رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

fatemeh_areya

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    97
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

510 بار تشکر شده

درباره fatemeh_areya

اطلاعات تماس

  • yahoo
    fatemeh_areya@yahoo.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    همه چی وهیچی!!!
    موسقی ورزش ونقاشی ونوشتن!در وهله اول!!
    گدشتو گذاز وحرف زدن در وهله دوم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

465 بازدید کننده نمایه
  1. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت چهارم: بدنم کوفته شده بود..کل دیشب رو تکیه داده به درخت خوابیده بودم... واین بار اون توهم و اون خواب واضح تر بود..بیشتر به یاد داشتم...اون زن کی بود؟!اون بچه کی بود؟چرا حس میکردم انقدر این صحنه ها اشناست؟!کلافه به سمت خونه قدم برداشتم... میترسیدم گم شم اما...بعد از مدتی که راه رفتم مسیر خون هرو پیدا کردم..انگار زیاد وسط جنگل نرفته بودم... وارد خونه که شدم.. دوقلو های کوچولو ی مگی جلو امدن و گفتم:اسکارلت گفت محل کار منتظرته! بدون حرف و با همون لباسا به سمت محل کار رفتم...بسته ای که اسکارلت داده بود تموم کرده بودم و یک بسته دیگه نیاز داشتم...وارد محل کار شدم و بعد از بستن پیش بند به سمت ظرف شور رفتم...کم کم کسالت..عصبانیت ... و بیحیالی به سراغم امد...اسکارلت گارسون بود وقتی این بی حالیم رو دید نزدیکم امد و یک بسته خیلی خیلی کوچیک تو مشتم کذاشت و گفت:فعلا این رو بگیر و خودتو بساز برای شبت یک چیز ویژه دارم...خوشحال و کلافه سر تکون دادم وبه مخفی گاه همیشگیم رفتم...جایی که یک مدت کتاب میخوندم ولی الان...بسته ای که گرفته بودم رو یهو کشیدم بالا... چند لحظه ای صبر کردم ..احساس کردم از نوک انگشت پام تا سرم پر از انرژیه..اون روز بدون ذره ای خستگی کار کردم...همه تعجب کردن چون حتی برای نهار هم تعطیل نکردم...بعد که برگشتیم خونه اسکارلت جلوم رو گرفت و گفت :قبل از اینکه بریم پیش دوقلو های مگی اول یک چیز جدید امتحان کن! نمیدونستم اون چی جدیدی که میگه چیه...فقط خوشحال بدم..ا اسکارلت خوشم امده بود احساس میکردم با اینکارش داره واقعا م نرو باهوش میکنه! خوشحال سر تون دادم که خندید وگفت:وای دختر تو دوز مصرفت داره مینزه بالا مراقب باش اور دوز نکنی... سوالی نگاهش کردم چیزی نگفت و یک بسته پر از چیز های بالشتی کوچیک جلو صورتم تکون داد وگفت:ببین دختر از هرکدوم باید خیلی کم استفاده کنی وگرنه میمیری! بازم نفهمیدم چی کفت که کلافه گفت:بزار برات انجام بدم... استین دست چپم رو داد بالا و از داخل کولش یک چیز طناب مانند اورد بیرون... دور بازوم بست و گفت:ببین همین جا بشین و نگاه کن ببین چیکار میکنم! اروم همون پشت خونه نشستم و نگاهش کردم..یه سرنگ فلزی بیرون اورد وگفت:ببین این سرنگه سرش تیزه! ...بعد یکی از اون بالشتکی هارو از بسته بیرون کشید در حلی که نصف میکرد ادامه داد:تو برای هر بار مصرفت نصف یکی از این ه رو اتیج داری..اگر کلش رو مصرف کنی اور دوز میکنی.بعد هم اون نصف رو داخل یک ظرف کوچیک گذاشت قاشق کوچیکی از جیبش بیرون اورد و بوسید و گفت:با این قشنگ لهش میکنی...در ادامه یک بطری از کنار پاش برداشت و توضیح داد:با چند قطره از این اب مخلوط میکنی ...داخل سرنگ میکشی.. به طرفم امد و دستم رو توی دستش گرفت وسرنگ رو نزدیک رگ ابی رنگ دستم برد وگفت:رگت که انقدر سفیدی راحت پیدا میشه.. سرنگ رو فرو کرد و گفت اینجوری فرو میکنی و .... با خالی شدن محتویات سرنگ توی دستم دیگه هیچی نفهمیدم...فقط زمزمه هایی میشنیدم:یتیم بیچاره...ای کاش اور دوز کنه از این زندگیش راحت بشه..شیرین عقل احمق..
  2. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت سوم: بعد از رفتن مگی سویشرتی تنم کردم وبسته ای که اسکارلت بهم داده بود رو داخل جیبش گذاشتم..به طرف در اتاق رفتم ویک لحظه ایست کردم،اسکارلت گفت کجا همو ببینیم؟!جنگل؟!خونه؟!پایین؟!یکم به مغزم فشار اوردم ویادم امد گفت برم پشت خونه..اروم ولی با عجله به پشت خونه رفتم داشتم همینجور میگشتم که به چیزی برخورد کردم..اسکارلت با اون موهای قرمزش روی زمین نشسته بود.. وقتی منو دید دستمو گرفت و کشیدم پایین انگشتش رو روی دماغش گذاشت و گفت:هیسسس اروم میخوای همه بفهمن ما اینجاییم؟! چیزی نگفتم ونگاهش کردم همونطور که حواسش به دور وبر بود گفت:اون بسته ای که بهت دادم اوردی؟! سر تکون دادم و بسته رو به دستش دادم لبخندی زد وگفت:خوب ببین من چیکار میکنم توام همون کارو کن بازهم چیزی نگفتم یک تیکه شیشه برداشت کثیف بود!بسته رو باز کرد و روی شیشه ریخت.با کارت پاسوری که دستش داشت به 6قسمت مساوی تقسیم کرد رو بهم گفت: بببین این لوله رو میزاری رو دماغت و اینجوری میکشی بالا و در ادامه صحبتش یک ردیف رو همونجورکه گفته بود کشید بالا و بعدش هم نفس عمیق کشید و با لبخند لوله رو به سمتم رو گرفت...مردد دست به سمتش دراز کردم و لوله رو گرفتم.. نفسی گرفتم وبه سختی کاری که گفت انجام دادم،وقتی اون ماده وارد بینی ام شد حس خنکی بهم دست داد و4 قسمت دیگه رو هم کشیدم بالا... حس میکردم رو ابرام..انگار غمی نبود...شجاعت پیدا کرده بودم... که رها باشم..میخندیدم وبلند به اسکارلتی که داشت با نیم چه لبخندی نگاهم میکرد گفتم:هی اسکارلت این چیه؟! این ماده چیه که انقدر من رو رها میکنه؟!میخوامش!بازم میخوام! با لبخند بسته ای دیگه سمتم گرفت و گفت:هرچی بخوای بهت میدم بدون چشم داشتی! بدون در نظر گرفتن حرفش بسته رو گرفتم گونه اش رو بوسیدم و دویدم به سمت جنگل...فقط میدویدم و خوشحال وبدم حس رهایی داشتم.... صبح ب اسردردی کمی توی جنگل از خواب بیدرا شدم...با یاد اوردن دیشب و حس لذتی که داشت مصمم شدم اینکارو ادامه بدم..من حتی نمیدونستم این موادی که بهم داد ه اسمش چیه! ققط میدونستم ارامش بخش ورهایی بخشه... شب شد... اینبار خودم به راحتی پائین رفتم و مواد رو مصرف کردم..مگی نبود که بخواد بهم گیر بده... اینبار حس بهتری داشت.... حس خنکی...ارامش درونی...باز هم دویدم و وارد جنگل شدم...نمیدونم توهم بخاطر مصرف بود ویا واقعا جنگل من رو صدا میکرد... صدای نوازش وار نسیم که میگفت:لایرا....لایرا... چشمام رو بستم و به درختی تکیه دادم...لرزم گرفته بود...حس کردم چیزی دورمه...به چشمم نمیدیدم ولی احساس گرما داشتم... کم کم خوابم برد... "اینبار جنگل واضح تر بود... درست از همونجایی که خوابیده بودم بیدار شدم و راه افتادم... سنگ سبزی بود...که میدرخشید...دوباره ادامه دادم..تصویر مبهم یک کلبه امد توی ذهنم..پرت شدم توی یک تاریکی... صدایی شنیدم:بده بچه رو بببینم... - نه! +این حق منه که بچم رو ببینم! -خودت خواستی... +نه نه این بچه بچه من نیست... وصدای جیغ و..." با احساس نفس های چیزی در نزدیکی صورتم بیدار شدم...ولی وقتی چشمم رو باز کردم چیزی ندیدم... .
  3. زندگیه دیگه...

    گاهی خستت میکنه
    خیلی خستت میکنه
    انقدر که دوست داری
    خودکارتو بزاری لای صفحه ی زندگیت رو یه مدت بری سراغ خودت
    هیچ کاری نکنی
    هیچ کس رو نبینی
    با عیچ‌کس حرف نزنی
    حتی نفس هم‌نکشی
    اما
    مشکل اینجاست
    بعد که برگردی میبینی یک نفر
    خودکارت رو از لای صفحه های زندگیت بیرون کشیده
    توام یادت نمیاد کدوم صفحه بودی
    گم میشی
    میدونی هیچی تو دنیا بدتر از این نیست
    که ندونی کجای زندگیتی....
  4. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    لبخند محوی روی صورتش امد.از این دتر خوشم امده بود .برنمه جالبی براش داشتم... اما چیزی که نمیتونم فراموش کنم ودرک کنم نگاه میثم و تعجبش روی این دختر بود...واقعا کارم که تمام شد باید با این دختر چیکار کنم؟! داشتم نگاهش میکردم ه سرش رو بالا اورد وگفت:چیه؟! -هیچی غذاتو بخورجون داشته باشی انتقام بگیری.... شروع به خوردن کرد سعی داشت اروم بخوره وباکلاس.پوزخندی زدم الحق که دختر بود اروم گفتم:میدونم گشنته درست غذا بخور. با این حرفم چند لحظه مکث کرد و بعد حمله ور شد به غذا... سری تکون دادم و گوشیم رو دراوردم... به میثم پیم دادم بیاد اتاقم. روی مبل نشسته بودم وهم غذا میخوردم هم فکر میکردم.در زده شد ومیثم وارد شد... نگاهش کردم ولی نگاه اون مات به غنچه بود...نه از روی خشم ویا هوس...متعجب و با تعجب...انگار چیز خاصی توی غنچه دیده بود... با نگاه خیره ی میثم به غنچه اونم سرش رو بالا اورد وخیره شد توی چشماش...حالت نگاهشون بهم دیگه مثل کسی بود که انگار گمشده ایی رو پیدا کرده... ددیم خیلی دارن توی هم غرق میشن اهم اهمی گفتم که سر میثم برگشت سمتم وغنچه باز مشغول خوردن شد... ازش درخواست کردم بشینه . وقتی نشست به چشمای قرمز وخسته اش نگاه کردم..لبخندی زدم وگفتم:میدونم خسته ایی...غنچه عضو جدید ماست... مثل خواهرم میمونه .رو به غنچه گفتم:میثم برادرم دوستم ویار و مشاورم هست میتونی توی هر چیزی بهش اعتماد کنی... ابراز خوشبختی کردن و باز سکوت شد لبخند دیگه ای زدم وبه میثم گفتم شخصی به اسم شراره که غنچه رو اینجا فرستاده بود پیدا کن و همچنین بسپار شاهین نامی رو از اصفهان تا فردا طلوع بیارن اینجا میتونی از جت شخصیم استفاده کنی! میثم متعجب به غنچه نگاه کرد وگفت:تورو شراره خریده بود؟! ولی به من گفت خودت خاستی بیای اینجا برای فرار از مرز! غنچه عصبی گفت:زر زده زنیکه دیوانه! منو اون شاهین عوضی فروخت فقط به 4 میلیون! حالا هم من هم میثم تعجب کرده بودیم. 4 میلیون؟!ارزشش بیشتر بود! غنچه ادامه داد :منو به 4 میلیون فروخت که باهخاش بره مواد بخره پسره دیووانه! میثم متفکر به غنچه نگاه کرد وخطاب به من گفت: شراره فردا شب مهمونمونه. و اما شاهین میسپارم بیارنش.حالا برای چی میخوایش؟! باز غنچه جای من حرف زد:تا اون عوضی رو بکشم حق اون مرگه! میثم اروم گفت:داداشت رو میخوای بکشی؟! غنچه خندید یه خنده عصبی :اون پست فطرت داداش من نیست دوست پسرم بود قرار بود ازدواج کنیم. واروم تر ادامه داد:من یتیمم... مکالمشون برام جالب بود هیچ نیازی نبود غنچه اینارو به میثم بگه ولی انگار ناخواسته اینارو میگفت...میثم رو دیدم که دستش مشت شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود اروم طوری که غنچه نشنونه گفت:از زندگی سقطش میکنم پسره بیشرف رو که تورو به پول فروخت! تحت تاثیر قرار گرفتم از میثم انتظار این همه احساس رو نداشتم ...اما با دیدن این حال میثم وغنچه جرقه ای توی ذهنم روشن شد... میثم به سرعت پا شد و گفت:میگم بیارنش ...و رو به غنچه گفت:خوب فکراتو بکن بیارنش اینجا راه برگشتی نداره... غنچه چیزی نگفت ومیثم هم رفت.... فهمیدم دل ودماغ غذا خوردن نداره برای همین گفتم:اتاق بغلی برای تو حاضره میتونی بری بلند شد وکنارم امد نشست وگفت:واقعا من رو مثل خواهرت میدونی؟! توی چشمای سبزش نگاه کردم:اره. ول ماموریت فردات فقط نقش بازی کردنه ...سکوت کردم ولی بعد ادامه دادم:عاشق کسی هستم که عاشقم نیست... لبخندی زد و گونم رو بوسید وبا لحن لوسی گفت:امیدوارم عاشقت بشه چو ن برخلاف باطنت تو خیلی خوبی! و سرخوش رفت.... با فکر برنامه ای که برای میثم وغنچه داشتم لبخندی زدم و به سمت پنجره رفتم و سیگاری روشن کردم... درست 4 اتاق اونور تر تمنای من خوابید هبود... چقدر دوست داشتم برم بالا سرش...ولی تمنا ادمی نبود که بش هسرش ریسک کرد شاید میفهمید و اون موقع من هیچ توجیهی نداشتم...سیگار Moer رو کشیدم و بیرون از پنجره پرت کردم
  5. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    به اتاقم رفتم و منتظر شدم..روی تخت دراز کشیده بودم و پاهام از تخت اوویزون بود...چشمام به شدت میسوخت وخوابم داشت... صدای در امد دبون تغیری در حالت ام بفرمایدی گفتم در باز شد و صدای قدم های یکی امد...بازم بلند شدم و گفتم :بشین و با دست شاره به مبل راحتی کنار اتاق کردم... گوشیمو برداشتم وشماره میثمو گرفتم صدای خستش توی گوشم پیچید:بله! -میثم به اون دختره بگو دو لیوان چایی و کیک برام بیاره خودتم بگیر بخواب میمیری اخر از بیخوابی! +باشه اما بعد از کار دخترا میخوابم! تقریبا داد زدم:گور پدر دخترا میگیری میکپی فرداشب لازمت دارم وگرنه خودم میکشمت! و بعد قطع کردم بلند شدم نشستم که چشمم به دختر چشم سبز وحشی افتاد ک هروی مبل خودشو جمع کرده بود..ترسو راحت از چشماش میخوندم اماسعی داشت با سماجت پسش بزنه... روی مبل جلوش نسیتم ...تقی به در خورد و دختر کم سنی با سینی چایی و کیک وارد شد کیک رو که گذاشت قبل رفتن بهش گفتم از غذا ی شب چیزی موند؟! اروم جوابمو داد:بله اقا -به اندازه دونفر گرم کن بیار اتاقم.... +سوپ هم میل دارین اقا؟! -اره بیار. درضمن اتاق مهمان کنار اتاق خودم رو حاضر کن. بعد میتونی استراحت کنی.! +چشم اقا ورفت...رو به دختری که حالا راحت نشسته بود و انگار ترسش ریخته بود کردم..بر اندازش کردم..بلوز استین دار مشکی و شلوار جین یخی بهش داده بودن. لیوان چایی رو برداشتم و اروم مزه مزه کردم و گفتم:خوب؟! پرو پرو زل زد تو چشمام: خوب که خوب !چی میخوای ازم؟! دوست داشتم از دستش قهقه بزنم اما خونسردی و جدیت ام رو حفظ کردم:چند سالته؟!اسمت چیه! مردد نگاهم کرد...سر تکون دادم وبرشی از کیک برداشتم:ببین دختر جون من لولو نیستم.نیاز نیست بترسی!نمیخورمت داریم حرف میزنیم!پس اروم باش و جواب سوالامو بده! اروم گفت:بعد میزاری برم؟! قهقه زدم:ببین عزیزکم! من به دخترای دیگم گفتم.امدنتون دست خودتون بود اما برگشتنون محاله! اروم تر وبا صدای بغض داری گفت:من خودم نخواستم بیام... سرتکون دادم:باشه به اونم میرسیم.فعلا اسم وسنت رو بگو! نفس عمیقی کشید:اسمم غنچست... 20 سالمه... اهل اینجا نیستم مشکوک نگاهش کردم:اهل کجایی؟! نفس عمیق گرفت: من اهل تهران و شمال نیستم..من از اصفهان اوردن اینجا.... متعجب پرسیدم:کی و چرا؟! لیوان چایی اش رو برداشت و یک قند توی دهنش گذاشت و گفت:من پرورشگاهی بودم..18 سالم که شد بیرونم کردن...توی یک مغازه کار میکردم..یک روز پسر صاحب مغازه بهم پیشنهاد دوستی داد... چند روز قبل ازا ینکه بیارنم اینجا با اون امده بودیم شمال که مثلا بیشتر هم رو بشناسیم ولی اون عوضی من رو به یکی فروخت و بعدم اوردنم اینجا! چیزی نگفتم بهش خیره نگاه کردم..توی چشمام خیره شد:چی ازم میخوای ...بخدا بزاری برم به هیچکس نمیگم اینجا چیکار میکنین فقط بزار برم اون عوضی رو بکشم و برم زندان اعدامم کنن! لبخندی زدم:دوست داری انتقام بگیری؟! تند تند سر تکون داد:اره! متفکر نگاهش کردم که باز خدمتکار امد وسیینی حاوی شام رو جلومون گذاشت و رفت رو به غنچه گفتم:بیا معامله کنیم..من تورو کم میکنم..توهم به من کمک کن قبوله!؟ مشکوک نگاهم کرد پیشنهاد چیه؟! چه کاری باید انجام بدم... +کار سختی نیست دو روز نقش نامزد من رو بازی میکنی ! -از کجا معلوم بعدش به قولت عمل کنی؟! خندیدم دختر باهوشی بود:افرین ،باهوشی! خوشم امد...قبل ازا ینکه کارتو شروع کنی من اونی که فروختت رو میارم اینجا تا انتقامت وبگیری وبعدش کمکم کنی! -باشه قبوله! از کجا میخوای پیداش کنی!؟ +خم شدم طرفش:اسم دوست پسرت چی بود؟! به کی فروختت... -شاهین..شخصی به اسم شراره... +فردا قبل از شروع کارت انتقامتو گرفتی!
  6. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    به چشمای بی فروغ سبزش نگاه کردم...رنگ چشماش فوقالعاده بودن...ولی نه برای فروختن خوب بود بخاطر وضعیت جسمش...نه برای قاچاق مواد چون بازم بدنش تحمل این همه راه رفتن رو نداشت... به میثم نگاه کردم... سوالی داشت نگاهم میکرد میخواست بدونه با این دختر میخوام چیکار کنم... اول خواستم بهش دستور بدم اعضاش رو در بیارن وقاچاق کنن ولی....با دیدن چشماش... نزدیکش رفتم و بازوش رو توی دستم گرفتم اروم وزمزمه وار گفتم: اسمت چیه؟! پوزخندی زد:چه فرقی داره تهش یا اعضامو میفروشی یا میدیم ببرنم دبی بفروشنم از تو چیزی غیر این بر میاد؟! لبخند محوی روی لبم امد ولی سریع اخم کردم و رو به میثم گفتم:اینو ببر پیش بی بی بگو تر گل ور گلش کنن مراقبش باشن کارش دارم! میثم با چشمای باز داشت نگاهم میکرد حتما با خودش میگفت سایمون این کارا؟! دوست داشتم از تفکری که توی ذهنش بود قهقه بزنم...ولی چیزی نگفتم .اونم با یه چشم قربان امد وبازوی دختر چشم سبز رو گرفت وبرد...دختر بدون هیچ مقاومتی با میثم همراه شد.... رو به فریده گفتم:به امیر علی بگو اینا رو برای عمل حاضر کنه و تاکید کن اگر یک نفر بمیره یا بلایی سر بیاد خودم میکشمش... یکی از دخترا با شتاب به سمتم امد وگفت:تروخدا بدبختمون نکنین کنیزیتونو میکنم من گول خوردم تورو خدا نزار بدبخت بشم... فریده دستش رو گرفت وگفت:به اقا دست نزن...اروم به سمتش رفتم وگفتم:ببین.... خوب همتون گوش کنید...اینجایی که امدین راه برگشتن ندارین...توی بدن شما مواد گذاشته میشه...وبا لبخند ترسناکی گفتم:خودتون ومواد همراه با هم از مرز خارج میشین... با قهقه ترسناک گفتم:خیلی شانس بیارید زنده میمونید وشاید روزی برگردید ایران ...جدی شدم وادامه دادم:اما این که بخواین فرار کنین ویا برین پیش خانواده هاتون رو از ذهنا و مغزای خالی تون دور کنین...چنین چیزی محاله...و اگر کسی سعی در فرار داشته باشه...خودم میکشمش.... بیرون امدم و داد زدم:فریده! با سرعت امد:بله اقا -به امیر علی که گفتی اینارو حاضر کنه با میثم خودتون بالای سرش وایمستین گند نزنه هر دختری که مقاومت کرد بیهوشش کنین حداقل تا فرداشب ،باید همه حاضر باشن +چشم اقا! خوبه ای زیر لب گفتم و به عمارت برگشتم...لحظه ای حس کردم سایه ای دیدم ولی بیخیال شدم حتما خدمت کار جدیده... ساعت 11 شب بود! ای کاش زودتر صبح بشه...بی صبرانه منتظر دیداردتم و در زدم ...بی بی در روباره با تمنا بودم... به سمت اتاق بی بی رففتم درزدم ومنتظر بودم ...بی بی در رو باز کرد و گفتم:بی بی لطفا اون دختر رو بفرستین اتاق من.
  7. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت دوم: 8سال بعد.... _لایرا،لایرا کجایی دختر،بیا کارات مونده الانه که خانوم پیداشون بشه.... کلافه ادامس رو توی پیش بند خدمتکاری ام گذاشتم و به از پشت کمد بیرون امدم.... کتابی که دستم بود رو داخل کمدم گذاشتم وبه طرف مگی رفتم:اینجام مگی داد نزن...سرش رو برگردوند ودستمو گرفت وکشید سمت ظرف شور وگفت:هی این وظیفه توعه نباید ول کنی بری!تورو فرستادن اینجا که کار کنی .اگه خانوم بیاد ببینه ظرفا کثیفه برای منم دردسر میشه وقتی دید بر وبر دارم نگاهش میکنم دستشو جلوی صورتم تکون داد وگفت:هی دختره ی خنگ کجا سیر میکنی؟!عجله کن وقت نداریم ... هنوزم داشتم نگاهش میکردم جیغ خفه ای کشید و همونطور که نق نق میکرد رفت.... شونه ای بالا انداختم و ادامسمو باد کردم..حتی نفهمیدم چی گفت!این دیگه یک چیز عادی شده برام..توی کل عمرم همه من رو یا دختر شیرین عقل میگفتن...یا خنگ بی دست وپا!یا کند ذهن..دیگه برام عادی شده بود... دانشگاه که نتونستم برم بخاطر همین شیرین عقلی که اینا میگفتن...حتی نمیدونم معنی حرفشون یعنی چی؟!اکثر دوستام توی یتیم یا رفتن دانشگاه و امسال فارق والتحصیل میشدن یا ازدواج کرده بودن...مادر ترسا هم من رو فرستاد اینجا تا کار کنم و روی پای خودم باستم...یک روستای کوچیک توی شمال نور-پا-دو-کاله شهر لیل ... روستای سر سبز...با یک رستوران تفریحی کوچیک برای کسایی که تابستون یا زمستونش رو میخواستن با عشقشون بگذرونن یا با خانواده هاشون... خانواده چه واژه غریبی!هدفون هام رو توی گوشام گذاشتم و با ام پیتری پلی که داشتم شروع کردم به شستن ظرف ها... نمیدونم تا کی قراره زندگیم این باشه.... به هر بد بختی بود بالاخره موهام رو بافتم و به تخت رفتم...چشمام ر وبستم وبه خواب عقیمی فر ورفتم.... "دوتا گوی سبز...یک پارک با یک نیمکت...من وسط این جنگل چیکار میکنم؟! یک چیزی میدرخشه به طرفش میدوام...یک تیکه سنگار شیشه ای سبزه..برش میدارم...لب ساحل چیکار میکنم...یه صدا هایی میاد:لایرا...لایرا.... نور زیادی میبینم و..." با تکوای دست مگی از خواب بیدار میشم:لایرا لایرا بلند شو باید بریم سر کار ....نشستم وبهش خیره شدم زیر لب اروم گفت:این بار برم یتیم خونه بهشون میگم دیگه نمیتونم مراقبش باشم!!! بی توجه به مگی حاضر شدم و فقط توی فکر خوابی بودم که بار اول نبود میدیدم.... همیش همه چی یادم میرفت...ولی این خواب...6 ساله که من همراهه....طبق روال هر روز...سرکار...شستن ظرف ها... داشتم ظرف میشستم که اسکارلت دختر مو قرمز رستوران به طرفم امد وگفت:هی لایرا،یک چیزی دارم که میتونه تورو از گیجی در بیاره.... نگاهش کردم و اروم لب زدم:چی؟! یک بسته بهم داد:امشب بیا پشت خونه تا بهت طریق استفادشو یاد بدم اینجوری میتونی باهوش بشی... بدون حرف اضافه ای رفت... به بست هی توی دستم خیره بودم..این چی بود؟! یه انگیزه انگار توی وجودم پیدا شد..تا اخر روز سعی کردم به بسته فکر کنم تا یادم نره قرار امشب رو با اسکارلت... بعد از کار های هر روز و برگشت به خونه شام همه دور هم نشسته بودم...پنج تا دختر که باهم یک جا زندگی میکردیم...من .مگی. اسکارلت و دوتا دوقولو های کوچیک مگی ... خواهراش بودن... روی تخت نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم... یک جنگل این اطراف بود... مگی کنارم نشت وگفت:بهتره بخوابی...من فردا تا یک هفته میرم به لیل برای دخترا خرید کنم تو چیزی نمیخوای؟! من اما جوابی بهش ندادم....و همچنان خیره بیرون بودم ومنتظر بودم تا مگی بخوابه برم دیدن اسکارلت..
  8. آخرم را شنیده ای اما
    در دلت هیچ التهابی نیست
    با تو مرگ و بدون تو مرگ است
    عشق را هیچ انتخابی نیست
    #علیرضا_آذر

    1. HASTI-L
    2. Z_khofteh

      Z_khofteh

      جمعه ها
      حس عجیبی ست میان من و دل
      دل آواره به تکرار تو را می خواند...!

  9. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    مگه میشه فراموش کرد اون روزا رو؟1 خوشحالی ایرج از اینکه پولا رو برداشته بودم و فرار نکرده بودم...رضا این پیشنهاد رو داده بود ولی من خنگ نبودم که ندونم خیانت به نقاب سیاه بزرگ چه بلایی سرمون میاره.... در عوض ب ااینکاری که کردیم هر سه توسط نقاب سیاه خواسته شدیم ..توی معامله های بیشتر شرکت کردیم..میثم دستایرم شده وبد و رضا خودش راهشو از مواد به قاچاق دارو جدا کرده بود واخرشم به دست دیمن عوضی مرد...کم کم جای پسر نداشته نقاب سیاه رو گرفتم وقتی مرد کل دارایی هاش وافرادش به من رسید..توی انجمن وبین خلافکارا برای خودم اسم ورسمی پیدا کرده بودم...نمیخواستم من وبا اسم نقاب سیاه به یاد بیارن برای همین اسمم شد نقاب... تا اینکه سرو کله اون مار سفید عوضی پیدا شد...اون ودوتا دختری که براش کار میکردن.. اوه دیمن رو از قلم انداختم قاتل درجه یک کل خاورمیانه! مادر اول طرف من بود ولی با دیدن نقطه ضفم که تمنا باشه...میخواد هرطور شده زمینم بزنه و خودش قاچاق مواد رو دست بگیره....ولی من نیمزارم...شده اونو هم بکشم نمیزارم. لباس کار تنم کردم و به میثم اطلاع دادم میریم سراغ دخترا... چشمی گفت و 5 دقیقه بعد صدای در اتاقم امد. بلند شدم و باهاش همراه شدم...به در زیر زمین خونه رسیدیم... اثر اگشت..اسکنر چشم.. و کد 5 رقمی کلافه و خسته رو به میثم گفتم:جان من میثم لازمه انقدر کار؟! تو گلو خندید:تا وقتی اون دیمن و مار و دختراش زندن اره.... کی صبر کرد وبعد پرسید:راستی ازا ین دختره ازاده خبری نداری؟هروقت دلش بخواد میاد هروقت دلش میخواد میره اصلا کیه از کجاا مده ببین سایمون بهش حسابی مشکوکما میگم مراقبش باشن... چشمام رو توی حدقه چرخوندم:میثم تو خیلی محتاطی مثلا به کی میخواد امار بده؟!مار؟!خب بده اصلا برام مهم نیست... متوجه شدم میثم دیگه همقدم با من نیست ایستادم وبرگشتم دیدم مات داره نگاهم میکنه:برات مهم نیست ؟!یعنی چی؟!این همه سال سایمون زحمتکشیدیم برات مهم نیست از ارامش شب وروزمون گذشتیم برای اون نقاب سیاه بی شرف سگ دو زدیم برات مهم نیست؟1 به سمتش قدم برداشتم:اروم براش من فقط کمی سردرگمم... نفسی گرفت:وقتی مار برادرت وتمنارو تموم کنی حالت خوب میشه.... به محل دخترا رسیدیم... فریده دختری که قرار بود از لحاظ سلامتی تاییدشون کنه اونجا بود و گفت: همه سالم هستن و همه هم دختر هستن فقط یک مورد بیماری قلب داریم.... و بهم لیستی از اسامی ووضعیت دخترار رو داد... دوباره شدم همون سایمون بیرحم... به سمت اتاق دخترا قدم برداشتم در که باز شد چهره های پریشون وناامیدشونم باز شد...چشمای همشون بی فروغ بود.. پوزخندی زد و داد زدم: بلند شین به خط بایستاین.... نام تک تک شون رو میخوندم و اونو جلو میامدن... وقتی به اخرین مورد رسیدم دیدم دختری رو که رنگ به رو نداشت و نمیتونست باسته ..فریده کنارم امد وگفت:این همون مریضهه است...
  10. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت اول: با صدای بلند مادام بغزینو که داشت سرم فریاد میکشید سرم رو بالا اوردم....بالای سرم ایستاده بود وبا نگاه تحقیر امیزش سر تا پام رو از گذروند ،گوشم رو گرفت ومحکم پیچوند که از درد اخی گفتم وبلند شدم فریاد زد:دختره احمق هنوز نفهمیدی سر کلاس درس جای نقاشی نیست؟! حرف هاش رو نمیفهمم صدا هایی از دهنش بیرون میاد کلمات نامفهوم چی میگه؟! اروم سر به زیر میندازم وطبق چیزی که مادر ترسا بهم یاد داده میگم:ببخشید مادام.... صدای رضایت مندش رو میشنوم که خوبه ای میگه و بعد هم صدای قدم هاش...همیشه ازش متنفر بودم با اون پاهای لاغر و دامن پر چینی که به زور کمربند میخواست نگه داره....و کفش های پاشنه بلندی که گاهی از صدای تق تقش به وحشت می افتادم ومیخواستم داد بزنم:ترو خدا این کفش های مزخرف رو در بیار صداش داره دیوونم میکنه.... با صدای زنگ همه از کلاس خارج میشن ومن تازه میفهمم باید از سر کلاس درس خارج بشم... کی بشه از دست این نگاه های تحقیر امیز خلاص بشم... به خودم نهیب میزنم:دیوونه شدی لایرا؟تو یک دختر بچه 15 ساله بیشتر نیستی و همین که داری درس میخونی بخاطر لطف مادر ترسا هست.... انگار تازه یادم میاد کی ام وکجا...به پارک نزدیک مدرسه میرم ..مثل هر روز ... گاهی یادم میره که من یک دختره کند ذهن یتیم هستم...دختری که خانوادش نخواستنش... روی نیمکتی میشینم وساندویچی که مادر ترسا برام درست کرده رو باز میکنم.... این دبیرستان تنها دبیرستانی بودکه امسال حاضر شده بود دانش اموزان مقطع دبیرستان یتیم خانه بهشت گمشده رو بپذیره توی کل لیل* تاحالا پیش نیومده که بچه های یتیم خونه از مقطع راهنمایی بالاتر بخونن...اما انگار یک خیر پیدا شده و حاضر شده کل هزینه مارو تا دانشگاه بپردازه... روز اول اقای مگنس مدیر مدرسه اسمش رو گفت...چی بود؟! هرچی به ذهنم فشار اوردم متوجه هیچی نشدم... یهو ساندویچم رو یکی از دستم کشید...سرم رو بالا اوردم وجک پسر بی ادب و زورگوی کل مدرسه رو دیدم... وکی بهتر از من برای اذیت وازار؟! ساندویچمو گرفته بود جلوم وتکون میداد لباش تکون میخوردن اما من چیزی نمیفهمیدم...یقه لباسم رو گرفت و محکم تکونم میداد....موهای بافته شدم باز شد ودورم رو گرفت... حالا دیگه اشکم درامده بود....میخواستم بزنمش.... که موهای نازنینم رو باز کرده بود... دستشو توی موهام مشت کرد و وقتی داشت از مو بلندم میکرد دستش توسط یکی کشیده شد و حالا من صدای داد اونو میشنیدم و پسری که بهش میگفت:از کی تاحالا به ضعیف تر از خودت زور میگی جک.... وجک به زور جوابشو داد:و تو از کی تاحالا طرفد ار دختر خنگ مدرسه شدی دنیل؟! دنیل ...دنیل... چرا هیچی تو ذهنم نبود!؟اسمش بشدت اشنا بود...یهو مشتی حواله صورت جک شد و دنیل رو بهش گفت:خودت و نوچه هات رو بردار و برو... به سرعت دور شدن..ساندویچم رو برداشتم وتمیزش کردم..سرم هنوز پایین بود... و موهام دورتا دورم رو گرفته بودن..یک جفت کفش اسپرت مشکی جلوی روم دیدم سرمو بالا اوردم و اروم گفتم:ببخشید خندید ...با خنده ای که کرد گونه هام قرمز شد اروم دستم رو گرفت ونشوندم روی صندلی و گفت:تو همون دختری باید باشی که همه ازش حرف میزن... اروم گفتم:مسخرم میکنن حرف نمیزن... خندید بلند:نه مسخره نمیکنن..از زیباییت حرف میزنن...و درپس حرفش موهام رو از جلوی صورتم به کنار داد و توی چشمام خیره شد...چشمای سبز زمردی قشنگی داشت فکر نمیکنم هیچ وقت از یاد ببرمشون... ساندویچو جلوش گرفتم و گفتم:بگیرش مال تو بخاطر کمکت... ابرویی بالا انداخت وساندویچو گرفت نصف کرد ونصفش رو بهم داد و خودش مشغول خوردن شد..خندم گرفت واروم مشغول شدم با صدای دنیل سرمو اوردم بالا:چرا میزاری اذیتت کنن؟!از خودت دفاع کن... -من نمیتونم.... +چرا؟! - مادر ترسا میگه وقتی لایرا عصبانی میشه کل دنیا رو اتیش میگیره... لبخند کجی زد :اسمت لایراه خیلی قشنگه! بلند شد وکوله ا ش رو جابه جا کرد..لایرا من دنیل ام..ام میتونی توی همه مشکلاتت روم حساب کنی امسال سال سوممه. خوشحال شدم از دیدنت و خداحافظ... با رفتنش ادامه ساندویچم و خوردم وبه چشماش فکر کردم... *لیل:نام شهری در فرانسه شمال کاله
  11. توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    نام کتاب : توهم یک حقیقت نویسنده : fatemeh_areya کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : تخیلی - علمی - جنایی - عاشقانه خلاصه : لایرا دختری یتیم که توی یتیم خونه زندگی میکنه ،دختری که کند ذهنه،وقتی بزرگتر میشه به راه خلاف ومواد کشیده میشه ...اما یک شبی که داره مواد استفاده میکنه اتفاقی میافته که اینده وزندگیش رو تحت تاثیر زیادی قرار میده.... مقدمه: همیشه توی داستان های مصور یک قهرمان وجود داره...اکثر قهرمان ها یا قدرت های مافوق طبیعی دارن یا ادم هایبا ثروت فراووان وسایل عجیب غریب هستن که به مردم عادی کمک میکنن... اما هیچ جا دیده نشده قهرمانی از جنس لطافت،بدون ثروت انچنانی ،بسیار عادی تر از خود مردم عادی پیدا بشه....اما من امروز میخوام براتون از دختری بگم که ثروت مند نبود...نه باهوش نه حتی قدرت خاصی داشت..
  12. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    در نتیجه تا صبح نمیومد....وارد خونه که شدممادرمو دیدم سر سجاده نشسته بودوقتی با اون وضع دیدتم امد طرفم و با نگرانی پرسید:" سایمون کجا بودی ؟!پدرت دنبالت میگشت ،سایمون این‌چه ریختیه مادر؟! چیشده خوب حرفی بزن جون به لبمم کردی" سرمو بالا اوردم‌و توی چشمای قهوه ایش خیره شدمرنگ چشمای مادر واقعیم عسلی بود....چشم رو احساساتم‌و وجدانم بستم و سیلی محکمی بهش زدمبا بهت بهم‌نگاه میکرداما من دیگه سایمونی که مادر پدرم روی وجدان و پاکیش و ادب و احترامش قسم میخوردن‌نبودممن اون سایمونی که دست مادرشو میبوسید نبودمخیلی وقت بود عوض شده بودم...به خودم‌امدم‌و دیدم یه گلوله توی قلبش خالی کردم...من‌کسیکه قریب به ۱۳ سال بزرگم‌کرده بودعمرشو پام داده بود کشته بودم...بغضم گرفت و بالای جسدش شروع کردم به گریه و خودزنی....چرا اونو کشتم؟!من باید بزرگمنشو میکشتم....تا نزدیک های صبح بالای سرش نشسته بودم و اشک میریختم....صدای در امد بدون بلند شدن و برگشتن سرجام‌نشستم...صدای پدرم‌امد :"خانم‌حاج خانم‌کجایی از سایمون خبری.....ولی با دیدن‌من‌و خون‌جای روی فرش حرف توی دهنش ماسیدبا سرعت امد طرفم‌و گفت سایمون چیشدهاما وقتی اسلحه رو توی دستم دید شوک زده نگاهم‌کرد با سیلی که بهم زد به خودم امدم و سرمو بالا گرفتمسیلی میزد و میگفت:" با نون حلال تو و داداشت رو بزرگ‌کردم این بود جوابش؟امشب بین اون‌مواد فروشا دیدمت" داد زد:" این بود جواب محبت های پدارنه ام؟!" امد دوباره سیلی بزنه که دستشو گرفنم:" تو پدر من نیستی... و باخشم‌به یاد اوردم لحظه ای که پدرمو زد... غریدم:" تو پدر منو کشتی....." با تعجب نگاه بهم کرد و گفت:" چی میگی؟! پدرت؟!" با خشم‌ادامه دادم:" اره پدرم همون‌مواد فروش خرده پایی که همسرش اوردوز کرده بود شش ماه پیش زدیش کشنیش جلوی چشمای من بهش شلیک‌کردی.... نشست... و دستش روی سرش گرفت و زد زیر گریه:" من نمیدونستم اون‌پدرته من نمیدونستم من فقط میخواستم انجام وظیفه کنم و تو سر انتقام بچه گانه مادری که انقدر برات زحمت کشیده بود رو کشتی.... با چشمای قرمز نگاهم‌کرد:" متاسفم‌پسرم ولی من باید تورو به جرم‌قتل ببرم‌زندان...." با پوزخند نگاهش کردم‌و اسلحه روبهسمتش‌گرفتم:"‌امشب هم‌معامله مواد منو تو بهم زدی تو همبشه سد راه من بودی..." بهت توی نگاه و چهرش به راحتی خونده میشد:" تو ...تو یه مواد فروشی...؟!وامصیبتا...خدایا چرا بچه ی من؟! توی چشمام‌نگاه کرد و گفت:" من شک ندارم سلمان داداشت تو نبست تو یه لجن به تمام‌معنایی ببین با خودت وما چیکار کردی... لعنت بهت سایمون چرا یک ذره مثل برادرت نیستی؟!" با داد جوابشو دادم:" اره اره من شبیه اون سلمان بی همه چیز نیستم‌که تورو به عنوان پدر قبول کرد و حتی یکبار دنبال پدر مادر خودش نیافتاد اسلحه رو سمتش گرفتم:" اگه قراره سلمانم‌ یکی مثل تو بشه ترجیح میدم بمیره..." به سرعت‌خلع سلاحم‌کرد و باهام‌درگیر شدانگار یادم رفنه بود اون یک مامور دوره دیدست و به این راحتیا‌از پسش بر نمیام...به سمت اشپزخونه رفتم که دنبالم امد همونطور هم‌میگفت:" من کی بهت لقمه حروم دادم انقدر ناسپاس شدی سایمون من کی.... یهو چاقویی برداشتم‌و توی شکمش فرو کردمتلو تللو خوردن به عقب رفتچشماش گشاد شده بود؛از کنار لبش باریکه خون می امد؛ به مبل برخورد کرد و نشست، اروم اشک‌مبریخت و ذکر میگفت، توی لحظه های اخرشم‌دست بردار نبود... چقدر از این‌کار تنفر داشتماروم‌اسممو صدا کرد به طرفش رفتم... کنارش زانو زدم‌ و نشستم:" برو.... همه اثر انگشتات روپاک‌کن نزار برادرت بفهمه‌کار تو بوده..نزار حرمت بینتون شکسته بشه..." اشک توی‌چشمام جمع شد با حرص داد زدم:"چرا لعنتی من‌تو و زنت و کشتم‌چرا هنوز به فکرمی...." چشماشو اروم بست و زمزمه کرد:"چون تو هنوز پسر‌منی...." چیزی زیر لب گفت و تمومکرد...تا ۱۰‌صبح کنارشون بودم اشک ریختم خودمو زدمپشیمون بودم‌اما سودی نداشت....صدای در امد و بلافاصله صدای خسته ی سلمان که میگفت:" مامان‌جان‌کجایی عزیزم من‌امدم..." ولی با دیدن‌من با اون همه خون روی لباسم و اثر زد و خورد روی صورتم... مات نگاهم‌کرد و‌گفت:"چیشده‌..سایمون‌کی اینکارو کرده؟! بغض کرده امد جلو و سر مادر رو روی پاش گذاشت و گفت"" کی جرات کرده پدر مادر منو..... ولی با دیدن اسلحه توی دست من که بالای سرش بودم حرفشو خورد و گفت:" تو....؟!تو پدر مادرمونو کشتی...؟! سکوت‌کردم که داد زد:" حرف بزن لعنتی" داد زدم‌و نشونش گرفتم:" اره اره من کشتمشمیخواستم توروهم‌بکشم ولی میزارم‌خوب عذاب بکشی بعد بکشمت" و بهوسرعت به سمت در رفتم و بلند گفتم:" دنبالم‌نگرد و نیا هیچ وقت..." بعد اون‌به طرف‌محل قرار رفتم...میثم‌به طرفم‌امد،حالم اصلا خوب نبود از درون داشتم‌میسوختم؛ماشینو برداشتیم‌و بیروت رفتیمبه باجه تلفن رفتم‌و با ایرج تماس‌گرفتم:" بله؟!" _ اقا ایرج‌منم سایمون... داد زد:" ای دزد کثیف اگه بگیرمت... _اقا ایرج‌ما دزدی نکردیم‌پلیس ریخت‌همه رو کشت من و رضا و میثم‌زنده موندیم‌و پولارو برداشتیم ادرس بدین بیارم‌خدمتتون‌ما خائن نیستیم.
  13. مشاعره با آهنگ

    نگاه میکنم نمیبینم چشم مرا هوای تو پر کرده گوش میکنم نمیشنوم گوش مرا صدای تو پر کرده ای چشم من بدون تو نابینا ای‌گوش من بدون تو ناشنوا با من بمان همیشه بمان بامن
  14. خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    اون شب برای شام تمنارو صدا کردم... با وجود این‌نقاب غذا خوردن‌برام‌خیلی سخت بود!برام جالبه تاحالا متوجه شباهت من و سلمان نشدهوقتی امد و نشست خیلی خونسرد برای خودش سوپ‌کشید و شروع کرد به خوردنداشتم به این فکر میکردم که چجوری قانعش کنم دیمن رو بکشهیک جرقه توی ذهنم فعال شد بهش چشم دوختم‌و گفتم:" برات یک ماموریت دارم" بدون‌نگاه‌کردن‌بهم‌گفت:"چه ماموریتی؟!" کمی صبر کردم‌و یهو‌گفتم:" باید یکی برام‌بکشی..." قاشقش بین‌زمین ووهوا توی دستش موند....بعد چند لحظه به خودش‌امد و پرسید:"‌کی هست‌حالا؟!" دستم‌رو زیر چونم قلاب‌کردم‌و‌ اروم‌لب زدم:" دیمن جونز" و در ادامه‌گفتم:"‌برات‌اشناست‌نه؟!" بهم‌زل زد و بیخیال‌گفت:" نه چرا باید اشنا باشه؟!کی هست حالا این‌دیمن جونز؟!" _یه قاتل و تروریست حرفه‌ای...! پوزخند زد:" یعنی‌یکی مثل خودم؟! لبخند دندون نمایی زدم:"نه ابدا!تو خیلی متفاوت تری..!" نفهمیدم‌منظور و لحن کلامم رو گرفت یا نهبا این‌حال باز شروع به خوردن کرد و گفت:" تو این‌همه ادم داری‌چرا من؟! سیب سبزی برداشتم و گاز زدم‌و تکیه ام با صندلی دادم:" چون تو حتی روشت ها هم‌متفاوته..."در ادامه براش داستانی که سرهم کرده بودمو گفتم .... و جالب بود که باور کردهرچی بیشتر براش از دوروغ و داستان جعلی مرگ‌ الینا میگفتم بیشتر میفهمیدم هیچی نمیدونه و اصلا پی به داستان دوروغم‌نبرد در نهایت بهش با عصبانیت ساختگی‌گفتم:" پس اینجا‌چی میخوای؟!وقتی یک زندگی عادی و بدون بیماری روانیت رو بدست اوردی؟!" سرش هنوز پایین بود... منتظر عکس العملش بودمنزدیک تر رفتم‌... یک هو چاقو رو برداشت و نزدیک لای انگشتای دستم فروکرد توی میزکرواتم‌رو گرفت و چاقو رو روی لبخند نقابم‌کشید....لبخند میزدم... لذت میبردم از این خوی وحشی گریش.... اروم گفت:"اون لبخند مسخرت باعث نمیشه نظرم عوض بشه نقاب..." برای تحریک بیشترش اروم لب زدم:"چون تو از رو به رو شدن با دیمن میترسی..." عصبی بهم‌پرخاش کرد:" واقعا اینطور فکر میکنی؟!" میثم رو‌دیدم‌که اسلحش رو مسلح کرد و به سمتش نشونه گرفت و گفت:"اگه چاقو رو نتدازی میزنمت.بندازش..." تمنا اروم‌گفت:" نظرت چیه مشاورت رو تیکه تیکه کنم؟!" سعی کردم چشمام بی تفاوت باشه.با اینکه جون‌تک تک افرادم برام مهم بود بخصوص میثم....یعد از‌کمی چاقو رو گذاشت و نشست بقیه غذاش رو خورد و به میثم‌گفت"" فقط داشتیم شوخی‌میکردیم..." به میثم اشاره‌کردم‌بره...خودمم‌نشستم‌و در ارامش بهش زل زدمیهو بلند شد که بهش گفتم:" برای فردا برات ارایشگر میفرستم بهتره بهترین باشی!"چیزی نگفت و رفت....به اتاقم‌رفتم و نقاب رو از روی صورتم برداشتم به ایینه زل زدمتوی ایینه میتونستم سلمان رو ببینم....دلم براش تنگ شده بود،؛اون همیشه پشتم بود کنارم بودولی من هیچ وقت نفهمیدم ،نمیخواسم بفهمم،باغد بازی و لجبازی خودمو بیشتر توی منجلاب فرو میبردم.اون ولی سر به راه بود،همیشه درس میخوند و ارزو داشت یک روزی پلیس بشه درست مثل پدرمون،من گوشم بدهکار نبود...حتی درس هم‌نمیخوندم اصلا برام انگار اهمیت نداشت درس خوندن،دنبال خانوادمون بودم دوست داشتم بدونم کی بودن که از ما گذشتن....بالاخره پیداشون کردم۱۹سالم بود و یه جوون خام بودمپدر واقعیمون یک مواد فروش بودو مادرمون یک معتاد....با دیدن وضعیتشون دنیا رو سرم خراب شدهیچ وقت بهشون‌نگفتم‌من پسرشونم....پدرمون برای یک‌مواد فروش بزرگ کار میکردقروشنده خرده پا بود... از طریق رفاقت پا‌گذاشتم جلو،بعد یک مدت دیدم خیلی ناتوان و وابسته به موادهاونقدری که نمیتونه‌چیزی بفروشه.خودم بلند شدم و کمکش کردم.کم کم منم یک مواد فروش شدم.....یک روز وقتی رفتم اون محله ماشین پلیس رو دیدم؛اقای بزرگمنش داشت پدرم رو میبرد.امبولانس هم امده بود روی برانکارد جسد یک نفر بود...جلوتر رفتم و وقتی پرس و جو کردم فهمیدم بر اثر مصرف شیشه مادرم اور دوز کرده بودپدرمم گرفته بودنبا دیدن‌من شروع کرد به دویدن و فرار کردنولی بزرگمنشاز پشت زدتش...با تیر زدتش...اون صحنه هیچ وقت از ذهنم‌پاک نمیشد...اونا هرچی بودن‌پدر مادرم بودن... افتادم‌دنبال انتقام...کم کم از یه فروشنده کوچیک به مراتب بالاتر رسیدم... یادمه روزی که‌ایرج همون مردی که ازش دستور و مواد رو برای معامله میگرفتم امد دیدنمو‌گفت امشب یک‌معامله بزرگ داریمیک اسلحه به دستم داد و گفت دوست داره ریئس تو این معامله رو براش جلو ببری...با خوشحالی اسلحه رو ازش گرفتم و چشم بلند بالایی تحویلش دادم...شب شد...برای معامله شوق و ذوق زیادی داشتم... ما وسط معامله بودیم همه چی خوب بودپول رو گرفتمولی وقتی مواد رو دادم؛یهو پلیسا ریختن..... سرهنگ‌بزرگمنش این عملیات رو رهبری میکرد...همه رو از دم‌گرفتن فقط من و چند نفر با پولا فرار کردیم.... اسم یکی از همون چند نفر‌میثم بود یار همشگی‌من...دست روی دستم‌گذاشت و گفت:" میخوای چیکار‌کنی سایمون؟!" با خشم‌چشمام رو بستم‌و ادرس خونه رو دادم...میدونستم اونشب سلمان شیفته
  15. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه تصور کن علیرضا روزگار

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×