رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

با خنده گفتم:الان که حال همتون رو گرفتم میفهمید با من از این شوخیا نکنید!به سرعت  به سمت اشپزخونه رفتم و بطری پر ابی ر وبرداشتم به سمت تیام میرفتم که بابا جلوم ظاهر شد

با اخم وجذبه نگام کرد:همتون تشریف میبرید بیرو نبازی میکنید خونمو رو خراب کردین!

همه با خنده سر تکون دادیم .بچهه ا بیرون رفتند وتیام از همون فاصله گفت:تمنا بادکنکار وبیار مانتو وشالتم در بیار راحت بازی کنیم!!!

باشه ی بلندی گفتم.سریع همونجا مانتو وشالم رو درا وردم وبادکن های مخصوص اب بازی رو از اشپرخونه برداشتم.به سمت حیاط رفتم.بچه  هامنتظر بودن.با دیدن من امدند سمتم بادکن ها رو به تیامو دادم وبا عسل مشغول صحبت شدیم

عسل در گوشم اروم گفت:بیا این سه تا پسرو خیس کنیم بخندیم!!!!

ریز خندیدم:عواقببدی داره ها!

عسل مرموز نگام کرد:اونش با من فقط وقتی یار کشی کردیم تظاهر کن با اونایی حله.؟

سرتکون دادم:سلمان ومن باهم

-تیامم مال من

+احمد چی؟

-اون مال تو!

+باشه!!!

بلند رو به بچه ها گفتم:سلمان واحمد مال من.تیام برو با عسل!

خیلی ریز چشمکی به عسل زدم که سرتکون داد.بازی شروع شد.حیاط خونه زیاد بزرگ نبود .اما جا برای پنهان شدن زیاد داشت احمد وسلمان سخت مشغول خیس کردن تیام وعسل بودن.به عسل نگاه کردم همونطور که پشت درخت توت کنار باغچه پناه گرفته بود به بادکناکایی که پر اب بود ولی یه گوشه گذاشته بوند اشاره کرد..اروم سمتشو ن رفتم.پسرا انقدر درگیر هم بودند که حواسشون به ما نبود  ..چندتا باد کنک برداشتم..عسل هم اروم امد سمتم حواس سلمام واحمد اصلا نبود که عسل در رفته..چند بادکناک برداشتیم..از هم فاصله گرفتیم.بهم دیگه نگاهی انداختیم که داد زدم:حالا!

همین یه کلمه کافی بود تا پسرا برگرندند سمتمون وما با بادکنک خیس ابشون کنیم!بندگان خدا مات مونده بودند!!!هرسهتاییشون خیس خیس شده بودند.بادکنک های دست من وعسل تموم شد.اما اونا هنوز بادکنک داشتن....

احمد با عصبانیت ساختگی  رو به پسرا گفت:بیاین تحویل بگیرین زناتون دست به یکی کردن!بعدم ادای گریه ر ودراورد:من  سرما میخورم

سلمان امد نزدیک:که نقشه میکشین

تیامم به سمت عسل رفت:که یواشکی میخواین مارو خیس کنید

من وعسل سعی داشتیم خنده هامون رو بخوریم..به سلمان گفتم:ببین خیست میکنما!

با خنده وایستاد وگفت:عه جدی؟بادکنکت کو؟

دست بردم پشتم ودیدم هیچ بادکنکی برام نمونده..به عسل نگاه کردم اونم مثل من..لعنتی زی لب گفتم وبه سلمان نگاه کردم:عه چیزی عشقم من که انقد تورو دوست دارم!!!

سلمان قدم به قدم با ارامش میامد سمتم وبادکنکی رو دستش داشت:دیگه فایده نداره خانومم!!!!

عسل یهو داد جیغ زد:تمنـــــــــــــــا فرار کنیم!

با این حرفش حواس سلمان وتیام پرت شد ومن به سرعت دویدم خودش هم داشت فرار میکرد...داشتم میدویدم دور حیاط وپسراهم دنبالمون!تیام عسل رو گرفت و بادکنک هایی رو که داشت روی سر وکلش ترکوند.من همچنان میدویدم حالا احمد و سلمان دنبالم بودند.یه گوشه گیر افتادم...مثل گربه های چموش بهشون زل زده بودم:جون مادرتون  منو خیس نکنین گناه دارم اصلا اقا انا مظلوم!!!!

همین حرفم باعث شدم احمد بادکنک هایی که داشت رو سمتم پرت کنه.

بازی به خوبی وخوشی تموم شد یکی یکی با قیافه های خیس وارد خونه شدیم .باید یواشکی میرفتیم که بابا سرو وعضمونو نبینه چون بشدت از اینکه خونه خیس بشه بدش میامد!اروم به سمت پله ها رفتیم.تیام اوضاع رو چک میکرد شده بودیم یه گروه که میخوان یه عملیات فوق سری انجام بدن! خندم گرفته بود.اتاق بابا پاین بودوهمراه با کتابخونه.بقیه اتاقا بالا بودن!تیام بعد از چک کردن حال که دید کسی نیست اشاره داد با دستش که بریم اوضاع سفیده.روی پله های در حال حرکت بودیم که:وایستید ببینم!

همه به سمت منبع صدا برگشتیم بابا بود که داشت متعجب نگامون میکرد:این چه قیافه هایی؟؟؟

سرمو نداختم پایین.عسلم همینطور اروم گفتم:میبینی بابا پسرا باهامون چیکار کردن؟؟

قیافه اون سه تا دیدنی تر از همیشه بود رو به تیام وسلمان با عصبانیت گفت:اگه دخترا سرما بخورن من میدونم شماها تنبه الانتونم اینه که نهار بپزید زود باشید که گشنمه!بعدم به من وعسل گفت:برید حموم!!!

من وعسل هب سمت اتاق من رفتیم.بعد از حموم وتعویض لباس روی تخت ولو شدم...وبه الهه فکر کردم وموضوع مشکوکش..

نفهمیدم که به دنیای بیخبری پا گذاشتم...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تکونای دست یکی بیدار شدم .با بیحالی روی جام نشستم که دیدم بابا نگران داره نگام میکنه.با صدای گرفته پرسیدم"چیزی شده بابا؟ساعت چنده؟

بابا سعی کرد لبخند بزنه:ساعت 4عصره خانم!بیدار شو بقیم تازه پا شدن یه نهار بخوریم!

چشمام رو گرد کردم:یعنی تا الان خواب بودیم؟

-بله!بیا پایین منتظریم!

سردم بود با اینکه هنوز یک ماه به پایز مونده بود ولی سردم بود سویشرت طوسی رو تنم کردم وکلاهش رو روی سرم انداختم.به پایین رفتم باید به عسل وتیام میگفتم برنامه عوض شده ونامزدیشون رو باید بندازن هفته دیگه!

پایین پله ها که رسیدم شوکه به بچه ها نگاه کردم.عسل سرش رو با شال بسته بود.تیام یه بافت تنش بود وسلمان هم مثل من سویشرت پوشیده بود.این بین صدای عطسه وسرفه ی احمد از همه واضح تر بود!

سلامی اروم دادم که احمد اول از همه سمتم امد وبا اخم جلوم وایستاد قیافش بشدت برزخی بود :دخترهی خیر سر ببین چه بلایی سرم اوردی

با شنیدن صداش  همه متعجب برگشتیم سمتش خودش هم تعجب کرده بود بشدت صداش گرفته بود و نازک شده بود!بعد چند دقیقه سکوت انگاز من از شوک درامدم چون با صدای بلند زدم زیر خنده

با خنده ی من بقیه هم خندیدن و احمد دنبالم راه افتاد اما به دوقدم نرسیده دستش رو به نرده ها گرفت و نشست.نگران به سمتش رفتم وسلمان رو صدا کردم:بیا اینو بلند کن ببینم چش شده بچه مردمو کشتیم!

سلمان هم نگران امد سمت احمد کمک کرد بلندش کردیم و روی مبل نشوندیمش. دستم رو روی پیشونیش گذاشتم .تب داشت!عسل سمتتمون امد وگفت:پرستار مملکت منم برو کنار!بعد از معاینه رو به تیام گفت:هممون سرما خوردیم!تا من وتمنا ی سوپ میذاریم برو وچندتا سرماخوردگی واموکسی سیلین وچهارتا امپول پنی سیلین بگیر بیار!!برای احمد هم یه دونه دگزا بگیر.سریع بیا!

سلمان کمک کرد وباز هم احمد رو روی مبل دارز کردیم.از بالا براش پتو اوردم ورش انداختم.بابا سری با تاسف برامون تکون داد:ببینین یه بچه بازی چجوری همتون رو انداخت!!!فردا این بدبختا باید برن سرکار!!احمد بیحال جواب داد:نگران نباش سردار من روز مرگمم باشه میرم سرکار!من نگران برناممونم

با لبخند نگاش کردم:نگران نباش!اون حله رو به عسل ادامه دادم:باید یه کاری کنی عسل

سوالی نگام کرد.لبم رو با زبونم تر کردم وگفتم:به مامانت بگو تیام 26 شهریور میخاد بره ماموریت نامزدی رو باید هفته دیگه بگیرین

صدای چی گفتن بلندش گوشم رو کر میکنه

ودر ادامه غر غر هاش:تو الان باید به من بگی؟لباس؟نوبت ارایشگاه؟کارم؟وای خدا مراسمو کجا بگیریم؟

تیام داشت با تعجب به عسل نگاه میکرد که عرض خونه رو طی میکرد وغر میزدعسل برگشت سمتش و با جیغ گفت:چیه؟بیا منو بخور؟

چشماش رو کوچیک میکنه وبا شک به سمت تیام میره:تو خبر داشتی نکنه اره؟

تیام هم میخواست جلوی خندش رو بگیره هم میخواست جواب بده با  من ومن گفت  :ن...نه به جون عسل!

-جون خودت!

برمیگرده طرف من:چیکار کنم حالا؟

سمتش میرم ودست میزار م رو شونی:برات ارایشگاه وقت گرفتم.لباس فردا میریم.مراسمم همنیجا!یه خودمونی میگیریم!

-خدا کنه مامان وبابا قبول کنن!

+میکنن!

-تیام برو داروها رو بگیر بیار یه غذایی بخوریم

.......

وای عسل یکی رو انتخاب کن دیگه پاهام درد گرفت دختر جان باید برم به کارام برسم!

همچنان خانوم راه میرفت ونوچ نوچ میکرد دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد شیطونه میگه از یه راه دیگه وارشما

تیام پیچونده بود وبرای خرید نیومده بود عسل هم گفت بخاطر این کارش لباسش رو تا پنجشنبه که نامزدیشونه نشونش نمیده!

دیشب همه خونه استراحت مطلق بودیم از صبح هم عسل خانوم مارو کچل کرد!خداروشکر پدر مادر عسل شرایط رو درک کردن وقبول زحمت کردن  فقط نمیدونم این غزل چرا انقدر سوسه میامد!

بالاخره عسل به انتخاب یه لباس نسکافه ای رضایت داد.رفت تنش کنه وقتی در اتاق پرو ر وباز  کرد.لباس نسکافه ای خیلی قشنگ توی تنش نسته بود لباس تقریبا ساده ای بود بجای استین چند ردیف مروارید روی شونهه اش میافتادن  وروی سینه تا کمرکار شده بود وپف داشت خیلی ساده ودوست داشتنی...

بعد از خرید کفش وکیف ستش به سمت خونه رفتیم.عسل رو خوهی خودشون گذاشتم و با احمد تماس گرفتم:بله؟

صداش نسبتا بهتر شده بود اما هنوز گرفته بود:احمد من میرم خونه!!به سلمان چیزی نگی!

-باشه

وتق گوشی رو گذاشت!اینم بی اعصابه ها! بیا منو بخور!

به سمت خونه رفتم.وارد شدم سریع شال ومانتوم رو دراوردم ومشغول کار شدم.نمیدونم چندمین بار بود که داشتم روی نقشه کار میکردم وهر سری یه ایرادی از توش پیدا میشد که گوشیم زنگ خورد.

با بیحالی سمتش رفت هنوز خودمم کامل خوب نشده بودم:بله؟

صدای نفس عمیقی امد و بعد تق قطع شد!به شماره نگاه کردم از یه باجه تلفن عمومی بود!سریع گوشی رو به سیستم وصل کردم وزدم جی پی اس.میدونستم شانس کمیه اما دوست داشتم حداقل محدوده رو بدونم

محدوده ش پیدا شد!چی؟جواهر ده؟داری بامن شوخی میکنی؟

هرچی به مخم فشار اوردم نتیجه ای نگرفتم بنا براین تصمیم گرفتم برگردم خونه!ساعت 9 شب بود وقطعا باید یه جواب درست وحسابی برای سلمان جور میکردم...

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.....

گازی به ساندویچی که دستم بود زدم وبا همون دهن نیمه پر به کاغذا اشاره کردم:ببین اهورا این قسمت دوربیناش با اون نقشه ای بهم دادی جور در نمیاد!

اهورا ساندویچش شو کنار گذاشت ونقشه رو برداشت.:امکان نداره جور نباشه من مطمینم این نقشه همون خونس شاید اسکن تو اشتباهه؟

-خبر چینم بهم اطمینان داده درسته.

احمد مداخله کرد:یه احتمال دیگم هست

برگشتیم سمتش :چه احتمالی؟اهورا اینو پرسید ومن سوالی بهش زل زدم.بلند شد ورفت تو اتاق...با چشم دنبالش کردم اهورا با حالت حرصی گفت:یعنی کلا تو خانواده شما زبون معنایی نداره ها!هیچی رو توضیح نمیدین از همون سردار گرفته تا رفیقات!

بازم چیزی نگفتم وگاز دیگه ای به ساندوچ زدم وفقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم  این کارم باعث شد اخماش بره توهم.لبخند محوی زدم وبه خوردن مشغول شدم.همون لحظه احمد امد ونشست رو به رومون.یه جسم خیلی کوچیک روی میز گذاشت وساندویچش رو برداشت ومشغول شد.جسم کوچک رو برداشتم ونگاش کردم.

اهورا سوالی پرسید:خــــــــــــُب؟

احمد با ابرو به من اشاره کرد و..وقتی دید دارم فکر میکنم گفت:یک دوربین کوچیک...

بین حرفش پریدم وگفتم:دوربین کوچیک نه!یه دوربین خاص!الان دوربین مدل  RX-111-AHD رو داریم.این یه دوربین عادیه کوچیک جاسوسیه.

اهورا با شک پرسید:یعنی فکر میکنی فرهادی چنین چیزی تو خونش داره؟انقدر ساده؟انقدر راحت؟

پوزخندی میزنم:نه قطعا فرهادی بهترین وبینظیرترین دوربین رو داره.یه دوربین حساس.

احمد حرفم رو ادامه میده:یه دوربین حساس که حتی سیستمش هم با بقیه یکی نیست!!برای همین توی این نقشه نیست

سری تکون میدم وتکیه رو به صندلی میدم:اقایون یه کار به کارامون اضافه شد.

همون موقع تلفنم زنگ میخوره. نگاهیبه شماره انداختم 0901.....یکم به مخم فشار اوردم ویادم امد با شهاب قراری داشتم بنابریان قبل اینکه قطع بشه جواب دادم:بگو!

صدای سردوجدی شهاب از اونور میامد:میدونستم  عجله داری برای دیدنم زودتر زنگ میزدمت عزیزم!

سرد تر از خودش گفتم:برای دیدن نتیجه اعتمادم عجله دارم.ادرس بده ساعت وروز!

خندید یه خنده ی  سرد وترسناک :فردا  ساعت 9بیا شرکت پدرم.

وقطع کرد.بی ادب خداحافطی یاد نداره.وجدانم باز یه نطر ارایه داد:((مگه تو سلام کردی که توقع خداحافظی داری؟)) قانع شدمی زیر لب گفتم  که احمد طاقت نیاورد وپرسید:کی بود باز خشن شدی یهو؟

-یکاری برام  پیش امده باید برم.شال وکیفم رو از روی میز چنگ زدم ورو به اهورا گفتم:روی نقشه کار میکنی بعد میری خونه!احمد حاضرشو باید بریم اداره.اون پوشه ای گفتمم بیار

-5دقیقه فرصت بده!

سری تکون دادم وبه پایین رفتم.کنار ماشین ایستاده بودم ومنتظر احمد بودم که دیدم یه پسر جوون داره میاد سمتم.بی توجه بهش رومو برگردوندم که :ببخشید خانم میتونم سوالی بپرسم؟

سرد نگاهش کردم وجدی گفتم:نه نمیتونید!

شوکه شد اما پا پس نکشید:ولی من میپرسم.شما نسبتتون با اقای سلطانی چیه؟

-فکر نکنم به شما مربوط باشه

جلوتر امد وبا نیش خند گفت:دوست دخترشی؟لامصب چه سلیقه ای داره.مافوقش میدونه تو مجردی چه غلط.....

با سیلی که بهش زدم حرفش نصفه نیمه موند:ببین جوجه بهتره حرف دهنتو بفهمی!!!خودت اینکاره ای به بقیه نبند 

صورتش سرخ شده بود دستش رو برد بالا که بزنه توی گوشم دستش رو توی هوا گرفتم وهمونجور که پیچش میدادم وبه پشت سرش میبردم گفتم:اقای سلطانی مرد محترمیه منم هیچ نسبتی باهاش ندارم فهمیدی؟

درحالی که از درد صورتش سرخ شده بود گفت:اره اره جون مادرت ول کن شکست

بی خیال بیشتر دستش رو فشار دادم وگفتم:پس بار اخرت باشه بهش توهین میکنی تفهمیم شد؟

-اره اره ول کن ول کن شکست

پوزخندی زدم:تاشکستنش که مونده هنوز جا داره براش شکستنش.اصلا نظرت چیه برای درس عبرت بشکنمش؟؟

چشماش رنگ ترس گرفت به زور برگشت وبه چشمام نگاه کرد.ولی نتونست وسریع روش رو گرفت یهو داد زد:احمد بیا جون مادرت نجاتم بده این منو کشت.

با دیدم احمد سریع دستش رو ول کردم  وهمون جوری که  دستش رو ماساژ میداد روبه احمد با ترس ادامه داد:این خانم خواهرتونه؟اقای سلطانی نگفته بودید خواهر دارید ببخشید من قصد مزاحمت نداشتم..

احمد لباس فرم تنش بود سوالی سرشو کج کرد وسوالی نگام کرد؛نمیدونم چرا ولی به صورت ناگهانی چهرم رو ناراحت وعصبی کردم وبا بغض ساتگی رو به احمد گفتم:دروغ میگه میخواست شماره بده!داشت اذیتم میکرد...

چشمای احمد اول گرد بعد خندون ودر نهایت رنگ عصبانیت به خودش گرفت:اره اقای طارمی؟

بنده خدا هول کرده ول کرده بود:اره..چی نه بخدا!

احمد عصبی امد جلو دستش ر وبرد بالا طرف  خودش رو به یه طرف خم کرد و دستاش رو اورد جلو:ترو خدا غلط کردم شکر خوردم بزار برم

احمد-گمشو از جلو چشمام طارمی!

با بیشترین سرعت به سمت  پله هار فت.بعد چند دقیقه احمد به طرفم برگشت اول اخم داشت ولی یهو زد زیر خنده  با تعجب نگاهش کردم بعد از چند دقیقه گفت:دختر مارمولک بنده خدا ترسید  این چه کاری بود اخه؟

لبخند گنده ای زدم وگفتم:حقش بود!...جدی شدم:بهتره بریم!

بی حرف سوار شد وبهسمت اداره حرکت کرد

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد اداره شدیم.از همون اول همه برای احمد سان میدادن وبا تعجب  به من نگاه میکردند...به سمت اتاق تیام رفتیم.احمد وارد شد وسان داد پشت سرش من وارد شدم  تیام بلند شد به احمد ازاد داد.

تیام-خوش امدی تمنا بشینین. ...تلفن رو برداشت ودکلمه ای رو فشار داد وگفت:چهار لیوان چایی بیار وسروان تهرانی هم بگو بیاد اتاقم.

لبخند محوی به روش زدم ومشغول دید زدن اتاق کارش شدم.تاحالا اینجا نیومده بودم.یه میز کرمی کار که روش یه سیستم  متوسط بود ،  کنارش پوشه های ابی سبز وقرمز گذاشته شده بود تیام پرونده هارو مرتب کرد وخودکار ابی رنگ بیکش رو کنار اونا گذاشت  وبا احمد مشغول صحبت شد. 5 صندلی چرم قهوه ای تیره.دوتا کد دیواری یه یه خچال کوچیک که حتما توش پر بود چون تیا م بسیار شکموعه! یه جالباسی ...پرده های کر کر های قهوه ای روشن که کشیده شده بودند.با صدای در سرم رو چرخوندم وسلمان رو دیدم که وارد شد وسان داد با دیدن من بدون اینکه تیام بهش اجازه بده امد طرفم وبغلم کرد که با صدای اهم اهم تیام به خودش امد.اصلا عادتمو نبود همو میدیدم یه بغلی میامدیم.تیام با اخم رو بهش کرد:من بهت اجازه ازاد باش دادم سروان؟

سلمان-نه قربان

تیام-پس به چه حقی....

حرفش رو قطع کردم:بسه تیام.بشین.رو به سلمان کردم توام بشین عزیزم. بحثمون مهمه  

بعد از اینکه نشستن روبه تیام برگه ای رو ک هزا بابا گرفته بودم گرفتم.از دستم گرفت ومشغول خوندنش شد.این برگه میگفت تمام اطلاعات تیام وسلمان باید از سیستم پاک بشه.از بالا امده بود

تیام-خب بعد بنظرت نقاب نمیپرسه ما کجا رفتیم؟

+فکر اونجاشرو هم کردم.بابا الان دوساله بازنشستس. تو باید یه استعفا نامه بدی.سلمانم همینطور!یا اخراج بشین.فرقی نداره.ویزا جور میشه .میریم لس انجلس.البته من وبابا وسلمان میریم لس انجلس .شما میری انگلیس بعدم المان سمینار!اقای خیر اندیش!

و رو به سلمان گفتم:به موسی وسحر باید بگی بیان! ما خیلی کار داریم که باید انجام بدیم.

احمد-خب  بعد چیکار قراره بکنیم؟

لبخند مرموزی زدم:هر کاری که من گفتم.بلند شدم وپوشه رو از احمد گرفتم. اوراق داخلش رو دراوردم ونگاهی بهشون انداختم.روبه سلمان گفتم:سلمان از این به بعد اسمش سلمان نیست!

سلمان_چی؟ پس چیه؟

+جیسون میلر.اصالت ایتالیایی!بزرگ شده امریکا.توی روسیه زندگی میکنه.پدر مادرش رو توی 17 سالگی از دست میده و هیچ کسی رو نداره.جیسون میلر واقعی خودش در سن 22 سالگی میمیره ولی چون خیلی شبیهشی فکر نمیکنم مرگش رو نشه انکار کرد

تیام با کنجکاوی گفت :میلر خلافکار بوده؟

سری تکون دادم:بله میلر یه خلافکار بوده!باند قاچاق یکی از مافیای روسیه.

عکس ومشخصات میلر رو به سلمان دادم:بیشتر بخون بیشتر متوجههش میشی از خلقیات واخلاقشم نوشته باید دقیق اشبیه اون بشی!

سلمان_باشه خودت چی؟

برگه دیگه ای رو از پوشه بیرو نکشیدم:الینا پریس.یه دختر بلغارستانی.که تو سال 1996 بدنیا امد یه چند سالی بزرگتر از منه ولی تو سال 2015 گفتن مرده ومرگش شک برانیزه چون جسدی پیدا نشده الینا صورتش دقیقا مثل صورت منه!خیلی تفاوت های کمی داریم.من هم میتونم به الینا تبدیل بشم.هم به ناتالیا جوهانس.فقط موهاش قرمزه!باید موهامو قرمز کنم وصورتم رو یکم تغیر بدیم.ناتالی اصالتا روسه.هردو خلافکار بودن البته پریس یه قاتل حرفه ای هم بود!

تیام-خانواده نداشتن؟

+پریس خانوادشو خودش میکشه!و ناتالی بخاطر درافتادن با گانگسترهای تایوان همه رو توی اتفجار از دست میده وبعد اون روی دستش این خالکوبی ر ومیزنه.

و خالکوبی که به شکل ققنوس کوچیکی بود به تیام دادم

سلمان  دستش رو بین موهاش کشید:با این وجود باید از بین اینا یکی رو انتخا کنیم؟؟!

احمد_اره هرچند تمنا میتونه اخلاق هردو ور داشته باشه ولی بنظرم برای شروع الینا بهترین گزینست چون الینا توی روس بزرگ شده وکار میکرده بعد از کشتن خانوادش فرار کرد از بلغارستان میتونه با جیسون میلر اشنا شد هباشه وادامه ماجرا.از طرفی اینکه حسدش پیدا نشده خیلی راحت قابل قبوله که نمرده.تا ناتالی که توی یه ساحنه دریایی گفتن کشته شده!

+روی این دوتا باید حسابی کار کنم!اگه الینا باشم شاید چند نفر رو مجبور بشم بکشم....اگر هم ناتالی باشم یه چیز دیگه ازم میخوان.

احمد_ناتالی ادم کش خوبی نبود ولی فریبنده قهاری بود!

با این حرف احمد سلمان سریع بلند شد وگفت :نقش الینا ر وبازی میکنی !

+ولی...

سلمان عصبی برگشت سمتم:ولی نداره!همین که گفتم!

سری تکون دادم:باشه عصبی نشو.استعفاتون وبنویسین!فقط احمد میمونه هنوز لازم نیست اطلاعاتش پاک بشه باید زود بیاینکه کلی کار داریم خونه!

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احمد اداره موند ومن با ماشین تیام به خونه امدم.با رسیدنم به خونه درحالی که از پله های بالا میرفتم وکمه های مانتوم رو باز میکردم سریع به سمت اتاق قدم بر میداشتم نیاز به استراحت داشتم باید فکرم رو باز میکردم.عصر امروز قرار بود مادرپدر عسل همراه با خودش بیان تا برای خنچه عقد واین برنامه های جشن با بابا صحبت کنند تصمیم بگیرن بالاخره جشن رو توی خونه چجوری برگذار کنند که ابرومند باشه.براید عوت هم از بچه ها خواستم بیخیال کارت دعوت بشن وبهشون قول یه عروسی توپ رو دادم خداروشکر اونا قانع شدند.

مانتو وشالم رو اویزون جا لباسی کردم وروی تختم  ول شدم....کم کم چشام گرم شد وخوابم برد....با احساس سرما بیدار شدم.کش وقوسی به بدنم دادم و به طرف اینه رفتم...موهام چون بسته بودند وقتی خوابیدم شکسته بودند.ساعت رو نگاهی انداختم 5عصر رو نشون میداد حتما تا نیم ساعت دیگه مادر پدر عسل میامدند.دوست داشتم بدونم بچه ها امدند خونه یانه....

به سمت حموم رفتم  بعد دوش مختصری که رگفتم تونیک بنفش رو با شلوار مشکی وشال مشکی پوشیدم وراهی راه پله شدم.قبل از اینکه پایین برم در نیمه باز اتاق سلمان توجهمو جلب کرد..وادر اتاق شدم وبرق رو روشن کردم.سلمان با لباس های سبز پسته ایش روی تخت خوابش برده بود در صورتی که توی دستش گوشیش بود...گوشی رو اروم از دستش بیرون کشیدم یه ذره فضولی که اشکالی نداره؟!داره؟

به لیست مخاطباش نگاه کردم.اسم سردار کاظمی بیشترین کسی بود که توی این دوهفته اخرباهاش حرف زده بود.حس کنجکاویم قلقکم داد اما تکون خوردنای سلمان بهم اجازه فولی بیشتر رو نداد گوشی رو گذاشتم،واروم تکونش دادم...:سلمان..سلمان عزیزم بلند شو لباسات رو دربیار بعد بخواب

به صورت یهویی دستم رو کشید وروی تخت پرتم کرد ورم خیمه زد چشماش از خسنگی قرمز بود با خستگی گفت:خیلی خستم وگرنه حتما شیطونی میکردیم..

ریز ریز به این حرفش خندیدم .خودش رو کنار کشید و دکمه های لباسش رو باز کرد لباسش رو دراورد به سمتم برگشت وگفت:یه لیوان چایی میریزی عشقم تا باهم بخوریم؟

به لحنش خندیدم به بدن ورزیده وبی نقصش خیره شدم..با صداش به خودم امدم:خوردیم تموم شدم

بلند شدم واروم رفتم سمتش ودر حالی که لبخند شیطونی داشتم گفتم:هومـــــــــــــم خوشمزه باید باشی

چهره ی زاری به خودش گرفت وبا صدای زنونه مانندی گفت:دست به من بزنی جون مادرم جیغ میزنم...

خنده ای کردم واروم رفتم سمت در:زود بیا پاینن خانواده عسل الانه که بیان.

..........

روسری ابی تیره رو محکم کنار گردنم گره زدم ومثل همیشه کفش های پاشنه دار سورمه ایم رو برداشتم  وبا ماشین تیام که دیشب به هزار ویک بدبختی حاضر شده بود بهم بده به سمت شرکت پدر شهاب حرکت کردم.

با ارامش وارد ساختمونی شدم که بالاش زده بود:شرکت مد روز اسمان....به سمت اسانسور رفتم..وطبقه 10 رو فشار دادم.خودم رو بار دیگه داخل اینه اسانسور چک کردم.مانتوی مشکی ساده که تا روی زانو بود شلوار مشکی وکفشای سورمه ای وروسری ابی.ست جالبی نبود ولی برای منیکه عجله داشتم بهترین گزینه بود .همراه با خط چشمی کلفت که پشت چشمم خود نمایی میکرد عینکی که روی صورتم بود ودر اخر رژ مات البالویی که زده بودم.لبخند خانومانه ای زدم واز اسانسور خارج شدم.به منشی اسمم رو گفتم وازم خواست تا منتظر باشم...

بعد از پنج دقیقه منشی ازم خواست به داخل اتاق برم.

داخل اتاق شدم با نگاهی گذرا دیدی زدم  طبقه اخر یه پنت هاوس داشت وست اتاق سفید وطلایی بود .مبل های سلنطتی سفی که حاشیه طلایی داشتن پرده ای حریری سفید که خطوط افقی طلایی داشتند ومیز کار سفید که در انتهاش شهاب با کت وشلوار براق و اندامیش نشسته بود وپیپش رو دود میکرد وبا لبخند من رو نزاره میکرد.به سمتش قدم برداشتم:چه استقبال گرمی شرمندم کردی!

خنده ی مردونه ای کرد:گذاشتم توی دید زدن راحت باشی.چایی یا قهوه؟

-کیک شکلاتی وقهوه .

+خوش اشتهام شدی!

-بخاظر عجله ای که داشتم صبحونه نخوردم

چیزی نگفت وسفارش صبحونه داد ...برگشت به سمتم:خب طبق قرارمون تمام چیزایی که میخواستی رو برات تهیه کردم البته چندتا چیز هم اضافه تر برات اوردم!

-کجان؟باید ببینمشوم .چکشون کنم

باز خندید:نگران نباش همشو بهت میدم اما قبلش ....

بلند شد  به سمتم امد.در همون موقع در زده شد ومنشی با سینی حاوی کیک امد سمتمون اون رو روی میز جلوی من کذاشت وبا گفتن باا جازه ای خارج شد .با دیدن کیک چشمام برق زد خواستم برش دارم که دست شهاب مانعم شد با اخم گفتم:هی چته بزار بخورما گشنمه

+اول قرارمون

-پوف باشه بابا از توام استفاده میکنم.باید صبر کنی تا زمان اجرا کمک کنی یه نقشه هایی برات دارم.

دست به سینه تکیه داد ومن مشغول شدم یهو با حرفی که زد  دست از خوردن کشیدم...وجوابش رو دادم:مطمین باش اگه یه درصد احتمال میدادم میخوای بهم نارو بزنی لیست به اون بالا بلندی رو بهت نمیدادم...توشاید ادای خلافکارارو در بیاری ولی ذاتت اذم خوبیبه...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو ارایشگاه زیر دست ارایشگر نشسته بودم.عسل رو به اتاق دیگه ای برده بودند وهمه منتظر بودیم ببینیم چه شکلی میشه.ارایشگر حتی اجازه نمیداد لحظه ای به خودم تو اینه نگاه کنم. ابروهام رو برداشته بود اما زیاد مشخص نمیشد.این خواسته ی خودم بود دوست نداشتم زیاد تغیر کنم.از دیدارم با شهاب 5 روز میگذشت توی این 5 روز حسابی کارایی که باید میکردیم رو اماده کردم. با سحر حرف زدم وعکس هارو نشونش دادم ودر کمال خوش شناسی اون موافقت کرد که  کمک کنه..

امشب بعد عقد عسل وتیام که همه رفتند من وسلمان باید برای خالکوبیمون اماده میشدیم البته این یه طرح موقت بود اونم با دستگاه پیشرفته ای که شهاب برام اورده بود دستش درد نکنه.با کیان صحبت های لازم رو کرده بودم.ماموریت مار سفید رو به اون وتیام سپرده بودم.با استفاده از عکسای محسن خیر اندیش ویزایی برای تیام درست کردیم.کاملا قانونی.کیان متن چند سخرانی سمینار و چند تا از تحقیقات محسن یر اندیش رو در اختیار تیام قرار داده بود..خوشبختانه تا اینجای ماجرا همه چیز همونجوری بود که من میخواستم واین عالی بود....

با صدای ارایشگر که میگفت:ماه شدی..بلند شو خودت رو ببین عروسکم از جام بلندشدم.

موهام رو فر کرده بود  و به لبم رژ البالویی زد هبود. پشت چمام رو خیلی ساده با اکلیک کار کرده بود وخط چشمش رو به حال گربه ای کشیده بود.موهام رو از جلو یکم کشیده بود پشت سرم که باعث میشد صورتم کشیده تر دیده بشه. وبقیش رو ازاد دور فر کرده بود تا سر شونه های لختم رو بپوشونه داخل اون لباس جیگری عالی شده بودم خیلی دوست داشتم عکس العمی سلمان رو ببینم....یاد جشن عقد خودمون افتادم که خیلی ساده برگذارش کردیم وهرچی ازم خواستن رضایت بدم جشن بگیرن،من گفتم امکان نداره وبا مانتو شلوار داخل محضر عقده کرده بودیم. برای تیام وعسل هم همون محضر خونه وقت گرفته بودیم. با صدای عسل از جلوی اینه کنار امدم..داخل اون لباس نسکافه ای عالی شده بود....خیلی بهش میامد..تاج ظریف عسلی رو رو ی سرش گذاشته بودند رژ مرجانی خیلی قشنگی که به لب هاش میامد...با لبخند نگاهش کردم:خیلی نازشدی عسل...خدا به داد برادرم برسه

خندهی شیرینی کرد با صدای  ارایشگر که میگفت:اقا داماد امدند دست گلش رو که از گل های سفید رز بودند به دستش دادم وکنارش قدم برداشتم....

سلمان:

امروز روز عقد تیام بود...برق شادی رو توی چشماش میدیدم...همین حس رو هم من چند سال پیش داشتم زمانی که تمنا رو عقد میکردم...تیام با وسواس داشت موهاش رو درست میکرد.با احمد نگاهی بهم انداختیم ...به طرفش رفتم دستش رو گرفتم

+هی شاه دوماد الانه که موهات رو بکنی بده من برات درست کنم

احمد هم مشغول  درست کردن موهای خودش شد..بعد چند دقیقه تافت نهایی رو به موهاش زدم..خیلی بهش میامد..احمد با لودگی سوتی زد:جان دادش خیلی خوشگل شدی بلند شو که عروسمون امشب غشی میشه ببینتت

تیام خنده ی مردونه ای کرد :خیلی دوست دارم بدونم چه شکلی شده

تیام  کراواتش رو بست.کروات طلاییش خیلی به کت خاکی وبلوز سفیدش میامد...عطر  گرمی به زد مچ هاش زد ومنم مقداری عطر به موهاش زدم..به خودم تو اینه نگاهی کردم..کت مشکی با پیرهن یاسی....این سلیقه تمنا بود...و من هم عاشق این سلقش شده بودم...

احمد وتیام سر کروات هنوز درگیر بودند...تیام بخاطر شغلمون نباید کروات میزد اخرش هم احمد برنده شد و کروات رو دراوردند.به تیپ احمد نگاه کردم مثل همیشه اسپرت پوشیده بود...خدا کنه امشب چشمش یکی رو بگیره از این تنهایی دربیاد!

پیرهن ساده ای سورمه ای وشلوار کرم رنگ کتان موهاش رو بالا زد هبود وطبق معمول جلوی اینه داشت با سیبیلاش ور میرفت وساعت گرون قیمتش رو دستش میکرد هیچ کس جز من از ماهیت واقعی احمد خبرنداشت ...واقعا که محشر شده بود...

با گفتن "اقا بلند شید بریم الانه که صدای خانما در میاد"؛از طرف تیام بلند شدیم وبه سمت پارکینگ خونه ی احمد رفتیم...دیشب مجردی اینجا بودیم..خانماهم مجردی خونه ی عسل مونده بودند....

تیام با ماشین خودش ومن واحمد هم با مشین احمد به ارایشگاه رفتیم  ..وقتی خانما امدند بیرون...من عروس رو نمیدیدم...من فرشته ای رو میدیدم که با شالی حریر سعی داشت موهاش رو بپوشونه..فرشته ای توی لباس قرمز..فرشته ی قلب خودم رو میدیدم...

به طرفش قدم برداشتم...حواسش به من نبود وبهم برخورد کرد..خیلی اروم از خودم جداش کردم وبهش نگاهی انداختم با شوق وذوق داشت نگاهم میکرد..فهمیده بودم  خیلی خوشحاله...به صورتش نگاهی کردم لب هاش بدوجور وسوسه انگیز شده بودند...با بسته شدن چشماش لبخندی از خجول بودن این دختر کوچولو زدم...واروم بوسه ای روی پیشونیش کاشتم..دستش رو گرفتم،به سمت ماشین حرکت کردیم.احمد به احترام تمنا پیاده شد وسلام داد..به سمت خونه حرکت کردیم ومن تموم مدت به قیافه ی خجول ولبخند زیبای تمنا فکر میکردم...

 

 

 

سخن نویسنده:دوستان عزیز سلام....

قسمت های اول رمان خیلی غلط املایی داره ومن بابت این موضوع متاسفم وعذر میخوام اگر امکان ویرایش وجود داشته باشه درستش میکنم.

در یکی از پارت های دیگه ی رمان هم  که سردار اریا از احمد هویت جعلی میخواد یک غلط تایپی کوچیک به وجود امده.اما با خوندن بقیه پارتا متوجه  اصل ماجرا میشید!!

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرسفره عقد به تمنا نگاه کردم که داشت بالای سرشون قند میسابوند....نگاهم به طور اتفاقی به غزل افتاد،خیلی مرموز میخندید این دختر ،خیلی مشکوک بود!کاراش ،رفتارش همه چیزش برام عجیب ومشکوک بودن..الهه دوست دیگه ی عسل وتمنا کنارش ایستاده بود وچیزی در گول غزل میگفت؛غزل سرتکون داد وچیزی زیر لب گفت.الهه سرتکون داد،دقتی دید دارم نگاشون میکنم شونه ای به غزل زد وبا لخند مصنوعی مسخره ای خیره شد بهم.غزل هم سرش رو چرخوند وبا دیدنم پوزخندی زد..

نگاهم رو ازشون گرفتم،باید درموردشون میفهمیدم..عاقد خطبه رو خوند...اصلا حواسم نبود کی تیام  وعسل بله رو گفتند...اول پدر تیام هدیه زیبای خودش رو به عروسش داد...یه گربند طلا سفید به گردندش انداخت وگونش رو بوسید.پدر مادر عسل جلو امدند عسل وتیام رو در اغوش کشیدند.برای عسل النگو سه تایی یک طلا زرد دوتا طلا سفید وبرای تیام یک پلاک بنیکات خریده بودند..

تمنا امد طرفم با خوشحالی وصف ناپدیزی گفت:بریم هدیه هامونو بدیم ؟

_بریم عزیزم....

دستشو دور بازوم حلقه کرد وباهم به طرف عسل وتیامی که عاشقانه بهم زل زده بودند شدیم لبخندی زدم وبا صدای رسا گفتم:گوسفندهای عاشق،کمتر بهم زل بزنیند درست نیست اینجا خانواده نشسته عیبیه. وادامه حرفم    لبمو گاز گرفتم وبه تمنا یی که با شوق نگاشون میکرد اشاره کردم  تمنا سرویس طلایی که باهم خریده بودیم رو بهشون دادو روبوسی کرد...

بقیه مجلس به شادی وشوخی ورقص  گذشت..کم کم مهمون ها رفتند.تیام وعسل قرار شد برن خونه ویلایی سردار و شب رو اونجا باشن.دیروز با تمنا از صبح اونجا بودیم وکلی ترو تمیز وخوشگلش کرده بودیم..

به صدای تمنا به خودم امدم:سلمان همه رفتن بیا بریم که خیلی خستم

سر تکون دادم خداروشکر خدمتکار گرفته بودند کارهای خونه با اونا بود! هرچند مهمون هامونم خوب بودند وزیاد خونه بهم ریخته نشد به سمت پله ها رفتم.در اتاقم رو باز کردم وروی تختم که رو تختی سورمه ای داشت دارز کشیدم..خیلی خسته شده بودم.یکی یکی دکمه ار وباز کردم..

تمنا:

بعد از تموم شدن مهمونی به سمت اتاقم رفتم.توی اینه نگاه کردم.با یاد اوری بوسه سلمان روی پیشونیم  گونه هام رنگ گرفت.چقدر جذاب شده بود!موهام رو باز کردم برای باز کردن پیرهنم کمک میخواستم.به سمت اتاق سلمان رفتم ودر رو همینجوریباز کردم و با کله وارد شدم درست مثل  گاو البته صد رحمت به گاو ! نگاهم به تیام وبدن خوش فرم شیش تیکش که رد چندتا زخم روش بود خشک شد!فقط با یه حوله نیم تنش رو پوشونده بود موهای خیسش روی پیشونیش مونده بود واون رو خیلی خواستنی تر میکرد.

با چشما ی باز از تعجب نگاهم کرد:چیزی میخوای تمنا؟

+هم..چی؟اره یعنی نه

سعی کردم نگاهم رو از بالا تنش بگیرم نمیدونم چم شده بود اون محرم من بود ولی من هو ل شده بودم.نفسی گرفتم:اره کارت داشتم بیا زیپ لباسمو باز کن

خندهی نمیکینی کرد:روت رو برگردوند تا شلوار پام کنم چشم!

روی تختش نشستم ورو م رو برگردوندم. نمیدونم چقدر حواسم به درو دیوار بود وتوی فکر بودم که دست گرم وداغش روی شونم نشست.زیپ لباس رو اروم باز کرد و کنار گردنم وکمرو بوسه ای کاشت.خجول لبخندی زدم که برم گردوند وگفت:امشب خیلی خوشحال بودی!خیلی خوشحالم که خانمم انقدر خوشحال بود

عیبن بچه ها سرتکون دادم وتند تند گفتم:منم منم!

خندید اروم ومردونه خم شد وته ریشش رو به گونم مالید وگفت:برو لباس تنت کن تا نخوردمت جوجه.بعد بیا تتو میلر رو برام بزن!

با سرعت نور از اتاقش خارج شدم  وبه سمت اتاق خودم رفتم   نمیدونم چی باعث خجالتی شدنم شده بود! بعد پوشیدن یه تاپ دوبنده صورتی و شلوار ورزشی طوسی  دستگاهی رو اززیر تختم بیرون کشیدم وبه سمت اتاق سلمان رفتم.در زدم اینبار  با اجازه ای که داد وارد شدم ،دیدم که داره موهاش رو خشک میکنه.. روی تخت متنظرش نشستم.همچنان نیم تنش لخت بود!روی تخت نشست .اول مچ دستش رو بهم داد عکسی که از دست جسد جیسون میلر گرفته شده بود رو وارد کردم و روی دستش کشیدم.بعد چند دقیقه کدی روی   مچ دست راستش خود نمایی میکرد...

روی  کمرش هم باید یه طرح میزدم.مشغول شدم.ولی کارم تموم شد برگشت وتشکری ازم کرد و پرسید:حالا باید چیکار کنیم؟

شونه ای بالا انداختم:ویزامون امادست .میریم لس انجلس.تیامم که همه چیز رو براش گفتم. ما با قیافه میلر وپریس به ویزا نیاز داریم که از لس انجلس بریم ترکیه قاچاقی.از اونجا روسیه وبعدم قانونی وارد ایران بشیم.

-کی از مرز تریکه ردمون میکنه؟

+از افراد شهابن!اعتماد دارم بهش.شهاب با فرهادی قرار میزراهوقرار شده کمکون کنه!

سر تکون داد و روی تخت دارز شد.بلند شدم که برم دستم رو کشید افتادم بغلش محکم چفتم کرد:جات اینجاست!روی موهام بوسه ای زد...

سعی کردم بخوابم..بعد چند دقیقه نفهمیدم چطورخواب من رو با خودش برد..

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از پنجره هوا پیما به بیرون نگاه میکردم .تقریبا یک هفته ای با کمک بچه ها  هم ویزای جعلی میلر وپریس درست شد .هم بلیط برای لس انجلس جور شد.با اینتر پل هماهنگ کرده بودیم. بابا به لس انجلس که رسیدیم تحت حفاظت قرار میگیره.تیام به انگلیس فرستاده بودیم.عسل موقع جدایی  کلی اشک ریخته بود.اخرش کلافمون کرده بود وبا تشری که بهش زدم از تیام جدا شد.کیان همراه تیام رفته بود تا هواش رو داشته باشه.

تصمبم گرفتم تا میرسیم لس انجلس  بخوابم.بنابراین سرم رو به پنجره تکیه دادم وچشمام رو بستم...با تکونای دست سلمان بیدار شدم وقتی دید هنوز خمار خوابم  روم خم شد وکمربند رو برام بست.نقدر گیج بودم که حتی نفهمیدم زیر لب چی داره میگه.چشمام رو دوباره بستم وسرم رو ی شونه سلمان گذاشتم....

اینبار وقتی بیدار شدم سلمان رو دیدم که داره با بابا صحبت میکنه نشستم وسلام ارومی دادم.بابا لبخندی به روم زد وگفت:بهتره سرحال باشی.هواپیما نشسته.منتظریم درو باز کنه.

سر تکون دادم و با دست گردنم رو ماساژ دادم...

با هیجان به خیابون ها وادما نگاه میکردم.داخل فرودگاهی مردی به اسم تام دنبالمون امده بود ومارو به هتل مخصوصمون میبرد.جلوی هتل 5 ستاره ای ایستاد.وسایلی که داشتیم رو خدمتکار های هتل به داخل بردند وخودمون هم برای گرفتن کلید رفتیم.جلو رفتم با زن جوانی که پشت پیش خوان بود شروع کردم انگلسی صحبت کردن. بعد از انجام گفت گو های لازم کلید اتاق شماره 504 رو بهمون داد وگفت طبقه سوم 

اتاق دو خوابه ای بود که یک خوابش تخت دونفره داشت وست کرم قهوه ای ساده داشت و خواب دیگس تخت یک نفره با ست سفید. یک دست مبلمان  چرم.حموم در هرکدوم از اتاق کامل ومجهز به وان بود واشپرخونه کوچکی هم داشت .هرچند پایین هتل رستوارن بود اما من تجریح میداادم دست پخت خودمو بخوریم

به سلمان کمک کردم و وسایل رو جا به جا کردیم.تلفن رو از روی میز تلفن طلایی کوچیک برداشتم وبا هتل تماس رو برقرار کردم.بعد از سفارش قهوه و کیک برای میان وعده به سمت مبل رفتم  وجلوی بابا نشستم:خوب بابا من وسلمان پس فردا میریم ترکیه.ازاونجا قاچاقی باید وارد روسیه بشیم و بعد قانونی وارد ایران

سلمان در حالی که یه حوله دستش بود وبه سمت حموم میرفت گفت:چجوری میخوای قاچاقی بری روسیه؟اصلا چجور بریم ترکیه؟

لبخندی زدم وبه سمت اتاق رفتم .از داخل چمدون لب تاپ خوشگلم رو دراوردم .و به حال برگشتم.بعد از راه اندازی سیستم و هک کردن وایفای هتل. همونطور که انگاشم به سرعت روی کیبورد نازنینم میچرخید رو به بابا گفتم:متاسفانه من مجبور میه هک غیر قانونی داشته باشم!

بابا_در چه موردی؟

لبخندی موزیزدم:در مورد پرواز!

رو به سلمان برگشتم وادامه دادم:"ما با اسمای سلمان وتمنا به ترکیه میریم با پرواز،اما با یه دستگاری کوچیک.اسم ما از لیست مسافران خطوط هوایی روز دوشنبه خط میخوره وانگار جایی نرفتیم!

سلمان+خوب حالا چجوری بریم روسیه ؟

_شهاب!

بابا وسلمان همزمان گفتند :چی؟

خونسرد ادامه دادم:شهاب!شهاب کمکمون میکنه

بابا-بهش چقدر اعتماد داری؟

قبل از اینکه بخوام حرفی در مورد شهاب بزنم صدای در امد و مردی که با لهجه ی غلیط امریکایی میگفت:قهوه سفارش داده بودید

در رو باز کردم ،به چهره مرد نگاهی کردم  چشماش خیلی اشنا بودند.چشمای ابی...لبخندی زد وگفت:روز خوش خانم!

همونطور که خیره به چهرش نگاه میکردم عصرونه رو گرفتم ؛تشکری کردم و به داخل امدم،عصرونه رو روی میز گذاشتم وبه فنجون قهوه خیره نگاه کردم....نگاه لحظه ی اخر اون مرد..لبخندش...

بابا خواست فنجون قهوه رو برداره که اروم گفتم:قهوه رو نخور.کیکم نخور صبر کن!

با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد:چیزی شده؟

سلمان هم سوالی نگاهم میکرد...همچنان به فنجون قهوه خیره بودم...فکر میکردم..سم..سم ...فقط سم میتنونند ریختهباشند.اما نه هر سمی. یادم امد گردبندی نقره توی گردنمه.

درش اوردم وداخل فنجون قهوه زدم.. بعد از یک دقیقه تعلل  زنجیر رو که بیرون اوردم به رنگ زرد بود...

با دیدن زنجیر پوزخندی زدم که صدای ای خدا گفتن سلمان توجهمو جلب کرد:ای خدا  یعنی کی میدونسته؟کی میخواست بکشتمون؟

پوزخندی زدم:میخواست بکشتمون اشتباهه.میخوادبکشه!فقط یکیمون رو!

رو به بابا با نگرانی گفتم:با اینترپل تماس میگیرم بهتره هرچه سریعتر بری یجای امن. این رو هم به سطل اشغال میندازم  بهتره کسی این رو نخوره.

سلمان رفت تا دوش بگیره.بابا داشت کتاب میخوند.ومن عمیقا توی لیست پرواز های لس انجلس غرق شذه بودم.بعد از مدتی صدای در حموم باعث سرمو بلند کنم.سلمان در حالی که سرشو خشک میکرد به سمتون امد وگفت:نظرتون چیه لباس بپوشم یه سر بریم خیابون یچیزیم بخوریم؟

بابا تایید کرد وگفت:فکر خوبیه.به رستوران اینجا اعتمادی نیست

+پس تا اماده بشید من تماسی با اینترپل بگیرم

بابا-با تیام تماسی برقرار نکردی؟

+نه ،نگران نباش..از پسش برمیاد!ولبخند دلگرم کننده ای میزنم..هرچند خودمم به جوابی که دادم مطمئن نسیستم...

بعد از تماس با اینتر پل وهماهنگی های لازم.قرار شد امشب ساعت 3 شب از در پشتی هتل به طور مخفیانه بابا رو جابه جا کنند.برای  اینکه نتونند رد تماس رو بگیرند ویا شنودش  کندد با خط ماهواره ای که داشتم تماس ر وبرقرار کرده بودم...

فردا شب هم من وسلمانهم راهی ترکیه میشدیم...

بعد از اینکه از بیرون امدیم .وسلمان در حالی که از خوشمزگی همبرگر های اینجا تعریف میکرد ومنم لیسی به بستنی قیفی توی دستم میزدم وبا لبخند نگاهش میکردم به بابا گفتم:وقتشه وسایلت رو جمع کنی بابا...میبرنتت یه جای امن..

نزدیکم شد وسرمو با محبت بوسید:مراقب خودت باش دخترم...من بهت ایمان دارم...

کل وجودم سر شار از لدت شد با شنیدن این کلمه  ،بابا به طرف سلمان رفت ودستش رو باخشونت گرفت وکشید سمت من..دستم رو گرفت وتوی دست سلمان گذاشت و روی به سلمان با صدایی که سعی میکرد نلرزه گفت:این تو اینم دختر من..جون تو وجون تمنای وجودم...

سلمان هم بغلش کرد وبهش قول داد ازم مراقبت کنه...

بعد از راهی کردن بابا دست ماموری به اسم کریس ووقتی بهش تذکر های لازم رو دادم وقول داد مراقبشه باسلمان روی مبل ولو شدیم ونفسمون رو همزمان فوت کردیم.

درحالی که خندم گرفته بود از این حجم تفاهم بلند شدم واز روی میز اینهه قیچی رو برداشتم...

بهسمت توالت رفتم ..موهام رو تنظیم کردم و.....

بعد از اون دوش مختصری گرفتم.بیرون امدم و لباس ابی ساده ای پوشیدم همراه با شلوار مشکی...سلمان توی اتاق نبود.بعد از مدتی که خودم رو سرگردم کردم با کامپیوتر صدای در امد....

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم  رو  از سیستم بیرون اوردم... و با لهجه ی انگلیسی پرسیدم:کیه؟

مردی با لحجه ای که سعی داشت امریکاییی بودنش رو نشون نده گفت: شام سفارش داده بودید!

ابرویی بالا انداختم به ساعت نگاه کردم برای شام خیلی زود بود!با توجه به اتفاق صبح ترجیح دادم احتیاط کنم.به صفحه ی لپتاپ نگاه کردم. تمام این مدت داشتم عکس اون مردی که صبح برامون قهوه اورده بود ترسیم میکردم که شناساییش کنم وتا شناسایی کامل 30 درصد مونده بود! دوباره صدای در امد.وصدای خانم گفتن مرد!دورو برم و رو نگاه کردم.فقط یه چاقوی میوه خوری دم دست بود!بازم غنیمت بود همونو برداشتم و اروم به سمت در رفتم.از توی چشمی نگاه کردم وقتی چشماش رو دیدم شناختمش خودت دهن سرویسش بود! اخ که دعا کن امشب تو برنده بشی وگرنه تیکه تیکت میکنم. اروم تر از قبل به سمت سرویس رفتم و داد زدم:دارم میام لطفا صبر کنید!

سریع حوله ی دست رو برداشتم و روی دستم گرفتم جوری که انگار سرویس بودم.چاقو رو هم زیرش پنهان کردم. با سرو صدا به سمت در رفتم. احتمال اسلحه داشتنشون 50_50 بود

ریسک نکردم پشت در ایستادم  و در رو باز کردم وهمراه باهاش خودمم پشت ایستام وکنار رفتم :لطفا بیاید داخل!مرد از خدا خواسته امد داخل و همون طور که پشتم به در بود و روم به پشت مرد در رو بستم. بدون رو برگردوند از مرد.اما انگار اون طور دیگه ای فکر کرد که دستش رو زیر پیش بندش برد اسلحه همراه  با صدا خفه کنی بیرون اورد و صدام زد:خانم؟

تا برگشت یه لگد رفتم تو صورتش و دستش رو گرفتم  با ضربه ای محکمی که به دستش زدم اسلحه از دستش افتاد اما خودش هنوز سر پا بود!چاقو رو سعی داشت از دستم بگیره وخب موفق هم شد!

حوله رو دور دستش گیر دادم.طی یک حرکت پشت سرش رفتم ودستش رو کشیدم  لعنتی زورش خیلی زیاد بود دستم رو گرفت وپیچوند خمم کرد وبا زانو چند ضربه به هم زد که دوتا رو نوش جون کردم صاف تو صورتم  و یکی روهم دفع کردم..زیر زانوش رو گرفتم و محکم بلند شدم  تعادل از دست رفت با ارنج به شکم ضربه زدم. امد جلو چاقوش رو از کناش پاش برداشت با اون چاقیو چند ضربه طد برای دفع چاقو بایدچندتا ضربه میخوردم انگار!به صاعد دستم  خراش انداخت زیاد عمیق نبود

اما طی یک غفلت خراشی روی گردنم و قفه سینم ایجاد کرد که خون زد بیرون. رفت عقب و  لبه ی چاقو رو که از خون من بود لیس زد از این کارش چندشم شد . حمله کرد دوباره چاقورو با کف دستام گرفتم و چرخوندم مچ دستش رو با دست راستم گرفتم  چاقو افتاد با زانو ضربه ای خیلی محکم بر خلاف جهت ارنجش زدم .

نشکست اما درد بدی داشت!

باا پشت دست به زیر فکش ضربه ی خیلی محکمی زدم و لگد چکشی رو هم توی دماغش امدم و درنهایت سیمایی بود که توی گردنش خورد وبیهوش روی زمین افتاد!چه جون سختی بود!

به هر سختی بود مرد چشم ابی رو  به صندلی بستم و توی ااق حبسش کردم دور دهنشم یه عالمه ملافه بست هبودم که صدای نحسش گوشم رو نوازش نکنه. به نشیمن نگاه کردم.بر اثر درگیری میز چپه شده بود مبلا افتاده بود وسیستم هم یه گوشه پرت شده بود

خداروشکر به وسایل هتل اسیبیی نرسیده بود و سیستم هم سالم بود . در حال تمیز کاری بودم که در رو زدن.اینبار از روی چشمی نگاه کردم و وقتی سلمان رو دیدم دررو باز کردم با خنده در حالی که میگفت:تمنا بی اببین چه شامی اوردم

برگشت سمتم ووقتی یافمو دید نگران امد داخل و در رو بست.با دیدن اوضاع اتاق  بغلم کرد ونگران تر از قبل گفت:خوبی؟عزیزم چیزیت که نشد؟اینجا چه اتفاقی  افتاده...

همون جور یه ریز داشت ادامه میداد که نگاهش ب هزخمای گردنم و سینم افتاد که همچنان خون میامد ونصف لباسمم خونی کرد ه بود  اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بست

خواستم حرفی بزنم که دستش رو روی لبم گذاشت:هیش عزیزم اول زخمت رو میبندم بعدش برام توضیح بده باشه؟

بیحال سری تکون دادم خون زیادی  از دست داده بودم ونیاز مند احیای قوا بودم سلمان رفت به سمت سرویس و بعد با جعبه کمک های اولیه بیرون امد.بهم نگاه کرد وگفت:لطفا لباست رو در بیار!

با چشمای گرد نگاهش کردم اما تحکم توی صدا ونگاهش نزاشت مخالفت کنم. لباسم رو دراوردم .و اون مشغول پانسمان زخمم شد ...پنبه ی اغشته به بتادین رو روی زخمم میکشید وپرسید:خب اینجا چه خبر بوده؟

ازا ول تا اخر همه ی اتفاق هایی که افتاد ر وبراش مو به مو گفتم!

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدایی که از ته چاه در میامد وقتی گفتم بالاخره بیهوش شد فک کنم هنوز بیهوشه نگاهی به صورت بیحالم کرد و با خم گفت:بیا یه چیزی بخور تا  غش نکنی 

فقط سر تکون دادم  سلمان بلند شد ومیز رو راسته کرد و بستهی حاوی شام رو که کنار در رها کرده بود با دیدن بسته KFCدستش چشمام برق زد اصلا من در حالت عادی میمردم برا ی فست فود حالا دیگه این محشر بود...سلمان ظرف غذارو اورد گذاشت رو میز ومحتویات داخلش رو بیرون اورد...

دوتا همبرگر ..سیب زمینی وقارچ ومرغ وسالا ودوتا نوشابه هم کنارش گذاشت!قیافم اوویزون شد خنده ای کرد وگفت چیزی جا گذاشتم؟

با لحن مظلوم ودلسوخته ای به حالت گریه گفتم:پس پیتزام کو؟ به جز اینا پیتزام میخواستم!

دماغم رو با دست کشید وگفت الان زنگ میزنم سفارش پیتزام میدم شکموجان!اینهمه رو کجا جا میدای برام سواله!

نیشم روباز کردم وزبون دراوردم:اونجا جا میدم!

خبیثانه گفت:کجات منم ببینم!وپاورچین امد طرفم که جیغ خفه ای کشیدم 

-زنگ بزن پیتزا بیارن تا اینار و میخورم راستی بکو پاستا هم بیارن!اممممبعد بگو یکم دیگه سیب زمینی هم بیارن وسالادم میخوام استیکم اگه داشتن میخوام خیلی گشنمه!

وچند دونه سیب زمینی چپوندم تو دهنم که دیدم سلمان با چشمای متعجب وتلفن به دست به من نگاه میکنه با دهن پر از غذا گفتم":چیه؟زنگتو بزن گشنمه خب ببین چقد کتک خوردم!

سر تکون داد ومشغول سفارش دادن شد...

همبرگر وقارچ وسیب زمینی رو خوردم نوشابه رو هم روش سر کشیدم ومنتظر غذا ها نشستم...

سلمان هم شکمو بود ولی نه به قدر من.بعد از هر فعالیت سنگین حسابی میخوردم...والان بشدت احتیاج به این خوردنا داشت..بنا براین چیزی بهم نگفت وگذاشت بخورم.زنگ درو که زدن با خوشحالی بلند شدم.سلمان رفت سفارش ها رو رگفت ومنم به سمت سرویس بهداشتی رفتم

سوالی نگام کرد
:کجا میری؟

-تخیله کنم میام!

خندید وسری از تاسف برام تکون داد....بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم.وبقیه غذاها رو هم نوش جون کردم سیستم رو برداشتم وباز کردم..

 

.در حین بالا امدن سیستم احساس کردم عاروق دارم خیلی شیک نگاهی به چپ وراستم کردم و،وقتی اثری از عشقم ندیدم دهن مبارک رو باز کرده وصدای زیبا ازش خارج شد جون کشداری به خودم گفتم ورمز سیستم رو وارد کردم   وباصدای بلند داد زدم:سلــــــــــــــمان کجایی عزیزم....

چندلحظه ای صبر کردم ووقتی سرم رو برگردونم با قیافه تعجب خجالت خندون سلمان مواجه شدم انقدر حسای مختلف توی صورتش بود که نفهمیدم  کدومش رو دقیقا میشه  فهمید..یه لحظه با خودم گفتم نکنه صدا رو شنیده...ووقتی خنده اش رو دیدم حدسم به یقین تبدیل شد ..گونه هام رنگ گرفت وبا صدای اروم گفتم:بیا اینجا ...

با خنده گفت:عزیزم خجالت نداره که!ماهم ازا ینکارا یاد داریم..مشتی حواله بازوش کردم وبه سیستم اشاره کردم.

ترسیم چهره تموم شده بود.تمام اطلاعات روی صفحه امده بود میگفتکه این مرد 36 ساله به اسم دیمن جونز هست...یک تروریست حرفه ای قاتل درجه یک که مشخص نیست برای کی کار میکنه...سلمان با جدیت روبهم گفت:شماره کریس رو بده...

تا خواستم حرفی بزنم  گفت:گفتم شماره کریس رو بهم بده!حرفی نباشه!

به تکون دادن سرم اکتفا کردم وشماره رو براش گرفتم....

 

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلمان:بعد از اینکه با کریس صحبت کردم ازش درخواست کردم بیاد هتل وباهم صحبتی داشته باشیم.

تمنا کاملا جدی داشت سوابق دیمن رو برسی میکردانقدر محو سیستم شده بود که کلا حرکت چند دقیقه قبلش یادش رفته بود.با یاد اوری حرکتش بعد غذا خندم گرفت.به سمت اتاقی که دیمن بود رفتم.در رو که باز کردم وقتی دیدم تمنا چجوری بستتش حسابی جا خوردم.کاملا مشخص بود میخواست حرصش رو از کتکایی که خورده سرش خالی کنه.هنوز بیهوش بود.میخواستم طناباش رو شل کنم ولی اینم ریسک محسوب میشد

صدای زنگ امد وبعد صدای احال پرسی کریس وتمنا...به سمت در  رفتم.بعد از حال واحوال معمول جریان رو خیلی خلاصه براش تعریف کردم ،با تعجب به کبودی زیر چشم ولب تمنا نگاه کرد وبا لبخندی گفت:منفکر کردم شما باهم دعواتون شده!

تمنا با اخم بهش گفت:ماهیچ وقت دعوامون نمیشه واین شاهکار های دیمن جونز هست.بعد هم کمی یقه بلوزش رو پایین داد تا کریس زخم پانسمان شدش رو ببینه ..در ادامه کارش خواست اتین لباسش رو هم بالا بده که غریدم:تمنا بده پایین اون لعنتی رو!

کریس نگاهی بهمون انداخت وپرسید:چی به فارسی گفت؟

تمنا-هیچی بیا بریم سری به دیمن جونز بزنیم!

دیمن هنوز بیهوش بود تمنا به طرفش رفت وبا سیلی شدیدی که به صورتش زد بهوش امد با دیدن تمنا شروع کرد به صدا دراوردن اما به دلیل پارچه ای که تمنا دور دهنش بسته بود صداش شنیده نمیشد.کلافه به سمتش رفتم وپارچه رو از دور دهنش باز کردم.

نفسی گرفت و رو به من گفت :ممنونم.و رو به تمنا با لهجه امریکایی ادامه داد:دختره ی وحشی مجبور نبودی انقدر محکم ببندیم  !

تمنا با عصبانیت جوابش رو داد:خفشو تا خفت نکردم!به سمتش قدم برداشت که از پشت بغلش کردم ودر گوشش گفتم:برو تو حال بشین تا من وکریس از این حرف بکشیم.

خواست مخالفتی بکنه که گفتم:خواهش میکنم تمنا امروز به اندازه کافی روز اعصاب خورد کنی داشتیم برو!

چیزی نگفت ورفت!بعد از رفتنش دستی لای موهام کشیدم که کریس گفت:هی رفیق حرص نخور زن ها همین هستن!

لبخند تلخی زدم وسر تکون دادم.صندلی اوردم وجلوی دیمن نشستم :خــــــــــــب حاضرم!میشنوم اول دلیل قنجون مسموم!دوم حمله به تمنا!چی میخوای کی ماموریت کرده از کی دستور میگیری؟همه وهمه رو همین الان میگی !

دیمن نگاه گذاریی بهم انداخت وگفت:کدوم قهوه رو میگی؟!

نگاه معنا داری بهش کردم:یعنی تو نمیدونی؟!

بیخیال جوابم رو داد:قهوه ای اگه بوده کار من نبوده !صبح هم میخواستم کار خانمت رو تموم کنم ولی خوب همتو ن بودید من نمیتونستم بنا براین امشب امدم کارش رو تموم کنم

پس قهوه کار کی بوده؟!از پرسیدم:کی بهت گفته بود بکشیش؟پوزخند زد:یعنی واقعا با کدوم عقلی تورو سروان کردن؟!

اخم غلیظی بین ابروهام جا خوش کرد:زبون ادمیزاد حالیت نمیشه نه؟!

در به طور ناگهانی باز شد وتمنا با اخم امد داخل  رو به من کریس گفت:5 دقیقه تنهامون بزارین!

مچ دستش رو گرفتم:برو بیرون تمنا!

دستش رو در اورد:5 دقیقه بهم فرصت بده برو بیرون سلمان بهم اعتماد کن!

به چشماش نگاه کردم  سری تکون دادم واروم گفتم5 دقیقه فقط!

با کریس بیرون امدیم  به سمت اشپز خونه رفتم ودو فنجون قهوه برای خودم وکریس ریختم

صدای کریس درحالی که داشت قهوه رو بو میکرد باعث شد حواسم رو بهش جمع کنم:بنظرت کار عاقلانه ای بود اون رو تنها بزاریم؟

- اره بهش اعتماد دارم

همنین حین صدای داد .فریاد دیمن میامد که داشت فحش های رکیکی میداد وداد میزد

به سمت در دویدم ولی در قفل بود!داد دزم:تمنا درو باز کن!

صدایی نیومد جز داد دوباره دیمن وسوالی که نامفهوم تمنا ازش میپرسید 

دوباره داد زدم:لعنتی درو باز کن!

یهو سکوت شد...

خواستم دوباره در بزنم که در باز شد وچهرهی خندون تمنا امد بیرون  با اخم بهش گفتم:قرارمون.....

وسط حرفم پرید:از طرف دشمن  نبود از ظرف مار سفید بود من میرم اطلاعاتش رو برای تیام بفرستم خیلی بدردش میخوره شماهم برو زخمای اون رو پانسمان کن نمیره کریس بهتره ببریش!

وسرخوش رفت سمت سیستم....

کریس توی اتاق رفت و صدام کرد وارد اتاق که شدم شوکه دیمن رو دیدم صورتش خط خطی بود بازوش زخم بود وزیر چشمش قرمز گوشه لبش هم پاره شده بود

کریس نگاهی بهم کرد وگفت:دوست دخترت خشنه ها!

فقط سر تکون دادم....

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمنا:

یک هفته از امدنمون به ترکیه میگذشت یک هفته ای بود که با سلمان توی ترکیه مستقر شده بودیم ومنتظر بودیم شهاب خبر بده ومارو با رابطی که قراره به روسیه ببره ،اشنا کنه.ولی دریغ از یک تماس!بخاطر امنیت خودمون از تماس با شهاب معذور بودیم.هفته پیش بعد از اینکه از خجالت دیمن حسابی در امدم سلمان یک روز کامل باهام سرسنگین بود هرچند میدونستم  خیلی از کارم راضیه.از دیمن راحت نمیشد حرف کشید ولی میشد زد لهش کرد!به هرحال باید تلافی بلایی که سرم اورده بود رو پیاده میکردم.

با صدای سلمان از فکر بیرون امدم،صداش با رگه های خشم همراه بود:تمنا احساس نمیکنی شهاب سرکار گذاشتتمون!؟

-نمیدونم واقعا نمیدونم من احمق به اون لعنتی اعتماد کردم واگر باعث بهم ریختن نقشه هام بشه قسم میخورم خودم میکشمش!

درحال غر غر کردن وبدم که تلفن هتل به صدا درامد سلمان به طرف تلفن رفت وجواب داد همونطورکه ترکی حرف میزد نگاهش میکردم .بعد ازاینکه حرفش تموم شد روبه من کرد وگفت:توی لابی شهاب منتظرمونه بپوش بریم

با خشم گفتم:من دهن اینو سرویس میکنم یک هفتس منو اینجا کاشته  وبه طرف در رفتم که سلمان با شدت بازومو کشید وبا اخم برگشتم ستمش:ول کنا بزار برم حال اینو بگیرم.

ابرویی بالا انداخت:برو ولی قبلش لباست رو عوض کن

با تعجب گفتم:وا مگه چشه بعد که نگاهی به لباسام کردم دیدم بعــــــله تاپ صورتی خرسی وشلوار عروسکی تازه یادم امد موهامم خرگوشی بستم.به سلمان نگاهی انداختم که دیدم دست به سینه وایستاده وبا ابرو بهم اشاره میکنه با این حال بازم از رو نرفتم 

پشت چشمی نازک کردم :چیه بیا منو بخور ! بعدم خیلی عادی رفتم  سمت اتاق مشترک پیرهن اسیت بلند ابی تیره با شلوار لوله تنفگی مشی موهامم باز کردم وصاف دورم ریختم... از اتاق بیرون امدم وسلمان رو حاضر واماده دیدم همون لبا تنش بود یه بلوز خاکستری ساده جذب با شلوار کتان مشکی فقط کتش رو دستش گرفته بود 

رو بهم کرد وگفت:بد نیست یه کتی چیزی برداری میترسم سرد بشه!

-نگران نباش سرم شد توهستی بغلم کنی

و باشیطنت چشمک زدم بهش،چشمای متعجب سلمان زدم  لبخند مرموزی روی لبش شکل گرفت اعتنا نکردم ودر رو باز کردم.پشت سرم امد وبه سمت راهرو قدم برداشتیم.نگران بودم از واکنش شهاب وسلمان مقابل هم دیگه...ای کاش یه راه دیگه وجود داشت!

به لابی رسیدیم سر چرخوندم ومحیط رو اسکن کردم .لابی با مبلمان رنگی وفانتزی پر شده بود !بیشتر دختر پسر ها ویا زوج های جون وخانوم واقایون میانسال بودند ودست جمعی نشسته بودن...ولی در دور ترین نقطه سالن که هم نور کمی داشت سر یه پسر دیده میشد.که انگار کت وشلوار هم تنش بود..موهاش رو بالا داده بود از مدل موهاش حدس زدم شهاب باشه.دست سلمان رو اروم فشار دادم وبه اون سمت اشاره ای کردم...

باهم به سمتش قدم برداشتیم.به محض رسیدنمون ودیدن ما بالای سرش بلند شد.درست حدس زدم شهاب بود!خیلی خونسرد نگاهم کرد  خشمگین بودم ولی ظاهر سازی کردم خونسرد لب زدم:شهاب...

خونسردتر از خودم جواب داد:تمنا!

دستاش رو داخل جیبش گذاشته بود وهمون ژست معروف ادم های پولدار رو گرفته بود اخ که متنفر بودم از این پسرای خودخواه!ولی مجبور بودم بهش احتیاج داشتم

سلمان بلند گفت:سلام شهاب

پوزخندی روی لبش شکل گرفت:ببین کی اینجاست!ندیدمت کوچولو پشت تمنا بودی!

صدای دندونای سلمان رو میشنیدم میفهمیدم بخاطر من خودشو کنترل میکنه ..شهاب که متوجه قرمزی وتغیر حالت سلمان شده بود جلو امد وخواست چزی بگه که مداخله کردم:ما باهم قراری داشتیم شهاب!زدی زیرش تو دیر کردی قرار ما هفته پیش بود!ما بخاطر اینکارت از برناممون عقب افتادیم!

شهاب سرتکون داد وبا دست اشاره ای به مبل کرد:بشینین توضیح میدم..

نشستیم  واون سفارش نهار داد 

کلافه بود اینو از چشم چرخوندن دور سالن...انداختن پای راستش روی پای چپش وتکون مداومش میفهمیدم.با دکمه بالای لباسش بازی میکرد باز وبستش میکرد انگار از یه موضوعی که بدش میاد مجبوره صحبت کنه وجو اینجا براش غیر قابل تحمله...

این خودش باعث میشد اعتماد بنفس اون کم ومال من زیادبشه

لبخندی به روش پاشیدم ...نهارمون رو اوردن...چنگالم رو از سمت راستم برداشتم وسمت چپم گذاشتم...یجا اینو خونده بودم که میتونست تاثیر عمیقی روی بدنش بزاره.وبعد از اون نوشیدنی که دلستر لیمو وجو بود رو اروم اروم مزه کردم وبا لحن اروم وفریبنده ای گفتم:میشنوم شهاب......

به چشمام خیره شد و وقتی با اطمینان سر تکون دادم سرش رو انداخت پایین وعین ربات شروع کرد حرف زدن....

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی اروم گفت:فرهادی رو کشتن....

با این حرفش هم من هم سلمان انگار برق بهمون وصل شده بود..بلند داد زدم:چی؟

سلمان بهم هشدار داد که نگاه چند نفر روی ماست.بلند شدم و رو به چند نفری که بهمون با کنجکاوی خیره شده بودن معذرت خواهی کردم...ونشستم وبا صدای اروم گقتم:یعنی چی کشتنش؟!مگه الکیه؟مگه بیخودیه ؟تو داری درمورد بزرگترین قاچاقچی ایران صحبت میکنی!بعد میگی کشتنش؟بعد لبخند مسخره ای زدم:باور ندارم!

شهاب کلافه وعصبی از داخل کتش موبایلشو دراورد .رمزی بهش وارد کرد وداد دست من:ببین عکسو با دقت ببین این عکس برای من ارسال شده!تمنا بیخیال شو یکی  تمام حرکاتت رو میدونه....

ولی من صداش رو نمیشنیدم..روی عکس زوم بودم سر بریده فرهادی دست یک ادم مات شده بود و پشتش هم یکی با قمه ایستاده بود..از استایل کسی که سر دستش بود حدس زدم یک زن باشه...

حق با شهاب بود یکی حرکات من رو داره حفظ میره..:اروم زمزمه کردم:یه جاسوس داریم..یه جاسوس که زیاد بینمون نیست ولی زرنگه!یکی که دقیق نمیدونه چیکار میکنیم فقط حدس میزنه...

سلمان عصبی گفت:یعنی چی؟یعنی بین ما هست ولی نیست؟

سر تکون دادم:اره یعنی بین بچه های تیممون نیست!یکی که که خارج تیمه ولی اشناست!فکرهای مختلف عین خوره داشت مخم رو میخورد!

نهار رو با هزار ویک دلهره خوردیم واخم های در هم درواقع فقط خوردیم که خورده باشیم!وگرنه هیچی از مزش نفهمیدم وقتی غذام تموم شد به طور خودکار بلند شدم وبه تبعیت از من شهاب وسلمان هم بلند شدند.به اتاق رفتیم.یک راست به سمت لب تاپ رفتم.عکسی که شهاب بهم نشون داده بود رو روی سیستم لود کردم واز نرم افزار سعی کردم عکس ادم مات شده رو درست کنم.

موفق  شدم.با بهت به صفحه نگاه کردم..اون لعنتی...دیمن بود!!!وای که اگه بگیرمش میکشمش میکشمش لعنتی.

عصبانی بلند شدم وبه سمت اتاق رفتم.شالی روی سرم انداختم که سرما نخورم وبه سمت در رواونه شدم:من میرم جایی بمونین بر میگردم

قبل از هرگونه واکنش سلمان درو محکم کوبیدم.به سرعت پله های رو طی کردم.به سمت خیابون حرکت میکردم وزیر لب جد واباد دیمن رو مورد عنایت قرار میدادم.به باجه تلفن عمومی رسیدم.سکه ای داخلش انداختم وزنگ زدم به شماره ای که  خیلی وقت بود توی ذهنم حک شده بود 

بعد از سه بوق جواب داد:الو؟

-الو  ایتن،منم تمنا!

-چیشده؟

-باید ببینمت!

-کجایی؟

-ترکیه ،پس فردا میام روسیه

+بیا.امدی به شماره زنگ بزن میام دنبالت.

وقطع کرد.

کلافه مشغول راه رفتن بودم.حلا که مار نمیخاست من به نقاب برسم...منم نمیخواستم اون به من برسه احساس بدی داشتم.انگار بین بازی دوتا ادم مزخرف گیر کردم وشدم عروسکشون نگران بودم نگران بقیه عزیزام....حس میکردم قراره کسیرو دوباره از دست بدم..نفس عمیقی کشیدم وزمزمه کردم:نگران نباش تمنا همه در امانن هیچ اتفاقی نمیافته....

و ای کاش به حسی که داشتم اعتماد میکردم...

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین جوری برای خودم توی پیاده رو قدم میزدم ومغازه هارو نگاه میکردم ولی در اصل ذهنم در گیر دیمن بود!اخ اگه من تورو گیر بیارم....چشمم به مغازه کی اف سی خورد..وکل افکارم پر کشید وارد مغازه شدم  وروی یک میز نشستم من ورو برداشتم وشروع کردم سفارش دادن.انگار نه انگار من همین دوساعت پیش نهار خورده بودم!بعد از اینکه سفارش دادم زنگی به سلمان زدم...

-الو ،تمنا کجایی اتفاقی افتاده؟

بیخیال جوابشو دادم:پاشین با شهاب بیاید مغازه کی اف سی واقع در خیابون مجد

و قطع کردم.چشمم به در بود ومنتظر سفارشام بودم.همزمان بارسید سفارشام پسرا هم امدن ،سفارش هارو چیندن.سلمان انگار تازه من رو که با شوق به غذاها نگاه میکردم دیده باشه امد طرفم وبا خنده به شهاب گفت:هــــــی شهاب ببین چی پیدا کردیم یه عدد شکمو!

شهاب چشمش به سیب زمینی های سرخ کرده  بود وگفت:بکنش دوتا شکمو!

نشست کنارم وشروع کرد باهام سیب زمینی خوردن.

سلمان ابرویی بالا انداخت:خب اینا که همش مال تمنا ،شهاب تو چی میخوری سفارش بدم

شهاب-فرقی نداره از همه مدلش یکی بگیر

سلمان سری از تاسف برای جفتمون تکون داد.سفارش داد وکنارمون نشست.ونگاهمون کرد.غذاها رو اوردن برای خودش سالاد سزار وپاستا سفارش داده بود.همه مشغول شدیم.بعد از اینکه یک دل سیر خوردیم لبخندی به پسرا زدم وگفتم:خب دیگه سیر شدم بریم!

هردو باهم گفتن:کجا؟

-خونه اقای شجاع بریم هتل دیگه شام میدنا!

با چشمای گرد شده داشتن نگاهم میکردن شهاب با تعجب گفت:تو الان این همه لمبودنی هنوزم گشنته؟

لبخند دندون نمایی زدم.سلمان با تموم مارمولکی گفت:چاق میشیا من زن چاق نمیخوام خانم!

نگاه حرصی بهش کردم وچشم غره ای رفتم:والا با اون همه کاری که ازم میکشین چاق بشو نیستم.

سلمان جدی شد-خب تمنا کجا رفتی؟

بیخیال بدون اینکه جواب بدم به شهاب گفتم:کی میریم روسیه؟

سری خم کردوجوابمو داد:هروقت شما امر کنید بانوی من همه چی حاضره!

-عالیه فردا حرکت میکنیم!ازا ینجا تا روسیه چقد راهه؟

شهاب-حدود 10 ساعت تا مرزشه.تا مسکو بایدبا ماشین بریم کلا 2 دوروز توراهیم

سلمان با کنجکاوی گفت:مگه فرهادی نمرده؟بریم روسیه چیکار؟

بلند شدم وهمزمان گفتم:میریم دیدن یه دوست!

زیر لب حرفمو تکرار کرد:دیدن یه دوست!!!

............

رو به شهاب با کلافگی گفتم:پس کی میرسیم مسکو؟!

شهاب در حالی که داشت بازوهاش رو میمالید که گرم بمونه گفت:د میرسیم دیگه دهنمو سرویس کردی بس که پرسیدی میرسیم بابا 10 کیلومتر دیگه بریم میرسیم

به جاده نگاه کردم توی این وقت سال ایران تقریبا هواش خنک بود واینجا...اینجا همه چی پوشیده از برف بود!

دستی روی شونم قرار گرفت.به سمتش  برگشتم وسلمان رو دیدم.دستش رو باز کرد گفت:بیا یکم چشماتو ببند خسته شدی

بدون حرف بغلش رفتم وسرمو روی سینش قرار دادم...لذت بخش بود....

 

با صدای سرو صدایی از اطرافم چشمام رو باز کردم...به ساختمونای بزرگ وبلند مسکو نگاه میکردم.کم کم از بغل سلمان امدم بیرن که گفت:عه بیدار شدی؟!

شهاب که از سرما قرمز بود جواب داد:نه هنوز خوابه این پخش برنامه بعدیشه

چشم غره ای به هردو رفتم .جلوی هتل معمولی راننده نگه داشت.وارد هتل شدیم.از پسرا خواستم وسایل رو به اتاقی که گرفتم ببرن وخودمم زدم بیرون.اون طرف خیابون یه مغازه عروسک فروشی بود ..وارد مغازه شدم از صاحب مغازه خواستم اجازه بده از تلفنش استفاده کنم.که در کمال خوش رویی این اجازه رو بهم داد...

شماره ی ایتن رو گرفتم:الو ایتن

-الو.رسیدین؟

+اره کجا همو ببینیم؟

-نظرت راجع به پاتوق همیشگی چیه؟

+اوه نه ایتن نامزدم من رو میکشه!

خنده ی بلندی سر داد:بیا همون جا!میدونی که من رو کجا پیدا کنی گربه ی شیطون!

وقطع کرد....

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از تشکر از صاحب مغازه به سمت هتل رفتم.امیدوار بودم سلمان وشهاب باهم بحثشون نشده باشه.

یکراست به سمت اتاقمون رفتم و شهاب رو دیدم که داشت تی وی نگاه میکرد ،نگاه گذرایی بهم انداخت وبی تفاوت گفت:سلام!زود برگشتی

-کارم زود تموم شد!سلمان کو؟

+توی اتاق داره  بت تلفنش صحبت میکنه!

متعجب به سمت اتاق رفتم.ما حق استفاده از سیم کارتمون ور نداشتیم واز خط ماهواره ای که من داشتم استفاده میکردیم. پشت در اتاق مکث کردم  خواستم در بزنم ولی صداش وادارم کرد فضولی کنم!

سلمان- چی میگی برای خودت؟ امکان نداره کار صبوری باشه من مطمئنم اون نیست!

به مخم فشار اوردم ...صبوری...صبوری... سرهنگ صبوری؟! شایدم یه صبوری دیگه رو میگفت

یهو دادش رفت بالا:ببین من کار ندارم تا وقتی برگردیم ایران باید پیداش کنیم به سردار کاظمی هم بگو تهرانی نصف کارارو به خودتون میسپاره.الان با وجود دیمن از تمنا حفاظت برامون باید مهم تر باشه تا پرورنده این!

متعجب بودم وداشتم فکر میکردم با کی صحبت میکنه.سریع در زدم ودر رو باز کردم قبل از اینکه مچم رو بگیره. توی یک قدمی در ایستاده بود با اخمای توهم که وقتی منو دید ابروهاشو بالا داد وبا شک پرسید: کی امدی؟

سعی کردم بیخیال جلوه کنم:همین الان!

کنارش زدم وبه سمت چمدونمون که رو تخت دونفره بود رفتم... لباس شب کوتاه ومشکی رو بیرون اوردم.

حوله رو هم برداشتم وهمونطور که به سمت حموم میرفتم داد زدم:حاضر شید ولباس اسپرت بپوشید میریم دیدن دوستم!

بعد از دوشی که گرفتم به بیرون امدم سلمان توی اتاق بود وداشت موهاش رو درست میکرد.یه کت سبز وتی شرت سفید وشلوار لی ابی پوشیده بود!در کل میشه گفت جذاب شده بود با دیدن من گفت:اماده شو ما  منتظرتیم!

باشه ای گفتم وبه بیرون اشاره کردم.

لباس رو برداشتم و تنم کردم موهام رو خشک کردم و سشوار کشیدم وفرشون کردم رژ قرمز البالویی رو هم به لبام کشیدم.موهای کوتاهم حالا که فر بودند قشنگ تر هم شده بودند.کفش های ساده تخت روه م پوشیدم ودر نهایت پالتوی مشکی بلند خز رو از روی جالباسی برداشتم وتنم کردم.

به بیرون اتاق رفتم شهاب یه کت مشکی همراه با تی شرت مشکی و شلوار قهوه ای پوشیده بود!ابرویی بالا انداختم وگفتم:بیاید بریم دیرمون نشه

.....

وارد بار که شدیم....سوتی زدم وزیر لب گفتم:چقدر اینجا تغیر کرده

سلمان با عصبانیت گفت:گفتی میریم پاتوق قدیمتیون اینجاست؟!

لبامو غنچه کردم:راستش اره ولی قبلا اینجوری نبود!

به سمت بار رفتم  وبا چشمم دنبال ایتن گشتم....نوشیدنی سفارش دادیم وهمونطورکه با نوشیدنی مشغول بودم شهاب رو دیدم که داشت با یه دختر عشق بازی میکرد سرمو به علامت چندش سمت سلمان برگردوندم که عصبی گفت:این مثلا قرار بود ماموریت باشه نه این مسخره بازیا.....

خواستم چیزی بگم که دستی دور کمرم حلقه شد برگشتم و صورت خندون  ایتن رو دیدم با بهت صداش کردم:ایتن!پسر خودتی؟!

خندید خیلی جذاب خندید :اره گربه کوچولو خود خودمم!

بغلش کردم که با صدای اهم اهم سلمان به خودم امدم :میشه به ماهم بگی اینجا چخبره تمنا وایشون کین؟

ایتن به سمت سلمان برگشت و فارسی گفت:ایتن هانت مامور ویژه وسابق اینترپل ودوست تمنا!و شما؟!

دست سلمان رو توی دستم گرفتم ومیون بهت سلمان وشهاب که توی فارسی حرف زدن ایتن مونده بودند گفتم:سلمان نامزدم وشهاب دوستم!

سلمان با بهت گفت:این چجوری فارسی بلده؟

ایتن اخمی کرد :هی رفیق بهت پیشنهاد میکنم دیگه هیچ وقت منو با این لحن خطاب نکنی!!من خیلی چیز ابلدم نزار برات رو کنم!

سلمان خواست چیززی بگه که دستشو گرفتم:ما برایکار اینجاییم!

ایتن به میز بار تکیه داد:خوب نگفتی برای چی امدی؟!چی میخوای!؟

-خودتو به اون راه نزن ایتن تو میدونی چرا امدم!

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی زد و گفت:بهتره بریم بالا اینجا هم سرو صداست هم محل مناسبی برای صحبت کردن نیست!

وبا سر به شهابی که مشغول بود اشاره کرد نزدیکم شد وزیر گوشم زمزمه کرد:سپردم حواسشو پرت کنند.

لبخند محوی زدم:ممنون!

دست سلمان رو گرفتم و به سمت بالا رفتیم  سلمان فشار ارومی به دستم اورد و اروم گفت:چقدر بهش اعتماد داری

-مثل چشمام!ایتن خیلی مورد اعتماده نگران هیچی نباش! 

هیچی نگفت.از پله های چوبی کلوب بالا رفتیم سومین اتاق سمت چپ! لبخند محوی زدم دلم برایاینجا تنگ شده بود!! چند سال پیش قبل از مرگ مامان برای اموزش انواع اسلحه ها من رو پیش ایتن روسیه فرستاده بودند. ایتن وبد که بهم یاد داد چجوری کی نفر رو خلع سلاح کنم ایتن بود که بهم یاد داد توی یک موقعیت حساس چجوری انتخاب کنم! ایتن برای من یک بردار خوب بود درست مثل تیام!

دستی تکونم داد صورت نگران سلمان و بیخیال ایتن جلوی روم قرار داشت سلمان اروم لب زد:خوبی؟

-اره خوبم!بریم 

اول ایتن وارد اتاقش شد و ما بعد از اون وارد شدیم  با وارد شدنمون سلمان سوتی زد :اوه پسر اینجارو نه بیرون نه به داخلش عجب جاییه!

من وایتن لبخندی زدیم جفتمون میدونستیم  با چه سختی بعد از انفجار انباری کوچیکمون تونستیم با یه وام این اتاق از کلوب رو بخریم.از بیرون یه اتاق بود مثل بقیه اتاقا اما هم ورودش نیاز به رمز خاصی داشت هم خروجش حداقلش این بود که  کسی شک نمیکرد اینجا یه پایگاه اطلاعاتی با کلی سلاحه!

با لذت به دیوارا نگاه میکردم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود دیوارای سفید ضد صدا، چندتا دکمه روی دیوار رو به رو بود که زیر دیوار حدود 15 اسلحه سنگین وجود داشت سمت راستش یه ال سی دی  بزرگ که داخل دیوار کار شده بود ولمسی هم بود

یه میز کوچیک مثل نمونه میز خونه احمد. اونور تر یه در بود که به اتاق شخصی وخواب واستراحت ایتن بود....توی بقیه دیوار ها هم چیزای دیگه ای کار گذاشنه شده بود.ایتن به میز تکیه داد و رو به من گفت:خوب؟!میشنوم

لبام رو با زبون تر کردم و شروع کردم گفتن....

بعد نیم ساعت تقریبا حرفام تموم شده بود ایتن نفس عمیقی کشید وگفت:گفتی کار دیمن جونزبوده؟

-اره مطمینم از طرف مار نمیخواد من به نفاب برسم.دلیلش نمیدونم چیه!حتی نمیدونم اون کیه

+از تیام خبری داری؟

-نه...

+ازش با خط ماهواره ای من خبری بگیر وایمیلی بهش بده بهتره چند وقتی اینجا باشین من باید برم دیدن دیمن وباهاش صحبت کنم حتی اگه لازم شد فراریش بدم  تا....

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا منم یه فکری برای موندن موقتتون اینجا باشم بدون جلب توجه.بهتره چند روزی توی هتل بمونین بعد از اون خونه ای براتون تهیه میکنم ونقشه جدیدی میریزیم!

سر تکون داد:اره موافقم فقط نیاز به هویت جعلی موقت داریم....

به ایتن نگاه کردم منتظر موندم تا چیزی بگه اما خم شد واز کشوی میزش سه تا پاکت کوچیک بیرون کشید.ابرویی بالا انداختم و پاکت رو باز کردم:یک شناسنامه داخلش بود ویک پاسورت یه عابر بانک 

رو به ایتن گفتم:اینا چیه؟

ایتن- به هرحال شما احتیاج به پول وشخصیت جعلی دارین.فرهادی مرده.باید فکر دیگه ای برداری.بنظرم فعلا دور نقاب رو خط بکش وتمرکزت رو بزار روی مار وتیام....فکر میکنم تیام توی خطره.بهتره باهاش تماس بگیری.البته بیرون از شهر و فردا!

 

باشه ای گفتم و به سمت در حرکت کردم.نگاه اخرمو به ایتن انداختم..چقدر پیر شده بود اما هنوزم جذابیت خودشو داشت ای کاش بعد الیزابت یکی رو میخواست.....

سلمان:

به رفتن تمنا نگاه کردم.هنوزم شک داشتم ظهر حرفاموشنیده یا نه....با احمد تماس گرفته بودم..با خط ماهواره ایی که هبم داده وبد ودور از چشم تمنا نگه داشته بودم...برنامه هامون خراب شده بود..تیام توی دردسر افتاده بود..همه مطمین بودیم به خاین بینمونه اما کی و چجوری نمیدونیم.....

با صدای اون پسر روسی چشمم رو سمتش برگردوندم:خیلی وقته رفته چرا انقدر تو فکر نجاتشی؟بهتره بزاری راه خودشو بره

شوک زده بهش خیره شدم:تو از کجا میدونی؟

خنده ای کرد وگفت:الکی که بهترین مامور ویژه نبودم!

مشکوک پرسیدم:چند سالته؟

سری خم کرد وبا تواضع گفت:زیاد نیست 37 سال ناقابله!

با تعجب زمزمه کردم:37 سال؟!اصلا بهت نمیاد!

باز خندید :فکر کردی خیلی جوونم؟!نه...خیلی پیرم!

-چرا هنوز تنهایی؟انار هیشکی پیشت زندگی نمیکنه

اخماش رو کشید توهم دستش رو مشت کرد وگفت:یه نامرد همسرم رو کشت...

از سوالی که پرسیدم پشیمون شدم...سرمو زیر انداختم ومعذرت میخوام ارومی گفتم...

-عیبی نداره..گوش کن ببین چی میگم...من از تموم حرکاتت خبر دارم.ودارم بهت هشدار میدم مار سفید از اونی که فکر میکنی خطرناک تره...نقاب در جلوی اون هیچی نیست!

با دستش صفحه لمسی خاموش رو لمس کرد وروشنش کرد.چندتا تصویر روی صفحه ظاهر شد...ناباورانه به زنی توی لباس قرمز مجلسی جیغ.با نقابی که یه طرفش قرمز بود وطرف دیگرش سفید ودور چشم های نقاب رنگ های متضاد بودند نگاه کردم...پلید بودنش کاملا مشخص بود....عکس رو زد کرد...باورم نمیشد سر یه دختر بچه حدود 5 ساله دستش بود....دیمن عوضی توی تمام عکسا کنار اون زن ایستاده بود....عکس بعدی زن در حالی که همون لباس تنشه روی جسد مردی نشسته بود 

حالت عکس طوری بود که اون روی سینش نشسته بود و دامن لباس بالا رفته بود تقریبا پاهاش معلوم بود...زناسلحه بدست داشت سر مردو هدف قرار میداد ...

عکس بعدی عکس خالی زن بود ...فقط برق چشمهاش مشخص بود...برق چشمهایی که عجیب ترسناک بود...

ایتن وقتی حال خرابم رو دید گفت:مار سفید میخواد تک تک عزیزای تمنا رو نابود کنه....این هدف اول برای نقاب بود..اینکه چرا ورق برگشته رو نمیدونم فقط میدونم تیام توی خطره بزرگیه...تیام تو واحمد!توی خطرید

زمزمه کردم:پس تمنا چی؟

دست به سینه نگاهم کرد:تمنا اگر بلایی سر شما بیاد  نابود میشه...بهتره مراقب خودتون باشین...

از ایتن خداحافظی کردم..موقع رفتن دستم رو گرفت وتوی چشم هام زل زد:فردا میام هتل...میبینمتون....

به پایین پله ها رفتم و به ایتن فکر میکردم...مرد جذابی بود..چشم های ابی و موهای قهوه ای همراه با قد بلند و بدن ساخته!!میتونست ارزوی هر دختری باشه!

به پایین که رسیدم چهره سرخ تمنا رو دیدم که داشت کلافه دور تا دور سالن دنبال چیزی میگشت طرفش رفتم:دنبال چی هستی؟

برگشت طرفم و نفسش رو عصبی فوت کرد:شهاب گور به گوری معلوم نیست کدوم گوریه...

همون موقع صدای شهاب امد.دست دختری دور گردنش حلقه وبد ولباساش نامرتب

لبخند چندشی زد وگفت:دنبال من بودی هلو؟من و رز داشتیم خوش میگذروندیم.....

حرف که زد بوی نحس الکلش دماغمون رو نوازش کرد.تمنا عقی زد وگفت:تو بیارش منکه حالم بهم میخوره از بوی گندش....

و در حالی که عق میزد رفت بیرون....

به سمت شهاب رفتم .دخترکی که بهش عین زالو چسبیده بود ولاله گوشش رو توی دهنش داشت پس زدم و گفتم:بهتره بریم تا اون روی من بالا نیومده

شهاب خندید:هه جناب سروان فکر کردی کی هستی؟چون تمنا رو داری دیگه همه چی حله؟؟؟

بعد حالت جدی به خودش گرفت:یه روزی تمنا رو ازت میگیرم...یه روی جلوی چشمات منا رو بوس میکنم و....

ادامه جملش با مشت من توی د