رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: سراب ردپای تو

 نويسنده: maryamalikhani   کاربر انجمن نودهشتیا

     ژانر: عاشقانه/اجتماعي

خلاصه:

اين داستان در مورد زندگي دختري است به نام ليلي كه برعكس  دخترهاي هم سن و سالش خلقيات كاملا مردانه دارد. داستان ،آينده او را به تصوير ميكشد و مرتب به گذشته اش سر ميزند تا  خواننده را با  مسير زندگي او آشنا كند. مسيري پر رنج و  بسيار عبرت آموز كه ليلاي قصه ما رابه قهقرا ميكشد و بعد در مسیری قرار میدهد  تا در اين مسير روحش سيقل بخورد و رازهايي را كشف كند که  این روح زخمی و عاصی  را به جایگاه رفیع انسانیت باز گرداند.iw5q_qpp3_rokgknmnevis.png

  • تشکر 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !

 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

تنهایی چون تبری تیز و برنده روزی ریشه هایت را قطع خواهد کرد. روزی که حس کنی تنها هستی دردی را در رگ و پی ات لمس خواهی کرد که تا به خودت بیایی تو را از پای خواهد انداخت. 

آری دوست من تنهایی چنان موریانه ای موزی از درون خالی ات میکند تا به یکباره فرو ریزی! 

پس آن روزی که هیچ کس کنارت نبود،هیچ گوشی محرم شنیدن حرفهایت نبود و هیچ دلی حوصله تنهایی هایت را نداشت ، به سوی آسمان سر بلند کن و با تمام وجود بگو هنوز خدا هست…

********************************** سراب رد پای تو             فصل اول/پارت یک

پك عميقي به سيگارم زدم و نگاهي به ورق هاي پاسور كه در دستم بود انداختم آن ها را بُر ُزدم  و حسابي زير و رو كردم و جلوي چشمان درشت و مشكي مشتري گرفتم و گفتم

-يكي  رو بِكِش

وقتي ميخواي براي كسي فال بگيري و توي اين كار موفق باشي بايد سعي كني طرف مقابلت را خوب ورانداز كني اگر آدم شناس خوبي باشي با يك نگاه عميق به چهره فرد ميتواني بسياري از خصوصيات روحي و رواني اش را دريابي و اينجاست كه بايد ضربه دوم را بزني با گفتن اين خصوصيات فرد را خود به خود مجبور ميكني تا با تو همراه شود و اسرارش يكي يكي آشكار خواهد شد آن وقت است كه بايد به آن شاخ و برگ بدهي و همه موضوعات را با آب و تاب به خوردش داد!

نگاه عميقي به صورت و علي الخصوص چشمهايش انداختم و دستان لرزانش كه آس خشت را بيرون ميكشيد. ورق را از او گرفتم و روي ميز گذاشتم و با اشاره سر به او فهماندم تا ورق ديگري بكشد هفت برگ كه كامل شد و آن ها را چيدم چند لحظه روي تماشاي ورقهايي كه كشيده بود تمركز كردم و بعد دوباره به چهره دختر جوان خيره شدم و پرسيدم

-خيلي دوستش داري؟

با صداي لرزان جواب داد

-كيو؟

اين ترس و طفره از جواب صريح خبر از آن ميداد كه در رابطه اي با شك و ترديد به سر ميبرد. نگاهي گذرا به ورق ها انداختم و گفتم

-پسر جواني با قد بلند كه توي اسم يا فاميلش حرف الف داره

گل از گُلش شكفت و با اشتياق سر تكان داد. به هدف زده بودم پس حالا نوبت شاخ و برگ دادن موضوع بود

-اگر دوستش داري پس دو راه بيشتر نداري يا احتياط كن و مواظب اطراف باش يا اگر اهل صبر و تحمل نيستي تمومش كن

پُك آخر را به سيگار زدم و فيلترش را در جاسيگاري كريستال كنار دستم له كردم كه نگاهم به صفحه موبايل افتاد كه مرتب خاموش و روشن ميشد. آهو تنها كسي بود كه هروقت تماس ميگرفت بي درنگ جواب ميدادم .انگشتم را روي صفحه كشيدم و جواب دادم

-جانم مهربون من

-سلام،چه خبر؟ مشتري داريم؟

خنديدم و جواب دادم

-شما نه ولي من هميشه ي مشتري دارم!

با خنده جواب داد

-باز كيو گذاشتي سر كار داري فال ميگيري؟

بلند خنديدم

-كار خلق خدارو راه ميندازم جانم

-پس ي نگاهي هم به ساعت بنداز ،يك ربع ديگه بچه هات از مدرسه تعطيل ميشن نميخواي بري دنبالشون ؟

نگاهي به ساعت ديواري انداختم

-پس تو زودتربرگرد بيا آرايشگاه تا من كم كم آماده بشم كه برم

با تعجب پرسيد

-مگه آرزو نيست؟

نفس عميقي كشيدم

-نه بابا،باز اون توله سگش گند زده توي مدرسه با بچه ها دعوا كرده زدن سرشو شكوندن رفته درمانگاه سر وامونده اونو بخيه كنه

با ناراحتي جواب داد

-اه ،اه ، اون پسره بميره كه اين بيچاره از دستش آسايش نداره،خيل خب من تا ده دقيقه ديگه اونجام

با لحن مزحكي آرام گفت

-شما به مشتريت برس من زود ميام

خنديدم و گفتم

-خيالت تخت ،منتظرتم

گوشي را كه قطع كردم دختر جوان مقابلم از وقفه اي كه در كارش افتاده بود حسابي كلافه به نظر ميرسيد. براي آنكه بتوانم كاملا اغوايش كنم

گفتم:

 –ي كم صبر كن تا من دوباره روي ورق ها تمركز كنم شما هم لطفا قهوه اي كه برات ريختم بخور تا من بتونم همه چيز رو كامل تر بهت بگم

با قيافه  احمقانه اي كه به خود گرفته بود لاجرعه محتويات فنجان را سر كشيد. يك سري خَُزَعَبلات سر هم كردم كه اتفاقا بسيار مورد توجهش قرار گرفت !بيست هزار تومن از او گرفتم و در كشوي ميزي كه پشت آن نشسته بودم گذاشتم. دخترك ساده لوح در حال خارج شدن از آرايشگاه بود كه آهو در آستانه در ظاهر شد.

  • تشکر 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو     فصل اول/پارت دوم

آهو نگاه متعجبش را به سراپاي دخترك كه در حال خروج از در بود انداخت. ميدانستم اصلا از اين جور آدم ها خوشش نمي آيد و آنها را بي اراده و بدون اعتماد به نفس مي پندارد ولي به نظر من همه جور آدمي بايد توي اين دنيا وجود داشته باشه اگر همه ايده آل بوديم من الان چطوري بايد امرار معاش مي كردم؟!زير چشمي هردو را نگاه كردم و لبخند ماسيده بر لبم را تحويل آهو دادم كه داشت روي كاناپه نزديك ميز مديريت كه من پشت آن نشسته بودم ولو ميشد.دستهايش را پشت گردنش قلاب كرد و پوزخندي نثارم كرد و گفت

-ليلا براي اين بدبخت چي سرهم كرده بودي كه داشت مثل خل و چل ها با خودش حرف ميزد؟

خنديدم و پول هايي را كه از دخترك گرفته بودم از كشو ميز بيرون آوردم و در هوا تكانشان دادم و گفتم

-ول كن بابا ، ي چيز گفتم كه بره بچسبه به زندگي بي در دسرش و انقدر دنبال اين پسرهاي آويزون كه نميتونن دماغشونو بالا بكشن نباشه، مهم اينه كه بيست تومن كاسب شديم

سري تكان داد و با چشمهاي درشت و عسلي رنگ زيبايش نگاه پر مهري بهم انداخت و لبخند گرمي زد

-امان از دست تو ، مي ترسم عاقبت كار دست خودت بدي  ي جوي كه هم در اينجارو تخته كنن هم خودت به دردسر بيوفتي

-نفوس بد نزن، خدا به دل آدم ها نگاه ميكنه و بهشون روزي ميده من دارم براي دوتا بچه روزي ميبرم براي هيچ كس هم بد نميخوام پس اتفاقي نميوفته نگران نباش

-چي بگم،من امروز مشتري ندارم؟

من وآرزو و آهو در يك آرايشگاه زنانه كار ميكردم البته آرزو  صاحب آرايشگاه بود ولي همه كارها را آهو انجام ميداد و من هم براي مشتري هاي خاص فال ميگرفتم و ماساژ ريلكسي انجام ميدادم و آخر هر هفته هم هركس درصدي از اين درآمد را كه سهمش بود دريافت ميكرد.نگاهي به ساعت انداختم و گفتم

-دختر خانم اسدي زنگ زنگ زد ساعت يك مياد براي كوتاهي

سيم لب تاپ را كه روي ميز بود از شارژ در آوردم به سمت خودم چرخاندم و مشغول چرخيدن در ليست ترانه هايش شدم و بلاخره روي ترانه محبوبم پلي كردم

داغ دلم داره تازه میشه قراره بازم ببینمش"

فک نکنم طاقت بیارم این دفعه میمیرم از غمش

همون که رفت و دلمو شکست

رفت و رو اشکام چشاشو بست

همون که دلتنگشم همش

داغ دلم داره تازه میشه

بازم چه خوابی دیده برام

چه نقشه ای باز کشیده برام

قراره باز چی سرم بیاد

این دفعه از جونم چی میخواد

داغ دلم داره تازه میشه

خاطره هاش یادم نمیره

میترسم این بار ببینمش

دوباره دستامو بگیره"

يك سيگار ديگر روشن كردم و با ولع به آن پك زدم و دودش را ز بيني و دهانم حقه كنان بيرون دادم و با صداي بم و خش دارم شروع به زمزمه كردن ترانه كردم . آهو چپ چپ نگاهم كرد و گفت

-باز سيگار روشن كردي؟

تلخ خندي تحويل دادم

-از صبح دوتا بيشتر نكشيدم

با انگشتهايش عدد دو را نشانم داد و گفت:

-فقط دوتا؟ آخي ، چقدر كم، با اون قلب داغونت  پشت هم داري سيگار ميكشي بابا فكر اون دوتا طفل معصوم باش، بابا كه ندارن، اينم از ننشون....

آه كشيدم

-خيلي وقته ننه هم ندارن....نترس ، اين قلب من پر رو تر و بي غيرت تر از اين حرفهاست كه با اين چيزها از پا دربياد

جمله ام در ذهنم تكرار شد. يادم آمد خيلي پيش تر ها عين همين جمله را گفته بودم . خاكستر سيگار را در جاسيگاري با ضربه كه به با انگشتانم به سيگارم زدم تكاندم

 ********************

لاله دوان دوان از اورژانس بيمارستان سمت حياط آمد و درست نشست كنار نيكمتي كه نشسته بودم و زل زد به سيگاري كه دستم بود

-تو از كي سيگار ميكشي ليلا؟ قهرمان بسكتبال رو چه به سيگار؟

چشمانم از فرط گريه ميسوخت و با زحمت باز نگهشان داشته بودم. نگاه غم انگيزم را به چشمهاي منتظرش دوختم  با صدايي گرفته گفتم

-مگه اوني كه الان روي تخت بيمارستان خوابيده قهرمان بسكتبال نبود؟ از اون هيكل ورزشي كه همه دخترها خودشونو براش ميكشتن فقط دو متر قد مونده كه ي پوستِ خشكيده روشو گرفته ......

دوباره بغض كردم. اشكم با خاكستر سيگارم هم زمان روي زمين ريختند. با صدايي كه از گريه لرزان شده بود گفتم

-من اينجا دنبال چي اومدم لاله؟

بغلم كرد و سرم را روي شانه اش فشار داد و گفت

-با خودت اينجوري نكن، به خدا قلبت واميست ها...

با هق هق جواب دادم

-نترس اين قلب وامونده من پر رو تر و بي غيرت از اين حرفهاست كه دوام نياره....

***************************************************

با صداي آهو به خودم آمدم

-ليلا كجا سير ميكني؟

آه سردي كشيدم و سيگارم را در جاسيگاري خاموش كردم و به رويش لبخند زدم

-ياد قديما افتادم ، ولش كن ،بيخيال دختر!

-تو مگه نميخواستي بري دنبال بچه ها؟ داره دير ميشه ها، الان ديگه زنگشون خورده حتما

گوشي تلفن را برداشتم و همان طور كه شماره خانه را ميگرفتم جواب دادم

-زنگ ميزنم زري بره دنبالشون ، حوصله ندارم

-بابا اين خواهر تو چه گناهي كرده هر روز بايد بره دنبال بچه هاي جنابعالي ببرتشون خونه؟

ابرو بالا دادم  و گفتم

-نگران نباش اين جماعت  اگر تا آخر عمرشون هم به من خدمت كنن جبران ظلم هايي كه در حقم كردنو نميكنه....

عادت نداشت در زندگي ديگران سرك بكشد و تا كسي خودش چيزي نمي گفت  دخالتي نميكرد براي همين ساكت شد  و بحث را عوض كرد

-آرزو پس كي مياد؟

-چه ميدونم بابا ،‌اونم مارو گير آورده....

داشتم با تلفن حرف ميزدم كه دختر خانم اسدي كه نامش سميرا بود تاز راه رسيد و آهو تا من مشغول حرف زدن بودم مثل برق و باد موهايش را همان طور كه او خواسته بود كوتاه كرد و وقتي تلفنم تمام شد از من خواست تا موهاي خيس او را سشوار كنم .  سميرا با رضايت كامل پشت ميز مديريت ايستاد و سي تومن به آهو داد و خيلي زود بيرون رفت .آهو خنده رضايت بخشي كرد و گفت

-خداروشكر، اينم دشت امروز

-بذار آرزو برگرده ببينيم با اون لگنش امروز ميتونيم بريم بيرون ي دوري بزنيم اين پولم  به بهانه سلامتي شازده پسرش و شيريني خريد ماشينش  ازش بگيرم و ي بستي حسابي بخوريم

آهو بلند خنديد

-باز ي مشتري اومد تو براي آرزوي بدبخت نقشه كشيدي؟

خنديدم

-خيالت راحت از من و تو بدبخت تر پيدا نميشه، دلت به حال كسي نسوزه قربونت برم كه دلتو ميسوزونن....

ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود كه آرزو خانم بلاخره تشريف آوردن و بعد از كلي غرغر و گله و شكايت از دست پسر كوچكش بلاخره  بعد از اينكه شنيد امروز  هفتاد تومن دشت كرديم نيشش تا بناگوش باز شد و دندان هاي زرد و درشتش را به نمايش گذاشت و خنده اي از  سر رضايت تحويل هردويمان داد. چشمكي به آهو زدم و شروع كردم به كار كردن روي مخ آرزو و مجبورش كردم تا آرايشگاه را ببنديم و برويم بيرون و سه تايي بستني بخوريم . هرسه كلي جلوي آيينه ها به خودمان ور رفتيم و با خنده و شوخي خارج شديم . آهو با ديدن رنوي مدل پايين و قرازه آرزو نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد دستش را جلوي دهانش گذاشت و گفت

-آخي، آرزو، من ميگم هر روز توي راه كه ميايي آرايشگاه دوتا مسافر هم بزن كه سر ماه با پولش اين جلوي ماشينتو بديم صاف كاري ، بدجور داغونه ها!

بلند بلند خنديدم. آرزو  لب و لوچه اش را كج كرد و گفت

-چيِِِِـــــــــــــش، خداروشكر همين هم داريم

استارت كه زد صداي قار ،قار وحشتناكي از موتور ماشين بلند شد نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم ميان خنده به او گفتم

-كاش داداشت حالا كه زحمت كشيده ي كم بيشتر مايه ميذاشت ي چيز درست و حسابي برات ميگرفت!

خودش هم خنده اش گرفت

-خدا خيرش بده حالا همينم غنيمته

سر در گوش آهو فرو بردم و گفتم

-آخه بدبخت داداشه ترسيده بهتر از اين بخره بزنه داغونش كنه، نمي  دوني چه دست فرمون افتضاحي داره....

هنوز حرفم را كامل نزده بودم كه صداي ترمز ماشيني كه با فاصله كمي جلوي ماشين آرزو كه داشت از پارك خارج ميشد در گوشمان پيچيد و صداي فرياد اعتراض آرزو بلند شد. راننده بيچاره با داد و فرياد او سريع از مهلكه گريخت .آرزو با قيافه حق به جانب به پشتي صندلي اش تكيه داد و همان طور كه به پشت سر نگاه ميكرد و دنده عقب ميرفت با همان دلخوري و عصبانيت گفت

-مرتيكه انگار كوره پيچيده جلوي من ي چيز هم طلبكاره؟

آهو بدون اين كه نگاهش كند خيلي جدي جواب داد

-معلوم نيست كي به اين احمق گواهي نامه داده كه هنوز نميدونه حق تقدم با قطاره نه اتومبيل ايشون!!!!

با تيكه اي كه آهو به صداي موتور ماشين آرزو انداخته بود از خنده چنان ريسه رفتم كه بي اختيار همگي حتي خود آرزو خنديد .  

  • تشکر 24

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل اول/پارت سوم

زل زده بودیم به بستنی های رنگارنگ پشت ویترین و با علاقه مشغول انتخاب طعم های بستنی ایتالیایی بودیم مردی که پشت دخل ایستاده بود ،قاشقک مخصوص بستنی را سمت یخچال برد  و رو به ما پرسید

_خانم ها، چند تا اسکوپ بذارم؟

نگاه پرسشگرایانه ام را به آهو دوختم و با اشاره همان سوال را تکرار کردم. بدون اینکه آرزو متوجه شود، پنج انگشتش را نشانم داد و من با قیافه ای جدی صدایم را صاف کردم و جواب دادم

_پنج اسکوپ لطفا

مرد متعجبانه عینکش را از روی  بینی بالا زد و مشغول ریختن بستنی در ظرف ها شد. سرم را به گوش آهو نزدیک کردم و آرام گفتم

_پنج تا زیاد نیست؟ خفه میشیم که انقدر بستنی بخوریم؟

خنده محوی کرد و با شیطنت جواب داد

_ی مو از خرس کندن غنیمته, اینی که من میبینم دفعه اول و آخرشه که از این دست و دلبازی ها میکنه، با زور هم شده بخور تا حالش جا بیاد!

سرم را به نشانه تایید تکان دادم

_راست میگی , بازور همشو میخوریم

گردن هایمان را در شانه فرو بردیم و ریز خندیدیم. بستنی ها را گرفتیم و سوار ماشین شدیم . آرزو بیرون از اتومبیل مشغول حساب و کتاب با مغازه دار بود. کمی به سمت صندلی عقب خیز برداشتم و به آهو که داشت با زور بستنی ها را می بلعید نگاهی انداختم و خنده کنان گفتم

_خدایی خیلی زیاده, هرچی میخورم تموم نمیشه, اومدیم پدر آرزو رو دربیاریم بابا و ننمون اومد جلوی چشممون

آهو از خنده ریسه رفت و همان طور که از شیشه آرزو را تماشا میکرد که داشت پول بستنی ها را میداد با دست  از پشت شیشه به او اشاره کرد و به من گفت

_تورو خدا نگاه کن چه جوری داره به یارو پول میده؟ انگار از گوشه دلش کنده میشه, باور کن تا حالا صد دفعه با خودش گفته کوفتتون بشه!!!!

بلند خندیدم و سر جایم مرتب نشستم و زیر لب گفتم

_داره میادصاف بشین , به روی خودت هم  نیار!

با هر بدبختی بود کل محتویات ظرفهایمان را خوردیم و سر راه آهو را به خانه رساندیم و من هم جلوی خانه پیاده شدم و از آرزو تشکر کردم.حوصله خانه رفتن نداشتم هرچقدر در آرایشگاه کنار هم خوش بودیم و غم دنیا یادم میرفت وقتی به خانه بر میگشتم انگار همه غصه های گذشته و حال بر سرم آوار میشد. با پا چند دمپایی که جلوی در بود کنار زدم و کفشهایم را در آوردم. صدای بازی و داد و فریاد بچه ها کل آپارتمان را برداشته بود و صدای مادرم که یکی یکی  نام هایشان را با فریاد بر زبان می آورد . در را که باز کردم سامان پسر زری فریاد زد

_بچه ها مامانتون اومد, بیچاره شدیم خاله لیلا اومد

گوشش را گرفتم و آرام پیچاندم

_توله سگ مگه من لولو ام که اینجوری رم کردی؟

_آی,آی, خاله ولم کن, به خدا من پسر خوبی بودم این کیاوش و کیانوش همش مامانی رو اذیت میکردن.

گوشش را ول کردم و لپش را کندم و بوسیدم و گفتم

_همتون لنگه همید

بوی کتلت سرخ شده مادر همه خانه را برداشته بود . از آشپزخانه با همان برگردان مخصوص کتلت سرخ کردنش که در دستش میفشرد  بیرون آمد و و نگاهی به ساعت که هشت را نشان  می داد  انداخت  و رو به من گفت

_چه عجب دختر تو ی بار زود اومدی! 

تا خواستم جوابش را بدهم زری با آن هیکل چاقش سلانه ,سلانه از اتاق بیرون آمد و با کنایه گفت

_چه فایده, حالا این  ی شب هم زود اومد؟ شما اگر به فکرش هستید بگید از فردا چی کار کنه؟

روی پاشنه چرخیدم و به سمت زری برگشتم اما حس کردم مادرم با اشاره سر و چشم او را مجبور به سکوت کرد

_چی میگی گرد قلمبه؟ مگه فردا چه خبره؟

برایم شکلک در آورد و رو به مادرم که همچنان مشغول ایماء و اشاره بود با دلخوری گفت

_چیه مامان اونجا واستادی هی ادا در میاری؟ خب بلاخره باید بهش بگید دیگه,

مادرم فریاد زد

_ای لال بمیری تو دختر, بذار از راه برسه , ی چیز بخوره خستگیش در بیاد ,بعدا میگیم , حالا همین الان باید شروع کنی به نطق کردن؟

گیج و هاج و واج نگاهشان میکردم و از حرفهایشان سر در نمی آوردم . زری صورتش را جمع کرد و دستش را در هوا چرخاند و گفت

_مامان جان خواهش میکنم ادای مادرهای دلسوز و مهربونو در نیار لطفا, همین شماها بودید که بدبختش کردید و فرستادینش اون سر دنیا…

سامان بی مقدمه به میان حرفشان دوید و با همان آوای کودکانه اش از گوشه خانه به سمت من دوید و گفت

_خاله فردا دایی علی و دایی حمید میخوان بیان , بهم گفت ی عالمه برات سوغاتی میارم اما برای کیانوش و کیاوش هیچی نگرفتم!

با دست از خودم دورش کردم و با دلخوری گفتم 

_کیانوش و کیاوش خودشون همه چی دارن , نمیخواد کسی چیزی براشون بگیره.

چشم غره ای به مادرم رفتم و گفتم

_آهان پس معلوم شد دعوا سر چیه؟ دردونه هات دارن میان من باید فلنگو ببندم و گورمو گم کنم که ی وقت با دیدن من خاطر آقا زاده ها مکدر نشه

پدرم که تا آن موقع در اتاق مشغول تماشای تلویزیون بود از اتاق بیرون آمد و  به جای مادرم جواب داد

_چه خبره انقدر سر و صدا کردید نفهمیدم اصلا اخبار چی گفت

مادرم چیش غلیظی نثارش کرد و گفت

_توام که همه دردت اخبار گوش کردنه

با غیض سمت اتاق رفتم و کاپشن ها و کیف های مدرسه بچه ها برداشتم و به سمتشان انداختم و فریاد زدم

_زود بپوشید راه بیوفتید 

زری کاپشن ها را از روی زمین برداشت و گفت

_باز دیوونه شدی , کجا میخوای بری این وقت شب؟

دست بچه را که مشغول گریه کردن بودند گرفتم و به سمت در خروجی رفتم که مادرم خودش را جلوی در انداخت و دو دستش را جلوی در گرفت و فریاد زد

_به خدا اگه بذارم بچه هامو ببری, خودت هر گوری میری برو ولی حق نداری بچه ها رو ببری

دستش را پس زدم و همان طور که بچه را کشان کشان از پله ها پایین می بردم  گفتم

_میریم به جهنم, میریم به درک , هرجا برم یتیمام هم با خودم میبرم , به شما هیچ ربطی نداره

  • تشکر 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو                             فصل اول /پارت چهارم

كياوش بلند بلند گريه ميكرد و من محكم دست هردوفرزندم را در دست ميفشردم و از پله ها پايين مي بردم. داخل كوچه كه شديم زري پشت سرمان دوان دوان خودش را به بچه ها رساند و سعي كرد دست كياوش را از دستم بيرون بكشد

-ليلا خجالت بكش، اين وقت شب بچه هارو كجا داري مي بري؟ 

كياوش هق هق كنان  به زري گفت

-خاله تورو خدا تواًم بيا بريم،.... سامي هم بيار 

چپ چپ نگاهش كردم و محكم به سمتم خودم كشيدمش 

-تا الان داشتي با سامي دعوا مي كردي، حالا سامي رو ميخواي؟ 

بي چاره بچه معصومم از ترس بغضش را فرو داد و ساكت شد . زري  با دست محكم به شانه ام كوبيد و حرفش را تكرار كرد

-با تواَم ، ميگم اين وقت شب كجا داري ميري؟

-ولم كن زري، برگرد برو پيش بچه ات به تو ربطي نداره، هرچي باشه من ازت بزرگ ترم ، پس دخالت نكن لطفا

گوشي موبايلم زنگ خورد و چند بار نام ماني روي صفحه موبايلم خاموش روشن شد. سعي كردم آن را از زري پنهان كنم اما فضول تر از آن بود كه بشود چيزي را از او پنهان كرد. مخصوصا  گردنش را دراز كرد سمت گوشي و با ديدن نام ماني محكم كوبيد پس گردنم 

-خاك بر سرت ليلا ، ماني با تو چي كار داره اين وقت شب كه بهت زنگ ميزنه؟ آخرش تو با اين كارهات هم گند ميزني به زندگي خودت هم منو بدبخت ميكني

رد تماس دادم و با عصبانيت سمت زري برگشتم

-نترس امير جونت تو رو  تحت هيچ شرايطي ول نميكنه، هرچي بدبختيه مال منه!!!

-تو چرا با من جنگ داري؟ براي خودت ميگم نفهم، اون مادر فولاد زره اش اگر بفهمه قيامت ميكنه ، هفت ساله خون منو توي شيشه كرده سايه ام رو با تير ميزنه  اونوقت  انتظار داري  تو رو هم بگيره براي اون يكي پسرش لابد ي عروسي مفصل هم براتون بگيره؟!!!!

انگشتم را روي بيني گذاشتم و با دست دهان زري را گرفتم و گفتم 

-هيــــــــــــش، خواهشا جلوي بچه ها دهن گشادتو ببند!

زري كه داشت خفه مي شد با اشاره سر به من فهماند كه ديگر چيزي نخواهد گفت. دستم را از جلوي دهانش برداشتم  و دوباره با بچه ها يم راهي شدم از پشت سر داد زد 

-لا اقل بگو كدوم گوري داري ميري؟

بدون اينكه برگردم بلند گفتم

-قبرستون

زري  نا اميدانه و دست خالي به خانه برگشت . به سر كوچه كه رسيديم تازه به اين فكر افتادم كه حالا با تو تا بچه واقعا بايد اين وقت شب كجا بروم؟

آه بلندي كشيدم. با آنكه رابطه ام با آهو خيلي خوب بود ولي او يك دختر مجرد بود من نمي توانستم اين ساعت شب از او بخواهم تا جايي هم به من و فرزندم در خانه شان بدهند، اصلا دلم نميخواست حتي پدر و مادرش بدانند كه من مطلقه هستم چه رسد به آنكه با چنين كاري سبب شود تا هزار جور فكر غلط در سرشان بيفتد و با آن  مرا قضاوت كنند. چاره اي نداشتم جز اينكه به آرزو زنگ بزنم كه وضع زندگي او هم دست كمي از من نداشت. از ليست مخاطبين شماره اش را پيدا كردم و  كليد تماس را از روي گوشي لمس نمودم بعد از دو تا بوغ فوري جواب داد

-سلام ليلا جان  خوبي؟

بغضم تركيد و جواب دادم

-نه، اصلا خوب نيستم ،آرزو به دادم برس

بي چاره با شنيدن صداي گريه ام هول كرده و پرسيد

-چي شده دختر؟ چرا گريه ميكني ؟

كل ماجرا را برايش شرح دادم و از او خواستم كليد آرايشگاه را برايم بياورد تا شب را با بچه هايم آنجا به سر كنيم

-ليلا جان اصلا نگران نباش ،برو جلوي آرايشگاه منم الان با آرمين ميام اونجا برات كليد رو ميارم

-خاك بر سرم يعني آرمين هم فهميد ما امشب بي خانمان هستيم؟

-اين چه حرفيه دختر، پس دوستي به چه درد ميخوره؟ نگران نباش برا يما هم از اين اتفاق ها زياد افتاده ، طفلي بچه ام عادت كرده ديگه

شهر كم كم از حركت ماشين ها خالي ميشد و تقريبا سكوت همه جا را برداشته بود . ماني چند بار ديگر هم  به گوشي ام زنگ زده بود اما من هيچ كدام از تماس هايش را جواب ندادم. اصلا در وضعيتي نبودم كه بتوانم با او صحبت كنم. جلوي در آرايشگاه منتظر آرزو ايستاده بودم و بچه هايم  هر كدام در يك طرفم  محكم مرا بغل كرده بودند و با چشمهايي خواب آلود و خسته جاده را به انتظار نشسته بودند. كه صداي ماشين قرازه آرزو تمام خيابان را پر كرد. كيانوش با دست ماشين او را نشان داد و در حاليكه برق شادي در چشمان معصومش مي درخشيد فرياد زد

-مامان خاله آرزو اينا  اومدن

لبخندي سرد روي لبهايم نشست . آرزو كليد انداخت و در را براي ما باز كرد و همگي داخل شديم. آرمان سه پتو و بالش هايي كه با خودش آورده بود روي كاناپه گذاشت و آرزو فورا قاليچه اي را كه براي استراحت استفاده ميكرديم و در آشپزخانه ميگذاشتيم برايمان پهن كرد و از سبدي كه همراهش بود سفره اي بيرون كشيد و همان طور كه آن را روي قاليچه مي انداخت  به بچه ها گفت

-پسر ها بدوييد بيايين تا آرمين دودكش بخاري رو درست ميكنه شما ها شامتون رو بخوريد كه بعدش بايد بخوابيد و گرنه فردا خواب ميمونيد و مدرستون دير ميشه

چقدر از آن همه محبتش شرمنده شده بودم. مادر و پدرم بخاطر حضور برادرهايم مرا از خانه بيرون انداخته بودند و آن وقت اين غريبه كه تازه چند وقت بود كه او را ميشناختم چنين بي ريا و خالصانه به من و فرزندانم محبت ميكرد. با صداي او به خودم آمدم

-ليلا جان مگه تو شام نميخوري عزيزم؟

سري به علامت منفي تكان دادم و نگاهم را از روي بچه ها كه با اشتهاء مشغول خوردن ماكاروني بودند بر گرفتم و به آرامين كه داشت با لوله بخاري كلنجار ميرفت و آن را در محل دودكشش محكم ميكرد متمركز كردم. انگار متوجه سنگيني نگاهم شد. لبخندي زد و گفت

-درستش ميكنم، اينجوري خطرناكه ي وقت خدايي نكرده گاز نشت ميكنه..

تلخ خنديدم. در دلم گفتم كاش  درستش نكني و بذاري هر سه تامون همين جا از همه بدبختي ها راحت بشيم.كارش كه تمام شد بعد از كلي سفارش كه آرزو  كرد خداحافظي كردند و رفتند. ساعت از دوازده گذشته بود. نگاهي به صورت  زيباي كيانوش انداختم كه دست برادرش را محكم در دست گرفته بود و مثل دو فرشته معصوم به خواب رفته بودند. پتو يي را كه رويشان انداخته بودم مرتب كردم و پشت ميز پذيرش روي صندلي نرم مديريت لم دادم و پاهايم را  به روي هم انداختم بالاي ميز  دراز كردم. سيگاري از بسته سيگارهايم بيرون كشيدم و آن را با فندك طلايي آرزو آتش زدم و  همان طور كه اولين پك را به آن مي زدم گوشي ام را چك كردم . ماني برايم يك پيغام گذاشته بود

-"ليلا  چرا هرچي تماس ميگيرم جواب نميدي؟ خيلي نگرانتم، لطفا  ي خبري از خودت بهم بده"

پوزخندي زدم و در جوابش نوشتم

-خوبم، داشتم با بچه ها درس هاشونو كار ميكردم. فعلا نميتونم اس بدم. شب به خير 

خودم هم از دروغي كه گفته بودم خنده ام گرفت . در زندگي ام آنقدر چيزهاي با ارزش از دست داده بودم كه ديگر آمادگي از دست دادن هر چيزي را داشتم حتي ماني كه شايد  آن موقع تنها دليل زنده بودنم بود .كام ديگري از سيگاري كه لاي انگشتم بود گرفتم و ناخواسته به سال ها پيش برگشتم

*********************************************************************************************

در آيينه جلوي  ماشين اميد موهايم را از زير مقنعه مرتب كردم و نگاهي به آن سوي خيابان انداختم و اميد را ديدم كه بستني به دست از خيابان عبور ميكرد. در ماشين را برايش باز كردن و با اشتياق فراوان بستني ها را از دستش گرفتم  تا پشت رل بنشيند. نگاه لذت بخشي به بستي انداختم و گفتم 

-هووم، عجب بستي باحاليه! 

اميد خنديد و جواب داد

-نوش  جونت فقط بذار بريم  ي جاي دنج، ماشينو پارك ميكنم  اونوقت با خيال راحت بخوريمش

اولين ليس را به بستني قيفي وانيلي كه در دستم بود زدم و خنده كنان گفتم

- اصلا جزء محالاته كه من  همچين طاقتي  داشته باشم 

با شوق نگاهم كرد و لبخند رضايت آميزي بر لبانش نقش بست

-باشه بخور عزيز دلم، 

همان طور كه داشت رانندگي ميكرد بستني اش را مقابل صورتش قرار دادم . كمي از آن را خورد و با همان دهان پُر پرسيد

-تاريخ مسابقه تون با دبيرستان زينب هنوز معلوم نشده؟

-هفته ديگه چهارشنبه

ابرو بالا داد و با هيجان جواب داد

-پس  تمرين چي ميشه؟

خنديدم  و گفتم

-من كه مشكلي ندارم  كاپيتان بهترين تيم بسكتبال كنارم نشسته بقيه هم هر روز  بعد از مدرسه سه ساعت تمرين دارن

آرام پشت گردنم زد و با خنده گفت

-توپ پشت ماشينه ، الان  مي برمت  ي جاي باحال و دنج يكي دو ساعت بازي كنيم ببينم  چي كار ميكني؟

نون بستي ام را با اشتهاء در دهانم چپاندم و  با همان وضعيت جواب دادم

-اي بابا تواًم كه نگار اين توپ بسكتبالت سر جهازي منه كه همه جا مياريش 

بلند خنديد و چشمان ميشي رنگش را خمار كرد و گفت

-چيه؟ ميترسي حريفم نشي؟

دستم را در هوا چرخواندم و با خنده گفتم

-حضرت آقا خوب نگاه كن ببين جلوت كي نشسته؟ بنده كاپيتان تيم شقايقم  ، منو ترس؟ 

 

 

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو               فصل  دوم /پارت پنجم 

اميد خنده اي كرد و همان طور كه سمت كوچه باغي كه هميشه براي ما  دنج ترين جاي دنيا بود تا باهم لحظه هايمان را عاشقانه به سر بريم ، مي پيچيد گفت:

-باشه، پس حالا نشونت ميدم كي با كي طرفه!

ماشين را گوشه اي پارك كرد و توپ بسكتبالش را كه انگار صميمي ترين رفيقش بود كه همه جا آن را با خود مي بُرد از صندوق عقب بيرون آورد و مقابلم گرفت و گفت:

-بفرما اينم توپ، بازي ميكني يا نه؟

لبخند جذابي گوشه لبم نشست و جواب دادم

-پس بريم سمت همون درخت ها كه بهش  حلقه وصل كردي

-بزن بريم

توپ را گرفتم و همان طور كه راه ميرفتم ، روپايي زدن با توپ  را شروع كردم كه صداي اعتراض اميد بلند شد

-نكن دختر، اين توپ سنگينه با توپ فوتبال فرق داره پاهات درد ميگيره كله پوك!

راست ميگفت توپ سنگين بود و به شدت به زانو و مچ پايم فشار مي آورد .خنده كنان گفتم 

-الان شما مجرمي اصلا نميتوني به من بگي چي كار كنم ،ماشين باباتو كه يواشكي برداشتي ، دختر مردمم آوردي اينجا،آخ ،آخ جرمت انقدر سنگينه كه اصلا جاي اعتراض نداري!

با صداي بلند خنديد و توپ را  با يك حركت از جلوي پايم رُبُود و شروع به دِريبل  كردن با آن  كرد . مهارتش در بازي و تكنيك هايش زبان زد همه هم سن و سالانش در مدرسه و محله بود . با سرعت زياد توپ را به جهت هاي مختلف دريبل ميكرد و نمي گذاشت  تا بتوانم آن را از دستش بگيرم با شتاب به سمت  حلقه  و توري كه علي  آقا ،آهنگر برايش ساخته بود و  خودش آن را به يكي از درخت هاي كوچه باغ وصل كرده بود، دويد و به راحتي در چشم به هم زدني توپ را در حلقه انداخت . دنبالش دويدم  و چند بار موفق شدم توپ را از او بگيرم و گل بزنم . يك ساعت بازي كرديم . آن قدر عرق ريخته بودم كه تكه موهاي فر و مشكي ام  كه از مقنعه بيرون بود به پيشاني ام چسبيده بود و نفس و نفس ميزدم. لبه جوي آب كه نشستم و كتوني و جوراب هايم  را از پا در آوردم  و پاچه شلوار مدرسه ام را كمي بالا زدم و هر دو پايم را در آب خنكي كه از آن جوي باريك به سمت باغ ميرفت فرو بردم و همزمان با حس خوشايدي كه در خود احساس ميكردم لبخند رضايت بر روي لبهايم نشست . چشم هايم را بستم و آه بلندي كشيدم. اميد كنارم نشست و دست روي شانه ام انداخت و پرسيد

-خسته شدي؟

-خسته چيه؟ نفسم ديگه بالا نمياد، حالا ي بستني دادي ما خورديم از دماغمون در آوردي....

گونه ام  را با انگشت اشاره اش نوازش كرد و با خنده شيريني كه بر لبش نقش بست  جواب داد

-بستني كه نوش جونت ولي خانم كاپيتان  تيم شقايق شما انرژيت براي بازي جمعه خيلي كمه ، از اين به بعد تا روز جمعه ، هر روز مياييم همين جا و  با خودم تمرين ميكني ، مثلا  رهبري ي تيمو سپردن دست شما

چشمكي زدم و جواب دادم

-آهان، ما هم كه هالو، اصلا نفهميديم به بهانه تمرين و بازي و اين چيزها ميخواي هر روز منو بكشوني اينجا!!!

نگاهش را به نگاهم دوخت . چقدر عاشق آن چشمان خمار و كهربايي رنگش بودم كه با وجود مژگان بلندش نگاهي رويايي به آن چشمهاي زيبا هديه مي كرد. مست از مي ناب نگاهش خودم را در آن خمخانه غرق كرده بودم . لبخند خاصي بر لب هاي درشت و گوشت آلودش نشست كف دست هايش را پشت كمرش روي زمين تكيه گاه كرد و آرام صورتش را به صورتم چسباند و گفت

-خب معلومه كه دلم ميخواد به هر بهانه اي تو رو هر روز و هر دقيقه ببينم . به خدا عاشقتم ليلا 

********************************************************************************

صدايي آشنا در گوشم پيچيد 

-"به خدا عاشقتم ليلا"

عجيب بود! من اين صدا را بعد از بيست سال همان طور بكر و دست نخورده  گوشه ذهنم براي روز هاي دلتنگي  ام بايگاني كرده بودم و آيا مگر امروز همان روز دلتنگي و بي كسي ام بود كه ياد آوري آن صداي آشنا بر زخم كهنه ام  اين چنين مرهم شد ؟

سيگاري  را كه بين انگشتانم  نگه داشته بودم تا انتها سوخته بود و  خاكسترش روي شلوارم ريخت. سيگار را در جاسيگاري خاموش كردم.  خواستم از جا بلند شوم كه صداي آلارم موبايلم بلند شد. بايد بچه ها را براي رفتن به مدرسه بيدار ميكردم. آن ها را به مدرسه رساندم و خودم دوباره به آرايشگاه برگشتم . پتوها را جمع كردم و همراه قاليچه لوله شده به آشپزخانه بردم. سريع همه جا را با تي  كشيدم و با دستمال و شيشه شويي  آيينه ها را پاك كردم. خسته روي كاناپه افتادم كه آهو مثل هميشه راس ساعت هشت به آرايشگاه آمد.با ديدن من بي  خبر از همه جا پرسيد

-واي ليلا چقدر تو امروز زود اومدي؟ 

آه سردي كشيدم 

-بچه ها رو بردم مدرسه ديگه كاري نداشتم كه برم خونه ي راست اومدم آرايشگاه

كفش هايش را در كمد مخصوص لباس و كفش گذاشت و صندل هاي سفيد و ورني اش را به پا كرد و همان طور كه مانتو اش را روي رگال آويزان ميكرد پرسيد

-آرايشگاه رو تو تميز كردي؟ دستت درد نكنه، صبر ميكردي تا من بيام كمكت

دستش را گرفتم و گفتم بيا اينجا پيشم بشين ، همين كه اينجا هستي برام ي دنيا ارزش  داره

با تعجب كنارم نشست. مي دانستم كه آهو طبع شعر دارد و گهگاهي از دفترچه كوچكي كه هميشه در كيف خود داشت برايم شعر ميخواند و پنج شنبه ها كه با ماني به خانه مي رفتيم با اصرار از آهو ميخواستم تا شعرهايش را روي كاغذي با خط خوشي كه داشت برايم بنويسد و من  شب ها همه را با نام خودم به خورد ماني ميدادم و از خوش باوري اش حظ ميكردم . ناگهان فكري به خاطرم رسيد. با تعجب نگاهم كرد و كنارم نشست و پرسيد

-ليلا چيزي شده؟ چشمات خيلي پف كرده

دستش را در دست گرفتم و گفتم

-ديشب با بچه ها اينجا بوديم !

چشمان دشتش  را گرد كرد و گفت:

-اينجا براي چي؟ 

-با خونه دعوام شد ، زنگ زدم به آرزو چند تا پتو آورد و ي كم غذا....، خلاصه شب اينجا بودم 

سري تكان داد  و گفت

-خونه مارو كه قابل ندونستي ، لااقل ميرفتي خونه خودت، از اينجا كه بهتر بود

لبخند تلخي زدم

-نه قربونت برم ، نميخواستم برات دردسر درست كنم وگرنه كي بهتر از تو و كجا بهتر از خونه شما، خونه خودم هم نرفتم چون به ماني چيزي نگفتم نميخوام در گير مسائل من باشه، در ضمن بچه هامو نميتونم اونجا ببرم ، كار درستي نيست ، زري بفهمه ازدواج كرديم هردومونو بيچاره ميكنه....

سرش را به نشانه تاييد تكان داد 

-راست ميگي، حق با توست 

داشت با بند صندلش ور مي رفت كه بي مقدمه به او گفتم 

-آهو ميتوني قصه زندگي منو بنويسي؟

از تعجب چشمانش گرد شد و پرسيد

-قصه زندگي تو؟ تو كه مي گفتي دوست ندارم از گذشته هام كسي چيزي بدونه

به سمت آيينه ها رفتم و خودم  را  ور انداز كردم . چقدر  با آن ليلاي بيست سال پيش فرق كرده بودم. موهاي پر پشت و فر فري ام  آنقدر كم  حجم شده بود كه مجبور بودم هر روز صبح آن ها پوش بدهم تا كف سرم پيدا نباشد. چشمان شب رنگم  ديگر فروغي نداشت و به جاي مژه هاي بلند و فر خورده ام چند رديف مژه كاشته بودم  . ابروهاي بلند و پهنم  آنقدر تُنُك شد تا مجبور شدم  از وسط آن را بتراشم و به جايش با رنگ  از وسط تا انتها آن ها را هاشور  بزنم . به جاي ناخن هاي پهن و براقم ناخن كاشته بودم و هر روز لاكي تازه به آن مي زدم. همه اين ها براي آن بود تا ليلاي بيست سال پيش را پشت خروارها رنگ و لعاب پنهان سازم و ليلاي ديگري از خود بسازم  و حالا خودم هم با اين تصوير كه در آيينه ميديدم بيگانه بودم! به سمت آهو برگشتم و جواب دادم

-اما حالا ميخوام از گذشته هام حرف بزنم. مي خوام اين بغض لعنتني كه مثل ي غده چركي گوشه گلوم جا خوش كرده رو خالي كنم. شايد اينجوري لااقل سبك بشم. راستش آهو نميدونم با اين همه درد و با اين قلب داغونم تا كي بالا سر بچه هام هستم اما ميخوام ي روز ي كه مرد شدن بدونن مادرشون از اين دنياي وامونده چي كشيد و نذاشت تا آب تو دلشون تكون بخوره.......

اشك هايم بي اختيار سرازير شدند. آهو بغلم كرد و جواب داد

-آروم باش عزيزم، من هركار ي كه بتونم براي تو انجام ميدم. تو بهترين دوست  مني....

  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو      فصل دوم/پارت ششم

مثل همیشه دو کوچه آن طرف تر از دبیرستان با امید قرار داشتم. مهناز و حمیرا دو همکلاسی ام که باهم در یک نیمکت مینشستیم متلک گویان تا سر کوچه شهید رحیمی که محل قرارم بود همراهی ام کردند. از دور امید را دیدم که به داتسون سبز رنگ پدرش تکیه داده بود و دست به سینه انتظار مرا میکشید . حمیرا طعنه ای به شانه ام زد و در حالیکه ریز میخندید با چشم و ابرو امید را نشان داد و گفت

_بدو که آقای آمیتا باچان معلوم نیست از کی منتظرته

حمیرا به خاطر قد بلند امید و پوست سبزه ای که داشت به امید لقب آمیتا باچان داده بود. برایش از دور دست تکان دادم. مرا که با دخترها دید آرام دستی تکان داد و سوار ماشین شد حس کردم خجالت کشید. همیشه به خاطر خجالتی بودنش از برخورد با جنس مخالف پروا داشت  . مهناز خنده ای کرد وهمان طور که دست حمیرا را می کشید  گفت

_بابا بیا بریم الان یکی میبینه برامون شر میشه, پسره بدبخت از خجالت در رفت

حمیرا چشمکی نثارم کرد و ضمن اینکه خداحافظی میکرد با حالت خاصی و لحن کشداری گفت

_خوش بگذره

از آنها جدا شدم و قدم هایم را به سمت ته کوچه که ماشین امید قرار داشت تند کردم. در جلو را که باز كردم ،اميد مشغول ور رفتن با موهایش در آیینه رو به رویش بود . نیشگونی از بازوهای عضلانی اش گرفتم و گوشه چشمی برایش نازک کردم و گفتم

_آهان , خوب به موقع گیرت آوردم, داشتی فکولاتو واسه کی آلا گارسون میکردی؟؟!

از خنده ریسه رفت و با دو انگشت شست و اشاره پشت گردنم را گرفت و فشار آرامی به آن داد که فریادم را در آورد

_آخ,آخ آخ,امید خیر نبینی گردنمو شکوندی, چته؟

دستش را از پس گردنم برداشت و با خنده جواب داد

_آخه تو که زورت به من نمیرسه چرا الکی ژست میگیری؟

_ژست چیه؟گفتم فوکلاتو برای…

نذاشت حرفم را تمام کنم دستی لای موهایش کشید و همان طور که استارت میزد آیینه را تنظیم کرد و گفت

_واسه ی دختر چشم و ابرو مشکی لاغر مردنی که بد جوری دیوونم کرده

خنده ام گرفت 

_لاغر مردنی خودتی

_دختر من دو متر قدمه, صدو ده کیلو وزن دارم کجام لاغر مردنیه؟

نگاه رضایت آمیزی به او انداختم و پرسیدم

_حالا کجا میریم؟

دنده را عوض کرد و سرعتش را بیشتر نمود و جواب داد

_همون جای همیشگی , میریم کوچه باغ

_ای بابا, من نمیدونم اگر این کوچه باغ نبود ما چی کار میکردیم؟

لبخند شیرینی روی لبهای گوشتالودش نشست

_چی کار کنیم پس؟ میخوای بریم توی شهر جلوی چشم داداشات با هم دست به دست بچرخیم؟

حق با امید بود کوچه باغ امن ترین و دنج ترین جای دنیا برای عاشقانه های ما بود. مخصوصا که امید دوست صمیمی برادرهایم محسوب میشد وبه خاطر حجب و حيايخاصی که داشت حتی به آن ها کلامی از دوست داشتن من نگفته بود. دست در دست هم قدم زنان تا انتهای کوچه باغ رفتیم . هوا ابری و تب دار بود . از شدت گرما مقنعه ام را برداشتم . موهای فر مشکی ام را که تا کمرم ریخته بود با کش بالای سرم بسته بودم. کنار جوی پهن و پر آبی  که همیشه از موتور خانه ای که انتهای کوچه بود و با سر و صدای زیاد آب را در جوی برای آبیاری باغ ها جاری میکرد پر از آب بود روی زانو نشیتم و دست و صورتم را با آب خنک شستم. امید به جهت مخالف روی علف های هرز لب آب دراز کشید و آرام سرش را روی پایم گذاشت و از کلاسورش کتاب شیمی اش را بیرون آورد و مشغول ورق زدن آن شد. از زیر چشم نگاهی به کتاب انداختم و پرسیدم

_چیه؟ کتاب ورق میزنی؟

_شنبه امتحان شیمی دارم هیچی هم نخوندم

امید سال آخر بود و امتحان نهایی داشت و من تازه سال دوم بودم. مشتی آب پر کردم و به صورتش ریختم .آب مستقیم وارد یقه اش شد. از جا پرید و همان طور که بلوز خیسش را تکان میداد غرغر کنان و با خنده  گفت

_دیوونه این چه کاری بود کردی؟ مگه نمیدونی من از آب بدم میاد؟

بی توجه به حرفش دستم را در آب فرو بردم و شروع کردم به پاچیدن آن به سر و رویش  دودستش را جلوی صورتش سپر کرده بود و در حالیکه به سمتم می آمد فریاد کنان گفت

_الان حالیت میکنم ,صبر کن

_پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زد و رفت وسط جوی ایستاد و مچ دستم را گرفت و چنان به داخل جوی کشید که از افتادن صدای تالاپ بلند شد و همان طور که مچم را با دست گرفته بود تا راه فرار نداشته باشم با پا به سر و صورتم آب می پاچید. صدای فریادها و خنده های بلندمان همه حا را پر کرده بود. دستم را که ول کرد از جوی پریدم بیرون اما آنقدر خیس شده بودم که از مانتو مدرسه ام قطرات آب چک چک میکرد. نگاهی به سراپایم انداختم و چپ چپی به امید نگاه کردم و گفتم

_دیوونه ببین چی کار کردی؟ حالا من چه طوری برم خونه؟

امید با انگشت اشاره زیر بینی قلمی اش کشید و  از جوی بیرون  آمد و نگاهی به لباس های خیسم انداخت و گفت

_ای بابا راست میگی, بد جوری خیس شدیم, حالا چی کار کنیم؟

مانتو ام را از تنم بیرون آوردم و آبش را چلاندم و روی شاخه یکی از درخت ها انداختم که ناگهان از صدای غرش آسمان بی اختیار با دو دست گوش هایم را گرفتم و سر و گردنم را در شانه هایم فرو بردم.امید کف دستش را به سمت آسمان باز کرد و قطرات باران نشسته بر روی آن را با اشاره سر نشانم داد و گفت

_بیا اینم شانس ما, بارون گرفت

مانتو خیس را از روی شاخه درخت کشیدم و دوباره تن کردم و تا خواستم به خود بجنبم باران تندی شروع به باریدن گرفت امید کتاب و کلاسورش را از روی زمین برداشت و آن را روی سرش گرفت و دستم را کشید و فریاد زد

_لیلا بدو بریم سمت ماشین, توی این وضعیت فقط بارونو کم داشتیم 

با شیطنت لبخندی زدم و همان طور که دستم در دستش بودو سمت ماشین میدویدم گفتم

_اتفاقا بارون به موقع به دادمون رسید, 

گردنش را به سمتم کج کرد و لبهایش را به نشانه ای که چیزی از حرفم نفهمیده جمع کرد

با دست لباس های خیسمان را نشان دادم وگفتم

_لباسهامون برای چی خیس شده؟

چشمهایش راتنگ کرده و سریع در ماشین را باز کرد .سوار که شدم  نگاهی به سراپایش انداختم و گفتم

_چقدر تو خنگی, چون بارون میومد خیس شدیم دیگه …

بلند خندید و گفت 

_آره , اونم اینجوری؟سیل اومده مگه؟

_از هیچی که بهتره؟

دست سمت پخش ماشین برد و کاستی که در آن بود را کمی جلو عقب برد. میدانستم دنبال ترانه یاور همیشه مومن است .  بلاخره به ترانه محبوبش رسید.صدای آن را بلند کرد و مشغول رمزمه آن شد

ای به داد ِ من رسیده
تو روزای ِ خود شکستن
ای چراغ ِ مهربونی
تو شبای ِ وحشت ِ من

ای تبلور ِ حقیقت
توی ِ لحظه های ِ تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی
برای ِ من تکیه گاهی
برای ِ من که غریبم
تو رفیقی، جون پناهی

ناجی ِ عاطفه ی ِ من
شعرم از تو جون گرفته
رگ ِ خشک ِ بودن ِ من
از تن ِ تو خون گرفته

اگه مدیون ِ تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
باران با شدت به شیشه ماشین می خورد و برف پاکن تند تند قطرات باران را ازشیشه جلوی ماشین میزدود .دست سمت پخش بردم و آن را خاموش کردم. ابرو در هم گره زدم. امید پوفی کشید و اعتراض آمیز گفت

_ای بابا چرا خاموشش کردی؟ تازه داشتم حال میکردم 
لب ورچیدم و گفتم
_این چه ترانه ای آخه تو زیر بارون گذاشتی؟به دلم بد افتاد از بس ناله کرد…
امید لبخند تلخی زد . دستش را روی پایم گذاشت و نگاه گیرایش را به چشمان سیاهم پیوند زد وگفت
_چون توام  یاور همیشه مومن منی دیگه …خود خودشی , عاشقتم دیوونه

 
  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو        فصل دوم/پارت هفتم

به خانه که رسیدم همه کفش هایی  را که  پشت در ریخته بود نگاه کردم. خوشبختانه کفش های حمید و علی را ندیدم و این بدان معنا بود که من قبل از آن ها به خانه رسیده ام.زری هم به مدرسه رفته بود و ازنبودنش و فضولی هایش  خیالم راحت شد. سریع از پله های پشت بام بالا رفتم تا خودم را به اتاقم که در واقع  اتاقکی در خرپشته بود برسانم. خانه ما فقط  دو اتاق تو در تو داشت که با دری سه لنگه و چوبی که شیشه های مات مستطیل شکل بزرگی داشت از هم جدا میشد . وقتی دوازده سالم شد پدرم اتاقک بالای پشت بام را که تا آن روز انباری محسوب میشد برایم رنگ کردو من کمی خرت و پرت و یک دست رختخواب  در آن جای دادم و از آن روز اتاقی برای خود داشتم که از برادرانم جدابود! 

در اتاق را باز کردم مثل همیشه چشمم خورد به پوستر بزرگی که از تیم فوتبال محبوبم رو به روی در ورودی به دیوار چسبانده بودم. در را پشت سرم بستم و قفل کردم . مشت گره خورده ام را در هوا تکان دادم و گفتم

_پرسپولیس سرور استقلاله!

قیافه در هم کشیده امیدم جلوی نظرم آمد که هر وقت این جمله را در حضورش با شیطنت ادا میکردم فورا صورتش را جمع میکرد و با اخم در جوابم میگفت

_استقلال رو عشقه!

شاید این تنها موردی بود که ما در آن تفاهم نداشتیم و هریک جداگانه به تیم محبوبمان عشق می ورزیدیم و  با تعصب از آن دم میزدیم. لبخندی روی لبم نشست و سمت کمد چوبی رنگ و رو رفته ام قدم برداشتم تا از بقچه سفید تمیزی  که مادرم لباس هایم را مرتب در آن  میچید و گره محکمی به آن میزد و در طبقه پایین کمد میگذاشت یک دست لباس خشک بردارم و لباس های خیسم را عوض کنم .

مانتو و شلوار خیسم  را به میخی که نزدیک رختخوابم بود به دیوار آویزان کردم تا برای فردا خشک شود. موهایم را شانه زدم و با کش محکم بستم و از پله ها پایین رفتم . شکمم از گرسنگی به قار و قور افتاده بود. دستم را در دستشویی که در حیاط بود شستم و داخل خانه شدم.حمید به پشتی تکیه داده بود داشت تلویزیون تماشا میکرد زیر لب سلامی دادم و وارد آشپزخانه شدم. مادرم به محض دیدنم سفره پلاستیکی گل دارش را به دستم داد و با اخم گفت

_چقدر دیر کردی؟ کجا بودی تا حالا؟ از گرسنگی مردیم…, 

_گفتم که کلاس فوق العاده دارم دیرتر میام

سفره را روی زمین پهن کردم و بشقاب ها را یکی یکی چیدم و دیس لوبیا پلو را وسط سفره گذاشتم داشتم برای آوردن پارچ آب به آشپزخانه بر میگشتم که علی از دستشویی خارج شد و همان طور که داشت دست های خیسش را به  زیر شلواری گشاد آبی رنگش می مالید نگاه غیض آلودش را به من دوخت و گفت

_چه عجب بلاخره تشریف آوردید؟ هیچ معلومه تو کدوم گوری هستی؟

سرم را پایین انداختم و جواب دادم

_کلاس داشتم داداش, به مامان گفته بودم

لگدی نثار حمید که هنوز جلوی تلویزیون بود کرد و همان طور که چهار زانو سر سفره می نشست به او که  گیج از ضربه ناگهانی اش بود گفت

_مگه نمیبینی سفره انداختن؟ خبر مرگت پاشو بیا سرسفره دیگه…

همین که خواستم پارچ آب را زمین بگذارم نگاه پر از خشمم را به سراپایم دوخت و چپ چپينگاهم کرد که نفسم بند آمد ابروهایش را بالا برد و به موهای خیسم اشاره کرد و گفت

_اونوقت موهاتم سر کلاس اینجوری خیس شده پدر سگ؟

  با تته ,پته جواب دادم

_بارون میومد ,زیر بارون موندم 

دست سمت دیس لوبیا پلو برد و همان طور که بشقابش را پر میکرد و جواب داد

_خفه شو بابا, ما خودمون ذغال فروشیم اونوقت این عنتر میخواد منو سیاه کنه…

با خشم نگاهی به مادرم کرد و ادامه داد

_اینم از دختر داریت! وقتی بهت میگم باید شوهرش بدی واسه من قصه هزار و یک شب تعریف میکنی و میگی ولش کن  بذار درس بخونه, د, خب ولش کردم که اینجوری ول شده

مادرم چشم غره ای به من رفت و هر دو ساکت شدیم . حمید تکه نانش را کف بشقابش کشید و آخرین لقمه را به دهان برد و با همان دهان پراز علی پرسید

_حالا مگه کی میخوان بیان  که تو اینجوری گیر دادی به همه؟

قلبم تیر کشید . نگاهم را به دهان علی دوختم .

_آخر هفته

با اضطراب و پریشانی و ترسی که همیشه از علی داشتم و در صدایم موج میزد پرسیدم

_کی آخر هفته میاد؟

بدون اینکه نگاهم کند جواب داد

_حمیدرضا

مادرم سعی میکرد خودش را به خوردن غذا مشغول کند و از بحث ما فاصله بگیرد. از شنیدن اسم حمیدرضا غذا به گلویم پرید و سرفه کنان پرسیدم

_پسر غلام شیره ای؟مگه نرفته بود ژاپن کار کنه؟

علی چهره در هم کشید و جواب داد

_خفه شو همچین میگه پسر غلام شیره ای انگار خودش دختر احتشام السلطنه ست

کمی آب خوردم و نفسم که سرجایش آمد گفتم

_حالا هر کی که هست, برگشتنش از ژاپن چه ربطی به ما داره؟

علی از سر سفره کنار رفت و همان طور که به رختخوابها تکیه میداد  پاهایش را که روی هم انداخته بود و دراز کرد با خونسردی جواب داد

_من گفتم  حمید رضا از ژاپن میاد؟ 

نگاه نگرانم را به نگاهش دوختم 

_تو گفتی آخر هفته میاد

با همان خونسردی نگاه خالی از احساسش را به نگاه نگرانم پیوند زد و گفت

_خودشو نگفتم, بابا ,ننش میان خونه ما برای خواستگاری جنابعالی

حس کردم ظرفی پر از سرب داغ به قلبم ریختند . سوزش را به وضوح حس کردم. فریاد زدم

_غلط کردن , مگه خونه ما طویله ست که هرکسی سرشو بندازه پایین بیاد اینجا؟هنوز بابام زنده ست بی صاحاب نشدم که جنابعالی برای من  خواستگاری بیاری!

از جا بلند شد و با عصبانیت به طرفم حمله ور شد و فریاد زد

_گنده تر از دهنت حرف نزن عوضی, خیال میکنی خبر ندارم با اون امید نصرتی بی ناموس چه گوهی میخورید؟

دستم را به سینه اش کوبیدم و به عقب هلش دادم. نام امید را که به زبان آورد انگار دیوانه شدم . با سر به صورتم کوبید و خون از بینی ام جاری شد . حمید از جا پرید و دستهای او را که همچنان مشغول فحش دادنم بود گرفت و سعی کرد از آنجا دورش کند مادرم هم موهای مرا دور دستش پیچیده بود و کشان کشان روی زمین میکشیدم تا از در بیرونم کند و موضوع فیصله پیدا کند علی خودش را از دستهای حمید بیرون کشید و دوباره به سمتم حمله ور شد و همان طور که مرا زیر بار مشت و لگد گرفته بود فریاد میزد

_زبون در آوردی برای من؟ ,میکشمت, توی باغچه چالت میکنم ولی جنازه ات هم روی دوش اون بی ناموس نمیذارم .آخر هفته آخرین روزت توی این خونه ست کثافت , لجن…

وقتی در انباری ته حیاط هلم دادند و در را به رویم قفل کردند سر و صورتم پر از خون بود اما هیچ زخمی را به جز زخم قلبم حس نمیکردم.

 

 

 

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پاي تو               فصل سوم/ قسمت 8

خون بيني ام را باكف دست پاك كردم و روي نشستم و  به ديوار سرد و سيماني انباري تكيه دادم . چشمانم پر از اشك بود و تصوير سيماي معصوم و دوست داشتني اميد يك لحظه از خاطرم نمي رفت. نميدانم علي از كجا پي به رابطه ميان و من و او برده بود كه اينچنين وحشيانه به جانم افتاده بود. اصلا من كجا و پسر غلام شيره اي مواد فروش معروف محله كجا؟ علي با آن ها چه سر و سري داشت كه انقدر براي شوهر دادن من به آن زالو عجله ميكرد؟ يكي دو سال پيش پدرش به خاطر پخش مواد مخدر دستگير شد و همان موقع حميدرضا تنها پسرش براي كار به ژاپن رفت و خودش هم كمي بعد با كلي زد و بند و پول هنگفتي كه خرج كرد از زندان  آزاد شد! حالا برادرم  چطور راضي شده بود تا من با همچين آدمي ازدواج كنم؟

جناق سينه ام در اثر لگدهايي كه نوش جان كرده بودم  چنان تيركشيد كه آه از نهادم برآورد. دست زير سرم گذاشتم و روي زمين خاكي دراز كشيدم . موهاي خيسم روي زمين گشيده شدند. قطره هاي اشكم يكي يكي از گوشه بيني ام راه ميگرفتند و روي زمين ميريختند. طعم گس خون در دهانم با شوري اشگ در هم آميخته شده بود . ساعتي بعد از سر و صدا و داد و فريادي كه شنيده ميشد فهميدم پدرم از سر كار برگشته. صداي باز شدن قفل در انباري با صداي فرياد پدر همزمان در گوشم پيچيد

-توله سگ بي همه چيز ، مگه بچه من حيوونه كه انداختيش توي انباري؟ هروقت خرجشو دادي اونوقت گردن كلفتي براش

با ديدن من كه نقش زمين  بودم و خون بيني و دهانم كه روي موزاييك هاي كف انباري خشك شده بود پدرم دو دستي بر سرش زد و شروع كرد به ناله و نفرين علي

-اي خاك بر سرم شد! بچه ام از دستم رفت، خدا لعنتت كنه علي! الهي دستت بشكنه خدا نشناس! 

با صداي فرياد او زري و مادرم سمت انباري دويدند. زري زير شانه هايم را گرفت و آرام از جا بلندم كردم. مادرم از عصبانيت دندان به هم مي ساييد و زير لب غر غركنان گفت

-آخه ذليل مرده تو كه اخلاق گند علي رو ميدوني چرا دهن به دهنش ميذاري؟ببين به چه روزي افتادي؟

پدرم با دست او را پس زد و هيكل نحيف و لاغرم را روي شانه هايش انداخت و چشم غره اي به مادرم رفت و گفت 

-فكر ميكني اين شازده پسرهات چه تاجي به سرت ميزنن كه اينجوري سنگشونو به سينه ميزني؟

صورت خونين و كبودم را همان جا زير شير حياط شست و مرا  همراهش به خانه برد. حميد گوشه اتاق نشسته بود و علي دست به سينه به چهار چوب در ورودي اتاق  تكيه داده بود . وقتي از كنارش رد شديم چپ ، چپي نگاهم كردم و زير لب طوري كه همه بشنويم گفت

-كاش مي مُردي همه رو راحت ميكردي !

پدرم با اخم نگاهش كرد و با تندي در جوابش گفت

-روي شمر و يزيد رو اين پسره سفيد كرده، خوبه نون حروم بهتون ندادم  تو اينجوري هار شدي!

پوزخندي تحويل داد و  از خانه بيرون رفت. حميد كه انگار با رفتن علي آسوده شده بود سمت ما دويد و به پدرم كمك كرد تا مرا در رختخوابي كه مادرم پهن كرده بود بخوابانند . پدرم رو به مادر كرد و گفت

-ي كم شير براش گرم كن بيار بخوره، فردا هم برو مدرسه به مدير بگو ليلا مريضه ي چند روزي  مدرسه نمياد 

مادرم سري تكان داد. با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آمد با زحمت گفتم

-لازم نكرده ، فردا ميرم مدرسه ، حالم خوبه

حميد استغفراللهي گفت 

-آخه دختر تو چرا همش دنبال شري؟ 

زري دستي به موهايم كشيد و گفت

-آجي ميخواي زير چشمت يخ بذارم؟ خيلي كبود شده

پتو را روي سرم كشيدم

-ولم كنيد نميخوام هيچكس كاري برام انجام بده

بابا پتو را از سرم كشيد و دلسوزانه نگاهم كرد و گفت

-ليلا جان خب براي همه دخترها خواستگار مياد ، تو چرا با برادرت دهن به دهن شدي؟ مگه تا حالا اين همه خواستگار رد كردي ما چيزي گفتيم؟ حميدرضا هم مثل بقيه ، برادرت كه با  تو دشمني نداره، اگه چيزي ميگه خوشبختيتو ميخواد ولي خب زبونش تلخه و اعصابش داغون !

كمرم را  به سمت بالشت هايي كه به جاي تكيه گاه با لاي سرم بود كشيدم و با اندوهي كه در چشمانم موج ميزد جواب دادم

-از كي تا حالا  ازدواج با پسر غلام شيره اي مواد فروش  پرآوازه محله شده خوشبختي؟ علي  تا حالا جز خودش به فكر كي بوده كه من دوميش باشم؟ ببين باز چي توي اون كله پوكش ميگذره كه به اون در به در اينجوري وعده و وعيد داده!

بابا سري از روي تاسف تكان داد و گفت

-چي بگم دختر جان ،الخيرُ في ما وَقَع

مامان با يك ليوان پر از شير داغ وارد شد و آن را به دستم داد و گفت

-بيا بگير اينو بخور من ميخوام برم خونه زهره خانم روضه حضرت ابوالفضل داره، اگر علي اومد نگيري اينجا بشني باز مثل سگ و گربه بهم بپريد ،پاشو برو اتاق خودت باهاش دهن به دهن نذار 

چادر سياهش را سر كرد هنوز كاملا از در خارج نشده بود كه بابا زير لب گفت

- خيال ميكنه با اين روضه رفتن ها ي   راست ميره بهشت!

پنجره اتاقم باز بود و چشم هايم  به ستاره هاي چشمك زن آسمان خيره مانده بود و در دستم گردنبند قلب مانندي را  كه اميد سال قبل براي روز تولدم  هديه داده بود ، محكم مي فشردم و اشك ميريختم . يادش آرامم نميگذاشت. خدايا چرا غم و شادي اينقدر بهم نزديكند؟ درِقلب دو طرفه گردنبند را باز كردم كه يك طرفش ساعت كوچكي قرار داشت و  طرف ديگرش عكس من و اميد را در كنار هم كه روي شاخه اي از درختهاي كوچه باغ نشسته بوديم نشان ميداد. به عكس و لبخندي كه روي لبهايمان به شادي نشسته بود زل زدم و اين جمله را زير لب با خودم زمزمه كردم

-بي اميد نميتوانم زنده باشم

******************************************************************************************************

آه سردي كشيدم . نزديك ظهر بود و بايدبراي بازگرداندان بچه ها از مدرسه به دنبالشان ميرفتم. آهو همچنان خيره به  لبهايم چشم دوخته بود. از جا كه بلند شدم پرسيد

-پس بقيه اش چي؟ ديگه اميد رو نديدي؟

لبخند تلخي بر لبانم نشست و مانتو سبز رنگم را پوشيدم و كفش هايم را از جا كفشي آرايشگاه برداشتم و جواب دادم

-ميرم دنبال بچه ها بر ميگردم بقيه اشو تعريف ميكنم، آرزو امروز نمياد بايد دنبال رامتين هم برم ، ميبرمش خونه برميگردم ، ي مشتري فال قهوه دارم  تا خودمو برسونم حواست بهش باشه 

 

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو     فصل دوم /پارت 9

در را که باز کردم ,لبه بالای آن به آویزهایی که از سقف تا زیر لبه در معلق بود برخورد کرد و آهو از صدای جیلینگ, جیلینگ  آن متوجه ورودم شد. از کنارش که رد شدم و خودم را به آشپزخانه رساندم. پشت میز مدیریت نشسته بود و داشت با لپ تاپ آرزو ور می رفت,. یک لیوان چایی ریختم و از پشت پارتیشن هایی که آشپزخانه و محل استراحتمان را از سالن جدا میکرد بیرون آمدم و روی یکی از صندلی های چرمی مخصوص مراجعین نشستم.

پا روی پا انداخته بودم و با حالتی عصبی پای رویی را تکان میدادم. آهو سرش را بالا گرفت و با دیدن قیافه در هم رفته من پرسید

_چی شده لیلا؟ چرا تو همی؟ بچه هارو پس چرا نیاوردی؟

پوست خشک شده  لب پایینم را با دندان کندم و جواب دادم

_ زری اومده بود جلو مدرسه بچه ها, هر کاری کردم نذاشت بیارمشون ,با خودش بردشون خونه

_خوب کاری کردی گذاشتی باهاش برن , اینجا بچه هات اذیت میشدن ,آرایشگاه که جای بچه نیست اونم پسر بچه .... حالا پس چرا ناراحتی؟ نگرانی؟

از شکلات خوری کریستال روی میز شیشه ای که جلوی پایم بود یک شکلات  با طعم قهوه برداشتم و در دهان گذاشتم و همان طور که جرعه ای از لیوان  دسته دار مخصوصم چای مینوشیدم جواب دادم

_برای بچه های خودم نه, اما برای رامتین خیلی نگرانم

ابروهایش بالا پرید و با تعجب پرسید

_ رامتین دیگه چرا؟