رفتن به مطلب
Heyfa

سیلِ خروشان | Heyfa

پست های پیشنهاد شده

با هق هق گفت:

_آجی... بابام

و شروع کرد به گریه کردن. منم داشتم‌گریه میکردم. صدای مامان رو شنیدم‌که با عصبانیت میگفت:

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هر چی میکشیم از توئه بی چشم و رو میکشیم. با چه رویی اومدی اینجا

از حرفای مامان ناراحت شدم. دلم براشون تنگ شده بود ولی بغضم شکست. هق هق کنان گریه کردم. خیلی دوسشون دارم ولی نباید به خاطر یه آدم ‌نَیارز من رو از خودشون می روندن. دلم نمیخواست اون موقع مامان بهم‌ زخم زبون بزنه. مامان باز دوباره شروع به گریه کردن کرد و داد زد:

_از جلو چشمام دور شو تو دیگه دختر ما نیستی.

از جام بلند شدم سانلی مانتومو چنگ زد ولی من توجهی نکردم. حتی به آجی آجی گفتناش هم توجهی نکردم. رفتم بیرون از بیمارستان یه صندلی پیدا کردم و نشستم و زار زدم. مگه من چیکار کردم؟ فقط خواستم اون طور که دوست دارم زندگی کنم. فقط میخواستم خوشبخت باشم. احساس کردم قطره های آب روی سرم میریزه. به آسمون نگاه کردم. داشت بارون میومد. هوا هم خیلی سرد بود و یادم رفته بود پالتو بپوشم. خیلی سردم بود. بازوهامو بغل کردم و تو خودم‌جمع شدم. نمیتونستم برم داخل چون ممکن بود مامان ناراحت بشه. یهو احساس کردم یکی روم یه چیزی انداخته. به سرعت برگشتم و دیدم مامان با حالت قهر پالتوشو انداخته رو شونه هام و کنارم روی صندلی نشست ولی روش طرف من نبود. نگاهش کردم. از آخرین باری که دیدمش چقدر شکسته تر شده بود. با صدای بغض دار صداش زدم:

_مامان...

_به من نگو مامان. من دیگه مامان تو نیستم. همون موقعی که روی حرف من و بابات حرف زدی مامان و باباتو چال کردی. الانم اومدم که بهت بگم بری. سانلی رو هم‌کلی دعواش کردم که بهت زنگ زده.

بی صدا گریه کردم. وقتش بود حرفامو بزنم. حالا که دیگه کسی نبود که بین حرفم بیاد:

_مامان مگه من چیکار کردم؟ من فقط خواستم شریک زندگیمو خودم انتخاب کنم. شما گفتین یا شایان یا هیچکس. آخه چرا؟ مگه من حق زندگی ندارم؟...

_بحثای کهنه رو باز نکن. حرفاتو زدی جواباتو هم شنیدی. دیگه چیزی واسه گفتن نیست.

اینو گفت و از جاش بلند شد. بین راه به طرفم برگشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_ از اینجا هم برو. ممکنه بابات با دیدنت دوباره سکته کنه. خبر حال باباتو بعدا از سانلی بگیر البته اگه برات مهم باشه.

چیزی نمیگفتم فقط اشک میریختم. نمیتونستم برم. نباید میرفتم. اگه برم دلم‌میمونه پیش بابا و مامان و سانلی. همونجا موندم. پالتو رو پوشیدم و کلاهشو روی سرم انداختم. بخار از دهنم خارج میشد. حسابی خیس شده بودم. که صدای سانلی رو شنیدم:

_تو هنوز نرفتی؟ من فکر کردم رفتی که نیوردمت تو. بیا بریم تو مثل موش آب کشیده شدی.

بی هیچ حرفی رفتم داخل. وقتی مامان منو دید روشو ازم برگردوند. دلم شکست. سانلی هنوز گریه میکرد و من مشغول دلداری سانلی بودم. چند ساعت که گذشت خبر دادن که بابا بهوش اومده. سانلی و مامان رفتن که ببیننش ولی من جرعت نکردم برم تو. موندم همونجا و گریه کردم. برای اینکه پدر و مادر دارم ولی انگار ندارم. برای اینکه خانواده دارم ولی انگار ندارم. دستی روی شونم حس کردم و دیدم سانلی بالای سرم ایستاده. با لبخند بهم گفت:

_بابا میخواد تورو ببینه.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشکامو پاک کردم و به سرعت از جام بلند شدم. هنوز تردید داشتم که برم تو یا نه. یه نگاهی به سانلی انداختم‌که اونم با لبخند به من نگاه میکرد. بالاخره وزنه های صد کیلویی رو از پاهام برداشتم و به سمت اتاقی که بابام توش بود رفتم. دلم خیلی تنگش بود. وقتی که در رو باز کردم اول از همه صورتشو دیدم. دلم هوری ریخت. چند قطره اشک از چشمام پایین اومد. دیدن بابام با اون همه دستگاهی که بهش وصل بودن بدترین چیز دنیا بود. به هق هق افتادم. نتونستم از جام تکون بخورم. سانلی دستشو پشت کمرم‌گذاشت و منو به سمت تخت هدایت کرد و رو به بابا گفت:

_بفرما بابا جون اینم اون دختری که همش سراغشو میگرفتی.

نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. فقط سرمو پایین انداخته بودم و اشک میریختم. سرم‌پایین بود و با دستام بازی میکردم. یهو دستای بابا رو دیدم که روی دستام‌نشست. به دستش نگاه کردم. سِرُمِ توی دستش هق هقمو بیشتر کرد. به دنبال من سانلی و مامان هم گریه کردن. باباگفت:

_سلین بابا خوبی؟

من چیزی نمیگفتم فقط اشک میریختم. بابا ادامه داد:

_چقدر دلم برات تنگ شده بود. حالا ما دوتا پیرمرد پیرزن یه چیزی گفتیم تو نباید بزاریمون به حال خودمون. یعنی خودت دلت تنگ نشد برامون؟

چیزی نمیتونستم بگم فقط گریه میکردم. زانو زدم‌کنار تخت بابا و دستشو تا جایی که میتونستم بوسیدم. بابا اون یکی دستشو روی سرم به حالت نوازش قرار داد. نیم رخ سمت راستم رو روی دستای بابا گذاشتم و گریه میکردم. با هق هق گفتم:

_بابا...من...من شایانو...نمیخواستم.‌‌..

_هیش...بحث شایان رو تموم کن. دیگه مجبورت نمیکنم کاری رو که دوست نداری انجام بدی.

داشتم از شوق اشک میریختم. خیلی خوشحال بودم که بابام منو بخشید. سرم رو چرخوندم طرف مامان که ببینم در چه حاله. اونم داشت اشک میریخت و گوشه ی روسریشو جلوی دهنش گذاشته بود. دستمو به میله ی تخت گرفتم و بلند شدم. با پاهای بی جون و شونه های خمیده به سمت مامان رفتم. روشو برگردوند. زانوهام‌به زمین اصابت کرد. دستم رو روی زانوهاش گذاشتم و صداش زدم:

_مامان

جوابی نداد و فقط اشک‌میریخت. با چشمای گریون به بابا و بعد به سانلی نگاه کردم. سانلی گریه میکرد. دوباره به صورت مامان خیره شدم و گفتم:

_تو منو نمی بخشی؟

مامان طاقت نیورد. دستاشو باز کرد و منو در آغوش کشید. محکم‌فشارش دادم که شالم افتاد. مامان دستاش رو لای موهام فرو برد. دیگه انرژیم تحلیل رفت از این‌همه گریه کردن. از بغل مامان که جدا شدم دیدم سانلی روبه‌روم یه لیوان آب قند گرفته بود. لاجرعه سرکشیدم. حالم بهتر شده بود. از نظر روحی خیلی شاد شده بودم. چون بعد از اون سانلی و بابا سعی میکردن حال من و مامان رو عوض کنن. دیگه بابا و مامان با من قهر نبودن. دیگه ازم کینه به دل نداشتن. خدا رو شکر که همه چی داره درست میشه. بهراد، مامان و بابا همه چی. راستی گفتم بهراد. هنوز هم نمیدونم چه جوابی باید بهش بدم؟ خب معلومه دیگه نمیتونم که ازش دل بکنم. ساعت یازده ظهر بود که بابا رو از بیمارستان مرخص کردن. سانلی و مامان خیلی اصرار کردن که باهاشون برم اما چون خیلی خسته بودم نتونستم برم. میخواستم فقط برم خونه و بخوابم. یه تاکسی گرفتم و به خونه رسیدم. همینکه رسیدم ‌پریدم تو حموم و یه دوش حسابی گرفتم. دوش گرفتم که تموم شد مشغول خشک‌کردن موهام با حوله بودم. عادت نداشتم با سشوار موهامو خشک‌کنم.  جلوی آینه روی صندلی نشستم و مشغول شونه کردن‌موهام‌شدم که چشمم خورد به شماره ی بهراد که روی کنسول بود. شونه رو گذاشتم و به سمت شماره رفتم. دستام میلرزید. گوشیمو به دست گرفتم و شماره ی بهراد رو گرفتم. با شک "برقراری تماس" رو لمس کردم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و باز دمم رو با دهن فوت کردم. بعد از چند تا بوق صداش توی گوشی پیچید:

_الو

هول کردم نمیدونستم چیکار کنم. گوشی رو پرت کردم رو تخت. خودم هم نمیدونم چرا این‌کار رو کردم. به صفحه ی‌گوشی با ترس زل زده بودم که خود به خود تماس قطع شد. نفسای عمیق میکشیدم ولی اصلا از استرسم ‌کم ‌نمیشد. با قدم های آروم‌ آروم به سمت گوشی رفتم که همون شماره زنگ زد. سر جام ایستادم‌و بیشتر از این پیش نرفتم. هنوز باورم نشده که بهراد عاشقمه. با ترس و لرزی که دلیلشو نمیدونستم به سمت گوشی رفتم و قبل از اینکه پشیمون بشم گوشی رو جواب دادم و با صدای لرزون گفتم:

_الو

_الو؟ زنگ زده بودید؟

هر کاری میکردم صدایی از هنجره ام خارج نمیشد

_الو؟ شما کی هستید

_سَ...سلام

چیزی نگفت. همین باعث شد بقیه ی حرفمو بخورم چند لحظه بعد گفت:

_سلین؟

سرمو تکون دادم. یکی نیست به من بگه مگه تورو از پشت تلفن نیبینه که سرتو تکون میدی؟ گفتم:

_بله سلین اَم

_فکراتو کردی؟

_بله

با لحنی که خنده توش موج میزد گفت:

_چقدر رسمی! نکنه نمیخوای قبول کنی

یه فکری تو ذهنم جرقه زد. من اگه بخوام میزان عشقشو به خودم بسنجم باید اذیتش کنم. گفتم:

_شایدم ‌نخوام ‌قبول‌کنم

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_چرا نخوای قبول کنی؟

احساس کردم‌صداش بیخیال بود. ولی گفتم:

_راستش کمی که فکر کردم دیدم که نمیتونم با شما باشم

_سلین شوخی میکنی دیگه نه؟

_اصلا هم شوخی ندارم

پوفی کشید و گفت:

_سلین جان درست فکراتو بکن

ته دلم خالی شد. از ترس اینکه از کلمه ی "سلین جان" فشارم ‌بیوفته روی تخت نشستم و لبخندی زدم. دارم‌ذوق مرگ‌میشم:

_چقدر برات مهمه؟

_خیلی زیاد. گفتم که من...من عاشقت شدم

لبام رو داخل دهنم فرو بردم تا جیغ نزنم. نفسم رو حبس کرده بودم. این یه خوابه. مطمئنم خوابه. غیر ممکنه به بزرگ ترین آرزوم رسیده باشم گفتم:

_ اصلا چی شد که عاشقم شدی؟

_آها پس ناز کش میخوای؟

لبخند عمیقی رو لبم نشست. من که تازه از ترس گوشی رو پرت کرده بودم. الان دارم باهاش حرف میزنم. گفتم:

_نگفتی؟

_خب دله دیگه. پیشت گیر کرد منم همش تعقیبت میکردم ببینم کجاها میری و ببینمت. که آخرش فهمیدم گلوم پیشت گیره. نمیدونستم چطوری بیام سمتت که دیگه خودت اومدی خونم.

دستم جلوی دهنم بود تا جیغ نکشم. چشمامو از خوشحالی فشار دادم. همه چی داشت درست میشد. این عالی بود. گفت:

_خب؟

_خب چی؟

_جوابت چیه؟

_چی دوست داری بشنوی؟

_معلومه دیگه. دلم‌میخواد بله بدی.

حالا چی بگم؟ قبل از اینکه‌چیزی بگم گفت:

_اصلا تو دلت با من هست؟

مکثی‌کردم و بعد گفتم:

_واسه اعتراف زوده

_پس هست

_من نگفتم هست فقط گفتم واسه بیان احساسات یکم زوده.

_خب حالا عروس خانوم برای بار سوم عرض میکنم. بله میدی؟

کلمه ی عروس خانوم تو سرم‌اکو شد. گوشی رو جا به جا کردم و گفتم: بله

صدایی نیومد. گفتم: بهراد؟

_جانم؟

_مُردی؟

_دارم از ذوق میمیرم.

چقدر خوب که احساساتمون یکیه. ناخون انگشت شصتم لای دندونام بود و نیشم هم باز و گفتم:

_واقعا خوشحال شدی؟

_دارم‌میگم از ذوق نمیدونم چیکار کنم؟ وای ممکنه تصادف کنم

_مگه پشت فرمونی؟

_آره

_دیوونه نگه دار یه وقت تصادف نکنی

_نگرانمی؟ اینا نشونه ی عشقه ها

با خنده ی خبیصانه ای گفتم:

_هنوز در اون حد عاشقت نشدم

_عاشقت میکنم

احساس کردم کلمه ی "عاشقت میکنم" رو زیادی جدی گفت. زنگ در زده شد. گفتم:

_بهراد من باید برم

_زوده هنوز ازت سیر نشدم.

لبخندی زدم‌و گفتم:

_خداحافظ

*بهراد*

سلین: هنوز در اون‌حد عاشقت نشدم

آهاا که عاشقم نشدی؟ یه طوری عاشقت کنم و بزنمت زمین‌که نفهمی از‌کجا خوردی. از خودت و پریسا متنفرم. پریسایی که معلوم‌نیست چه جیک‌تو جیکی باهاش داشتی. نفهمیدم‌چی شد ولی گفتم:

_عاشقت میکنم

آره عاشقش میکنم و میزنمش زمین. فکر کردی نمیدونم برا چی انقدر زود قبول کردی؟ تاحالا با هر دختری این کار رو کردم. اما تا به حال انقدر مصمم به زمین‌زدن‌طرفم‌نبودم. چون میدونم این با پریسا یه کاسه ای زیر نیم‌کاسشونه. صداش پشت تلفن پخش شد که گفت:

_بهراد من‌باید برم

برعکس احساسات واقعیم گفتم:

_زوده هنوز ازت سیر نشدم

با صدایی که رگه های خنده توش موج‌ میزد گفت:

_خداحافظ

به صفحه ی گوشی نگاه کردم. اسمشو "سیل خروشان" سیو کرده بودم. گوشی رو روی صندلی جفتی پرت‌کردم و ماشینو روشن‌کردم

****

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*سلین*

به سمت آیفون دویدم. با خوشحالی گوشی رو برداشتم و با صدای جیغ جیغوم گفتم:

_گلی زود بیا بالا کلی حرف دارم برات

در رو زدم و در واحد و هم باز کردم. به محض اینکه چشمم به جمال گلی روشن شد پریدم بغلش و محکم فشارش دادم و با خوشحالی گفتم:

_وای گلی نمیدونی چقدر خوشحالم

صدای خفه ی گلی اومد که میگفت:

_سلین....جانِ جدت ولم کن دارم خفه میشم.

ولش کردم و دوتامون روی مبل نشستیم. مشغول فشار دادن بازوهاش شد و گفت:

_چقدر هم زورت زیاده

_حرف اضافه نزن میخوام برات تعریف کنم

دستش از حرکت ایستاد. بهم نگاه کرد و گفت:

_بهراد؟

عین این بچه ها سرمو تند تند تکون دادم. دستامو به هم کوبیدم و با شوق فراوان از اول تا آخرش رو بدون اینکه چیزی رو جا بندازم تعریف کردم. اونم با ذوق و شوق گوش میداد. انقدر که حرف زده بودم فک درد گرفته بودم. تموم که شد با دستام صورتم رو پوشوندم و جیغ خفیفی کشیدم که باعث شد گلی خندش بگیره. دستم رو روی دست گلی گذاشتم و گفتم:

_گلی ببین همه چی داره درست میشه. خانوادم، بهراد همه چی. خیلی خوشحالم. دعا کن هیچی خراب نشه.

دست آزادشو روی دستم گذاشت گفت:

_از خدا میخوام که از این به بعد به جبران تمام غم و غصه هات فقط بخندی

لبخندی زدم و گفتم:

_گلی برات جبران میکنم

پوفی کشید و گفت:

_باز تو شروع کردی؟ مگه من منتظر جبرانم؟

محکم بغلش کردم. اگه اون نبود شاید هیچ وقت به بهراد نمیرسیدم. مدیونشم. خیلی زیاد. با صداش به خودم اومدم:

_قصد له کردن استخونامو داری؟

با خنده ولش کردم. کمی باهم گپ زدیم و خندیدیم که دیگه عزم رفتن کرد

****

*بهراد* 

امیر: پسره ی دیوونه تو چیکار کردی؟

_مگه چیکار کردم؟

_چیکار کردی؟ تو رفتی عقدت از پریسا رو سر یه دختر بدبخت دیگه خالی کردی

پوزخند صداداری زدم. بدبخت اونم کی؟ این سیل خروشان. معلومه چقدر بدبخته. قیافش از گربه ی شرک هم معصوم تر بود اما با پریسا جیک تو جیک بود. به هدفش رسید میخواست به من نزدیک بشه. اما نمیدونه چه خوابی براش دیدم. 

امیر: باتوام

کلافه از جام بلند شدم و گفتم: تو نمیفهمی. نمیفهمی زانو زدن جلوی عشقت یعنی چی. نمیدونی شکستن غرورت  جلوی اون همه آدم چه حسی داره. خبر نداری درکم نمیکنی. من میخوام بلایی که پریسا سرم اورد رو سر همین دختری که معلوم نیست قبل من با چند نفر دوست بوده بیارم. میخوام بفهمن.باید طعمی که زیر زبون ما مردا میزارن رو بچشن. باید بفهمن غلطی که میکنن دامن خودشونو هم میگیره. باید بفهمن بازی کردن با دل مردم یعنی چی

_توچی؟ تو خدای پاکی هایی؟ تو هم دل خواهر من رو شکوندی. هرچی ازت پرسیدم دلیلش چیه نگفتی اونم حرفی نمیزنه. از اون روزی که پسش زدی تا الان یه روز نشده که بخنده. فک کردی کم بلا نیوردی سر این و اون؟ تو که بعد از پریسا عاشق خواهرم شدی پس دردت چی بود؟

_من عاشق خواهر تو نشدم

بعد از این حرفم با تعجب به چشمام خیره شد و در کمال ناباوری گفت:

_چی؟!

_خواهر تو هم یکی از همون بازیچه های من بود. یکی از همون دخترایی که میخواستم از راه به درشون کنم. من بعد از پریسا عاشق نشدم.

هجوم خون رو در چشماش احساس کردم. در یک حرکت به سمتم حمله کرد. یقه مو چسبید و پشتمو محکم کوبوند به دیوار. پره های بینی اش از عصبانیت باز و بسته میشد‌. با بلند ترین صدایی که میشد شنید گفت:

_تو چه غلطی کردی؟ تو با خواهر من چیکار کردی؟

چیزی نگفتم. سکوت اختیار کردم و فقط به چشماش زل زدم

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون یقمو کشید و دوباره محکم به دیوار کوبید و همزمان میگفت:

_نامرد نامرد نامرد

بازم سکوت. حرفی نداشتم. گفتنی ها رو گفته بودم. چیزی برای گفتن نمونده بود

امیر: نامرد مگه ما چیکارت کرده بودیم که اینطوری زمینمون زدی؟

بازم سکوت

_مگه ما باعث شکست غرورت شدیم که اینکارو کردی؟

ولوم صداش رو بالاتر برد و گفت:

_نامرد. تو اگه مرد بودی عُقده ات رو سر خود مقصر خالی میکردی. سر خود پریسا خالی میکردی. تو مرد نیستی. تو یه آشغال به تمام معنایی. صفتِ پست مال یه دقیقه اته. ازت متنفرم و بدون‌تلافی تمام اشکهای خواهرم رو سرت در میارم

یقمو با شدت ول کرد و گذاشت رفت. یقمو درست کردم‌و به سمت کاناپه رفتم و روش نشستم. سرمو بین دستام گرفته بودم. از شدت سر درد داشتم دیوونه میشدم. سلین باعث شد حتی رفیقمم از دست بدم. برات دارم دختره ی خراب. فکر کرده وقتی که داشت با یه پسره ای دم خونش بحث میکرد ندیدمش. حالا دیگه مطمئنم که باید زمینش بزنم. اگه زمینش نزنم اون‌تصمیم میگیره منو زمین بزنه. با صدای شمسی خانم به خودم اومدم:

_آقا چیزی شده؟

_یه قرص سر درد برام‌بیار

_چشم آقا

چشمامو فشار دادم. یعنی چه چیزی در انتظارمه. مثلا من انتقامم رو هم‌گرفتم و دل یه دختر دیگه رو شکستم. تهش چی؟ کَکِ پریسا نگزیده چه فرقی برای من میکنه؟ من نمیتونم این بلاهارو سر پریسا بیارم. من هنوز دوسش دارم. نمیتونم عشقمو فراموش کنم. آخه پریسا برای چی اینکار رو با من‌کردی؟

شمسی خانم: بفرمایید آقا

سرمو بالا گرفتم و چشمم خورد به قرص و لیوان آبی که توی دست شمسی خانم بود. ازش گرفتم و خوردم. بعد از اینکه قرص رو خوردم روی کاناپه دراز کشیدم

شمسی: آقا تو اتاقتون نمیخوابین؟

_نه

دیگه میزی نشنیدم فقط ساعدمو روی چشمام گذاشتم کمی بعد حس کردم یکی روم‌پتو کشیده. معلومه که کسی نبود به جز شمسی خانم. کم کم چشمام‌گرم‌شد و به خواب رفتم.

****

*سلین*

ساعت دیواری اتاقم ساعت ۹:۰۰ صبح رو نشون میداد. آخه کی کله سحر میاد از مزون سانلی لباس بخره؟ با بی حصولگی پتو رو کنار زدم و پاهام رو از تخت آویزون کرده بودم. مثلا من به بهراد بله داده بودم. هرچی دیشب زنگ زدم جوابمو نداد. الانم انتظار داشتم یه میسکال یا یه پیام ازش داشته باشم ولی هیچ. انگار نه انگار. از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. یه آبی به صورتم زدم که حسابی حالم جا اومد. صدای گوشیمو شنیدم. معلومه دیگه یا گلی زنگ میزنه یا سانلی. به سمت گوشی رفتم ولی با دیدن اسم my love تنم یخ بست. بالاخره زنگ زد. به سمت تخت هجوم بردم و گوشی رو قاپیدم. گذاشتم دم گوشم و گفتم: بله؟

_به به! سلین خانم گل و گلاب بالاخره جواب دادی؟

_مگه چند بار زنگ زدی؟

_سومین باره.

یعنی در این فاصله که من رفتم دستشویی سه بار زنگ زد؟ چقدر عجیب

_بابت دیشب ازم ناراحتی؟

مکث کوتاهی کردم و‌گفتم:

_نباشم؟

_حق داری عزیز دلم. درکت میکنم. دیروز با یکی از بهترین رفیقم دعوام شد. خیلی سردرد داشتم و حالم زیاد خوب نبود. منو ببخش.

_مهم نیست تو خودتو ناراحت نکن. خب بگو چخبر؟

انگار اصلا حواسش به حرفی که زدم‌نبود چون گفت:

_ولی باعث و بانی تمام این اتفاقات رو مجازات میکنم

گیج و منگ گفتم: چی؟

_هیچی. تو چی گفتی؟

_گفتم چخبر برنامت چیه؟

_آها میخوام برم باشگاه. امروز کار خاصی ندارم.

_آها

سکوت کردیم‌ولی بعد از چند ثانیه سکوت رو شکست و گفت:

_بعد از کار بیام دنبالت باهم بریم یه گشتی بزنیم؟

_نه بعد از کار نای گشتن ندارم. ساعت ۶ چطوره؟

_عالیه منم اون موقع کار خاصی ندارم.

_باشه پس فعلا

_واقعا میخوای بری؟

لبخندی روی لبم نشست:

_آره دیگه باید برم‌مزون

_باشه پس تا شب

_بای بای

گوشی رو که قطع کردم با انرژی خیلی زیاد رفتم طرف کمدم و یه مانتوی مشکی با شلوار سفید و مقنعه ی مشکی برداشتم. کفشای سفید و مشکی اسپورتم رو هم از جا کفشی در آوردم و پوشیدم. هوا خیلی سرد بود برای همین کاپشنم رو از روی آویز برداشتم و پوشیدم. به آینه ی کوچیکی که کنار در بود نگاه کردم. خوب شده بودم با اینکه آرایش نکرده بودم‌ولی خوب شده بودم.  به سرعت از خونه خارج شدم. دور و اطرافم رو نگاه کردم که یه وقت شایان این اطراف کمین نکرده باشه. وقتی که از نبود شایان مطمئن شدم. به سمت پیاده رو رفتم. دستام رو توی جیب کاپشن گذاشتم. شونه هام رو به گردنم نزدیک کردم. هنوز زمستون نرسیده بود ولی با این حال من سردم بود. تو خونه به سرمایی ترین فرد معروف بودم. به مزون رسیدم و خودمو سریع به داخل پرتاب کردم. دستام رو به هم مالیدم و در همون حال به سانلی سلام‌کردم. کیفم رو روی میز کنارم قرار دادم. مشغول دراوردن کاپشتم بودم که نگاه های متعجب سانلی روی خودم رو دیدم. همونطور که دستش به رگال بود به من‌نگاه میکرد. با خنده گفتم:

_چته؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟

_والا من جای تو گرمم شد

دوباره دستام رو به هم مالیدم و گفتم:

_آخ گفتی هوا خیلی سرده.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_کجاش سرده؟ اگه برف بیاد چیکار میکنی؟

_اون‌موقع یه فکری باید به حال خودم و مزون اومدنم بکنم. باید با تاکسی بیام.

سانلی خندید و دوباره به کارش مشغول شد. منم رفتم برای خودم چایی ریختم و روی یه صندلی نشستم. لپم رو روبه روی لیوان چای گذاشتم تا بخارش گرمم کنه. همونطور که گرم میشدم گفتم:

_آخیش. چقدر خوبه.

سانلی دوباره با تعجب نگام کرد و گفت:

_فک کنم تو بهمن باید بزاریمت تو مایکروفر.

_آخ گفتی چقدر میچسبه

"روانی" ای نثارم کرد و پشت چرخ خیاطی مخصوصش نشست. کاش منم بلد بودم برای خودم هرچی دوست داشتم بدوزم. یه خانم وارد شد و به من ‌و سانلی سلام‌کرد. بلند شدم و گفتم:

_سلام. چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟

_ میخواستم لباس عروساتونو ببینم

_برای خرید یا کرایه؟

_برای خرید

به سانلی نگاه کردم که با چشمای گرد نگاهش میکرد. آخه کمتر کسی برای خرید لباس عروس به مزون ما میاد. بیشتر مشتریا لباس عروس رو کرایه میکنن. با دستم به سمتی اشاره دادم‌و‌گفتم:

_بفرمایید از این طرف.

به سمت لباس عروس ها بردمش. خانم خیلی مشکل پسند بود. در آخر هم یکی از گرون ترین کارهامون رو خرید. تشکر کرد و از اونجا رفت. سانلی همونطور که حواسش به خیاطی اش بود گفت:

_کاسبی خوبی داشتیم امروز

خندیدم. و دوباره پشت میز مخصوص خودم نشستم. اون‌میز مخصوص بیکاری هام بود و هم جایی از مزون بود که از بقیه ی جاها گرم تر بود. اینم از پاتوق ما. تا آخر ساعت کاریم خیلی ها اومدن و رفتن. دیگه میخواستم برم. سانلی گفت:

_سلین امشب میتونی بیای مزون؟

_من که تایمم فقط صبح هاست؟

_آخه کار زیاد ریخته سرم

یاد قرارم با بهراد افتادم. امکان نداشت کنسلش کنم. اولین قرارم با کسی که خیلی دوسش دارم. قیافمو مظلوم‌کردم و گفتم:

_ببخش سانلی. امشب قراره با گلی برم‌ بیرون.

_خیلی خب باشه اشکال نداره

_اگه میخوای به گلی بگم بیاد کمکت کنه

_مگه نمیخوای با گلی بری بیرون؟

وای خرابکاری کردم. چی‌گفتم اصلا؟

_ها؟...قاطی کردم تو ببخش...از سرمائه...به کلم خورده نمیفهمم چی میگم

سانلی خندید و من رفتم بیرون. ساعت طرفا یک ظهر بود. حالا باید میرفتم خونه یه چیزی برای خودم درست میکردم. هوا بهتر شده بود ولی بازم به کاپشن نیاز بود. داشتم به سمت پیاده رو میرفتم که یه ماشین جلوی پام ترمز کرد. به وحشت به طرفش برگشتم. خودم رو آماده کرده بودم که چندتا فوش آبدار بدم که دیدم راننده بهراد بود. بهراد اینجا چیکار میکنه؟ اصلا اینجا رو از کجا پیدا کرده؟ همینطور مات و مبهوت بهش نگاه میکردم که شیشه رو داد پایین و با خنده گفت:

_نمیخوای سوار شی خانوم خانما؟

به خودم اومدم و سوار شدم. با اخم بهش گفتم:

_نمیگی یه وقت از ترس سکته کنم بیوفتم رو دستت؟

با اخم ساختگی گفت: این حرفا چیه میزنی دختره ی بی تربیت؟ زبونتو گاز بگیر

خندم‌گرفته بود ولی به یه لبخند اکتفا کردم. درست سر جام‌نشستم. بهراد نفس عمیقی کشید و همونطور که بازدمش رو خارج میکرد گفت:

_خب...حالا کجا بریم؟

_من که گشنمه. منو ببر یه جایی که بتونم یه چیزی‌بخورم وگرنه تو رو میخورم

سوتی زد و گفت:

_پس وضعیتت خیلی خطرناکه. بریم یه جایی که بهترین غذای شهر رو بهت بدم.

بشکنی زدم و گفتم: بزن بریم

بهراد از این‌کارم خندش گرفت. پا روی گاز گذاشت و شروع به رانندگی کرد. ضبطشو روشن کردم. همه ی آهنگا غم انگیز بودن. دلم‌گرفت. فلشش رو در اوردم و همزمان گفتم:

_اینا چیه گوش میدی؟ دلم گرفت

فلش خودم رو از توی کیف در اوردم و گذاشتم. چندتا آلبوم‌رو رد کردم و رسیدم به آهنگی که همیشه با اون آهنگ جلوی آینه با شونه خل و چل بازی درمیارم. آهنگ بیا بیا از علی پیشتاز و آروین. همونطور که اون‌میخوند منم با دستام دیونه بازی در میوردم و باهاش میخوندم:

بیا بیا بیا بیا هی
بیا بیا بیا بیا هی
میخوام‌بدم به تو دلو هی
توکه خوشکل و برنزه ای
تو بغلم‌میشی ولو کی؟
توکه با نگات گولم‌زدی
چرا انقدر دور از منی؟
بیا پیش خودم سریع
جز‌من آخه کی میاد بهت؟

بهراد صدای ضبط رو کمی کم‌کرد و گفت:

_اینا چیه گوش میدی معلوم‌نیست مال کدوم قرنه

صدای ضبط رو دوباره بلند کردم و با داد گفتم:

_از آهنگای تو بهتره. حداقل غممون نمیاد تو دلمون

و دوباره دیونه بازی در اوردم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جز‌من آخه میاد بهت؟ کی انقدره میخوادت؟
با ادا اطوار زیادت صبح تا شب بشه به یادت
جز‌من آخه کی میتونه با تو باشه دیوونه؟
کی مثل من میخونه حرفاتو از نگاهت
بیا بیا بیا بیا هِی

یهو صدای علی پیشتاز و آروین قطع شد. به بهراد نگاه کردم و گفتم:

_چرا خاموش کردی؟

_سردرد گرفتم خب!

با حالت معترضانه گفتم: اذیت نکن دیگه بزار گوش بدیم

_مگه من‌ میگم گوش نده؟ یه چیزی گوش بده که سر درد نگیرم.

دست به سینه به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

_اصن تو آهنگ بزار ببینم دو دقیقه ای میتونی افسرده مون کنی؟

از خدا خواسته رفت طرف ضبط و یه آهنگ گذاشت که فهمیدم آهنگ "وای دل بی قرارم" از "بهنام بانی" رو پلی کرده:

دو سه روزه دلم یه حال خوبی داره
تورو دیدن چقدر رو من اثر میزازه
دو سه روزه عجیب چشام همش دنبال توئه
کار توئه
دو سه روزه بهت حواسم هر جا پرته
دوسه روزه عجیب دلم هواتو کرده
داره تو قلب من چی میشه اینا کار توئه
کار توئه
وای دل بی قرارم
دیگه دل ندارم
دیگه تا کی باید این عشقو به روم‌نیارم
وای دل بی قرارم
کیو جز تو دارم؟
توی آسمون دنیا تویی تک ستارم"

میخوندم و دست میزدم. بهراد هم با لبخند نگاهم میکرد. لبخندش شبیه به لبخندای دیگه نبود. یعنی چشماش نمیخندید. فقط لبش کج شده بود. بالاخره ماشین ایستاد و من دیدم که دم خونه ی خودش ایستاده. یه لحظه بدنم لرزید. نکنه اون چیزی که بهش فکر میکنم حقیقت داشته باشه؟ مثل اینکه این لرز تنم زیاد از چشم بهراد دور نموند. چون گفت:

_گفتم میخوام بهترین غذای شهر رو بهت بدم. شمسی خانم بهترین غذاها رو میپزه.

خیالم راحت نشد. هنوز هم استرس داشتم‌ ولی با این حال وارد شدم. برای بار سوم بود که وارد این خونه میشدم. حیاط بزرگ و پر درختشو پشت سر گذاشتیم. بهراد دستشو به نشانه ی سلام برای باغبون تکون داد و گفت: سلام احمد آقا

احمد آقا که مشغول کاشتن گل بود سرشو به طرف بهراد چرخوند و گفت:

_سلام آقا خسته نباشید

بهراد لبخندی زد و وارد خونه شد. اولین چیزی که به چشم می خورد راه پله بود. بهراد به سمت چپ اشاره کرد و گفت: میدونی که سالن پذیرایی کجاست؟

به سمتی که اشاره داد رفتم و روی مبل نشستم. اونم کنارم نشست. کمی بعد یه خانم مسنی اومد و یه سینی که حاوی دوتا لیوان شربت آلبالو بود دستش بود. یه لیوان جلوی من گذاشت و با لبخند گفت:

_خیلی خوش اومدین خانوم.

_خیلی ممنون زحمت نکشین

_زحمتی نیست خانوم الان بساط ناهار رو آماده میکنم

بعد از اینکه اون خانوما رفت بهراد گفت:

_اگه راحت نیستی مقنعه و مانتو ات رو در بیار

مقنعه مو از سرم برداشتم. خواستم مانتوم رو در بیارم که یادم اومد یه تاپ تنگ زیرش پوشیدم. خجالت کشیدم و دیگه درش نیوردم. بهراد کلیپس موهام رو باز کرد که همه ی موهام روی شونه ی سمت بهراد ریخت. بهراد نزدیک تر شد و به موهام دست کشید و گفت:

_موهات خیلی قشنگن. هیچوقت کوتاهشون نکن

تره از موهام رو برداشتم و همونطور که بهش نگاه میکردم‌گفتم:

_اتفاقا تو فکر این بودم که تا گردنم کوتاهشون کنم

_این‌کارو نکنیا

با لبخند گفتم: چون تو گفتی باش

شمسی خانم اومد و با لبخند گفت:

_میز ناهار آمادس تشریف بیارین

بلند شدیم و به طرف سالنی که مخصوص ناهار خودن بود رفتیم. میز ناهار خوری رو که دیدم از تعجب دهنم باز موند. چند نوع غذای رنگاوارنگ با انواع پیش غذا و دسر و انواع نوشیدنی ها روی میز با سلیقه چیده شده بود. این شمسی خانم هم کار بلده ها. کنار بهراد روی صندلی نشستم. شمسی خانم بشقابم رو برداشت و از هر نوع غذا یکم گذاشت. ازم پرسید که نوشابه یا دوغ میخورم؟ منم گفتم نوشابه اما بهراد گفت:

_نوشابه برای سلامتی خوب نیست تازه قراره از این به بعد با من ورزش کنی

و شمسی خانم به اصرار بهراد توی لیوانم دوغ ریخت. ناهار رو با خنده و شوخی  خوردیم. غذاها خیلی خوشمزه شده بودن. انقدر که دیگه از این به بعد برای ناهار خونه ی بهراد میرم. بعد از ناهار رفتیم توی حیاط احمد آقا مشغول آب دادن به گلها بود. به سمت یه سالنی رفتیم که همش لوازم ورزشی توش بود. از تردمیل و دَمبل گرفته تا کیسه بوکس و همه چی. همینطور که مشغول دید زدن اونجا بودم بهراد گفت:

_هر روز صبح میام اینجا ورزش میکنم. بعدش میرم توی حیاط میدوئم.

حیاط به اون بزرگی خب معلومه دیگه حق داره اونجا بدوئه. ولی خب وقتی تردمیل داره برای چی میدوئه؟ من چه میدونم. رو به بهراد کردم و گفتم:

_خب حالا چرا اینجا رو به من‌نشون میدی؟

_چون باید از این به بعد هر روز اینجا ورزش کنی

با تعجب گفتم: چی؟

با لبخند موزیانه ای نگاهم کرد گفتم:

_جانِ جدت این یکیو بیخیال شو... من همینجوریشم انگار عصا قورت دادم. دیگه ورزش کنم که چی بشه؟ درضمن من هر روز صبح میرم مزون...

_یکی یکی حرف بزن بچه. مغزمو تیلیت کردی. اولا که تو ساعت هفت صبح ورزش میکنی و تا بخوای ورزش کنی و دوش بگیری به مزون هم میرسی. خودمم میرسونمت.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_نه نه بیخیال حوصله ندارم

_بیخود حوصله نداری مگه دست خودته؟

_خیلی خب بعدا راجبش بحث میکنیم الان بی زحمت منو برسون خیلی خوابم‌میاد

_خب همینجا بخواب

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و گفتم:

_دیگه چی؟ اول راهی بیام تو اتاق تو بخوابم

خونسرد گفت:

_نگفتم که تو اتاق من بخوابی

_پ کجا بخوابم رو کاناپه؟

_خونه ی به این بزرگی یعنی یه جای خواب برای تو نیست؟

_اگه اتاق مُتاق تو بساطت هست همینجا میمونم

_آره هست

روشو برگردوند و با صدای بلندی خدمتکارشو صدا زد:

_شمسی خانم؟

کمی‌بعد شمسی خانم به طرف ما اومد و گفت:

_بله اقا با من‌کاری داشتین؟

_آره. یکی از اتاقای خالی رو بدین به خانم. خسته هستن

شمسی خانم به سمتم اومد و منو به سمت اتاق راهنمایی کرد. از پله های سلطنتی بالا رفتیم و به سمت یکی از اتاقا رفتیم. درشو برام باز کرد و اشاره داد برم تو. رفتم تو و شمسی خانم در رو بست. بهراد یه طوری گفت اتاق خالی گفتم الان یه میخ هم توش نیست. اتاق خیلی قشنگی بود. دیوارهاش به رنگ آبی آسمونی بودند و پرده های سورمه ای. یه تخت دو نفره هم‌ گوشه ی اتاق بود که با رنگ های آبی و سورمه ترکیب شده بود. به سقف اتاق نگاه کردم. سقفش خیلی عجیب و درعین حال جالب بود. روی سقف طرحی از کهکشان کار شده بود. طوری که وقتی بهش نگاه میکنی انگار واقعا کهکشانو دیدی. خیلی جالب بود. روی تخت پریدم. تخت خیلی نرم بود. به سقف خیره شدم. چه جالب. هرشب وقتی به سقف نگاه میکردم عکس بهراد جلو چشمم بود. الان توی یکی از اتاقای خونش روی تخت دراز کشیدم. توی همین افکار بودم که خوابم برد.

***

*بهراد*

روی کاناپه نشسته بودم و مشغول فیلم دیدن بودم. شمسی خانم یه فنجون قهوه جلوی من روی میز گذاشت. همونطور که سینی دستش بود گفت:

_چیز دیگه ای میل ندارین؟

_نه ممنون

به ساعت نگاه کردم. ساعت هفت عصر بود. این دختر چقدر میخوابه. باید بهش لقب سیلِ خروشانِ خوش خواب رو داد..اوه.. چقدر طولانی شد. همون سلین کوتاه تر و بهتره. فایده نداره باید برم بیدارش کنم و ادای عاشقا رو دربیارم. مثلا باید برم بهش بگم خانومی چرا بیدار نشدی؟ اَه اَه. صورتمو با دست مالیدم و بلند شدم. به سمت پله ها رفتم از پله ها بالا رفتم و در اتاقشو باز کردم ولی با دیدنش دستم روی دستگیره خشک شد. تره ای از موهای طلاییش روی صورتش ریخته بود. و دستاشو زیر لپش گذاشته بود. با چشمای بسته و صورتی معصوم به خواب رفته بود. حتی موقع خواب هم قیافه اش معصومه اما چرا همش حس میکنم عین پریسائه؟ خب چون هست. حرف زدنشون رو باهم دیدم. جلو رفتم. روی لبه ی تخت نشستم. از کاری که دلم میگفت انجام بده مطمئن نبودم. دستم ناخودآگاه بالا رفت. به سمت تره ی طلایی موهاش رفت. موهاش رو کنار زدم. با لمس پوس صورتش بدنم گُر گرفت. دلم بی انصافی کرد و لمس صورت نرمش رو هم طلب کرد. بند انگشت سبابه ام رو روی صورتش کشیدم. چقدر این دختر زیبا بود. اما نه به زیبایی پریسا. پریسا برای من یه چیز دیگه بود. اون عشقِ من بود و من هرگز نمیتونم اونو فراموش کنم. دستم تا پایین چونه اش رفت. چشم های روشنش و موهای طلایی اش و لبای صورتی اش، حواس مردونه ام رو قلقلک میداد. با خودم که رودروایسی نداشتم. در اون لحظه سلین زیبا به نظر میرسید مخصوصا با اون تاپ تنگی که به تن داشت. ناخودآگاه سرم جلو رفت اما به خاطر اوردن صحنه هایی منو متوقف کرد. به خاطر اوردن رفتن پریسا،انتقامم،دیدن سلین با پریسا و پسری که دمِ درِ خونش بود، همه اینها باعث شد سرم جلو تر نره. تکون خفیفی خورد و لای چشماش رو باز کرد. سرمو عقب بردم و با لبخند بهش گفتم:

_بالاخره بیدار شدی؟

انگار هنوز تو حال و هوای خوابی بود که می دید. روی تخت نشست و با انتهای کف دستش چشمش رو مالید. به اطراف اتاق نگاه کرد و در آخر به من. گفت:

_مگه ساعت چنده؟

_با اجازه ت ساعت هفت و نیمه

_هفت و نیمِ صبح؟

با خنده گفتم:

_نه خیر هفت و نیم عصر

سریع پتو رو از روی خودش کنار زد و کنار تخت ایستاد و گفت:

_واقعا من تا این موقع خواب بودم؟

دستام رو روی تخت گذاشتم و گفتم:

_بله متاسفانه. انقدر هم ناز خوابیده بودی آدم‌دلش نمیاد بیدارت کنه.

میخواست از اتاق خارج بشه که گفتم:

_کجا؟

_خب با اجازه ت میرم دستشویی

مانتوش رو از روی صندلی برداشتم و با سمتش گرفتم و گفتم:

_احمد آقا هر از گاهی داخل خونه میاد و میره. ممکنه الان داخل خونه باشه. اینو بپوش

براش مانتوش رو گرفتم که بپوشه. اونم زیر لب تشکر کرد و دستاش رو داخل آستین مانتو فرو برد. مشغول درست کردن لبه ی مانتو بود که موهاش رو از داخل مانتو در اوردم. نگاهشون کردم. دقیقا عین خرمن طلا. سلین هم ثابت ایستاده بود ومطمئنا نمیخواست این حس خوبش رو از دست بده. بینی ام رو نزدیک موهاش بردم. ریه هام رو از بوی موهای سلین پر کردم و گفتم:

_موهاتو دوست دارم

با صدایی کا شیطنت ازش موج میزد گفت:

_خودمو چی؟

نه. اصلا. جوابی که ازش مطمئنم.من سلین رو دوست ندارم. فقط و فقط برای انتقام اینجاست. در این حالت. در این مکان. با پوزخند‌گفتم:

_تو که عشق منی

به طرفم برگشت و با لبخند‌گفت:

_واقعا؟

دستم رو دور کمرش گذاشتم. اون هم دستشو دور گردنم حلقه کرد. نگاهم از چشمای رنگی اش به لب هاش کشیده شد. آب دهنم رو با صدا قورت دادم. سرم رو نزدیک بردم. اون حرکتی نکرد. انگار که خودش مشتاق تر بود. پیشونی ام به پیشونی اش خورد. نوک دماغم به نوک دماغش. چیزی تا از بین رفتن فاصله نمونده بود که صدای شمسی خانم شنیده شد:

_آقا کجایین؟

*سلین*

فوش رکیکی زیر لب داد. لعنت به خروس بی محل. گند زد به این‌حس خوبمون. بهراد هنوز سرش رو عقب نبرده بود. دستاش رو روی صورتم گذاشت و گفت:

_برو لباساتو بپوش میخوام ببرمت بیرون

دوباره صدای شمسی خانم در اومد: آقا خونه این؟

بهراد در رو باز کرد و رفت. دست به صورتم زدم. داغ بود. یهو تمام بدنم داغ شد. احساس میکردم داخل بدنم آتیش به پا است. روی تخت نشستم و آرامش خودمو حفظ کردم. قطعا پوستم سرخ شده. مانتو و شلوار لی ام پام بود. پالتو و شالم رو هم پوشیدم و بیرون رفتم. از پله ها پایین رفتم و به سمت سالن پذیرایی رفتم. بهراد پشت به من و دست به جیب مشغول صحبت کردن با تلفن بود. صداش آروم بود و چیزی شنیده نمیشد.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از قطع کردن تلفن برگشت. منو که دید گفت:

_آماده ای؟

_اوهوم

باش پس بریم

دوش به دوش بهراد راه میرفتم. البته که اون از من خیلی قد بلند تر بود و من شاید نصف اون بودم. به ماشین که رسیدیم سوار شدیم. ماشین و روشن کرد و گفت:

_کجا بریم؟

_مگه نگفتی میخوای بهم شام بدی؟

با خنده نگاهم کرد و گفت:

_خب کجا دوست داری شام بهت بدم؟

لبمو بالا کشیدم و گفتم:

_برای من فرقی نمیکنه هر جا تو دوست داری

"باشه" ای گفت و حرکت کرد. هیچ کدوممون هیچی نمیگفتیم. سکوت بینمون حکم فرما بود. تنها صدایی که توی ماشین بود موسیقی ملایم و آرامش بخش پیانویی بود که بهراد پلی کرده بود. به نیمرخ بهراد خیره شدم. اخم همیشگی اش که نمیدونم برای چی بود. آخ که من چرا انقدر عاشق این بشر هستم؟ چرا انقدر دوستش دارم؟ حتی از قبل هم بیشتر. دیگه به جرعت میتونم بگم عشق من یه تب داغ نیست. یه عشق واقعیه. از خدا ممنونم که این عشق رو به من داد. خداروشکر که این عشق دو طرفه است. خداروشکر‌.

بهراد: به چی زل زدی؟

به خودم اومدم و با خجالت رومو برگردوندم. سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم. بارون نم نم میبارید. کاش میشد الان ماشین نبود و زیر نم نم بارون قدم میزدیم. با صدای بهراد به خودم اومدم:

_چرا انقدر ساکتی؟

_خب...چی بگم؟

_وقتی داشتم میرسوندمت خونمون شیطون بودی الان خیلی ساکت شدی

_خب اون موقع فرق میکرد

_چه فرقی؟

نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم:

_اون موقع از خستگی خل شده بودم

بلند خندید. منم با لذت به خنده اش زل زده بودم. ناخودآگاه لبخندی روی لب منم اومد. دیگه تا رسیدن به رستوران چیزی نگفتم. از ماشین پیاده شدیم‌ و به سمت در ورودی رستوران حرکت کردیم. وارد رستوران شدیم و به سمت یکی از میز ها حرکت کردیم. بعد از نشستن بهراد منیو رو به طرفم هل داد و گفت:

_رستوران رو که خودت انتخاب نکردی. حداقل غذا رو خودت انتخاب کن.

همونطور که منیو رو به سمت خودم میکشوندم گفتم:

_خب اگه تو دوست نداشته باشی چی؟

انگشتاش رو در هم‌ قفل کرد و گفت:

_تو نگران من نباش من همه چی دوست دارم

با لبخند منیو رو باز کردم و به غذاها نگاه کردم. چشمم روی قرمه سبزی ثابت موند. منیو رو بستم و گفتم:

_من که دلم قرمه سبزی میخواد.

"باشه" ای گفت و به گارسون اشاره داد که بیاد. برای خودش هم قرمه سبزی سفارش داد. بعد از اینکه گارسون رفت دستاش رو روی میز گذاشت و به طرفم خم شد و گفت:

_یه سوال داشتم سلین

_بپرس

دستاش رو به هم مالید و گفت:

_تو توی مزون خواهرت کار میکنی دیگه؟

_مزون خودم و خواهرم. سه دونگش‌ مال منه

_خب تاحالا شده آشنایی هم بهتون سر بزنه؟

چشمام‌رو ریز کردم و فکر کردم که به جز گلی هیچکس دیگه ای که آشنای من باشه نیومده مزون. بعد از فکر کردن کش دار گفتم:

_نه... چطور؟

سرشو بی تفاوت تکون داد و گفت:

_همینطوری

به سرتاسر رستوران نگاه کردم. یهو یادآوری یه چیزی مثل به سرعت باد ذهنمو شوکه کرد. یک لحظه احساس برق گرفته ها بهم دست داد. با چشمای گشاد به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدم.. چرا زود تر متوجه حرف بو دار بهراد نشدم؟ نکنه منظورش پریسا باشه؟ ولی اون‌موقع که بهراد منو نمیشناخت. ذهنم پریشون شد. حس بدی نسبت به این سوال بهراد داشتم. دست خودم‌نبود.

بهراد: چیزی شده؟

سرمو بالا گرفتم‌ و با حالت پریشون خودم‌گفتم:

_ها؟...نه...نه....چیزی نشده

_پس‌چرا اینطوری به میز ‌نگاه میکنی؟

خواستم توجیه کنم که گارسون به میزمون نزدیک شد.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سفارش هامون رو روی میز گذاشت. شروع به خوردن کردیم. چرا حواسم نبود که انقدر گشنمه؟ بی توجه به بهراد مشغول خوردن بودم. یهو صدای خنده بهراد رو شنیدم. با تعجب سرمو بالا بردم و بهش نگاه کردم. دیدم سرش عقبه و داره میخنده گفتم:

_چیزی شده؟

میون خندش گفت:

_از قحطی اومدی؟

قاشق و چنگال رو توی بشقاب گذاشتم و ناراحت بهش خیره شدم و گفتم:

_خب گشنمه

_خو مگه من میگم‌نخور؟

_حالا هر چی

دوباره مشغول خوردن شد بهم‌ نگاه کرد و گفت:

_چرا نمیخوری؟

_سیر شدم

_اوووه...تو دیگه چقدر لوسی

_نه بخدا...واقعا سیر شدم

مشکوک نگاهم کرد که گفتم:

_باور کن راست میگم...حداقل باید برای یه بستنی جا داشته باشم.

تک خنده ای کرد و گفت:

_بستنی؟ شوخی میکنی؟ توی این هوا کی بستنی میخوره؟

از در شیشه ای رستوران به بیرون‌نگاه کردم که بارون یکم تند تر شده بود. گفتم:

_هوا خیلی هم خوبه. من همیشه توی هوای بارونی بستنی میخورم.

_ولی برعکس تو من ذرت مکزیکی داغ رو به بستنی توی این هوا ترجیح میدم.

_دیونه ای دیگه

خندید و گفت:

_خیلی خب خانم عاقل اگه کارت تموم شده بریم دوتا بستنی بخریم

_مگه نگفتی من ذرت مکزیکی دوست دارم؟

همونطور که دوتا تراول روی میز میگذاشت گفت:

_میخوام بدونم زندگی شما عاقلا چطوریاس

لبخندی زدم و از جام بلند شدم. بستنی قیفی هامون رو خریدیم. توی پارکی مشغول قدم زدن بودیم و زیر بارون بستنی هامون رو میخوردیم. قطرات بارون روی صورتم میوفتادن و من از سرمای قطرات بارون و بستنی لذت میبردم. چشمام رو برای یک لحظه بستم. به بهراد نگاه کردم که با اخم به بستنی اش زُل زده بود. با خنده گفتم:

_چیه؟

_آخه این چی بود تو این هوا به خوردمون میدی؟

بلند خندیدم و گفتم:

_مگه من گفتم بستنی بخور؟

_چه میدونم فکر کردم‌ عاقلی

دوباره به آسمون خیره شدم. چقدر امروز برام روز خوبی بود. دوباره به بهراد نگاه کردم که در سکوت مشغول خوردن بستنی بود. هنوز هم باورم نمیشه که بالاخره تونستم به آرزوم برسم. قبلا آرزو میکردم‌که به بهراد برسم. الان آرزو میکنم که هیچوقت از دستش ندم. هیچوقت

_تو الان داری بستنی میخوری یا منو؟

سرمو با خجالت پایین انداختم. لپمو کشید و گفت:

_پیاده روی بسه. ساعت ده شد

"باشه"  آرومی گفتم که خودمم نشنیدم. به سمت ماشینش رفتیم. سوار شدیم و آهنگ پاییز و بارون از مهدی جهانی فضای ماشین رو پُر کرد و منم با لذت همونطور که انگشتام رو روی شیشه ی سرد و بخار گرفته میکشیدم باهاش میخوندم:

پاییز که میشه طلایی میشه
باز رنگ موهات تداعی میشه
با اولین ابر یادت میوفتم
دیونه میشم ، میکوبه قلبم

حالا که دستات با من غریبست
دستای کیو میگیری تو دست
رو شونه ی کی هق هق بگیرم

از این جدایی دارم میمیرم
منو بغل کن زیر بارون بیا
عاشق شو دباره آسون

شب ها هنوزم بی تو عذابن
کابوس قهر تو داره خوابم
انگار از این فصل چیزی نمونده

جز یه خیال و یه دردمونده
تو رقص بادو برگ و خیابون
میکوبه قلبم با ضرب بارون
با بغض و حسرت میخونه یک مرد
تا جاده بازه این راه و برگرد

آهنگ تموم شد. ماشین ایستاد و من حتی به مسیری که بهراد تا خونمون طی کرد توجه نکرده بودم. خیابون تقریبا تاریک شده بود. بهراد گفت:

_شب خیلی خوبی بود

_برای منم همینطور

با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت:

_مراقب خودت باش

_تو هم‌همینطور

دستاش رو از روی صورتم برداشت و گفت:

_شبت بخیر

از ماشین میاده شدم و براش بوس فرستادم. کلید رو توی قفل انداختم و وارد خونه شدم. چراغارو روشن کردم خودمو روی کاناپه پرت کردم. گوشیم رو از توی جیبم در اوردم. از صبح که پیش بهراد بودم گوشیم خاموش بود. روشنش کردم و دیدم چندتا تماس از سانلی و یه شماره ی ناشناس دارم. بیخیالشون شدم و به اتاق پناه بردم. خودمو روی تخت پرت کردم و به عکسای بهراد زل زدم. باز دوباره آخرین تصویری که تو ذهنم قبل از خواب ثبت شد تصویر بهراد بود.

****

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد*

نقش بازی کردن و تظاهر به عاشق بودن کمی سخت بود. اما خدارو شکر تونستم بدون اینکه کوچک ترین شکی کنه نقشم رو خوب پیش برم. ولی کاش اون زبونم لال میشد و در مورد مزون چیزی بهش نمیگفتم. فکر کنم اینجاش رو یکم خراب کردم. چه زمین بازی جالبیه. من با یه نقاب بازی میکنم اونم با یه نقاب دیگه. زیرِ نقابِ عاشقِ من یه مرد شکست خورده و انتقام جوئه و زیر نقابِ معصومِ اون یه دختر همه فن حریف و دَغَل بازه. هر کی داره با نقاب خودش بازی میکنه ولی نمیدونه که برنده ی این بازی منم. چون من با چهره ی اصلی حریفم آشنام اما اون نمیدونه که من انتقام جو هستم و برای انتقام جلو اومدم. فقط هدف پریسا از فرستادن سلین رو نمیدونم. خودش که یه بار بهم ضربه زد چرا میخواد دوباره ضربه بخورم؟ تو همین افکار بودم که بالاخره به خونه رسیدم. دستمو برای احمد آقا که توی حیاط مشغول بود تکون دادم و وارد خونه شدم. راه پله رو پیش گرفتم و به سمت اتاقم پناه اوردم. دکمه های پیرهنم رو تا آخر باز کردم و خودمو روی تخت پرت کردم. فقط به لحظه ای آرامش احتیاج دارم. از وقتی که پریسا اومده توی زندگیم تا الان آرامش ندارم. باید کار این دختره سلین رو زود تر تموم کنم تا بالاخره به دور از پریسا و امثالش به آرامش برسم. به یه سفر کنار دریا هم احتیاج دارم. سفری آروم و بدون مزاحمت کسی. صدای در اتاق به گوشم خورد. لبه های پیرهنم رو به هم نزدیک کردم و گفتم:

_کیه؟!

_منم آقا براتون دمنوش اوردم

درست به موقع. به دمنوش های شمسی خانم برای خوب شدن سردردم احتیاج داشتم. از قرص مسکن و خیلی چیزای دیگه بهتره. همونطور که سعی بر نشستن داشتم "بیا تو" ای به شمسی خانم گفتم. با یه دستش دستگیره ی در و با دست دیگه اش سینی ای حاوی یک لیوان دمنوش گرفته بود. با لبخند وارد شد و لیوان رو روی عسلی کنار تختم گذاشت. سینی به دست گفت:

_چیز دیگه ای لازم ندارین؟

_نه ممنون

لیوان دمنوش رو به لبام نزدیک کردم. نگاهم به پاهای شمسی خانم بود که انتظار داشتم هر لحظه به حرکت در بیاد و بره اما پاهاش ثابت بود. چشمام رو بالاتر بردم و روی صورتش دقیق شدم. گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و گفت:

_این دختره...که اومد اینجا

لبخندی زد و ادامه داد:

_از پریسا خانم خیلی مهربون تره....خوشکل تر هم هست

با پوزخند لیوان رو روی عسلی گذاشتم و گفتم:

_چی شد که این دوتا رو باهم مقایسه کردی؟

لبخندش رو جمع کرد و گفت:

_مگه...مگه باهم دیگه...

_بابت دمنوش ممنونم. اگه اجازه بدین میخوام بخوابم

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت:

_معذرت میخوام نمیخواستم دخالت کنم.

ساعدم رو روی چشمم گذاشتم و چشم بستم و از بسته شدن در متوجه رفتن شمسی خانم شدم

****

صدای ضعیف خنده توی گوشم میپیچید و باعث شد یکی از چشمام رو باز کنم. بالشی که توی بغلم بود رو کنار زدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم. ساعت هفت صبح بود. با ته کف دستم چشمامو خاروندم. از جا بلند شدم و پلیور آبی نفتی ام رو تنم کردم. از در بیرون رفتم. به سمت پله ها رفتم و به صدا نزدیک تر میشدم. صدا از سالن غذاخوری بود. در نیمه باز رو باز تر کردم و سلین و شمسی خانم رو در حال چیدن میز دیدم. سلین پشتش به من بود. پلیور یشمی با شلوار لی چسبون پوشیده بود و موهای طلایی اش رو دم موشی بسته بود. شمسی خانم به محض دیدن من سلام بلندی داد که باعث شد سرِ سلین به سمتم بچرخه. با دیدن من با لبخند به سمتم اومد. دستاش رو دورِ گردنم انداخت و چونه اش رو روی شونه ام گذاشت. منم یکی از دستام رو روی کمرش گذاشتم. با همون حالت گفت:

_صبح بخیر عزیزم

_صبح توهم بخیر

سرش رو از روش شونم برداشت و با دستای آویزون دور گردنم بهم خیره شد. با لبخند گفت:

_خوب خوابیدی؟

نصف صورتمو جمع کردم و گفتم:

_هِی....بگی نگی

دستاش از دور گردنم سُر خورد. دستمو گرفت و به سمت میز کشید و گفت:

_بیا ببین من و شمسی خانوم چه کردیم.

سر جای همیشگی ام نشستم و به بساط روی میز خیره شدم. میز رو خیلی با سلیقه چیده بودن. سلین هم جایی کنار من رو انتخاب کرد. شمسی خانم هم رفت. میز به اون بزرگی فقط برای من و سلین بود. مشغول خوردن بودیم که یهو گفتم:

_امروز نمیری مزون؟

_مزون؟ الان که زوده یه نگاه به ساعتت بنداز

_خواستی بری میرسونمت

_خیلی دوست داری برم؟

نگاهم به صورتش کشیده شد. صورتش غمگین بود. پاک یادم رفته بود که باید توی این تئاتر عالی بازی کنم. لبخند مصنوعی اما گرمی زدم. لپشو کشیدم و گفتم:

_اگه به من باشه که دوست ندارم از کنارم جُم بخوری. ولی برای خودت گفتم.

معلوم بود هنوزم ناراحته. دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:

_قهر نکن دیگه. به جون خودت منظوری نداشتم.

_قهر نکردم

از پشت میز بلند شدم و دستش رو گرفتم تا بلند شه. با حالتی سوالی نگاهم میکرد. منم منتظرش نذاشتم و گفتم:

_صبحانه بسه....مثل اینکه قرار بود ورزش کنیم. ولی حالا که صبحانه خوردیم نمیشه. بریم یکم توی حیاط قدم بزنیم

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"باشه" آرومی گفت که خودش هم به زور شنید. توی حیاط رفتیم. خداروشکر احمد آقا اونجا نبود. دستم رو توی جیب شلوارم کردم و ریه هامو مر از هوای مطبوع کردم. نگاهم به نیمرخ سلین افتاد. با ذوق و شوق به گل ها و درختای حیاط خیره شده بود. بدون توجه به من به سمت گل ها و درخت ها رفت. روی تنه ی یکی از درخت ها دست کشید. دستاش رو تا شکوفه های درخت پیش برد. همونطور که شاخه ها و شکوفه ها رو نوازش میکرد گفت:

_چه کیفی میکنی اینجا

دستش رو به شاخه ی بالاتری گرفت و در یک حرکت یکی از پاهاش رو روی شاخه گذاشت و بالا رفت. یعنی این دختر از میمون هم سریع تره. با بُهت نگاهش کردم و سریع به سمتش رفتم. سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

_دختره ی دیوونه بیا پایین الان دست و پات میشکنه

خنده ی بلندی سر داد. از بالا نگاهم میکرد و زبون در میورد. روی یکی از شاخه ها نشست و گفت:

_تازه داره بهم خوش میگذره. اگه من توی خونم یه درخت داشتم همیشه رو شاخه هاش مینشستم.

با خنده گفتم:

_خدا خَرِشو شناخت بهش شاخ نداد. حالا بیا پایین میوفتی

_نگران نباش توی این کار خیلی حرفه ای هستم. خونه‌ی بابام از این کارا خیلی میکردم.

لبخندش جمع شد و گفت:

_البته خیلی وقته که روی شاخه های درخت خونه ی بابام ننشستم.

دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:

_بعدا هم میتونی با خاطره هات اشکمو در بیاری حالا دستتو بده بیارمت پایین.

_خودم بلدم بیام

داشت از شاخه ها برای پایین اومدن استفاده میکرد. روی شاخه ی ضعیفی پا گذاشت که باعث شد شاخه بشکنه. با صدای جیغش نفهمیدم چطور شد که جلو رفتم و اونو بغل کردم. اما همچین فایده ای هم نداشت چون با کمر خوردم زمین و سلین هم روم افتاده بود. بینی اش به بینی ام و پیشونی اش به پیشونی ام خورده بود. نفساش به صورتم میخورد. نگاهم فقط به یه سمت کشیده شد. اونم لباش بود. فقط همین فاصله ی دو میلی متری مونده بود برای طی کردن. تا نفسامون باهم یکی بشه. سلین با درد و با صورتی مچاله شده خودشو کنار کشید. شلوارش از روی زانو پاره شده بود و زانوش کمی زخم شده بود. با درد گفت:

_بهراد؟

_میخواستی عین میمون درختی از روی درخت بالا نری.

چشماش از تعجب باز مونده بود. با اخم به بازوم زد و گفت:

_خودت میمون درختی ای گوریل به درد نخور.

با شیطنت گفتم:

_همچین به درد نخورم نیستم ها همین الان به یه دردی خوردم.

و به فاصله ی نزدیکمون اشارم کردم. اونم عین این خنگا به فاصله نگاه کرد و بعد خودشو پس کشید بعد با حرص گفت:

_آقای به درد بخور بی زحمت کمکم کن نمیتونم بلند شم.

دستم رو زیر زانوهاش و پشت کمرش گذاشتم و در یک حرکت از زمین جداش کردم. با دست به سینه ام میکوبید و میگفت:

_منظور من این کمک نبود. ببین خودت فرصت طلبی.

من فقط میخندیدم و راه اتاق سلین رو پیش میگرفتم.

ویرایش شده در توسط Heyfa
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_بزارم پایین خودم میتونم راه برم

_حالا که من یه بهونه میخوام برای بغل کردنت تو نمیزاری

و دوباره به جلو خیره شدم. از پله ها بالا رفتم و به اتاقش رسیدم. از سکوت سلین‌ متعجب شدم. به طرفش چشم چرخوندم‌که دیدم داره نگام میکنه. میخواستم بزارمش رو تخت اما وقتی صورتش رو توی گردنم فرو برد دستم ثابت موند. یعنی امکان داره حدسم درست باشه؟ یعنی سلین میخواد از طریق غریزه من رو زندانی خودش کنه؟ خشونت تموم وجودم رو فرا گرفت. به سرعت سلین رو روی تخت نشوندم و از اتاق خارج شدم

*سلین*

از کار بهراد تعجب کردم. نه به اخلاقش توی حیاط نه به رفتار الانش. اون مرد دقیقا چی میخواد؟ به زانوم نگاهی کردم. شلوارم پاره شده بود. میخواستم پاهامو دراز کنم که سوزش پام رو حس کردم. اخمام توهم رفت. یه لحظه یاد افتادنم روی بهراد افتادم. لبخند روی لبم نقش بست. آخ که من‌چقدر دوسش دارم. خیلی دوست دارم بهش بگم‌اما اون تاحالا حتی یه بار هم به من نگفته که منو دوست داره. اگه من‌ پیش قدم بشم و اون فقط لبخند بزنه چی؟ کلافه شده بودم. با دست صورتم رو پوشوندم. آخ بهراد...تو دقیقا چی‌میخوای؟ چرا هر دقیقه یه طور رفتار میکنی؟ تصمیم گرفتم برم‌مزون پیش سانلی. گوشی و پالتوم رو از روی تخت برداشتم. شالم رو سر کردم. باید اول میرفتم خونه و شلوارم رو عوض میکردم. از اتاق بیرون زدم و به سمت راه پله ها حرکت کردم. بهراد رو دیدم که روی یکی از کاناپه ها نشسته و با دست صورتش رو پوشونده. صدان رو صاف کردن و گفتم:

_من دارم میرم‌ مزون

به سمتم چشم چرخوند و گفت:

_کجا؟

_مزون

از جا بلند شد و به سمتم اومد. وقتی فاصله اش با من کم شد ایستاد. گفت:

_یه لحظه حالم خراب شد معذرت میخوام

بغض به گلوم چنگ می انداخت. دیگه دست خودم‌نبود. دیگه نتونستم جلوی زبونمو بگیرم:

_یاد پریسا افتادی مگه نه؟

ابروهاش بالا پریدن و با بُهت بهم خیره شده بود. پُر شدنِ چشمام رو حس کردم اما ادامه دادم:

_تو هیچوقت نمیتونی اونو فراموش کنی. اگه هنوز به فکر اونی چرا به من ابراز علاقه کردی؟ چرا امیدوارم کردی؟

_چرا چرت و پرت میگی؟

افتادن اشک‌از گوشه ی چشمم رو حس‌کردم. سرمو تکون دادم و گفتم:

_نمیفهممت...نمیفهمم

رو برگردوندم که برم. اون اشک سمج رو از گوشه ی چشمم‌پاک کردم و از خونه ی بهراد خارج شدم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد*

مات و مبهوت سر جای خودم ایستادم. عجیب بود. احساس می کردم که خیلی خوب بلده نقششو بازی کنه. اما آخه این همه غرق شدن در نقش مگه ممکنه؟ منی که دارم براش نقشِ آدمای عاشق رو بازی می کنم انقدر حرفه ای نیستم. شاید راست باشه. شاید واقعا عاشقه. شاید رابطه اش با پریسا از روی حسادت باشه...ناگهان به خودم ‌تشر زدم. این اَراجیف چیه من به هم میبافم؟ چه زود انتقام رو فراموش کردم. چه زود حرفا و کارای پریسا رو فراموش کردم. پوفی از روی کلافگی کشیدم و روی مبل نشستم. سرمو بین دستام گذاشتم تا بلکه بتونم از حجم سنگینی سرم‌ کم کنم. احساس و وژدانم در حال جَدَل بودند. دلم کمی آرامش میخواد. دیگه طعم آرامش رو فراموش کردم. این دختر چی داره؟ آخ خدایا خودت کمکم کن

****

*سلین*

طبق معمول روی تختم تاق باز دراز کشیده بودم و به عکس بهراد که از محله قیچی‌کرده بودم و به سقف اتاق چسبونده بودم نگاه می کردم. اعصابم حسابی خورد بود. قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکیده بود رو با انتهای کف دستم پاک کردم. صدای رو مخیِ گوشیم بلند شد. بهش محل ندادم و سعی کردم چشم ببندم. حتی دنبالم هم نیومد. حتی ازم نخواست منتظر بمونم که توضیح بده. انگار از خداش بود که من برم. کاش زودتر میرفتم. صدای گوشی قطع شد ولی طولی نکشید که دوباره صدای گوشی بلند شد. کلافه از جام بلند شدم و به سمت گوشی رفتم و بدون اینکه ببینم کیه گفتم:

_الو؟

_الو مامان؟

صدای مهربون مامان که توی گوشم پیچید انرژی گرفتم. لبخندی زدم و گفتم:

_مامان؟...خوبی؟

_خوبم عزیزم تورو هم ببینم بهتر میشم

_خیلی دلم برات تنگ شده

_میشه امشب برای شام بیای خونمون؟ دوست دارم‌ مثل قدیم دورِ میز بشینیم. توی سَرِ جایِ همیشگی ات کنارِ سانلی بشینی. هرشب دارم بهت میگم اما میگی نمیتونم سرم درد میکنه. امشب دیگه نمیزارم از دستم در بری

_مامان من واقعاً...

_جای هیچ اعتراضی نیست شیرفهم شد؟

چشمام رو بستم و بی حوصله گفتم:

_باشه مامان

_حالا شدی دختر خوب آفرین. ساعت ۸ منتظرتیم.

تلفن رو قطع کردم و دوباره خودنو روی تخت پرت کردم. چشمام رو محکم فشار دادم تا چشمم به عکس بهراد نیوفته. انقدر توی تختم غلط خوردم که بالاخره خوابم گرفت...

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****


ساعت مچی ظریف ام رو بستم. به خودم توی آینه نگاه کردم. ساده و در عین حال عالی. مانتویی با ترکیب مشکی و طلایی و شال طلایی و شلوار مشکی. کفشام رو از جا کفشی در اُوردم و به سمت خونه ی مامان حرکت کردم. یکم پیاده رفتم بعدش دستم رو برای یه ماشین زرد رنگ تاکسی تکون دادم. صندلی عقب سوار شدم و مسیر رو گفتم. پیرمرد ضبطش رو روشن کرد و آهنگ از شادمهر عقیلی رو گذاشت. کمی توی راه بودم. بالاخره رسیدم و پول رو به راننده تاکسی دادم. پیاده شدم و زنگ رو فشردم. صدای مامان رو شنیدم که میگفت:

_در باز شد عزیزم؟

_آره مامان.

وارد خونه شدم. یه دل سیر به حیاط زل زدم. چقدر دلم برای این درخت ها تنگ شده بود. دلم گرفت. چند وقت بود مثل میمون از این درخت ها بالا نرفته بودم؟ فک کنم خیلی وقت باشه. چون حس غریبی دارم.

در هال باز شد. مامان و بابا هردو از خونه بیرون اومدن. مامان جلو تر از بابا با آغوش باز به سمتم اومد.

 به سمتشون پا تند کردم و مامان رو محکم فشردم. دلم براش یه ذره شده بود. یاد رفتار صبح بهراد هم افتادم و شروع کردم به گریه کردن. دلم میخواست تو بغل مامان انقدر زار بزنم که بمیرم. خسته شدم. از همه چی. از همه کس. ولی بدترش اینه که نمیتونم دل بکنم

مامان منو از بغلش بیرون کشید و گفت:

_عزیزم گریه چرا؟

اشکام رو پاک کردم و گفتم:

_دلم براتون تنگ شده بود.

مامان یه نگاه شرمزده ای به بابا کرد. بابا برای عوض کردن بحث به سمتم اومد و گفت:

_منو بغل نمیکنی؟

با لبخند به سمتش رفتم‌ و اونو هم بغل کردم

بعد از اون به سمت خونه رفتیم. مانتوم رو در اُوردم. زیر مانتو یه بلوز سرمه ای آستین بلند پوشیده بودم که سردم‌ نشه. موهام رو که بالا بسته بودم رو باز کردم و آخیشی گفتم. مامان به سمتم اومد و گفت:

_قربون موهای طلایی ات برم چقدر دلم برای ابریشمات تنگ شده بود.

با خنده گفتم:

_فقط برای موهام دلتنگ بودی؟

دستی به گونه ام کشید و گفت:

_خودتم میدونی که عشقمی.

زنگ دَرِ خونه زده شد. کمتر از یه دقیقه سانلی پرید تو خونه و منو محکم بغل کرد. دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:

_هنوز بیست و چهار ساعت نشده که ندیدیم. یعنی انقدر هجر من سخته؟

با خنده از بغلم بیرون اومد و گفت:

_چی میشد روز تولد هجده سالگیم آشتی میکردین؟ ولی نه اشکال نداره من اگه شانس داشتم اسمم شانس‌الدوله بود

زدم پس کله اش و گفتم:

_واسه من نمکدون نشو

باهم خندیدیم و روی مبل نشستیم. مامان در آشپزخونه مشغول آشپزی بود و من و بابا و سانلی مشغول گپ زدن. صدای زنگ برای بار دوم بلند شد. مشکوک به سانلی نگاه کردم و گفتم:

_منتظر کسی بودین؟

سانلی همونطور که از جا بلند میشد گفت:

_نمیدونم

سانلی رفت و کمی بعد با قیافه ی پریشون برگشت. مشکوک بهش نگاه کردم. با دیدن شخصی که از در وارد شد دلیل پریشونی سانلی رو فهمیدم و خودم بیشتر پریشون شدم. شایان اینجا چیکار میکرد؟ مطمئنم همه چی برنامه ریزی شده بوده.

سلام کرد ولی من به جای جواب دادن با خشم به سمت آشپزخونه رفتم. مامان به طرفم برگشت. با خشم غریدم:

_مامان فقط یه دلیل قانع کننده برای کارت میخوام.

_کدوم کار؟

کلافه چنگلی به موهام زدم و گفتم:

_خواهشاً خودتو به اون راه نزن. شایان اینجا چیکار میکنه؟

_باور کن فقط برای رفع کدورت اینجاس. گفت نمیخوام بخاطر عشق یه طرفه دوستیمون از بین بره...راستش قبل از این قضیه تو با شایان خیلی جور بودی.

_مامان تو باور کردی؟ این بمیره هم به حالت قبلیش برنمیگرده

_خب عاشقه چیکار کنه؟

_مامان تو طرف کی ای؟

صدای شایان گردن هردومون رو کج کرد:

_سلام بر همگی

مامان خیلی گرم جوابشو داد و باهاش روبوسی کرد. شایان دستش رو طرف من دراز کرد و گفت:

_چطوری زلزله؟

با نفرت نگاهم رو بین دست و چشماش رد و بدل کردم و بدون توجه به اون و "سلین" گفتن های مامان به طرف پذیرایی رفتم و روی یکی از مبلا نشستم. شایان و مامان از آشپزخونه خارج شدن. راستش فقط به خاطر اصرار مامان و بابا موندم وگرنه یه لحظه هم تحملش نمیکردم. شایان مبل تک نفره ی روبه روم رو انتخاب کرد و با یه حالت خاصی بهم زل زد. رومو با انزجار برگردوندم. هرچی باشه باعث شد یه مدت طولانی از مادر و پدرم دور بمونم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به صحبت ها و بگو بخند هاشون گوش میدادم و نمیدادم. جسمم اینجا بود اما فکرم جای دیگه ای سِیر میکرد. شایان هم بِر و بِر به من زل زده بود. تحملشون برام سخت شده بود. دلم میخواست یه سر به حیاط بزنم و یکم هوای سرد آذر ماه رو ببلعم. از جام بلند شدم و بدون توجه به نگاه های مامان و بابا و سانلی به حیاط رفتم. روی چمن ها نشستم و به درخت مورد علاقه ام تکیه دادم. به بخار دهنم خیره شدم. گوشیم رو از جیبم در اوردم و به بک‌گراند گوشیم نگاه کردم. عکس بهراد بود. دستاش رو تا چهارتا انگشت توی جیبش فرو برده بود و با اخم به دوربین نگاه کرده بود. آخ بهراد تو کی هستی؟ چرا من عاشقت شدم؟ از صبح تاحالا نه اس ام اسی داده نه زنگی زده. حتی خبری از میسکال هم نبود. انقدر براش بی اهمیت بودم؟ پس چرا ابراز علاقه کرد. تو همین افکار بودم که قطره اشکی از چشمام روی صفحه ی گوشی افتاد. صدای شایان باعث شد سرم به سرعت به سمتش بچرخه. رد اشکام رو پاک کردم و به ماه خیره شدم. میخواستم حضورش رو نادیده بگیرم. اومد و کنارم روی چمنا نشست و به درخت تکیه داد. کمی ازش فاصله گرفتم. نفس عمیقی کشید و همراه با بازدمش گفت:

_یعنی انقدر از من بدت میاد که نمیتونی دو دقیقه تو خونه تحملم کنی؟

نفسی از روی کلافگی کشیدم و بازم سکوت کردم. صدام زد:

_سلین

از جام بلند شدم و گفتم:

_نمیخوام حرف بزنم. اگه میخوای اینجا بشینی من برم داخل.

میخواستم برم که بازوم اسیر دستاش شد و منو از حرکت منع کرد. تن صداش یکم بالا رفته بود:

_سلین من چه گناهی کردم. فقط عاشقت شدم. جرم من چیه؟ به چه جرمی باید بی محلیات، کم توجهیات و بد اخلاقیات رو تحمل کنم؟ مگه من چیکارت کردم؟ با وجود اینکه منو از خودت تَرد کردی من قبول کردم. گفتم کدورت ها رفع بشه و من و تو مثل قبل باهم صمیمی بشیم. درسته که من نمیتونم به تو به چشم یه دوست معمولی نگاه کنم. ولی هرچی باشه از این وضعیت خیلی بهتره.

نگاهی بهش انداختم. توی نگاهش پر از خواهش بود. اما من توی اون لحظه به هیچی به جز بهراد نمیتونستم فکر کنم. بازوم رو از چنگش آزاد کردم و به راهم ادامه دادم. صداش هنوز از بغل گوشم‌ میومد.

_تو اونو دوست داری نه؟

یخ بستم. سر جام ایستادم. ادامه داد:

_خودم باهم دیدمتون. دست تو دست داشتین بستنی میخوردین.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم. صداش نزدیک تر شد:

_فکر میکنی اگه خانوادت بفهمن چی میشه؟

سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. برگشتم طرفش. انقدر بهم نزدیک بود که سینه اش با سینه ام مماس بود. با کمال خونسردی گفتم:

_هیچی نمیشه. توی خر فکر کردی همه عین تو عتیقه‌ان. اصلا خودم قصد دارم به اونا بگم اما هر وقت صلاح دونستم‌.

_کی قراره صلاح بدونی؟ وقتی که ازت استفاده کرد و عین آشغال پرتت کرد یه گوشه؟

از شنیدن حرفایی که زد خون به صورتم هجوم اورد. از عصبانیت دستم رو بالا بردم و زدم تو گوشش. صورتش به سمت چپ پرت شد. از عصبانیت فکم میلرزید. با سرعت به داخل خونه رفتم و پالتو و کیفم رو از اونجا برداشتم. مامان و سانلی دنبالم افتاده بودن. شایان هنوز سر جاش ایستاده بود و همونطور که دستش روی گونه اش بود بهم زل زده بود. بدون توجه بهش سمت در خروجی رفتم. دیگه صدای مامان و سانلی نیومد. دستم رو برای یه تاکسی زرد رنگ تکون دادم که نفهمیدم چیشد که بازوم اسیر دست یکی شد و به سرعت به سمت دیگه کشیده شد. مقاومت کردم اما بی فایده بود. شایان منو داخل ماشین پرت کرد و در رو قفل کرد. همونطور که کمربندشو می بست گفت:

_نصف شبی نمیزارم تنها بری.

انگشت شصت و اشاره ام رو روی شقیقه هام گذاشتم و آرنجم رو به لبه ی پنجره ی ماشین تکیه دادم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوزم عصبانی بودم. از دست خودم. از دست بهراد. از مامان، بابا و بخصوص شایان.

  لرزش خفیف فکم رو حس میکردم. در طول مسیر نه من حرف زدم نه شایان. حرفی برای گفتن نداشت. چی میخواست بگه؟ اگه حرف دیگه ای در مورد بهراد بزنه یه سیلی کمه تا جایی که میتونم میزنمش. من بهراد رو دوست دارم و دلم نمیخواد کسی بهش چپ نگاه کنه. اما اون چی؟ حتی به خودش زحمت نداد یه زنگی بزنه.

  همیشه وقتایی که نمیتونسم عصبانیتمو بروز بدم گریه ام‌ میگرفت. اما نه. من از گریه کردن جلوی این و اون بدم‌ میاد. نباید بزارم کسی اشکمو ببینه. توی خونه توی خلوت خودم حسابی گریه میکنم ولی الان نه. الان خبری از اشک نیست.

 به محض ایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم و بدون اینکه به طرف شایان برگردم یا ازش تشکر کنم، کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. به اتاقم پناه بردم و خودمو روی تخت پرت کردم. حاضرم قسم بخورم که هر وقت به اتاقم پناه بردم حالم بدتر میشد. همه جا اثرات بهراد رو میبینم. روی سقف اتاقم. روی دیوار.

  چشمم به امضاش افتاد. آروم آروم به سمت اون امضا رفتم. روی دست خطش دست کشیدم و به لبام نزدیک کردم. دلم حسابی از همه پُر بود. روی دیوار سُر خوردم و اشک ریختم. بی صدا گریه کردم. بی هیچ صدایی. بی هیچ همدمی.

  غم دلم بیشتر شد و گریه هام شروع شد. این دفعه با صدا. با غصه ی بیشتر. اما برای چی؟ برای نبودِ بهراد. برای بودنِ شایان. برای پدر و مادرم. برای همه. حتی سانلی. حتی گلی که خیلی وقته حتی یه زنگ هم بهم نزده. آخ...چقدر تو تنهایی سلین!...چقدر بی کسی...چقدر بی اهمیتی...چقدر...‌چقدر....

  با صدای گوشیم هق هقم خفه شد و فقط صدای زنگ موبایلم فضای اتاق رو پُر کرده بود. انقدری که گریه کرده بودم ***که ام گرفته بود. با دیدن اسم بهراد روی گوشیم بغضم بیشتر شد. باید جواب میدادم؟ باید می ذاشتم انقدر زنگ بزنه تا بترکه؟ اما اگه زنگ نزد چی؟ اگه گفت همه چی تمومه چی؟ من‌ میمیرم.

  گوشی رو روی گوشم گذاشتم و بدون حرف به صدای نفساش گوش دادم. صداش توی گوشم پیچید و از لذت چشم بستم:

_الو؟ سلین؟

  چی‌ میشد با احساس تر حرف میزد؟ چی میشد انقدر خشک نبود؟ چی میشد؟ آسمون به زمین میرسید؟ کهکشان نابود میشد؟ دنیا از تعجب شَلَم شوربا میشد؟

_سلین؟ اونجایی؟

_آره

_پس چرا حرفی نمیزنی؟

  لعنتی. صدام میلرزه.... نباید بلرزه... نباید.

_من گفتنی هارو گفتم. این تویی که باید تصمیم بگیری چی میخوای. اگه منو میخوای تا پای جونم باهات هستم. اگه هنوزم به فکر پریسایی که گورم رو گم کنم...

_میخوام

  توی اوج غم و ناراحتی لبخند مهمون لبام شد...

_تورو میخوام...پریسا رو نمیخوام


*بهراد*


  از دروغ خودم عذاب وژدان گرفتم. توی اون لحظه نمیدونم چرا اینو گفتم؟ من که حتی یه ذره علاقه ای به سلین نداشتم. پس چرا اینو گفتم؟ چرا الکی بهش امید دادم؟ خودم بهتر از هرکسی میدونم که رابطه ام با سلین ابدی نیست. کلافه دستی لای موهام بردم و به پشتی مبل تکیه دادم. صداش توی گوشم پیچید:

_مطمئنی؟

  آخ...کاش نمیپرسید...دختر من به تو علاقه ای ندارم چرا نمیفهمی...به خودم تشر زدم...بهراد بی رحم کجاست؟..اونی که دلش برای مگس ماده هم نمیسوخت؟...به زور زبون توی دهن چرخوندم و گفتم:

_آره

  حتی فکر اینکه از این حرفم چقدر خوشحال شده عذابم میداد...آخه من با تو چیکار کنم.تو که قرار نبود انقدر منو مسحور کنی...چیکار کردی با من دختر؟ چیکار کردی؟

_بهراد..

_بله؟

_خیلی دوستت دارم

  از شدت کلافگی و عذاب از جا بلند شدم...من چیکار کردم؟..ماموریت من تموم شده بود...این دختر عاشق شد...عاشق من...عاشق منِ بی لیاقت...فقط تونستم بگم:

_منم...ولی الان کار دارم باید قطع کنم. فردا منتظرتم.

  بعد از قطع کردن گوشی بلند داد زدم:

_شمسی خانم کجایی؟

  شمسی خانم با عجله اومد طرفم و گفت:

_بله آقا امری داشتین؟

_قرصای میگیرنم کجاست؟

_الان براتون میارم.

  چی به روزم اومد؟ چِم شده؟ خسته شدم دیگه. از فکر کردن به پریسا. از آزار دادن دخترا....آخ سلین...کاش خودت با پای خودت از زندگیم گم میشدی....

 شمسی خانم سینی حاوی یه لیوان آب و قرص رو بهم داد...قرص رو بدون آب فرو بردم. انقدر که قرص میخوردم عادتم شده بود که بدون آب فرو ببرم. شمسی خانم با تعجب زل زده بود به من. با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_به چی نگاه میکنید؟ به کارتون برسید دیگه

_ولی آقا.....ساعت نزدیک یازده شبه.

_باش پس برو

_خب پس کارای مونده چی؟

با کلافگی گفتم:

_فردا میای انجام میدی دیگه کلافم ‌نکن.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرف دیگه ای نزد و به احتمال زیاد از اونجا خارج شد. با انگشتام شقیقه هام رو ماساژ دادم تا یکم حالم بهتر بشه. شیشه ی مارتینی روی میز بهم چشمک میزد.

  شیشه رو از روی میز برداشتم و سر کشیدم. حسابی گرم شده بودم. چشمام رو روی هم فشردم. نفهمیدم چی شد که دیدم شیشه خالی شده. متوجه شده بودم که حرکاتم دست خودم نیست. شیشه رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. همونطور که راه میرفتم شقیقه ام رو ماساژ میدادم.

  با صدای تلفن سر جام ثابت موندم. از بالا به گوشیم که روی میز بود نگاه کردم. تنم گُر گرفت. نمیدونستم اثر مستی بود یا واقعا شماره همونه؟ با اینکه شمارشو حذف کرده بودم، اما مگه میشد شماره ی رُندشو فراموش کنم. گوشی رو برداشتم و دم گوشم گذاشتم. صدای پریسا توی گوشم پیچید. چشم بستم و با لذت به صداش گوش میدادم:

  _الو بهراد؟ نامرد تو کجایی؟ حالا باید خبر دوست دختر جدیدتو از غریبه ها بشنوم؟ حداقل خبر میدادی. ما که قرار نبود بیایم زندگیتو خراب کنیم...

_تو از همون اول زندگی من رو خراب کردی.... همون موقعی که منو به حال خودم ول کردی وسط خیابون.‌.. این که خوبه... روز بعدش که میخواستم بازم بهت اصرار کنم دیدم بغل یه پسر دیگه ای... مگه من چیکارت کرده بودم پریسا؟

  صدای هق هقش از پشت تلفن میومد:

_خودمم دلم نمیخواست اینطوری بشه...من فقط میخواستم تو دور از من یه زندگی خوبی داشته باشی... فکر نمیکردم به سرعت منو فراموش کنی و عاشق یکی دیگه بشی...

  عاشق...عاشق...نه.... نه... من عاشق سلین نبودم...

  _بهراد خیلی بهت احتیاج دارم. اگه میشه در رو باز کن من پشت درم.

  با سرعت به سمت در رفتم و در رو باز کردم. قیافه ی گریون پریسا رو که دیدم، دوباره همون پریسای معصوم و کوچولو جلوی چشمم زنده شد. توی بغلم خزید و شروع به گریه کردن کرد. دلم بدجور لرزید. چقدر دلم برای صداش، گریه هاش، اداهاش تنگ شده بود.

  وارد خونه شد و روی مبل نشست. با لبخند تلخی به شیشه ی مارتینی اشاره داد و گفت:

  _تو که انقدر پیش عشقت شادی پس چه نیازی به اینا داری؟

  دیگه نتونستم در برابر عشقم مقاومت کنم. شالش رو از روی سرش سر دادم و با موهاش بازی کردم. دستم از موهاش به سمت لاله ی گوشش رفت. همونطور که لاله ی گوشش رو لمس می کردم گفتم:

  _من عاشق سلین نیستم.

  چشمای گریونش حالت تعجب به خودشون گرفتن. با حیرت گفت:

  _چی؟

  اونو رو مبل نشوندم و خودم هم کنارش نشستم. با پشت دست گونه ی پریسا رو به آرومی نوازش کردم و گفتم:

_من فقط عاشق توئم.

_پس سلین چی؟ 

همه چیز رو براش گفتم. از انتقامم از تمام دخترها و انتقامم از سلین. از همه چیز. چقدر راحت تونسته بودم خیانت پریسا رو فراموش کنم. پای عشق که وسط باشه کینه و تنفر از بین میره.

   به امید رابطه ای نو با پریسا دستم رو نزدیک لب هاش بردم نزدیک اومد و لباش رو روی لبام گذاشت. چشمام و بستم و در خلصه ی شیرینی فرو رفتم. همراهیش کردم. چون دلم براش تنگ شده بود. با خودم که رودرواسی ندارم. من هنوز عاشقش بودم و دیوانه وار دوستش داشتم. دیوانه وار...

*****

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*سلین*

ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم تا برم پیش بهراد. از وقتی باهاش قهر کرده بودم دلم براش تنگ شده بود. جلوی در خونه ی بهراد بودم و زنگ رو فشردم. صدای شمسی خانم رو از پشت آیفون شنیدم:

_کیه؟

_منم شمسی خانم

_عزیز دلم خوش اومدی بیا تو.

صدای تیک در اومد و بعدش من وارد شدم. حیاط سرسبز رو طی کردم. وارد شدم و با شمسی خانم روبوسی کردم. شمسی خانم با شادمانی گفت:

_خوش اومدی عزیز دلم اما آقا هنوز خوابن.

با اخم به ساعت مچی ام‌ نگاه کردم‌ و گفتم:

_برای بیدار شدن یکم دیر نیست؟

با شادی رومو به طرف شمسی خانم برگردوندم و گفتم:

_اشکال نداره بیا صبحانه رو باهم آماده کنیم

_نه عزیزم آقا راضی نمیشه شما دست به سیاه و سفید بزنین.

_شلوغش نکنین دیگه بیاین بریم توی آشپزخونه.

  به سمت آشپزخونه رفتیم و مشغول آماده کردن انواع و اقسام صبحانه ها شدیم. اون از وضعیت تنها دخترش و شوهرش احمدآقا می گفت و من از سانلی و پدر و مادرم می گفتم. بالاخره میز پر شد از انواع و اقسام صبحانه ها. همه رو با سلیقه چیده بودیم. چندتا فوت و فن حسابی هم از شمسی خانم یاد گرفتم.

رفتم به اتاق کهکشان. همون اتاقی که روز اول اونجا خوابیدم. اونجا دیگه اتاق خودم بود. رفتم و مانتو شلوارمو با یه پلیور تنگ سفید یقه هفت و یه شلوار مشکی تنگ عوض کردم. موهای طلایی مو باز کردم و رژ قرمزی که روی لبام بود رو پررنگ تر کردم. ولی نه در حدی که دل آدمو بزنه.

چشمکی به خودم توی آینه زدم و به سمت اتاق بهراد. در اتاق رو باز کردم. بالش رو بغل کرده بود و با رکابی روی شکم خوابیده بود. نزدیکش رفتم. روی تخت نشستم و مشغول نوازش صورتش شدم....بیدار نشد...لپشو بوسیدم....بازم بیدار نشد....چقدر خوابش سنگینه. شونشو تکون دادم. و آروم گفتم:

_بهراد....بهراد بلند شو ساعت هشت صبحه.

  یه پلکشو به زور نیمه باز کرد و با صدای خوابالود گفت:

_ساعت چنده؟

  لبخندی زدم و گفتم:

_ساعت هشت صبح.

به سرعت از جاش بلند شد و دور و بَرشو نگاه کرد. آروم گفت:

_آخ پریسا...

_گفتی پریسا؟

  گیج و منگ نگاهم کرد و گفت:

_نه...نه

  لبخندی زدم و گفتم:

_بلند شو بریم صبحانه بخوریم. باید ببینی که من و شمسی خانم چه کردیم.

  همونطور که سمت در میرفتم گفتم:

_زود بیای ها

  به سمت سالن ناهار خوری رفتم. گوشیمو چک کردم که دیدم ده تماس بی پاسخ از گلی دارم. نگران شدم. خواستم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد. گوشی رو دم گوشم گذاشتم و گفتم:

_الو گلی؟

_سلین؟ میدونی چندبار بهت زنگ زدم؟ خوبی؟ نکنه دیوونه شدی؟

_چی میگی گلی؟ چرا چرت و پرت میگی؟

_پس هنوز خبر رو نخوندی

_چه خبری چی میگی؟

_برو توی اینترنت و آخرین اخبار رو بخون.

  دستم مشغول لرزیدن بود. لپ تاپ بهراد رو باز کردم و وارد اینترنت شدم. تیتر خبر این بود: " خبر جنجالی بهراد زمانی با دوست دخترش"

  همین کافی بود تا فشارم تا حد ممکن پایین بیاد. ادامه ی خبر رو خوندم:

_شرح حال این پیام از زبان خانم پریسا رستگار نقل شده است " از عشق سابقش بهراد زمانی شنیده که او تنها برای انتقام جویی از دختران با سلین رادمهر رابطه دارد و علاقه ای به او ندارد. بدلیل نداشتن علاقه ای از جانب این مدلینگ به سلین رادمهر موضوع رابطه ی آن ها در هیچ رسانه ای بیان نشده است. همچین پریسا رستگار افزود که منبع این خبر خود بهراد زمانی است و تمام این سخنان را از جانب او شنیده است"

  دنیا داشت دور سرم‌ می چرخید. صدای "الو الو" گفتن های گلی رو می شنیدم اما نمی تونستم جواب بدم. نه نه دروغه.... اینا شایعه است... نفسم بالا نمیومد. دستی به گلوم کشیدم...فاجعه از این بدتر؟

  میخواستم از جا بلند شم و به سمت اتاق بهراد پا تند کنم که اونو مات و مبهوت پشت سر خودم دیدم. آروم‌ زمزمه کردم:

_بهراد؟

  موهاشو چنگ زد و فقط گفت:

_آخ پریسا آخ

  صدای ماشین از توی حیاط میومد. پرده رو کنار زدم و دیدم چند نفر دوربین با دست سعی دارن وارد خونه بشن. یکی از اونا منو دید و لنز دوربین رو با سمتم اورد. اما من به سرعت پرده رو کشیدم.

  چشمام و بستن و با عصبانیت به سمت بهراد رفتم. با کف دست به سینه اش کوبیدم و گفتم:

_چرا به جای اینکه بیای دستمو بگیری و بگی دروغه هی میگی آخ پریسا؟

  نفس صدا داری کشید و چیزی نگفت. با صدای کنترل شده ای گفتم:

_بهراد راستشو بگو

  با داد گفتم:

_راسته؟

  بهراد محکم هلم داد و گفت:

_آره راسته... راسته... من هیچ علاقه ای به تو ندارم و چون دیدم مثل قبلنای پریسا مظلومی می خواستم روی اصلی‌ت رو به مردم نشون بدم...وگرنه من و چه به عشق دوباره؟... یه بار از پریسا رودست خوردم..‌مگه مریضم یه بار دیگه خودمو بندازم تو چاه؟.. چاهی که به زور ازش خارج شدم...

از حرفایی که زد من فقط و فقط کلمه‌ی اولش رو شنیدم....راسته....همه چی راسته... اینجا فقط یه چیز دروغ بود... عشق بهراد...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیرین‌ترین دروغی که در یک آن به تلخ ترین فاجعه ی زندگیم تبدیل شد. دنیا روی سرم خراب شد...من که داشتم به نرسیدن به تو عادت می کردم. چرا نابودم کردی؟

    جریان خون رو حس نمی کردم. روی صندلی افتادم. دستم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. دقیقا جای ریه هام. دنبال هوا بودم. بهراد پیش پنجره رفت و غوغای خبر نگارا رو دید. عصبی سرشو تکون داد و گفت:

_لعنتی.... آبروم رفت

  اومد کنار صندلیم و دستش رو به نشونه ی تهدید تکون داد:

_ببین... تو الان میری اون پایین و همراه با من بهشون میگی خبر الکیه و ما عاشق همدیگه ایم. اما چون هنوز خیلی از رابطه مون نگذشته بود رسانه ایش نکردیم... من نمی دونم... این گندکاری توئه خودتم درستش میکنی...

  از جا بلند شدم و حرفشو قطع کردم. بلند و عصبی گفتم:

_مگه من بهت گفتم بیا باهم دوست بشیم؟ مگه من‌گفتم بیا و از دوست دختر قبلی‌ت انتقام بگیر؟...

  حرفای خودم خنجری بود و تو قلبم فرو می رفت.

بهراد_ اگه الان با من اون پایین نیای، خودم تنهایی میرم و آبروت رو می برم. می دونی که حرف من چقدر براشون اعتبار داره. اگه من الان بگم همه چی شایعه بوده باور میکنن. اما اگه بگم درست بوده و دلیلش هرزه بودن سلین رادمهر بوده باور میکنن. کل روزنامه ها و سایت ها پر میشه از این خبر....میدونی که این کار رو میکنم.

  صدای کوبش قلبم از عصبانیت فلک رو کر کرده بود...اما الان هیچ صدایی نمیومد... هیچ صدایی... تنها صدایی که شنیده میشد صدای شکستن بود...شکستن قلبم...خورد شدنش...له شدنش... پودر شدنش... صدای تالاپ و تلوپ منظم قلبم قطع شده بود. دلم حیاتی دوباره میخواست... مثل کسی که دلش برای آهنگ منظم قلبش تنگ شده باشه و گوشاش رو تیز کنه تا شاید بتونه اونو بشنوه...

  بهراد گفت:

_میای یا نه؟

  با شونه های خمیده به سمت در رفتم. شال و مانتوم رو از روی چوب لباسی برداشتم و همراه بهراد به حیاط سرسبز رفتم. به احمد آقا و هومن، راننده ی شخصی بهراد نگاه کردم که دارن جلوی ورود خبرنگار هارو میگیرن. وقتی که مارو دیدن مثل مور و ملخ به طرف ما دویدن.

 همه ی میکرفون ها سمت من بود ولی من صدای هیچکدوم رو نمی شنیدم. بهراد مشغول قانع کردن خبر نگار ها بود و با آرامش حرف میزد. اما صدای بهراد رو هم نمی شنیدم. اما شنیدم که منو به عنوان نامزدش معرفی کرد.

  بهراد ضربه ی آرومی به شونه ام زد و گفت:

_مگه نه عزیزم؟

  نمیدونستم اون لحظه چی گفته بود اما با لبخند مصنوعی سری تکون دادم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر