رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
jameskhademi

داستان های کوتاه کوتاه - دیگر موضوعات

پست های پیشنهاد شده

با سلام.
قصد دارم در این موضوع داستانی دنباله دار رو که به ذهنم رسید برای نوشتن، به اشتراک بگذارم. هروقت احساس کنم توانایی نوشتن داشته باشم، صفحه رو باز میکنم و مستقیما مینویسم.
امیدوارم ببخشید اگر اشتباه املایی و گرامری دارم. این است بخش اول:
 

پیرمرد و فراموشی
زنده بودن.

#1

2982018714_18036d4633000.jpg

سالهای بسیار از خلقت گذشته بود. هنوز هم دیدگان مردم پر ز نفرت بود و جیبهایشان پر ز پول. هنوز هم با ندای پلیدی فریاد بر سر مظلومان میزدند تا ظالمان فردا شوند، اما بی خبر از آنچه میآمد و میشد...هنوز هم این مردم چون کرم بر هم میلولیدند.
پیرمردی بود. پیرمردی که شنوده های کثیری در سر داشت. او فکر میکرد. به اینجا، آنجا، او، تو، ما، دشت، آسمان، زمین، بهشت، جهنم، دنیایی که نیست، دنیایی که میبود...اما نیست، دنیایی که میتواند باشد...اما نیست، دنیایی که میشود ساخت...ولی نیست. فکر میکرد. او فکر میکرد. به دشتها که فکر میکرد دلش میگرفت. فکر میکرد. به اشک فکر میکرد. اما اشک نمیریخت. چون فکر میکرد. فکر میکرد. روزگاران فکر میکرد.
آن پیرمرد سخن میشنید و به سخن گفتن فکر میکرد. اما...اما سخن نمیگفت. چون فکر میکرد.

به نور فکر میکرد و گور
به آن فکر میکرد چه باشد سرور
چو همچون تنی برّهنه باشی و بس
چو نادانسته باشی و خس
چه باشد تورا با آیین کردگار
که اکنون کنی یاد ز پروردگار؟

در این سرای ناجاودانگی خودرا برانگیخت به آیینی دگر. آنجا که مردمان و حاکمانش که هیچ...حتی درختان هم با او سخن میگفتند. در آن سرا به پیش یاری رفت. یار ندایش داد:
یاری طلب مینمایی همراه؟
پاسخ داد چه راهیست آخر در صحرایی که اقامتگاهی ندارد و چه نوریست در محلی که دیواری ندارد؟ مرا چه باشد با سفر در جهانی که برایم نیست؟
گفت غم مخور. دیوارهای اتاقها همیشه تنگند. روزگارت را بر صفات خوش تلف مکن. بگذار طعمی از نادانی تجربه گردد تا کام دانایی تلخ نشود.
با کمی درنگ گفت: خشکی این دریاچه ی بی ماهی...سودی برای ماهیگیران نخواهد داشت جز باران. جماعت نادان را چه باشد با فهم لطف باران؟
یارش گفت: باش آنچه هستی که خلقت دروغ نمیپذیرد. باشد که از رنج کامروا شوی.
آهی کشید و بازگشت. دیدگانش را گشود. بازهم این تخت بود. بازهم باکفشهای کهنه به رختخواب رفته بود. آسمانی سفید. میزی کوچک. قلمی کهنه و عینکی با دسته شکسته. بلند شد و بر تخت نشست. بازهم فکر میکرد. اما خسته بود. دوباره بر تخت خود را درازانید و اینبار، به خواب رفت...
 

پایان بخش اول.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیرمرد و فراموشی

زنده بودن.

#2

13000.jpg

پس از ساعاتی از خواب برخواست. حتی خواب هم خسته اش میکرد. صدای جیر جیر تخت تبل شادی دنیا بود از برخواستنش از تخت.
فاصله تخت تا در کهنه برای پیرمرد زیاد بود. در راه به خود فکر کرد. به گذشته ی خود، نه آینده. به آنچه که داشته، نه آنچه به دست خواهد آورد. به گلهایی که پرورششان داد و گل گوشت خوار از آب درآمدند.
به در که رسید، برگشت و نگاهی به اتاق انداخت. تاریک و بهم ریخته. خالی از زندگی. آرامشی در این اتاق بود که آسایش نبود. بیشتر شبیه آرامگاه. باید از آنجا خارج میشد. دستش را که به در دراز کرد، پاهایش لرزید و قلبش شروع کرد به سریع تپیدن. اگر نگاهم کنند چه؟ اگر صدایم کنند چطور؟ اگر سلامم دهند؟ اگر سوالم کنند؟ من چه بگویم؟ گذشته را نمیتوانم به دوش بکشم. از بار سنگینیست.
فکرها در سرش همهمه ایجاد کردند و قطره ها از دیدگان جاری شد. هوا سنگین بود و دنیا زبان باز کرد.
در اورا گفت: بترس تا در امان باشی.
عینکش گفت: تار میکنم تا نباشد آنچه آزارت میدهد.
در عینک را گفت: ظلم زمانه را به دل نگیر تا ابهامت گریبان گیر دیگر نشود.
عینک گفت "جهان ظالم نشانه دارد و من نشانه را نمایش میدهم. همین"
پیر که شنونده بود و سکوتش دل شکننده، تسلیم دنیا شد و عقب کشید. زمان میگذشت و پیر ساکن بود. بر صندلی قدیمی تکیه زده بود و بازهم فکر میکرد. آنقدر فکر کرده بود که گویی به تفکر اعتیاد داشت. و حال مغزش از بس بزرگ شده بود، شروع کرده بود به تغذیه از بدن بی استفاده اش. آنقدر میتوانست فکر بکند که دیگر نیازی به هیچ نداشت. او ساکن بود و تکان نمیخورد. ثانیه ها هنوز ساکن بودند. اما ساعات میگذشتند. دقایق را هم نمیشد دید. چون عقربه های ساعت بودند که فقط از عددی به عدد دیگر جهش میکردند. و میگذشت و میگذشت...

 

پایان بخش دوم

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه باحال

اخی

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان کوتاه مادر شوهر

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عجب

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتن اهداف و آرزو ها ی بزرگ بلند پروازی نیست ؛

اگر خواسته های بزرگی از دنیا دارید ؛

اگر انتظارتان از خودتان در نهایت است ؛

اگر تصویری که از مقصد در ذهنتان ساخته اید فوق العاده و فوق العاده و فوق العاده است ؛

اگر مکان و محل و جایگاه و صندلی بزرگی را برای خودتان در نظر گرفته اید ؛

اين ها هیچ کدام بلند پروازی نیست ؛

این ها هیچ کدام دست نیافتنی نیست ؛

ذره ای شک نداشته باشید که اگر فردی هستید که آرزو های بزرگی در سرتان دارید این خود یعنی تا بخش زیادی از مسیر را رفته اید ؛

گمان نکنید که همه ی آدم ها مثل شما اهداف بزرگی دارند ؛

اصلا خیلی از آدم ها هدفی در زندگیشان ندارند ؛

پس قدر خودتان و آرزوهایتان و اهدافتان را بدانید ؛

به عقیده ی من هر کسی که آن قدر جسور هست که آرزوی بزرگی را در ذهنش بپرواند این خود ثابت می کند که آن قدر قوی هست که بتواند از پس رسیدن به آن برآید ؛

اصلا مگر غیر از این است که خدا برای هر خواست و نیاز و آرزوی ما پاسخی را هم در طبیعت قرار داده؟

پس اگر اهداف بزرگی دارید به خودتان و اهدافتان ببالید چرا که نه تنها همه چون شما نیستند بلکه خیلی از آدم ها اصلا نمی دانند از زندگی چه می خواهند

اگر هدف بزرگی دارید هرگز و هرگز و هرگز با انسان های ترسو در موردش صحبت نکنید چرا که ترس خودشان را در کنار هدف شما می گذارند و بر این اساس هدفتان را دست نیافتنی می خوانند و با حرف هایشان در سر انگیزه ی شما می کوبانند ،

با آدم های ترسو حتی برای لحظه ای صحبت و مشورت نکنید ؛

ذره ای و ذره ای و ذره ای شک نداشته باشید که هدفتان برای تک تک کسانی که شما را بلند پرواز و هدفتان را دست نیافتنی می دانند، دست نیافتنیست اما برای خودتان هرگز و هرگز و هرگز اینطور نخواهد بود ؛

آستین همتتان را بالا زنید و به تمااااااام کسانی که روزی به شما گفته اند نمی شود و نمی توانید ثابت کنید که می شود و می توانید ؛

به تمام انسان های ترسویی که روزی در سر انگیزه ی شما کوباندند ثابت کنید که شما نه تنها از هیچ چیز نمی ترسید بلکه با تمام قوا به جنگ با هر آنچه سد راهتان شود می روید ؛

من دیگر چقدر بگویم؟؟؟

وقتی آروزی بزرگی داری خیلی خیلی خیلی از تمام کسانی که آرزوی تو را ندارند جلو تری ؛

پس حال که جلوتری تلاش کن و تلاش کن و تلاش کن که خودت را سر افراز به خط پایان برسانی ؛

تلاش کن و تلاش کن و تلاش کن و روزی که به خط پایان رسیدی فریاد بزن که من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز ؛

حال بیا و ...

چیزی را برای فرصت خاصی نگه ندار

زیرا که هرلحظه زندگی،خود فرصت خاصی است

بخوان ، بیاموز ، عشق بورز

در ایوان خود بی نیاز، بی ناز به تماشای جهان بنشین

زیرا که زندگی حلقه هایی از لحظاتی خوش است

نه فقط نفس کشیدن، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، ارزش خود را دارد

و تو نمی دانی که آن،شاید آخرین توست ...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهیگیری که میری، قلاب رو که میندازی تو آب، آروم می شینی عقب و تماشا می کنی. همین که وسایلشو خریدی و رفتی لب آب و قلاب رو سپردی به آب، یعنی اعلام کردی که من ماهی میخوام. حالا هی بالا و پايين بپرى، يا تو ذهنت يه ريز بگى كاش ماهى با اندازه فلان به قلابم گير كنه، هيچ تاثيرى تو نتيجه ى ماجرا نداره، چه بسا اگه زيادى شلوغ كنى همون ماهیهاى اون دوروبر هم فرار كنن برن. مسائل زندگی هم همینطوره..

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی قشنگ بود :gol:

 

 

"زندگی حلقه هایی از لحظاتی خوش است."

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. همیشه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟
گفت : نه
گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟

گفت : نه ، خودم جمع می کنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».

پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه خانواده ی سه نفری بودن
یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل
به دختر کوچولوی ما میده
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن.
اما مامان و باباش می ترسیدن
که دختر کوچولوشون حسودی کنه
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که
پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد ...
خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟
آخه من کم کم داره یادم میره ..........







 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يك ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ نشاﻥ مى داد يك ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ تعدادى ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ يك ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ يك ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مى رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش را مى آورد...

ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ يك ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفى اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند.

ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ديگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ.

ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿد !

محققين ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺩﻳﺪ.

ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغها را با اسپرى پاك كردند. ﺭﻭﺑﺎه ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ.

ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ.ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺮﺩﻩ...

ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند؛ ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻋﮑﺴﻬﺎ ﻭ آﺯﻣﺎﯾﺸﺎﺕ نشاﻥ مى دهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ!

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مى كند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ، ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰند ﻭ ﻣﯿﻤﯿﺮد؛ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮد...

ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی كه می آیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مى آورند، ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اينكه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ مى شود، ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮوند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ ﺑﻪ ابرﻭ نمى آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎک تر ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد استخر كه ميخوای بشی معمولا نوك پات رو داخل آب ميزنی تا بسنجی شرايط رو

بعد آروم آروم نرده ها رو ميگيری و وارد ميشی تا بدنت خودش رو با دمای آب وفق بده

بعضی ها اما لباس رو كه درآوردند شيرجه ميزنن داخلش .. حتی عمق آب رو نميسنجند كه مبادا ضربه مغزی نشن

حكايت وارد رابطه شدن های امروزی می مونه!

اول سرد و گرمش رو بچش عمقش رو نگاه كن بعد شروع كن به شنا كردن

خيلی از خفه شدن ها، بخاطر نسنجيدنِ همين عمقِ رابطه هاست

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خشکم زده بود مگر یک مرده می تواند بداند در غسالخانه چه خبر است.

مدتی سرپرست غسالخانه بودم. در آن زمان خانم میانسالی از همکارانم، با بیماری قلبی‌اش مدارا می‌کرد. نکته قابل توجهی که وجود داشت این بود که او همیشه در گوشه‌ای نشسته و دست به زیر چانه داشت و گوشه‌گیری می‌کرد. کمتر پیش می‌آمد که او با کسی هم‌صحبت شود یا ما ببینیم تحرک خاصی در محیط کار داشته باشد.

یک روز که کار تقریبا تمام شده و ما برای بازگشت به خانه آماده شده بودیم، مسئول قسمت پذیرش خواست که من نزدش برم. به سمت پذیرش رفتم. مسئول پذیرش زمانی که مرا از دور دید دستی تکان داد، بلند شد و به طرفم آمد. او بعد از احوالپرسی‌های معمول به من گفت: امروز دو خانم آمده بودند و حرف‌های عجیبی می‌زدند. سوالاتی دارند که من جوابشان را نمی‌دانم. بیا ببین شما چیزی از حرف‌هایشان سر در می‌آوری؟

رفتم داخل اتاق او و دیدم دو خانم روی صندلی آرام نشسته‌اند. خودم را به آنها معرفی کردم و گفتم: بفرمایید، در خدمتم. کاری از دست من بر می‌آید؟

هنوز حرفم به‌طور کامل تمام نشده بود که یکی از خانم‌ها گفت: سالگرد پدرم است و ما در تدارک مراسم آبرومند برای او هستیم. دیشب پدرم به خوابم آمد و از خانمی حرف زد که در غسالخانه کار می‌کند. اول خیلی متعجب شدم اما پدرم تاکید داشت و از او حرف می‌زد. مشخصاتی که در خواب به من گفت خانمی میانسال بود که همیشه گوشه‌گیر و کم حرف است. حتی اشاره‌ای به فامیل او کرد و گفت که می‌توانیم در بهشت زهرا او را پیدا کنیم.

خانم جوان بسیار احساساتی شده بود ولی حرفش را قطع نکرد و همچنان ادامه می‌داد: پدر از من خواست به‌دلیل احتیاجی که آن خانم دارد به جای هزینه‌های اضافی مراسم سالگرد، به آن خانم کمک کنید.

من چند لحظه‌ای خشکم زده بود. با خود فکر می‌کردم مگر ممکن است؟ خدا را به خاطر بزرگی‌اش شکر کردم و خیلی زود به خودم آمدم. سریع به آن دو خانم گفتم: بله. ما چنین خانمی در همکارانمان داریم. تا جایی که من اطلاع دارم بیماری قلبی هم دارد و گویا برای عمل جراحی مشکل مالی دارد.

با آن خانم به طرف غسالخانه رفتیم و من همکار گوشه گیرم را به آنها معرفی کردم. ارتباط بین آنها شکل گرفت. چند ماه بعد خبردار شدم که همکارم در بیمارستان بستری شده و عمل‌های مربوط را با موفقیت پشت سر گذاشته است. این پدر با سفارش به فرزندانش در خواب جان فردی را نجات داد و برای خود ثوابی بزرگ خرید. شاید باور این خاطره سخت باشد اما اتفاقاتی در طول زندگی رخ می‌دهد که گاهی غیرقابل پیش‌بینی و باور هستند اما واقعی هستند

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی زیبا بود.در واقع کسانی که به مکر و حیله معروفند ممکنه صداقتشون از خیلیا بیشتر باشه

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی جالب و قشنگه، خیلی وقتا درسای زندگی رو باید از همین حیوانات یاد گرفت.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنبه     1394/10/15        12:30

چند روزی است خویش را گم کرده ام...

در خیالات خویش به دنبال من قبلی خود میگردم ...

در خیالاتم به دنبال ارزو ها و رویا هایی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نشد میگردم ...

کاش میتوانستم زندگی را به عقب باز گردانم ...

کاش میتوانستم در این دنیای شلوغ و بی در و پیکر خودم را پیدا کنم ...

کاش میتوانستم جایگاه قبلی خویش را بازیابم ...

کاش بتوانم افکارم را به گونه ای بچینم که خیالاتم رنگ زندگی بگیرند...

ولی انگار پازل زندگی من هزار تکه است و قصد راه امدن با من را ندارد...

تا وقتی که این پازل کامل نشده است من و زندگی ام مجهول این معادله هستیم ...

از زمانی که خویش را گم کرده ام فهمیده ام زندگی را باید زندگی کرد ولی زندگی کردن را نیز از یاد برده ام...

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعا این نشون میده که احساس تو همه موجودات حتی حیوانات هم وجود داره ولی بعضی ادما حتی از حیوان هم کمترند و تمامی این احساسات رو نادیده میگیرند

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عروسی بود

صدای اهنگ و بوی ماشین ها و دست زدن

مردم حسابی فضارو شاد کرده بود.

داد زدن عروس و دوماد اومدن......

ته کوچه رو نگاه کردم

سه چهار نفر انگار برعکسه همه حالشون خوب نبود!

ی موتور بود دوتا پسر ترکش بود،پسر پیشتیه مستِ مست بود به عروس نگاه میکرد و حرف نمیزدـ ـ ـ

یکیم ی ماشین بود ک تـــــوش دوتا دختر داشتن گریــــہ میکردن ولی یکیشون داشت زار میزد.گوشمو تیز کردم شنیدم به رفیقش گفت:

اخه ببینش چقد کت شلواردامادی بهش میاد...

دیگه از اون وقت تاحلا عروسی ک میبینم تنم میلرزه برا دونفری ک قراره نابود شن ـ ـ ـ

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارزوی شیرین(4)

 

ی لحظه رفتم تو فکر با خودم گفتم من کجام من سحر پارتی....+نه ممنون هیچی میل ندارم-هیچی؟+حوصلتو ندارم!+چ بداخلاق+همینی ک هس-ایش.رفت اخی از دستش راحت شدم امیر داشت با دوستاش حرف میزدو اصلا حواسش بمن نبود+امیر.امیرررر.امیر-جانم جانم دارم صحبت میکنم+کارت دارم خو-جانم عزیزمـ؟+کی میریم-تازه ساعت هشته تا نه و نیم هستیم+وای من حوصلم سر میره-بیا اینارو بگیر بخور دیگ سر نمیره.ی لیوان شراب خوری داد دستم توش ی نوشیدنی قرمز ریخت با ی کاکائو ک روش با خارجی نوشته بود(X) منم خوردم.امیر برگشت گفت:عزیزم کاکائورو میدی؟+چیییی!؟-اون شکلاتی ک دستت بود دادم بهت با لیوان+خوشمزه بود خوردمش!-وای سحر تو چیکاکردی اون قرص بود تو کاکائو حل کرده بودن چرا خوردییی+وای الان چی میشه-هیچییی برو تو اون اتاق درم قفل کن اگر بیش از سه بار در زدم ینی منم+باشه رفتم.رفتم تو اتاق و...

مامان:اقای دکتر حال دخترم چطوره؟

دکتر:اصلا حال خوشی نداره معدشو شست و شو دادیم ولی هنوز تهومات قرص از بین نرفته

مامان:ممنون اقای دکتر.وای این دختره چیکار کرد باخودش اخه تو مهمونی دوستات قرص کی بهش داده.

مامان:خانوم پرستار میشه دخترمو ببینم

پرستار:فقط برای چند دقیقه اره بفرمایید

سحر*

اصلا حال درستی ندارم حالم بد بده نمیدونم به مامان چی بگم میدونه ینی پارتی بودم امیرکجاست؟

سلاااام دخترررم بهوش اومدی+‌سلام مامان اره-خوبی فدات شه مامان‌+مرسی مامانی-باخودت چیکار کردی کجا رفتی کی بهت قرص داد!!؟؟؟+مهمونی دوستام مامان قرص اشتباهی خوردم سرم درد میکرد با ی قرص دیگه اشتباه گرفتم-هوف همیشه حواس پرتیـ...پرستار:خانوم بفرمایید بیرون پنج دیقه ام بیشتر شد

مامان:بله حتما خدافظ مامان جانم

+خدافظ مامانی...

سحر*

تا کی باید اینجا باشم گوشیم کجاست به امیر زنگ بزنم. دنبال گوشیم بودم به پرستار گفتم گفت تو کیفته همراه مادرت منم بیخیال خوابیدم.صبح شد.سحر سحر مامان بیدار شو بریم خونه.اینو ک شنیدم از جام پریدم لباسامو پوشیدم رفتیم خونه گوشیمو چک کردم نه زنگی نه اسمسی.زنگ زدم امیر جواب نداد به زهرا زنگ زدم اونم جواب نداد وا چرا جواب نمیدن! به امیر اس دادم به کی گفتی منوبیاره بیمارستان؟جواب ندادو ک منم تصمیم گرفتم یزرع درس بخونم امیر اس داد نترس خیلی اشناس هه+وا امیر مسخره بازی درنیار بگو-بعد خودت میفهمی دیگ جوابمو نداد ی ربع نیم ساعت بعدش زهرا اس داد سحر ازتو توقع نداشتم خیلی پسدی.واسم خیلی سوال چرا همچین حرفیو زده از ی طرف عصبی از ی طرف نارحت از ی طرف اخه چرا؟فکرو خیال زهرا ولم نمیکرد فرداا میرم پیشش از اینو امیرر هیچی نمیگفت حالم خراب بود لحظه شماری میکردم برای فردا بعد شام خوردنو ی افکار چرت دیگه خوابم برد بعد امتحان صبح رفتم دم خونه زهرا اینا زنگ و زدم مادرش برداشت گفت بیابالا با قدمای اروم رفتم تو مادرزهرا اومدو ی احوال پرسی کردیم گفت زهرا از امتحان نیومده وایسا الان میاد منم منتظر نشستم پنج دیقه صدا زنگ اومد دل تو دلم نبود ببینم چرا همچین حرفیو بهم زده اومد تو اتاقش منو ک دید جاخورد بدون سلاملک لباساشو عوض کرد رفت بیرون داشتم دیوونه میشدم دوبار اومد تو اتاق+زهرا...زهرا جوابمو بده-‌هانــ؟+اسمس دیشب ینی چی؟با دوست پسر مردم رفیق میشی پارتی ام میری بعد سحر با چ رویی اومدی اینجا؟اشک تو چشام جمع شد زهرا بخدا نمیفهمم. تروخدا درست حرف بزن ببینم چی میگی...-با مهرداد من رفتی پارتی ی چیزی دادن خوردی حالت بد شد مهرداد ده بار زنگ زد من منم جوابشو دادم گفت داستان اینه بع مامانت گفتم...+مهرداد کیه زهرا؟-دوست پسرتون+اسم دوست پسر من امیره!!!پ چطورر امیر شما ک مهرداد منه بهم زنگ زده+به هرکی ی اسم میگفته ینی؟وای کافی شاپ شیرین نیومدن دوست پسر تو.-چی میگی سحر...

 

ادامه در قسمت پنجـ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×