رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

چشماش رو بست و نفسش رو فوت کرد.

+ باشه ولی من رو زمین نمی خوابما!

سرم رو تند تند تکون دادم و گفتم:

- باشه ، من رو زمین می خوابم ، تو روی تخت بخواب.

سریع بلند شدمو یه پتو با یه بالشت درآوردم و رو زمین پهن کردم.

- برو بخواب رو تخت.

سرش رو تکون داد و در کمال تعجب من ، با یه حرکت ، تیشرتشو درآورد و پرت کرد رو زمین و خوبید رو تخت و پتوی عزیزمو کشید رو خودش . من فقط همین یه پتو رو اضافه خریده بودم و پتوی دیگه ای نداشتم که روم بکشم ، بی خیال دختر! حالا که می ترسی ، سرما که مهم نیست. چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم تو جام ، چون جام محکم و سنگی بود ، خوابم نمی برد ، بعد از بالاخره یه ساعت این ور اون ور شدن ، چشمام رو هم افتاد و به خواب رفتم.

**********

صبح نمی دونم ساعت چند بود که با افتادن نور تو چشمام بیدار شدم ، خواستم مثل هر صبح یه خمیازه بکشم که نتونستم دستامو باز کنم ، پاهامو هم همینطور، با تعجب و وحشت به اطراف نگاه کردم که دیدم بین دستا و پاهای یه نفر اسیر شدم ، یا خدا! این کیه؟ چرا منو بغل کرده؟ نکنه شوهر کردم یادم نمیاد؟! ای بابا، دست و پا زدم بلکه آزاد بشم که یه صدای خواب آلویی کنار گوشم گفت:

+ چه خبرته؟ بزار بخوابیم دیگه ، اَه!

یکم تکون خوردم و برگشتم پشت سرم که دیدم آریا با موهای شلخته و قیافه خواب آلود ، چشماش رو بسته و خوابیده ، چی؟ من تو بغل آریام؟ اون اینجا چیکار می کنه؟ نکنه... با این فکر بیشتر دست و پا زدم که از بغلش بیا بیرون ولی من کجا و اون کجا؟! تو بغلش گم شده بودم ، انگار یه بچه عروسکشو بغل کرده، این دیگه چه وضعشه؟ داشتم تلاش می کردم که چشماش رو باز کرد و با اخم گفت:

+ حالا میذاری بخوابم یا نه؟ 

با اخم غلیظ تر از مال خودش گفتم:

- تو به چه حقی اینطور بغلم کردی؟ هان؟ مگه شوهرمی؟

+ آره شوهرتم ، حالا بزار بخوابم.

با تعجب گفتم:

- واقعا؟ ما کی ازدواج کردیم؟ چرا یادم نیست؟

پوزخندش رو که دیدم فهمیدم دستم انداخته ، یه مشت تو بازوش زدم و با جیغ گفتم:

- ولم کن.

یه دفعه دستاش و تنگ تر کرد که حس کردم الان له میشم ، نفسم نمیومد.

+ ببین ، اگه جیغ جیغ کنی همین جا خفه ات میکنم ، پس حرف نزن بزار بخوابم.

حلقه رو شلتر کرد که به نفس عمیق کشیدم و وقتی نفسم جا اومد با اخم نگاش کردم ، داشت خفه ام می کردا! ولی اون با خیال راحت خوابیده بود و اخمم رو نمی دید ، یه نیم ساعتی تو اون وضعیت موندم ، دیگه اعصابم داشت خورد میشدا! یه فکری به سرم زد ، این بهترین راه بود.

سرم رو بردم جلو و از گونه اش که برق میزد! یه گاز گرفتم که فریادش کل خونه رو برداشت.

+ دیوونه، چیکار داری میکنی؟

یه لبخند پهن زدم و گفتم:

- گاز می گرفتم.

تهدید آمیز گفت:

+ گاز می گرفتی؟ باشه.

بعد سرش رو آورد جلو لپم و کرد تو دهنش و دندوناش رو گذاشت روش ، یکمی فشار داد ولی گاز نگرفت ، سرشو کشید عقب و زل زد تو چشمام و گفت

+ لپات حیفه ، چطوره بینیتو گاز بگیرم! نه؟

با چشمای گرد دست و پا زدم که سریع بینیمو یه گاز گرفت ، این دیگه چه  جورشه؟ چرا بینی خوشگلمو گاز گرفت؟ خیلی دردم اومد.

- خیلی بدی ، تو چرا داری اذیتم میکنی؟ یادمه اون اولا خیلی مغرور بودی ، اما الان شیطونی میکنی ، می خندی، تازه! منو بغل کردی.

صدامو انداختم پس کلم و با یه فریاد:

- تو به چه حقی بغلم کردی؟ تو غلط کر....

چی شد؟! چطور شد؟! چرا یهویی صدام گرفت؟! چرا یهویی دهنم بسته شد؟ وای لبام ، وای خدا ، یه برق چند کیلو ولتی از لبام شروع شد تا رسید به نوک دست و پام ، چرا اینکار رو کرد؟ آروم و منظم داشت می بوسید ، چشماش رو بسته بود و داشت می بوسید ولی من چشمام قد چشای جغد شده بود ، بعد از یه دقیقه که به خودم اومدم دست گذاشتم رو سینه اش و محکم به عقب حلش دادم ولی این فیل که با این ضربه ها تکون نمی خوره! دوباره دستام و فشار دادم و از اون ورم سرم رو کشیدم عقب که لبام با صدا ، از لباش جدا شد ، از عصبانیت همه وجودم داشت می لرزید ، چشماش رو آروم آروم باز کرد و زل زد تو چشمایی که حالا وحشی شده بود، وقتی عصبانی بودم ، قدرتم دو برابر می شد ، سریع و با یه حرکت خودمو از بغلش کشیدم بیرون و  از تخت اومدم پایین ، اونم سریع نشست رو تخت و خیره شد بهم.

- از خونه من برو بیرون.

انقدر با صدای خفه و گرفته ای این حرف رو زدم که خودمم شوکه شدم ، آریا از جاش بلند شد و دستپاچه گفت:

+ شانا! صبر کن توضیح بدم ، من ....

یکم صدامو بردم بالا ولی بی فایده بود.

- دیگه اینجا نیا ، دیگه تو خونه من نیا ، سریع برو بیرون.

کلافه دستی تو موهاش کشید و با پشیمونی زل زد تو چشمام ولی من دیگه صبرم تموم شده بود، با جیغ و داد گفتم:

- دیگه اینجا نیا، برو بیرون.

دستاش رو به حالت تسلیم کرد و گفت:

+ باشه ، باشه ، چرا جیغ میزنی؟

- جیغ نزنم وقتی تویی که بهت اعتماد کرده بودم، ازم سوء استفاده کردی؟ جیغ نزنم وقتی که بهترین لذت یه دختر رو ازش گرفتی؟ میدونی؟ من لذت زندگیم این بود که اولین بوسه ام با عشق باش، ولی توی نامرد ، با هوست ،  این لذت رو گرفتی ازم ، برو.

دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکام می ریخت ، نفهمیدم کی اومد سمتم که محکم منو کشید تو بغلش و سرم رو به سینش فشار داد ، قلبش خیلی تند تند میزد ، دیگه انرژی برای مقاومت نداشتم ، بی حرف تو بغلش می لرزیدم و اشک میریختم و اونم موهامو نوازش می کرد و می گفت:

+ هیش! گریه نکن شانا، گریه نکن.

نمی فهمیدم چی دارم میگم ولی ناخودآگاه روی زبونم اومد:

 -چرا آخه باید همه به من تجاوز کنن؟ مگه دختر تنها و بی کس ، خدا نداره؟ مگه دل نداره؟ چرا همه  از یه دختر تنها سوء استفاده می کنن؟

منو از خودش به سرعت جدا کرد و با چشمای سرخ و عصبی غرید:

+ کی به تو تجاوز کرده؟ هان؟ کی؟

جوابی ندادم که صورتش رو آورد جلو و آروم پرسید:

+شانا! منو ببین ، من نمی خواستم ازت سوءاستفاده کنم ، من هنوز این قدر کثافت نشدم که از یه دختر تنها سوءاستفاده کنم.

اشکام رو با پشت دست پاک کردم و با صدای غمگینی گفتم:

- نه! شدی ! وگرنه چرا باید نصفه شبی منو از روی زمین بزاری رو تخت و اون جوری بغلم کنی و آخرشم اون کار رو باهام بکنی؟

+ دیوونه ، دیشب چیزی روت نبود ، نصفه شب بیدار شدم ، دیدم تو خودت جمع شدی و می لرزی ، واسه همون گذاشتمت رو تخت ، واسه اون بغل و بوسه هم دلیل داشتم ، اگه سوءاستفاده گر بودم ، خیلی راحت می تونستم که با ارزش ترین چیزت رو ازت بگیرم ولی نیستم ، به روح مامان شبنمم نیستم.

آخرین جمله رو با بغض سنگینی گفت که دلم ریش شد ، می فهمیدم که عاشق مادرشه و الکی سر روحش قسم نمی خوره ولی هنوزم ازش ناراحت بودم ، چه دلیلی داشت؟ انگار سوالمو از تو چشام خوند که با صدای آرومی گفت:

+ نمی دونم از کی شروع شد ، ولی وقتی میدیدمت حس می کردم با بقیه فرق داری ، شاید به خاطر اینکه دورم رو همیشه دخترایی مثل رکسانا گرفته بودن ، دخترایی که با هر روشی می خواستن توجهمو به خودشون جلب کنن ولی تو شمال ، تو اون سفر سه روزه ، تو حتی یه نگاه بهم ننداختی ، جز وقتایی که کل کل می کردیم ، وقتی اون طور خجالت کشیدنت رو دیدم  ، وقتی با اون لپای گل انداخته گفتی که نباید این مشکل رو به روی یه خانوم آورد ، فهمیدم تو خیلی سر تر از رکسانا و امثالشی ، چون اونا به راحتی این مسئله رو برای مردای دیگه بازگو می کنن، وقتی تو خونه یارتا اینا ، شال سرت میکردی و پوشیده لباس می پوشیدی ، می فهمیدم فرق داری.

دستی توی موهای آشفته اش کشید و با کلافگی ادامه داد:

+ وقتی نزدیکت بودم حس مغروری یادم میرفت ، شیطنتی که 15 ساله ندارم رو دوباره تو خودم حس میکردم ، تو برام فرق داری.

- خب اینا چه ربطی به این قضیه دارن؟

اومد جلو و دقیقا تو ده سانتیم وایساد ، زل زد تو چشمام و شمرده شمرده گفت:

 + چون... تو .... برای من یه دختر خاصی ، یه جور دیگه روت حساب کردم.

گنگ نگاش کردم که ادامه داد:

- چون من تو رو واسه یه عمر زندگیم می خوام.

این حرف رو که زد سریع از اتاق زد بیرون ، بعدم صدای در اومد ، من همونطور خشکم زده بود ، چی گفت؟ برای یه عمر زندگی؟ این یعنی چی؟ یعنی یه جور ابراز علاقه ی غیر مستقیم؟ یکی زدم پس کله خودم.

- دیوونه اون بهت گفت که برای یه عمر زندگیش میخوادت بعد تو داری تفسیر می کنی؟ خب اون یعنی....؟!

چشمام گرد شد و با یه جیغ گفتم:

- اون از من خواستگاری کرد؟

نشستم رو تخت ، خواستگاری؟ نه بابا ! اون فقط گفت تو رو واسه یه عمر زندگیم می خوام! اون روز رو نفهمیدم چه طور شب کردم ، ذهنم همش درگیر اون بوسه و حرفای آخرش بود ، صبح روز بعد ، رو تختم ، سرمو روی بالشتی که دیروز آریا خوابیده بود گذاشته بودم ، بوی خوبی میداد ، چند باری بوش کردم و لبخند زدم ، خودمم از این لبخندا متعجب بودم ، با صدای زنگ گوشیم برگشتم سمتش.

- بله؟

+ بله و بلا! من زنگ نزنم تو نمیگی یه برادر داری؟! چرا یه سر به ما نمی زنی؟ 

بعد با یه صدای آروم و دور گفت:

+ باشه عزیزم ، بزار بهش بگم.

دوباره صداش اومد نزدیک و بلند گفت:

+ شانا،مانا میگه که با ما بیای خرید عروسی.

- نه! من نمیام ، خودتون برین.

+ چرا؟

- خب چه معنی میده من با شما دو تا بیام خرید عروسی؟ 

+ ما دو تا نیستیم ، سه نفر دیگه هم هستن.

- کی؟

+ تو چیکار به این کارا داری؟ زود حاضر شو ، نیم ساعت دیگه میایم دنبالت ، بدو.

بعد گوشی رو قطع کرد، ای بابا، من کجا برم اخه؟ بلند شدم ، بعد از شستن دست و روم ، سریع یه شیر و کیک خوردم و حاضر شدم ، یه شلوار مشکی ، مانتو مشکی ، شال مشکی ، کفشای ال استاری که یغما از شمال برام خریده بود و در آخر هم یه رژ صورتی و یه مداد طوسی زیر چشمام. با تک زنگی که رو گوشیم خورد سریع رفتم بیرون که دیدم در واحد روبروییم باز شد و آریا اومد بیرون ، نگاش که به من افتاد ، از بالا تا پایین براندازم کرد ، از یاد آوری چند ساعت پیش خجالت می کشیدم ، بازم لپام گل انداخت و داغ شدم ، نگاش خیره شد تو صورتم و یه لبخند گشاد نشست تو صورتش. اومد نزدیک که دستپاچه شدم ، اونقدر نزدیک اومد که میتونستم حرارت بدنشو حس کنم ، سرشو کنار گوشم آورد و گفت:

+ خیلی ملوس میشی وقتی لپات گل میندازه.

سرش رو عقب نکشید و از همون فاصله نگام کرد ، ای وای، نگاش رفت رو لبام ، دوباره به چشمام نگاه کرد و دوباره به لبام ، سرش رو خواست نزدیک تر کنه که سریع خودمو کشیدم عقب.

- من دیرم شد ، ببخشید.

بعد سریع بدون توجه به تپش قلبم رفتم تو آسانسور که دنبالم اومد،چرا میاد؟  تو آسانسور که وایستادیم ، یهویی دستاشو گذاشت پشت کمرم و  کشید سمت خودش ، کنار گوشم زمزمه کرد:

+ هیچ وقت خودتو از من دریغ نکن.

بعد سریع لباشو گذاشت رو لبام و بوسید ، وای ، اگه بگم قبلم از تو دهنم داشت میزد بیرون باور نم کنین.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایندفعه زود کشید عقب و با چشمای خمارش زل زد تو چشمام.

+ خیلی خوشمزه بود ، همیشه از این بزن.

بعد دستش رو کشید کنارای لبم و پاکشون کرد، مال خودشم که صورتی شده بود رو هم پاک کرد ، چقدر پررو بود خدا! قلبم داشت میزد بیرون ، حس میکردم الان آریا صداشو میشنوه ، آسانسور که ایستاد ولم کرد و با لبخند رفت بیرون ، ای خدا، چرا اینقدر ضعیف شدم من؟ خجالت نمی کشه می گه همیشه از این بزن. صدای گوشیم منو از جا پروند.

+ کجایی شانا؟ بیا دیگه.

- اومدم.

سریع دویدم بیرون که ماشین یارتا رو دیدم ، رفتم نزدیک تا درو باز کنم و بشینم که یارتا درا رو قفل کرد و گفت:

+ برو ، تو ماشین ما نشین ، من و زنم می خوایم حرف بزنیم.

با تعجب گفتم:

- چی میگی؟ پس چرا منو خبر کردی؟

با شیطنت یه ابروش رو انداخت بالا و گفت:

+تو برو با همسایت بیا، یغما و سام هم پشت سرمونن.

برگشتم عقب که ماشین سام رو دیدم ، کنارشم ماشین آریا ، اون از کجا میدونست که آریا همسایمه؟ سریع برگشتم سمت یارتا و گفتم:

- من با اون نمیام ، در رو باز کن.

با لبخند سرشو تکون داد و گازشو گرفت و رفت ، ماشین سام هم با یه تک بوق رد شد ، آریا جلو پام نگه داشت و گفت:

+ بپر بالا که بیخ ریش خودمی.

با اخم نگاش کردم ، خواستم برم خونه که از ماشین پیاده شد و دوید طرفم.

+ کجا میری؟ الان گمشون می کنیما.

بی توجه راهمو ادامه دادم که بازوم کشیده شد، آریا با اخم و صدای آروم گفت:

+ این قدر از من بدت میاد که حتی حاضر نیستی تو ماشینم بشینی؟

سریع گفتم:

- نه!

با لبخندی که معنیشو نفهمیدم گفت:

+ پس چی؟ چرا نمیشنی؟

مستاصل نگاش کردم که منو برد تو ماشین و خودشم سوار شد.

تو ماشین اصلا حرفی رد و بدل نشد ، وقتی رسیدیم ، پیاده شدم و رفتم سمت یارتا.

+ خوبی؟ 

با اخم گفتم:

- چرا بهم نگفتی که آریا هم میاد؟ از کجا میدونستی اون همسایمه؟

+ اگه نمی دونستم همسایته که نمی زاشتم اونجا تنها بمونی.

- هان؟

+ باید باهات حرف بزنم ، خیلی حرفا واسه گفتن دارم.

- راجع به کی؟

+ به تو و آریا.

- چی؟

+ یه حرفای خواهر برادری ، به عنوان برادر باید بهت بگم.

راهشو گرفت و رفت، یعنی چی؟ چرا این روزا من گیج میشم؟

+ سلام شانا جون ، خوبی؟

گیج برگشتم سمت مانا.

- سلام عزیزم ، خوبم ، تو چطوری؟ 

+ مرسی ، بیا بریم تو.

همراهش رفتم که با احساس سوزش بازوم با اخم برگشتم عقب که دیدم یغما با حرص و اخم وایساده.

+ نمی گی یه خواهر داری؟ سلامت کو.

بغلش کردم.

- ببخشید یغما ، این روزا خیلی گیج شدم.

ازم جدا شد و با یه لبخند معنی دار که معنیشو نفهمیدم گفت:

+ بله ، درسته.

+ سلام شانا، چطوری؟

به سام که تازه به ما رسیده بود نگاه کردم و گفتم:

- سلام آقا سام ، ممنون ، ببخشید حواسم نبود.

یغما + بله ، ایشون حواسشون یه جای دیگه اس.

با صدای یارتا برگشتیم عقب.

+ بیاین دیگه ، الان ظهر میشه ما هنوز باید منتظر شما باشیم.

یغما دست سام رو گرفت و رفت ، مانا هم رفت سمت یارتا و دستشو دور بازوش حلقه کرد ، نگاه نگاه ، دو هفته هم نیست نامزد کردنا ولی نامردا منو یادشون رفت ، خواستم راه بیوفتم برم که دستم گرفته شد ، با تعجب برگشتم سمت آریا که این کارو کرده بود.

- چرا دستمو گرفتی؟

+ دوست دارم.

اخم کردم ، چه پررو شده این بشر.

- ولم کن ، الان بچه ها می بینن.

شونه ها شو انداخت بالا و خونسرد نگام کرد.

+ خب ببینن.

دیگه داشت حرصمو در میاوردا.

- لطفا این کارای مسخره ات رو تموم کن ، اذیت میشم.

وایستاد و کامل برگشت سمتم.

+ واقعا اذیت میشی؟ برات مسخره اس؟ دوست نداری بهت محبت کنم؟

- من به محبتت نیاز ندارم ، ولم کن.

اومد نزدیک تر و گفت:

+ ولی من به محبتت نیاز دارم ، چرا بهم محبت نمی کنی؟ چرا داری کارای منو مسخره فرض میکنی؟ چرا احساسمو مسخره فرض میکنی؟

از صدای نسبتا بلندش ، هم بچه ها وایساده بودن و نگامون می کردن ، هم مردم ، خودمم از کلماتی که به کار برده بود متعجب بودم.

+ آریا! چیکار می کنی؟ چرا داد میزنی.

آریا بی توجه به یارتایی که نزدیک شده بود ، دستم رو کشید و برد سمت ماشین ، منو نشوند رو صندلی و خودشم سریع سوار شد، خیلی عصبی بود ، جرئت نداشتم حرف بزنم ، تا حالا این قدر عصبانی ندیده بودمش ، نمی دونستم کجا داره میره ولی از شهر که خارج شد یه ترسی تو وجودم افتاد ، بعد از یه ربع که خودخوری کردم ، با صدای لرزون و آرومی گفتم:

- کجا میری؟

جوابی نیومد که سوالمو تکرار کردم ، بازم جوابی نیومد ، برای بار سوم با صدای بلندی سوال کردم که فریادش میخکوبم کرد.

+ هی از من سوال نپرس ، دلیل نخواه.

سرعتش رو بیشتر کرد ، موبایلم زنگ خورد که تا خواستم جواب بدم از دستم کشیده شد و آریا با یه دیگه زنگ نزنین ، قطع و بعد خاموشش کرد و گذاشت روی رون پاش ، سرعتش زیاد بود ، من از سرعت و تصادف می ترسیدم .

- آریا ، آرومتر برو.

اما اون هیچ توجهی نکرد ، برای این که دیگه داد نزنه ، تکرارش نکردم و تو صندلیم فرو رفتم ، سه ساعت بود که داشت میروند ، از فضای جاده و تابلو ها فهمیدم که می خواد بره شمال ، هم می ترسیدم هم تعجب کرده بودم ولی نمی دونم چرا دیگه دلیل نمی خواستم.

با صداش چشمای بسته ام رو باز کردم.

+ پیاده شو.

پیاده شدم، وسط یه جنگلی بودیم، دورتا دور رو نگاه کردم ، یه کلبه چوبی نقلی رو دیدم ، برگشتم سمتش ، داشت میرفت سمت کلبه ، دنبالش رفتم که قفل کلبه رو باز کرد و منتظر شد اول من برم ، با یه نیم نگاه به صورتش رفتم تو ، یه تخت ، یه میز ناهارخوری، یه یخچال ، یه شومینه ، یه ردیف کاینت که به یه دیوار زده شده بودن و یه گاز رو کار و در آخر یه ظرفشویی کوچولو. خیلی خوشگل بود ، ولی سوالم داشت مخمو سوراخ می کرد ، چرا منو آورده اینجا؟ سوالمو بلند تر گفتم که نگام کرد و چیزی نگفت.

- من سوال پرسیدم! جواب نمیدی؟

بازم فقط نگام کرد، کلافه رفتم نزدیکش.

- من اینجا ، با تو تنهایی می ترسم، چرا منو آوردی اینجا؟ می خوای اذیتم کنی؟

اونم یه قدم اومد نزدیک که چسبید بهم ، بازوهام رو گرفت.

+ فقط می خوام باهات حرف بزنم ، چرا می ترسی؟ 

چشمام پر اشک شد.

- یه دختر تنها ، همیشه می ترسه ، این غریزشه.

محکم بغلم کرد و من چیزی نگفتم ، چون حس می کردم به آغوش گرم و پهنش نیاز دارم تا توش حس امنیت داشته باشم ، شالمو از سرم کشید و موهامو نوازش کرد ، بوسه اش رو روی موهام حس کردم ، چقدر به عطرش تو این یه روز ، علاقه پیدا کرده بودم.

+می خوای که دیگه تنها نباشی؟ می خوای که همیشه یکی رو پشتت حس کنی؟ می خوای که .... می خوای که همدم داشته باشی؟

با تعجب سرمو آوردم بالا و زل زدم تو چشمای جذابش ، چشمایی که منو دستپاچه می کنن! چی داره میگه؟

چشماش رو به یقه لباسم داد و آروم گفت:

+می خوای که یکی عاشقت باشه؟

- هان؟

دوباره زل زد تو چشمام.

+می خوام که تنها نباشم ، می خوام که همیشه یکی منتظرم باشه ، می خوام که یکی همدمم باشه ، می خوام که یکی عاشقم باشه ، میشه؟

با گنگی نگاش کردم که سرشو گذاشت رو شونه ام و زمزمه کرد.

+ میشه عاشقم بشی؟ میشه تنهام نزاری؟ میشه همدمم باشی؟ میشه؟

دیگه چشمام داشت از حدقه میزد بیرون ، داره ابراز علاقه میکنه؟ 

- چی... داری میگی؟ دیوونه شدی؟

سرش رو بلند کرد که با دیدن صورت خیسش قلبم وایساد ، آریا داره گریه میکنه؟ داره اشک میریزه؟ چرا؟ چرا؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ اره ، دیوونه شدم ، به خدا دیوونه شدم ، هر شب که سرمو رو بالش میزارم ، تو رو کنارم تجسم میکنم ، هر عصر که پا تو خونه خالی میزارم ، تو رو تجسم میکنم با یه لبخند و یه نگاه عاشق ، میبینی؟! من دیوونه شدم.

دستش رو کشید رو گونه ام، چقدر دستاش گرم بود.

+ دارم دق میکنم ، دارم از اینکه می خوامت ولی حتی به چشمت نمیام میمیرم ، دارم عذاب میکشم.

چقدر این مرد مغرور مثل بچه های کوچولوئه ، چرا داره گریه می کنه؟ نباید گریه کنه ، دستامو گذاشتم رو گونه هاش و اشکاش رو گرفتم ولی اشکای خودم ریخت ، با صدای لرزون و پر بغضی گفتم:

- گریه نکن ، مرد مغرور گریه نمی کنه ، گریه نکن.

تو یه لحظه تموم وجودم داغ شد ، لبام اسیر شد ، چقدر دوست داشتم بوسه هاشو ، چقدر دوست داشتم بغلش رو ، چقدر من این مرد رو دوست داشتم ، شاید منم تازه فهمیدم که این مرد با همه مردا فرق داره ، این مرد مثل یه پسر بچه بود ، محبت می خواست ، عشق می خواست ، همدم می خواست ، تنهایی رو دوست نداشت ، منم دوست نداشتم ، منم عشق میخوام ، محبت می خوام، همدم می خوام ، دوستش دارم ، اره! همین الان به این نتیجه رسیدم که خیلی دوسش دارم ، شاید عشق نبود ولی من این دوست داشتن رو خیلی بیشتر از عشق دوست داشتم ، منم می خوام ، لبام دیگه بی حرکت نموند ، همراهی کرد ، اون چند لحظه بی حرکت موند ولی من می بوسیدمش ، چشماش رو باز کرده بود و به چشمای بازم نگاه می کرد ، انگار باورش نمی شد که این منم ، لبخندی زدم و چشمام رو بستم که اونم شروع کرد ، شاید این شروع ما باشه ، شروع یه عاشقانه، شایداینجا و این لحظه نقطه پایان تنهایی ها و نقطه آغاز همراهی ها باشه.

************

- وای آریا من می ترسم ، نکنه قبول نشم؟

+ ای بابا ، مگه نگفتی که خیلی خوب زدی؟ مگه ما یه سال تموم درس نخوندیم؟ چرا قبول نشی.

دستام رو گرفت و منو نشوند رو پاش ، داشتم سکته می کردم، آریا اطلاعات رو وارد کرد که من سریع چشمام رو بستم و صورتم رو توی سینه آریا مخفی کردم که صدای ناراحت و آرومش اومد.

+ این دیگه چه وضعشه؟ چرا این طوری زدی؟ چیکار کردی؟

لبم و گاز گرفتم و اشکام ریخت ، حتما خیلی بد زدم ، وای خدا ، دست آریا زیر چونم شست و منو از سینه اش جدا کرد ، وقتی نگاش به صورت خیس افتاد ، اخم کرد و گفت:

+ چرا گریه کردی؟ هان؟ مگه نگفتم این اشکا رو نباید بریزی؟

لبام و جمع کردم و با بغض گفتم :

- خیلی بد زدم نه؟ 

لبخندی زد و بعد لبخندش به قهقهه تبدیل شد ، محکم منو به خودش فشار داد و گفت:

+ به چه حقی رکرد منو شکستی !؟ هان؟

با تعجب نگاش کردم که گفت:

+ ببین .

به صفحه مانیتور نگاه کردم که دیدم نوشته ... چی؟ چی نوشته؟ یا خدا! یعنی من این رتبه رو آوردم؟

جیغی کشیدم و گفتم:

- وای آریا ، من قبول شدم ، قبول شدم.

سریع و با خوشحالی لبام رو گذاشتم رو گونه اش و یه ماچ آبدار کردمش که دوباره قهقهه زد.

+ آفرین خانمم، گل کاشتی.

خدایا شکرت ، خیلی خوشحالم ، حتما الان مامان و باباهام منو میبینن و از موفقیتم خوشحالن ، کاش بودن و میدیدنم ، کاش ....

 - آریا ، زنگ بزن به یارتا و یغما بگو بیان اینجا ، منتظر جواب بودن.

آریا سرشو تکون داد و به یارتا و یغما زنگ زد و دعوتشون کرد خونمون ، خونه من و خودش ، یه سال از ازدواجمون میگذره ، هر سه تامون تو یه روز عروسی کردیم ، من ، یارتا و یغما ، چقدر اون روز همه شاد بودن ، زیبا  جون که دیگه بال در میاورد ، آریا واقعا بیسته ، یه مرد فوق العاده برای من ، وقتی حرف زدنش تموم شد ، با عشق بهم زل زد که منم همین کار رو کردم ، سرش رو آورد جلو و لبامو بوسید ، منم همراهیش کردم، تو این یه سال ، هر بار که منو میبوسید ، همیشه عشق رو با تک تک وجودم درک می کردم ، خیلی چیزا ازش فهمیده بودم اونم از من فهمیده بود ، من جریان خانواده ام رو بهش گفته بودم ، اونم از زندگیش ، از اینکه وقتی دنبال محبت بود ، اون رو از دخترا می گرفت ، ولی از وقتی منو دیده بود ، دیگه سراغ این کارا نرفته بود ، منم بهش ایمان داشتم ، آخر سرم اون آزمایش لعنتی رو دادم که گفت یه زخم معده کوچولوئه که با دارو خوب میشه .

+ شانا؟ من بچه می خوام!

با تعجب گفتم:

- هان؟

+ بچه می خوام.

- بیخیال بابا من تازه می خوام دکتر بشم ، وای تازه باید کلاس رانندگیم برم، زیبا جون ماشین خوشگلمو داده دیگه!

با غرغر گفت:

+نه! من بچه می خوام ، چطور پس یارتا پدر بشه من نشم؟ ماشینم اگه بچه دار بشیم یه خوشگلشو برات می خرم.

با حالت گریه گفتم:

- جون من ول کن ، من خودم هنوز بچه ام.

+ ولی من بچه می خوام ، همین الان .

با اخم بهش زل زدم که بغلم کرد و گفت:

+ اونطوری نگام نکن، دیوونه ام میکنی.

لبخندی زدم ، چقدر این مرد مغرورم بچه بود ، بعد خودشم بچه می خواد. هه!

- دیوونه اتم دیوونه.

چنان دل بسته ام کردی


که با چشم خودم دیدم

 

خودم میرفتم اما


سایه ام با من نمی آمد!

 

پایان

 

1396/11/13

ساعت 11:50

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×