رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : عطرعاشقی

نویسنده : jfghhdgj کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه : درمورددختری به اسم ندا که بعداز تموم شدن درسش وبرای عروسی بهترین دوستش ازکانادا به ایران میاد اما میفهمه که دوستش توی تصادف مرده وتوی مجلس ختمش با نامزد دوستش اشنا میشه واتفاقات مهمی براش میفته که مسیر زندگیش رو عوض میکنه

ویرایش شده در توسط HASTI-L
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 وارد فرودگاه شدم وریه هام رو پراز هوا کردم واقعا هیجا خونه ی خودادم نمیشه خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود برای کشورم وحتی برای مردمش به اطرافم نگاه کردم مردم همه درحال جنب وجوش بودن با اینکه اینهمه سال در کانادا بودم اما اصلا بهش عادت نکرده بودم خانواده ام منو برای ادامه تحصیل به کانادا فرستاده بودن دلم خیلی برای یگانه تنگ شده بودبا اینکه دوتا دوست بودیم اماعین دوتا خواهر بودیم این چند روز اخیر خبری ازش نداشتم بخاطر همین کمی نگران بودم از فکر اومدم بیرون وبه اونطرف شیشه نگاه کردم ودنبال اشنا گشتم که نگاهم به نگاه نیما گره خوردخدا میدونه چقدردلم براش تنگ شده بدون توجه به اطرافم دویدم وپریدم بقل نیماوگریه کردم وگفتم سلام داداشی خیلی دلم برات تنگ شده بودنیما دستش رو دور کمرم حلقه کردو گفت منم همینطورابجی گلم فقط یکم یواش تر چون ممکنه همینجا برادرت رو خفه کنی بذار اول خونه برسیم بعدبا لبخند گفتم هنوزم عوض نشدی نمیدونی چقدر روزشماری کردم که برگردم نیما هم با لبخند جوابم روداد وگفت میدونم غربت سخته اما دیگه الان پیش مایی صدایی از پشت سرم گفت بابا یکی هم مارو تحویل بگیره

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرف صاحب صدا برگشتم مادر گفت ندا خانوم نمیخوای مادرتو بقل کنی به طرف مادر پرواز کردم وبقلش کردم وبالبخندگفتم خیلی دلم براتون تنگ شده بود نمیدونید چقدربرام سخت بود دور از شما باشم مادرموهام رو نوازش کرد وگفت منم دلم برات تنگ شده بود خونه بدون توصفایی نداشت منم خیلی تنها بودم نیما باخنده گفت پس من اینجا هویجم مادرگفت ای حسود توکه همش یا بیرون بودی یاشرکت نیما:بده میخوام کارهاعقب نیفته برگشتم طرف نیما وگفتم خیله خوب بسه دیگه نیما برادربزرگمه و۲۷سالشه توی شرکت بابا کار میکنه امامن پزشکی خوندم نیما پسر خوشتیپ وجذابیه صورت گردولاغری داره قدش از من بلندتروهیکلی هست چشمای مشکی داره با بینی قلمی ولبای قلوه ای همیشه هم لباساش رسمیه الان هم یک کت  باشلوارقهوه ای با لباس کرمی پوشیده بود ازانالیز نیما بیرون اومدم وگفتم بابا کجاست مادر گفت مثل همیشه شرکته گفتم چه طور یگانه نیومده اینقدردرگیرکارای عروسیشه که استقبال بهترین دوستش نیومده ماور کمی نارحت شد اما سعی کرد به روش نیاره گفت نمیدونم حالا بریم بعد ازفرودگاه بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم ورفتیم سمت خونه

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 9 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

به طرف صاحب صدا برگشتم مادر گفت ندا خانوم نمیخوای مادرتو بقل کنی به طرف مادر پرواز کردم وبقلش کردم وبالبخندگفتم خیلی دلم براتون تنگ شده بود نمیدونید چقدربرام سخت بود دور از شما باشم مادرموهام رو نوازش کرد وگفت منم دلم برات تنگ شده بود خونه بدون توصفایی نداشت منم خیلی تنها بودم نیما باخنده گفت پس من اینجا هویجم مادرگفت ای حسود توکه همش یا بیرون بودی یاشرکت نیما:بده میخوام کارهاعقب نیفته برگشتم طرف نیما وگفتم خیله خوب بسه دیگه نیما برادربزرگمه و۲۷سالشه توی شرکت بابا کار میکنه امامن پزشکی خوندم نیما پسر خوشتیپ وجذابیه صورت گردولاغری داره قدش از من بلندتروهیکلی هست چشمای مشکی داره با بینی قلمی ولبای قلوه ای همیشه هم لباساش رسمیه الان هم یک کت  باشلوارقهوه ای با لباس کرمی پوشیده بود ازانالیز نیما بیرون اومدم وگفتم بابا کجاست مادر گفت مثل همیشه شرکته گفتم چه طور یگانه نیومده اینقدردرگیرکارای عروسیشه که استقبال بهترین دوستش نیومده ماور کمی نارحت شد اما سعی کرد به روش نیاره گفت نمیدونم حالا بریم بعد ازفرودگاه بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم ورفتیم سمت خونه

بالاخره خونه رسیدیم خونه ی ما یک خونه ویلایی دوبلکس بود نیما درروبازکردوماشین رو توی پارکینگ پارک کرد پارکینگ زیرزمین بود حیاط خونه زیاد بزرگ نبود ازدرحیاط تاخونه سنگ فرش بودودوطرفش هم گلدون چیده شده بود چون من ومادرم عاشق گلها بودیم البته من بیشتر بهشون میرسیدم حیاط زیاد فرقی نکرده بود یک تاب وحوض کوچیک هم گوشه حیاط بود از پارکینگ بیرون اومدیم وواردخونه شدیم کفشام رودر اوردم خونه ما یک حال بزرگ داشت اشپز خونه یک گوشه بود یک ست مبلمان قرمز مشکی هم توی حال بود بایک فرش که با مبل هاست بود پنجره های بزرگی داشت که با پرده های قهوه ای وسفید پوشانده شده بود یکی از دیوارها کاغذ دیواری قرمز مشکی داشت حال با یک راه پله صاف به اتاق هاوصل میشد سه تا اتاق بالا بود وای که چقدردلم برای اینجا تنگ شده بود دمپایی روفرشی هام رو پام کردم ورفتم بالا اتاق ها کنار هم بود ومال من وسطی بود رفتم توی اتاقم همه چیزدست نخورده بود اتاق من زیاد شلوغ نبود یک گوشه تخت سفیدقرمزم بود با کامپیوتر ویک میز ارایش وکمد قرمز وسفید کلا اتاقم ست سفید قرمز بود روی تختم نشستم خیلی خوشحال بودم که دوباره به اتاقم برگشتم نیما دراتاقم رو باز کرد وساکم رو کنار دیوار گذاشت ازش تشکر کردم وگفتم من یکم خوابم میاد غذاهم خوردم منو برای ناهار بیدار نکنید نیما:چشم فرمایش دیگه ای ندارید لبخندی زدم وگفتم نه میتونی بری نیما لبخند زدوگفت چشم بعدم بیرون رفت

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 15 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

بالاخره خونه رسیدیم خونه ی ما یک خونه ویلایی دوبلکس بود نیما درروبازکردوماشین رو توی پارکینگ پارک کرد پارکینگ زیرزمین بود حیاط خونه زیاد بزرگ نبود ازدرحیاط تاخونه سنگ فرش بودودوطرفش هم گلدون چیده شده بود چون من ومادرم عاشق گلها بودیم البته من بیشتر بهشون میرسیدم حیاط زیاد فرقی نکرده بود یک تاب وحوض کوچیک هم گوشه حیاط بود از پارکینگ بیرون اومدیم وواردخونه شدیم کفشام رودر اوردم خونه ما یک حال بزرگ داشت اشپز خونه یک گوشه بود یک ست مبلمان قرمز مشکی هم توی حال بود بایک فرش که با مبل هاست بود پنجره های بزرگی داشت که با پرده های قهوه ای وسفید پوشانده شده بود یکی از دیوارها کاغذ دیواری قرمز مشکی داشت حال با یک راه پله صاف به اتاق هاوصل میشد سه تا اتاق بالا بود وای که چقدردلم برای اینجا تنگ شده بود دمپایی روفرشی هام رو پام کردم ورفتم بالا اتاق ها کنار هم بود ومال من وسطی بود رفتم توی اتاقم همه چیزدست نخورده بود اتاق من زیاد شلوغ نبود یک گوشه تخت سفیدقرمزم بود با کامپیوتر ویک میز ارایش وکمد قرمز وسفید کلا اتاقم ست سفید قرمز بود روی تختم نشستم خیلی خوشحال بودم که دوباره به اتاقم برگشتم نیما دراتاقم رو باز کرد وساکم رو کنار دیوار گذاشت ازش تشکر کردم وگفتم من یکم خوابم میاد غذاهم خوردم منو برای ناهار بیدار نکنید نیما:چشم فرمایش دیگه ای ندارید لبخندی زدم وگفتم نه میتونی بری نیما لبخند زدوگفت چشم بعدم بیرون رفت

ازرفتارنیماخندم گرفته بود لباسم روبایک تاب وشلوار ابی سفید عوض کردم ورفتم جلوی آینه قیافه من بدنیست صورتم کشیده است وگونه های برجسته ای دارم چشمای عسلی تیره درشت مژه های بلندو بینی کوچیک ولبای برجسته اما کوچکی دارم موهام مشکی و تا پایین کمرم میرسه اون موقع که رفته بودم کانادا تاوسطای کمرم میرسید از جلوی اینه اومدم کنار روی تختم دراز کشیدم خیلی خسته بودم اما نمیدونم چرا کمی نگران یگانه بودم یگانه دختر زیبا و معصومیه چشمای ابی ودرشت با صورتی گرد و کمی تپل تروقد بلند تر وقتی میخنده یک طرف گونه اش چال میفته لبای کوچیک و جمع و جوری داشت موهای خرمایی و لختی داشت توی فکر یگانه بودم که خوابم برد 

هوای اتاق تاریک بود نمیدونم چقدر خوابیدم اما کامل خسته گیم برطرف شده بود حتما پدر تاحالا بایداومده باشه دلم خیلی براش تنگ شده بوداز اتاق اومدم بیرون نور کمی اذیتم میکرد از پله ها اومدم پایین اما صدای صحبت اونا باعث شد که بایستم مادروپدرونیما داشتن یواش صحبت میکردن من اونا رومیدیم اما اونا منو نمیدیدن مادر:حالا چه جوری باید به ندا بگیم مطمئنم اگه بفهمه از غصه دق میکنه پدر:خب که چی بالاخره میفهمه نمیتونیم که تا اخر ازش مخفی کنیم نیما:پدر راست میگه اگه الان بگیدبهتره تا اینکه بعدا خودش بفمه یا کسی بهش بگه مادر:اما بچم نمیتونه طاقت بیاره اونا خیلی باهم صمیمی بودن دیگه مغزم کار نمیکرد داشتند راجب چی حرف میزدن دیگه طاقت نیاوردم واومدم بیرون وگفتم من چی رو نباید بفهمم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 3 آذر 1396 در 16:45، jfghhffdgj گفته است :

ازرفتارنیماخندم گرفته بود لباسم روبایک تاب وشلوار ابی سفید عوض کردم ورفتم جلوی آینه قیافه من بدنیست صورتم کشیده است وگونه های برجسته ای دارم چشمای عسلی تیره درشت مژه های بلندو بینی کوچیک ولبای برجسته اما کوچکی دارم موهام مشکی و تا پایین کمرم میرسه اون موقع که رفته بودم کانادا تاوسطای کمرم میرسید از جلوی اینه اومدم کنار روی تختم دراز کشیدم خیلی خسته بودم اما نمیدونم چرا کمی نگران یگانه بودم یگانه دختر زیبا و معصومیه چشمای ابی ودرشت با صورتی گرد و کمی تپل تروقد بلند تر وقتی میخنده یک طرف گونه اش چال میفته لبای کوچیک و جمع و جوری داشت موهای خرمایی و لختی داشت توی فکر یگانه بودم که خوابم برد 

هوای اتاق تاریک بود نمیدونم چقدر خوابیدم اما کامل خسته گیم برطرف شده بود حتما پدر تاحالا بایداومده باشه دلم خیلی براش تنگ شده بوداز اتاق اومدم بیرون نور کمی اذیتم میکرد از پله ها اومدم پایین اما صدای صحبت اونا باعث شد که بایستم مادروپدرونیما داشتن یواش صحبت میکردن من اونا رومیدیم اما اونا منو نمیدیدن مادر:حالا چه جوری باید به ندا بگیم مطمئنم اگه بفهمه از غصه دق میکنه پدر:خب که چی بالاخره میفهمه نمیتونیم که تا اخر ازش مخفی کنیم نیما:پدر راست میگه اگه الان بگیدبهتره تا اینکه بعدا خودش بفمه یا کسی بهش بگه مادر:اما بچم نمیتونه طاقت بیاره اونا خیلی باهم صمیمی بودن دیگه مغزم کار نمیکرد داشتند راجب چی حرف میزدن دیگه طاقت نیاوردم واومدم بیرون وگفتم من چی رو نباید بفهمم

همه باتعجب به سمتم برگشتن مادرکه حول شده بود اما سعی میکردعادی باشه گفت نداجان بیدار شدی پدرت اومده اومدم جلوتر وگفتم جواب منو بدید من چه چیزی رو باید بدونم پدر خندیدو گفت علیک سلام نداخانوم یکم پدرت تو تحویل بگیر دیگه صبرم تموم شد با عصبانیت گفتم چرا هی طفره میریدیک کلمه بگید چی شده چیونباید بدونم بگیدتاسکته نکردم این دفعه نیما دست رو بالا اورد وگفت باشه تواروم باش من همه چی رو برات میگم بیا اینجا بشین وبا دستش به مبل کنارش اشاره کرد من :همین جا خوبه فقط تو رو خدا راستش رو بگو نیما:باشه میگم چند روز قبل از اینکه تو بیایی نیما کمی مکث کرد نفس عمیقی کشیدو گفت یگانه رفته بوده خونه خالش تو شیراز و موقع برگشت توی جاده با یک ماشین تصادف میکنه همه کسایی که تو اتوبوس بودن زخمی میشن یگانه هم میره توکما میبرنش نزدیک ترین بیمارستان اونجا چند روزی توکما بود تا اینکه یک روز فوت میکنه دوروز قبل از اینکه تو بیایی این اتفاق میفته دیگه بقیه حرفای نیما رو نمیشنیدم حرفای نیما توی سرم تکرار میشد بغض بدی راه گلوم روگرفته بود دنیا دورم سرم میچرخید چه طور ممکنه بود یگانه من نه این امکان نداره یگانه بیچاره قرار بود ازدواج کنه دیگه توان ایستادن نداشتم اشکام بی مهابا رو صورتم می‌ریخت ای کاش همه اینا یک کابوس باشه یک کابوس وحشتناک ومن بیدارشم وببینم یگانه پیشم نشسته پاهام دیگه جون ایستادن نداشت دیگه توانم داشت تموم میشد اخر هم با اخرین جونی که برام موند دادزدم ای خدا وبعد دیگه هیچی نفهمیدم 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 23 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

همه باتعجب به سمتم برگشتن مادرکه حول شده بود اما سعی میکردعادی باشه گفت نداجان بیدار شدی پدرت اومده اومدم جلوتر وگفتم جواب منو بدید من چه چیزی رو باید بدونم پدر خندیدو گفت علیک سلام نداخانوم یکم پدرت تو تحویل بگیر دیگه صبرم تموم شد با عصبانیت گفتم چرا هی طفره میریدیک کلمه بگید چی شده چیونباید بدونم بگیدتاسکته نکردم این دفعه نیما دست رو بالا اورد وگفت باشه تواروم باش من همه چی رو برات میگم بیا اینجا بشین وبا دستش به مبل کنارش اشاره کرد من :همین جا خوبه فقط تو رو خدا راستش رو بگو نیما:باشه میگم چند روز قبل از اینکه تو بیایی نیما کمی مکث کرد نفس عمیقی کشیدو گفت یگانه رفته بوده خونه خالش تو شیراز و موقع برگشت توی جاده با یک ماشین تصادف میکنه همه کسایی که تو اتوبوس بودن زخمی میشن یگانه هم میره توکما میبرنش نزدیک ترین بیمارستان اونجا چند روزی توکما بود تا اینکه یک روز فوت میکنه دوروز قبل از اینکه تو بیایی این اتفاق میفته دیگه بقیه حرفای نیما رو نمیشنیدم حرفای نیما توی سرم تکرار میشد بغض بدی راه گلوم روگرفته بود دنیا دورم سرم میچرخید چه طور ممکنه بود یگانه من نه این امکان نداره یگانه بیچاره قرار بود ازدواج کنه دیگه توان ایستادن نداشتم اشکام بی مهابا رو صورتم می‌ریخت ای کاش همه اینا یک کابوس باشه یک کابوس وحشتناک ومن بیدارشم وببینم یگانه پیشم نشسته پاهام دیگه جون ایستادن نداشت دیگه توانم داشت تموم میشد اخر هم با اخرین جونی که برام موند دادزدم ای خدا وبعد دیگه هیچی نفهمیدم 

عکسی که یگانه برام فرستاده بود توی دستم گرفتم ودوباره اشک ریختم هنوزم باورم نمیشه که یگانه عزیزمن نیست ازدیشب که فهمیدم توی اتاقم خودم روزندانی کردم وبه خاطراتی که با یگانه داشتم فکرمیکنم و اشک میریزم دستی رو صورت یگانه که توی عکس بانامزدش بودو میخندید کشیدم ازدیشب چشم روهم نذاشتم وفقط به این عکس نگاه میکردم یگانه خیلی ازنامزدش تعریف میکرد هروقت زنگ میزدارمان ارمان ازدهنش نمیفتاد حیف یگانه بود اون جون بود وتازه داشت معنای خوشتبختی رو میچشید کی فکرمیکردبه جای لباس عروس کفن بپوشه دوباره به چهره یگانه خیره شدم معلومه خیلی همدیگرو دوست داشتن چهره نامزد یگانه معمولی بود چشمای خاکستری ومتوسط بینی معمولی لب های معمولی تنها چیزی که ادم رو به خودش جذب میکرد چشماش بود با صدای دراز افکارم اومدم بیرون اشکام روپاک کردم وگفتم بله نیما:منم درو باز کن ازجام بلند شدم ودرو باز کردم نیما لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت نداجان بیا پایین صبحانه بخور میدونم از مرگ بهترین دوستت ناراحتی اما یگانه هم دوست نداره تو اینقدرخودت رو اذیت کنی روکردم طرف نیماوگفتم نیما منومیبری خونه یگانه نیماکمی جاخورد وگفت الان میخوای بری التماسم رو تو ریختم وگفتم خواهش میکنم اون بهترین دوستم بود همین الانم کلی پشیمونم که چرا اینقدردیر برگشتم نیما دستی لای موهاش کشیدوگفت باشه فقط سریع اماده شو لبخندی زدم وگفتم ممنون الان میام نیمااز اتاق خارج شد رفتم سمت کمدم ولباسای مشکیم روبرداشتم واماده شدم

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 5 آذر 1396 در 22:33، jfghhffdgj گفته است :

عکسی که یگانه برام فرستاده بود توی دستم گرفتم ودوباره اشک ریختم هنوزم باورم نمیشه که یگانه عزیزمن نیست ازدیشب که فهمیدم توی اتاقم خودم روزندانی کردم وبه خاطراتی که با یگانه داشتم فکرمیکنم و اشک میریزم دستی رو صورت یگانه که توی عکس بانامزدش بودو میخندید کشیدم ازدیشب چشم روهم نذاشتم وفقط به این عکس نگاه میکردم یگانه خیلی ازنامزدش تعریف میکرد هروقت زنگ میزدارمان ارمان ازدهنش نمیفتاد حیف یگانه بود اون جون بود وتازه داشت معنای خوشتبختی رو میچشید کی فکرمیکردبه جای لباس عروس کفن بپوشه دوباره به چهره یگانه خیره شدم معلومه خیلی همدیگرو دوست داشتن چهره نامزد یگانه معمولی بود چشمای خاکستری ومتوسط بینی معمولی لب های معمولی تنها چیزی که ادم رو به خودش جذب میکرد چشماش بود با صدای دراز افکارم اومدم بیرون اشکام روپاک کردم وگفتم بله نیما:منم درو باز کن ازجام بلند شدم ودرو باز کردم نیما لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت نداجان بیا پایین صبحانه بخور میدونم از مرگ بهترین دوستت ناراحتی اما یگانه هم دوست نداره تو اینقدرخودت رو اذیت کنی روکردم طرف نیماوگفتم نیما منومیبری خونه یگانه نیماکمی جاخورد وگفت الان میخوای بری التماسم رو تو ریختم وگفتم خواهش میکنم اون بهترین دوستم بود همین الانم کلی پشیمونم که چرا اینقدردیر برگشتم نیما دستی لای موهاش کشیدوگفت باشه فقط سریع اماده شو لبخندی زدم وگفتم ممنون الان میام نیمااز اتاق خارج شد رفتم سمت کمدم ولباسای مشکیم روبرداشتم واماده شدم

رفتم پایین مادرنگاهی دلسوزانه بهم انداخت وگفت بیانداجان صبحانه بخور بااینکه اصلااشتها نداشتم ولی بخاطرمامان ونیما چند لقمه ای خوردم نیما اماده اومدو گفت بریم من:اره بعدم همراه مادرسوارماشین نیماشدیم خونه یگانه نزدیک خونه مابود بخاطر همین زودرسیدیم با دیدن پارچه مشکی دم درخونه قلبم تیرکشید و اشک ازچشمام سرازیرشد چندنفر دم در بودن که ازبین اوناتونستم چهره نامزد یگانه رو تشخیص بدم میشد ناراحتیو غمو ازعمق چشمای خاکستریش خوند دلم براش سوخت برای هردو مون چقدرزودیگانه ماروتنها گذاشت ازماشین پیاده شدم نیما دستمو گرفت امامن گفتم نیازی نیست مادرنگاهی به ماانداخت وگفت بریم زشته اینجا ایستادیمنمیتونستم قدمی بردارم امابه هرسختی بود رفتم سمت خونه به پدریگانه تسلیت گفتم میدونستم خیلی الان ناراحتن یگانه تنهابچه اونا بود پدریگانه هم تشکرکرد بعدم رفتم سمت نامزد یگانه وگفتم بهتون تسلیت میگم میدونم که چقدرازمرگ یگانه ناراحتید یگانه برای من مثل خواهرم بود ارمان که سرش پایین بودخیلی سردتشکرکردرفتم داخل نیماازمنو مادرجداشدو قسمت مردونه رفت همراه مادروارد خونه شدیم که مادریگانه رودیدم خیلی شکسته شده بودحق داشت ازدست دادن تنهافرزند حتما سخته مادر یگانه با دیدن من اومدسمتم بغلم کرد وگفت سلام ندا جان اومدی اما خیلی دیراومدی باصدایی که ازگریه میلزید گفتم من متاسفم من تازه فهمیدم وگرنه زودترمیومدم مادریگانه باگریه ادامه داد دیدی بچم چی شددیدی گلم چه زودپر پرشد خیلی منتظرت بود خیلی دلش میخواست ببینتت نبودی ببینی باچه ذوقی کارای عروسیش روانجام میداد نبودی ببینی بچه ام زیرخروارها خاک رفت ندیدی عروسیش به عزاتبدیل شد مادر یگانه گریه میکردوحرف میزد وقلبموتکه تکه میکرد ازبقل مادریگانه اومدم بیرونو گفتم بازم منوببخشیدکه زودترنیومدم اگه کاری داشتیدکه بتونم براتون انجام بدم بگید حتما انجام میدم مادریگانه با صدای لرزانی گفت ممنونم ندا جان امیدوارم هرچیزی که دخترم نتونسته داشته باشه توداشته باشی بعدهم نشست دیگه توان ایستادن نداشتم با کمک مادر روی یکی ازصندلی هانشستم تمام مدت توی فکر یگانه بودم تصمیم گرفتم تاچهلم هرروز اینجا بیام 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 14 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

رفتم پایین مادرنگاهی دلسوزانه بهم انداخت وگفت بیانداجان صبحانه بخور بااینکه اصلااشتها نداشتم ولی بخاطرمامان ونیما چند لقمه ای خوردم نیما اماده اومدو گفت بریم من:اره بعدم همراه مادرسوارماشین نیماشدیم خونه یگانه نزدیک خونه مابود بخاطر همین زودرسیدیم با دیدن پارچه مشکی دم درخونه قلبم تیرکشید و اشک ازچشمام سرازیرشد چندنفر دم در بودن که ازبین اوناتونستم چهره نامزد یگانه رو تشخیص بدم میشد ناراحتیو غمو ازعمق چشمای خاکستریش خوند دلم براش سوخت برای هردو مون چقدرزودیگانه ماروتنها گذاشت ازماشین پیاده شدم نیما دستمو گرفت امامن گفتم نیازی نیست مادرنگاهی به ماانداخت وگفت بریم زشته اینجا ایستادیمنمیتونستم قدمی بردارم امابه هرسختی بود رفتم سمت خونه به پدریگانه تسلیت گفتم میدونستم خیلی الان ناراحتن یگانه تنهابچه اونا بود پدریگانه هم تشکرکرد بعدم رفتم سمت نامزد یگانه وگفتم بهتون تسلیت میگم میدونم که چقدرازمرگ یگانه ناراحتید یگانه برای من مثل خواهرم بود ارمان که سرش پایین بودخیلی سردتشکرکردرفتم داخل نیماازمنو مادرجداشدو قسمت مردونه رفت همراه مادروارد خونه شدیم که مادریگانه رودیدم خیلی شکسته شده بودحق داشت ازدست دادن تنهافرزند حتما سخته مادر یگانه با دیدن من اومدسمتم بغلم کرد وگفت سلام ندا جان اومدی اما خیلی دیراومدی باصدایی که ازگریه میلزید گفتم من متاسفم من تازه فهمیدم وگرنه زودترمیومدم مادریگانه باگریه ادامه داد دیدی بچم چی شددیدی گلم چه زودپر پرشد خیلی منتظرت بود خیلی دلش میخواست ببینتت نبودی ببینی باچه ذوقی کارای عروسیش روانجام میداد نبودی ببینی بچه ام زیرخروارها خاک رفت ندیدی عروسیش به عزاتبدیل شد مادر یگانه گریه میکردوحرف میزد وقلبموتکه تکه میکرد ازبقل مادریگانه اومدم بیرونو گفتم بازم منوببخشیدکه زودترنیومدم اگه کاری داشتیدکه بتونم براتون انجام بدم بگید حتما انجام میدم مادریگانه با صدای لرزانی گفت ممنونم ندا جان امیدوارم هرچیزی که دخترم نتونسته داشته باشه توداشته باشی بعدهم نشست دیگه توان ایستادن نداشتم با کمک مادر روی یکی ازصندلی هانشستم تمام مدت توی فکر یگانه بودم تصمیم گرفتم تاچهلم هرروز اینجا بیام 

تقریبا همگی رفته بودن وعده کمی مونده بودن من ومادرهم بلندشدیم وازمادریگانه خداحافظی کردیم وازدراومدیم بیرون نامزدیگانه توی حیاط ایستاده بود وبه یک نقطه خیره شده بود رفتم جلو وگفتم بازم بهتون تسلیت میگم وبعدعکس و از توی کیفم برداشتم وبه طرفش گرفتم وگفتم یگانه این عکس وبرام فرستاد اون همیشه ازشما حرف میزد میدونم که خیلی اونو دوست داشتید ودرک میکنم که چقدرناراحت هستید بعدم عکس وبه طرفش گرفتم عکس وازم گرفت اشک توی چشماش جمع شده بود اروم خداحافظی کردم ورفتم تاهرچقدرکه میخواد گریه کنه

امروز چهلم بود ازاون روزبه بعد هرروز میرفتم خونه یگانه چندباری هم رفتم سرخاکش وباهاش دردودل میکردم وازش گله میکردم که چرا این قدرزود منوتنهاگذاشت ارمان هم هرروز میومد وبه مادروپدریگانه کمک میکردتو این چندروز خیلی سردو بی تفاوت بود خیلی بااون چیزی که یگانه میگفت فرق میکرد البته من این چندروز تازه دیدمش مطمئنم مرگ یگانه براش سخت بوده امروزهم قراربودبرم خونه یگانه لباسای هر روزم روپوشیدم ورفتم پایین وکمی صبحانه خوردم  ازمادرخداحافظی کردم ورفتم پارکینگ نیما اجازه داده بودکه این چندروزوباماشینش برم وخودش قراربودبعدا باپدرومادربیاد سوار ماشین شدم وروشنش کردم وبه طرف خونه یگانه رفتم بعداز چند دقیقه رسیدم ماشین و پارک کردمو وپیاده شدم ورفتم داخل چند نفر توی حیاط بودن که معلوم بود ازفامیلای یگانه هستن ارمان وبیرون ندیدم رفتم تو مادریگانه مرضیه خانوم اومدجلوبالبخند سلام کردم منم جوابش رودادم  باهم رفتیم توی اشپز خونه خواهر ارمان که اسمش اریانا بود وداشت حلواتوی ظرف میچید با دیدنم بالبخند سلام کردمنم جوابش رو دادم ونشستم ومن هم یک ظرف برداشتم وخرما راچیدم با اریانا همینجا آشناشدم دختر خوب و مهربونیه بعدم به اریانا توی چیدن حلوا کمک کردم کی فکرش رومیگردکه یک روزمن حلوای یگانه  روبچینم یک قطره اشک از چشمم چکید همون موقع آرمان باچند جعبه میوه وارد شد به ارامی بهش سلام کردم واونم جوابم روداد

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 7 آذر 1396 در 15:20، jfghhffdgj گفته است :

تقریبا همگی رفته بودن وعده کمی مونده بودن من ومادرهم بلندشدیم وازمادریگانه خداحافظی کردیم وازدراومدیم بیرون نامزدیگانه توی حیاط ایستاده بود وبه یک نقطه خیره شده بود رفتم جلو وگفتم بازم بهتون تسلیت میگم وبعدعکس و از توی کیفم برداشتم وبه طرفش گرفتم وگفتم یگانه این عکس وبرام فرستاد اون همیشه ازشما حرف میزد میدونم که خیلی اونو دوست داشتید ودرک میکنم که چقدرناراحت هستید بعدم عکس وبه طرفش گرفتم عکس وازم گرفت اشک توی چشماش جمع شده بود اروم خداحافظی کردم ورفتم تاهرچقدرکه میخواد گریه کنه

امروز چهلم بود ازاون روزبه بعد هرروز میرفتم خونه یگانه چندباری هم رفتم سرخاکش وباهاش دردودل میکردم وازش گله میکردم که چرا این قدرزود منوتنهاگذاشت ارمان هم هرروز میومد وبه مادروپدریگانه کمک میکردتو این چندروز خیلی سردو بی تفاوت بود خیلی بااون چیزی که یگانه میگفت فرق میکرد البته من این چندروز تازه دیدمش مطمئنم مرگ یگانه براش سخت بوده امروزهم قراربودبرم خونه یگانه لباسای هر روزم روپوشیدم ورفتم پایین وکمی صبحانه خوردم  ازمادرخداحافظی کردم ورفتم پارکینگ نیما اجازه داده بودکه این چندروزوباماشینش برم وخودش قراربودبعدا باپدرومادربیاد سوار ماشین شدم وروشنش کردم وبه طرف خونه یگانه رفتم بعداز چند دقیقه رسیدم ماشین و پارک کردمو وپیاده شدم ورفتم داخل چند نفر توی حیاط بودن که معلوم بود ازفامیلای یگانه هستن ارمان وبیرون ندیدم رفتم تو مادریگانه مرضیه خانوم اومدجلوبالبخند سلام کردم منم جوابش رودادم  باهم رفتیم توی اشپز خونه خواهر ارمان که اسمش اریانا بود وداشت حلواتوی ظرف میچید با دیدنم بالبخند سلام کردمنم جوابش رو دادم ونشستم ومن هم یک ظرف برداشتم وخرما راچیدم با اریانا همینجا آشناشدم دختر خوب و مهربونیه بعدم به اریانا توی چیدن حلوا کمک کردم کی فکرش رومیگردکه یک روزمن حلوای یگانه  روبچینم یک قطره اشک از چشمم چکید همون موقع آرمان باچند جعبه میوه وارد شد به ارامی بهش سلام کردم واونم جوابم روداد

تاظهرهمه چی اماده بود مهمونا هم کم کم اومدن پشت میزناهارخوری نشسته بودم که اریانا اومد داخل وگفت چرااینجا نشستی بیا بریم مهمونا اومدن من:الان میام اریانا نزدیک اومد وگفت میدونم چقدرازمرگ یگانه ناراحتی اون دخترخوب ومهربونی بود ارمان خیلی دوستش داشت من:اریانا بگو ببینم داداشت همیشه اینقدر سرده یا دربرابر من اینجوریه اریانا کنارم نشست وگفت نه قبل از مرگ یگانه خیلی شادوسرزنده بود اما بعداز مرگ یگانه خیلی اروم وسرد شده حتی بامن که اینقدربهم نزدیکیم خیلی حرف نمیزنه سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم وبعد باهم رفتیم توحال وشروع کردیم به پذیرایی مهموناها کم کم میومدن وبه مادریگانه تسلیت میگفتن چنددقیقه بعدهم مادراومد مراسم به خوبی انجام شدومشکلی پیش نیومد تاهمه مهمونا رفتن من موندم مادرهم اخررفت وگفت توی ماشین منتظرم سریع بیاوبعدم رفت کمی با مرضیه خانوم مادریگانه کمک کردم وبعداز خداحافظی ازمرضیه خانوم واریانا اومدم بیرون ارمان طبق معمول ایستاده بود وبه گوشه ای زل زده بود زیرلبی خداحافظی کردم ورفتم سمت در ولی ارمان جوابم رونداد میخواستم برم بیرون که باصدای ارمان متوقف شدم ارمان:ممنونم که این چند روز اومدید من عاشق یگانه بودم اون باهمه ی دخترا فرق داشت اون یک فرشته بود راسته که میگن خدا کسایی که دوست داره زود میبره نمیدونم راجب من چه فکری میکنید امامن منظور خاصی ندارم بعدازمرگ یگانه نسبت به ادماسرد شدم وبعدخداحافظی کردازدراومدم بیرون وسوارماشین نیماشدم

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 21 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

تاظهرهمه چی اماده بود مهمونا هم کم کم اومدن پشت میزناهارخوری نشسته بودم که اریانا اومد داخل وگفت چرااینجا نشستی بیا بریم مهمونا اومدن من:الان میام اریانا نزدیک اومد وگفت میدونم چقدرازمرگ یگانه ناراحتی اون دخترخوب ومهربونی بود ارمان خیلی دوستش داشت من:اریانا بگو ببینم داداشت همیشه اینقدر سرده یا دربرابر من اینجوریه اریانا کنارم نشست وگفت نه قبل از مرگ یگانه خیلی شادوسرزنده بود اما بعداز مرگ یگانه خیلی اروم وسرد شده حتی بامن که اینقدربهم نزدیکیم خیلی حرف نمیزنه سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم وبعد باهم رفتیم توحال وشروع کردیم به پذیرایی مهموناها کم کم میومدن وبه مادریگانه تسلیت میگفتن چنددقیقه بعدهم مادراومد مراسم به خوبی انجام شدومشکلی پیش نیومد تاهمه مهمونا رفتن من موندم مادرهم اخررفت وگفت توی ماشین منتظرم سریع بیاوبعدم رفت کمی با مرضیه خانوم مادریگانه کمک کردم وبعداز خداحافظی ازمرضیه خانوم واریانا اومدم بیرون ارمان طبق معمول ایستاده بود وبه گوشه ای زل زده بود زیرلبی خداحافظی کردم ورفتم سمت در ولی ارمان جوابم رونداد میخواستم برم بیرون که باصدای ارمان متوقف شدم ارمان:ممنونم که این چند روز اومدید من عاشق یگانه بودم اون باهمه ی دخترا فرق داشت اون یک فرشته بود راسته که میگن خدا کسایی که دوست داره زود میبره نمیدونم راجب من چه فکری میکنید امامن منظور خاصی ندارم بعدازمرگ یگانه نسبت به ادماسرد شدم وبعدخداحافظی کردازدراومدم بیرون وسوارماشین نیماشدم

 

فقط نیمامونده بودحتمامادرزودتررفته بودبه نیما سلام کردم اونم جوابم روداد وحرکت کرد سرم رو به شیشه تکیه دادم وبه اتفاقات امروز فکر کردم مخصوصا حرفای ارمان اصلا انتظارنداشتم حرف بزنه نمیدونم چرا اون حرفا رو زد 

ازخواب بیدارشدم و موهام روباکش بالای سرم بستم بعدم رفتم پایین وسرمیز نشستم وبه بقیه سلام کردم وشروع کردم به پنیرومربا خوردن مادرکمی نگران به نظر میرسید انگار چیزی می خواست بهم بگه اما نمیتونست بعداز چند دقیقه بلاخره حرف زد مادر:نداجان امروز که جایی نمیری من:نمیدونم شایدبرم خونه یگانه مادر:چیزه نمیشه نری امشب مهمون داریم از تعجب ابروهام رودادم بالا وگفتم کی میخواد بیاد مادر:خانواده اقای سپهری دیشب گفتن باتعجب و ناراحتی گفتم چی چرا من که جوابشون رودادم مادر: اون قبل از این بودکه بری کانادا اما اونا گفتن بعد از برگشتنت میان با اخم گفتم اگه صدسال دیگه هم بیان جوابم همونیه که گفتم شما هم بهتر بگید نیان بعدم تازه چهلم یگانه تموم شد مادر: لازم نیست که همیشه عزادارباشی چهلم تموم شده خوب نیست بیشتراز این عزادار باشی یک امشب بذار بیان بعدردکن من:شما که همیشه حرف خودتون رو میزنید من به هر حال جوابم همونه دیگه هم حرفش رونزنین وبعدم رفتم توی اتاقم فرامرزسپهری پسردوست پدرم بود قبل ازاینکه برم کانادا یک بار برای خواستگاری اومد اما من ردش کردم امااون انگار ول کن نیست پسره پروو معلوم نیست با چند تا دختر رابطه داره اون موقع نیما روفرستادم تحقیق اونم فهمید این پسره از اون هوسبازای اب زیرکاه اما هرچی به پدر گفتم باورنکرد نمیدونستم چی کار کنم باصدای دربه خودم اومدم نیما اومد تو وکنارم روی تخت نشست وگفت چی شده ندا چرا ناراحتی کشتیات غرق شده با ناراحتی گفتم ای کاش غرق میشد نیما: خیلی سخت نگیر فقط یک امشبه من:تودیگه این حرف رونزن توکه میدونی اون چه ادم کثیفیه نیما:اره میدونم اما فقط بخاطر من یک امشب رو تحمل کن بعدردشون کن برن من:اگه نرفتن چی نیما:گفتم بخاطرمن دیگه بعدم با التماس زل زد بهم پوفی کردم وگفتم باشه اما فقط بخاطرتو نیما با لبخندگفت افرین ابجی گلم بعداز اتاق بیرون رفت اینم تبدیل به موضل شده بود

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 9 آذر 1396 در 15:08، jfghhffdgj گفته است :

فقط نیمامونده بودحتمامادرزودتررفته بودبه نیما سلام کردم اونم جوابم روداد وحرکت کرد سرم رو به شیشه تکیه دادم وبه اتفاقات امروز فکر کردم مخصوصا حرفای ارمان اصلا انتظارنداشتم حرف بزنه نمیدونم چرا اون حرفا رو زد 

ازخواب بیدارشدم و موهام روباکش بالای سرم بستم بعدم رفتم پایین وسرمیز نشستم وبه بقیه سلام کردم وشروع کردم به پنیرومربا خوردن مادرکمی نگران به نظر میرسید انگار چیزی می خواست بهم بگه اما نمیتونست بعداز چند دقیقه بلاخره حرف زد مادر:نداجان امروز که جایی نمیری من:نمیدونم شایدبرم خونه یگانه مادر:چیزه نمیشه نری امشب مهمون داریم از تعجب ابروهام رودادم بالا وگفتم کی میخواد بیاد مادر:خانواده اقای سپهری دیشب گفتن باتعجب و ناراحتی گفتم چی چرا من که جوابشون رودادم مادر: اون قبل از این بودکه بری کانادا اما اونا گفتن بعد از برگشتنت میان با اخم گفتم اگه صدسال دیگه هم بیان جوابم همونیه که گفتم شما هم بهتر بگید نیان بعدم تازه چهلم یگانه تموم شد مادر: لازم نیست که همیشه عزادارباشی چهلم تموم شده خوب نیست بیشتراز این عزادار باشی یک امشب بذار بیان بعدردکن من:شما که همیشه حرف خودتون رو میزنید من به هر حال جوابم همونه دیگه هم حرفش رونزنین وبعدم رفتم توی اتاقم فرامرزسپهری پسردوست پدرم بود قبل ازاینکه برم کانادا یک بار برای خواستگاری اومد اما من ردش کردم امااون انگار ول کن نیست پسره پروو معلوم نیست با چند تا دختر رابطه داره اون موقع نیما روفرستادم تحقیق اونم فهمید این پسره از اون هوسبازای اب زیرکاه اما هرچی به پدر گفتم باورنکرد نمیدونستم چی کار کنم باصدای دربه خودم اومدم نیما اومد تو وکنارم روی تخت نشست وگفت چی شده ندا چرا ناراحتی کشتیات غرق شده با ناراحتی گفتم ای کاش غرق میشد نیما: خیلی سخت نگیر فقط یک امشبه من:تودیگه این حرف رونزن توکه میدونی اون چه ادم کثیفیه نیما:اره میدونم اما فقط بخاطر من یک امشب رو تحمل کن بعدردشون کن برن من:اگه نرفتن چی نیما:گفتم بخاطرمن دیگه بعدم با التماس زل زد بهم پوفی کردم وگفتم باشه اما فقط بخاطرتو نیما با لبخندگفت افرین ابجی گلم بعداز اتاق بیرون رفت اینم تبدیل به موضل شده بود

شب شده بودممکن بود هرلحظه مهمونا برسن به اصرارمامان یک کت ودامن سفیدمشکی پوشیدم کمی هم رژلب زدم اصلا حوصله ارایش کردن نداشتم شالمشکی روهم سرم کردم صدای زنگ خبراز امدن مهمونامیدادرفتم پایین وکناربقیه ایستادم مهمان هایکی یکی واردمیشدن اول اقا و خانوم سپهری اومدن وبعدم فرامرزواردشدزل به من ویک پوزخندهم گوشه لبش بودبا اخم گلها و شیرینی ها روگرفتم و وارداشپزخونه شدم گلها رو روی میز پرت کردم وچای رو اماده کردم که مادر صدام زدومن باسینی چای وارد حال شدم به همه تعارف کردم واخرهم به فرامرزمثل دفعه قبل زل زده بودبه منویک پوزخندهم گوشه لبش بود اخم کردم میخواستم بگم ادم ندیدی اما خودم روکنترل کردم ورفتم کنارنیما روی مبل نشستم سرم پایین انداختم وگلهای قالی رومیشمردم همه چیز کسل کننده بود داشتم زیر سنگینی نگاه فرامرز له میشدم زیرچشمی نگاهی به فرامرز ونیماانداختم فرامرز که مثل همیشه زل زده بودبه من نیما هم با اخم به فرامرز نگاه میکرد امافرامرز پروترازاین حرفا بودکه ازنیما بترسه با صدای بزرگترها به خودم اومدم مادرفرامرز:بهتره این دوتا جوون برن توی اتاق وحرفاشون رو بزنن مادر:مشکلی نیست نداجان اقافرامرز روبه اتاقت راهنمایی کن باا ینکه دلم نمیخواست اما بلندشدم وبااجازه ای گفتم ورفتم سمت اتاقم فرامرزهم پشت سرم اومد وارد اتاق شدم وروی تخت نشستم اونم صندلی میز کامپیوترمو اورد وروبه روم نشست چنددقیقه ای همهجا سکوت بودتااینکه فرامرز شروع کردبه حرف زدن:منو  توهمدیگرو خوب میشناسیم من قبلا هم اینجا اومدم اما به بهانه درست جواب منفی به من دادی من:اره ایندفعه هم همینطوره فرامرزبا پرویی گفت خب من اینقدرمیام تاجواب بگیرم پوزخندی زدم وگفتم شماکه بادخترای زیادی هستید پس چرا میخواییدازدواج کنید اونم بدون اینکه انکارکنه گفت درسته امااونا همش برام دردسردرست میکنن بعدم من فقط تورودوست دارم وتوهم بدون ازدواج حاضر نیستی با من باشی حسابی داغ کردم حقش بود یکی بزنم توی گوشش اما خودم روکنترل کردم وگفتم بهتره که برید پیش همون دوست دختراتون بعدم من برای انتخاب همسرم معیارهایی دارم که شما هیچ کدوم رو نداریدپس بهتره الکی خودتونو خسته نکنیدحتی اگه صدسال دیگه هم بیاین جواب من همونه که گفتم فرامرزبا پرویی گفت مهم نیست جو اب تو چیه چون اخرش مال منی پس زیادتلاش نکن بعدم خودت چند سالی کانادا بودی از کجا معلوم که اونجا چی کارمیکردی پس منو سرزنش نکن بعدم رفت پایین داغ کرده بودم شدید دلم میخواست به کل وجودنحسش رواز رو زمین بردارم پسره پروو مزخرف فکرکردهمه مثل خودشن بلندشدم ورفتم پایین

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 15 آذر 1396 در 18:55، jfghhffdgj گفته است :

شب شده بودممکن بود هرلحظه مهمونا برسن به اصرارمامان یک کت ودامن سفیدمشکی پوشیدم کمی هم رژلب زدم اصلا حوصله ارایش کردن نداشتم شالمشکی روهم سرم کردم صدای زنگ خبراز امدن مهمونامیدادرفتم پایین وکناربقیه ایستادم مهمان هایکی یکی واردمیشدن اول اقا و خانوم سپهری اومدن وبعدم فرامرزواردشدزل به من ویک پوزخندهم گوشه لبش بودبا اخم گلها و شیرینی ها روگرفتم و وارداشپزخونه شدم گلها رو روی میز پرت کردم وچای رو اماده کردم که مادر صدام زدومن باسینی چای وارد حال شدم به همه تعارف کردم واخرهم به فرامرزمثل دفعه قبل زل زده بودبه منویک پوزخندهم گوشه لبش بود اخم کردم میخواستم بگم ادم ندیدی اما خودم روکنترل کردم ورفتم کنارنیما روی مبل نشستم سرم پایین انداختم وگلهای قالی رومیشمردم همه چیز کسل کننده بود داشتم زیر سنگینی نگاه فرامرز له میشدم زیرچشمی نگاهی به فرامرز ونیماانداختم فرامرز که مثل همیشه زل زده بودبه من نیما هم با اخم به فرامرز نگاه میکرد امافرامرز پروترازاین حرفا بودکه ازنیما بترسه با صدای بزرگترها به خودم اومدم مادرفرامرز:بهتره این دوتا جوون برن توی اتاق وحرفاشون رو بزنن مادر:مشکلی نیست نداجان اقافرامرز روبه اتاقت راهنمایی کن باا ینکه دلم نمیخواست اما بلندشدم وبااجازه ای گفتم ورفتم سمت اتاقم فرامرزهم پشت سرم اومد وارد اتاق شدم وروی تخت نشستم اونم صندلی میز کامپیوترمو اورد وروبه روم نشست چنددقیقه ای همهجا سکوت بودتااینکه فرامرز شروع کردبه حرف زدن:منو  توهمدیگرو خوب میشناسیم من قبلا هم اینجا اومدم اما به بهانه درست جواب منفی به من دادی من:اره ایندفعه هم همینطوره فرامرزبا پرویی گفت خب من اینقدرمیام تاجواب بگیرم پوزخندی زدم وگفتم شماکه بادخترای زیادی هستید پس چرا میخواییدازدواج کنید اونم بدون اینکه انکارکنه گفت درسته امااونا همش برام دردسردرست میکنن بعدم من فقط تورودوست دارم وتوهم بدون ازدواج حاضر نیستی با من باشی حسابی داغ کردم حقش بود یکی بزنم توی گوشش اما خودم روکنترل کردم وگفتم بهتره که برید پیش همون دوست دختراتون بعدم من برای انتخاب همسرم معیارهایی دارم که شما هیچ کدوم رو نداریدپس بهتره الکی خودتونو خسته نکنیدحتی اگه صدسال دیگه هم بیاین جواب من همونه که گفتم فرامرزبا پرویی گفت مهم نیست جو اب تو چیه چون اخرش مال منی پس زیادتلاش نکن بعدم خودت چند سالی کانادا بودی از کجا معلوم که اونجا چی کارمیکردی پس منو سرزنش نکن بعدم رفت پایین داغ کرده بودم شدید دلم میخواست به کل وجودنحسش رواز رو زمین بردارم پسره پروو مزخرف فکرکردهمه مثل خودشن بلندشدم ورفتم پایین

بااومدنم همه برگشتن سمتم باچشمام یک خط ونشون برای اون فرامرزعوضی کشیدم وسرجای قبلیم نشستم دلم میخواست همشون روبندازم بیرون اما جلوی خودمو گرفتم فرامرزبیشعورهم بایک پوزخند داشت به من نگاه میکرد زیباخانوم مادرفرامرزبه طرفم برگشت وگفت خوب نداجان چی شدبلاخره تونستیدبه توافق برسید اخم کردم وگفتم ببخشیدفریبا خانوم اماجواب من همونیه که قبلا بهتون گفتم من وپسرشما به درد هم نمیخوریم وخیلی باهم تفاوت داریم فریبا خانوم :اشکالی نداره عزیزم بعدم روبه بقیه کردو گفت بنظرمن بهتره این دوتا جون چندروزی باهم بیرون برن تابیشترباهم اشنا بشن میخواستم جوابش روبدم که پدرگفت به نظرمن اشکال نداره این طوری برای هردوشون بهتره مادرهم موافقت کرددلم میخواست بلندشم داد بکشم یک نگاه به نیما کردم که چشماش روبه معنی نگران نباش بازوبسته کرد خانواده سپهری یکم بعدتررفتن منم بااخم رفتم پیش مادروگفتم میشه بپرسم چراپیشنهاداونا روقبول کردید منکه گفتم ازاین پسره مزخرف خوشم نمیاد پسره پروو نبودی ببینی چیاتواتاق به من گفت مامان دست ازکارکشیدوگفت چیاگفت برای اینکه راضی بشه جمله اخرشو گفتم مادربه فکرفرو رفت وگفت ببین نداجان الان که پدرت قبول کرده نمیشه کاریش کرد توروخدا یک چندروز تحمل کن تا باباتو راضی کنم میدونی که چقدره به خانواده سپهری اعتماد داره حرف زدن با مادر فایده نداشت باناراحتی رفتم توی اتاقم ولباسام روعوض کردم روی تخت دراز کشیدم به اتفاقات این چندوقت فکرکردم از وقتی اومدم اینجا بدشانسی پشت بدشانسی اوردم دیگه سعی کردم به هیچی فکرنکنم چون فقط اعصابم خوردمیشه 

ازخواب بلندشدم وبعد از شستن دست وصورتم ومرتب کردن سرووعضم ازپله هااومدم پایین و رفتم توی حال مادرصبحانه درست کرده بود ونیما هم لباس پوشیده داشت صبحانه میخورد نشستم سرمیز وبه اونا سلام کردم واوناهم جواب دادن وبعدشروع کردم به خوردن نیما هم چنددقیقه بعدخداحافظی کردورفت شرکت مادر زیرچشمی داشت نگام میکرد کمی مشکوک بود همیشه وقتی چیزی میخواست بگه که باب میلم نبود این جوری میشد دیگه داشتم کلافه میشدم سرم وبلند کردم وگفتم چیزی شده که رفتارم وزیر نظرمیگیری مادرکمی من من کرد وگفت خوب راستش فرامرز زنگ زدوگفت برای ناهارمیاد دنبالت حسابی عصبانی شدم وگفتم من با اون هیجا نمیرم مادر:خواهش میکنم نداما قبول کردیم دیگه نمیشه کاریش کرد ازجام بلندشدم وگفتم امان ازدست توچرا اینقدراذیتم میکنی مادرگفت به خداچاره ای نداشتم به پدرت زنگ زدن واونم قبول کرد همین طورکه ازپله ها میرفتم بالا گفتم شماکه دیگه هرکاری دوست دارید میکنید چرا به من میگید

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 18 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

بااومدنم همه برگشتن سمتم باچشمام یک خط ونشون برای اون فرامرزعوضی کشیدم وسرجای قبلیم نشستم دلم میخواست همشون روبندازم بیرون اما جلوی خودمو گرفتم فرامرزبیشعورهم بایک پوزخند داشت به من نگاه میکرد زیباخانوم مادرفرامرزبه طرفم برگشت وگفت خوب نداجان چی شدبلاخره تونستیدبه توافق برسید اخم کردم وگفتم ببخشیدفریبا خانوم اماجواب من همونیه که قبلا بهتون گفتم من وپسرشما به درد هم نمیخوریم وخیلی باهم تفاوت داریم فریبا خانوم :اشکالی نداره عزیزم بعدم روبه بقیه کردو گفت بنظرمن بهتره این دوتا جون چندروزی باهم بیرون برن تابیشترباهم اشنا بشن میخواستم جوابش روبدم که پدرگفت به نظرمن اشکال نداره این طوری برای هردوشون بهتره مادرهم موافقت کرددلم میخواست بلندشم داد بکشم یک نگاه به نیما کردم که چشماش روبه معنی نگران نباش بازوبسته کرد خانواده سپهری یکم بعدتررفتن منم بااخم رفتم پیش مادروگفتم میشه بپرسم چراپیشنهاداونا روقبول کردید منکه گفتم ازاین پسره مزخرف خوشم نمیاد پسره پروو نبودی ببینی چیاتواتاق به من گفت مامان دست ازکارکشیدوگفت چیاگفت برای اینکه راضی بشه جمله اخرشو گفتم مادربه فکرفرو رفت وگفت ببین نداجان الان که پدرت قبول کرده نمیشه کاریش کرد توروخدا یک چندروز تحمل کن تا باباتو راضی کنم میدونی که چقدره به خانواده سپهری اعتماد داره حرف زدن با مادر فایده نداشت باناراحتی رفتم توی اتاقم ولباسام روعوض کردم روی تخت دراز کشیدم به اتفاقات این چندوقت فکرکردم از وقتی اومدم اینجا بدشانسی پشت بدشانسی اوردم دیگه سعی کردم به هیچی فکرنکنم چون فقط اعصابم خوردمیشه 

ازخواب بلندشدم وبعد از شستن دست وصورتم ومرتب کردن سرووعضم ازپله هااومدم پایین و رفتم توی حال مادرصبحانه درست کرده بود ونیما هم لباس پوشیده داشت صبحانه میخورد نشستم سرمیز وبه اونا سلام کردم واوناهم جواب دادن وبعدشروع کردم به خوردن نیما هم چنددقیقه بعدخداحافظی کردورفت شرکت مادر زیرچشمی داشت نگام میکرد کمی مشکوک بود همیشه وقتی چیزی میخواست بگه که باب میلم نبود این جوری میشد دیگه داشتم کلافه میشدم سرم وبلند کردم وگفتم چیزی شده که رفتارم وزیر نظرمیگیری مادرکمی من من کرد وگفت خوب راستش فرامرز زنگ زدوگفت برای ناهارمیاد دنبالت حسابی عصبانی شدم وگفتم من با اون هیجا نمیرم مادر:خواهش میکنم نداما قبول کردیم دیگه نمیشه کاریش کرد ازجام بلندشدم وگفتم امان ازدست توچرا اینقدراذیتم میکنی مادرگفت به خداچاره ای نداشتم به پدرت زنگ زدن واونم قبول کرد همین طورکه ازپله ها میرفتم بالا گفتم شماکه دیگه هرکاری دوست دارید میکنید چرا به من میگید

شالم رو مرتب کردم مادرصدام زد مادر:ندا کجایی فرامرزدوساعته منتظره سریع بیادیگه به حرف مادرتوجه نکردم وبا ارامش به کارم ادامه دادم این فرامرزم اینقدروایسه تازیرپاش علف سبز بشه کیفم روبرداشتم وبا ارامش ازپله هااومدم پایین مادرکه منودیدکلافه گفت زودبرو دیرشد ازش خداحافظی کردم ورفتم بیرون فرامرز به ماشین گرون قیمتش تکیه داده بود منو که دیدایستادویک لبخندمسخره زد وسلام کردودرماشینش روبرام بازکرد منم بی حوصله جوابشو دادم ونشستم فرامرزهم نشست و حرکت کردتوی راه همش سعی میکردسرصحبت روبازکنه اما من اصلا بهش توجه نمیکردم دلم میخواست سریعترازدستش خلاص بشم فرامرز جلوی یک رستوران شیک نگه داشت ازماشین پیاده شدمن هم پیاده شدم وبا هم وارد رستوران شدیم که دوطبقه بود رستوران شیک وتمیزی بود دور یکی ازمیزها نشستیم جایی که نشستیم نزدیک دربود ومن روم به دربود وفرامرزهم روبه روی من همون موقع دونفردیگه هم واردشدن خوب که بهشون نگاه کردم دیدم ارمان نامزدیگانه با یک دختر دیگه که ارایش غلیظی هم کرده بود اومده بود اون هم منودید هردوباتعجب بهم نگاه میکردیم یعنی دختره کی بود پوزخندی زدم یعنی به این زودی میخوادجای یگانه رو پرکنه ارمان واون دختره اومدن سمت میز ما وارمان سلام کرد من هم بلند شدم وجوابش رودادم فرامرزبا تعجب گفت شما اینا رومیشناسیدقبل ازاینکه من چیزی بگم ارمان گفت بله اسمم ارمانه وهمسر دوست نداخانوم بودم وبه دخترکناریش اشاره کردوگفت ایشون هم دختر خاله من مونا خانوم مونا دستش رودرازکردوبافرامرزدست دادوگفت خوشبختم منو ارمان قراره باهم ازدواج کنیم فرامرزهم گفت منم خوشحال شدم منونداهم قراره باهم ازدواج کنیم منوارمان چشامون چهارتا شده بود اخه خیلی راحت بودن ازحرف فرامرزاخم کردم وگفتم ایشون فقط پسردوست پدرم هستن ومافقط توی مرحله شناخت هستیم بعداوناازما جداشدن وسرمیزی که کنارمابودنشستن فکرنمیکردم ارمان به این زودی اونم با همچین دختری بخوادازدواج کنه درمقایسه بامن اون دختره انگاراومده بود عروسی ولی ارمان تیپ ساده ای زده بودانگاراصلاهیچ علاقه ای برای اومدن بیرون با این دخترنداشت کمی ناراحت بودم بخاطریگانه سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم این فرامرزم که همش داشت حرف میزد اما من نمیدونستم چی داره میگه غذا سفارش دادیم من فقط دلم میخواست سریع برم خونه موقع غذا خوردن همش حواسم به میزارمانشون بود ارمان خیلی سرد بنظر میرسه مثل همیشه بلاخره غذامون تمام شدازارمانشون خداحافظی کردیم و سریع توی ماشین نشستم فرامرزحرکت کرد همونطور که حواسش به جلو بود گفت امروزاصلا حواست به من نبودبه میزروبه رویی بود بگو ببینم خبریه تندنگاش کردم وگفتم میشه دهنتو ببندی حوصله ات روندارم فرامرز:چرانکنه اونا رو باهم دیدی ناراحت شدی نکنه خبرایی هست حتما از مرده خوشت میاد بخاطرهمین منو پس میزنی دلم میخواست بکوبم تودهنش برای اینکه دست ازسرم برداره گفتم اره اصلا به توهیچ ربطی نداره خیالت راحت شد پس بهتره بری وگورت رو از زندگیم گم کنی فرامرز چیزی نگفت وفقط پوزخند زد پسره پروواعصابم رو خوردکرده بود خداروشکردیگه تارسیدن به مقصد حرفی نزد جلوی خونه نگه داشت منم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم وباکلید واردحیاط شدم صدای ماشین خبرازرفتن فرامرز میداد سریع واردخونه شدم یک سلام کلی به همه دادم ورفتم توی اتاق ولباسم روعوض کردم 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 18 آذر 1396 در 15:36، jfghhffdgj گفته است :

شالم رو مرتب کردم مادرصدام زد مادر:ندا کجایی فرامرزدوساعته منتظره سریع بیادیگه به حرف مادرتوجه نکردم وبا ارامش به کارم ادامه دادم این فرامرزم اینقدروایسه تازیرپاش علف سبز بشه کیفم روبرداشتم وبا ارامش ازپله هااومدم پایین مادرکه منودیدکلافه گفت زودبرو دیرشد ازش خداحافظی کردم ورفتم بیرون فرامرز به ماشین گرون قیمتش تکیه داده بود منو که دیدایستادویک لبخندمسخره زد وسلام کردودرماشینش روبرام بازکرد منم بی حوصله جوابشو دادم ونشستم فرامرزهم نشست و حرکت کردتوی راه همش سعی میکردسرصحبت روبازکنه اما من اصلا بهش توجه نمیکردم دلم میخواست سریعترازدستش خلاص بشم فرامرز جلوی یک رستوران شیک نگه داشت ازماشین پیاده شدمن هم پیاده شدم وبا هم وارد رستوران شدیم که دوطبقه بود رستوران شیک وتمیزی بود دور یکی ازمیزها نشستیم جایی که نشستیم نزدیک دربود ومن روم به دربود وفرامرزهم روبه روی من همون موقع دونفردیگه هم واردشدن خوب که بهشون نگاه کردم دیدم ارمان نامزدیگانه با یک دختر دیگه که ارایش غلیظی هم کرده بود اومده بود اون هم منودید هردوباتعجب بهم نگاه میکردیم یعنی دختره کی بود پوزخندی زدم یعنی به این زودی میخوادجای یگانه رو پرکنه ارمان واون دختره اومدن سمت میز ما وارمان سلام کرد من هم بلند شدم وجوابش رودادم فرامرزبا تعجب گفت شما اینا رومیشناسیدقبل ازاینکه من چیزی بگم ارمان گفت بله اسمم ارمانه وهمسر دوست نداخانوم بودم وبه دخترکناریش اشاره کردوگفت ایشون هم دختر خاله من مونا خانوم مونا دستش رودرازکردوبافرامرزدست دادوگفت خوشبختم منو ارمان قراره باهم ازدواج کنیم فرامرزهم گفت منم خوشحال شدم منونداهم قراره باهم ازدواج کنیم منوارمان چشامون چهارتا شده بود اخه خیلی راحت بودن ازحرف فرامرزاخم کردم وگفتم ایشون فقط پسردوست پدرم هستن ومافقط توی مرحله شناخت هستیم بعداوناازما جداشدن وسرمیزی که کنارمابودنشستن فکرنمیکردم ارمان به این زودی اونم با همچین دختری بخوادازدواج کنه درمقایسه بامن اون دختره انگاراومده بود عروسی ولی ارمان تیپ ساده ای زده بودانگاراصلاهیچ علاقه ای برای اومدن بیرون با این دخترنداشت کمی ناراحت بودم بخاطریگانه سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم این فرامرزم که همش داشت حرف میزد اما من نمیدونستم چی داره میگه غذا سفارش دادیم من فقط دلم میخواست سریع برم خونه موقع غذا خوردن همش حواسم به میزارمانشون بود ارمان خیلی سرد بنظر میرسه مثل همیشه بلاخره غذامون تمام شدازارمانشون خداحافظی کردیم و سریع توی ماشین نشستم فرامرزحرکت کرد همونطور که حواسش به جلو بود گفت امروزاصلا حواست به من نبودبه میزروبه رویی بود بگو ببینم خبریه تندنگاش کردم وگفتم میشه دهنتو ببندی حوصله ات روندارم فرامرز:چرانکنه اونا رو باهم دیدی ناراحت شدی نکنه خبرایی هست حتما از مرده خوشت میاد بخاطرهمین منو پس میزنی دلم میخواست بکوبم تودهنش برای اینکه دست ازسرم برداره گفتم اره اصلا به توهیچ ربطی نداره خیالت راحت شد پس بهتره بری وگورت رو از زندگیم گم کنی فرامرز چیزی نگفت وفقط پوزخند زد پسره پروواعصابم رو خوردکرده بود خداروشکردیگه تارسیدن به مقصد حرفی نزد جلوی خونه نگه داشت منم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم وباکلید واردحیاط شدم صدای ماشین خبرازرفتن فرامرز میداد سریع واردخونه شدم یک سلام کلی به همه دادم ورفتم توی اتاق ولباسم روعوض کردم 

حوصله هیچ کسو نداشتم پسره ی پروو هنوز هیچی نشده این طوری میکنه صدای دراومد بیا تویی گفتم وپای کامپیوترنشستم مادراومدتوو گفت خوب تعریف کن ببینم خوش گذشت با کنایه گفتم اره اونم چه جورم گفته باشم من دیگه بااین پسره احمق بیرون نمیرم حالا میبینی پسره پروو میگه من بخاطر کسه دیگه ای ردش میکنم اخه یکی نیست بگه به توچه صدای گوشیم دراومد برش داشتم یک پیام ازکارل بود وقتی توی کانادا بودم باهم همکلاسی بودیم مادرگفت به روی خودت نیاربابات خیلی به این پسره اعتمادداره پیام روبازکردم وگفتم بره به درک پسره بیشعور به باباهم بگید من حتی اگه موهام رنگ دندونام  بشه بازم این پسره روقبول نیمکنم مادر:چه میدونم ماهم هر چی به بابات میگیم فایده ای نداره  مادرازاتاق رفت بیرون من هم پیام کارل رو خوندم نوشته بود ندا خانوم از وقتی رفتی اونجا دیگه دوستات روفراموش کردی من هم براش نوشتم نه بابا اگه بدونی از وقتی اومدم چه اتفاقای افتاد حتی وقت سرخاروندم ندارم کارل هم بعد ازچنددقیقه نوشت چه بدحالابگو این گرفتاریا چی هست من:گیریک ادم کله پوک افتادم عین کنه افتاده به جون من یکی از پسر دوستای پدرم هست من اصلاازش خوشم نمیاد اما پدرم اصرارداره کارل:ادرس ایمیلت روبرام بفرست ازاونجا میشه راحتر حرف زد ایمیلم رو فرستادم ورفتم توش بعدازچنددقیقه نوشت خب پس قضیه اینه حالامیخوای چی کار کنی من:چه میدونم پدرم خیلی بهش اعتمادداره اما یک چیزو میدونم که من به هیچ قیمتی حاظر نیستم یک دقیقه هم تحملش کنم حالا اونو ول کن چه خبر از اونورا کارل:ببخشیدندا میشه یک کاری برام انجام بدی من:چی بگو هرکاری بتونم میکنم کارل:میخوام با ایدا حرف بزنی من چند وقت پیش ازش خواستگاری کردم اما اون بهم جوابی نمیده میخوام بپرسی نظرش چیه اون رو حرفت حرف نمیزنه و خیلی تورو قبول داره من که هرچی میپرسم طفره میره من:باشه نگران نباش ببینم چی کارمیتونم بکنم من باهاش حرف میزنم کارل:ممنونم جبران میکنم من:لازم به جبران نیست شما دوستای منید هرکمکی که بخوایید برای خوشبختیتون میکنم ازش خداخافظی کردم خوشبحال این دوتا باهرکی که بخوان میتونن ازدواج کنن اما من مجبورم به حرف پدرم گوش کنم 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، jfghhffdgj گفته است :

حوصله هیچ کسو نداشتم پسره ی پروو هنوز هیچی نشده این طوری میکنه صدای دراومد بیا تویی گفتم وپای کامپیوترنشستم مادراومدتوو گفت خوب تعریف کن ببینم خوش گذشت با کنایه گفتم اره اونم چه جورم گفته باشم من دیگه بااین پسره احمق بیرون نمیرم حالا میبینی پسره پروو میگه من بخاطر کسه دیگه ای ردش میکنم اخه یکی نیست بگه به توچه صدای گوشیم دراومد برش داشتم یک پیام ازکارل بود وقتی توی کانادا بودم باهم همکلاسی بودیم مادرگفت به روی خودت نیاربابات خیلی به این پسره اعتمادداره پیام روبازکردم وگفتم بره به درک پسره بیشعور به باباهم بگید من حتی اگه موهام رنگ دندونام  بشه بازم این پسره روقبول نیمکنم مادر:چه میدونم ماهم هر چی به بابات میگیم فایده ای نداره  مادرازاتاق رفت بیرون من هم پیام کارل رو خوندم نوشته بود ندا خانوم از وقتی رفتی اونجا دیگه دوستات روفراموش کردی من هم براش نوشتم نه بابا اگه بدونی از وقتی اومدم چه اتفاقای افتاد حتی وقت سرخاروندم ندارم کارل هم بعد ازچنددقیقه نوشت چه بدحالابگو این گرفتاریا چی هست من:گیریک ادم کله پوک افتادم عین کنه افتاده به جون من یکی از پسر دوستای پدرم هست من اصلاازش خوشم نمیاد اما پدرم اصرارداره کارل:ادرس ایمیلت روبرام بفرست ازاونجا میشه راحتر حرف زد ایمیلم رو فرستادم ورفتم توش بعدازچنددقیقه نوشت خب پس قضیه اینه حالامیخوای چی کار کنی من:چه میدونم پدرم خیلی بهش اعتمادداره اما یک چیزو میدونم که من به هیچ قیمتی حاظر نیستم یک دقیقه هم تحملش کنم حالا اونو ول کن چه خبر از اونورا کارل:ببخشیدندا میشه یک کاری برام انجام بدی من:چی بگو هرکاری بتونم میکنم کارل:میخوام با ایدا حرف بزنی من چند وقت پیش ازش خواستگاری کردم اما اون بهم جوابی نمیده میخوام بپرسی نظرش چیه اون رو حرفت حرف نمیزنه و خیلی تورو قبول داره من که هرچی میپرسم طفره میره من:باشه نگران نباش ببینم چی کارمیتونم بکنم من باهاش حرف میزنم کارل:ممنونم جبران میکنم من:لازم به جبران نیست شما دوستای منید هرکمکی که بخوایید برای خوشبختیتون میکنم ازش خداخافظی کردم خوشبحال این دوتا باهرکی که بخوان میتونن ازدواج کنن اما من مجبورم به حرف پدرم گوش کنم 

ازخواب بلندشدم ورفتم جلوی اینه سرو وضعم رو درست کردم ورفتم پایین فقط مادرخونه بود وپدر‌و نیما هم طبق معمول رفته بودن شرکت به مادرسلام کردم وسرمیزنشستم کمی پنیرومرباخوردم مادر همونطورکه چایی میخوردگفت امروز جایی که نمیری یک لقمه درست کردم وگفتم چرااتفاقا میخوام خونه یگانه برم وبه مرضیه خانوم سربزنم مادر:نمیشه نری قرارفرامرزبیاد اخم کردم وگفتم به من چه هرغلطی دلش میخوادبکنه اما من میرم خونه یگانه بعدم بلندشدم ورفتم توی اتاقم حسابی اعصابم خوردشد ببین اول صبحی چه جوری عصبانیم کرد رفتم سمت کمدولباس مشکیم رو پوشیدم وکمی ارایش کردم وازپله ها رفتم پایین ازمادر خداحافظی کردم ورفتم بیرون ماشین گرفتم واول رفتم سرخاک یگانه ویکم باهاش دردودل کردم وبعدم رفتم خونه یگانه از تاکسی پیاده شدم وزنگ خونه یگانه روزدم اریانا دروبرام بازکرد باهم روبوسی کردیم رفتم تووگفتم تواینجاچی کارمیکنی اریانا:هیچی بابا با ارمان اومدم یک سربه مرضیه خانوم بزنم باهم رفتیم تو مرضیه خانوم اومدبه استقبالم سلام کردم اونم جوابم روداد وبهم خوش امد گفت رفتم توی حال ارمان روی یکی ازمبل ها نشسته بود بادیدنم بلندشدوسلام کرد من هم سلام کردم وروی یکی ازمبل هانشستم اریانا کنارم نشست وگفت میدونی مرضیه خانوم داره وسایلای یگانه روازتواتاقش جمع میکنه با تعجب گفتم واقعا؟چرا اریانا:معلومه دیگه البته پیشنهادپدریگانه بود مرضیه خانوم باهرباردیدن اتاق یگانه داغش تازه میشه بعدکامل به سمتم برگشت وگفت راستی شنیدم خبرایی هست ابروهام روانداختم بالاوگفتم چه خبرایی؟اریانا:خودتوبه اون راه نزن بگوببینم چقدر جدیه روم وطرف آرمان کردم سرش توی گوشیش بودبعدم روموطرف اریانا کردم وگفتم تواز کجافهمیدی اریانا:ازارمان شنیدم میگفت وقتی بامونارفته بوده توی رستوران بایک پسره دیدتت به اسم فرامرز باصدای ارومی گفتم خب چی بگم منکه اصلاازش خوشم نمیاداماخانوادم اصرار دارن قبل ازاینکه برم کانادایک باراومده بود خواستگاری اما ردش کردم اما ول کن نیست فعلا توی مرحله شناختم اریانا:خب حالا میخوای چیکارکنی من:نمیدونم اما اینو میدونم که به هیچ وجه نمیتونم باهاش ازدواج کنم بعدم بلندشدم ورفتم سمت اتاق یگانه با دیدن اتاقش همه خطراتمون برام زنده شد واشک توی چشمام جمع شد چه روزهایی که باهم توی این اتاق حرف میزدیم رفتم توی اتاق تقریباهمه وسایل جمع شده بود جای یکی ازکارتون ها رفتم که آلبوم یگانه خورد به چشمم برش داشتم وبازش کردم تمام عکسای یگانه ازبچگی تا حالا توش بودعکسایی که باهم گرفتیم وعکسایی که روز قبل اینکه برم کانادا باهم گرفتیم یکی ازعکسا رو جدا کردم دیگه نتونستم اشکام رومهارکنم وقطرات اشکم شروع کردن به جاری شدن خیلی دلم براش تنگ شده بود دلم بیشتراز این میسوخت که روزای اخرنتونستم کنارش باشم احساس خیلی بدی داشتم سرموبالاکردم که ازپشت پرده اشک ارمان رودیدم که به چارچوب درتکیه زده بوداشکام روپاک کردم اصلا نفهمیدم کی اومدگفتم برای چی اونجا ایستادید ارمان:بنظرمیادخیلی با یگانه صمیمی بودید ازسوالش تعجب کردم وگفتم بله مثل دوتا خواهر بودیم اگه میدونستم دیگه قرارنیست ببینمش اصلاکانادا نمیرفتم ارمان:میدونم منم خیلی یگانه رو دوست داشتم ازکنارارمان ردشدم وازاتاق اومدم بیردن اما باصدای ارمان ایستادم ارمان:ببخشید میشه باهم صحبت کنیم با تعجب برگشتم سمتش و گفتم بفرمایید گوش میکنم ارمان:اینجا نمیشه اگه میشه بریم یک جای خلوتتر 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، jfghhffdgj گفته است :

ازخواب بلندشدم ورفتم جلوی اینه سرو وضعم رو درست کردم ورفتم پایین فقط مادرخونه بود وپدر‌و نیما هم طبق معمول رفته بودن شرکت به مادرسلام کردم وسرمیزنشستم کمی پنیرومرباخوردم مادر همونطورکه چایی میخوردگفت امروز جایی که نمیری یک لقمه درست کردم وگفتم چرااتفاقا میخوام خونه یگانه برم وبه مرضیه خانوم سربزنم مادر:نمیشه نری قرارفرامرزبیاد اخم کردم وگفتم به من چه هرغلطی دلش میخوادبکنه اما من میرم خونه یگانه بعدم بلندشدم ورفتم توی اتاقم حسابی اعصابم خوردشد ببین اول صبحی چه جوری عصبانیم کرد رفتم سمت کمدولباس مشکیم رو پوشیدم وکمی ارایش کردم وازپله ها رفتم پایین ازمادر خداحافظی کردم ورفتم بیرون ماشین گرفتم واول رفتم سرخاک یگانه ویکم باهاش دردودل کردم وبعدم رفتم خونه یگانه از تاکسی پیاده شدم وزنگ خونه یگانه روزدم اریانا دروبرام بازکرد باهم روبوسی کردیم رفتم تووگفتم تواینجاچی کارمیکنی اریانا:هیچی بابا با ارمان اومدم یک سربه مرضیه خانوم بزنم باهم رفتیم تو مرضیه خانوم اومدبه استقبالم سلام کردم اونم جوابم روداد وبهم خوش امد گفت رفتم توی حال ارمان روی یکی ازمبل ها نشسته بود بادیدنم بلندشدوسلام کرد من هم سلام کردم وروی یکی ازمبل هانشستم اریانا کنارم نشست وگفت میدونی مرضیه خانوم داره وسایلای یگانه روازتواتاقش جمع میکنه با تعجب گفتم واقعا؟چرا اریانا:معلومه دیگه البته پیشنهادپدریگانه بود مرضیه خانوم باهرباردیدن اتاق یگانه داغش تازه میشه بعدکامل به سمتم برگشت وگفت راستی شنیدم خبرایی هست ابروهام روانداختم بالاوگفتم چه خبرایی؟اریانا:خودتوبه اون راه نزن بگوببینم چقدر جدیه روم وطرف آرمان کردم سرش توی گوشیش بودبعدم روموطرف اریانا کردم وگفتم تواز کجافهمیدی اریانا:ازارمان شنیدم میگفت وقتی بامونارفته بوده توی رستوران بایک پسره دیدتت به اسم فرامرز باصدای ارومی گفتم خب چی بگم منکه اصلاازش خوشم نمیاداماخانوادم اصرار دارن قبل ازاینکه برم کانادایک باراومده بود خواستگاری اما ردش کردم اما ول کن نیست فعلا توی مرحله شناختم اریانا:خب حالا میخوای چیکارکنی من:نمیدونم اما اینو میدونم که به هیچ وجه نمیتونم باهاش ازدواج کنم بعدم بلندشدم ورفتم سمت اتاق یگانه با دیدن اتاقش همه خطراتمون برام زنده شد واشک توی چشمام جمع شد چه روزهایی که باهم توی این اتاق حرف میزدیم رفتم توی اتاق تقریباهمه وسایل جمع شده بود جای یکی ازکارتون ها رفتم که آلبوم یگانه خورد به چشمم برش داشتم وبازش کردم تمام عکسای یگانه ازبچگی تا حالا توش بودعکسایی که باهم گرفتیم وعکسایی که روز قبل اینکه برم کانادا باهم گرفتیم یکی ازعکسا رو جدا کردم دیگه نتونستم اشکام رومهارکنم وقطرات اشکم شروع کردن به جاری شدن خیلی دلم براش تنگ شده بود دلم بیشتراز این میسوخت که روزای اخرنتونستم کنارش باشم احساس خیلی بدی داشتم سرموبالاکردم که ازپشت پرده اشک ارمان رودیدم که به چارچوب درتکیه زده بوداشکام روپاک کردم اصلا نفهمیدم کی اومدگفتم برای چی اونجا ایستادید ارمان:بنظرمیادخیلی با یگانه صمیمی بودید ازسوالش تعجب کردم وگفتم بله مثل دوتا خواهر بودیم اگه میدونستم دیگه قرارنیست ببینمش اصلاکانادا نمیرفتم ارمان:میدونم منم خیلی یگانه رو دوست داشتم ازکنارارمان ردشدم وازاتاق اومدم بیردن اما باصدای ارمان ایستادم ارمان:ببخشید میشه باهم صحبت کنیم با تعجب برگشتم سمتش و گفتم بفرمایید گوش میکنم ارمان:اینجا نمیشه اگه میشه بریم یک جای خلوتتر 

نمیدونستم چی میخواد بگه گفتم اگه میشه همینجا بگید من کار دارم باید سریع برم ارمان:زیادطول نمیکشه فقط نمیخوام کسی حرفام روبشنوه خیلی کنجکاو بودم بخاطرهمین گفتم باشه اشکالی نداره ارمان جلوترحرکت کردومنم پشت سرش به راه افتادم اریانابادیدن ما گفت کجامیرید ارمان گفت همین دوروبرا الان میایم ازخانه خارج شدیم وسوارماشین شاسی بلندارمان شدیم ارمان حرکت کردخیلی توفکربودم قضیه برام کمی عجیب بود اخه باهم زیاد برخورد نداشتیم نمیدونم چی میخواد بگه ولی حتمامهمه که توخونه نتونست بگه با صدای ترمز ماشین ازفکراومدم بیرون ماشین جلوی یک پارک ایستاده بود ارمان ازماشین پیاده شدودروبرام بازکردتشکر کردم وازماشین پیاده شدم ارمان جلوترواردپارک شدمنم پشت سرش رفتم کمی جلوترروی یکی ازنیمکتهانشست منم کنارش نشستم و منتظرشدم پارک خلوتی بود  ارمانکمی کلافه بودانگارمردد بودچی بگه گفتم میشهبگیدبامن چیکارداشتید من زیادوقت ندارم دستی به موهاش کشید وگفت اول میخوام قبل ازهرچیز ازتون یک سوال بپرسم البته قصدفوضولی ندارم اما حرفام به جواب شما بستگی داره باتعجب گفتم بپرسید ارمان کمی سکوت کردو گفت راستش میخوام بدونم قضیه شماوفرامرز چقدر جدیه حسابی ازسوالش جاخوردم اصلاانتظارنداشتم همچین چیزی بپرسه باگیجی گفتم برای چی این سوالو میپرسید ارمان کلافه گفت لطفا به سوالم  جواب بدید بعدا میفهمید سرم روانداختم پایین وگفتم خوب زیادجدی نیست البته پدرم بیشتراصرارداره اما من زیاد تمایلی ندارم ولی خوب باتوجه به اخلاق  پدرممیدونم منو مجبور میکنه ارمان کمی سکوت کردوگفت بعدازمرگ یگانه خیلی افسرده شده بودم واز همه فاصله میگرفتم تا اینکه یک روزمادرم اصرارکردکه دیگه بایدیگانه روفراموش کنم وبه اینده خودم فکرکنم اول مخالفت کردم اما مادرم اینقدر اصرارکردکه مجبورشدم برم خواستگاری مونا با اینکه اصلاازش خوشم نمیومد قرارشد چند روزی باهم اینوراونوربریم تا زمانی که تاریخ مراسم نامزدی مشخص بشه اون روزهم اومدیم رستوران که شما رو دیدم بعدازاینکه برگشتم کلی بامادرم بحث کردم تادست ازلجبازی برداره اما اون در اخر گفت که حتما من کسه دیگه ای رو میخوام که مونارورد اما من گفتم بخاطر یگانه است اما مادرم قبول نکرد من هم برای اینکه ازدستش خلاص بشم گفتم اره مادرم گفت کی ومن نمیدونم یهوازدهنم بیرون پرید واسم شماروگفتم با گفتن این حرف حسابی تعجب کردم وچشمام قدهندوانه گردشد با ناباوری گفتم شما چیکارکردید چه طورتونستید همچین چیزی بگید ارمان سرشوانداخت پایین وگفت من خودمم نمیدونم همه چیز سریع بود اما دیگه نمشه کاریش کرد

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۶/۹/۲۶ در 17:56، jfghhffdgj گفته است :

نمیدونستم چی میخواد بگه گفتم اگه میشه همینجا بگید من کار دارم باید سریع برم ارمان:زیادطول نمیکشه فقط نمیخوام کسی حرفام روبشنوه خیلی کنجکاو بودم بخاطرهمین گفتم باشه اشکالی نداره ارمان جلوترحرکت کردومنم پشت سرش به راه افتادم اریانابادیدن ما گفت کجامیرید ارمان گفت همین دوروبرا الان میایم ازخانه خارج شدیم وسوارماشین شاسی بلندارمان شدیم ارمان حرکت کردخیلی توفکربودم قضیه برام کمی عجیب بود اخه باهم زیاد برخورد نداشتیم نمیدونم چی میخواد بگه ولی حتمامهمه که توخونه نتونست بگه با صدای ترمز ماشین ازفکراومدم بیرون ماشین جلوی یک پارک ایستاده بود ارمان ازماشین پیاده شدودروبرام بازکردتشکر کردم وازماشین پیاده شدم ارمان جلوترواردپارک شدمنم پشت سرش رفتم کمی جلوترروی یکی ازنیمکتهانشست منم کنارش نشستم و منتظرشدم پارک خلوتی بود  ارمانکمی کلافه بودانگارمردد بودچی بگه گفتم میشهبگیدبامن چیکارداشتید من زیادوقت ندارم دستی به موهاش کشید وگفت اول میخوام قبل ازهرچیز ازتون یک سوال بپرسم البته قصدفوضولی ندارم اما حرفام به جواب شما بستگی داره باتعجب گفتم بپرسید ارمان کمی سکوت کردو گفت راستش میخوام بدونم قضیه شماوفرامرز چقدر جدیه حسابی ازسوالش جاخوردم اصلاانتظارنداشتم همچین چیزی بپرسه باگیجی گفتم برای چی این سوالو میپرسید ارمان کلافه گفت لطفا به سوالم  جواب بدید بعدا میفهمید سرم روانداختم پایین وگفتم خوب زیادجدی نیست البته پدرم بیشتراصرارداره اما من زیاد تمایلی ندارم ولی خوب باتوجه به اخلاق  پدرممیدونم منو مجبور میکنه ارمان کمی سکوت کردوگفت بعدازمرگ یگانه خیلی افسرده شده بودم واز همه فاصله میگرفتم تا اینکه یک روزمادرم اصرارکردکه دیگه بایدیگانه روفراموش کنم وبه اینده خودم فکرکنم اول مخالفت کردم اما مادرم اینقدر اصرارکردکه مجبورشدم برم خواستگاری مونا با اینکه اصلاازش خوشم نمیومد قرارشد چند روزی باهم اینوراونوربریم تا زمانی که تاریخ مراسم نامزدی مشخص بشه اون روزهم اومدیم رستوران که شما رو دیدم بعدازاینکه برگشتم کلی بامادرم بحث کردم تادست ازلجبازی برداره اما اون در اخر گفت که حتما من کسه دیگه ای رو میخوام که مونارورد اما من گفتم بخاطر یگانه است اما مادرم قبول نکرد من هم برای اینکه ازدستش خلاص بشم گفتم اره مادرم گفت کی ومن نمیدونم یهوازدهنم بیرون پرید واسم شماروگفتم با گفتن این حرف حسابی تعجب کردم وچشمام قدهندوانه گردشد با ناباوری گفتم شما چیکارکردید چه طورتونستید همچین چیزی بگید ارمان سرشوانداخت پایین وگفت من خودمم نمیدونم همه چیز سریع بود اما دیگه نمشه کاریش کرد

فصل دوم

ازجام بلندشدم وگفتم همین الان هم میریرد وحرفتون روپس میگیرید آرمان هم بلند شد وگفت امادیگه خیلی دیرشده حتما همه فهمیدن من:همین که گفتم شما میدونید چی کارکردیدداریدابروی منو میبرید یعنی اینقدربی ارزشم وبعدهم به  سمت خارج پارک رفتم دیگه نمیتونستم اونجا بمونم تمام بدنم ازخشم میلرزیدارمان دنبالم راه افتادخواهش میکنم صبرکنید پدرومادرامون که به حرف ماگوش نمیکنن ومارو مجبورمیکنندباکسایی که بهشون علاقه نداریم ازدواج کنیم ایستادم ارمان هم ایستاد اما شما نمیتونید این کارو بکنیدمن به خاطریگانه میگم برید وحرفتون روپس بگیریدمگه شما یگانه رو دوست نداشتیدارمان:ازتون خواهش میکنم فقط چندروزی نقش بازی کنید ابهاکه ازاسیاب افتادهمه چیروبه همه میگیم فقط تاوقتی که همه چیز فراموش بشه باکلافگی گفتم امامن نمیتونم میدونیداگه بفهمن چی میشه یک راه دیگه پیدا کنید ارمان نگاه ملتمسش روبهم دوخت وگفت خواهش میکنم فقط چندوقت نقش بازی کنید که به هم علاقه داریم من قول میدم خودم بعدا همه چیزو بگم نمیدونستم چی کارکنم به ساعتم نگاه کردم حسابی  دیرشده بودحتما تا حالا همه نگران شده بودن به آرمان گفتم میشه منوتاخونه مرضیه خانوم برسونید دیرم شده ارمان باشه ای گفت وهردوسوار ماشین شدیم ارمان همونطور که ماشینو روشن میکرد گفت تافردا وقت دارید فکرکنید چون خیلی وقت نداریم سرم به شیشه ماشین تکیه دادم وارمان به سمت خونه یگانه حرکت کرد ومنم بهفکرفرورفتم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 21 ساعت قبل، jfghhffdgj گفته است :

فصل دوم

ازجام بلندشدم وگفتم همین الان هم میریرد وحرفتون روپس میگیرید آرمان هم بلند شد وگفت امادیگه خیلی دیرشده حتما همه فهمیدن من:همین که گفتم شما میدونید چی کارکردیدداریدابروی منو میبرید یعنی اینقدربی ارزشم وبعدهم به  سمت خارج پارک رفتم دیگه نمیتونستم اونجا بمونم تمام بدنم ازخشم میلرزیدارمان دنبالم راه افتادخواهش میکنم صبرکنید پدرومادرامون که به حرف ماگوش نمیکنن ومارو مجبورمیکنندباکسایی که بهشون علاقه نداریم ازدواج کنیم ایستادم ارمان هم ایستاد اما شما نمیتونید این کارو بکنیدمن به خاطریگانه میگم برید وحرفتون روپس بگیریدمگه شما یگانه رو دوست نداشتیدارمان:ازتون خواهش میکنم فقط چندروزی نقش بازی کنید ابهاکه ازاسیاب افتادهمه چیروبه همه میگیم فقط تاوقتی که همه چیز فراموش بشه باکلافگی گفتم امامن نمیتونم میدونیداگه بفهمن چی میشه یک راه دیگه پیدا کنید ارمان نگاه ملتمسش روبهم دوخت وگفت خواهش میکنم فقط چندوقت نقش بازی کنید که به هم علاقه داریم من قول میدم خودم بعدا همه چیزو بگم نمیدونستم چی کارکنم به ساعتم نگاه کردم حسابی  دیرشده بودحتما تا حالا همه نگران شده بودن به آرمان گفتم میشه منوتاخونه مرضیه خانوم برسونید دیرم شده ارمان باشه ای گفت وهردوسوار ماشین شدیم ارمان همونطور که ماشینو روشن میکرد گفت تافردا وقت دارید فکرکنید چون خیلی وقت نداریم سرم به شیشه ماشین تکیه دادم وارمان به سمت خونه یگانه حرکت کرد ومنم بهفکرفرورفتم

رسیدیم خونه یگانه دم درخونه ماشین نیما پارک بود باتعجب ازماشین پیاده شدم رفتم دم خونه در زدم چنددقیقه بعدمرضیه خانوم دروبازکرد سلام کردم وباتعجب گفتم مرضیه خانوم نیما اینجاست مرضیه خانوم:اره کجا بودی رفتم داخل نیما توی حیاط بود سلام کردم وگفتم تواینجاچی کارمیکنی نیما جوابم رو داد وگفت هیچی رفتم خونه مادر گفت اینجایی منم اومدم دنبالت راستی کجا بودی من:هیچی فعلا بریم بعدابهت میگم بعدم ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیمو سوارماشین شدیم ورفتیم خوته تاخونه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد خیلی توفکربودم وبه حرفای ارمان فکر میکردم نیماماشین روتوی پارکینگ پارک کرد ازماشین پیاده شدم وداخل خونه رفتم یک سلام کلی به همه کردم ورفتم توی اتاقم لباسم روعوض کردم ونشستم پای کامپیوترروشنش کردمو رفتم قسمت ایمیلام همش حرفای ارمان توی سرم تکرارمیشدسعی کردم بهش فکر نکنم یک ایمیل ازایدا داشتم بازش کردم نوشته بودبی معرفت دیگه رفتی ماروفراموش کردی گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم که یهو یادحرفای کارل افتادم الان بهترینموقع بودکه با ایدا صحبت کنم 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۶/۹/۳۰ در 02:14، jfghhffdgj گفته است :

رسیدیم خونه یگانه دم درخونه ماشین نیما پارک بود باتعجب ازماشین پیاده شدم رفتم دم خونه در زدم چنددقیقه بعدمرضیه خانوم دروبازکرد سلام کردم وباتعجب گفتم مرضیه خانوم نیما اینجاست مرضیه خانوم:اره کجا بودی رفتم داخل نیما توی حیاط بود سلام کردم وگفتم تواینجاچی کارمیکنی نیما جوابم رو داد وگفت هیچی رفتم خونه مادر گفت اینجایی منم اومدم دنبالت راستی کجا بودی من:هیچی فعلا بریم بعدابهت میگم بعدم ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیمو سوارماشین شدیم ورفتیم خوته تاخونه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد خیلی توفکربودم وبه حرفای ارمان فکر میکردم نیماماشین روتوی پارکینگ پارک کرد ازماشین پیاده شدم وداخل خونه رفتم یک سلام کلی به همه کردم ورفتم توی اتاقم لباسم روعوض کردم ونشستم پای کامپیوترروشنش کردمو رفتم قسمت ایمیلام همش حرفای ارمان توی سرم تکرارمیشدسعی کردم بهش فکر نکنم یک ایمیل ازایدا داشتم بازش کردم نوشته بودبی معرفت دیگه رفتی ماروفراموش کردی گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم که یهو یادحرفای کارل افتادم الان بهترینموقع بودکه با ایدا صحبت کنم 

گوشیوبرداشتم وگفتم الوسلام ایداایدا:سلام نداخانوم خیلی بدشدی هارفتی پشت سرت رونگاه نکردی گفتم ای باباچی بگم اینقدرسرم شلوغه راستی کارل بهم پیام دادایدا:خوب چی گفت من:هیچی ازم خواست باهات حرف بزنم میگفت ازت خواستگاری کرده اماتوبهش جواب نمیدی  میشه بپرسم چرا ایدا کمی سکوت کردوگفت ببین منم مشکل دارم نمیتونم که همین الان بهش جواب بدمبایدصبرکنه تا مشکلم حل بشه باید یکم بهم فرصت بده من:توی چندسالی که اونجا بودم فهمیدم کارل پسره خوبیه وتوروخیلی دوست داره تومیتونی فکرکنی اما یکمم به فکراون باش من هردوی شما رودوست دارم ودلم میخوادخوشبختی تونو ببینم ایدا :چشم هواسم هست فقط کمی فرصت بده ازایدا خداحافظی کردم وگوشی روقطع کردم خوش به حال ایدا ای کاش منم مثل اون آزاد بودم روی تخت درازکشیدم نمیدونستم چی کارکنم هنوزم توی شوک بودم اگه قبول نمیکردم بابامجبورم میکرد بافرامرزازدواج کنم امااگه قبول میکردم ابروم میرفت وحتما پدرومادرناراحت میشدن صدای دراومدبفرماییدی گفتم واردشدوگفت چرا اینقدرتوی فکری باارمان کجارفته بودی من:هیجا همون دروبرا بودیم باهام کارداشت توی جام نشستم وگفتم اگه پدرتورومجبورمیکردباکسی که دوست نداری ازدواج کنی چی کارمیکردی نیماخندیدوگفت نمی دونم شایدفرارمیکردم من:توی این موقعیت هم دست از شوخی برنمیداری نیما:جدی میگم اگه پدرحرفمو نمیفهمیدفرارمیکردم چون نمیتونم باکسی که دوست ندارم زیریک سقف زندگی کنم من:چه میدونم پدراصلاحرفم گوش نمیکنه فکرکنم من اصلا براش اهمیتی ندارم نیما:نه اینطورنیست توتنهادخترشیواون دوست داره باکسی که اون میگه ازدواج کنی سری تکون دادم وگفتم چه میدونم نیما گفت من میرم وازجاش بلندشدورفت ومن ماندمو تنهایو فکر

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۶/۱۰/۲ در 18:59، jfghhffdgj گفته است :

گوشیوبرداشتم وگفتم الوسلام ایداایدا:سلام نداخانوم خیلی بدشدی هارفتی پشت سرت رونگاه نکردی گفتم ای باباچی بگم اینقدرسرم شلوغه راستی کارل بهم پیام دادایدا:خوب چی گفت من:هیچی ازم خواست باهات حرف بزنم میگفت ازت خواستگاری کرده اماتوبهش جواب نمیدی  میشه بپرسم چرا ایدا کمی سکوت کردوگفت ببین منم مشکل دارم نمیتونم که همین الان بهش جواب بدمبایدصبرکنه تا مشکلم حل بشه باید یکم بهم فرصت بده من:توی چندسالی که اونجا بودم فهمیدم کارل پسره خوبیه وتوروخیلی دوست داره تومیتونی فکرکنی اما یکمم به فکراون باش من هردوی شما رودوست دارم ودلم میخوادخوشبختی تونو ببینم ایدا :چشم هواسم هست فقط کمی فرصت بده ازایدا خداحافظی کردم وگوشی روقطع کردم خوش به حال ایدا ای کاش منم مثل اون آزاد بودم روی تخت درازکشیدم نمیدونستم چی کارکنم هنوزم توی شوک بودم اگه قبول نمیکردم بابامجبورم میکرد بافرامرزازدواج کنم امااگه قبول میکردم ابروم میرفت وحتما پدرومادرناراحت میشدن صدای دراومدبفرماییدی گفتم واردشدوگفت چرا اینقدرتوی فکری باارمان کجارفته بودی من:هیجا همون دروبرا بودیم باهام کارداشت توی جام نشستم وگفتم اگه پدرتورومجبورمیکردباکسی که دوست نداری ازدواج کنی چی کارمیکردی نیماخندیدوگفت نمی دونم شایدفرارمیکردم من:توی این موقعیت هم دست از شوخی برنمیداری نیما:جدی میگم اگه پدرحرفمو نمیفهمیدفرارمیکردم چون نمیتونم باکسی که دوست ندارم زیریک سقف زندگی کنم من:چه میدونم پدراصلاحرفم گوش نمیکنه فکرکنم من اصلا براش اهمیتی ندارم نیما:نه اینطورنیست توتنهادخترشیواون دوست داره باکسی که اون میگه ازدواج کنی سری تکون دادم وگفتم چه میدونم نیما گفت من میرم وازجاش بلندشدورفت ومن ماندمو تنهایو فکر

بلاخره تصمیمموگرفتم گوشیمو برداشتم وبه ارمان که جلوی خونه یگانه شمارشوبهم داده بود زنگ زدم بعداز چند بوق جواب داد بعدازسلام ومعرفی خودم گفتم که پیشنهادشوقبول میکنم اول سکوت کردوبعدکلی ازم تشکرکرد                          همه چیزخیلی زودانجام شدزودترازاونچه که فکرشو میکردم یا شایدهم به نظرمن همه چیززود انجام شدبااینکه پدرمن ومادر ارمان مخالف بودن اما مراسم خواستگاری برگزارشدمن کنارنیما نشسته بودم وارمان هم روبه روم مادرارمان توی مراسم نبود اما ارمان باپدرش واریانا اومده بودن توی افکارم غرق بودم هنوزهم کمی مرددبودم اما دیگه کارازکارگذشته بود بااجازه بزرگترها قرارشدبریم توی اتاق وباهم حرف بزنیم به سمت اتاقم رفتم وارمان هم پشت سرم اومد کناردراتاق ایستادم واشاره کردم آرمان اول بره توارمان بااجازه ای گفت ووارداتاق شد من هم رفتم وروی تختم نشستم ارمان هم اومدو بافاصله ازم نشست سرم پایین بود وباانگشتام بازی میکردم ارمان سکوتوشکست وگفت میدونم خیلی براتون سخته اما چاره ای نیست یک چندوقتی تحمل کنید بهش نگاه کردم و گفتم راستش من هنوز کمی مرددم ومیترسم میترسم همه چیزاون طورکه ما میخوایم پیش نره ازاینکه یگانه منو نبخشه میترسم ای کاش هیچ وقت برنمیگشتم ارمان ناراحت نگام کردوگفت درک میکنم اما من ازکاری که میخوام بکنم راضیم مطمئن باشیدیگانه هم راضیه من:چه جوری میخواید بعدش همه چیروبهم بزنید             ارمان:هیچی میگم که باهم تفاهم نداشتید یک دعوای سوری وبعد طلاق ازجام بلندشدم وگفتم بهتره بریم وبعدهم ازاتاق خارج شدم ازپله هارفتم پایین سعی کردم لبخندبزنم اما فقط خدامیدونه توی دلم چه غمیه رفتم وکنارنیما نشستم اریانا بالبخندگفت خوب چی شد ایا مبارکه سرمو انداختم پایین وگفتم هرچی پدرومادرم بگن اریانا لبخندش عمیق ترشدو گفت خوب پس مبارکه بعدم خودش وبقیه به جزپدرم دست زدن قراشد توی جلسه ی بعدتاریخ عقدمشخص بشه بعدکلی حرف زدن ارمان وخانوادش رفتن پدرهم بدون گفتن حتی یک کلمه بااخم بلندشد ورفت توی اتاقش منم رفتم توی اتاقم 

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعدازشب خواستگاری همه چی زودانجام شد اینقدرسریع که نفهمیدم چی شدهیچ کدوم از کارام به اراده من نبود پدرم خیلی ناراحت بود وقراربودفقط یک عقدساده باشه وبس ارمان وبقیه خیلی اصرارکردن که عروسی هم بگیرن  اما پدربخاطرمخالف بودنش باازدواج منو آرمان پاشو کرده بود توی یک کفش وقرارشدفقط یک عقدساده انجام بشه خیلی برام سخت بود شب قبلاازعقدخیلی گریه کردم ومادرسعی میکرد ارومم کنه اما من دلم بدجور شکسته بود دلم از اینهمه بیرحمی پدرگرفته بود ازته دل راضی نبودماما دیگه همه چی تموم شدبود وقتی به خودم اومد که بله گفته بودم ودرحال امضا کردن دفتر بودم تعدادکمی توی محظربودن مثل موقع خواستگاری مادرارمان نبود پدرم بااخم نشسته بود وحتی با مامان ونیما هم سردبود مرضیه خانوم هم اومده بود وبااشک واه به ما نگاه میکرد محضر تبدیل شده بود به ماتم کده مهریه هم اول میخواستم ۱۴ سکه بگم اما ارمان گفت بیشتربگم وزیر ۵۰۰ تا نباشه و مجبوری شد ۵۰۰ تا دفترو امضا کردیم وبعدهم چندتاعکس دست جمعی گرفتیم که نمیگرفتم بهتربود بعدهم موقع خداحافظی شد پدرهمچنان اخم کرده بود ومستقیم بمن نگاه میکرد دلم خیلی گرفته بود از این همه تنهایی موقع خداحافظی کردن با مرضیه خانوم حسابی گریه کردم حرفاش قلبمو اتیش میزد چیزبدی نمیگفت اما حرف ها واشک سوزناکش منو دیوونه میکرد میگفت امیدوارم خوشبخت بشی من خیلی خوشحالم مطمئنم یگانه هم خوشحاله امیدوارم هرچی دخترم نداشتو تو داشته باشی خیلی حالم بد بود من خیلی بدبخت بودم شب عروسی هرکس براش بهترین شب زندگیشه اما من برام تبدیل شده بود به بدترین شب بعدازخداحافظی بابقیه رفتم سمت پدرکه دستشو ببوسم اما اون دستشو عقب کشید اشکام ازچشمام جاری شد وروی گونم ریخت با صدایی که ازگریه میلرزید گفتم میدونم ازم دلخوری میدونم دخترخوب وحرف گوش کنی برات نبودم اما میخوام منو ببخشی میخوام ازم بگذری نمیخوام زندگیمو با نفرینتون شروع کنم وبعد هم دستشو بوسیدم وهمراه ارمان ازمحضربیرون اومدیم ارمان درجلو روبرام بازکردمنم سوارشدم ارمان هم دروبست وسوارشد وحرکت کرد سرمو به شیشه تکیه دادم دلگیربودم دلتنگ بودم خسته بودم از اینهمه درد ازاین بازی سرنوشت ای کاش زندگی مثل دفتربود ومیشد عقبش شدزد واشتباهاتو پاک کرد ماشین توی سکوت بود نه من حوصله حرف زدن داشتم نه ارمان چشماموبستم وسعی کردم ذهنمو اروم کنم همون موقع صدای اهنگ غمگین سکوتو شکست 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعی کردم کمی بخوابم وبعدازچنددقیقه بلاخره موفق شدم                                                      باصدای ارمان که میگفت ندابیدارشورسیدیم چشماموبازم کردم وازماشین پیاده شدم کش وقوسی به بدنم دادنم وبعد پشت سرارمان که داشت جلومیرفت راه افتادم خونه ی ارمان خیلی ازخونه ما بزرگتربود حیاط بزرگی داشت وتوش پرازدرخت بود یک استخربزرگ هم وسط حیاط بود کمی جلوتر چندتا پله بود که به درخونه میرسید توی ایون هم چند تاصندلی ویک میز بود درخونه قهوه ای سوخته بود ارمان ازپلها بالا رفت ووارد خونه شد منم پشت سرش وارد شدم ودمپایی های روفرشیمو پام کردم ارمان هم دمپایی هاشو پاش کرد وازپلهای مرمر کرمی که حال روبه بالا وصل میکردبالا رفت حال هم خیلی بزرگ بود وسه دست مبل داخل حال چیده شده بود دوتا سلطنتی ویک مبل راحتی مبل سلطنتی یکی قرمز ویکی هم مشکی بود ومبل راحتی کرمی رنگ بود وجلوی هرکدوم فرش شبیه رنگ مبلها قرارداشت یک گوشه هم میزدوازده نفره قرمزرنگ بود بالا هم یک حال کوچیکترازپایین داشت که توش چهارتا دربود ارمان دریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت بیا اینم اتاقت وبعدکناردرایستاد تا من واردبشم من هم وارداتاق شدم ونگاهی بهش انداختم سرویس اتاق یاسی بود ویک کمد میز ارایش وتخت داشت ویک پرده یاسی رنگ هم به پنجره زده شده بودگوشه اتاق یک دربود که احتمالا سرویس وحمام بود با صدای ارمان دست ازانالیز اتاق برداشتم وبه سمتش برگشتم                              ارمان:من توی اتاق بقلی هستم اگه کاری داشتی میتونی بگی                                                   من: باشه ممنون ارمان ازاتاق خارج شدودروبست منم رفتم سمت کمدو درشو بازکردم ازبین لباسام یک بلوز استین سه ربع مشکی با یک شلوار قرمز برداشتم روی تخت انداختم واونا روبا مانتو سفیدم که گلهای ریز کرمی وصورتی داشت وشلوار سفیدم عوض کردم بعدم رفتم وروی تخت درازکشیدم و عکس یگانه روکه با خودم ازخونه اورده بودم جلوی صورتم گرفتم وبهش نگاه کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود وکمی ازش خجالت میکشیدم هنوز هم فکرمیکردم بااین کاریگانه روناراحت کردم کی فکرشو میکرد من بیام ایرانو بجای یگانه با نامزدش ازدواج کنم خودم هنوزباورم نشده بود سرنوشت گاهی وقتاکاری باهات میکنه که هیچ وقت فکرشو نمیکردی بعدازچند دقیقه خیره شدن به عکس یگانه ودردودل باهاش خوابم برد روز بعد رسید قراربود بعدازعقد بریم ماه عسل شمال اریانا ونیما هم برای بدرقه ما اومده بود  منو ارمان مجبور بودیم نقش ادمای عاشقو بازی کنیم وارمان اونقد تونقشش فرو رفته بود وطبیعی رفتارمیکرد که خندم میگرفت بعدازجمع کردن وسایل وگذاشتنش تو ماشین شروع کردیم به خداحافظی ارمان بانیما دست داد ونیما به شوخی به ارمان گفت  مواظب خواهرگلم باشی ها اگه یک موازسرش کم بشه دیگه با من طرفی ارمان هم خندیدو گفت چشم خیالت راحت نمیذارم اب تودل ابجیت تکون بخور ما مخلص شما وخواهر گرامیتون هستیم نیما هم لبخندی زد وگفت افرین داماد عزیز برو منم رفتم سمت نیما وبغلش کردم وازش خداحافظی کردم با اریانا هم روبوسی وخداحافظی کردم ومنو ارمان سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قراربودبعدازبرگشتن ازشمال همراه ارمان برای استخدام به بیمارستانی که یکی ازفامیلاش اونجا رئیس بودبریم 

ازتهران خارج شدیم وازراه جاده چالوس به سمت شمال حرکت کردیم صورتمو طرف پنجره برگردوندم وبه مناظرزیبای بیرون خیره شدم قبل ازاینکه برم کانادامنو یگانه هم باهم رفتیم شمال چندروزی خونه یکی ازفامیلاشون موندیم اون سال خیلی بهمون خوش گذشت شب تاصبح باهم دیگه بیرون بودیم وتفریح میکردیم بایاد آوری اون دوران بغض همیشگی اومد سراغم وراه گلوموبست برای اینکه ازشراین بغض لعنتی که داشت خفه ام میکرد خلاص بشم رومواز مناظربیرون گرفتم وبه سمت سبدی که زیر پام بود خم شدم ویک پرتغال ازتوش برداشتم وشروع کردم به پوست کندنش بعدم نصفش کردم ونصفشو دادم به ارمان اونم لبخند مهربونی زدوازم تشکرکرد خودمم نصف دیگشو خوردم بعدم سرموتکیه دادمبه صندلی وسعی کردم بخوابم وبلاخره بعدازچندقیقه تلاش خوابم برد

باتکونا وصدای ارمان که میگفت ندابلندشو رسیدیم چشماموبازکردم کشو قوسی به بدنم دادم وازماشین پیاده شدم وشردع کردم به نگاه کردن به اطراف جایی که اومدیم ویلایی بود که مال خود ارمان بود حیاطش ازباغ بزرگ وسر سبزی تشکیل شده بود وساختمون وسط باغ بود ویک خوبی که داشت این بود که نزدیک ساحل بود وصدای دریاواضح شنیده میشد ارمان رفت سمت صندوق عقب ماشین وساکارو برداشت رفتم سمت ارمان وگفتم بذارکمکت کنم ارمان همونطورکه سمت ویلا میرفت گفت لازم نیست خودم میتونم بیارم منم دیگه حرفی نزدم وهمراه ارمان واردویلا که دوبلکس بود شدم کف خونه پارکت قهوه ای بود اشپزخونه هم کابینتاش ام دی اف طرح چوب بود توی حال دوتا مبل راحتی به رنگ های کرمی وقهوه ای بود ویک فرش دوزاده متری کرمی کفش پهن بود روی دیواراهم چندتا تابلو نقاشی بود یک شومینه چوبی هم گوشه خونه بودویلا نسبت به خونه تهران کوچیکتر بود پلهای چوبی که به صورت نیم دایره بود حالو به اتاقا وصل میکرد ارمان ازپله ها بالا رفتو منم پشت سرش حرکت کردم بالا هم یک راهرو تقریبا بلند بود و چهارتا اتاق توش بود دوتا سمت چپ ودوتا سمت راست ارمان برگشت طرفم وگفت اتاقای سمت چپ طرف دریاست وپنجره هاش روبه دریاست ودوتای سمت راستی هم طرف باغه هرکدومو دوست داری بردار نگاهی به اتاقا  کردم وچون ازدریا خوشم میومد رفتم طرف اتاقای سمت چپی ودراولین اتاق روبازکردم وداخلشو نگاهی انداختم سرویس اتاق به رنگ سفیدمشکی بود وشامل یک تخت یک نفره یک کمد ومیز ارایش میشدبه پنجره هم بایک پرده به رنگ وسایل پوشیده شده بود رومو کردم طرف ارمان وگفتم همین اتاق خوبه ارمان هم لبخند زدوگفت باشه وبعدم ساکمو گذاشت توی اتاق بعدم رفت سمت اتاق روبه رویی وواردشد منمرفتم تواتاق و درو بستم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر