رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: رسم عاشقی

نویسنده: Mozhgan کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه، درام

( جلد دوم رمان احساس ناآشنا )

خلاصه: تو جلد اول خوندید که ندا با وارد شدن به گروهی دچار جنون و حالت های غیر طبیعی شد ولی با کمک و حمایت های خانواده موفق شد تا حد زیادی نجات پیدا کنه، پرهام، پسر خاله ی ندا مدتی قصد مطرح کردن درخواست ازدواجشو داشت اما به خاطر شکست خوردن ندا تو زندگی قبلی و داشتن یه بچه امروز و فردا می کنه تا شرایط مناسب پیش بیاد. بعد از اعتراف، ندا دوباره با لجبازی پس می زنه و کاری می کنه که پرهامو از تصمیمش منصرف کنه. تو همین اوضاع متوجه میشه بیماری سختی گرفته و همزمان پای شخص سومی به ماجرا باز میشه و ...

داستان از زبان ندا و پرهام روایت میشه.

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 « ندا »

چند هفته از روزی که پرهام اون پیام عاشقانه رو برام فرستاده بود می گذشت و هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا ازش در موردش سوال کنم. راستش روم نمیشد بهش زنگ بزنم یا اس بدم، آخه می گفتم چی؟ نمی گفت این دختر چقدر هوله؟ اگه ضایعم کنه چی؟ گذاشتم هروقت دیدمش، حالا یه جوری می فهمم دیگه! پرهامم به خاطر شغلش این مدت سرش شلوغ بود و تو مهمونیا شرکت نمی کرد تا امروز که قرار بود همه با هم بریم تولد الیسا. جلوی آینه ایستادم و برای آخرین بار به خودم نگاه انداختم، تو این یه سال اخیر از شدت فشار و استرس کلی وزن کم کرده بودم، با دقت به تک تک اجزای صورتم نگاه کردم ... زیر چشمام گود افتاده بود و اون طراوت سابق رو نداشتم. یواش یواش باید به زندگی عادی برگردم ... حالا که دیگه فرید دستگیر شده نگرانی ندارم، تصمیم گرفتم برم باشگاه و روحیه مو تقویت کنم و دوباره درس بخونم که اگه بشه سال بعد کنکور بدم، دلم می خواست وکالت بخونم، از همون اولم عاشق این رشته بودم. از نگاه کردن خودم که سیر شدم تازه یادم افتاد نیم ساعتی میشه که پرهام تو پذیرایی تک و تنها نشسته ... پوووف، حالا چیکار کنم؟ برم بگم آق پرهام اون پیامی که چند وقت پیش دادی رو برای کی فرستادی؟ نمیگه به تو چه؟ اصلا اگه بگه واسه تو چی؟ تو آینه زل زدم به خودم.

_  ندا جان ... عزیزم ... توهم نزن لطفا، چند بار تا حالا گفته کسی دیگه رو دوس داره؟ حالا یه کاره بیاد بگه چی؟

برای خودم شکلک در آوردم، دستی به لباسم کشیدم و رفتم بیرون. رو مبل جلوی تلویزیون نشسته بود ... با دیدنم لبخند زد و از جا بلند شد.

پرهام_  چه عجب از اتاقت دل کندی بانو؟ این چه طرز مهمون نوازیه؟ تو رفتی تو اتاقت و علیرضا هم که به حموم پناهنده شده، فکر کنم تا بیاد بیرون یه سه تایی آلبوم بده بیرون ... یکی ام نیست یه چیکه آب بده دستمون.

یه ریز داشت حرف می زد و منم خیره نگاهش می کردم، حرفاش که تموم شد زل زد بهم.

_  یه نفس بگیری بد نیستا، مگه تو مهمونی که منتظری یکی ازت پذیرایی کنه؟ اون تو، اونم یخچال، هرچی میخوای بردار خب، کولی بازی نداره که.

دستاشو روی سینه به هم قفل کرد و با اخم نگاهم کرد، بدجوری فضولیم گل کرده بود تا سوالمو بپرسم، انگار خودش فهمید که دستاشو از هم باز کرد و کمی به جلو خم شد.

پرهام_  بپرس!؟

چشام تا آخرین حد باز شدن، موندم چی بگم؟ آهان فهمیدم، می زنم تو خط شوخی ... لبامو کشیدم تو دهنم و چشمامو ریز کردم.

_  وایسا ببینم، تو خجالت نمیکشی واسه دختر مردم پیامای عاشقانه می فرستی؟

اول هنگ کرد و چشماش چهارتا شد، بعد انگار تازه فهمید منظورم چیه که سرشو کج کرد و با لحن لوسی گفت:

پرهام_  گفتم افسرده شدی و کسی نیست برات حرفای قشنگ قشنگ بزنه، محض رضای خدا این ماموریت خطیرو به عهده گرفتم ... شوخی ام سرت نمیشه؟ همین کارا رو می کنی که موندی رو دستمون دیگه.

باز این موجود پلید دست گذاشت رو نقطه ضعف من، باز دوباره آمپرم رفت بالا و شروع کردم جیغ جیغ کردن.

پرهام_  چیه خب؟ نصفه شبی نمیذاری آدم بخوابه، سیم پیچیا میریزه به هم دیگه.

با عصبانیت ساختگی و اخم گفتم:

_  من نمیذارم بخوابی؟ تو جرات داری یه بار دیگه به من اس بده، ببین چیکارت می کنم.

شونه هاشو بالا انداخت و با گوشیش ور رفت، کمی بعد صدای پیام گوشیم بلند شد، خم شدم و صفحه شو نگاه کردم، باز پرهام، کوسن مبلو پرت کردم طرفش.

_  خیلی ... 

یه تای ابروشو داد بالا.

پرهام_  هان؟ چیه؟ خواستم ببینم چیکار می کنی؟ تهدید تو خالی نکن جوجه. تازه خیلی زشته که وسیله پرت می کنیا ... یه کم ریلکس باش ... فردا روزی، بر فرض محال برات خواستگار بیاد میام تمام هنراتو براش تشریح می کنما.

شونه هامو بالا انداختم.

_  به جهنم ...

پرهام_  بی ادب ...

قبل از این که بتونه ادامه ی حرفشو بزنه داداش با حوله ی حموم ظاهر شد.

داداش_  چه خبرتونه؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون.

پرهام زودتر از من گفت:

پرهام_  چیزی نیست، خواهرت داره حنجره شو تقویت می کنه، قول داده شب برامون یه دهن بخونه آخه.

بعد به من نگاه کرد و شکلک درآورد ... داداش با حوله موهاشو خشک می کرد و ما رو نمیدید، از فرصت استفاده کردم و زبونمو براش دراز کردم. خندش محو شد و چند لحظه خیره نگاهم کرد و سریع سرشو انداخت پایین. وا؟ خدا شفا بده، این چرا یهو فازش عوض شد؟ مامان با هستی بیرون بود، به محض اومدنشون حرکت کردیم. شب خوبی بود ولی نمیدونم چرا مامان و خاله پری همش تا وقت گیر میاوردن یه گوشه با هم پچ پچ می کردن؟ منم که فضووول ... داشتم می ترکیدم که بفهمم چی میگن به هم ... پرهامم یه جور عجیبی تا آخر شب یا ساکت بود و یا به بهونه های مختلف از جمع فاصله می گرفت. چند باری که باهاش حرف زدم هم سرسری جواب داد و سریع متواری می شد. کم کم داشتم شک می کردم که نکنه من چیزی گفتم یا کاری کردم که دلخور شده؟ 

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا آخر شب فرصتی پیش نیومد که ازش بپرسم. 

***

همراه شیوا و سپیده تو پاساژ می چرخیدیم و بی هدف مغازه ها رو نگاه می کردیم، قصد خرید نداشتم اما انقدر این روزا احساس تنهایی و افسردگی می کردم که فقط می خواستم به هر طریقی که شده از خونه بزنم بیرون ... مخصوصا روزایی که هستی رو هادی می برد، خودم زنگ زدم و خواستم که با هم بریم بیرون. 

سپیده_  اه، بسه دیگه خسته شدم ... چیزی هم نخریدیم که.

شیوا دستشو زد پشت کمر سپیده و با یه حالت خنده داری، صداشو کلفت کرد و گفت:

_  غر نزن ضعیفه، آدم جلو شوهرش انقد مویه نمی کنه که، زنم زنای قدیم ... والا جیکشون در نمیومد.

سپیده شالشو گرفت رو صورتش و با صدای نازک شده جوابشو داد.

_  وای آقا ببخشید ... غلط کردم ... منو چه به غر زدن؟ کنیزتونم آقا.

از لحن و طرز حرف زدن و اداهاشون خندم گرفت، همینطور به حرف زدنشون ادامه می دادن و منم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود ... یه دستم رو دلم بود و یه دستم رو دهنم. هر کس از کنارمون رد می شد هم با تعجب و گاه گاهی با خنده نگاهمون می کردن و سر تکون می دادن، اینم یه مدل دیوونگیه دیگه، اصلا ما هروقت به هم می رسیدیم بساط مسخره بازی و خنده مون به راه بود. عجیب گرسنه شدم ... صدای جناب معده دیگه دراومد ... سرمو چرخوندم و با چشم دنبال رستورانی، کافه ای، چیزی گشتم. بیرون از پاساژ یه کافی شاپ کوچولو و دنج بود، دست جفتشونو کشیدم و راه افتادم.

_  بیاید ببینم آبرومونو بردید ... ضعف کردم از گرسنگی.

سپیده دستشو از دستم درآورد و مچ دستشو ماساژ داد.

_  دستتو به من نزن نامحرم ... چه دست سنگینی ام داره ورپریده.

وارد کافی شاپ شدیم ...سفارشاتمون رو دادیم و یه گوشه ی خلوت، پشت میز نشستیم. با سپیده در مورد درس و دانشگاه و کار حرف می زدم و حواسم به اطرافم نبود، با سقلمه ی شیوا به خودم اومدم.

_  هوی چته وحشی؟ پهلوم سوراخ شد.

گوشیمو جلوی صورتم تکون داد و با اخم گفت:

_  بیا بگیر جواب بده این ماس ماسکتو، کشت خودشو.

گوشی رو از دستش گرفتم و به صفحش چشم دوختم ... سه تا پیام داشتم و دو تا تماس بی پاسخ. خواستم رمزشو باز کنم که دوباره زنگ خورد، اوففف باز همون دیوونه ی زنجیری. تماسو قطع کردم و گوشی رو با حرص پرت کردم رو میز.

_  اینم ول کن نیست روانی، معلومم نیست چیکار داره؟

شیوا_  کیه مگه؟

_  می دونستم که چشماشو در میاوردم.

آرنجمو روی میز گذاشتم و سرمو به دستم تکیه دادم و با بستنیم مشغول شدم. دوباره برام پیام اومد ... سپیده زودتر از من چنگ زد و گوشی رو برداشت، کمی به صفحه چشم دوخت، کم کم چشماش درشت شدن.

سپیده_  حالا دیگه یواشکی با پسرا حرف می زنی؟ آره بیشعور؟

گوشی رو از دستش کشیدم و پیامی که اومده بود خوندم ... نوشته بود « عشقم؟ قهری؟ جواب بده صداتو بشنوم » . ای بابا ... این دیوونه دیگه کیه؟ ول کنم نیست ... عشقم ؟؟؟ خوبه والا. به خواست شیوا و سپیده بهش پیام دادم تا از زبونش بکشم کیه؟ ... باید بفهمم. بعد از حدود یه ربع وقتی گفتم یا خودتو معرفی کن و یا خطمو خاموش می کنم، بالاخره خودشو لو داد. وقتی اسمشو خوندم اول باورم نشد ... چند بار دیگه خوندم ... وا رفتم ... تمام تنم یخ زد ... انگار یه سطل آب یخ روم ریختن ... کاملا فلج شده بودم، می دونستم الان رنگم مثل گچ شده و اینو از طرز نگاه کردن شیوا و سپیده میشد فهمید، پشت سر هم تکونم می دادن و سوال پشت سوال. شیوا گوشی رو گرفت و پیام آخرو بلند خوند ... جفتشون مثل من خشک شدن .. بغض بدی به گلوم چنگ می زد ... آخ خدایا چرا؟ چرا همش باید اتفاقات بد برام بیوفته؟ چرا خوشی به من نیومده؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ شیوا با استرس نگاهم کرد، زبونشو کشید رو لبش و گفت:

_  این پویا مگه ازدواج نکرده؟ پس دردش چیه؟

بی حس فقط سرمو تکون دادم، طاقت نشستن نداشتم ... دلم هوای تازه می خواست ... احساس خفگی می کردم. کیفمو برداشتم و از کافی شاپ زدم بیرون و شیوا و سپیده پشت سرم. تو یکی از پارکای همون نزدیکی نشستیم، بعد از کلی حرف زدن تا حدی آروم شدم، ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه ... قرار شد اگه برام مشکلی ایجاد کرد یه روز با بچه ها بریم سراغش و حسابی از خجالتش در بیایم.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×