رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: خوشه ی مرگ

نام نویسنده: fatemeh_areya کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:راز الود.مهیج.پلیسی.تخیلی 

خلاصه:

 داستان در مورد نابغه ای  است که  به پیشنهاد سازمان اطلاعات ایران  وارد یه بازی خطرناک میشه ...

این بازی باعث از دست دادن  مادرش میشه...

حالا نابغه ی ما و گروهش دنبال انتقام گرفتن از نقاب ،سرکرده گروهی هستن که باعث اون اتفاق ناگوار شده....

حالابعد از کلی جست وجو وتلاش نابغه ی ما میفهمه نقاب کسی نیست جز....

مقدمه:

انتقام شاید تنها فکری باشه که باعث میشه گاهی ادم اروم بگیره....گاهی هم بین دو راهی انتقام بخشش  گیر میکنه. به هرحال این من هستم که باید انتخاب کنم...انتقام بگیرم یا ببخشم؟ایا هر کسی ارزش بخشیده شدن رو داره؟ هنگامی که چشم باز میکنیو نزدیک ترین  فرد زندگیت تبدیل به منفور ترین فردان شده وتوباید انتخاب کنی این فرد لایق زنده موندن هست یا نه...

 

3vlu_photo_2017-12-19_21-20-53.jpg

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خوشـــــــــــه ی مرگــــــــــــــــ:

مشت های محکم وپی در پی که به کسیه بکس میزدم باعث منعکس شدن صدا میشد، داخل  سالنی که دور تادورش رو اینه های قدی کار کرده بودیم!می پرم بالا وبا ضربه ای پا کارو تموم میکنم صدای دست زدن میاد! برمیگردم...دیدن بابا وتیام برام توی این لحظه خیلی مفید بود بهم انگیزه ی وجودی میدادبابا امد طرفم ودستی بهسرم کشید :دخترم بزرگ شده! قوی شده خیلی خوبه حالا خیالم راحته بر میگرده وبه سمت در میره تیام درحالی که بطری ابی دستشه میگه: سلمان امده دیدنت گفت بهت بگم بری که کلی کار دارین باید کاراتو زود انجام بدی خیلی چیزا باید یاد بگیری میدونی که کار اسونی نیست .

سری تکون میدم وبا ارامش  زمزمه: نگران نباش من از پسش بر میام!

صدای فریاد یکی میاد:تمنا بیا کلی کار داریم

زیر لب میگم:تیام این رفیقت چی میزنه انقد شنگوله؟

ملیح لبخند میزنه :خوب اگه اون شیطون نباشه وتو ارام که زوج خوبی نمی شدین، می شدین؟

خیلی جدی ادامه میده:تمنا دیگه بسه خیلی داری ازش دوری میکنی، یادت نره که شما دوتا نامزد هستین نزار این ماموریتت باعث بشه ازدواجتون عقب بیافته!

خونسرد میگم:اصلا نگران نباش منم سلمان رو دوست دارم اما سرد بودنم دلیل بر بی میل بودنم نیست و درمورد ماموریت باید بگم خیالت راحت باشه این اخرین کار منه

ادامه میدم:بالاخره  توی سن 22 سالگی ترجیح میدم زندگی عادی داشته باشم!

سری از تاسف تکون میده :این دوسال که خوب پدری از ما دراوردی به هرحال داشتن یه نابغه توی خونه این مشکلاتم داره

اضافه بر حرفش گفتم:یه نابغه ی هیجانی!

به بالا رفت ، همیشه میدونستم یه نابغم ومشکلی باهاش نداشتم وقتی 18 سالم بود کنکور رو انقدر عالی زدم که سازمان سنجش باورش نمیشد وچهاربار ازم ازمون گرفتن اولش   قصد دکتر شدن داشتمچیزی که مادرم ارزوشو داشت.اما بعد از طرف اطلاعات  ایران بهم پیشنهاد کار شدمنم که کله خراب از طرفی هم وقتی بابا و تیام توی نیرو انتظامی بودند تشویقم کردن تنها  مخالف این ماجرا مادرم بود !

بنظرش خطرناک میامد طی 9 ماه فشرده دوره های چیریکی وهک رو دیدم حقیقتا دهنم صاف شد! از قبل انواع ورزش های رزمی رو رفته بودم وتوی همشون مهارت داشتم
به 5 زبان زنده دنیا صحبت میکردم و درنهایتا برنامه مینوشتم اما توی خانواده بودن اونم با وجود بابا وتیام پیشرفت بیشتر بخاظر خطرناک بودن بهم اجازه نمیدادن 
اما این ماجرا باعث پیشرفت زیادی ازم شد 
ولی درنهایتا باعث از دست دادن عزیزترینم یعنی مادرم شد....جلوی در اتاقم بودم درو باز کردم وبه اتاق بی نهایت ساده ودرعین حال پیچیدم رسیدم به سمت حموم رفتم زیر دوش باز فکرم پرکشید سمت روزی که مادرمو از دست دادم

 

 

"" نمک ابرود سال 1397 
با احتیاط به اون روانی زنجیری نزدیک میشدم...دستم گلوله خورده بود وعملا نمیشد هیچکاری بکنم اسلحش روی سر مادرم وبود واون هق هق میزد واشکاش صورت نازشو پر میکردن
اروم صدامو کنترل کردم:ببین بهتره بزاری اون بره اون هیچ ربطی به من نداره
ببین من جلوتم هرکاری دوست داری با من بکن حاضرم هرکاری بکنم ولی بزاری اون بره
اما اگ بلایی سش بیاری قسم میخورم خودم سرتو ببرم!
خندید مجنون وار خندید واین باعث ترس بیشتر مادرم شد
روی پشت بوم بودیم واون هی عقب میرفتاعصابم بهم ریخته بود تیام وپدرم اون پایین بودن وبیشتراحتمال اینو میدادن که بخاد مادرمو پرت کنه برای همین دورتا دور ساختمون رو با تشکت نجات پر کرده بودن!

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !

 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
 
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ومن این بالا پر پر میزدم که زندگیمو ول کنه! خندید اون روانی بلند میخندید و درادامه گفت احمق فکرکردی؟اون تورومیخاد؟9ماه تموم دنبا این بودی که بفهمی مهره اصلی کیه اخرش رسیدی به من اخه احمق من اگه مهره اصلی بودم انقدر اسون خودمو در اختیارت میزاشتم؟حالاهم  نقاب ازم نخاسته تورو بکشم گفته تورو نابودت کنم تمنا اریا!!!مثل یه ببر زخمی نگاش میکردم که تنفگ رو  به من نشونه گرفت و تیر دیگ به دستم زد پرت شدم عقب افتادم

خیلی سریع چاقو دراورد توی قلب مادرم فرو کرد واونو پرت کرد پایین بی توجه درد دستم وخونریزم حمله کردم طرفش وبا اولین چیزی ک دستم امد وهمدن چاقو بود سرشو بریدم وقلبشو با دستم دراوردم

قلبشو تو دستم فشار دادم ورفتم سمت بومدیدمش تو بغل پدرم وبود واون داشت زار میزد میخاستم بپرم ولی دستی دورم حلقه شدسلمان بود معلم ونامزدم سرشو روی سرم گذاشت،وزمزمه کرد انتقام میگیریم...دستشو زیر پام انداخت وبلند م کرد....""
از حموم بیرون امدم سلمان رو دیدم که روی تخت خوابش برده بود،انگار خیلی منتظرش گذاشته بودم به کنارش نشستم وبا موهاش مشغول بازی شدم

روز اول اشناییمون خیلی جالب بود"" خوب دخترم اینم معلم جدید تیر اندازی وهنر های رزمیت اقای سلمان تهرانی سعی کن اذیتش نکنی!به پسر قد بلند وچهار شونه با چشمای مشکی که اونجا بود نگاه کردم .نگاهش گرم وگیرا وصد البته جذاب وشیطون بود!
برعکس من که همیشه خیلی اروم وخونسرد بودم اون خیلی شطون بود اصلا به سنش نمیخورد انقدر هیجانی باشه و پیش فعال ادم تو سن23 سالگی بیشتر ارومه تا اینجوری  ! هرچند این نظر شخصی من بود!
سردار اریا که بابام باشه ادامه داد:تمنا سلمان تورو توی این ماموریت همراهی میکنه ! باید حرفاش رو مو به مو گوش میتونه کمک خوبی برات باشه  ورو به سلمان ادامه داد این تو واینم دختر من!""بعد ازاون سلمان فقط پی این بود که صدای منو در بیاره یا به عبارتی عصبانیم کنه!هرچند سعی میکردم به کاراش ورفتاراش واکنش نشون ندم اما بالاخره راهی پیدا کرد که صدای منو دربیاره یا به عبارت دیگه به قول تیام تونست تاحد مرگ عصبانیم کنه
یادم نمیره کارشو اون روزی که من اصلا حالم خوب نبود وبشدت رو مخم رفت!اخرشم با یه مبارزه تموم شد!یه آه غلیظ کشیدم که دستی دور کمرم حلقه شد ومنو مجبور به دراز کشیدن به روی تخت کرد
ما به هم محرم بودیم چون واقعا همو دوست داشتیم!محرم بودنموندقیقا سه ماه قبل قتل مامان صورت گرفت با فکر کردن به مامان ویادش چشمام لبالب از اشک شد و سلمان گفت:چی با عث شده که تمنای وجود من چشمای وحشیش اینجوری لباب از اشک بشه؟سعی کردم بغضمو فر وببرم ولی مگ میشد از این مرد وکاراش فرار کرد ؟ لبمو به دندون کشیدم که لبمو گرفت واروم بیرون کشیدش وگفت نه این برای به دندون کشیدن تو نیست صاحب داره
.لبخندی زدم وبرگشتم به جلد همون تمنا مغرور وسردشیظون گفتم خوب جناب تهرانی،بیرون لطفا میخوام لبس عوض کنم!
بدون هیچ حرفی به بیرون رفت!دوست زیادی نداشتم به جز یه الهه وعسل،البته الهه دختر خالم بود ،از یه خاله ی ناتنی..که خیلی دوستش داشتیم اما... امریکا زندگی میکرد وزیاد اینجا نمیامد.الهه هم پیش پدرش توی ایران بود.

عسل هم که قرار بود زن داداشم بشه، وای یادم رفته بود که فرداشب شب خواستگاری تیامه!تیام عاشق عسل بود وعسل هم میمرد براش!زوج خوبی میشدن!

لباسم رو به یه لباس استین دار سورمه ای کوتاه ویه شلوار جین معمولی عوض کردم و مانتوی مشکی  از داخل کمد بیرون کشیدم!کفش های ساقدار  لی رو هم زیر تخت  به روی پاتختی گذاشتم وبه سمت ایینه برگشتم
موهای بلند ولخت مشکی قهوه ای م رو جمع کردم وبا حوله تا جایی ک امکانش وجود داشت خشک کردم و اونوشونه زدم  قصد داشتم موهامو محکم بالای سرم ببندم اما ترجیح دادم ردوم ازاد باشن اخه همیشه بابامیگفت اینجوری شبیه مادرم ومیشم !

به اینه نگام دوخته شد!دقیقا شبیه مادرم بودم موهای مشکی قهوه ای چشمای میشی قد بلند و پوست سبزه گندمی
لاغر اما توپر!این خوصیصتم به تیام وبابا رفته بود!!!صدای زنگ در امد واین نشون از این بود که مهمونای سلمان امدند!
سلمان تنها بود همیشه!خواهروبرادری نداشت وهیچ وقت از اونا حتی حرف هم نمیزد!منم اصراری برای دونستن نمیکنم چون میشناختمش ومیندونستم به موقعش بهم میگه 

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط یه شال ابی تیره که خیلی بهم میومد روسرم انداختم ومانتو و کفشمو برداشتم ودر حالی که از 15 تا پله ی مارپیچی پایین میرفتم رژ لب صورتی ملایم رو به لبای قلوه ایم زدم ومانتو رو تنم کردم وکفشا رو دستم گرفتم با اتمام کارم پایین پله ها ایستاده بودم  دکمه های مانتوم رو باز گذاشته بودم حالا چهارتا دکمه که این حرفا رو نداره!
 سلمان امد طرفم و دستم رو گرفت ولبخند مهربونی به روم زد به سمت حال حرکت کردیم  یک دست مبل سلطنتی  ویه قالیچه ی کوچیک وسط حال جا گرفته بود یه پسر با موهای طلایی _قهوه ای و چشمای خرمایی و چهار شونه با لب و بینی وقد متوسط که یک پیرهن چهار خونه تنش بود و دختر ریز نقشی با یه کت وشلوار نیلی رنگ کنار نشسته بود  دخترموهای کوتاه شکلاتی داشت وچشمای درشت عسلی 
در کل دختر وپسر خیلی بهم میامدند با کنجکاوی داشتم نگاشون میکردم که با صدای سلمان به خودم امدم: تمنا نامزد عزیزم موسی وسحر همسرش دوستای من،

صدای اشنای یه گودزیلا حرفشو قطع کرد:وهمچنین پسرعموی من!
برگشتم به سمت صاحب صدا  احمد بود مثل همیشه یه پیرهن ابی روشن با خطای سفید تنش بود که خیلی قشنگ باعث میشد چشمای ابیش به چشم بیاد وموهاشو روهم یه مدل فشن خیلی قشنگ درست کرده بود!  با شلوار قهوه ای 
سیبلاشم که مثل همیشه مرتب ومنظم بودند! اصلا مشخص بود سر قرار بود و معلوم نبود اینبار میخواست مخ کی رو بزنه!

 امد نزدکیمون و مردونه با تیام وسلمان دست داد وبغلشون کرد ...سمتم برگشت وگفت:خوب مخ داداش منو زدیا تمنا خانوم!
خندون گفتم:کمتر سنگ دادش جونتو به سینه بزن!
امد طرفم ودوستانه به اغوشم کشید :منکه از پس زبون تو برنمیام!
برگشت سمت تیام وسلمان وادامه داد:چیکارم داشتین که از یه قرار مهم کشیدید بیرون وباعث بهم خوردنش شدین؟

تیام محکم  پس سرش زد که من دردم گرفت لامصب دستش خیلی سنگین بود :اخه قرار گذاشتن با چهارتا دختر هم شد قرار مهم؟
همه خندید واحمد درحالی کهپس سرشو میمالید به تیام گفت:نه جون تو این دیگه نیمه گمشدمه!
خندیدم :اره نیه ی گمشده ی تو توی همه ی دخترا دیده میشه!
درحالی که دستی به ریش فرضیش میکشید گفت:اره حالا که با دقت نگاه میکنم میبینم توام بد هلویی نیستیا بیا بغل عمو  آ باریــــــــــــکلا!سلمان به طرفش خیز برداشت که گفت:البته به چشم خواهرانه
همه خندیدم که با صدای رسای بابا باعث شد به طور ناخوداگاه بلند شیم به بابا نگا کردم لباس سبز ابی که توی هیکل مردونش میدرخشه یادمه این لباسو مامان برای تولد دوسال پیشش براش خریده بود! تیام کاملاشبیه بابا بود!همون چشمای بادومی و قهوه ای وهمون قد بلند وچهار شونه  وهمون اخلاق ودل بزرگی! ریش وسیبل ولب ودهن خود بابا بود!و منم...خود مامانم با یاد اوردی مادرم باز چشمام پر از اشک شد اما به سرعت اونو پس زدم  من باید محکم باشم محکم!
بابا ازمون خواست به سمت اتاقش بریم به ترتیت من سلمان تیام احمد وموسی وسحر پشت سرش حرکت کردیم وارد اتاق شدیم
دور میز وایستایم درست مثل بچه هاو بابا کاملا جدی داشت نگاهمون میکرد! سرشو اورد بالا وبا اخم گفت:خوب.....
یهو زد زیر خنده که با تعجب نگاش کردیم وسط خندش بریده بریده گفت:چقدر قیافه هاتون بامزه شده!همه همراهش خندیدیم ک جدی شد:بسه 
بابا_ خوب تمنا وسلمان ما یه طرح برای انتقام از نقاب داشتیم!حالا وقت اجراشه!
لبخندی رو لبم میاد وبابا ادامه میده:اما اینبار با سری پیش خیلی متفاوته!تمنا من نمیتونم مانع انتقام گفتن بشم اما ازت میخوام خودت نباشی
با چشمای گرد نگاش کردم:نگو که ازم نمیخوای  عقب بکشم وتوی این عملیات شرکت نکنم؟

 

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند زد:نه اما ازت میخوام هویت وقیافت و خیلی تغیر بدی نمیخوام بشناسنت

،اهانی گفتم که روبه احمد گفت:یه هویت جدید .قیافه جدید میخوایم برای تمنا، تیام و سلمان !
احمد چشم قربانی گفت وادامه داد:یه روز فرصت میخوام
سحر پرسید:خوب سردار اریا سوالی که برام پیش امد اینه  چطور میخواین قیافه هاشونو عوض کنین؟
بابا لبخندی زد :برای همین از موسی خواستم همسر گریمورش رو به اینجا بیاره قطعا تو میتونی کمکون کنی!

سحر لبخند زنان گفت:البته که میتونم وخیلی عمیق به ما سه تا خیره شد
احمد امد پشیت سلمان  قایم وشد ویجوی که همه بشنویم ولی زیر لب گفت:چرا این اینجوری نگاهمون میکنه من میترسم من نخور!!همه باز خندیدیم با این لودگی وسادگیش!
بابا چندتاسی دی دست من داد وگفت ببینم چیکار میکنی این تو واینم گروهت هرچی سلاحم خواستی فقط کافیه اراده کنی!لبخند زدم وتشکری کردم! 
بیرون از اتاق امدم سلمان و احمد در حال گفتگو  بودن، سلمان بلندی گفتم که نگام کرد :حاضر شو دیگ بریم بیرون کلی کار داریم!
یکم نگام کرد ورفت بالا وبه احمد گفت: بقیشو بعدا بررسی میکنم،احمد امد کنارم :خوب کجا میخواین برین؟ابروهامو بالا انداختم:کجا میخوایم باهم بریم شماهام میاین دیگه! 
یه اهانی گفت وپرسید کجا 
-خوب فردا خواستگاریه تیام وعسله باید بریم دستگل سفارش بدیم و کت شلوا ربابا وسلمان و تیام رو بگیریم من لباس بگیرم توام یچیزی بگیری به عنوان بردار سلمان همراه ما بیای 
چهرش زار شد:یعنی اونا کت وشلوار بپوشن من گونی؟
سلمان همونجوریکه داشت با موهای مشکی طلایش بازی میکرد وبهشون حلت میداد گفت:تو گونیام بپوشی بهت میاد داداش!

با دمت گرمی از سوی احمد جوابشو گرفت!.لبخندی زدم و تیام رو صدا کردم .وقتی امد از موسی وسحر خداحافظی سرسری کردیم وقرار شد با پرشیای تیام بریم.به سمت فروشگاه بزرگ رفتیم 
طبقه بندی این فروشگاه همیشه مورد علاقه من بوده وهمین طور قیمتاش مناسب با قشر متوسط جامعه درسته بی نیاز از مال دنیا بودیم یکی بخاطر اینکه هر 4 نفر کار میکردیم ودیگری بخاطر دوتا ارث بزرگی که به پدر ومادر رسیده بود واوناهم روی اون سرمایه گذاری کرده اند ولی با این حال همیشه دوست داشتیم مثل بقیه جامعه مردم زندگی کنیم!به طبقه اول رفتیم جلوی مغازه سوم از سمت چپ که نوشته بود خیاطی حاج صالحی ایستادم وبا یه یالله وارد شدیم.
به ترتیب من تیام سلمان و دست اخر احمد که طبق معمول سرش توی گوشیش  ود ونیشش باز،معلوم بود دوست دخترش داره قربون صدقش میره!

بقیه رفتند تا لبس هاشونو پرو کنند واحمد هم مشغول دید زدن کت وشلوار ها بود اندام لاغر وقد فوالعاده بلندش باعث میشد هرچیزی بهش نیاد!از احمد براتون بگم تا بیشتر باهاش اشنا شید یجور نابغه بود اما بیشتر بهش میخورد اچار فرانسه باشه هیچ کاری نبود که بلد نباشه از انواع ورزش ها گرفته تا سی پیو و برنامه نویسی کامپیوتر!استادم بود ومن واقعا ازش ممنون بودم که صادقانه بهم همه چیو یاد داد دوست صمیمی سلمان بود اما چند سالی ازش کوچیک تر بود...

.به طرفش رفتم.. و کت وشلواری که انتخاب کرده بود رو از دستش کشیدم سلیقش خوب بود اما این بدرد خاستگاری نمیخورد
میدونستم رنگ کت سلمان شکلاتی و تیام سورمه ای و باباهم خاکستریه بنابر این یه کت مشکی اندامی با لبه دوزی نقره ای براش برداشتم واز خواستم پرو کنه با قدر دانی نگاهی بهم انداخت وتشکری کرد.... واقعا برام سوال بود چطور ممکنه ادمی به پولداری ومشهوری احمد هیچ وقت نخواد با خانوادش زندگی کنه؟!  بیخیال شونه ای تکون دادم به من چه اصلا مگه خودم کم درگیری ذهنی داشتم هرچند شعله های کنجکاوی وجودمو پر کرده بودند!بالاخره که میفهمیدم پس الان بهتر بود اروم باشم!ونزارم حس فضولی وکنجکاویم بهم غلبه کنه وگرنه خاستگاری امشب پر میرفت!شونه ای ابلا انداختم ومنتظر به اتاق های پرو چشم دوختم وهمین طور مغازه رو بررسی میکردم که به زیبایی  طراحی شده بود کف صالن با سرامیک ها طرح مرمر سفید ومشکی پوشش داده شده بود دورتا دور سقف هالوژن مخفی با نور های ابیو بنفش وجود داشت ردیف وسط کت های تک رو داخل یک رگلاج قرار داده بودند ودر دوسمت کت های ست بر اساس قیمت وجنس وهمچنین پشت رگلاج وسط وکنار 5 اتاق پرویی که اونجا وجود داشت اتاقکی ساخته وبدند با سه  چرخ خیاطی ودوتا سردوزی وپارچه هایی که با نطم ذرون قفسه ها چیده شده بودند!

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدا شدن اسمم از زبون تیام دست از تحلیل مغازه برداشتم وبه سمت اولین اتاق پرویی که کنار اتاقک بود قدم برداشتم در زدم ومنتظر موندم تا در رو باز کنه
در بازشد وقامت تیام درون اون کت وشلوار خوش دوخت سورمه ای رگ با پیرهن یاسی کمرنگ نمایان شد باید اعتراف کنم که فوقالعاده بود! منتظر نگام کرد چند بار دهنم رو باز وبسته کردم تا کلمه یمورد نظرمو پیدا کنم اخرشم گفتم:عسل امشب غش میکنه!
خب ابراز احساسات بلد نبودم مگ دست من بود! تیام اینو خوب میدونست ولبخندی از رضایت زد موج شادی وشوق نگاهش برام وصف نشدنی بود!
سلمان صدام زد رو به تیام خوبه ای گفتم وبرگشتم سمتش که نفسم حبس شده..مرد من چه زیبا شده بود لبخندی زد وگفت پس خوشت امده وهمین خوبه ودرو بست
احمدهم بیرون امد وهمون رو حساب کرد حتی به من نشونم نداد ومن هم چیزی نگفتم! کت بابا رو هم از اقای صالحی تحویل گرفتیم وبه سمت در رفتیم تا من لباسی در شان خواهر شوهر بگیرم.خوشحال بودم برای تیام!اما قبل امشب حتما باید باهم حرف میزدیم کل فروشگه رو زیر رو کردم واخر به یه کت وشلوار ابی فیروزه ای  رضایت دادم شال سفید مجلسی وکفشای پاشنه ده سالنتی رو هم گرفتم. و بعد از خوردن یه بستنی شکلاتی با بچه ها به سمت خونه رفتیم. هنوز 5 بود وبرای اماده شدن کلی وقت داشتن. جلوی در از سلمان واحمد خواستم برن تا منو تیام تا جایی بریم سلمان که بی هیچ حرفی پیاده شد واحمد با قیافه ای که داد میزد داره از فضولی میمیره نگام میکرد.چشمام رو به نشونه ی تایید بستم ولبخندی به روش زدم از تیام خواستم پیاده بشه تا من رانندگی کنم .سری تکون داد وقبول کرد.پشت رل نشستم وبه ارومی به سمت جای مورد نظرم رفتم.ماشین در سکوت کامل بود ومن ازش داشتم لذت میبردم .میدونستم تیام چندتا فکر وحس مختلف الان توی ذهن ودلش هست که درگیر همشونه ومهم ترینش اینه:تمنا با من چیکار داره؟؟؟؟

اون میدونست من بی دلیل ازش چنین چیزی نمیخوام اخرین باری که باهم صحبت کردیم درمورد سلمان و گفتن موضوع خاستگاری بود.برای همین خیلی عجیب بود ومن کاملا بهش حق میدادم به چهرش نگاه کردم از نیح رخ ابروهای هشتی پر رپشتش توی هم بودند وکنار چشماش به خاطر نیمچه لبخندی که رو لبش بود چین خورده بودند خیلی زیبا ودوست داشتنی بود برادر من!البته این دید منه به هر حال از دید هر خواهری بردادرش دوست داشتنی بود دوباره بهش نگاه کردم که دیدم لبخندش پر رنگ تر شده خدا میدونست داره به چی فکر میکنه وبه نظر من  محور همه ی فکراش روی عسل بود که میچرخید.به جای مورد نظر رسیدیم یه دشت بود با سبزه های تازه و درختای بید مجنون اینجارو دوست داشتم وجادویی میدونستم ،نمیدونستم مال کیه وگرنه هرکاری میکردم تا بدستش بیارم!لبخندی زدم واز تیام خواهش کردم پیاده شه.سری تکون داد و درحالی که کت اسپرتش رو درمیاورد داخل ماشین میزاشت ازم پرسید:تمنا چی میخواستی بگی که بعد این همه مدت خواستی تنها صبحت کنی؟

لبخندی به این همه عجله ونگرانیش زدم وگفتم صبور باش تا موقع خواستگاری چهار ساعت تقریبا وقت ازاد داریم بیا یم خلوت خواهر وبرادری داشته باشیم!

سری تکوت داد وبه سمت سبزه زار رفت.ازش خواهش کردم چوبای خشک رو از زمین جمع کنه تا یه چایی اتیشی درست کنیم یه لبخند کج روی لبش نقش بست متوجه شدم دلیلیش چی بود ...ومتقابلا منم لبخندی زدم وقوری وکتری فلزی رو از پشت ماشینش همراه با ژل اتیش و کبریت برداشتم. و اتیشی درست کردم و کتری روش گذاشتم به سمتش حرکت کردم که گفت:روی زمین بشینیم یا چیزی بندازم؟

درحالی که مینشستم جوابشو دادم وگفتم :روی زمین صفاش بیشتر بشین.ومجبورش کردم کنارش بشینه.دستشو دورم حلقه کرد وهمونطور که شعله های اتیش خیره بودیم گفت :چی توسرته تمنا؟

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتم سمتش :تیام امشب با عسل باید صحبت کنی. باید بهش بگی تا وقتی مامورتمون تموم نشه نمیتونین ازدواج کنین باید بهش بگی ،بهش بگی کارمون چیه بهش حقیقت من رو بگو نزار فکر کنه من فقط یه دختر معمولیم که داره درسشو میخونه باید از خطری که تهدیدش میکنه باخبرش کنی بعد اجازه بدی تصمیمی بگیره

تیام همچنیان خیره بود به اتیش واب دهنش روبه زور قورت داد مشخص بود بغض کرده:واگه بگم.بگم که من یه پلیس جاسوسم بگم مادرم بخاطر شغل خواهر کشته شد و تصادف نکرده بگم خواهر کوچولوم یه نابغه هست که مشخص نیست کاراش چیه وهمه به خون خاودمون تشنه هستن... بنظرت قبولم میکنه؟اگه نخواد وبزنه زیرش چی؟

سری تکون دادم بهش حق میدادم نگران باشه برادر عزیزم توی سن تقریبا 30 سالگی به سر میبرد وتازه میخواست طعم عشقشو بچشه...سکوت کرده بود وتوی فکر بود از جو سنگین بدم امد وگفتم:تیام؟

درهمون حالت گفت:جانم؟ ادامه دادم:بهم قول بده تیام قول بده اگه با عسل ازدواج کرده خوشبختش کنی قول بده مراقبش هستی.عسل برام بهترین دوست بود توروزای سخت از دست دادن مامان همیشه کنارم بوده قول بده  بهم

وخیره خیره نگاهش کردم نگاهشو سمتم گرفت و توی چشمام زل زد وگفت:به ارواح خاک مامان به جون بابا به چشمات قسم تمنا نمیزارم ذره ای عذاب بکشه!سر تکون دادم ونفسمو با ارامش به بیرو نفرستادم:حالا خیالم راحت شد بلند شو یه چایی بهمون بده شادوماد!خندید بلند خندید ومن خندون به ذوق بچه گانش بخاطر امدن لفظ شادوماد انگار نه انگار این مرد  سی سالشه خرس گنده.

سری تکون دادم و به سبزه ها ی بلند و زیبا خیره شدم ودستی بهش کشیدم... همونجور که به دستم حرکت میدادم وشکل های نامفهموم فرضی میکشیدم با فکر رفتم. امشب شب مهمی بود بعد از خواستگاری وگرفتن بله از عسل  کار های مهمی داشتم که انجام بدم.از عسل مطمئن بودم که تیام رو انقد میخواد که حتی سر جونشم قمار کنه..ذهنم درگیر سی دی ونقشم شد..سی دی هارو باید بررسی میکردم اما نه توی خونه. یه شک بد به دلم افتاده بود یه شک بزرگ .. امشب باید ناپدید میشدم برای چند روز و تموم کارام رو راست وریست میکردم وبر میگشتم. با صدای تمنا تمنا گفتن تیام به خودم امدم ودیدم چایی رو جلوم گرفت:نمیخوری تمنا؟چشماش داشتم صورتمو با دقت نگاه میکردن انگار منتظر بود کشف کنه بی چی فکر میکنم چایی رو با دست ازادم گرفتم و روی سبزه ها گذاشتم بازم کنارم نشست:برای نقاب د قیقا چه نقشه ای داری؟ دستم مشت شد وسبزه ها کنده با خشم نامحسوسی گفتم:نقشه های قشنگ.خیلی وقته منتظر چنین روزیم...

ادامه داد:از اموزشت خیلی مونده..اونارو باید انجام بدی! نفس گرفتم:نه دیگه لازم نیست به اندازه کافی یاد گرفتم.

باهام مخافت کرد:لج نکن تمنا این همه صبر کردی یه ماه دیگم روش بذار این دوره اموزشت تموم شه دیگه میتونی به نقشه وهدفت برسی.سری تکون دادم:فقط همین یه ماه اخر.

چاییمو سر کشیدم وبلند شدم اتیش رو با ریختن اب خاموش کردم ووسایل رو پشت ماشین گذاستم از تیام خواستم برونه وخودم سرمو به پنجره تکیه دادم... با فکر کردن به انتقام  خون مادرم قلبم اروم میگرفت .تیام اهنگ ارومی گذاشت. سلیقشو دوست داشتم اهنگ به قدری اروم بود که کم کم  پلکام روی هم افتاد وچیزی نفهمیدم.. به حس کنده شدن از از زمین خواستم چاشم رو باز کنم اما حس خابالودگیم مانع این کار میشد. همیشه همین بودم وقتی خواب بودم هیچی نمیتونست بیدارم کنه جایی نرم وخنکی فرود امدم و از عطر و بوی اون مکان فهمیدم اتاقمه این عطر خنک فقط مال اتاق من بود!صدای بسته شدن در نشون از این میداد که شخصی که بلندم کرده رفته چشمام رو باز کردم وبه ساعتی که رو به روی تختم بود نگاهی انداختم نیم ساعت فرصت خواب رو داشتم پست دریغ نکردم وخوابیدم.

با صدای زنگ هشدار بیدار شدم همزمان در اتاق باز شد وتیام وسلمان امدند داخل همونطور که چشمامو میمالیدم وخابالود خمیازه میکشیدم گفتم:اقایون اتفاقی افتاده؟ودوباره خمیازه کشیدم وسرمو خاروندم.اینکارم باعث لبخند وتدبلش به قهقه ی پسرا شدو همزمان گفتن:نه! گفتم پس چه مرگتونه؟ سلمان در حالی که سعی در جمع کردن لبخندش داشت گفت:هیچی بیدار شو یه ساعت وقت برای حاضر شدن داری! 

سری تکون دادم وباشه ای گفتم وبه در اشاره کردم:بیرون دیگه وایستادین که! همونطور که میخندیدن بیرون رفتن بلند شدم وحولمو دارشتم به حموم رفتم وفقط سرمو شستم که سرحال بشم. بیرون امدم ولباس هام رو از توی کاوربیرون اوردم به روی تخت انداختم  سمت ایننه ای اتاقم رفتم و سشوار رو برداشتم .موهای تقریبا بلندم رو سشواری کشیدم و شونه کردم بافت قشنگی بهشون زدم و تیکه ی جلوی موم رو هم به صورت تل بافتم.  سرویس فیروزه ای رو برداشتم به گردن و گوشم انداختم دستبند وساعتمم رو دستم کردم ورژ کالباسی روی لبم کشیدم  به سمت تخت برگشتم کت وشلوار رو به تنم کردم و شال سفید روی سرم انداختم و سعی کردم موهام رو تاحدودی بپوشنم کفشای سفیدم رو هم پام کردم وعطر گرم وخنکی رو باهم روی گردن و مچ دست و یقه ی لباسم زدم. توی اینه قدی نگاهی اداختم وراضی سر تکون دادم .به سمت کشوی پاتختی رفتم و نشون عسل رو که با بابا خریده بودیم بیرون اوردم وداخل کیف سفید کوچیک دستی ومجلسیم انداختم .به سمت در حرکت کردم....

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخص مجهول

به طرف میز بار رفتم..بازی خوبی رو شروع کرده بودم توی این چند سال ... بازی جدیدم سرگرمم میکرد واز طرفی حسابی میترسوند منو..عروسک خوبی ام گیرم امده بود عروسکی که  هر جور کوکش میکردم برام میرقصید زیبا میرقصید...ذهنم درگیر ومشغول شخصی بود که مرگ منو میخاست ومن درجریان هیچ کردوم از کاراش هنوز نبودم...و نمیخواستمم باشم..این یه جنگ بود جنگ مغزه ها بین من واون...راکی دیگه ای برای خودم ریختم و به لیوان خیره شدم...تک تک عزیزاتو ازت میگیرم تمنا..جلوی چشمای قشنگت پر پرشون میکنم..به سمت میز کارم میرم وعکسای روی میز رو نگاه میکنم و با زمیمه ی اروم میگم:خانوم کوچولو بنظرت با برادرت شروع کنم یا نامزد جونت؟

خودم از فکری که به دهنم خطور کرد لحظه ای  لبخند زدم و عکس تیام ر وبرداشتم:پس بازی این بار روی تو میچرخه جناب سرگرد تیام آریا.. صدای در امد برنگشتم از بوی عطرش میتونستم بفهمم بازم اون  دختره... با لوندی دستاش رو دور گردنم  حلقه شد پسش زدم که با صدای لوسی گفت:عشقـــــــــــــــــم؟ پس چرا من رو انقدر از خودت دور میکنی؟ لبخند مسخره ای زدم و با همون حالت گفتم:عزیـــــــــزم توکه میدونی من نقشه دارم پس چرا پا پیچم میشی؟یهو برزخی شدم:برو گمشو به کارایی که بهت سپردم رو به درستی انجام بده وانقدر ور دل من نباش! با چهر ی افتاده از اتاق خارج شد خجالت نمیکشه این؟ سری به تاسف تکون دادم به عکس تیام نگاه کردم وبراش نقشه های قشنگ کشیدم

داشتم فکر میکردم چجوری از دور خارجش کنم تمنا نابود میشه که صدای در زدن امد وصدای جدی شخص پشت در وادرم کرد تا عکس تیام رو توی یه پوشه بزارم وبه سمت در برفمایدی بگم.شخص وارد شد و باپوزخندی نگام کرد سر تا پام رو دید زد وگفت :میبینم که حقیر شدی خبر حقارتت همه جارو گرفته بس کن این بازی مسخره ای رو که با یه دختر بچه راه انداختی ... غریدم خشمگین :به چه حق توی بازیمن با مهره های من دخالت میکنی؟ خونسرد بود هنوز خونسرد بود چقدر مرموز بود چقدر میتونست این زن خطرناک باشه خدا میدونست ازش میترسیدم از نفوذش از قدرتش...

لبخندی زدم وگفتم:از اینجا برو و بزار بازیم رو بکنم...اون هیچ وقت دستش به من نمیرسه.  لبخند زد وطرفم امد شبیهه گربه های وحشی بود...وحشی ورام نشدنی:دستش به تو نمیرسه مگر اینکه یکی کمکش کنه....جدی شد:میدونی حالا که فکر میکنم میبینم از این بازی جدیدی لذت میبرم از نابودی تو توی عشق اون دختر!

با بهت بهش زل زدم باورم نمیشد اون میدونست اما خودمو نباختم:مقامت جایگاهت اگه برات ارزش داره بکش کنار بزار بازیمو بکنم...بزار لذت برم از بازیم. من توی این بازی برنده رو مشخص میکنم.مطمین باش اون چیزی رو که میخوام بدستش میارم

باز پوزخندی دز:بدست اوردن تمنا برای تو بعد کاری که کردی مثل سازش اب و اتیش وکارد وپنیر میمونه.توی این بازی اگه من اراده کنم تمنا برندس حواستو جمع کن

با خشم خروشیدم بهش:تو حواستو جمع کن یه وقت  اون سر رو تنت زیادی کرد بیا بازم این ورا

خندید و  چرخید و لباش رو غنچه مانند جمع کرد:ببین من هروقت بخام اینجا میام اینجا متعلق به منه وتو ام هیچ غلطی نمیتونی بکنی ببینو  حرص بخور منم وارد بازیت میشم تا ببینم میخوای چیکار کنی ومهرهی قرمزی به سمتم پرت کرد که توی هوا گرفتمش...

مهره رو چرخوندم نگاهش کردم...داخلش یه نقطه ی سیاه بود واین فقط یه معنی میتونست بده... اونوی توی دستم فشردم .ازم بدون خداحافظی گذشت ودر ور اروم بهم کوبید چشمام رو بستم وفشار دادم..باید با اینی بازی جدید کنار میامدم...حالا نوبت اون بود که مهره هاش رو وارد بازی کنه... خندیدم از غم بود یا از خوشحالی نمیدونستم...فقط میدونستم نباید ببازم...حتی شده بخاطر تمنا..

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمنا:

بعد از اماده شدن به پایین امدم ودیدم که تنهام وهنوز بقیه نیومدن.تصمیم گرفتم توی این مدت یه زنگ به عروس خانوم بزنم و حالش رو بپرسم.با لبخندی گوشیم رو برداشتم . به مخاطبین رفتم وری اسم عسل ایست کردم ضربه ای اروم در حد لمس زدم وشماره رو گرفتم.با سه بوق جواب داد:وای دارم از استرس میمیرم ای کاش تو حداقل زود میامدی کنارم بودی درست مثل الهه....لحظه ای تعجب کردم مگه الهه اونجا بود .وقتی دید حرف نمیزنم داد زد :تــــــــــــمنا بسلامتی مردی بی خواهر شوهر شدم؟

خیلی اروم جواب داد:نه تا حلوای تو و الهه رو نخورم نیمیمرم  نگران نباش خواهر شوهرت زندست ودرضمن مگه الهه اونجاست؟ با ذوق جواب داد:اره اینجاست امده در مورد لباسم کمکم کنه مثل تو بیمعرفت که نیست

چند دقیقه ای سکوت کردم با صدای جدی ومحکمی گفتم:ما تا نیم ساعت دیگه میایم .کجا قراره با تیام صحبت کنید؟

-وا معلومه توی اتاقم!

+پس الهه اونجا میخواد چیکار کنه؟

-خب میریم تو حیاط اصلا تو چته؟ فاز خواهر شوهری برداشتی؟

تک خنده ای کردم.نمیدونم چرا وقتی گفت الهه اونجاست حس سرمایی تو دلم ریخت.ادامه دادم:نه فقط دوست ندارم کسی از ماها مزاحم دوتا کفتر که نه الاغ عاشق باشن!

با جیغی که کشید مجبور شدم گشوی تلفن رو از خودم دور کنم !:تــــــــــــــــــمــــــــــنا ،خر الاغ خودتی بیشعور نفهم خودتی و شوهرت به من وشوهرم چیکار داری؟ادامه داد ،وای تمنا نکنه تیام منو نخاد؟نکنه خوشگل نشده باشم؟نکنه دیگه دوستم نداشته باشه؟ گفتی میخای حرفای مهمی بزنیم نکنه دیگه منو نمیخاد وعاشق یکی دیگه شده اره ؟ به من بگو من طاقتشو دارم!

صداش بغض دار شده بود خندم گرفته بود این بار بلند زدم زیر خنده وبا تعجب گفتم:چی میگی برای خودت میبافی؟تیام عاشقته دیوونه میفهمی جونش به جونت بستس بفهمه اینجوری بغض کردی دیوونه میشه اثلا گوشی رو به اون الهه گگور به گوری بده!

بعد چند دقیقه صدای اروم وباوقار الهه پیچید :بلی؟ سلام های دختر چطوری پیدات نیست؟..

+های با معرفت زیر سایتیم خودت کجایی باز چتر انداختی خون هبقیه که! خنده ی بلندی کرد وشیطون گفت:میخوام از دونفره هاشون عکس بگیزم  بزار م اینترنت ابر وببرم!و خندید منم باهاش خندیدم وگفتم:عسل چطوره؟این حرفای چرند از کجا باز به ذهنش رسید؟ 

الهه نفسی گرفت وگفت :نمیدونم! بعد از زدن حرفای معمولی از الهه خواستم به خونشون بره .نمیدونم چرا رفتارش برام عجیب بود بخاطر حرفی که زده بود توی فکر بودم .... باید هرچه سریعتر تکلیف مونو مشخض کنم!باید امشب برم...باید بار دیگه غیب شم...با تکون خوردنای دستی جلوی صورتم به خودم امدم.سلمان وبد وتیام و بابا هم پشتش وایستاده بودند! سلمان گفت:کجایی خانوم خوشگله؟تو فکر بودی؟

سه تکون دادن سرم اکتفا کردم وگفتم:هیچی بریم.وزودتر از بقیه جلو راه افتادم سوار ماشین بابا شدیم.تیام رانندگی میکرد بابا کنارش نشسته بود ومنم پشت کنار سلمان .به تیام گفتم:دست و گل وشیرینی کو؟

سری تکون داد وگفت:میرم سر راه میگیرم.به عسل زنگ زدی کجا بود؟از توی اینه بهش نگاه کردم نگرانی از چشماش میبارید! سر تکون دادم ولبخند زدم:حالش خوبه نگرانش نباش

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بقیه راه به سکوت طی شد. به در خونه ی عسل رفتیم و نگاهی به نمای ساختمون زدم .یه ساختمون با نمای مر مر  دوطبقه.زنگ در رو به  صدا در اوردم به داخل خونه حرکت کردیم. حوض کوچیکی که وسط حیاط بود داخلش چندتا ماهی به ارومی تکون میخوردند وداخل اب میرقصیدند. صدار در امد دست گل دست تیام بود وشیرینی دست من. اول اباب وارد شد ویا الله ای گفت که با خوش امد گویی مردی جواب گرفت. به داخل رفتیم .اقای احمدی صدر وایستاده بودند وبا بابا گرم احوال پرسی بودند .بعد از اون نوبت به تیام وسلمان رسید ودر اخ من به سمتش رفتم وباهاش احوال پرسی کوتاهی کردم .به سمت مادر عسل برگشتم .رزا خانوم در عین زیبایی و جوونی لبخند گرمی به مزد ومادرانه به اغوشم کشید.چقدر اغوشش شبیه مادرم بود... واما خواهر عسل غزل داشت نگاهم میکرد نمیدونم توی نگاهش چی بود غزل خواهر بزرگتر بود و حدودا 30 سال سن داشت اما هنوز مجرد بود.نگاهش که به نگاهم برخورد کرد پوزخندی زد وبه سمت تیام رفت و خیلی گرم باهاش احوال پرسی کرد تعجب کرده بودم .کنجاو بودم نمیدونم جریان چی بود! بعد مدتی که دست گل و شیرینی رو دادیم به سمت پذیرایی رفتیم که یه دست مبل راحتی  کرم_قهوه ای بود ویه فرش کرم هم زیرش پهن کرده بودند.رزا خانم عسل رو صدا کرد و ازش خواست  سینی شربت رو بیاره. عسل به ترتیب به همه تعارف کرد ومکث بیشتری سمت تیام کرد . بعد از زدن حرف های متعارفه ومعمول عسل وتیام رفتند که باهم صجبت کنند در لحظه اخر تیام به سمتم بگرشت که با ارامش چشمام رو به معنی تاید باز وبسته کردم و اون مصمم به سمت اتاق عسل رفت. بعد دو الی سه ساعت که معلوم نبود تیام وعسل چی دارن میگن غزل رفت تا صداشون کنه. بعد از مدتی غزل با صورت قرمز برگشت  و نشست  با پوزخند طرف من گفت: فکر نمیکنم برادت برای عسل خوب باشه!چنین ادمی بهتره از زمین محو شه. پدرش بهش تشری زد ومن در سکوت به ابا وسلمان خیره بودم که اوناهم بدجور  عصبی شده بودند با لبخندی گفتم:مهم عسل وتیام هستند که همو میخان شما هم نظرتو نرو میتونید برای خودتون نگه دارید با کینه نگام کرد وهیچ نگفت . به بابا نگاه کردم بهم لبخند زد بعد چند دقیقه عسل وتیام در حالی که هردو لبخند داشتند امدند !

پدرعسل رو به دخترش گف:من تموم تحقیقات رو انجام دادم از نظر من اقا تایم برای شما بهترینه حالا بازم نظر خودت دخترم...

عسل لبخندی زد ودرحالی که گونه هاش از خجالت سرخ شده بودند گفت:هرچی شما بگین! با این حرفش من بلند شدم وگفتم مبارکه و رو به پدرش ادامه دادم:اجازه هست نشونمونو دست عروسمون کنم؟

پدرش سری تکون داد وگفت :اختیار داری دختر. بعد از دست کردن رینگ نسبتا ساده ای که روش با نگین های ظریفی پر شده بود گونش ر وبوسیدم وگفتم:خوشبخت شی عزیزم. پدرم رو به اقای احمدی گفت:تاریخ عقد وعروسی ومهریه رو تعین کنید! پدر عسل رو به عسل گفت:خود دخترم تعیین کنه دوست دارم اون بگه .عسل اولش با من  من به همه خیره شد واخر به تیام نگاه کرد و با اطمینان گفتک مهریه من همون مهریه ایی ک هبرای همه هست کافیه 115 تا معقوله .نمیخام سنگین باشه برای عقد بنظرم دو ماه دیگه خوبه وبرای عروسی سال دیگه.

همه با این حرفش موافقت کردن ورزا خانم در حالی که انگشتری رو به دست تیام میکرد رو به دخترش وتیام گفت:سپید بخت شین عزیزان و عسل رو به اغوش کشید. به پیشنهاد تیام یه صیغه محرمیت برای دوماه اینده بینشون خوندیم. اون شب وقتی برگشتیم  قبل از اینکه احمد به خونه خودش بره صداش کردم وگوشه ای گفتم:میریم تو خط برنامه ی شماره 69

با لبخند مرموزی نگام کرد وگفت چه وقتی؟

مرموز تر از خودش گفتم :طلوع قرمز ساعت 3

سری تکون داد وازم جدا شد .به سمت اتاقم رفتم . بعد ازتعویض لباس خم شدم واز زیر تخت کوله ای مشکی رو دراوردم .داخلش رو با لوازمی که احتیاج داشتم پر کردم و ساعتم رو برای یه ساعت دیگه کوک کردم وخوابیدم. با صدای نفرت انگیز ساعت بیدار شدم. لباسی رو که داشتم تنم کردم تیشرت پسرونه ای بود با یه سویشرت گشاد و مشکی با شلواری که پاینش  تنگ میشد وزیپ داشت موهام رو دم اسبی محکم بستم و خیلی اروم کوله رو روی دوشم انداختم با یه یادداشت کوتاه شامل " نگرانم نباشید 15 روز دیگه برمیگردم و سرکلاس های سلمان هم حاضر میشم"خودمو خلاص کردم و از بالکن پریدم پایین خیلی اروم به سمت در رفتم و با یه جهش به بالا پریدم و اونور پایین امدم لحظه اخر پام پیچ خورد اما اونقدر شدید نبود که بخاد بندازتم . به سمت  چپم نگاهی اداختم که دیدم دقیقا سر ساعت موقرم موتور وکلاهم رو برام اوردن . سوار موتور شدم کل اه رو ری سرم گذاشتم وبه سرعت به سمت خنه ی مخفیم رفتم....

ازاحمد ممنون بودم بابت این خونه. این خونه رو به من زمانی داد که برای کار احتیاج به ارامش داشتم.  بعد ازا اینکه کیلد انداختم و وارد شدم خونه غرق سکوت بود کلید رو زدم ودیدم همه جا برق میزنه اما کسی خونه نیست. پس احمد اینجا نمونده ورفته! به سمت یخچال رفتم که پر  بود .و بعد از اون به سمت پذیرایی .قسمت قشنگ خونه همین پذیرایی بود خونه کلا دوتا خاب داشت یکی برای استراحت یکی دیگه کلا داخلش کیف وکامپیوتر و دم دستگاهای ااحمد بود و اما پذیرایی ...یه ال سی دی بزرگ با صفحه نمایش 50 اینچ.به چندتا کیبرد ویه کامپوتر کوچیک و دوتا بلندگوی خیلی بزرگ و یه میز  تقریبا 12 نفره که برای نقشه کشی بود .و البته اون اتاقی که گفتم چیزای قشنگ زیاد داخلش وجود داشت. 

احمد قسمت جرایم اینترنی بود.تیام و بااب هم قسمت جنایی نیرو انتظامی برای همین یجورایی باهم اشنا بودند .سلمان بیشتر توی تیم اموزش وحفاظت بود!

به سمت اتاق استراحت راه کج کردم وبا همون لباسا اونجا ولو شدم....

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. بدون نگاه کردن به مخاطب جواب دادم صدای عصبی سلمان پیچید توی گوشم:دخترهی احمق معلوم هست کدوم گوری رفتی؟ این بود همکاریت؟از هرکی میپرسم میگن خودت برمگردی واب ه حالت تمنا اگ تا ظهرخونه نباشی  میکشمت.

پوف باز این امپر چسبودند با خونسردی گفتنم:از نفس نیافتادی؟یکم نفس بکش بابا! میام یه  15 روز دیگه نقشه هامو بکشم میام برای تمریناتمم میام حرص نخور  شیرت خشک میشه جونم! و به دنبال حرفم خنده نمکینی کردم.

سلمان انگار بدتر جوش اورد :سرخورد شدی!باشه وای به حالت تمرین دیر برسی امروز دهنتو سرویس میکنم فهمیدی تمنا؟. وبدون خداحدافطی قطع کرد نچ نچ گفتم و به سمت حموم رفتم .میدونستم الان فقط تیام وبابا هستند که به این اخلاق مزخرف ترک کردن خونم عادت کرندند وسلمان مثل چی داره جلز ولز میکنه. چقدر عصبانیتش حس خوبی بهم میداد. لبخدی زدم واز حموم بیرون امدم یه دست لباس مشکی پوشیدم وبه سمت پذیرایی عزیزم رفتم. زدم سیستم روشن شه و درحالی که اونا loding میشدن من در حال درست کردن قهوه و اوردن وسایل به حال وپخش کردنشون روی اون میز خوشگل بود! بعد از چیدن وسایلم وریختن یه فنجون قهوه کولر رو هم روشن کردم وجلوی ال سی دی خوشگل نشستم!

 سی دی اول رو گذاشتم توی سیستم. وبازش کردم  جونم سرعت ادم حال میکنه اینجا! سی دی که باز شد دهن منم باز شد!

این عکس یه زنه که یه ماسک روی صورتش هست و مردی  کنار تصویرش مات شده بود از هر نرم افزاری استفاده  کردم نشد . پس با بیخیالی به متن نگاه کردم جونـــــــــــــــــــم اطالاعت کجا بودی تو عزیزم  با خوشحال وصف نا پذیری شروع کردم به خوندن اطلاعت راجع به اون زن طبق نوشته ها اسمش نامعلوم بود اما به مار سفید معروفه یه ادم کله گنده که توی ایرانم نیست!ههه چه جالب پس کدوم گوریه؟ یه شرکت به اسم  ..... داشت که انگار شرکت ساخت لوازم ارایشی بودن و تقریبا مورد مشکوکی نداشت ویه شعبه هم توی ایران بود 

به سرعت  به سایت هواپیمایی ایران رفتم و با یه ویروس خیلی زیبا وارد  شبکه ی داخلی وخصوصی شدم  .فکر که نه تقریبا مطمین بودم چنین ادمی با هوایپمای ساده جابه جا نمیشه دنبال  لیست مهمونا رفتم بازم چیزی پیدا نکردم لعنتی فقط ده دقیقه وقت داشتم .رفتم دنبال لیس هوایپماها وجت های خصوصی بینشون توی ده روز گذشته فقط یکی بود از لندن به ایران اومده بود خودش بود!سریع مدل هواپیما واسم کاپیتان رو برداشتم  خواستم برم لیست مهمونشم بگیرم که دیدم فقط یه اسمه .انگار قبلا یکی اینو دستکاری کرده واسم خانو رو پاک کرده؟یا شاید  اصلا مار نیومده ایران؟ مجهولاتم زیاد بود!تصمیم گرفتم اطلاعات بدست امده رو کنار اطلاعات دیگه ای بزارم که توی سی دی بود واز هموشن یه پیرینت بگیرم .از عکس هم یه پیرینت رنگی گرفتم.به پوشه ی دومرفتم ویه چیز عجیب تر دیدم. یه دختر بچه بود...چیزی ننوشته بود! عکس دوم سر همون بچه بود توی دستای اون هرز هی عوضی! با توضیحی که پاینش خوندم تازه فهمیدم خانوم چیکارست!

سی دی دوم رو گذاشتم داخلش . عکس نداشت اما یه فایل صدا بود اون رو باز کردم . هدست گذاشتم روی گوشم  هر لحظه با هر کلمه ای که از اون صدای گنگ ومبهم میشندیم سرم گیج میرفت وچشام تار میشد . اون صدا یه تهدید بود یه تهدید که قبل مرگ بمامان برای بابا فرستاده بودنو اون جدی نگرفت بالافاصله بعدش یه صدای  دیگ پخش شد که به طرز حرفه ایی برای اینکه  شناسایی نشه بم شده بود و بعضی جاها زیر!جالب بود خیلی جالب بود خندم گرفته بودم از این همه زرنگی عصبی بودم صدا که تموم شد دوباره صدای جدیدی شروع شد :این پیغامو چند سال پیش برات فرستادمو گفتم به دختر کوچولوت بگی پا تو کفش من نکنه عاقبتش شد از دست دادن مادرش اگ بقیتونو دوست داره پاشو ازبازی من بکشه بیرون وگرنه یکی یکی تون رو جلوی چماش سلاخی میکنم

دستام مشت شد خود نامردش بود!

بقیه کارامو کردم . وارد سیستم اطلاعاتی شدم  یه پوشش بزرگ درست کردم و کاریکه تهعد داده بودم  مجبور بودم بشکنمش وارد سازمان شدم درواقع یواشکی هکش کردم و یه اختلال سی دقیقه ای ایجاد کردم .کل چیزایی که مربوطبه خودم بود پاک کردم!

برای سلمان وتیام وبابا تریجح دادم الان کاری نکنم! بقیه قهوم رو خوردم و توی ذهنم داشتم نقاب رو تصور میکردم در حالی دارم سلاخیش میکنم وزجرش میدم اخیش جیگرم خنک شد! چندتا جیپ کوچیک از توی اتاق کارا احمد کش رفتم  یکی رو توی گردبندی  جا سازکردم برای خودم.یکی برای تیام بود ویکی ام برای احمد...هرچند احمد هیچ احتیاجی به اینا نداشت.اما بازم محض احتیاط بود.

سلمان زیر حلقه نامزدیمون جیپ ردیاب رو کار گذاشتم .وبهم قول داده بود از دستش هیچ وقن جداش نکنه  وتا الانم پاش وایستاده بود  تکی به احمد زدم وقتی دیدم گوشیش روشنه اس ام اسی براش با این مضمون فرستادم:دو پرس غذا بگیر بیار ببینم چیکار باید بکنیم!

جواب نداد پسره ی بوق اسممو داخل گوشیش دراکولا خانوم سیو کرده بود! البته تا حدودی ام حق داشت

 احمد دوست ومربی هک وبرنامه نویسیم بود برای من بهترین پوشش خبری و کاری بود خیلی دوست خوبی بود اصلا به سلمان و بابا وتیام لوم نمیداد خرابکاریامم همیشه یا جمع میکرد یا گردن میگرفت! به این میگن دوست خوب! سرمو تکون دادم تا از این فکرا خلاص شدم..به سمت میز رفتم

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه نگاه جزیی به برگه های روش انداختم و از داخل اشپز خونه کلوچه ای  بیرون اوردم .لامصب خونه ی احمد همیشه مجهز بود هرچند این خون هی اصلیش نبود! ساعت هنوز 11 بود من 5 باید پیش سلمان میبودم... قعطا امروز دهنم رو سرویس میکنه شاید مثل اولین مبارزمون! بایاد مبارزه اول لبخندی روی لبم اومد"سلمان درحالی که اخم داشت بین هنر جوهاش که همه بجز من مرد بودند قدم میزد!همه ایستاده بودیم بدون هیچ حرکتی همونطور که زیر ذربینش بودم گفت:همونطور که میدونید هیچ کس حق اشتباه در کلاس من رو نداره .اولین اشتباه منجر میشه به مبارزه با من بعد کلاس!همینجا! و خیلی شیطون خندید وامد سمت من:نمیدونم سردار اریا چی تو دیده که از من خواسته مربیت باشم .ولی مراقب باش اشتباهی نکنی گربه کوچولو! 

اخمی بهش کردم که وحشی زیر لب گفت وروشو اونور کرد .کنار تاتومی وایستاده بود حرکات رو ازمون میخاست اجرا کنیم .تا اینکه با لبخند مرموزی ازمون خواست "ساکاتا: بریم انقد توی اون لحظه بهش فحش دادم به هیچ احدی فحش نداده بودم روانی احمق میدونست ساکاتا  درحد دانه ومن به اون مرحله نرسیدم .بقیه خیلی راحت رفتن منم خوب رفتما ولی پام پیچ خورد با مخ خوردم زمین. با پوزخندی امد طرفم ای بمیری اکبیری باید بدم لباتو بدوزن!  با هون پزوخند  مسخرش ژستی گرفت وگفت خانـــــــــــم بعد کلاس میبینمتون!

بلند شدم و احترامی گذاشتم وبه سمت رختکن رفتم اخ که دلم میخواست لهش کنم به سمت  تاتومی داشتم میرفتم که چشمم خورد به چوب  های کلاس. یه لبخند خوشگل زدم رو بهش که وسط تاتومی منتظر من بود گفتم:قانونی که نداری؟ خندید :نه جوجو هرچی داری رو کن! زیر لب چشمی گفتم به سمت چوب ها رفتم .مطمئن بودم حرکت بو رو خیلی خوب بلدم!

 اول اون شروع کرد میزد ومن جا خالی میدادم میخاستم خون تخلیه انرژی شه  بعد با هانبوی توی دستم زدم توی دلش وبلا فاصله لگدی به شکم وپهلو بازاویه 45 درجه زدم خم شد و نفس های کش دار عصبی کشید فهمیدم حسابی تحریکش کردم وعصبی شده خوشحال از کارم و یه لحظه غفلت باعث شد چوب رو از دستم بگیره بکشه و من رو با همون چوب بزنه  وروی زمین درازم کنه طوری که انگار مغلوب شدم لبخند خوشگلی زد که یعنی دیدی باختی؟ منم درمقابلش یه لبخند زدم وبا پاهم محکم کوبیدم وسط پاش دیدم رنگ عوض کرد

وا مگه ادمم انقدر رنگ عوض میکنه سریع هانبو رو از دستش گرفتم وبا یه لگد چرخشی 360 درچه توی صورتش پاین امدم طوری که دماغ براش نموند برای بعد  از اونم با هانبو با بیشترین شدت توی ساق پاش زدم و دراخرم دستش رو یکوچولو اسیب رسوند و رفتم!

یادش بخیر تیام خیلی خوشگل قورتم داد که چرا مامور دولت رو زدم اش ولاش کردم و منم با یاد کار خوشگلم نیشم شد شده بود که امد طرفم و  درحالی که دود از دماغ و گوش وچشاش میزد بیرون گفت :میندی نیشتو یا بدم پرستار اونم گچ بگیره؟ یادم رفت بگم که خودمم دوتا انگشت دستم شکست ومچ دست راستمم در رفت سلمان که با نگاهش میخواست منو بخوره ولی بعدش صلح اعلام کرد!"

با یاد اوری اون روزا لبخندی زدم طرحی رو توی دستم گرفتم. طرح اولیه ای ساختمونی بود که قرار بود توش یه مدت به عنوان مهمان اقامت داشته باشم! اصلا دوست نداشتم تیام رو وارد بازی کنم برای همین ناچارا براش باید یا بازی جدید شروع میکردم که از من غافل شه اما چجوری؟  کلافه به سمت اسکنر سه بعدی رفتم برگه رو زیرش گذاشتم ویه اسکن سه بعدی گرفتم  و روی فلش ریختم .میز کار یه قسمتیش هولگرامی بود  وخیلی راحت میشد اسکانای سه بعدی رو با استفاد ها جا فلشی که کنار میز جا خوش کرده بود دید بعد از اتصال فلش به میز اسکنی که رگفته بودم باز کردم وبا دقت نگاهی بهش انداختم . این نقشه رو به بدبختی برام خبر چینم اورده بود!یعنی داغون شد بدبخت!خیلی شیک مجلسی با دستم بزرگش کردم وبه طبقه پایینش نگاهی انداختم... خونه ی فرهادی بود یکی از قاچاقچی هایی که به نقاب متصل بود! و من قرار بود همراه با سلمان به عنوان مهمان خونش اقامتی داشته باشیم !کل خونه رو که نقشش تقریب ابدک نبود نگاهی انداختم وبه نتیجه های خوب خوب رسیدم .ای کاش سیستم امنیتی ودوربین هاشم برام میاوردی اهورا! بعد از مدتی که بررسی کردم وچیزایی نوشتم صدای در امد وچهرهی خندون وخسته یا احمد نمایان شد با دیدن من و صفحه هولگرامی  ابرویی بالا انداخت وبا قیافه ی زاری گفت: بیا  این  غذاهارو بگیر کلی انرژِ حروم کردم . سه چهار پرس غذا گرفته بود وقتی گفتم این همه غذا چرا گفت برایخ ودمه تو فقط یکیشو میخوری! با چشای گرد نگاش کردم که ادامه داد:از  صبح سلمان بابات تیام کچلم کردند!ببین بخاطرت چ ذلت هایی میکشم!

خنده ای کردم وگفتم حالا لوس نشو پاش ولباسات رو دربیار کلی کار داریم! چشم غره ای به مرفت وگفت عصذ پیش تیام اشهدتو بخون! لبخندی زدم وگفتم سخت میگیره خب من چیکار کنم عادتمه،بترک عادتم موجب مرضه! بعد از خوردم غذا که دو پرس اون خورد دو پرسم من 

حالا داشتیم سر یه تیکه ته دیگ همو میکشتیم که گفت:توکه زیاد گشنت نبود دو پرس غذا خوردی نامرد بده من زیر شکنجه های داداشت و شوهرت حداقل دوم بیارم! با چنگال زدم رو دستش وگفتم دست زدی دست نزدیا! من باید مخم کار کنه قراره عصر برم پیش سلمان جون سالم به در ببرم  بزار من بخورم! اخرشم یه گاز زد که سریع از دهنش کشیدم و همشو کردم تو حلقم وبا لپای پر باد ورقلمبیده نگاش کردم ولبخند ملیح زدم که گفت:دختر چندش دهنی بود!

با بیخیالی نگاش کردم و با همون دهن پر گفتم:منکه بدم نمیاد!

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از جمع کردم میز نهار و شستن ظرفها به سمت احمد رفتم که دیدم لپ تاپش روی پاشه وبه شدت مشغوله عینکش روی صورتش بود و اخماش هم توی هم! با بی قیدی شونمو بالا انداختم به کارام ادامه دادم.وقتی هشدار گوشیم در اومد که گردنم انقدری که خم بود درد گرفته بود!ومتاسفانه اعصابمم بشدت قاطی شده بود چون چیز بدرد بخوری رو نتونسته بودم پیدا کنم! ساعت 4 ورنشون میادا واین یعنی باید برم پیش سلمان اصلا حوصله خودشو غرغراشو نداشتم ولی مجبور بودم! لباسی تنم کردم ساک ورزشیم رو که حاوی لباس ورزشی بودن  برداشتم وبه سمت موتور سیکلت قشنگم رفتم کلاه رو سرم گذاشتم وبه پیش به سوی خونه ی سلمان که یه باشگاه هم بود!وقتی رفتم داخل باشگاه خالی بود میتونستم حدس بزنم چرا! سلمان رو دیدم که داشت با سای تمرین میکرد تار فتم  احترامی گذاشتم و وارد تاتومی شدم . برگشت سمتم و حمله کرد بهم چون بی مقدمه بود ضربش بهم خورد و پرت شدم سمت دیوار اما قبل برخورد محکمم با دیوار خودم رو کنترل کردم متوجه  عصبانیت بی حدش شدم .با سای ضربه میزد و من هم هرو با حرکات دست وپا دفع میکردم اگه او نسای تیز بهم میخورد خب قطعا سالم نمیموندم بنابراین سعی در کنترلش داشتم وگفتم:هی تو چه مرگته خون جلوی چشماتو گرفته قتل که نکردم رفتم یه جا تا بتونم به کارامون برسم حمله کرد دوباره سمتم و گفت :بی خبر؟اره؟  درحالی که هم هرو دفع میکردم گفتم چته اروم باش حرف میزنیم! 

دوباره حمله کرد:مگه حرفی ام مونده؟

دیگه منم عصبانی شدم دست انداختم به کمرم ونانچی هام رو دراوردم شروع کردم به مبارزه بعد  45 دقیقه که خوب همو اش ولاش کردیم  هردومون به ستون وسط سالن پشت به پشت تکیه داده بودیم متاسفانه توی این درگیری گونه ی سلمان به طور اتفاقی شکست ومنم سر وپیشونیم شکست دماغمم داغون شد! خیلی م اتفاقی بود! 

درحالی که  دستم رو به دماغم گرفته بودم تا خونش بند بیاد به سلمان گفتم:خوب خودت رو تخلیه کردی؟راحت شدی؟ راحت نشدی بیا بیشتر بزنا از خودته خجالت نکش!

خنده ی حرصی کرد وگفت:مطمئن باش خالی شدم .از دیروز تاحالا روانی شدم درضمن حقت بود!حداقل اینجوری فهمیدی بی خبر من نری! وبه سمتم برگشت و دماغم و  رو یه معاینه جزی کرد و گفت خوب میشی ! پرویی زیر لب نثارش کردم وبلند شدم که برم سد راهم شد وگفت:کجا؟

-خونه اقا شجاع بزار برم بابا کار داریم کلی! جمع کن بریم .ببینم اصلا به کارایی که سپرده بوم رسیدگی کردی ؟ 

سر تکون داد وگفت:نه مگه تو میزاری؟ با چشای گرد شده نگاهش کردم وگفتم به من چه اخه؟ طرفم امد وچونم رو تو دستش گرفت وگفت:چون همیشه حواسمو پرت میکنی.

با ذهنی اشفته به سمت خونه حرکت کردم البته خونه ای احمد وقتی رسیدم خودش نبود میدونستم فقط مواقعی که کار داره میاد وبعدش هم میره. باز نشستم پای سیستم باید  حالا برای تیام کاری مکیردم انگشتام روی کیبورد نشست ...

بعد از 4_5 ساعت طاقت فرسا بهش  رسیدم حالا با لبخند داشتم برای کاری که برای تیام جور کرده بودم نگاه میکردم وقهوه رو میخوردم  کاری که براش جور کرده بودم انقدر رضایت بخش بود که مطمئنم بابا هم خوشحال میشد! کارش رسیدن به مار سفید بود! خیلی  کار سختی بود اما شدنی بود! به عنوان  یه مهندسی شیمی عالی میره توی دم ودستگاه مار و  بعدم دیگه خودش میدونه چیکار کنه. دوست داشتم ما ر رو هرچه زودتر از نزدیک ببینم یا حداقل اسمی ازش داشته باشم.....

به سمت اتاق رفتم ساعت 1 رو نشون میداد روی تخت ولو شدم و کم کم خوابم  برد.... با صدای گوشیم بیدار شدم ساعا 3  شب رو نشون میداد تا خواستم جواب بدم قطع شد .دوباره زنگ خورد سریع جواب دادم که صدای داد پیچید:چرا گوشیتو جواب ندادی تمنا؟ بلند میشی میای ستاد بهت احتیاج داریم 

با چشای نیمه باز که بر اثر خستگی نمیه باز بود گفتم:اه تیام چ زری داری میزنی بگو چی میخوای؟

بدتر داد زد: تمنا یه  الاغ وارد سیستم اطلاعات مرکزی شده کمتر از 15 سال دیگه باید تحویلش بدم وگرنه توبیخی  بیخ گوش هممونه عجله کن بیا ستاد

خمیازه ای کشیدم وخونسرد گفتم باشه  یه نیم ساعت دیگه ایملتو چک کن وبدون اعتنا به جیغ جیغاش  گوشی رو قطع کردم .سویشرتی تنم کردم و شال مشکی سرم انداختم لب تاپ و وسایل مورد نیازم وبرداشتم و از خونه خارج شدم باید به یه مکان نزدیک سرور میرفتم که از قضا مرتفع هم باشه..

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد چند دقیقه به مکان مورد نظرم رسیده بودم خب یه ربعم رفته بود ویک ربع وقت داشتم! پشت سنگ نشستماز انترنت مودم همراهم استفاده کردم مودم بین . لپ تاپ نازمو باز کردم و   هایت سرعت خیلی چیز باحالیه   بازم دستام روی کیبورد نشست وارد صفحه اطلاعات شدم یه پوشش درست کردم .ردشو زدم اون احمق هم فکر میکرد یه ویروسه ومیخواست disline کنه ! یه ویروس میخواسم بندازم به جون سیستمش اما تصمیم گرفتم اول خودم هکش کنم وارد سیستم اون جوجه تقریبا حرفه ای شدم .سیستم امنیتش خوب بود ولی نه  به اندازه ی لازم! ازت مام اطلاعاتش یه پشتیبانی کرفتم و  ویروس بسیار مخربمو انداختم به جونش همزمان با اینکارم یکی دیگه وارد سایت شد با همون مختصات انگار چند نفر بودن مختصا تادرس و محل رو خیلی دقیق برای  تیام ایمل کردم. و برای اطمینان ادرسی از مختصات خودمم فرستادم وگفتم اگه تا یه ربع دیگه خبری ازم نشد یه نیروی پشتیبانی بفرستند.نمیدونم چرا اینکار و کردم ولی حسم بهم گفت لازم بود!تقریبا نیم ساعتی معطلشون کردم که گوشیم زنگ خورد شماره ماهواره ای بود امان از دست فضولی که امانم نداد وجواب دادم! کسی پشخت خط نبود .وسایلم رو توی کوله ریختم و از اون مکان بیرون امدم که صدای پا شنیدم اما برای واکنش نشون دادن خیلی دیر بود!!! به طرفم تیر اندازی شد .  خب متاسفانه بازوم تیر کشید سرم گیج رفت وپهلوم سوخت وچشمام داشت تار میشد که شماره تیام رو لمس کردم پشت سنگ به زور خودمو نگه داشتم و فقط گفتم:بیا!

و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم... وقتی چشامو واکردم توی بیمارستان بودم اینو از بوی شدید الکل فهمیدم ونیازیبه پرسیدن نبود! خواستم به شدت بلند شدم که دستی مانعم شد!تیام بود با چشای قرمز نگاهی به اطراف انداختم که دیدم سلمان اونور رو صندلی ولوعه و احمدم روی اون یکی صندلی

تیام  لبخند زد:دوروزه مارو  نصف عمر کردی دختر تو

با صدای که به زور از چاه در میومد گفتم:چیشد؟

تیام تکیه شو به صندلیش داد: به من زنگ زدی وگفتی بیا وقتی امدیم درگیری ایجاد شد انگار مقعر اونام نزدیکی تو بوده خواستند دخلت رو بیارن واما با کاری که کردی ما اون دوتا بچه  هکر رو دستگیر کردیم وخیلی جالبه برات بگم که نزدیک 100 کیلو مواد و 100 تا شمش طلا کشف و ظبط شد

سر تکون دادم:من چم شده؟

-خب یه گلوله ت وبازوی!!

یکی نزدیکی طحال یکی ام توی کتفت خورده بود!!!

+پس زنده موندم معجزست

-درسته ابجی کوچولو کارت محشر بود...وبا دست اشاره ای به اون دوتا کرد:از پریشبه روانی شدند اخرم همینجا خوابشون برد!توام چشمات رو ببند تا دکترت رو صدا کنم.چشمام رو بستم اما ارامش نداشتم. دلم میلرزید با حس حرم نفس های کسی چشامو باز کردم وچشای غمگین سلمان رو دیدم تا چشمای باز من رو دید سریع گونم رو بوسید وخیلی اروم بغلم کرد :توکه منو کشتی دختر! خوبی عزیزم؟دیگه یک قدمم ازت دور نمیشم!

-من خوبم عزیزم....خوبم.. نگرانم نباش عزیزم...

برای اولین بار با احساس صحبت میکردم بغض کرده بودم احساس میکردم نیاز زیادی به وجود سلمان دارم

- تمنا ازت خواهش میکنم دیگه چنین کار خطرناکی انجام نده باشه گلم؟

+سلمان جان میدونی که توی کارما عادیه انقدر نگران نباش میتونست بدتر از اینم بشه

درحال بحث با سلمان بودیم که تیام ودکتر وارد شدند!

 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکتر بعد معاینه مختصری که انجام داد گفت:مرخصی فقط سعی کن هوس حموم نکنی که برای بخیه هات ضرر داره

سلمان_چند روز دکتر نباید بره حموم؟

دکتر+ یک هفته.

احمد اروم در گوش تیام گفت مثلا ولی همه شنیدیم: اوه اوه خواهرت قراره یه راسو بشه! همه ریز ریز خندیدن که من رو به دکتربا یه نیش باز گفتم:باشه تا یه ساعت نمیمر حموم!و بعدش نیشمو بیشتر براش باز کردم.دکتر که انگار از این همه پرویی  من تعجب کرده بود دهنش مثل ماهی بازو بسته میشد لبخندی زد ورفت بیرون.

تیام_بنده خدا دکتر هنگ کرد!من میرم کارتو انجام برم پاشین جمع کنین که بریم!

میخواستم  بلند شدم که درد عمیقی حس کردم وناله ای جیغ مانند سر دادم که احمد باز مزه پروند:شمشیر که نخوردی عزیز مبلند شو خودتو لوس نکن بلند شو کلی کار ریخته سرمون!

شاکی داشتم نگاهش میکردم اما  سلمان امد نزدیکم کمکم کرد بلند شم وجدی گفت:تمنا دیگه جایی نمیره توی خونه میمونه برنامه میافته عقب!

پسش زدم:چی میگی برای خودت؟میدونی چقدر زحمت کشیدم؟میدونی چقدر تاوان دادم؟ به سر تا پام اشاره کردم وضع الان من مقصرش شماهایین که  چنان با شتاب گفتید بدو  گفتم الان همه اخراج شدیم چهارتا جوجه هکر این حرفا رو نداشت

شخصی بین حرفم پرید:اره خب برای تو که بد نشد که اطلاعات رو کراک کردی خانوم کراکر!!!

برگشتم و تیام رو دیدم که داشت با لبخند مرموزی نگام میکرد.مانتوم رو از دست احمد گرفتم وگفتم:کار بسیار خوبی کردم  اصلا هم پشیمون نیستم!!! درضمن استراحت فقط امروزه فردا میریم سرکار. و رو به سلمان با اخم وجدی ادامه دادم:شمام مانع من نمیشی وگرنه از نقشه حذفت میکنم وتنها ادامه میدم!

حرص خوردن ،باد کردن رگ گردنش،مشت شدن دستاش،فشرده شدن دندوناش،همه وهمه رو حس کردم ودرنهایت واسه اینکه منفجر نشه بغلش کردم و گفتم:توباید کنار من باشی نه مانعم...کنارم بمون!

خب اینجا دیگه سیاست زنانه بود که اروم نگهش داشتم وگرنه مثل سری قبل داغونم میکرد  دستاش که کنارش اویزون بودن بغلم کردن و نفس عمیقی کشید. به پیشنهاد احمد رفتیم چیزی بخوریم!خیلی گرسنم بود خیلی وبعد از ترخیص از بیمارستان  یه راست به سمت سفره خونه سنتی رفتیم که داخل دربند بود. وارد سفره خونه شدیم. سفره خونه میزای پوبی 4_6_12 نفری بود که روی هرکدوم قالیچه دست بافی پهن کرده بودن یه عده  جوون قلیون میکشیدن اونطرف تر دختر پسری داشتن لاو میترکونن اوه اوه صحنه ناموسی شد سریع سرمو به طرف بقیه برگردوندم .جلومون یه اب نمای خیلی قشنگ بود و کنارش یه تخت که زیر سایه درخت بید مجنون قرار داشت و پاینش با سنگ ریزه ها پر شده بود 

به طرف تخته رفتیم و نشستیم تیام اول قلیون وچایی سفارش داد که بخاست احمد نبات هم اوردن

بعد چاق کردنقلیون نوبتی قلیون میکشیدیم هرچند سعی داشتن زیاد دست من ندن چون اگه سردردم عود میکرد باز یه روز میافتادم! وقتی چایی رو اوردن برای همه چایی ریختم که احمد گفت:ابژی برای ما دوتا نباتم بننداز از خماری دربیایم ژون تو که میخوام بخاطرش دونیا نباشه بدجور خمارتم

با این حرف زدنش همه خندیدم حتی میزای نزدیکمون !موقع سفارش غذا که شد دوسیخ کباب ممتاز سفارش دادم وگفتم همشو مخیوام خودم بخورم چشای بقیه گارسون وبچه ها  بیشتر از این قطعا اگه راه داشت باز میشد گارسون باشه ای وگفت و سفارش بقیه رو هم گرفت . وقتی سفارشا رو ااوردن همه داشتن نگاه میکردن من چجوری میخام اینارو بخورم اما گشنگی که این حرفا حالیش نبود!بود؟

جاتون خالی  انقدر چسبی که حد نداشت ولی بازم گشنم بود نوشابه رو که سر کشیدم دیدم غذای احمد مقداریش مونده رو بهش گفتم:احمد جونم اونارو دیگه نمیخوری؟

درحالی که سرشو از گوشیش اورد بیرو نبا پشمای باز گفت نه چطور؟ و مشکوک نگام کرد

دستم رو به بشقابش رسوندم وگفتم:پس من میخورم و شروع کردم به خوردن. بعد زا اینکه خوردم نوشابه ی سلمانم سر کشیدم وگفتم:اخیش دیگه سیر شدم حالا میتونیم بریم.سرمو بالا اوردم ودیدم بچها ودو میز کنارمون با دهنای باز دارن منو نگا میکنن سرمو انداختم پایین وخجالت کشیدم که تیام خندید وبغلم کرد:جغله منی دیگ اندازه غول میخوره ولی فنچول میمونه!

با این حرفش صدای اعتراض من وخنده بقیه بلند شد! با خجالن به سمت میز حسابداررفتیم .تیام حساب کرد وبه سمت خونه حرکت کردیم کل راه رو فکر کردم. وقتی رسیدیم خونه بی حرف پیاده شدم واول وارد حموم شدم .زیر دوش اب گرم نشستم ...چشمامو بستم وذهنم رو ازاد کردم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از دوش مختصری که گرفتم درد شدید رو احساس کردم  .به سمت پاتختی یاسی رنگم رفتم وقرص مسکن رو برداشتم خالی و بدون اب خوردمش. روی تخت نشستم و همونطور که مشغول خشک کردن موهای نسبتا بلندم شدم  اتاق به ظاهر سادم رو هم دید زدم.یک تخت یه نفره با رو تختی قرمز _مشکی. قالیچه فانتزی قرمز مشکی و کمد هایی که  پز ار کتاب بودند پشت تختمم دوتا عروسک خرس بزرگ گذاشته بودم تا کسی به  وسایل زیرش دست نزنه

کمدم که انگاز چسبیده بود به دیوار ولی این طوری نبود!کنار اتاق من یه اتاق دیگه هم بود که خب تقریبا وسایل کهنه بود به جز دوتا کامپیوتر و یه سری لوازمم .از پشت کمد این اتاق به اون اتاق راه داشت اما در نبود یه جور تونل مانند زده بودم!تقریبا بافت موهامم که تموم شد دید زدن اتاق هم تموم شد بلند شدم ویه ست لباس سرمه ای برداشتم!مانتوی رسمی بود همراه با شلوار هم رنگش .شال سفیدی سرم انداختم!موعام رو تقریبا داخل دادم و رژ کمرنگی هم زدم.عطر ای فوریا رو هم به مچ دست زیر گردن وری یقه لباسم زدم! ساک ورزشیم  رو برداشتم یه دست لباس کارهمراه با کفش مناسب توی اون گذاشتم.کیفم رو برداشتم  و کفشای پاشنه درا سفیدم رو دستم گرفتم.اروم بهسمت اتاق تیام حرکت کردم.وقتی دیدم خوابه از روی میزش سوییچ ماشین سفیدش رو برداشتم.پاورچی پاورپین داشتم از پله ها میومدم پایین که:کجا بسلامتی؟

برگشتم سمت بابا ولبخندی زدم:هم یه سری کار دارم گفتم تا بچه ها بیدار میشن برم انجامشون بدم!وبعد نیشم رو باز کردم!

بابا سری تکون داد:بهتری باابا جان؟دردی چیزی نداری؟

-نه خوبم ممنون ،میشه برم؟

بابا+رفتن که میری با این سر و وعض ولی قبل 10 خونه باشی خودت که مطمینم هیچیت نمیشه مراقب ماشین برادرت باشی وگرنه باز باید غر غراشو تحمل کنی!

وهمینطور که میخندید پشت به من کرد ورفت توی اتاقش!لبخند زدم خیلی خوب بود که بابا عادت به سیم جینم نداشت!اروم به سمت در رفتم.کفش ها پوشیدم  وسوار ماشین شدم ریموت در رو زدم وبه سمت بیرون رفتم!همینطورکه رانندگی میکردم به اولین باری که ماشین تیام رو برداشته بودم فکر میکردم با یاد اوری اون روز لبخندی زدم! بخصوص با فکر اون لحظه ای که تیام ماشین ور له ولورده دید! بعد اون اولینباره باز ماشینش رو برمیدارم اما کارم واجب بود!

بعد تقریبا 1ساعت رانندگی به مکانمورد نظرم رسیدم  ماشین رو پارک کردم.ازماشین پیاده شدم وبه سمت  شرکت ساختمونی رفتم

اسما شرکت بود رسما داخلش یه کاری خوشگل خوشگل میکردن!وقتی وارد شدم منشی سرش  با برگه های جلوش جمع بود بدون توجه بهش درو وا کردم وارد اتاق شدم منشی هم سرش رو اورد بالا و وقتی دید منم بی صدا برگشت سر کارش .اون یباری که نشونده بودم سرجاش کافیش بود!کیان پشت میزش نشسته بود با همون استایل مغرور همیشگی خودش! با دیدنم بلند شد و سمتم امد: سلام بر تمنا بانو! چه عجب بعد این همه مدت یاد ما کردین؟ راه گم کردی خانوم

کنارش زدم و همون طور که به سمت مبلمانش میرفتم گفتم:وقت نداریم بگو دوتا چایی بیار!

خندید که چال گونه خوشگلش معلوم شد!نمیدونم چرا هیچ وقت جذب این طور مردا نمیشدم!مردای سنتی رو بیشتر دوست داشتم!بعد از اینکه به منشی گفت چای بیاره کنارم نشست و گفت:خب حالا باز چی میخوای امدی اینجا؟

-لوس نشو کیان خودتم میدونی بعد این همه کمکی که سر اون جرانات کردم باید بهم کمک کنی به چیزی که میخوام برسم!سه روز پیش بهت ایمیلی زدم رسید؟

+ایمیل؟بزار فکر کنم! و به حالت تفکر ژست گرفت! با این کارش یکی محکم زدم تو سرش و گفتم:وقت ندارم کیان برگه هار بیار!

همونطورکه قهقهه میزد بلند شد:لامصب دستت خیلی هرز شده ها به سلمان بگم  درستت نکنه پس فردا نزنی ناکارش کنی!

با عصبانیت اسمشو صدا زدم:کیان!برگه ها!

با خنده سمت امدم وچند برگه به دستم داد....

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگه ها رو از دستش گرفتم و نشستم با اشتیاق نگاه کردم. دقیقا همون چیزایی بود که میخواستم! به عکس نگاه کردم شبیه تیام بود میشد تیام رو شبیهش کرد!مدارکشم باید حاضر کنم با ای نفکر رو به کیان که منتظر داشت نگاهم میکرد گفتم:مدارکش کو؟

لبخن زد وپاکتی سمتم گرفت و گفت:بنظررت دختره میتونه تیام رو شبیهش بکنه؟

-اره میتونه!!!

+به احمد چه توضیح قابل قبولی دادی که حاضر شد بیخیال مشخصات تیام بشه؟

-فقط گفتم به من بسپاره!

خندید بلند خندید:تو فوقالعاده ای چقدر قانعه کننده! نشست وتکیه داد پای راستش رو روی پاش چپش انداخت و دستاش رو توی هم قلاب کرد:حالا چی؟میخوای چیکار کنی؟

مرموز خندیدم:میخوام شکرت دارویی که توی اصفهان داری  ،تیام رو استخدام کنه وبرای این سمینار به فرانسه بفرسته.بقیش با تیامه !!فقط همه چیو اوکی کنه سه نشه!

و  تهدید وار ادامه دادم:وای به حالت کیان فکر خیانت به من به سرت بزنه خودم میکشمت اگه نقشمو خراب کنی!فهمیدی؟

سرتکون داد و مغرور گفت:خانوم تمنا مطمین باش من به دوستام خیانت نمیکنم!!!

در جوابش فقط پوزخندی زدم!بلند شدم وبعد از تشکر ازش بیرون امدم!حالا باید پیش اهورا میرفتم وازش کمک میخواستم وبعد از اون پیش شهاب!!سوار ماشین شدم و به نزدیک ترین پارک موجود رفتم .ساک دستی رو برداشتم وبه سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم.بعد از تعویض لباس نفس اسوده ای کشیدم حالا بهتر وراحت تر بودم! به سمت خونهی اهورا حرکت کردم میدونستم این موقع روز با هانا و ارزو سرگرمه!سر راه وایستادم و برای ارزو اسباب بازی کوچیکی گرفتم!به خونه اهورا رسیدم.ایفون رو زدم صدای نازکی گفت:کیه؟

+منم هانا اریا باز کن!

درو که باز کرد  با اسانسور به سمت بالا رفتم .هانا در حالی که ارزو بغلش بود درو باز کرد به سمتش رفتم  وباهاش حال واحوال کردم ارزو رو بغلم گرفتم و کلی قلقلکش دادم! هانا واهورا از دوستای خیلی خوبمون وبدن که همیشه هم کمکون میکردند!اهورا توی اطلاعات کار میکرد! بعد از اینکه عروسکی که برای ارزو خریده بودم رو بهش دادم رفت تا با اون