رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  
Mahdikashani73

عاشقانه های نویسنده ی جوان

پست های پیشنهاد شده

نگاهت را به ساعت بسپار.
به عقربه های خاک گرفته.
به تار های تنیده در پود زمان.
سکوت ثانیه ها این دروغ را فاش کرد.
که زمان هیچ چیز را عوض نمی کند.
نگاهت را به ساعت بسپار.
به سرخی ساعت شش.
این رنگ را به خاطر داری؟
و آن نقشی را که در قلبم نگاشتی؟
لحظه ای که بی رحمانه به بوم سفید من افتادی؟ لحظه ای که گفتی....
نگاهت را به ساعت نسپار.
نه...دیگر نسپار.
من نیز نگاهم را دور می کنم.
زیرا منِ تنها،تنها همین همنشین را دارم.
گرد و غبار هایش را دوست دارم حتی اگر شبیه تو باشد.
نمی خواهم او را هم از دست بدهم.
زیرا هنوز آخرین نگاه را به خاطر دارم.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عالی بود :))

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 قشنگ بود

قلمت پایدار

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام.لازم دونستم نکته ای خدمت شما دوستان بگم.

آنچه که در این تایپیک می نویسم شعر نیست. دل نوشته هم نیست.تنها تراوشات ذهن منه.من نه تاکنون شعر خوندم و نه قواعدش رو می دونم. پس اگه ایرادی بود لطفا کوتاهی نکنید و منو ببخشید

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخرین نگاه را به خاطر دارم.
چشمان آبی ات تنها یک خورشید کم داشت
تا گرمایم بخشد.
می کشیدم آن را اگر نقاش ماهری بودم.
نه مانند خط خطی های سرخی که تو در قلبم نگاشتی.
آخرین نگاه را به خاطر دارم.
و کسوفی که طره های سیاهت ساخته بود.
چشمانم را می زد اما مرا تشنه تر می ساخت.
حتی غرق شدن در لبخند زیبایت هم مرا سیراب نمی کرد.
من پادشاه سوار بر اسب سفید نبودم.
سرباز ساده ای بودم کوله بار بر دوش.
سیاه روی و سفید دل.
بومی در دست،که دستان تو را می خواست.
تا با نقش هایت طراحی کنی.
که با طرح هایت نقاشی کنی.
من به عشق تو مات شدم.
مسخ مثل کافکا.
تا خریدار لبخند و زلف تو باشم.
تا در چشمانت به پرواز در آیم.
فارغ از کوه ها و تپه ها
و حتی لحظه ای از خود نپرسم در خواب هستم یا در رویا.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه توان خواستن دارم
نه
توان
فراموش کردن
سهم من از تو چیست؟
فقط
"دل تنگــــی”

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلتنگــــــــــی
خیابــــــــــان شلوغی است ک تودرمیانه اش ایســــــــــتاده باشی،
ببینی می آیــــــــــند،ببینی میرونــــــــــد وتوهمچنان ایستــــــــــاده باشی…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینجا همه خوبند ، خیالت راحت !
من مانده ام و چهارتا هم صحبت
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ توایم
من ، عشق ، خدا ، عقربه های ساعت …

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همــه چــیـز بــا تــو شــروع شــد !
امــــا هــیـچ چــیـز بــدون تــــو تـمــام نـمـی شـــود ,
حـــتـی هــمـیـن دلــتـنـگــی هــای مـــن!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای کاش روزهای دلتنگی من هم مثل دوست داشتن های تو کوتاه میشد …

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هربار که می خواهم به سمتت بیایم ،
یادم میفتد دلتنگی دلیل خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست !

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی

وزد..

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز…
انگار کسی آمد…
و هوای دلتنگی ات را …
هی در آسمان اتاقم پاشید …
و تو نبودی……

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


تنهایی
می دانستم می آیی
اما من
بی تو
هر شب تقدیر را دوره میکنم ...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«مرگ لحظه»

خسته ام ،خسته تر از روح نسیم

وتهی تر زحباب

وچه غمگین تراز ان مرغابی ،که شد از دوست جدا

وچه افکار شلوغی در سر

میکند باز هیاهوی خیال 

خواب ها اشفته ،سخنان  بی معنی 

التهابیست درونم که نمیدانم چیست 

لحظه ای پر ز لطافت ودمیپر ز نیاز

گاه شوری در سر ،عشقی در جان ،و شوم بندهٔ اب

          گاه هم برده شیطان درون

وچه احساس عجیبی دارم

    روز ها،هفته ها، سال ها می میرند 

        همچنان قلب من اما زندست

              وشود عشق تراوش از ان

                  وپر از ژالهٔ مهر

و چه خوش گفتسهراب :

       قایقی خواهم ساخت    خواهم انداخت به اب

و شوم دور از مردم این شهر سیاه 

انقدردور ،که نباشد ظلمی و نباشد قفسی ،

                  که در ان حبس شود  

                     فکر ان دخترک پژمرده

وکسی قاتل رویای بنفشی باشد

ونه تیغی که ببرد احساس 

دستهایی شده اغشته به مرگ 

          و نگاهی که زمستان دارد 

            وصدا ها خونین 

                         زیر پایش شده دریا گلگون 

پلک هایش خسته 

         لحظه ها میمیریند

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×