رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
jameskhademi

داستان های کوتاه کوتاه - دیگر موضوعات

پست های پیشنهاد شده

سلام دوستان . این جا هر چند وقت یکبار یه دلنوشته می گذارم که البته خودم با اسم خون نوشته راحت ترم . این خون نوشته ها بیشتر حکم یه خاطره دارن . بعضی مواقع براساس واقعیت و بعضی مواقع بر اساس زایده ی ذهن خودم که از اتفاقات اون روز نشات گرفتن . بعضی مواقع بلند و طولانی ، بعضی مواقع مفید و مختصر . امیدوارم خوشتون بیاد . دلم نمی خواد کسی که اونا رو می خونه قضاوتی بکنه پس لطفا حواستون رو جمع کنید .

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خون نوشته ی یک اردیبهشت

قضاوت ممنوع

این روز ها وقتی باز هم به یادت می نشینم و بر دفتر خیاطی مورد علاقه ام که سال به سال به آن ورق های پارچه ای اضافه می کنم دوخت دندان موشی می زنم ، به یاد تو می افتم . به یاد روز هایی که می آمدی و کنار من می نشستی و می گفتی ریحان بانو ؟ باز هم دوخت دندان موشی ؟ عجب معلمی دارید شما . و من با ناز سرم را بر می گرداندم و می گفتم خوب چکار کنم نمی توانم این دوخت را بزنم . و تو دفتر را از دستم بگیری و برای رفع دلخوری ام قهوه ی دم کنی ، کنارم بنشینی و از آن ریحانه بانو های بدون ه ات حواله ام کنی و من با حرصم را از این ریحان بانو گفتن هایت بر سر بازویت خالی کنم و قهقهه سر بدهی و بگویی عجب عروس کوچولویی داریم عروس نشده کتک می زند . و من ناراحت از این که مبادا بازویت درد گرفته باشد بازویت را نوازش کنم و با شرمساری سری پایین بیاندازم و بگویم دردت اومد ؟ و تو باز هم بخندی و بگویی عجب عروسی دارم باید دم به دقیقه نازش را بکشم . و من با دلخوری نگاهت کنم و به اتاق بروم . و عالم از این که همه ی این کارها مقدمه ای برای گفتن حرف هایت است خودم را لوس کنم . تو بیایی و همان فنجان قهوه ی دست نخورده را برای منت کشی به اتاق بیاوری . کنار دراز بکشی . با موهایم بازی کنی و با حرف هایت گونه هایم را گل بیاندازی و بعد از قهقه هایت مرا بابت این حجب و حیا تحسین کنی . آرام دستانم را بگیری و بگویی چیزی نگو شاید این دیدار ، دیدار اخرمان باشد . قطره ی اشکی که روی گونه ام چکیده است را برچینی و از ماموریت جدیدت و کار مهم و سری ات حرف بزنی . من با دلخوری سرم را روی سینه ات بگذارم و تو با بغض آشکارت بگویی ریحانه بانو تو عروس منی ولی اگر نیامدم باید قول بدهی ازدواج کنی . چمدانت را با گریه برایت بچینم و بگویم لباس هایت را نمی دهم از عطرت هم سر راه بگیر این ها مال منند و تو به لبخندی اکتفا کنی و ب-و-س-ه ای بر سر عروس سیاه پوشت بنشانی . هر روز دم اذان صبح زنگی بزنی و در جواب گریه هایم بگویی ریحان ام برو دست و صورتت را بشور نمازت را بخوان عروس که گریه نمی کند قول می دهم زود بیایم پیشت . و من بگویم دوهفته ی دیگر عروسی مان است پس ماموریتت کی تمام می شود و تو با آرامش بگویی به امید خدا عروسی به موقع برگزار می شود و بعد از آن با لحنی که بوی شوخی می دهد بگویی خدا را چه دیدی شاید سفید نپوشیده سیاه پوش داماد شهیدت شدی . و من جیغی بزنم و تو با قهقهه بگویی گریه نکن عزیز تر از جانم شهادت لیاقت می خواهد که ما آن را نداریم مکثی کنی و با بغضی آشکار بگویی از آن دلنوشته های شیرینت برایم بخوان دلم برایشان تنگ شده و من با سماجت بگویم وقتی عروست شدم برایت همه را می خوانم . چه شد که دیگر قول مردانه ندادی که برمی گردی ؟ چه شد که روز آخر گفتی ریحان ام شاید من مزاری هم نداشته باشم پس دلنوشته هایت را مزارم کن . چه شد که گفتی تو را به خدا قسم به پای من نمان و ازدواج کن . چه شد که گفتی خواستگار هایت را رد نکن . چه شد که گفتی نگران نباش خدا یک خواستگار حوزوی نصیبت می کند که نازت را می کشد فقط زیادی ناز نکن که اختیارش را ازدست می دهد . چه شد که گفتی گریه نکنی ها عروسم . تو عروس منی . وقتی بعد از انشاا... صد سال امدی پیش خودم ، خودم عروست می کنم . چه شد که در میان هق هق های گریه ام گفتی عطر و لباس ها را ول کن و خدا را بچسب . چه شد که گفتی اشکت را نبینم ها ریحان بانو قول می دهم هر شب به خوابت بیایم .

قولت قول بود . هر شب آمدی . سر اذان صبح ب-و-س-ه ای بر روی سرم نشاندی و گفتی تو عروس من بودی اما از حالا عروس کس دیگری هستی نمارت را سر وقت بخوان سر سفره ی عقد گریه نکن انشاا... خدا داماد بهتری برایت می فرستد . چرا دیگر نیامدی ؟ نگران نباش من او را رد کردم . درست است که با سماجت می گوید من دوست اقا محمد مهدی هستم و از شما خوشم می اید . درست است که با سری پایین و تسبیحی بر دست و اشکی بر گونه می گوید می دانم شما عروس حاج مهدی بوده ای اما حالا عروس ما باش . می دانم که خودت او را فرستادی . می دانم که تو به او گفتی اخرین دلنوشته ام چیست تا باور کنم او خود خودش است . تو او را فرستادی . می دانم . اما چرا از من می خواهی فراموشت کنم ؟

ترجیح می دهم عروس سیاه پوش عروس نشده ات باشم تا عروس سفید پوش دوستت .

جانم به فدای ریحان بانو گفتن هایت تو را به همان خدا دلنوشته هایم را مزارت کن و خواب هایم را پاتوق ات .

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی زیباست:
بنویسیم
 از سرِ خط؛
 نام  تك تك كساني كه 
آمدند و ماندند و شدند دليلِ لبخندهايمان
حالِ خوبمان
رويشان حساب كرديم و حسابي سربلندمان كردند
پشت و رو يكى بودند
ادعا نداشتند
دوست داشتنشان را ثابت كردند
ما را براى خودمان ميخواستند
اينها را نگه داريد!
وجودشان را تمديد كنيد تا جايگزينِ تمامِ آنهايى باشند كه چشمِ ديدنِ خوشيمان را نداشتند...
كه لب بودند
كه فقط حرف زدند و در عمل شرمنده مان كردند
بعضى ها تازه قدم اند اما وجودشان شرف دارد به قديميها...
نگه داريد تمامِ اين خوبها را
اينها وجودشان هزاران هزار  بهار است در زندگی

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پسركی از مادرش پرسید: مامان چرا گریه می كنی ؟
گریه
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمیدانم عزیزم، نمیدانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد ؟

پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید، این بود: همه زنها گریه میكنند، بی هیچ دلیلی

.. 
...پسرك متعجب شد ولی هنوزاز اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود.

یكبار در خواب دید كه داره با خدا صحبت میكنه، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟

خداوند جواب داد: من زن را به شكل ویژه ایی آفریده ام. به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند.

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند.

به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند، او به كار ادامه دهد.

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزار باراذیت كنند.

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد.

و به او اشكی داده ام تا هر هنگام كه خواست، فرو بریزد.

این اشك را منحصراً برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشت، بتواند از آن استفاده كند .

زیبایی یك زن در لباسش، موها، یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو كرد،

زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست !!!
  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 یک روز آموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
طره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهی......:cry:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خون نوشته ی بیست و نه اردیبهشت نود و شش

قضاوت ممنوع

باز هم همان مغازه ی عطر فروشی قدیمی ... یادت می آید ؟ باهم می آمدیم و عطر می گرفتیم . تو به مغازه دار که دوستت بود می گفتی حاجی از اون عطر مشهدی تندا نیاریا . حاج خانوم اجازه نمی ده برم تو  خونه . و من ارام کناره ی پیراهنت را بکشم و لبم را گاز بگیرم و بگویم من که حاج خانوم نیستم . دوستت بخندد و بگوید حاج خانوم بابا یه عطر مشهدیه دیگه مشکل شما چیه ؟ و من بگویم آقا مرتضی شرمنده من بیرون منتظر می مونم . تو چادرم را در دستت نگه داری و بگویی صبر کن باهم می ریم . دو عطر گلاب بگیری و با همان چهره ی به ندرت در هم کشیده ات دستم را بگیری و بیرون برویم . مرا باخودت به خانه ببری و بگویی دیگه نبینم این کارو بکنی ها . بهشون بر می خوره ... جوابت را ندهم . دوباره خودم را برایت لوس کنم و اکراه چادرم را دربیاورم . تو بیایی و مرا روی تخت بیاندازی و آنقدر قلقلکم بدهی که به گریه بیافتم . نازم را بکشی و بگویی مرخصی ام زیاد شده باید امروز فردا برم بچه ها دست تنها می مونن . با گریه بغلت بگیرم . سرم را به سینه ات بفشارم و آنقدر گریه کنم که از حال بروم و بیدار که می شوم با کاغذ چسبانده شده برروی آینه ی اتاق مواجه شوم . مقداری پول و یک هدیه ی کادوپیچ شده در کنارش و باز هم متن نامه ات شگفت زده ام کند :

سلام ریحان بانو ! 

ساعت خواب ؟

چه عجب بلند شدی خانوم خانوما ... عزیزدلم همونطور که می دونی من امروز عازم سوریه ام . برام دعا کنی ها . شرمنده نشد بیشتر بمونم یک هفته مرخصی زیادی زیاده . بچه ها دست تنها بودن باید می رفتم . مراقب خودت باش و بدون شاید دیدار دیگه ای نباشه . برات یه کادوی متفاوت گرفتم . مادرت گفت خیلی خوشت میاد ازش . 

دوستدار تو ...

و بعد قلبی زیر نامه ات کشیده باشی و یادآوری کرده باشی که کادو را باز کنم . کادویت را باز کردم . آن لاک های رنگی رنگی خیلی شکه ام کرد . آنقدر ذوق کردم که گریه ام بند آمد . یک جعبه پر از لاک های جیغ آن هم از طرف یک مدافع حرم و یک فرد مذهبی بسیار عجیب است . می خواستم بگویم هنوز از آن ها استفاده نکرده ام . به قول خودت برای دلبری کردن از تو گذاشته ام . کی می آیی جان جانان ؟ دلم پوکید از بس خاطرات سال گذشته را مرور کردم .

منتظرت هستم

دوستدار تو ...

ریحانه ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری میرود...
پدر دختر گفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم...!!
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر میگوید:
انشاءالله خدا او را هدایت میکند...!
دختر گفت:
پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟؟!!!!...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در محل کار بودیم، هوا بسیارگرمبود، قطرات عرق روی صورتم از یکدیگر سبقت می گرفتند.

تابستان های خوزستان طاقت فرسا (به معنی اصل کلمه) است، محل کار ما یک کولر گازی بسیار قدیمی دارد که مربوط به دوران  تک سلولی هایی می باشد که هزاران سال پیش در خوزستان فعلی می زیستند، این کولر ما وظیفه دارد دمای 60 درجه را به 30درجه کاهش دهد، اگرچه وظیفه اش را خوب انجام نمیدهد اما از هیچ واقعا بهتر است. البته بود. زیرا چند روزی ست که خراب شده. شاید از ناسزا های همکارانم رنجیده خاطر شده. اکنون با کار کردن زیر دمای 60 درجه،قدر کولر گازی دوران  تک سلولی ها را بیشتر میدانیم.

مدام تشنه می شویم و من باید بروم به آبسردکن سر خیابان و بطری را پر از آب خنک کنم(کار هر روزم است)، خیلی تشنه ام اما نمیشود از آب بخورم. زمانی که برگشتم همکاران هجوم آوردند تا هرکس زودتر از دیگری بطری را بقاپد، نمیدانم اینها که اینقدر تشنه اند چرا خودشان زودتر نرفتند آب بخورند؟امان از تنبلی! طبق معمول چیزی ته بطری نمی ماند، اگر می ماند هم من نمی خوردم.

روز را با سختی پشت سر گذاشتیم، چند دقیقه قبل از اذان مغرب به خانه رسیدم تا لباس هایم را عوض کردم مادرم آمد در را باز کرد یک لیوان آب نبات داغ و چند دانه خرما، گفت: بفرما پسرم روزه ات را باز کن.

 

نویسنده: ح. ناصری فر

 

نتیجه1:روزه بگیریددد

نتیجه2:اگر درحال ناشکری برای هوای گرم هستید به اهواز سفر کنید:smile:

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آورده‌اند که بهلول بیشتر وقت‌ها در قبرستان می‌نشست روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود، هارون به قصد شکار از آن محل عبور نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار میدهند.

هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت، صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می‌ایستم و خود را معرفی می‌نمایم و آنچه خورده‌ام و هرچه پوشیده‌ام ذکر می‌نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده‌ای و پوشیده‌ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود.
آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده‌ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند ...

 

 

 

 

 

*******&&&&&&******&&&&&&****

 

 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد
آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی
ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله
عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز!

 

ویرایش شده در توسط artmis
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی پسری نزد استاد هنرهای رزمی آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانوادهاش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند...

پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد!

لقب این افسر "برق آسا" است من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟! استاد تبسمی کرد و گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!

پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!

استاد با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من بیا تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!!!

فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل استاد ایستاد.

استاد از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد و یک ضربه استاد به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید !!!

پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته استاد خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست...

یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی استاد به اتمام رسید، او از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند !!!

پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است، آن وقت استاد با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!!

اما استاد با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد...

پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود روزهای بعد نیز استاد حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد و سرانجام روز مبارزه فرا رسید...

پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد و افسر امپراتور خشمگین و مغرور بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد!

اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن جناب "برق آسا" را بر زمین کوبید!

همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت... پسر جوان نزد استاد آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید؟!

او به استاد گفت: ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟!

استاد خندید و گفت: تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد!

در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود، هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است.

در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان خوبم

من بلد نیستم زیاد حرف بزنم

ولی 

مرسی ک بودین

خوشحال شدم از اشناییتون

دوست دارم!

خدانگهدار همه واسه همیشه

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام! 

این تاپیک برای پاتر هد هاست^_^

داستان هایی رو که خانوم رولینگ نوشته  اینجا براتون قرار میدم♡

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آزکابان

نوشته ی جی.کی. رولینگ

مترجم: امین بهره مند

 

آزکابان از قرن پانزدهم میالدی وجود داشته و در ابتدا اصال یک زندان نبوده است. این جزیره که اولین قلعهدر دریای شمال بر روی آن ساخته شد، هرگز در هیچ نقشهای، چه نقشه مشنگی چه نقشهجادوگری،نیامده 
است و مردم بر این باورند که این قلعه به وسیله ابزارهای جادویی ساخته شده یا گسترش یافته است.
1 قلعهی این جزیره اصالتا متعلق به جادوگر ناشناسی بوده که خود را اکریزدیس
مینامیده است.

اکریزدیس،که ملیتش مشخص نیست، از قرار معلوم بسیار قدرتمند و از متخصصان بدترین جادوهای سیاه بوده و مردم بر این باورند که او دیوانه بوده است. به تنهایی در میان اقیانوس، دریانوردان مشنگ را ظاهرا برای لذت فریب
میداده، شکنجه میکرده و میکشته است. تنها پس از زمانی که او مُرد و افسونهای مخفیسازی که اجرا کرده بود، باطل شدند، وزارت سحر و جادو به وجود قلعه و جزیره پی برد. افرادی که برای بازرسی وارد قلعه شده بودند، پس از بازگشت از صحبت در مورد آنکه چه چیزی آنجا دیده بودند، امتناع میکردند. کمترین چیز ترسناک این قلعه این بود که آن محل پر از دیوانهسازها بود.
بسیاری از مسئوالن معتقد بودند که آزکابان یک محل شیطانی است و بهترین کار آن است که تخریب شود.
باقی افراد از این میترسیدند که اگر دیوانهسازهایی که آن محل را آلوده کرده بودند از خانهشان بیرون کنند، چه اتفاقی خواهد افتاد. این موجودات قدرتمند بودند و نمیشد آنها را کشت. بسیاری از این میترسیدند که اگر زیستگاهشان را که ظاهرا آنجا بزرگ شده بودند از آنها بگیرند، ممکن است دست به انتقام وحشتناکی بزنند.به نظر میرسید دیوارهای فراوان آن ساختمان غرق در درد و فالکت شده است و دیوانهسازها به آنها وابسته شدهاند. متخصصانی که در زمینه ساختمانهایی که به کمک جادوی سیاه یا در مجاورت آن ساخته شده بودند، مطالعاتی داشتند ادعا میکردند که خود آزکابان ممکن است از هرکس که برای تخریب آن تالش 
کند، انتقام بگیرد. به همین دالیل قلعه برای سالهای زیاد متروکه رها شد و تبدیل به محلی برای رشد روزافزون دیوانهسازها شد.
زمانی که قانون بینالمللی رازداری تصویب شد، وزارت سحر و جادو احساس کرد زندانهای جادوگری کوچکی که اینجا و آنجا در شهرها و روستاهای کوچک کشور وجود دارند یک خطر امنیتی محسوب میشوند، زیرا تلاش ساحر و ساحرههای زندانی برای فرار معموال به سر و صدا، بوی فراوان و انفجار نور ختم میشد. یکزندان که به هدف زندان بودن ساخته شده باشد و در یکی از جزایر مجمع الجزایر هبرید
قرار گرفته باشد، ترجیح داده میشد. این برنامه ها تا زمانی که داموکلس رول به مقام وزارت رسید، مطرح بودند.
رول یک فرد مستبد بود که به واسطه باورهای ضد مشنگیاش و با تشدید خشمی که بسیاری از افراد جامعه جادوگری به خاطر اجبار به پنهان شدن داشتند، به قدرت رسیده بود. رول که ذاتا دگرآزار بود، تمام برگه های مربوط به برنامهریزی برای زندان جدید را پاره کرد و اصرار داشت که از آزکابان استفاده شود. او ادعا میکرد که دیوانه سازهایی که آنجا زندگی میکنند، یک مزیت هستند: میشد آنها را به عنوان نگهبان تحت سلطه خود در آورد و در زمان، مشکالت و هزینه وزارتخانه صرفه جویی کرد.
با وجود مخالفت بسیاری از جادوگران، از جمله متخصصان امور دیوانهسازها و متخصصان ساختمانهایی مانند آزکابان که تاریخچهی سیاهی داشتند، رول برنامه خود را عملی کرد و خیلی زود روند تدریجی انتقال زندانیان به آزکابان آغاز شد. هیچکدام از آنها از آزکابان خارج نشدند. اگر این زندانیان قبل از فرستاده شدن به آزکابان 
خطرناک و دیوانه نبودند، در آنجا به سرعت به چنین موجوداتی تبدیل شدند.
پرسئوس پارکینسون که پس از رول به قدرت رسید نیز طرفدار آزکابان بود. زمانی که الدریچ دیگوری به مقام وزارت رسید، آزکابان 15 سال بود که به عنوان زندان فعالیت میکرد. هیچ فرار یا نقض امنیتی اتفاق نیفتاده بود. به نظر میرسید زندان جدید به خوبی کار میکند. تنها زمانی که دیگوری برای بازدید به آنجا رفت، متوجه شد چه شرایطی در آنجا حاکم است. زندانیان اکثرا دیوانه شده بودند و یک قبرستان تاسیس شده بود تا 
آنهایی را که از شدت یأس و ناامیدی مرده بودند، در آنجا خاک کنند.
پس از بازگشت به لندن، دیگوری کمیتهای تشکیل داد تا به دنبال جایگزینی برای آزکابان باشند یا حداقل دیوانه سازها را از نگهبانی آنجا بردارند. کارشناسان به او توضیح دادند که تنها دلیلی که دیوانهسازها (تقریبا)  به آن جزیره محدود شدهاند این است که همواره روح انسانهایی در اختیار آنها قرار میگیرد که بتوانند از آن تغذیه کنند. اگر زندانیها از آنها گرفته شود، احتماال زندان را ترک میکنند و به سرزمین اصلیشان باز میگردند.
با وجود این توصیه، دیگوری که از آنچه داخل آزکابان دیده بود به شدت وحشتزده شده بود، به کمیته فشار آورد که به دنبال جایگزینهای آزکابان باشند. پیش از آنکه کمیته به نتیجهای برسد، دیگوری آبله اژدها گرفت و مرد. از آن زمان تا روی کار آمدن کینگزلی شکلبولت، هیچ وزیری به طور جدی به بستن آزکابان فکر نکرد. 
آنها چشمشان را روی وضعیت غیرانسانی داخل قلعه بستند، اجازه گسترش و بزرگ کردن آنجا به کمک جادو را صادر کردند و به ندرت از آن بازدید میکردند؛ زیرا وارد شدن به ساختمانی که در آن هزاران دیوانه ساز زندگی میکنند، اثرات روحی وحشتناکی دارد. بیشترشان با تکیه بر اینکه آزکابان رکورد بینقصی در زندانی نگه داشتن زندانیان دارد، دیدگاهشان را توجیه میکردند.

حدود سه قرن گذشت تا این رکورد شکسته شود. یک مرد جوان زمانی که مادرش به مالقاتش آمده بود، جایش را با او عوض کرد و توانست پنهانی از زندان خارج شود؛ زیرا این چیزی نبود که دیوانهسازهای نابینا و بی عاطفه بتوانند تشخیص دهند یا حتی انتظارش را داشته باشند. یک فرار دیگر نیز پس از این اتفاق افتاد که 
بسیار مشهورتر و تاثیرگذارتر است: سیریوس بلک توانست به تنهایی از دست دیوانهسازها فرار کند.
طی چند سال بعد و پس از اینکه دو فرار دسته جمعی، هر دو به وسیله مرگخواران، اتفاق افتاد، ضعف زندان به شدت آشکار شد. در این زمان دیوانهسازها وفاداریشان را به لرد ولدمورت اعالم کرده بودند که قول داده بود به آنها قدرت و آزادی عمل بیسابقهای بدهد. آلبوس دامبلدور یکی از کسانی بود که مدتها با استفاده 
از دیوانه سازها به عنوان نگهبان مخالف بود. نه تنها به خاطر رفتار غیرانسانیای که با زندانیان تحت قدرت آنها میشد، بلکه به خاطر اینکه او احتمال تغییر جبهه چنین موجودات سیاهی را پیشبینی میکرد.
در زمان کینگزلی شکلبولت، آزکابان ازدیوانهسازها پاکسازی شد. گرچه همچنان از آزکابان به عنوان زندان استفاده میشود، اما اکنون نگهابانان آن کارآگاهانی هستند که به صورت دورهای عوض میشوند. از زمانی که 
این سیستم جدید پیادهسازی شده، هیچ فراری اتفاق نیفتاده است.

منبع: دمنتور

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معجون ها

نوشته ی جی. کی. رولینگ

ترجمه: امین بهره مند

یکی از سوالاتی که معموال مطرح میشود این است که اگر به یک مشنگ مواد اولیه و یک کتابمعجون سازی داده شود، آیا قادر خواهد بود که معجونی جادویی بسازد یا خیر. پاسخ، متاسفانه، منفی است. همیشه یک سری از حرکات با چوبدستی لازم است تا یک معجون تهیه شود(اینکه صرفا مگس مرده و سوسن سفید را داخل قابلمه ای که بالای آتش قرار دارد، بریزید نتیجه اش نه یک معجون بلکه یک سوپ بدمزه و البته سمی
میشود.) 
برخی از معجون ها اثر طلسم ها و وردها را تشدید میکنند، اما تعداد محدودی از آنها مانند معجون مرکب پیچیده و فلیکس فلیسیساثراتی دارند که به هیچ طریق دیگری قابل دستیابی نیستند. به طور کلی جادوگران به دنبال ساده ترین یا راضی کننده ترین راه برای انجام کارهایشان هستند.
معجون سازی برای افراد بی حوصله مناسب نیست.  همچنین تاثیری که معجونها میگذارند را به سختی 
میتوان خنثی کرد و این کار تنها از دست یک معجون سازخبره دیگر بر می آید. این شاخه از جادو رمز و رازهای اسرارآمیز خاصی دارد و به همین دلیل از وجهه اجتماعی برخوردار است. در نظر جامعه جادویی یک متخصص معجون سازی شخصیتی غرق در تفکر دارد که خیلی دیرعصبانی میشود. اسنیپ شخصیتی کامالشبیه کلیشه هایی دارد که در مورد معجونسازها وجود دارد.

منبع: پاترمور

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:t(19)::t(19):

اخی.....

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست عزیز ببخش اما اینها دقیقا یعنی چی؟.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 21 دقیقه قبل، 6530122710 گفته است :

دوست عزیز ببخش اما اینها دقیقا یعنی چی؟.

میخواستم برم ک دیگ نرفتم...خخخ

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، arshamm گفته است :

میخواستم برم ک دیگ نرفتم...خخخ

خیلی جالبه.به سلامتی...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه بار دیگ  تو صورت شرورش زل زد و نگاهش روی گوشه ی لبش که لبخند آزار دهنده ای  داشت سر خورد... دختر  جذاب اما بدجنسی بود!... با کلافگی دستشو توی موهاش برد و گفت:

_ دیگه واقعا داری کلافم میکنی! کجا قایمش کردی، این یه کار فوق العاده جدیه انقدر بی فکر و دیوونه نباش!

اما انگار کلمه ی دیوونه بیشتر بهش انرژی داد، چشماش برق زد و گفت:

_ خیلی خوب یواش! شــــــیش!آروم باش پسره ی خل؛ میز کافه رو شکوندی...

بعد عامدانه به شکلاتای گرد و خوش رنگ تو ویترین کافه نگاه کرد و گفت:

_ شاید باید به جای فیروزه ای صورتیشو سفارش می دادم... 

بعد کمی به بشقاب مخاطبش نگاه کرد و گفت: تو اونو نمیخوایش؟

پسر با عصبانیت به ظرف جلوش  نگاه کرد با چنگالش تکونی به شکلات خوش رنگ داد، دستشو تو موهاش برد و غرید:_ نه نمیخوام، تنها چیزی که میخوام اینه که بهم بگی کجا قایمش کردی و شرو بکنی ، این بازی نیست روانی این سرنوشت تمام بچه های گروهه!

دختر همینطور که  از جاش بلند میشد و کیفش رو بین دستاش میگرفت لبخند عجیبی زد و گفت: مال منم فیروزه ای بود... منم نمیخوامش! دفعه بعد حتما باید صورتیشو سفارش بدم... 

و زل زد به ویترین کافه 


پسر رد نگاهشو گرفت و با گیجی گفت:

_ تو شکلاتا قایمش کردی؟

دختر از بین لبای نقاشی شده با رژ لب قرمزش خندید و همینطور که  عقب عقب میرفت دست تکون داد و گفت:

_ هیچ وقت به حرفا و کارام دقت نمیکنی!

پسر خواست دنبالش بره که فکری به ذهنش رسید... چند قدم به سمت میز برگشت اما گارسون با بشقابی که  توپ شکلاتی فیروزه ای توش بود از کنارش گذشت...   

به نظر شما کجا قایمش کرده بود؟

ویرایش شده در توسط ASHVA
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوران دبیرستانم همش تو نودوهشتیا میگذشت ... نوشتن تموم فکرو ذهنم بود ... سالنامه و خودکار بیک به دست مشغول میشدم و تا به خودم می اومدم می دیدم چند ساعت گذشته! حتی سال کنکورمم بساط همین بود! زندگیم شده بود نوشتن! اما به خودم قول داده بودم که تا رتبه ی زیرهزار نیارم خبری از علنی کردن نوشته هام تو سایت نیست ...

به قولم عمل کردم! ولی رتبه ی 900 و رشته ی حقوق و دانشجوی یه شهر غریب شدن ، تموم اون چیزی بود که باعث شه نتونم بنویسم! اوایل خوب بود ... سعی میکردم روزی یه پست بذارم اما وقتی میدیدم نسبت به ارزش کارم هیچ بازدیدی صورت نمیگیره، دلسرد شدم ... اون اواخرم یه طوری شده بود که نمی تونستم کلماتو پشت هم ردیف کنم تا بشه اون جمله ای که میخوام ... رو نوشتن وسواسی شدم ... اینقدر بهونه و مشغله و زندگی شخصی داشتم که به کلی نوشتنو کنار گذاشتم ... هر از گاهی که تعطیلات بود و برمی گشتم خونه ، نگام به سالنامه های پر شده توی قفسه ی میزم می افتاد و حسرت دوران طلایی نوشتنم رو دلم میموند ... واسه شخصیتام ناراحت می شدم که چرا باید همونطور بلاتکلیف وسط زندگیشون منتظر دست به قلم شدن من باشن ... 

یادمه ترم2 استاد حقوق جزا ازمون خواسته بود تو 5دقیقه یه داستان جنایی بنویسیم و توش از نهاد شروع به جرم استفاده کنیم. منم تو اون وقت کم چنان نوشتم که استاد اونقدر تحت تاثیر قرار گرفت که گفت تو باید میرفتی نویسنده یا فیلمنامه نویس می شدی!

دیگه به اون درجه رسیده بودم که نوشتنو کاری بیهوده میدونستم و خوندن رمان رو مسخره! هرکی بهم میرسید انتظار داشت که رمان چاپ شدمو بهش هدیه کنم! منم تو دلم میگفتم: "چه تمنای محالی دارند! خنده ام میگیرد!"

خلاصه اینکه هنوزم که هنوزه ، انشا و سبک نگارشیم خوبه مخصوصا تو برگه های امتحانیم با قلم شیوام ، اساتید محترم رو مشعوف میسازم!

همه ی اینا رو گفتم که برسم به اصل کلام: مدتها از زمان آخرین پستم تو نودوهشتیا میگذشت و من وارد سایت نشده بودم. آخرین پستم مربوط به رمان دوستت دارم پدر بود نزدیک 3سال پیش. امروز اتفاقی نودوهشتیا رو سرچ کردم و دیدم سایت نابود شده! اینجارم اتفاقی پیدا کردم ... نمیدونم یه سایتی مشابه اونه یا کپی برابر اصل قدیمیش ...! و مسئله ی درخور توجه اینکه رمان در حال تایپم اونقدر متروکه شد تا اینکه محو گردید! از خوانندگان گرامی تقاضا میشود اگر راه حلی در چنته دارن، ابراز کنن که آیا من می تونم رمان درحال تایپمو بازگردانی کنم یا نه! 

از طرف دیگه ما حقوقدانا باید قوه ی نوشتمون خوب باشه. خداروشکر که قلم ادبیات اداریم نخشکیده بلکه هر روز بهتر هم میشه بخاطر تمارینی که دارم علی الخصوص تو اعتراض نویسی برای نمرات! و ان شاالله که قلم عدالت نویسیم سالیان سال پا برجابمونه و واسم پول پارو کنه!

اما کاشکی بازم بتونم مثل سابق واسه دل خودم برم یه دستی به سر شخصیتام بکشم و زندگیشونو سروسامون بدم ... بازگشت به سایت ته دلمو روشن کرده ... همین که اومدم اینجا و دارم داستانک نویسندگیمو مینویسم توی این کادر تایپ دوست داشتنی ، امیدوارم کرده! حالم خوبه که جرئتشو پیدا کردم که بعد 3سال دنبال ردیف کردن کلماتم! حتی دکمه های کیبردمم با خوشحالی تق تق میکنن! اما اگه این اتفاق بیفته ، نوشته هامو بعد کنکور ارشد سال بعد علنی میکنم!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشحالم که افرادی هستن که با رسیدن به درجات بالای تحصیلی بازم نوشتن رو فراموش نمی کنن. این دلتنگیتون برای نوشتن رو درک می کنم. من نودهشتیای قدیم رو ندیدم ولی اینجا واقعا جای خوبیه برای دوباره شروع کردن و دوباره نوشتن. اصلا مهم نیست که استقبال گرم از نوشته ها نشه. مهم اینه که اگه نوشتمون بتونه به دل یه نفر نفوذ کنه همون یه خواننده کافیه تا انگیزه ای دوچندان برای ادامه به ما بده.

امیدوارم دوباره نوشتن رو شروع کنید. به نظر خودم که نوشتن رو دوست دارم، دور بودن ازش، آرامش روح رو میگیره و اگه نویسندگیتون بتونه به شغل ایندتون هم کمک کنه که چه بهتر.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 1 دقیقه قبل، Ali.He گفته است :

خوشحالم که افرادی هستن که با رسیدن به درجات بالای تحصیلی بازم نوشتن رو فراموش نمی کنن. این دلتنگیتون برای نوشتن رو درک می کنم. من نودهشتیای قدیم رو ندیدم ولی اینجا واقعا جای خوبیه برای دوباره شروع کردن و دوباره نوشتن. اصلا مهم نیست که استقبال گرم از نوشته ها نشه. مهم اینه که اگه نوشتمون بتونه به دل یه نفر نفوذ کنه همون یه خواننده کافیه تا انگیزه ای دوچندان برای ادامه به ما بده.

امیدوارم دوباره نوشتن رو شروع کنید. به نظر خودم که نوشتن رو دوست دارم، دور بودن ازش، آرامش روح رو میگیره و اگه نویسندگیتون بتونه به شغل ایندتون هم کمک کنه که چه بهتر.

مرسی که باعث دلگرمی شدین دوست عزیز:gol:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

به گزارش آکاایران: زن جوان: ‘یواشتر برو من می ترسم’ مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: ‘خواهش می کنم، من خیلی میترسم.’ مردجوان: ‘خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!’

زن جوان: ‘دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟’ مرد جوان: ‘مرا محکم بگیر’

زن جوان: ‘خوب، حالا میشه یواشتر؟’ مرد جوان: ‘باشه، به شرط این که کلاه کاسکت

مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.’

**

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه

که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و

خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشقواقعی!

ویرایش شده در توسط asawl_a.n
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#داستانک ۱۲ کلمه ای

دیوانه شهر مُرد
اعلامیه اش در کنار اعلامیه پزشکِ شهر چسبانده شد

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×