رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نگاهی به دوروبرم انداختم واول تصمیم گرفتم لباسامو جابه جا کنم بخاطرهمین رفتم سمت ساکم وبازش کردم وشروع کردم به چیدن لباسام توکمد وقتی کارم تمام شداز بینشون یک بلوز استین کوتاه زردکه روش توپ های مشکی داشتوازقسمت عقب بزرگتراز قسمت جلو بود با یک ساق مشکی برداشتم وپوشیدم موهامو دم اسبی بستم چون توی ماشین خوابیده بودم الان خوابم نمیومدبخاطرهمین تصمیم گرفتم برم جاهای دیگه ویلا روهم ببینم رفتم سمت دروبازش کردم خونه توی سکوت مطلق بود نمیدونستم ارمان خوابه یانه چون توی ماشین هم نخوابیداحتمال میدادم که خواب باشه ولی برای اطمینان رفتم سمت اتاقشودستموبردمو اروم درزدم ومنتظرموندم اگه بیداربود حتما میشنید اما هیچ خبری نشد بخاطرهمین اروم دستمو بردم سمت دستگیره واروم به سمت پایین کشیدمش درباصدای تق کوچکی بازشد اروم کمی دروبازکردم وبه داخل سرک کشیدم اما برخلاف انتظارم اصلا ارمان توی اتاق نبود درو کامل بازکردم ورفتم تونگاهی به سرتاسراتاق کردم اتاق ارمان هم هم اندازه اتاق من بود دکوراسیون اتاق شامل یک کمد قهوه ای دراور قهوه ای ومیزکامپیوتر کرمی ویک تخت دونفره قهوه ای وکرمی بود پنجره ها هم پرده قهوه ای وکرمی داشت رفتم سمت تخت وروبروی عکسی که بالای تخت بود ایستادم یک عکس بزرگ اتلیه ای ازارمان توی عکس ارمان به صورتی که فقط نیم رخش معلوم بود ایستاده بود یک کت وشلوار مشکی به تن داشت ودستش روبه کمرش زده بود وبه افق خیره شده بود عکس به رنگسفید مشکی بود عکس زیبایی بود وبرخلاف بقیه عکسای رنگی که داشت این عکس ابهت وجذابیتش روبیشترکرده بود بعدازچنددقیقه بلاخره چشم ازعکس گرفتم وبعداز یک نگاه انداختن دیگه به اتاق ازاتاق خارج شدم ودرو بستم رفتم سمت پله ها وازش رفتم پایین و نگاه دقیق تری به اشپزخونه انداختم وبعدهم رفتم سمت یخچال ودرشو بازکردم اما خالیه خالی بود دریخچالوبستم ورفتم توی حال وروی کاناپه کرمی که روبه روی  تلویزیون بود نشستم کنترلشو برداشتم وروشن کردم بعدم چندتا کانال عوض کردم تا برنامه بدردبخور پیداکنم اما هیچیچ پیدا نکردم کانال دیگه ای هم عوض کردم و اگه این یکی هم هیچی نداشت خاموشش میکردم اما شانسم اون کانال یک فیلم سینمایی خوب داشت منم شروع کردم به نگاه کرد فیلمه تقریبا دوساعتی طول کشیده بودوهوا تاریک شده بودبعد ازتمام شدن فیلم تلوزیون رو خاموش کردم که همون موقع صدای ماشین اومد احتمالا ارمان بود بلندشدم ورفتم سمت دروبازش کردم که ارمان درچارچوب در ظاهر شدسلام کردم وازجلوی دررفتم کنارتا وارد بشه ارمان هم جوابمو دادووارد شد ورفت سمت اشپزخونه منم پشت سرش راه افتادم وگفتم کجا رفته بودی ارمان خریدای توی دستشو گذاشت رومیز چهار نفره قهوه ای وگفت هیچی چندجا کارداشتم بعدم رفتم برای خونه وسیله بگیرم بعدم جعبه پیتزا روگذاشت رومیز وروبه من گفت بیا پیتزا گرفتم بخوریم بعدم صندلیو کشیدعقب ونشست منم رفتم وروبه روش نشستم وشروع کردم به خوردن غذامونو توی سکوت خوردیم کلا منو ارمان خیلی باهم حرف نمیزنیم تقریبا مثل دوتاهمخونه میمونیم ارمان زودتر غذاشو خورد ورفت توی اتاقش منم بعداز جابه جاکردن خریدا رفتم توی اتاقم

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ظهربود منم بیکارتوی خونه نشسته بودم ارمان هم ازصبح رفته بود بیرون وهنوزهم برنگشته بود حوصله ام حسابی سررفته بود حتی تلوزیون هم هیچی نداشت کلافه تلوزیونو خاموش کردم وکنترلو انداختم روی مبل تصمیم گرفتم برم کناردریا ازجام بلندشدم ورفتم توی اتاقم شلوارم مشکلی نداشت یک شلواره ساده وتنگ مشکی پس منم فقط یک مانتو وشال مشکی برداشتم و پوشیدم بعدم ازاتاق اومدم بیرون کلید خونه روبرداشتم وازویلا خارج شدم هواصاف وافتابی بود با اینکه هواکمی شرجی بود اما هوای خوبی بودازباغ گذشتم ودراهنی روباز کردم وبه سمت ساحل رفتم من عاشق دریا بودم مخصوصا وقتی این طوری اروم بود انگاراین ارامشش به منم منتقل میشد تا جایی که پاهام به اب برسه جلو رفتم وایستادم جریان اب پاهامو نوازش میدادو وجودمو پراز حس خوب وارامش میکرد چشمامو بستم تا بتونم بهتر لذت ببرم اما همون موقع صدای پاهایی که نزدیکم میشد شنیدم به خیال اینکه ارمان برگشتم عقب اما بادیدن فرد روبه روم خشکم زد باورم نمیشد که اونم اینجا باشه خدایا بگو دارم کابوس میبینم انگارمن نباید دودقیقه ارامش داشته باشم فرامرز باهمون پوزخند مسخره اش بهم زل زدو گفت سلام ببین کی اینجاست نداخانوم فکرنمیکردم اینجا ببینمت سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم بااخم گفتم تو اینجا چیکارمیکنی فرامرز پوزخندشو عمیق ترکردو گفت منم میخواستم این سوالو ازت بپرسم بزارحدس بزنم اومدی ماه عسل بااون پسره مگه نه این حرفوکه زد جاخوردم انگار ازقصد سرراهم قرارگرفته بود انگار میدونست من برای چی اومدم سعی کردم نشون ندم جاخوردم وباهمون اخم گفتم فکرنمیکنم به توربطی داشته باشه فرامرز بلند خندید وگفت اوه که اینطور بلاخره به چیزی که میخواستی رسیدی ازهمون اولم که تورستوران رفتارتو با اون پسره دیدم فهمیدم خبرایی هست ولی فکرنمیکردم اینقدراب زیر کاه وزرنگ باشی وبتونی ازدستم فرارکنی چقد برای نامزد دوستت عشوه اومدی که تورش کنی ها؟ حالم ازاین پسره مزخرف بهم میخورد پسره پروو فکرنیکنه همه مثل خودشن فرامرز ادامه داد ولی کاره اشتباهی کردی هیچ کس تاحالا دست رد به سینم نزده بود منتظر باش بهت نشون میدم که فراراز دست من عاقبتش چیه میخواستم جوابشو بدم که صدایی گفت توهیچ غلطی نمیتونی بکنی بادیدن ارمان نفس راحتی کشیدم ورفتم سمتش بیش از حد ازدیدنش خوشحال شدم اون برام مثل فرشته نجات بود انگار اون اومده بود که منو ازدست فرامرز نجات بده کنارارمان ایستادم فرامرز باپوزخند گفت به ببین کی اینجاست شازده دوماد خوش اومدی بگو ببینم چه جوری خامش کردی چند تا دختره دیگه روهم مثل این گول زدی وبه من اشاره کردادامه داد حتما ازمرگ زنت خوشحال بودی چون میتونستی بری سراغ یکی دیگه ارمان ازعصبانیت قرمز شده بود ودستاش مشت کرده بود وبا خشم زل زده بود به فرامرز مطمئن بودم اگه دو دقیقه دیگه اینجا باشیم حتما درگیری پیش میاد لعنت بهت فرامرز که همه چی روخراب کردی بازو ارمانوگرفتم وگفتم ولش کن ارمان حرف مفت میزنه بیا بریم ارمان ازبین دندونای کلیدشدش غرید وگفت بذار حساب این مرتیکه رو برسم التماسمو ریختم توچشام وگفتم خواهش میکنم همه چی رو خراب نکن بیا بریم تا توی دردسر ننداختیمون بعدم کشیدمش ارمان هم با چشماش برای فرامرز خط ونشون کشید وهمراهم اومد

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واردویلا شدیم جرات نداشتم حرفی بزنم ارمان هنوز هم عصبانی بوداما کمترازقبل حسابی حالم گرفته شده بود نمیدونم این فرامرزبیشعور از کجا فهمید من اینجام همون موقع بلاخره ارمان به حرف اومدو با خشم گفت اون مردیکه این جا چی کار میکرد بازوشو ول کردموچرخیدم سمتش وکلافه گفتم نمیدونم رفته بودم ساحل قدم بزنم که یهو سروکله اش پیدا شد وروزموبه گندکشید ولی معلوم بود کسی بهش گفته که ما اینجاییم اون حتی میدونست برای چی اومدیم اینجا ارمان که کمی اروم شده بود گفت خیله خوب دیگه تنها بیرون نرو سرمو انداختم پایین وبا بغض گفتم باشه ارمان که متوجه بغضم شده بودبامهربونی گفت حالا غصه نخور خودم حساب اون مردیکه رومیرسم سرمو بلندکردم نگه قدرشناسانه ای بهش انداختم وگفتم ممنون نمیدونم چرا هرجا میرم بدبختی ولم نمیکنه من شانس اوردم که ازدستش فرارکردم اماانگار ارامش بهم نیومده بعضی وقت ها فکرمیکنم که اصلا نباید پاموتوخاک ایران میذاشتم شایداگه اونجا میموندم بهتر بود ازوقتی اومدم ایران اززمین واسمان برام میباره شاید اگه من به جای یگانه مرده بودم بهتربود وزندگی هیچ کس خراب نمیشد شاید همه الان خوشبختر بودن بلاخره بغضم سربازکرد واشکام دونه دونه روی گونه ام ریخت ارمان نگاه دلسوزانه اشو بهم دوخت وگفت این حرفو نزن اولا اگه تونبودی من مجبور میشدم بامونا ازدواج کنم دوما میدونی که اگه بلایی سرت بیاد مادروپدرت چه حالی میشن این اوضاع بلاخره تموم میشه با اینکه خوشم نمیومد کسی بهم ترحم کنه اما الان واقعا لازم داشتم تا بایکی حرف بزنم ودردودل کنم اون لحظه ازرو کردم کاش  یگانه زنده بود تا بتونم باهاش حرف بزنم اما بعضی ارزوها فقط یک ارزوباقی میمونه پشتمو کردم بهش وهمون طورکه میرفتم سمت پله ها این شعرم زمزمه میکردم 

((دیگه باور کردم اینو که بایدتنهابمونم               تادم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم))

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب شده بود ومن طبق معمول تنهاتوی حال نشسته بودم ومثل همیشه خودمو باتلوزیون مشغول کرده بودم همون موقع دربازشد وارمان اومدتو باعجله اومدسمتم وگفت ندابلندشو آماده شو بریم بیرون باتعجب پرسیدم کجا ارمان باهمون لحن گفت جای بدی نمیریم حالاهم سریع اماده شو که خیلی وقت نداریم بااینکه هنوزهم نمیدونستم قضیه چیه امابلندشدم ورفتم تااماده بشم هرچی باشه ازخونه موندن بهتره رفتم سمت کمد ودنبال لباس مناسب گشتم اخرهم یک مانتو سفید که سنگ کاری شده بود باشلوار جین مشکی وشال سفید مشکی برداشتم وپوشیدم کمی هم ارایش کردم تا صورتم ازاین بی روحی دربیاد اخرسرهم بابرداشتن کیفه ورنی مشکیم ازاتاق اومدم بیرون وازپله ها اومدم پایین ارمان هم که متوجه اومدنم شده بود یک نگاه گذرا بهم انداخت وازخونه رفت بیرون ارمان هم امروز لباس رنگ روشن پوشیده بود یک کت تک کرمی وشلوار قهوه ای روشن منم پشت سرش رفتم بیرون خیلی کنجکاو بودنم بدونم میخواییم کجا بریم هردوتوی ماشین نشستیم وارمان هم ماشینو به حرکت دراورد تمام راه به سکوت گذشت  وقتی هم ازش میپرسیدم کجامیریم جواب درست حسابی نمیدادوفقط میگفت خودت میفهمی رسیدیم به یک ویلاظاهرویلا تقریبا مثل ویلای ارمان بود البته شیک تربنظرمیرسید آرمان ماشینو بردتوی حیاط وپارک حتی حیاطش هم مثل مال ارمان بود هردوازماشین پیاده شدیم وبه سمت ویلا رفتیم پشت درایستادیم که ارمان درزد چنددقیقه بعد درباز شد وزنی میانسال که لباس خدمتکاری داشت دروباز کرد ازجلوی در کنارفت وگفت خوش امدید بفرمایید تو منو ارمان هم رفتیم تو خیلی مشتاق بودم بفهمم اینجا کجاست زن ماروراهنمایی کرد وارد سالن بزرگ خونه شدیم وروی یکی ازمبل های دونفره نشستیم کنجکاو به خونه نگاه کردم ومشغول انالیزکردنش شدم کف سالن سرامیک های سفیدی داشت پله هاهم مرمر سفیدبود که به صورت مارپیچ تا طبقه بالا میرفت توی سالن دودست مبل وجود داشت یکی سلطنتی که قرمز بود ویک مبل راحتی که قهوه ای بود وما هم روی راحتی ها نشسته بودیم یک میز بزرگ هشت نفره هم گوشه سالن بود که همرنگ مبل های سلطنتی بود با صدای پا های دونفرکه ازپله ها پایین میومدن نگاهم به سمت پله هاکشید شد

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن ومردشیک پوشی از پله هااومدن پایینو اومدن سمت ما مرده یک بلوز استین بلند سفید با شلوار جین مشکی پوشیده بود زنه هم یک تونیک سفید وابی با شلوار دامنی ابی پوشیده بود ارمان ومرده بالبخندهمدیگرو بغل کردن وباهم سلام واحوال پرسی گرمی کردن انگار خیلی وقت بود که همدیگرو میشناختن وباهم صمیمی بودن زنه هم اومدجلو وبا ارمان احوالپرسی گرمی کرد وبعد انگار که تازه حواسش بهم شده بود روبه ارمان گفت ارمان ایشونو معرفی نمیکنی وبه من اشاره کرد ارمان هم گفت چرا البته بعدم بهم اشاره کرد وگفت همسرم ندا وبعد به مرده اشاره کرد وگفت اینم دوست خوبم سیاوش وهمسرش الیکا وبعدهم به زنه اشاره کرد الیکا دستشو به سمتم درازکرد وگفت سلام عزیزم ازاشنایی باهات خوشبختم منم بهش دست دادموگفتم سلام منم همینطور مرده هم گفت سلام من هم ازدیدنتو خوشحالم منم لبخند زدم وگفتم ممنون منم همینطور بعدم همگی روی مبل نشستیم سیاوش وارمان پیش هم نشستن ومنو الیکا هم پیش هم نشستیم الیکا زن زیبا ومهربونی بود ومن خیلی باهاش احساس راحتی میکردم الیکا با لبخند گفت خوب عزیزم خوش اومدی منم بالبخندگفتم ممنون        الیکا: شنیدم که تو ویگانه باهم دوستای صمیمی بودید بااومدن اسم یگانه لبخندم محوشد وهمون بغض همیشگی اومد سراغم سعی کردم بغضم توصدام معلوم نباشه من:بله من ویگانه ازبچگی باهم بزرگ شدیم اون برام فراترازیه دوست بود الیکاکه انگار متوجه حال بدم شده بود بانگرانی وناراحتی گفت ای وای ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم لبخند تلخی زدم وگفتم نه تقصیرشما نیست هنوز وقتی اسم یگانه میاد بی دلیل حالم بد میشه راستی شما یگانه رومیشناختید الیکا هم لبخند زد وگفت اره چندباری دیدمش دخترخوب وساده ای بنظر میومد راستش من نسبتی فامیلی با آرمان دارم وازفامیلای دورشون میشم منو سیاوش یکسالی میشه که ازدواج کردیم قبل ازازدواجمون منو سیاوش توی یک دانشگاه درس میخوندیم وقتی ازدواج کردیم دوسالی میشد که ارمان ویگانه باهم نامزدبودن اما مادر ارمان مخالف بود اون میخواست ارمان روبده به خواهرزاده اش مونا اما ارمان ازاون خوشش نمیومدو عاشق یگانه بود یگانه واقعا دختر زیبا ومعصومی بود حیف شدکه به این زودی ازپیش مون رفت وبعد چندلحظه ای هردوسکوت کردیم دلم میخواست گریه کنم اما نمیتونستم بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد همون موقع اون زن خدمتکاربرامون قهوه اورد الیکا سعی میکرد منو ازاون حالو هوا دربیارهخودمم سعی میکردم دیگه بهش فکرنکنم بعداز یکم دیگه موقع شام رسید همراه الیکا وسیاوش دورمیزنشستیم منوارمان کنارهم والیکاو سیاوش هم کنارهم سه مدل غذا روی میز بود، قورمه سبزی، فسنجون و لوبیا پلو من وارمان هردو قورمه سبزی خوردیم الیکا فسنجون وسیاوش هم لوبیا پلو خورد توی طول غذا ارمان وسیاوش باهم شوخی میکردن ومنو الیکا هم میخندیدیم واقعا شب خوبی بود وخیلی بهم خوش گذشت بعداز اتمام شام از الیکا وسیاوش تشکرکردیم وخدمتکارهم میزو جمع کرد ماهم بلندشدیم تا بریم خونه موقع خداحافظی ما الیکا وسیاوش روفرداشب برای شام دعوت کردیم اونا هم بعداز کمی تعارف قبول کردن الیکاهم شمارشو بهم داد ازخونه اومدیم بیرون اونا هم ماروتادم درهمراهی کردن سوارماشین شدیم وبعداززدن یک تک بوق به سمت خونه حرکت کردیم توی راه ارمان ازم پرسید خب چه طوربود خوش گذشت لبخندی زدم وگفتم اره بعدازمدت ها خیلی بهم خوش گذشت اونا واقعا ادمای خوب وخون گرمی بودن ارمان هم برای تایید سری تکون داد دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزدیم.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح زود باصدای آلارم گوشیم که برای ساعت نه تنظیم کرده بودم بیدارشدم بعدازقطع کردن آلارم کش وقوسی به بدنم دادم وازتخت پایین اومدم به سمت سرویس توی اتاق رفتم وبعداز شستن دست وصورتم مسواک زدن دندونام از دستشویی اومدم بیرون ورفتم سمت میزآرایش جلوش ایستادم وبعدازشونه کردن موهامو دم اسبی  بستنشون ازاتاق اومدم بیرون ازپله ها رفتم پایین ووارد سالن شدم همه جا ساکت بود احتمالا مثل همیشه ارمان بیرون رفته بود وارد اشپزخونه شدم کتری روپراب کردم وبعدازروشن کردن گاز کتری روگذاشتم روش تا جوش بیاد بعدم رفتم سمت یخچال وشروع کردم به چیدن میز صبحانه چون احتمال میدادم ارمان هم صبحانه نخورده باشه اندازه دونفر صبحانه درست کردم وبعداز دم کردن چایی یک لیوان برای خودم ریختم وسرمیزنشستم اول کمی پنیر وگردو برای خودم گذاشتم لقمه ی اولو درست کردم و بردم سمت دهنم که همون موقع زنگ درویلا  خوردلقمه روتوی بشقابم رها کردم وبلندشدم از آشپزخونه خارج شدم ورفتم توی اتاقم یک شال روسرم انداختم وبعدم رفتم  ودروبازکردم ارمان پشت دربود سلام کردم ورفتم سمت اشپزخونه ارمان هم پشت سرم اومدجوابمو داد وگفت:                                           _ کی بیدارشدی                                              +همین الان اگه میخوای صبحانه بخوری بشین سرمیز                        ‌‌‌‌‌                                        ارمان سرمیزنشست منم رفتم ویک لیوان چای ریختم وگذاشتم جلوش ونشستم وشروع کردم به خوردن ارمان هم شروع کرد چند دقیقه بعددر حالی که داشت یک لقمه پنیر ومربامیگرفت گفت                         _راستی برای مهمونی امشب به زهراخانوم گفتم بیاد کمکت همیشه وقتی مهمون داشتم میومد وخونه روتمیز میکرد همون طورکه چایی رو میبردم سمت دهنم گفتم:                                                      +کارخوبی کردی تنهایی نمیتونستم همه ی کارها روانجام بدم                                                                                                    _درضمن یک لیستم ازچیز هایی که لازم داری بنویس بده بگیرم به معنی باشه سرموتکون دادم دیگهتاتموم شدن صبحانه هیچکی حرفی نزد. میزصبحانه روجمع کردم وبعداز شستن ظرفا رفتم توی اتاقم کاغذوخودکار برداشتم وتمام چیزایی که لازم داشتم برای مهمونی روتوش نوشتم برای شام میخواستم دومدل غذا درست کنم من اصلا اهل بریزو پاش نیستم این دفعه هم چون اونا خیلی مفصل ازما پذیرایی کردن میخواستم دومدل غذا درست کنم.                     لیستو دادم به ارمان آرمان نگاهی به لیست انداختوگفت                                                         _همین هاست فقط                                         + اره فقط هرچه سریع ترسعی کن اینا روبهم برسونی                                                           ارمان سری به معنای فهمیدن تکون داد و رفت سمت در درو بازکردم ارمان قبل ازاینکه بره بیرون گفت:                     _راستی زهراخانوم ساعت یازده به بعد میاد کمکت بعدم رفت درو بستم ونگاهی به خونه انداختم تصمیم گرفتم تا قبل ازاینکه زهراخانوم میاد دستی به ظاهر خونه بکشم دلم نمی خواست بگه زن ارمان چقدرشلخته است بااینکه همه چی سوریه اما من به آرمان بخاطراینکه منو ازشر فرامرز نجات داد مدیونم دلم میخواد تا وقتی که به عنوان همسرش اینجا هستم تا حدتوانم کمکش کنم مثل یک دوست سریع دست به کارشدم وشروع کردم تا ساعت یازده ظاهرا همه جا تمیز شده بود البته قبلش  خیلی هم بهم ریخته نبود. باصدای زنگ در رفتم سمت درویلا وبازش کردم که یک زن ۴۵ ساله تودرگاه در نمایان شد بادیدنش لبخند زدم وسلام کردم اونم لبخند زد وگفت                                                 _زهرا باقری هستم اقا ارمان امروز اومد پیشم وگفت امشب مهمون دارید وبه کمک احتیاج دارید ازجلوی دررفتم کنار و گفتم                                                   +بفرمایید تو زهراخانوم زهراخانوم اومد تو درو بستم وروبه زهرا خانوم گفتم                                                              _تعداد مهمونام زیاد نیست دونفرن میخوام دومدل غذا درست کنم زرشک پلو و خورشت قیمه بادمجون زهرا خانوم روبه من گفت                                         +خیله خوب بهتره که اول گردگیری وجارو کشیدنو شروع کنیم برای شام وقت داریم شما گردگیری کنید ومن جارو میکشم چون ظاهرخونه تمیزه خیلی کاری نداریم راستی قبلش بگید من این کیف ومانتومو کجا بذارم با دستم به طبقه بالا اشاره کردم وگفتم:                                                  _ توی یکی ازاتاقای بالا زهرا خانوم سری تکون داد ورفت بالا

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×