رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : شب زده

نام نویسنده : Hadiseh  کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: ماوراطبیعی، عاشقانه

 خلاصه:

سال 1853 میلادی، نیویورک...

کریستین که به خاطر پیشگویی یک پیرزن در بدو تولدش شوم خوانده شده، در کنار خانواده ی سلطنتی خودش با کمال نارضایتی بزرگ میشه و به خاطر عقده های زیادی که داشته از آدم های اطرافش متنفره...سرنوشت جوری رقم میخوره که اون با کسی آشنا بشه که زندگیش رو محکوم به تاریکی مطلق میکنه و داستان از جایی شروع میشه که اون 163 سال بعد، درحالی که یک هیولا شمرده میشه، برای انتقام برگرده...آیا اون موفق میشه با وجود دشمنی که میخواد دربرابرش از شهرش محافظت کنه انتقامشو بگیره؟...چی در انتظاره؟...

 

xt8h_%D8%B4%D8%A8_%D8%B2%D8%AF%D9%879.jp

 

امیدوارم منو همراهی کنید دوستان!

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
من اين سكوت را مي شناسم
آري...
من اين تنفس آشفته ي شب را مي شناسم
اگر وصل شويم به آفتاب
شايد ماندگاري تقديرمان شود و
عشق نجات مان دهد
من نداي بعضي چيزها را مي فهمم
من از رنگ شب
به طلوع صبح مي رسم
چند ساعتي دوام بياور
به گمانم يكي از همين روزها،
آشفتگي تمام خواهد شد

 

پارت_اول

دسته ی چمدونم رو محکم توی دستم فشار دادمو از سالن اصلی فرودگاه خارج شدم...
با اولین قدمی که روی زمین نمناک نیویورک گذاشتم،نگاهم ناخودآگاه به سمت قرص ماهی که توی آسمون تیره ی شب میدرخشید کشیده شد...
نفس عمیقی کشیدم...بوی خون تازه !...این بو از تک تک آدمای اطرافم که با وجود تاریکی هوا و دیروقتی شب باز هم مشغول کار بودن استشمام میشد و عطشمو بیشتر میکرد...
با قدمای بلند ولی بی صدایی رفتم به سمت جایی که تاکسی هارو پارک کرده بودن و مسافرهای فرودگاه رو توی شهر جا به جا میکردن...
اولین راننده ای که متوجه من شد ، پیرمرد نسبتا خوش پوشی بود که موهای سفیدشو که همرنگ دندوناش بود ، خیلی مرتب بسته بود و به تاکسیش تکیه داده بود...
با دیدن من لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد و در همون حال گفت:
: گمونم پروازت  تازه نشسته پسرجون!
چمدونمو از دستم گرفت و بدون هیچ حرفی گذاشتش صندوق عقب ماشین و سوار شد...
با شک به ماشین و پیرمرد که با نگاهش داشت میگفت که سوار بشم نگاه کردمو بی حرف سوار شدم...
از محوطه ی فرودگاه که خارج شدیم، وارد دنیای تازه ای شدم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم متعلق به اونجایی باشه که من تموم بچگی و جوونیمو توش گذروندم!
از پشت شیشه ی براق و تمیز پنجره تاکسی به ساختمونای بلند و پر از نور شهری خیره شده بودم که آخرین بار توی تاریکی خودش غرق شده بود و هیچکدوم از این زرق و برق هارو نداشت...
با صدای راننده چشم از منظره ی غریب پشت پنجره گرفتمو به آینه ای که نقش نگاهش به  سمت من توش نقش بسته بود نگاه کردم...
راننده: نمیخوام فکر کنی فضولم ولی اولین باره میای به نیویورک؟
تک ابرویی بالا انداختمو با صدای آرومی گفتم:
: فکر کنم یه مدتی از بچگیم رو اینجا گذرونده باشم...!
پیرمرد سرشو تکون داد و در حالی که صدای موسیقی  کلاسیک ضبطش رو کم میکرد گفت:
: پس اهل اینجایی...یه جوری به ساختمونا و خیابونا نگاه میکنی انگار اولین باره دیدیش... بهت هم نمیخوره خیلی سن داشته باشی ...
پوزخندی زدمو چیزی نگفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره...فکر نمیکردم که اگر میفهمید دقیقا کی توی ماشینش نشسته اینقدر خونسرد بخواد حرف بزنه و با خیال راحت برای خودش سیگار روشن کنه ...!
از اونجایی که علاقه ای نداشتم که با کسایی که احتمالا از نسل همون آدمایی هستن که منو ترد کردن صحبتی داشته باشم و فقط به خونشون تشنه بودم، بقیه ی راه رو با سکوت گذروندمو فقط به منظره ی بیرون از ماشین نگاه میکردم... مخصوصا وقتی طرفم یه پیرمرد زنگ زده بود!
مقصد من مرکز شهر بود...همون جایی که آخرین جاییه که دوست داشتم توش پا بذارمو حالا به خاطر این نیمه شب مه گرفته که ماه کامله مجبورم بهش پناه ببرم...
باید امشب رو توی جایی به صبح میرسوندم که آدمای دورش زیاد باشن تا خطری پیش نیاد...هرچند که بیشتر وقت ها این من بودم که خود خطر بودم...!
عقربه های ساعت مچیم روی عدد 1 وایساده بودن که ماشین از حرکت ایستاد و من جلوی یکی از بزرگترین  ساختمون های شهر بودم...از نمای شیک و قدیمی ساختمون که رو به دریاچه ی کوچیکی بود میشد به راحتی فهمید که اونجا یه هتل آنتیک و قدیمیه که فقط واسه پولداراست...!
زمزمه وار نوشته ی روی سر در  رو خوندم..." هتل پلازا " ... با اخمای درهم رفته از تاکسی پیاده شدمو بعد از گرفتن چمدون و  دادن خرده دلارای ته جیبم به عنوان کرایه به اون پیرمرد ، مستقیم رفتم سمت در ورودی هتل و بی اعتنا به اون همه آدمی که در رفت و آمد بودن و نگهبان قرمز پوشی که به محض ورودم تاکمر خم شد و گفت: خوش اومدید قربان!
رفتم به سمت پیشخوان های بزرگ با روکش طلا که پشتش آدمایی زیادی واسه راه انداختن مسافر ها وایساده بودن و با انرژی زیادی داشتن کارشون رو انجام میدادن...
خلوت ترین پیشخوان متعلق به دختر جوونی بود که صورت گرد و سفیدش با موهای مشکی و براقش قاب گرفته شده بود و قرمزی لباش  من رو یاد شراب های صدساله ی سرخی که توی وریتاس میخوردمو با دخترای خون آشام و ساحره ورق بازی میکردم انداخت...
لبخند کجی زدمو با چشمای پر از برقی آروم نزدیک پیشخوان شدمو گفتم:
: سلام!
سرشو بلند کرد و نگام کرد...مطمئن بودم که با دیدنم رنگ نگاهش عوض میشه و گل از گلش میشکفه! و مثل همیشه حدسم درست بود!
با لبخندی که دندونای سفید و بی نقصش رو نشونم میداد گفت:
: میتونم کاری براتون انجام بدم؟
سرمو تکون دادمو با انرژی ای کاملا مصنوعی گفتم:
: معلومه که میتونی! من تازه رسیدم به این شهر...به من گفتن اینجا بهترین هتل توی نیویورکه...با اولین نگاهم کم کم دارم به یقین میرسم...
با صدای آهسته تری ادامه دادم:
: دخترای قشنگی اینجا داره!
خندید و تیکه از موهای مشکی رنگش رو زد پشت گوشش و گفت:
: یه اتاق میخواین درسته؟
: اوهوم! یه اتاق ...
دفتری رو باز کرد و یه برگه از توش کشید بیرون و گرفتش به سمتمو گفت:
: پس اینو پر کن لطفا!
برگه رو گرفتمو گذاشتم جلومو نگاهی به اطرافم انداخت آروم خم شدم خودکاری رو که گذاشته بودش توی جیب سمت چپ سینه ی لباسش برداشتمو بعد از یه چشمک پر از شرارت به نگاه متعجبش ، شروع کردم به پر کردن برگه...
بعد از چند دقیقه برگه رو گرفتم جلوش و چمدونم رو برداشتمو گفتم:
: خب...شماره اتاق من چنده؟
برگه رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت و تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: کریستین پرروا !
سرمو کج کردمو با با اطمینان نگاهش کردم...برگه رو گذاشت یه گوشه ی میزش و یه کلید طلایی برداشت و گرفت طرفمو گفت:
: تو واقعا آدم جالبی به نظر میای ...کریستین!
کلید رو ازش گرفتمو گفتم:
: توام همین طور به نظر میای...
به اسمش که روی لباسش سنجاق شده بود نگاهی انداختمو ادامه دادم:
: رزیتا !
سرشو تکون داد و جواب داد:
: شب خوبی داشته باشی ... چمدونتو برات میارن...!
تشکر کوتاهی کردمو بدون حرف دیگه ای رفتم سمت آسانسور ها ...
به کلید توی دستم نگاه کردم...شماره ی  261 روش حک شده بود... این یعنی باید خیلی میرفتم بالا...
طبقه ی چهارم!...توی راهو هیچکس نبود...نگاهی به اطرافمو در اتاق ها انداختمو با دیدن شماره 261 رفتم سر در چوبی و صیقل خورده ی اتاقو با کلید بازش کردمو رفتم داخلش...
در اتاق رو که بستم، نفس عمیقی کشیدمو دوباره اخمامو کشیدم توی هم...
اتاق فوق العاده بود ولی هیچ کدوم از قشنگی هاش برام جذاب دیده نمیشد...
مستقیم رفتم سمت پنجره و با یه حرکت پرده های نازک و ابریشمی رو کنار زدم...
شهر جلوی چشمام نمایان شد...به تمام وجودم ازش نفرت داشتم...صدای خنده هایی که اطرافم رو پر کرده بود داشت عذابم میداد...از این آرامش بدون وحشت راضی نبودم!
ولی حالا من اینجا بودم...بعد این همه دوری برگشتمو قراره وحشت رو برگردونم...قراره دوباره مردم به فکر فرار از خونه هاشون باشن!
با لبخند خبیثی از پنجره فاصله گرفتمو خودمو انداختم روی تخت گرم و نرم اتاق و دستامو گذاشتم زیر سرمو با همون لبخند به سقف مینیاتوری اتاق خیره شدم...
...

پارت_دوم

به ساعت دیواری اتاقم نگاهی انداختمو از جام بلند شدم...رفتم جلوی آینه و با عجله مشغول مرتب کردن موهای به هم ریخته م شدمو همون طور که لباسامو با عجله میپوشیدم، کیف مدرسه رو هم حاضر میکردم...
با عجله دست و صورتمو آبی زدمو از اتاق رفتم بیرون و تند تند از پله ها پایین رفتم...
با دیدن پدربزرگم که توی آشپزخونه نشسته بود و با دقت به رادیویی که روی سنگ آشپزخونه گذاشته شده بود گوش میداد و آروم قهوه شو میخورد لبخند پر از نشاطی زدمو رفتم توی آشپزخونه و با عجله گونه ش رو بوسیدمو گفتم:
: میرم مدرسه...خدافظ جان!...بعد از ظهر میبینمت!
جان با اخمای درهم رفته گفت:
: صبحونه آیریس!
با حالت دویدن رفتم سمت در ورودی و همون طور که با حواسپرتی کفشامو میپوشیدمو بندشون رو گره میزدم گفتم:
: دیرم شده...بیخیالش!
و در برابر نگاه سرزنش گر جان از خونه خارج شدمو بدو بدو راه مدرسه رو در پیش گرفتم...
بعد از ده دقیقه به محض این که وارد حیاط مدرسه شدم، زنگ به صدا دراومد و من مجبور بودم مستقیم برم سر کلاس آقای اسمیت و درس مزخرف تاریخش!
وارد کلاس که شدم، بیشتر بچه ها اومده بودن و سر و صداشون تا آخر سالن اصلی هم میرفت...
با نگاهم دنبال رولند گشتمو با دیدنش که کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد و کسی هم دور و برش نبود لبخندی زدمو رفتم سمتش...
کیفمو انداختم روی میز که باعث شد برگرده سمتمو نگام کنه...
: صبح بخیر رولند!
سرشو تکون داد و با اخم کمرنگی گفت:
: دیر کردی آیریس...
نشستم سرجام و کیفمو گذاشتم پایین پام و همون طور که موهامو مرتب میکردم با خونسردی جواب دادم:
: خواب موندم! خب...میدونی ؟ گمونم صدای ساعت زنگدار رو نشنیدم! ... تو که خوب میدونی دیشب که ماه کامل بود سرم گرم چی بوده...
سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت...درست همین موقع بود که همه ی بچه ها همزمان از جاشون بلند شدن و فهمیدم که معلم اومده سر کلاس...
کلاس تاریخ کسل کننده ترین کلاسی بود که امروز داشتم... فکر کردن در مورد جنگ های مؤتلفه و نبرد گتیزبرگ و عق نشینی هایی که به ریچموند ویرجینیا با اون همه خرابی و سرنوشت های وحشتناکی که سرباز های بیچاره داشتن و قتل عامشون واقعا مسخره بود...
 با این حال آقای اسمیت با لذتی که هیچ وقت درکش نمیکردم شروع کرد به تعریف از اوضاع اون سال های نسبتا دور و بدبختی هایی که از سال 1861 شروع شد و چهار سال متوالی مردم ایالت های شمالی و جنوبی رو بیچاره کرد...!
خیلی دلم میخواست یکی از اون آدمایی رو که اون موقع زندگی کردن رو ببینمو ازش بپرسم واقعا حسش نسبت به ما چیه که مجبوریم به زور این اراجیف رو گوش کنیم و امتحانش رو بدیم؟!
اون ساعت تلخ و مزخرف با هر زجری که بود تموم شد و بعد از این که آقای سمیت کلاس رو ترک کرد، مثل پرنده ای که از قفس پریده باشه از کلاس رفتم بیرون...
برعکس من رولند عاشق این بود که تاریخ قبل از خودش رو بخونه و از خوندش لذت میبرد...درسته که از بچگی باهم دوست بودیمو بزرگترین رازهامون رو هم میدونستیم ولی بازم  نقطه های تفاوتی هم داشتیم...
من آیریس دنیرام...تا چند ماه دیگه میتونم برای تولد 18 سالگیم جشن بگیرمو به سن قانونی برسم...هرچند من مثل بیشتر جوونایی که دور و برم هستن نمیخوام مستقل بشمو یه خونه ی مجردی کوچیک توی اون طرف منهتن و یا حتی مرکز شهر داشته باشم...!
پدر و مادرم رو هیچ وقت ندیدم...ظاهرا اونارو باهم توی تصادف از دست دادمو حالا با پدربزرگم جان و برادرم دنیل زندگی میکنم...زندگی خیلی بدی نیست و خوشحالم که میتونم خانواده م رو داشته باشم...!
اون روز مثل همیشه تا ساعت 3 بعد از ظهر توی مدرسه بودم...رولند بهم پیشنهاد داد که بریم خونه ی اونا اما از قبل برنامه داشتم که برم به باری که دنیل توش کار میکرد و با هم برگردیم خونه و امشب رو با پدربزرگ بگذرونیم...
ساعت 3 بود که از رولند خدافظی کردمو رفتم به سمت بار...به نظرم واقعا شب  خوبی میشد... هرچند که وقتی به بار میرسیدم، فکر نمیکردم راه جدید زندگیم رو شروع کرده باشم!...
...


پارت_سوم

داغی نور خورشید که بهم میخورد حالم خیلی بد میشد...انتظاری نداشتم که برای روز اولی که دارم توی شهر قدم میزنم خیلی شاد باشم ؛ مخصوصا با صبحانه ای که خوردم اصلا دلم نمیخواست فکر کنم امروز میتونه روز خوبی باشه...! خون تلخ اون دختره ی توی هتل واقعا کسلم کرده بود!
با این وجود توی خیابون های شلوغ نیویورک چرخ میزدمو حس میکردم که هر آن ممکنه آب بشم!
با صدای زنگ گوشیم، رفتم سمت سایه های کمی که کنار دیوار نقش بسته بود و جواب دادم...
: کجایی جنیفر؟
صدای پر از شور و هیجان جنیفر پیچید توی گوشم...
جنیفر: کجا میخواستی باشم؟ پاریس دیگه!
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: فکر کنم به من گفته بودی امروز پرواز داری به این جهنم دره!
جنیفر خندید و جواب داد:
: چیه؟ خوش نمیگذره بهت؟
با لحن پر از حرصی گفتم:
: چقدر حاضری بهم بدی تا بذارم زنده بمونی جنی؟
جنیفر: چه خشن! اوه گربه کوچولوی خسته! نکنه دیشب باز نخوابیدی ؟
:بهت پیشنهاد میکنم با اولین پرواز خودتو برسونی اینجا...من وقتی واسه انتظار کشیدن ندارم!
جنیفر آهی کشید و جواب داد:
: درموردش فکر میکنم!
: درموردش عجله کنی بیشتر به نفعته!
خندید و گفت:
: خب توی این هوای گرم مثل این که اصلا حال و حوصله نداری بداخلاق! اخماشو ببین! یکم مهربون تر کن خودتو بچه جون...! این شکلی دخترا نمیان سمتت ها! از من گفتن بود!
اخمامو بیشتر توی هم کشیدمو گفتم:
: تو کجایی جنیفر؟
خنده ی بلند تری کرد و گفت:
: نگاه خوشگلتو بچرخون ببینی کجام!
گوشی رو آوردم پایین و برگشتم و بین جمعیت نگاهم بهش افتاد که با لبخند دندون نمایی داشت برام دست تکون میداد و میومد سمتم...
نفس عمیقی کشیدمو گوشی رو قطع کردمو آروم رفتم توی کوچه ی باریک و تاریکی که نزدیکم بود...
جنیفر با همون لبخندش دنبالم اومد... کوچه به بن بست میخورد و تاریکی لذت بخش ترین چیزی بود که تمام اون جارو در بر گرفته بود...
با حس بهتری که داشتم برگشتم به طرف جنیفر و با طعنه گفتم:
: ها ها جنیفر! خیلی بانمک بود!
جنیفر ابرویی بالا انداخت و درحالی که آروم آروم نزدیکم میشد گفت:
: چی تو سرته کریستین؟ بدخلقی هات غیر منطقیه!
پوزخندی زدمو  جواب دادم:
: غیرمنطقی؟
رفتم سمت و دستامو گذاشتم رو گونه های داغش و خم شدمو خیره شدم توی چشماشو ادامه دادم:
: حس میکنی؟ این اطراف پره از بوی خون!این بدخلقی واسه عطشه!
ازم فاصله گرفت و با اخمای درهم رفته گفت:
: همش 15 ساعته که اومدی این جا...راستشو بهم بگو...چند نفرو فرستادی برن اون دنیا؟!
تک خنده ی پر از شرارتی کردمو گفتم:
: بهم برخورد جنی! باهام مهربون تر باش!
در آخر پوزخندی نثارش کردمو از کنارش رد شدمو دوباره وارد اون خیابون شلوغ و پر از نور شدم...
صدای قدم هاشو پشت سرم میشنیدم...نمیدونم  باید ازش ممنون باشم که اومده این جا تا کمکم کنه چیزی رو که میخوام پیدا کنم یا نه ... درموردش هیچ نظری ندارم!
بی صدا کنارم راه میومد و با دقت به اطرافش نگاه میکرد...در سکوتی که داشتیم، تا جایی پیش رفتیم که دیگه خبری از خیابونای شلوغ نبود و به جای نور خیره کننده ی خورشید، سایه ی ساختمونای بلند خیابونای کوچیک تر و خلوت تر بود که میذاشت آزادانه و از ته دل نفس بکشم...!
حس تلخ عطشی که داشتم داشت کلافه م میکرد...وقتی توی وریتاس بودم، هر روز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا این میلی که نسبت به اون مایه ی حیات بخش داشتم رشد میکرد و حالا که پامو گذاشتم توی جایی که برام مثل جهنمه، بیشتر از اون زمان نیاز دارم که از این آدمای احمق دور و برم انتقام بگیرمو توی خونشون غرق بشم!
نگاهم افتاد به یه بار که اون طرف خیابون بود ... چشمام مثل ستاره ی قطبی توی آسمون سرد جنوب برق زد و در حالی که به سمتش قدم برمیداشتم گفتم:
: جنیفر، چطوره قبل از آماده شدن ناهار یه ذره استراحت کنیم؟!
رد نگاهمو گرفت و فهمید کجا دارم میرم...با رضایت سرشو تکون داد و گفت:
: ازش استقبال میکنم!
وارد بار که شدیم، بوی دود سیگار و صدای مشروب هایی که ریخته شدنشون توی گیلاس های کمرباریک رو هم میتونستم حس کنم باعث شد اخمامو بکشم توی هم...صدای خنده های آدمایی که ورق بازی میکردن، صدای خوردن لیوانا به هم ، موسیقی راک مزخرفی که پخش میشد و مه دودآلودی که همه جارو گرفته بود، همش به نظر سرسام آور میومد...
با این حال ، روی یکی از میزای چوبی صیقل نخورده ی گوشه بار نشستیم و به محض نشستنمون، زن نسبتا میانسالی اومد سراغمون...
درمورد سلیقه ی جنیفر توی انتخاب چیزی که میتونستیم کنار ورق بازی بخوریم هیچ شک و تردیدی نداشتم...مطمئن بودم اون میدونه من عاشق هرچیزی ام که رنگش برای من مثل خون توی رگ ها باشه...
بعد از رفتن اون پیش خدمتکار ، سرشو  سرشو آورد جلوتر و گفت:
: تو مطمئنی میخوای برای اولین روزت که اومدی اینجا ببازی؟
با شک پرسیدم:
: درمورد چی حرف میزنی؟
خندید و تکیه زد به صندلیش و گفت:
: درمورد ورقایی که قراره کاری کنه از حرص جوش بیاری حرف میزنم!
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
: اوه!
از توی سینی همون پیش خدمتکار که داشت از کنارمون رد میشد و برای جنیفر تکیلاشو میذاشت روی میز ، گیلاس خودمو برداشتمو ادامه دادم:
: قبلنا کمتر خیالبافی میکردی جنی...بگو ببینم دو سه روزی که نبودم چی به سرت اومده؟
چشماشو ریز کرد و گفت:
: تو از باختن میترسی...
پوزخندی زدمو آروم دستی روی لبه ی گلاسم کشیدمو گفتم:
: درمورد این که ازش میترسم فکر نکردم چون...
تموم محتویات توی گیلاس رو سر کشیدمو گیلاس رو برعکس گذاشتم رو میز و ادامه دادم:
: تاحالا تجربه ش نکردم!
سرشو تکون داد و گفت:
: اون قدر تمرین کردم که بتونم تورو شکست بدم...حداقل توی پوکر!
: شرط میبندم که میبازی...
جنیفر: اگه نباختم؟
ورق هارو از توی جای چوبیشون که گوشه میز بود برداشتمو گفتم:
: اگه نباختی میتونیم روی فرزند خونده ی دوست داشتنیت، دنیس فکر کنیم!
با نفرت پوزخندی زد و گفت:
: اون گربه ی احمق سیاه! باشه...اگه من بردم دیگه نباید بدیش به من تا مواظبش باشم !
چشمکی زدمو گفتم:
: باشه!
سرشو تکون داد و ورق هارو از توی دستم کشید بیرون...با لبخند شروری تکیه دادم به صندلیم و خیره شدم بهش...
...

پارت_چهارم

بالاخره رسیدم به بار...جلوی در سم ، دوست دنیل که خیلی وقت پیش بهم معرفیش کرده بود وایساده بود...
رفتم جلوتر ... با دیدن من ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: ببین کی اینجاست! از دیدنت خوشحالم آیریس...
سرمو تکون دادمو گفتم:
: منم همین طور سم...
سم: گمونم اومدی دنبال دنیل درسته؟
: آره...من که نمیتونم بیام توی بار ولی خب...میشه بری صداش کنی؟
سرشو تکون داد و گفت:
: البته...
و بد