رفتن به مطلب
Added by Amir

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستانک'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • اخبار و اطلاعیه ها
    • آموزش کار با انجمن
  • کتاب
    • تایپ رمان
    • تالار ویرایش
    • کتاب های زبان اصلی
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • داستانک
  • کتاب صوتی
    • ضبط کتاب
    • دنیای کتاب های صوتی
    • دانلود کتاب های صوتی
    • پاتوق گویندگان
  • درسی و دانشجویی
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه ، پایان نامه
    • علم و دانش
    • طرح سوالات و مشکلات درسی
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش های متفرقه
    • آموزش های کامپیوتری
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی فیلم
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • مشاوره مذهبی
    • تفسير و علوم قرآن
    • فقه و احکام شرعی
    • دانلود مداحی و مدیحه
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • متفرقه
  • موبایل
    • برنامه های کاربردی موبایل
    • بازی های موبایل
    • اپراتورها
    • مالتی مدیا
  • اخبار
    • اخبار و مطالب مفید روز
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • بازارچه
    • بازارچه کتاب
  • نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • جزیره گمشده
    • سطل زباله

10 نتیجه پیدا شد

  1. داستان کوتاه | دیگر موضوعات

    می گویند عده اى مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید چه می کنید؟ گفتند مسجد می سازیم. گفت برای چه؟ پاسخ دادند برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد. سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟ بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند... حكايت بعضى از ماست... كمكى يا خيرى كه ميكنيم بايد عالم و آدم از آن باخبر شوند، مبادا كه خدايى نكرده ريا نشود
  2. داستان کوتاه | طنز

    زوج موفق!؟ روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟” همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود. “
  3. داستان کوتاه | طنز

    اگر آدم‌ها به‌جای خیره شدن به چشم یکدیگر یه ناف‌های همدیگر نگاه می‌کردند، همیشه راه بهتری برای حل اختلاف‌های خود می‌یافتند. زیرا بر خلاف چشم‌ها، اثری از عشق یا نفرت در ناف آدم‌ها یافت نمی‌شود. ناف آدم دکمه‌ای است که آسوده روی شکم جای گرفته و فیلسوفانه لبخند می زند. متن بالا نوشته‌ای از ریونوسوکه آکوتاگاوا داستان نویس ژاپنی است. اما چند نکته درباره این نویسنده ژاپنی: ۱- او پدر داستان نویسی کوتاه ژاپن است و هر ساله به افتخار او جایزه ادبی اهدا میگردد که در ژاپن به نام جایزه آکوتاگاوامشهور است. ۲- او در سن ۳۵ سالگی خودکشی کرد. ۳- تا زمان مرگش نزدیک به ۱۰۰ داستان از او به چاپ رسید. ۴- نخستین داستان چاپ شده او راشومون بود که بعدها توسط آکیراکوراساوا فیلمی با همین نام ساخته شد که مورد توجه ‌غربی‌ها قرار گرفت.این فیلم کوراساوا اسکار افتخاری را نیز نصیب خود کرد. ۵- احمد شاملو چند داستان او را تحت کتابی با نام “دماغ” به چاپ رسانده است. منبع : http://mumbojumbo.ir/
  4. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    " بسمه تعالی " سلام به تمامی کاربران انجمن بزرگ نودهشتیا ! حالتون چطوره ؟ خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ از اونجایی که چند وقته انجمن سوت و کور و بی روح شده می خوایم با یه سوپرایز فوق فوق فوق جالب ، هیجان خونتونو ببریم بالا ! حالا چجور ؟ اگه یکم تحمل کنید بهتون می گم . ما قراره یه مسابقه ی بزرگ به وسعت مهری که از نودهشتیا توی دلامون داریم ، برگزار کنیم . یه مسابقه ی بزرگ داستان نویسی ! تنها یک نفر توی این مسابقه برنده جایزه های ما میشه . حالا کی ؟ خوب معلومه کسی که با شرایط زیر توی مسابقه شرکت کنه و بهترین داستان رو ارائه بده : 1 - داستان شما میتونه بین 600 تا 2000 کلمه باشه . 2 - برای دیالوگ های داستان از " - " و " + " استفاده نکنید و به جای اون از " گفتم ، گفتی ، گفت و ... " استفاده کنید . برای مثال : غلط - سلام خوبی ؟ + ممنون خوبم درست گفتم : سلام خوبی ؟ گفت : ممنون خوبم 3 - داستان شما باید " شروع " ، " اوج " و " پایان " مناسبی داشته باشه . 4 - هر داستان یک بنر مخصوص به خودش رو داره که هر داوطلب باید به یکی از گرافیست های عزیز ( یعنی @YeGaNeH و @A.sanamy.D ) برای طراحی بنر درخواست بده . نکته : برای درخواست بنر حداقل یک هفته قبل از روز برگزاری مسابقه اقدام کنید . 5 - موضوع داستان ها حتما حتما حتما باید " عاشقانه " باشه . 6 - برای ارسال داستانک هاتون 2 هفته فرصت دارین! از اونجایی که توی انجمن نودهشتیا کلی نویسنده خوش قلم و خوش ذوق داریم مطمئنا رقابت تنگاتنگ خواهد بود . پس تمام تلاشتون رو بکنید ! *** می رسیم به قسمت جذاب ... اگه گفتین چیه ؟ اگه گفتین ؟ و ... چیزی نیست جز جز .... ☆ جایزه مسابقه ☆ 1 - اکانت وی آی پی + پشمک اصل حاج عبدالله از اونجایی که منو یگانه جان کلی برای جایزه ی دوم فکر کردیم و زمان گذاشتیم ، تصمیم بر این شد یه هدیه ی نو و جدید بدیم به برنده ی مسابقه ... به نظرتون این جایزه چیه ؟ ** برتر داستانک ها توسط تیم گویندگی انجمن، صوتی میشن و روی سایت قرار میگیرن ** نظرتون چیه ؟ *** داور مسابقه خانم @hipasos هستند و بهترین داستانک هارو ایشون انتخاب میکنن! *** حالا هر کس می خواد توی این مسابقه ی بسی جذاب شرکت کنه کافیه مشخصات زیر رو به ترتیب : 1 - اسم کاربری | نام داستان 2 - بنر داستان 3 - موضوع داستان 4 - خلاصه ی داستان 5 - متن داستان برای من یعنی @HASTI-L ارسال کنه تا من بعد از دریافت جلد از گرافیستای عزیز داستانش رو توی همین تاپیک قرار بدم . اگر سوالی بود حتما حتما ازم بپرسید *** در آخر تشکر می کنم از مدیر زحمت کش انجمن یعنی @YeGaNeH عزیز ! *** ممنون از یگانه ی عزیز @YeGaNeH بابت طراحی این بنر زیبا! موفق و موید باشید !
  5. نام داستان: میز کنار شومینه نویسنده: Lunaticکاربرانجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه "اولین حربه زنهاست نفسهای عمیق بعدازآن مات شدن مثل وقارتندیس بعدش آرام شدن،حرف شدن،بغض شدن آخرین حربه زنهاست دوتا گونه خیس " کتاب را می بندی و نفس عمیقی می کشی . کتاب را کنار پایت می گذاری ، دسته کاغذهای کاهی را روی هم مرتب می کنی . مداد B6 را به آرامی تراش می کنی و لبخندی می زنی . خط ها را پشت یکدیگر می کشی ، پیرزنی که مقابلت کنار ورودی بساط کرده ، سوژه امروزت است . فرفره های صورتی و زرد رنگی که مقابل پیرزن می چرخد ، تعدادی پسر بچه را به دورش جمع کرده است . لبخندی عمیق کنج لبانت لانه می کند . صفحه نقاشی امروزت زیادی شلوغ است . تند تند و پشت سرهم خط های مختلف را می کشی . سر می چرخوانی و نگاهت قفل نگاه خندان پیرمردی می شود که با دوربین قدیمی اش مشغول عکس انداختن از سوژه نقاشی ات است. ریزمیخندی و روی زمین می نشینی ؛ به قول معروف پاهایت را هم میزنی و مداد رنگی هایت را دورت پخش می کنی . تک تک به ادم های نقاشی ات رنگ می دهی وبا ذوق میخندی . ************** _ میشه انقدر تکون نخوری؟ + تقریبا یک ساعته که بدون حرکت نشستم ، خسته شدم. _ یه خورده دیگه مونده ، لطفـا ! لبخندی میزنی وبه این فکر می کنی که چقدر از نقاشی کردن بیزاری . ************ نگاهت را از کاغذ رنگی شده می گیری و به ساعت مچی ات می دوزی . 4:25 دقیقه . نزدیک به یک ساعت است که مشغول نقاشی کشیدنی . کاغذ هایت را مرتب می کنی و همه را در پوشه یاسی رنگ جا می دهی . مداد رنگی هایت را در قوطی مخصوصش می ریزی وبه صدای برخوردش با کف قوطی فلزی می خندی . در اخر همه وسایلت را در کوله سنتی ات جای می دهی وسمت حوض اب وسط محوطه حرکت می کنی . دست های رنگی شده ات را می شوری وبا قدم های ارام سمت پیرمرد عکاس راه می افتی . _ آقا ؟ ببخشید ! بالحجه شیرازی اش جوابت را می دهد و به کتاب شعری که بغل گرفته ای خیره می شود. + بله بابا جان ؟ نقاشی را سمتش می گیری ، کاغذ کاهی را از دستت می گیرد و تو بدون حرف به آرامی از کنارش عبور می کنی . کنار پیرزن زانو می زنی و عکس سیاه وسفید فوری را روی پایش می گذاری و یکی از فرفره های زرد رنگ را بر می داری . ****** لب جدول منتظر سبز شدن چراغ ایستاده ای . نگاهت مشتاق بین دخترجوانی که با کلافگی به ساعتش خیره شده و مادری که با اخم چیزی را برای پسرکش توضیح می دهد می چرخد . + خانوم ؟ میشه یدونه آدامس بخری ؟ نگاهت را سمت دخترک شلخته ای که با التماس جعبه آدامس های موزی را مقابلت گرفته سوق می دهی . _ چند تومنه خاله ؟ + هفتصد تومن . _ مگه سر گردنه است جغله ؟ سرش را کج می کند و جعبه را تکان می دهد . فرفره زرد رنگ را از جیب بارانی ات خارج می کنی و کنار جعبه آدامس هایش می گذاری . _ دو تا بده خاله . با ذوق نگاهش را از فرفره سمت چشمانت سوق می دهد و در برابر هزاروچهارصد تومن کف دستت سه تا آدامس می گذارد و از بین جمعیت عبور می کند. ****** در چوبی کافه را با هول کوچکی باز می کنی و سرکی به داخل می کشی . با دیدن مجتبی که از مشتری میز پنج سفارش می گیرد لبخندی می زنی وبه داخل می خزی . سرکی به داخل آشپزخانه کوچک کافه می زنی و پیشبند سفید رنگت را به کمر می بندی . فنجان سفید رنگ را زیر دستگاه می گیری و شروع به طرح زدن می کنی . + غلیظ بریز . سگرمه هایت را در هم می پیچی و فنجان آماده شده را لبه پنجره کوچک قرار می دهی و کاغذ کوچک را از بند جدا می کنی . لیوان بعدی را آماده می کنی و طرح خوشه گندم همیشگی را رویش می زنی . مجتبی با اخم فنجان ها را بر می دارد و سمت میز ها می رود . میز کنار شومینه طبق هر پنج شنبه در اختیار دختر جوانی است که با لبخند کتاب فلسفه اسپینوزا را می خواند. مجتبی با مهربانی ذاتی اش فنجان گل گندم را مقابل دخترجوان قرار می دهد و به لبخندی مهمانش می کند . با سگرمه های درهمش که همیشه سهم تو است وارد آشپزخانه می شود و صندلی کنارت را بیرون می کشد و می نشیند . + این هفته می خوام برم شهرستان . توهستی؟ _ آره هستم . مشکلی پیش اومده ؟ + میخوام دارو های مامانمو ببرم . صدای زنگوله بالای در که در محیط پژواک می زند به سرعت لبخندت را محو می کند و مجتبی با لبخند دست سردت را در دست می گیرد . حمایت های این پسرشهرستانی به دلت می نشیند. میز شماره شش در اختیار مردجوانی که پلیور بلند مشکی به تن دارد در می آید و تو به موهای بلندش که به پشت بسته شده است می نگری . دخترک کتابش را کنار می گذارد وبا آرامش مشغول خوردن به اصطلاح قهوه اش می شود . تکه ای کیک شکلاتی همراه فنجانی قهوه مقابل مجتبی می گذاری و اشاره می زنی سفارش همیشگی مردجوان را برایش ببرد . فنجان و بشقاب که مقابلش قرار می گیرد کاغذ طراحی و قلم اش را به دست می گیرد و با لبخند شروع به اتود زدن می کند. ************ + الان سروکله مهدی پیدا میشه و ببینه سر کارم نیستم صداش بلند میشه . _ بقیه اشو خودم میزنم میتونی بری . فردا کنار مقبره منتظرتم . لبخندی می زنی و بلافاصله از پشت میز بر می خیزی و مشغول کار با قهوه جوش می شوی. دخترک کنار شومینه دوباره مشغول مطالعه کتاب فلسفه اش شده است و فنجانی با گل گندم طلب کرده است . + غلیظ بریز تورو خدا دختر . آبروی ما رو بردین با این خساست به خرج دادناتون . _ چه فرقی بین این دخترو بقیه مشتری های کافه است ؟ خیلی مشکل داره با قهوه ها می تونه بره یه جای دیگه . مجتبی به بدقلقی هایت لبخندی می زند وفنجان قهوه را برای دخترک می برد . ************ فریادی سر حواست که امروز زیادی بازیگوش شده است می زنی و او در خود مچاله می شود . دسته کاغذ هایت را از کوله ات بیرون می کشی و مشغول اتود زدن چهره مقابلت می شوی . زنجیره جالبی ایست تو او را و او ؛ او را . لبخندی میزنی وبه این فکر می کنی که چقدر از نقاشی کردن خوشت می آید به خصوص که سوژه نقاشی ات او باشد . بیرنگت که کامل می شود مداد وکاغذ هایت را جمع می کنی و نگاهت را به ساعت بالای شومینه می دهی . بقیه جزییات را آخر شب کامل می کنی . میز کنار شومینه چند دقیقه ایست که خالی شده است و مردجوان گذشته هایت طراحی کامل شده اش را لبه میز می گذارد و از کافه خارج می شود . مجتبی طبق قراردادی نانوشته کاغذ کاهی را همراه فنجان ها لبه میز می گذارد وهردو خیره چهره دخترکی می شوید که با ارامش مشغول مطالعه است . حواست این بار سمت مقبره ای که محل قرار همیشگیتان بود حرکت می کند و تصویر کاغذ این روزها را با تصویر کاغذ روزهای گذشته مقایسه می کند . مردجوان ساعت ها مقابل تو می نشست و تصویر دخترک پشت سر تو را اتود می زد . لبخندی می زنی ، طراحی تکراری را همراه طراحی های قبلی داخل پوشه ات می گذاری و تصویر اتود زده مردجوانی که هیچ شبی کامل نشد را جایگزین تصویر دخترک می کنی و گوشه میز کنار شومینه می گذاری .
  6. داستان کوتاه | طنز

    پایان نامه ی خرگوش : یک روز آفتابی، خرگوشی در بیرون از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ کردن بود. در همین حین، یک روباه او را دید. روباه: خرگوش داری چی‌کار می‌کنی؟ خرگوش: دارم پایان‌نامه می‌نویسم ... روباه: جالبه، حالا موضوع پایان‌نامه‌ات چی هست؟ خرگوش: من در مورد این‌ که یک خرگوش چطور می‌تونه یک روباه رو بخوره، مطلب می‌نویسم. روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش‌ها، روباه نمی‌خورند. خرگوش: مطمئن باش که می‌تونند، من می‌تونم این رو به‌ تو ثابت کنم، دنبال من بیا. خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و به شدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد. گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟ خرگوش: من دارم روی پایان‌نامه‌ام که یک خرگوش چطور می‌تونه یک گرگ رو بخوره، کار می‌کنم. گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟ خرگوش: باور نمی‌کنی اگر بخواهی بهت ثابت می‌کنم. بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد. در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان‌های روباه و در گوشه‌ای دیگر موها و استخوان‌های گرگ ریخته شده‌بود. در گوشه دیگر لانه نیز، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود! نتیجه : هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد هیچ مهم نیست که شما اطلاعات به‌درد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید یا نه. آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟! .
  7. داستانک چیست ؟

    داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسی: Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه‌زننده است. این کشف می‌تواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشد. در فارسی می‌توان آن را «داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، و «داستان آنی» ترجمه کرد. برای تبدیل داستان کوتاه به داستانک لازم است که نویسنده بخش اصلی داستان کوتاه را در نظر بگیرد و آن را خلاصه کند. داستانک از طرح اولیه‌ای که برای نوشتن یک رمان و یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد هم کوتاه‌تر و خلاصه تر است. ایجاز مهم‌ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانک است و نویسنده‌ای که می‌خواهد داستانک بنویسد حتماً باید از نحوه ایجاز اطلاع داشته باشد تا با چیدن درست و مناسب کلمات داستانک را شکل دهد. انواع داستانک : داستانِ کوتاهِ کوتاه: زیر ۲۵۰ کلمه. داستان برق‌آسا: نوعی داستانک یا داستان بسیار کوتاه‌است. حجم داستانِ برق‌آسا بین ۲۵۰ کلمه، حداکثر حجمی که جروم استرن برای مسابقه سالانهٔ «بهترین داستانِ کوتاهِ کوتاه» می‌پذیرد، و ۷۵۰ کلمه متغیر است و از داستان ناگهانی بسیار کوتاه‌تر است داستان ناگهانی: حجمِ داستان‌های ناگهانی از داستانِ برق‌آسا بیشتر است اما از داستان کوتاه کمتر و حداکثر ۱۷۵۰ تا ۲۰۰۰ کلمه‌است. hastil
  8. ^_^بیونک^_^

    یه سلام گرمی بکنم به همه ی نودهشتیای گل و عزیز قراره یه مسابقه جدید تو انجمن برگزار بشه به اسم بیونک!!!! خوب..یکم عجیب شد..!...در واقع بیونک مخفف بیوگرافی و داستانک هست!! از اونجایی که تو بخش بیوگرافی همه ی افراد بیوگرافی هارو به صورت کتابی مینویسن،گفتم یکم تغییر ایجاد کنیم. تو این مسابقه قراره که شما عزیزای گل،بیوگرافی یک فرد،حالا چه خواننده چه بازیگر و .. رو تو وب سایت های دیگه مطاله کنین و اونو به صورت داستانک بنویسین!! ینی بجا اینکه کتابی نوشته بشه،مثل داستاک و رمان های کوتاه،با زبان خودتون یا زبان همون فرد یا با راوی سوم شخص مینویسین!! این مسابقه هم جنبه ی سرگرمی داره،هم اینکه اطلاعاتتون در مورد افراد مشهور افزایش پیدا میکنه،و هم اینکه قلمتون هر چند کم،قوی تر میشه!! عزیزانی که میخوان برا این مسابقه که در آخر جایزه "اکانت وی.آی.پی"براشون در نظر گرفته شده،وقت دارن تا از تاریخ 1396/5/21 تا تاریخ 1396/6/3 به پی وی شخصی من اعلام آمادگی کنن... بعد از دو هفته،دیگه افراد نمیتون اعلام آمادگی کنن و درست یک روز بعد از اتمام وقت اعلام آمادگی،داوطلبان بمدت 3 روز وقت دارن تا "بیونک"فرد مورد نظر خود رو به همین تاپیک ارسال کنن..^_^ و بعد از 3 روز که داوطلبا بیونک های خودشونو ارسال کردند،کاربرای انجمن نودهشتیا،به داوطلب مورد نظر خود که "بیونکش" رو پسندیدند رای میدن و به سه نفر اول جایزه اکانت "وی.آی.پی"واگزار میشه..:) ممنون که باهام همراه بودید...حالا که تا اینجاشو خوندی یدونه اعلام آمادگیم بکن خو..
  9. داستانک Short short story کوتاه ترين شکل يک داستان را «داستانک» گويند. با اين تعريف معلوم مي شود داستانک داراي نثري است که تعداد واژگان آن از ساير ژانرهاي داستاني جمع و جورتر است. پس مؤلفه اصلي اين قِسم داستان ها، «ايجاز» است. عده واژه هاي استفاده شده در داستان کوتاه کوتاه حداکثر دو هزار و پانصد کلمه است. البته نبايد اشتباه شود که داستانک با همه فشردگي اش، داراي کليه عناصر ساختاري مورد نياز است.بدون شک داستان هاي «ميني مال» در اين رده قرار مي گيرند. از جمله داستان هاي کوتاهِ کوتاه مي توان به «مادلِن» از صادق هدايت، «عدل» از صادق چوبک، «در منزل رئيس» از آنتوان چخوف، «دو مُرده» از جلال آل احمد و... اشاره کرد. داستان کوتاه Short story در زبان انگليسي به قالب بلندتر از داستانک و کوچکتر از «داستان کوتاه بلند»، داستان کوتاه و در زبان فرانسه به آن «نوول» (novel) گويند.پس بايد دقت کرد که اصطلاح نوول را نبايد اشتباهاً براي ژانرهاي ديگر داستاني مورد استفاده قرار داد.بيشترين داستان هايي که امروزه نوشته مي شود؛ داستان کوتاه است که حائز همه مواد و مصالح مورد نياز داستاني مي باشد.در اين ژانر ادبي، نه به اندازه داستانک مقتصدانه واژه يابي شده، نه به اندازه داستاني بلند، شرح و تفسير شده است. به همين جهت است که پرمشتري ترين قالب هاي داستاني مي باشد و در بيشتر کشورهاي جهان، مرتبه والايي يافته و خوانندگان بي شماري دارد.تعداد واژگان داستان کوتاه از دوهزار و پانصد تا پانزده هزار کلمه مي باشد.براي داستان کوتاه، آن قدر مثال فراوان است که خودتان بيشتر از نگارنده مي دانيد.
  10. ◥ نوای نودهشتیا ◤

    نوای نودهشتیا - forum.98ia.co - اثری از کاربران انجمن نودهشتیا با سلام خدمتِ شما دوستانِ عزیز، هدف از ایجادِ این تاپیک، ایجاد انگیزه برای نویسنده های عزیز هست که فکر میکنن ؛ نمیتونن! پس بیخیالِ استعدادِ درونیشون میشن و میذارن یه گوشه تو وجودشون خاک بخوره!! اما کافیِ بدونن کارشون دیده میشه، شنیده میشه، بهش توجه میشه و .. ایده‌ی اولیه‌ی "کتابِ صوتی" برای Rahiـیه عزیز هستش، که خودشون هم تاپیک "تالیف داستانک" رو شروع کردن.. حدودا پنج ماه وقت گذاشته شد، تا داستانک‌ها و موزیک‌ها انتخاب، و تدوین انجام بشه.. به هر حال هر کاری اولین بارش حتما عالی نخواهد بود.. پس پیشاپیش برای کیفیتِ پایین و صدا و گفتارِ بدمون ازتون عذر خواهی میکنیم .. نویسندگان @hana23 داستانک ها ؛ "صدای خنده و شادی و.." "پسر با ناراحتی پایش را.. " "دروازه بهشت فرشته ی مرگ.." "سیگار می کشید.." @Artmis69 داستانک ها : "اولی یک ساعت بی.." "تو که همیشه تک و تنها.." "یک سوپراستار.. " SMRT داستانک ها : "حالم مثل مسافری که.." "مثل اهوازی که.. " @dehgani داستانک ها: "دختر سوار تاکسی.." "نیازمندی ها.." "شب بود و همه.." "پیرمرد خسته .." @maryambanoo :با داستانک های "خودت پیش من.." "سیاهی را در.." @sarvenazz داستانک ها: "بچه فریاد زد.." "بزرگ شدن که.." @LoveHell داستانک : "همان طور که وسایلش.." @mahkame داستانک : ".....هنوز این عادت" @rahi داستانک های: "همین که سوار.. " "یکی بود یکی.." "تو اون مردی.." @Mahdiss داستانک های: "تنگ بود، دلش.." "رفتند فراموش.." @mohammad13 داستانک : "نگاهی به دور.." @mohi.elly داستانک: "پشت هر آدمی.." @samira7781 :با داستانک "دل نوشته هایم .." @maleficent داستانک : "در خیابان که قدم.." @royalfalcon724 داستانک: "اسمت تنها یک.." @FatemehB79 داستانک "از خنده مرد.. " داورانِ عزیزی که ما رو همراهی کردن ARTMIS69 MAHKAME DEHGANI " آقای Rahi و بنده نیز هم دستی در انتخاب داشتیم.." طراحی پوستر SMRT مشاور @Amir گویندگان SMRT RAHI انتخاب موسیقی ، تهیه و تدوین SMRT RAHI تشکر ویژه از تمامی عزیزانی که در تاپیک " تالیف داستانک " شرکت نمودند برای شرکت در فصل بعدی این کتاب صوتی کافیست داستانک خود را در تاپیک " تالیف داستانک " انجمن نودهشتیا بنویسید و لازم به ذکر هست که گویندگان عزیز میتونن برای شرکت در فصلِ بعدی، درخواستِ خودشون رو ارسال کنند . و در آخرباید اضافه کنم که؛ اگر داستانکی انتخاب نشده، دلیل بر بد بودنِ اون داستانک نیست .. لینـــکِ دانلـــود : کلیــــک _پی‌نوشت ؛ عکس بالا به این دلیل انتخاب شد که، کتاب صوتی هست و تصویری وجود نداره.."پرده‌ی سینما خالی هستش" و تماشاچیانِ عزیز "شنوندگان" دیده نمیشن و کسی، کسی رو نمیبینه اینجا ..

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×