رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
jameskhademi

داستان های کوتاه کوتاه - دیگر موضوعات

پست های پیشنهاد شده

 #من_بی_حیا_نیستم

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. 

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... 

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟ 

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی... 

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به نام خدا    1395/10/21   زندگی من                (لطفا من را به من بازگزدانید )

می گویند عشق چیز عجیبیست ، دل آدم را گرم میکند ، در درونت غوغایی بر پا می کند ؛ می گویند عجیب دلنشین است ...

ولی چیز عجیبی که درباره آن شنیده ام این است که اگر در دلت را بزند و صاحب آن شود ، یا بهتر می شوی یا بدتر ، ولی هرگز آدم سابق نخواهی شد. تعجب آور است مگر می شود خودت را فراموش کنی ،نمی دانم ولی شاید اکر فرد عاشقی بودم می گفتم انقدر در آن فرو می روی که زمین و زمان را فراموش میکنی چه برسد به اینکه یادت به خودت باشد . ولی صبر کن ، بگذار فکر کنم ؛شاید، شاید...

یکبار دلم گرم شده باشد ، آتشی در من غوغایی به پا کرده باشد. نمی دانم ، نمی دانم،ولی این را می دانم که وقتی رفت در من سکوتی به پاشد که مگو ومپرس که انگار سالها عابری از کوچه های دلم عبور نکرده باشد و جای جای آن لانه عنکبوت ها شده باشد . 

فکر کنم به آن گرما عادت کرده بودم که وقتی رفت همه جا سرد شد ، آخر تا انجا که یادم است هوای قبل از آمدنش هم همین بود ، انگار آنقدر به گرمایش وابسته شده بود این دل ، که با نبودش همه جا سرد شود .آن آتش در عمق دلم کورسوی نوری روشن کرده بود ، که زیر نور آن شب وروز را سپری می کردم و حال با رفتنش همه جا تاریک شده است . کاش آن آتش در من خاموش شده بود ، کاش با دستان خودم خاموشش کده بودم که حال اینگونه تلخ روز هایم را به شب نفرجامم.ولی اورفت ، خودش گرمایش را ، روشنایی اش را ازمن گرفت وشاید حسرت وتلخی این روزا ی من بیشتر از همین است چه می دانستم قرار است این آشیانه دل را ترک کند وگرنه خودم با دستان خودم خاموشش کرده بودم . ولی پیش خودمان بماند دلم برای آن گرما و فروغش تنگ شده است ولی بی شک نمی ارزید به این تلخی به این پوچی نمی ارزید ...

من خودم را می خواهم ، من قبلی ام را به من باز گردانید .من این سرما را ، این تاریکی را و این در ماندگی را نمی خواهم . من از این آدم ها میترسم ، به انها اعتباری نیست .لطفا من را به من پس دهید . من این زمانه را نمی شناسم ،من نمی توانم با این دورویی ها کنار بیایم . من خودم را می خواهم ...

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ی روز تو پــارک نشسته بودم داشتم تو گوشی لاینمو چــــک میکردم.

یـ،پسر 7.8 ساله اومد گفت عمو ی آدامس میخری؟!

گفتم همرام پول ڪمـہ ولی میخوای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم،گفت باشه نشست.

بعد مدتی گفت:عمو داری چیکار میکنی؟

گفتم تو فضای مجازی میگردم

گفت:اون دیگـــہ چیه عمو!

خواستم جوابی بدم کـہ قابل درکه ی بچه ی 7'8 ساله شه.

گفتم عمو فضای مجازی کـــــ نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی

گفت:عمو فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میــــرم

گفتم مگه اینترنت داری

گفت:نه عمو

بابام زندانه نمیتونم لمــسش کنم ولیــ دوسش دارم.

مامانم صبح ساعت شیش میره سر کار ده میاد ک منم میخابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم.

وقتی داداش گریــــہ میکنه نون میریزم تو آب فک میکنیم سوپہ تا حالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم

صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سرجاشــہ.

من دوست دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم مگه این دنیایـــــ مجازی نیست عمو

اشکامو پاک کردم

نتونستم چیـــزی بگم 

فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای مـــــــــــنہ...

 

 

Ali.nice.boy.021

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به تن بیجان خود انداختم.بدنی زرد که هر لحظه منتظر نسیمی بود که بانگ مرگ سر دهد تا مرا از شاخه ی خشک درخت بکند.دوستانم را میدیدم.دوستانی که دیگر طاقت خواری رنگ زرد بدنشان را نداشتند و تمام درد دنیا را برای بی درد شدن به جان میخریدند و خود را در فضای کوچه ی خلوت رها میکردند.

پاییز،فصل مرگ من و عریان شدن درخت صاحب جانم است.چقدر درد ناک است این لحظه.

هرازگاهی عابری از کوچه میگزرد و نگاهی به درخت می اندازد و آهی از سر افسوس سر میدهد،گویا میداندکه من و دیگر برگ ها در چه حالی هستیم.

صدای رعدوبرق مرا از فکر بیرون میآورد و قطره های باران دوباره مرا به یاد مرگ می اندازند.بوی خاک بارون خورده در مشامم میپیچد اما قطره ی کوچک باران اجازه ی لذت بردن از این لحظه را به من نمیدهد و چهره ی مرگ را به من نشان میدهد.در یک لحظه تمام درد هایم به آزادی و غوظه ور شدن در هوا تبدیل شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردی به ارایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند.مثل همیشه با ارایشگر گپ میزد تا اینکه چشمشان به خبری در روزنامه درباره ی کودکان سر راهی افتاد

ارایشگر گفت میبینید این فاجعه نشان می دهد خدا وجود ندارد

-چطور؟

-روزنامه نمیخوانید؟مردم رنج میکشند.کودکان را سر راه میگذارند همه جور جنایتی انجام میدهند.اگر خدا وجود داشت رنج وجود نداشت.

مشتری به فکر فرو رفت اما کار ارایشگر تمام شده بود و تصمیم داشت بحث را ادامه ندهد.درباره ی مسائل ساده صحبت کردند و بعد حق الزحمهی ارایشگر را داد و رفت.اما اولین چیزی که دید،گدایی بود با موهای بلند و ژولیده.بی درنگ به ارایشگاه بازگشت و گفت: میدانید که ارایشگر ها وجود ندارن؟

-چظور ممکن است؟ من خودم ارایشگر هستم

-وجود ندارد.اگر وجود داشت هیچکس موی بلند و ژولیده نداشت.ان مرد را در ان گوشه ببین!

-مطمئن باش ارایشگر ها وجود دارند اما ان مرد اینجا نمی اید.

-دقیقا! خدا هم وجود دارد اما مردم نزد او نمیروند.اگر دنبالش بگردند، کمتر تنها می مانند ان همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


چشمهایش را گشود مقابلش تیره بود و تار.هیچ چیز نمیدید پرده ای که در مقابل چشمهایش قرار گرفته بود انگار کنار نمیرفت .دهانش را باز کرد و فریاد زد اما صدایی به گوشش نخورد دوباره فریاد زد بازهم از صدا خبری نبود .دست هایش را بالا اورد تا روبرویش را لمس کند ولی بالا نیامدند چون بسته شده بودند .روی پاهایش ایستاد و شروع به دویدن کرد اما یک دفعه متوقف شد و صدای گشیده شدن زنجیری به گوشش رسید و متعاقب ان درد زیادی که به دور گردنش حس کرد .به جایش برگشت و دوباره نشست .ترسیده بود .به خود میلرزید .قطره اشکی رقصان از گوشه لبش رد شد وبا صدای چکه ای بر روی زنجیر دور گردنش افتاد .هنوز هم درد داشت.چند دقیقه ای از برگشتنش به سرجایش میگذشت که سرو صداهایی در اطرافش زمزمه وار شروع شدند صداها در هم و بی معنی بودند گاهی شدت میگرفتند و گاهی اروم ولی سکوت هرگز .در این میان صدای بلندی که به گوش میرسید صدای تیک تاک ساعی بود که در چند متری او به دیوار اویزان شده بود .دردش زیاد شده بود حالا سر درد هم به تمام درد هایش اضافه شده بود .او دوباره شروع به تلاش کرد. فریاد زد .پلک زد.دست هایش را تکان داد اما هیچچیز تغییر نکرده بود .همه چیز درد اوربود .سرش را به ستون پشت سرش تکیه داد .هنوز هم میترسید .نمیدونست چه مدت بود که اینجا گیر افتاده بود شاید ساعت ها شاید روز ها یا شاید هم سالها بود که میگذشت انقدر طولانی بود این زمان که او دیگر حتی حوصله گوش دادن به تیک تاک ساعت هم نداشت .دیگر ت**** نمیکرد .دیگر نمیترسید حالا تنها عادت کرده بود .به زمزمه های بی پایان .به تیک تاک ساعت .به ندیدن .به حرف نزدن .به بی حرکت ماندن .حالا دیگر برایش غریب شده بودند واژه ها .حالا دیگر درد نداشت .دیگر چیزی احساس نمیکرد .نفس عمیقی کشید .بوی هوای تازه به مشامش رسید .چشمهایش را دوباره باز کرد هنوز پرده سر جایش بود دست هایش را تکان داد .هنوز بسته بودند .کمی دیگر تکان داد .و باز هم .احساس کرد کمی دست هایش تکان خوردند .فریاد زد ته صدایی که از گلویش خارج شد بیشتر شباهت به ناله داشت تا فریاد ولی همین هم خودش نشانه ی خوبی بود.بعد کلی تلاش بالاخره توانست فریاد بلندی بزند .از ارتعاش صدایش بود که زنجیر دور گردنش پاره شد .حالا دست هایش هم باز شده بود با دست هایش گره پارچه ای که به دور چشمهایش پیچیده شده بود را هم باز کرد .حالا میتوانست نور را بببیند در اطرافش .دیگر سکوت بر اتاق حاکم شده بود همه صدا ها از فریاد او سکوت کرده بودند . حتی ساعت هم از ترس ایستاده بود.نفس راحتی کشید .احساس سبکی میکرد.لب هایش را تر کرد و به طرف دری که در انتهای اتاق سمت راست قرار داشت رفت.       

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو را نمیدانم اما من دلم روشن است ،
به تمام اتفاقات خوب در راه مانده ،
به تمام روزهای شیرین نیامده ،
به لبخندی که یک روز بر لبمان مینشیند ،
به اجابت شدن دعاهایمان...
به برآورده شدن آرزوهایمان ،
به محو شدن غمهای دیرنمان من دلم روشن است ،
یک روز دیگر ترسی به دلهایمان راه نخواهیم داد ،
روزی از راه میرسد و ما برای یک روز هم که شده آنچنان که «باید» زندگی میکنیم ،
آری! من دلم روشن است.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زيادي تحويلش گرفتيم اين ميمون زشت ٩٥ را...!
كجاي تو مبارك بود اي لعنتي...؟
قرار بود آدم ها  بهم برسند نه با قطار!
قرار بود علي هميشه معلم باشد نه در زير خاك!
با چه روي امسال ذوق كنيم از ديدن كلاه قرمزي مادر مرده؟؟!
اصلا شما بگوئيد اذان اول سال را چه كسي ميخواند؟ موذن زاده يا ديگري؟
دلم گرفته از سربازاني كه حسرت پوشيدن كت و شلوار دامادي را به دل مادرانشان گذاشتند
دلم گرفته از حسني كه ديگر جوهرچي نيست
از دكتر يدالهي كه خودش در صفحه اينستاگرام خودش گفت: بعضي مرگ ها غير منتظره است 
و
مارا امروز در بهت غيره منتظره ترين خبرش گذاشت!
و شايد امروز نوبت ما باشد و فردا نوبت ديگران!
نميدانم سال جديد را چطور ميخواهند بدون مرد سياست ، سياست گذاري كنند!
فقط ميدانم اين روزها انقدر آتش به جانم نشسته كه شايد فقط آتش نشانان پلاسكو بتوانند خاموشم كنند!
خيلي تحويلش نگيريم اين خروس وقت نشناس ٩٦ را!!
فقط خدا كند كه موقع شادي صدا كند
نه مثل ميمون كه با اداهايش اشك دربياورد!
ياد رفتگان گرامي

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلامممم....

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و

از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

" کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 

دزدیدن جوانمردی

 
 

  داستان کوتاه,داستانک 

داستان «دزدیدن جوانمردی»

 

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد.

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

مرد چلاق اسب را نگه داشت.

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 

زهر و عسل

 
 

زهر و عسل,داستان زهر و عسل

داستان کوتاه «زهر و عسل»

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود.

به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است.

مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت.

شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت.

و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت.

و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم.

دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.

وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم.

و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 

اکسیژن خیالی!

 
 

داستانهای کوتاه

داستانهای آموزنده

  

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛

پنجره های اتاق باز نمی شد.

نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند.

با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.

صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!

" او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!!"

افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا کنه واقعا همينجور باشه، ولی فک نکنم مادر شوهر من که ذاتش پدیده، فک نکنم فایده ای داشته باشه:loudlaff:

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهی بميرم براش، عزیزم،قربون داداش گل خودم فخرالدين جان هم بشم من، خیلی گله،ماهه،هم خودش هم سه تا جیگرش، که الهی عمه فداشون بشه :grouphugg:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهی فداش بشم.....داداش نعمته....

الهی من فدای داداش خوشملم برم..

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 6 ساعت قبل، avayasalak گفته است :

الهی بميرم براش، عزیزم،قربون داداش گل خودم فخرالدين جان هم بشم من، خیلی گله،ماهه،هم خودش هم سه تا جیگرش، که الهی عمه فداشون بشه :grouphugg:

تا باشه از این عمه ها..:smile:

در در ۱۳۹۵/۹/۱۰ در 21:36، Hara1998 گفته است :

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .

جالبه... قشنگم هست ... والا تو این دوره بچه ها عوض شدن ... فک کنم اگه تو همچین موقعیتی باشم برادرم این کار رو نکنه... البت شایییدددد...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام...

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید.

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان  می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی کسیو دوس داری از ته قلبت,اگه نباشه,اگه یه روز بره,اگه مشکلی براش پیش بیاد,اگه سه ماه دوریشو تحمل کنی,اگه هر شب براش گریه کنی,اگه اسمشذکر لبت باشه,اگه خبری ازش نداشته باشی,اگه ندونی زندس یا مرده,اگه خودتو به هر دریبزنی تا پیداش کنی,اگه فقط دلت بخواد بفهمی سالمه و خوشبخت,اگه ذره ذره اب شدنشو جلو چشمتببینی و نتونی کاری کنی,اگه همیشه پشتت بوده,اگه تو وقت سختی کنارت بوده اما تو نتونستی کنارش باشی,اگه اخرین حرفش بهت شرمندتم باشه,اگه رو اسمش قسم بخوری,اگه بهترین داداشت باشه,اگه حتی نتونی دلداریش بدی,اگه دیگه نبینیش و اگه هیچوقت فراموشش کنی اونوقت دیگه مرگ هم برات کمه,اونوقته که به خودت میگی چرا وقتی بم نیاز داشت کنارش نبودم؟اونوقت دیگه نباید اسم ابجی رو خودت بزاری,اونوقت دیگه تو میمونی و یه دنیا غم...

دوست داشتن زیبا نیست,دوست داشتن تاوان بدی داره...

ایشالا هیچکس این دردو نکشه.ایشالا هیچکس مثه من نشه...! 

دوس داشتن سخته...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ی آدما نیاز به تنهایی دارن....چه محسن،چه مهدی،چه پری،چه عسی.....

دوست داشتن اونقدراهم بد نیست...اگر واقعا یه نفرو دوست داشته باشی،مطمئن باش اونم تو رو دوست داره...پس بهش زمان بده و خودتو بساز تا وقتی خواست بهت تکیه کنه نیفتی و باعث نابودی هر دو تون بشی...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متنتون عالی بود!

دوست داشتن به ادم زندگی میده. اینو تو مسیر زندگی بهش رسیدم. دوست داشتن ممکنه پاسخ مناسبی از سوی محبوب نداشته باشه. ولی دوست داشتن من داشت. پاسخ داد. حتی ده برابر بهتر از خودم منو دوست داشت. از دستش ناراحت میشدم از دستم ناراحت نمیشد. ازش عصبانی میشدم ازم عصبانی نمیشد. بهش بی توجهی میکردم بهم بی توجهی نمیکرد.

بهش سلام نمیدام بهم سلام میداد. در حقش نامردی میکردم در حقم نامردی نمیکرد. 

شاید دوستش نداشتم ولی دوستم داشت. 

مشکل از نوع دوست داشتنامونه. انتخابامون. دلیل دوست داشتنمون. و الا تو دنیا دوست داشتن پایدار ترین و زیباترین حس ممکنه که یه ادم میتونه تجربه کنه. شاید هنوز معنای عشقو نفهمیدم که اینو میگم ولی دوست داشتن به قدری زیباست که زندگی بدون اون بی معناست.

 

مرسی .....

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

البته اگه عشق و دوست داشتن رو يكي فرض نكنيم خيلي از معادلات به هم ريخته ي زندگيامون سر جاش مياد

خيليا تفاوت بين اين دو رو متوجه نميشن:(

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۶/۱/۱۵ در 23:51، asal.p گفته است :

وقتی کسیو دوس داری از ته قلبت,اگه نباشه,اگه یه روز بره,اگه مشکلی براش پیش بیاد,اگه سه ماه دوریشو تحمل کنی,اگه هر شب براش گریه کنی,اگه اسمشذکر لبت باشه,اگه خبری ازش نداشته باشی,اگه ندونی زندس یا مرده,اگه خودتو به هر دریبزنی تا پیداش کنی,اگه فقط دلت بخواد بفهمی سالمه و خوشبخت,اگه ذره ذره اب شدنشو جلو چشمتببینی و نتونی کاری کنی,اگه همیشه پشتت بوده,اگه تو وقت سختی کنارت بوده اما تو نتونستی کنارش باشی,اگه اخرین حرفش بهت شرمندتم باشه,اگه رو اسمش قسم بخوری,اگه بهترین داداشت باشه,اگه حتی نتونی دلداریش بدی,اگه دیگه نبینیش و اگه هیچوقت فراموشش کنی اونوقت دیگه مرگ هم برات کمه,اونوقته که به خودت میگی چرا وقتی بم نیاز داشت کنارش نبودم؟اونوقت دیگه نباید اسم ابجی رو خودت بزاری,اونوقت دیگه تو میمونی و یه دنیا غم...

دوست داشتن زیبا نیست,دوست داشتن تاوان بدی داره...

ایشالا هیچکس این دردو نکشه.ایشالا هیچکس مثه من نشه...! 

دوس داشتن سخته...

دوست خوبم برای همینه که آدم رو به کمال و سعادت میرسونه...

در 3 ساعت قبل، royalfalcon724 گفته است :

البته اگه عشق و دوست داشتن رو يكي فرض نكنيم خيلي از معادلات به هم ريخته ي زندگيامون سر جاش مياد

خيليا تفاوت بين اين دو رو متوجه نميشن:(

بله...متاسفانه...ولی من فکر میکنم عمر دوست داشتن بیشتر از عشقه !

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 20 ساعت قبل، pariya82 گفته است :

همه ی آدما نیاز به تنهایی دارن....چه محسن،چه مهدی،چه پری،چه عسی.....

دوست داشتن اونقدراهم بد نیست...اگر واقعا یه نفرو دوست داشته باشی،مطمئن باش اونم تو رو دوست داره...پس بهش زمان بده و خودتو بساز تا وقتی خواست بهت تکیه کنه نیفتی و باعث نابودی هر دو تون بشی...

تنهایی نیازه ولی نه دیگه در این حد.وقتی کسیو دوس داری دلت می خواد هرکاری ازدستت بر میاد براش بکنی،و سخته تو زمانی که بهت نیاز داره هیچ کمکی از دستت ساخته نیست،ولی اون تو زمان سختی نجاتت داده و پشتت بوده،بعدش با یه عمر عذاب وجدان که چرا نتونستم کمکش کنم و اون الان به این حال و روز افتاده باید زندگی کنی،تنهایی نیازه ولی وقتی مهم ترین کس زندگیتو چهار ماه ن ببینی و ن باهاش حرف بزنی دیگه زمانی نمیمونه که بخوای خودتو بسازی،همون موقع باعث نابودیت میشه،سخته بتونی بهش تکیه کنی و اون نتونه سخته،خیلی سخته که وقتی تو عمق منجلاب زندگی بود نتونستی دستشو بگیری اما اون تورو از مرگ نجات داده،دوس داشتن سخته،انتظار کشیدن از اون هم سخت تر و تلخ تره

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در ۱ ساعت قبل، asal.p گفته است :

تنهایی نیازه ولی نه دیگه در این حد.وقتی کسیو دوس داری دلت می خواد هرکاری ازدستت بر میاد براش بکنی،و سخته تو زمانی که بهت نیاز داره هیچ کمکی از دستت ساخته نیست،ولی اون تو زمان سختی نجاتت داده و پشتت بوده،بعدش با یه عمر عذاب وجدان که چرا نتونستم کمکش کنم و اون الان به این حال و روز افتاده باید زندگی کنی،تنهایی نیازه ولی وقتی مهم ترین کس زندگیتو چهار ماه ن ببینی و ن باهاش حرف بزنی دیگه زمانی نمیمونه که بخوای خودتو بسازی،همون موقع باعث نابودیت میشه،سخته بتونی بهش تکیه کنی و اون نتونه سخته،خیلی سخته که وقتی تو عمق منجلاب زندگی بود نتونستی دستشو بگیری اما اون تورو از مرگ نجات داده،دوس داشتن سخته،انتظار کشیدن از اون هم سخت تر و تلخ تره

تو که تمام اینارو میدونی پس چرا اینکارارو میکنی؟

چرا داری دیوونم میکنی؟

اون بدبخت چی؟

اینجا ادامه نده بیا پی وی

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک اون بدبخت نیست

دو تو روانی بودی

سه محی با مهی فرق داره

چهار اون چه کمکی بت کرد

پنج تو کاری نکردی

شیش تو قول دادی

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×