رفتن به مطلب
Added by Amir

fatemeh_areya

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    129
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

698 بار تشکر شده

درباره fatemeh_areya

اطلاعات تماس

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    همه چی وهیچی!!!
    موسقی ورزش ونقاشی ونوشتن!در وهله اول!!
    گدشتو گذاز وحرف زدن در وهله دوم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

627 بازدید کننده نمایه
  1. مشاعره با آهنگ

    من حسی جز تو ندارم نه اینبار نمیزارم هیشکی جای توی باشه دنیام داره میپاشه ازادم کن از این دنیا تنهایی بغلم کرد دور از دستات تو این‌دنیای دوروزه حیفه قلبی بسوزه اتیش تو نفسامه درد خاطره هام... عادت کردم عزیزم اشکامو اینجا بریزم پیش چشمات
  2. مشاعره با دلنوشته

    دست از این عاشقی بکش ای دل رفتنش مثل اب خوردن بودسالها رفته ونفهمیدی او کجا مرد دل سپردن بود؟!
  3. مشاعره با آهنگ

    شر شر بارون تو خیابون مگه چیه غیر از خاطره هامون مال ما بود این خیابون توزمستون تقصیر من بود یا که شاید دوتاییمون ایندفعه بارون اشک خدا بود توی دلامون همه ی شهر تو که نیستی شده زندون
  4. مشاعره با آهنگ

    تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگییست زمانی که نباشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
  5. مشاعره با آهنگ

    هی ببین منو بردی عقلمو جوری که همه میگن که حس و حال من چند دل خوشم بهت اخ نگم بهت بانی تمام خنده هام شدی به جرات
  6. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت دهم: فقط با شوک نگاهش میکنم وقتی میبینه چیزی نمیگم نگاهی به چشمام میکنه و با گفتن:لعنتی! از ماشین پیاده میشه...وقتی همه نیرو ها رو فرستاد برن دوباره نشست تو ماشین..تو خودم جمع شده بودم و فکر میکردم:چرا دنیل حرفم رو باور نمیکنه!؟ صدایی از درون جوابم رو داد:چون تو معتادی لایرا !نیم نگاهی به دنیل که عصبی رانندگی میکرد انداختم... واقعا زیبا بود!دوباره داشتم محوش میشدم که صداش بیرونم کشید:هی دختره ی خل غرق نشی! با بغض و درد نگاهش کردم..اون الان بهم گفت خل؟! پوفی با دیدن بغضم کشید و زیر لب اروم گفت:حالا بیا ناز یک شیرین عقل رو بکش! حرفاش داشتن خوردم میکردن با عصبانیت داد زدم:بزن بغل! از صدای دادم ترسید و کنار زد پیاده شدم و کوله رو پرت کردم تو جنگل دستم رو توی جبم گذاشتم وبه راهم ادامه دادم..به صدا کردن های دنیل توجهی نشون ندادم...جلو تر امد ودستم رو با خشونت گرفت..در رو باز کرد پرتم کرد تو ماشین...:بشین لایرا میبرمت خونه! کلافه تر از قبل شروع به رانندگی کرد...دم خونه مادر ترسا نگه داشت خواستم پیاده بشم که دستم رو کشید توی بغلش پرت شدم نگهم داشت و به چشمام خیره موند:ببخش! بی حرف ازش جدا شدم و به سمت خونه ی مادر ترسا راه افتادم.... ........ یک هفته ازا ون ماجرای من ودنیل میگذره به عنوان طی کش یک رستوران توی شهر مشغول به کار شدم!حقیقتا از جای قبلیم خیلی بهتره!مادر ترسا مثل چشمام مراقبمه... خواب های عجیبی هر روز بیشتر از دیروز میدیدم وهمشون با دوتا گوی سبز زمردی تموم میشد!دیگه داشتم دیوونه میشدم.. گاهی وقت ها سردردی میگرفتم وسرم گیج میرفت... وبعد حالم خوب میشد... خیلی کم پیش میامد چیزی رو فراموش کنم یا گیج بازی در بیارم...امروز حس یکردم حالم خیلی خوبه! لبخند میزدم و جواب همه رو میدادم دیگه نگاهشون نمیکردم وسکوت کنم! ساعت 8 بود و رستوران هنوز شلوغ نشده بود نیک دفتر اش رو برای جسیکا اورد تا براش مسیله ریاضی اش رو حل کنه...جسیکا داشت نگاهی به مسله مینداخت که تلفن زنگ خورد..دفتر نیک رو کنار گذاشت و با تلفن مشغول شد.. به طرف دفتر نیک رفتم ونگاهی به مسیله کردم... به طور غیر ارادی خودکار رو برداشتم وحلش کردم... با صدای نیک به خودم امدم:هی تو داری چیکار میکنی!؟ دفتر رو با خشونت ازم گرفت ولی وقتی به داخلش نگاه کرد با تعجب نگاهی بهم انداخت:تو..چجوری... جسیکا هم نگاهم میکرد یک ان با ترس گفت:لایار..چشم..چشمات!؟ با دو به طرف سرویس بهداشتی رفتم..توی اینه چی میدیدم؟!چشمای من...تغیر رنگ داده بودن و میدرخشیدن!به سرعت از رستوران خارج شدم .به سمت خونه پا تند کردم... همینجور که داشتم میرفتم با شخصی برخورد کردم... سرمو بالا اوردم ودنیل رو دیدم که داشت با تعجب نگاهم میکرد:تو..اینجا؟! با عصبانیت دستمو از دستش بیرون کشیدم:بکش کنار دنی!ازم من دور بمون! وبه راهم ادامه دادم...که دستم کشیده شد برگشتم دیدم دنیل داره نگاهم میکنه با عصبانیت و صدایی که تغیر کرده بود دا دزدم:ولم کن دنیل! دوباره اون سردرد مزخرف امد سراغم ..دنیل بغلم کرد وسعی کرد ارومم کنه..:ارو مباش لایرا..من همین جام به چشمام نگاه کن... خیره به چشماش نگاه کردم..کم کم سردردم محو شد...نیمچه لبخندی زد وگفت:خوبی؟! سر تکون دادم:میشه بریم از اینجا؟!چند نفری نگاهشون رومون بود و حس خوبی نداشتم! همراهیم کرد و سوار ماشینش شدیم..
  7. مشاعره با آهنگ

    مثل قایقی خسته تو دریا مثل دیدن تو توی رویا مثل تیک تیکه خسته ی ساعت مثل قصه ی تلخ صداقت مثل شب مثل گل توی گلدون مثل تصویر ماه توی بارون مثل گریهی تلخ دیوونه دیگه چیزی ازم نمیمونه...
  8. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت نهم...: احساس کردم صدایی رو میشنوم..صدای بهم وزیبای دنیل به راحتی قابل تشخیص بود!میخواستم چشمام ها رو باز کنم اما انگار پلک هام به هم دوخته شده بودن!صدای داد دنیل امد:چی به این دختر گفتی که از حال رفت؟! و صدای ادی که جوابش رو داد:هیچی دنیل!هیچی!!! چشمام سنگین شده بودن ولی با سختی بازشون کردم و با صدای خش دار صداش کردم:دنیل... صدای پاش رو شنیدم و با پلک زدن بعدیم...چشمای سبز وزیبای دنیل رو دیدم با دیدنم خشک شد ولب زد:چشمات... دوباره پلک زدم و چشم به چشمای پر سوال دنیل دوختم...چیزی نگفت و با لبخند طرفم امد دستش روی گونم نشست واروم گفت:خوبی؟! -اره.... خوبم ؛یک لحظه سرم تیر کشید و مادر ترسا رو دیدم که داشت با مگی صحبت میکرد...ولی بلافاصله سردرد شدیدی گرفتم و صدای جیغ توی ذهنم اکو شد!دستم وروی سرم گذاشتم و جیغ کشیدم دنیل با ترس نگاهم کرد و دستام رو گرفت وگفت:به من نگاه کن!لایرا به چشمای من نگاه کن! خیره به چشماش شدم..هنوز داشت حرف میزد...چشماش برام مثل یک مسکن بود... جاذبه ی چشمش انقدر زیاد بود که یادم رفته بود زمینی هم وجود داره!دردم از بین رفت...ودستم رو دور گردن دنیل حلقه کردم و بی حال لبخندی زدم:جواب داد..خوبم دنیل! لبخندی زد و گفت:مادر ترسا رو میشناسی..؟! وسط حرفش پریدم وگفتم:ترسا و مگی امدن دیدنم!؟ سری به عنوان تایید تکون داد و رفت تا مادر ترسا و مگی رو صدا کنه...صدای اروم ودلنشین مادر ترسا رو شنیدم:لایرا؟!تو اینجایی!!خداروشکر که سالمی! مگی از پشت سرش بیرون امد وبا لبخند گفت:میبینم که حالت خوبه!؟اسکارلت گفت حالت بد شد و زدی توی جنگل!یک هفته اس گم شدی دختر نمیتونی از خودت مراقبت کنی؟! صداش داشت اوج میگرفت و هر لحظه عصبانی تر میشد حس کردم شدم دختر ساله ای که به مادرش پناه برده گوشه ی اسیتن مادر ترسا رو گرفتم و فشار دادم! مادر ترسا متوجه ترسم شد وداد زد:مگی!بسه سمت مگی برگشت و گفت:تمام این دوسالی که قرار شد از لایرا محافظت کنی این طوری رفتار کردی باهاش و چیزی بهت نگفتم!ولی دیگه بسه!لایرا رو با خودم میبرم! مگی امد چیزی بگه ولی دهنش رو بست و موقع رفتن روبه ترسا گفت:فکر نکن برای اون موجود بی عقل جایی کار پیدا میکنی! مادر ترسا سری از تاسف تکون داد و دستم رو با لبخند بین دستاش فشرد: برات یک جای خوب کار پیدا میکنم! لبخند دل گرم کننده ای بهش زدم...دنیل امد و پشت سرش افسری با لباس ابی کاربنی پر رنگ وارد شد دنیل شروع کرد توضیح دادن هرچیزی که از صبح تا الان اتفاق افتاده بود!همه چیز جز مشکل من وچشم هاش! مرد نزدیکم امد ومهربون دستی به موهای نرمم کشید وگفت:میای بهمون نشون بدی اون کلبه کجا بود؟! با ذوق گفتم:اره یادمه کجا بود! ...... سرباز به دنیل نزدیک شد و با ناامیدی گفت:قربان بچه ها چند ساعته دارن میگردن ولی هیچ اثری از کلبه نیست و فقط اینا رو پیدا کردیم.. نگاهی به وسیله ی توی دستش میندازم..کوله ی من بود! جلو میرم و میگم:اینا مال منن!!! دنیل نگاهی به داخلش میکنه و سرنگ حاوی مواد رو بیرون میاره و با پوزخند وعصبانیت میگه: برای تو؟اره؟! ترسی به دلم چنگ میندازه...و لب میزنم:اره..اما... کوله و وسایل ور پرت میکنه تو بغلم و دستم رو میگیره سوار ماشینم میکنه و با داد میگه:چرا نگفتی مصرف کننده ای؟!
  9. مشاعره با آهنگ

    نه امشب که هرشب که حالم خرابه یک‌جزیرم که دورم یک دریا سرابه من عادت نکردم به شب های سردم به این که نباشی نه عادت نکردم
  10. تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام خسته نباشید نام رمان:خوشه مرگ نویسنده:fatemeh_areya لینک: باتشکر از شما
  11. معرفی و نقد رمان خوشه مرگ|fatemeh_areya

    متچـــــــــــــــــــکرم واقعا!!! بسیار ممنونم که کمکم کردین وایراد هامو گرفتین!امیدوارم توی کار های بعدی هم کمکم کنید ممنونم
  12. معرفی و نقد رمان خوشه مرگ|fatemeh_areya

    ممنونممممم بازم اگر هر مشکلی بود ممنون میشم بگین تا برطرفش کنم! و خوب هروقت خوندن رمان رو به پایان رسوندید بگین من پایان رو در تاپیک پایان اعلام کنم!
  13. معرفی و نقد رمان خوشه مرگ|fatemeh_areya

    با سلام‌خدمت منتقد عزیزم حال شما خوبه!؟ سال نوتون مبارک من‌تا جایی که چشمم‌کار‌کرد غلط املایی هارو رفع و پارت های پایانی رو‌گذاشتم لطفا مطالعه کنید و اگر‌مشکلی بود بگین من با افتخار رفعش کنم‌و پایان‌رمان رو اعلام کنم.
  14. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    لباشو تر کرد: میخوام یک حقیقت رو بگم... حقیقتی که همه میدونستیم...و از تو پنهونش کردیم... سکوت کردم که ادامه داد: لطفا خوب حرفام رو گوش کن بعد قضاوت کن... نفس عمیق کشید: سلمان بهم یک وصیت کرد‌... شوکه نگاهش کردم ولی بازم چیزی نگفتم یکم مکث کرد و ادامه داد:توی امبولانس...تورو به من سپرد‌.‌ ازم خواست حواسم بهت باشه.نزارم غصه بخوری...همیشه کنارت باشم... نمیدونستم تا مدت ها چیکار کنم...دیدن سایمون زیادی اذیتم میکرد کسی تو زندگیم نبود که عاشقش باشم.. شروع کردم بهت فکر کردن...هر روز کنارت بودم. همیشه حواسم بهت بود‌.پیش روانشناس رفتم تا پیشگیری کنم از افسردگیت به تموم راهنماییاش گوش کردم... کم کم دیدم عاشقت شدم... اولش یک وابستگی و دوست داشتن بودولی الان... برگشت طرفمو به قیافه شوکم نگاه کرد دستمو گرفت و گفت: تمنا من الان عاشقت شدم..نمیدونم دوستم داری یا نه...ولی حاضرم هر کاری بکنم تا بخندی..تا ارامش داشته باشی نه بخاطر وصیت سلمان... چون الان پای قلبمم در میونه... یکم سکوت کردم و با صدای که سعی داشتم نلرزه گفتم: من شوکه شدم...فکر میکردم کسی تو زندگیته... نمیگم عاشقتم...چون نیستم...ولی دلبستت شدم..نگرانت شدم...و دوستت دارم اما عشق...عشق اول و اخر من سلمانه.. امیدوارم بتونی باهاش کنار بیای لبخندی زد و دستمو بوسید:مطمئن باش کنار میام...حالا بلند شو بریم خونه خانوادمون منتظرن عروسشونو ببینن با لبخند گفتم:پس مهمون امشب شماهایین اره ای گفت و سوار ماشین شد توی راه خونه بودیم که پرسیدم:چرا استفعا دادی؟ +چون فکر میکردم بهترین راهه که برات ارامش رو بسازم... سرمو تکون دادم سوال دیگه ای داشتم ولی مردد بین گفتن و نگفتن بودم تهش دلمو زدم به دریا:با حامد سلطانی چه نسبتی داریسریع ماشینو زد کنار برگشت سمتم و چشماش رو محکم فشار داد:بابامه... با چشمای بزرگ شده نگاهش میکردم. فرمونو فشار داد و گفت:قبلا بحث خانوادگی داشتیم ازشون جدا شدم.... الان فقط بخاطر تو برگشتم پیششون لبخندی از سر محبت بهش زدم و راه افتاد نزدیکای خونه بودیم که گفت: خواهش میکنم هرچی گفت بروت نیار. فقط همین امشبه.... با یک بسم الله دستگیره در خونه رو گرفتم و فشار دادم با صدای در همه برگشتن سمتم یک خانوم میانسال و یک دختر جوان کنار اقایی که بسیار شبیه احمد بود و فقط موهای جوگندمی داشت و چشمای قهوه ای نشسته بودن دختره و اون خانوم لبخند داشتن ولی مرد میانسال با موشکافی نگاهم میکرد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم همون همیشگی ام باشم سلام بلند بالایی دادم و رو به خانواده ی سلطانی گفتم: خیلی خوش امدید ببخشید که منتظرم موندید کاری پیش امده بود! نگاه کردم دیدم حتی ازشون پذیرایی هم تیام و عسل نکردناخم ظریفی بین ابروهام جا خوش کرده بود... رو به تیام چشم غره ای رفتم که سرشو انداخت پایین با شرمندگی گفتم:معذرت میخوام ازتون پذیرایی نشده بفرماید الان خدمت میرسم... همون خانوم میانسال با لبخند به این همه نگرانی و حرصم گفت: دخترم ما ۴ دقیقه است امدیم .... لبخندی از خوشحالی زدم و گفتم: خوش امدین حاج خانوم بفرماید رفتم چایی بریزم که دوباره صدای در امد... این بار احمد با یک دستگل و شیرینی وارد شد....عسل سریع امد تو اشپزخونه و کار ناتموم من رو که بخاطر نگاه به احمد مونده بود تموم کرد و سینی چایی رو بهم داد و با چشم‌غره گفت:پسره رو تموم‌کردی خوبه بار اولت نیست برو دیگه! تازه به خودم امدم و دیدم وسط مجلس خاستگاریم...گونه هام رنگ‌گرفت و خجالت زده به همه چایی تعارف کردمبه احمد که رسیدم مکث کردم که گفت: خودت دم کردی!؟ اره ای گفتم که گفت: من نمیخورم‌مرسی انگار اتیش گرفتم! حالا خوبه همیشه ۴ لیوان ۴ لیوان کوفت میکردبا لبخند موزی گفتم: نمیخوری دیگه!؟ نوچی گفت که ریلکس گفتم نخور! زیر چشمی به احمد نگاه کردم همه مشغول صحبت بودن کسی حواسش به من نبود داشتم فکر میکردم چه جوریه حال احمد بگیرم. حس کردم یکی داره خیره نگاه میکنه بعد از مدتی سرمو بالا اوردم با نگاه خیره آناهید مواجه شدم به هم داشت نگاه میکرد و انگار تو نگاهش کنجکاوی موج می‌زد مجبور به سکوت بودم به خاطر رسمی بود جلسه تا اینکه مادرش رو بهم کرد و پرسید: دقیقا چند سالمه و شغلم چیه سعی کردم لبخند بزنم با آرامش جواب بدم: ۲۳ سالمه مکث کوتاهی کردم و به احمد نگاه کردن مردد بین گفتن و نگفتن اون هم با نگرانی نگاهم میکرد و با چشماش سعی داشت بهم بگه نه نگو نفس عمیق کشیدم و به مادرش که هنوز منتظر بود نگاه کردم و با آرامش بیشتری جواب دادم: می خوام کنکور بدم آناهید باذوق گفت: وای چه خوب رشتت چیه لبخند زدم و گفتم :تجربی ولی می خوام ریاضی شرکت کنم پدر احمد با تحکم گفت بهتره بریم سر اصل مطلب همه راضی شدن و لبخند زدن اثری از رضایت سری تکون دادن احمد با لبخند داشت نگاهم می کرد پدرم شروع کرد به حرف زدن : همانطور که میدونید تمنای من دو سال پیش مادرش را از دست داد مکثی کرد و دوباره ادامه داد و همینطور چند ماه پیش همسرش رو پدر احمد با اخم پرسید قبلاً ازدواج کرده؟ تیام با لبخند جواب داد نه فقط نامزد بودن و همسر شهید شده مادر احمد رو بهش کرد و پرسید:پس دوست شهیدت نامزد سابق این دختره حس کردم باید حرفی بزنم صدامو صاف کردم تا توجه بهم جلب بشه همه ساکت برگشتن و نگاهم کردن که هول کردم من نفس عمیقی گرفتم و گفتم: من نامزد سابقم سلمان چند ماه بیش از دست دادم به احمد نگاه کردم و ادامه دادم سلمان به احمد وصیت کرده بود بعد از مرگش مراقبم باشه... اما حالا مراقبت تبدیل به علاقه شده به احمد که این جمله رو گفته بود نگاه کردم که با خنده داشت نگاهم میکرد پدر احمد اینبار با لبخندی زد و گفت پس از بچه ها به هم علاقه دارن ما تحقیقات قبلاً کردیم و میدونیم خانواده‌شما خانواده خوبی هست! لبخندی به لبم آمد از سررضایت من می‌خواستم بیشتر احمد اذیت کنم بنابراین گفتم :من پیشنهاد می‌کنیم مدت نامزد بمونیم و واسه محکم کاری همیشه شوکه شدن همه به جز آناهید که داشت ریز ریز میخندید انگار متوجه شد قصدم از این جمله چی بود نگاه به احمد که اخم غلیظی داشت نگاهم می کرد و با چشماش برام خط و نشون می‌کشید تیام همه رو دعوت به میزی کرد که با سلیقه ی عسل چیده شده بود بعد از اون تصمیمگرفتیم فردا بریم‌محضر و صیغه ی یک ماهه بخونیم تا خانواده ها بیشتر همو بشناسن من از کارم رضایت داشتم تازه قرار بود احمد رو اذیت کنم داشتم‌تو اشپزخونه ظرف میشستم که اناهید کنارم امد و با شیطنت گفت: فکر نکن‌نفهمیدم از عمد میخوای دادشمو اذیت کنیا لبخندی بهش زدم و سکوت کردم. فردا قرار بود بریم ازمایشگاهو پس فردا محضر برای صیغه... ...... توی خونه کنار تیام و بابا که فوتبال میدیدن نشسته بودم و براشون میوه درست میکردمتلفن تیام زنگ خورد...اخماش توی هم گره خورد و بالا رفت... وقتی پایین امد میتونستم شدت ناراحتی اش از یک مسئله رو حس کنمبنا براین ازش پرسیدم:چیزی شده!؟ درمونده نگاهم کرداما چیزی نگفتدوباره پرسیدم: کی بود!؟ فقط لب زد عسل... عسل دوروز بود خونمون نیامده بود و من نمیدونم چرا!بی حرف بلند شدم و لباس تنم کردم سویچ ماشین و گوشی تیام روهم یواشکی برداشتم و بی سرو صدا بیرون رفتم.. جلوی در خونه عسل پارک کردم و بهش پیام دادم: پایینم بیا بیرون تا همین الان این مسئله رو تموم‌کنیم.. بعد از پنج دقیقه در خونه باز شد و عسل با قیافه عصبی و ناراحت بیرون امدسوار شد ولی تا منو دید شوکه نگاهم کرد با اخم بهش چشم غره ای رفتم و ماشین رو روشن کردمبه نزدیک ترین بستنی فروشی که میشناختم رفتیم با تحکم‌رو بهش گفتم: پیاده شو .... پنج دقیقه منتظر بودم فقط بهم‌نگاه کنه تا شروع کنم حرف زدن رو ولی‌ همچنان سرش پایینه... شروع کردم به بستنی فروشی‌نگاه کردن هر میز و صندلی اش یک رنگ بود‌تم خودش هم رنگی رنگی بود انگار رنگارو کردن داخل یک سرنگ‌و پخشش کردن رو دیوار با صدای عسل بهش نگاه کردم: به تیام چند وقت پیش گفتم عروسی کنیم،گفت نگرانته و نمیتونه تو این مدت کنارت نباشه قبول کردم و اونم قول داد حالت بهتر بشه عروسی کنیماما الان نزدیک سه ماهه که تو حالت خوبه فردا قراره نامزد کنی و همچنان تیام ریسه میره فکر‌میکنم‌پیشیمون شده و.... با اخم گفتم: پشیمون نشده.نگرانی اش هم بی جاست.. من باهاش حرف‌میزنم... با نگرانی‌ گفت:بفهمه من چیزی‌گفتم دعوامون میشه به بستنی اش اشاره کردم و گفتم: بخور..نگران هیچ‌ چیزم‌نباش. عروسی غزل کیه!؟ آهی کشید و گفت: گفتن عروسی نمیخوایم بعد عروسی ما میرن کانادا.. چیزی‌نگفتم‌و داشتم فکر میکردم‌چجور موضوع رو با تیام در میون بزارم... در سکون بستنی رو خوردیم‌عسل رو به خونشون رسوندم و گفتم: جواب تلفنای تیام رو نده تا وقتی که بهش بگم... وقتی رفتم‌خونه احمد تیام و بابا داشتن صحبت میکردن با دیدنم تیام امد طرفم و با لحن شوخی گفت: باز ماشینمو پیچوندی!؟ بدون توجه بهش به بابا گفتم: میشه حرف بزنیم! لبخندی زد: چرا که نه بی توجه به نگاه خیره پسرا با بابا به سمت اتاقش‌میریم میشینه و باهمون لبخند میگه:چیشده انقدر عصبانی هستی!؟ نفس عمیقی میکشم و از سیر تا پیاز ماجرا رو براش میگم.حالا اخم های باباهم مثل من توی هم رفته بود. با غیض تیام رو صدا کرد...تیام با عجله وارد شد و گفت:چیه چیشده و وقتی قیافه ی برزخی من و بابا رو دید اب دهنش رو پر سرو صدا قورت داد و گفت:من کار اشتباهی کردم!؟ با نفس عمیقی کشید: جمعه شب میخوام خانواده عسل رو برای شام دعوت کنی و رو به من ادامه داد: تاریخ عروسیشونم بگرد یک تاریخ مناسب‌پیدا کنیم... سر‌تکون دادم‌که تیام‌گفت:بابا عجله ای.... که با داد بابا ساکت شد: همین‌که گفتم! احمد بهم اشاره کرد از پشت تیام‌که باهاش برم بیرونخودمم‌حس کردم تیام‌و بابا باید تنها باشن... با احمد وارد حیاط کوچیک خونمون شدیم... زیر درختی‌که خشک‌شده بود روی صندلی نشستم و گفتم: چیزی شده!؟ برگشت طرفم و پرسید:مگه منو دوست نداری؟! شوکه از سوالش نگاهش کردم که ادامه داد: نه دیگه نداری فقط برای فرار و فراموشی از سلمان به طرفم‌امدی وگرنه اصرار برای نامزدی اونم مدت طولانی نداشتی دهنم از این حرفا باز مونده بود و از طرفی هم کلی‌خندم‌گرفته بودشروع کردم خندیدن که با عصبانیت گفت:چیه اره دیگه بایدم‌بخندی منو بگو به کی دل بستم... خواست بره که دستشو گرفتم: چی میگی دیوونه من فقط برای تلافی کردن قضیه ی چایی اون حرفارو‌زدم‌و اینکه خانوادت منو بهتر بشناسن...وگرنه اصلا بیا همین فردا عروسی کنیم...نه‌نمیگم نیشش‌باز شد: یعنی فردا شب مراسم‌عروسی بگیریم!؟ . دلیل اینکه نیشش باز شده‌رو خوب فهمیدم و محکم‌کوبوندم تو بازوش و گفتم: خیلییییی منحرفی بیشعور خندید : نه تو منحرفی من خوشحال شدم دیگه لازم‌نیست فست فود بخورم! دهنم‌از‌ این‌همه پرویی باز موند که بابا صدامون‌کرد بریم خونه...تیام عصبی داشت گوشی عسل رو میگزفت اما: دستگاه مورد نظر خاموش میباشد... لبخند محوی زدم و با یک‌شب بخیر‌جمع رو ترک کردم... ... خانم تمنای آریا ایا بنده وکیلم شمارو با مهریه ی تعیین شده به عقد دائم و همیشگی اقای احمد سلطانی در بیاورم!؟ بار‌پنجم بود که میپرسید..و من خیره بودم‌ به ایات قران و فکر میکردم ای کاش مادرم زنده بودسرمو بلند کردم و بله ای گفتم همه جیغ و دست زدن و انگشت های احمد لای انگشتام قفل شد صبح‌به خانواده هامون‌گفت بهتره عقد کنیم‌و‌یک‌روز هم‌مجلس عروسی رو بگیریم... همه هم‌موافقت کردن.‌‌ و چند روز بعد هم با حضور خانواده ها تاریخ عروسی تیام و عسل مشخص میشد... با بله ای که احمد گفت با لبخند نگاهش کردم.مادر پدرش یک دستبند ظریف بهم هدیه دادن... عسل و تیام با خوشحالی نگاهم‌میکردن باز‌هم نخواستم جشن بگیرم... پدر احمد با خنده گفت: خوب دیگه ما میریم...شما بعدا بیاید! بعد هم‌رو به بابا گفت: اقای اریا شما امروز نهار پیش ما هستینو همونطور که تعارف میکردن رفتن به سمت در... ماهم‌پشت سرشون رفتیم‌و سوار ماشین شدیم احمد دستمو تو دستاش گرفت و..به سمت لبش برداروم دستم رو بوسیداز درون لرزیدم با شیطنت‌گفت: خوب خانمم میخوای بریم بیرون..یا بریم‌خونه به کارامون برسیم!؟ متوجه منظورش نشدم و گفتم : کدوم‌کارا کاری نداریم‌که همون طور‌که ماشین رو روشن‌میکرد خندید و گفت: جلبک‌من! یکم فکر‌کن! همونطور‌که بهش نگاه میکردم و اونم ریز ریز میخندید و دستمو فشار میداد متوجه منظورش شدم و جیغ فرا بنفشی کشیدم... شوکه نگاهم کرد که گفتم: بیشعوور این چه حرفیه قهقه ای زد و من رو که از خجالت قرمز شده بودم بغلم کرد و با ارامش پیشیونیمو بوسید... لبخندی زد و گفت:خانوم‌منی تو... دستش رو روی لبم‌گذاشت و گفت:اجازه هست خانومم!؟ فقط چشمامو بستم...‌و گرما و شیرینی لب احمد لبامو تر‌کرد...کم‌کم به خودم امدم‌و همراهیش‌کردم...از سر‌دوست داشتن... یهو یاد سلمان افتادم و عکسش مثل رعد و برق از ذهنم‌گذشتبرق گرفته به عقب کشیدم که شوکه نگاهم کرد:چیشد!؟ صاف نشستم: بریم‌سر قبر سلمان! اخماش یکم‌رفت توهم... ولی خندید و گفت:چشم‌خانومم... دم گل فروشی ایستاد... سه شاخه گل گلایوم و ده تا رز خرید...تا خود بهشت زهرا باهم حرف نزدیم...تو سکوت به فکر سلمان بودم تا رسیدیم بهشت زهرا پرسید:اول سلمان یا مادرت؟ زمزمه وار میگم:مادرم. گلای گلایوم رو روی قبر مامان پخش میکردم و زیر لب باهاش حرف میزدم...دوست داشتم پیشم می بود‌. دوست داشتم این لحظات رو کنارش بودم... حرفام که با مامان تموم شد... دلم میخواست برم پیش سلمان.. ولی پاهام نمیرفت روم نمیشد چی میگفتم!؟ میگفتم به سال نکشید با دوستت ازدواج‌کردم!؟ میگفتم عاشقت بودم ولی وابسته اش شدم!؟چی‌میگفتم!؟سایه احمد رو بالای سرم حس کردممیدونستم منتظره بریم قطعه شهدا...با صدایی که از بغض‌ میلرزید گفتم: روم نمیشه برم... احمد دستمو گرفت و بلندم کرد: پاشو خانومم‌پاشو من می دونم از دستت عصبی نیست... بلند شدم و پشت احمد روونه ی قطعه شهدا شدم... به قبر سلمان‌که رسیدم...عکسش که بهم لبخند میزد دهن کجی میکردنمیدونم چی شد که بغضم سر باز کرد و اشکام‌روونه شدن..بعد از اینکه حسابی گریه کردم و گلای قرمز رو پر پر‌کردم..احمد دستمو گرفت و بوسید و گفت: تمنای من..منو ببین...سلمان ازت دلگیر نیست...مطمئن باش..سرمو بالا اوردم که جوابشو بدم که روح سلمان رو پشت سرش دیدم‌که داشت بهم لبخند میزد...بوسی برام فرستاد و با پلک بعدی که زدم رفت...نمیدونم چی شد که حس خوب و شیرینی به دلم سرا زیر شد و با لبخند جوابشو دادم:اره حق با توعه‌‌‌... اشکامو پاک کرد و گفت: هروقت بخوای میارمت اینجا... هروقت دوست داشته باشی میارمت... ولی قول بده تو زندگیمون‌تاثیر نداشته باشه.... با لبخند جوابشو دادم: قول‌میدم...قول بده هیچ‌وقت مثل اون‌تنهام‌نزاری... صورتمو بوسید:تنهات‌نمیزارم...تنها تمنای وجود من... ..... بهتره بعضی وقتا تغییر رو بپذیریم...بهتره قبول کنم‌که سلمان دیگه نیست...امروز سومین عید من و احمد بود..سومین‌عیدی که کنار‌هم بودیم..تیام و عسل عروسیشون‌رو با ما تو یک‌روز‌گرفتن...یک سال و ۹ ماه بعد خدا بهشون دختر کوچولویی داد که اسمش رو ترانه گذاشتن...با امدن سامیار و رها افکارم پاره شد...سامیار داشت‌موهای رها رو خراب میکرد و رها جیغ بنفش میکشید:ماماااان خندم گرفته بود از دوقولو های شیطونم من رهارو گرفتم‌و احمد سامیار رو...و من تازه فهمیدم ارامش همینجاست.... پایان.
  15. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    لبخندی زد و گفت: من استفعا دادم... همه مهبوت نگاهش کردیمهمه به جز تیام انگار خبر داشت..وقتی چهره مهبوتمو دید... لبخند دیگه ای زد و گفت:تو یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار شدم با این حرفش لبخندی زدم و لب زدم:موفق باشی متقابلا لب زد: اینا بخاطر توعه... مات وهنگ نگاهش کردمیعنی چی بخاطر منه!؟ انقدر این حرفش شوکم کرد که تا اخر شب هیچی از حرفاشون نفهمیدم...متوجه شدم نگاهی روم خیرستسرمو بالا اوردم و احمد رو دیدم که نگران نگاهم میزدسرتکون داد که یعنی چیشدهمنم با سر گفتم هیچیدوباره نگاهم کرد داشت با نگاهش میگفت:منو خر میکنی!؟ خیره نگاهش کردم: خر هستی نیاز به خر کردنت ندارم چشماش گرد شد و گفت: با من بودی!؟ منم مثل خودش بلند گفتم:نه پس با بغل دستیت بودم! گوریل! دیگه چشماش از این اگه جا داشت بزرگ تر میشد! همه متعجب داشتن به ما نگاه میکردن و نمیدونستن یهو بدون حرف زدن این دوجمله از کجا امدهمینجوری بهم زل زده بودیم اون با چشمای متهجب و من خونسرد...فارغ از دنیا توی نگاه هم حل شده بودیم تازه داشتم احساس میکردم همون...تمنای ۲ سال‌پیشم...که با صدای گارسون از اون فضا بیرون کشیده شدم... غذارو خوردیم و رفتیم به پیشنهاد غزل بام تهران... گفتیم یکم راه بریم...کم کم هرکس دست جفتش رو گرفت و رفت من و احمد هم اروم کنار هم راه میرفتیم... سرم پایین بود و فکرم مشغولمشغول رفتار این چند وقت احمد..حس کردم دستای همیشه سردم تو دست گرم و مردونه ای فرو رفت سرمو بالا اوردم که دیدم احمد داره با نگرانی نگاهم میکنه اروم پرسید:تمنا!؟ از لحن صدا کردن اسمم یک جوری شدم... ناخواسته زمزمه وار جواب دادم:جانم... لبخند محوی روی لبش امد و بعدش هم گفت: خوبی!؟ سرتکون دادم و دوباره راه افتادیم..با دستش اروم دستم رو نوازش میکرد و هر لحظه نواز دستش روی دستم باعث میشد فکرم از همه چی دور بشه... دیگه حس میکردم توی قلبم زندانی وحود نداره...که زندانی اون سلمان باشه حس میکردم توی قلعه وجودم اون اتاق خاکستری که سلمان رو دفن کرده بودم باز شده و همه چی داره مثل اول میشه با این تفاوت که توی قلبم باید یادگار و یاد بود سلمان رو یک گوشه میزاشتم و درای قعله ی زندگیم رو باز میکردم..محو تفکراتم بودم که صدا احمد از تفکردر امدم:تمنا، با حرفش بهش نگاه کردم. به شهر زل بود ادامه داد:تاحالا فکر کردی ادما چرا میان تو زندگیمون؟! سکوت کرد تا جوابشو بدم..نه ای گفتم و متتظر نگاهش کردم:میان تا تغیر ایجاد کنن گیج داشتم‌نگاهش میکردم چی‌میگفت!؟ ادامه داد: بزودی قراره اتفاقایی بیافته...اما... به چشماش خیره شدم‌..این چشمای ابی چی داشتن که من رو اینجوری جذب میکردن!؟ اونم حرفش رو انگار خورد و به چشمام‌نگاه کرد..بعد از چند لحظه ادامه داد:اما تو باید بگی این تغیرات رو میخوای یا نه... نوبت من بود که حرف بزنم.. لبمو تر کردم و متوجه نگاه میخ کوب شده ی احمد روی لبم شدم ولی بروم نیاوردم و جواب دادم: من حاضرم هر تغیری رو بپذیرم... ولی نمیخوام گذشته رو فراموش کنم.. لبخند محوی روی لباش نقش بست: حتی اگه اون تغیر ازدواج باشه و قبول یک ادم جدید تو زندگیت!؟ نا خواسته اره ای گفتم که پهن خندید و گفت: بلند شو بریم خونه... ... یک هفته از اون ماجرا گذشت و من با مشورت بابا تصمیم گرفتم تا کنکور دوباره بدم و بصورت عادی درس بخونم... دیگه سر قبر سلمان هفته ای یک بار بیشتر نمیرفتم... اتاق سلمان هم دیگه نمیرفتم میشه گفت به زندگی عادی برگشته بودم و با یک تفاوت بزرگ... وقتی میدیمش قلبم تند میزد وقتی صدام‌میکرد پروانه های دلم میرقصیدن. وقتی ام میرفتیم بیرون و بهم توجه میکرد سرشار از لذت میشدم... یک روز همه رو خونه دعوت کرده بودم... احمد، عسل، غزل‌و کیان.. تو اشپزخونه داشتم شام درست میکردم‌که عسل و غزل هم امدن کمک و مشغول شدیم... از حرف های غزل فهمیدن قراره هفته ی دیگه عقد کنند و ماه بعدم با عسل عروسیشون رو توی یک روز بگیرن...به احمد نگاه کردم که جدی داشت با کیان بحث میکرد و لحظه که چشمش بهم افتاد لبخندی زد رومو برگردوندم و دوباره مشغول حرف شدم چی میشید اگه احمد منو میخواست!؟ جان!؟چی گفتم!؟مگه من‌احمدو میخوام!؟ دوباره خیره نگاهش کردم... باید اعتراف کنم‌ اره میخواستمش...بدجورم‌میخواستمش.. سر سفره بودیم که احمد گفت: ببخشید ولی میخواستم چیزی اعلام کنم... همه با لبخند و من با کنجکاوی نگاهش کردم نگاهی بهم‌کرد وگفت:من میخوام ازدواج کنم... انگار یک سطل اب یخ روم ریختن دیگه نمیشنیدم چی میگن دیگه برام مهم نبود همه بفهمن.... از جام بلند شدم و یک ببخشیدی گفتم...و رفتم.. همه هم بدون توجه با من خوش حال بهش تبریک میگفتن و میپرسیدن اون دختر کیه... اما بابا و تیام و احمد توجهشون به من بود با رفتن من‌..لحظه ای به چشمای احمد نگاه کردم که برق زدن.. نکبت با اون چشمای خوشگل ابیش بایدم خوشحال می بود...توی اتاقم نشسته بودم...که در زده شد چیزی نگفتم و بعد چند لحظه تیام امد پایین پام نشست.. سرم پایین بود و دستام گره خورده بود... شروع کرد به حرف زدن: اولین باری که سلمان ازت خواستگاری کرد انقدر خوشحال بودی که روی جا بند نمیشدی... وقتی خواستیم ازت جواب بگیریم همینجوری سر به زیر بودی.. و وقتی ام ترکمون کرد حالت انقدر بد بود که نمیدونستم چیکار‌کنم خوب بشی... دست زیر چونم‌گرفت و توی چشمام نگاه کرد:ولی الان میبینم که ابجی کوچولوی من داره خوب میشه‌. دوباره دل داده...متجعب و شوکه نگاهش کردم که خندید: همه میدونن.... اروم گفتم:ولی اون‌نمیخواد! لبخندی زد : از کجا معلوم!؟ دوباره نگاهش کردم‌که ادامه داد: فردا شب مهمون داریم...اماده باش پیشونیمو بوسید و رفت بعد از چند دقیقه چند نفس عمیق‌کشیدم و منم رفتم پیش بقیه دوباره عذر خواهی کردم و با حال بهتری مشغول شدم روز بعد از صبح بابا و تیام مشغول صحبت بودن تیام امروز نرفته بود سرکار و مثل پروانه دورم‌میچرخید نمیدونستم جریان چیه و متعجب نگاهش میکردم سر نهار بودیم داشتم برای بابا ماکارونی میکشیدم که بهم زل زده بود عادت نداشتم بابا اینجوری نگاهم کنه نگاهش کردم و نگاهی هم به تیام که زیر چشمی نگاهم میکرد انداختم اخم کردم و گفتم: بسه دیگه، چرا اینجوری نگاهم میکنین اگه چیزی هست بگین اگرم نیست بزارین غذامو بخورم... بابا لبخند زد : بشین حرف میزنیم نشستم و منتظر نگاهش کردم بعد چند لحظه چنگالش رو برداشت و همونجوری که سمت بشقاب میبرد گفت: شب مهمونی مهمی داریم میخوام عالی باشه همه چی با سر باشه ای گفتم‌و پرسیدم:شب شام هم‌میمونن!؟ بابا به تیام‌نگاه کرد نگاهم بین نگاهشون در گردش بود:خب!؟ تیام برگشت طرفم:ممکنه. شام از‌بیرون میگیرم. خندون از اینکه چیزی از روی دوشم برداشته شده گفتم:احمدم میشه دعوت کنیم!؟ سکوت کردن و باهم گفتن نه! بادم خالی شد:چرا!؟ بابا خونسرد گفت:چون من میگم چه دلیلی داره همیشه اون باشه تو زندگیمون!؟ دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردمو بعد از اونم مشغول جمع و جور خونه شدم...ساعتای ۱۸ بود که تیام وارد اتاقم شد تازه از حموم امده بود و سرش خیس بود به طرف کمدم رفت و یکی یکی لباسامو برانداز کرد تا اخر به یک شومیز کرواتی صورتی و شلوار صورتی کثیف رضایت داد... همراه با شال کرم روی تخت گذاشت و حوله ام رو از در کمد برداشت و پرت کرد بغلم و هلم داد به راهرو شروع به حرف زدن کرد: الان مهمونا میان سریع میری دوش میگیری میای لباسایی که گذاشتمو میپوشی خوشگل و ارایش کرده میری تو اشپزخونه تا صدات کنیم... بهت زده نگاهش کردم:جان!؟مگه قراره کسی بیاد خاستگاریم!؟ لبخند موزی زد و گفت:حرف نزن کاری که گفتمو بکن عسل هم میاد که تنها نباشی همون لحظه صدای زنگ خونه امد و تیام گفت: بیا عشقمم امد بدو برو حموم.. و با عجله رفت سمت در... از بالا میدیدم که در باز شد و عسل رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید حسودیم شد و عسل هم بخاطر اینکه موهاش خیسه دعواش کرد و باهم به سمت اتاق تیام امدن بیخیال شونه بالاانداختم و وارد حموم شدمسریع دوش گرفتم‌ و به اتاق رفتم .. همون طور که تیام خواسته بود اراسته تو اشپزخونه منتظر بودم زنگ در این خونه کوفتیو بزنن...گوشیم زنگ خورد رفتم‌که جوابش بدم... با دیدن اسم احمد روی گوشیم یکم مردد شدم ولی دلم گفت جواب بده با گفتن:بگو جواب دادم که گفت: بیا بیرون باید بریم جایی... _ولی من... +خواهش میکنم‌تمنا فقط ۵ دقیقه طول میکشه لحنش پر از التماس بود گوشی رو برداشتم و بی سرو صدا رفتم بیرون همه تو اتاقاشون بودن و کسی متوجه رفتنم نشد بیرون ماشین ساده ی احمد رو دیدم که از کیا اسپورتیج به سمند تغیر کرده بود سوار شدم و گفتم: سلام چی شده!؟ دستمو گرفت و قفل مرکزی رو زد و گفت: میخوام ببرمت جایی باید باهم حرف بزنیم _خب همینجا بگو من میشنوم +صبور باش رفتیم بام تهران دقیقا جایی که سری قبل یک چیزایی گفت پیاده شدو به تبع پیاده شدم: نگفتیا +بیا بشین جوجه انقد حرف نزن شوکه از این تغیرش رفتم کنارش نشستم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×