رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

سراب رد پاي تو                                                  فصل پنجم /قسمت 23

فنجان قهوه را روي نعلبكي برگرداندم. ورق هاي پاسور را يكي يكي كنار هم شبيه نعل اسب چيدم . از زير چشم به چشمهاي بادامي و نگران ساغر خيره شدم. 

-يكي جادوت كرده؟

لبش را گاز گرفت و پرسيد

-ليلا مطمئني؟

يك ورق را برگرداندم.

-شك ندارم، بذار فنجونت رو ببينم بهت ميگم كيه!

فنجان را بين انگشتان بلند و باريكم  يك بار به راست و يك بار به چپ چزخاندم و چشمان را تنگ كردم و گفتم

-ي طلسمه كه توي آب انداختنش ، ي زن حدود 40 تا 45 ساله اين كار رو كرده،ي كم چاقه و پوست سفيدي داره

ساغر با چهار انگشت به دهانش كوبيد و هين بلندي كشيد و گفت

-اون خواهرِكثافتشه ،مشخصات خودشه 

دستم را به نشانه سكوت بالا آوردم. و دوباره به ته فنجان خيره شدم

-پسره دوستت داره ولي خيلي تحت تاثير خوانواده اش قرار داره كه البته اين طلسم هم بي تاثير نيست . اما به زودي ي خبر خوش بهت ميرسه 

-چه خبري؟

-در مورد همون خانم چاقييه كه بهت گفتم، ي سفري داره كه اونو از تو دور ميكنه

لبش را گاز گرفت و گفت

-به خدا فال هايي كه ميگيري حرف نداره ، راست ميگي قراره خبر مرگش بره هلند ي چند وقتي پيش پسرش باشه....

-ساغر توي روابطت  با اين پسره ي كم احتياط كن . وضعيت مبهمي دارم برات ميبينم اگه محتاط نباشي ممكنه بدجور به دردسر بيوفتي 

-وا !  منظورت چيه؟

-ميخواي موضوع رو باز كنم؟

خنده جلفي كرد و گفت

-نه بابا فهميدم چي ميگي 

يك چك پول پنجاه هزار توماني از كيفش بيرون آورد و روي ميز گذاشت . گونه ام را بوسيد و گفت

-قابل تورو نداره عزيز دلم

سمت آيينه ها رفت و مشغول تجديد آرايشش شد و شال نازك سرخابي رنگش را روي سرش مرتب كرد و  موهايش را با عينك آفتابي اش بالاي سرش ثابت كرد و  از جا سيگاري روي ميز سيگار  مرا برداشت و پك عميقي به آن زد و دودش را حلقه حلقه از بيني بيرون داد و كيفش را برداشت و دستي برايم تكان داد و همان طور كه از در خارج ميشد بوسه اي برايم فرستاد.

سرم درد ميكرد و به اين فكر ميكردم كه اي كاش من هم در زمان سختي ها و بدبختي هايم كسي را داشتم تا با همين دروغ هاي رنگين كمي تسلي ام دهد. با جان و دل دروغ هايش را باور كنم و به خود بگويم من حتما قسمت اميد هستم. ته فنجان قهوه ام فال اميد است و به من اميد ميدهد كه تا ابد كنارش ميمانم.

**********************************************************************************************************

در تاكسي كه حاج يوسفسوارم كرده بود  ،نشسته بودم و سرم را به شيشه اتوموبيل چسبانده بودم و مات ، مات مناظر بيرون را تماشا ميكردم. راننده صداي ضبط صوتش را كمي بلند تر كرد

در دل شب دعاي من، گريه بي صداي من، بانگ خدا خداي من
به خاطر تو بود و بس

پاکي لحظه هاي من، گريه هاي هاي من، گوهر اشکهاي من
به خاطر تو بود و بس

اين همه بي پناهيم، اين همه سر به راهيم، اين همه بي گناهيم
غصه به جان خريدنم، از همه کس بريدنم زخم زبون شنيدنم
به خاطر تو بود و بس

رو به خدا نشستنم، نذر و دخيل بستنم
سوز من و گداز من، اشک من و نياز من
به خاطر تو بود و بس

اشگم را با كف دست پاك كردم. حرف حاج يوسف در گوشم صدا كرد: "دارم  به اين نتيجه ميرسم كه شايد واقعا شما ها قسمت هم نيستيد" قسمت!! عجب واژه مسخره اي ! مگر ميشود اميد قسمت من نباشد. من عشقم را با هيچ كس تقسيم نخواهم كرد . خدايا مگر در اين دنيا چه چيزي داشته ام كه به چشمت آنقدر زياد آمده كه ديگر اميد قسمتم نباشد؟؟؟
 

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو                فصل پنجم/پارت 24

پا روی اولین پله منتهی به پشت بام گذاشتم تا هرچه زودتر به اتاقم پناه ببرم و بغضم را روی بالشم خالی کنم .علی بلند و به طرز خاصی نامم را صدا زد. کنار حمید جلوی در ورودی ایستاده بود و دست به سینه زده بود. به ساعت مچی اش اشاره کرد و پرسید

_الان ساعت چنده نکبت؟

حوصله دعوا و مرافعه نداشتم . تمام وجود در آتش میسوخت .سر تکان دادم و به زحمت لب زدم

_نمیدونم

_بله کسی که ساعت دوازده بیاد خونه نباید هم بدونه ساعت چنده! عین لات های چاله میدون شدی 

سر به زیر انداختم 

_بیمارستان بودم

حمید یک قدم جلو گذاشت. علی دست روی سینه او گذاشت و مانع قدم بعدی اش شد .حمید  با حالت تنفر گفت

_مگه من به تو نگفتم لازم نکرده بری بیمارستان؟ تو حرف توی کله ات فرو نمیره, خیره سر؟

علی پوزخند کنایه آمیزی زد

_ولش کن حمید, اتفاقا خوب شد که رفت, رفت و با چشمای خودش دید که این جماعت با کسی شوخی ندارن, وقتی بهش میگفتم عاقل باش واسه این روزها بود , خیال میکرد من دشمنشم, نه خانم جون من این روزهارو میدیدم که میگفتم سرت به کار خودت باشه، حالا خیالت راحت شد بچه مردم به خاطر عور و عشوه جنابعالی خوابیده گوشه بیمارستان؟ آبجیش نذاشت حتی بریم ببینیمش 

بغضم را بلعیدم

_خدا  حمید و خونواده شو لعنت کنه 

علی داد زد

_لعنت بکنه یا نکنه اگر اتفاقی واسه امید افتاده بود الان باید لچک سیاه میکشیدی سرت منو و حمیدم تا بیاییم  به خودمون بجنبیم و بخوایم ثابت کنیم که بی گناهیم  به جرم قتل کشیده بودنمون  بالای دار!

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت

_آره خانم , اینه نتیجه کارهات ! برو بالا بشین فکر کن ببین بازم میخوای به این مسخره بازی هات ادامه بدی یا مثل آدم میری  زندگیتو میکنی؟

دو پله بالا رفتم. باز هم بغضم را فرو دادم و برگشتم . علی و حمید هنوز جلوی در ایستاده بودند سر بلند نکردم . صدایم لرزید و گفتم

_ بگو به امید کاری نداشته باشند , چی از جونش میخوان؟ طرف حسابشون منم,

یک لحظه برای حرفی که میخواستم بزنم تعلل کردم . صورت رنگ پریده امید که  در بیمارستان دیده بودم جلوی چشمانم  رژه رفت . تصمیم را گرفتم و گفتم

_ بگو آخر هفته دوباره بیان من دیگه حرفی ندارم, ولی به خداوندی خدا اگر ی تار مو از سر امید کم بشه دودمانشونو به باد میدم!

علی داشت داخل خانه میشد . بی تفاوت به حرفی که زدم جواب داد

_گنده تر از دهنت حرف نزن, تو جفتک نندازی مگه اونا مریض اند واسه خودشون دردسر درست کنن , کسی با امید کار نداره , اینم فقط ی گوشمالی بود تا حساب کار دستش بیاد!

سر در بالشم فرو بردم بغضم ترکید. بی صدا اشک ریختم. برای حقارت خودم, برای مظلومیت امید بی صدا گریستم امشب هرچه اشک دارم باید در گورستان بالشم دفن شوند . هر بلایی سرم بیاید برایم مهم نیست اما نمیگذارم کوچکترین آسیبی به امید برسد. عاشق که باشی دیگر خودت را نخواهی دید. دلم را و عشقم را زنده به گور خواهم کرد اما محبوبم را تا ابد برای خودم جایی گوشه قلبم برای همیشه نگه خواهم داشت.

 

 

 

 

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو                                        فصل ششم/پارت 25

پاشنه كتاني هاي زهوار دررفته ام را ور كشيدم و گاز محكمي به لقمه نان و پنيري كه در دستم بود زدم همين كه خواستم در را پشت سرم ببندم مادر از ته اتاق با صداي بلند گفت

-ليلا باز نري شر درست كني ها.... يك راست برو سالن ،مسابقت هم كه تموم شد سرتو بنداز پايين و مثل بچه آدم بيا خونه 

لب و لوچه آويزانم را جمع كردم و همان طور كه در راپشت سرم ميبستم گفتم

-چشم

براي تاكسي نارنجي كه نزديكم ميشد دست تكان دادم و سوار شدم. راننده با آن صداي بم و گرفته اش پرسيد

-كجا خانم؟

-جلوي بيمارستان امام خميني پياده ميشم 

سري تكان داد و كمي بعد دقيقا سر خيابان بيمارستان ترمز كرد و پياده شدم.  به دكه گل فروشي نزديك در ورودي بيمارستان نگاه كردم و جيبهاي كوله پشتي ام را گشتم و از ته سوراخ سمبه هاي آن يك اسكناس مچاله هزارتومني پيدا كردم. لبخندي روي لبم نشست. چند شاخه گل رز قرمز خريدم و با عجله وارد بيمارستان شدم. با انگشت دو ضربه كوتاه به در اتاقي كه اميد در آن بستري بود زدم و به داخل سرك كشيدم. لاله لبه تختش نشسته بود داشت قربان صدقه اش ميرفت و با زور از  كمپوپ گيلاسي كه در دستش بود لبه او ميخوراند. 

-سلام ،اجازه هست؟

لاله از ديدنم ترش كرد و از جا بلند شد. اميد اما لبخند مهرباني روي لبهايش نشست . گل ها را به دست لاله دادم و كنار تخت اميد ايستادم

-خداروشكر، انگار حالت خيلي بهتر شده؟

چشمكي زد و گفت

-بابا بهم گفت كه اون روز تا آخر شب توي بيمارستان بودي، ممنونم  عزيزم

لاله پشت چشمي نازك كرد . طوري نگاهش كردم كه اميد هم متوجه شد و از او خواست تا مرا با او تنها بگذارد. كف دستهايم را روي هم گذاشتم و نوك انگشتانم را به لبهايم چسباندم

-علي و حميد توي اين قضيه بي تقصيرند اميد جان، اما لاله خيال ميكنه اونا اين بلا رو سر تو آوردن

نرم خنديد

-كدوم بلا؟ 

با دست روي دستم زد و گفت

-ما بيشتر از اينها به شما مديونيم ليلا خانوم گُل 

در برابر مردانگي و غرورش شرم زده شدم 

-ولي آخه...

-ديگه ولي و اما نداره كه خانومي، اين فقط ي اتفاق بود كه خداروشكر به خير گذشت ، من دنبال مقصر نيستم عزيزم ، خودمو براي هر اتفاقي آماده كردم ،بهت قول دادم تا آخرش باهاتم پاي قولم هم هستم 

با زحمت مانع از ريختن قطره اشك سمجي كه گوشه چشمم جا خوش كرده بود شدم و گفتم

-ولي آخرش همين جاست اميد 

خودش از روي تختخواب بالا كشيد و به بالشتكي كه پشتش بود تكيه زد و از درد چهره در هم كشيد و گفت

-آخر چي همين جاست؟

-آخر همه چيز، من ديگه نميتونم ادامه بدم اميد ، اومدم كه ازت خداحافظي كنم 

سرفه اي كرد و همان طور كه صورتش از درد در هم فرو رفته بود پرسيد

-حالت خوبه؟ اين چرت و پرت ها چيه كه تو ميگي؟

روي لبه تخت كناري اش كه خالي از بيمار بود نشستم و آب دهانم را كه چون خاربوته اي از گلويم پايين ميرفت قورت دادم چند لحظه براي حرفي كه ميخواستم بزنم تامل كردم . لبهايم را با زبان تر كردم و گفتم

-ديگه نه طاقت كتك هاي علي رو دارم ، نه  ديوونه بازي هاي عليرضا، تموم شد ديگه اميد ، آخر هفته عقد كنونمه !

عصباني رويش را به سمتم كرد و پرسيد

-چي ميگي تو؟ اين دري وري ها چيه كه تحويل من ميدي؟ ازت خواهش كردم ي كم دندون روي جيگر بذاري تا خودم همه چيز رو درست كنم ، اينه جوابم؟ تو به من قول دادي ليلا؟ من به خاطرت تا پاي مرگ رفتم اونوقت تو ميگي طاقت ندارم؟

سر به زير انداختم

-به خاطر همين تا پاي مرگ رفتنته كه ميگم تمومش كنيم! اين عليرضا عين مار زخمي ميمونه خيال نكن دست از سرمون برداشته ،اگر دست از پا خطا كنم زهرشو ميريزه 

-دِ ، آخه مگه شهر هرته؟ غلط ميكنه

-مگه وقتي توي تاريكي ناقافل بهت چاقو زدن شهر هرت نبود؟ آب از آب تكون خورد؟ زبونم لال اگر چاقوشو فرو كرده بود توي قلبت من چه خاكي بايد به سرم ميكردم؟

پوزخندي زد

-بهانه نيار ليلا، نكنه توام مثل خان داداشت هواي خارج رفتن به سرت زده كه داري منو دور ميزني؟

دو قدم به سمتش رفتم . چشمان كهربايي اش سرخ سرخ بود . از معصوميت نگاهش دلم آتش گرفت. خواستم همه چيز را زير پا بگذارم و بگويم تا آخرين لحظه مرگ از او جدا نخواهم شد اما ياد قولي كه به پدرش دادم افتاد و  نذر و نيازي كه با امام زاده اسماعيل كرده بودم. من  شفاي او را در مقابل گذشتن از عشقم گرفته بودم و بايد پاي همه چيز مردانه مي ايستادم. گره اي به ابروهاي مشكي و كماني ام انداختم

-خودت هم ميدوني ديگه ادامه اين رابطه ممكن نيست، پس با اين حرفها نه خودتو اذيت كن نه منو آزار بده!

رويش رابه سمت پنجرا اتاق برگرداند. نميدانم از من رو برگرفت يا نميخواست اشك هايش را ببينم

-آره ادامه اين رابطه ممكن نيست، با عاشقي كه فقط ادعاي عشق داره و با كوچكترين مشكلي پا پس ميكشه ادامه دادن ممكن نيست

قلبم فشرده شد

-به خدا عاشقتم اميد

-عاشق نيستي ليلا ،لااقل خودتو گول نزن 

قلبم از حرفهايي كه از زبان او ميشنيدم آتش ميگرفت و ميسوخت 

-تو عاشقي؟

اگر نبودم ، الان بهت ميگفتم مبارك باشه، به پاي هم پير بشين ، اصلا ميام عروسيت قاطي زن ها  جلوي عروس و داماد برات كل ميكشم ،اينجوري خوبه؟ عشقم بهت ثابت ميشه ؟

دست روي زخمش گذاشت و لب گزيد .بي هوا سمتش رفتم . با دست مرا پس زد

-بذار كمكت كنم تا دراز بكشي

-نيازي به كمك تو ندارم

-كله شقي نكن اميد، بزار كمكت كنم

-حال من برات مهم بود قبول نميكردي زن ي مردي بشي كه چهارده سال ازت بزرگتره! اگر مرد بود و غيرت داشت و ميدونستم كه دوستش داري و باهاش خوشبخت ميشي به ارواح خاك مامانم حرفي نداشتم ولي  بعد از اون  همه خاطره و عشق و عاشقي كه ادعاشو داشتي  ي باركي پاشودي اومدي اينجا كه چي؟ تمومش كنيم؟ ميخواستي تموم كني غلط كردي شروع كردي، من بازيچه ات بودم يا آبروي خودت و خونواده ات؟

ياد حرف حاج يوسف افتادم. در زير آماج دشنام هايش سر به زير انداختم 

-ما قسمت هم نيستيم اميد

پوزخندي زد و شانه بالا انداخت و گفت 

-از كي به اين نتيجه رسيدي؟ خجالت بكش ليلا ، من اگر قصدم ازدواج نبود اگر تو قسمت من نبودي  غلط ميكردم بيام سمت تو، تو ناموس صميمي ترين رفيقم بودي ، يعني انقدر بي غيرت و عوضي شدم كه با آبرو و ناموس مردمو به بازي بگيرم ؟

-تو كوه غيرتي ، به خوبي و پاكي تو هيچكس شك نداره، اوني كه بد بود منم 

با دو انگشت شقيقه هايش را ماليد

-تو فقط شونزده سالته ليلا ، آواره غربت بشي كه چي؟ تو از چي اين پسره ميترسي؟ تو پاي قولت وايستا ،به خدا مرد نيستم اگر بذارم تار مويي ازت كم بشه

اشكم روي موزاييك هاي كف اتاق بيمارستان چكيد.كوه غرورم، تمام اميد و آرزوي داشت جلوي چشمانم فرو ريخت و هيچ كاري از دستم ساخته نبود. 

-درد من تويي اميد نه خودم، يكي دو ماه ديگه همه چيز يادت ميره، تو حق داري كه خوشبخت باشي

-تو چي؟ تو حق نداري خوشبخت باشي؟ به شعورم توهين نكن ليلا ! حرمت عشقو نگه دار، يعني چي كه يكي دو ماه ديگه يادت ميره؟ به همين راحتي؟

سمت در خروجي رفتم

-از اينم راحت تره ، فراموشم كن اميد ، بذار لااقل فقط ي درد داشته باشم 

 

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب  رد پاي تو                                                         فصل ششم /پارت 26

-واي اميد اين موتور مال خودته؟ 

خنده مليحي كرد

-بله كه مال خودمه ايني كه ميبيني رخش اميد آقاست ! 

روي زين و تركش  با هيجان دست كشيدم

-چقدر باحاله اميد ،مباركت باشه

كلاه كاسكتي كه دستش بود به سمتم گرفت و گفت

-بپر بابلا بريم ي دور بزنيم ببين چطوره؟

-ديوونه شدي مگه ، همين ي كارم مونده  كه با موتو ر بيوفتيم توي كوچه و محل اونوقت اگر علي و حميد ببيننمون كه ديگه كارمون زاره!

كلاه ايمني اش را سر كرد و بندش را بست و همان طور كه روي موتور مينشست گفت

-حالا مگه مجبوريم  صاف بريم جلوي چشم اونا ، سوار شو دختر ميبرمت ي جايي كه توي خاطراتت بنويسي!

كلاه را سر كردم و پشت ترك موتورش نشستم و كمرش را از پشت سر سفت با دو دست نگه داشتم . جك را آزاد كرد و ركاب زد و موتور با سرعت زياد از جا كنده شد

از ميان جاده خاكي برغان ( يكي از مناطق قديمي كرج)  با شتاب عبور ميكرديم. دستم را در مسير باد نگه داشته بودم با شعف جيغ ميكشيدم . اميد راست ميگفت آن روز را بايد در دفتر خاطراتم ثبت ميكردم!

از صداي هل هله و كل كشيدن زنان به خود آمدم عاقد با صداي بلند پرسيد 

-براي بار آخر عرض ميكنم سركار خانم ليلا سالاري به بنده وكالت ميدهيد شما را به عقد دايم آقاي حميدرضا فيضي در آورم ؟

نگاهي به حميدرضا افتاد كه كنارم نشسته بود و با  نيش باز منتظر جواب بود. مادرم محكم به پهلويم كوبيد و آهسته زير گوشم گفت

-كري  نشنيدي عاقد چي گفت ؟يا لالي زبون نداري جوابشو بدي؟ خبر مرگت ي بله بگو قال قضيه كنده بشه آبرومون رفت 

صداي در سينه حبس شده بود وانگار كه از گلويم بالا نمي آمد. آرام با صدايي كه انگار از ته چاه مي آمد جواب دادم

-بله 

صداي كل كشيدن زنان بلند شد. اول زري مرابوسيد پشت سرش مادرم. چشمانم پر از اشك بود و  جمعيت  حاضر را مثل سايه هايي  كه در هم وول ميخورند ميديدم. زن غلام شيره اي كه حالا ديگر مادر شوهرم بود جلو آمد و سينه ريز طلايي كه در دستش بود به گردنم آويخت و بوسه اي به پيشاني ام زد و گفت

-مبارك باشه عروس خانم

هيچ وقت به اندازه آن موقع از واژه اي كه شنيدم نفرت نداشتم . حميدرضا لبه تور روي سرم را گرفت و آن را بالا داد و در ميان صداي سوت هايي كه خواهر كوچكش  ميكشيد حلقه ازدواجشرا به انگشت باريكم انداخت . آنجا بود كه نفرت انگيز ترين لبخند دنيا را بر لب منفورترين شخصيت زندگي ام ديدم.اشك در چمانم پر بود اما آنقدر عقاب غرورم بلندپرواز بود كه به شدت از جاري شدن اشك هايم خودداري ميكردم. چندتا از زن  هاي  همسايه به همراه مادر حميدرضا مشغول رقص و پايكوبي شدند. حالم از آن  مجلس  بهم ميخورد. از ديدن تصويربزك كرده  خودم  با آن رژ لب قرمز جلفي كه روي لبهايم خودنمايي ميكرد حالم دگرگون شد. زري را صدا زدمو زير گوشش گفتم

-به مامان بگو زودتر اين مسخره بازي رو جمعش كنه بره ، ي هو ديدي زد به سرم، ميدوني كه اگه ديوونه بشم ديگه هيچي حاليم نيست  پا ميشم جفت پا ميرم وسط اين سفره ، مفره اي كه پهن كردن ميزنم همه چيزو داغون ميكنم !

 

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو                                      فصل ششم /پارت 27

چشمانم پر از شك بود حتي يادآوري آن خاطرات هم پس از گذشت اين همه سال قلبم را چنان ميفشرد كه نميتوانستم مانع از ريختن اشك هايم شوم. آهو دستي روي سرم كشيد و سرم را به سينه اش چسباند

-ليلا جون ، ي كم آروم باش ،‌ميخواي برات آب خنك بيارم 

آب بيني ام را بالا كشيدم.

-درد كمي نيست آهو، من ديدمش كه  پشت درخت هاي كاج رو به روي خونه اون حميدرضاي بي شرف قايم شده بود و مجلس  عروسي منو تماشا ميكرد. من با چشم خودم  ديدم  كه چه طوري از پشت درخت سرك كشيد و با چه حسرتي به لباس عروس سفيدي كه تنم بود نگاه كرد، من شكستن غرور ي مرد رو با چشمام ديدم. داغون شدن عشقمو، كسي رو كه با تمام وجود مي پرستيدم ،با دستهاي خودم قلبشو از سينه بيرون كشيدم . هرچي به سر هردومون اومد مقصرش من بودم و بي عرضگي هام، كاش پاي حرفم به اميد وايستاده بودم ، كاش نمي ترسيدم ! كاش ي كم قوي بودم. 

زار زدم. سرم را بيشتر در سينه فشرد ونوازشم كرد

-ليلا جان انقدر خودتو عذاب نده ، تو كه تقصيري نداشتي

-آهو تو چه ميدوني  جدايي از مردي كه تمام آرزوهات همراهشه يعني چي؟ من فقط شونزده سالم بود و بايد با مردي زندگي ميكردم كه چهارده سال از خودم بزرگ تر بود . داشتم ميرفتم  اون سر دنيا ، به جهنمي كه هيچي ازش نميدونستم. اما برام مهم نبود تنها چيزي كه برام مهم بود اميدم بود كه هيچ وقت نتونستم خوبي ها و محبتي هايي كه بهم كرد  رو براش جبران كنم .

************************************************************************************************

ماشين عروس با صداي بوغ هاي مكرر اتومبيل هاي پشت سري و جلويي در خيابان هاي شلوغ شهر ميچرخيد و باد روبان هاي آذين بسته اش را تكان ميداد. تمام حواسم به موتوري  بود كه راننده اش  خودش را پشت كلاه كاسكت قرمزي كه به سرش بود پنهان ساخته بود. از آيينه بغل سمت شاگرد نگاهش كردم و موتورش را شناختم. ميخواستم فرياد بزنم "اي عزيز ترينم پنهان شدنت چه سودي دارد؟وقتي كه من  عطر نفس هايت را  حتي اگر صدها فرسخ دورتر باشي ميشناسم  ؟" شيشه را پايين كشيدم و او گازي به موتورش داد و با شتاب از كنار ماشين عروسي كه برايم حكم تابوت داشت عبور كرد. چشمانش را از پشت شيشه طلقي كلاهش ديدم . نگاه معصومش آتشي بر جانم انداخت كه هنوز هم از همان آتش تمام وجودم ميسوزد . حميدرضا نگاهي به من انداخت و گفت

-موتوريه رو ميشناسي؟ فاميليتونه؟ از جلو در خونه تا اينجا ي كله  دنبالمون بود؟

سعي كردم خودم را به بي اطلاعي بزنم

-كدوم موتور؟

-هموني كه الان از كنار ماشين رد شد

-حواسم نبود، چه ميدونم اگر تو ميگي دنبال ماشين عروس بوده لابد آشناست ديگه ،

-اگه آشناست پس چرا ي هو غيبش زد ؟انگار و سط جمعيت گم شد

كلافه پفي كشيدم

-اصول الدين ميپرسي؟ چه ميدنم هركي كه بود ‌،حالا چه اهميتي داره؟

صداي پخش ماشين را كم كرد و با دلخوري گفت

-اي بابا توام كه ،نميشه دو كلوم باهات حرف زد فوري ميپري پاچه آدمو ميگيري؟ چيه ؟ جنايت كه نكردم زن گرفتم،‌ ننمو فرستادم خواستگاريت با ميل و رضايت خودتو و همه كس و كارت هم نشستي سر سفره عقد ، حالا چه مرگته از صبح انقدر سگرمه هات تو همه؟

حرف زدنش چقدر با اميدِ من فرق داشت. كجا رفت آن نغمه هاي عاشقانه كه اميددر گوشم ميخواند؟ هنوز نگاهم دنبالش بود تا شايد بتوانم در بين جمعيت پيدايش كنم. حرف هاي حميدرضا باعث ميشد تا  افكارم بهم بريزد و روياي با اميد بودنم  از جلوي چشمم كنار برود. دستم را در هوا تكان دادم

-اگر غير از اين بود پس من الان اينجا توي ماشين تو چه غلطي ميكنم؟

دنده را عوض كرد و سرعتش را زياد تر كرد

-ببين ليلا بد قلقي نكن جون مادرت بذار اين دوشب هم تموم بشه از اين مملكت كوفتي ميريم  همه چي تموم ميشه ، بهت قول ميدم پات برسه ژاپن  ديگه يادي از هيچ كس نميكني، بهشته به خدا ، زندگي  ميسازيم كه توپ داغونش نكنه  ، حالا باز كن اون سگرمه هاتو كه هيچ دوست ندارم اينطوري ببينمت!

زندگي؟كدام زندگي؟ چه كسي ميداند كه من بي از اميد از زندگي بيزارم.اصلا قرا نبود حميدرضا ايران بيايد وجشن سرور به راه بيندازند اما از ترس اينكه مبادا كسي  در سفر به ژاپن همراهم بيايد  و مجبور شوند خرج سفرش را تا آنجا  بدهند حميدرضا برگشته بود ايران تا به اين شكل هم  جلوي خرج اضافي را بگيرند و هم  جلوي بهانه هاي رنگ  و  ورارنگي كه خانواده ام ميگرفتند، سد كنند. 

دو روز خودم را در اتاقم حبس كردم و براي سلامتي اميد روزه گرفتم و پاي سجده هاي افطارم تا سحر اشك ريختم. اما چه سود به زودي گاه رفتن فرا ميرسيد و هيچ چاره اي جز جدايي برايم باقي نميگذاشت. چمدانم را بسته بودم و با ميل خود به سوي مسلخ رهسپار بودم.

صبح آن روز وضو گرفتم و براي زيارت راهي امامزاده اسماعيل شدم. چشمم كه به سيد محمود افتاد كه داشت كفش هاي زائران را مرتب ميكرد. بغضم  راه گلويم را شكافت و اشكم سرازير شد

-سلام سيد

از ديدنم  يكه خورد و با تاسف سر تكان داد

-ليلا جان بابا به خدا از روت شرمنده ام دختر،

صدايم لرزيد و گفتم 

-دشمنت شرمنده باشه 

-من اينجا ي قولي  به  تو دادم ، اما نتونستم برات كاري انجام بدم. روم سياه دخترم ، چي بگم ؟ لابد قسمت  چيز ديگه اي بود

نفسم را با بغض بيرون دادم

-كسي كه رو سياهه شما نيستي سد محمود ، به قول شما ، قسمت چيز ديگه بود

نخواستم اشكم راببيند. كفشهايم را در آوردم و فورا وارد حرم شدم.با خداي خود راز و نياز كردم و هرچه بغض كهنه در گلو داشتم فرو نشاندم.

سبك بار بيرون رفتم و چادر سفيدي كه سرم بود روي  ميز چوبي جلوي درورودي حرم  گذاشتم و راهي شدم، كه صداي بوغ اتومبيلي از پشت سر مرا به خود آورد.

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو         فصل ششم/پارت 28

برگشتم تا مشت گره کرده ام را نثار کاپوت ماشینش کنم که چشمم به اتومبیل حاج یوسف افتاد که امید پشت رل آن نشسته بود و بوغ میزد. دلم لرزید  بی اختیار پایم سمت ماشین رفت. شیشه سمت شاگرد را پایین کشید  و سرم را از شیشه داخل بردم

_سلام, تو از کجا میدونستی من اینجام؟

در را باز کرد و گفت

_بیا بالا تا کسی ندیده , بعدا صحبت میکنیم

با تردید سوار شدم. برای اولین بار بود که چنین سکوت تلخی میانمان بی صدا فریاد میزد.از امام زاده که دور شدیم  امید نگاه تلخش را به چشمهایم  پف کرده و گود رفته ام انداخت و گفت

_ بالاخره کار خودتو کردی؟ 

با آنکه سخنش تند بود اما صدای بم و مردانه اش  آرامشی شیرین را به کامم میریخت

_دوباره شروع نکن خواهش,میکنم, خودت هم میدونی که چاره دیگه ای نداشتم

نگاهش را از نگاهم دزدید

_ دیگه روم نمیشه نگات کنم , حالا دیگه ناموس یکی دیگه ای , خیلی بی غیرتی میخواد که به ناموس کس دیگه نگاه کنی و …

چقدر شنیدن این جمله در آن لحظه برایم قدرت ویرانگری داشت درست مثل بمب ساعتی که با صدای تیک تیکش هر لحظه مرگ را در ذهنی عاصی تداعی  می کند. با خشم نگاهش کردم

_ حالم از این حرف های صدمن ی غاز بهم میخوره؟ مثلا میخوای بگی خیلی غیرت داری؟ پس دیشب دنبال ماشین عروس چی کار میکردی؟ برای چی پشت درخت کاج جلوی خونه حمید اینا قایم شده بودی,؟ د بگو دیگه؟ چرا همه تون  خودتونو مرد میدونید و منو نامرد؟

چانه اش,از بغض گلویش لرزید . عمیق تر نگاهش کردم. ته ریشش کمی بلند شده بود و موهایش شانه نخورده و نامرتب بود و باعث میشد کمی تکیده تر به نظر بیاید. ورم چشمشهایش هم حکایت از گریه های مخفیانه اش میکرد . دستی لابه لای موهایش کشید و جواب داد

_ هرکاری کردم بمونم خونه و دور و ور خونه اون عوضی نیام نتونستم, حاجی قسمم داد به ارواح خاک مادرم که کار به کار کسی نداشته باشم. بهش قول دادم و زدم بیرون. 

آب دهانش را با بغض فرو داد. پر سوز نگاهم کرد

_ لیلا دیشب چقدر خوشگل شده بودی!

قطره اشکش همزمان با جمله ای که گفت روی دستش چکید.قلبم چنان پرنده ای زخمی به حصار سینه ام  میکوفت 

_ امید به خدا نمیخواستم اینجوری بشه ولی  دیگه راهی نمونده بود برامون 

_راه که زیاد بوداما  تو خواستی میان بر بری 

عصبی نفس خسته ام را بیرون دادم

_ زندگی مثل اون فیلمایی نیست که باهم میرفتیم  سینما و میدیدیم و  آخرش برای همه خوش بود! زندگی واقعی  همیشه ی قربونی میخواد تا بقیه با خیال راحت به مقصد برسن. حالا گناه من چیه که قرعه این قربونی به اسم من افتاده؟

با دست روی فرمان کوبید 

_من خواستم تو قربونی باشی؟ آره؟

_نه تو نخواستی, هیچ کس نخواست, , خودم خواستم , اما نه به ترهم کسی احتیاج دارم و نه به به به و چه چهش , هرچی بشه هم گله ای ندارم! 

باران تند و بی وقفه به شیشه ماشین میخورد و بی هدف  فرو میریخت . اتومبیل را گوشه خیابان پارک کرد و نگاه جانسوزش را به تخم چشم هایم سیاهم دوخت و گفت

_ لیلا میدونی چی کار کردی؟ زندگی با کسی,شوخی نداره! الان تو دیگه زن حمیدرضا هستی همونی که میگفتی جنازه ام هم به دستش نمیرسه، امشب باهاش میری ژاپن تا بشی خانم خونه اش , تو میتونی همه چیز رو بذاری  پشت سرتو بری؟ دارم بهت میگم که بدونی  این رفتن دیگه برگشتن نداره!

نگاهی به شیشه باران خورده انداختم

_هنوز هم از بارون بیزاری؟

سر روی فرمان گذاشت 

_بی,تو از همه چی بیزارم

این بار خودم دست سمت پخش,ماشین بردم و دکمه آن را چرخاندم تا  این بار با عمق وجودم ترانه تلخی را  که همیشه از شنیدنش کلافه بودم به جان و  دل بسپارم 

ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شب‌های وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه‌های تردید
تو شب رو از من گرفتی تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه‌گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون‌پناهی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم
وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه‌های وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظه‌ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی‌ریای من بود
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب  رد پاي تو                                                         فصل هفتم /پارت 29

كلافه گوشي تلفن را  روي آن كوبيدم آهو  مشغول رنگ كردن موهاي مشتري بود كه نگاهي زير چشمي به من انداخت ولب پايينش را به زير دندان گرفت. دستي به صورتم كشيدم و سرم را روي ميز شيشه اي مديريت گذاشتم  كه صداي ‌آهو بلند شد

-ليلا جان لطفا  به خانم كمك كن تا زير كلاه سشوار بشينه 

داشت براي شستن دستهايش  ميرفت كه از كنارش رد شدم و بدون اينكه مشتري ببيند صورتم را براي آهو كج و كوله كردم و زير لب گفتم

-كارشو ما ميكنيم پولشو آرزو ميبره

لبخند كجي زد و رد شد. كلاه سشوار را روي سر خانمي كه حدودا چهل سال داشت  روي درجه متوسط تنظيم كردم و به سمت روشويي كه پشت پارتيشن هاي كره كره  مانند چوبي بود رفتم. آهو نگاهي به من انداخت و گفت

-چيه ليلا؟ چرا باز سگرمه هات توهمه؟

دستي به چانه ام كشيدم

-ميگم اين آرزو مارو  بد جور گير آورده ، هيچ وقت نيست ، كار رو ما انجام ميديم پولشو خانم ميگيره!

لبش را گزيد و با حالتي خاص گفت

-الان اينكه تلفمونو كوبيدي  هم مال همين موضوع بود؟

كف دستهايم را پشت و  رو روي هم گذاشتم و به پيشاني ام چسباندم . پوفي كشيدم و گفتم

-با زري دعوام شد؟

-با زري؟ با اون ديگه براي چي؟ تو كه ديگه خونه نميري ، داداشات هم كه هنوز از ژاپن تشريف نياوردن پس سر چي دعوا كردي؟

پوست لب بالايم را با دو انگشت كندم

-به خاطر ماني!

-واي ليلا تو چرا  هميشه قسطي حرف  ميزني؟ خب درست و حسابي بگو ببينم چي شده؟

از گوشه پارتيشن خانمي را كه زير سشوار نشسته بود ورانداز كردم  و  پرسيدم

-اين چقدر بايد زير سشوار بشينه؟ كله اش نسوزه؟

آهو كلافه پفي كشيد و همان طور كه به سمت سالن ميرفت گفت

-خب بگو نميخوام بگم، بگو به تو چه! چرا الكي موضوع رو عوض ميكني 

دستش را كشيدم و همراهش به سالن رفتم . كنارش روي كاناپه نشستمبه چشمان خوش فرم و عسلسي اش خيره شدم و گفتم

-ننه ماني موضوع رو فهميده زنگ زده به زري هرچي از دهنش در اومده گفته ،اون خواهر فولادزره اش هم تهديد كرده كه اگه ليلا دست از سر ماني برنداره زنگ ميزنه خونه و همچي رو به مامانم ميگه

هين محكمي كشيد

-از كجا فهميدن؟ 

-چه ميدونم بابا ، چند وقت پيش ماني با ماشين آزاده اومد دنبالم رفتيم بيرون  جاي پارك نبود ماشينو صاف زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرد برگشتيم ديديم با جرثقيل بردنش!  رفتيم كه جريمه رو بديم و ماشينو از پاركينك دربياريم ولي چون به نام آزاده بود علي هركاري كرد نتونست تحويلش بگيره براي همين مجبور شد فرداش  برا ي تحويل ماشين آزاده رو با خودش ببره اونم گير داده بوده كه ماشين من  اون وقت روز توي كرج چي كار ميكرده ؟! بلاخره دنبال قضيه رو گرفتنو رسيدن به من!

آهسته بر دهانش زد و گفت

-اي داد بي داد، كاش لااقل به زري چيزي نگفته بودند!

پوزخندي زدم 

-صاف زنگ زدن به زري، داشت پشت خط  سر من داد و فرياد ميكرد كه با زندگي من بازي نكن و به مامان بگه  فلان ميشه و بهمان ،كه منم اعصابم ريخت بهم تلفونو قطع  كردم

آهو زير چشمي به مشتري اش نگاه كرد و آرام از جا بلند شد . دستي روي پايم زد و گفت 

- حالا غصه نخور ،بذار موهاي اين خانوم رو بشورم و خشك كنم وقتي رفت با هم صحبت ميكنيم ببينيم چي كار  ميشه كرد

گوشي موبايلم زنگ خورد اسم ماني را كه ديدم سري تكان دادم و دكمه اتصال را لمس كردم

-سلام

عصبي و كلافه قبل از اينكه سلام را پاسخ بدهد پرسيد

-آزاده به زري زنگ زده؟ 

- عليك سلام 

-ببخشيد عزيزم ، حواس كه واسه  آدم نميذارن! چي شده؟ زري چي ميگه ؟ كي بهش زنگ زده؟ ميگه محمد هنوز خبر نداره ؟

-زري رو كه ميشناسي  عاشق اينه كه از كاه كوه بسازه ، محمد هم كه  داداشته ديگه ، تو كه بهتر از من ميشناسيش حال قاطي شدن توي اين جور مسائل رو نداره ،  امروز آزاده و مامانت به زري  زنگ زدن  تهديدش كردن كه اگه ليلا ماني رو ول نكنه چنين ميكنيم و چنان ميكنيم . اونم ترسيده  زنگ زده به من  كه تو به چه حقي با ماني ارتباط داري و ... 

-تو چي گفتي؟

-چي ميخواستي بگم ، زدم زير همه چيز ...

پوفي كشيد

-عجب شانسي داريم ما!

-عجب شانسي داريم ؟ همين؟

لحن صدايش كمي عوض شد

- امان از دست اين آزاده 

عبصي شدم و با لحن تندي جواب دادم

-آبجي خانمت  رسما گند زده به زندگيمون اونوقت جنابعالي خيلي خونسرد ميفرماييد امان از دست آزاده!

آهنگ صدايش جدي و كمي تند شد 

-ميگي چي كار كنم؟ برم بزنم توي دهنش؟ اگه من عكس العمل نشون بدم كه ديگه مطمئن ميشن  ما يواشكي داريم با هم زندگي ميكنيم 

صدايم را بالابردم

-خب مطمئن بشن به جهنم ، مگه خلاف شرع كرديم؟ شتر سواري كه دولا دولا نميشه 

لحنش را عوض كرد و با مهرباني گفت

-عزيز من اگه برام مهم نبودي اگه نميخواستم باهات زندگي كنم كه اين حرف رو نميزدم ، برم داد و فرياد كنم چه دردي ازمون دوا ميشه؟ اينجوري بدتر همه چيز بهم ميخوره، ي كم زمان بهم بده و دندون رو جيگر بذار خودم همه چيز رو درستش ميكنم گلم!

سرم را در ميان دست هايم گرفتم 

-چي بگم!

-برو ي آبي به صورتت بزن ي كم هم استراحت كن ، من امشب شيفت هستم نميتونم بهت زنگ بزنم فردا كه برگشتم خونه اونوقت با هم صحبت ميكنيم 

آهو مشتري اش را تا جلوي در همراهي كرد و به سويم آمد.  دستي روي موهايم كشيد و گفت

-نگران نباش خدا بزرگه

پوزخندي زدم

-خدابزرگه اما من كوچيكم ، ظرفيتم هم كمه ، ديگه بريدم آهو ، انگار من  قده تمام بنده هاش  مصيبت كشيدم ولي تمومي نداره! تا اين قلب درب و داغونم توي سينه لِك  و لِك ميكنه بايد عذاب بكشم !

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو         فصل هفت/پارت 30

وقتی بی هدف  قدم از سرزمین مادری ات بیرون میگذاری و روانه جایی میشوی که هیچ دلبستگی به آن نداری تازه معنای غربت را با پوست و گوشتت حس میکنی. بهشت موعودی که حمیدرضا وعده اش را به من داده بود برایم جهنمی بیش نبود. کاش هرگز قبول نمیکردم پا روی احساسم بگذارم و روانه سرزمین آفتاب  شوم. لیلایی که میدیدم چقدر با آن دختر معصومی که بزرگ ترین آرزویش برد تیم فوتبال محبوبش بود, تفاوت داشت. نمیدانم قوی شده بودم یا از انسانیت فاصله داشتم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. 

روی تراس باریک کنار پنجره نشستم و کمرم را به دیوار پشت سرم تکیه دارم. زانوی راستم را به شکم کشیدم و دستم را از ساعد روی آن آویزان کردم  پکی به سیگاری که لای انگشت که سوغاتی فرنگی شدنم ،بود,  زدم و خاکسترش را روی تکه مقوایی که لایه نازکی از آلمینیوم داشت تکان دادم. نگاهم در کوچه خلوت و باریک  پایین پایم چرخ خورد روی دمپایی های لای انگشتی  و قرمز آکیتو که انگشتان ظریفش در دستان مردانه علی قفل شده بود، متمرکز شد.روی نرده های تراس به سمت کوچه خم شدم و انگشت شست و اشاره ام  را به دهان بردم و سوت بلندی زدم. علی سر بالا آورد و با دیدنم پرسید 

_ اون بالا چی کار میکنی ؟

با اشاره سر سیگاری را که لای انگشتم جا خوش کرده بود نشانش دادم و گفتم 

_اومدم  سیگار بکشم 

_بیا پایین در رو باز کن 

از راهروی تاریک گذشتم و از پله ها پایین رفتم در را باز کردم و جلوتر از آنها مسیر آمده را برگشتم و وارد خانه شدم. روی مبل حصیری رو به روی علی و آکیتو نشستم و به زبان ژاپنی  با آکیتو احوال پرسی کردم. خندید و مثل همیشه چشمهای بادامی اش حین خندیدن جمع شد. ماههای آخر بارداری اش بود اما هنوز هم مثل روزهای اول نگاهش,که میکنم دلم برای معصومیتش میسوزد کاش علی هم عشق و علاقه اش مثل همین دختر پاک و بی ریا بود. اما افسوس که ازدواج علی با او تنها برای گرفتن اقامت و سودجویی از آکیتو بود.علی دستش را پشت کمر او انداخت و پا روی پا گذاشت و پرسید 

_چه خبر لیلا؟

_سیبی از ظرف میوه روی میز شیشه ای مقابلم برداشتم و گازی به آن زدم و گفتم 

_میبینی که خبری نیست, 

_حمیدرضا کی میاد؟

_نیم ساعت دیگه

به چهره نگرانش چشم دوختم 

_چیه چرا نگرانی؟

_چند وقته از کار خبری نیست نمیدونم چرا حمیدرضا انقدر دست، دست میکنه 

_این چیزها هیچ دخلی به من نداره, چه میدونم لابد محموله  مواد به دستش نرسیده

عصبی نگاهم کرد 

_اگه جنس نداره پس تو توی اون باشگاه چه غلطی میکنی ؟

آشغال سیبی که دستم بود به سمتش پرت کردم و در میان چشم های متحیر آکیتو  گفتم 

_خیلی داری زر, زر, میکنی, این حرفها به تو نیومده، خودش,نیم ساعت دیگه میاد بمون اگر جرات داشتی همین ها رو بهش بگو 

با زبان ژاپنی دست و پا شکسته به آکیتو فهماندم که با علی شوخی کردم مثل همیشه سر تکان داد و خندید 

از جابلند شدم ساک محتوی وسایلم را برداشتمداشتم سمت در خروجی میرفتم که علی با صدای بلند گفت 

_حق داره بهمون اعتماد نکنه, ی ساله اینجایی هنوز ی بچه از فیضی ها نداری که بشه ریشه  اونها و پشتوانه ما, اونوقت خودتو زرنگ میدون

گردنم را به سمتش چرخاندم 

_ از این نسل مزخرف همون بهتر که چیزی باقی نمونه, بچه مواد فروش نمیخوام! اینو توی کله ات فرو کن لطفا 

در را بستم و بیرون زدم. دیگر نه او مثل سابق جرات  داشت تا با من درگیر شود و نه من دیگر آن لیلای بی دست و پای سابق بودم. حالا دیگر به خاطر حمیدرضا و تشکیلاتش هیچ یک از برادرانم  شهامت مقابله با من را نداشتند. 

به هر دری میزدم تا خرج خودم را در بیاورم و به هیچ جه حاضر نبود تحت هیچ شرایطی وارد تشکیلات کثیف حمیدرضا شوم.مدتی بود که در یک کلوپ زنانه به مهاجران ایرانی و خارجی رقص عربی آموزش میدادم و این یکی از راههای کسب در آمدم بود 

پاپوش های مخملم را به پا کردم و لباس های مخصو صم را پوشیدم و به عادت همیشه قبل از جمع شدن همه, واکمنم را روشن کردم و نوار کاستی را که موقع خداحافظی از امید گرفته بودم داخل واکمن گذاشتم. خواننده محبوبش از ""فریاد زیر آب"" میخواند و من گردنبد قلبی شکل یادگارش را در دست میفشردم و با ضرب تند موزیک عربی که تمام ریتم هایش  را حفظ بودم  کمرم را میچرخاندم و همچون قویی  که در دریاچه سبک و نرم  شناور است ، میرقصیدم و بی آنکه کسی ببیند اشک ازگوشه چشم میزدودم.

 

 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو       فصل هفتم / پارت31

از صدای فریادش بی اختیار سر در گریبان فرو بردم

_ی ساله عروسی کردیم هنوز ی بچه نداریم,هرچی بیشتر تحملت میکنم پررو تر میشی, بدبخت ننم راست میگفت به زن جماعت نباید رو بدی

نگاه خسته ام را به چشمان دریده اش دوختم 

_ چته صداتو کشیدی سرت؟ چیه باز علی اومد اینجا تو طویله ات رو گم کردی؟ 

یک قدم جلو گذاشت و دستش را بالا برد و گفت

_شیطونه میگه همچین بزنم توی دهنش که دندوناش  بریزه توی شکمش,  علی راست میگه نباید به تو رو داد

_علی غلط,کرد با تو , برو کنار خسته ام, باید لباس عوض کنم برم رستوران , 

خنده زشتی تحویلم داد

_ همچین میگه خسته ام انگار از سازمان ناسا برگشته , رفتی وسط چهارتا از خودت بدتر قر دادی و برگشتی , کوه که نکندی خسته باشی

پوزخندی زدم

_ انگار این دفعه جنس موادت خوب نبوده بدجور قاطی کردی, 

_از دست تو آدم اگر قاطی نکنه تعجب داره!

لباس هایم را عوض کردم .گرمای هوا کلافه ام کرده بود. بعد از ظهرها تا پاسی از شب در یک رستوران در توکیو کار میکردم . اندکی از حقوقم را برای خودم صرف میکردم اما قسمت بیشترش را پس انداز میکردم . برای آنکه قدرت داشته باشم بیش از هر چیز به پول احتیاج داشتم و این پول در سرزمینی مثل ژاپن با سختی زیاد و کار فراوان به دست می آمد.

حمیدرضا هنوز جلوی در ایستاده بود و راهم را سد کرده بود . رو به رویش ایستادم و مستقیم در چشمانش نگاه کردم

_باز چته؟ دوباره علی اومد اینجا تورو پر کرد کرد انداخت به جون من! بهت گفتم داره دیرم میشه حالا هی از خودت مسخره بازی دربیار!

سرد نگاهم کرد

_ حرف من همونیه که گفتم, تو مخصوصا این کارهارو میکنی به خیالت من خرم حالیم نیست چه مرگته

با دست اورا از سر راهم.کنار زدم.و صندل هایم را به پا کردم و همان طورکه از در خارج میشدم غرغر کنان زیر لب گفتم

_ خودت چی هستی که بچه ات باشه؟ من اینجا خودمم زیادی ام بچه رو میخوام چی کار 

صدایش را بالا برد 

_ کور خوندی که من بذارم برگردی ایران لیلا خانم

بی توجه به حرفش راهم را کشیدم و رفتم. گرمای هوا و شرجی نفس را در سینه  ام به خس خس انداخته بود من از بچگی آسم داشتم و این هوا باعث میشد نفس تنگی ام بیشتر شود . خیابان های شلوغ توکیو را اصلا دوست نداشتم . دلم هوای جایی خلوت و دنج کرده بود جایی شبیه کوچه باغ که جز صدای آب زلالی که از جوی هایش رد میشد و نغمه پرندگان هیچ صدا و هیاهویی نباشد.

وقتی به آشپزخانه رسیدم  آنقدر عرق کرده بودم که بلوز نخی مردانه ام به تنم چسبیده بود. پیشانی ام را با چهار انگشت مالیدم. پیشبند پوشیدم و مشغول پاک کردن ماهی های تازه شدم که صبح از بازار خریده بودند و باید برای شب همه آنها را پاک میکردم و خورد شده در سبد میگذاشتم .چاقو را تیز کردم و.مشغول شدم . صدای ساره را ازپشت سرم شنیدم

_دیر کردی لیلا بانو!

به سمتش برگشتم موهای صاف و بی حالتش را با کش کوچکی بالای سرش بسته بود و با آن چشمان ریز سیاه رنگش کاملا شبیه ژاپنی ها شده بود 

سر به سویش برگرداندم

_تا به خودم جنبیدم دیر شد 

خنده ریزی کرد و گفت

_ تو که همش داری میجنبی, معلومه دیرت میشه دیگه 

نفس بلندم را تند بیرون دادم

_ کلاسم اتفاقا زود تموم شد, اومدم خونه افتادم گیر حمیدرضا معلوم نبود چه مرگش بود که تا منو دید شروع کرد به غر زدن انقدر حرف مفت زد تا بالاخره دیرم شد

برنج را در سینی ریخت و همان طور که مشغول پاک کردن آن ها بود گفت

_ خلاصه حواستو جمع کن اگه ی بار دیگه دیر بیایی صدای کوتو در میاد بعدش هم عذرت رو میخواد, اینجا ایران نیست که بتونی از سر و ته کار بزنی و آخر ماه هم ی پول خوب گیرت بیاد…

_توام اگه جای من بودی حال و اوضاعت همین بود

لبهایش را جمع کرد

_دختر تو دردت چیه؟ اصلا چرا انقدر توی خودتی؟ مشکل تو با این حمیدرضا خان سر چیه؟

کاش آن روزها اینقدر ساده و خوش باور نبودم . کاش از روی بچگی و  زود باوری به هرکسی اعتماد نمیکردم و هیچ کس را محرم رازم نمیدانستم اما افسوس که این زود باوریهایم مرا تا مرز نابودی کشانید!

 

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل هفتم /پارت32

در را محکم بهم کوبیدم و تا چشمم به حمید رضا افتاد فریاد زدم 

_چه بلایی سرش آوردی کثافت ,آشغال؟

بی توجه به داد و فریاد مبل کناری اش را نشانم داد و گفت 

_بیا بگیر بتمرگ ببینم ,چه خبره باز صداتو کشیدی سرت؟

با جسارت سمتش رفتم و یقه لباسش را در دست فشردم و باز فریاد زدم

_با توام, میگم چه بلایی سر امید آوردید؟

هلم داد و محکم با پشت دست به دهانم کوبید .

_خفه خون بگیر بی حیا, اتاقت رو از من که شوهرت هستم جدا کردی اونوقت اومدی نعره میزنی میگی چه بلایی سر امید اومده؟؟؟ دیگه طاقتمو تموم.کردی لیلا , امشب سرتو میبرم میندازمت جلوی سگ هم خیال تورو راحت میکنم هم خودمو

خودم را از روی زمین جمع و جور کردم.بی توجه به طعم گس خون که در دهانم مزه مزه میشد چشمهایم را برایش تنگ کردم و با حالت تمسخر گفتم

_گنده, گنده حرف میزنی , آخه تو وقتی نعشه هم باشی تنبون خودتو با زور بالا میکشی چه برسه به وقته خماریت! عملی بدبخت تو میخوای منو بکشی, مگه من شیپیشم که تو منو بکشی؟؟؟ بدجور نعشه ای انگار که باز توهم زدی!

از خشم دندان بهم سایید 

_خفه میشی یا خفه ات کنم؟

با لگد زیر میز شیشه ای زدم و میز و ظرف میوه ای که روی آن بود باهم پخش زمین شدند دوباره نعره زدم 

_بهت میگم با امید چی کار کردی عوضی؟

این بار خنده زشتی تحویلم داد و گفت

_چیه داری از غصه میمیری؟ خب بمیر به درک! اما بدون تا وقتیکه رام نشی و مثل آدم با من زندگی نکنی اوضاع امید جونت همینه! 

با خشم ونفرت نفسم  را محکم بیرون دادم 

_ آخه تو چه دشمنی با اون ننه مرده داری؟ طرفت منم با اون چی کار داری؟

ابرو بالا داد

_د نشد ،دیگه , تو خیال کردی خیلی زرنگی آره؟ با خودت گفتی میرم ژاپن پول و پله ای به جیب میزنم بعد هم حمیدرضارو دور میزنم برمیگردم ایرون و ی راست میرم سراغ امید نصرتی و با پولای حمیدرضا تا آخر عمر عشق و حال میکنیم! کور خوندی ضعیفه! این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست!

با پشت دست خون دهانم را پاک کردم. نزدیکش شدم و انگشت اشاره ام را با حالت تهدید جلوی صورتش گرفتم و گفتم 

_ ی چیزی رو خوب توی گوشات فرو کن پسر غلام شیره ای, من اگه قبول کردم و دنبال تو راه افتادم اومدم این خراب شده واسه این نبود که عاشق و دلباخته خودتو و پولای کثیفت شده بودم, اومدم خودم بدبخت بشم اما امید همون جوری زندگی کنه که حاج یوسف  آرزو داره, اسیر شدم تا آزاد باشه, مردم تا زنده باشه امابه مرگ عزیزام قسم اگر ی تار مو از سرش کم بشه دیگه هیچی برام مهم نیست بلایی به روزگار همه تون میارم که مرغای آسمون به حالتون زار بزنن!

دستم را پس زد و پوزخندی زد و زیر چشم نگاهی به من انداخت و.گفت 

_دلت میخواد نجاتش بدی؟ 

_نجاتش میدم

_کاری ازت بر نمیاد , خیالت راحت, با اون مقدار موادی که ازش گرفتن اگه اعدامش نکن حبس ابد رو شاخشه!

_خفه شو کثافت

طنین خنده شیطانی اش در گوشم پیچید 

_فقط من میتونم نجاتش بدم, این کار هم میکنم ولی ی شرط داره, اگه قبول کنی به آخر هفته نکشیده از زندون درش میارم 

نیشخندی زدم

_تو برای من شرط میذاری؟

_راهش همینه که گفتم , تصمیمتو بگیر , خبرم کن 

حاضر بودم بمیرم اما امیدم, همه هستی و دل خوشی ام را در بند نبینم. من بدون امید هیچ چیزی برای باختن نداشتم. کار حمیدرضا خرید و فروش انواع مواد مخدر بود و هر کاری از او بر می آمد. به خاطر مصرف زیاد حشیش بیشتر اوقات حالت عادی نداشت و تصمیمات ناگهانی و غیر قابل باور میگرفت . داشت از در خارج میشد که با صدایی آهسته گفتم 

_شرطت قبول. اما بعدش دیگه حق نداری دور و ور امید بپلکی .کاری به کارش نداشته باش وگرنه خونه خرابت میکنم 

لبخندی گوشه لبش رنگ شادی گرفت و همان طور که از در خارج میشد گفت

_فعلا مشتری دارم , میرم و برمیگردم بعدش میشینیم و کامل باهام حرف میزنیم!

در تراس نشستم و با حرص سیگاری از بسته بیرون آوردم و آن را روشن کردم و با ولع به آن پک زدم و دودش را با حرص بیرون دادم. دومی و سومین و بعدی و بعدی… , تا به خود آمدم تمام سیگارهای موجود در پاکت را دود کرده بودم اما هیچ یک از غصه هایم همراه آنها دود نشد . فکر دربند بودن امید دردی بر جانم میریخت که گویی بر  زخمی ناسور و کهنه نمک میپاچند. سینه ام به خس خس افتاده بود وشوری اشک هایم  به جای مرهم، نمک آن زخم کهنه شده بودند و هرچه بیشتر میگریستم کمتر آرام میشدم.

 

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل هفتم/پارت 33

دل وحشت زده در سينه من مي‌لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
ضربه‌ي دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست

تا به كي بايد تنها تنها

وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم

سال ها رفت كه من

كرده‌ام با غم تنهايي خو
ديگر از پاسخ خود نوميدم

راستي هان

چه صدايي آمد؟
ضربه‌اي كوفت به ديواره زندان، دستي؟
ضربه مي‌كوبد همسايه زنداني من
پاسخي مي‌جويد
ديده را مي‌بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي‌خندم !!

وحشت زده روی آخرین صندلی نزدیک به اورژانس بیمارستان کز کرده نشستم و لباس هایم را مرتب کردم. زیر لب گفتم : نجاتت میدم امید ی کم دیگه طاقت بیار 

نگاه تب دارم را به ابتدای سالن باریک و بلند بیمارستان در پی ساره چرخاندم. از اتاق معاینه با لبخند کجی بر لب, خارج شد. نگاهش که به من افتاد به سویم روانه شد. روی صندلی کناری ام نشست و دست بر سرم کشید و پرسید 

_چرا اومدی اینجا نشستی؟ هنوز ناراحتی؟

آه کشیدم. سرم را به دیوار پشت سر چسباندم و گفتم

_ناراحت که نه, دلخورم, از خودم و از همه دنیا 

به سمتش سر کج کردم 

_دکتر چی گفت؟ ی چیزهایی فهمیدم ولی من هنوز زبون اینارو خوب یاد نگرفتم خیلی تند حرف میزد 

یک تای ابرویش را بالا داد و.پیشانی اش را با انگشت خاراند و جواب داد 

_میگه تنها راهش آی وی اف, میدونی چیه؟

چین مختصری به صورتم افتاد 

_چی چی اف؟؟؟ اون دیگه چیه؟

لبهایش را جمع کرد و به چپ و راست چرخاند و آهسته گفت 

_میگه تو نمیتونی به صورت طبیعی باردار بشی, آی وی اف ی جور لقاح مصنوعیه, اگر موافقی الان باید بری نمونه بدی بعدش ی سری تزریقات دا ره و …

صدای پمپاژ خون به قلبم انگار در سالن خالی بیمارستان اکو میشد و در گوش هایم می پیچید. کیفم را از روی پایم چنگ زدم و بلند شدم و با لحن تندی به ساره گفتم 

_پاشو بریم 

از جایش تکان نخورد. یک قدم که جلو رفتم. صدایم کرد 

_کجا لیلا خانم؟ اینجوری میخواستی رفیقت رو نجات بدی؟ اون بدبخت دو روز دیگه دادگاه داره اونوقت تو برای زدن دوتا آمپول ادا در میاری؟ 

عصبی به سمتش برگشتم و یقه پیراهنش را در دست گرفتم و گفتم 

_به کی گفتی بدبخت؟هان؟ بدبخت خودتی و جد و آبادت…

رنگش کمی پرید و همان طور که سعی میکرد یقه لباسش را از دست من خارج کند از جا بلند شد و آهنگ رفتن کرد 

_بابا تو پاک دیوونه ای! اصلا به من چه هر غلطی میخوای بکن … منو بگو کار و زندگیمو ول کردم افتادم دنبال این دیونه ای!

روی صندلی نشستم و صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم تا به خود بجنبم از سالن بیرون رفته بود تا جلوی در خروجی کلینیک دنبالش دویدم. پیراهنش را از پشت کشیدم پرخاش کنان به سمتم برگشت 

_ولم کن میخوام برم  , هزار و یک جور کار دارم توی رستوران, اصلا از اولش هم نباید میومدم به من چه مربوطه که تو زبون اینارو نمیفهمی؟ برو با شوهرت بیا که هم بتونی براش ناز کنی هم دیلماجت باشه!

دستش را ملتمسانه در دست گرفتم و گفتم 

_ساره تورو خدا نرو, من اینجا غریبم کسی رو ندارم, اصلا غلط کردم, خوب شد؟ عصبانی شدم ی چیزی گفتم تو به دل نگیر!

پوفی کشید و گوشه چشمی نازک کرد و سمت کلینیک راه برگرداند. پشت در آزمایشگاه ایستادیم. نگاه مضطربم را به او انداختم

_چیه لیلا ؟ از چی میترسی؟ 

_قلبم داره از دهنم میزنه بیرون..... میترسم ساره, حالا ترسش به کنار از خجالت دارم آب میشم, خدا لعنتت کنه حمیدرضا!

خنده مسخره ای تحویلم داد و دست پشت کمرم گذاشت و همان طور که به داخل آزمایشگاه هلم میداد گفت 

_ خوبه بابا توام دیگه شورشو در آوردی, ی هفته دیگه بهت ی تزریق میکنن همه چیز تمومه ، همچین میگه میترسم و خجالت میکشم انگار از پشت کوه اومده! 

دسته ماهیتابه را گرفتم و با کفکیر چوبی مشغول هم زدن سبزیجات شدم که با ادویه مخصوص در حال تفت خوردن روی شعله کم سوی اجاق گاز بودند. ساره پشتم زد و با حالت خاصی گفت 

_در چه حالی اوکاسان؟!

قلبم فرو ریخت. اوکاسان به زبان ژاپنی معنی مادر عزیز و گرامی میداد. یاد تزریق هفته قبل افتادم. زیر دلم تیر کشید. بریده بریده گفتم 

_ساره باورم نمیشه, هنوز گیجم, یعنی  راستی راستی من الان بار دارم ؟

روی چهارپایه نشست و با آن چاقوی تیزو بلندی  که در دستش بود مشغول پوست گرفتن سیب زمینی های شسته شده در آبکش فلزی روی سکوی رو به رویش شد و جواب داد 

_ دو هفته هی رفتیم کلینیک و اومدیم تازه خانم میگه راستی راستی من حامله ام؟ د اگر نشده بود که دکتر مرض نداشت بگه دیگه باشگاه نرو, کار سنگین نکن…

زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید 

_ببینم نکنه هنوز میری باشگاه؟! لیلا  لهت گفته باشم از این  خر بازی در بیاری بچه از دست میره ها!!!

چشم هایم را که به خاطر حساسیت به ادویه میسوخت مالیدم و بینی ام را بالا کشیدم و جواب دادم 

_حالا زبونشونو نمیفهم, دیوونه که نیستم باهام اینجوری حرف میزنی! خیلی وقته دیگه باشگاه نمیرم 

خنده کجی کرد 

_آفرین مامان لیلا 

صدایش در ذهنم تکرار شد :(مامان لیلا) ماهیتابه را از روی اجاق برداشتم و نگاه گنگم را معطوف او کردم 

_چیه؟ چرا بغ کردی؟ مگه شوهرت سرقولش نموند؟ تو که گفتی امید آزاد شده!

آه کشیدم و سر تکان دادم 

_ تنها دل خوشیم همینه 

_پس دیگه مرگت چیه؟

با حالتی خاص به شکمم نگاه کردم و دستی روی آن کشیدم 

_اون آزاد شد اما حالا من اسیر شدم 

چیش غلیظی کشید 

_ لیلا چه حرفهایی میزنی تو, پس من که سه تا زاییدم الان لابد زیر تیغ ام دیگه! تو شکم اولته اونوقت فکر میکنی اسیر و زندانی شدی؟ تو که میگی وضع شوهرت خوبه, بی کاری با این حال و اوضاع میایی توی این خراب شده کار میکنی؟ بدت نیاد ها ولی خیلی احمقی! تو اصلا چی کار زندگی سابقت داری ؟ بشین زندگیتو بکن دختر!

آه کشیدم 

_باعث همه بدبختی های امید منم چطوری ولش کنم و فکر خودم باشم؟

کلافه چاقو را روی سکو گذاشت و دست به کمرش زد 

_خیل خب باشه اصلا مقصر تو! میخواستی از زندان نجاتش بدی که این کار رو هم کردی دیگه بی خیالش شو, تو هرچی بیشتر حساسیت به خرج بدی شوهرتو بیشتر تحریک میکنی اینجوری اون بی چاره رو هم دوباره میندازی توی دردسر, من واسه خودت میگم, سرتو بنداز توی زندگیت, چند ماه دیگه بچه ات دنیا میاد همه چیز عوض میشه تو هم مثل خانم بشین توی خونه ات با شوهر و بچه ات راحت زندگی کن! من حرفمو زدم دیگه خودت میدونی!

بچه, بچه, بچه, این بچه کی بود که این روزها انقدر حرفش را میشنیدم؟ هفده سال بیشتر نداشتم و در حال مادر شدن بودم! و این مادر شدن برای من فقط یک حس گنگ و مبهم بود و بس! 

 

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب ردپای تو        فصل هشت/ پارت 34

دریا برای من همیشه یادآور آرامش بود . گاهی ساعت ها کنار ساحل می ایستادم و به امواج پر افت و خیز آن خیره می شدم. طبق عادت روی نیمکت های کنار دریا نشستم و مشغول تماشای قایق ماهیگیران محلی شدم . نسیم ملایمی وزید و با خود بوی زهم دریا را یکسره وارد بینی ام کرد .تلاطم عجیبی بر معده ام افتاد. دست سمت دهان بردم و تا به خود آمدم کل محتویات معده ام را کمی آن طرف تر از جایی که نشسته بودم بیرون ریختم .

کیانوش در پی من با قدم های کوچکش دوان دوان آمد . نگاه گنگش را به صورت ملتهبم دوخت و با نگرانی گفت :

_مامان جونم چی شده؟

به چشمهای ژاپنی و صورت گردش دقیق نگاه کرد.ناخواسته از آن همه شباهتش به ژاپنی ها خنده ام گرفت . شاید کتک مفصلی که  پس از تولدش به خاطر همین موضوع از حمیدرضا خوردم حقم بود! دست روی موهای صاف و بی حالتش کشیدم 

_چیزی نیست پسرم , الان میریم خونه, نگران نباش 

برایم عجیب بود حتی نگاه کردن به دریا هم حالم را دگرگون میکرد! دست کیانوش را گرفتم و راهی شدم . دو سال از تولد پسرم میگذشت و کیانوش من در واقع همان  سند آزادی امید بود که دو سال قبل به واسطه او توسط حمیدرضا امضا شد!

هرچند امید آزاد شده بود اما به خاطر سوءسابقه ای که پیدا کرده بود دیگر نتوانست آرزوی همیشگی حاج یوسف را بر آورده کند و وارد دانشگاه شود  ودر عوض در همان محله خودمان  مشغول کار و کاسبی شده بود. اما همین که میدانستم سالم است وسر گرم زندگی ست برایم کافی بود.

کلید را در قفل چرخاندم و در با صدای اندکی باز شد و بلافاصله چشمم به حمیدرضا افتاد که با فنجان قهوه ای در دست از آشپزخانه خارج میشد 

_ به به لیلا خانم گل, کجا تشریف داشتید بانو؟

از این طرز حرف زدنش متنفر بودم. کیانوش دستش را از دستم کشید و به سمتش دوید 

_ سلام بابایی

 جلوی  کیانوش  زانو زد و دستی بر سرش کشید

_ سلام به روی ماهت باباجون! کجا بودی قند و عسل بابا؟

کیانوش سرش را به سمت من که پشت سرش ایستاده بودم چرخاند و نگاهی پرسشگرایانه به من انداخت . انگار برای حرفی که میخواست بزند منتظر کسب اجازه از من بود. به رویش لبخند زدم با خوشحالی نگاه برگرفت و گویی مجوز کلامش با همان لبخند صادر شد . به سمت پدرش سر برگرداند

_رفته بودیم دریا

حمیدرضا نگاه تندی به من کرد و پرسید

_راست میگه؟ باز رفته بودی لب دریا؟

کیفم را روی مبل انداختم و همان جا روی آن ولو شدم

_ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ جرم کردم مگه؟

دست کیانوش را گرفت و روی مبل رو به رویم نشست  و پا روی پا انداخت و او را روی پایش نشاند و همان طور که با عصبانیت جرعه ای از محتویات فنجان قهوه  اش را مینوشید گفت

_صد دفعه گفتم خوشم نمیاد تنها بری لب دریا, ولی تو انقدر سرگنده ای که مگه حرف توی کله ات فرو میره؟!

جعبه سیگارهایم را از کیفم بیرون آوردم و همان طور که سمت تراس می رفتم  دستم را در هوا تکان دادم و گفتم 

_برو بابا, حوصله ات رو ندارم , حالا واسه من غیرتی شده!

سیگارم را آتش زدم و به دوردست ها خیره شدم. طبق عادت کمرم را به دیوار تکیه دادم  و پاهایم را روی هم انداختم و آنها را دراز کردم . صدای زنگ گوشی موبایلم که گران ترین وسیله ای بود که با پول های پس انداز شده ام خریده بودم ، توجه ام را جلب کرد. نگاهی به آن انداختم و با دیدن اسم زری بر صفحه کوچکش خنده بر لبانم نشست . دکمه اتصال را فشار دادم و صدای  آشنای زری گوشم را نوازش داد 

_سلام لی لی , چطوری؟

_سلام آتیش پاره , خوبم تو چطوری؟

خنده بلندی کرد. هیکل گرد و قلمبه اش و چشمان مشکی و براقش در نظرم نقش بست . 

_ اون جوجو کوچولوی من  چطوره؟خاله اش ایشالله قربونش بره

دلم برای دیدنش قنج رفت .

_خوب , خوبه, شما چطورید؟ مامان هنوز پاهاش درد میکنه؟ از اون پمادی که فرستادم به پاهاش مالیدی؟بابا چطوره؟ قرص هاشو به موقع میخوره؟

در صدایش غم نشست 

_ لیلا ول کن تورو خدا, من جای تو بودم بعد از این همه بدبختی که سرم آوردن دیگه اسمشونو نمی اوردم, اونوقت تو هر دفعه که بهت زنگ میزنم دنبال پا درد مامان و حال و روز بابایی! 

پوزخندی زدم 

_چی کار کنم؟ ننه و بابامن , چی کارشون کنم؟ میشه بی خیالشون بشم؟ تنها کس و کار من شما هستید دیگه 

خنده با مزه ای کرد

_پس علی شمر اونجا چی کاره ست؟ اونو فرستادیم ور دلت که کس و کارت باشه دیگه!!!

بعد از مدتها خندیدم. خدارا شکر زری در این دو سال هنوز هم هروقت زنگ میزد خنده را بر لبانم مینشاند.

_دیگه چه خبر از ایران؟

صدایش کمی با حالت خجالت آمیخته شد 

_خبر که زیاده.... راستش ....

_راستش چی؟ 

کمی مکث کرد و با ناز گفت

_آخر هفته قراره برام خواستگار بیاد

پاهایم را جمع کردم و راست نشستم 

_راست میگی زری؟ پسره کیه ؟من میشناسمش؟

نفس کوتاهی کشید 

_ , مامانش با مامان توی مراسم نذری سهیلا خانم اینا آشنا شدن منم همون جا دیدن و میخوان بیان برای پسرشون خواستگاری, من پسرشو ندیدم اما سهیلا خانم میگفت ی کارگاه نجاری داره پسر خیلی خوبی هم هست

از ذوقی که درصدایش آشکار بود فهمیدم نظرش مساعد است 

_پس مبارکه

_چی چی رو مبارکه؟ تا خواهرم نیاد هیچ جوابی نمیدم! اینو به مامانم گفتم 

تلخ خندیدم 

_ من دیگه هیچ وقت برنمیگردم ایران , تو که بهتر از همه میدونی

چیش غلیظی کشید 

_ دو سال گذشته لیلا ,  تو دیگه بچه دار شدی, هرچی بوده تموم شده تا ابد که نمیشه دور از وطنت باشی, تازه امیدم دیگه داره ازدواج میکنه اونوقت تو الکی خودتو اونجا حبس کردی که چی بشه؟

صدایش در گوشم پیچید بریده بریده پرسیدم 

_تو چی گفتی؟ امید داره ازدواج میکنه؟ با کی؟ 

مثل اینکه از حرفی که زد بود پشیمان شد. آهنگ کلامش را عوض کرد و با دلسوزسی گفت 

_تورو خدا ول کن لیلا, به ما چه ؟ هرکاری دلش میخواد بکنه!اصلا بهتر, اینجوری شرش زودتر میخوابه, کم به خاطرش بدبختی کشیدی؟ هرکی ندونه من که میدونم چرا قبول کردی بری اون جهنم دره!

قلبم سوخت. باقی حرفهای زری را اصلا نشنیدم. دوباره نفسم تنگ شد و دل بهم خوردگی سراغم آمد. دست روی قلبم گذاشتم و از جا بلند شدم. خدایا تا کی قرار است هرچه دارم در تندباد حوادث به یغما برده شود؟

 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو       فصل هشت/پارت35

موهای فرفری ام خیس و باران خورده به پیشانی ام چسبیده بود. باران اشک هایم را از روی صورتم میشست و نفس های خسته ام در گلو  می شکست . شلوارک کتانم  چنان خیس شده بود که به پاهایم چسبیده بود . روی شنهای ساحل کاماکورا زانو زدم و کف دستهایم را مقابل  زانوهایم  عمود کردم و سرم را بالا گرفتم و رو به دریا فریاد زدم

_ای خدا!!!,،ای خدا!!!، ای خدا!!!…

صدای ضجه هایم در میان امواج خروشان دریا گم شد و گلویم از جیغ هایی که کشیدم سوخت . حس میکردم کسی با مته ای فولادی وکند قلبم را آرام آرام سوراخ میکند و زجرم میدهد. شنهای خیس زیر دستم  را چنگ زدم و با خشم به سمت دریا پاچیدم 

_ خدایا همه بزرگی و عظمتت همینه؟ مگه سوزوندن من چقدر ارزش داره؟ مگه نگفتی که بزرگی پس کو؟ تو از من دوری یا من از تو؟ منو انداختی وسط رینگ زندگی و از همه طرف بهم مشت میزنی که چی بشی؟ من قوی نیستم, من اصلا هیچی نیستم! تورو به عظمتت تمومش کن, دیگه چی باید بگم تا از این زندگی لعنتی راحتم کنی؟ خدایا من کم آوردم!…

صدایم با صدای  زوزه باد در هم آمیخت . بازهم هجوم مایعی ترش را ته گلوم حس کردم. دلم میخواست همه این زندگی و دنیای منحوسی را که گرفتارش بودم عق بزنم و بالا بیاورم . آنقدر بالا آوردم که حس میکردم معده ام زخم شده است. 

هنوز هم سبک نشده بودم . چشم های پف کرده ام  در ساحل چرخید و نگاه خسته ام روی مجسمه بزرگ و برنزی بودا ثابت ماند و بی اختیار نام خدا را زیر لب زمزمه کردم . 

دیگر چه اهمیتی داشت که چطور زندگی کنم؟ در تمام این مدت تلاشم این بود که پولی برای خودم پس انداز کنم و خیلی زود به ایران باز گردم  به امید اینکه شاید بتوانم کنار امید زندگی کنم . تمام کارهای حمیدرضا را زیر نظر داشتم حتی تمام مشتریانش را که از او مواد مخدر میخریدند میشناختم تا بتوانم در روز مبادا از آن برای رهایی خودم استفاده کنم اما حالا دیگر هیچ کدام از اینها برایم سودی نداشت . باید هر طور شده پول زیادی برای خودم پس انداز میکردم . من فقط پول میخواستم! پولی  که به من قدرت بدهد و قدرتی که به من شهامت انتقام بدهد!

صدای زنگ موبایل مرا به خود آورد

_چی شده ساره؟برای چی بهم زنگ زدی؟  من که بهت گفتم, امروز نمیام آشپزخونه اصلا حوصله کار کردن ندارم

_ خودتو لوس نکن مگه خونه خاله ست که نیایی؟ لیلا ببین چند بار بهت گفتم بخوای اینجوری بازی دربیاری کارت رو از دست میدی بعد نگی نگفتی؟

چهره در هم کشیدم و لحنم را تند کردم 

_خوب به جهنم , از دست بدم, اصلا کار میخوام چی کار؟ صبح تا شب توی اون دخمه جون بکنم که چی؟ 

_دیوونه, میوونه شدی انگار! هیچ میفهمی چی میگی؟ مگه تو نبودی که میگفتی به این کار احتیاج داری؟

بغضم بر گلویم چنگ زد 

_احتیاج داشتم، اما حالا دیگه ندارم؟

_مثل آدم بنال ببینم چی میگی؟ هی واسه من قر و قمیش میاد به جای  اینکه حرف بزنه

اشکم روی زمین چکید, بریده بریده جواب دادم 

_ امشب…، امشب، عروسی امیده!

کمی مکث کرد

_خب باشه! دختر تو ی بچه داری اونوقت تازه دنبال عروسی کردن  و نکردن امیدی؟ ماشاالله , ماشالله آقا کیاوش عجب ننه ای داره! چقدر به فکرشه، بسه دیگه خودتو نابود کردی ,ی کم هم فکر خودت باش تورو خدا! خجالت هم خوب چیزیه 

سکوت کردم.چه کسی میداند که عاشق کور و کر است؟ سکوتم که طولانی شد ساره با لحن خاصی پرسید

_ حالا کجایی؟

_ساحل کاماکورا

_تو اونجا چه غلطی میکنی آخه؟ خیل خب, همون جا باش من خودم  ی ساعت دیگه میام پیشت 

باران قطع شده بود اما رطوبت هوا مثل همیشه سینه ام را به خس خس انداخته بود. دست در جیب شلوارکم کردم و بسته سیگارهایم را بیرون آوردم. سه نخ سیگار در جعبه باقی بود اما دوتای آن شکسته بودند و یکی دیگرش  چنان خیس خورده بود که مجبور شدم همگی را دور بیندازم. 

کلافه به نرده های نزدیک ساحل تکیه زدم و از دور ساره را دیدم که برایم دست تکان داد و به سمتم آمد. نگاهی به سر و وضع باران خورده ام انداخت و پوزخندی زد 

_وقتی میگم تو عقل نداری الکی که نمیگم!

_دوباره شروع نکن ساره حال و حوصله ندارم

با بالا و پایین بردن دستش به سراپایم اشاره کرد و گفت

_اون که از سر و وضع داغونت کاملا معلومه, 

اخم کردم

_اومدی اینجا این مزخرفاتو تحویلم بدی؟

دستم را کشید و سمت نیمکت فلزی که همان نزدیکی بود برد و  روی آن نشست و مرا هم همراه خودش,مجبور به نشستن کرد 

_بابا تو چه مرگته دختر جون؟ رنگ به صورت ندار&#