رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

 بعضی سکوت ها به معنای خفه شدن نیست! زندگی من سراسر مملو از این سکوت هاست...

دروغ مصلحتی شنیده اید؟! این سکوت های من از همان دروغ هاست!

سکوت مصلحتی!

از کتاب عصر پاییزی @dokhtar_abi

  • تشکر 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این همه مدت

عشق در چشمان تو بود ...

و من ،

بی دلیل در تابلو های بی روح به دنبالش میگشتم ...

عشق تو بودی ...

که از پس این همه سیاهی ،

برق چشمانتــــ

نشان از پاکی ات می داد...

و تو آغازگر عشق بودی ...

ومن چه بی دلیل در پی اش میگشتم ...

رمان محیصا @n-a-f-a-s

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ با صدای لرزانی گفتم: مثل یه زن زندگی کن.به جای من!

از کتاب طغیان @Nico

مثل یک زن.jpg

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا اجازه میدهیم که خاطراتمان غرق در خون باشد ؟! چرا باید آخرمان به یک تابوتی ختم شود ؟ بسیار تلاش کردیم تا این عشق را فراموش کنیم اما حال که به دور دست های ذهنم سر میکشم ردی از تو را میبینم ! ردی از عشق .

از کتاب "تابوتی به تلخی عشق" @2M_G15

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 ساعت قبل، sabahshid گفته است :

_ با صدای لرزانی گفتم: مثل یه زن زندگی کن.به جای من!

از کتاب طغیان @Nico

مثل یک زن.jpg

خیلی ممنون،لطف کردین:gol::D

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت:تو همین حالا هم داری می میری!
چند لحظه ساکت شد.مطمئن بود پسرک با تعجب در این باره از او سوال می پرسد و یا شاید او را متهم به دروغ گویی کند،نگران می شد و احتمالا در آخر درمانده گوشه ای می نشست و نمی خواست سرنوشت تلخش را بپزیرد.و بعد....او به محسن می گفت که می تواند کمکش کند.
اما محسن هیچ کدام از این کارها را نکرد.در حالی که زن پشت به او ایستاده بود و مشتاقانه به آن تابلوی دریای طوفانی نگاه می کرد، آرام لبخندی زد و چند بار سرش را تکان داد.بعد گفت:این کوچکترین مشکلی بود که تموم این سال ها داشتم.ولی....هیچ وقت اون قدر جدی نبوده که مانع کار و زندگیم بشه."نخودی خندید و با حالت سوالی پرسید:"مردن؟.....احساس می کنم دربرابر چیزهایی که گذروندم چیز حقیری باشه.برای من و امثال من،زندگی کردن سخت تره.ولی باهمه ی این ها.... لذت هایی داره که من رو به ادامه دادن بهش امیدوار می کنه.می خوام برگردم پیش دوستام.این چیزیه که من رو زنده نگه می داره....
 

از رمان دورباطل

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 45 دقیقه قبل، Nico گفته است :

خیلی ممنون،لطف کردین:gol::D

خواهش میکنم عزیزم

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

-از مامانینات چه خبر؟

لحظه ای دست از کار میکشد شانه ای بالا می اندازد و اینبار با قدرت بیشتری دستمال را بر روی میز میکشد.

-بیخبر

-میدونستی آدم مزخرفی هستی؟!

زهر خندی می زند-اوهوم 

از کتاب عصر پاییزی | @dokhtar_abi

 

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مادر :وقتی رو تخت بیمارستان دیدمش دلم هوری ریخت، گفتم خدایا تورو به پنج تن بچه هامو بی پدر نکن , 

مادرم آروم اشک میریخت , دستمو روی شونه های خستش گذاشتم و گفتم :دکترش چی گفت؟

مادر : میگفت خطر رفع شده ولی من میدونم دلش آشوبه، طاقت نمیاره...

( اینجاشو دوست دارم )

رمان توهم بیداری | @Ghazaaleh

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-میگی میخوای کجا بری یا نظرم رو عوض کنم؟

+شهربازی.

-چـــی؟

+میخوام برم شهربازی.

-مگه بچه ای؟من نمیام.

(چرا بعضیا فکر میکنن...هرکی دلش شهر بازی میخواد...بچس؟!:shakinghead: )

لبخندی به پهنای عشق | @samira7781

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبرکردن هم یه نقشه به حساب میاد پسر.

از کتاب طغیان @Nico

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعا ادم لذت میبره عجب جملاتی واقعا کیف کردیم تشکر از تک تک شما نازنین ها من که فقط شعارم عرضه خوندن ندارم مجبورم فقط تشکر کنم ازتون واقعا شرمندتونم.ارزش کارتون خیلی زیاده دمتون گرم:gol:

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اگه روزگار دست بندازه گردنت بگه دیگه به میلت پیش نمیره چی کار می کنی ؟

- دست می اندازم گردنش می گم « مهم نیست  به میل خودم تغییرت میدم »

آدم های تو خالی 

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاتون بی توجه به مادرانه هایی که سهم دخترک بی پناه هستند و مدتی است زیر خاک دفن شده اند ٬ با لحنی خشک گفت : امروزم نتونستی کاری کنی ؟

 از کتاب آدم های تو خالی @hastil

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به ماهی می نگرم که تابان تر از همیشه در آسمان ، استوار ایستاده و لبخند می زند به من نا امیدتر از شب های قبل !

 از کتاب آدم های تو خالی @hastil

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیف پول نارنجی رنگم را باز میکنم اسکناس های تا نخورده لبخندم را تشدید میکنند.

و من چقدر از این لبخند که با یک مشت پول برلبانم می آیند بیزارم!

بیزارم از اینکه همه چیزپول شده و پول همه چیز... بیزارم از اینکه تا این مشتی کاغذ نباشد خواب هم نیست خوراک هم نیست زندگی هم نیست.

 از کتاب عصر پاییزی @dokhtar_abi

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستانم آه سرد بي كسي را از عمق جان فرياد مي زنند و چشمانم نظاره گر اين التهاب

 از کتاب عشق زیر باران @eliibanoo 

 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


.شهری که ازاین ارتفاع، عجیب کوچک به نظر می رسید.ساختمانهای غول پیکر به اندازه ی قوطی کبریت دیده میشدند و ماشین ها تنها نقطه های متحرک رنگی ای بودند که تقریبا همه جای شهر به چشم می خوردند.نگاهم را ازشهر گرفتم و به آسمان ابری پاییز دوختم.من و ابرها شباهت زیادی به هم داشتیم،آنها آبستن باران بودند و من آبستن درد.

بمان برایم @hila

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-زندگی فقط ده درصدش اون چیزیه که برات اتفاق میفته! نود درصد بقیه بستگی داره به این که تو چطور باهاش روبه رو میشی... .

خودشیفته نیستم ولی این دیالوگ رمانمو خیلی دوست دارم.

بمان برایم|hila

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هستی ولی بودنت،بوی ماندن نمی دهد.

از کتاب جراحت @fatemehzare

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-چراترکت کرد؟

+ خیلی فرق داشتیم باهم!

-توکه عاشقش بودی!

+ دقیقا فرقمون همین بود...

از کتاب جراحت @fatemehzare

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"خدایا مگر بودن او در کنارم چقدر ازدنیایت را میگرفت؟!"

از کتاب رویای ناز @missmahdiye

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قصدپروازکرده ای...

بی انکه مقصدی باشد!

از کتاب جراحت @fatemehzare

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"در دفترم به یادت تصویری ازبهار می کشم امـــــا،دلم برایت برگ ریزان است..."

از کتاب رویای ناز @missmahdiye

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"در وصف حالم همین سه نقـــــــــــطه....

                             کافیست

             لبــخــــــــــــــندم درد می کند....!!"

از کتاب رویای ناز @missmahdiye

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×