رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

سراب رد پای تو      فصل یازدهم/پارت48

 
تو را گم می كنم هر روزُ و پیدا می كنم هر شب 
 
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب
 
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
 
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
 
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 
كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب
 
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
 
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
 
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
 
صدای داد زری چون سوت قطاری که با شتاب عبور میکند  پرده گوشم را می لرزاند . اما  اثرش روی قلبم ماند . انگار آن قطار دقیقا از وسط قلبم می گذشت 
_هوی با توام ؟ می شنوی ؟خدا لعنتت کنه لیلا! گند زدی به زندگیم، امیر قهر کرده رفته خونه مادرش، شب های توی کارگاه میخوابه ، صد بار به موبایلش زنگ زدم دیگه جوابمو نمیده…
لبهایم به سختی از هم باز شد 
_گناه من چیه؟ چرا همه تون حق زندگی دارید ،به جز من؟ مگه من آدم نیستم؟ خلاف که نکردم زنش شدم !
هین بلندی کشید
_خدا مرگم بده، چقدر تو پر رویی لیلا، چقدر؟ خبر مرگت می خواستی شوهر کنی خب مگه آدم قحط بود صاف رفتی سراغ مانی؟ فکر دوتا بچه بدبخت منو نکردی؟ فکر آبروی بابای بدبختتو نکردی؟
دلم میخواست فریاد بزنم"همیشه فکر شما را کردم که حق زندگی را از خودم گرفتم"
اما صدایم در گلو شکست . بغض مثل دسته ای خار راه گلویم را خراش میداد 
_مگه بی آبرویی کردم؟ عاشقش بودم گناه کردم ؟تو دیگه چرا این حرف رو میزنی زری؟
صدایش,هرلحظه بالاتر میرفت . مثل اینکه نمی توانست بر خشمش غلبه کند 
_آخ, لیلا،آخ! که الهی  خدا تو رو به خاک سیاه بشونه که در به درم کردی، مامان برام هتل گرفته که علی نفهمه چه خاکی توی سرم شده , بچه هام هر شب بهونه باباشونو می گیرن اونوقت تو حرف از عشق میزنی؟ مرده شور اون عشقتو ببرن 
شاید حق با زری بود.راست می گفت عشق برای من همیشه حرام بوده و من دانسته دست به سوی میوه ممنوعه دراز کرده بودم. نیش زبانهای زری تمامی نداشت اما زیر جمله آخرش شکستم . آنچنان که صدای خورد شدن غرور و قلبم را همزمان باهم شنیدم .
_خبر مرگت می خواستی عاشق بشی چرا عاشق یکی عین خودت نشدی؟ مانی از تو کوچیک تره، مجرده درس خونده ست ، همه چی تمومه ، تو عاشقش نشدیتو دنبال ی لقمه چرب و نرم بودی خیال کردی ننش میذاره تو رو با دوتا کره بگیره ؟ خودتو گول نزن لیلا آخه مگه خر گازش,گرفته که با تو ازدواج کنه؟ تورو واسه تفریح و سرگرمیش میخواسته بدبخت وگرنه کو؟ کجاست این آقای عاشق پیشه؟ چرا سراغت نیومد؟ چرا ننشو ول نکرد بیاد دنبالت؟
گوشی تلفن در دستم شل شد.  فریاد زدم
_خفه شو زری! مانی دوستم داره، شماها مجبورش کردید که منو بذاره و بره …
_بدبخت من واسه خودت میگم , ،خبر مرگت مثل بچه آدم سرتو بنداز پایین بیا برو صیغه رو فسخ کن  همه چی تموم بشه بره، اینا هیچی حالیشون نیست نذار این دو روزی که علی اینجاست شر به پا بشه…
شر به پا شود، اصلا همه دنیا مقابلم بایستند، مگر مهم است؟ مانی اگر دوستم نداشت ،اگر این حرفها را باور داشت ، چرا خودش را از من پنهات میکرد؟ چرا حتی یک پیام کوتاه هم در تمام این ده روز از او نداشتم؟ صدای آشنا و خشنی از پشت گوشی تنم را لرزاند
_عفریته می دونستم تو نمی تونی عین آدم زندگی کنی، به خدا این دفعه دیگه می کشمت توله مار !
خنده عصبی بلندی سر دادم. دو سال بود که دیگر حتی صدای علی را هم نشنیده بودم 
_ بپا از پشت تلفن نجس نشی خان داداش! چیه باز صداتو کشیدی سرت؟ ایران میایی خوب صدات دورگه میشه پس چرا ژاپن بودیم عین لال مادر زاد صدات در نمی اومد؟
همین یک جمله کافی بود تا انبار باروت علی منفجر شود 
_ هوا ورت داشته بچه! اگر اونجا حمیدرضای احمق جلودارت نبود همچین آدمت می کردم که الان این حال و روزمون نباشه…
_اتفاقا این دفعه تو رو هوا ور داشته، عوضی گرفتی علی آقا ، لیلای شونزده سال پیش مرد حضرت آقا، دیگه اگر کسی بخواد سمت من و زندگیمو بچه هام بیاد حسابش با کرام الکاتبینه ، گذشت اون روزی که مجبورم کردید  زن اون آشغال بشم ، اون لیلادیگه مرد… ، زودتر جمع کن با زن و بچه ات برگرد برو همون خراب شده ای که ازش اومدی ، چون  نمیذارم از مانی هم ی امید دیگه بسازید!
 
 
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو       فصل دوازدهم/پارت49

نمی توانم باور کنم. هرکس هرچه دوست دارد بگوید اما مانی هرچه باشد بی وفا نمی تواند باشد. من مگر حق کسی را تصاحب کردم که حالا همه دنیا بسیج شده اند تا تنها دارای ام را نیز از من بگیرند؟

من زن مانی هستم و حتی علی هم نمیتواند نود و نه سال عهدی را که باهم بستیم از میان بردارد. 

هرچه بیشتر به خود امید بودن و ماندن مانی را میدادم بیشتر از بودنش در کنارم نا امید می شدم! 

از صبح تمام حواسم به صفحه گوشی ام بود و صدای دینگ هر پیامکی برایم حکم زلزله ای هفت ریشتری را داشت! اما افسوس که حتی یکی از آن پیام ها هم مربوط به مانی نمیشد. 

آفتاب داشت غروب می کرد اما هنوز خبری از مانی نبود. به تماشای خداحافظی خورشید ، از پشت پنجره آشپزخانه نشستم و همراه آن تمام آرزوهایم غروب کرد!

قطره اشک ماسیده کنار چشمم را با ناخن بلند و کاشته شده انگشت کوچکم پاک کردم .دستم به پرده آشپزخانه بود بود و نگاهم نا خداگاه به سمت چراغ های شهر که یکی،یکی روشن می شدند. نفس بریده ام را آه مانند بیرون دادم  و با انگشت  حروف روی صفحه موبایلم را لمس کردم و ناباورانه نوشتم "مواظب خودت باش"

دکمه ارسال را لمس کردم . کسی انگار قلبم را در مشت می فشرد و من بیرون زدن تکه های آن را از لا به لای انگشتانش به تماشا نشسته بودم!

چند لحظه بعد گوشی در دستم لرزید . با دیدن اسم مانی در زیر پاکت نامه ای ناگشوده دلم از ذوق لرزید. سریع پیامش را باز کردم .

"متاسفم لیلا هیچ چاره دیگه ای ندارم. مجبورم صیقه رو فسخ کنم. حلام  کن."

گوشی دردستم خشک شده بود. چند بار پیامکش را خواندم . مثل بچه کلاس اولی که نمی تواند کلمات را خوب بخواند هر کلمه را در ذهنم جدا جدا هجی کردم . هر جمله انگار فقط یک معنا برایم داشت"زخمی که هرگز التیام ندارد!"

مانتو وروسری مشکی ام را از روی چوب لباسی کشیدم. رنگش همان رنگ همیشگی فصل های زندگی ام بود. سیاه، سیاه مطلق!

کیانوش زانوهایش را سمت شکم جمع کرده بود و دو آرنج دستش را در دو طرف کتاب فارسی اش جا داده بود و بلند بلند درس میخواند. کیاوش هم کنارش به شکم روی زمین خوابیده بود و به مدل همیشگی اش مشغول مشق نوشتن بود. بالای سرشان چند لحظه مانتو به دست ایستادم. کیانوش انگار سایه نگاه سنگینم را بالای سرش حس کرد. همین که خواست سر بالا بیاورد،خم شدم و سرش را بوسیدم . 

_مامان کجا می خوای بری؟

کیانوش فورا مدادش را روی دفتر انداخت و به سویم سر برگرداند 

_آخ جون مامان می خواد بره شام بخره! مامان واسه من ساندویچ سوسیس میخری؟

لبخند تلخی زدم و چشمهایم را به نشانه تایید حرفش روی هم فشردم. هرچه کیاوش با نگاهم غریبگی کرد در عوض  کیانوش کاملا انگار درماندگی و پریشانی ام را حس کرده بود

_مامان میخوای منم باهات بیام؟ اصلا میرم از سر کوچه تخم مرغ میخرم همونو بپز باهم میخوریم 

روی سرش دست کشیدم . چقدر از نگاه مردانه اش شرم داشتم .

_حواست به داداشت باشه تا درس و مشقتونو بنویسید من بر میگردم. نگران نباش عزیز مامان 

کفش هایم را از جا کفشی برداشتم و بی آنکه نگاهش کنم از خانه بیرون زدم. 

باید می رفتم . باید این تلخی و این سایه شوم را از زندگی خودم و فرزندانم بیرون می کردم! 

چه کسی به پاهایم اینقدر توان داده بود که این چنین با شتاب پنج خیابان را بی خستگی طی کردم؟

به خودم که آمدم پشت در خانه مانی بودم. جایی که زمانی خانه ام بود و برایم حکم امن ترین جای دنیا را داشت. سوز سردی مغز استخوانم را لرزاند. تازه یادم آمد هیچ بالا پوشی ندارم. نگاهی به درخت بی شاخ و برگ رو به روی آپارتمان انداختم. باز هم آخر پاییز شد و موقع به یغما رفتن دار و ندارم رسیده است. 

حالا بر عکس قبل پاهایم توان پیش رفتن نداشت . سوار آسانسور شدم و دکمه ای که عدد سه را نشان میداد فشردم . دیگر مثل همیشه منتظر شنیدن صدای دینگ در آسانسور نبودم . صدای نحس زنی که از داخل آسانسور اعلام کرد "طبقه سوم " تنم را لرزاند . 

کلید را در در چرخاندم و بعد از یک ماه قدم به خانه ام  گذاشتم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو         فصل دوازدهم /پارت 50

تا دست  سمت کلید برق بردم قبل از اینکه کلید را بفشارم پایم به چیزی گیر کرد و با صورت پخش زمین شدم. زانویم را مالیدم و از جا بلند شدم .برق را روشن کردم و همین که خواستم جسم زیر پایم را لعنت کنم ،چشمم به کفش های مانی افتاد که ظاهرا یک لنگه اش به پایم گیر کرده بود و باعث سقوطم شده بود. 

روی زانو نشستم و کفشهای مردانه قهوه ای اش را چون  کودک گم کرده ای در آغوش کشیدم. 

چقدر هوای خانه در نظرم مسموم می آمد. انگار همه چیز آن خانه چون من نبودن عطرش را فریاد میکرد. 

هیچ چیز جای خودش نبود. این بار عجله ای نداشتم که  تا قبل از آمدنش شام بپزم و میز را آماده کنم . اشکم چقدر این روزها حقیر شده بود! اصلا رعایت غرورم را نمی کرد. بی مهابا می بارید ،برای مرثیه تلخی که در دلم بر پا بود. 

دستم را به آرک جلو در حایل کردم و از جا بلند شدم. همه جا بهم ریخته و نا مرتب بود . مثل اینکه مانی  چند وقتی  خودش را در خانه حبس کرده بود. شیر آب آشپزخانه روی ماهیتابه نشسته  پر از آب باقی مانده در سینک ظرف شویی،چکه میکرد. میدانستم که هنوز هم مثل هر چهارشنبه به خانه می آید.نگاهی به ساعت قدی کنار اپن آشپزخانه انداختم .تا رسیدنش دو ساعت وقت داشتم. 

سریع دست به کار شدم .تمام ظرف های کثیف را شستم . از فریزر سبزی  و ماهی بیرون  آوردم و سبزی پلو را دم گذاشتم و ماهی نمک زده را خوب سرخ  کردم. مانی باید امشب غذای محبوبش را بخورد!

همه جا را جارو زدم، گردگیری کردم، دستشویی و حمام را شستم .ملحفه های تختخواب را عوض کردم و لباس های کثیفش را که از دور تا دور خانه جمعکرده بودم در ماشین لباسشویی انداختم و دکمه شستشو را زدم . با دست عرق پیشانی ام را پاک کردم. نفسم هایم بلند و تند شده بود. نیم ساعت بیشتر تا آمدنش و حضورش در ضیافت رفتن من ،باقی  نمانده بود!  وارد اتاق خواب کوچکمان شدم . دست سمت  میز توالت رو به روی تختخواب بردم و عطرم را  از روی میز برداشتم و در همه جای اتاق ،آن را اسپری کردم. این اتاق باید از این پس بیت الأحزان  آرزوهایمان باشد. رژ لب قرمزم  را شکستم  و روی  آیینه  میزتوالت  نوشتم :"حلالت  کردم .  خودت اون عهد نود و نه ساله رو بشکن  و تمومش کن ."

کفش هایم را پا کردم .بغضم را بلعیدم  و سمت خانه پا تند کردم. مانی را باید با تمام خاطراتش در آن خانه دفن می کردم. حسی در وجودم بی داد می کرد." چقدر از مردها متنفرم" مردی که  به جای  اسمت در شناسنامه اش ، تنت را در رختخوابش بخواهد مرد نیست فقط حیوان نری ست که به حکم طبیعت ،جنسیتش با زن ها فرق دارد و از مردی فقط اسمش را یدک می کشد. 

از کنار ساندویچی که رد شدم ، بی اختیار قدم جلو رفته ام را عقب برگرداندم و یاد دو طفل معصوم گرسنه ام در خانه افتادم. اسکناس ده تومنی را  که تنها پول باقی مانده برایم بود ،زیر دست در جیب فروفته ام  لمس کردم و قدم به مغازه گذاشتم. بی آنکه به منوهای کاغذی مرتب شده روی پیشخوان نگاه کنم آهسته از دختر بزک کرده ای که پشت صندوق نشسته بود پرسیدم

_خانم ببخشید ساندویچ کوکتل دونه ای چنده؟

از پشت خروارها رژ لب لبخندش را به نمایش گذاشت

_پنج تومن عزیزم 

نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی  لب زدم 

_دو تا لطفا 

_میبری یا همین جا میخورید؟

به صورتم چینی انداختم و کلافه جواب دادم 

_مگه گاوم که دوتا ساندویچ  رو  ی جا بخورم؟ میبرم 

لبخندش تبدیل به اخم غلیظی شد. گوشه ای روی صندلی ، پشت یکی از میزها نشستم و دست زیر چانه ام زدم . نگاهم سمت دختر و پسر جوانی  که کمی آن طرف تر مشغول خوردن پیتزا بودند کشیده شد. زیر گوش هم نجوا می کردند و  با خنده  برش های پیتزا را سمت دهان می بردند . دخترک با وجود آرایش غلیظی که داشت  مشخص بود که هنوز خیلی کم سن و سال است . شال سبز فسفری اش را عقب کشید و آن را پشت گوش هایش  که از لاله تا نرمه اش با حلقه های گرد و ریز و درشت  ،گوشواره آذین بسته شده بود ، گذاشت و خنده بلندی سر داد . پسر جوان دست پشت گردن او انداخت و  دخترک فوری سر روی شانه اش گذاشت. 

همیشه از رفتن به رستوران همراه مانی امتناع می کردم . از نگاه های مردم هراس داشتم . می ترسیدم کسی مرا با او ببیند و نگاهشان به او بفهماند که من از او بزرگترم ! و حس کند  حضور من کنارش مثل به تن کردن پیراهنی بد قواره است!

صفحه گوشی ام لرزید و نگاهم بی اختیار به سمت آن دوید . هنوز هم دیدن نامش بر روی صفحه گوشی ام بی قرارم می کند . خدایا این قلب لعنتی چرا زبان نمی فهمد ؟ قلبم چنان به سینه ام می کوفت که گمان می کردم توجه همه به سوی من جلب شده است. 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل دوازدهم/ پارت 51

 

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود!

با انگشت تا شده سبابه ام  زیر بینی ام را لمس کردم . اشکم آرام روی زانویم چکید . سر که بالا آوردم چشمهای  امیر حسین هنوز بسته بود و آخرین ابیات تصنیف محبوبش را با سوز می خواند. 

چند بار دیگر زیر لب زمزمه کرد" خدا کند که فقط این عشق از سرم برود "

چشمانش را که باز کرد مستقیم نگاهش کردم .

_امیر حسین از کی یاد گرفتی که انقدر قشنگ بخونی؟

لبخند تلخی زد و همراه آن بغضش را فرو داد .

_ از عشق! درد که داشته باشی، صدا خود به خود راه گلوت رو باز میکنه و بالا میاد 

آپارتمان کوچکش ایوان باریک و کوچکی به سمت کوچه داشت که بی شباهت به ایوان خانه ما نبود . آن شب روی صندلی چوبی گوشه ایوان نشسته بود و سه تار به دست مشغول خواندن بود .

از رختخواب بیرون آمدم . شکستگی دندهایم نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود و دردش هرلحظه بیشتر از قبل میشد. دست به پهلو گرفتم و به سوی او رفتم. در آستانه در دو لنگه و شیشه ای ایوان ایستادم و با صدایی آهسته پرسیدم

_ امیر حسین  سیگار داری؟

سرش را از روی سازش بلند کرد 

_من سیگار نمی کشم  ولی پاکت سیگار ساره روی میز آشپزخونه ست  

همان طور که به سوی آشپزخانه می رفتم گردنم را به سویش کج کردم و پرسیدم

_خودش,کجاست؟

_وقتی خواب بودی بچه ها رو آماده کرد برد خونه ، گفت که پرستارشون امروز میخواد ببردشون پارک برای گردش, ، از همون جا  هم میره آشپزخونه 

سری تکان دادم

_اوهوم 

سیگار را با فندک ساره که روی میز بود آتش زدم و همان جا نشیستم. کام عمیقی گرفتم و باز نگاهم  از در باز  ایوان سوی امیر حسین کشیده شد 

_ امیر حسین چند سالت بود که عاشق مونا شدی؟

سازش را گوشه صندلی که روی آن نشسته بود به کنج دیوار تکیه داد و پاهایش را روی لبه پایینی صندلی  گذاشت. نفسش را پر سوز بیرون داد. 

_هیجده سال!

لبخندی زدم و سر تکان دادم

_اونوقت اون چند سالش بود؟!

لب پایینش را به زیر دندان گرفت و سر به زیر انداخت

_پونزده

_اونوقت…

نگذاشت حرفم را تمام کنم. غم تلخی در صدای گرمش نشست

_ هفده سالش بیشتر نبود که جلوی چشمام پر پر زد…

کلافه ،کف دستش را روی موهای کوتاهش کشید 

_ کاش اون شب نمیومد پیشم . کاش به حرف هیچ کس گوش نمیدادم و می موندم همون جا تا پدر و مادرش انتقام  خون مونا رو ازم می گرفتن اونوقت  دیگه مجبور نبودم تا آخر عمر اینجوری عذاب بکشم .

از جا بلند شدم و سمت ایوان رفتم سیگار لای انگشتم را گوشه لبش گذاشتم و رو به رویش روی زمین نشستم.سیگار را با سرفه از کنج لبش برداشت و همان طور که سرفه می کرد گفت

_من که سیگار نمیکشم، اینو چرا به من دادی؟

اندوهی که بر دلم نشسته بود همه را یکجا در نگاهم ریختم 

_ منم نمی کشیدم  ولی حالا روزی ی پاکت می کشم تا شاید بالاخره با ی نخش لااقل یکی از غصه هام بسوزه   و دود بشه…ولی دریغ از یک ارزن آرامش!

پوزخند زهر داری زد 

_ درد تو با من خیلی فرق داره لیلا، من عشقمو ، کسی رو که دیونه وار می پرستیدم با دستهای خودم کشتمش بعدش هم به جای قصاص خونش فرار کردم! میفهمی؟ من  ترسو پنج ساله خودمو اینجا حبس کردم که چی؟ که زنده بمونم؟ به نظرت من زنده ام لیلا؟

غم نگاهش انگار دقیقا هم رنگ غم صدایم شده بود 

_ منم عشقمو کشتم  منتها فرق کار من با تو اینه که تو چاقو کشیدی تا از عشقت دفاع کنی اما از بد روزگار اون خودشو انداخت جلو و تیزی چاقوی تو قلبشو شکافت اما عشق من خودشو کنار کشید تا اون کارد تا دسته فرو بره توی قلب من ! تو خیال می کنی من زنده ام؟!

آه سردی کشید و باز سراغ سازش رفت. انگار دردش فقط با زخمه زدن به آن ساز التیام می یافت . یک قدمه به سویش برداشتم

_امیر قول میدی کمکم کنی از این خراب شده برم؟

سرش را به نرده های بلند ایوان تکیه داد

_بهت قول دادم کمکمت کنم پس تا آخرش هستم. فقط باید صبر کنی لیلا، این قضیه به هنین سادگی ها نیست. هم پول می خواد هم قدرت . اما شک نکن که کمکت میکنم. قول مردونه میدم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو        فصل دوازدخم/ پارت 52

باز هم طعم گس خون و ضرب سیلی و پاره گی گوشه لب! انگار تکرار  داستانی همیشگی برایم شده است. پاهای آویزان کیانوش که تند ، تند آن ها را تکان میداد  به لبه نردهای  ایوان برخورد کرد. ملتمسانه گردنش را به سمتم چرخاند و گریه کنان فریاد زد 

_مامان جونم…، مامان دارم میوفتم …، تو رو خدا بیا منو ازش بگیر 

کف ایوان دو زانو نشستم . بی توجه به خونریزی لبم  لبه شلوار حمید رضا را گرفتم و به روی پاهایش افتادم. پای جان فرزندم که وسط باشد  دیگر آن لیلای مغرور و زبان دراز بودن معنایی ندارد! 

التماس در صدایم موج میزد.  اشکم  ردسرخی  خون لبم را از روی چانه شست و پایین برد

_حمیدرضا تو رو به امام زاده اسماعیل بچه مو ول کن… ، اصلا هرچی تو بگی … فقط ولش کن بذارکیانوشبره ، 

خنده دندان نمای زشتی کرد و دستهایش را زیر کتفهای لرزان و نهیف  کیانوش برد و تا زیر کتف او را از لبه نرده ها آویزان کرد صدای قهقهه مستانه اش با صدای فریاد کیانوش که طلب کمک می کرد در هم آمیخته شد 

_هان چیه؟ کیانوش برات مهمه اما بابای کیانوش اخیه؟ اگر نگی با اون امیرحسین بی ناموس چه سر و سری داری هم خودمو پرت میکنم هم کیانوشو اونوقت برو با خیال راحت  بچسب به همون زندگی نجست که به خاطرش گند زدی به زندگی ما!

قدم که سمت نرده ها برداشت , پاچه شلوارش از زیر دستم کشیده شد و با کف دست مثل حالت سجده  روی زمین ولو شدم . صدای ناله ام بلند شد

_به ارواح خاک عزیزام , هیچی، به خدا توی پارک یاکوزه ها ریختن سرم ,، اگرامیر حسین در نرفته بود و پلیسو خبرنمی کرد منو می کشتن، به جون آقا جونم با ساره منو بردن خونه امیر حسین که دیشب بتونم برم  سر قرار همون معامله که خودت گفتی باید برم 

نعشه گی اش مرا می ترساند . چشمانش سرخ شده بود و مثل آدم های مست فقط قهقهه میزد. صدای زشتی با دهانش در آورد 

_ ِا، تو که راست میگی ، ارواح پدر ، دروغگو 

خودم را روی زمین کشیدم و دوباره به روی پاهایش انداختم . غرور دیگرمعنایی برایم نداشت وقتی فرزندم جلوی چشمانم می گریست و برای نحات جانش از دست آن مست زنگی فریاد میزد 

_غلط کردم حمید، گوه خوردم… هرچی تو بگی ، بچه رو  بذار پایین ، نفهم کیانوش بچه خودته لااقل بهش رحم کن بذارش پایین، اصلا بیا منو بنداز پایین تا خیالت راحت بشه 

باز هم مستانه خندید . انگار اصلا مرا نمی دید . با هر تکانی که به کیانوش میداد ، تکه ای از قلبم کنده می شد و از همان بالا به وسط کوچه سقوط می کرد. از لای پای او جمعیتی را که در کوچه جمع شده بودند و با هم  پچ ،پچ می کردند و  خیره و هراسان  بالا را نگاه می کردند ، دیدم و نا گهان چشمم به چهره آشنای علی افتاد که دو دستی بر سرش کوفت و دوان ، دوان سمت آپارتمان آمد .خوشبختانه علی کلید داشت و می دانستم یگانه ناجی ام در آن شرایط سخت ،تا لحظاتی دیگربه کمکم خواهد آمد . 

صدای بسته شدن آرام در را که شنیدم ، قلبم باآن  صدا آرام شد . با شهامت به حمید رضا نزدیک شدم و سعی کردم  با التماس هایم سر گرمش کنم تا متوجه حضور علی نشود 

_حمید جان، عزیزم، کیانوشو ول کن ، من کنیزتم ، خواهش می کنم…

خواهش می کنم آخر را غلیظ و محکم  گفتم تا علی  وخامت اوضاع را بیشتر متوحه شود .حالم از حرفی که زدم بهم می خورد اما چاره ای نداشتم.

تا حمیدرضا  به خود بجنبد علی از پشت محکم کمرش  را گرفت و من با یک حرکت سریع به سمت کیانوش خیز برداشتم و بین زمین و هوا کمر او گرفتم و از لبه نرده ها او را سمت ایوان کشیدم .

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو      فصل دوازدهم/پارت 53

 کیانوش دستهای ظریفش را دور گردنم حلقه کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت . آنقدر گریه کرده بود که آب بینی و اشک هایش با هم روان بود. با گریه فریاد زد 

_مامان  جان، مامان، بابا می خواست منو بندازه پایین… 

سرش را از پشت روی شانه ام فشردم و موهای لختش را نوازش کردم . قلبم هنوز تند، تندمیزد .

_هیش، هیچی نیست مامان جان ، بابا  داشت باهات شوخی می کرد عزیز دلم،هیچی نیست عزیزم، نترس ،مامان پیشته 

نگاه تند و پر از نفرتم را روانه صورت درمانده حمیدرضا که گردنش از پشت در دست علی بود و از فشار دستهای نیرومند او چشمهایش از حدقه بیرون زده بود ، روانه کردم . به سمتش رفتم . از خشم دندانهایم را به هم می ساییدم .انگشت اشاره ام را به نشانه تهدید جلوی چشمان بیرون زده اش گرفتم

_مرتیکه موفنگی، دفعه آخرت باشه با بچه های من همچین کاری می کنم وگرنه خودم از همین بالا پرتت می کنم پایین…

دوباره همان لکنت همیشگی سراغش آمد . با همان حالت که از درد صورتش جمع شده بود با صدایی ضعیف جواب داد 

_ چی ، چی ، چیه؟ تا ، تا ، تا حالا که دا دا شتی التتماس می کردی؟ حا حا حالا  چ چشمت به علی خو خو رده زبون در آ آ وردی؟

علی چنگی به میان موتای او زد و گردنش را سمت خودش عقب کشید 

_ چیه حمید ساقی؟ بلبل زبون شدی؟ صد دفعه بهت گفتم  لیلا اینجا بی صاحاب نیست که تو هر غلطی خواستی بکنی، پس حرف مفت نزن که اون روی سگم بالا بیاد همین جا گردنتو می شکنم 

حالش اصلا مساعد نبود . معلوم بود به خاطر مصرف زیاد مواد مخدر حالت عادی ندارد . بلند خندید 

_ علی پرو با بازی در بیاری می می دم بچه ها ق ق قیمه , قیمه ات کنن ! 

این بار علی بود که زبانش را بیرون داد و صدا در آورد و با خنده ای عصبی  جواب داد 

_سپلشک ، گنده، گنده حرف می زنی بچه پرو ، اندازه کُپُنت دهانتو باز کن… سگ  کی باشی؟

کیانوش سرش را از روی شانه ام بلند کرد. هنوز هق ، هق می کرد. نگاه معصومش را به سمت علی معطوف کرد.

_دایی ،بابا حمید می خواست منو بندازه پایین …دوستش ندارم، بزنش…

صورتش را با کف دست نوازش کردم و با تعجب به علی نگاه کردم. آیا این حرف کودکی خردسال آغاز شروع کینه ای از پدر در دل او بود؟

_نه ، دایی جون ، غلط کرده کسی عزیز منو پایین بندازه، دایی  اینجاست ،نترس 

هرچند  اخلاق علی  ،تند و آتشین مزاج بود اما باید اعتراف می کردم که در غربت بزرگترین حامی و سرمایه زندگی ام بود که سایه برادری اش همیشه در بحرانی ترین لحظات زندگی به فریادم می رسید . در واقع دشمنی او با من از آن شب لعنتی شروع شد و بس!

او را با حرص روی زمین پرت کرد. دستم را گرفت و سمت خودش کشید . کیانوش را از آغوشم جدا کرد و او را در بغل گرفت . هنوز چپ،چپ نگاه حمید رضا می کرد 

_می برمشون خونه خودم، خاک بر سر بی لیاقتت کنن …

حمیدرضا همان طور که روی زمین  به شکم ولو شده بود و یارای بلند شدن نداشت مشتش را بر زمین کوفت و فریاد زد 

_زن و بچه منو کجا می بری عوضی؟

علی بی آن که بر گردد کمی مرا به سمت در خروجی هل داد 

_عوضی جد و آبادته,،مرتیکه بی لیاقت 

در که باز شد یک پایم بیرون بود که علی تنه ای به پهلویم زد و گفت 

_ حالا اون یکی توله ات کجاست؟

نفسم را تند بیرون دادم 

_مهد کودک

لب و لوچه اش را به حالت چندش جمع کرد و دستش را به نشانه خاک بر سرت در هوا تکان داد 

_خاک تو سرت کنن که هنرت فقط زاییدنه…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو       فصل دوازدهم/پارت55

رفتن ناهنگام و بی خبر امید و خانواده اش از یک سو و اتفاقات اخیر و حالتهای جنون آوری که در اثر مصرف زیاد مخدر به حمیدرضا دست می داد از سوی دیگر وضعیت روحی و روانی ام را به شدت بهم ریخته بود. 

حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم . معمولا در لاک تنهایی خودم فرو می رفتم  و یا مدتها به نقطه ای خیره می شدم و به ذهنم به دور دست ها سفر می کرد. 

به تازگی در کلوپ زنانه ای که در آن آموزش رقص می دادم با زن میانسال و فربه و سفید رویی به نام مادام فاریو آشنا شده بودم که به شدت مرا تحت تاثیر خودش قرار داده بود. از همان روز اولی که دیدمش با آن گردنبند درشت و پر مهره ای که در گردنش بود توجه ام را به خودش جلب کرد. 

برای زنی به سن او آن هم با قدی کوتاه و هیکلی فربه  ، مراجعه برای آموزش رقص عربی کمی که نه، بسیار تعجب آور بود. پشت میز مدیریت نشسته بودم و سرم پایین بود و مثل همیشه واکمن به گوش مشغول حساب و کتاب در دفترچه شخصی ام بودم که سایه موهای فر فری و پریشانش را بر رویصفحه سفید دفتر حس کردم .

سرم را که بالا آوردم بلافاصله نگاهم روی گردنبد عجیبش با آن دانه های درشت خر مهره آبی ،متمرکز شد و بر صفحه طلایی جسمی مدور و پر نوشته با خطی خاص ، که وسط گردنبند خودمایی میکرد ، خیره ماند. 

زن سفید رو دست کوتاه و چاقش را به سویم گرفت و با لحجه ای خاص گفت

_من مادام فاریو هستم خانم، اگر ممکنه می خواستم باهاتون کمی صحبت کنم.

اینکه فارسی را با لحجه ارمنی صحبت می کرد برایم جالب بود اما بیشتر از هر چیز حضورش در آن سالن بود. چینی به پیشانی ام نشست

_شما ایرانی هستید؟

لبخندی روی لبهای پهنش نشست . چقدر چشمهایش مرموز به نظر می آمد. نمی دانم چرا قدرت آنکه مستقیم به چشمانش نگاه کنم را نداشتم!

_حتما  ایرانی هستم که میتونم با شما فارسی صحبت کنم . من از ارامنه جلفای ایران هستم .

موضوع در نظر پیچیده تر شد. این زن با این شکل و شمایل خاص آن هم در ساعتی که باشگاه تعطیل شده بود و کسی در آن حضور نداشت چه کار واجبی می توانست با من داشته باشد؟

_مدیریت باشگاه یکی ، دوساعتی میشه که رفته ، باید بگم  منم داشتم می رفتم پس بهتره هر کاری کهدا ید بذارید برای فردا صبح

کف هر دو ستم را روی میز گذاشتم و همین که خواستم از جا بلند شوم ناگهان مچ دستم را محکم با دست گرفت و شروع به فشردن آن کرد. از حس دردی که بر مچ دستم نشست ، چهره در هم کشیدم. 

_هی خانم؟ هیچ معلومه داری چی کار می کنی؟ دستمو شکستی، چته؟

به چهره اش حالت خاصی داد. به ابروهای کمرنگ و کم پشتش گره ای انداخت.

_نترس دختر جون ، من ناجی تو هستم ، اومدم چیزی رو بهت بگم و کاری برات انجام بدم که می تونه زندگیتو از این رو به اون رو بکنه!

کمی ترس آمیخته با اضطراب بر جانم رخنه کرد. 

_شما کی هستید؟منو از کجا می شناسید؟

لبخند کجی زد

_گفتم که من مادام فاریو هستم. تو رو هم از طریق…،

کمی مکث کرد انگار برای حرفی که می خواست بزند تردید داشت . دستیروی مهره های گردنبندش کشید و نفسی تازه کرد و ادامه داد

_من تورو از طریق موکل هام می شناسم!

لبهایم به سمت بالا جمع شد با ابهام سر تکان دادم

_موکل دیگه کیه؟ من اینجا غریبم خانم. هیچ کسی رو هم نمی شناسم که بخواد منو به شما معرفی کنه

چشمانش را تنگ کرد و با ناخن های بلند و سوهان کشیده اش زیر نرمه گوشش را خاراند  و همزمان با این عمل انگشتر درشت و براقش و طلایی اش را در معرض دیدم قرار داد. 

_موکل ها انسان نیستن دختر جون!

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو  فصل دوازدهم/پارت 56

چشمانم را  دور تا دور اتاقک چوبی و ساده مادام با تعجب چرخاندم. جای عجیب و نسبتا ترسناکی به نظرم آمد. بوی عودهایی که چعار گوشه اتاق مشغول سوختن بود مشامم را پر کرد. حس کردم در  آیینه قدی و برنز قدیمی انتهای اتاق تصاویری مبهم و تار شبیه حرکت امواج در حال رقصیدن هستند. 

چشمهایم را مالیدم و دوباره به آن نگاه کردم. پایین آیینه چند شمع قالبی بزرگ ،روشن بود و پارافین ذوب شده آن روی پارک ،خشک بود و به نظرم می آمد که از انباشته شدن آن ها تصاویر عجیب و غریبی تشکیل شده است. 

صدای مادام که  از پشت سرم شنیده می شد کمی مرا ترساند و شانه هایم بالا پرید .

_خوب و دقیق به آیینه نگاه کن . چیزی میبینی؟

ترسی توأم با دلهره بر جانم افتاده بود. آب دهانم را با صدا قورت دادم و باز هم به تصاویر گنگ و مبهم آیینه چشم دوختم 

_انگار چندتا تیکه ابر روی این آیینه می رقصن ولی من هیچی نمی تونم ببینم .

گردنبند پر مهرش را از گردن چاق و کوتاهش بیرون آورد و همان طور که به آن دست می کشید چیزهایی شبیه به ورد زیر لب زمزمه کرد و با چشمان بسته دوباره از من خواست تا به آیینه خیره شوم. 

از شدت وحشت زانوهایم شروع به لرزیدن کردن و ناگهان تصویری را در آن آیینه دیدم که باعث شد بی اختیار از ته دل جیغ بلندی بکشم . چشمانم سیاهی رفت و همان طورکه نام مادام را صدا میزدم از حال رفتم و با صدای افتادنم اندامم نقش بر زمین شد. 

سرم روی پاهای مادام بود و شانه هایم را می مالید و آهسته ،آهسته نامم را صدا میزد . چشمهایم را که گشودم . در بدنم احساس ضعف شدیدی می کردم . مثل اینکه هیچ انرژی در بدنم باقی نمانده بود. به چشمهای روشن مادام ، مات، مات نگاه کردم .

لبخندی شیرین روی لبهای کوچک و سرخش آشیانه کرد 

_چرا ترسیدی دختر جون؟ من که بهت گفته بودم نباید از دیدن موکل های من بترسی . 

نفسم را تند بیرون دادم. انگار تازه یادم آمد مرتکب چه حماقتی شدم و نداسته و نشناخته دنبال این زن، که هیچ چیز از زندگی اش نمی دانستم راهی شدم. او به من گفته بود که چندین بار مرا در خواب دیده است و معتقد بود که با جنیان در ارتباط است و به دستور آنها به سراغ من آمده تا به قول خودش علمش را در زمینه احضار ارواح به من آموزش بدهد تا بعد از او من وارث این علم باشم!

تند از جا بلند شدم و چهار زانو مقابلش نشستم.

_ترس چیه خانم جون؟ داشتم قبضه روح می شدم، اصلا عجب غلطی کردم پا شدم دنبال تو اومدم اینجا… راستشو بگو تو کی هستی؟ با من چی کار داری؟

بازهم لبخند خاص خودش را زد و همان طور که گردنبندش را به گردن می آویخت جواب داد 

_بهت که گفتم موکل های من تو رو برای ادامه کار من انتخاب کردند . اگر زرنگ باشی و کمی باهوش چیزهایی بهت یاد میدم که زندگیتو زیر و رومی کنه مطمئن باش این علم ی روزی به کارت میاد ، روزی که بهش خیلی احتیاج داری . از چیزی نترس لیلا , فقط هرچی میگم خوب یاد بگیر ، خیلی خوب 

چشمهایم را تنگ کردم 

_چی رو باید یاد بگیرم؟ ارتباط با اجنه؟ ولم کن خانم جون ، منو چه به این غلط های زیادی … من ی سوسک می بینم از صد فرسخی جیغ می کشم حالا انتظار داری نیشمو باز کنم بشینم کنار تو از جن حرف بزنم؟!

ورق هایی که در دستش بود با بی تفاوتی چند بار بر  زد و به طرز خاصی مشغول چیدن آن ها روی زمین شد

_ خوب حواستو جمع کن ببین بهت چی می گم و چی کار می کنم، می خوام بهت یاد بدم با این ورق ها فال بگیری ، اما این ی فال معمولی نیست، چیزهایی ما بین این کار بهت القا میشه که حتی خودت هم باور نمی کنی! 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو  فصل دوازدهم /پارت 57

انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا از پای در آورد . هوای شرجی و دم دار ژاپن، بیماری آسمم را تشدید کرده بود  .معاملات پی در پی، مواد مخدر ،که دیگر حضور من از سوی طرف های معامله امری الزامی بود، بیماری اریون کیانوش و کیاوش ، نا پدید شدن امید و خانواده اش، همه و همه باهم متحد شده بودند تا طاقتم را تمام کنند! تا آنجا که بد و خوب و دوست و دشمنم را نتوانستم تشخیص دهم و یادم رفت که حمیدرضا همسرم نیست بلکه شیطانی ست که برای خود دنبال شریکی برای پلیدی هایش می گشت ، نه شریکی برای زندگی، و من با پای خود و احمقانه پا به دنیای کثیف او گذاشته بودم.

داستان فال و جن و آیینه بینی تنها یک دام بود برای به قهقرا کشیده شدن من…

**********************************کنار مادام نشسته بودم ، دوماهی میشد که هر روز به اتاق عجیب و غریبش میرفتم و ساعت های متمادی مشغول یاد گرفتن فال و آیینه بینی می شدم. 

پاهایم را دراز کردم و آه بلندی کشیدم . مادام درست کنارم نشست و دستی بر شانه ام زد .

_ چیه؟ آه می کشی؟ خسته شدی؟ این کار خیلی از آدم انرژی می گیره نگران نباش طبیعیه!

بوی تند عرق و چربی بدنش که بهم آمیخته شده بود ، بینی ام را پر کرد. کمی خودم را روی زمین کشیدم  تا از او فاصله بگیرم 

_نه، خسته نیستم ، بیشتر بی حوصله ام ، هوا گرم شده، این سرفه ها امانم رو بریده، بچه ها هم مریض اند ، پرستارشون همیشه بالای سرشون هست اما فکرم رو خیلی درگیر کردن…راستش مادام از این زندگی بدم میاد!

لبخند دندان نمایی تحویلم داد و از پشت ستونی که به آن تکیه کرده بود یک بسته سیگار بیرون آورد و مقابلم گرفت 

_بیا بگیر، ی سیگار دود کن بذار ی کم از این حال و هوا بیرون بیایی، حالا خوبه اینجا تنها نیستی برادرهات اینجان ، بچه هم که داری ، دیگه نمی دونم این دلتنگی و بی حالی برای چیه؟

یک نخ سیگار از پاکت  بیرون کشیدم و همان طور که سرفه می کردم آن را آتش زدم و به لبم نزدیک کردم

_ کاش نبودن، کاش هیچ کدومشون نبودن اونوقت شاید منم الان اینجا نبودم

با تعجب سر تکان داد

_یعنی چی؟ من از حرفهات سر در نمیارم

آه سوزناکی کشیدم و کام عمیقی از سیگار لای انگشتم گرفتم , دو بار با کف دست آهسته روی قلبم زدم

_درد دارم مادام، اینجا، توی این لعنتی پر از درد بی درمونه… هیچ کس نمیتونه بفهمه که چرا صدای طپش های این لعنتی برای من یعنی  ریتم آهنگ بی غیرتی!

فاصله ای را که میانمان ایجاد شده بود پر کرد و باز خودش را به من چسباند و دست روی شانه ام گذاشت 

_همه آدم ها توی سینه هاشون راز ها و حرفهایی دارن که هیچ کس ازشون خبر دار نیست دختر جون. 

دود سیگار را که بیرون دادم، حس کردم با تمام سیگارهایی که تا آن موقع کشیده بودم فرق دارد، انگار با همان اولین پک آرامشی توأم با  گیجی به رگ هایم تزریق شد. تک سرفه ای کردم و لبهایم خود به خود جمع شد و یک تای ابرویم بالا رفت 

_مادام این چه مارک سیگاریه؟ 

خنده مرموزی بر لبش جا خوش کرد 

_این سیگار مخصوص خودمه، خودم درستش می کنم، هروقت حال تورو داشته باشم یکی میکشم ، آرام بخشه ، خیلی آدمو آروم میکنه…

پک عمیق تری زدم، راست میگفت آرام بخش بود، با هر پک  آرامشی خلسه مانند را برایم به جای می گذاشت!

خلسه ای که خوب توانست برای همیشه سایه آرامش را از زندگیم محو کند!

سیگار آرام بخش و دست ساز او مخلوطی از حشیش و چند مخدر  قوی بود که  عصاره مرگ را قطره، قطره بر کالبد بی روحم تزریق می کرد!

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو   فصل دوازدهم/پارت 58

_با خودت چی کار کردی لیلا؟ کاش لااقل به من گفته بودی داری چی کار می کنی

سرم آنقدر درد می کرد که اصلا حوصله سوال و جواب کسی را نداشتم. گاهی حس می کردم سایه هایی مثل اشباح سر گردان جلوی چشمم ظاهر می شوند و با هر پلک بر هم زدنم ناپدید می گردند. 

به چشمان نافذ و سیاه امیر حسین نگاه کردم.

_ بابا لامذهب الان موقع این حرفهاست؟ی کلام بهم بگو تو,از این سیگارها که نشونت دادم داری یا نه؟

کلافه پوفی طولانی کشید 

_ لیلا میدونی این سیگار چیه؟ مخلوط چندتا مخدر قوی که فقط یکیش حشیشه! میدونی این کوفتی که دستت گرفتی  فیل رو ظرف یک هفته از پا میندازه؟

نچی کشیدم و چینی زیر چشمهایم انداختم

_باز که داری داستان میگی امیر حسین؟ من چی کار دارم چه کوفتیه؟ مهم اینه که اگر نکشمش نمیتونم قدم از قدم بردارم میفهمی؟

کف دستش را بر سرش کشید و چند بار عرض اتاق را رفت و برگشت 

_ من فقط ی کم حشیش و علف دارم که مال مشتری هاست, ازم نخواه ساقیت بشم و با دست خودم نابودت کنم 

به صورت گرد و مردانه اش نگاه کردم. اثری از ترحم وجود نداشت. می دانستم هرگز کمکم نخواهد کرد. نا امید کمرم را از دیواری که به آن تکیه زده بودم سر دادم و روی زمین نشستم. پاهایم را دراز کردم.و با دستهای لرزان آخرین سیگار اهدایی مادام را روشن کردم.

با اولین پک چهره در هم فرو رفته ام از هم باز شد و باز همان خلسه شیرین سراغم آمد.

امیر حسین چهار زانو مقابلم نشست. چقدر در صورتش غم نشسته بود.

_لیلا کاش اون زن رو بهم نشون میدادی چرا به خودت ظلم کردی دختر؟

پوزخند کوتاهی با کج شدن لبم روی آن نشست.

_ گفتم بهت که یک هفته ست انگار آب شده رفته توی زمین, رفتم سراغش ولی هیچ کس ازش خبر نداشت. شبونه دم و دستگاهشو جمع کرده و رفته.مگه خودت نرفتی اونجا؟ دیدی که ،نبود…

امیر حسین پوست لب پایینش را با دندان کند و سری از روی تاسف تکان داد 

_تو چقدر ساده ای لیلا؟مادام کیه؟ فال کجا بود؟ یک هفته ست که دنبالشون هستم هر جا بگی سر زدم, تهش خیال می کنی چی بود؟ اگر بهت بگم واقعیت چیه که …

حرف را فرو خورد و نگاهش را به سازش که روی دیوار نصب بود ،دوخت. 

سرم را به دیوار تکیه دادم.

_هیچ فرقی برام نداره امیر، هر کی بود ، به من چه؟ الان فقط به این فکر می کنم بعد از این از کجا باید برام خودم  سیگار بگیرم؟ گور بابای مادام ، من سیگارهاشو میخوام ، با خودش چی کار دارم؟

سه تارش را همزمان با آهی که از سینه بیرون میدهد از روی دیوار برمی دارد و به دیوار مقابلم تکیه میزند.

_ حتی اگر بدونی مادام رییس اصلی  این باند کوفتیه؟ حتی اگر بفهمی ساره زن حمید رضاست؟ باز هم برات مهم نیست؟ مگه تو نبودی که می خواستی برگردی ایران و امید رو پیدا کنی؟ اینجوری؟ با این حال و روز میخوای بری؟ 

یخ میزنم. با حرفی که از دهان امیر حسین خارج میشود همزمان حس می کنم روی تمام بدنم یخ می مالند. می دانستم حمیدرضا بالاخره زهرش را میریزد.و این زهر چقدر بر کامم تلخ می آید. قلبم انگار دیگر نمیزند و از حرکت ایستاده است. دست روی آن می گذارم و با صدای خس داری با زور و کش دار نفسم را بیرون میدهم. دستم سمت گلویم می رود و محکم آن را می فشارم. هرچه سعی می کنم نمی توانم نفس بکشم و بی اختیار با صورت روی زمین می افتم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل دوازده/پارت 59

چشمم را که باز میکنم سرم آنقدر گیج میرود که حس می کنم همه خانه دور سرم با شتاب می گردد. 

دست سمت پیشانی ام میبرم که امیر حسین دستم را می گیرد و مانع ام میشود. 

_چیزی نیست لیلا, سرت گیج رفت خوردی زمین پیشونیت خورد به لبه میز ی کم شکاف برداشته, دوتا بخیه خورد، دیدم بی هوشی, خودم برات بخیه زدم خوشبختانه نخ بخیه و سوزن داشتم توی خونه، روش هم با گاز استریل و چسب برات پوشوندم. خوب میشه چیزی نیست ماه پیشونی شدی فقط!

پوزخند به لبممیآید."ماهپیشونی؟"کدام تقدیر و کدام پیشانی؟

_تو مگه دکتری بچه؟ پیشونی منو چطوری بخیه کردی؟

با دو انگشت وسط روی پیشانی اش می کشد

_ی زمانی بودم، بعد از اون اتفاق نظام پزشکیمو ازم گرفتن, پروانه پزشکیم هم باطل شد…

نگاهش که تا این حد مظلوم می شود در چشمان قوی تیره اش آنقدر غم می نشیند که دلم برای بی کسی اش می سوزد. دردش را ،هرچند که با جنس دردم متفاوت است، به طور عجیبی حس میکنم.

_امیر حسین حرفهایی که زدی راست بود؟ تو از کجا این چیزها رو فهمیدی؟

انگشتانش را مشت می کند و کنارم  چهار زانو می نشیند.

_نمی خوام بهت دروغ بگم, راستش لیلا من از اول قضیه ساره رو میدونستم از همون اول که دیدمت و قرار شد که باهم کار کنیم می دونستم که تورو طعمه اهدافشون کردن, هر دفعه که میدیدمت میخواستم بهت بگم اما نمی تونستم لیلا ، یعنی دلم نمیومد بیشتر از این عذاب بکشی, گفتنش چه دردی رو ازت دوا می مرد جز اینکه ی درد هم به دردهات اضافه کنه؟

اشک در چشمم پر می شود. از این همه بی رحمی دنیا و بازی های کثیفش دلم به درد می آید و بغضم چون رودخانه ای خروشان  به دریای گلویم میریزد و اشک هایم چون آبشاری بی امان از چشمهای سیاهم, سرازیر کویر خشکیده گونه هایم می شود. 

_به خاطر سکوتت من حالا دیگه لیلا نیستم، ی عملی بدبختم که دیگه هیچی برای باختن ندارم، اینه تاوان سکوتت امیر حسین, اینه…

صورتش را با دوست می پوشاند.

_نگو لیلا, خواهش میکنم، قسم می خورم که من فقط می خواستم کمکت کنم چه می دونستم اون بی همه چیز همچین نقشه کثیفی داره؟

باز قلبم تیر می کشد. مثل اینکه کسی با پتک محکم بر آن می کوبد 

_ راست می گی تو مقصر نیستی, تقدیر منو انگار فقط با درد و رنج نوشتن…

مستاصل نگاهم میکند 

_اما قسم میخورم من هیچی راجع به اون زنیکه رمال نمی دونستم. کلی دنبالش گشتم از هزار نفر سراغشو گرفتم تا فهمیدم تمام این باند روی شاخ این بی همه چیز جادوگر,می چرخه…

پتو را روی سرم می کشم و روی بالشی که زیر سرم گذاشته بود, سر می چرخانم 

_برام مهم نیست، دیگه هیچی برام مهم نیست 

با عصبانیت پتو را از رویم کنار میزند 

_لیلا خواهش می کنم انقدر ضعیف نباش, لااقل تو مثل من نباش, وایستا و برای حقت بجنگ, من کمکت می کنم به خدا بهت قول میدم به موقعش بدون اینکه خون از دماغت بیاد راهی ایرانت می کنم فقط باید قوی باشی, خواهش میکنم لیلا…

اشکم را پاک کردم. ضعف از سر و رویم میریزد و او حرف از قوی بودن میزند!

_برگردم ایران چه غلطی بکنم؟ ولم کن بابا بذار به درد خودم بمیرم, اصلا من بی جا کردم ازت کمک خواستم, بی خیال شو جون مادرت دست از سرم بردار 

اخم هایش را در هم می کشد 

_ترک می کنی لیلا, من خودم ترکت میدم, من الان از تمام نقشه های کثیفشون خبر دارم, تو باید خودتو نجات بدی, لیلا کوتاه نیا, به خدا من کمکت می کنم. بهم اعتماد کن.

اعتماد کردن دلی قرص و محکم می خواست که من نداشتم. تا آن روز به هرکه اعتماد کرده بودم بلایی بر سرم آورده بود که راه اعتماد را از هر سو، به روی خود بسته می دیدم. اما باز هم اعتماد کردم به امیر حسین اعتماد کردم  اما نمی دانستم این بار  قرار است ،او بهای این اعتماد را بپردازد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو  فصل دوازده/قسمت 60

دو ماه است که رگ و پی ام با این درد عجین شده است. یاد گرفته ام با چند مخدر خودم آن سیگار لعنتی را درست کنم و این عصاره مرگ را بر جانم بریزم. صورتم در بیست و دو سالگی و در بهار جوانی ام چون پیرزنی هفتاد سال به نظر می آید! مو و مژه های سیاه و پر پشتم ریزشی عجیب پیدا کرده, دیگر خبری از آن خرمن گیسوی سیاه و حلقهای فر خورده اش نیست و تقریبا رو به خالی شدن است. اما بیشتر از هر چیز لرزش دستهایم است که آزارم میدهد. 

از دیدن تصویر جدیدم در آیینه متنفرم. چند وقتی است که از خودم لیلای دیگری ساخته ام و ظاهرم را به کلی عوض کرده ام  به آرایشگاه رفته بودم و با موهای مصنوعی لا به لای موهایم مو بافته بودم تا خالی بودنش به چشم نیاید. ابروهایم را کلا تراشیده ام و هر روز صبح خودم دو ابرو با طرحی شیطانی بالای چشم های بادامی سیاهم که لابه لای آن هم مژه کاشته ام, طرح میزنم. از تصویر جدید و بی هویتم متنفرم اما لااقل اعتماد به نفس از دست رفته ام را کمی تقویت می کند.

 صدای بم و مردانه امیر حسین در گوشم می پیچد. اخم هایش آویزان است و دست بر ته ریش مشکی اش می کشد و همزمان می گوید:

_بس کن دیگه دختر، قرار نشد چون تونستی وارداون  لابراتوار کثیف بشی دیگه راه و بی راه برای خودت مواد درست کنی و بعدش هم خودتو باهاش خفه کنی!

روی کاناپه جلو تلویزیون خانه ام دراز کشیده ام. امیر حسین امروز به خاطر معامله ای که قرار بود تا چند ساعت دیگر انحام شود مهمان خانه ام است. طوری وانمود کرده ام که چیزی از نقشه های حمیدرضا نمی دانم در عوض او هم وانمود کرد که ساره را چند بار امتحان کرده و چون میداند آدم قابل اطمینانی ست او را وارد تشکیلاتش کرده و من همچنان نقش همان احمق ساده لوح را با ظرافت برایش بازی می کنم  و حالا برای فراهم کردن مقدمات معامله که در انباری دور از شهر است همراه هم رفته اند.

پوزخند میزنم و با چشم به سیگار لای انگشتم اشاره می کنم

_از تولید به مصرف, بده مگه؟ به خود کفایی رسیدم, دیگه به اون زنیکه کفتار جادوگر هم نیاز ندارم, قرار شد تو کمک کنی من از این جهنم برم, منم اونجا ترک کنم, پس خفه لطفا که اصلا حال و حوصله ندارم

کلافه روی مبل کناری ام می نشیند و تلویزیون و ویدیو را روشن می کند. 

_بس کن لیلا تورو خدا, مگه نمیخواستی خودت حقیقتو ببینی؟ مگه نگفتی اطلاعاتمو از کجا آوردم؟ خب پس بیا تا اون دوتا عوضی برنگشتن خودت همه چیز رو ببین و بشنو

صفحه تلویزیون روشن میشود و دختری نهیف و معتادی را نشانم میدهد که چشمانش از مصرف زیاد سرخ و خمار شده است. بسیار فرتوت به نظر می آید.و با سر و وضعی نامناسب روی مبلی مخملی و بنفش نشسته و به سیگار لای انگشتش پک می زند.

_خب چی باید بگم؟ چی میخوای بدونی تو پسر؟

تصویر امیر حسین  را نمی بینم اما صدایش به گوشم می آید 

_تو کی با مادام آشنا شدی؟ کی تورو باهاش آشنا کرد؟ می دونی توی تشکیلات چی کار ه ست؟

صورت زن جمع می شود و رو ترش می کند.

_ا ََه، همه اینارو که ی جا نمی تونم بگم که…

_خب از خودت بگو, از هرچی که میخوای بگوفقط خواهش میکنم حرف بزن…

_چی واسه خودت بلغور می کنی؟ حرف چی؟ کشک چی؟ مثلا حرف بزنم چی گیرم میاد؟ برو بابا توام حوصله داری… موادتو دادی پولش هم گرفتی, پس به سلامت…

نمیدانم امیر حسین دوربینش را کجای خانه او جا سازی کرده بود که اینقدر تصویری که گرفته بود  لرزش داشت. 

_اشتباه نکن دختر, من برات عین ی گنج میمونم که می تونی تا آخر عمر برات مواد مجانی جور کنه, فقط کافیه عرچی میدونی بهم بگی

دندانهای زرد زن نمایان میشود و خنده زشت بلندی سر می دهد.

_این شد حرف حساب, ولی از کجا معلوم پا حرفت واستی؟

دست امیر حسین را میبینم که ساعت گران بهایش را روی میز شیشه ای مقابل زن می گذارد 

_بیا بگیر این پیش پرداختش, ساعت من اونقدر می ارزه که تا چند وقت موادت رو تامین کنی, پیش تو امانت اگر زیر حرفم زدم بفروشش هرچقدر خواستی از اون آشغالا بخر, حالا حرف میزنی یا نه؟

زن باز هم می خندد و سمت در اشاره می کند 

_گم شو بابا, خر خودتی…

امیر حسین با خشم ساعتش را بر می دارد و صدای برخورد کفش هایش روی پارکت خانه به گوش میرسد و همزمان صدای زن در خانه می پیچد.

_خیل خب بابا, ترش نکن, بیا بشین, حرفت قبول, بگو چی میخوای بشنوی؟

_تو چه جوری پات به این باند باز شد؟ مادام کیه؟

دماغش را بالا می کشد.

_رییس کل تشکیلات همون عفریته جادوگره…, پای منو اون ساره بی همه چیز به این تشکیلات باز کرد 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو    فصل سیزده/قسمت 61

حالا دیگر در تصمیمی که گرفته ام مصمم تر شده ام. چشم در برابر چشم و زخم در برابر زخم.حتی اگر ماهر ترین شناگر دنیا هم که باشی  هرگز نمی توانی خلاف جهت آب شنا کنی. حس انتقام مثل خون در رگ هایم جاری شده است. از اینکه می دانم بازیچه و هدفی برای رسیدن به نقشه های شیطانی حمیدرضاو دار و دسته اش بودم از خودم بدم می آید. 

در واقع کار ساره در آن باند لعنتی فقط همین بود تا دخترهای امثال من  را به بهانه ازدواج با حمیدرضا بفریبد و وارد این باند مخوف و کثیف کند تا چند سالی معامله های نرگ بارشان را انجام دهند و با تغییر نفرات مانع از شناسایی نفرات اصلی باند شوند و وقتی کارشان تمام می شد و به قولی خرشان از پل می گذشت سر و کله آن عفریته جادوگر پیدا می شد و این مهره سوخته را با اعتیاد از مهلکه می راند و وقتی کاملا از خود باخته میشد ، جنازه اش در گوشه و کنار شهر پیدا می شد! و مردن یک معتاد که از شدت مصرف زیاد مخدر جان باخته است چه اهمیتی می توانست برای دیگران داشته باشد؟

تنم از این سرنوشت شوم لرزید. اما هیچ یک از این زنان حتی ساره از حمید رضا بچه نداشت. اگر قرار بود من هم چنین سرنوشتی داشته باشم, آن همه اصرار برای بچه دار شدن از سوی حمیدرضا چه دلیلی داشت؟و اگر حضور بچه ها دلیل خاصی داشت پس چرا فرزند دیگرم به دست همین ساره از کشته شد؟

این سوالات لحظه ای آرامم نمی گذاشت. و همراه توهم های گاه و بی گاهم به سراغم می آمد و ذهنم را درگیر کرده بود. اما هیچ چیز نمی توانست خللی در تصمیمم ایجاد کند حتی وجود فرزندانم. 

اگر آنها نقش بازی کرده اند حالا نوبت من است که برایشان بازیگری کنم آن هم در نقشی که سناریو اش را خوندم نوشته ام. 

می خواهم آیینه بین این تشکیلات شوم.!نقشه ام را با امیر حسین در میان گذاشته ام و همه چیز را با هم هماهنگ کرده ایم تا یک سال دیگر چنان ثروتی بر هم خواهم زد که کسی به گرد پایم هم نرسد. به خودم قول داده ام تک, تک شان را بع خاک سیاه بنشانم. هرکس به هر اندازه که در نابود شدنم نقش داشته است سهمش را خواهد گرفت.!

من دیگر آن لیلای سابق نیستم. آتشم, آتشی عظیم که شیطان به پا کرده است و هرکه به این آتش نزدیک شود،گداخته خواهد شد. 

جادوگر شده ام. بدون پیش گویی من حمیدرضا حتی آب هم نمی خورد و تنها معاملاتی انحام خواهد شد که من سود و زیانش را قبلا در آن آیینه زنگار گرفته از گناه دیده باشم! روی دست مادام بلند شده ام. آنقدر در فریبکاری استاد شده ام که دیگر کسی حرفش را نمی خواند! 

اما هیچ کس نمیداند این ابلیس کوچک به محض آنکه خیالش از بابت حساب بانکی اش راحت شود,خاک این تشکیلات را به توبره خواهد کشید.و قطعا آن روز هیچ کس جلودارش نخواد بود. 

چند ضربه به در اتاقم کوبیده می شود و ساره قدم به اتاق می گذارد.

_لیلی همه چیز آماده ست. حمیدرضا گفت لزت بپرسم کی راه میوفتی؟

سوهان کشیدن ناخن هایم تمام شده است. سوهان ناخن را روی میز آرایش پرت میکنم و لاک قرمز جیغی را از مشو بیروت می آورم و همان طور که مشغول لاک زدن هستم جوایش را میدهم 

_خیلی زوده…، باید صبر کنیم تا از ساعت نحس بگذریم, معاملات ما همه باید توی ساعت های سعد باشه…

نچی می گوید و روی یک صندلی نزدیک در می نشیند.

_ این سعد و نحس شما مارو کشت. اصلا معلوم نیست چی هست؟

سر بالا نمی آورم و همان طور مع به کارم مشغولم جوابش را میدهم. 

_همونی که شکم بی صابت رو با پولش پر می کنی و به جای ترب شستن توی آشپزخونه ژاپنی ها خرج قر و فرتو در میاری…

خنده زشتی تحویلم میدهد 

_ راست می گی به من چه چیه؟ همین که پولش بهم میرسه واسه من بسه.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×