رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

negin73

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    39
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

123 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره negin73

مشخصات کاربر

  1. معجون عشق و غرور | negin73

    _ایدا بیا پارچو ببر ظرفا امشب با من _عه خانم کار کن شدن؟؟ _بودم _عه _پ نه پ دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره رو نگاه کردم ناشناس بود ولی فهمیدم رادوینه جواب دادم الو بله بفرمایید _ وای سلام ببخشید خانم بهرامی هستن یا اشتباه گرفتم _عه سلام اقای فراز مند بله درست تماس گرفتید وای خانم بهرامی چرا پشت تلفن اینجوری حرف میزنین ترسیدم فکر کردم به یه شرکتی یه اپراطوری زنگ زدم صداتون خیلی قشنگو باحاله (این چی گفت صدام قشنگه وای خدا ذوق کردم ولی خودمو کنترل کردم ) اهان ممنونم شما لطف دارید کاری داشتید اهان اصن یادم رفت برا چی زنگ زدم میخواستم ساعتو با مکان فردا رو برا تو بگم که کجا بیاین ایدا :_ _حاااااااااااااااااااااااااااااااانیییییییییییییییییییییییی کوجاییییییییییی در رفتی (یهو یه کلمه ی ناموسی گفت روم نمیشه بگم از بس خجالت کشیدم قرمز شدم کلتو میترکونم ایدا دهن گشاد ) حانیییییییییییییییییییییییییییی رحیو برو این حانیو بیار من که عمرا بشورم اینارو _اومددددددددددددددددددددددددددددددددمممممممممممممممممممممممممممم _ببخشید اقای فراز مند _ بله میدنم دستتون بنده ناراحت نباشین براتو اس میکنم خیلی ممنون فعلا بله خداحافظ ریحانه :_ _حانیییییییییییی در رفتی ورپریده بیا ایدا قاطی کرده _ای به درک زبون نفهما این چه کلمه ای بود که ایدا گفت ابرومون پیش اقای فراز مند رفت من یه روزی این ایدا رو میکشممممممممممممممممم_وای حانی داشتی صحبت میکردی هییییییییییییییی حواسش نبود با رحی رفتیم پایین پیش ایدا _ چیچی هواسش نبود بابا جلو دهن ولوشو بگیره مگه ندید گوشیم زنگ خورد اقای فراز مند فهمید اومد گفت برید به کار تون برسید برا تو اس میکنم _هههههههههههه_درد حالا تنبیه میشه ظرفارو هم میشوری _نه حانی غلط کردم دیگه میبندم ببخشید _نه ایدا باید ادب شی وای خداحالا راجب به من چه فکری میکنن وااااااااااااااااااااایییییییییییی بیا اس داد فردا اماده باشید ساعت ....7 .... لباس خوب میپوشید قشنگ شیک میکنیدا فقط یادتون باشه از هم جدا نمیشیمااااا سبک بازی هم در نمیارین فهمیدید ایدا:_ _چششممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم_میگم حانی برا مو و ارایش بریم ارایشگاه _امممممم دلم میخداد ولی گرون میشه اخه به خاطر یه تولد _حانی خانم نه اون ارایشاهو مدموها مگه داریم میریم عروسی یه مدل های ساده برا تولد ساده میگیم که گرون نشه خوبه _اوفففف باشه حالا کی هست _نگران نباش خاله ی مهشیده ارایشگره میریم پیش اون خوبه _باشه پس الان برو بهش بزنگ ببین اصلا تهرانه یا نه _اهوم باشه _میگم بچه ها اگه اونجا شربتی عرقی مشروبی دادن نخوریناااااااااااااا خواهشا نخورین _نترس حانیه _من به شما مطمعنما _اون که 100در100 اخه بی مزه شیما خودش لب نزده تا حالا به عرق چه طوری باباش میزاره برا تولدش که اونم قاطیه بگیره _حالا گفته باشم _نه نمی خوام بگی خوب اول به حرفت فکر کن _برو دیگه _ایشششششششش _فیشششششششششش حانیه :_ اون شبم با فکرو خیالات همیشه گیم دراز کشیدم ومنتظر این بودم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد اسمسی رادوین بهم داده بودرو 3 بار خونم عین این دختر ترشیده هاااا ههههههههههههههه شمارشو به اسم (اقای مغرور) سیو کردم کمی بازیو اهنگو رمان خوندم تا خوابم برد ساعت نزدیک 6:30 عصرد داشتیم کارامونو میکردیم کارت بانکیو همه چیزو ورداشتیمو کفشلمونو واکس زدیمو حرکت کردیم میخواستم دیر بریم اونارو اذیت کنیم که رحیو ایدا خانم نذاشتن بخدا انگار باورشون شده اینا اونارو دوست دارن هههه _به چی میخندی بگو ماهم بخندیم _مال سن شما نیست ههه_اهان بعد ببخشید مامان بزرگ شما چند سال از من بزرگ تری _از لحاظ عقلی گفتم نه سالو هیکل اون که مثل همیم _برو بابا بی مزهه_هههه حالا ترش نکن بگوبه مهشید زنگ زدی؟؟ _اره _اوووو سوال به این بلندی جواب به این تندیو کمی خب _خب چی _خب چی گفت تهرانه یا نه_بله تهرانه قرار گذاشتیم بریم خونه مهشید اینا تا خالشم بیاد _اهومممم میگم گرون نشه یه وقت_نه عزیزم تو مرفه بی دردی _چی میگی ایدا حتما تو گدایی عالمی هنوز این طرز تفکرو داری چه قدر من از دبیرستان بهت پندو اندرز بدم اخه ریحانه :_ _بسهههه خیر سرمون داریم میریم خرید شروع نکنین شماها دیگه_اخه ریحانه توهم دبیرستان بودی خودتم شاهدی _اره ولی مال الان نیست این حرفا _اوف بریم بابا ببخشید کامتونو تلخ کردم حانیه :_ دیدم ایدا دیگه حرفی نزد روشو کرد به طرف بیرون من یه نگاه به رحی کردمو خودمو اروم کردم همیشه از دوران دبیرستان که با هم اشناشدیم همش از زندگی ش مینالید نه این که مشکلی داشته باشه نه ولی خیلی زود ناراحتو بعضی وقتا سخت گیر میشه رحی با اشاره بهم گفت ولش چیزی نگم بعد دوباره خوب میشه تو راه فقط سکوت بود حتی اهنگم نذاشتم ادرسی که رادوین داده بود زیاد دور نبود زود رسیدیم اونا هنوز نیومده بودن ما هم با توافق رفتیم تو پاساژ تا لباسارو ببینیم تا اونا بیان
  2. یه سوال بسی فنی :hanghead:

    چرا وقتی رمانت رفته رو سایت داری داخل " تایپ رمان " میزاریش ؟ :t(7):

    قطعا " فضول " هم بقال سر کوچس !

  3. معجون عشق و غرور | negin73

    _ای توروحت ایدا تو لالی رحی اصن تو راستی میخوای بری _خب خب اره چرا نریم اخه _ای خدااااااااا توماشین بودیم نمیدونم چرا سکوت بود _من گفته باشم من نمیاماااا _میای _نچ _میای _نچ _عه اذیت نکن _رحی من تا حالا جای قاطی نرفتم به غیر از فامیلا که اونم طوری نیست _حالا بیا بریم بابا حانی این قضیه با قضیه ی دبیرستان فرق میکنه اون تولدیکه تو دبیرستان دعوت شدیم هم من هم رحی مخالفت کردیم ولی این یکی این جوری نیسش اون وعضش خراب بود _من با ضمانت شما هامیاما اگه پلیس یا یکی حالش بد شد به من ربطی نداره هاااااا _باشه باشه _وای خدا ینی انقدر به شیما اعتماد دارین _اره _اوفففففف رادوین :_ _خب داداش رادوین چی کار کنیم بریم _نمی دونم امیر من مشکلی ندارم تو میخوای بریم _نمی دونم سهیل تو میای _اره من هستم _خب میریم میگم بچه ها خانم بهرامی هم میان _نمی دونم رادوین ولی شاید بیان ولی خانم بهرامی نیاد _چرا ؟؟؟_چون دیدم خانم باقریو جوانمرد داشتن اصرار میکردن_اه _حالا حرص نخور دعا کن بیان هر سه تاشون _امیر اقا شما هم دلتو صابون نزن چون اگه حانیه نیاد خانم باقریو جوانمرد نمیان _وای زبونتو گاز بگیر میخوای زنگ بزنیم تحتوشو دربیاریم اصن یه کاری به بهونه ی این که ما بلد نیستیم برا خانوما کادوبخریم ازشون کمک میگیریم اگه می خواستن بیان میگیم یه کادو باهم میگیریم برا شیما چه میدونم یه سکه ای یه سرویس طلایی نمیدونم اگه نخواستن بیان فقط مارو کمک میکنن خوبه _ اره خوبه باشه _پس بریم خونه عصر زنگ بزنیم _بریم حانیه :_ _وای حانی ساعت 6 عصر شد دوساعته دارم التماس میکنم بیای هی میگه میام هی میگه نمیام _نچ الان که فکر میکنم ....._ای درد ای کوفت بمیری اه ..... _باشه باشه باشه حرص نخور میام چرا قرمز میشی زود _همشششششششششششششش تقصیرتوعهههههههه _ باشه _اوففففففف بیا رحی قبول کرد _فقط .... _فقط چی بگو _لباس _اهان نگران نباش فردا میریم خرید _وا همچین میگه انگار خودشون لباس دارن _اره داریم _واااا ایدا ینی تو برا دانشگاه لباس مجلسی اوردی؟؟؟؟؟؟ _وا خو یه درصد احتمال دادم از این برنامه ها باشه _رحی هم اورده _اره فقط یه ساپورت میخواد چون پایینش لخته _وااااااا مال تو چی چه جوریه؟؟ _دیدی تو همون لباسه که ابیه که برا تولدت پوشیدم دامن داره یه تورم روشه روسینشم کار شده _اهاننننننننن عه اون که حالت تاپی داره بازوهات لخت میشه که _نه یه شال دارم میزارم مثل شنل روش _اوهوممممممم خو چرا نگفتی منم بیارم _اخه خنگول اگه میگفتم بهم میخندیدی تازه نمی اوردی _اوففففف رحی کو؟؟ _اونا امد _چی شد ایدا قبول کرد _بعععله اولیا حضرت قبول کردن _ههههههههههه خوب پس خرید میریم دیگه ؟؟؟_اره _حا حاحاحاحاحاحاحاحا نییییی _وا چته _بیا گوشیت _کیه _نزده ... الو بله سلام ممنون شما اهان سلام اقای فراز مند بله شناختم خواهش میکنم اهان خب بله ماهم میایم اهان باهم پول بزاریم باشه کی نه مشکلی نیست خودمون میایم خدافظ _وای حانی فراز مند بود چی گفت؟؟ _هیچی بابا گفت ما میخوایم بریم تولد بلد نیستیم برا خانم واعظی چیز بخرن از ما کمک خواستن بعد پرسید ماهم میایم منم گفتم اره گفت پس یه پولی روهم بزاریم یه چیز خوب براش بخریم برا پس فردا قرار گذاشتیم بریم بیرون برا خرید _وای ینی واقعا بلد نیستن چیزی بخرن _ههه وای ایدا چه ساده ای نه بابا از منو توهم بهتر بلدن میخواستم ببینن ماهم میایم یا نه _عه راس میگیا اصن چرا میخوان بدونن _ههههههه نمی دونم باید از توو ایدا پرسید _ببند بابا _پس فردا برا من لباس میخریم پس فرداشم میریم با اقای فراز مند خرید خوبه؟ _نه همون پس فردا هم لباس میخریم هم هدیه _وای برو بابا من نمیام درک نداری من نمی خوام جلو اونا لباس مجلسی بخرم_اخه حانی من که براخودم نمیگم فردا ساعت 4تا6 کلاس داریم _خب بعدش میریم _حانی خانم شما از فولادی بعد کلاس انرژی داری منو رحی نداریم ما باید بعد کلاس استراحت کنیم _اه من تاحالا حریف همه شدم الاتو _الهی قربونت برم میسی _اوففففففف حالا براش چی بخریم _مگه نمی خوایم باهم بگیریم _عه راس میگی ولی اخه ایدا مسخرس شیش نفر یه کادو تازه ما حدود قیمت اونارو که نمی دونیم من خودمم بکشم میتونم 100000 تومان براش بزارم شماهارو نمی دونم تازه اقای فراز مند شاید میخواد یه چیز گرون بخره بعد به پول ما نمی خنده پسره ی مغرور _خب ممممممممم _خب نداره زنگ میزنم کنسل میکنم زشته خب رحی گفت :_نه نه نه پس فردا بهشون میگیم ما فقط نظر میدیم خوبه اونا برا خودشون ماهم براخودمون _ههههه رحی دم دراوردی شیطون توهم اره _اره حانی منم اره به توچه همچین میگه انگار خودش نیست _ببند رحی_حالا بگید چی براش بخریم حانی _اممممم من میگم اگه قرار بگیم جدا بخریم کادوهامونو من نظرم یه پلاک خوشکله چه طوره ؟؟؟ راستی شما چه قدر میزارین _نترس حانی ماهم 100000تومان میزاریم _خب پس میشه خرید خوبه _اره قشنگه ولی میخوای به اقای فرازمند اینا چی بگی اونا چی بخرن _اوووو حالا تا اون موقع من فردا بعد کلاس شما هارو میرسونم خونه میرم دنبال کارای پلاک ببینم چه قدر درمیاد مال پسراهم بعد یه فکری میکنیم اصن میخوایم نفهمن چی گرفتیم میگیم ما کادوهامونو گرفتیم اگه نظر مارو قبول دارن پس حرفمونو گوش کنن _مممممم اره خوبه باشه موافقم _خب پاشین کاراتونو بکنین یه شامم بهمون بدین راستی فردا یادم بندازین از استاد بپرسم جواب پرژه ها کی میاد ؟؟؟_اممممم باشه .... اون شبم گذشت منم داشتم به پس فردا فکر میکردم نمی دونستم باید با رادوین بعد اتفاقای شمال سرد باشم یا گرم تو این مدت دستگیرم شد برا رحیو ایدا که فرقی نداره ولی من نمیدونم نمیتونم ازش متنفر باشم یه حسی بهم میگفت اتفاقایی که توشمال برامون افتاد بدبخت روح خود رادوین خبر نداشت نمی دونم خدا کنه این طوری باشه فرداش تو خونه بودیم پای تلویزیونو درسامون ساعت 4 رفتیم دانشگاه طبق برنامه ی قبلی بعد اتمام ساعت درسی رحیو ایدا رو رسوندم خونه خودم رفتم پی پلاک ساعت هشت رسیدم خونه خداروشکر شام داشتیم یه دل سیر خوردم قرار بود تولد شیما پنج شنبه باشه فردا میریم برا خرید کادوی اقایون بعدم فرداش تولد بود نمی دونم چرا نگران بودم نه از رادوین نمی دونم دلم برا رفتن به این تولد نبود ولی با اصرار ایدا و رحی و خوش حال شدن رادوینو امیرو سهیل دلم نیومد یهو موقع رفتن نرم چون خودم از ادمایی که دقیقه ی نود یه کاریو کنسل میکنن بدم میاد
  4. درود نویسنده ی عزیز...

    رمان شما با موفقیت روی سایت قرار گرفت!

    خسته نباشید

    دانلود رمان معجون عشق و غرور

  5. معجون عشق و غرور | negin73

    _وای حانی پاشو دیگه ما اماده ایم بدو _وایی مگه ساعت چنده _7_عه بابا زوده بیاین بخوابین _پاشو ببینم ما داریم اماده میشیم نیومدی مارفتیم تو نونو ماست بخور _اه برو اومدم _افرین دودقیقه دیگه پایین باشششششششششش رحی رفت منم پاشدم اول موهای شونه کردم دوباره تیپ مشیکی زدم وای تو اینه قدی خودمو دیدم ذوق کردم میخواستم مقنعه بذارم ولی منصرف شدم شال مشکی گذاشتم رفتم پایین _وای حانی مگه میخوای بری عزا همش مشکی میپوشه نگاشون کردم هر دوتاشون روشن پوشیدنو طرح داد _نه مثل شما بپوشم مگه داریم میریم عروسی _حالا عروسی یه چیزی _اوووو ول کن بابا خوب از مشکی خوشم میاد ایشااالله شما ها مشکی نپوشین فقط برا عزا بپوشین ههههه_خدا نکنه اصن عزا نداشته باشیم _ههههه خوب پس نظر نده بریم رفتیم به یه رستوران خوب کلی خندیدیم وای خیلی خوش گذشت حداقل برا قبل امتحانا ی ترم این تفریح خوبی بود این قدر پسرا رو مسخره کردیم رحی هم ادا در می اور منم فقط میخندیدم بعد شام رفتیم سینما فیلمش عاشقونه بود اسمش نهنگ عنبر بود فیلم قشنگی بود اخرش اشک من که درومد ولی رحیو ایدا خودشونم میزنن به کوچه علی چپ که مثلا باحال نبود ههههههه ایدا:_ _بچه ها بریم بستنی بخوریم _وای ایدا هنوز جا داری بپکی _عه چی میگی رحی خوب میخواستی تنقلات زیاد نمیخوردی حانی تو چی میخوری _من برام فرقی نمیکنه اگه میخواین زود بگین که تا نرسیدیم به اتوبان _ خب بریم میخوریم همه بعد بستنی ساعت 12 رسیدیم خونه خوش گذشت فردا دانشگاه داشتیم ساعت 2 ینی ناهار خونه بودیم دانشگاه : امروز چون صبح کلاس نداشتیم با حوصله و بدون استرس رفتیم دانشگاه حتی نیم ساعت زود تر رسیدیم روی نیمکتا نشسته بودیم حانیه :_ _وای فکر میکردم زود اومدن خوبه ولی نه بابا از فردا دیر میایم _چی میگی حانی _خوب راس میگم اه حوصلم سر رفت نزدیکای شروع کلاس بود شیما یکی از همکلاسیامون بلند شد واز همه خواست به حرفش گوش بدن ماهم رومونو کردیم طرفش دختر خوبی بود بد نبود باباش بازرگان بود _خب دوستای عزیزم خوبید یه لحظه به من توجه کنین من میخوام تولد بگیرم از همتون خواهش میکنم به تولدم بیاین یه دوره همیه کوچیکه تو ی باغ همه باید بیاین مگر این که دلیل موجهی داشته باشن احدیان گفت :وای خانم واعظی مگه میشه کسی به این تولد نیاد همه باید بیاین خیلی خوش میگذره _بله ممنون از اقای احدیان چون تعدادمون زیاد نیست دارم این پیشنهادو میدم وگرنه نمیگفتم اگه 50 نفر بودید تعدادو به من بگید همین الان من داشتم به حرفاشش گوش میکردم که استاد اومدم به شیما علامت دادم اونم فهمیدو رفت نشست استاد :_ _خب بچه ها یادتون نره تمرینا رو من جلسه ی دیگه میخوام اگه نیارید منفی میگیرید جزوه هاتونم باید کامل باشه خسته نباشید شیما : _وای حانی دستت درد نکنه اگه نمیگفتی استاد پشتم هیچی دیگه ممنون _ههههههه خواهش شیما جان _بیاین تولدما نیاین ناراحت میشم _راستش شیما جون خیلی دوست داشتم بیام ولی باور کن وقت نداریم شرمنده ولی کادو تو برات میارم دیدم هی یکی از پشتم نیشکون میگیره نمی دونم کار کدومشون بود _عه ینی چی حانی باید بیای نمیشه اگه نیای خودت میدونی مگه اخه چی کار داری که وقت نداری سرکار که نمیری فقط هم برا درس اومدی این جا از امروزم که دیگه با استاد اکبری داریم با مشیری که نداریم بخوای تمریناشو حل کنی اکبریم کاری نداد بهمون میخوام تو این هفته بگیرم نگران نباش به درست لتمه نمیخوره _اوفففف باشه ولی بهت قول نمی دم بزار ببینم ایدا هو ریحانه چی میگن چون اگه اونا نیان منم نمیام _ حانی اونا که از خداشونه نگاه کن قیا فه هاشونو از دستت ناراحتن _غلط کردن باشه حالا فعلا بیخی بریم خونه حالا باید فکر کنیم _اوووو میگم حانی تو خواستگار داشتی بد بختو زجر کش میکنی تا میخوای یه جواب بدی میایا _ شیما رفت حانیه :_ _ای بمیرید چرا منو نیشگون میگیرید اول بگید کدومتون بودید _دوتایمون حانی بیا بریم دیگه _نه من نمیام رحی مهمونیش قاطیه میخوام یه بهونه بیارم _عه خوب باشه لولو که نیستن یه دور همیه _ای بابا حالا بیا این دوتارو راضی کن بابا تولد ندیده این اگه برگشتم اصفهان باور کن براتون یه تولد میگیرم که عقده ای نشین _عه بیمزه نشو حانی باید بیای _ای خدا بابا قاطیه من میترسم مثلا دختریم تازه من شناخت کاملی از شیما ندارم _عه حانی دختر خوبیه نمیگیره تولدشو اونجوری که فکر میکنی باباشمثه ادم قدیمیاس سنتیه از ترس باباشم شده اونجوری نمیگیره بیا بریم دیگه قبووووووووووووووووووووول _باید فکر کنم بیریم حالا خونه دیدم ایدا میره طرف شیما _نه حانی خانم تو میای الان میگم ماهم میایم برا اینکه تعدادارو الان داره مینویسه تا خواستم چیزی بگم رفت
  6. معجون عشق و غرور | negin73

    ایدا :_ :_کلاس تموم شد منو ریحانه تو شوک بودیم هنوز که الان نمیدونیم حانی کجاست بازم کلاس خلوت بود داشتیم میرفتیم بیرون که استاد گفت :خانم باقری پرژه دست شماست _نه استاد درست ریحانست _ رحی پرژه _عه استاد ببخشید پرژه تو ماشینه سویچم دست خانم بهرامیه _خب برا ساعت بعدی کلاس دارید دیگه _بله _بیارید پروژه رو _چشم استاد منو رحی اومدیم بیرون _عه ایدا ماشین نیست _وای دوباره این کوجارفت _بزار بزنگم رادوین :_ _اه مردشور احدیانو ببریم پسره ی حسود _ خیلی پروعه امیر اعصابمو خورد کرده پول داره زیر پاش ماشین مدل بالا داره گیر داده به چند تا دختر حسود سهیل گفت :_رادوین جان خودتم گیر دادی بهشونا حواست هست _اره سهیل اون اوایل اره ولی الان نه دفعه ی دیگه میدونم احدیانو ..._وای بسه رادوین ول کن این یکیو دیگه _ اخه اخه ...._اخه نداره میدونم سختته ولی هنوز زوده ول کن امیر فهمید قضیه رو انگار نه اگار خودش بهم گفت خانم باقریو دوست داره همش صبوره اه _عه امیر خیلی صبوری نکنه میخوای بعد تلافی کنی _هه بمیری رادوین بی ادب هههههه سهیل گفت :_بریم کافه _بریم _عه بیا رحی اومد _کو ؟؟_اینا رفت تو پارکینگ _بریم حانیه :_ ماشینو پارک کردم اومدم پایین _اوف حانی کوجا بودی خوش گذشت؟؟ _ سلام _سلام حانی _سلام _ببخشید حانی معذرت ایدا هو من همیگه رو بغل کردیم بعد ریحانه رو بغل کردیم _نه بابا این چه حرفیه منم اشتباه کردم _همه اشتباه کردیم _بله بله هههههه با هم اشتی کردیم رفتیم سمت دانشگاه تو راه دربارهی استادو احدیانو رادوین اقا که چه طوری از من دفاع کرد حرف زدیم رفتیم تو کلاس نگاه رادوینو رو خودن حس کردم نگاه نکردم انگار استاد پرژه رو میخواست منم بدون کلامی پروژه رو گذاشتم رو میز استاد ورفتیم نشستیم استادم یه لبخند بهم زد منم جواب رو با یه لبخند دادم ریحانه :_ _وای بیاین کمک عه این همه وسیله رو دادن به من بیاین ایدا حانی _وای رحی چیه _هیچی میگم دستور دیگه ندارید تعارف نکنینا _نه بابا تعارف چیه ما که با هم تعارف نداری _وای بپکی چه به خودش گرفت بابا خستم بیا این خریدارو کمک کن میخوام بیا تو _خب بیا تو فقط چهار تا پلاستیکم بیار نمی تونی؟؟ _نه من که مثل تو انرژی ندارم تا الان تو دانش گاه بودیم بعد رفتیم خرید خانم کاری نکرده میگه مگه خسته شدی _وای بده من بی عرضه _خودتی _ایششششششش _فیشششششششش _وای حانی کوجایی این رحی خیلی غرمیزنه _وای بس کنید تازه خوب شدیم باهمااااا حالا ناهار چی داریم ایدا هو رحی به سمت اتاق رفتن برا عوض کردن لباسشون _وای حانی یه چیزی میخوریم کوفتم باشه باشه من خیلی خوابم میاد _ اصن یه کاری یه چیز ساده میخوریم شب میریم بیرون خوبه _عالیه حالا بیا بریم بخوابیم _باش بابا حانیه :_ _هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییی من به سمتشون رفتم با ترس _وای چی شدی ایدا خوبی _اره بابا مگه باید بد باشم _پس چرا اینطوری کردی _هیچی بابا اخه اگه بگم دعوام میکنی _واااا نه بگو دعوا نمی کنم _هیچی دیشب نبودی مامانت زنگ زد گفتم حمومی گفت بهش بگو به من فردا صبح زنگ بزنه یادم رفت بهت بگم _ای وای با این حواست اوفففففففففف کو گوشیم الان مامانم میکشتم _اونا رو اوپنه به مامانم زنگ زدم کار خاصی نداشت خبر گرفت از دانشگاه همین بعد تلفن با هم سه تایی رفتیم خوابیدیم
  7. معجون عشق و غرور | negin73

    فرداش ما ساعت 10 صبح و 12 و 3 بعد از ظهر کلاس داشتیم صبح ساعت 8:30 با سر درد بدی بلند شدم خیلی سرم درد میکرد خدارو شکر بلند شدم چون دیشبش حتی وقت نکردم ساعت زنگ بزارم درو باز کردم رفتم پایین دیدم ایدا با ریحانه رو مبل خوابیدن و من دیشب کل تختو تسخیر کرده بودم رفتم تو اشپز خونه یه مسکن خوردمو رفتم بالا وسیله هامو جمعو جور کردم پروژه هم دست ریحانه بود باید مرتبش میکرد تا امروز به استاد بدیمش می خواستم مثل همیشه بیدارشون کنم ولی گفتم نه بزار خودشون بلند شن چایی برا خودم ریختمو رفتم تلویزیونو روشن کردم دیدم تکونخوردن پس بیدار شدم منم محل ندادمو داشتم برنامه هارو نگاه میکردم دیدم گوشیم زنگ خورد دیدیم نازنین زود جواب دادم _الو _سلامو درد دختر دیشب کوجا بودی _ سلام نازنینم خوبی چه خبر_خبر که دست شماست دیشب 20 بار زنگ زدم هی دوستت ور میداشت اول گفت حمومی بعدا گفت خوابی میخواستم تو اولین فرصت بکشمت تازه فهمیدم دیشب اینا چی گفتن _ببخشید نازی جون دیشب بعد حموم خیلی خسته بودم تا اومدم بیرون رفتم خوابیدم به رحیو ایدا هم زمان ندادن بگن کی زنگ زده بود شرمنده _ای درد از این به بعد جواب ندادی پیاز داغشو زیاد میکنمو تحویل خاله میدم _هه باشه ببخشید _ چه خبر الان امروز دانشگاه داری؟؟ _ اره عزیزم _خوب ایشاالله پرژتون بره بالا تر _من که چشمی ندارم ولی خدا کنه با اون اتفاقایی که افتاد مطمعنم استاد ازمون ناامید میشه _نه بابا خدا نکنه امید داشته باش _ الان دارم _چی _امید دیگه _مسخره میکنی _نه چه مسخره ای _بزار بیام اونجا یا تهران یا اصفهان تلافیشو در میارم _باشه منتظرم عزیزم _پرو _هههههههه _خب دیگه من برم کاری نداری _نه نازی جون ممنون زنگ زدی بای _نه بابا زحمت چیه بای _عه صب بخیر حانی جونم خوبی چرا بیدارمون نکردی _اره خوبم من برم اماده شم اگه زود حاضر میشید بریم اگه نه من میرم شماهم لطف کنین با اژانس بیاین _عه حانی محلش ندادمو اومدم بالا اماده شدمو رفتم پایین رو مبل نشستم دیدم دوتایشون با سرای پایین رفتم تو اتاق .... _بریم _بریم حانی جون _ریحانه بهش بگو اینقد ر به من نگه جون بگه حانیه خراب حانیه *****.... اینو گفتمو رفتم سمت ماشین ایدا:_ _وای رحی یه چیز به این بگو اعصابموداره خورد میکنه ها _عه باشه تو هیچی نگو بهش انتظار نداشته باش دیگه الان بزار چند ساعت بگذره _اخه اونم بی تقصیر نیستا _میدونم _اه _تحمل کن خوب میشه _بیاین دیگه دیر شد _اومدیم حانی بریم سوار شدیمو رفتیم سمت دانشگاه تو سکوت بودیم اومد پایین بدون محل دادن اونا درو باز کردمو اومدم پایین شروع کردم به قفل کردم برگشتم دوتایششون -منتظرمن و هیچی نمیگن .... _سلام استاد خوبید _عه سلام به شاگردام خوبید رسیدن بخیر چه خبر کی رسیدید _ممنونم استاد دیشب رسیدیم _خوب ایشاالله جایی که رفتین هم تفریح باشه هم درس _بله همینطور شنیدم ایدا اروم گفت _ههه بیمارستانشم خوب بود _ استاد پرژمونم امادست باید تحول شما بدیم _نه الان نه بریم سر کلاس باهم میگیرم با استاد به طرف کلاس همه بلند شدن تو کلاس ما هم پشت استاد رفتیم داخل بدون نگاه به بقیه من رفتیم سر جامون همون جایی قبلیمون استاد :_ _خب بچه ها خوبید امروز دوتا گرو هامون امدن با پرژه های قوی خب امروز چی کار داریم؟؟ _ بخشید استاد ینی پرژه هامون انقدر بده که شما این گروهارو انتخاب کردین ینی ما نمیتونیم؟؟ _اقای احدیان من قبلا برا همتون توضیح دادم که کاری به کسی ندارم من باید دوتا گروه انتخاب میکردم که کردم این به این معنی نیست که پرژه شما مهم نیست ویا نمی تونید پرژه بیارید چون تک تکتون باید اخر به من پرژه بدید پس فرقی نداره این فقط یه مسابقس که هر دوسال یه بار انجام میشه _استاد این اجهافه ولی من پیش خودم فکر کردم ینی من نمی تونم که استار اینارو انتخاب کرده _اقای احدیان بسه این موضوعو دیگه کش ندید شما باید کمک کنیم پرژمون تو دانشگاه وکشور قبول شه نه این که حسادت کنید _استاد من حسادت نمی کنم اگه شما اینو حسادت میدونید ببینید چند نفر با من هم عقیدن اگه این جوریه همه بس حسودن خب بچه ها کی با من موافقا _اقای احدیان لطفا کلاسو بهم نریزید حانیه :_ دیدم کل کلاس دست گرفتن غیر از گروه ما هو گروه اقای فراز مند و یه چند نفر دیگه که اونا ادم بودن پسره ی حسود اه اه من نمی دونم این چی داره همه ازش حساب میبرن حتما به خاطر این که مایه داره خوب باشه پرو استاد:_ _اقای احدیان بسه اگه ناراحتیت برید اعتراز کنید _بله اونو که میکنم ولی واقعا زشته یه پرژه به اون خوبیو دادین به چند تا دختر حالا گروه اقای فراز مند یه چیزی قابل تحملن ولی خانم بهرامی فکر نکنم حانیه :_ اعصابم خورد شده بود بلند شدم _اقای حدیان همینه که هست نکنه شما میخواستید بریدبا پول پرژه کپی کنید بیارید _هر چی باشه خانم بهرامی اگرم میخواستم پرژم قبول نشه ابرو مندانه قبول نمی شد دیدم همه دارن میخندن _براتو متاسفم _باشه نیازی به حرف تو نیست چون کسی گوش نمیده یهو رادوین بلند شد :_اقای احدیان میشه بحثو تموم کنید استاد مارو انتخاب کرده میخوای حرص بخور میخوای نخور _وای بچه هاااا نگاه اقای فراز مند داره از چند تا دختر دفاع میکنه کل کلاس رفت تو هوا منم داد زدم _ساکت شو مثلا میخوای چی کار کنی استاد داد زد :_ ساکت شین همتون خانم بهرامی از کلاس اخراج لطفا با بغض از کلاس رفتم بیرون صدای رادوین میومد :_عه استاد تقصیر خانم بهرامی چیه اخه چرا اونو بیرون میکنید همش تقصیر اقای احدیانه _بشینید اقای فراز مند بسه دخالت نکنید وگرنه مجبود میشم شما رو هم بیرون کنم دیگه چیزی نشنید رفتم به سمت ماشین داخل شدم میدونستم ساعت چند کلاس تموم میشه تصمیم گرفتم برم بیرون دور بزنم با ماشین رفتم بیرون دوباره گریم گرفت بیا اینم از صبحمون دیشب اونجوری الانم این جوری خدا من چه گناهی کردم
  8. معجون عشق و غرور | negin73

    حانیه :_ تموم این مدت تو ماشین اهنگ گوش دادمو گریه کردم تو اتوبان دیدم خلوته چنان گازی دادم خودم ترسیدم که این منم منم که هر کیو میدیدم تند میرفت فوش بهش میدادم که چرا تند میره اصلا حالم خوب نبود یکی از اهنگا شرح حال من بود اونو نزدیک 60 بار گوش دادم گریه میکردم منه مغرور داشتم تو تنهاییم گریه میکردم من که همه رو دلداری میدادم تو غم همیشه حرفام برا همدردی برا بقیه اثر داشت ولی الان به خودم رسید از پس خودم بر نمیام چرا چرا خدا چرا دوستم باید همچین طرز فکری از من داشته باشه وقتی دوستم اینو بگه انتظاری از بقیه نباید داشته باشمممم کنار خیابون ایستادمو دوباره به اهنگ گوش دادم به ساعتم نگاه کردم ساعت 1:30 بود تصمیم گرفتم برم خونه برا خودم بهتر بود خونه بهتر از اینجاست عین دختر خرابا دارم پرسه میزنم به خودم امدم دیدم هیچی همرام نیست حتی مبایلمم نیاوردم نگران رحیو ایدا نشدم چون مطمعن اونا گرفتن خوابیدن نگران مبایلمم که تا حالا کی زنگ زده و ریحانه چی جواب داده خدا کنه چیزی بهشون نگفته باشن اصن خدا کنه کسی زنگ نزده باشه ..... ایدا:_ _وای رحی ساعت 2 شد چرا نیومد به خدا دارم از استرس میمیرم میخوای زنگ بزنیم به اون پسرا _وای تو تو این موقع هم ول کن نیستی مثلا سر همین با حانی دعوات شدا _خوب میگی چی کار نیم الان دستمون جایی بند نیست ماشینم که نداریم بریم به پلیس اطلاع بدیم تو که عاقلی بگو چی کار کنیم میدونی تا حالا چند بار نازنین زنگ زد پیچوندمش اگه خرم بود تا حالا فهمیده یه طوری شده خدا کنه نازنین به کسی نگه _نه نمیگه _عه صدا در میاد اومدش وای خدا شکرت خدا شکرت _کوکوکو؟؟؟؟_اینا ببین _اوففف سکتمون داد حانیه :_ از ماشین پیاده شدم خونه تاریک بود انگار اواژر پزیرایی روشن بود محل ندادم رفتم سمت خونه درو باز کردم بعععله خوابن حدسم درست بود _کجابودی تو دختر مارو کشتی روانی نگرانت شدیم مگه مرز داری مارو اذیت میکنی چرا الان میای الان موقع اومدنه تو خجالت نمیکشی تا الان بیرونی مگه تو خرابی کشتی مارو اه اه اه داشت اینارو بهم میگفت داشتم زل میزدم بهش دیدم رحی هم داره نق میزنه _حانی چرا بی خبر رفتی فکر کردیم زود میای میدونی تا حالا چند تا زنگ داشتی دختر لااقل گوشیتو میبردی اعصابم از دوتایشون خورد بود منو تحویل نگرفتم حالا هم دارم اینطوری میگنن انگار حس اقا بلا سری شون اوت کرده گفتم :_ ههههه تعجب نمیدونید کجا بودم شما که منو میشناسین مخصوصا ایدا خانم پس نگرانیتو برا چی بود _ دختر ما چ بدونیم کوجا بودی تو تا حالا بیرون نبودی تا حالا بگو بگو کوجا بودی داد زدم _ تو ساکت شو ایدا خانم شما که منو خوب شناختی باید بدونی من الان کوجا بودم نمی دونی الان بهت میگم من رفته بودم پارتی انقدر خوش گذشت هم میدادمو هم می گرفتم دیدم گوشه ی لپم بد میسوزه ایدا منو زده بود _خفه شو حانیه من تورو این جوری فرض نکردم تو فکر کردی .... خجالت بکش حانیه _نه نه چرا بکشم خوب کردم برو برو تو منو همینجوری شناختی ببین بیا الانم باور کردی زود دیدی دیدی ریحانه دیدی بعد با گریه رفتم سمت اتاق درو محکم بستم _حانی حانی جونم درو باز کن بیخی ایدا اشتباه کرد ما فکر کردیم زود میای خونه ایدا میخواست ازت عذر خواهی کنه بابا خوب نگران شدیم حالا درو باز کن _تنهام برا ریحانه برووووووووووووو ریحانه رفته بود پایین با صدای بلند زدم زیر گریه تا خوابم برد ریحانه :_ _اخه دختر نفهم چرا زدیش عه ینی تو باور کردی حانی تا الان لا الا له الا الله ..... _چی میگی رحی معلومه که باور نکردم حقش بود نباید این حرفو میزد من هیچ وقت همچین فکری راجب به دوستم نمیکنم ولی اون کرد اون فکر کرد من اونو یه دختر خراب شناختم بخاطر اشتباهش زدمش خیلی برا گرون تموم شد ریحانه _ ایدا باشه تو درست میگی نمی تونی اروم بری باهاش حرف بزنی اخه _نه نه نه نه _برو بابا بیا برو وسیله هاتو جمعو جور کن فردا کلاس داریم حالا بخیر گذشت فقط فردا دیگه تحمل کن هم تو اشتباه کردی هم اون فردا باید این موضوع تموم شه
  9. معجون عشق و غرور | negin73

    پنج شنبه: _وای اینم از پرژو وسیله هاتون جمع کردین فردا صبح باید زود بریم _بله حانی جونم اینم چایی _ممنون _میگم بچه ها خیلی خوش گذشت بهمونا البته به بغیر از اون قضایا _اهوم _میگم ایدا شنبه چی داریم درس _امم نمی دونم برنامه تو خونست فردا برگشتیم بهت میگم _زحمت کشیدی _نه بابا چه زحمتی ساعت نزدیک 6 صبح بود _پاشین همه چیز امادست پاشین اماده شین _باشه حانی برو گازو ابو ببند تا ما بیایم _نابغه پاشو اینارو اخر دست میبندن پاشین میخوام به خاله زنگ بزنما پاشین_باشه پاشدم هویییییییییی رحی با توعم هستا پاشو ..... _خب بریم _حانی میگم گازو بستی _اره بیا خاله دم دره بیا رحی برو ماشینو ببر دم در تا ما بیایم _باشه من رفتم زود حانیه :_ _بیا دیگه _امدم امدم بریم درو بستمو رفتیم باهم دم در _سلام خاله صبح بخیر ببخشید بیدارتون کردیم _نه بابا این چه حرفیه _خب خاله این کلید _ممنون خا له حالا بیاین از زیر قران رد شی بعد برین قرانو هر سه تا مون بوس کردیمو رفتیم سوار شدیم _شما برید تو ماشین تا من بیام به طرف علی و نازنین رفتم _خب پسر خاله و دختر خاله ی گلم ما رفتیم کاری ندارین نازی گفت _نه حانی فقط ترو خدا مراقب باش _ چشم باجازه میدونستم منظورش چی بود _خب خاله بای _خدافظ اروم بریا رسیدی زنگ بزن _چشم _میری اصفهان _نه خاله میرم تهران دانشگاه اونجاس _اهان باشه موفق باشید خدافظ حرکت کردیمو دیدم خاله برامون اب پاشید _هوی حانی اگه پات درد میکنه بگو چون اینجا دیگه رادوین نیستا _اولا هوی ینی چی مگه اسم ندارم دوما نخیر پام درد نمی کنه اگه درد گرفت به رحی میگم نه به تو _ایششششششش بهتر منم میگریم می خوابم _تو بخواب دنیارو اب ببره تورو خواب مببره من تا برم بنزین بزنم برا سه تایمون چا یی بریز تا بیام وارد پمپ بنزین شدمو پیاده شدم داشتم بنزین میزدم همه نگام میکردن انگار تا حالا ادم ندیدن ایشش _خب این از این دیگه بریم برا یه سفر طولا نی هر کدومتون یه سوره بخونید تا حرکت کنم _باشه حرکت کردیمو ساعت 1 ظهر رسیدیم تهران خدارو شکر که به سلامت رسیدیم اول کارکه رسیدیم به مامانمو نازی زنگ زدم بعد رحیو ایدا رو بیدار کردم _پاشین رسیدیم رحی کلید درو بده _اه برو تو ساک عقب ماشینه _عه چرا اونجاست پس بیاین وسایلو ببریم تو حیاط کلیدو بعد پیدا میکنم بیای ماشینو خالی کنیم بدویید هر سه تا مون ماشینو خالی کردیمو کیلیدو به در زدیمو رفتیم داخل منم ماشینو گذاشتم تو حیاط بعد کمی استراحت بدون این که وسایلارو جمعو جور کنیم رفتیم سه تاییمون بعد از دوش گرفتن خوابیدیممممم چند ساعت بعد : _هویی رحی و ایدا بیاین پایین بیاین وسیله هاتونو ببرید بالا _عه ببند دهنتو خوابیما دست به وسیله هام نزن _بمیر بابا چرا سگ شدی یه هو عه _خو خوابیما هی اربده میکشی حالا رحی هیچی بهت نمیگه ولی من بهت میگم میشه یه روز ما رو اروم صدا کنی از وقتی با هم هم خونه شدیم هی اربده میکشی فکر کردی خیلی کارت درسته _ چی میگی ایدا خوبی چرا اینجوری شدی تو ریحانه گفت :عه ایدا چی شده حانی کار بدی نکرده که چرا اینجوری باهاش حرف میزنی بیخی بابا میتونی اروم ازش خواهش کنی دیگه داد نزنه _چی میگی رحی اصن مشکل داره دختره _ساکت شو ایدا با من درست حرف بزن هر چی هیچی بهت نمیگم جو گرفتتش اه _اره گرفته پس دیگه طرف من نمیای فهمیدی رحی گفت :عه بسه بچه دعوا نکنین _نه رحی صبر کن فهمیدم این دلش از کجا پره میدونی چیه چند ساعت بیش تر از برگشتنمون نگذشته دلت برا امیر تنگ شده دخترهی ترشیدهی بد بخت میدونی اصلا بهت فکرم نمیکنه _دهنتو ببندچرا فقط به من گیر میدی یه نگاه به خوده سبکت بنداز بعد به بقیه حرف بزن _من سبکم خدا ببین کی به کی میگه من بودم هی قربون صدقه این نره قولا میرفتم حتما تو بودی هی میگفتی تمومش کن هاان ریحانه تو بگو بگو بفهمه این همه مدت خودمو کنترل کردم با این سبک بازیاش هیچی بهش نگم ببین ریحانه خودت قضاوت کن ببین به خاطر سه تا پسرکه یه سالم نشده اومدیم دانشگاه رابطه ی دوستیمونو که از دبیرستانه ببین چه طوری زیر پاش له کرد من دیگه کاری به کارت ندارم _ساکت شو حانیه منم دیگه بهت کاری ندارم تازه سبک خوتیو هفت جدو ابادت دخترهی مغرور از بس مغروریو از پسرا زده شدی هیشکی نمیاد بگیرتت ولی من مگه همه مثل توعن ترشیده هر دختری جای تو بود تاحالا واداده بود مسعله رو ولی نمی دونستم مغروری تا این حد _ برات متاسفم منو اینجوری شناختی تو اصلا لیاقت منو نداری هیشکی نداره کل جهانم ندارن لیاقت منو اره من مغرورم با هیشکی هم نمیسازم تو با همین فکرا برو گمشو همونطور که اشک میریختم به طرف اتاق رفتمو سویچمو برداشتم با همون شلوار با یه مانتو رفتم بیرون میخواستم از این خونه برم داشتم میرفتم بیرون که دیدم رحیو ایدا رو مبل نشستم و رحی داره دلداریش میده این رفتار منو بیشتر حرص داد اینگار من ادم نیستم من احساس ندارم منم یه همدم میخوام ولی هنوز پیدا نکردم من احمقو بگو فکر کردم رحیو ایدا همدمم دیدم سرشون گرمه از در به سرعت رفتم بیرون ایدا:_ _کی بود ؟؟؟_نمیدونم _حانی رفت بیرون؟؟ _به من چه بهتر بره _عه نگو اینجوری ایدا اگه با حال خراب رفته باشه چی گناه داشت نباید اینطوری میکردی _چه طوری تو چی میگی اه؟؟_بیا بیا با منم دعوا بگیر _ببخشید اجی به خدا دستم نبود نمی دونم چی شد مردشور امیررو ببرم که فکرمو مشغول کرده بخدا دس خودم نبود _من فهمید همون اول که داشتیم میخوابیدیم ولی حانی گناه داشت الانم کجارفته گوشیشم که نبرده بیا نازنینم 10تا پیام بهش داده اگه جواب نده زنگ میزنه حالا نیست ما چی جوابشو بدیم _نمی دونم رحی چی کار کنم نمی دونی تا داد زد بیاین وسایلاتونو وردارید چم شد حالم دست خودم نبود حالا چی فکر میکنه راجب من وای خدا طوریش نشه ولی رحی اونم مقصر بود _اره ولی میتونستی اروم تر بگی یابه منم بگی با هم اروم بریم بهش بگیم بیا بیا برو صورتتو بشو میادش حانی برو ...... _وای رحی بیا مامانشه چی بگیم بهش _کو وایی چی بگم بگم حمومه؟؟ _چی میگی کی ساعت11شب میره حموم یه چیز دیگه بگو _عه پس چی بگم بگم رفته بیرون ساعت 11 شب این که بد تره _خب باشه حالا جواب بده همونو بگو _باشه تو هیچی نگیا الو سلام خاله خوبید بله ممنون همه خوبن بله بله هست بله کار مهمی دارین نه هستش ولی خاله رفته حموم الان بله نمی دونم تازه رفته اگه کار مهمی دارید به من بگید فکر کنم طول بکشه حمومش چشم میگم زنگ بزنه شما تا کی بیداری اهان بگم صبح زنگ بزنه اهان باشه چشم سلام برسونین خدافظ _چی شد هیچی اینو که دکش کردیم ولی من میترسم ریحانه این کجاست الان چرا نیومد اگه اگه تا صبح نیاد _عه نفوذ بد نزن میاد .....
  10. معجون عشق و غرور | negin73

    ریحانه _وای رحی دیدی رادوین چه طور شده بود هههههههه امیرروبگو چه جیگری شده بود بابا اینا عاشقن ببین داره عین این ایال بارا داره میاد دنبالمون _ههههههههه ایدا هیچی نگو الان حانی قاطی میکنه ولی سهیلم دست ننداز هههههههه _اون که بعله _حانی ببین داره میان دنبالمون _وای حانی چشمات چرا بستس بیداری وای خدا ایدا این چرا اینجوریه چرا سفید شده با بی حالی گفتم _چی میگید شما وای خدا خوابم میاد فکر کنم کلی خون ازم رفته فشارم پایینه نرسیدیم ایدا گفت :_ وای حانی جونم نخوابیا الان میرسیم رحی نزار بخوابه _با با شه حانی حانی منو نگاه _وای رحی ولم کن گوشم با توعه بزار چشمامو ببندم _نه نه چشاتو باز کن باز کن ایدا :_بیا رسیدیم بیا رش پایین رحی من برم برانکارد بیارم _باشه حانی پاشو رسیدیم حانی وا حانیییی –هااااااان_وای بمیری نترسوندیم بیا رسیدیم میتونی بیای پایین _وای رحی حالم خوب نیست حانیه :_ درد نداشتم ولی چشمامونمیتونستم باز کنم فقط حس کردم منو یکی بلند کرد گذاشت رو برانکارد دیگه چیزی نفهمیدم ریحانه : داشتم با حانی حرف میزدم که نخوابه دیدم یکی میزنه به شیشه سهیل بود شیشرو دادم پایین _بله _ببخشید ریحانه خانم حانیه خانم خوبن _نه اقاسهیل نمی دونم چرا بیحاله حانی حانی منو نگاه حانی وای خدا دیگه جواب نمیده پس این ایدا کوش گریم گرفته بود _وای ریحانه خانم گریه نکنید الان میاد _حانی حانی منو نگاه _رادوین رادوین بیا بدو _چی شده سهیل _نمی دونم حانیه خانم بی حالن الانم دیگه جواب نمیدن _چی کو ؟؟؟ وا ریحانه خانم چرا حانیه اینقدر سفیده وای خدا خودت کمک کن خانم باقری بدویید ریحانه :تو ذهنم به خودم کلنجار میرفتم که چه طوری حانیه رو بلند کنمو بزارمش رو برانکارد یهو دیدم حانی نیست تو بغل وای خدا ینی ایدا بلندش کرده عه اینا که رفتن از ماشین اومد پایین رفتم طرفشون دیدم نه شلوار اقا رادوین خونیه وای اون بغلش کرده اگه حانی بفهمه سر به تن منو ایدا نمیزاره _هویی رحی کوجایی خوبی چی شد من رفتم یه هو _هان هیچی تو رفتی داشتم با حانیه حرف میزدم سهیل اومد پشت شیشه سهیل چند تا سوال کرد که دوباره با حانی حرف زدم دیگه جواب نداد خیلی هم سفید شده بود راستی کی حانیه رو گذاشت رو برانکارد تو ؟؟؟؟_نه بابا وقتی تو نتونی من بتونم رادوین گذاشت امیر هم کمکش کرد خوش به حال حانی _ببند بابا میدونی اگه بلند شه سر به تن ما نمی زاره _چرااا ؟؟؟؟_چرا برا محز عرا نمی دونی حانی بدش میاد از پسرا حالا هم طوری شده بغلش کنه _عه راس میگی وا خو مشکل خودشه میگیم نتونستیم بلندش کنیم خوب تازه از خداش باشه کاشکی من جاش بودم _وای ایدا تو که اینجوری نبودی اه اه ترشیده _نکه خودت نمی خوای _نه نمیخوام _ایششششششش_فیشششششش _بیا بریم پیش دکتر بینیم حانی خوب شد _بریم _سلام دکتر چی شد خوب میشه _ بله چیزه خاصی نبود بی هوش شدنشونم مال خونی بود که ازشون رفته فشار پایین بود تا زه بخیه شونم عوض کردم کمی باز شده بودسرمش تموم شد میتونید ببریدش _ممنون دکتر _هوففففف بریم _سلام حانیه جونم خوبی پاشو بریم دیر شده _وای چی شدم من یه هو _ههههه نگو که یادت رفته هیچی تو راه بیهوش شدی بخیه ی پاتم دکتر عوض کرد پاشو سرمتم تموم شد بریم _بریم بهتر بودم رفتیم خونه البته بگم که اینو که امیرهو رادوینو سهیلم باهامون اومدن نمی خواستم خونمونو بلد بشن ولی چی کار کنم دیگه یاد گرفتن خدافظی کردیمو رفتیم تو _میگم ایدا _جانم _چرا شلوار رادوین خونی بود _عهههههههههه ولش من چه بودونم از رحی بپرس _وا بگو رحی _عه هیچی بابا مهم نیست _وایسین ببینم نکنه اون منو گذاشت رو تخت هاننننننننن_ اهوم _وای بمیرید مگه شما چلا قید ینی من این قدر سنگینم چرا شما منو بلند کردیم اه خدا چرا منو نکشتی نگاه کن ابرومو بردن ایش _نه حانی جون خودش بلندت کرد ما اصلا ازش نخواستیم _منو نگاه من شاخ دارم گوشام درازه _عه بسه گوشم اینقدر جیغ جیغ نکن برو تو تختت استراحت کن _برین بابا همتون خولی اخلاق منو میدوننا ببین چی کار کردن رفتم رو تختمو خوابیدم بعد اون شب دیگه ندیدمشون ما هم افتاده بودیم رو پرژه منم حالم بهتر بود امشب کارای اخر پروژه رو انجام دادیم فردا جمعه بود باید برگشتیم تهران تو اون مدت مامانامون زنگ میزدنو احوالمونو میپرسیدم از این قضایا هم به هم قول دادیم به کسی چیزی نگیم از علی همون شب قبل حرکت ازش قول گرفتم اونم قبول کرد
  11. معجون عشق و غرور | negin73

    خوب ممنونم بازم برا شام خدافظ نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه به سلامت به اومید دیدار این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه _نه نیازی نیست خدا فظ تو راه بودیم که _وای حانی پات شلوارت خونیه _مهم نیست _چیو مهم نیس چی شده بریم درمونگاه _اه وای خدااا پام درد گرفت یهو نمی دونم حواس ایدا پرت شد ترمز ترمز نگرفت خورد به ماشین جلویی _هییییییی وای زدم که خدا کنه رانندش ادم باشه من که از درد به خودم میپیچیدم سرم پایین بود _ای خدا _وای حانی پات اه وای رانندشو اه چه قرتی دیدم یکی میزنه رو شیشه انگار ارث باباشو خوردم با سختی اومدم پایین _اقا شرمنده ببخشید دوستم حواسش به من بود نتونست ترمز بگیره حالا اگه میشه خسارتشو بگید چند میشه تا من بدم _هوییییی چی میگی میدونی همین صاف کاریش چه قدر میشه ماشین خوشکلومو داغون کردی بیا اینجا تا حالیت کنم دیدم مانتومو گرفتو برد سمت ماشینش _عه ولم کن مگه نمیگم میدم خسارتشو بگو چند میشه _بیاین پایین بچه ها این هالیش نیست به کی زده ایدا گفت :_وای هالا اینگار چی شده بگو خبرت چند میشه مشکل داری دوستمو ول کن _شما دخالت نکن خانم خانوما من با ایشون امشب کار دارم به شما دوتا هم بعد میرسم یه کاری میکنم که دیگه پشت فرمون نشینی _ببند دهنتو ولم کن میخوام برم یهو دیدم یه صدا فریاد میاد: _مثلا میخوای چه غلتی کنی هان وای خدا فرشته ی نجات بود رادوین بود انگار اومده بودن دنبالمون _عه به تو چه بچه تو چی کارشی زدن به ماشینم میخوام این یکی رو ادبش کنم برو خودتو تو درد سر ننداز _هوی ببین به تو ربطی نداره چی کارشم مهم اینه که الان اینجام دست پسررو کشید باعث شد مانتم ول بشه پامو گذاشتم رو زمین از درد پام داشتم از پشت می افتادم که ایدا منو گرفت _وای حانی مراقب باش خوبی _اره ولی پام از درد دارم میمیرم _اقا امیر بیان ببریمش درمونگاه _نه چی چی درمونگاه خوب میشم ریحانه گفت _نه چی چیو خوب میشی ماهم میام باهات باید بریم درمونگاه خیلی خون رفته شلوارت خونیه _هوی پسر تو دخالت نکن _ببین ساکت شو بگو چه قدر شده و برو فکر کردی نمیدونستم میخواستی باهاشون چی کار کنی برو تا بخاطر این کارت دارم میزارم زنده بری برو _هههههههه برین بابا بده اگه داری بده میشه 500 هزار تومن بده ببینم نمی دونم باهاش چی کارداری اصن چی کارشی ولی اگه اونو با دوستاشو امشب بدی بهم من بیشتر این 500 تومانو بهت میدم _برو گمشو پسرهی کثیف برو دنبال کارت من مثل تو اینقدر کثیف نیستم _وای ایدا اینا چرا داد میزنن چرا اقای فرازمند اومد خودم باهاش حرف میزدم سهیل گفت _نه بابا این چه حرفیه خوب شد اومدیم دونبالتون رادوین گفت پاتون زخمیه میخواست تا خونه اسکرتتون کنیم یه وقت اتفاقی نیوفته که افتاد ایدا تو گوشم گفت :_حانی عاشقه ها مبارک باشه ببین چه طوری داره به خاطرت داد میزنه _درد الان موقع این حرفاست ریحانه اومد :_حانی خوبی بریم _اره خوبم چی شد _ هیچی اقا رادوین پسره رو رد کرد رفت _شما دوتا رفتین دوباره پیش امیرهو سهیل چه قدر حرف میزنین عه _عه حانی خانم به شما هم میرسیم تو هنوز مارو درک نمیکنید _خوبید حانیه خانم _ممنونم حالا بگید چی شد خسارت گرفت _نه بابا این چه حرفیه بله گرفت _خب بگید چه قدر من تقدیم کنم _نه نمی گیرم اگه میشه بزارید پای اون شب میدونم که بازم کمه ولی بزارید پایی اون چون باعث این مشکل منم اگه اون اتفاق نمی افتاد پای شما هم زخمی نمی شد که این طوری بشه_نه ممنونم ولی میخوام تقدیم کنم تا زه من اون موضوعو فراموش کردم ربطی هم به شما نداشت نمی دونم چیشد ایدا یه لحظه حواسش پرت من شد امیر گفت :_خوب شما ایدا خانم بشینید پشت فرمون وخانم بهرامیو ببرید درمونگاه سهیل گفت _: ریحانه خانم بشینید پیش خانم بهرامی ما هم پشتتون میام من گفتم :_نه نیازی نیست تا همین جاشم زحمت دادیم با اجازه بریم رادوین گفت :_ خانم بهرامی اگه میشه یه خواهش دارم _بله بفر مایید _میشه ماهم بیایم درمونگاه _اخه چرا دیدم خیلی دلش میخواد ولی نمی دونم چرا ولی چیزی نگفتم گفتم تصمیم با خودشه _خب اقای فراز مند تصمیم با خودتونه با اجازه بشین بریم ایدا رادوین:_ با امیر هو سهیل سوار ماشین شدیم _میگم رادوین چی شد پسره چی میگفت یه هو داد زدی _هیچی پسرهی هیز به جای خسارت از این دخترا میخواست ازشون امشب استفاده کنه _عجب ادمایی میگفتی منم بیام کمکت _نه بابا در حد مانبود سهیل گفت :_چی شد رادوین بهش پول دادی _اره ازم پول گرفت وگرنه نمی ذاشت بریم _چه قدر ؟؟؟؟؟_500 هزار تومان _وای رادوین چرا این همه دادی سرت کلاگذاشته حتی اگه سپرشم اسپرت بوده باشه این قدر خسارت نمی بینه _حالا فدا سرم نمی دونی اگه ما نبودیم سر این دخترا چی میومد _هی رادوین خانم بهرامی خیلی برات مهم شده هاااا خبریه _عهههه بی مزه کمک میکنیم به دیگران فکر بد میکنن محل نذاری مگن مریضی والا نمی دونم به کدوم ساز شمابرقصم _زبون هرکی که گفته مریضی لال بشه کی گفته خدا کنه همیشه همین طوری باشی البته از لحاظ جنس مونث این نفر اولو اخر باشه به مذکر تا دلت میخواد کمک کن ههههههههه_هههههههههه اون که بعله
  12. معجون عشق و غرور | negin73

    _بله شما _امممم منم رادوین _اهان خوب بگو چی کار داری _میخواستم برا معذرت خواهی شما و دوستاتونو دعوت کنم شاممم _نیازی نیست فقط تنها کاری که میتونین برام بکنین اینه که دست از سر منو دوستام بردارید _خواهش میکنم حانیه _باشه فقط دیگه تموم میشه دیگه _چی تموم میشه _مزاحمتاتون _بله بله _خب کی _ امشب ساعت 7 خوبه اگه ادرس بدین خودمون میای دنبالتون _نه یه جا مشخص کنین تا ماهم با ماشین بیایم _باشه پس براتون اس ام اس میکنم _خیلی خب _میبینمتون بای _ایشششششششش در اتاقو باز کردم دیدم دوتاشون دم درن _خوب شنیدین دیگه من چی بگم اماده شین برا 7امشب _برا چی حانی بهش نزدیک شدمو فهمیدم خودشو میزنه ب اون راه گفتم :_برای دیدن معشوقت امشب ساعت 7 اماده باشه بد بخت _عه چی میگی حانی خیلی بی ادبی _هههه ولی خوب کاراتون بکنین چون اخرین دیدارمونه _چی _همینه که شنیدی رفتم پایین دیدم در میزنن وا کیه الان رفتم دم در _کیه _عمه قزی هههه نازی بود درو باز کردم دیدم با خاله و علی اومدن _سلام خاله خوبید _سلام دختر شما دیشب کجابودین _عه خاله خونه بودیم جایی نرفتیم _عه من اومدم دم در نبودین که _اره خاله اولش رفتیم دریا ولی زود برگشتیم _خوش گذشت یه نگاه به علیو نازی کردم گفتم _خیلیییییییییییی خاله _عه خاله چرا لنگ میزنی میای _چیزی نیست خاله داشتم میومدم درو باز کنم پام پیچ خورد _الان خوبی میخوای بری دکتر اصن بزار من اول ببینم _نهههه خاله خوب میشه الان بریم تو رفتیم تو از خاله پزیرایی کرمو رفتم چایی بریزم نازی اومد تو _حانی _جانم _شنیدم نمی خوای شکایت کنی علی میخواد پرونده رو بفرسته پیش سر هنگ عه این از کوجا فهمید _اره نمیخوام _عه عقلتو از دست دادی اجی کتکت زدن میفهمی میگی نمی خوای شکایت کنی _عه ارو م نازی خاله میفهمه _ ببین فقط میخوام بدونم چرا _اخه مدرک ندارم _ببین حانی خودت خوب میدونی من مورو از ماست میکشم بیرو حتی بدون مدرک بس بهونه بی خودی نیار چرا نمی کنی _ چون میخوام بدون سرو صدا حل بشه میدونی اگه مامانای ما بفمن چی میشه _نترس منو علی نمی زاریم چیزی بفمن _عه اذیت نکن نازی مجبورم نکن تازه نظر من فقط نیس بابا ایدا و ریحانه هم اونجا بودن ولی نمی خوان شکایت کنن تو هم بیخی به داداشتم بگو بگو زیادش نکنه بریم دارم چایی میبرم برا تو سفارشیه پر رنگ تره بیا _ از دست تو ولی من اخرش میفهمم دیدم علیو نازی دارن با هم حرف میزنن خاله هم گیر داده بود به رحیو ایدا ساعت نزدیک 6 بود خاله اینا بلند شدن داشتم بلند میشدم درد گرفت پام داشتم از پشت می افتادم نازنین منو از پشت گرفت بدون این که خاله ببینه منو بلند کرد وای دستش درد نکنه وگرنه میدید خاله پامو موقع خدا فظی به علی لبخنده رضایتو تشکر زدم دیدم با اخم داره از کنارم رد میشه فهمیدم برا چی بود ولی چی کار کنم پسر خاله نمی تونم همه چیزه بهت بگم نمی تونم بگم _خدا فظ حانی مراقب خودت باش _چشم خاله به سلامت _وای حانی بدو دیر شد _هوی چه قدر هولی اینجوری نشون ندینا ابرومون میره حالا انگار چه تحفه ای هستن ایشششششش_حانی بخدا تو هم یه روز به درد ما دچار میشی هه کوجایی ایدا خانم دچار شدم نمی خوام بروز بدم اماده شدیمو به ادرسی که رادوین داده بود رفتیم _وای حانی چه رستوران شیکیه _اره خدایشش قشنگه _بریم پیاده شدیمو رفتیم سمت رستوران دیدمشون داشت با دوستاش حرف میزد رفتیم طرفشون هنوز داشتم لنگ میزدم هی فوش میدادم به رادوین رادوین :_ _سلام خوش امدین ممنون که قبول کردین بیاین _خوب زود بگید کارتونو میخوایم بریم به پرژمون برسیم _خانم بهرامی بشینید دیگه خواهشا به اجبار نشستیم گارسون اومد _خب چی میخورید شما چی میخورید خانوما _اب من میخورم _ نه دیگه حانیه خانم اب نمیشه میشه از انتخاب من بخورید یه امشبو _اوففففف همه کاراتون که اجباریه باشه اینم روش میترسم بلا دوباره بیاد سرم وای چه قدر مهربون شده بودن هر سه تا شون هر کدومشون داشتم باهم حرف میزدن منو رادوینم تو سکوت بودیو اروم گفت :_پات بهتره _بله انقدر خوبه که لنگ میزنم قشنگ نبود داشتم میومدم ندیدید _بازم شرمنده _چی چیو شرمنده من نمی فهمم شما اونارو فرستادین الانم معذرت خواهی میکنین عجیب واقعا اگه دارین مارو اذیت میکنین منم بلدم امیر گفت _: نه اینطور نیس خانم بهرامی خود رادوینم نمی دونست اینطوری میشه اصن نمی خواست _اهان معلومه گارسون غذا هارو اورد کمی ازش خوردیم دیدم نه سلیفش بد نیست خوشمزه بود همه تو سکوت غذا خودیم _خب ممنون اقای فرازمند بابابت شام با اجازه _عه کجا الان تازه سره شبه _خیلی ممنون رو به ایدا هو رحی گفتم _من میرم تو ماشین شما هم بیاین زود بعد غذاتون من رفتم بیرون دیدم رادوین دنبالمه سرعتمو زیاد کردم وای همون پایی که زخم داشتم پیچ خود افتادم _اخخخخخخخ_عه خوبی حانیه چرا تند میری اخه اروم برو _اه کاری دارین با من دنبالم میاین _میخواستم بگم بازم شرمنده اگه میشه منو ببخشین _باشه فقط دیگه منو عذاب ندین میشه برم پشت کردم بهش یه قدم ورداشتم دیدم وای خونریزی داره هر قدمی میرفتم خون بیشتری میومد ازش گوشه ی نرده های کنار جدولو گرفتم یه لنگه یلنگه رفتم جلو دیدم یکی بازومو گرفت _اه چرا لجبازی دختر بیا پات خونریزی داره بیا کمکت کنم مجبور شدم نردهارو ول کنمو به کمکش برم تو ماشین بشینم _خب ممنونم اگه میشه به دوستاتون بگید بزارن دوستام بیاین بریم_باش وای بمیری رادوین هی جون منو بالا بیار با این حرف زدنت خوب ممنونم بازم برا شام خدافظ نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه به سلامت به اومید دیدار این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه
  13. معجون عشق و غرور | negin73

    _خب حانیه عزیزم چرا به من زنگ نزدی همون موقع مگه بهت اس ام اس ندادم _چرا نازی بعدش اینجوری شد _خب بیخی حالا بهتری جایت زخم شده _اره پام یه شیشه رفته _بخدا یه بلایی یا سر تو میارم یا سر اون رادوین _عه نازی حالا بیخیال برو با دکترا صحبت کن ببین میتونیم بریم من از اینجا بدم میاد میخوام برم تو خونه اه پرژمونم کامل نیس فکر نکنم با این وضع رتبه بیاریم همون طور داشت میرفت بیرون گفت _رتبه بخوره تو سرت تو خودتو سالم برسون به اصفهان خودش یه رتبه عالیه برا من _ههههههه _کوفت میخنده میدونی چه قدر دوروغ گفتم به مامانمو مامانت _عه راستی مرسی نازی علی که چیزی بهشون نگفت خودم یه چیزی میگم بعد علی به جای نازنین رفت بت دکتر صحبت کنه رفتو درم بست خدارو شکر دکتر اجازه داد بریم خونه منو ایدا اماده شدیم رفتیم با ماشین من خونه نمی دونم علیو نازنین پیاده اومده بودن یانه چون با ماشین ما اومدن رادوین :_ رسیدیم خونه من که ولو شدم رو کاناپه نمی دونم اون دوتا چی کار کردن چشام سنگین شدو خوابیدم از سر درد چشامو باز کردم دیدم امیر باهمون لباس روی صندلی خوابیده سهیلم رو زمین دراز کشیده بود بلند شدمو رفتم تو اشپز خونه اب بخورم نمی دونم چی شد لیوان از دستم افتادو شکست منم پام رفت رو شیشه هو داد زدم سهیلو امیر پریدن بالا اومدن سمت من _وای رادوین خوبی چی شدی _وای بچه ها عین سگ پشیمونم چی کار کنم _باشه داداشی بخدا ماهم تند رفتیم دیشب بلند شو _امیر بخدا معذرت میخوام سهیل بخدا من ادم بدی نیستم _میدونم داداشی بلند شو میدونم قصتت این نبوده _وای سهیل بپر برو یه چسب زخم بیار _باشه _ولم کن امیر نمی خواد _عه چی میگی رادوین بیخیال دیدم خودشم خیلی ناراحت و فهمیدم قصدش این نبوده بعد جریان مریم یه ادم دیگه شد یه ادم خشن حالش از همه دخترا بهم میخورد ولی نمی دونم چرا ایندفعه با دیدم خانم بهرا می اینجوری میکنه اون از دیشب که تو ماشین موقع رانندگی اینم از حالا برا اعجیب بود خدا کنه خوب شده باشه رادوین مریمو فراموش کنه بتونه احساساتشو بروز بده _بیا امیر اوردم _بده رادوین پاتو بیار عه جوراباتم در نیاوردی الان زخمت عفونت میکنه_به درک چسبو براش زدمو لباسامونو عوض کردبیم بعد یه ذره حالمون بهتر شد رفتیم پایه تلویزیون دیدم رادوین هنوز تو خودشه _چته رادوین چرا ناراحتی _نمی دونم چرا امیر غذاب وجدان دارم چی کار کنم _می خوای بریم با هم معذرت خواهی کنیم _اخه چه طوری _ببین رادوین نمی دونم چت شده تو اصلا از هیچ دختری خوش نمیومد حتی نمی خواستی باهاش حرف بزنی بعد جریان مریم ولی نمی دونم چرا حانیه تونسته تو یه ماه تورو عوض کنه _چون چون خوشم اومده ازش _چیییییی _خب بعد مریم این تنها کسی بوده که ازش خوشم اومده چیه نگاه نکنید خودتونم الان اعتراف کنین از دوستاش خوشتون اومده تو چی سهیل تو از ریحانه خوشت نیومده بگو دیگه _خب خب شاااااید _تو چی امیر تو چی تو از ایدا خوشت نیومده _خب خب منم شاید عه حالا چه ربطی داره ما باید ازشون معذرت خواهی کنیم اصلا باهاشون قرار میزاریم دیدم سهیل پرید بالا _هوراااااااااا _سهیل انگار خوشت اومده ها سهیل :_ _خب امیر چی کار کنم بزار منم اعتراف کنم اره از ریحانه خوشم اومده نمی دونی با گریه اومده بود دم شیشه چه حالی بهم دست داد انگار یکی داشت قلبمو تو دستاش میفشرد نگو که امیر تو از ایدا خوشت نیومده _اره خوشم اومده خوب شد _اهان حالا شد امیر جان من خودم بهشون زنگ میزنم شام دعوتشون میکنم خوبه _نمی دونم قبول کنن یا نه حانیه :_ _وای حانی چرا اومدی پایین زخم پات هنوز بازه ها پماداتو زدی _عه ایدا چیزی نیست خوبم ریحانه کجاست ؟؟_رفته خرید _وای ایدا پروژه رو چی کار کنیم اومدیم اینجا الافی _وای حانی چی کار کنیم بیا بابا یه پرژه رو میدیم که رتبه نیاریم خوبه امسالو بیخیال شیم دیگه _اره اگرم نخوایم میشه اخرش _حانی _بله _میگم میشه شکایت نکنی _از کی _از رادوین اینا _عه چی میگی ایدا من بدنم درد میکنه دارم میمیریم باید ادب شن _حانی بخدا دیشب که تو رفتی خوابیدی منو ریحانه داشتیم حرف میزدیم ریحانه گفت رفتم به اونا خبر دادهو هر ستاشون داشتن از استرس میمردن بابا بفهم نگرانمون شدن گفت حتی رادوینم نمی دونی وقتی بی هوش شدی چی کار میکرد بیمارستانو گذاشت رو سرش اینارو ریحانه گفت بخدا پشیمونن از کارشون _تو مگه میدونی تقصیر اونا بوده _بله ریحانه حرفاشونو با اون پسر که اومد شنید _ باشه فقط بهم بگو چرا جوش اونارو میزنی _مرسی حانی جونم میدونم قلبت اندازه کنجیشکه ولی دلت بزرگه _چرا جوششونو میزنی ؟؟؟ دیدم رحی از در اومد داخل _سلام به دوستای مجروح خودم خوبید عه حانی اومدی پایین _سلام ریحانه جان خوبی _اره عزیزم توخوب باشی منم خوبم میگم نازنین امد پیشم بهم گفت که برا شون پرونده ساخته فقط یه مدرک میخواد برا اثباتش نگاه به ایدا کردمو گفتم _شکایت ندارم خودم به علی میگم _وای حانی خودتی ایدا بهش گفتی دستت درد نکنه وای سهیل نمی ....ر....ه زنداننن _چی میشنوم وای شما دوتا نکنه .... وای نه ایدا پس بگو چرا جوششونو میزنی واقعا اره _خب اره _وای رحی تو چی _منم اره ولی حانی یه سوال میکنم تو عاشق رادوین نشدی _البته که نشدم چی میگید شما اصلا به من چه خوش بخت شین ایشاالله ولی تو دلمو که نگاه میکردم چرا دوسش داشتم ولی هنوز برا ابراز کردنش زود بود نمی خواستم مثل رحیو ایدا ببازم اول اون رادوین اقا باید ببازه بعدا باید ثابت کنه خودشو _حانی گوشیتتتتتتت _کیه _نمی دونم ناشناسه بیا _الو بله بفر مایید عه چرا ساکتین _اااااالو سلام حانیه خانم شناختم کیه رادوین بود ولی میخواستم خودمو بزنم به اون را ه
  14. معجون عشق و غرور | negin73

    رادوین :_ _هیچی برا مهم نبود رفتم داخل دعوا شدم مو یقه ی امیرو گرفتم _کثافت چرا اینجوری کردی من ازت اینو خواستم عوضی خیلی عوضی لطیف بودنت این بود _چت شده رادوین مگه خودت نگفتی گرفتم امیرو به زدنو کتک اونم شروع کرد به زدن یه هو امیر داد زد _بریم بچه هاااااااااااا روانین همشون رادوین بعد حساب این کتکاتو میرسم _برو گمشو امیر دیدم سوار ماشین شدنو رفتن منم دماغم خون داشت میومد _وای رادوین چی کار کردی با خودت دماغت _ولم کن امیر شما ها خوبید؟؟؟ _اره ما خوبیم ولی رادوین دماغت _مهم نیست خانم بهرامی کو خوبه _بیا رادوین بیا با ماشین رفت _امیر بخدا نمی خواستم اینجوری میشه _رادوین فقط ساکت شو حال هیچ کدومشون خوب نبود خانم باقری از حال رفته بود خانم بهرامی هم خون از دماغش داشت میرفت _باشه تقصیره منه حالا بریم دنبالشون بدویین امیر:_ _دیدم رادوین حالت تعادل ندارو قرمز شده اصلا ندیده بودم رادوین عصبانی بشه برا دختر _هوی اروم برو رادوین خوبی _نهههههههه هیچی نگفتم چون واقعا حال خودشم خوب نبود حانیه :_ _رحی رحی _جانم حانی خوبی _اره فقط رسیدیم برو به برانکارد بیار _باباباشه از ماشین پیاده شدم داشتم می افتادم همه شالم خونی بود رفتم طرف در ایدا درو باز کردمو دیدم رحی با برانکاردو چند تا پرستار اومدن ایدا رو گذاشتم رو برانکارد _برو رحی دنبال ایدا من خوبم _ولی حانی _نه برو پیش اون منم کم کم اروم میام _باشه خیلی بددنمو پام مخصوصا درد میکرد در ماشینو بستم رفتم سمت در اصلی بیمارستان چند جا داشتم می افتام چند تا از پرستارا منو گرفتم حس کردم کسی پشتمه محل ندادمو رفتم یه راسن پیش _چی شد رحی _خوبی حانی جونم هیچی الان دکتر میاد بهمون میگه بیا بریم توهم پیش دکتر حال خوب نیستا دماغن هنوز داره خون میاد _نه اول ایدا دیدم دکترش اومد بیرون _چی شد اقای دکتر _ خب چی شده که شماها ضربه دیدید _اقای دکتر اگه میشه بگید حالش چه طوره _از ترس زیاد از حال رفت مشکلی نیس به هوش بیاد خوب میشه _وای ممنون دکتر_خانم دماغتون خون داره میاد هنوز _رفع میشه دکتر ممنونم کمی برگشتم با ریحانه دیدم امیر هو سهیلو رادوین دارن نگامون میکنن دست ریحانه رو ول کردمو رفتم طرف اونا دیدم دارن با نگرانیو شرمندگی نگام میکنن _چیه چرا خفه شدین هان دیگه حال حرف زدن نداشتم دیدم ریحانه اومد طرفم _حاحاحانی پات محل ندادم میخواستم بزنم تو صورت رادوین که یه هو همه جا تاریک شد افتادم رو زمین چشمام نیمه باز بود رحی گفت _حانی حانی چی شدی حانی یه چیزی بگوو دیدم یکی داره داد میزنه رادوین بود _پرستار پرستار بیاین کمک دیگه بدو امیر برو به پرستار بگو بیاد دیگه چیزی نفهمیدم چشاموبازکردم خیلی درد داشتم هنوز به درو برم نگاه کردم وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده اشکم در اومد دیدم رادوین کنارم رو صندلی نشسته بودو سرش رو لبه ی تخت بود گریم شدت گرفت _عه حانیه بهوش اومدی خوبی الان به ریحا نه میگم بیاد وا این چرا بامن صمیمی شده بود دیدم رفت بیرونو با ریحانه دوباره اومد داخل _وای حانی جونم خوبی چه طوری سرت درد نمی کنه _نه ممنونم تو خوبی بهتری _اره عزیزم _ساعت چنده _12 شبه _چی وای نه تا الان فکر کنم خاله نگران شده هو به مامانم زنگ زده چی کار کنم _نه حانی نگران نباش نازنین زنگ زدو بهش موضوعو گفتم اونم گفت داره با علی میان اینجا گفت خاله رو یه جوری پیچوندن هو الانم خوابیده به بهانه خوشگذرونی علی دارن میان اینجا _اهان می خواستم بلند شم که درد بدی تو پام گرفت جیغی زدم رحیو رادوین با نگرانی اومدن طرفن _چی شدی حانی بلند نشو تو پات شیشه رفته بود بریده بد جور _اره خانم بهرامی بهتره بلند نشین عه این که الان گفت حانیه محلش ندادما گفتم :_میخوام برم پیش ایدا چه طوره _عه خب دیونه ازاول اینو میگفتی الان میگم بهت ایدا حالش خوبه هوش اومده تا الان نگران تو بودیم دیدم در باز شدو ایدا همراه امیر و اومد داخل سهیلم بعدش اومد ایدا گفت :_خوبی اجی بهتری _اره عزیزم تو خوبی _نه حانی من از ترس تو به هوش اومدم میخواستم باهم بمیریم بغلش کردم دیدم رادوینو امیر و سهیل سرشون پایینه رادوین گفت :_بخدا شرمندم خانم بهرامی نمی خواستم اینجوری بشه شرمندم رحی گفت :_اقای فرازمند شما که تقصیری نداشتین تازه به ما هم کمک کردین خیلی ممنون _ چه عجب شما معذرت خواهی کردین اصن مگه بلد بودین نمی دونستم بله خیلی کمک کردین حالا هم برین دیگه نیازی بهتون نیست نگام به اون سه تا بود خوب میدونستن منظورم چیه حیف که نمی تونم به ریحانهو ایدا بگم همش زیر سر خود همین رادوین اقایی که دارین ازش تشکر میکنین دیدم در با اضطراب بازشد نازنینو علی بودن _حانی _عه سلام نازی جان خوبی _وای خوبی اجی چرا اینجایی چی شده خوبی مشکل که نداری به رحی علامت دادم که ایدا رو ببره رحیو ایدا رفتن امیر هم با سهیل همراه ایدا رفتن علی گفت : _ببخشید شما؟؟ _عه ببخشید من دیگه میرم خانم بهرامی _نه صبر کنید اقای فرازمند حانیه :_ _علی جان ایشون رادوین فرازمند همکلاسیه من هستن _عه پس رادوین اقا شمایین هان _خب علی بزار بره بیا من کارت دارم نازنین جاشو به علی دادعلی اومد طرفمو رادوینم رفت موقع رفتن بهش گفتم _اقای فراز مند لطفا در دسرس باشین برای کمک به من تا باعسبانیه این قضیه دستگیر شه با تعجب دیدم گفت :_بله خانم بهرامی حتما رادوین رفتو درد بست منم تمام ماجرارو برا علیو ایدا تعریف کردم وسطای داستان علی میخواست بره بزنتش که نازنینو من نذاشتیم
  15. معجون عشق و غرور | negin73

    _بیا اینم لب دریا بیاین پایین _وایییییییی خدا چه قدر قشنگه دریا از دیدنش سیر نمیشم بچه ها نفس عمیق بکشید _ باشه رفتیمم سمت بازارشو چند تا تنقلات گرفتیمو اومدیم درم دریا نشستیمو شروع کردیم به خوردن و صحبت کردن _خب بچه ها سات نزدیک 7:10 5 دقیقه دیگه میشینیم میریم باشه _باشه حانی ولی خیلی خوش گذشتا _اره دیدم گوشیم زنگ زد دیدم مامانه _سلام به مامانم خوبی عزیزمممممم ممنونم مامانی همه خوبن بابا چه طور ثمین چی خب خدارو شکر اره بیرونیم لب ابیم نه مامان تا عصر داشتیم رو پروژه کار میکردیم گفتم بیریم یه ذره لب اب عه یه لحظه مامان گوشی _عه بچه ها کوشیاتون کو نیاوردین _عه چرا حانی توماشینه چی شده _مامانم میگه ماماناتون زنگ زدن دیدن جواب ندادین ترسیدن _الو مامان چرا همراهشونه فقط تو ماشین بود نیاوردن کنارشون اگه میشه به ماماناشون زنگ بزنید خبر بدید چشم میریم زود خونه چشم خدافظ _اوفففف اخه چرا نیاوردین با خودتون اگه دیگه ماماناتون بزارن باهم بریم مسافرت با این کاراتون _خوب حالا من بعد به مامانم توضیح میدم _عه بچه ها نازی اس ام اس داده _عه چی داده حانی _داده کوجایینو از این چرتو پرتا الان جوابشو میدم درسو بهونه کرده با ما نیومده باید دلشو اب کنم ..... رادوین :_ _خب رسیدیم _ اوف ماشینو قفل کن بریم پایین _نههههههه نرین پایین _چرااااااااا_صبر کنید باید چیزیو که میخوام نشونتون بدمو از توماشین ببینید سهیل گفت _خلی رادوین برا چی میخوام برم تو اب _عه جوجه یه چند لحظه صبر کن الان میاندشون _کی کی میاد رادوین دارم میترسما _عه صبر داشته باش نمی دونم چرا دستام یخ کرده بود من تونسته بودم خانم بهرامیو با دوستاشو پیدا کنم ولی هنوز به امیر و رایا ن نشونشون ندادم _بیا اومدنننن _کی رادوین کی دیدم یه سمند مشکی کنار ماشین ما وایساد راوین شیشرو داد پایین _عه سلام داداش امیر خوبی چه خبر ممنون اره اینا دوستامن هههههههه اره برو کارو تموم کن میخوایم بریم کارو زندگی داریما امیر اینا رفتن _رادوین این کی بود؟؟ _خب ببینید بچه ها فقط الان تنها کاریو که باید بکنید به ماشین امیر نگاه کنیدو بخندید _چی میگی رادوین مرز داری برو میخوام برم خونه _عه نگاه کنید شما و بفهمید من هیچ وقت کوتاه نمیام نگاه کنید سهیل گفت _وا این که ماشین 206 خانم بهرامی که _عه سهیل راس میگی میگم رادوین چرا امیر داره میره طرف اونا؟؟ _خب خودت ببین چرا امیر :_ _وا دیدم رادوین داره نگاه میکنه منم نگاه انداختم به اونا نکنه نکنه ...... حانیه :_ _ایشششششششش حانی اینارو جا قحط بود اومدن صاف بغل ما گذاشتن _ولشون کن فقط حرفی زدن محل ندید رحی گفت _: میگم بچه ها ماشینشو یه جوری گذاشته پیش ما من میترسم رو حرف رحی نگاه به ماشین کردمو دیدم راس میگه اونجا یی که ما نشسته بودیم هیچی از دورو بر معلوم نبود دیدم یه پسره وچهار نفر دان میان طرفمون بلند شدمو به رحیو ایدا اشاره کردم که پاشن بریم _خانم کوچولو شماره بدم ؟؟ هیچی نگفتم _باتوام خانم خانما محلش ندادم امدم دستو به دستگیره ماشین ببرم یه نره قول وایساد جلوم _کوجا بااین عجله _برو انور حوصلتوندارم _هههه جواب منو ندادی شماره بدم خانم کوچولو زنم شی ایدا داد زد _خفه شو مرتیکه ی بی ناموس برو انور مزاحم نشومیخوایم بریم _عه عه عه بیاین بچه ها این ور این خانم انگار زبونش به دهنش زیادی کرده هاننننن _هوی کاری به اون نداریا نفله برو دنبال کارت من خیلیایو مثل تو ادب کردم برو اونور اومد طرفم _اگه نرم چی خوشگله هههههههه دیدم بازومو گرفت _اه دست به من نزن عوضی برو اونور _خفه بمیر بابا بگو ببینم کوچولو تو تا حالا کیو نفله کردی نکنه رادوینو میگی چی رادوین نه خدایا اصلا ازش انتظار این کارو نداشتم ینی اون اینارو فرستاده بود _اره اونو ادب کردم تورو هم ادب میکنم برو اونور _ هههه نوچچچچچچچچ دیدم ایدا رو گرفته و داره اذیت میکنتش _هوی عوضی چه غلتی میکنی ولش کن میخواستم برم طرفش دیدم یک منو گرفتو انداخت رو زمین از درد داشتم میمردم وای اینا دیگه کین رحیم وعض خوبی نداشت یکی گرفته بودشو ولش نمی کرد فقط جیغ میزد دیدم یه هواز دستش فرار کرد افرین رحی برو کمک بیار بدو _ول کن عوضییییییییی رحی :_ داشتم از ترس میمردم از اونا دور شدمو با گریه دنبال یکی میگشتم هیشکی نبود اونجا ای خداااااااااااا کمکم کنننننننن دیدم یه پرادوی مشکی اونجاس رفتم طرفش امیر:_ _رادوین رادوین اینا چی کار میکنن احمق تو یه کثافتی رادوین تو چه غلتی کردی مگه مرز داری مگه اونا چی کارت کر دن دیدم رادوین بااعصبانیت گردن کج کرد سمت من _نمی دونم امیر بخدا نمی دونم من به امیر نگفنم این کارو بکنه فکر کردم یه شوخیه کوچیک میکنه _خفه شو رادوین تو مریضی مرز داری بخدا نمیشناختمت تا الان سهیل بیا بریم جدا شون کنیم میای دیدم یکی میزنه تو شیشه شیشه رو اوردم پایین _تور خدا بیاین کمک خواهش میکنم دوستامو کشتم ترو خدا بیا ین کمک دیدم سهیل سریع از ماشین پیاده شده رفت سمت ریحانه منم با رادوین پیاده شدم دویدم سمتشون حانیه :_ دیدم صدا دادو فرداد میاد صداشون خیلی اشنا بود دیدم دیگه مارو ول کردن رفتن سمت اونا که برا نجات ما اومده بود دیدم عه اینا که سهیلو امیر و رادوین محل ندادمو دیدم رحی اومد طرفم با گریه گفت _خوبی حانی خوبی جواب بده _ خو بم _چت شد نمی تونی بلند شی سرت گیج

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×