رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

czd2_negar_15122017_235556.png

 

به نام الهه عشق

 

نام رمان : شانا

نام نویسنده : paradice کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه،اجتماعی

خلاصه : یه دختر 18 ساله که قراره کنکور بده ولی یه اتفاق باعث میشه کل زندگیش از این رو به اون رو بشه ، با آشنایی با آدمای جدید ، با احساسات جدید ، تنها میشه ولی بعدش نیمه گم شده اش رو پیدا میکنه ، اون با سختی ها میسازه و بزرگ میشه ، نه از نظر ظاهر، بلکه از نظر عقلانی.

 

آغاز رمان  1396/8/26

ساعت 19:45

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

آن قدر پر بودم از تو

که هیچکس نتوانست

تنهایی هایم را

خالی کند....

چترت را بگیر!

چشمانم زاده بارانند

هم آغوش درد

هم بستر تنهایی

اما هنوز هم 

امیدی دارند برای 

یافتن شانه ای

برای خالی شدن ....

هنوزم خدایی دارم به بزرگی

تمام تنهایی هایم...

 

 

- یـــــــــــاشـــــا میکشمت.

یاشا جیغی کشید و دوید بیرون از اتاق و منم به دنبالش.

- وایسا ببینم پسره بی عقل حالا دیگه رو سر من اب می ریزی؟

یاشا همونطور که دور مبل ها می گشت گفت:

+ خب می خواستی زود تر بیدار بشی تا اب نریزم رو سرت.

با غضب نگاش کردم و اومدم تا دوباره دنبالش کنم که جیغ مامان باعث شد برگردیم سمتش.

+ چه خبرتونه مثل موش و گربه افتادین دنبال هم؟

- مامان خانوم به این پسر جونتون بگو که تو خواب اب ریخت روم.

مامان یه نگاه اخم الود به یاشا کرد و بعد برگشت سمت من گفت :

+ بیا اینجا.

رفتم و کنار مامان تو درگاه آشپزخونه وایستادم.

- بله مامانی.

+زهر مار و مامانی ، مگه تو بچه ای با این بچه یکی به دو می کنی؟ نا سلامتی دختر بزرگ کردم خانوم بشه ، کی می خوای بزرگ بشی؟ 

ناراحت و دلخوربه چشماش نگاه کردم.

- مامان چرا برای یه بار هم که شده طرف من و نمی گیری؟ چرا پسرت رو بیشتر از من دوست داری؟مگه من دخترت نیستم؟

مامان یه نیشگون ریز از بازوم گرفت که از دردش صورتم جمع شد.

+چرا چرت و پرت می گی دختر؟ من هر دوتون و به یه اندازه دوست دارم.

همونطور که بازوم و تو دستم گرفته بودم و سعی میکردم دردش و کم کنم گفتم :

- خب راست می گم دیگه ، پسرت و بیشتر از من دوست داری ، حتی بابا هم اینو می گه.

مامان یه چشم غره ای که بیشتر نازش می کرد تا ترسناک بهم کرد و برگشت به آشپزخونه، لبخندی زدم که صدای مامان اومد.

+یاشا بیا اینجا یه لحظه.

یاشا اومد از کنارم رد بشه که یه لحظه وایستاد و دستم و گرفت.

+ خم شو.

- چی؟

-بیا یه لحظه.

خم شدم سمتش که از گردنم آویزون شد و یه ماچ تپل از گونه ام کرد و با لبخند شیطون رفت تو آشپزخونه، تک خنده ای کردم و رفتم تو اتاقم.

رو تختم دراز کشیده بودم و  رمان می خوندم که در زده شد، نشستم و گفتم :

- بله؟

در باز شد و مامان اومد تو و نشست کنارم.

+ چیکار می کنی؟

- کتاب می خونم.

+ میای کمکم؟ سیمین اینا برای شام دارن میان.

با خوشحالی لبخندی زدم و گفتم :

- البته که میام، راستش دلم برای خاله تنگ شده بود.

مامان شیطون نگام کرد و گفت :

+ برای خاله یا ساقی؟

خندیدم و گفتم:

- هردو.

مامانم خندید و گفت:

+ پاشو بریم که کلی کار داریم.

بعد از کمک به مامان که بی شباهت به کوه کندن نبود خسته و کوفته رفتم حموم و یه دوش اب گرم گرفتم که حالم و جا آورد، با همون حوله افتادم رو تختم ،اخ که چقدر خونه داری سخته، الان اگه مامان اینجا بود می گفت :  مثلا دختر بزرگ کردم.

یه تونیک به رنگ سبز یشمی پوشیدم با شلوار راسته مشکی ام و جلوی آینه وایستادم تا موهامو ببندم ،بعد از شونه کردنشون که ماشاا... سه ساعت کشید، بالا سرم بستمشون و شال مشکی ام رو هم انداختم رو سرم، اوم خوشتیپ شدم،یه لبخند تحویل خودم دادم و رفتم پایین و یکم تو وسایل ناخنک زدم که در زده شد و قبل از اینکه بتونم خودمو برسونم یاشا در و باز کرد، ای شیطون از بس که ساقی رو دوست داره بیشتر از من مشتاقه،هه...اولین نفر خاله سیمین بود،دوست جون جونی مامانم،نفر دوم که باهاش سلام و احوالپرسی کردم عمو علی بود، یه مرد حدود 40 ساله که بسیار خوشتیپ بود و آخرین نفر هم عشق من ، ساقی، دختری که گاهی وقتا من با دختر بودنم جذبش می شم،خخخخخخ،البته تنها دوست صمیمی ام، عاشقشم، خیلی مهربونه.

بغلش کردم.

- سلام خانوم خوشگله، چطوری؟

لبخندی زد و گفت :

+ سلام خانوم زشته مرسی.

یه دونه زدم پس کله اش، لپش رو کشیدم.

- خیلی هم دلت بخواد، دختر به این نازی.

چشم غره ای بهم رفت وگفت:

+ مگه نگفتم لپم و نکش؟

دستش و گرفتم و کشیدم سمت پذیرایی که دیدیم یاشا دست به سینه و با اخم غلیظ تو درگاه وایستاده و مارو نگاه میکنه.متعجب پرسیدم:

- چی شده یاشا؟

با یه لحن شاکی گفت:

+ چرا تو اول باید ساقی رو ببینی؟

یه نگاه متعجب با ساقی رد و بدل کردیم.

ساقی:

+ خب یاشا جونم چه فرقی میکنه؟ الان داریم همو می بینیم دیگه.

یاشا:

+ نخیر تو اصلا منو دوست نداری!

ساقی لبخندی زد و رفت سمت یاشا و بغلش کرد.

+ ولی من تو رو بیشتر از شانا دوست دارم.

تو رو خدا ببین یه الف بچه چیکارا که نمی کنه ، خب بچه ای برو به بچگیت برس دیگه ، انگار نه انگار که 8 سالشه... بعد از شام که مامان زحمت کشیده بود و برنج و مرغ پخته بود تو پذیرایی نشسته بودیم و چای می خوردیم که یه دفعه خاله سیمین گفت:

+ اقایون با مسافرت چطورین؟

همه با تعجب برگشتن سمتش عمو گفت :

+ مسافرت؟ چه عجب یه بار شما از مسافرت حرف زدین؟ همیشه که می گفتیم مسافرت شما بهونه میاوردین که نه خسته میشم و فلان!

خاله لبخندی با ناز به عمو زد و گفت :

+ خب دیگه ، من و مینا(مامانم) تصمیم گرفتیم که چون بچه ها امسال کنکورین و تا یه سال تفریحی نخواهند داشت و البته خیلی وقته که به مسافرت نرفتیم، یه هوایی عوض کنیم.

رو لب تک تکمون لبخند نشست، دستامو کوبیدم به هم.

- ایول به خاله خودم.

خاله خندید و مامان هم چشم غره رفت، خب چیه ، خوشحالی هم نباید کرد؟از دست این مامان که با حرفاش منو می کشه : دختر باید خانوم باشه، سبک بازی در نیاره، زیاد نخنده،....

بابا امیر:

+ خب پس حالا که همه موافقن میریم به سمت .... شیراز چطوره؟ همیشه رفتیم شمال، امسال بریم جنوب، هوم؟

عمو:

+ اره خوبه.

ما هم یک صدا گفتیم:

- بله

بابا خندید و گفت :

+ پس تصویب شد، شنبه راه می افتیم.

حساب کردم ، تقریبا چهار روز دیگه، عالیه!

              ******************************

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ شانا؟ وسایلت و گذاشتی؟بیار بذاریمشون تو ماشین.

چشمام و باز کردم و گیج خواب رو تخت نشستم، در اتاقم باز شد و مامان اومد تو وقتی منو خواب الود رو تخت دید زد رو صورتش و گفت :

+ ای وای تو که هنوز نشستی، صورتتم که نشستی.

تو اون حین از شعر سازی مامان خندم گرفته بود، به سختی بلند شدم و گفتم:

- مامان الان سه سوته حاضرم.

مامان پشت چشمی نازک کرد وگفت :

+ زود باش دختر.

بعد رفت ، یه خمیازه بلند بالا کشیدم و رفتم سمت دستشویی، بعد از یه ربع من جلوی آسانسور وایستاده بودم و منتظر بقیه بودم، مثلا من خواب مونده بودم حالا زودتر از بقیه حاضر شدم، :کلافه از این همه انتظار دادم در اومد.

- مامان بیاین دیگه.

صدای بلند مامان و از داخل خونه شنیدم.

+ شانا بیا کمک کن این وسایل و ببریم.

کلافه نفسم و دادم بیرون ، انگار میخواد اثاثیه جابه جا کنه، چه خبره این همه وسایل. با غرغر رفتم تو.

- کدوم وسایل مامان ؟

مامان به وسایل داخل پذیرایی اشاره کرد.

+ اینا رو می گم دیگه، ساکت و برداشتی رفتی اونجا وایستادی که چی؟

بعد صداش و یکم بلند کرد.

+ امیر بیا دیگه.

بابا اومد و گفت :

+ چی شده خانوم؟ چرا داد می زنی؟

+ بیا قربون دستت از این وسایل کمک کن ببریم.

بابا نگاهی به وسایل کرد و گفت :

+ چه خبره خانوم؟ سفر قندهار که نمی ریم!

بعد نگاهی به من کرد که شونه هامو انداختم بالا، مامان یه کوه از وسایل و داد دستم و گفت :

+بیا تو اینا رو ببر.

با درموندگی به بابا نگاه کردم که ریزریز خندید، مامان هم باقی وسایل و داد به بابا و راه افتاد، خارج شدیم و مامان در و قفل کرد و سوار آسانسور شد ، بابا هم وسایل و گذاشت کف اسانسور، یاشا کوچولو هم که از اول نشسته بود تو آسانسور و نمی ذاشت بره پایین! به به حالا من کجا وایستم؟! مامان یه نگاه به من و یه نگاه به آسانسور کرد که جای سوزن انداختن نبود بعد دوباره به من نگاه کرد.

+ می تونی از پله ها بیای؟

- ماماننننننن! سه طبقه رو با این وسایل با پله بیام؟

مامان شونه ای بالا انداخت.

+ خب جا نیست.

بابا اومد طرفم و گفت :

+ تو بیا وسایل و بده به من ، من از پله ها میام.

- نه باباجونم، خودم میام.

بعد سرم و نزدیک گوشش بردم.

- دیدی مامان یاشا رو بیشتر از من دوست داره؟

بابا خندید و بینی ام و کشید.

+ برو وروجک تا بهش نگفتم چی گفتی.

خندیدم و رفتم سمت پله ها،با هن هن سه طبقه رو اومدم پایین و تو پاگرد آخر وایستادم و وسایل و گذاشتم رو زمین، ای وای خدا جونم مردم،آخه این همه وسیله چیه؟ حالا که مدرسه تموم شده یاشا خان کتاباشو می خواد واسه چی؟ آه .... بعد از اینکه نفسی تازه کردم دوباره وسایل و برداشتم و رفتم پایین، نمی دونم رو پله چندم بودم که یه دفعه زیر پام خالی شد و کله پا شدم و اون وقت بود که یه درد شدید تو قسمت مچ پام و آرنجم ایجاد شد.آخ خدا! این دیگه چه بلایی بود؟ داشتم از درد به خودم می پیچیدم که صدای مامان باعث شد سرم و بلند کنم.

+شانا؟! چی شدی؟افتادی؟

چشمام و از درد رو هم فشار دادم.

- آخ اره مامان پام خیلی درد می کنه،آی.

مامان سراسیمه اومد نشست کناره و دستش و گذاشت رو پام که از درد جیغم رفت هوا، مامان با قیافه ناراحت نگام کرد.

+ بمیرم برات ، همش تقصیر منه.

بابا که از صدای جیغم ترسیده بود اومد تو وقتی منو بین اون همه وسیله پراکنده دید گفت :

+ اینجا چه خبره؟

+ از پله ها افتاده، فکر کنم پاش در رفته، بردار ببریمش دکتر.

با عجله گفتم :

- مگه نمی خواستیم بریم مسافرت ؟ من حالم خوبه.

مامان اخمو بهم نگاه کرد.

+مگه وضع خودتو نمی بینی؟ حتی نمی تونی پاتو تکون بدی، کجا می خوای بری؟

                     ************************

با چهره ای عبوس رو تخت نشسته بودم و منتظر دکتر بودیم تا بیاد پامو معاینه کنه، از خبر کنسل شدن سفرمون انقدر ناراحت بودم که حتی درد پامو فراموش کرده بودم، بعد از اندی تحمل در باز شد و دکتر اومد تو، جوووون عجب دکتری! قد و بالاشو نگاه، چهارشونه و هیکلی با چهره ای بسیار جذاب و جیگر.خخخ ، اصلا انگار با دیدن دکتر جون گرفتم.خخخخخخ.... بعد از سلام و علیک اومد کنارم و گفت : خب مشکلتون چیه؟

بابا اومد نزدیکتر و گفت:

+ آقای دکتر به نظرم پاش در رفته ، از پله ها افتاد.

دکتر سری تکون دادو رفت سمت پام و پاچه شلوارم و کمی داد بالا و بعد از یکم نگاه کردن و بررسی گفت :

+ فکر نکنم در رفته باشه ، فقط مو برداشته، به هر حال باید گچ گرفته بشه، البته اول باید عکس بندازین تا مطمئن بشیم.

با این حرف آه از نهادم خارج شد.

دکتر اومد نزدیکم و گفت :

+ مشکل دیگه ای نداری؟

به آرنج دست راستم اشاره کردم.

- خیلی درد میکنه.

+ آستینت و بده بالا.

یه نگاه به آستینم کردم و یه نگاه به دکتر.

- آستینم تنگه ، نمیره بالا.

ابروهاشو داد بالا و گفت :

+ خب مانتوتو در بیار.

یه نگاه به مامان و یه نگاه به بابا کردم، بابا سرش و تکون داد،حالا خوب بود زیر مانتوم یه تیشرت آستین بلند پوشیده بودم، مامان اومد نزدیکم و کمک کرد که دکمه های مانتومو باز کنم، درش اوردم که با دیدن آرنجم چشمام گرد شد،مامان هم هین بلندی کشید، به شدت کبودشده بود، دست دکتر که نشست رو بازوم یه جوری شدم ، انگار که مورمور بشم، زل زدم به قیافه اش ، چشمای کشیده مشکی با مژه های فر و پرپشت که پشت قاب عینک بود، ابروهای پر و منظم ، بینی کشیده و خوش تراش ، وای لباشو، صورتی و کوچولو ،با صداش به خودم اومدم و به چشماش نگاه کردم که دیدم با شیطونی نگام می کنه، جل الخالق ، یعنی دیدزدنم و دیده؟ نه بابا!!

- کوفتگیه، پماد می زنین و می بندینش، زود خوب می شه.

بعد از اینکه پام گچ گرفته شد  با کمک بابا از بیمارستان خارج شدیم ولی من هنوزم فکرم پیش اون دکتره بود ، عمو اینا رو تو ماشینشون جلوی بیمارستان دیدم ، یاشا هم باهاشون بود، با دیدنمون ، سریع از ماشین پیاده شد و دوید طرفمون.

با بغض گفت:

+ آبجی چی شده؟

لبخندی به این نگرانی و مهربونیش زدم.

- چیزی نشده داداشی ، فقط یه در رفتگیه که زود خوب م یشه.

ناراحت گفت :

+ یعنی دیگه مسافرت نمی ریم؟

تموم دلخوشیم از نگرانیش دود شد رفت هوا، پسره سه نقطه فکر کردم نگران منه ، نگو نگران مسافرتشه.

به جای من بابا گفت :

+ نه بابا جون، انشاا... یه وقت دیگه.

بغ کرده رفت و یه گوشه وایستاد، دلم براش سوخت ، خیلی وقته که به مسافرت نرفتیم، اومدم به بابا حرفی بزنم که عمو اینا رسیدن بهمون.

خاله اومد کنارم و گفت :

+ حالت خوبه خاله جون؟

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون خاله خوبم.

عمو با خنده گفت:

+ خدا بد نده شانا جان.

لبخندی زدم :

- ممنون عمو، اتفاقی بود و افتاد دیگه.

ساقی اومد کنارم و با نگرانی گفت:

+ خوبی؟ درد نداری؟

-نه خوبم فقط گاهی انگار تیر میکشه.

+حیف شد مسافرتمون، تموم ذوقمون به باد رفت.

اومدم چیزی بگم که عمو رو به بابا گفت:

+ پس مسافرت با این حساب کنسل شد.

نگاهم به یاشا افتاد، دپرس و ناراحت یه گوشه وایستاده بود، رو به بابا کردم و گفتم:

- نمیشه بدون من برین؟

همه با تعجب برگشتن سمتم،مامان اخم کردوگفت:

+ یعنی چی بدون تو؟هدف اصلی ما هم برای عوض شدن هوای شما دوتاست.

ملتمس به مامان نگاه کردم و گفتم :

- مامان، خواهش می کنم،ببین یاشا خیلی وقته مسافرت نرفته، اصلا خود شما هم همینطور،حیفه که بخواین این فرصت رو از دست بدین،انشاا... یه وقت دیگه منم میام هان؟

مامان گفت :

+ نه نمیشه ، تنها نباید باشی، اصلا چه معنی میده که بدون تو بریم؟ 

- تنها نمی مونم که....

یه نگاه به بابا کردم و ادامه دادم:

- میرم پیش خانوم جون.

اینبار اخم مامان غلیظ شد، بی توجه به مامان، روبه بابا گفتم :

- بابا خواهش می کنم، درسته که خانوم جون زیاد با ما خوب نیست ولی من می تونم تحمل کنم،اگه می خواین من خوشحال باشم، اجازه بدین من برم پیش خانوم جون، خانوم جون هم تنهاست.

بابا متفکر به مامان نگاه کرد، مامان هم که با ناراحتی به من نگاه می کرد.

مامان :

+ اخه من چطوری بدون تو برم مسافرت؟ هان؟ نمیشه . مسافرت که فرار نمی کنه.

به سختی رفتم نزدیکش و بغلش کردم.

- قربونت بشم، من می تونم از پس خودم بر بیام، اصلا هم نگرانم نباش ، مگه نمی گفتی من بزرگ شدم، خانوم شدم، خب بزار واقعا اینو تجربه کنم، هوم؟ ببین همه شوق داشتن واسه این مسافرت.

مامان با تردید به بابا نگاه کرد که بابا نفس عمیقی کشید وگفت:

+ باشه ، مشکلی نیست.

مامان گفت :

+ اما امیر تو که ......

بابا حرفش و قطع کرد و گفت :

+ اجازه بده عزیزم ، باید از پس خودش بربیاد ، نگران نباش ، من دخترم رو خوب میشناسم.

با خوشحالی و ذوق ساختگی لبخند زدم که ساقی اومد کنارم و دستامو گرفت.

+ شانا ، بدون تو که خوش نمی گذره، من برم اونجا چیکار؟

دستاشو فشردم و گفتم:

+ خب تو به خاطر یاشا میری دیگه.

بعد خندیدم که یه پس کله بهم زد.

+ زهر مار، بی شوخی من اونجا تنهایی چیکار کنم؟ می خوای منم باهات بمونم؟

- نه بابا ، برو و جای منو خالی کن، برام سوغاتی هم بخر.

هر کدوم تو ماشین خودمون نشستیم و به سمت خونه خانوم جون حرکت کردیم، جایی که من ازش نفرت دارم، جایی که مادر، بچه اش و نفرین میکنه به گناه ناکرده، جایی که آدماش پول پرستن، جایی که حتی یه روز خوش ندیدم ولی به خاطر خوش حالی خوانواده ام این عذاب رو می پذیرم ، دم در ویلا وایستادیم و بعد از کلی خداحافظی از همه و گریه های مادرانه با بابا رفتیم تو ، از بدو ورود هم نصیحت های بابا شروع شد.

+ببین دخترم ، سعی کن زیاد به پات فشار نیاری ، با خانوم جون هم بحث نکن ، احترامش و نگه دار، اگه حرفی از کسی شنیدی ، هرچی که بود ، از روش بگذر، باشه؟

لبخندی بهش زدم.

- چشم.

+ خوبه ، در ضمن مراقب خودت هم باش ، چیزی لازم داشتی به کبری خانوم بگو ، میدونی که تنها فردی تو این خونست که تو رو خیلی دوست داره.

نفسم و آه مانند دادم بیرون و گفتم :

- بله.

قبل از اینکه وارد خونه بشیم بابا دو طرف شونه هامو گرفت و مقابلم وایستاد.

+ از کار ها و حرف های خانوم جون حرص نخور و سعی کن مدارا کنی ، باشه؟

سرمو تکون دادم و رفتم تو بغلش و بوی خوبشو بلعیدم ، بوی حمایت میده، بوی پدری.... همین طور تو بغل هم بودیم که در ورودی باز شد و کبری خانوم اومد بیرون.

+ سلام آقا خوبین؟ خوش اومدین.

+ سلام کبری خانوم ، ممنون، لطفا کمک کن شانا بیاد تو .

+ شما مگه نمیاین تو؟

بابا لبخندی زد وگفت :

+ نه ؟خودت که می دونی.

کبری خانوم غمگین نگاش کرد، بابا یه بار دیگه بغلم کرد و گونه ام و بوسید و گفت:

+ مواظب خودت باش ، برو تو ، حرفامم یادت نره ، زود میایم.

لبخندی زدم که یه قطره اشک چکید رو گونم و نقش پدرم تار شدو من به رفتنش نگاه کردم...... رفتنی که برگشتی نداشت.....

یه هفته می گذره و من هر روز بیشتر از قبل اعصابم بهم می ریزه، اگه به بابا قول نداده بودم یه جوری جوابش و می دادم که دیگه حتی جرئت نکنه نزدیکم بشه، چپ میرم راست میرم یه تیکه بارم می کنه، در تعجبم که چطور مادربزگیه! با صدای زنگ گوشیم خوشحال پریدم روش، ساقی بود.

- به سلام ساقی خانوم، احوال شما؟ خوبین؟

+ سلام شانا، نه دلم برات تنگ شده، اینجا بدون تو حوصله ام سر رفته.

خندیدم و گفتم:

- نه بابا تو منو این همه دوست داشتی و نمی دونستم!

اونم خندید و گفت :

+ بله دیگه ما اینیم.

دوباره صداش گرفته شد و با بی حوصلگی گفت:

+ حالا بی شوخی جات خیلی خالیه، کاش می شد زود برگردیم.

- خب دیوونه، جای منم خوش بگذرون، برام سوغاتی گرفتی؟

دادش رفت هوا.

+ اه بسه دیگه ، هربار زنگ زدم تو گفتی برام سوغاتی بیار، یه بار شده بگی خودت بیا.

- خب اخه می خوام روحیه ات و تقویت کنم، تورو می خوام چیکار.

بعد زدم زیر خنده که صدای فحش دادناش و شنیدم و بعد بوق ممتد که نشانه قطع کردنش بود ، یه اس براش فرستادم با مضمون اینکه : ناراحت نشو، شوخی بود، فقط یه هفته دیگه مونده، زود میاین.

رو تخت دراز کشیده بودم و سعی می کردم بخوابم که در زده شد.

- بله؟

در باز شد و کبری خانوم اومد تو ، یه لبخند بهش زدم که با لبخند جواب داد، نشست کنارم.

+چرا نمیری تو حیاط قدم بزنی؟ حوصله ات سر نرفت؟

سرم و گذاشتم رو پاش و با لبخند گفتم:

- چرا سر رفته ولی دیگه حوصله حرف های خانوم جون و ندارم.

همونطور که موهامو نوازش می کرد ،گفت :

+ تو هم مثل دختر خودم، یه توصیه مادرانه بهت بکنم؟

لبخندی به صورت مهربون و پر چین و چروکش زدم، زنی که مثل مامانم دوستش داشتم.

- البته .

+ سعی کن توجهی به حرفاش نشون ندی، نمی گم بهش بی احترامی کن، نه ، ولی بزار پای ناراحتیش از مامان و بابات، باشه؟

ناراحت گفتم :

- ولی به من چه که با اونا مشکل داره، مگه من نوه اش نیستم؟ جوری رفتار می کنه که انگار منم دشمن خونیشم.

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ فقط می تونم بگم تحمل کن. 

بعد سرم و برداشت و گذاشت رو بالش و رفت بیرون ، یه آه کشیدم و چشمام و بستم و به 2 سال پیش فکر کردم، زمانی که آقاجونم مرد و خانوم جون از اون روز با خانواده ما بد شد، نه اینکه قبلا بد نباشه ، نه ، بود ولی اینطور آشکار نبود ، پدر و مادرم و نفرین کرد به خاطر گناهی ناکرده و من و یاشا رو هم دیگه آدم حساب نکرد،به خاطر اینکه بابا با پول پرستیشون ، با تجملاتشون ، با بدرفتاریاشون مخالف بود، به خاطر اینکه مامانم اهل طلا و این لباس مجلسی و اون لباس تجملاتی نبود،به خاطر اینکه فکر میکردن ما باعث کسر شانشونیم ،از اون روز مامان و بابا پاشون و اینجا نذاشتن، منم نمی ذاشتن بیام ولی من دلم برای خونه آقاجونم تنگ شده بود، تنها عضو از این خانواده که مثل ما بود، عمم و عموم هم از خانوم جون بدتر بودن، مادرمم که خانواده ای نداشت ، چون مادرش و از دست داده بود و پدرش هم از فرط استفاده از مواد مرده بود، بیشتر هم به همین خاطر با مامانم جور نیستن ولی تا وقتی آقاجون بود کسی جرئت چپ نگاه کردن نداشت، حتی با منم درست رفتار نمی کنن ،آه که چقدر سخته نزدیکترین هات تو رو نخوان، تو همین عوالم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

+ شانا؟ دخترم؟پا نمی شی؟

لای چشمم و باز کردم و کبری خانوم و کنارم دیدم، با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت:

+ بلند شو دخترم ، شام حاضره، بیا پایین.

خمیازه ای کشیدم و گفتم :

- نمی شه بیاریش اینجا؟

اخم خواستنی ای کرد و گفت :

+ از این حرفا نداشتیم ها، پاشو بریم پایین، خانوم جون ناراحت می شه .

اخمی کردم و گفتم :

- اون اگه منو نبینه خوشحالم می شه.

دستم و گرفت و بلندم کرد و به سمت دستشویی هدایتم کرد.

+ از این فکرای مسخره نکن، زود دست و صورتت و بشور بیا منتظرتم.

بعد از اینکه کارمو انجام دادم و دستی به لباسم کشیدم، خداروشکر دستشویی فرنگی داشتن وگرنه نمی دونم چطور باید می رفتم دستشویی ، همراه کبری خانوم رفتم پایین، خانوم جون پشت میز بزرگ ناهارخوری نشسته بود و غذاش و می خورد، حتی سر بلند نکرد منو ببینه، زیر لب سلامی گفتم و به سختی پشت میز نشستم، کی می شه از شر این گچ خلاص شم، کبری خانوم برام سوپ ریخت و رفت آشپزخونه ، دقیقا روبروی خانوم جون این سمت میز نشسته بودم ، با فاصله زیاد ، کاش منو دوست داشت و منم درد و دل هامو بهش می گفتم مثل وقتی که به آقاجون می گفتم، از فکرش اشک تو چشمام جمع شد و یه قطره اش افتاد تو بشقابم ، اشتهام به کل از بین رفت ، بلند شدم و لنگان لنگان خواستم برم سمت اتاقم که صداش و شنیدم.

+ مادرت بهت یاد نداده وقتی یه بزرگتر سر میزه نباید زود تر ازش بلند بشی؟ 

نفسم و کلافه فوت کردم ، من باید یه چیزی بگم بهش اینطوری نمی شه ، برگشتم سمتش.

زل زدم تو چشماش.

- چرا یاد داده ولی من پام درد می کنه، میلی هم به غذا ندارم، با اجازتون.

وبعد بدون توجه به صدای پرت شدن قاشق تو بشقاب راه اتاقم و در پیش گرفتم، به سختی از پله ها با عصا رفتم بالا و وارد اتاقم شدم، اتاقی که یه روز عاشقش بودم ولی با مرگ آقاجون از اونجا هم نفرت پیدا کردم مثل آدماش.

داشتم از تراس اتاقم به فضای سرسبز حیاط نگاه می کردم که گوشیم زنگ خورد،به سختی خودم و رسوندم بهش ، با دیدن اسم روی گوشیم هیجان زده جواب دادم و مثل همیشه اجازه ندادم حرفی زده بشه.

- سلام مامانی جونم خوبی؟ چه خبرا ؟ بابا خوبه؟ یاشا چطور؟

صدای خنده مامان بلند شد.

+ چه خبرته دختر خوب؟ اجازه بده منم سلام کنم بعد.

دوباره خندید که صدای بابا از اون طرف به گوشم رسید.

+ چی شده؟ چرا می خندی؟

مامان بین خنده هاش گفت:

+ از دست این دختر.

بعد دوباره روبه من گفت:

+ خوبی عزیزم؟مشکلی نداری؟ خوب غذا میخوری؟ پات چطوره؟

نشستم رو تخت و عصام و گذاشتم کنارم.

- خوبم مامان جان، مشکلی نیست، فقط خیلی دلتنگتونم، کی میاین؟

مامان نفسی کشید و گفت :

+ دل منم برات تنگ شده، قول میدم زود بیایم، باشه؟ 

بعد صداش و آروم کرد و گفت :

+ با خانوم جون که مشکلی نداری؟

لبخند تلخی زدم ولی مامان که نمیدید.

- نه مامان ، کنار اومدیم باهم، به خاطر من هم از خوشیتون نزنین، هرچقدر خواستین بمونین.

+ باشه گلم، بیا با بابات هم حرف بزن، من خداحافظ.

- خداحافظ مامانی.

+ بــــه ســـــلام دختر گلم! چطوری؟

خندیدم.

- بــــه ســـــلام بابای گلم، من خوبم، شما چطوری؟

بابا قهقهه ای زد و گفت :

+ توپه توپم، مشکلی که نداری؟ پات خوبه؟

- نه بابایی ، من خوبم.

+ خوبه ، دلتنگی نکن ماهم زود میایم. باشه؟

اشکی که می رفت رو گونه ام بشینه رو پاک کردم و سعی کردم صدام نلرزه.

- باشه بابایی، برام سوغاتی خریدی؟

+ اوف نمیدونی چیا برات خریدم،بزار بیام ،همشو می بینی.

- ممنون، میدی با یاشا هم حرف بزنم؟

+ اره بابا، مراقب خودت باش.

بعد صداش دور شد.

+ یاشـــا یاشــــــــا بدو بیا با خواهرت حرف بزن.

بعد از چند ثانیه صدای نامنظم یاشا که نفس نفس میزد اومد.

+ سلام آبجی.

- سلام داداشی، خوبی؟ 

+ خوبم ،آبجی برم بازی کنم، خداحافظ.

خندیدم و قطع کردم، پسره شیطون ، همش به فکر بازیه، کاش من جای اون بودم. ولی روزگار با ما نمیسازه، بازی روزگار ، بچه بازی نیست، خیلی سخته. رو تختم دراز کشیدم و آهنگ غمگینی از گوشیم باز کردم.

دلم برات تنگ شده چرا
فرصت ندادی تا منم بیام

با دست بسته بردنت کجا
از شرم موندم رو سیام

دلتنگتنم هنوز این آه سینه سوز یه عمره با منه

دلتنگتم هنوز دلتنگ رفتنت بعد از تو قلب من دیگه نمیزنه

دلتنگتنم هنوز این آه سینه سوز یه عمره با منه

دلتنگتم ببین دلتنگ رفتنت بعد از تو قلب من دیگه نمیزنه

مگه میشه تموم وجود این آدم بشه عشق

نمیشه محاله همه عمر بدوزه به در چشم

تو با دسته بسته چطور باز کردی دلم رو

تو بودی که یک عمر خوردی تموم غم هارو

دلتنگتنم هنوز این آه سینه سوز یه عمره با منه

دلتنگتم هنوز دلتنگ رفتنت بعد از تو قلب من دیگه نمیزنه

دلتنگتنم هنوز این آه سینه سوز یه عمره با منه

دلتنگتم ببین دلتنگ رفتنت بعد از تو قلب من دیگه نمیزنه

( اشنوگل - علی جهانیان )

 

                        **********************

بعد از صبحانه ی خوشمزه ای که کبری خانوم برام آماده کرده بود ، ازش خواستم که کمکم کنه برم بیرون، اونم به گرمی استقبال کرد، نشستم رو تاب بزرگی که گوشه ای از حیاط زیر درخت بزرگی نصب بود، بازم خاطرات هجوم آوردن : وقتی 8 سالم بود، آقاجون این تاب رو برام نصب کرد، اون روزا که بود همیشه میومد و تابم می داد ولی روزای آخر دیگه جون اینکه از جاش بلند بشه رو نداشت چه برسه به تاب دادن من ، تو حال و هوای خودم بودم که دستی رو شونه ام نشست،برگشتم که دیدم کامران، نشسته کنارم، تقریبا دوسالی میشد که ندیده بودمش، اصلا هم مایل به دیدارش نبودم.

+ سلام خانوم کوچولو! چطوری؟

با اخم بهش نگاه کردمو به سختی از رو تاب بلند شدم و خواستم برم سمت ساختمون که بازو مو گرفت و برگردوند سمت خودش.

+ چرا ناز میکنی حالا ؟تغییر کردی ، قبلنا با ادب تر بودی.

بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم :

- درسته تغییر کردم ، ولی نه تغییری که تو میگی، چشمم باز شده، فهمیدم چه جور آدمایی دورو برم هستن.

یه نگاه به سر تا پاش کردم و ادامه دادم :

- سعی کن دیگه بهم نزدیک نشی وگرنه حسابت با بابامه.

بلند خندید و گفت:

+ می بینم که بزرگ شدی .

بعد ادای مسخره ای در آورد و گفت :

+ وای وای ترسیدم.

اخم غلیظی کردم و راه افتادم سمت ساختمون ولی صدای چندشش و شنیدم.

+ از دست هر کی بتونی در بری از دست من نمی تونی کوچولو، زیاد خودتو اذیت نکن.

پسره عوضی، ازش متنفرم ، از پسر عمویی که ادعای عاشقی میکنه ولی من هیچوقت عشق رو تو نگاش نخوندم ، همش کثافت بود و کثافت ، فکر کرده می تونه با این حرف های علشقونه من و خام خودش کنه ولی من که میدونم چه آدم پستیه، تره هم واسه جنس مخالف خورد نمی کنه ، فقط به عنوان وسیله می بینتشون ، هه پسره احمق. خلوتمو هم به هم زد، اه.به سختی ، لنگان لنگان رفتم به آشپزخونه و نشستم رو صندلی که کبری خانوم اومد کنارم.

+ چی شد مادر؟ برای چی اومدی؟ 

- هیچی .

+ پات درد نگرفت خودت اومدی؟ صدام می کردی میومدم دنبالت خب!

سرمو تکون دادم و اخم کردم.

- چرا درد گرفت ولی عجله داشتم واسه اومدن.

+ وا ! چرا؟

دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم :

- این پسره کی اومد؟

چشماش گرد شد و گفت :

+ پسره؟ کدوم پسره؟

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرص گفتم :

- همون کامران احمق ذلیل مرده دیگه.

+ مگه اومده؟ پس چرا من ندیدمش؟

ناراحت سرمو انداختم پایین و زمزمه کردم :

-