رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • اخبار و اطلاعیه ها
  • کتاب
    • تایپ رمان
    • تالار ویرایش
    • کتاب های زبان اصلی
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • داستانک
  • کتاب صوتی
    • ضبط کتاب
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • دنیای کتاب های صوتی
    • دانلود کتاب های صوتی
    • پاتوق گویندگان
  • درسی و دانشجویی
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه ، پایان نامه
    • علم و دانش
    • طرح سوالات و مشکلات درسی
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش شیرینی پزی
    • آموزش های متفرقه
    • آموزش های کامپیوتری
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی فیلم
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • مشاوره مذهبی
    • تفسير و علوم قرآن
    • فقه و احکام شرعی
    • دانلود مداحی و مدیحه
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • متفرقه
  • موبایل
    • برنامه های کاربردی موبایل
    • بازی های موبایل
    • اپراتورها
    • مالتی مدیا
  • اخبار
    • اخبار و مطالب مفید روز
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • بازارچه
    • بازارچه کتاب
  • نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • جزیره گمشده
    • سطل زباله

6 نتیجه پیدا شد

  1. زوال عقل|samira7781

    "زوال عقل" چندی است که به دنبال رنگ خاطرات می گردم.در میان نقاشی ها آن را جست و جو می کنم،اما نشان آشنایی نمی یابم.گویا بعد از وقوع هر خاطره رنگ هایش آب شده و در تاریک ترین نقطه ی ذهنم ته نشین می شوند. اولین خاطره ی همه ی ما روز تولدمان است. اما این ذهن فراموشکار زیبا ترین خاطرات را شکار می کند.آنها را می بلعد و نشانه هایش را از روی جهان مادی می زداید.شیرین ترین اتفاقات را فراموش می کنیم.زیرا مدام در حال یادآوری گذشته ی تلخ خویش هستیم.گمان می کنیم کودکی مان برای همیشه در قفس گذشتگان باقی می ماند.اما زمانی به نادرستی این تفکر پی می بریم که دل مان یک لالایی مادرانه می خواهد.آن وقت می فهمیم هیچ خاطره ای در جهان معنوی فراموش نمی شود.بلکه فقط رنگ هایش را از دست می دهد. یکی از خاطرات دوران کودکی ام را خوب به یاد دارم.زمانی که هفتمین بهار عمرم در گذر بود،نزد مادر و پدر عزیزم زندگی دلپذیری را سپری میکردم.خواهر و برادری نداشتم اما بسیار بازیگوش بودم.در حیاط دلباز خانه یمان یک تاب چوبی قرار داشت که تخته ی چوبی آن به وسیله ی چهار طناب محکم زیر درخت سیب بسته شده بود.همیشه ظهر ها وقتی اهل خانه به خواب می رفتند،به قصد بازی راهی حیاط می شدم.تفریحات کودکانه ی زیادی در حیاط برایم محیا بود.گاه کنار حوض می نشستم و با دست های کوچکم ،ماهی قرمز ها را دنبال میکردم.گاهی نیز سراغ خاک مرطوب باغچه می رفتم و با آن اشکال مختلف می ساختم.اما سرگرمی اصلی من بازی کردن با آن تاب چوبی متصل به چهار طناب قرمز رنگ بود. هفتمین زمستان عمرم با گریه های یک نوزاد آغاز شد.اما این گریه ها زیاد دوام نداشتند.اولین شب زمستانی آن سال را در بیمارستان گذراندم.با پدر کنار در اتاقی نشسته بودیم که قرار بود از درون آن مادر و خواهر کوچکم خارج شوند.شب سردی بود اما محیط داخلی بیمارستان گرمای دلچسبی داشت. پاهای پدر می لرزیدند و من می دانستم که دلیل این لرزش سرمای زمستان نیست.بعد از یک انتظار طولانی صدای جیغ نوزاد به گوش من و پدرم رسید.پدر با شنیدن صدای گریه نوزاد با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت:«خواهرت به دنیا آمد عزیزم.خداروشکر.خداروشکر.» وسپس من را در آغوش گرفت.خانمی که روپوش سبز رنگی به تن داشت در حالی که یک چرخ دستی را حمل می کرد از اتاق عمل خارج شد.پدر سریعا سمت آن چرخ دستی رفت و ازبین ملحفه ای که مثل پیله ی پروانه روی آن پیچیده شده بود،چیزی را مشاهده کرد.پدر لبخندی از روی رضایت زد و خطاب به آن خانم گفت:«خانم همسرم...حال همسرم چطور است؟» خانم گفت:«حال همسرتان رو به راه است اما این نوزاد...» پدر با شک و تردید گفت:«مشکلی پیش آمده؟» خانم چرخ دستی را به جلو راند و در حالی که دور میشد گفت:«نگران نباشید.فقط کمی ناخوش است.» خواهر یک روزه ی من ناخوش بود اما نه فقط کمی.او را به بخش منتقل کرده بودند.می گفتند نمیتواند خوب نفس بکشد.من چیزهایی در بدن داشتم که او نداشت و به همین دلیل او را ناقص می خواندند. هنوز یک هفته از تولدش نگذشته بود که روز مرگش فرا رسید.خورشید از تابیدن به خانه ی ما اجتناب می کرد.آن سال تاریک ترین زمستان عمرم را داشتم. مادرم بوی غم می داد.نا امیدی و ترس زندگی اش را احاطه کرده بودند.تاب محبوب من تنها با وزش باد سرد زمستانی تکان می خورد.دیگر خبری از شیطنت های کودکانه نبود.چون دیگر ذوق و شوقی در وجودم باقی نمانده بود.پدر شاهد افسردگی مادر بود اما کاری از دستش برنمی آمد.نیاز مادر با قرص و داروی روان پزشک ها رفع نمیشد.او به مهر فرزندی نیاز داشت که هرگز او را در آغوش نگرفته بود. بوی خاک خیس زمین و رایحه دل انگیز شبنم های بهاری جان تازه ای به خانه وخانواده یمان بخشیدند. دوباره حس خوش تاب بازی برایم زنده شده بود.اما قانون های بازی تغییر کرده بودند.پیش از این مالک و صاحب همیشگی تاب من بودم.خود روی آن می نشستم و با ضرب پاهایام بر روی زمین اوج میگرفتم.اما از آن بهار به بعد دیگر من تنها نبودم.یک دوست ناشناس به جمع تک نفره ی من اضافه شده بود. گاه خودم تاب می خوردم و گاه او را تاب می دادم.مادرم هرگاه من و او را مشغول بازی می دید می گفت: -«چندبار باید بهت بگویم که تاب خالی را تکان نده.خوبیت ندارد بچه جان.» نمی دانستم منظور مادر از تاب خالی چیست.چون همیشه زمانی این حرف را می زد که من مشغول تاب دادن دوست جدیدم بودم. طنین خنده هایمان در حیاط می پیچید.من کنار دیواره ی آبی رنگ حوض نشسته بودم و روی صورت دوستم که آن سوی حوض نشسته بود آب می پاشیدم.او نیز خنده کنان مشت پر از آبش را سمت من نشانه می گرفت.از جایم بلند شدم و دنبالش دویدم.می دانستم که او این بازی تعقیب و گریز را دوست دارد.پاهای کوچک و گوشتالوی او آنچنان تند و تیز می دویدند که در نهایت مرا تسلیم خود کردند.در جایم ایستادم و نفس نفس زنان گفتم:«باشد.تو برنده شدی.» -«اما تو همیشه همین را می گویی.زود خسته می شوی و کنار می کشی.حساب نیست.» عرق روی پیشانه ام را پاک کردم و با خنده گفتم:«میتوانی جایزه ای برای بُرد خود درخواست کنی.» با خوشحالی سمت تاب دوید و روی آن نشست.پاهای کوتاهش که به زمین نمی رسیدند را با سرعت تکان می داد و منتظر به من خیره شده بود.لبخندی زدم و پشت به تاب ایستادم.دو طرفه تخته ی چوبی تاب را محکم با دست هایم گرفتم و آن را برای پرتاب به عقب کشیدم.سپس تخته ی چوبی را به جلو پرتاب کرده و همراه با او هورا کشیدم.با ذوق کودکانه ای پاهایش را تکان داد و گفت:«بالا تر.بالاتر.» با قدرت بیشتری او را به جلو هل دادم.تماشای خوشحالی او را دوست داشتم.گوش دادن به صدای خنده های کودکانه اش را دوست داشتم.نمی دانستم این مهر و محبت شدیدم نسبت به او کی و از کجا آغاز شد.من حتی نمی دانستم او کیست و چرا دوست من است.بلکه فقط او را دوست داشتم.مثل یک خواهر یا یک برادر کوچکتر. می خواهم رنگ خاطرات پیدا کنم تا این خاطره ی مرده را جان ببخشم.می خواهم آن کودک نامرئی را مرئی کنم.رنگ گذشتگان را بیابم و زمانی که خود یک خاطره شدم،هم بازی دنیای مردگان خویش را شناخته و با او تاب بازی کنم. پایان "لطفا پستی ارسال نشه"
  2. عناصر داستان کوتاه

    سازه‌های داستان کوتاهی، عناصری از آن هستند که حتماً باید در داستان وجود داشته باشند. به زبان دیگر، ارکان اصلی داستان که وجودشان ضروری است را عناصر داستان یا سازه‌های داستان کوتاه می‌نامیم. موضوع ویرایش موضوع هر داستان مفهومی است که داستان دربارهٔ آن نوشته می‌شود. موضوع را نویسنده در پیرنگ (طرح) نمایان کرده و خواننده با خواندن داستان پی به آن می‌برد. در داستان کوتاه موضوع به لحاظ ساختاری مانند پیکری است که اندام‌های داستان به آن مربوط اند و رویدادهای داستان مستقیم یا غیر مستقیم به آن مربوط است. موضوع داستان اندوه نوشته چخوف مرگ فرزند است یا موضوع داستان گردنبند نوشته موپاسان امانت داری است. در داستان کوتاه اغلب یک موضوع اصلی وجود دارد که داستان دربارهٔ آن گسترش پیدا می‌کند. هر داستان ناگزیر است داشتن موضوعی است. این موضوع در شکل کلی می‌تواند فقر، جنگ، عشق، مرگ، تنهایی، ترس و یا هر مفهوم انسانی دیگری باشد. هر کدام از این موضوع هاو این مفاهیم کلی زیر مجمموعه‌های زیادی دارند و داستان‌های زیادی می‌توان یافت که زیر مجموعه یکی از مفاهیم کلی قرار می‌گیرند. یافتن موضوع تازه برای داستان معمولاً با سختی همراه است. موضوع‌های ناگفته یا کمتر گفته شده که مفهومی شریف و انسانی و نه لزوماً اخلاقی را در خود داشته باشند موضوعات طلایی اند. موضوع‌های یک داستان را می‌توان به موضوع‌های اجتماعی، سیاسی، اخلاقی، فلسفی، شخصی، تخیلی، عاشقانه و انواع دیگر تقسیم کرد. این تقسیم‌بندی تأکیدی است بر این نکته که داستان‌نویسی از چنان نیرویی برخوردار است که تقریباً در همه حوزه‌های انسانی می‌تواند زمینه مناسبی برای نمایش هنرمندانه اندیشه‌ها و عواطف انسانی باشد. درون‌مایه ویرایش نوشتار اصلی: درون‌مایه درونمایه یا مضمون دیدگاهی است که از خواندن داستان دریافت می‌شود. درونمایه در داستان کوتاه اهمیت ویژه‌ای دارد. داستان کوتاه باید درونمایه واحدی داشته باشد. درونمایه هماهنگ کننده سایر عناصر داستان است. جمال میرصادفی دربارهٔ تعریف درونمایه می‌نویسد: درونمایه، مضمون یا تم، فکر اصلی و مسلط هر اثر ادبی است. خط یا رشته‌ای که در خلال اثر کشیده می‌شود و وضعیت و موقعیت‌های داستان را به هم پیوند می‌دهد. به بیانی دیگر، درونمایه را به عنوان فکر و اندیشه حاکمی تعریف کرده‌اند که نویسنده در داستان اعمال می‌کند؛ و به همین جهت است که می‌گویند درونمایه هر اثری جهت فکری و ادراکی نویسنده‌اش را نشان می‌دهد. تشخیص درونمایه در یک داستان کوتاه پیچیده‌است. نویسندگان غالباً ترجیح می‌دهند که درونمایه را واضح به خواننده تحمیل نکنند و خواننده باید با خواندن داستان درونمایه را درک کند، گاهی اندیشهٔ مسلط بر داستان، در قالب سخنان شخصیت‌های داستان (به ویژه قهرمان-شخصیت اول-) نقل می‌شود. پیرنگ، زاویهی دید، توصیف‌ها، عنوان داستان، لحظات کلیدی و تأکیدهای نمادین معمولاً شواهد خوبی برای یافتن معنای داستان به شمار می‌رود. درونمایه، یکی از عناصر اصلی داستان کوتاه است، اما برخی از داستان‌ها فاقد این عنصر هستند، مانند داستان‌های جنایی و پلیسی یا داستان‌های ترسناک که هدف آنها صرفاً سرگرمی مخاطب است.[۴][۵] زمینه ویرایش شامل زمان و مکان داستان است. وضعیت آب و هوایی، شرایط اجتماعی و حس کلی داستان نیز از دیگر شاخص‌های زمینه به شمار می‌روند. طرح (پیرنگ) ویرایش طرح یا پیرنگ، چارچوب هر داستان است با تکیه بر روابط علّی و معلولی. در طرح خطوط اصلی داستان به گونه‌ای مرتبط و فشرده و بر اساس منطق سببیت روایت می‌شوند. در واقع طرح داستان پاسخی دقیق و مختصر به این پرسش که داستان در بارهٔ چه بود است. توجه به این نکته که طرح و خلاصه داستان با هم فرق دارند، ضروری است. در خلاصه داستان هدف نقل موجز و اجمالیِ داستان است در حالی که طرح، روایت نقشه (اسکلت) داستان با تأکید بر سببیت (Causality) داستان شکل گسترده طرحی است که نویسنده پیش از آفرینش داستان آن را ذهنی یا مکتوب طراحی کرده‌است. نسبت طرح و داستان در ادبیات (داستانی) با مفهوم طرح اولیه و نقاشی کامل شده در هنر نقاشی کم شباهت نیست. تعریف طرح بر خلاف تعریف داستان کوتاه کمتر مورد مناقشه قرار گرفته‌است. منتقدین اغلب طرح را نقل وقایع داستان بر اساس سببیت تعریف می‌کنند. ادوارد مورگان فوستر مثال می‌زند که «سلطان درگذشت و سپس ملکه مرد» داستان است اما «سلطان درگذشت و پس از چندی ملکه از اندوه بسیار درگذشت» طرح است. طرح را نقشه داستان نیز تعریف کردند. ساختارِ طرح شامل شروع، ناپایداری، گسترش، تعلیق، نقطه اوج، گره گشایی، پایان است. ویژگی‌های یک طرح: زمان طرح همیشه زمان حال است طرح همیشه به صورت سوم شخص نقل می‌شود. وقایع با رعایت توالیِ زمان مرتب می‌شود. عدم توجه به جزئیات این ویژگی‌ها بدون توجه به چگونگی استفاده آن‌ها در داستان در طرح توسط نویسنده باید ملحوظ شود. تضاد ویرایش می‌تواند بین دو فرد، دو جامعه، یک فرد و طبیعت، یک فرد با احساسات خود و… باشد. شخصیت ویرایش نوشتار اصلی: شخصیت (داستان) شخصیت پردازی به میزان هنرمندی نویسنده بستگی دارد. نویسنده ممکن است شخصیت‌هایی یک وجهی، چند وجهی، ایستا یا پویا خلق کند. در معرفی شخصیت‌ها، مؤلف می‌تواند از فن تصویرگری مستقیم یا تصویرگری غیرمستقیم بهره بگیرد. زاویه دید ویرایش داستان باید از زاویه دید مشخصی تعریف شود. در اینجا نویسنده ممکن است از زاویه دید «از بالا» (سوم شخص)، از بالای محدود (سوم شخص اما از زبان یکی از شخصیت‌های داستان)، اول شخص (روایت توسط شخصیت داستان، اما با استفاده از اول شخص)، یا زاویه دید واقعی (مانند یک دوربین آزاد) باشد.
  3. داستان کوتاه انگلیسی + ترجمه

    Mr Jones had a few days' holiday , so he said , " I'm going to go to the mountains by train." He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and looked at the mountains. But the wind pulled his hat off Mr Jones quickly took his old bag and threw that out of the window to THe other people in the carriage laughed. "Is your bag going to bring your beautiful hat back?" they asked No, Mr Jones answered, but there's no name and no bag . Someone's going to find both of them near each other, and he's going to send me the bag and the hat ترجمه داستان کوتاه آقای جونز چند روز تعطیل در پیش داشت ، پس با خود گفت : با قطار به کوه می روم. او بهترین لباسهایش را پوشید، کیف کوچکی برداشت، به ایستگاه رفت و سوار قطار شد. او کلاه زیبایی به سر داشت و اغلب در طول سفر سرش را از پنجره بیرون می آورد و کوهها را تماشا می کرد تا این که باد کلاهش را برد. آقای جونز به سرعت کیف کهنه اش را هم برداشت و از پنجره به بیرون پرت کرد. بقیه مسافران داخل قطار به او خندیدند و از او پرسیدند : آیا کیفت می خواهد کلاه زیبایت را برگرداند ؟ آقای جونز جواب داد : نه، در کلاهم نام و نشانی ندارم ولی در کیفم دارم. هر کسی که هر دوی آنها را نزدیک هم پیدا کند، کیف و کلاه را برای من خواهد فرستاد
  4. داستانک Short short story کوتاه ترين شکل يک داستان را «داستانک» گويند. با اين تعريف معلوم مي شود داستانک داراي نثري است که تعداد واژگان آن از ساير ژانرهاي داستاني جمع و جورتر است. پس مؤلفه اصلي اين قِسم داستان ها، «ايجاز» است. عده واژه هاي استفاده شده در داستان کوتاه کوتاه حداکثر دو هزار و پانصد کلمه است. البته نبايد اشتباه شود که داستانک با همه فشردگي اش، داراي کليه عناصر ساختاري مورد نياز است.بدون شک داستان هاي «ميني مال» در اين رده قرار مي گيرند. از جمله داستان هاي کوتاهِ کوتاه مي توان به «مادلِن» از صادق هدايت، «عدل» از صادق چوبک، «در منزل رئيس» از آنتوان چخوف، «دو مُرده» از جلال آل احمد و... اشاره کرد. داستان کوتاه Short story در زبان انگليسي به قالب بلندتر از داستانک و کوچکتر از «داستان کوتاه بلند»، داستان کوتاه و در زبان فرانسه به آن «نوول» (novel) گويند.پس بايد دقت کرد که اصطلاح نوول را نبايد اشتباهاً براي ژانرهاي ديگر داستاني مورد استفاده قرار داد.بيشترين داستان هايي که امروزه نوشته مي شود؛ داستان کوتاه است که حائز همه مواد و مصالح مورد نياز داستاني مي باشد.در اين ژانر ادبي، نه به اندازه داستانک مقتصدانه واژه يابي شده، نه به اندازه داستاني بلند، شرح و تفسير شده است. به همين جهت است که پرمشتري ترين قالب هاي داستاني مي باشد و در بيشتر کشورهاي جهان، مرتبه والايي يافته و خوانندگان بي شماري دارد.تعداد واژگان داستان کوتاه از دوهزار و پانصد تا پانزده هزار کلمه مي باشد.براي داستان کوتاه، آن قدر مثال فراوان است که خودتان بيشتر از نگارنده مي دانيد.
  5. گدا اثر غلامحسین ساعدی پیشنهادی ۱ یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در که زدم عزیز خانوم اومد، منو که دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در که کنار می‌رفت هاج و واج نگاه کرد و گفت: “خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟” روی خودم نیاوردم،‌ سلام علیک کردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو می‌شستند، پاشدند و نگام کردند. من نشستم کنار دیوار و بقچه‌مو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم دوباره پرسید: “راس راسی خانوم بزرگ، مگه نرفته بودی؟” گفتم: “چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.” عزیز خانوم گفت: “حالا که می خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ می‌موندی این جا و خیال مارم راحت می کردی.” خندیدم و گفتم: “حالا برگشتم که خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بی‌خودی نیومدم، واسه کار واجبی اومدم.” بچه‌ها اومدند و دوره‌ام کردند و عزیز خانوم که رفته رفته سگرمه‌هاش توهم می رفت، کنار باغچه نشست و پرسید: “کار دیگه‌ات چیه؟” گفتم: “اومدم واسه خودم یه وجب خاک بخرم، خوابشو دیدم که رفتنی‌ام.” عزیز خانوم جابجا شد و گفت: “تو که آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری می‌خوای جا بخری؟” گفتم: “یه جوری ترتیبشو داده‌م.” و به بقچه‌ام اشاره کردم. عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: “حالا که پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می‎زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می کنه، جون می‌کنه و وسعش نمی‌رسه که شکم بچه‌هاشو سیر بکنه، تو هم که ول‌کنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش می‌گیری.” بربر زل زد تو چشام که جوابشو بدم و منم که بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزیزه غرولندکنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار می‌ترسیدند که من بلایی سرشون بیارم. اما من همونجا کنار دیوار بودم که نفهمیدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب دیدم که سید از دکان برگشته و با عزیزه زیر درخت ایستاده حرف منو می زنه، عزیزه غرغرش دراومده و هی خط و نشان می کشه که اگر سید جوابم نکنه خودش میدونه چه بلایی سرم بیاره. از خواب پریدم و دیدم راسی راسی سید اومده و تو هشتی، بلند بلند با زنش حرف میزنه. سید می‌گفت: “آخه چه کارش کنم، در مسجده، نه کندنیه، نه سوزوندنی، تو یه راه نشونم بده، ببینم چه کارش می‌تونم بکنم.” عزیز خانوم گفت: “من نمی‌دونم که چه کارش بکنی، با بوق و کرنا به همه‌ی عالم و آدم گفته که یه پاپاسی تو بساطش نیس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادی‌السلام و اینا رو پسند نمی‌کنه، می خواد تو خاک فرج باشه. حالا که اینهمه پول داره، چرا ول‌کن تو نیس؟ چرا نمیره پیش اونای دیگه؟ این همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بیچاره‌تری اومده وبال گردنت شده؟ سید عبدالله، سید مرتضی، جواد آقا، سید علی، اون یکیا، صفیه، حوریه، امینه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ریش تو را چسبیده؟” سید کمی صبر کرد و گفت: “من که عاجز شدم، خودت هر کاری دلت می خواد بکن، اما یه کاری نکن که خدا رو خوش نیاد، هر چی باشه مادرمه.” از هشتی اومدند بیرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سید از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بی سر و صدا اومد پایین و از خانه رفت بیرون. من یه تیکه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز کشیدم و خوابیدم. شبش تو ماشین آنقدر تکون خورده بودم که نمی تونستم سرپا وایسم. چشممو که باز کردم، هوا تاریک شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه کردم و بعد رفتم کنار حوض، آبو بهم زدم، هیشکی بیرون نیومد، پله‌ها رو رفتم بالا و دیدم عزیز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته‌اند و شام می خورند، سید هنوز نیومده بود، توی دهلیز منتظر شدم، شام که تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: “عزیز خانوم، عزیز خانوم جون.” ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پرید و جیغ کشید، همه بلند شدند، عزیز خانوم فتیله‌ی چراغو کشید بالا و گفت: “چه کار می‌کنی عفریته؟ می‌خوای بچه هام زهره ترک بشن؟” پس پس رفتم و گفتم: “می‌خواستم ببینم سید نیومده؟” عزیز خانوم گفت: “مگه کوری، چشم نداری و نمی‌بینی که نیومده؟ امشب اصلاً خونه نمیاد.” گفتم: “کجا رفته؟” دست و پاشو تکان داد و گفت: “من چه می دونم کدوم جهنمی رفته.” گفتم: “پس من کجا بخوابم؟” گفت: “روسر من، من چه می‌دونم کجا بخوابی، بچه‌هامو هوایی نکن و هر جا که می خوای بگیر بخواب.” همونجا تو دهلیز دراز کشیدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، می‌دونستم که عزیزه چشم دیدن منو نداره این بود که تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت کردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز کردم طرف اونایی که برای زیارت خانوم می‌اومدند. آفتاب پهن شده بود که پاشدم و پولامو جمع کردم و گوشه‌ی بقچه گره زدم و راه افتادم. نزدیکیای ظهر، دوباره اومدم خونه‌ی سید اسدالله. واسه بچه ها خروس قندی و سوهان گرفته بودم، در که زدم ماهرخ اومد، درو نیمه باز کرد و تا منو دید فوری درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غریبه ای اومد و گفت: “سید اسدالله سه ماه آزگاره که از این خونه رفته.” گفتم: “کجا رفته؟ دیشب که این جا بود.” زن گفت: “نمی دونم کجا رفته، من چه می‌دونم کجا رفته.” درو بهم زد و رفت، می دونستم دروغ میگه، تا عصر کنار در نشستم که بلکه سید اسدالله پیدایش بشه، وقتی دیدم خبری نشد، پا شدم راه افتادم، یه هو به کله‌م زد که برم دکان سیدو پیدا بکنم. اما هر جا رفتم کسی سید اسدالله آیینه بندو نمی شناخت، کنار سنگ‌تراشی‌ها آیینه‌بندی بود که اسمش سید اسدالله بود، یه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. می‌دونستم سید هیچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همینطور ول گشتم و وقت نماز که شد رفتم حرم و صدقه جمع کردم و اومدم تو بازار. تا نزدیکیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا که بچه بود و گم می‌شد و دنبالش می‌گشتم. پیش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه می‌ترسیدم، از بچه‌هاش می ترسیدم، از همه می‌ترسیدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م می‌ترسیدم، یه دفعه همچو خیالات ورم داشت که فکر کردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پای ماشین‌ها که سید اسدالله را دیدم با دست‌های پر از اونور پیاده‌رو رد می شد، صداش کردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا کردم، جا خورده بود و نمی‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می کرد. گفتم: “ننه جون، نترس، نمیام خونه‌ت، می‌دونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، می‌خواستم ببینمت و برگردم.” سید گفت: “آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی می‌کردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه کاریه می‌کنی؟” من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: “واسه خودت جا خریدی؟” گفتم: “غصه‌ی منو نخورین، تا حال هیچ لاشه‌ای رو دست کسی نمونده، یه جوری خاکش می‌کنن.” بغضم ترکید و گریه کردم، سید اسدالله‌م گریه‌ش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید: “واسه چی گریه می‌کنی؟” گفتم: “به غریبی امام هشتم گریه می‌کنم.” سید جیب‌هاشو گشت و یک تک تومنی پیدا کرد و داد به من و گفت: “مادر جون، این‌جا موندن واسه تو فایده نداره، بهتره برگردی پیش سید عبدالله، آخه من که نمی‌تونم زندگی تو رو روبرا کنم، گدایی‌م که نمی‌شه، بالاخره می‌بینن و می‌شناسنت و وقتی بفهمن که عیال حاج سید رضی داره گدایی می‌کنه، استخونای پدرم تو قبر می لرزه و آبروی تمام فک و فامیل از بین میره، برگرد پیش عبدالله، اون زنش مثل عزیزه سلیطه نیس، رحم و انصاف سرش میشه.” پای ماشین‌ها که رسیدیم به یکی از شوفرا گفت: “پدر، این پیرزنو سوار کن و شوش پیاده‌ش بکن، ثواب داره.” برگشت و رفت، خداحافظی‌م نکرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند که من مادرشم. ۲ تو خونه‌ی سید عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سید با زنش رفته بود و بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوری رخشنده هم همیشه‌ی خدا وسط ایوان نشسته بود و بافتنی می‌بافت، صدای منو که شنید و فهمید اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سید عبدالله قرار نبود به این زودی‌ها برگردند، نون و غذا تا بخوای فراوان بود، بچه ها از سر و کول هم بالا می‌رفتند و تو حیاط دنبال هم می‌کردند، می‌ریختند و می‌پاشیدند و سر به سر من می‌ذاشتند و می‌خواستند بفهمند چی تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون می‌خواستند از بقچه‌ی من سر در بیارن، خواهر رخشنده تو ایوان می‌نشست و قاه قاه می‌خندید و موهای وزکرده‌شو پشت گوش می‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا می‌شد و می‌گفت: “خانوم بزرگ، تو بقچه چی داری؟ اگه خوردنیه بده بخوریم.” و من می‌گفتم: “به خدا خوردنی نیس، خوردنی تو بقچه‌ی من چه کار می کنه.” بیرون که می‌رفتم بچه‌هام می‌خواستن با من بیان، اما من هرجوری بود سرشونو شیره می‌مالیدم و می‌رفتم خیابون. چارراهی بود شبیه میدونچه، گود و تاریک که همیشه اونجا می‌نشستم، کمتر کسی از اون طرفا در می‌شد و گداییش زیاد برکت نداشت و من واسه ثوابش این کارو می کردم. خونه که بر می‌گشتم خواهر رخشنده می‌گفت: “خانوم بزرگ کجا رفته بودی؟ رفته بودی پیش شوهرت؟” بعد بچه ها دوره‌ام می کردند و هر کدوم چیزی از من می‌پرسیدند و من خنده‌م می‌گرفت و نمی‌تونستم جواب بدم و می‌افتادم به خنده، یعنی همه می‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده می لرزوندیم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خیلی‌م دوست داشت، دلش می‌خواست یه جوری منو خوشحال بکنه، کاری واسه من بکنه، بهش گفتم یه توبره واسه من دوخت. توبره رو که تموم کرد گفت: “‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش می رسه.” این جوری‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو کله‌ی عبدالله و رخشنده پیدا شد که از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو دید جا خورد و اخم کرد، سید عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفید شده بود، ریش در آورده بود، بی‌حوصله نگام کرد و محلم نذاشت. پیش خود گفتم حالا که هیشکی محلم نمی ذاره، بزنم برم، موندن فایده نداره، هرکی منو می بینه اوقاتش تلخ میشه، دیگه نمی‌شد با بچه‌ها گفت و خندید، خواهر رخشنده هم ساکت شده بود. سید عبدالله رفت تو فکر و منو نگاه کرد و گفت: “چرا این پا اون پا می‌کنی مادر؟” گفتم: “می‌خوام بزنم برم.” خوشحال شد و گفت: “‌حالا که می‌خوای بری همین الان بیا با این ماشین که ما رو آورده برو ده.” بچه ها برام نون و پنیر آوردند، من بقچه و توبره‌ای که خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبی رو که سید عوض عصا بخشیده بود دست گرفتم و گفتم: “حرفی ندارم، میرم.” بچه ها رو بوسیدم و بچه ها منو بوسیدند و رفتم بیرون، ماشین دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بیرون و ماشینو دوره کردند، رخشنده و خواهرش نیومدند، سید دو تومن پول فرستاده گفته بود که یه وقت به سرم نزنه برگردم. صدای گریه‌ی خواهر رخشنده رو از تو خونه شنیدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: “اون می‌ترسه، می‌ترسه شب یه اتفاقی بیفته.” نزدیکیای ظهر رسیدم ده، پیاده که شدم منو بردند تو یه دخمه که در کوچک و چارگوشی داشت. پاهام، دستام همه درد می کرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم که نماز بخونم در دخمه رو باز کردم، پیش پایم دره‌ی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ می‌اومد، صدای گرگ، از خیلی دور می‌اومد، و یه صدا از پشت خونه می‌گفت: “الان میاد تو رو می‌خوره گرگا پیرزنا رو دوس دارن.” همچی به نظرم اومد که دارم دندوناشو می‌بینم، یه چیز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد کرد و نوک زد. پیش خود گفتم خدا کنه که هوایی نشم، این جوری میشه که یکی خیالاتی میشه. از بیرون ترسیدم و رفتم تو. از فردا دیگه حوصله‌ی دره و ماه و بیرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فکر می‌کردم که چه جوری شد که این جوری شد. گریه می‌کردم،گریه می‌کردم به غریبی امام غریب، به جوانی سقای کربلا. یاد صفیه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش می‌ترسیدم، با این که می‌دونستم نمی‌دونه من کجام، باز ازش می‌ترسیدم، وهم و خیال برم می داشت. ده همه چیزش خوب بود، اما من نمی‌تونستم برم صدقه جمع کنم. عصرها می‌رفتم طرفای میدونچه و تاشب می‌نشستم اونجا. کاری به کار کسی نداشتم، هیشکی‌م کاری با من نداشت، کفشامو تو راه گم کرده بودم و فکر می کردم کاش یکی پیدا می شد و محض رضای خدا یه جف کفش بهم می‌بخشید، می‌ترسیدم از یکی بخوام، می‌ترسیدم به گوش سید برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو کثیف می‌کردم، بی خودی کثیف می شدم نمی‌دونستم چرا این جوری شده‌م، هیشکی‌م نبود که بهم برسه. یه روز درویش پیری اومد توی ده. شمایل بزرگی داشت که فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پای شمایل و روضه خوندم. خوشحال بودم و می‌دونستم که گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره. یه شب که دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات می‌بافتم که یه دفه دیدم صدام می‌زنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا کردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت کوه‌ها صدام می‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای کی بود، همه‌ی ترسم ریخت پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باریک و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه که می‌رفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خسته‌ام نمی‌کرد همه اینا از برکت دل روشنم بود، از برکت توجه آقاها بود، از آبادی بیرون اومدم و کنار زمین یکی نشستم خستگی در کنم که یه مرد با سه شتر پیداش شد، همونجا شروع کردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار کرد و خودشم سوار یکی شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام می اومد. دلم گرفته بود و یاد شام غریبان کربلا افتادم و آهسته گریه کردم. ۳ به جواد آقا گفتم میرم کار می‌کنم و نون می‌خورم، سیر کردن یه شکم که کاری نداره، کار می‌کنم و اگه حالا گدایی می‌کنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدایی خوشم میاد، از ثوابش خوشم میاد، به شما هم نباس بر بخوره، هر کس حساب خودشو خودش پس میده و جواد آقا گقت که تو خونه رام نمیده، برم هر غلطی دلم می خواد بکنم، و درو بست. می دونستم که صفیه اومده پشت در و فهمیده که جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گریه کرده، و جواد آقا که رفته توی اتاق، ننوی بچه را تکون داده و خودشو به نفهمی زده. می‌دونستم که یه ساعت دیگه جواد آقا میره بازار. رفتم تو کوچه‌ی روبرو و یه ساعت صبر کردم و دوباره برگشتم و در زدم که یه دفعه جواد آقا درو باز کرد و گفت: “خب؟” و من گفتم: “هیچ.” و راهمو کشیدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه کرد که از کوچه رفتم بیرون. و شمایلو از تو بقچه در آوردم و شروع کردم به مداحی مولای متقیان. زن لاغری پیدا شد که اومد نگام کرد و صدقه داد و گفت: “پیرزن از کجا میای، به کجا میری؟” گفتم: “از بیابونا میام و دنبال کار می گردم.” گفت: “تو با این سن و سال مگه می‌تونی کاری بکنی؟” گفتم: “به قدرت خدا و کمک شاه مردان، کوه روی کوه میذارم.” گفت: “لباس میتونی بشوری؟” گفتم: “امام غریبان کمکم می‌کنه.” گفت: “حالا که این طوره پشت سر من بیا.” پشت سرش راه افتادم، رفتیم و رفتیم تو کوچه‌ی خلوتی به خونه‌ی بزرگی رسیدیم که هشتی درندشتی داشت. رفتیم تو، حیاط بزرگ بود و حوض بزرگی‌م داشت که یه دریا آب می‌گرفت وسط حیاط بود و روی سکوی کنار حوض، چند زن بزک کرده نشسته بودند عین پنجه‌ی ماه، دهنشون می‌جنبید و انگار چیزی می‌خوردند که تمومی نداشت. منو که دیدند خنده‌شون گرفت و خندیدند و هی با هم حرف می‌زدند و پچ پچ می‌کردند و بعد گفتند که من نمی‌تونم لباس بشورم، بهتره بشینم پشت در. با شمایل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر کی در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بیاد تو. تا چند ساعت هیشکی در نزد. من نشسته بودم و دعا می‌خوندم، با خدای خودم راز و نیاز می کردم، گوشه‌ی دنجی بود، و از تاریکی اصلاً باکیم نبود. از حیاط سرو صدا بلند بود و نمی دونم کیا شلوغ می کردند، اون زن بهم گفته بود که سرت تو لاک خودت باشه، و منم سرم تو لاک خودم بود که در زدند، گفتم: “کیه؟” گفت: “ربابه رو می خوام.” درو وا کردم، مرد ریغونه‌ای تلوتلوخوران آمد تو و یکراست رفت داخل حیاط. از توی حیاط صدای خنده بلند شد و بعد همه چیز مثل اول ساکت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب دیدم بازم رفته‌م خونه‌ی صفیه و در می زنم که جواد آقا درو باز کرد و گفت خب؟ و من گفتم هیچ، و یک دفعه پرید بیرون و من فرار کردم و او با شلاق دنبالم کرد، تو این دلهره بودم که در زدند از خواب پریدم، ترس برم داشت، غیر جواد آقا کی می تونست باشه؟ گفتم: “کیه؟” جواد آقا: “واکن.” گفتم: “کی رو می‌خوای؟” گفت: “ربابه رو.” گفتم: “نیستش.” گفت: “میگم واکن سلیطه.” و شروع کرد به در زدن و محکم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: “چه خبره؟” گفتم: “الهی من فدات شم، الهی من تصدقت، درو وا نکن.” گفت: “چرا؟” گفتم: “اگه واکنی منو بیچاره می‌کنه، فکر می کنه اومدم این جا گدایی.” گفت: “این کیه که می‌خواد تو رو بیچاره کنه؟” گفتم: “جواد آقا، دامادم.” گفت: “‌پاشو تو تاریکی قایم شو.” پا شدم و رفتم تو تاریکی قایم شدم، زنیکه درو وا کرد، صدای قدم‌هاشو شنیدم اومد تو و غرولند کرد و رفت تو حیاط، از تو حیاط صدای غیه و خوشحالی بلند شد، بعد همه چی مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا کردم، بیرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمایلو برداشتم و گفتم: “یا قمر بنی هاشم، تو شاهد باش که از دست اینا چی می کشم.” و از در زدم بیرون. ۴ اون شب صدقه جمع نکردم، نون بخور نمیری داشتم، عصا بدست، شمایل و بقچه زیر چادر، منتظر شدم، ماشین سیاهی اومد و منو سوار کرد، از شهر رفتیم بیرون سرکوچه‌ی تنگ و تاریکی پیاده‌م کرد. آخر کوچه روشنایی کم سویی بود. از شر همه چی راحت بودم، وقتش بود که دیگه به خودم برسم، به آخر کوچه که رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درخت‌های پیر و کهنه، شاخه به شاخه‌ی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده می‌شد، قندیل کهنه و روشنی از شاخه‌ی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه کردیم و بعد نشستیم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شکمش، طبله‌ی شکمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چیزی ازش نمونده بود، اما هنوزم می‌خندید و آخرش گریه می‌کرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور که چین‌های صورتش تکان تکان می‌خورد انگشتاشو می‌جوید، نمی‌دونست چشه، اما من می‌دونستم که گشنشه، بقچه‌مو باز کردم و نونا رو ریختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع کرد به خوردن نونا، همچی به نظرم اومد که خوردن یادش رفته، یه جوری عجیبی می‌جوید و می‌بلعید، بعد نشستیم به صحبت، و هر سه نفرشون گله کردند که چرا به دیدنشون نمیرم، من هی قسم و آیه که نبودم، اما باورشون نمی‌شد، بعد، از گدایی حرف زدیم و من، فاطمه رو هر کارش کردم از بقچه‌ش چیزی نگفت، بعد رفتیم لب حوض، من همه چی رو براشون گفتم، گفتم که دنیا خیلی خوب شده، منم بد نیستم، صدقه جمع می کنم، شمایل می گردونم، فاطمه گفت: “حالا که شمایل می‌گردونی یه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.” هر چارتامون زیر درختا نشسته بودیم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گریه کرد، و ما هر چار نفرمون گریه کردیم، از توی باغ هم های های گریه اومد. ۵ دعای علقمه که تموم شد، به فکر خونه و زندگیم افتادم، همه را جمع کرده گذاشته بودم منزل امینه آغا. عصر بود که رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز کرد. انگار که من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هیچی نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من دیگه نپرسیدم کجاس، می دونستم که مثل همیشه رفته حموم. امینه گفت: “کجا هستی سید خانوم ؟” گفتم: “زیر سایه‌تون.” امینه گفت :” چه عجب از این طرفا؟” گفتم: “اومدم ببینم زندگیم در چه حاله.” امینه زیرزمین را نشان داد و گفت: “چند دفه سید مرتضی و جواد آقا و حوریه اومده‌ن سراغ اینا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حی و حاضره، هر وقت که سرشو گذاشت زمین، من حرفی ندارم بیایین و ارث خودتونو ببرین.” از زیرزمین بوی ترشی و سدر و کپک می اومد، قالی‌ها و جاجیم‌ها را گوشه‌ی مرطوب زیرزمین جمع کرده بودند، لوله‌های بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل کلم روی همه‌شون نشسته بود، بوی عجیبی همه جا بود و نفس که می‌کشیدی دماغت آب می افتاد، سه تا کرسی کنار هم چیده بودند، وسطشون سه تا بزغاله‌ی کوچک عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می خوردند. جونور عجیبی‌م اون وسط بود که دم دراز و کله‌ی سه گوشی داشت و تندتند زمین را لیس می‌زد و خاک می‌خورد. امینه ازم پرسید: “پولا را چه کردی سید خانوم؟” من گفتم: “کدوم پولا؟” امینه گفت: “عزیزه نوشته که رفته بودی قم واسه خودت مقبره بخری؟” گفتم: “تو هم باورت شد؟” امینه گفت: “من یکی که باورم نشد، اما از دست این مردم، چه حرفا که در نمیارن.” گفتم: “گوشت بدهکار نباشه.” امینه پرسید: “کجاها میری، چه کارا می کنی؟” گفتم: “همه جا میرم، تو قبرستونا شمایل می‌گردونم، روضه می‌خونم، مداح شده‌ام.” بچه های امینه نیششان باز شد، خوشم اومد، شمایلو نشانشون دادم، ترسیدند و در رفتند. امینه گفت: “حالا دلت قرص شد؟ دیدی که تمام دار و ندارت سر جاشه و طوری نشده؟” گفتم: “خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، یه دونه از این بقچه‌هام بهم بده، می خوام واسه شمایلم پرده درست کنم.” امینه گفت: “نمیشه، بچه‌هات راضی نیستن، میان و باهام دعوا می کنن.” گفتم: “باشه، حالا که راضی نیستن، منم نمی‌خوام.” و اومدم بیرون. یادم اومد که شمایل حضرت بهتره که پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها کافیه که چشم ناپاک به جمال مبارکش نیفته، سر دوراهی رسیدم و نشستم و شروع کردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ایستادند. من مصیبت می‌گفتم و گریه می‌کردم، و مردم بی‌خودی می‌خندیدند. ۶ دیگه کاری نداشتم، همه‌ش تو خیابونا و کوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم می‌کردند، من روضه می‌خوندم و تو یه طاس کوچک آب تربت می‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین را لیس می‌زد. زخم گنده‌ای به اندازه‌ی کف دست تو دهنم پیدا شده بود که مرتب خون پس می‌داد، دیگه صدقه نمی‌گرفتم، توی جماعت گاه گداری بچه‌هامو می‌دیدم که هروقت چشمشون به چشم من می‌افتاد خودشونو قایم می کردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز می‌خوندم که پسر بزرگ سید مرتضی و آقا مجتبی اومدند سراغ من که بریم خونه. من نمی‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشین کردند و رفتیم و من یه دفعه خودمو تو باغ بزرگی دیدم. منو زیر درختی گذاشتند و خودشون رفتند تو یه اتاق بزرگی که روشن بود و بعد با مرد چاقی اومدند بیرون و ایستادند به تماشای من. پسر سید مرتضی و آقا مجتبی رفتند پشت درختا و دیگه پیداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو یه راهروی تاریک. و انداختنم تو یه اتاق تاریک و من گرفتم خوابیدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتی منو دیدند، ازم نون خواستند و من روضه‌ی ابوالفضل براشون خوندم. توی یه گاری برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتیم توی باغ که آبگوشت بخوریم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر کرده بود و من نمی‌تونستم چیزی قورت بدم، بین اونهمه آدم هیشکی به شمایل من عقیده نداشت، یه شب خواب صفیه و حوریه رو دیدم، و یه شب دیگه بچه‌های سید عبدالله رو و شبای دیگه خواب حضرتو، مثل آدمای هوایی ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش می‌دادند، بد و بیراه می‌گفتند، می خواستم برم بیرون. اما پیرمرد کوتوله ای جلو در نشسته بود که هر وقت نزدیکش می شدم چوبشو یلند می کرد و داد می زد: “کیش کیش.” یه روز کمال پسر بزرگ صفیه با یه پسر دیگه اومدند سراغ من. صفیه برام کته و نون و پیاز فرستاده بود. کمال بهم گفت همه می دونن که من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت که من می تونم از راه آب در برم، بعد خواست کفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بکنند، من ‎از جواد آقا می‌ترسیدم، از سید مرتضی می‌ترسیدم، از بیرون می‌ترسیدم، از اون تو می‌ترسیدم. به کمال گفتم: “اگر خدا بخواد میام بیرون.” اونا رفتند و پیرمرد جلو در نصف کته و پیازمو ور داشت و بقیه شو بهم داد. شب شد و من وسط درختا قایم شدم و سفیدی که زد، من راه آبو پیدا کردم و بقچه و شمایلو بغل کردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بیرون که رسیدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد. ۷ از اون‌وقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شکمم آویزون بود، دست به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو کله‌ام صدا می کرد، یه چیز مثل حلقه‌ی چاه از تو زمین باهام ‎حرف می زد، شمایل حضرت باهام حرف می زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می زدند، یه روز بچه های سید عبدالله رو دیدم که خبر دادند خاله‌شون مرده، من می دونستم، از همه چیز خبر داشتم. یه روز بی‌خبر رفتم خونه امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمع‎بودند، سید اسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگیمو تقسیم می‌کردند، هیشکی منو ندید، باهم کلنجار می‌رفتند، به هم‌دیگه فحش می‌دادند، به سر و کله‌ی هم می‌پریدند، جواد آقا و سید عبدالله با هم سر قالی‌ها دعوا داشتند، و امینه زار زار گریه می‌کرد که همه زحمتا رو اون کشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم که صدام می کرد، یه دفعه کمال منو دید و داد کشید، همه برگشتند و نگاه کردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا که چشمانش دودو می‌زد داد کشید: “می‌بینی چه کارا می‌کنی؟” من دهنمو باز کردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تکیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه کردند. جواد آقا گفت: “بقچه‌تو وا کن، می‌خوام بدونم اون تو چی هس.” امینه گفت: “سید خانوم بقچه‌تو وا کن و خیالشونو راحت کن.” جواد آقا گفت: “یه عمره سر همه‌مون کلاه گذاشته، د یاالله زود باش.” بقچه مو باز کردم و اول نون خشکه‌ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه کردند و روشونو کردند طرف دیگه، کمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.
  6. درباره نويسنده: گلي ترقي در سال 1318 متولد شده است. نخستين مجموعه داستان او "من هم چه گوارا هستم" در سال 1348 منتشر شد. رمان "خواب زمستاني" ، كتاب شعر "دريا پري، كاكل زري"، و مجموعه داستان هاي "جايي ديگر"، "خاطره هاي پراكنده" و "دو دنيا" آثار ديگر او را تشكيل مي دهند. كتابهاي مربوط: خواب زمستاني دو دنيا من هم چه گوارا هستم انار بانو و پسرهايشفرودگاه مهرآباد ـ پرواز شماره 726 ـ ايرفرانس. دو بعد از نيمه شب يعني تمام شب بي خوابي. يعني كلافگي و خستگي و شتاب، همراه با دلتنگي و اضطرابي مجهول و اين كه مي روم و مي مانم و ديگر برنمي گردم (از آن فكرهاي الكي)، يا برعكس، همين جا، در همين تهران عزيز ـ با همه خوبي ها و بدي هايش ـ مي مانم و از جايم تكان نمي خورم (از آن تصميم هاي الكي تر) و خلاصه اين كه گور پدر اين سرگرداني و اين رفت و برگشت هاي ابدي (ابدي به اندازه ي عمر من) و اين پرواز نصف شب و كشيدن چمدان ها و عبور از گمرك ـ پل صراط ـ و تفتيش تحقيرآميز بدن و كفش و جيب و كيف و سوراخ گوش و دماغ. خداحافظي. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سريع، با بغضي پنهاني و خشمي بي دليل، كه نبايد نشان داد و حسي تلخ كه بايد فرو بلعيد و زد به چاك. ورودي خواهران. ظاهرم قابل قبول نيست. روسري ام عقب رفته و آخرين دگمه ي پاي روپوشم باز است. بسيار خب. حق با شماست. سر و وضعم را مرتب مي كنم. باربري كه چمدان و كيف دستي ام را آورده، عجله دارد. پولش را مي خواهد. دنبال مسافري ديگر مي گردد. مي گويم: «بايد تا گمرك با من باشي.» طي كرده بوديم. حرف خودش را مي زند. مي خواهد برود. چمدانم را روي نوار نقاله مي گذارد تا از زير دستگاه بازرسي بگذرد. به مسافري ديگر اشاره مي كند. به خودم مي گويم: «عصباني نشو خانم جان. ول كن. اينطوري ست. پولش را بده برود.» ديواري شيشه اي اين طرفي ها را از آن طرفي ها جدا مي كند. آن ها كه مي مانند و آن ها كه مي روند. هر دو دسته غمگين و افسرده اند و حرف هاي صامت و نگاه هاي پرحرفشان از قطر آن ديوار شيشه اي عبور مي كند و چون غباري خاكستري روي صورت ها مي نشيند. دل و روده ي چمدانم را با دقت بررسي مي كنند. چيزي مشكوك و ترسناك، كه نمي دانم چيست، در چمدانم است. انگشتي تهديدكننده به اندرون چمدان من اشاره مي كند. «آلت قتاله.» «كدام آلت قتاله؟ توي چمدان من؟» بازرس با مأموري ديگر گفتگو مي كند. خم مي شوند و به تصويري مجهول روي صفحه ي دستگاه بازرسي نگاه مي كنند. بدرقه كننده ها از پشت ديوار شيشه اي سرك كشيده اند. آن ها كه در اطراف من هستند پچ پچ مي كنند. ته چشم هايشان پرسشي گنگ موج مي زند. در يك آن تغيير شكل داده ام و به نظر موجودي خطرناك مي آيم. گناهكارم و محكوميتم قطعي ست. تروريست؟ شايد. امكان هر فكر و هر كاري مي رود. آلت قتاله تبرزين طلايي ست كه براي پسرم از خنزرپنزر فروشي گمنامي در اصفهان خريده بودم. مفت نمي ارزد. كسي را هم نمي شود با آن كشت، به خصوص خلبان هواپيما را. چمدانم را كنار مي گذارند. مي بايست محتوياتش را با دقت بررسي كنند. مسافرها با شك و حيرت، شايد ترس، نگاهم مي كنند و نگاه ها خيره به من و چمدانم است. مي گويم: «بابا، اين يك تبرزين كهنه است. مال درويش هاست. خوشم آمد خريدم. توي چمدانم است. من كه نمي توانم با آن كاري بكنم. كدام كار؟» گوششان بدهكار نيست. تبرزين ـ آلت قتاله ـ را با احتياط از توي چمدانم در مي آورند. مردم نگاه مي كنند. مأمور گمرك مي گويد كه قديمي ست، زيرخاكي ست، گرانبهاست، ميراث فرهنگي ست. زكي! كاغذ خريدش همراهم است. سرتا پايش پنج هزار تومان هم نمي ارزد. رويش را با كلمات عربي، احتمالاً آيه اي از قرآن، تزئين كرده اند. «بايد آقاي طوطي آن را ارزيابي كند.» بلندگو آقاي طوطي را صدا مي زند. يكي دو نفر مي خندند و كسي زير لب كلمه اي را طوطي وار تكرار مي كند. دستي بازويم را مي گيرد. «خانم جان ...» خانم پيري ست چيزي مي گويد. چيزي مي خواهد. نمي فهم. عجله دارم. بايد تكليفم را با آلت قتاله روشن كنم. مي گويم: «من اين تبرزين را نمي خواهم. مال شما. ولم كنيد.» سرنوشتم دست آقاي طوطي ست. بايد صبر كنم. چشمم كور. خانم پير از پشت به شانه ام مي زند. دوباره مي گويد: «خانم جان. الهي فدايت شوم. ديرم شده. مي ترسم جا بمانم.» پيرزني دهاتي ست. گيج و دستپاچه است. التماس مي كند پرسشنامه ي گمركي را برايش پر كنم. مي گويد: «خانم جان. چشمم نمي بيند. سواد درستي ندارم. پسرهايم گفتند ننه، سوار شو بيا. نمي دانستم آنقدر مكافات دارد. دو دفعه توي اداره ي گذرنامه غش كردم. هلاك شدم.» مي گويم: «صبر كن. كار دارم. از كسي ديگر بخواه.» مي گويد: «از كي؟ هيچ كس وقت ندارد.» جواني تر و تميز ـ شيك و پيك ـ را نشانش مي دهم. مي گويد: «ازش پرسيدم. فرنگ بزرگ شده. بلد نيست بنويسد. مي ترسم پسرهاي من هم بي سواد شده باشند. فارسي از يادشان رفته باشد. خدا به من رحم كند.» بلندگو دوباره آقاي طوطي را صدا مي زند. خانم پير ول كن نيست. دور خودش مي چرخد. نمي داند كجا بايد برود و چه كار بايد بكند. مي پرسد: «خانم جان، طياره ي سوئد كجاست؟» پاسپورتش را ورق مي زنم. خالي ست. اولين سفرش است. اسمش اناربانو چناري ست. تندتند ورقه اش را پر مي كنم. متولد هزار و دويست و نود و شش است. هشتاد و سه سال دارد. با من همسفر است، همان پرواز، مي رود به پاريس و از آنجا به سوئد. مي گويد: «ده سال است كه پسرهام را نديده ام. دلم مثل سير و سركه مي جوشد. گفتم الهي قربانتان بروم. چرا رفته ايد آن سر دنيا؟ يزد خودمان چه عيب و ايرادي داشت؟ جد كردند كه مي خواهيم برويم. الا بلا. شوهر خدابيامرزم گفت جنون جواني است. زده به سرشان.» آقاي طوطي دنبال من مي گردد. كوتاه و لاغر است، قد بچه اي ده ساله، اما دماغي بزرگ و پير دارد و شيشه ي عينكش به كلفتي ته استكان است. تبرزين را امتحان مي كند. حرف نمي زند. مي گيردش زير نور چراغ. مي گويد: «اين تبرزين قديمي ست.» سرم را تكان مي دهم. انار بانو سرك مي كشد. دستش را به سر تبرزين مي مالد. مي گويد: «خانم جان، مگر سوغاتي قحط بود؟ اين مال درويش هاست.» مي پرسم: «قديم يعني كي؟» آقاي طوطي از سماجت من ناراضي ست. وقت ندارد. مي گويد: «سرش باستاني ست. دمش جديد است.» در هر حال، از آن جا كه مي توان با آن سر خلبان هواپيما و تمام خدمه و مأمورين انتظامي را بريد و مسافرها را گروگان گرفت و هواپيما را به آفريقا برد، خطرناك است. مي گويم: «تبرزين هخامنشي مال شما.» قبول نمي كنند. بايد آن را پس داد. خانم پير از كنار من جم نمي خورد. آقاي طوطي عجله دارد. خوابش مي آيد. خميازه مي كشد. تبرزين را دست مي گيرم. مي آيم توي محوطه ي فرودگاه تا آن را به دوستي كه براي بدرقه ام آمده بود، بدهم. از بدرقه كننده اثري نيست. پشت شيشه اي ها مي خندند و برايم دست مي زنند. از شرم به خودم مي پيچم. دسته اي چهل پنجاه نفري، پير و جوان و انواع بچه هاي قد و نيم قد، با گل هاي پلاسيده ي گلايول، منتظر مسافرهاي رسيده از هند هستند. شلوغ پلوغ و خرتوخر است. بچه اي پايم را لگد مي كند. مي دود و دسته گل پلاسيده اش را با خوشحالي تكان مي دهد. تبرزين را به باربري كه كنار در ايستاده هديه مي كنم. نفس زنان و بداخلاق برمي گردم و مي بينم كه خانم پير، گيج و مضطرب، سرجايش ايستاده و به اطراف نگاه مي كند. راهش را بلد نيست. چشمش كه به من مي افتد، ذوق مي كند. دستش را برايم تكان مي دهد. خودش را به من مي رساند. مي گويد: «خانم جان، كجا بودي؟ گفتم رفتي و من جا ماندم.» به دنبالم مي آيد. كيف دستي اش سنگين است و هن و هن مي كند. عرق از سر و رويش جاري ست. دستمالي چهارخانه از توي جيب روپوشش بيرون مي كشد و صورتش را خشك مي كند، دستمالي بزرگ نصف يك روميزي. مي گويد: «سهيلا خانم توي ده ما معلم مدرسه است. اسم تمام شهرهاي دنيا را مي داند. به من گفت ننه اناري، سوئد تابستانش هم يخبندان است. صد و پنجاه درجه زير صفر مي شود. گاو و گوسفندها ايستاده خشك مي شوند. من هم از ترس هر چه لباس پشمي داشتم روهم روهم تنم كردم، دارم از گرما هلاك مي شوم.» هواپيما يك ساعت تأخير دارد. شايد هم دو ساعت. معلوم نيست. بدرقه كننده ها، با صبر و حوصله اي غم انگيز، پشت ديوار شيشه اي ايستاده اند. اين طرفي ها به آن طرفي ها نگاه مي كنند. صداهايشان به گوش هم نمي رسد. تاريخ و ساعت پرواز از پيش تعيين شده، اما واقعيت آن مسلم نيست. هزار شايد و شك و دلهره به آن آويخته است. فكرهاي سياه توي سرم مي چرخند. شايد ممنوع الخروج باشم؟ شايد آن هايي را كه دوست دارم ديگر نبينم. شايد فلاني و فلاني و فلاني در غياب من بميرند. انتهاي اين «شايد» به كلمه ي «هرگز» متصل است و «هرگز» كلمه ي تلخ و تاريكي ست كه تازگي ها، مثل ادراك گنگ مرگ، وارد ذهنم شده و آن پس و پشت ها منتظر خودنمايي نشسته است. انار بانو چناري، ساكت و صامت، مثل سايه به دنبال من است. يك ريز حرف مي زند . دلشوره از نگاه سرگردان و لرزش دست هايش بيرون مي ريزد. مي گويد: «خوش به حال آن هايي كه بچه هاي سر به راه دارند. پسرهاي من از بچگي هوايي بودند. آرام و قرار نداشتند. از مردم ده بدشان مي آمد. همش مي خواستند بروند شهر. بروند تهران. بروند يك جاي ديگر. كجا؟ خودشان هم نمي دانستند. ما كه جوان بوديم يك جا بيشتر نمي شناختيم. يزد برايمان اول و آخر دنيا بود. اول و آخر دنيا! مي گويم: «ننه خانم، خوش به حالت كه جاي خودت را پيدا كرده اي.» حواسش پيش پسرهايش است. يادش رفته كجاست و چه راه درازي در پيش دارد. چشم هايش پر از خواب است، خواب يزدي كه پشت سر گذاشته و شهر غريبي كه در انتظارش است. مي گويد: «براي پسرهام نامه دادم. من كه سواد ندارم. من گفتم سهيلا خانم نوشت. پرسيدم: شماها آنجا كه هستيد، آن سر دنيا، خوش و سالم ايد؟ جواب دادند ننه، ما اينجا بي كس و كاريم. استخوان هايمان از سرما يخ زده. بعضي شب ها زارزار گريه مي كنيم. حالا مي خواهيم برويم آمريكا. سهيلا خانم گفت آمريكا شيطان است. شوهرم مرد و زنده شد. گفت پسرهاي من هرجايي شده اند. پايشان از زمين كنده شده. هر جا بروند غربتي اند.» مي گويم: «عجله كن. بايد كيف دستي ات را نشان بدهي.» انار خانم دو تا كيف دستي دارد. در اولي را باز مي كند. پر از خرت و پرت است: چند جعبه شيريني، دو سه قواره تافته ي يزدي، چند تا كاسه پلاستيكي و دو جفت كفش مردانه، سوغات براي پسرها. كيف دستي دوم پر از انار و بادمجان است. مي گويد: «انارهاي باغ خودمان است.» كارمان تمام مي شود. از اين خوان مي گذريم. چمدان هايمان را برمي داريم و راه مي افتيم. انار خانم پشت سرم مي آيد. بليت او را با بليت خودم نشان مي دهم. جايمان مشخص مي شود. مي رويم به طبقه ي بالا. پاسپورتم را آماده توي دست مي گيرم. دلم بدون دليل، شايد از روي عادت، شور مي زند. منتظر اتفاقي ناگوار هستم. قلبم مي زند. مي ترسم از اين كه چيزي كم يا زائد داشته باشم، كه مهري در پاسپورتم نخورده باشد، كه علامتي خاص مانع رفتنم شود. چرا؟ نمي دانم. هر چيزي ممكن است. پرسش و دلهره اي همگاني ست. به خير مي گذرد. تفتيش بدني مثل آن وقت ها نيست. آسان تر شده است. انار بانو قلقلكي ست. دست كه به تنش مي خورد به خودش مي پيچد و غش و ريسه مي رود. دو تا النگوي طلا به هر دو دست دارد، به اضافه ي يك انگشتر عقيق كه نشان مي دهد. زيادي نشان مي دهد و با چشم هاي مضطرب به اطراف، به دور، به من نگاه مي كند. يك جفت گوشواره ي ياقوت، كه ارزش چنداني ندارد، ته جيبش قايم كرده است. مي ترسد گير بيفتد و به جرم قاچاق جواهر دستگير شود. گير هم مي افتد. مي لرزد. مي گويد: «اين گوشواره ها را براي عروسم مي برم. سهيلا خانم داده. كور شوم اگر دروغ بگويم. عروسم فرنگي ست. مسلمان شده. نماز مي خواند»، و التماس مي كند. كاريش ندارند. مي تواند برود. گوشواره ها را بهش مي دهند. مي گويد: «پسر بزرگم زن فرنگي گرفته، از دهات سوئد. گفتم ننه، برگرد بيا به شهر خودت. دخترهاي يزدي مثل پنجه ي آفتابند. ما كه زبان سوئدي بلد نيستيم. چه طوري با زنت حرف بزنيم؟» مي رسيم به سالن انتظار. انار بانو كنار من روي صندلي ولو مي شود. چرت مي زند. چيزهايي زير لب مي گويد. سرش توي سينه اش افتاده و پاهايش از هم باز مانده است. انگار خواب پسرهايش را مي بيند، پسرهاي هوايي كه در سرزمين هاي يخبندان، به دنبال زندگي بهتر مي گردند. خم مي شود رو به جلو و از صندلي اش مي سرد. از جايم مي پرم. مسافر كناري نيز به كمك او مي شتابد. بلندش مي كنيم. هاج و واج است. نمي داند كجاست. پسر بچه اي بلند مي خندد و زني با اندوه سرش را تكان مي دهد. «خانم جان»، صدايش بغض آلود است. روسري اش را صاف و مرتب مي كنم. خودش را جمع و جور مي كند. گردنش را بالا مي گيرد. سعي مي كند بخندد يا، دست كم، لبخند بزند. مي خواهد حفظ ظاهر كند، اما چشم هايش لبريز از خواب و خستگي ست و بدن پيرش در حال سقوط است. مسافرها را صدا مي زنند. بايد سوار شد. صفي درهم و طويل خروج را مشكل كرده است. انار بانو براي رفتن عجله دارد و قاتي مسافرها مي لولد. پاي پله هاي هواپيما، مبهوت و هراسان، مي ايستد و خيره خيره به بال هاي عظيم هواپيما نگاه مي كند. كيف دستي اش سنگين است. ناي جم خوردن ندارد. دو پله بالا مي آيد و مي ايستد. راه را بند آورده است. خدمه ي زميني هواپيما به كمكش مي آيد. زير بغلش را مي گيرد و پله به پله، او را بالا مي كشد. جايش كنار من است. ذوق مي كند. مي نشيند و كيف دستي اش را با زور و زحمت، زير پا جاي مي دهد. مي گويد: «اي پسرها، امان از دست شماها. كاش عشقتان از دلم مي رفت و اين طوري سرگردان نمي شدم.» كفش هايش را درمي آورد. مي نالد. جوراب هاي كلفت سياه به پا دارد. گرمش است. صورتش غرق عرق است. مي گويد: «خدا را شكر كه جايم پيش شماست. سهيلا خانم بهم گفت كه ننه اناري، اگر شانس بياوري، كنار يك آدم همراه مي نشيني، مثل دختر خودت. حيف كه من دختر ندارم. دختر با مادر اياق است. محال بود من را بگذارد برود سوئد. شما چي؟ بچه داريد؟» مي چرخم و پشت به او صورتم را توي بالش فرو مي كنم. بايد بخوابم. بازوي نرم و گوشت آلود ننه اناري فشاري ملايم به شانه ام مي دهد. بدن گرم و خسته اش روي صندلي پخش مي شود و نيمي از جاي من را اشغال مي كند. ته نفسش بوي گرسنگي مي دهد اما تنش خوش بوست. لبه ي پتو را روي چشم هايم مي كشم و به خوابي كه پشت پلك هايم نشسته، خيره مي شوم. مي پرسد: «خانم جان، شما هم به سوئد مي رويد؟» سرم را تكان مي دهم. مي گويد: «مي ترسم جا بمانم.» جواب نمي دهم. «خانم جان، هر وقت رسيديم سوئد من را خبر كن.» مي گويم: «بخواب خانم اناري. بخواب.» خانم مهماندار كمربند مسافرين را بازرسي مي كند. كمربند من بسته است. اناربانو از راه و رسم سفر با هواپيما سررشته ندارد. گيج شده است. وول مي زند. آرنجش محكم به پهلويم مي خورد. مي گويد: «خانم جان. من كه زبان خارجي بلد نيستم.» خانم مهماندار مي خواهد كمربند او را برايش ببندد. سر كمربند زير تنه ي انار بانوست. در نمي آيد. دستم را با زور و زحمت، زير بدن داغ و خسته اش مي كنم. قلقلكش مي آيد. به خودش مي پيچد و غش و ريسه مي رود. مي گويم: «لطفاً، خودت را بلند كن»، و سر كمربند را ميان انگشتانم مي گيرم، مي كشم، بيرون نمي آيد. محكم تر مي كشم. فايده ندارد. چاق و سنگين است. روي كمربند و روي دست من نشسته و خيال جنبيدن ندارد. مهماندار هواپيما به كمك مي آيد و دستش را از سمت ديگر زير او مي سراند. انار بانو سخت قلقلكي ست. بالا و پايين مي پرد. ولو مي شود. يك وري روي من مي افتد و سر كمربند از زير بدنش درمي آيد. مي گويد: «واي خانم جان، مردم. گوشت تنم آب شد. چقدر خنديدم. كاش پسرهام مي ديدند»، و دوباره غش و ريسه مي رود. دستم را مي گيرد و ميان دست هاي زبر و گرمش نگه مي دارد. مهربان و خوش صورت است و چشم هاي گرد و سياهش برق مي زند. دوباره مي گويد: «خانم جان. هر وقت رسيديم سوئد خبرم كن. مي ترسم جا بمانم.» بهش توضيح مي دهم كه هواپيما مثل اتوبوس نيست. ده جا توقف نمي كند. از فرودگاه تهران بلند مي شود و در فرودگاه شارل دوگل مي نشيند. بايد پياده شود و طياره اش را عوض كند. گيج تر مي شود. مبهوت نگاهم مي كند. سر از حرف هايم درنمي آورد. «سوئد» تنها جايي ست كه شنيده و به خاطر سپرده است. مي گويد: «خانم جان، سه روز است كه تو راهم. از يزد با اتوبوس رفتم تهران. اتوبوسمان خراب شد. لاستيكش تركيد. كجكي رفت، خورد به يك پيرمرد خركچي. پيرمرد بيچاره عمرش را داد به شما. خلاصه، سرت را درد نياورم. شب توي راه خوابيديم. ساس و پشه تا صبح پوستم را كند. هلاك شدم. فكر كردم تو راه مي ميرم. من هزار درد و مرض دارم. سنم هشتاد به بالاست. اما عشق ديدن اين دو تا پسر بهم قوت مي دهد. اين كيف دستي كه مي بينيد پر از برنج و انار است. چند تا شيشه رب انار هم آورده ام. چه ربي. مال ده خودمان است. براي همين به من مي گويند ننه اناري، و بلند مي خندد. دست مي كند و از توي كيفش دو تا انار سرخ درشت درمي آورد. «بفرماييد، ميل كنيد.» سرم را تكان مي دهم. انارش را آبلمبو مي كند. چشمم خيره به پوست شفاف انار است كه شبيه به بادكنكي نازك شده و آماده ي تركيدن است. مي گويم: «نه. نه. نمي خواهم. فشارش نده» و خودم را كنار مي كشم. روپوشم سفيد است. مي گويد: «نترس خانم جان. اين انار از آن انارهاي معمولي نيست. انار محبت است» و با انگشتان پرزورش به گوشه هاي برجسته ي آن فشار مي دهد. مي گويد: «من زير درخت انار بزرگ شده ام. بابا ننه كه نداشتم. به جاي شير مادرم بهم آب انار دادند. شاخه ي درخت را مي كشيدم پايين. انار آبلمبو را ميك مي زدم. خيال مي كردم پستان مادرم است. مردم گفتند انارك، اين درخت مادر توست. درخت عشق است. كنارش هم يك درخت چنار بود. گفتند اين هم پدر توست. ما شديم صاحب پدر و مادر. رفتيم شناسنامه بگيريم، يارو گفت اسمت چيه؟ گفتم انارك. گفت اسم بابات چيه؟ گفتم چنارك. گفت: برو گم شو، مگر تو از درخت زاده شدي؟ گفتم: بله.» صداي ملايمي دارد و چشم هايش مي خندد. گرد و قلنبه و كوچك است و پاهايش به كف هواپيما نمي رسد. صورتش هم شبيه به اناري سرخ و آبلمبوست، با لپ هاي قرمز و لب هايي آبدار. پيرزن تو دل برو و سرحالي ست. مدام وول مي زند و پاهاي كوچك و چاقش را تكان مي دهد. خواب از سرم پريده است. يك ساعت از پرواز مي گذرد. برايمان صبحانه مي آورند. ننه اناري گرسنه است و نان و مربايش را درجا مي بلعد. مي پرسد: «خانم جان، گرسنه نيستي؟ چرا نمي خوري؟» و با اجازه ي من ته مانده ي صبحانه ام را جلو خودش مي گذارد و ملچ ملوچ مي كند. مي پرسد: «شما هم بچه داريد؟» سرم را به علامت تأييد تكان مي دهم. مي پرسد: «بچه ها پيش خودتان هستند؟» «بله.» مي گويد: «خوش به سعادتتان. چه اقبالتان بلند است. بچه يعني شيره ي عمر آدم. من دوازده سال است كه پسرهايم را نديده ام. كي به عقل ناقصم مي رسيد كه بچه هاي من، بچه هاي ننه اناري، سر از فرنگ درآورند؟ پسر بزرگه نامه داد. نوشت كه ننه من نماز مي خوانم و در راه وطنم مي جنگم. پرسيدم ننه، با كي مي جنگي؟ نوشت با دشمن هاي دين و وطن. پسر كوچيكه اهل اين حرف ها نيست. سالي يك بار نامه مي دهد و حرف هاي شيرين مي زند. مي نويسد ننه، بيا با هم مي ريم كافه مي رقصيم. دروغ مي گويد پدر سوخته. ولي با همين دروغ هاست كه قند را توي دل آدم آب مي كند. آن يكي همش فكر جنگيدن است. هي مي خواهد سر ببرد. گفتم: «مگر تو قصابي، آدم كشي؟» گفت: «يك روز، بالاخره، سرهنگ زماني را مي كشم .» شوهر بدبختم زد تو سرش. گفت الاغ، سرهنگ زماني مسلمان است. زن و بچه دارد. گناه است. جد كرد. گفت فلاني را هم مي كشم. دروغ مي گويد. دروغ هاي دهن پر كن. دو بار زن فرنگي گرفته. زن اولش شبيه گربه بود. يك تكه استخوان. شوهرم تف كرد. عكس عروسش را پاره كرد، ريخت تو خلا. تا اين كه عكس پسر كوچيكه آمد. موهايش را بور كرده بود. مثل ماه شده بود، شكل دخترها. نوشته بود ننه، من ساز فرنگي مي زنم و توي عروسي ها آواز مي خوانم. شوهرم گفت بي آبرو شديم. زير ابروهايش را برداشته. سفيدآب ماليده. اين پسر من نيست. ماتم گرفت. گفت پسرهاي من مرده اند. آنقدر ناله كرد تا راست راستي مرد. من هم گفتم بي شوهر و بچه زندگي جهنم است. رفتم دراز كشيدم زير درخت انار. صبر كردم عزرائيل بيايد و جانم را بگيرد. يك مرتبه شنيدم مردم ده صدايم مي زنند. پستچي بود. صداي زنگ دوچرخه اش هنوز توي گوشم است. چه جرينگ جرينگي. بچه هاي ده نشسته بودند سر ديوار دست مي زدند. كدخدا هم آمده بود. گفت ننه اناري، چه نشسته اي كه برايت از فرنگ نامه آمده. نامه را كدخدا گرفت. پاكت و تمبرش را براي خودش برداشت. گفت سند است، بايد بايگاني شود. نامه از پسر كوچيكه بود. نوشته بود مادر، پاشو بيا. دلم برات لك زده. مي ترسم تو هم بميري. خانمي كه شما باشيد، انگار صد سال جوان شده باشم. از جايم پريدم. گفتم ننه، الهي درد و بلات بخورد به جانم. شكل زن ها شدي كه شدي. هر ريختي باشي جيگرگوشه ي مني. سوئد كجاست؟ پرس و جو كردم. توي ده ما هيچ كس نمي دانست سوئد كجاست. كدخدا گفت نرو. تو راه مي ميري. گفتم من مي روم. پاي پياده هم شده خودم را به سوئد مي رسانم. مردم گفتند بايد از هفت تا دريا بگذري. گفتم مي گذرم. خدا با من است. بچه هايم چشم به راه اند. پسر بزرگه عصباني مزاج و جوشي ست. صبح تا شب مي گويد بايد انتقام گرفت. سرش بوي قورمه سبزي مي دهد. زمان شاه دو دفعه رفت زندان و درآمد. ادب نشد. باز گفت بايد همه را دار زد. بايد انتقام گرفت. گفتم ننه، همه بنده ي خدا هستند. گفت نخير. اين حرف ها كفر است. فقط ما بنده ي خدا هستيم. باقي دشمن دين و وطن اند. يك روز، چند تا پاسدار آمدند توي ده ما. دنبال پسرم بودند. رفت توي زيرزمين سرهنگ زماني قايم شد. چهل روز پنهان بود. سرهنگ زماني بهش آب و نان مي داد. تا، بالاخره، زد به كوه و كمر و آواره شد. سه سال ازش بي خبر بوديم. فكر كرديم مرده. سه سال عزاداري كرديم. به همه گفتيم شهيد شده. مردم مي آمدند بهمان تبريك و تسليت مي گفتند. فرش زير پايمان را فروختيم، داديم به مسجد كه جشن بگيرند. يك روز، شكر خدا، خبر آمد كه در سوئد است. اول گمانم كرديم سوئد جايي در ايران است، از دهات شمال است. بعد فهميديم آن سر دنياست. پسر كوچيكه هم هوايي شد. افتادم روي دست و پايش. گفتم، دردت به جانم، تو يكي نرو. فايده نداشت. گفت من هم مي خواهم بروم يك جاي ديگر. يك شهر ديگر. جوان يك موجود خري ست كه فقط حرف خودش را مي زند. راه افتاد و رفت. چند سال توي تركيه ويلان بود تا داداش بزرگه كارش را درست كرد. سرتان را درد آوردم. نگذاشتم بخوابيد. خواستم ببينيد بچه چه به روز آدم مي آورد. ده سال است كه توي خواب و بيداري با اين پسرها حرف مي زنم. مي ترسيدم نسيان بياورم و پسرها را فراموش كنم. شوهرم گفت نسيان بركت است. رحمت است. كاش عشق اين پسرها از دلمان مي رفت. كاش سرمان را مي گذاشتيم زمين و مي مرديم. من قسم خوردم تا بچه هايم را نبينم، سرم را زمين نگذارم. نماز كه مي خواندم اسم پسرهايم را بلند بلند به زبان مي آوردم. آنقدر گفتم تا صدايم به گوششان رسيد. برايم بليت دادند. از يزد آمدم تهران. رفتم منزل آقاي مهندس، برادر سهيلا خانم. آقاي مهندس كمك كرد و من را آورد فرودگاه. گفتند سوئد بادمجان نيست. چند كيلو با خودم آورده ام. كاش شما هم مي آمديد به سوئد. همين امشب مي خواهم خورشت بادمجان درست كنم. بعد هم خورشت فسنجان. هر شب يك جور غذاي ايراني براي اين پسرهاي نامهربان درست مي كنم تا هواي يزد به سرشان بزند. سوئد كدام جهنم دره اي ست؟ سهيلا خانم گفت كه آب توي دهان يخ مي زند. اشك توي چشم مثل خرده شيشه مي شود. آدم را درجا كور مي كند. گفتم اي خدا، نكند بچه هام كور شده باشند؟ خدا مي داند اين مدت چي خورده اند. شوهرم گفت اين ها گوشت خوك مي خورند. واسه همين است كه شكل زن ها شده اند. پسر بزرگم گردن كلفت است. زير ابرو برنداشته، اما از بس اخم كرده و خواسته از اين و آن انتقام بگيرد، چشم هايش به هم نزديك شده. تا از راه برسيم پسر كوچيكه را بغل مي كنم. فشارش مي دهم روي سينه ام . شب مي خوابم پاي تشك اش و سرم را مي گذارم روي پاهايش. بچه كه بود پابرهنه راه مي رفت. پاهايش بوي علف مي داد. هميشه هم گزنه تمام جانش را گزيده بود. حالا، دست و پايش را با صابون فرنگي مي شويد. بوي غريبه ها را مي دهد. پسر بزرگم، دنيا كه آمد، بوي آدم هاي بالغ را مي داد. بوي عرق تن آدم گنده ها را. شوهرم گفت اين پسر شر است. از بويش پيداست. گفتم حكمت خداست. همه كه نبايد بوي خوب بدهند. هر كس بوي خودش را دارد. سگ و گربه ها بوي بد مي دهند، اما دلشان پاك است. مرغ ها بوي گند مي دهند، اما زبان بسته و معصوم اند. شوهرم گفت كه اين پسر مغزش گنديده است. اين بو از كله اش مي آيد. مال پاهايش نيست. چه بگويم. به دماغ من بوي گلاب بود. خب، من عاشقم. دست خودم نيست. به مجنون گفتند ليلي شكل شغال است. گفت الهي قربان شكل مثل شغالش بروم. عاشق اين جوري ست. پسر كوچيكه خوش اخلاق است. برايم ساز فرنگي مي زند و من برايش مي رقصم. چه قري بدهم. بيا و ببين. نوشته ننه، دست پخت تو عالي ست. يك رستوران ايراني راه مي اندازيم. پولدار مي شويم. اسمش را مي گذاريم رستوران انار بانو و پسرهاش.» هوا بد است و هواپيما بالا و پايين مي رود. ننه اناري از بالا و پايين رفتن هواپيما خوشش مي آيد. دست هايش را به هم مي زند و پاهاي كوتاهش را تكان مي دهد. اين زن نمي داند كه وسط زمين و آسمان معلق ايم؟ كه اگر هواپيما بيفتد هزار تكه مي شويم؟ كه زندگي مان به مويي بند است (ترس هاي من). مي پرسد: «خانم جان، براي قضاي حاجت كجا بايد رفت؟» جوابش را نمي دهم. بدنم شل شده و قلبم مي كوبد. دقيقه ها را مي شمارم. زمان تبديل به لحظه اي طويل شده و پاهايم، با اضطرابي دردناك، به دنبال زمين مي گردد، زمين سفتِ محكم. ننه اناري بي طاقت شده است. كمربندش را باز مي كند و نيم خيز مي شود. مهماندار فرانسوي بهش اشاره مي كند بنشيند. ننه اناري ران هاي چاقش را به هم فشار مي دهد. مي گويم: «بشين، صبر كن. مي افتي.» گوش نمي دهد. عجله دارد. راه مي افتد. كفش هاي زير صندلي ست. تلوتلو مي خورد. مسافر پشت سري به دادش مي رسد. مرد جوان و پرحوصله اي ست. زير بازويش را مي گيرد و راهنمايي اش مي كند. هواپيما توي چاه هوايي مي افتد و زني جيغ مي كشد. ننه اناري، با يك دست به مرد جوان آويزان مي شود و با دست ديگر سر و گردن مسافري نشسته را مي گيرد، مي خندد. مهماندار فرانسوي از دست مسافرهاي ايراني خسته شده است. سرش را با نااميدي تكان مي دهد و دست از اعتراض مي كشد. پلك هايم روي هم مي افتد. پسرهاي ننه اناري ته چشم هايم مي لولند. سردشان است. مي لرزند. مي پرسم: «پسرها، اينجا همان جايي ست كه به دنبالش مي گشتيد؟» جواب نمي دهند. برف روي موهاي سياهشان نشسته است. عازم سفر به شهري ديگرند، شهري آن سوي كوه ها و درياها . شهري گرم و آشنا. مي گويم: «من هم مي آيم. صبر كنيد.» قطاري سوت مي كشد. مسافرها از در و پنجره هايش آويزانند. ننه خانم هم هست. مي پرسد: «شماها كجا مي رويد؟» هيچ كس نمي داند. تكان شديد هواپيما بيدارم مي كند. صداي انار بانو از دور به گوشم مي رسد. با مشت به در دستشويي مي زند. «خانم جان. كمك. خانم.» مهماندار خسته و بداخلاق است. از جايش تكان نمي خورد. يكي از مسافرها بلند مي شود و در را براي او باز مي كند. دست و صورتش را شسته و آب از حاشيه ي چارقدش مي چكد. مي گويد: «واي. چه جاي تنگي بود. خدا نصيب نكند. خيلي ببخشيد. جسارت است. اما مستراح هم مستراح هاي خودمان.» تكان هاي هواپيما، به تدريج، كم مي شود. نفسم درمي آيد. اما تنم شل شده و دست هايم جان ندارند. پتو را روي صورتم مي كشم و تا ايستادن هواپيما پلك هايم را باز نمي كنم. چرخ هاي هواپيما محكم روي زمين مي خورد و ننه اناري از جايش مي پرد. مي بيند مسافرها مشغول جمع كردن اسباب هايشان هستند و باعجله كمربندش را باز مي كند. مي پرسد: «خانم جان، رسيديم؟» «بله.» «رسيديم به سوئد؟» «نخير.» «پس كجاييم؟» «پاريس.» مسافرها عجله دارند. توي راهرو صف كشيده اند و به هم فشار مي آورند. «سوئد ايستگاه بعدي ست؟» براي بار چندم بهش توضيح مي دهم كه بايد پياده شود، هواپيمايش را عوض كند و برود پيش پسرهايش. مي گويد: «واي خدا. من كه سواد ندارم. بلد نيستم. زبان اين ها را نمي فهمم.» مي گويم: «بليتت را نشان بده. راهنمايي ات مي كنند.» «به كي نشان بدهم؟» «به مأمورين ايرفرانس.» مي گويد: «من پياده نمي شوم. از جايم تكان نمي خورم. مي ترسم جا بمانم. گم مي شوم.» مي گويم: «بيا من نشانت مي دهم.» التماس مي كند: «خانم جان، الهي فدات شوم. تا سوئد با من بيا.» اشك توي چشم هايش حلقه مي زند. سرش را مي اندازد زير و با خودش حرف مي زند. مي گويم: «انار خانم، بلند شو. نترس. گم نمي شوي. مي سپارمت دست يك نفر بهتر از خودم.» مردد است. چاره اي ندارد. قبول مي كند. مي گويد: «خدا را چه ديدي. شايد پسرها همين جا باشند.» «شايد.» پاهايش باد كرده و توي كفش نمي رود. كفش هايش را زير بغل مي گيرد و راه مي افتد. مي نالد. زانوهايش خشك شده است. مي گويد: «اگر به خاطر اين بچه ها نبود از جايم تكان نمي خوردم. يزد خودمان مثل بهشت است. حيف نيست. انقلاب مال شهري هاست. كاري به ما ندارد. پسر مشداكبر پاسدار شده. بچه ي بدي نيست. رفته شهر. گفتم، ننه، شما هم مي مانديد، وقت پيري عصاي دستم مي شديد، گوش ندادند. مهماندارها دم در هواپيما صف بسته اند. ننه اناري با مهماندار فرانسوي خوش و بش مي كند. مي خواهد صورت او را ببوسد. قدش كوتاه است و دهانش به گونه هاي او نمي رسد. مهماندار مي خندد و دست او را فشار مي دهد. راهروي درازي در پيش است. مي پرسد: «سوئد تا اينجا خيلي فاصله دارد؟» كيف دستي اش را مي گيرم. عجيب سنگين است. پس مي دهم به خودش. مي گويم: «ببين، تو بايد از اين سمت بروي و من از آن طرف. راهمان يكي نيست. بليتت را به آن دو تا خانم نشان بده (خانم هاي شركت هواپيمايي را نشانش مي دهم) و از آن ها كمك بخواه.» مبهوت نگاهم مي كند. منتظر اين جدايي ناگهاني نبوده است. گوشه ي كتم را مي چسبد. مي گويم: «ننه خانم. سفرت بخير. يك بشقاب از چلو خورشت بادمجان براي من كنار بگذار.» مي گويد: «چه طوري حاليشان كنم؟ من كه زبانشان را بلد نيستم.» «بليتت را نشانشان بده.» «چي بگويم؟» «بگو سوئد.» با خودش تكرار مي كند «سوئد» و به بليتش خيره مي شود. صدا مي زند: «خانم جان.» راه مي افتم. پشت سرم را نگاه نمي كنم. سفر طولاني و خسته كننده اي بود. خوشحالم كه پايم روي زمين است و از آن تكان هاي لعنتي در ميان زمين و آسمان خبري نيست. مسافرهاي ايراني، باعجله، از هم جلو مي زنند. مي دوند. ته سرم، همچنان، متصل به ننه اناري ست. رفت، نرفت؟ بيشتر مسافرها پيش از من رسيده اند و صف طويلي جلو باجه ي بازرسي پاسپورت هاست. دست چپ صف اتباع اروپايي ست. سمت راست مال خارجي هاست. عرب، ايراني، سياه، زرد، افغاني و غيره. كسي روي شانه ام مي زند. مردي غريبه است. مي گويد: «ببخشيد. خانم پيري كه كنار شما نشسته بود، قادر به حركت نيست. دنبال شما مي گردد.» مي گويم: «كسي نيست كمكش كند؟ من عجله دارم.» «دنبال شما مي گردد. زبان سرش نمي شود. از غريبه ها مي ترسد.» اي داد. برمي گردم و ته راهرو را ديد مي زنم. چشمم به ننه اناري مي افتد كه تك و تنها، وسط راهرو، همان جا كه از هم جدا شديم، روي زمين نشسته و كيف دستي اش را در بغل گرفته است. مسافرها باعجله از كنار او مي گذرند. چشمش از دور به من مي افتد و از خوشحالي جيغ مي كشد. صورتش مي شكفد. مي خزد جلو و چهارچنگولي به استقبال من مي آيد. مي گويد: «خانم جان. مي بخشي. الهي فدايت شوم. جفت پاهايم خشك شده. يك قدم نمي توانم بردارم. به هر كه رد شد گفتم سوئد ـ سوئد ـ چند دفعه گفتم، محل سگ بهم نگذاشت.» زني با صندلي چرخدار مي گذرد. ننه اناري با حسرت به او نگاه مي كند. مي گويد: «از اين صندلي ها خانم جان، از اين ها پيدا كن.» مي گويم: «خيلي خب. همين جا بشين. از جات تكان نخور تا من برگردم.» با مأموران ايرفرانس چانه مي زنم. خواهش و التماس مي كنم. بي فايده است. صندلي هاي چرخدار را از پيش گرفته اند. بايد تقاضانامه پر كرد و چند روز منتظر شد. توضيح مي دهم: «اين زن از دهات ايران مي آيد (توضيحي بي مورد) و پاهايش خشك شده است. قادر به راه رفتن نيست.» دلشان مي سوزد، اما بايد مقررات را رعايت كرد. هركاري قانون دارد. بايد از پيش تقاضا كرده بوديم. شهر هرت كه نيست. چه كار كنم؟ بگذارم بروم؟ نه. نمي توانم. دلم نمي آيد. چشمم به چرخي معمولي ـ مخصوص بار ـ مي افتد. از آن نوع چرخهايي ست كه جلو و اطرافش ميله ندارد. مي توان تويش نشست. عالي ست. عجله مي كنم. ننه اناري، كفش هايش به دست و پاهايش گشوده از هم، وسط راهرو، روي زمين نشسته است. آدم ها بي تفاوت از كنارش مي گذرند. كيف دستي اش را توي چرخ مي گذارم و مي مانم ول معطل كه خودش را چه كار كنم؟ جلو و اطراف چرخ باز است. مي گويم: «انار خانم، بلند شو. بشين جلو اين چرخ.» مي گويد: «واي، خانم جان»، و مبهوت نگاهم مي كند. باورش نمي شود. مي خندد. «واي خانم جان ندارد. ياالله. پاشو.» «يا ابوالفضل.» «زود باش.» ناچار مي پذيرد. خجالت مي كشد. به آدم ها نگاه مي كند. مي پرسد: «توي اين چرخ؟» مي گويم: «بله. پاشو. كار دارم. ديرم شده.» سرخ و دستپاچه مي شود. گريه اش گرفته است. مي گويد: «خانم جان، آبروريزي ست. بهم مي خندند.» مي گويم: «ننه خانم، كسي ترا نمي شناسد. در فرنگ هيچ كاري عيب نيست. بجنب خانم.» پايش درد مي كند. كمكش مي كنم. مي نالد. تقلا مي كند، مي افتد، نيم خيز مي شود و دست به زانو و دولا، پشت به چرخ مي ايستد. مي گويم: «بشين» و به شانه اش فشار مي آورم. واي خانم جاني خفيف زير لب مي گويد و ولو مي شود. سنگين است. چرخ راه مي افتد و كج كج به سمتي ديگر مي رود و محكم به ديوار مي خورد. مسافرها نگاه مي كنند. مي خندند. انار بانو روسري اش را روي صورتش مي كشد. كشاندن چرخ، با آن همه وزن، آسان نيست. دور خود مي چرخيم و به راست و چپ مي رويم. ننه اناري كمك مي كند و با پاشنه ي پايش به زمين فشار مي دهد و چرخ را به جلو مي راند. عابري به دادم مي رسد. هر دو با هم دسته ي چرخ را مي گيريم و ننه اناري را به پيش مي رانيم. مي گويد: «آخ، پسرها كجاييد كه مادرتان را تماشا كنيد؟» بليتش را مي گيرم. نگاه مي كنم. گوتنبرگ. اطلاعات جغرافيايي من محدود است. گوتنبرگ، از قرار معلوم، شهري در سوئد است. كجاي سوئد، نمي دانم. پسرها در آنجا منتظر مادرشان هستند. از مأمورين هواپيمايي مي پرسم. بايد به ترمينال «ب» برود. يعني به سمت ديگر فرودگاه. ده دقيقه راه است. آن هم با اتوبوس. انار خانم سرش را بالا مي گيرد و گوش مي دهد. چشمش خيره به صورت من است. تا ايستگاه اتوبوس راه طويلي در پيش است. بليت ننه اناري توي دستم است. با دقت نگاهش مي كنم. يك ساعت به پرواز پاريس ـ گوتنبرگ مانده است. وقت زيادي نداريم. با هر جان كندني شده، ننه خانم را، كه مثل چادر رختخوابي قلنبه، سوار بر چرخ نشسته، تا ته راهرو مي برم. سر پيچ چشمم به پلكان برقي مي افتد و مي ايستم مبهوت كه چه كار كنم. ننه اناري با ديدن پله هاي متحرك از جا مي پرد و چشم هايش گرد مي شود. مي گويد: «واي خانم جان، اين پله ها راه مي روند. من از جايم تكان نمي خورم. از يك راه ديگر برويم. از آن سمت. آن طرف پله هايش درست و حسابي ست. مثل پله هاي خودمان است. من نمي آيم. مي افتم. مي ميرم.» مي گويم: «شلوغ نكن. ساكت شو وگرنه ولت مي كنم مي روم.» خسته ام و حوصله ام سر رفته است. مي گويم: «ننه خانم، ترا چه به سوئد؟ پا شدي راه افتادي كه چه شود؟ بيچاره مي شوي. دق مي كني.» عصباني هستم و نمي دانم يقه ي كي را بچسبم. مي گويم: «من كيفت را مي برم پايين. از چرخ پياده شو. يالله.» زير بغلش را مي گيرم. بلندش مي كنم. مي نالد. زانوهايش راست نمي شود. از چرخ پايين مي آيد و به ديوار تكيه مي دهد. كيفش را مي گيرم و از پله ها پايين مي روم. ننه اناري از آن بالا نگاه مي كند. دستش را به ديوار گرفته و با وحشت به من و پله هاي متحرك زل زده است. يكي دو بار خيز برمي دارد و دو قدم جلو مي آيد. يك پايش را بلند مي كند و بعد، سرش را تكان مي دهد و با وحشت خودش را عقب مي كشد. مطمئنم كه از بالاي اولين پله معلق خواهد شد. مي گويم: «انار خانم، بشين روي پله ي اول و نشسته بيا پايين.» مي گويد: «واي خانم جان. اي خدا. چه خاكي به سر كنم. نمي توانم. پسرها گفتند سوئد پشت دروازه است. از رفتن به مشهد آسان تر است. گفتند سوار مي شوي و مي رسي.» در فكر چاره ام كه مي بينم دو آقاي بلند بالاي سوئدي قصد پايين آمدن از پله ها را دارند و ننه اناري راهشان را بسته است. چيزي به او مي گويند كه نمي فهمد و چيزي به زبان سوئدي به من مي گويند كه نمي فهمم. ننه اناري را، با ملايمت، كنار مي زنند اما راهشان، همچنان، بسته است. با هم حرف مي زنند. به من اشاره مي كنند و پيش از آن كه فرصت توضيح داشته باشم، مي بينم كه دو نفري زير بغل ننه اناري را گرفتند و بلندش كردند. ننه اناري جيغ مي كشد. قلقلكش مي آيد. مي خندد. واي واي مي كند. به خودش مي پيچد و كفش هاي سياهش با آن دو تا فكل كوچك آهني، از زير بغلش مي افتد. پاهاي چاق و كوتاهش را در هوا تكان مي دهد و چهارچنگولي به دست و يقه ي آقايان فرنگي آويزان مي شود. سنگين است و نگهداشتنش آسان نيست. با خودم مي گويم الان هر سه با سر معلق خواهند شد و چشم هايم را مي بندم. اما به سلامت مي رسند و ننه خانم نيمه جان را، خنده كنان، روي زمين قرار مي دهند. مدتي طول مي كشد تا نفسش جا بيايد. عرق از سر و رويش جاري ست. روسري اش يك ور شده و يك دسته از موي نيمه سفيد و نيمه حنايي اش بيرون افتاده است. مي گويد: «كدخدا گفت ننه خانم، بايد از هفت تا كوه و دريا بگذري. اما نمي دانست كه بايد توي چرخ بنشينم و سوار كول مرداي غريبه بشوم.» چرخ بالاي پله ها مانده است. لنگان لنگان تا در خروجي مي رويم. باربري بيكار به ما نگاه مي كند. صدايش مي زنم. قرار مي شود پولي بگيرد و ننه اناري را تا پاي اتوبوس ببرد. توضيح مي دهم: ترمينال «ب». بلد است. مي گويم: «انار خانم. بايد از هم جدا شويم. اين آقا ترا تا اتوبوس مي رساند و به راننده مي گويد كجا پياده ات كند. نترس. اين ها مردم خوبي هستند.» مي گويد: «شما چي؟» «من مي روم به راه خودم.» «خانم جان...» «برو. به سلامت.» اشك هايش سرازير مي شود. دستم را مي گيرد و صورتم را محكم سه چهار بار مي بوسد. در كيف دستي اش را باز مي كند. اناري در مي آورد و بهم مي دهد. انار محبت. مي گويد: «كاش شما هم مي آمديد سوئد دور هم بوديم. دست پخت من را مي خورديد. پسرهاي من مثل گل اند. آنقدر خوب و مهربان اند كه خدا مي داند. به اين قبله قسم تعارف نمي كنم»، و نمي داند قبله كدام طرف است. مي گويم: «قبول. يك دفعه ديگر.» مي گويد: «دفعه ي ديگري تو كار نيست. روز مباداي من همين امروز فرداست.» باربر منتظر اوست. سياه پوست خوش خنده اي ست. ننه اناري خيره خيره نگاهش مي كند. كيف دستي اش را به او مي دهد. دستش را دور بازوي او حلقه مي كند و آهسته، با قدم هايي شمرده، مورچه وار، دور مي شود. برمي گردد و با مهربان ترين چشم هاي دنيا به من نگاه مي كند. انارش توي دستم است. بايد چمدان هايم را پيدا كنم. يك ساعت گذشته است. همسفرهاي من همه رفته اند. چمدان هايم را گذاشته اند توي انبار و در انبار قفل است. خواب، خستگي، گرسنگي كلافه ام كرده است. مأمور ايرفرانس به كسي زنگ مي زند. مي گويد كه بايد چند لحظه صبر كنم. چند لحظه مي شود نيم ساعت. مي شود يك ساعت. مي شود يك ابديت. مي نشينم منتظر. به انار بانو فكر مي كنم. با خودم مي گويم كه رسيده و سرگرم پخت و پز است. پسرها برايش رخت نو خواهند خريد و به جاي آن چارقد بزرگ شق و رق، حريري نازك سرش خواهند كرد. مي برندش به گردش، به تماشاي ميدان بزرگ شهر، به سينما، به لب دريا و باغ وحش. امشب بعد از ده سال دوري، سرش را روي پاهاي بوگندوي پسر بزرگه مي گذارد و مي خوابد و چه خواب خوشي مي كند. خوش تر از هميشه. ** چهارشنبه بعدازظهر. سه روز از برگشتنم مي گذرد. چمدانم را خالي مي كنم. روپوش اسلامي را كنار مي گذارم تا به لباسشويي بدهم. توي جيب هايش را خالي مي كنم. دو تا اسكناس صد توماني، يك بسته آدامس، يك تكه كاغذ چهارلا، قبض لباسشويي مال پارسال، رسيد بانك و يك عدد بليت هواپيما. بليت هواپيما؟ مي خوانم: تهران ـ پاريس ـ گوتنبرگ. يكشنبه، بيست و نه سپتامبر. يكشنبه بيست و نه سپتامبر. پاريس ـ گوتنبرگ. انار بانو چناري. گوتنبرگ. يكشنبه، بيست و نه سپتامبر. ماتم مي برد و فكرهايم درهم مي شود. غيرممكن است. انار بانو رفت. سوار هواپيما شد. خودم ديدم. بليت را مي گذارم روي ميز. پشت رو. نمي خواهم ببينم. نمي خواهم فكر كنم. مزه اي تلخ توي دهانم است. اضطرابي دردناك توي روده هايم مي چرخد. نگاهم خيره به آن بليت لعنتي ست. گفتم: «خانم سربه هوا، نگاه كن ببين چيزي جا نگذاشته باشي؟» نگاه كرد. كيف دستي اش را محكم به سينه اش چسبانده بود. پاسپورتش دستش بود. اما بليتش؟ بليتش دست من بود. گذاشتم توي جيب روپوشم و يادم رفت. من احمق. من گيج. بايد پيدايش كنم. كجا؟ چه طوري؟ فكرهايم درهم شده و كله ام كار نمي كند. كاش كمكش نكرده بودم. كاش سر راهش سبز نشده بودم. كاش به كسي ديگر برخورده بود. چه مي دانم. تقصير من بود. تقصير پسرهايش بود. تقصير آن پستچي لعنتي بود كه نامه ي پسرش را آورد. مي روم به سوئد. مي روم به گوتنبرگ. مي روم يزد. پيدايش مي كنم. گفت: «مي خواهم اين پسرها را ببينم. بگيرمشان توي بغلم. صد تا ماچشان كنم و بعد، با دل خوش، سرم را بگذارم زمين و بميرم.» تلفن مي زنم به شركت ايرفرانس. مشغول است. دوباره مي گيرم. سه باره. ده باره. مشغول است. بوق بوق بوق بوق بوق بوق. الو. الو. الو. وصل شده اما كسي جواب نمي دهد. آهنگ مي زند. نواري مي گويد: صبر كنيد. هم اكنون به شما جواب خواهند داد. هم اكنون يعني يك عمر. يك ابديت. دلم دارد از حلقم درمي آيد. گوشي را مي گذارم. فرودگاه را مي گيرم. اين بار جواب مي دهند. ليست مسافرهاي پاريس ـ گوتنبرگ را مي خواهم. يك بعدازظهر، بيست و نه سپتامبر. سكوت. طولاني ترين سكوت دنيا. ده دقيقه. شايد قطع شده؟ الو. داد مي كشم. الووووووو. جواب مي دهند. ليست را ندارند. اگر هم دارند نمي دهند. خر تو خر است. خواهش و التماس مي كنم. مي گويم كه خانمي پير، ايراني، به اسم انار بانو چناري گم شده. بليتش دست من است مي رفته سوئد. گوتنبرگ. از تهران مي آمده. الو؟ صدا قطع و وصل مي شود. كسي ديگر حرف مي زند. از سر شروع مي كنم. توضيح مي دهم. كسي به اين نام در ليست مسافرها نيست. تلفن مي زنم به سفارت جمهوري اسلامي در پاريس. قول همكاري مي دهند. پي گيري خواهند كرد. منتها، سفارت سه روز تعطيل است. تلفن مي زنم به سفارت جمهوري اسلامي در سوئد. مي گويند كه خانمي با اين اسم به آن ها مراجعه نكرده است. تلفن مي زنم به دوستي در استكهلم. خواهش و التماس كه پي گيري كند، ببيند آيا پسرهايي به نام چناري، اناري، در گوتنبرگ وجود دارند؟ پسرهايي يزدي، يكي با موي بلند رنگ كرده، خواننده و ديگري چشم و ابرو سياه، بداخلاق، عصباني. مي مانم منتظر. شايد به عقل انار خانم برسد و شماره ي تلفنم را از اطلاعات پاريس سؤال كند. با كدام زبان؟ جمعه. شنبه. يك شنبه. دوشنبه. سه شنبه. هفته ي بعد. ماه بعد. و بعد. انارش را روي ميز پاي تختم گذاشته ام، انار محبت را مي گويم. هزار بار از خودم پرسيده ام كجاست و چه كار مي كند؟ مي شود هزار جور فكر كرد. فكرهاي خوب يا فكرهاي بد. امروز از آن روزهاي سبك بار روشن است، از آن روزهاي نايابي كه پرنده هاي نامرئي پشت پنجره شلوغ مي كنند و همسايه ي بدعنق اخمو، برخلاف هميشه، سوت زنان مي گذرد و خانم سرايدار، از دنده ي راست پا شده و با پستچي پير خوش و بش مي كند. قيل و قال خوشبخت پرنده ها و روشني ناگهاني پشت پنجره را به فال نيك مي گيرم و با خودم مي گويم كه انار بانو هم الان تنگ دل پسرهايش نشسته، خورشت فسنجانش را پخته و خستگي سفر از تنش درآمده است. با خودم مي گويم كه يك روز برمي گردم ـ يك روز خوب خوشبخت ـ خانه اي، باغكي، يا باغچه اي، رو به كوه و آفتاب مي خرم. انار ننه خانم را مي كارم و ميوه هايش را براي مردم اطراف مي فرستم. آن ها كه از انار محبت چشيده اند مي دانند كه با هم خواهر و برادرند و هر بار كه نگاهشان به هم مي افتد، حسي خوب در دلشان مي دود و روح آشفته شان براي آني آرام مي گيرد و همه ي اين ها به يمن انار بانوي صد ساله اي ست كه زير درخت انارش خوابيده و خوابش آن چنان شيرين است كه هيچ كس دل بيدار كردن او را ندارد. پسر كوچيكه آهنگي دلنشين براي مادرش ساخته كه اناري هاي عاشق آن را زمزمه مي كنند. پسر بزرگه صاحب دو دختر چشم سياه تپل مپل، شبيه به ننه اناري شده و فكر انتقام از يادش رفته است. عروس فرنگي خوشبخت است. شب ها پيش از خواب كلمه ي آش را، مثل دعاي معجزه، توي دلش تكرار مي كند و راحت مي خوابد. و من مي دانم، مطمئنم كه انار بانو، هر جا كه هست، خواب يا بيدار، به سفر دور و درازش فكر مي كند، به چمداني كه جا گذاشته بود، به بستن آن كمربند كذايي و قلقلك ها، به نشستن توي چرخ و سوار شدن روي كول مردهاي غريبه، به گم شدن بليتش و به من. گاهي وقت ها خوابش را مي بينم و صدايش ته گوشم زنگ مي زند: «خانم جان، از پسرها نامه داشتم. در آمريكا هم بي كس و كار و غريب اند. باز هم راه افتاده اند بروند يك جاي ديگر. اين دفعه كجا؟» مي گويم: «انار بانو، غصه نخور. خيلي ها اين طوري اند. هميشه و همه جا غريبه اند. آرام و قرار ندارند. يك روز مي بيني كه پسرهايت برگشته اند. خوشحالند. دراز مي كشند زير سايه ي درخت هاي انار و چرت مي زنند. بعد، دوباره فيل شان ياد هندوستان مي كند. از نو به كوه و كمر مي زنند. خب، رفت و بازگشت هم يك جور زندگي ست.» مي گويد: «يزد خودمان چه عيبي دارد؟» مي گويم: «انار بانو، بخواب، بگذار من هم بخوابم.» ساكت مي شود. با خودش حرف مي زند، با پسرهايش. صدايش به گوشم نمي رسد و تصوير محو و غبار گرفته اش، مثل نقشي قديمي، پشت دالان هاي پيچ در پيچ خواب، آرام و آهسته، دور مي شود.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×