن انگار میخوای مشکی بود   ماشینو روشن کردمو راه افتادم . رفتم به سمت پاتوقمون یه کافی شاپ بود 602بری عزا حتی که منو ایدا خیلی دوسش داشتیم قرار گذاشتیم همیشه هر کاری داریم اونجا قرار بزاریم  ماشینو پارک  کردمو رفتم داخل که دیدم ایدا نشسته اما با یکی دیگه نزدیک تر شدمو دیدم ریحانه ست _وای سلام ریحانه خوبی چه خبر میدونی چند وقت زنگ نزدی  دیگه تحویل نمی گیری نکنه سرت گرمه  هه _ببند تو دیگه تا الانم  همینارو داشت ایدا میگفت اقا ما تسلیم حالا چی کار کنم ول کن شین _ههههه _ بخند شما ماکه ادم نیستیم که مثلا من گفتم بیادا حالا تحویل نمیگیره اگه گفتم خبر خوشو _ سلام عزیزم ببخشید ایدا جان اخه ندیدمت شرمنده _ عه حالا که این طوریه من میرم اگه خبرو بهتون گفتم  شما هاهم بخندید راحت باشید   داشت میرفت که منو ریحانه گرفتیمش باهم گفتیم _ببخشید ایدا  _ دستمو ول کنید لوسا باشه ولی اگه دفعه ی دیگه دیدم این رفتارارو می دونم چی کارکنم    منو ریحانه داشتیم به هم نگاه میکردیم که تو دلم گفتم   (باشه ایدا خانوم حالا خبرو بگوتا بعد به حسابتو   برسم حیف که الان خبر ایندم دستته)  _خب حالا چی سفارش بدیم؟؟ _ایدا بیخی بگو دارم میمیرم _ نه اول سفارش   گارسون   گارسون اومدو ایدا :_ خب بچه ها چی میخوری؟؟د _نه من نه ریحانه جوابشو ندادیم که گفت:_ اقا سه تا قهوه با یک کیک شکلاتی سفارش میدم   گارسون رفت  ریحانه _ما چیزی گفتیم سرخود سفارش میدی اصن من....

اصن من قهوه دوست ندارم _خو نخور من میخورم   من که داشتم نگاشون میکردم گفتم _ایدا دارم میمیرم تا حالا هیچی بهت نگفتم بگو دیگه من باید تا 9 خونه باشم _ باشه بابا  خبر این که ما کنکورو ......_بمیری ایشاالله ایدا بگووووووووو ریحانه :بگو ایدا عه اذیتمون نکن_ باشه ما کنکورووووووووو قبول شدیممممممممم  منو ریحانه داشتیم میمردیم از خوشحالی که ایدا گفت _ولییییی _ولی چی _بچه ها دانشگاهمون تهرانه _خب _خب _ خب مگه چه شه ناراحتی داره حالا گفتم چی شده _حانیه خانم و ریحانه خانوم یعنی پدراتو اجازه میدن بریم تنهایی سه تا دختر مجرد تو خوابگاه هایی که وعضش خرابه   من داشتم نگاش میکردم که ریحانه گفت _وای حانیه ایدا راس میگه من که بابام نمی زاره برم تو اون خوابگاه ها      منم فکر کردمو گفتم _بچه ها اول برین بگین به باباهاتون بعد از طرفشون حرف بزنید خو اصلا برید متقاعدشون کنید  ببینید برید خونه اول با ماماناتون صحبت کنید چون کلید باباها دسته ماماناس بعد به ماماناتون بگید به باباهامون بگه خوب بعد خبرشو بهم میدیم که چی شد  اخه همه ارزو دارن دانشگاه تهران قبول شن حالا که شانس در خونه ی مارو زده شما میخواین از دستش بدین من اگرم بمیرمم دوباره امتحان بده نیستم کشتم خودمو تو اون یه ماه

 

_ باشه حانی ما به باباهامون میگیم ولی اگه نشد چی _چرت نگو ریحانه تو برو بگو حالا _باشه   بعد از کلی حرف زدن

 

 _خب من دیه برم دیر شد 8:30 من 9 باید خونه باشم فعلا _ عه کوجا صبر کن ماراهم برسون _ای ایدا خانم پرو شدی اینقدر مارو معطل کردی حالاهم من معطلت میکنم خودت پیاده میری فهمیدی _عه اذیت نکن حانی زورت میاد تو راهت هم منو برسونی هم ریحانه رو _ نه زورم نمیاد زورم میاد که میخوام کسیو برسونم که صبح منو با چه زجری بلند کرد وگرنه من مشکلی باریحانه جونم ندارن نوکرشم هستم _عه اینطوریه حالا که اینطوری شد ریحانه باید یکی مونو الان انتخاب کنی یا منو یا حانیه رو کدوم ؟؟؟؟

 

_عه بسه بچه ها بریم دیه حانی توهم اذیت نکن    ایدا  حانیه داره شوخی میکنه ول کن دیه عزیزم  حالا همه باهم میریم    یه لبخند به ایدا و ریحانه زدمو رفتم بیرون دیدم دارن دنبالم میان نشستیم تو ماشینو راه افتادیم . توراه بهشون گفتم چه طوری به ماماناشون بگن وچه طوری رفتار کنن اونا هم گوش کردنو رسوندمشون   توراه اهنگ گوش کردمو رفتم به طرف خونه  خیلی خسته بودم درو باز کردمو دیدم همه جا خاموشه رفتم تو اتاق ثمین دیدم بعله خوابیده مامانمم دیدم جلو تلویزیون خوابش برده  بابامم حتما خسته بوده هو خوابیده رفتم پیش مامانمو اروم بیدارش کردمو گفتم

 

 _مامان مامان مامان چه وقت خوابه اخه _عه اومدی چه خبر یه هو خوابم برد بگو چی شد   نشستم کنارشو گفتم _مامان ..._بله بگو چی شد دیه عه _قبول شدم _عه چه خوب پس چرا ناراحتی    مامان داشت میخندید که گفت _چرا دمغی _اخه مامان اگه بگم کوجا شاید توهو بابا نزارین _وا حالا بگو ببینم کوجاس تو اینقدر نگرانی نکنه استرالیاس نه اگه اونجا باشه نه نمی زارم _عه مامان شوخی نکن دیه _شوخی چیه خو نمیگی خودم حدس میزنم _باشه میگم   تهران قبول شدم   سرم پایین بود دیدم سرمو اوردم بالا دیدم مامانم داره نگام میکنه

 

_اخه دختره ی خنگ ینی من نباید بزارم دخترم بره دانشگاهی که همه ارزوشو دارن ولی راس میگی بابات ممکنه قبول نکنه ولی باهاش حرف میزنم _اخ قور بونت  برم مامانی فدات شم پس بابا باشما دیه _باشه ولی فکر کنم نزاره ولی باهاش حرف میزنم _ میسی

 

رفتم طرف اتاقمو انداختم خودمو روتخت خیلی خوشحال بودم هر وقت مامانم این قولو بهم میداد یعنی حله  همون موقع گوشیمو ورداشتمو به ریحانه و ایدا okخودمو دادم ولی دوتایشون جواب ندادن تا این که موقع خواب ایدا  اس داد قراره مامانش با باباش حرف بزنه  ریحانه هم همین اس ام اسو داد خوب داش حل میشد که مامانم اومد داخل

 

_بیداری _بله بیا مامان تو _کارت داشتم امروز بابات که اومد گفت واسه فردا حاضر باشی_برا چی ؟؟_برا چی حالت خوبه مگه قرار نیست فردا اقای عباسی بیاد   _ وای اینو کوجای دلم بزارم _عه مگه سر میز باهم حرف نزدیم قرار شد بیان اگه نخواستی بعد بگو نه عه _اخه مامان من ..._من من نداره میان فردا خودتو اماده کن با ایدا و دوستاتم قرار نزاریا  مامانم رفت بیرو تو دلم گفتم

(ای خدا زوره من نمی خوام ازدواج کنم اصن من از پسرا بدم میاد تو این دنیا که عشقی وجود نداره که مگه خودم چلاقم بعد 1200 سال مامانو بابام می تونم رو پاهای خودم بایستم نیازی به یه جنس مخالف ندارم) اه تو همین فکرا بودم که چشام سنگین شدو خوابیدم

 

صبح بدون ایکه کسی صدام یا مزاحم داشته باشم بیدار شدم خود به خود خودم باورم نمی شد یعنی خودم بیدار شدم نه ایدا زنگ زد نه ثمین اذیتم کرد ایول  رفتم پایین دیدم همه سر میز صبحونه هستن

 

_سلااااااااااااااااااام به همه  همه باهم جواب دادن سلام حتی بابام هم سلاممو جواب داد اینا چرا اینجورین انگار خواستگاری اولمه از دست شویی که برگشتم رفتم سر میز

 

_ خب امروز چی داریم برا صبونه  وا همه چیزی که هست که فقط من نبودم که ثمین زد زیر خنده

 

_کوفت چرا میخندی _دوس دارم _لوس _خودتی  دیدم بابام با خنده نگام می کنه منم با خنده جوابشو دادم _خب دختر بابا چه طوره؟؟ _خوبم بابا شما خوبید _بله _مامان بیا میخوایم باهم صبحانه بخوریم _اومدم _ بابام یهو گفت _پس تهران اره     منو نگو داشتم میمردم از تعجب گفتم _چی تهران بابا _دانشگاهو میگم _اهان _خب میخوای بری ؟؟   که مامانم اومد با یه لب خند _اره بابا اگه شما اجازه بدید منتظر اجازهی شمام _خب پس نه _چی _نه _بابا نه من نمی خوام دوباره امتحان بدم _قرار نیست دوباره بدی _پس چی _ تو خوابگاهم نه     وا تو دلم گفتم پس شبا برم پیشه گربه ها بخوابم _ پس کوجا بابا _ تنهایی یا بادوستات قبول شدی _ اره بابا ایدا و ریحانه باهم اونجا قبول شدیم _خب _خب چی _با  بابا هاشون یه قرار میزارم _ برا چی _ نظر من اینه که تو خوابگاه نباشه خب _خب _پس میخوام با بابا هاشون مشورت کنم یه خونه بگیریم باهم برا شما  تا موقعی که درساتون تموم بشه وبرگردید _واقعا _اره _خوب اگه باباهاشون قبول نکردن چی _خودت برو تنها مگه میترسی _نه ولی بابا تنهایی بده میشه اصرار کنی دوستامم باشن _ باشه سعیمو می کنم    از خوشحالی داشتم میمردم بعد صبحانه بابام به باباهاشون زنگ زده یه جا قرار گذاشتن 

 

_ بابا چی شد قبول کردن؟ _ دختر چه عجولی تازه یه جا قرار گذاشتیم _اهان باشه بابا بازم ممنون _ خواهش  راستی امشب یادت هست که   به مامان نگاه کردمو فهمیدم منظورش چیه با بی ذوقی گفتم _ بله بابا یادمه _ خوب پس من رفتم سر کار کاری ندارید خدافظ   همه به استقبال بابام رفتیم بعد که بابام رفت منم رفتم تو اتاقمو به ریحانه و ایدا اس ام اس دادمو جریانو ازشون پرسیدم که ببینم میدونن بابام به باهاشون زنگ زده یا نه بعد چند دقیقه ایدا جواب دادو گفت : بابام گفته بابای تو زنگ زده برا دانشگاه قرار گذاشتن بابامم قبول کرده 

 

 منم دادم _ خو پس ایدا تو حلی ریحانه چی ؟؟؟  بعد چند دقیه جواب داد : نمی دونم الان بهش میزنگم  باشه ای گفتمو منتظر موندم  بعد یک ربع ایدا اس داد که : ریحانه گفته باباش قبول کرده   داشتم از خوشحالی بال در می اوردم  که یه لحظه یاد امشب افتادم جریانو به ایدا گفتم اونم اولش مسخرم کرد ولی چون منو میشناخت بعدش دلداریم داد  بعد یک ساعت اس ام اس دادن خدافظی کردمو پریدم تو حموم  تازه ساعت 3 بود اول رفتم حموم بعد ناهارمو خوردمو خوابیدم 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تکان شدیدی از خواب پاشدم واقعا بد بیدارم میکرد رو مخ بود بیدار کردنش چشمامو باز کردمو دیدیم بعععله ثمین خانوم خواهر گل خودم پشتیو پرت کردم طرفشو گفتم

_برو بیرون ثمین حوصلتو ندارم خوابم میاد _ عه بلند شو مثلا امروز برات خواستگار میاد پاشو تنبل  خدا به داد شوهرتوو شب اول ازدواجت برسه دلم برا شوهر خواهرم میسوزه    اینو که گفت جیغ زدمو افتادم دنبالش که پرید تو اتاقشو درم قفل کرد _ ای بمیری ثمین تو میای از اونجابیرون دیگه حالیت میکنم _ هههههه تو برو به خواستگارت برس _ عه باشه نوبت تو هم میرسه _ حالا حالا ها برام زوده  فقط من 16 سالمه هنوز _ اخی _ بیا بیرون تا نکشتمت _ نوموخوام _ به درک  دیگ به دیگ میگه روت سیا ه خانم   ثمین داشت میخندید که رفتم پایین کسی نبود حتما مامان رفته خرید  ای خدا من که نمی خوام قبول کنم چرا این قدر خرج میتراشین اخه    داشتم میرفتم دست شویی که مامانم اومد

_ سلام مامان _ سلام کوفت ورپریده تا الان خواب بودی زود باش الان بابات با مهمونا میرسن بدو حاظر شو _ با خنده باشه ای گفتمو رفتم دست شویی اومد بیرون دیدم ثمین داره میوه هارو میزاره تو ظرف نگاه شیطانی بهش کردمو  رفتم سمت اتاقم در کمدو باز کردمو به لباسا نگاه کردم همین جور داشتم نگاه میکردم که چشمم رو یه کت و دامن ابیه فیروزای گرفت خداییش خیلی خوشکل بود  اونو پوشیدمو موهامم دو اسبی زدمو خودمو تو اینه دیدمو خداییش تعریف نباشه خوشکل بودم همه چیزم بهم میخورد چشمام قهوه ای روشن بود که دوست داشتم  خب حالا یه شال ابی پوشیدمو کمی ارایش کردمو رفتم پایین رفتم رو میز اشپز خونه نشستم که مامانم شروع کرد به سفارش دادم من انگار بار اولم بود خواستگار داشتم  با صورت وارفته داشتم به ماما نم نگاه میکردم که دیدیم ثمین داره میخنده  دلم میخواست بکشمش نه چرا الان نه بزار نوبت اونم میرسه  بعد این که مامان حرفش تموم شد رفتم رو مبل نشستم که دیدم زنگ میزنن ثمین درو باز کر دو گفتم کیه گفت خواستگارت  که منو مامان هول شدیم من پریدم تو اشپز خونه که مامانم رفت دم در که دیدم عه این که باباس  

ای بمیری ثمین باشه حالا تو هی اذیت کن  مامانم داشت به رفتار خودش ومن میخندید  که منم خندم گرفت .ثمین با چاپلوسی اومد به بابا سلام کردو پشت بابا از ترس من قایم شد من با تهدید بهش گفتم جوجه رو اخر پاییز میشمارن خواهرم _ خو بشمارن به من چه ؟؟؟_ به تو چه حالا داشته باش کار امشبتو عزیزم  بابام لباساشو عوض کردو رفت حمام تا بابام کارش تموم شد زنگ زدن ثمین گفت _ این دیگه خواستگارته _ خو باشه _ پس بزار بیاد _خب _خب

  رفتم تو اشپز خونه که دیدم بعله خودشونن   خوب بزارید دوروغ نگم خداییش پسره هیچ مشکلی نداشت نه هیکل نه مالی نه قیافه هیچی ولی بد کسیو پیدا کردی اقای ارمان عباسی چون در انتظار جواب منفی باش تو افکارم بودم که ثمین بهم اشاره کرد تا چایی ببرم  تو دلم گفتم بزرگ تر تو نبود بهم اشاره کنه ایششششششششش

رفتم تو پذیرایی که همه به من خیره شدن منم چایی رو از مهمونا شروع کردم تا به خودم رسیدو پیش مامانم نشستم خب مثل همیشه بحث باز شدو قرار شد با اقا ارمان بریم تو اتاق باهم حرف بزنیم من رفتمو ایشون پشت سر من حرکت می کرد تا به اتاق رسیدیم  بهش تعارف کردم بشینه عین این زن ذلیل ها نشست اخی دلم براش سوخت  دیدم خدایا هیچی نمیگه که خودم شروع کردم نمیشه که تا صبح همین جابشینیم گفتم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ببخشید شما چند سالتونه _27     ا(خی عین  این بچه ها جواب میداد ههههه) خوب میشه بگید کی و کجا منو دیدید؟؟ _ چون پدرم باپدر شما همکار بود یک بار شمارو در همایش با خانوادتون دیدم _ اهان    خب اقای عباسی من موضوعی رو میخوام بهتون بگم ولی شاید شما ناراحت بشین ولی اگه میشه به نظر من احترام بگذاریدو فکربد نکنید _نه من همیچین کاری نمی کنم _خب اقای عباسی این طور که معلومه شما منو انتخاب کردید واز شما متشکرم بابت این انتخاب  ولی بدونید شما هیچ مشکلی برای ازدواج ندارید و مطمعنم بهتر از من هم تو این دنیا وجود داره  ولی موضوع اینجاست که من مشکل دارم _خب بگید اگه بتونم کمکتون کنم _ نه اصلا کمک کردنی نیست میدونید چیه مشکل من اینه که من قصد ازدواج ندارم  _ یعنی فعلا ندارید _ نه کلا ندارم حالا هم از شما خواهش میکنم به نظرم احترام بگذارید  

(دیدم یه هو اخماش تو هم رفت    این که تا  دو دقیقه پیش خوب بود )_ خانم بهرامی میدونم چی میگید ولی اگه قراره این طوری تمومش کنید یعنی تا اخر عمر نباید ازدواج کنید چون شما به من گفتید من هیچی کم ندارم نه    ( وا این چرا اینجوری شد یه ان ازش ترسیدم ولی بعد گفتم )

_این چه حرفیه شما میزنید _همینی که گفتم  اگر در این مدت بفهمم ازدواج کردید  خودتون میدونید _وا چی میگید این چه طرز حرف زدنه _ گفتم بدونید  و بفهمید که نمیشه تا اخر عمر ازدواج نکرد این قدر عشق مرموزه که نمی فهمی کی وارد قلبت شده حالا به درد  من ایشاالله دچارشی بعد میفهمی چیی میگم ولی نمی زارم تا اخر عمرت ازدواج کنی

_ اقای عباسی با من درست حرف بزنید شما هیچ کاری نمی نوانید بکنید فهمیید حالا هم برید بیرون _ باشه ولی تاوانشو پس میدی  خودم الان امشب مجلسو جمع میکنم ولی قبل این که این کارو بکنم می خوام خوب فکر کنید   

(این چی داشت میگفت پسره ی احمق برا همین از همتون بدم میاد)

 با صدای نسبتا بلند گفتم _ برو بیرون اقای عباسی می خواستم احترا متونو نگهدارم خودتون نخواستین  رو به در وایسادمو گفتم بیروووووون _ باشه پس منتظرم باش  تو دلم فوشش میدادمو گفتم برو عامو دنبال کارت مردتیکه روانی _باشه میرم فقط پشتم بیاین تا تابلو نشه   (تو دلم گفتم نمی خواد به من یاد بدی می دونی من تا حالا چند تا خواستگار رد کردم پرو باهاش رفتم تا پایین که همه داشتن به ما نگاه می کردن )

تا خواستم حرف بزنم ارمان گفت _خب ما دیگه بریم _ عه چرا پسرم چی شد _ هیچی مامان  حانیه خانوم میخوان فکر کنن بعد به ما خبر بدن  تو دلم گفتم خدایا چرا این یه هو دهنش باز شد تا قبل این که بریم اتاق عین این مظلوما نشسته بود_ خوب پس ما رفع زحمت می کنیک اقای بهرامی شرمنده پس اگه میشه خبرشو به ما حتما بدید (  از لحن حتمانش بدم اومد انگار من ارث باباشم پرو) _ به سلاممممممممممت  یه طوری گفتم فقط خودش شنیدو رفت از وقتی دبیرستانی بودم نمی تونستم ببینم پسرا بهم تیکه میندازن اگه بندازن من از بس جوابشونو میدم تا یکی بیاد منو جمع کنه که این کار ایدا بود همیشه     رفتم تو اتاقو نشستم رو تخت که داشت گریم میگرفت که مامانم اومد تو

_حانیه _بعله مامان_چی شد دخترم _ هیچی دیگه ردش کردم مگه قرار نذاشته بودیم _ چرا ولی بدون منو بابات از دست تو با این ازدواج نکردنت میشکشیمون _ مامان اذیت نکن دیگه عه _ اخه کجای پسره بیچاره بد بود اخه _ اره مامان اره تو اتاقم بهش گفتم  گفتم شما هیچ مشکلی ندارین مشکل از منه که نمی خوام ازدواج کنم زوره _ ای بابا دوباره باید به بابای بیچارت جواب بدم جواب دخترت نه  فقط حانیه منو باباتو ارزو به دل نزار _عه مگه من تکم خو مگه ثمین نیست _ عه چه ربطی داره هر کی به وقت خودش دوست داره بچه هاشو تو لباس عروس ببینه چی میفهمی تو مگه تو مادری یا مگه  اصلا قراره مادر شی _ باشه مامان می خوام بخوابم شب بخیر _ شب بخیر 

 دراز کشیدم رو تختمو شروع کردم به اس ام اس دادن به ایدا خیلی اعصابم خورد بود همه چیو بهش گفتم حتی حرفای اون نره قولو ایدا هم جوابمو دادو گفت خوب کاری کردی ولی نمی دونم چرا نسبت به این حرفای پسره بدنم ترسید ایدا دلداریم دادو خدافظی کردم قرار بود بابا هامون فردا همدیگرو ببینن

صبح بلند شدمو پریدم تو حموم وای یاد دیشب افتادم دوباره ترسیده بودم داشتم عین دیوانه ها خودمو دلداری میدادم    هیچی نیس بابا مرده روانی بود هیچ غلطی نمی تونه بکنه اومدم از حموم بیرونو رفتم پزیرای دیدیم بابام نشسته  سلام بابا مامان نیست

_ سلام دخترم نه رفته با ثمین خرید _ اهان صبحونه خوردید _بله _بااااااااااااااااابا _هان چیه پول میخوای  _ههههه نه بابا پول چیه  قربونت برم چی شد رفتی سر قرار؟؟_اره _چیشد _قبول کردن  

_ وای خدا این بهترین خبری بود که بهم دادی بابا جونم مرسی ازت حالا کی ازمیم _اول ما باباها میریم تا کارای خونه و دانشگاهاتونو بکنیم بعد برگشتیم شما میرید  _عه چه خوب _خب _خب چی _ دیشب چیشد بابا  میخوام بدونم اگه جوابت مثبت قبل این که بری دانشگاه عقد کرده باشی _بابا شرمنده  ولی جوابم هنوز _نه _بله همین که شما گفتید _حیف که نمی تونم تو این قضیه اجبار کنم چون زندگی خودته فقط میتونم راهنماییت کنم پس بهشون بگم جوابت نه _بله بابا _فقط کاری نکن که بعد پشیمون بشی مخصوصا تو این قضیه _چشم بابا _خب میتونی بری  

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم طرف اشپز خونه دیدم غذا قورمه سبزیه خوش حال شدمو داشتم میرفتم اتاق که رو به بابام کردمو گفتم : بابا راستی کی شمامیرید چون یه ماه دیگه باید کارا دانشگاهو کرده باشیم _ نگران نباش فردا میریمو پس فردا بر میگردیم _اهان بازم مرسی بابا _خواهش 

 رفتم تو اتاقو به ریحانه و ایدا اس دادم فردا عصر بیای کافی شاپ تا برنامه هامونو بچینیم  همشون جواب باشه دادنو خدافظی کردیم

 صبح از خواب بلند شدمو دیدیم بابام رفته چه قدر زود رفتن به هر حال رفتم پایینو به مامان قرار امروزو گفتمو ازش اجازه گرفتم  تا عصر با خودمو تلویزیون ور رفتمو دیدم ساعت نزدیک 5 بلند شدمو رفتم حاضر شم  این دفعه یه مانتوی قرمز با شلوار مشکی پوشیدمو فقط مانتوم قرمز بود بقیه چیزا مشکی بود از مامان خداحافظی کردمو رفتم تو پارکینگ قرار بود برم دونبالشون  اول رفتیم دنبال ایدا دم خونشون بودمو زنگ زدم گفت: الان میام یه ربع گذشتو نیومد بالاخره اومد گفتم : ای کوفت ریحانه 20 بار زنگ زد گفت کجام بعد گفتم منتظر علیا حضرتم  اصن می خواسنی نیای هان _عه ببخشید هانی جونم شرمنده علی نمی ذاشت که بیام گیر داده بود میگفت منم میخوام بیام _وا _وا نداره اخر به بهونه ی این که می خوام براش قاقالیلی بخرم اومدم بیرون _اخرین باره ها ایدا اگه قرا از این به بعد اینطوری شه بهم بگو من اول برم دنبال ریحانه بد بخت خورد منو _باشه بابا لوس _اوففففففف_کوفففففففت _عه اصن نمیریما _باشه حانی ببخشید عجقم   

تو راه اهنگ گذاشتم تا رسیدم خونه ریحانه

_سلام ریحانه بیا بشین شرمنده _ای کوفتو شرمنده درد مرض بمیری ایدا _عه رحی فوشم نده _اولا رحی نهو ریحانه تا زه میدونی من چه قدر اینجا منتظرتون موندم _ببخشش دیگه ریحانه جان منم تا الان کلی دعواش کردم برا امروز بسه شه _فقط به خاطر حانی کوتاه اومدم _مرسی عجقم خب بریم حانی دیه دیر شد _باشه بابا   تو راه کلی خندیدیم تا رسیدمو ماشینو پارک کردمو رفتیم تو

خب بچه ها خوشحالم که باباهاتون اجازه دادن فکر کنم تو این چند سالی که همخونه هستیم با هم خوب باشیمو بهمون خوش بگذره _وای هانی عین این خبر نگارها حرف میزنی  دیدم ریحانه هم زد زیر خنده _درد عه وای منو بگو دارم با کی همخونه میشم لوووس خب گوش کنید بچه ها رفتیم اونجا باید متین باشیما چون مامانو بابامون پیشمون نیستن باشه چون اگه مشکلی پیش بیاد دیگه بابای من عمرا بذاره تنها برم سفر خب بیاین یه  قرار بین خودمون ببندیم اگر تو این چند سال مشکلی پیش اومد به مامانامو فقط جاهای خوبشو میگیم باشه چون نمی خوام نگران شن باشه  یادتون نره ها تا میتونید بپیچونیدش باشه اگه خدایی نکرده دیگه نشد به من بگید تا خودم جعمش کنم در ایام های تعطیل  بر میگردیم اینجا باید با روی خوش برگردیماا چون مامانا خیلی زود میفهمن مامان من که اینطوریه    

داشتم حرف میزدم که گارسون سفارشمونو گرفت موقعی که داشت میگرفت از اون طرف یکی داد زد _ببخشید گارسون کوه که نمی کنی بیا سفارش مارو بگیر عه    گارسون زود رفت دید زدم سه تا پسر بودن خداییش خوشکل بودن ولی از نظر شعور هیچی نداشتن نگاه بدی بهشون کردمو که گارسون فهمید میخواستم برم جوابشونو بدم که ایدا گفت :ول کن جون من حانی درد سر میشه بیخی  جونه من    گوش ندادم که ریحانه هم گفت :بابا حانی ارزش ندارن که بیخی    بیخیال شدمو به صحبتامون ادامه دادیم خب بچه ها پس پیش به سوی مهندسیه کامپیوتر  بعد حرفامون رفتم که حساب کنم که ریحانه گفت دیگه با من  منم قبول کردمو رفتم تا ماشینو بیارم قرار شد ایدا با ریحانه بیاد تا پیش اون بیشوعورا تنها نباشه بهش گفتم اگه کار به دعوا کشید منو خبر کن هههههه   اومدم طرف ماشین دیدیم   

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عه این لگن مال کیه چرا گذاشته اینجا نفهم اومدم بزنم تو تایرش تا صدا بده که برگه رو شیشه پاکن و دیدم ورداشتمو به شمارش داشتم زنگ میزد که ریحانه و ایدا اومدن

_الو _بله   از اون طرف صدا خنده میومد میخواستم بکشمش طرفو داره میخنده و ما ینجا معطلیم _بخشید میشه بیاین این ماشینو از جلو ماشین من ور دارید _وا یعنی نمی تونی ماشینتو رد کنی  اخه من نمی دونم کی به شما گواهینامه داده     می خواستم جوابشو بدم که قطع کرد   داشتم حرص میخوردمو جریانو به ریحانه و ایدا گفتم   _ ایدا بزار بیاد حالیش میکنم _وای حانی ول کن دیه حالا یه چیز گفته _ حالا

دیدم سه تا پسر اومدن بیرون نزدیک تر که شدن فهمیدم همون اا پسرایی هستن که تو کافی شاپ شعور حرف زدن نداشتن

یکیشون که انگارماشین مال اون بود گفت _کدوم یکی از شماها به من زنگ زدید و مزاحمم شدید _من خوب مزاحم شدم این چه طرز پارک کردنه این همه جا بلد نیستی دیگه نزار ماشینو جلو ماشینای دیگه _اهان پس اونی که گواهینامه داره تویی واقعا متاسفم بلد نیستی یه ماشینو رد کنی

که دیدم ایدا که تا اون موقع داشت جلوی منو میگرفت داد زد _هوی اقا پرو خودت خوب میدونی حق با ماعه اگه تا دودقیقه دیگه این لگنو ور نداشتی زنگ میزنم به پلیس تا الاوه بر این که معذرت خواهی کنی باید جریمه هم بدی فهمیدی    ( وای یعنی این واقعا ایدا بود)     یکی دیگه از پسرا گفت _بیا بابا رادوین بیخی  سرم درد گرفت از صداشون بیا ور دار ماشینو   حالا ریحانه گفت : ببین درست حرف بزنا پرو   من که داشتم به رادوین نگاه میکردیم دیدم اخماش توهمه انگا تا حالا از یه دختر حرف نشنیده بود چه از خود راضی هم هست

گفتم :زود وردار ماشینو ما مثل شما ها بیکار نیستیم  کل کل کنیم _ببین خانم کوچولو اگه یه کبار دیگه حرف بزنی زبونه تو از ته میچینم    که یکی دیگه از پسرا گفت :چی میگی رادوین بسه    منم  قاطی کردمو دیدم ریحانه هو ایدا دارن  بهم اشاره میکنن تموم کنم که کار از کار گذشته بود

_هوی پسرهی عوضی تو غلط میکنی تو گوه میخوری تا الان احترامتو نگهداشتم ولی انگار چیزی از احترام سرت نمیشه مثلا اگه تموم نکنم میخوای چیکار کنی  تو.......

منو بگو پسره رو رگ بار بستم به فوش اونم کم نمی اوردو هی حرف بد میزد تا این که یه حرفی بدی زد که همه سکوت کردن حتی دوستاشم داشتن نگاهش میکردن   منم زدم یکی تو شکمشو دیدم دلا شد

_ بچه  ها بشینین تو ماشین تا حالیش کنم  ایدا هو ریحانه عین بچه ها نشستنو هیچی نگفتن چون اعصابم بد جور خط خطی بود  ماشینو روشن کردمو شروع کردم به گاز دادن که یکی از پسرا فهمید میخوام چی کار کنم زود سویچو از رادوین گرفتو به طرف ماشین رفت تا خواست روشن کنه منم گاز دادمو سپرشو اوردم پایینو گاز دادمو رفتم البته ماشین خودمم داغون شد ولی حالم جا اومد چون که باید برا ماشین به اون گرونی بیشتر از من پول بده برا سپرش

امیر :_

_رادوین خوبی سرتو بیار بالا ببینمت   رادوین سرشو اورد بالا دیدم از درد قرمز شده به سهیل گفتم بره ماشینو روشن کنه که رادوین گفت :نمی خواد سهیل بشین سرجات  بخدا میکشمشون میدونم چی کارشون کنم _بسه رادوین تقصیر خودت بود میدونی چه حرفی زدی بهشون _ببند امیر تا حالا اینو به هرکی میگفتم نمی تونست جوابمو بده حالا این یه وجب بچه ببین چه گوهی خورد _خوب حالا بسه بلند شو بریم خونه برو درد نگیره _ولم کن امیر خودم بلند میشم اه _سهیل بده کیلیدو من بشینم تو برو پیش رادوین پشت_باشه _رادوین این قدر مغروری که نمی زاری ما که دوستتیم کمکت کنیم جواب کاراتم همینه که یه دختر باهات اینجوری کنه _ببند امیر زود برو خونه _ باشه بابا رادوین امیر که جت نیست که زود برسیم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حانیه:_

دیدم داره حانی تند میره گفتم _حانی چته اروم تر مارو به کشتن میدیا _ایدا هیچی نگو خواهشن

_ایدا به حانی بگو بزن کنار حالش خوب نیست _ حانی نگهدار زود باش   خیلی اصرار کردن زدم کنار رفتم پایین رفتم سپرو دیدم وای خدا اینو چی کار کنم چی به بابا بگم  گریم گرفت

_وای حانی گریه چرا بلند شو طوری نشده که  بدو رحی برو براش یه اب معدنی بگیر بیار  ریحانه رفت

_حانی بسه نمی خواد دیگه بشینی پشت فرمون من میشنم الان بگو چرا گریه میکنی _چرا برا این که از همه ی پسرا بدم میاد همشون از یه قماشن  برا همین نمی خوام ازدواج کنم چرا خدا اااااااااااااااااا_حانی بسه بیا رحی اومد بیا این ابو بخور _نمی خوام فقط زود بریم خونه _باشه

ایدا رفت نشست پشت فرمونو ریحانه هم جلو منم تکیه داده بودم به شیشه  از استرس داشتم میمردم خیلی سخت بخوای جواب یه پسریو بدی که 10 برابر خودتو تا زه 3نفرم باشن  به رفتار گذشتم فکر کردم هم خوشحال بودم هم پشیمون اخه ما چرا این قدر ساده ایم پسرا همه غلطی میتونن بکنن پرو تر میشن  اما ما تا یه کاری میکنیم بعد پشیمون میشیم  چرا اخه

دیدم ماشین وایساد  اول ایدا ریحانه رو رسوند  ریحانه رو من گفت :حانی جونم بهتری بیخیال دیگه  می خوای چند روزه دیگه بریم تهران نمی خوام با ناراحتی بریم باشه عزیزم _مرسی ریحانه جان راس میگی دیگه تموم شد اصن خوب کاری کردم

_هههههه ولی حانی  خیلی خوب شودا دلم خنگ شد مرسی _هههههه مرسی رحی به سلامت _خدافظ بچه ها میبینمتون _خب ایدا بیا بشین تا من تورو برسونم باشه _نه اول تورو میرسونم بهد خودم میرم پیاده _چرت نگو حالم بهتر شده بیا پایین

جاهامونو عوض کردیمو ایدا رو رسوندم  خدافظی کردمو رفتم به سمت خونه حالم بهتر شده بود دیگه اصن تا رفتم خونه یادم رفت چی شده بود

_سلامممممممم به مامانم خوبی _سلام حانی خانوم بیا شام حاضره _الان میام مامان

رفتم لباسامو عوض کردمو نشستم پشت میز که مامانم گفت :حانیه _بله مامان _تصادف کردی     (شوکه شدم) _چی نه نه _پس چرا سپرت پایینه _اهان اونو میگی ماما ن هیچی یه ماشین زد بهم تقصیر کار اون بوده چیزی نیست میارمش بالا مامان ههههه_می خوای نری دخترم _کجا مامان _تهران _وای نه مامان ترو خدا نفوظ بد نزن می دونی که رانندگیم خوبه _اره ولی خوب مادرم دیگه _نترس مامان با قران هایی که برا میفرستی جنم از ما میتر سه فقط ترو خدا به بابا چیزی نگیا  اگه بفهمه هیچی دیگه می خوام از پول خودم بدم درستش کنم  _هی باشه _مرسی مامان  راستی بابا کی میاد _زنگ زدم بهش گفت فردا شب میرسه _اهان چه خوب _حانیه از فردا تمام وسیله هاتو شروع به جمع کردن کن که همه چیرو ور داریو یادت نره _چشم مامانی _راستی کی بر میگردی _خب مامان میخوام فوق بخونمو بیام ولی نترس برا دیدنتو تو ایام های عیدو تعطیل میام  پیشتون دیه _هیییییییی _ینی چی؟_ینی این که باید خودمو اماده کنم چون دیگه نمی تونم زیاد ببینمت _عه مامان نمی خوام برم بمیرم که گفتم میام تازه مامان من که بعد درسم همیشه پیشه توام که هههههههههه_نه دختر دیگه نمی زارم بلا تکلیف باشی بعد درس باید عروسی کنی من از دست راحت شم _الان خودت گفتی نرم از پیشت _نه برو اشتباه کردم _هههههه مامانی به همین خیال باش

تو صورت مادرم غمی بود اخه یکی نیست بگه مامانه من چرا ناراحتی مگه ثمین نیست برا اون دیگه استین بالا بزن البته چند سال دیه  منو دیگه ول کنید دوست ندارم ازدواج کنم هییییییی

بعد شام رفتم  با مامانم رو مبل نشستمو باهم سریال مسخرهی کیمیا رو دیدیم ههههههه خدایی مسخراست هههههههههه بعداز دیدن فیلم رفتم پا لب تاپم بعد گرفتم خوابیدم

رادوین :_

_اه پس این ریموت لعنتی کووو ؟؟؟تو ندیدی سهیل _عه هیس اروم تازه خوابش برده داشت تا الان غر میزد  _نه بیدارم تو داشبرده _اهان

ریموتو زدمو رفتیم داخل ماشینو پارک کردمو پیاده شدم _سهیل اروم کمکش کن بیاد پایین _باشه

بیا اروم رادوین پایین بیابیا دستتو بده _اه لعنتی خیلی رو مخمه دختره بگیر کیفمو تا خودم بیام اه سگ توروحت دختره ی ...._عه بسه رادوین برو سهیل برو به مامانش بگو بیاد_باش

_ سلام زهره خانم ببخشید میشه مامان رادوینو صدا کنین _الان اقا

_سلام خاله خوبید ببخشید یه لحظه می تونید بیاید _سلام پسرم اره چی شده _بیاید خود رادوین بهتون میگه _اومدم

_ امیر در این مورد به هیچ احدو ناسی حرف نمی زنید فهمیدی به سهیلم میگیا _باشه پاشو پاشو اخر این رفتارت کاردستمون میده _ممنون

عه سلام پسرم خوبی عزیزم چی شده رادوین با توام چرا شکمتو گرفتی وای خاک برسرم چی شده چرا ساکتین تصادف کردی

سهیل :_

_نه خاله ماداشتیم از .....

 

امیر:_

_عه سلام خاله خوبید هیچی نیست  بایکی از دوستامون داشتیم شوخی میکردیم سفت زد تو شکمش الان شکمش درد داره همین

سهیل برو تو ماشینم تا بیام باشه _باشه امیر زود بیا کمک نمی خوای _نه ممنون

_خب خاله همین دیگه الانم نمی تونست بشینه پشت فرمون من نشستم الانم اگه میشه رادوینو ببرید تو بعد من ماشینمو ور میدارمو میریم خونه فقط اگه میشه ازش  مراقبت کنین( به رادوین نگاه کردمو بهش خندیدم )_الهی خیر ببینی پسرم  خب اقا حشمت بیا رادوینو ببر تو اتاقش تا من بیام _چشم خانم

_خب خدافظ رادوین _ممنون بای مامان شما هم بیاین تو دیگه _باشه تو برو من الان میام    رادوین رفت که مامانش ازم پرسید :اقا امیر چی شده میشه اسم این دوست خیر ندیدشو بهم بدید تا حالیش کنم

(وای یادم اومد شماره دختره تو گوشیه رادوینه حالا چی کارکنم دختره رو زنده نمی زاره)

_نه خاله جان نیازی به این کارا نیست شوخی بود تموم شد دیگه _پس پسرم از طرفم بهش بگو این چه کاری کرد اخه دیگه نبینما _چشم خاله بهش میگم _ممنون حالا بیاین تو _نه خاله دیر شده منو سهیل میریم دیگه _باشه به سلامت پسرم

مامان رادوین رفت منم نشستم تو ماشین

_وای وای وای  سهیل میدونی چی شد _نه چی شده _میدونی که شماره دختره تو گوشی رادوین افتاده _خب _یعنی الان داره شمارشو _هیییییییییییییییییی وای امیر حالا چی کار کنیم بد بخت دختره  رادوین خوب شد نمی زاره سر به تن دختره باشه _خب بابا اگه منم دختر بودم از حرف رادوین اعصبانی میشدم حالا چی کار کنیم _هااااااااااان بیا امیر فردا قبل از اینکه رادوین بیدارشه بیایم اینجا به بهانه ی عیادت بعد من سرگرمش میکنم تو هم شماره دختره رو پاک کن _اره فکر خوبیه  خب بریم _اره بریم چه شبی بود امشب مثلا چند روز دیگه میخوایم بریم درس بخونیم _هیییییییی

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح:_

الو _بله _کوفتو بله بیادیگه مثلا میخوایم زود تر از بیدار شدن رادوین برسیما _اهان رسیدی اومدم   ( دیدم بعد 10 دقیقه اومد)

_سلام امیر بدو بدو برو _اول سلام دوم من مگه نگفتم 7 اماده باش الان 7:30 حتما بیدار شده رادوین اگع بیدار شده باشه باتو سرگرم کردنش _باشه ببخشید حالا برو    حرکت کردمو رسیدیم به خونه رادوین در باز شد ماشینو پارک کردمو رفتیم دم در

_خب سهیل حاضری _اره بزنگ  دینگگگگگگگگگ دینگگگگگگ_عه سلام اقا امیر خوش اومدید _سلام زهره خانم خوبید  _بله ممنون بفرمایید داخل   رفتیم داخل   خب چی میل دارید _هیچی زهره خانم _خب پس برم اقارادوینو بیدارکنم _نهههههههههههههه_وای چی شد پسرم اروم خانم خوابه ها  _ببخشید زهره خانم شرمنده ما خودمون میریم بالا بیدارش میکنیم _باشه فقط کاری نکنید بعد بیان منو دعوا کنن _چشم زهره خانم با خودمون

رفتیم با سهیل بالا در اتاقشو باز کردیم دیدم هنوز خوابه

_خب سهیل برو گوشیشو پیدا کن بده _باشه _وا این که همیشه اینجا میذاشت _بیا امیر اینجاست _کو خب بیا این مخاطبینو برام بیار _بیا _برو تو گزارشات بدو _خب _کوشماره ناشناس  مممممممم_اهان اینا سهیل _کو بیا پاکش کن بریم بدو _خب کردم بریم _بریم    داشتیم اروم میرفتیم که رادوین تکون خورد که خمیازه بلندی کشید رفتی پیشش

_رادوین خوبی صبح بخیر شکمت خوبه ههه _رادوین خوبی؟ _شما کین ؟؟؟   فکری به سرم زد به سهیل نگاه کردمو گفتم :_همون دختری که زد تو شکمت  سهیل داشت میمرد از خنده  که یه هو رادوین پرید بالاو گفت :_کو ؟؟_چی کو رادوین خوبی؟ _دختره _کدوم دختره

انگار رادوین فهمید سر کارش گذاشتیمو افتاد دنبالمونو فوشمون میداد   _بمیرید دوتایتو منو سر کار میزارید   منو سهیلم پریدیم تو ماشینو گاز دادمو رفتم  داشتیم تو راه میخندیدم

رادوین _

وایسا وایسا  میکشمتون بمیرید منو سر کار میزادید  الان حالیتون میکنم  لعنتی

امیر :_

زدم کنا ر:به شدت خندیدم

ههههه مردم _وای سهیل دیدی (خنده) _نه فقط تو دیدی بی مزه (خنده)_کوفت (خنده)_بریم _بریم    دوباره هم دیگرو نگاه کردیمو (زدیم زیر خنده )

رادوین:_

داشتم به شون فوش میدادم با خنده  اومدم تو خونه  یه هو یاد دیشب افتادم اخمام رفت تو همو تصمیم گرفتم که به شمارهی نهذش بزنگمو سرشوبه باد بدم داشتم میگشتم که  وا وا وا  پس کو شمارش عه وای نه این تنها راه بوووووووووووود  پس بگو اینا اینجا چی کارداشتن

زهره خانممممم _بله اقا _شما نمیدونید دوستام چی کار داشتن اینجا _نه اقا فقط نمی ذاشتن بیدارتون کنم میخواستن خودشون این کارو بکنن _ممنون زهره خانم شما برو

پس بگو چه مرگشون بود حالا نوبت منم میرسه صبر کن میکشم دوتایتونو

 

 

امیر :_

_وای امیر خیلی خوش گذشت حالا اگه رادوین بفمه چی کارمیکنه  _هیچی سهیل جان به جای دختره میاد مارو میکشه _ راس میگی   فعلا _فعلا بای _راستی وسیله هاتو جمع کردی _اره امیر تو چی _اره منم  جمع کردم ولی رادوینو نمی دونم بزار بهش بزنگم _هههه اره بزنگ   شماره رادوینو گرفتمو گذاشتم رو اسپیکر  گوشیو ور داشت

_یعنی امیر و سهیل اگه یک ساعت مونده باشه از زندگیم اونو میزارم صرف کشتن شما ها  فهمیدین بی شعورا مگه مرز داشتین عه خوب میدونید که من باید حساب این ادمارو برسم اون وقت شما ها کمک میکنید این کارو نکنم _ شرمنده رادوین جان اخه دلم برا دختره سوخت چون تو هم زیاده روی کردی عزیزم  ( سهیلم داشت میمرد ازخنده)

_خفهشو امیر بخدا سرتو از تنت جدا میکنم ببین _طوری نیست رادوین جان منو سهیل منتظره تیم  فقط زنگ زدم بپرسم وسیله هاتو جمع کردی برا فردا _اره _خب چه خوب    که سهیل گفت :خب رادوینم فردا کی راهی هستیم _وقت گل نی عزیزم

خوب گوش کنید فردا ساعت 8دم خونه هاتون باشین فهمیدین _ چشم رادوین جان فعلا _کوفتو فعلا

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رادوین :_

با لب خندون قطع کردمو بیخیال دختره شدم البته سخت بود ولی چی کار میکردم هیچی ازش نداشتم  تا حسابشو برسم  رفتم به سمت صبحونه ولی خدایش چه زبونی داشت ور پریده

(توذهنم بهش خندیدم)

حانیه :_

دوباره حس کردم یکی منو بد تکون میده دیدم بله دوباره ثمینه_ای درد چته برو بیرون _پاشواجی بابا اومده _کی اومد ؟  (پریدم بالا رفتم پایین)

_سلام بابا خوبی چه خبر چی شد _اوی دختر اروم بابات خستس منم اینجا چغندر سلامم تو دهنت نیست نه _عه شرمنده مامان شما تاج سری ثمین یهو گفت پمن چیتم _تو .....اینمی ههههههههههههه_درد _تو جونت

_حانیه _بله بابا_پس فردا میرین اونجا ادرسم بهت میدم میری صبح دم خونه دوستات زودم میری که به شب نرسی  میری دنبالشونو میرید به سلامت رسیدینم زنگ میزنیدا فهمیدی _چششششششششششم بابا جون  بازم ممنون بابایی _خواهش  فقط دیگه من به تو اعتماد دارم دیگه هنوزم داشته باشم دیگه _اون که 100در100 بابا جونم _خب چه خوب

رفتم دستو صورتمو شستمو رفتم تو اتاقو به ریحانه او ایدا اس ام اس دادم که اماده باشن برا پس فردا اونا هم این قدر شکلک بوسو موسو خندههو اینا بهم دادنو ازم  این بابت این که اجازشونو گرفتم منم جوابشونو دادم  خدا فظی کردمو  اون روزم خودمو برا پس فردا اماده کردم هر دقیقه که میگذشت یه چیز یادم می امدو میزاشتم تو کیفم از کارم خندم گرفت انگار میخوام برم استرالیا یکی نیست بهم بگه بابا میخوای بری تهران تازه از اصفهان تا تهران که راهی نیست 6 ساعته واااالااا

بالاخره شب قبل سفر رسیدو رفتم بخوابم که ساعتمو گذاشتم رو 5 صبح وسایلمم گذاشتم جلو در به ایدا و ریحانه هم گفتم ساعت 5 اماده باشن گرفتم خوابیدم

صبح بلند شدم بدونه این که بخوام غر بزنمو مبایلمو بزنم تو دیوار از بس خوشحال بودم    هیییییی رفتم پایینو دستشویی بعد  رفتم اماده شم یه شلوار دم پا پوشیدم که راحت باشم بایه مانتوی کوتاه مشکی سفید  همه چیز اماده بود همه چیزارو شب گذشته اماده کرده بودم با مامانم     دیگه موقع رفتن بود با همه خدافظی کردم وای از این لحظات خیلی بدم میاد انگار میخوام برمو دیگه نیام  همه ناراحت بودن  همشونو بغل کردمواز زیر قران رفتمو با کلی سفارش های مامانو بابا  نشستم تو ماشینو حرکت کردم از اینه دیدیم مامانم برام اب پاشیدو دور شدن منو نگاه میکردن

 

_الو بیا ایدا بدو پایینم _باشه اومدم   دیدم ایدا با مامانو باباش اومد   پیاده شدمو سلام کردن _سلام خاله صبح بخیر خوبید _سلام دخترم ممنون تو خوبی مامان خوبن _بله همه خوبن سلام میرسونن _خوب ایدا برو دخترم فقط حرفایی بهت گفتم یادت نره ها رسیدی زنگ بزن _چشم مامان  _حانیه دخترم اگه میشه اروم برو _چشم خاله _خوب برید به سلامت

من ازخاله خدافظی کرمو نشستم تو ماشین  ایدا ام با قیا فه ی غمگین اومد نشت داشتم از خنده داشتم  میمردم که خودمو نگه داشتمو بعد از حرکت زدم زیر خنده که از اینه دیدم بله مامان ایدا هم برا مون اب ریخت  بعد یه مدت رسیدیم خونه ریحانه اونم همین جور شد که برا ایدا گفتم  خب ریحانه هم با قیا فه ی غمگین سوار شدو منم حرکت کردم که دیدم بله مامان ریحانه هم برا مون اب ریخت

_ای وایییییی  ریحانه و ایدا گفتن_ چی شد _هیچی یه لحظه ترسیدم _چرااااااا_اخه هر سه مامانامون برامون اب ریختن میترسم تو این ابا غرق شیم _بمیری حانیه بیمزه  ( بالاخره خندوندمشون )

خب   حرکت کردم که تا از اصفهان بیرون زدیم دیدم بعله دوتایشون خوابن اینگار من رانندم  شخصی شونم_اوففففففف    فکری به ذهنم زد  ضبطو روشن کردمو  شروع کردم به گوش دادن و باهاش خوندن ههههههههه

_بمیری حانیه مگه نمیبینی خوابیم _چرا عزیزم ولی مگه من رانندم بلند شین منو بپایید خوابم نبره عه اگه مردیم چی _نترس تو رانندگیت خوبه _عه حالا نشونت میدم

دیدم جاده خلوته فرمونو تکون دادم به چپ و راست  که دیدم دوتایشون پریدن بالا

_هوییییی چه کار میکنی درست برو  چشت کردم نه  ببخشید خدا

_ای خفه شید دوتایتون مگه نمیبینید من خوابم این پشت _نه نمیبینم _کوریییییییی_اره _برو دکتر _چشم   به رام ادامه دادمو دوباره دیدم خوابیدن چی کار کنم دیگه گناه دارن

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزدیک تهران بودیم ساعت نزدیک 2 ظهر  بود  ماشینو زدم کنارو بدون این که بیدارشون کنم ادرسو دیدمو دوباره راه افتادم  ادرسو نگاه کردمو درست رفتم تا به یه در اهنی بزرگ  رسیدیم  اولش فکر کردم اشتباه رفتم ولی بعد که ریموتیو زدم دیدم بله این مال همون دره  ماشینو بردم تو خدایش خونه بزرگی بود  بردم ماشینو تو پارکینگ

یه بووووووق بلند زدمو دیدم دوتایشون پریدن بالا

_خب بلند شین خرسا رسیدیم _عه چه خوب _پاشین ببینم من باید خسته باشم اینارو که کل راهو خواب بودن_مرسی حانی جونم خسته نباشید دیدم ریحانه بلند شدو رفت پایین تا دره خونه رو باز کنه  منم یه بوق بلند دیه زدمو دیدم ایدا پرید بالا

_هوی چته برو من ناهار نمی خوام برو با ریحانه بخورو زود بیا برسیم خونه کجاییم الان _خونه _بی مزه _مگه باتو شوخی دارم _اره _چشماتو واکن خودت ببین

ایدا :_

چشمامو باز کردم دیدم اره اینجا خونست حانی راست گفت پریدم بالا دویدم بیرون

حانیه :_

_هوی چته خوب شد بهت گفتم بیا کمک ندو  بیا این وسایلو ببرو به رحی بگو بیاد کمک _اومدمممممممممم_چه شادی تو تا الان که داشتی میمردی از خواب _نه دیه عزیزم راستی مرسی که مارو سالم رسوندی _درد _بی ادب تشکرم بهت نیومده _برو تا نیومدم ایدا _هههههههههه باشه

وسیله ها رو بردیم تو خونه بعد جمع و جور کردن خودمونو وسایل ها رفتیم هممون دوش گرفتیمو همه امدیم نشستیم رو مبل ساعتو دیدم

_واااااااااااااای رحی به مامانامو خبر ندادیم ساعت 3 ظهر_عه واییییییی من برم بزنگم باشه _باشه  پاشو ایدا برو بزنگ بدو _باش

زنگ زدیمو راحت شدیم  ناهارم که انگار تعطیل هیچی نداشتیم

_ایدا ما الان ناهار چی بخوریم

ریحانه :_

_حانی نگران  نباش مامانم چند تا کتلت دیشب درست کرد انگار میدونست ما برسیم ناهار نداریم الان گرم میکنیم میخوریم  _عه دست مامانت درد نکنه رحی _خواهش _وای بچه ها من خستم میرم دراز بکشم ناهارحاضر شد صدام کنید _وای کشتی مارو ایدا باشه برو به جای این که من برم دراز بکشم این خانم که کل راهو خواب بود داره میره ههههههههه_عه حانیه بی مزه خو حسود تو بیا بریم باهم بخوابیم

من به رحی نگاه کردمو _نه تورو خدا برو خودت تنها بخواب من جام خوبه _برو بمیر کلشم عین این ریحانه منحرفه  ایششش_هههههههههههه_هههههههههه نخندید لوسا انگار دروغ میگم  ایدا رفتو منم نشستم  TV

ریحانه :_

_بیا حانی غذا حاضره من برم ایدا رو بیارمش _باش

حانیه :_

رفتم پشت میز دیدم ایدا با ریحانه اومد  سر میز نشستیم که گفتم _خب بچه ها امروزو استراحت کنید که فردا باید بریم برنامه های کلاسامونو بگیریمو با کتابا _عه راس میگیا یه لحظه فکر کردم برا تفریح اومدیم هههههههه_ههه_هههه ایشاالله برا تفریحم میایم ریحانه جونننننن

ناهارو ساعت 4 خوردیمو رفتیم خوابیدیم خداییش خیلی خسته بودیم مخصوصا من

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلند شدمو ساعتو نگاه کردم از تعجب شاخم در اومد ساعت10  شب بود ع ع ع ع ع ع ع  ینی ما اینقدر خوابیدیم  اون دوتارو بیدار کردمو اومدم پایین همه جا خاموش بود داشتم میترسیدم که یه دفعه چراغ روشن شد  جیغ کشیدمو دیدم رحی میاد طرفم _چی شد حانی _وا این چه طرز روشن کردن چراغه مگه تو الان بالا نبودی _چرا _پس چه طوری با من رسیدی _وا حانی خوب باتو اومدم پایینو دیدیم همه جا خاموشه رفتم سمت چراغ

ایدا :_

_  وای چی شده رحی کی جیغ زد _هیچی ایدا حانی خانم شجاع ماترسیدن _ههههههههه واقعا حانیو ترس _اره  ایدا قیافشو ندیدی _عه چه بد رحی کاشکی فیلم میگرفتی

_ای درد دوتایتون مگه ترسوندن من خنده داره تازه من نترسیدم  مال تعجبم بوده دیدم که ریحانه و ایدا باهم گفتم_ بله بله _وای ولی خدایشش چه صدایی داری حانی  اژیریه برا خودش هههههههههههه_کوفت ولم کنید حالا میدونید ساعت چنده  _نه مگه چنده _10_10 صبح ؟؟ _ینی تو واقعا نابغه ای  ایدا   اخه 10صبح هوا تاریکه _نگو که 10 شبه که الان غش میکنم  که ریحانه گفت:_بعله 10 شبه

_هییییییییییییییییییییییییییییی_چی شد ایدا _کیمیارو ندیدم _اووووووووووگفتم چی شده بی مزه خیلی فیلم مزخرفیه _برا تو اره ولی برا من نه  تو چی رحی خوشت میا یانه _ممممممممم  من اگه باشه میبینم ولی زیاد پیگیرش نیستم _پس رحی جان نصف عمرت رفته _بی مزه نشو ایدا حالا چی کار کنیم حانی _نمی دونم من که دیه خوابم نمیاد _منم _منم_خب _امممممممم_بریم تو حیاط تو الاچیغ چایی بخوریم _اره فکر خوبیه رحی برو چاییو بزار تا منو حانی اماده شیم _باشه _میگم بچه ها سرده پالتو بیارم یانه _نه بابا مگه برف اومده یه سویشرت بپوش _اهوم باشه

رفتیم اماده شدیمو منم تخمه رو ورداشتمو رفتیم با ایدا تو الاچیغ که دیدم رحی با یه سینی چایی امد _ممنون ریحانه خانم ایشاالله چایی خواستگاریتون _بند حانی تو دیه  ساعت  10شبه خواستگاری کوجا بوده _نمی دونم والا ههههههههه  چاییو تخمه خودیم خندیدیم دیدیم ساعت 3شبه هواهم سر شده بودو  تصمیم گرفتیم بریم دوباره بخوابیم ساعتامون گذاشتیم روی 8 قرار گذاشتیم فردا بیریم دانشگاه برا کارامون وسیله هارو جمع کردیمو رفتیم دوباره خوابیدیم

 

_پاشو دیه ساعت 8 بلند شو _باشه حانی 5دقیقه دیه _ببند بلند شو ساعت 8 پاشو پاشو پاشوپاشو پاشو پاشوووووووووووووووووووو_اه بمیری حانی برو رحیو بیدارکن گیر داده به من _تنبل منو رحی بیدار شدیم پاشو حاضر شو منتظرتیم _باشه باشه باشه _بدو بدو بدو _اه حانیه لال شی ایشالله پاشدم _افرین دوستم

هر سه تامون بلند شدیمو  لباس پوشیدیم با مقنعه مشکی تیپمون خیلی باحال بود هههههههه  سوار ماشین شدیمو به سمت دانشگاه رفتیم

_خب رحی تو برو برنامه هارو بگیر _ایدا توهم برو کتابارو بگیر _منم برم حاضری بزنم  برا فردا  _فقط رحی تو یه برنامه بگیر ایدا توهم برو از هر کتاب سه تا بگیر یادت نره ها _باشه

از هم جداشدیمو کارامونو کردیمو کنار ماشین قرار گذاشتیمو سوار شدیم _خدارو شکر از فردا کلاسمون شروع میشه  _خب بچه ها امروز بیکار نباشیم  ببینید چی نیاز داریم بریم بگیرم

 

خب بعد که چیزامونو گرفتیم ناهارو بیرون خوردیمو رفتیم خونه  نیم ساعتی خوابیدیمو بلند شدیمو برنامه فردامونو جور کردیمو  رفتیم شام نون و پنیرو خیار خوردیمو خوابیدیم چون فردا یه کلاسامون ساعت 10 بود یکی ساعت 12 یکی هم ساعت 3

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح ذوق داشتیمو هر سه تامون سر موقع بلند شودیمو صبحونه خوردیم سوار ماشین شدیم  اهنگ پاشاییو  به نام یکی هستو گوش کردیمو تا رسیدیم  ماشینو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردمو پیاده شدیم  داشتم قفل فرمونو میزدم که رحی گفت :حانی حانی حانی حانی _هان چته تو مگه نمی بینی دارم قفل میزنم _حانی اون اون اون اون  ماشینه _خب ماشین دیدی ایشالله یکی نسیبت بشه _چی میگی حانی نگاه

نگاه کردم به ایدا که دیدیم اونم ذل زده به اون ماشین  منم نگاهم افتاد تو جام خشک شدم این که همون ماشینه هست که با رانندش دعوام شد نمی دونم چی شده بودم که دستام یخ کرده بود حس بدی داشتم

_عه بیمزه از کوجا معلوم این همونه تازه اگه باشه خو چی کار کنم مگه لولوعه اینجا حتما قبول شده یه رشته دیه  مگه ما فقط قبول میشیم اینجا

_چی چرت میگی حانی اخه سپرشو ببین هنوز افتاده انگار نبرده درست کنه    ماشین پشتش به ما بود که رفتم جلو دیدیم اره خوده همونه با همون ضربه ای که زدم دوباره رفتارای همون شب یادم اومد دوباره ترسیدمو اعصابم خورد شد

_عه خوب باشه همونه چی کار کنم _عه ایدا حانی راس میگه خوب چی کار کنیم _مگه میگم کاری کنیم فقط میترسم مشکل ساز باشن یا بخوان تلافی کنن وایی تازه اگه هم رشته ای باشیم چی

_عه خدا کنه که نباشیم تازه اونا هیچ غلطی نمی تونن بکنن راستی ایدا کلاس اولیو چی داریم _اهان الان فک کنم سیستم داریم _خب پس بریم کلاسمونو پیدا کنیم

با بچه هارفتیم داخلو از سرپرست اون جا کلاس و با استادشو پرسیدیم

_عه حانی اقای قمبری یادته اومدبود هنرستانمونو برامون حرف زد _عه راس میگی ریحانه تو یادته _اره وای چه قدر من سر کارش میزاشتم ههههههه_خب بریم تو کلاس چون نمی خوام اولین روزو دیر برسیم ههههههه_بریم

رادوین :_

_عه یه لحظه صبر کن دیگه بزار کتابمو بیارم نترس دیر نمی شه _بدو رادوین سهیل تا الان کلاسارو با اسم استادو پرسیده     بیا حلال زاده زنگ زد

_بله _پس امیر کجایین شما  بدو الان استاد میرهااا _باشه بابا این رادوین طول میده

امیر :_

داشتم میحرفیدم باسهیل که چشمم به یه 206مشکی افتاد   واااااای این خودشه _سهیل باشه اومدیم خدافظ

رفتم جوری روبه روی رادوین وایسادم که چشمش به 206 نخوره _خب بریم دیگه بدو _باشه امیر خفه

داشتم از استرس می مردمو کلی هم سوال تو ذهنم بود که این سهیل روانی هی زنگ میزد ای بمیری سهیل که همیشه بد موقع میزنگی

_هوی امیر کشت خودشو _کی _کی چیه حواست کجاست گوشیتو میگم _اهان سهیله گیر داده _بریم بابا _بریم

توراه داشتیم میرفتیمو به سهیل اینارو که دیدیمو اس ام اس کردم اونم کلی سوال داشت بهش گفتم خودمم همین سوالارو دارم فقط دعا کن سهیل هم رشته نباشیم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با رادوین رفتیم داخلو و پیش سهیل و به سمت کلا سمون رفتیم _راستی امیر الان کلاس چی داریم_اممم نمی دونم سهیل برنامه رو داره  سهیل چی داریم _سیستم داریم با استاد قمبری _اهوم خب

حانیه :_

_اینا حانی این کلاسمونه  _خب بریم فقط بچه ها بریم صندلی عقب کیف داره   درو باز کردم دیدیم اوه صندلیاش حالت پله پلس  با بچه ها رفتیم اون بالای بالا نشستیمو شروع کردیم به حرف زدن که دیدیم ایدا هی با ریحانه قایمکی حرف میزنه

_هوی در گوشی نداریما چی میگید شماها _حانی اخه راست میگه ریحانه این همون ماشینه مطمعنم _خب _خب چی خب اگه اینا اینجا باشن که دخلمونو میارن اخه موقعی که داشتی ماشینو روشن میکردی پسر بیچاره سرش پایین بوده چشاشم میفشرد _به من چه تقصیر خودشه میخواست اون حرفو نزنه که منم عصبانی نشم  تازه دیگه تمومش کنید من دیگه داشت یادم میرفت هی شما یادم بیارید بااااشه _اخه _اخه ه و درد ریحانه یعنی میخوای بگی بخاطر یه علف بچه انتقالی بگیریم یا ترک تحصیل کنیم هان من این فکرو ندارم اگه شما دارید به سلامت دیگه شورشو در اوردید عه _ببخشید حانی اشتباه کردم

یهو یکی از پسرا گفت :خب بچه ها استاد امد

ما هم بلند شدیمو استادم امد داخل که دیدیم پشتش سه تاااااااا پسر اومدن تو قلبم داشت میزد بدجور اینا اینجا چی کار میکنن انگار مارو ندیدنو زود نشستن تا استاد نفهمه به ریحانه هو ایدا نگاه کردمو دیدم به تعجب دارن نگاه میکنن

_عه بشینید مگه روح دیدین _حاحاحاحانی دیدی دروغ نگفتم _خب بابا اره دیدم خب _ای بمیری که هی میگی خب حتی تو لحظه های بد _خوب بگم جانم خوبه

استاد شروع کرد به معرفی کردن خودشو وبا دیدن ما فهمید که یه بار اومد هنرستان ما تو حرفاش اینو گفتو لبخندی به مازد  استاد شروع کرد به حضورو غیاب کردن

سهیل:_

_اوففففففف اگه یه ذره دیر میکردینا به جای اینجا الان دم در بودیم اقا رادوین _خب حالا الان که نیستیم

دیدم امیر داره به من چشمک میزنه سوی چشماشو گرفتم که دیدم واییییاینا اینجان که به امیر علامت دادم که نزاره رادوین برگرده  موقعی که داشتیم کتابامونو درمی اوردیم چون کیفامون پشت بود به رادوین گفتم

_عه صبر کن رادوین من میارم کتابتو _بی مزه مگه من چلاغم سهیل خودم میارم _نه  بیا اوردم _امیر این چرا اینجوریه الان؟؟ _ولش کن رادوین بیا استاد شروع کرد ساکت

 

حانیه :_

اخرای کلاس اول استاد رفتو بعد همه بلند شدنو رفتن من میخواستم برم که ایدا نگهم داشت فهمیدم برا چی بود به روی خود نیاوردموبعد اون سه تا نره قول رفتن ماهم رفتیم _عه ولم کن ایدا من دوست ندارم اخر همه برم بیرون _خودت می دونی برا چی نگهت داشتم نمی خواستم روزمون خراب شه

 

کلاسورو همه رو رفتیم که فهمیدم بعله اونا هم رشتشون کامپیوتره  موقع رفتن بود که همومون خسته او کوفته به سمت ماشین رفتیمو  داشتن میرفتم سمت ماشینکه یکی بد دستمو کشید

_هوی چته رحی چرا اینجوری میکنی _حا حا نی جون بیا بریم تو دانشگاه _چرا وا _بیا تو _برو بابا خستم تو برو زود بیا   دیدیم ایدا هم داره اصرار میکنه _حانی جونم بیا تو حالا  دیدم هی به پشتم نگاه میکنن نگاه کردمو دیدیم بعله اون سه تا دارن اونجا جلوی همون ماشین میخندن

_هان پس بگو چه مرگتونه  دوستای گلم مگه در من ترسی میبینید شماهان   تازه ما قراره باهم چند سال درس بخونیم در کناره هم اگه قرار اینجوری کنین که هممممممممممین الان تمومش میکنم

داشتم میرفتم که ایدا گفت _باشه حانی غلط کردم الان ما خیلی عادی میریم تو ماشین باشه ببخشید رحی بیا بریم _افرین دوستان خوبم  حالا بریم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امیر :_

ههههههههههههههههههه_هههههههههههههه_هههههههههه الهی بمیری رادوین همش تو شرط بندی با سهیل سهیل بد بخت میبازه ههههههههه_عه اقا امیر باختن من خنده داره حالا به شما هم میرسیم ههههههو مرز

دیدیم سهیل داره بهم اشاره میکنه منم دیدیم رادوین داره میخنده دیدیم وای اون سه تا دخترا دارن میان سمت ماشینشون  نمی دوستم چی کار کنم به سهیل علامت دادم که دیگه نمی شه کاریش کرد الانم عادی باش

_ههههههه خوب بچه ها بریم خیلی خنندیدم _عه باشه رادوین جان بریم زود باششششششششش_صبر کن ببینم _بدو رادوین الان روده کوچیه بزرگرو میخوره هاااااااا بدو

رادوین:_

_امیر ببند صبر کن اینا اینا هموووون  میکشمتون مخصوصا تورو دیدم سهیل اومد منو گرفت اخه میخواستم برم سمتشون که سهیل نزاشت _سهیل ولم کن _نه نمی کنم _با تواما

حانیه :_

حاااانی فففکر کنم مارو شناخت _خب چی کار کنم رحی برو بشین _حانییی داره میاد طرفمون _وای برید تو ماشین دیگه عه   برگشتم دیدم اومد طرفتون بادوستاش  دوستاش در حالت اماده باش بودن که رادوین کاری نکنه ریحانه و ایدا هم کنارم بودن

_بله اقا کاری داشتید اگه ندارید برید کنار _ببین دختره حالیت میکنم فکر کردی کار اون شبت یادم رفته حالا که فرستش پیش اومده تا حالیت کنم _اقای محترم اگه لازم باشه این کاراروبازم میکنم  فکر کردی من حرفیو که زدی یادم رفته  نکنه میخوای بگی من مقصرم هان حالا برو کنار حوصلتو ندارم

_ببین با بد کسی در افتادی حالا میبینی  از فردا منتظر باش تا تو ودوستات نشون همه ی دانشگاه بشید _هه اقای محترم  اصن چرا محترم اصن لیاقت احترام نداری  ببین بچه برو با بزرگ ترت  بیا ما قرار باهم چند سالیو تو یه کلاس درس بخونیم من میخواستم این موضوعو فرا موش کنم ولی تو نذاشتی  حالا بچرخ تا بچرخیم   اقایون شما هم بیکار نباشین این دوستتونو ببرید کنار از جلوماشین میخوام رد شم نمی خوام دوباره رفتار فیزیکی کنم بشینید بچه ها _خیلی پرویی دختره ی بی بی ....

اومد بیام دوباره پایین که بزنمش دیدم ایدا گفت _حانی بسه ولش بیا بریم _نه این اینگار حالیش نیست  داشتم میرفتم سمتش که دوستش  امد جلومو گرفت وگفت _خانم ببخشید من از طرفش عذر میخوام شرمنده بسه دیگه شما هم تمومش کنید

رادوین :_

_خفه شو امیر من عذر خواهی نکردم بزار میخوام ببینم چه غلتی میخواد بکنه هاننن ولم کن سهیل با تواممممممممممم

حانیه :_

_ببینید اقای محترم این دوستتون مشکل داره اخه من که کاری نداشتم اون شروع کرد من فقط مقصر نبودم که حالا هم نمی تونم تحمل کنم یکی به من توهین کنه _میدونم ببخشید حالا این دفعه رو

رادوین :_

_امیر ببند من نیازی به ببخشیدنش ندارم

حانیه :_

بعد این که اینو گفت چنان با جیغ گفتم _بسه دیگه برید کنار  رفتم طرف ماشینمو گاز دادم _پسره ی بی بی ........... رفتم سمت خونه ریحانه هو ایدا هم داشتن دلداریم میدادن تو راه

امیر :_

_وای خدا  چه صدایی داشت وای دلم ریخت

رادوین :_

_سهیل ولم کن رفت دیگه عه   اومدم سمت امیر و یقشو گرفتمو گفتم _احمق چرا اون حرفو زدی هان الانم میگی چه صدایی داشت نه _خفه شو رادوین یقمو ول کن نفهم  تقصیر خودت بود عه  فکر کردی میزارم  یه دوخترو اذیت کنی هان تو که اینجوری نبودی  اونم در حالی که تو هر دوصورت دعوا تقصیر کار تو باشی هان اون که باتو کاری نداشت عه    خودشم گفت اون اصن میخواست موضوعو تموم کنه اما تو نمی زاری حالا هم برو تو ماشین _امیر همینه که هست میدونم از فردا چی کار ش کنم فکر کردی نفهمیدم تو کلاس توهو سهیل میدونستید این دختره اینجاست هان  از این به بعدم تو کارام دخالت نمی کنیا فهمیدی  چنان از فردا شروع میکنم که ش