رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

OLIA

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

105 بار تشکر شده

11 دنبال کننده

درباره OLIA

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    خدا .
    خانوادم . نویسندگی . آمریکا . فرانسه . عکاسی . برج ایفل . دوستانم . فیلم . دانشگاه . لواشک و ترشیجات . موسیقی ...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

689 بازدید کننده نمایه
  1. طراحی جلد رمان های تکمیل شده

    با عرض سلام با همکار ارشد یگانه هماهنگ شده. خواستم جلد رمان دخترای بلا و پسرای ناقلا رو برام طراحی کنید. نویسنده ها :علیا ٬ زهرا ترکمانی. ژانر :طنز. اجتماعی . کمی عاشقانه. چکیده ی موضوع : درباره ی سه تا دختر که بسیار باهم دوستن ومثل خواهر میمونن اونا بسیار آتیش پاره شیطون و دردسر ساز هستن وهمیشه عادت دارن تو رویا زندگی کنن اونا برای رسیدن به ارزوهاشون باهم دست به یکی میکنن یکی از ارزوهاشون رفتن به کره جنوبیه در این راه ودر این قسمت از زندگیشون با افرادی اشنا میشن و اتفاقاتی براشون میوفته که روی واقعی ادما و دنیا ی واقعی براشون مشخص میشه. لطفعا این بیت شعر هم بنویسید میترسم آنقدر دوستت بدارم....که خدا هم شک کنه.....که آغاز عشق از آدم و حوا بوده.
  2. نام رمان: دختران بلا، پسران ناقلا نویسندهگان:Oliya and Zahra torkamani کاربران انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه: این داستان باهمه ی داستان های دیگر فرق میکند این داستانه سه دختری که آرزوهاشونونوشتن بهتون قول میدم ازخوندنش ضرر نمیکنید. این داستان علاوه برداستان های دیگر سه قهرمان دارد. ********** شروع... شخصیت های اصلی به ترتیب سن معرفی میشن. 1(پارمین:صورتی گرد پوستی گندمی مایل به سفید،ابروهای کمانی قهوه ای،چشای درشت قهوه ای با موژه های بلند...موهای لخت بلند قهوه ای تازیر کمر میرسد کمی حالت دارد،لبای غنچه ای قلوه ای بابینی قلمی کشیده......هیکلی متناسب باقد 61/1) 2(آوا:دختری باصورتی قلبی سفید...ابروهای کوتاه ساده شیطانی،چشمای درشت کشیده بادومی قهوه ای،موهای حالت دار بلند قهوه ای با رگه های عسلی تا زیر کمر،بینیه متوسط کمی سربالا،لب های متوسط،هیکلی متناسب قد حدود55/1) 3(روشا:صورتی کشیده باپوستی برنزه،چشمای ریز کشیده مشکی،ابروهای سربالایی کلفت...بینیه کشیده کوچولو با لب های قلوه ای متوسط...موهای بلند مشکی تاروی کمر،هیکلی متناسب با قد حدودا60/1) آوا چشمای بسیار زیبای جادو یی داره،پارمین موهای خیره کننده ای داره روشا هم پوست برنزش بارنگ چشماشو موهاش هارمونی جالبی ایجاد میکنه این ویژگی هاشون بسیار مورد جلب توجه قرار میگیرد. ********************************************************************** پارمین:آوا،آوا کدوم گوری هستی. آوا:چیه،چته...اینو باش هنوز آماده نشدی. پارمین:چیزه...آوا لباسای منو ندیدی. آوا:چرا دیدم. پارمین:کو کجاست. آوا:داره از کوه میره بالا...من چه میدونم لباسای توهه. پارمین:خیلی مسخره ای. دوباره شروع به گشتن کرد ولی بازم بی فایده بود. پارمین:روشا،روشا بیا کارت دارم. روشا:وا پارمین لباسات کوچرا آماده نشدی. پارمین:لباسای منو ندیدی. روشا:نه ازکجا باید ببینمشون. پارمین حالت عصبانی به خودش گرفت پارمین:پس من چی به پوشم. روشا،آوا:به ما چه. پارمین:درد،زهرعلاعج،برین گمشین خودم پیداش می کنم. روشا آوا از اتاق خارج شدن به هال رفتن شروع به رقصیدن کردن. پارمین هم اتاق آوارو زیرورو کرد دنبال لباساش میگشت. آنا:بچه ها پارمین کجاست. آوا:آبجی داره دنبال لباساش میگرده. ***** پارمین لباساشو از توکمد آوا پیدا کردوکفشاشو از زیر تخت آوا یافت سریع آماده شدرفت تو هال. روشا:اِ نگا کن پارمین لباساشو پیداکرده آماده شده داره میاد. آوارو به پارمین کرد آوا:تبریک میگم خوانوم. پارمین:به چه مناسبتی. آوا:به خاطر اینکه لباساتو پیدا کردی. پارمین:خفه شو. بعد ازمدتی مهمونا هم اومدن. تاراوپارسا هم اومدن لباس تارا صورتی کت شلوار پارسا جیگری بود. آوا:وای چه خشگل شده. پارمین:چشای کورتو ببند تاعروس مارو چشم نزدی. روشا:چه ناز شده. پارمین:قابل شوهرش...توهم همینطور کور شین الهی. باهم شروع کردن به جیغ کشیدن. پارمین:کورشه هرآن که نتواند دید. آوا:الا دقیقا منظورت منو روشا بودیم دیگه. پارمین:دقیقا چه به موقعه فهمیدی. عروس وداماد«تارا،پارسا»وسط رفتن آماده ی رقصیدن شدن. پارمین وآوا وروشا هم کنار باند داشتن پشت سرهم آهنگارو عوض میکردن تاراوپارسا وسط مونده بودن نمیدونستن باید چی کار کنن. آنا جلو اومد هرسه شونو کنار زد آهنگی گذاشت تاراوپارسا هم رقصیدن. بعد ازرقصیدن عروس وداماد آوا،پارمین وروشا اومدن وسط هی به آنا میگفتن این آهنگو بزار اون اهنگو بزار. پارمین:برین گمشین اصلا منم نمیرقصم. پارمین از دور خارج شددوباره روشاوآوا باهم بحث میکردن. روشا:بهتره توهم مثل پارمین بری کنار بشینی تا من برقصم. آوا:اِاِچه پرو توبرو بشین من برقصم. روشا:چون آهنگ منو گذاشتن پس اول من میرقصم. آوا رفت طرف باند آهنگ خودشو گذاشت شروع به رقصیدن کردروشا هم اون وسط به آوا نگاه میکرد. آوا:چیه آدم ندیدی،بیا برقص من رقصیدنم تموم شد. روشا:هرجا باشه تلافیشو سرت در میارم. روشا هم رقصید نوبت به پارمین شد پارمین:خیلی پروئین خیلی ام رودارین حالا ببینین فرداشب چی کارتون میکنم نمیزارم پاتونوبزارین تو مراسم. مراسم اون شب با کلی اتفاقات خوب وبد بالاخره تموم شدهمه منتظر فرداشب مراسم عروسی بودن. روز عروسی رسید حالا نوبت آوا رسید تا لباساشو گم کنه. آوا:بچه ها لباسام نیستن همینجا توی کمد گذاشته بودم. آنا:باز صدای یکی دیگشون بلند شد. روشا:دوباره کمدو بگرد شاید پیداکردیش شاید یه جای دیگه گذاشتی فراموش کردی. آوا:نخیر من جای دیگه ای نزاشتم اگرم گذاشته باشم یادم میمونه...چیه نکنه فکر میکنی من آلزاییمر دارم آره. روشا:من کی این حرفو زدم اصلا بروبابا کمک کردن به توحیفه به خدا. روشا از اتاق خارج شدآوا هم رفت سراغ پارمین آوا:پارمین،پارمین آی پارمین،پارمین آی پارمین. پارمین:درد،یَمان،زهر مار،چه مرگته،هی پارمین آی پارمین راه انداختی. آوا:همه ی اونایی که گفتی خودتی،لباسای منو ندیدی. پارمین:بزارببینم آهان یادم اومد. آوا:کو کجاست. پارمین:فکر کنم داشت ازکوه بالا میرفت...من چه میدونم احمق. ساناز دختر خاله ی آوا ازدور فریاد زد. ساناز:بچه ها عروس وداماد دارن میان تو راهن. آوا پنچر شدو سرجاش نشست با گریه ی الکی گفت:بدبخت شدم حالا چی کار کنم لباس ندارم. پارمین چند قدمی از آوا فاصله گرفت پارمین:آوا یه خبر خوش لباسات تو کمد باباته برو برشون دار. آوا با خوشحالی سریع رفت و آماده شد. شب شد همه ی مهمونا هم اومدن آواوروشا پارمین بازم به جون هم افتادن اما ایندفعه آهنگا به میل اونا گذاشته نمیشد برای همین مجبور بودن با آهنگ هایی که میزاشتن برقصن. آوا:یه آهنگ خوب بزار دیگه آنا:خفه شو باهمین برقص. نوبت به عروس داماد رسید روشا خواست بره باهاشون برقصه پارمین وآوادستشو کشیدن. پارمین،آوا:کدوم گوری میری بزار دوتایی برقصن. روشا:اییییششش حالا بیاین منو بخورین. آوا:نخیرم بدمزه ای قابل خوردن نیستی. پارمین:تازه شورم هستی. **** موقعه ی شام خوردن پارمین رفت ماستشو بازکنه یه دفعه ماستا همش پاشید روی صورت آوا وروشا،پارمین شروع به خندیدن کرد. پارمین: شبیه کرگردن شدین. روشاوآوا هم ماستاشونو باز کردن وریختن رو پارمین حالا نوبت اونا بود بخندن. ایندفعه پارمین یه قاشق برنج ریخت روی اونا،روشا وآوا هم می خواستن این کارو کنن. آنا:اگه بریزین دیگه کوفتم نیست تا بخورین. آواوروشا غذاشونو خوردن رفتن بالا لباساشونو عوض کردن خوابیدن،همه ی مهمونا دیگه رفته بودن آنا:بچه ها بیاین آشغالارو جمع کنید. پارمین:بدبخت شدم پس آواوروشا کجان. آنا:پارمین چرا وایستادی بیا جمع کن دیگه. *** جمع کردن آشغالا هم تموم شد همه رفتن تو اتاقاشون خوابیدن. پارمین وارد اتاق شد دید آواوروشا خوابیدن پارمین:من عین خر داشتم کار میکردم اینا اینجا کفه مرگشونو گذاشته بودن. پتورو ازروشون گرفت انداخت روخودش،روشاوآوا هم تا صبح یخ زدن. صبح هرسه بعد ازشستن دست وصورتشون به تاراپارسا برخوردن. پارمین:سلام سلام سلام به عروس داماد عزیز. آوا:بهتون تبریک میگم. روشا:منم تبریک میگم. پارمین:منم تبریک عرض میکنم. پارسا:خیلی خوب دیگه مزه نریزین تارا:بزار هرکار دوست دارن بکنن چندروزه دیگه میرن کره ازشرشون خلاص میشیم. روشا:دستت درد نکنه دیگه جاری عمه. آوا:اصلا خوبی بهتون نیومده ما میتونستیم قبل ازعروسیتون بریم اما برای عروسی شما موندیم. پارسا:میرفتین بهتر بود چون فقط مامجبور شدیم سه پرس غذا اضافه بگیریم. پارمین:عجب رویی داری ها اصلا بیا بریم بچه ها الان دعوامون میشه میزنیم همو له ونورده میکنیم سفرماهم خراب میشه. یه هفته از اون ماجرا گذشت هرسه تاییشون وسایلشونو جمع کردن برای رفتن به کره،کشوری که همیشه رویای زندگی کردن توشو داشتن. آواوروشا از خوانواده هاشون خداحافظی کردن به فرودگاه رفتن ولی پارمین نیومد آواهم باهاش تماس گرفت. آوا:کدوم گوری زودبیا دیگه یه ساعت دیگه هواپیما بلند میشه. پارمین:چیزه...میدونی چیه...بلیطم...هرچی میگردم پیداش نمیکنم. آوا:واقعا پس من وروشا میریم تو ایشاالله چهار سال دیگه میای بای بای. سریع تلفنو قطع کرد. پارمین:عوضی هاااا. دوباره شروع به گشتن کرد. روشا:چی میگفت این خاله پیرزن. آوا:بلیطشو گم کرده. روشا:خاک توسرش اونقدر شلخته حالا چیکار کنیم. آوا:چیکار میتونیم کنیم اومد خوش اومد نیومد خوش نیومد. روشا:آره حق باتوعه اصلا حقشه ایشاالله ازپرواز جا بمونه دختره احمق. احمق عمته این صدای پارمین بود خودشو رسونده بود. آوا:اِاِاِاومدی. پارمین:نه پس میزارم توتنها بری جایی که من عاشقشم. بالاخره همی ی مسافرا سوارهواپیمای ایران-کره جنوبی شدن. ***** پارمین:ازهمین حالا بهتون بگما اگه استفراغ کنید پدرتونو درمیارم پس بهتره همینجا دهنتونو چسب بزنین. روشا:نترس بابا قرص خواب خوردیم سه سوته بیهوشیم. پارمین:زبان کره ای چی...منکه فول فولم. آوا:ما ازتو فول تریم. روشا:کره ایو ازفارسی بهتر میحرفیم. پارمین:بی ادب میحرفیم چیه بگو حرف میزنیم. آوا:فک میزنیم بهتره چون ماحرف زدن بلد نیستیم ولی فک زدن بلدیم. پارمین:خوب بابا بزارین بتمرگیم. هرسه تا کره راحت خوابیدن. هواپیما درحال فرود اومدن بود روشا با هیجان وخوشحالی ازشیشه بیرونو نگاه میکرد...شب بود چراغای ساختمان هاخیابان ها زیباییه وصف نشدنی به شهر سئول میداد. همه به جزءآواوروشا پارمین ازهواپیما خارج شدن. آوا:وای چقدررو.... هنوز حرفش تموم نشده بود روشا به پهلوش سوقولمه زد. روشا:زباااااان کره اااای. آوا:اوکی. (دوستان از اینجا به بعد به زبان کره ای حرف میزنن من براتون ترجمه میکنم...امیدوارم تا الان خسته نشده باشین) آوا«وااااای چقدر رویایی انگار دارم خواب میبینم» روشا«حالا کجا بریم» پارمین«کجا بریم» آوا«خوووووب کجااااااا بریییییم اَاَاَه» روشا«مثل اینکه به اینجاش فکر نکرده بودیم» پارمین«شرمنده منم واسه دوماه دیگه فقط تودبیرستان ثبت نام کردم ولی هیچکدوممون به فکر جای خوابمون نبودیم» آوا«میریم خوابگاه» روشا«فکر خوبیه...ولی بعدش چیکار کنیم» پارمین«خوب با تاراوپارسا حرف میزنیم برامون یه خونه بگیرن» آوا«عااااالیه حالا بریم» هرسه باهم به سمت خوابگاه حرکت کردن. ********* یه نگاه کلی به اتاق انداختن وبعد روشا بدوبدو رفت ساکشو انداخت روتخت اول خودشم رفت طبقه بالا طبقه سوم...آواهم مثل روشا چمدونشو رو تخت اول گذاشت خودشم رفت طبقه دوم نشست. پارمین«احیانا چیزی کم وکسر ندارین راحتین.» آوا«آره چطور مگه توناراحتی» پارمین«بیشتر ازاونیکه تو فکرشو کنی» روشا«اونوقت چرا» پارمین«هردوی شما یه تخت وبرداشتین پس من چی» آوا«توهم یه ملافه بگیر روزمین بخواب دیگه» پارمین«اِاِاِ اون وقت شما نصف شبی قل بخورین ازروتخت روی من بیوفتین پرسم کنین» روشا«ماکه دیگه چیزی به ذهنمون نمیرسه» پارمین«نکه شما خیلیم فکروذهن درست وحسابی هم دارین» آوا«خوب توبگو چیکار کنیم» پارمین«چمدونای گرامیتونو ازروتخت اولی بردارین منم اونجا میترمگم» روشا«اِاِاِ آره راست میگه چرا به فکر خودم نرسید» پارمین«گفتم شما ازداشتن فکر وذهن کُلهُم محرومین» آواوروشا ساکاشونو برداشتن ازشدت خستگی هرسه شون خوابیدن. یه ساعتی ازبیدارشدنشون میگذشت. آوا«خوب حالا چیکار کنیم» پارمین«بریم زمینامونو شخم بزنیم...توام خنگی هاااا مگه چیکار داریم که بکنیم» روشا«من یه پیشنهادی دارم» آوا«بگو ببینم» پارمین«بگو ببینم نه بگو ببینیم» آوا«مگه پیشنهادم دیدنیه» پارمین«نخیر شنیدنیه ولی دیگه لفظ قلم حرف نزن» آوا«اوهو لفظ قلم حرف زدنت توحلقم» پارمین«حلقت درحد لفظ قلم حرف زدن من نیست» روشا چنان دادی زد به معنای واقعی آواوپارمین خفه شودن. روشا«بسه دیگه...اِاِاِاِاِ عین هو موش وگربه میپرین به هم بزارین پیشنهادمو بگم» آوا«خوب بگو» روشا«بریم بازار سئول بگردیم شبا خیابانای سئول خیلی قشنگه من که عاشقشم» پارمین«وااااای منم...خیلی قشنگه» همون لحظه مبایل آوا زنگ خورد. آوا«بیا باز این مزاحما دست ازسر کچل ما برنمیدارن» پارمین«کیه» آوا«عروس شماودوماد ما» پارمین«عروس شما ودوماد ما؟ مگه شما هم عروس دارین» روشا«باهوش میگه عروس شما یعنی تاراو داماد ما یعنی پارسا که میشه داماد آواشون منظورش اینه» آوا«ای خداخیرت بده من مونده بودم الان چطوری به این بفهمونم» پارمین«من همون اول فهمیده بودم میخواستم ببینم تو چی میگی فکر کردی منم مثل توام» آوا«مگه من چمه» پارمین«خنگ» روشا«خیلی خوب بابا اون گوشی روبده به من بعد شمابزنین به سرو کله ی هم دیگه» گوشی رو ازدست آواگرفت جوای داد. روشا«الووووو» تارا«الو سلام روشا» روشا«بَه سلام به جاری عمه ی خودم چطوری» تارا«خوبم توخوبی آوا،پارمین خوبن» روشا«خوبن سلام میرسونن» آوا«چرا دروغ میگی ما کی سلام....» پارمین یه دونه سوقولمه بهش زد...آوا دیگه ادامه نداد. آوا«مگه مریضی» پارمین«نمی تونی جلوی دهن گشادتو بگیری» آوا«به تو چه اَه به پهلوم یه سوراخ دیگه اضافه شد انقدر تووروشا مثل دریل زدین توش» پارمین«پهلوی تو سوراخ بود» روشا«هووووی دارم حرف میزنما» آوا«هوووووی توکلات مگه ماداریم جفتک میندازیم» پارمین با این حرف آوا زد زیر خنده. تارا«اونجاهم دست از دعوا برنمیدارین» روشا«نه بابا ما اهل این کارا نیستیم» تارا«قلیون بهت تعارف نکردن میگی "اهلش نیستی"» روشا«درهر حال خوب شما چه خبر خوبین خوش میگزر» صدای پارسا ازاونورگوشی در اومد. پارسا«آخ گفتین ازروزی که رفتین همش داره بهمون خوش میگزره» پارمین«اِاِاِپسره پرورونگا شیطونه میگه پاشو همین الان برگردا» آوا«حرص نخور عزیزم شیرت خوش میشه» پارمین«تو خفه» تارا«خیلی خوب بابا حالا کاری باری» روشا«نه» تارا«پس فعلا خداحافظ» روشا«بای بیبی» تارا«بعله» روشا«هیچی خدانگه دار برای همیشه» گوشی روقطع کرد...هرسه آماده شدن به بازار برن. (یه ماه بعد) ساعت هفت بود ساعت شروع به زنگ خوردن کرد...ساعت کنار گوش روشا بود روشا بدون توجه به اینکه قراره برن کلاس ساعتو گرفت گذاشت پایین کنار آوا؛آوا هم دید زیاد داره زنگ میخوره ساعتو گرفت پرت کرد مستقیم خورد تو سر پارمین،آوا متوجه کارش شد سریع سرشو برد زیر پتو خودشو به خواب زد. پارمین هم ازدرد سرش ازخواب پریده بود. پارمین«کدوم الاغی بود ساعتو زدتو سرم مگر دستم بهش نرسه» یه نگاهی به ساعت انداخت دید ساعت هفت وروبعه خواب از سرش پرید سریع بلند شد آواوروشا رو بیدار کرد خودشم سریع اماده شد. آوا سریع از تخت پایین اومد رفت سمت دستشویی درو باز کرد صدای روشا دراومد. روشا«اِهِم» آوا«باز تووو...توروخدا ایندفعه زود بیا بیرون» درست همون موقعه پارمین هم اومد. پارمین«اُه اُه برگردم برم صبحانه بخورم بهتره زودتر میشه» دوباره به سمت آشپزخونه برگشت. آوا«های روشا،روشاهای» روشا«درد چیه» آوا«پارمین اومد طرف دست شویی دید ما هستیم برگشت فکر کنم ترسید ازصبحانه جا بمونه» روشا«خوب حق داره اون دفعه صبحانه بهش نرسید» آوا«تو دستشویی حرف نزن عقلت کم میشه» روشا«خوب تو منو به حرف میاری» آوا«خوب کاری میکنم خیلیم عقل داری...زودبیا بیرون دیگه ترکیدم» روشاازدست شویی بیرون اومد. آوا«آخیش خدارو شکر» سریع پرید تو دست شویی. پارمین دوباره برگشت پارمین«یا الله یا الله کسی تو نیست من دارم میام» آوا«نخیر نفرما من داخلم» آوا«الان نیم ساعته داخل دستشویی چیکار میکنی» آوا«اولان همون کاری که دیگران میکنن...دومان کجا من نیم ساعته اومدم تازه الان روشا اومد بیرون من اومدم داخل کلش سرجمع بیست دقیقه نشده» پارمین«تازه گیا تو دست شویی وقت میگیری» آوا اومد بیرون با حولش دستاشو با صورتشو خشک میکرد. آوا«تو کی آماده شدی» پارمین«توهمون نیم ساعتی که توتودستشویی بودی هم من هم روشا هردومون آماده شدیم» آوا«گفتم بیست دقیقه بود» پارمین«حالا هرچی زودتر آماده شو باید بریم» آوا«یعنی چی من هنوز صبحانه نخوردم» پارمین«میخواستی زودتر بیای بیرون تا بخوری» آوا«منم مثل تو ازدفعه ی بعد زرنگ میشم» آوا هم سریع آماده شد هرسه باهم به به دبیرستان رفتن...تو محوطه ی دبیرستان باهم قدم میزدن یه دفعه ای روشا از حرکت ایستاد. آوا«توقف بیجا ممنوع حرکت کن خواهر» روشا«یه لحظه خفه شوو...پارمین اون دختره ای که داره میاد سمت ما آشنا نیست» آوا«مگه همه مثل تو قیافشون ضایعست» پارمین«کدوم» همه برگشتن نگاه کردن پارمین«اِاِآره اون که همون گندم خودمونه» آوا«اِاِاِاِاِاِ گندم خودتونه من فکر کردم گندم ماهم هست» پارمین«هه هه هه بامزه» گندم«سلام بچه ها خوبین شما کجا اینجا کجا» آوا«این دقیقا همون سوالیه که قرار بود من ازت بپرسم» پارمین«اینجاچیکارمیکنی» گندم«درس میخونم» روشا«اِمن فکر کردم اومدی واسه کلفتی» گندم«توهم حتما واسه همین کار اومدی» آوا«مردم گوسفنداشونو دست این نمیسپارن میخوان ساختمان بسپرن مَخلص کلام اینو واسه چوپانی هم نمیبرن واسه کلفتی که اصلا عبدا» گندم«بابا دمت گرم زدی وسط خال...خوب نگفتین شما واسه چی اومدین» پارمین«ماهم مثل تواومدیم اینجا درس بخونیم» روشا«یه لحظه برین کنار ببینم اون پسره خوشگله موبوره کیه» گندم برگشت بهش نگاه کرد. گندم«اِاونو میگین اون جونگ سان یکی از.....» آوا«جووووونگ سااااااان» گندم«آره اون یکی از خواننده های معروف گروف پِرپِریاست اونم همراه من انتقالی گرفته به این دبیرستان» پارمین«پس تو...تواین دبیرستان نبودی» گندم«نه من راستش طراح لباس گروهشونم به اصرار مدیر برنامه به خاطر قانون نوجوانان به اینجا اومدم وفقط یه ماه اینجام دوباره با گروه برمیگردیم روسیه...میگم بریم سرکلاس» هرچهار نفر باهم وارد کلاس شدن...آوا متوجه شد صندلیه کنار جون سان خالیه رفت کنارش نشست. پارمین هم رفت کنار جه هوآ نشست،روشا هم کنار ته هیون،گندم کنار شین مه (گندم حدودا دوساله با این گروه کار میکنه) برای همین واسش مهم نبود ولی پارمین وآوا خیلی مواظب رفتارشون بودن روشاهم که برای عادی وغیر عادی فرقی نمیکرد. روشا«ببخشید آقای ته هیون میشه جزوه هاتونو بهم قرض....» ته هیون جزوه هارو انداخت جلوی روشا ته هیون«فقط مواظب باش پاره نشن» وبعد بلند شدو رفت روشا ازعصبانیت عداشو در اورد. روشا«مواظب باش پاره نشن...خیال کرده کیه پسره ی مغرورمتکبر» گندم«ته هیون خیلی سردو بی روحه وخیلی سخت میشه باهاش ازتباط برقرار کرد اون با گروه خودشم اینجوری برخورد میکنه...جه هوآ یه خورده مغروره ولی به راحتی میشه باهاش حرف زد...جون سان هم یه خورده غده ولی بازم ازبقیه بهتره ولی شین مه ازهمشون بهتره غرور داره ولی بالحن بد باکسی حرف نمیزنه به خاطر همین رفتارشم هست که طرفداراش بیشترن» روشا«ولی ته هیون هرجور باشه نمی تونه منو شکست بده میبینی چجوری غرورشو لِه میکنم» پارمین«بیا بریم بابا خالی نبند» هرچهار نفر باهم به سلف دبیرستان رفتن روی صندلی نشستن» روشا«اِبازم که ازاون چی چی کوکا آوردن» آوا«اسمش میو کوکِ یکی ازغذاهای خوشمزه ی کره ای باعث میشه ضریب هوشی آدم بالا بره» پارمین«پس واسه روشا خیلی خوبه» روشا«چراااا» پارمین«واسه اینکه تویه آدم بیهوش تشریف داری» همه زدن زیر خنده روشا«هه هه هه نه که شما خیلی باهوشین» گندم«ناراحت نشو باهات شوخی کرد» آوا«آخییشش خیلی خوشمزه بود» پارمین با تعجب بهش نگاهی انداخت پارمین«اِاِاِتو کی خوردی» آوا دستاشو بهم مالید آوا«همون موقعه ای که شما همدیگرو مسخره میکردین» همگی درکمال آرامش غذاشونو خوردن بعد ازدوتا کلاس دیگه به خوابگاهشون برگشتن. آوا«گندم به خوابگاه ما خوش اومدی» پارمین«گندم تو ازاین به بعد روتخت سومی میخوابی» روشا«چی شد پس من کجا بخوابم» پارمین«رو زمین» روشا«چرا تو روزمین نخوابی» پارمین«واسه اینه که خیلی قل میخوری» روشا«خنده داره» پارمین«اصلانم خنده دار نیست واقعیته» گندم«بسه چتونه چرا عین سگو گربه به جون هم افتادین» آوا خیلی بیخیال رو تختش نشست آوا«اینا غذای روزانشونه منکه عادت دارم توهم اگه میخوای اینجا بمونه بهتره عادت کنی» گندم یه لبخندی زد گندم«الان میگم یه تخت واسم بیارن» آوا«خاک تومختون همینم به ذهن کپک زدتون نرسید» روشا باناراحتی به سمت آوا چرخیدجلوش گارد گرفت روشا«نکه به ذهن تو رسید» آوا«به ذهن من نرسید برای اینکه قرار نبود من جای خوابمو ازدست بدم به ذهن من نرسید برای اینکه داشتم دعوای شمارو تماشا میکردم» درهمین موقعه گندم با چندتا از مامور حراست وارد اتاق شد یه تخت یه نفره کنار پنجره گذاشت...بعد از رفتن مامورای حراست خوابگاه هرچهار نفر به خواب عمیقی فرو رفتن. ************ صبح ساعت هفت بود گندم همشونو بیدار کرد برن کلاس. روشا«ای دختر توچه حوصله ای داری ها کله سحر ازخواب بلند شدی» پارمین«بلند شو حرف مزخرف نزن ازکاردیروز شمابدترنبود» آوا«کدوم کارمون» پارمین«همون کاری که ساعتو زدین تو سرم» آوا«از کجا معلوم که مازدیم» پارمین«ازاونجایی که ساعت کنار تخت روشا خوانوم بود» روشا«پس لابعد میخوای بگی من اون کارو کردم» آوا«شما دعوا کنید من میرم دستشویی» گندم«چیه چطونه جنگ جهانی سوم راه انداختین بیاین صبحونه بخورین» همه نشستن دور میزآواهم ازدستشویی بیرون اومده بود. روشا«تاحالا اینجوری دورهم صبحونه نخورده بودیم روم نمیشه چیزی بخورم» پارمین«آره میگم ازرو افتادی» روشا«ببین بامن شوخی نکنا من دوتادندم خیلی خوب کار میکنه ها یکی دنده ی لجم یکی هم....؟» روکرد سمت گندم. روشا«اون یکیش چی بود» گندم«دنده ی چپ» آوا«تو که دنده هاتو خوب نمیشناسی چرا الکی اُرد میدی صبحونتو بخور» پارمین«آوا خوردی ظرفارو بشور» آوا«روشا خوردی ظرفارو بشور» روشا«گندم خوردی ظرفارو بشور» همشون گذاشتن رفتن فقط موند گندم گندم«قبل من چیکار میکردن واقعا خیلی تنبلن» گندم هم به تنهایی همه ی ظرفای صبحانه رو شست یا بقیه به دبیرستان رفت. توی سالن دبیرستان باهم به سمت کلاس میرفتن آوا«اِاِاِاِوایستین» پارمین«چی شده ورود ممنوعه» گندم«فکر نکنم» آوا«احمقا روشا نیست حتما جاش گذاشتیم» هرسه برگشتن اطرافو نگاه کردن آوا«اوناهاش داره به تخته علانات نگاه میکنه» پارمین باعصبانیت به سمت روشا رفت ازکلاه سوئیشرتش گرفت کشون کشون برگشت پیش آواوگندم. روشا«مگه مرض داری داشتم اونو میخوندم» آوا«این کارت کدره ها مرض نداره اگه گم میشدی کی باید جواب خوانوادتو میدادها من که روم نمیشد تو چشماشون نگاه کنم» پارمین«جمع کن خودتو بابا چرا چرند میگی» گندم«حالا چی روتخته بوداونجوری بهش نگاه میکردی» روشا«ساعت وتاریخ کنسرت گروه پِرپِریا بود» آوا«واقعا» روشا«آررررره» پارمین«اَه اَه اَه چِندشا این کاراچیه به خدا آبروبردین» گندم«هرکی پایست دستشو ببره بالا» همه دستاشونو بردن بالا جزءپارمین گندم«تو چی پارمین تو نمیخوای بیای» پارمین«نخیر من فردا امتحان دارم» آوا«به درک آدم کمتر اکسیژن بیشتر» پارمین«حالا که اینطورشد میام» آوا«پس آدم بیشتر زندگی بهتر» پارمین«هم میام هم نمیام» آوا«ما که حسود نیستیم آدم بیشتر وکمتر اکسیژن بیشتر وزندگیه بهتر» پارمین«آوا خفه میشی یا خفت کنم» روشا«ولش کن اونو بابا دهنشو ببندی با چیز ش حرف میزنه» آوا«با چیزم» روشا«با چیزت» آوا«خوب» ****************** تارا«خیلی بی ادبی بی احساسی دلمون خوشه خواهر داریم» آوا«برای چی میخواین بیاین» تارا«به تو چه گوشی رو بده به پارمین» آوا«بیا بگیر با تو کار داره» گوشی رو داد به پارمین پارمین«سلاااااام عروووووس» آوا«درد عروووووس» پارمین«برای چی میخواین بیاین اینجا،ایران به این خوبی هوای دلپذیر همون جا بمونین دیگه» تارا«نفهمیدم شما هاچیکار دارین» پارمین«هیچی...کار نداری» تارا«نه خداحافظ» پارمین گوشی رو قطع کرد پارمین«بدبخت شدیم» گندم«چرااااا» پارمین«اونا اگر بیان کنسرت رفتن ماهم کنسل میشه مثلا مااومدیم اینجا درس بخونیم...یکی اون جنازه رو بیدار کنه» آوا«چیکار داری با روشای بدبخت» پارمین«مگه خبر مرگتون نمیخواین برین کنسرت...بیدار کن اون جسدو» همه اماده ی رفتن شدن. ********************************************************************************** (آوا:یه پوتین چرم پاشنه ده سانتی نازک تابالای زانوم به رنگ قهوه ای همراه کت هم رنگ چرم پوشیدم،تاپ شلوارک کرمی هم زیرش پوشیدم ،موهامو دم اسبی محکم بالای سرم کش بستم دم موهامو با اتو صاف شلاقی کردم...آرایش مات ساده ای کردم،کیف کوچیک مجلسیمو به رنگ شکلاتیه یه زنجیرضریف طلایی داره انداختم رو دوشم) ********* (پارمین:یه تنیک تا روی زانوم به رنگ نقره ای براق آستین حلقه ای تنم کردم با یه نیم پوتین طلایی پاشنه پنج سانتی...ازاون شنل های پُر ازپَر به رنگ طلائی روتنم کردم...موهای لختمو باز روشونه هام رها کردم یه آرایش ساده براق هم کردم کیف دستی نقره ایمو زیر بغلم زدم) ******** (روشا:موهای بلند مشکیمو بابابلیس فرریز کردم همرو ازروشونه ی راستم ریختم جلوم...لباسم مدل مردانه چهارخونه آبی نفتی با سفیدبه تن کردم...شلوار راسته سفید پام کردم...کفش آبی پاشنه دو سانتی هم پام کردم آرایش مختصلی هم کردم با ترکیب سفید آبی یه رژلب آبی فانتزی عروسکی هم زدم...کیف مخملی سفیدمو رو دوشم انداختم) آوا«روشا توروخدا رسیدیم اونجا آبرومونو نبری هاااا» روشا«اُهو دیگ به دیگ میگه تَدیگ نبندی» پارمین«اونوقت این جمله رو کی گفته یعنی چی» گندم«این که کاری نداره یعنی اگه خودت آبرومونو نبری من نمیبرم» آوا«منظورت این بود روشا دیوونه» روشا«توهین نکن توهین میکنمااا» آوا«اِنه بابا مثلا اگه بخوای توهین کنی چیکار میکنی» روشا«یه کاری نکن حرفایی روکه نباید بزنمو بزنمااااا» آوا«مثلا چی» پارمین«گندم بیا ما بریم کنسرت اینا بدرد نمیخورن» پارمین وگندم سوار تاکسی شدن رفتن،آواوروشا هم دنبال ماشین میدویدن» روشا«هی وایستین ما جاموندیم» آوا«همش تقصیر توبود اگه الکی دعوا راه نمینداختی ما الان سوار تاکسی شده بودیم» روشا«نخیر تو دعوارو شروع کردی» آوا«نخیر تقسیر تو بود» روشا«اصلا بیخیال زنگ بزن یه ماشین دیگه بفرستن اونا رفتن ماموندیم» آواسریع زنگ زد...یه ماشین اومد اونا سوارشدن به محل اجرای کنسرت رفتن. ********* کنسرت تموم شد همه از سالن درحال خارج شدن بودن آوا«هی روشا اونجارو باش گندم وپارمین» روشا«حالشونو میگیریم» پارمین«چیه چتونه چرا اون قیافه های وحشت ناکو به خودتون گرفتین» روشا«واسه چی مارو گذاشتین اومدین نمی تونستین جلوی دعوامونو بگیرین بعد باهم بیایم» پارمین«خفه باباااا...حالا اومده واسه من زوزه میکشه» روشا«نه میدونی چیه من از این حرکتا زیاد توفیلما دیدم خواستم یه بار انجام بدم ببینم تا بفهمم چه حالی داره همین به دل نگیر...بهتره بریم» آوا«اینجوری میخواستی حالشونو بگیری» همگی به خوابگاه برگشتن. پارمین«آوا وروشا من امشب میخوام روزمین بخوابم وای به حالتون مثل شبای قبل قل بخورین رومن بیوفتین دمانی ازروزگارتون درمیارم توکفش بمونید» روشا«تهدید میکنی ماهم بلدیم تهدید کنیم هاااا» پارمین«ببند برو بمیر» گندم«چیو ببنده» پارمین«دهنشو» گندم«مگه بازه» آوا«آره مگه نمیبینی چقدرم گشاده» روشا«ازدهن تو که گشاد ترنیست» پارمین«مگه کورین نمیبینین من خوابیدم» دوباره مبایل پارمین زنگ خوردپارمین مثل پیرزنا غرغرکنان گوشیشو جواب داد. پارمین«هان...کیه...چیکار داری؟» تارا«بی ادب منم» پارمین«"منم"کدوم خریه» تارا«پارمین مواظب حرف زدنت باشاااا منم تارا» پارمین باشنیدن اسم تاراجسدی زد سرجاش نشست. پارمین«تااارااا...ببخشید حواسم نبود فک کردم یکی ازدوستامه واقعا شرمندم چیزی شده نصفه شبی زنگ زدی» تارا«مگه اونجا نصفه شبه» پارمین«بله شبه ساعت یک نصفه شبه» تارا«واقعا ولی اینجا ساعت شیش صبحه» پارمین«میشه بگی چیکار داری خوابم میاد» تارا«خواستم بگم سفر مابه کره لغو شد» پارمین«خوب خداروشکر» تارا«بعلههههه» پارمین«هیچی گفتم خیلی بد شد آخه چراااا» آوا«بچه ها پارمینو برق گرفته» تارا«آخه گریه نکن مامیریم دبی فعلا خداحافظ» پارمین«خداحافظ...آواآبجیت یه چیزیش میشه هاااا» آوا«هوووی مواظب حرف زدنت باش درضمن به اطلاعتون برسونم آبجی بنده زنداداش شما هم میشه هاااا» روشا«حالا بگزریم کی میخواد بره دبی» پارمین«تاراوپارسا» آوا«واقعا» پارمین«آره واقعا» آوا«آخخخخخ جووووون» گندم«وااا این ذوق داره» آوا«اره خیلی آخخخخ جوووون» پارمین«درد،یمان،زهرمار،بابا بگیر بخواب عین خر داری عرعر میکنی» آوا«یه بار دیگه...آخخخخ جووووون» روشا«کووووفت» آوا«به دلت» روشا اروم گفت«به دل خودت» آوا هم اومد رو زمین کنار پارمین جاشو انداخت و خوابید سه ساعتی از خوابیدنشون میگذشت دست آوا محکم پرت شد پایین خورد تو دماغ پارمین. پارمین«آییییی دماغم...دماغم داغون شد» گندم ازفریاد های پارمین از ترس ازخواب پریده بود به طرفش دوید. گندم«چی شده دماغتو جنا بردن» پارمین«جن چیه بابا...آییی...آوا زد» گندم آوارو ازخواب بیدار کرد گندم«چرا دست وپاتو جمع نمیکنی زدی دماغ دختر مردمو شکستی» آواخواب الو پاسخ داد«برو بابا» دوباره گرفت خوابید گندم«فردا بهت میفهمونم برو بابا یعنی چی» گندم هم گرفت خوابید پارمین«بابا کسی نیست به من مادر مرده کمک کنه» دید هیچ کس هواسش به اون نیست خواست بگیره بخوابه ولی متوجه شد آوا خیلی آروم خوابیده ککشم نمیگزه یه لگد محکم بهش زد سریع رفت زیر پتو خوابید...آوا هم سریع از خواب پرید آوا«کدوم خری بود به من لگد زد مگر دستم بهش نرسه» اونم گرفت راحت خوابید. ******** صبح همه ازخواب بیدارشدن آوابدوبدو رفت تو دستشویی پارمین«کجا نوبته منه» آوا«پس فکرکردی برای چی دارم میدوم واسه اینکه میخوام زودتر ازتوبرم دستشویی» پارمین«عوضی وایستا نوبت منه» سریع رفت درد دستشویی روباز کرد. آوا«نمیام گمشو بیرون» پارمین«میگم نوبت منه» آوا«منم زودترازتو اومدم» گندم«همین مونده بود تودستشویی هم دعوا کنید» پارمین«ایندفعه میزارم بری ولی دفعه ی بعد عمرا اگه بزارم بری» بعد ازخوردن صبحانه مفصل آماده شدن تابه دبیرستان برن ******* روشا ازخواب بیدار شد روشا«بچه ها بچه ها بلند شین آوا رودزدیدن آوا به سرقت رفته» پارمین با وحشت ازخواب پرید پارمین«چیه چته چرا سرو صدا راه انداختی» روشا«مگه نمیبینی» گندم«چیووو» روشا«آوارو دزدیدن» گندم«جمع کن خودتو بابا» روشا«خوب دزدیدنش دیگه توهم خودتو پهن کن» پارمین«بروتودستشویی هاروبگرد حتما پیداش میکنی» روشا«اونجا نیست...وای آوارو بردن بی آوا شدیم» گندم«خوب به گوشیش زنگ بزن» روشا«اِآره...آره...آره راست میگی اصلا هواسم نبود» سریع مبایلشو دراورد شماره ی آوارو گرفت گوشی رو گذاشت کنار گوشش آوا«چیه» روشا«درد چیه یمان چیه مگه تو پات نرسه خونه کجا رفتی نگفتی درو بازمیزاری میان مارو میدزدن میبرن جرعت داری پاتو بزار تو خونه» دیگه منتظر جوابی ازجانب آوانشد سریع قطع کرد گوشی رو پرت کرد روبالشتش پارمین«اولان اینجا خوابگاست بعدشم تا چند دقیقه پیش آوارو دزدیده بودن حالا نوبت ما شد» روشا«مثلا گفتم» دوساعتی گذشت آواوارد سوئیت خوابگاه شد گندم«بَه بَه آوا خوانوم کجا رفته بودین به سلامتی» آوا«بیرون» پارمین«خوب شد گفتی من فکر کردم رفتی داخل» آوا«هه هه هه» روشا«هه هه هه بامزه بگو کجا بودی» آوا«بازجویی میکنین» پارمین«آره» آوا«بپرسین جواب میدم» روشا«کجا بودی» آوا«جواب میخواین...به شماربطی نداره...خوب جواب دادم» گندم«بله خیلی...ازامشب تاسه هفته دیگه ظرفای صبحانه روتو میشوری وسلام» روشا«سوئیت هم جارو میکنی» پارمین«لباساروهم میشوری» آوا«برین بابا» بدون توجه رفت رو تختش درازکشید سریع به خواب فرو رفت پارمین«مثلا ما یه ساعته داشتیم واسه ی اون لیست کار میگرفتیم» گندم«آره واقعا اصلا به روی خودشم نیاورد نگاش کن» روشا«عین میمون گرفته خوابیده بزار من برم باهاش دعوا بگیرم» تا خواست به سمت آوا قدم برداره پارمین بازوشو کشید مانعش شد. پارمین«وایستا ببینم الان میری اونجا میگیره موهاتو یکی یکی میکنه ماهم بهت کمک نمیکنیم» روشا«به نظر من این عمل نشون دهنده ی نامردیه» پارمین«آره ما نامردیم پس نرو» ************ آوا«میگم بچه هااااا» پارمین«هااان» آوا«میخوام خودمو تخلیه کنم» روشا«مستقیم سرپیچ راه پله سمت چپ در آهنی محل تخلیه» آوا«کجا بوددقیقا این نشونه» گندم«دستشویی دیگه» آوا«خیلی بیتربیتین منظورم تخلیه ی روانی بود دلم خیلی گرفته میخوام سر یکی خالی کنم» گندم،پارمین،روشا«آهااااان» یا صدایی که ازپشت سرشون اومد همه برگشتن جون سان«آوا خوانوم» آوا«فرمایش» جون سان«خواستم بهتون تبریک عرض کنم» آوا«تبریک...برای چی» جون سان«برای نمره ی درس سیاست و اجتماع دیگه» آوا فهمیده جون سان داره بهش تیکه میندازه آخه نمرش خیلی کم شده بود...سریع پرید جلوشو موهاشو محکم کشید،اخم های جون سان ازدرد توهم رفت بقیه هم فقط نگاه میکردن آوا«میخوای کچلت کنم خشگله،موهای بورنازتو یکی یکی بکنم» جون سان«آییییی...چیکار میکنی دیوونه موهامو ول کن» آوا«دیوونه خودتی» جون سان یه دفعه بایه پاش زیر پای آوارو خالی کرد آوا از پشت پخش زمین شد...روشا،پارمین وگندم اول تعجب کردن ولی بعد سریع به جون سان حمله کردن شروع به کشیدن موهاشوگوششولباسش شدن...ته هیون وجه هو آ هم اومدن کمک جون سان،یه دعوای حسابی بین اون شیش نفر صورت گرفت تا اینکه باصدای فریاد مدیر همه سرجاشون ایستادن سرووضعشون بهم ریخته بود موهاشون ویز،کرباتاشون باز شده بود. مدیر«اینجا چه خبره» آوا تازه یغه ی کت جون سان ورها کرد،جه هوآ هم دستای پارمینو ول کرد گندمو روشا هم موهای ته هیون. مدیر«برای این کارتون تنبه میشید خوانوما» آوا«پس آقایون چی» مدیر«فعلا شما مقصرین شما دعوارو راه انداختین» پارمین«نه خیر به شما اشتباه رسوندن» مدیر«نمیخوام چیزی بشنوم برای تنبیهتون به مقر آموزشی پادگان میرین وسایلتونو جمع کنید تاچند دقیقه دیگه اتوبوس میاد دنبالتون» بعد ازرفتن مدیر ازاونجا پسرا یه لبخند پیروز مندانه ای زدن وازاونجا رفتن. دخترا غرغر کنان سرووضعشونو مرتب کردن روشا«همین کم مونده بریم سربازی خداروشکر به مرحمت آواجون داریم میریم» آوا«خفه شوووو» پارمین«اِچرا ناراحتی خواهر من مگه ماواسه آموزش دیدن میریم» آوا،گندم«پس واسه چی میرین» پارمین«برای خوش گذرونی» روشا«آره حتما میزارن تو خوش گذرونی کنی» پارمین«چرا که نه مموش» آوا«چی موش» پارمین«مموش» روشا«هی به من نگو مموش ها تریپ من خیلیم خوبه» پارمین«آره خیلی مموش» روشا«یه چی بهت میگماااا» پارمین«بگو ببینم مموش» روشا«جاجول» پارمین«از مموش بهتره مموش جون» ******* یه ساعتی گذشت اتوبوس ها جلوی ورودی دبیرستان منتظر ایستاده بودن. پارمین«هی آوا چرا سوار نمیشی» گندم«بپر بالا الان اتوبوس راه میوفته هااااا» روشا«آره سوار شو داریم میریم صفا سیتی» مربی«ساکت باشین برین سرجاهاتون بشینین» بالاخره آواهم سوار شد اتوبوس راه افتاد به محل مقر آموزشی. پارمین«وااای چه هوای خوبی» آوا«انگاری خیلی خوش به حاله تویکی شده هااااا» پارمین«بله دیگه پس چی،حسودیت میشه» آوا«حسودی...من...نه بابا» روشا«آخ جون هیچ کس نیست چه حالی میده» آوا«واویلا الان یه لشکر میریزن اینجا» به ثانیه کشیده نشد یه صدای سوتی از پشت سرشون بلند شد همشون باترس به طرف صدا چرخیدن آوا«دیدید گفتم هرچی روشا میگه عکسش اتفاق میوفته حالا نمیتونست چیزی نگه» گندم«این دیگه کیه...ازکجا پیداش شد» فرمانده«بَه بَه نیروی کمکی خوش اومدین» پارمین«نیروی کمکی دیگه چه صیغه ایه ما دانش آموزیم» گندم«ما دانش آموزیم» پارمین«حالا هرچی دبیرستانی» آوا«دبیرستانی» پارمین«اصلا دانش جو هستیم» روشا«ما دانش جوییم» پارمین«دِخفه شید دیگه اصلا ما دکترامونم گرفتیم باید تو بهترین بیمارستان باشیم که الان اینجاییم» فرمانده«ساکت...شما هیچی جزءسرباز نیستین» پارمین«بلهههههه» فرمانده«فکر کردین برای درس خوندن فرستادنتون اینجا» روشا«پس واسه چی فرستادنمون» فرمانده«واسه جنگ مانیرو کم داریم برای جنگ با کره ی شمالی شمارو برای همین فرستادن تا آموزش ببینین بفرستیمتون لب مرز» پارمین«ما واسه کشور خودمون نرفتیم جنگ می خواین واسه شما بریم» سریع کفشای پاشنه دارشو گرفت دستش فرارکرد آوا،روشا وگندم هم همین کارو کردن. وسط راه یه ماشین کنارشون ترمز کرد آوا«جون سان» جون سان«بلهههه» آوا«شما ها اومدین دنبال ما» جه هوآ«بله دیگه انگاری دبیرستان بدون شما سوت وکوره» ته هیون«آره انگاری خالیه» روشا«توی سنگ دل چجوری دلت اومد بیای دنبال ما» شین مه«ته هیون هیچ وقت بدون دلیل جایی نمیره» پارمین«یعنی چی» جه هوآ«یعنی حتما ازاومدنش به اینجا دلیلی داره» گندم«مثلا چه دلیلی» ته هیون«اینکه ماشمارو ازاینجا میبریم ولی به جاش باید شما تو آشپزخونه دبیرستان ظرفارو بشورید» پارمین«این عادلانه نیست» ته هیون«خیلیم عادلانست» پارمین«اماااااا...» جون سان«هرکدوم ازشما چهار نفر میخواد بیاد سوار بشه» همه سوار شدن جزءآوا جون سان«چرا سوار نمیشی» آوا«به تو مربوط نیست من میخوام ازاینجا برم ولی نه به کمک توووو» جون سان یه بوقی براش زد جون سان«پس میخوای اینجا بمونی» آوا«راستش...نه» جون سان«پس بیا سوار شوووو» آوا با غیظ غرغر کنان سوار ماشین شد همگی به خوابگاه رفتن روتختاشون ازخستگی بیهوش شدن. ازنظر خودشون هنوز نیم ساعت نشد که خوابیده بودن صدای در بلند شد. آوا«این دیگه کیه...برو بعدا بیا» روشا«خفه شو برو درو باز کن» آوا«به من چه خودت برو درو باز کن» گندم«چرا بحث میکنید یکیتون بلند شه دیگه» روشا«به من چه آوا پاشو برو یا گندم تو برو» پارمین«اِی بابا خودم میرم باز میکنم» با چشمای نیمه باز درو باز کرد پارمین«هاااااان» جه هوآ«سلام آقای مدیر با شما کار دارن» وبعد ازجلوی در کنار رفت قامت بلند مدیر ظاهر شد مدیر«زود باشین باید راه پله های دبیرستانو تمیز کنی» پارمین«آقا مگه ما چیکار کردیم» مدیر«همین که گفتم» مدیر همراه جه هوآاز اون جا رفت آوا«خوب شد ما حرف نزدیما وگرنه ازما هم به عنوان حمال استفاده میکردن» گندم«آره راست میگه بهتره بریم» روشا وپارمین نفری یه طی برداشتن....آواوگندم هم تو سالن باهم قدم میزدن جون سان«آهای خوانوم هااااا توجزایر شاندریزه قدم نمیزنید که با شمام» آوا«فرمایش» جون سان بهشون کاملا نزدیک شد جون سان«قول دیشبتون یادتون رفته» گندم«چه قولی» ته هیون هم به جمعشون اضافه شد ته هیون«نه دیگه نشد نباید فراموش میکردید» آوا«خوب چی بود مگه» جون سان«شستن ظرفای آشپزخونه» گندم«بعلههههه» ته هیون«قول دادین به ما نباید بزنین زیرش وگر نه دوباره برتون میگردونیم مقرآموزشی» آوا«خیلی خوب بابا الان میریم» آواوگندم هم به آشپزخونه رفتن یکیشون برف میمالید اون یکی آب میکشید. آوا«دبیرستان به این بزرگی ومعروفی یه ماشین ظرف شویی نداره» گندم«آره والله» پارمین وروشا هم داشتم راه پله هارو طی میکشیدن پارمین«هی مگه کوری من اونجارو طی کشیدم» روشا«کور تویی مگه نمیبینی کثیفه» پارمین«هی مموش نکنه دلت میخواد راه پله هارو برق بندازی» روشا«نه جاجول نمیشه کثیف رهاشون کنیم دوباره مجبور میشیم از اول شروع کنیم جاجول جان» پارمین«بکش مموش جان بکش» آقای مدیر«پارمین،روشا» هردو سرشونو بالا اوردن پارمین،روشا«بله آقای مدیر» آقای مدیر«دیگه کافیه» پارمین«واقعا پس بریم روشا» آقای مدیر«کجاااا؟؟» روشا«خودتون همین الان گفتین کافیه» آقای مدیر«گفتم برین نگفتم این طی وسطلو بزارین برای من» پارمین«اِ ببخشید» سریع سطل وطی هاشونو گرفتن از دبیرستان خارج شد...مدیر به آشپزخونه رفت تا سری بزنه مدیر«اِاِاِاِآوا،گندم شما اینجا چیکار میکنید» آوا«داریم ظرفارو میشوریم» مدیر«ولی من اون پسرارو گذاشته بودم بشورن» گندم«منظورتون از پسرا شین مه ، ته هیون ، جه هوآ ، جون سانه دیگه مگه نه» آقای مدیر«بله من فهمیدم دعوا تقصیر اونا بود تنبیهشون کردم تنبیهشونم شستن ظرفا بود البته اونا زرنگی کردن به شماسپردن...الان دقیقا اونا کجان» آوا« بما گفتن باید ظرفارو بشوریم» مدیر«شما میتونید برید من دوباره اونا روتنبیه میکنم...جالبه هاااا...شما برین» آوا وگندم دستاشونو شستن توراه خوابگاه باهم قدم میزدن آوا«واقعا که خیلی زرنگن بگو چرا مارو ازمقر آموزشی بیرون اوردن نگو میخواستن اززیر کار در برن نامردا» گندم«بیخیال اونا فکرشونو نکن ، فکرکن ما الان داریم میریم خوابگاه میگیریم میخوابیم ولی پارمین وروشا دارن راه پله هارو طی میکشن» آوا نیشش باز شد آوا«آره راست میگی چه حالی میده وقتی بیان ببینن ما خوابیدیم» باهم زدن زیر خنده....در سوئیتو باز کردن چراغارو روشن کردن تا چشمشون به پارمین وروشا افتاد لبخندشون رولبشون ماسید فکاشون افتاد زمین پارمین«هی دهناتونو ببندین الان موش میره مگه نه مموش» روشا«آره جاجول هی شما هاچرا مجسمه شدین» آوا«شما هاااا اینجا چیکار میکنین» گندم«مگه شماها الان نباید راه پله هارو طی بکشین» پارمین«حالا دیگه» روشا«زیاد خوب بودیم مدیر بخشیدمون» پارمین«ببینمت....نه نه» روشا«چی نه» پارمین«به چیزی که نیستی اعتراف نکن تو کجا خوب بودی» گندمو آوا لباساشونو عوض کردن روتختاشون نشستن روشا«به این خوبی خیلیم دلت بخواد» پارمین«بابا تو خوبی حالا بزار بخوابیم» پارمین خوابید ، روشا مشغول گوشی شد،آوا ناخوناشو مانیکر میکرد خودشو آرایش میکرد،گندم هم با لب تاب ور میرفت. (شب شد) آوا«روشا رژعروسکی منو توبرداشتی» روشا«نه بابا» آوا«زن بابا تو تخصص خوبی در برداشتن وسایل دیگران داری میگم توبرداشتی بگو من برداشتم» روشا«وقتی برنداشتم بگم برداشتم» گندم«بگیرین بخوابین دیگه نصفه شبی دست از دعوا کردن برنمیدارین» روشا«کجا نصفه شبه تازه سرشبه» گندم«تودیگه چی میگی این وسط بگیر بتمرگ بابا» روشا«آهاااای منم بلدم فوش بدمااااا دهنمو باز نکنمااااا» آوا« اصلا من یه چیزی بگم...درست گفتن لقمان هرکی حرف بزنه خره» همه ساکت شدن خوابیدن. ساعت شیش صبح شد گندم اول ازهمه بیدار شد گندم«بلند شین باید بریم کلاس» آوا،پارمین وروشا از خواب بیدار شدن زدن زیر خنده گندم«چیه چرا میخندیدن» روشا«بالاخره اون خره ماشد» گندم«خر خودتی» آوا«خوب خری دیگه خواهر من وگر نه کی این روز تعطیلو میره کلاس» گندم«اِاِ آره امروز یکشنبست» روشا«دیدی خدا خواست تو خر بشی ، خر دیشبی وگرنه بیدار نمیکردی» پارمین«خر دیشبی چیه دیگه» آوا«منظورش همونه که گفتم"درست گفتن لقمان هرکی حرف بزنه خره"» پارمین«آهان حالا فهمیدم» آوا«اوه تازه دوهزاریش افتاد» گندم«حالا هرچی خرم خودتونین پاشین برین صبحونتونو بخورین بعد گمشید از سوئیت بیرون تا شبم نیاین» روشا«خوب ماهم کمکت میکنیم» گندم«لازم نکرده تو به من کمک کنی توبه جای کمک کردن گند میزنی گمیشید میرن» پارمین«حالا چرا همش میگی "گمشین"بزارصبحونمونو بخوریم خودمون باادب میریم» بعد ازخوردن صبحانشون حاظر شدن از خوابگاه بیرون اومدن. (آوا:شلوار راسته گلبهی با یه تنیک شونیز ترکیب گلبهی وسفید تنم کردم،موهامو ازدوطرف خرگوشی بستم موهای بلند قهوه ایمو بارگه های عسلیموروشونه هام انداختم ، یه کتونی اسپرت سفید بازنجیر طلائی پام کردم ، کیف کوچیک صورتیمو انداختم رودوشم ، آرایش مختصل کردم رژلب صورتی عروسکیمو رو لبای قلوه ایم کشیدم) (پارمین:شلوارک جین آبی تازیر زانوم پوشیدم بایه نیم پوتین پاشنه یه سره پنج سانتی آبی ، تیشرت عکس "جمجمه،استخون"مشکیمو تنم کردم،کت آبیمو ازروش پوشیدم آستیناشو تا آرنجم بالا زدم ، موهاموبالای سرم بافتم با ربان آبی خال های مشکی از رو کش بستم ، آرایش بسیار کمی هم کردم، کوله ی لی مانندمو رودوشم یه طرفه انداختم) (روشا:شلوار راسته کبریتی همراه تاپ حلقه ی همرنگ تنم کردم ، کفش های عروسکی شکلاتیمو پام کردم ، موهای مشکیموصاف شلاقی رو باز رها کردم حِد شکلاتیمو به موهام زدم ، آرایش معمولی هم ست تیپ کردم ، کیف پول پهن چرم مشکیمو دستم گرفتم همراه گوشیم) آواو پارمین وروشا جلوی در ورودیه خوابگاه ایستادن روشا«خوب دوستان حرکت» پارمین«صبر کن صبرکن صبرکن ، پیاده شو باهم بریم» روشا«منکه چیزی سوار نشدم» آوا«خنگه ، منگل تیکه کلامه» پارمین«واقعا احمقی...من با شما نمیام» آوا«چرااااا» پارمین«من آبرو دارم» روشا«مگه ما بی آبروییم» پارمین«نخیر شما آبرو میبرین» آوا«به درک نیا خودت تنها برو ماهم باهم میریم» روشا«توهم خودت میری چون من میخوام تنها برم» آوا«بازم به درک ، پس پارمین بالایی میره من پایینی میرم روشاهم مستقیم میره» روشا«شما خیلی زرنگین شمادوتا که بالاوپایین برین به یه جا میرسید ولی من مستقیم برم میرم تو دیوار جلوم دیواره» آوا«این دیگه به ما مربوط نیست...بریم پارمین» پارمین وآوا رفتن روشا«حالا که اینطور شد منم از اون کوچه باریکه میرم» نیم ساعتی گذشت پارمین وارد یه پاساژ بزرگ انواع لباس های زنونه(لباس خواب ،زیر، مجلسی، بیرونی، خونگی، تابستانی و...) همینجور تو پاساژقدم میزد یه دفعه ای به یکی خورد روزمین افتاد پارمین«مگه کورید خوانوم» ازجاش بلند شد آوا«کور خودتی» پارمین«توووو» آوا«با اجازت...حالا من خوبم اون یکی روداشته باش» پارمین سرشو چرخوندروشا بهشون نزدیک شد روشا«بچه ها کمک انگشتم تو صندق گیر کرده» پارمین«احمق چرا صندق خیریه رو برداشتی این ماله نیاز مندای سرطانیه» آوا«خواست پولاشو برداره » روشا«چرا چرند میگی...آواگفت انگشتتو کن داخلش منم کردم توش» پارمین«حالا که این طوره خودتون درش بیارین» پارمین از پاساژبیرون رفت، آوا همش میخندید سعی میکرد انگشت روشا رو از تو صندق دربیاره. شب هر سه باهم به سوئیت برگشتن پارمین«واااااای دستت درد نکنه گندم جون اینجا چقدر تمیز شده» گندم«خواهش میکنم ولی خودم هلاک شدم» پارمین«خدا نکنه تو هلاک بشی اون دوتا عجوزه هلاک بشن» در محکم باز شد آواوروشا وارد شدن آوا«هی منظورت از عجوزه مابودیم» پارمین«دیدی هنوز نرسیده شروع کردی...آره توبودی حالا میخوای چیکار کنی» آوا«ماکه عجوزه ایم خوبه ولی تو که شوتی» پارمین«من شوتم» آوا«آره تو شوتی» پارمین«تو که کرنل چی میگی» آوا«من که عجوزه بودم حالا شدم کرنل خانوم گُل تو دربازه» پارمین«گُل تودربازه بهتر از عجوزه وکرنل» روشا«بچه هاااا من...» پارمین،آوا نزاشتن حرفشو بگه باهم داد زدن«تو که اُتی حرف نزن» گندم«کااااافیه دیگه اَه کلافم کردین فوتبال راه انداختین از صبحه نبودین راحت بودم حالا برگشتین افتادین به جون هم دیوونم کردین» روشا خیلی خنثی ریلکس شلوار خونگیشو بالا کشید روشا«تو از اول هم دیوونه بودی» گندم با ابهت دست به کمر به سمت روشا چرخید گندم«چی گفتی» روشا که میخواست بشینه رو تخت بادیدن قیافه ی گندم بین زمین هوا به حالت نشسته موند روشا«هیهیهیهیچی...گفتم شب بخیر» سریع پتو رو کشید روخودش گندم«شما دوتا به چی نگاه میکنین برین بخوابین» اونا هم سریع لباساشونو عوض کردن پارمین«داریم میریم دیگه...عصباب مصاب نداری هااا...تو هم خون کثیفتو آلوده نکن» آوااز زیر پتو بیرون اومد آوا«گندم ، پارمین بهت فش داد» گندم«به من چی گفت» پارمین هم از زیر پتو بیرون اومد پارمین«داره چرند میگه خواهر هیچی نگفتم باور کن» گندم«بگیرین بخوابین» پارمین«چقدر بد اخلاق» آوا«گندم گندم...» پارمین«به جان خودم اگه بهش بگی امشب خفت میکنم دهن لق» گندم«چیه» آوا«هیچی شب بخیر» گندم« شب بخیر» پارمین«خودشیرین بدبخت» گندم«ساکت» روشا که تختش بالای تخت آوا بود ریزریز میخندید کل تخت تکان میخورد پارمین یه لگد به تخت آوا زد آوا«چرا به من لگد میزنی روشا داره میخنده» پارمین«توهم بهش لگد بزن» آوا با تمام قوا یه لگد به تخت روشا زد دوباره کل تخت تکان خورد ایندفعه پارمین و روشا باهم به آوا لگد میزدن. (چهار ماه بعد) جون سان و گروهش برای ادامه ی کارشون به روسیه رفتن گندم هم همراشون رفت. آوا«خوب حالا چیکار کنیم» روشا«بریم بازار» پارمین،آوا«روشااااا» روشا«خواهش میکنم» پارمین«نظر تو چیه» آوا«چی بگم...بریم حاظر شیم» (آوا:کت دامن نوک مدادی ونقره ای تنم کردم ، رنگ پا هم پام کردم ، نیم پوتین مخملی کرمی هم پام کردم ، موهامو بافت آبشاری کردم ، آرایش ترکیب نقره ای نوک مدادی کردم ، کیف نوک مدادیمو دستم گرفتم) (پارمین:پبراهن عروسکی دامن کوتاه بادمجونی با پوتین تاروزانو همرنگش پوشیدم، موهامو باز رها کردم با تِل سیخی به موهام زدم، آرایش ساده ترکیب بادمجونی مشکی کردم، کیف ورنی بادمجونیمو دستم گرفتم) (روشا:شنل خفاشی سبز با کفش پنج سانتی سبزهمراه ساپرت مشکی پوشیدم،موهامو سه شوئار تمیزی کشیدم باز رها کردم سمت چپم یه گل سر سبز زدم،آرایش همیشگیمو با رنگ سبز کردم،کیف سبزمو رودوشم انداختم) وارد بازار شدن روشا«وااااای ویشگونم بگیرین بچه ها انگار دارم خواب میبینم» آواهم نه برداشت نه گذاشت یه نیشگول محکمی از بازوش گرفت داد روشا در اومد. روشا«هووووی دیووونه دستم کبود شد» آوا«به من چه خودت گفتی دیگه میخواستی نگی» روشا«حالا من یه چیزی گفتم تو باید انقدر حرف گوش کن بشی» آوا با بیتفاوتی شونه ای بالا انداخت آوا«به من چه» روشا«عجب رویی داری ها راستی پس پارمین کوش کجا رفت این دختره دیوونه» ********* پارمین وارد یکی از پاساژا شد مشغول دیدن ویترین ها شدناگهان یه چاقو زیر گلوش قرار گرفت همون چاقو کش فریاد میزد پسره«همه برین عقب...عقب زود» پارمین ازترس رنگ به رخ نداشت پارمین«ولم کن دیوونه...ولم کن» پسره«حرف نزن وگرنه میکشمت...اگه نزارین من با چمدون ازاینجا خارج بشم این دختره میمیره» مردم هیچ عکس العملی نشون ندادن پسره«خیلی خوب خودتون خواستین» همین میخواست شاه رگ پارمینو ببره یه نفر از پشت بهش حمله کرد پارمین روزمین افتاد یه پسر جوون چنان مشتی به صورت چاقوکش زد واونو به پلیسا تحویل داد ، به سمت پارمین دوید بهش کمک کرد تا بلند بشه. پارمین لباساشو تکونی داد پسره«حالتون خوبه» پارمین سرشو به علامت مثبت تکان داد پسره«مطمعنی چیزی نیست اگه...» پارمین«نه من خوبم ازکمکتون ممنونم» پسره«خواهش میکنم...میتونم اسمتونو بپرسم» پارمین اول تعجب کرد ولی بعد سریع خودشو جمع وجور کرد پسره«مهم نیست به هرحال من اسممو بهت میگم» آروم خم شد کنارگوش پارمین زمزمه کرد نفس های داغش به لاله ی گوشه پارمین برخورد میکرد. پسره«اسم من...کیم هیوجونه» دوباره لبخندی به روی لباش ظاهر شدو همراه محافظاش از پاساژخارج شد دخترا پشت سرش غش وضعف میکردن(اصطلاح بوداااا) پارمین«کیم هیوجو...کیم هیوجون» همون موقعه آواوروشا هم پیداشون شد آوا«هوووی دیوونه تویه دفعه ای کجا غیبت زد همه جارو دنبالت گشتیم» پارمین کل قضیه رو براشون تعریف کرد ، هرسه به خوابگاه برگشتن. آوا مشغول دیدن قسمت آخر Orgenil بود...روشا هم موهاشو مساژمیداد تا بخوابه...پارمین روی تخت دراز کشیده بود به سقف زول زده بود. پارمین«بچه هااااا» صدای ازجانب بچه ها نشنید بلند تر داد زد پارمین«بچه هاااا» آوا«مرض چته سادیس گرفتی» پارمین«مرض به دلت...میگم فکر نمیکنین ما الان تو کره ایم باید اسم کره ای داشته باشیم» روشا«نه فکر نمیکنیم ، اسمای خودمون مگه چشه خیلی خشگله البته اسم آوا پرمعناست ، آواز خوندن،نجوای عاشقانه» آوا«خفه بابا...نه عزیزم اسم کره ای به درد ما نمیخوره» پارمین هم دیگه حرفشو نزد. امتحانات میان ترم تموم شد این سه تفنگ دار نه ببخشید این سه تا خواهر افسانه ای به دبیرستان رفتن. روشا«وااااای چقدر دلم برای دبیرستان تنگ شده بود» آوا«آره جون تو» پارمین«بچه ها اونجا رو» همه به سمتی که پارمین اشاره میکرد چرخیدن...سه تا پسر خوشگل بودن دهناشون مثل کاروان سرا باز مونده بود ، بین این سه تا کیم هیوجون هم بود ، کم کم به آواوروشاوپارمین نزدیک شدن کشته زیاد میدادن...اون سه تا پسر بدون توجه به آواشون از کنارشون عبور کردن. آوا،روشا،پارمین«عین فرشته ها بودن» صدای دعوا بلند شد هرسه به سمت صدا چرخیدن دیدن اون سه تا پسر دارن یکی رو میزنن انگار بقیه هم دلیلشو میدونستن هیچ کاری نمیکردن یا تحسین میکرد. روشا«عجب آدمای پروئی چند نفر به یه نفر اگه یکی بامن اینکارو کنه میزنم کل دکوراسیون صورتشو بهم میریزم» پسره«چی گفتی» هرسه به سمت صدا برگشتن هر نفر تو چشم نفر مقابلش زول زده بود. پسره«شما ها باید تازه وارد باشین» آوا«نخیر شما تازه واردین عین بوته هرز یه دفعه ای سبز شدین» هرپنج نفر با تعجب به آوا زول زدن دخترا با شجاعت و پسرا با تعجب نگرانی. پسره روبه روی آوا رخ به رخ ایستاد دقیق تر آوا رو آنالیز کرد آوا«چیه تاحالا خوشگل شهر پریا رو ندیدی» دخترا زدن زیر خنده پسراهم سعی کردن جلوی خودشونو بگیرن آوا«نمی خوای خودتو معرفی کنی» پسره یه پوزخند تمسخر آمیزی زد پسره«خوانوما مقدم ترن» آوا«باشه...من خشگله شهر پریا آوا راد هستم...این موخشگله هم پارمین مهتشم هستن...این عصاب خورد کن هم روشا سالاری» روشا«حالا چرا عصاب خورد کن» پارمین یه سوقولمه بهش زد پسره تا اومد یه چیزه دیگه بگه زنگ خورد همه رفتن کلاس. تو این مدت پارسا وتارا براشون یه خونه خریدن اونا هم به اون خونه رفتن. یه هال نسبتا بزرگ گردی شکل ، رو به روی در ورودی سه تا اتاق خواب کنارهم بود ، کنار درورودی هم سرویس بهداشتی وآشپزخونه قرار داشت ، وسط هال یه دست مبل راحتی با یه تی وی بزرگ گذاشته بودن ، پشت مبل ها یه میز صندلی ناهار خوری گردی شکل چینده بودن روشا«اصلا من قبول دارم اونا آدمای خشگل معروفی هستن ولی حق ندارن هر غلطی که دلشون میخواد بکنن» پارمین آوا«روشاااا» آوا«تو از کجا میدونی شاید یه دلیلی داشتن ندیدی همه ی بچه ها چه جوری نگاه میکردن تابلو بود دلیل داشتن فقط یه آدم خنگی مثل تو نمیتونه درک کنه» روشا«بیخی بابا» روشا از اتاق بیرون رفت پارمین«هه هه هه آدم با چنگال آب بخوره اینجوری ضایع نشه» با آوا زدن زیر خنده همون موقعه مبایل پارمین زنگ خورد. پارمین«بیا آوا دومادتونه جواب بده» آوا«به من چه خودت جواب بده موقعی که کار داری برادرته موقعه ای که دستت از لای سنگش میره بیرون میشه دوماد ما» روشا وارد اتاق شد باخشم گوشی روجواب داد روشا«بله» پارسا«سلام روشی جون» روشا«صد دفعه بهت گفتم به من نگو روشی» پارسا«خوب بابا حالا روشا...خوبین چه خبرا» روشا«هیچ خبری نیست مدرسه هم خیلی کسل کنندست آدم زنده اونجا میمیره» پارسا«اِی یعنی انقدر بده...حالا بیخیال موش وگربه چطورن» روشا یه نگاهی به پارمین وآوا انداخت داشتن سر لب تاب دعوا میکردن به سرو کول هم میزدن روشا«اونا...اووووفففف عااااالی» پارسا«خوب...مراقب خودتون باشین فعلا خداحافظ» روشا مبایلو قطع کرد رفت خوابید،آوا وپارمین هم به دعوا کردنشون ادامه دادن. ******* صبح مثل همیشه با جنگ ودعوا بیدار شدن به مدرسه رفتن. روشا«اَاَاَاَه خدا کنه امروز دیگه نبینیمشون» آوا«منم اصلا حوصلشونو ندارم» پارمین«بهتره زیاد دلتونو خوش نکنین» آوا،روشا«چراااا» پارمین«چون اونا دارن میان» آواوروشا با تعجب برگشتن جلو رو نگاه کردن روشا«به درک بیاین بریم» داشتن از کنارشون بی تفاوت عبور میکردن با صدای جونگمین برگشتن جونگمین«ببینم شماها سلام کردن واحترام گذاشتن بلد نیستین خوشگل های شهر پریا» پارمین«با ما بود» جونگمین یه لبخند تمسخر آمیزی تحویلشون داد جونگمین«مگه به جزءشماها خشگله شهر پریا ی دیگه ای هم وجود داره» آوا«اولان معلومه ما لنگه نداریم...دومان چرا باید اینکارو کنیم ما اصولا حرف زور تو کتمون نمیره دیو قصه های بچگیم» همه زدن زیر خنده ولی صورت جونگمین رنگ خشم به خودش گرفت جونگمین«شما ها نمیدونید ما کی هستیم چطور انقدر پروئین» روشا«خیلی از محظرتون عذر میخوام ولی ما کاری نکردیم» جونگمین«هه کاری نکردین» با لحنی پرخواشگری ادامه داد جونگمین«زود جلوی پام زانو بزنید اونموقعه شاید بخشیدمتون» آواوپارمین وروشا دیگه خونشون به نقطه ی جوش رسیده بود. آوا«هه من بمیرم این کارو نمیکنم» جونگمین«خفه شو کاری که گفتم انجام بده» آوا از زورخشم میخواست بهش حمله کنه روشا وپارمین بازو هاشو محکم نگه داشتن آوا«خودت خفه شووو نره غول الان تک تک موهاتو میکنم» پارمین«بیا بریم آوا بیخی» هرسه داشتم از اونجا میرفتن یه دفعه ای جونگمین محکم بازوهای آوارو کشید محکم فشار میداد ، آوا اول یه جیغ تیزی کشید ولی بعد از درد اشک تو چشماش جمع شده بود پارمین وروشا ترسیده بودن دوستای پسره هم تعجب کرده بودن. آوا«تنت میخواره» جونگمین«گفتم زانو بزن» روشا به خودش اومدوترسو کنار گذاشت روشا«دیگه داری شورشو درمیاری» آوارو کشید کنار یه لگد چرخشی به صورت جونگمین زد ، جونگمین تعادلشو ازدست داد از پشت رو زمین افتاد...دوستاشم شروع به خندیدن کردن. روشا یه قدم به سمت جونگمین برداشت. روشا«تو فکر کردی کی هستی به ما دستور میدی» انگشت اشارشو تهدید آمیز توهوا تکان داد روشا«اگه یه بار دیگه با من ودوستام اینجوری برخورد کنی مطمعن باش می کشمت(بلند تر فریاد زد)فهمیدی» هرسه خواستن به سمت کلاس برن باصدای کیم هیوجون متوقف شدن. کیم هیوجون«ببخشید» به سمتش چرخیدن ، کیم هیوجون روبه پارمین کرد. کیم هیون«من شمارو جایی ندیدم» پارمین«چرا» کیم هیوجون«جدا...کجا» پارمین«باغ وحش» آواوروشا بلند زدن زیر خنده وبعد باهم ازاونجا دور شدن. هیون لبخندی زد«واقعا دخترای باحالی بودن» تان«واقعا همینطور به نظر میومدن» جونگمین ازروی زمین بلند شد مشغول تمیز کردن لباساش شد جونگمین«شماچطور میتونید این حرفو بزنید اونا فقط سه تا دختر گستاخ وبی پروابودن به موقعش حسابشونو میرسم» اوناهم به کلوب رفتن. *************** آوا«وااااای کارت عالی بود گل کاشتی دختر» پارمین«چه خبرتونه» آوا میخواست کمی پارمینو عذیت کنه برای همین عداشو دراورد آوا«"ببخشید ، بله ، من شمارو جایی ندیدم ، چرا ، واقعا...کجا ، باغ وحش" خیلی باحال بودی» روشا«حالا واقعا جایی دیده بودیش یا نه» پارمین«اون شب بهتون گفتم یه پسره منو ازدست یه چاقو کش نجات داد همین پسره بود» آوا«واقعا...خداشانس بده اگر منه بدبخت بودم درجا میکشتنم کسی نبود نجاتم بده» هرسه زدن زیر خنده روشا«آوا تازگیا خیلی حسود شدیاااا» پارمین«نه بابا این ازهمون اول حسود بود» آوا«تو از کجا میدونی» پارمین«بماند» آوا«نخیر هیچی بین ما نمی ماند...بگو» پارمین«ازقیافت معلومه» آوا«اِیعنی قیافم به حسودا میخوره» روشا«چه جورم» آوا«حالا بیخیال...روشا ازاین لگدا به منم یاد بده میخوام دفعه ی بعد خودم بزنمش» پارمین«حالا اگه دفعه ی بعدی هم باشه» اون روز کلاساشون به خوبی تموم شد. *********** آوا«بچه ها شما حوصلتون سرنرفته» روشا«چراااا خیلیم زیاد» آوا«میای بریم کلوب» پارمین«خفه شو زهر مار میخوای بری کلوب چه غلطی کنی اونجا هرجور الاغ مستی پیدا میشه» روشا«پارمین راست میگه ولی...ولی چطوره یه بار امتحانش کنیم شاید خوب باشه» پارمین«نچ نچ نچ خاک توسر شماها اگه دوست دارین میتونید برین من میرم بازار تو پاساژا دور میزنم» آوا با این حرف نیشش باز شد آوا«آهان حالا فهمیدم چرا میخوای بری پاساژ، عزیزم هیوجون رومیتونی تو مدرسه هم دید» پارمین کوهسن کنارشو به سمت آوا پرن کرد پارمین«دهنتو ببند تا نبستمش» آوا«خیلی خوب بابا چرا هار میشی پاچه میگیری راست میگم دیگه» پارمین ایندفعه از رو مبل بلند شد تا آوارو بکشه ولی آوا زرنگ تر زود فرار کرد. (آوا:یه تنیک شونیز سفید خاکستری باشلوار راسته کتان خاکستری تنم و پام کردم ، کفش های پاشنه بیست سانتی خاکستری پام کردم ، موهامو با اتو صاف شلاقی کردم از سمت راست رو شونه هام ریختم ، آرایش خاکستری کردم چنان دور چشام خط چشم کشیدم خودم فشارم از دیدنش افتاد...کیف دستیمو برداشتم) (روشا:یه پوتین تازیر زانو پاشنه ده سانتی همراه دامن پرچین شکلاتی پوشیدم، تاپ کرمی گردنی هم تنم کردم موهامو محکم دم اسبی بالای سرم بافتم، آرایش ترکیب کرمی شکلاتیی کردم کیف دستیمو گرفتم) آوا وروشا باهم به کلوب رفتن...پارمین هم نشست رومبل پاهاشو تو بغلش جمع کرد مشغول دیدن فیلم ترسناک شد مدام به اطرافش نگاه میکرد. آواوروشا باهم وارد کلوب شدن خیلی شلوغ بود ؛ یه عده مشغول حرف زدن بودن عده ی دیگر مشغول رقصیدن عده ی دیگر هم بداموزی داره بگم چیکار میکردن. آواروشاهم وسط مشغول رقصیدن شدن. آوا«روشا جون من برم دستشویی دستامو بشورم برمیگردم» روشا«پَ نه پَ برو همونجا موندگار شو عجبااااا» آوا عدای روشارو در آورد به داخل دستشویی رفت دستاشو شست خواست برگرده در دستشویی باز شدیه پسر تودرگاه ظاهر شدآوا خواست با بی تفاوتی از کنارش رد بشه ولی پسره دستای لاغر آوارو تو مشت مردونش گرفت پسره«کجا خشگله امشب با ما باش جوجو» آوا ازلحن پسره فهمید که مسته ازترس آبدهنشو بلعید فقط تقلا میکرد ولی افسوس زورپسره خیلی بیشتر ازاینا بود. پسره«کجا جیگرم حال میده هاااا بهت قول میدم خوش بگذره...وای چه لبای سرخی» آوا«کوره واقعا رژلبم قهوه ایه» بازهم سعیشو کرد تا اززیر دستش بیرون بره ولی دیگه جون نداشت ، پسره بایه حرکت آوارو چسباند سینه ی دیوار خودشو بهش میمالید خواست لبای خوش فرمشو ببوسه بایه مشت ازاون منطقه دور شد"اون شخص"دستای آوارو گرفت از سرویس دور شد آوا سعی میکرد چهره ی فرشته ی نجاتشو ببینه باهم کنار یه میز خوراکی ها ایستادن آوا سرشو بالا اورد ولی بادیدن تان کپ کرد آوا«تو...تو...پارک تان...تو» تان لبخنددختر کشی که همه آرزوشونو داشتن زد تان«چیه تعجب کردی یاانتظارشو نداشتی» آوا چشمایه بادومی قهوه ایشو که همه رو مست میکرد به حالت عادی برگردوند آوا«تو اینجا چیکار میکنی» تان«این همون سوالیه که من ازتو میخواستم بپرسم این کلوی متعلق به ماسه تاست حالا توبگو اینجا چیکار میکنی» آوا«مگه نمیبینی اینجا مردم دارن چیکار میکنن من هم واسه همون کار اومدم» چشای تا درشت شد تان«مطمعنی واسه کاری که مردم میکنن اومدی...پس چرا میخواستی سعی کنی اززیر دست اون پسر در بری» آوا منظور تانو فهمیده بود ازخجالت سرشو انداخت پایین آوا«چیزه...یعنی نه واسه خوش گزرونی قانونی» تان فهمیدآوا نمیتونه منظورشو درست برسونه لبخند زنان سرشو تکان داد. تان«تنها اومدی» آوا«نخیر بادوستم اومدم» تان«کدوم دوستت اون دوست خشنت روشایا اون دوست بی پروات پارمین» آوا جلوش گارد گرفت آوا«اوهو درمورد دوستای من درست حرف بزنا...بعدشم من باروشا اومدم» تان«خیلی خوب ببخشید» آوا«من دیگه میرم فردا کلاس دارم باید برم» داشت ازکنار تان عبور میکرد باصدای تان دوباره سرجاش میخ کوب شد. تان«همه ی شما توتعطیلات میرین کلاس» آوا با تعجب به تان نگاهی انداخت» آوا«تعطیلات...واسه چی...الان وسط ساله» تان دوباره لبخند تحویل آوا داد تان«منظورت تابستانه دیگه نه» آوا تازه متوجه منظورش شد واسه اینکه کم نیاره دست به کمر جلوش ایستاد آوا«حالا...حالا هرچی» یه دفعه همون پسره مضاحمه ازپشت تان اومد بایه لبخند زشت وحشتناکی به سمت سالن میرفت به آوا چشم دوخته بود آوا دوباره ترسید دستاشو ازدور کمرش برداشت قیافه ی مظلومی به خودش گرفت تان تا این قیافه ی آوارو دید به سمت عقب سرچرخیدبادیدن پسره اخمی ترسناک کرد اونم سریع ازاونجا رفت اخمش وجمع کرد به سمت آوا چرخید با قیافه ی ترسیده ی آوا زد زیر خنده آوا«مرگ واسه چی میخندی» تان«ببخشید» آوا«خوب من دیگه باید برم ازکمکت ممنونم» تان«کجا میخوای بری نکنه یادت رفته همین چندلحظه پیش چه اتفاقی افتاده» آوا«نمی خوای بگی همشون مثل همونن» تان«همینطوره» آوا ترسید خودشو به تان نزدیک تر کرد تان هم یه پوزخندی تحویلش داد. تان«اگه نگرانی میتونی پیش ما بمونی» آوا«دوستم روشا چی» تان به سمت میزی اشاره کرد تان«توبرو اونجا منم روشارو میارم» آوا به سمت میز حرکت کرد تان هم رفت دنبال روشا. آوا«سلام» دور اون میز فقط جونگمین و هیوجون بودن...جونگمین سرش وبه سمت آوا چرخوندن بادیدن آوا تعجب کرد جونگمین«بازم توووو» آوا هم یه اخم نرمی بین ابروهای کوتا کلفتش نشوند روصندلی رو به روی جونگمین وهیوجون نشست آوا«اولان تو نه شما...دوما من سرخود نیومد مشتاق دیدن تو هم نبودم...سوما جواب سلام واجبه» همون موقعه تان همراه روشا هم اومدن، روشا کنار آوا نشست، تان هم کنار جونگمین. جونگمین«تاجایی که یادم میاد شماها سه نفربودین» آوا«پارمین چون حوصله ی افرادی مثل تورو نداشت موند خونه» جونگمین حسابی عصبانی شده بود. جونگمین«تو...توچطور جرات میکنی اینجوری بامن برخورد کنی» هیوجون«بیخیال جونگمین...برنامتون چیه» روشا«برنامه واسه چه کاری» هیوجون«تعطیلات میان ترمی دیگه» روشا«آهاااان هیچی برنامه خاصی نداریم» تان«پس تواین دوماه میخواین چی کار کنین» آوا«هیچی میشینیم خونه درس میخونیم» جونگمین یه پوزخند تمسخر آمیزی بهشون زد. روشا«حرف خنده داری زد» جونگمین«مثل اینکه اعلامیه تعطیلات میان ترمی روندیدین» آواوروشا یه نگاهی به هم انداختن آوا«چه اعلامیه ای» هیوجون«قراره آخر هفته به جنوب بریم ازطرف دبیرستان، اونجایه جشن برگزار کنیم...دانش آموزان هم موظفن به تصمیم دبیرستان احترام بزارن بیان البته بقیه تعطیلاتو خودتون باید بگزرونید» روشا«یعنی همه ی بچه هاقراره بیان» تان«آره همینطوره» آوا«یعنی ماهم باید بیایم» جونگمین«مگه شما جزء بچه های دبیرستان نیستین خوب باید بیاین دیگه» روشا«پس بزارین به پارمین هم خبر بدم» سریع گوشیشو در آورد شماره ی پارمینو گرفت. پارمین که ازاون طرف مشغول دیدن فیلم ترسناک بود باشنیدن صدای گوشی یه متر پرید بالا. پارمین«چیه حالا تو خونه هم نیستی دست ازسرم برنمیداری» روشا«اولان سلام...ثانین تقصیر منه الاغه به فکر توی خرم بعدشم فردا ازطرف مدرسه یه سفر یه هفته ای به جنوب میریم توهم انشاالله پایه ای دیگه» پارمین«نخیر نمیام» روشا«به جهنم» سریع گوشی رو قطع کرد. پارمین«اون چی گفت سفرازطرف مدرسه؟جنوب؟اونا میخوان برن ومنه احمق گفتم نه» محکم زد تو سرخودش پارمین«اَه پارمین خاک توسرت انقدر خنگی اصلا به جهنم میشینم توخونه» ***** آوا«چی گفت» روشا«ساز همیشگیشوزد؟مخالفت باجمع گفت نمیام» تان«واقعا گفت نمیام» یه لبخندی زد تان«واقعا دختر جالبیه وبسیار عجیب» جونگمین«فرداهواپیما ساعت هشت راه میوفته دیر کنید جامیمونیدفهمیدین» ولی دریغ ازیه جواب یا عکس العملی ازجانب آواوروشا دوباره باصدای بلندتری ادامه داد. جونگمین«با شماهاااا بودمافهمیدین» روشا«آره فهمیدیم خوب که چی» جونگمین«تو...تو...دختره ی...» روشا«من چی؟من چی هاااان مشکلی داری...پسره ی مغرور ازخودراضی» روشا دست آوارو گرفت باهم ازکلوب خارج شدن. ******* آوا«فکر کنم پارمین خوابیده باشه» پارمین«چقدر زود برگشتین» با این حرکت پارمین، آواوروشا ازترس شروع به جیغ کشیدن کردن پارمین اول ترسید بااونا شروع به جیغ زدن کرد تایکی ازهمسایه ها بامشت به در کوبیدو فریاد زد همسایه«تاچند دقیقه پیش یکیتون جیغ جیغ میکرد حالا همتون تاصداتونو نبرین خودم میام میبرم» همه آروم شدن روشا و آوادستاشونو گذاشتن رو قلبشونو تند تند نفس میکشین آوا،روشا«ترسیدیم دیوونه» آوا«بعدشم کجا زوده ساعت دوونیمه صبحه هااااا» پارمین«اِراست میگی خوب شد گفتی نمیدونستم» روشا«حالا بیخیال توواقعا نمیای» پارمین«کجاااا» آوا«کلیسا برای مراسم شکرگذاری، خوب جنوب دیگه شاس میزنی هاااا شاسگول» پارمین«اولان خودت شاسگولی بعدشم میام چرا نیام» روشا«واااا توگفتی نمیای که» پارمین«حالا من عصبانی بودم یه چیزی پروندم توهم هیچ کدوم ازحرفای ماروجدی نمیگیری همینو جدی گرفتی» آوا«خوب من رفتم وسایلمو جمع کنم فردا توهواپیما میخوابم بااجازه اولاحضرتاااا» هرسه به اتاقشون رفتن تاوسایلشونو جمع کنن. ************* صبح ساعت هفت بودهمشون ازخستگی رورخت خواباشون غشششش کردن، تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کرد. پارمین شروع به داد زدن کرد پارمین«یکی پاشه تلفن وجواب بده مگه صاحب نداره» روشا ازاتاقش چنان فریادی زد همه همسایه ها ازخواب پریدن روشا«به من چه خودت پاشو» با این داد آوا مثل برق گرفته ها، که اتاقش بین اتاق پارمین وروشا بود ازرو تخت افتاد پایین، کمی حالش بهتر شد باغرغربه سمت تلفن رفت. آوا«بله» تان«ببینم شماها قصد اومدن ندارین میخواین براتون گاوی چیزی قربونی کنم باااانوی من» آوا با این کلمه خواب ازسرش پرید آوا«بلهههه» تان«اوهوووم ببخشید» آوا«بله اگه میشه شتر بزنین روزمین تا شماهارو لایق دیدن وهمسفری روبدونیم» تان«واقعا پرویی حالا جدی نمیاین» آوا«کجااا» تان«جنوب دیگه» آوا«جنوب چه خوب....» هنوز حرفشو کامل نطق نکرده بود هواسش سرجاش اومد تازه لنت شد با خودش شروع به حرف زدن کرد آوا«اِاِاِداشت یادم میرفت هاااا» بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت سرجاش دراتاق پارمین وروشا وکوبید اونارو بیدارکرد آوا«هی لندهور های مفت خور بلندشین خبرمرگتون مگه نمیخواستین برین جنوب چه مثل خرکپیدین» سریع به اتاقش رفت وحاظر شد روشاوپارمین هم بیدار شدنو حاظر شدن. (آوا:نیم تنه خاکستری جلوش میکی موز داشت به تن کردم پایینشوگره زده بودم ازروشم یه پلیمر جذب آبی آستین سرب پوشیدم...شلوار لی آبی لول پام کردم، کتونی اسپرت آبی سفید همراه کیف اسپرت آبی پام کردم و گرفتم موهامو دم اسبی بالای سرم محکم بستم...آرایش همیشگیمو کردم) (پارمین:تنیک صورتی خاکستری بلند همراه شلوار راسته خاکستری تنم کردم، کفش عروسکی اسپرت صورتی پام کردم، کیف دستی ستشم گرفتم موهامو سه شوئار تمیزی کشیدم باز رها کردم) (روشا:بلوز مشکی خاکستری آستین حلقه ایمو همراه شلوار لی خاکستری لول پوشیدم ،کفش های اسپرت مشکیمو پام کردم با کیف ستش، آرایش همیشگیمو کردم موهامو خرگوشی ازدوطرف بافتم) ***** هرسه به سختی ساعت هشت وروبع خودشونو به فرودگاه رسوندن به سمت پسرا رفتن. جونگمین با حرص به سمتشون چرخید جونگمین«ببینم شماهاکدوم گوری بودین چرا انقدر دیر کردین» روشا«چرا داد میزنی اصلا دوست داشتیم، بعدشم تو دیشب اینهمه با ابهت میگفتین ساعت هشت بیاین نیاین میریم پس چی شدهاااا» هیوجون«خیلی خوب بهتره سوار شیم» همگی بدون حرفی سوار هواپیما شدن هواپیما ازروزمین بلند شد. پارمین وروشا کنار هم نشستن،هیوجون وجونگمین هم کنار هم اما آوامجبور شد کنار تان بشینه. ******* پارمین یه نفس عمیقی کشید. پارمین«آخیش هوای آزاد، اکسیژن،چه هوای خوبی» آوا«آره این یه هفته باید حسابی خوش بگزرونیم» پسرا هم بهشون نزدیک شدن. جونگمین«یه مراسم بزرگ امشب برگزار میشه زود برین حاظر شین» روشا«کجا باید بریم» تان«ویلای مخصوص ،همه ی بچه ها رفتن اونجا» آوا«پس ماهم میریم» همه به سوئیت های مخصوصشون رفتن. آوا ازحمام بیرون اومد درحال خشک کردن موهاش بود آوا«حالا چی بپوشم...اوهوممم...آهان یافتم. (آوا:موهامو همشو فرریز کردم، آرایش لایت مشکی کردم خیلی زیبا شدم، یه پیراهن دکلته مشکی راه راه با جلیغه آستین حلقه ای همرنگش به تن کردم قد لباسم به زور تا وسطای رون پاهام میرسید، پوتین های مخملی بیست سانتی مشکی تابالای زانوم پام کردم، یه کلاه لبه دار"کلاه پهلوی مانند"روسرم گذاشتم، کیف دستی پولکیمو زیر بغلم زدم یه گردنبند بلند سلیب مشکی همراه دستبند های پهن هم به خوم آویزون کردم) آوا:وااااای محشر شدم» دوسه تا ازخودش عکس گرفت خیالش راحت شد. ***** (پارمین:موهامو همرو ریختم سمت چپم یه بافت شلی انجام دادم، آرایش معمولی کردم، یه لباس بلند با دامن های پرچین قرمز که به وسیله مروارید ومنجوق به شکل بسیار زیبایی درخشان شده، با آستین های سرب، کفش های پانزده سانتی آتیشی هم پام کردم) **** (روشا:یه پیراهن آبی نباتی آستین حلقه ای تاروی زانوم پوشیدم،کفش های آبی نوک تیز پاشنه ده سانتی پام کردک، موهامو بازگذاشتم فقط پایینشو حالت دار کردم لابه لای موهام رگه های آبی توسط رنگ مصنوعی تو موهای مشکیم ایجاد کردم، آرایش ساده ی کردم) **** هرسه به محل برگذاری جشن رفتن هرکی مشغول کاری بود، پارمین وروشا وسط مشغول قردادن بودن، پسرا هم دور میز مشغول مشروب و الکل خوردن بودن، آواهم کنار میز پر ازخوراکی ها تکیه داده بود یه ژست جالبی با اون تیپش گرفته بود. یه دفعه ای چنان تشنگی به سمت آوا هجوم آورد که نگو ونپرس، ناغاقل یه شیشه سبز گرفت تو جام کریستالی خالی کرد اونو تا ته سرکشید بسیار به مزاجش چسبیده بود برای همین دوتا شیشه ی دیگه هم خورد، گلوش به شدت شروع به سوزش کرد کلاهشو گرفت مشغول باد زدن خودش شد ولی فایده ای نداشت یه شیشه ی دیگه ولی ایندفعه الکل گرفت تا ته سر کشید. آوا«اَه زهر هلاهل بود یا شربت اولی بهتر بود» صدای تان اونو به خودش اورد تان«تنها اینجا چیکار میکنی» آوا چشای جادوی قهوه ایشو مست وخمار نافذتر کرد بیشتر خواستنی شده بود لنگان لنگان به سمت تان حرکت کرد با پاشنه های بلند کفشش حفظ تعادل براش دشوار بود آوا«هیچی اومدم شربت بخورم زهر مار میخوردم صد مرتبه بهتر بود» تان یه نگاهی به بطری ها ی شراب والکل انداخت دوباره به چشای خمار قهوه ای آوا زول زد تان«اینا که شربت نیستن الکل ومشروبن بدمزهه هم الکله...بیخیال الان حالت خوبه» آوا ازخود بی خود شده بودو حرکاتش به قول خودش در شعن یه دختر نبود عین این مست های پاپیتی خیابانی شده بود تان«شنیدی...گفتم حالت خوبه» آوا با حالتی خمار بهش نگاه میکرد آوا«هییییییچ وقت به این خوووووبی نبوووودم بهتررررر از این نمییییییشههههه» تان«هی تو مستی» آوا«مست» یه لبخندی جذابی زد که همه رو محو اجزای صورتش میکرد. آوا«من چراااا باااید همچنین کاری کنم من خووووبم» هنوز حرفش تموم نشده بود نزدیک بود بیوفته زمین تان سریع نگهش داشت. تان«مثل اینکه اولین بارت بوده بهتره بری تویکی ازهمون اتاقا» آوا دیگه کاملا ازحال رفته بود تان مجبورشد اونو درآغوش بگیره ببره بالا، درهراتاقی رو باز میکرد بایه صحنه ی شرم آور روبه رومیشد، بالاخره باکلی دنگ وفنگ یه اتاق خالی پیداکرد آوارو گذاشت رو تخت روشو با ملافه پوشوند، درحالی که ازاتاق خارج میشد صدای آوا به گوشش خورد. آوا«کجااااا میری» تان به سمتش چرخید تان« میرم به مراسم برسم» آوا«بی غیرت منو میخوای اینجا با این وضعو اوضا تنها بزاری الانه یکی ازهمون آشغالا بیاد تو اتاق من باید تنها چه گِلی به سرم بگیرم...پیشم بمون لطفا» تان یه پووووفی کرد ازسر اجبار(به غیرتش برخورده بود)مجبوری روتخت کنار آوا نشست آوا با خیال راحت خوابید تان هم محو زیبایی های خدادادی آوا شد. ***** پارمین«اِروشا آواکوش؟معلوم نیست کجا رفته این دختره باز» جونگمین متوجه نگرانی پارمین وروشا شدبهشون نزدیک شد کلاه آوارو داد به روشا. پارمین«چی شده اتفاقی براش افتاده من تحملشو دارم این تنها بازماندشه» جونگمین«نه بابا نگران نباش اون تو اتاق خوابیده تان هم کنارشه» روشا با شک روبه جونگمین کرد روشا«اون تو اتاق خوابیده تان کنارهشه...یعنی چی آوا بد بخت شد رفت اونم قاتی میمونا شدحتما با تان خاک عالم تو سرم» پارمین دیگه از نگرانی درحال غش کردن بود پارمین«خفه شو روشا این چرندیات چیه وراجی میکنی» جونگمین«شماهاااا چرا انقدر منحرفین بیچاره تان...نگران نباشید مشروب والکل اشتباهی به جای شربت خورده حالش خوب نیست تان بیچاره هم بردش تو یکی از اتاقا کنارش موند کسی دیگه نره تو اتاق کلاشم روزمین افتاده بود من اوردم براتون» روشا«تان مراقب بود کسی نره تو اتاق خوب خودش که تو اتاقه» جونگمین«دیگه ازاین فکرا درباره ی تان کردی نکردیا فهمیده» پارمین دیگه خیالش راحت شده بود، آخه پارمین وآوا از بچگی باهم صمیمین انقدر که ازخواهر بهم نزدیک ترن حاظرن برای هم بمیرن وفقط اونان میتونن همو آروم کنن البته روشا هم باهاشون صمیمیه ها ولی آوا وپارمین واسه هم یه چیزه دیگن حاظر نمیشن برای اون یکی کوچیک ترین اتفاقی بیوفته البته به هارتوپورتاشون نگاه نکنینا دلشون واسه هم پر میکشه، اختلاف سنیشونم به اندازه ی چهار ماهه برای همین بهتر حرف همو میفهمن تا به روشا، حالا دیگه بگزریم. پارمین وروشا سریع به سمت اتاق رفتن، آوا دیگه بیدار شده بود حالت مستی ازسرش افتاده بود تان هم رفته بود پیش دوستاش. ************ دوماه به سرعت نور گذشت دبیرستانشون تموم شد دخترا هم باپسرا کمی خوب شده بودن البته کمی چه عرض کنم کاملا خوب شده بودن. پسراهم اصلا اهل درس ومدرسه نبودن بعد ازامتحانات تصمیم گرفتن همراه دخترا به مسافرت برن ولی دخترا مخالفت کردنو خواستن تو سئول بمونن. ****** پارمین تو اتاق مشغول شیک کردن خودش بود، آواو روشا هم تو هال مشغول دیدن فیلم بودن. گوشی پارمین زنگ خورد پارمین با خوشحالی به سمت گوشی شیرجه زد. پارمین«بله» پارسا«بَه بَه سلام برخواهر عزیز دلبند، مارو نمیبینی دبرسیاااا» پارمین«برو بابا خود شیفته» پارسا«پَ سلامت کوووو» پارمین«سلام برداش پارسای خودمون به قول خواهر زنت آوا چطور مطوری لب شتری زن، بچه ،مادر، پدر، برادر، وزیر جنگ، پدرزن، زن برادر کلان فک وفامیل» پارسا«اوووو چه خبرته...راستی وزیر جنگ کیه دیگه» پارمین«مادر زنت دیگه» پارسا غهغهه ای سرداد پارسا« بعله همه خوبن سلام میرسونن...تازه یه خبر درجه یک داغ داغ برات دارم» پارمین گوشاش دراز شد پارمین«چی...چی...بگو...بگو» پارسا«اول یکم حرص بخور بعد میگم» پارمین دیگه ازفضولی به ستوه اومده بود پارمین«بگو دیگه اَه وگرنه خواهرزنتو به جونت میندازم میدونم آوارو دوست داری ازش حساب میبری دلت نمیخواد ناراحت بشه» پارسا«باشه بابا تهدید نکن...هیچی بابا داداش پیمان تحفه قاطی مرغا شده داره یکی رو مثل خودش بدبخت میکنه» پارمین«یعنی چی» پارسا«منگل داره زن میگیره» پارمین ازشنیدن این خبر انقدر خوشحال شد یه دفعه چنان هورایی کشید روشا وآوا که صحله البته همسایه هاشونم به یه دادو بی داد های بی موقشون عادت کردن"آوا وروشا"ازترس ریختن تو اتاقم پارمین«هوووورااااا» آوا«چی شده چه مرگته» روشا«مار گزیدش» آوا یه نگاه عاقل اندر احمقی به روشا انداخت روشا«چیه» آوا«خنگه مار گزیده باشدش هوراااا نمیگه آخخخخخ میگه» روشا«از پارمین هیچی بعید نیست» پارمین«دودقیقه شما دوتا خفه شین...جان من» پارسا«دختر کر شدم بیچاره همسایه هاتون بیجاره خواهر زن دست گلم» پارمین«کشتی تو مارو بااین خواهر زن تحفت...بله منم اگه شب وروز تو گوشم عشقم نفسم عمرم همه کسم آقای من سرورم جیگرم پدر آینده ی بچم...» آوا،روشا« یمااان» پارمین«داشتم میگفتم...آهان پدر آینده ی بچم میگفتن هوای گوشمو داشتم» پارسا«سایلنت دختر» پارمین«چشم داداش خجالتی من...حالا بگزریم جدی گفتی یا بازم ازاون کرمای همیشگیتو داری به جونم میریزی» پارسا«مرگ تووو راست میگم» پارمین«بی ادب...حالا عقدش کی هست» پارسا«ببخشید دیگه منتظر شما سه کله پوک نموندیم عقد کردن اما جشن یه هفته ی دیگست» پارمین«نه توروخدا میزاشتیم عروسی طوله هاش بشه بعد خبر بدین» آواروشا لباشونو گزیدن روشا«چقدر بی ادب شده» آوا«آره» پارمین«شما دوتا دیگه خفه» پارسا«بی ادب شدی هاااا حالا کاری باری» پارمین«ندارم» پارسا«پس هفته ی بعد ایرانین دیگه» پارمین«آره سلام برسون...اِراستی اسم دختره چیه» پارسا«فارهه» پارمین«آهان فهمیدم خداحافظ» پارسا«خداحافظ» پارمین گوشی روپرت کرد رو بالشتش آواروشا بدتر ازخودش منتظر نگاش میکردن. آوا«نمی خوای خبرتو بگی زیر لفسی میخوای یاتخم بلدرچین باید تو دهنت بشکونن تا کامت باز شه» پارمین«یه خبر دارم» روشا«اینو که ما صحله همسایه هام میدونن به علاوه اینم میدونیم تازه گیا خیلی بی ادب شدی...خبرش مهمه» پارمین«داداش پیمان داره زن میگیره» آوا غنچه ی لباش باز شد چاله سمت راستشو به نمایش گذاشت چشای قهوه ای نازشو درشت کرد روشا هم چشای مشکی ریزشو شاداب تر کرد. آوا«راست میگی» روشا منتظر موند پارمین«آره» آوا با خوشحالی دستاشو بهم کوبید آوا«آخ جون یه عروسی دیگه» روشا«مراسم، کی هست» پارمین«هفته ی بعد» آوا«خوب پس میتونیم بریم دیگه» ******* هفته ی آخرم تموم شد. دخترا خریداشونو کردن اماده ی رفتن به ایران شدن. (پارمین:مانتوی عروسکی نسکافه ای همراه کفش کتونی همرنگش پوشیدم، شلوارکتان جذب قهوه ای سوخته باشال همرنگ تن کردم، موهامو همرو باکلیبس بالای سرم جمع کرده بودم به قول مامانم کهان شتردرست کرده بودم، کیف نسکافه ایمودستم گرفتم) (روشا:موهای مشکیمو همه رو باز سمت راستم ریختم شال مانتو وکفش مسی همراه شلوار دنپا شرابی جذب تنم کردم، آرایش مشکی کردم، کیف ورنی شرابیمو زدم زیر بغلم) (آوا:مانتوی بلند مشکی باشال وشلوار کرمی پوشیدم، کفش پاشنه ده سانتی مشکی هم پام کردم، موهامو ازجلو فرق بازکردم اززیر شال ازسمت راستم با کش بستم رو شونه هام انداختم جلو، آرایش سبک تری کردم، کیف کوچیک ورنی کرمیمو بازنجیر ضریف طلائیشو رو دوشم انداختم) باورودشون به کلوپ فضاپرشد از اتکلن تند خنک آوا، صدای تق تق کفشای پارمین، زیبایی باورنکردنیه آرایش روشا. همه ی پسرا بهشون زول زده بودن دربارشون درگوش هم دیگه پچ پچ میکردن. هرسه سرمیز پسرا«جونگمین، هیوجون، تان»نشستن ازقیافه های متعجبشون زدن زیر خنده...کمی آروم شدن دستاشونو جلو صورت پسرا تکان دادن ازفکر های منحرفشون بیرون آوردن. پارمین«خوب دوستان هربدی وخوبی ازمون دیدین حلال کنین ببخشید مارو دیگه داریم میریم» قیافه ی هرسه برزخی ناراحت شد. جونگمین«کجا به سلامتی» آوا با بیخیالی جواب داد«جزایر هاوایی» پسرا متعجب ترشدن ودخترا بازم زدن زیر خنده. آوا«شوخی کردم بابا چرا سریع جدی میگیرین...کشورمون» تان«کشورتون» آوا«نکنه شما فکر کردین ماراستی راستی ازنسل اندر نسل کره ایم واجدادمون به حکومت ها میرسه» دوباره رفت تو جلد کرم ریزیش...فصل به فصل کرمریزیش شروع میشه. آوا«خودمونو معرفی میکنم...اجداد من میرسه به فرمانده سورو...آبا اجداد پارمین هم به ملکه ی هندیش...روشاهم به گدال گدولا» همه خندیدن روشا باناراحتی به سمت آوا چرخید روشا«حالا چرا منه بدبخت باید گداگدولا باشم همیشه من باید بده باشم آره» پارمین آروم نیشگولش گرفت پارمین«خره شوخیه نکنه باورکردی آوا از سوروئه منم از ماکه هندیش» روشا«آهاااان ازاون لحاظ، خوب چرا نیشگول میگیری همینو مثل آدمیزاد بگووو» پارمین با تعجب به روشا نگاهی انداخت پارمین«به جون آوا که میخوام دنیاش نباشه به عقل نخودیت شک کرده بودم الان ایمان آوردم منگل» تان«حالا جدی جدی» آوا«بابا داریم میریم ایران ما اززنان کت بانو اصیل ایرانیم آبااجدادمون میرسه به شاه عباس وسلمان فارس کلهوم قهرمانان ایرانی» روشا«خداروشکر دیگه ازاجداد محمد رضا شاه وطوران نشدم» دخترا که معنیه حرفشو فهمیده بودم زدن زیر خنده. هیوجون«بازم برمیگردین» روشا«خوب معلومه برمیگردیم ماهنوز چهار سال دیگه قراره دانشگاه بریم» آوا«چه عجب یه حرف درست وحسابی تودهن تو جا شد مخ نخدیه تو گنجایش همشو داشت» همین حرف امید وارانه ی روشا باعث شد لبخند محوی رولب هرسه تا پسر بشینه. پارمین«خوب دیگه ما داریم میریم خداحافظ بای بای» آوا«بای بای» جونگمین«ماهم میایم» روشا«کجا؟ایران» آوا وپارمین همزمان زدن تو پس کله ی روشا به نشانه ی تاسف سر تکان میدادن نچ نچ نچ میکردن. جونگمین«نه فرود گاه» روشا«شماها مرض دارین میزنین تو سرم...شماهام بیاین قدمتون روتخم چشم خونه ی ماکه نیست» هرشیش نفر به فرودگاه رفتن بعد از یه خداحافظی مفصل سوار هواپیمایMahan شدن، مهماندار ایرانی بایونی فرم مخصوص هرسه رو به سمت صندلیشون راهنمایی کرد وبعد نوکات ایمنی هواپیمارو به زبان فارسی وانگلیسی توضیح داد. بچه ها به کشور خودشون ایران برگشتن. ایران....... بعد ازبازرسی ها ساکاشونو گرفتن از فرودگاه بیرون اومدن، پارساوتارا توماشین نشسته بودنو دیدن، هردو همزمان ازماشین پیاده شدن به سمت دخترا اومدن. پارمین«بَه بَه ببین کی اینجاست خوش اومدین» تارا آوا رو محکم بغلش گرفت. پارمین«یکم کم تحویلمون بگیرین آوا کمبود محبت داره اونو تحویلش بگیرین» تارا«عزیزانم بزارین برسین بعد شروع کنین» آوا یه نفس عمیقی کشید آوا«من سعی میکنم اولین ملاک برای انتخاب یه همسر خوب نداشتن خواهر شوهر باشه...بابا بزارین برسین بعد عروس بازی وخواهر شوهر بازی دربیارین...وااای بوی وطن میده» روشا«خوب وطن خودته دیگه» آوا یه چشم غره ی به روشا رفت ازلای دنداناش غرید. آوا«اییییششش...خودم میدونم فقط خواستم یه بار این جمله روبگم» روشا«پس عُقده ای بودی» پارسا«بسه دیگه...خدا سه تاتونو شفا بده» آوا«دادااااش» پارمین،روشاخیلی آروم گفتن«یمااااان» پارسا«بگزریم منظورم این دوتا بود» پارمین«خواهر زن ذلیل» آوا یه لیخند ژکنده با یه چشمکی که هر دوسال دیده میشدو همه رو هلاک میکرد به پارمین وروشا زد. پارسا«حالا راه بیوفتین اهل خونه وخونواده منتظرن» همگی سوار ماشین آزارای قرمز پارسا شدن به سمت ویلا نه ببخشید به سمت باغ بزرگی که هرسه خوانواده نه چهار...نمیدونم چند خوانواده باهم زندگی میکنن رفتن. توراه همش گفتن وخندیدن. بالاخره رسیدن پاشونو گذاشتن رو پاکت طرح چوب هال آوا«آهااااای اهل خونه کجایین چشم ودلتون روشن برکت ونور چشماتون ازسفر دانش وعلم برگشتن...مامان رقیه بیا ته تغاری نازت ازراه دور اومده» پارمین«آخیش چقدر دلم برای اینجا تنگیده بود» روشا«واقعا...میگفتی یه لباس گشاد تر براش میگرفتیم» پارمین«برای کی» روشا«دلت دیگه» پارمین«بازتوحرف بیخودی زدی» رقیه خوانوم"مامان آوا"«بَه بَه دخترا رسیدن بخیر» پارمین«سلام خاله خوبی چقدر دلم براتون تنگ شده بود» روشا«گفتم میگفتی یه سایز بزرگترش میکردیم خوب» پارمین«تو خفه» روشا شونه ای بالا انداخت آوا هم از آغوش مامانش بیرون اومد بقیه هم با رقیه خانوم احوال پرسی کردن. روشا«برو بابا لیاقت نداری بهت کمک کنن» پارمین«ممنون برو کمکاتو به سلیب سرخ کن البته فکر نکنم اوناهم به کمکت احتیاج داشته باشن» آوا«هلال امر میگفتی بهتر نبود» روشا«نه بابا خواست باکلاس باشه» پارمین تااومد حرفی بزنه مامان روشا هم به جمعشون پیوست. رحیمه خوانوم"مامان روشا"«هنوز نرسیدین دعواتون شروع شد سلام» همگی بعد ازاحوال پرسی وماچ وتف مالی آبیاری دور هم نشستن رومبل. ایندفعه خوانواده ی فارهه هم بودن. پیمان«بَه بَه سه کله پوک افسانه ای بالاخره اومدین» روشا آروم در گوش آوا زمزمه کرد روشا«خیر سرش زن گرفته بازم سربه سر دخترا میزاره عجب زن بی غیرتی خدا ازاین شانسا به ماهم بده» هردو ریز شروع به خندیدن کردن آوا«ببخشید پیماااانا ماسه کله پوک نیستیم سه خواهر افسانه ای هستیم» پارمین«شما سایلنت خودم درستش میکنم...بَه بَه شاه داماد خان داداش بله اومدیم به کوری چشمای بعضی ها مگه میشه برای عروسی داشمون نباشین عروسی سوتو کوره بدرد نخور میشه حیفه سر این مراسم ازوجود سه فرشته ی ملکوتی محروم باشید...مهموناتون بلا نسبت تو انگار قیافه ی تارزان ودیدن درجا فرار میکنن فقط عروسی فارهه جان خراب میشه» همگی جزء پیمان زدن زیر خنده. آوا«واسه عقد کردن وزن گرفتن مارو دعوت نکردی ولی وقتی پایه پول میاد وسط دعوتمون میکنی اِی روتو برم بشر ولی ما یه قرونم بهت نمیدیم زکی خیال باطل» پیمان لحن بچه هارو به خودش گرفت پیمان«آجی من کجام پلویه» آوا« اولا کپی برابر اصل پارمین شدی نگو نه...دومن آجی بخوره تو سر بی غیرت پارمین چندوقته بهش نگفتی آجی عقده ای شدی...سومن آره یکی تو کم رویی یکی روشا» روشا که درحال خوردن میوه بود باشنیدن این حرف اخر میوه میپره تو گلوش شروع به سرفه کردن میکنه. روشا«بابا دست ازسر کچل ما بردارین هروقت یه بدبختی رو نام میبرین اسم روشا میاد توزبونتون من دیگه تو کل جهان معروف به بدبخت ترین شدم از سیامک انصاریم زدم جلو گدا نبودم شدم پرو نبودم شدم یه وقت خجالت نکشین بگین مسئول سوراخ شدن لایه ی اوزونم خلاص اوباما تا فهمید من ایرانیم ایرانو تحریم کرد» همه زدن زیر خنده دخترا خودشون ازخنده فقط ریسه میرفتن آوا وپارمین کف دستاشونو بهم میزدن روشای خنگولم فکر کرد دارن به داشتنش افتخار میکنن یه لایک نشون داد"نشون دادن انگشت شست فقط". فارهه«منم هستمااااا» روشا«بَه بَه بَه سلام جاری عمه چطور مطوری» آوا«جاری تارا میگفتی راحت تر نبودی» روشا با همون نیش باز نگاه ازفارهه برنمیداشت روشا«نه» پارمین«سلام زنه داداش حال واحوال با تارزان خوش میگزره» فارهه«علیک سلام خوبم همونطور که شنیده بودم واقعا شیطونین» هرسه دستاشونو عین نظامی ها گذاشتن کنار سرشون. آوا،پارمین،روشا«چاکر عرووووووس» آوا«عجیجم ما نمک زندگیه ایناییم» پیمان«میگم زندگیمون زق توعه"یعنی بیش از حد شوره" مگه نه پارسا» پارسا«دقیقا» آوا«تنت میخواره هاااا» پارسا«البته فقط دوتاشونن» پارمین،پیمان«خواهرزن ذلیل» پارمین«بگزریم کجا بودیم...آهان...زن داش فارهه اختیار دارین ما نباشیم این زندگی مردست » آوا«بوووو چه انشاء خوندی زن...داداش...فارهه یه هو مخفف کن بگو زدف تمام دیگه» پارمین«خفه بابا» روشا«زدف یعنی چی» آواپارمین«کودن» آوا«ز یعنی زن» پارمین«د یعنی داداش» آوا،پارمین«ف یعنی فارهه» روشا«بابا مث آدم بگین زن داداش فارهه دیگه» آوا«منتظر دستور توبودیم» پارسا«یکم ازخودتون تعریف کنین» پارمین،آوا«بر خرمگس معرکه لعنت» روشا یه دفعه دادا زد روشا«پیش باااد» همه برگشتن بهش نگاه کردن روشاهم اصلا به روی مبارک خودش نیاور. روز عروسی همه آرایشگاه بودن. (پارمین:موهاموحایلات قهوه ای زیتونی کردم با سشوئارو اتو صاف شلاقی کردم که هاله های رنگ زیتونی رو موهای قهوه ایم زیبایی خاصی به موهام داده باز رها کردم،یه تاج پر ازگل به پیشونیم زدم،آرایش مخصوصی لایت کردم،لباسم یه پیراهن بلند مدل ماهی که روی کل لباس پارچه ی گیپور پوشیده شده لباسمم به رنگ قرمز آتیشیه،کفش های پاشنه پانزده سانتی مشکی مخملی پام کردم) (آوا:موهامو یه شنیون اسپرت همراه با آرایش اسپرت کردم،لباسم یه پیراهن بلند که آستین حلقه ای بالاتنش ازگیپور پوشیده شده جذب بدنه برنگ طلایی،اززیر سینش دامن یخی کلش میشه عین لباس ترکمنا،کفش های بیست سانتی مشکی ورنی پام کردم) (روشا:موهامو یه شنیونی کردم با آرایش بسیار زیبا،کت دامن اسپرت دخترانه ترکیب زرد فیروزه ای تنم کردم همراه کفش های پانزده سانتی زرد مخملی نوک تیز) (محظ اطلاع دوستان قد پارمین وروشا از آوا بلند تره برای همین آوا با پاشنه بیست سانتی یه وجب باهاشون اختلاف پیدا کرد چون اونا هم پاشه پانزده سانتی پوشیدن) همگی تو سالن عروسی جمع شدن آواوروشاو پارمین که نگم همش وسط بودن طبق معمول درحال قر دادن بودن...هرسه بعد ازاتمام آهنگ به سمت عروس داماد رفتن. آوا«واقعا دست آرایشگر درد نکنه از یه میمون چجوری یه هلو میسازه» پیمان«هووووی به زن من توهین نکنا» آوا«هووووی توکلات هردوتون یه تحفه این دیگه» پارمین«کاااات» پیمان«مررررض مگه فیلمه» روشا«ای بابا فقط اومدیم تبریک بگیم بریم این آوا هم هرجا میره دعوا راه میندازه» ****** عروسی اونشب هم فوق العاده به پایان رسید. فرداش بعد ازخوردن ناهار تو باغ توآلاچیق تابستانی دور هم جمع شدن تا بازی کنن دخترا خودشونو برای کنکور حسابی آماده میکردن. پارمین«خوب میخوام بازی کنان اسم فامیلو نام ببریم،آوا، روشا، پویا، پیمان،پارسا، پژمان، اینا ازبرادرای خنگ من حالا بریم سر وقت خواندان آوا، تارا، آنا فرزاد"شوهر آنا"، فارهه» آوا«خوب خوب نوبت منه بنویسین اززززز....اووومممم...اهان از "خ" بنویسین» همگی شروع به نوشتن کردن. پژمان« اِستپ اِستپ من تموم کردم...پارمین ننویس هوی روشا آوا ننویسین امتیاز نداره هاااا» همگی دست ازنوشتن برداشتن. پارمین«خرما» آوا«خورمالو» پیمان«نخیر بدین صفر زود باشین خرما وخرمالو میوه نیستن» پارمین«نخیر خرما میوست» پویا«کجای دنیا خرمارو میوه حساب میکنن» آوا«ولی خرمالو میوست» پارسا«اینو راست میگه خرمالو میوست» همه قبول کردن فقط پارمین صفر داد...رسید به شغل. روشا«خر فروش» پارسا«خر فروش دیگه چیه نکنه منظورت خودتی» روشا«نخیر شغله» تارا«خر فروش هم شد شغل» پیمان«بده صفر بده صفر رفتین کره برگشتین خنگ تر شدین» پویا«آوا نوبت توئه» آوا«خرت وپرت فروش» پژمان«چرت وپرت نگین دیگه خرت وپرت فروش» آوا«اِب بابا شغله دیگه پَ سمساری چیه» پیمان«اون سمساریه خرت وپرت فروش نیست...آوا محترمانه به خودت بده صفر» حالا رسید به اشیاء. پارمین«خر پلاستیکی» پارسا«یا امام زاده بیژن» فرزاد«احیانا شما با جامعه ی خر قرار داد دارین اول کلماتتون همش خر داره» روشا«نخیر شما باخر مشکل دارین هی ماروبه اونا میچسبونین» پیمان«اخه خیلی شبیه همین» همه زدن زیر خنده. پارمین«زهر مار هه هه هه نمکدون ببندین نیشتونو» اونا دیگه تصمیم گرفتن دانشگاهشونم تو ایران تموم کنن. اون شب هم به خوبی شادی گذشت. رحیمه خوانوم«خوب دخترا میزو جمع کنین میخوایم بریم بیرون» پارمین وآواوروشا باکلی سرو صدا خسارت های مالی ناقص کردن سرویس هاازهرخوانواده میزو جمع کردن. تارا، آناو فارهه هم ظرفارو چیدن تو ماشین ظرف شویی. همگی سوار ماشین شدن. (آوا:شلوار سندبادی که پایینش کش میخوره به رنگ نقره ای خط های صورتی با یه تنیک صورتی ازروشم یه سوئیشرت نقره ای که زیپشو باز گذاشتم پوشیدم،کتونی های صورتی باشال نقره ای سرم کردم آرایش ساده ای کردم) (پارمین:شلوار راسته مشکی همراه تنیک بلند خاکستری صورتی تنم کردم،شال خاکستری سرم کردم،کفش های عروسکی خاکستریمو پام کردم،آرایش ساده ای کردم) (روشا:دامن بلند مشکی همراه تنیک بلند قرمز تنم کردم،کفش تابستانی بند بندی قرمزمو پام کردم،شال مشکی رو سرم آزاد انداختم آرایش ساده ای کردم) از ماشین پیاده شدن وارد شهر بازی شدن. آوا«وااای چه هوای خوبی چقدر دلم برای این هوا تنگ شده بود» پارمین«چرا مزخرف میگی هوای تهران ازآلودگی زیاد شب از روزش تشخیص نمیشه داد» آوا«ولی بازم خوبه» روشا«بیاین برین» آوا«کجااااا؟» روشا«برین بلیط بگیرین دیگه» پارمین«چرا خودت نمیری» روشا«تو برو نمیمیری که» آوا«اِبسه خودم میرم» به سمت دکه بلیط فروشی حرکت کرد همزمان یه پسر دیگه ای هم رسید. پسره«ببخشید خوانوم اول من اومدم» آوا«نخیر آقا من اول اومدم» پسره«ولی من زودتر رسیدم» آوا«ولی من زود تر اومدم وامید وارم به حقوق زنان احترام بزارین از قانون"زنا مقدم ترن"بیشتر پیروی کنین» بدون توجه به پسره رفت جلو سه تا بلیط برای تله کابین گرفت یه پوزخند پسر کش زیبا همراه با به نمایش گذاشتن چشای قشنگش به پسره زود به سمت بچه ها رفت. پسره باچشم تاجایی که دیگه اثری ازآوا نباشه دنبالش کرد ، هنوز طلسم اون چشمای اون عطرش توجود ش بود باخودش یه پوزخندی زد. پسره«عجب دختری» اسم پسره آرشام بود...آرشام به سمت دوستاش"شروین،هومن"بود. هومن«آرشام چرا انقدر دیر اومدی» آرشام«هیچی بابا رفتم بلیط بگیرم یه دختره پرید وسط زودتر ازمن بلیط گرفت ورفت» شروین«خاک تو سرت آبروی هرچی مرده بردی یعنی ازیه دختر کم آوردی» آرشام آروم تو دلش زمزمه کرد. آرشام«ازچشماش کم اوردم» شروین«بله» آرشام«هیچی...گفتم کم نیاوردم فقط حرمت ضعیفه رونگه داشتم» هومن«بابا حرمت...بیا بریم الا ازکابین جا میمونیم» آراشام ، هومن وشروین سوار یکی از کابین ها شدن. *** آوا«بچه ها اون کابین خالیه» آواوپارمین وروشا رفتن سوار اون کابین شدن ازشانسشون اون سه تاپسرهم"آرشام، شروین، هومن"هم تو همون کابین نشسته بودن. آوا چشمش به آرشام که روبه روش نشسته بود افتاد چشمای زیبای بادومیش به اندازه ی هندونه گرد شد. آوا«توووو...توهم اینجایی» آرشام«تو نه شما...من اینجا بودم شما اومدین» روشا«آوا میشناسیش» آوا«نه بابا ازکجا باید بشناسمش» هومن«آرشام همون دختره یه» آرشام«آره» روشا«بچه ها بیاین دریم گور بابای شهر بازی غلط نکنم اینا تروریسمن دارن میگن اینا همونایین که باید ترور بشن» آوا باخشم به روشا نگاهی انداخت. آوا«باز تودهنتو بی موقعه بازکردی مشنگ» روشا شونه ای بالا انداخت. روشا«به من چه ولی ازقرار معلوم اینا مارو ترور میکنن خوانواده هامونم نه این که خیلی بهمون وابستن حتما انتقام مارو میگیرن» پارمین«روشاااا» روشا«بله» پارمین«Plez shatap» روشا«چشم بابا» کابین حرکت کرد پارمین کنار نشسته بود باد به صورتش میخرد باعث میشد موهای ناز وسوسه انگیزش توفضای کابین شروع به رقضیدن کنه این اتفاق باعث شد چشای بادومی زیبا آوا خمار تر بشه روشاهم توحال وهوای خودش سپری میکرد. آوا«اِاِاِاِ جمع کن این ریسمانتوبابا» پارمین سریع موهاشو جمع کرد. پارمین«چته باز هار شدی» آوا«عرضه ی جمع کردن ریسمانتو نداری برو ازته بتراشش» پارمین«یه بار دیگه به موهای من توهین کردی نکردیااااا» روشا«میشه ببندین بزارین یکم فضارومانتیک بمونه» آواوپارمین باخنده به سمت روشا چرخیدن. آوا،پارمین«هه رومانتیک باگروه خونیت جور درنمیاد» دیگه تاپیاده شدن صدایی ازکسی درنیومد. هرشیش نفر ازکابین پیاده شدن آرشام روکرد سمت آوا. آرشام«خیلی خوش گذشت» روشا پشت به آوا ایستاده بود. روشا«به ما که اصلا خوش نگذشت» آرشام«چراااا» پارمین هم کنار آوا ایستاد روشا هم اونور آوا ایستاد هرشیش نفرروبه هم گارد گرفته بودن. روشا«به خاطر وجود ضائد شما» شروین رفت یه چیزی بگه هومن بازوشو نگه داشت. هومن«بیخیال رفیق» پارمین«خوب بچه ها بیاین بریم» هرسه بدون خداحافظی ازاونجا رفتن همراه خوانواده هاشون کمی گفتن وخندیدن بستنی خنک خوردن وبعد به خونه برگشتن، بعد ازتعویض لباس هاشون رو تختاشون نشستن. آوا«آخیششش ، چقدر خسته شدم هیجا تخت واتاق خود آدم نمیشه» روش«ولی خداییش خیلی کیف دادالبته اگه اون غول بیابونی ها نبودن» پارمین«وااای اونا مگه باتو چیکار داشتن» آوا«چشمم روشن تو چیکارشونی ازشون دفاع میکنی ؟هاااان هاااان هاااان» پارمین«پووووو حالا بیا به اینا جواب بده...هیچی بابا هیچی حق باشماست خیلی پرو وفضول بودن خوب شد ایششش» روشا«ولی ازحق نگذریم خیلی خوشگل بودناااا» آوا«باشه بابا خوشگل بودن» پارمین«خیلی خوب آروم تر میفهمن» روشا«خاک توسر پسر ندیدتون بگیرین بخوابید بابا از فردا دانشگاهمون شروع میشه هاااا» پارمین«یه چیزی میخوام بگم بچه هاااا» آوا«تو همیشه وسط هیجان پارازیت بنداز» روشا«بگو» پارمین«گندم هم تو دانشگاه ماست ازش پرسیدم گفت اون دیگه تو گروه پِرپریا نیست گروهو ول کرده» آوا به پارمین نزدیک تر شد آوا«واقعا آخ چقدر دلم براش تنگ شده بودبرای قانون نظامیش برای رفتارپادگانی» (با اجازه اضافه میکنم:گندم صورتی گرد سفید داره باچشم ای گرد عسلی، موهای لختی که تا سرشونه هاش میرسه به رنگ شب مشکیه...هم قد پارمینه هیکلی تو پر کمی مایل به تپل...بازم ازدوستان عذر میخوام) روشا«یعنی فردا میبینیمش» پارمین«اگه کلاس صبح وبیاد» آوا«اِکلاس صبحمونو نمیام» پارمین«تو غلط میکین همه باهم میریم» روشا«آخه کله سحر حوصله نداریم» پارمین«شما بیدار میشید چون من بهتون میگم» آوا«باشه بابا نمیر» روشا«باشه بابا نخور» پارمین«حالا بگیرین بخوابین» تاصبح راحت خوابیدن، اتاق های آوا وروشا وپارمین یکی بود. ******* صبح هرسه بیدار شدن حاظر شدن. (آوا:چون حراست دانشگاه خیلی سخت گیر تشریف دارن مجبور شدم آرایشمو کم کنم چنان خط چشم کشیدم خودم برای چشام غش کردم،رژلب گلبهی عروسکی زدم خودم میدونم کرم دارم خخخخ،موهامو همشو بالای سرم جمع کردم کمی صورتمو کشیده تر کرد از اون تل های سیخ سیخی به جلوی موهام زدم...مغنعه وشلوار زرشکی همراه کفش ومانتواسپرت چرم مشکی پوشیدم،کوله ی زرشکیمو انداختم رودوشم) (پارمین:موهامو همشو بالای سرم بافتم،آرایش متوسطی کردم،مانتو وکفش اسپرت آبی آسمانی پوشیدم،شلوار دنپا ومغنعه خاکستری،کوله ی آبیمو رودوشم انداختم) (روشا:موهامو تو کلاه تور توری جمع کردم آرایشم مثل آواوپارمینه،شلوار وکفش طوسی همراه مانتو ومغنعه یخی تنم کردم کوله ی سفیدمو رودوشم انداختم) پارسا سرراه آواوپارمین وروشارو به دانشگاه رسوند. پارمین«وای چه دانشگاهیه» روشا«دانشجوهاشو باش ماچقدر به خاطر حراست مراقبت کردیم اینا ازماهم بدترن...پسرارو نگاه به لامپ سه ولتی وصل کردن» آوا«واااای بچه ها ببینید کیو دیدم» پارمین«کی» هردو برگشتن به سمتی که آوا بهش زول زده بود. روشا«واااای گندم خودمونه» گندم نزدیک تر اومد. گندم«بَه سلام برخواهران دیوونه، سه کله پوک حالو احوال مارو نمیپرسین خوشحالینا» پارمین«عااااالی» گندم«بَه بَه چشمم روشن مارو نمیبینین عالی دیگه» آوا«نه بابا چرت وپرت میگه» روشا«منم خوبم مرسی» گندم«واااای روشی جون معذرت تورو ندیدم» روشا«کورم شدی مااشالله» پارمین«وای بچه ها اون سه تا عتیقه» آوا«کیااااا» همه برگشتن به سمت آرشام، هومن، شروین که درحال پیاده شدن از ماشین بی ام به مشکی رنگ بودن چشم همه ی دخترارو گرفته بودن. روشا«وای اینا اینجان» گندم«مگه اونا کین» آوا«هیچ کی غریبه» گندم«آره ارواح عمت غریبه...منم گوشام دااااارزو مخملیه باور کردم» پارمین«بیخی بابا بریم کلاس الان شروع میشه» گندم«ولی من بالاخره اززیر زبون شماها میکشم بیرون» هرچهار نفر به سمت کلاس راه افتادن...وارد کلاس شدن آراشام، هومن ، شروین بادیدن دخترا پوزخندی زدن. شروین پوزخندش غلیظ ترشد درگوش آرشام یه چیزی گفت وبعد هردو ریزریز خندیدن. آواوروشا به هردوشون یه چشم غره ای رفتن دوباره آرشام محو چشمای قشنگ آوا شد. هرچهار تادخترتو ردیف پسرا نشستن...طولی نکشید استاد هم وارد کلاس شد. *** بعد ازتموم شدن کلاس دخترا باهم روچمنای محوطه ی دانشگاه دور هم نشستن باهم صحبت میکردن. گندم«خوب بگید دبیرستان بعد ازرفتن ما چی شد» آواوروشاوپارمین همه چیوکامل براش تعریف کردن. گندم«پس حسابی بهتون خوش گذشته» روشا«پس چی قراره بعد ازدانشگاه برگردیم کره بابا خونه زندگی داریم اونجا ناسلامتی ها» کلاس بعد ازظهرشونم تموم شد بعد ازخوردن ناهار تو سلف همگی به خونه برگشتن گندم هم دعوت کردن. آوا«گندم ما اینجا چند تا اتاق خالی داریم چطوره توهم جمع کنی بیای همین جا» پارمین«اوهوووم فکر خوبیه نظرت چیه» گندم«واااای شماهاچه پیشنهادهایی میدین هاااا» روشا«بااااید بیای» گندم«خیلی خوب بابا فردا جمع میکنم میام» آوا«فردا چیه همین امشب میریم خونتون همه ی وسایلتو جمع میکین ومیای خونمون» پارمین«عااااالیه من میرم ازپارسا ماشینشو قرض بگیرم» روشا ، آوا«ماهم میریم حاظر شیم» گندم«واااای ماشاالله وسایل من انقدرام زیاد نیست قراره لشگری بریم هااااا» آوا«توبگو یه ساک بیشتر نمیشه ولی ما میایم» گندم«هرجور دوست دارین» **** پارمین زیر تراس اتاق خودشون شروع به فریادزدن کرد. پارمین«کجاااایین بیایییین دیگه؟» روشا«هووووی چته صداتو انداختی تو کلت همسایه ها خوابن هااااا» پارمین«به درک که خوابن چیکار میکنین یه ساعت تو خونه نکنه دارین مواد شیمیایی به خودتون میمالید نصف شبی کسی نیست عاشقتون بشه هاااا» آوا«هووووبسه هااااا» بعد ازمدتی هرچهار نفر سوار ماشین پارسا شدن به سمت خونه ی گندم رفتن...جلوی در خونه گندم زدن رو ترمز پارمین«میگم زشته لشگری بریم خونه» روشا«راست میگه» گندم وآوا رفتن تو روشا وپارمین تو ماشین موندن. روشا«چقدر کوچه تاریکه آدم باید تنها اینجا سکته کنه» پارمین«نگوووو ای کاش ماهم میرفتیم» روشا«پارمین اون چیه» پارمین به چیزی که روشا اشاره کرد نگاه کرد...دونفر داشتن ازدیوار میرفتن بالا. پارمین«خدایااااا فکر کنم دزدن صدات درد نیاد اگه متوجه شن میان میکشنمون» روشا«باشه» گندم وآوا هم سریع برگشتن سوار ماشین شدن پارمین با اینکه نمیخواست دزدامتوجه شن ولی ازعمد چنان گازی داد فکر کنم همه همسایه ها ریختن تو کوچه آخه آژیر چند ماشین دیگه ای هم روشن شد. روشا«آخیش داشتم سکته میکردم» گندم«چی شده بود مگه» پارمین«هیچی رفع بلا» خوانواده هاشون ته باغ یه سوئیت کوچیک بهشون دادن چهارنفری اونجا رفتن. (سه سال بعد) بالاخره دانشگاهشون کاملا تموم شد الان ازجشن فارغ التحصیلی بر میگشتن...دخترا باپسرا بهتر شده بودن. آرشام«آخیش بالاخره تموم شد» آوا«آره تموم شد ازشرشون خلاص شدیم» هومن«ولی خداییش بعضیاش خیلی آسون بود» پارمین«بچه ها چه زود این چهار سال تموم شد» آرشام«آره...راستی بچه هاتا یادم نرفته بهتون بگم آخر همین هفته عروسیه خواهرم ویداست همتون دعوتین اگه نیاین کلتونو میکنم» آوا«تهدید میکنی» آرشام«معلوم نبود» گندم«خوب بیاین بریم کلی خسته شدم تو این مدت مراسم» روشا«راست میگه هفته ی بعدم باید برگردیم کره» هومن«کره...کدوم کره» پارمین«واااایی توچقدر خنگی کره جنوبی دیگه» شروین«اونجا چه خبر» آوا«میریم گردش وتفریح شادی والبته 5/0 درصد خونه زندگی» هومن«حالا فکر میکنم منم قراره برم رم» آرشام«هومن تو غلط میکنی تو قرار بود ماه بعد بری» هومن«نترس داداش برای عروسی هستم» گندم«ماهم هستیم ماهیچ وقت عروسی ازدست نمیدیم» همگی از هم خداحافظی کردن به خونه هاشون برگشتن گندم هم برگشت خونه ی خودش. **** (آوا:تنیک شونیز تارورون پاهام به رنگ مشکی تنم کردم،شلوارک قدش نیم سانت بلند تر از قد تنیکمه به رنگه مشکی بازنجیر ضریف طلائی که بهش وصله پام کردم که پاهای سفید خوش تراشمو به نمایش میزاشت هارمونیه جالبی بارنگ زد مشکی ایجاد کرده بود،نیم پوتین های مشکی مخملی بیست سانتی پام کردم،آرایش غلیظ مشکی کردم،موهاموهمشوسمت راستم فقط بافتم انداختم رو شونه هام،مانتوی بلند تاروی پوتین هام به رنگ سفید تنم کردم،کیف دستی مجلسیمو ازرژلب ووسایل آرایشیم پرکردم شال مشکی براقی هم انداختم روسرم) (پارمین:پیراهم بنفش خاص که بالاتنش تور کارشده بود پایین تنش سنگ های براق که روی کمرش یه زنجیر متوسط نقره ای داشت تنم کردم آستیناشم حلقه ایه،موهامو سه شوئار تمیزی کشیدم باز رها کردم فقط کمی کریستال بهش مالیدم،کفش های پانزده سانتی مشکی ورنیمو پام کردم،مانتوی بلندقرمز آتیشیمو تنم کردم شال همرنگشم روسرم آزاد انداختم،آرایش لایت مشکی نقره ای کردم،کیف نقره ای مجلسیمو زدم زیر بغلم) (روشا:موهامو بافت تیغ ماهی کردم پشتم انداختم یه طرف بافت اکریلی صورتی پر کرده بودم،کت آستین حلقه ای شلوارک تا بالای رونم که بسیار شیک کالباسی تنم کردم همراه نیم پوتین های پانزده سانتی صورتی پام کردم مانتوی بلند مشکیمو تنم کردم شال همرنگ لباسمو سرم انداختم کیف مجلسیمو رو دوشم انداختم) پارسا«بَه بَه بَه هرسه تا شبیه هم واقعا خواهرای کله پوکین» پارسا اونارو به محل عروسی رسوند. هرچهار نفر حسابی تو چشم بودن ولی دریغ ازیه ضره توجه به سمت مرکز سالن حرکت کردن. شروین«بَه بَه خوانوما خوش اومدین مجلس مارو منور کردین» روشا«ما همه جاخوش میریم» شروین«اوهوع چه اعتماد به نفسی» روشا«بله چه فکر کردی پس» شروین شروع به خندیدن کرد. شروین«بیاین بریم اون سمت بچه هااونجا وایستادن» گندم آروم رفت کنارگوش آوا زمزمه کرد. گندم«نگاه کن کثافتا چه خوشگل هم شدن» پارمین که شنید شروع به خندیدن کرد پارمین«خوب حالا بدبختارو چش وچال نزنین الان میخورن زمین چلاغ میشن» آوا«ولی بازم میگم به پای ما نمیرسن» هرسه تائید کنان به سمتشون رفتن. مانتو شالشونو به خدمت کارا دادن لباسو موهاشونو مرتب کردن دیگه همه به وضوح بهشون زول زدن ودربارشون پچ پچ میکردن بیشتر ازهمه به موهای رویایی پارمین و چشمای افسونگرجادویی آوا لبخند های مکش مرگ روشا حرکات ظریف پر عشوه گندم، به پسرا بیشتر نزدیک شدن. آرشام«خوش اومدین خوانوما» آوا«مرسی» آرشام«خوب میخواین بریم پیشه عروس ودوماد یا نه» پارمین«معلمومه که میریم نیومدیم شما دلقکارو ببینیم» آرشام«فقط مواظب باشید خواهر مارو سیاه بخت نکنید» آوا«انگار به دامادتون اعتماد ندارین» آرشام«نخیر به چشمای شما اعتماد ندارم» همه اینو که شنیدن شروع کردن به ریز ریز خندیدن، آوا هم چنان چشم غره ای زیبایی به آرشام رفت سرشو به سمت مهمونا چرخوند، آرشام آروم با خودش شروع به زمزمه کردن کرد. آرشام«چقدر چشای نازی داری چشم غره نرو کشتی منو لامسب» ایندفعه فقط خودآوا شنید بازم هیچ عکس العملی نشون نداد. همگی به سمت جایگاه عروس دوماد رفتن ، هومن جسدی زد کنار پارمین هومن«تازه دلقک هم خودتی اون سه تای دیگه» روشا کنارپارمین بود شنید روشا«بفرماپنجمین دلقکم پیدا شد» آرشام جلوتر از همشون شونه به شونه آوا حرکت میکردصداشونو واضح شنید. آرشام«دستتون درد نکنه به خاطر صفات خوبتون حالا هم بفرمائید رسیدیم» همگی بالا رفتن به عروس ودوماد تبریک گفتن دوباره برگشتن دور یه میز نشستن. شروین«نگاشون کن عین مادربزرگا نشستن پرتغال وسیب پوست میکنن ونوش می کنن عروسیه هااااا.» روشا«ماهم میدونیم عروسیه هااااا خوب چیکار کنیم» هامون برادر هومن«پاشید برقصید درضمن منم هم پاندارم کسی افتخار میده» یه نگاهی به آوا انداخت آوا خودشو به کوچه ی علی چپ زد ، نگاشو رو پارمین انداخت اونم خودشو مشغول خوردن کرد ، روکرد سمت روشا اونم مشغول وررفتن باگوشیش شد دیگه با قیافه ی خسته پر التماس به گندم نگاهی کرد. گندم«حالا انقدر خودتو مظلوم نکن باهات میرقصم» هامون«ممنونم عشقم» باهم بلند شدن ورفتن وسط همه باتعجب به هم نگاه میکردن آوا«جوووونم عشقم» روشا«کی شد عشقش ماخبر دار نشدیم» شروین هم رفت سمت آرشام وهومن که یه گوشه ایستاده بودن مشغول سرو مشروب بودن. آواوروشاو پارمین هم هرکدوم یه گوشه ایستاده بودن مشغول تماشا بودن...روشا دیگه ازدست پسرا خسته شده بود چون دم به دقیقه بهش پیشنهاد رقص کارای ناجور میدادن...یه پسره به سمت روشا میومد...روشا خیلی سریع چرخید به سمت شروین بازوی شروینو محکم گرفت ، شروین باتعجب به روشا زول زده بود. شروین«روشا...چیزی شده» روشا«هاااانه فقط درخواسته هازیادبود منم حوصلم سررفت» شروین لبخندی زد. شروین«توهم اومدی پیش من تابپیچونیشون» روشا«دقیقا» شروین«خیلی خوب میتونی همینجا بشینی» **** پارمین«ایششش چه مزخرف حوصلم سررفت پس این هفت تامیمون کجا رفتن» هومن«میمون خودتی» پارمین به سمت هومن برگشت. پارمین«توبیشتر بهشون شبیهی» هومن«توکه مثل مادر بزرگ خدابیامرزم وایستادی اینجا به مراسم توهین میکنی اگه برقصی نمیگی مزخرفه» پارمین«نکنه باتو» هومن«نخیر من همپا دارم» پارمین«به جهنم که داری پس بروبزار من به عشق وحال خودم برسم» هومن«کجا برم بابا همپام توییی دیگه» پارمین«من حاظرم با الاغ برقصم ولی باتو نه» هومن«آفرین خودت فهمیدی در حد الاغی» پارمین«نخیر این تویی که لیاقتت ازالاغ هم کمتره» هومن«حالا بیخیال میای بریم برقصیم یا نه» پارمین«نخیر برو باهمپاهای عزیزت برقص» هومن«نچ نچ نچ دختر نباید انقدر حسود باشه» پارمین«پسرم نباید انقدر پرو باشه» هومن«اصلا به درک نمیرقصیم» وبعد رفت کنار پارمین ایستاد مشغول تماشا شد. ***** آوا کنار ظرف های مشروب وایستاده بود ، مشروبات تو پارچ های کریستالی ریخته بودن انقدر غلظتش زیاد بود آدم با شربت آلبالو اشتباه میگرفت این اتفاق دقیقا برای آوا افتاد برای خودش کمی تو جام پایه بلند کریستالی ریخت برد نزدیک دهانش تا خواست سربکشه یک نفر دستاشو محکم تو هوانگه داشت ، به سمت اون شخص چرخید آرشام ودید. آوا«چیه واسه تو که نیست خسیس بازی درمیاری واسه ویداست بزار بخورم» آرشام جام وازدستش کشید چنان رومیز کوبید همه اطرافیان به سمتشون برگشتن. آوا«چه مرگته مرض داری مگه» آرشام«من خسیسم نمیزارم بخوری اصلا وقتی فرق بین مشروب وشربتو نمیدونی غلط میکنی میای مهمونی اینجوری» آوا حسابی بهش برخورده بود هم نمیخواست کم بیاره. آوا«من میدونم اون مشروبه اصلا تو کی هستی نمیزاری بخورم من با اطلاعات کامل دارم به اندازه مصرف میکنم» دوباره دستشو به سمت جام دراز کرد تاجامو برداره ، آرشام سریع دستشو کشید بردش وسط پیست رقص شروع به رقصیدن کرد کمر ضریف آوا رو محکم با دستاش نگه داشته بود. آوا«هی چیکار میکنی تیمارستانی» آرشام«اصلا من دیوونه من تیمارستانی من مریض ولی الان میخوام باکسی که آرزومه برقصم» آوا با این حرف متعجب شدبیشتر بهش زول زد آوا«چی...تو چی گفتی» آرشام«دیگه خسته شدم دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم پس اعتراف میکنم...آوا من عاشقتم» آوا دیگه پاهاش سست شده بود اون هیچ اعتقادی به عشق وعاشقی نداشت. آوا«توکلهوم مختو دادی اجاره این چه حرفیه میزنی» آرشام آوارو بیشتر به خودش چسباند آوا شروع به تقلا کرد ولی نمیتونست ، آرشام ازقبل محکم تر کمر لاغر آوارو فشار داد انقدری که آوا احساس کرد کمرش درجا خاکشیر شده...آرشام کاملا آوارو به خودش چسبانده بود اونو باخودش به حرکت درمیاورد...چراغارو خواموش کردن هرکی تو حس وحال خودش بود آرشام مست چشای آواشده بود آوا هم ازترس بدنش میلرزید. آوا«ولم کن آرشام فلجم کردی ولم کن» آرشام کاملا مست شده بود صورتش موازی صورت آوا قرار داد آرشام«عاشقتم آوا بفهم» آوا ازبوی گند الکل مشروب درحال اوق زدن بود. آرشام تا خواست لبای به رنگ خون قلوه ای وسوسه انگیز آوارو ببوسه چراغا روشن شد آوا ازفرصت استفاده کرد آرشامو به عقب هول داد ازش جدا شد با تمام خشم و نیرو یه سیلی محکمی به صورت آرشام زد به آرشام نگاه میکرد، آرشام هم باروشن شدن چراغا و سیلی که از جانب آوا خورده بود حالت مستی ازسرش پریده بود. آوا«دفعه ی آخرت باشه پاتو ازگریمت دراز تر میکنی لقمه ی اندازه ی دهن خودت بردار شیرفهم شد» سریع به سمت روشا کنار شروین نشسته بود رفت کنار روشا نشست...خدارو شکر کسی چیزی نفهمیدو دیگه تا آخر مهمونی به آرشام حتی نگاه هم نمیکرد بهش دیگه اعتماد نداشت ازش متنفر بود ازش میترسید تاآخرمهمونی چسبیده بود به پارمین وروشا گندم به اوناهم همه چیو گفت اونا فقط آرشام وبه فحش های رکید بسته بودن. ***** پارمین وآواوروشا بعد ازساعت ها انتظار به کشورخودشون رسیدن. روشا«آخیشششش هیچ جا کشور خود آدم نمیشه» پارمین«اون که بعله ولی چراتوهرجا میری اینو میگی» روشا«نخیر کشور من فقط وفقط کره اس» آوا«اَه بیاین دیگه من خوابم میاد» پارمین«تو نصفه عمرتو خواب بودی این تعجبی نداره...بزن بریم» روشا«نگو پیاده» آوا«نخیر من یکی حوصله ندارم» پارمین«نکنه توقع داشتین لامبورگینی بفرستن دنبالمون» آوا،روشا«پاااارمین» پارمین خنده کنان بهشون نزدیک ترشد. پارمین«نترسید خسیسا خودم پولشو حساب میکنم» روشا«چه عجب یه جا به درد خوردی» پارمین«اِروشا من فقط کرایم به اندازه ی خودمو آواست» پارمین وآوا زدن زیر خنده روشا ازعصبانیت به لب مرز جنون رسیده بود روشا«پااااارمیییین» آوا«جیغ جیغ نکن خاله سوسکه داره باهات شوخی میکنه جنبه داشته باش» روشا بااین حرف نیشش تا بنا گوشش باز شد. پارمین«روتو برم بابا» بعد از گرفتن تاکسی به خونه رسیدن بدون عوض کردن لباساشون به خواب عمیقی رفتن. صبح ساعتای حولوهوش یازده بود تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کرد...پارمین متوجه شد نه آوا نه روشا هیچ کدوم قصد جواب دادن به تلفنو ندارن خودش بلند شدو رفت جواب داد. پارمین«بله» جونگمین«سلام...پس درست شنیدم» پارمین«سلام چیو درست شنیدی» جونگمین«اینکه دیشب رسیدین سئول» پارمین«زنگ زدی همینو بگی هوشتو به رخ ما بکشی» جونگمین«نخیر زنگ زدم خبرتون کنم بگم دلمون براتون تنگ شده بیاین شب کلوب ناسلامتی چهار ساله هموندیدیماااا» پارمین«باشه دیگه چی» جونگمین«هیچی دیگه خداحافظ» پارمین«خداحافظ» همینطور به سمت اتاقش میرفت تا دوباره بخوابه باخودش غرغر هم میکرد. پارمین«همش همین جونگمین الاغ منو ازخواب بیدار میکنه بااین زنگ زدنای بی موقعش» ساعت نزدیکای هفت غروب بود آواوروشا ازخواب بیدار شده بودن پشت میز آشپزخونه نشسته بودن مشغول خوردن قهوه بودن. آوا«واااای چقدر گشنمه» روشا«منم همینطور» آوا«پس اون دربه در چرا بیدار نشده» روشا«میگم اگه مرده باشه...ازهمین حالا بگم لباساش ماله من» آوا«خفه» روشا«باشه بابا اولاحضرت...اینجا بتمرگ من الان میرم اون جنازه روبیدار میکنم» به سمت اتاق پارمین رفت وارد اتاق شد تا اومد صداش کنه درباز شد آوا وارد اتاق شدشروع به خندیدن کرد. روشا«چیه چته چرااینجوری بهم نگاه میکنی» آوا«میگم بیا اول کمی عذیتش کنیم» روشاهم لبخند مرموزی به آوا زد. روشا«قبوله» روشا رژلب برداشت آوا هم یه خودکار گرفت باهم دوباره وارد اتاق پارمین شدن آوا با خودکار فرومیکرد تو گوشای پارمین انقدر این کارو کرد تا در آخر نوبت روشا شد...روشا با رژلب روصورت پارمین نقاشی کشیدرولباش، روگونه هاش، پشت چشماش و.... کارشون تموم شد از اتاق خارج شدن رفتن پشت همون میز نشستن پنج دقیقه نشد پارمین هم بیدار شد از اتاق اومد بیرون پارمین«سلام» آواوروشا به زور جلوی خندشونو گرفته بودن جواب پارمینو به زور دادن...پارمین با شک به سمتWC حرکت کرد وارد شد...به ثانیه نکشید صدای جیغش ساختمانو لرزاند دربه شدت باز شد پارمین باخشم بیرون اومد. پارمین«من میدونم باشماها چیکار کنم» روشا وآوا دوباره زدن زیر خنده هرکدوم به یه سمتی فرار میکرد...مشغول موش وگربه بازی بودن باصدای تلفن همه سرجاشون میخ شدن. پارمین باخشم به تلفن نگاهی انداخت دست به کمر به سمتش رفت تا میخواست جواب بده روشا گوشی رو برداشت شروع به حرف زدن کرد. روشابله» جونگمین باعصبانیت فریاد کشید. جونگمین«سلااااام مثل اینکه قصد اومدن ندارین» روشا«کجا» جونگمین«کلوب دیگه یه ساعته منتظریم» روشا«خیلی خوب بابا چراداد میزنی» سریع تلفنو گذاشت سرجاش پارمین«جونگمین بود» روشا«آره میگفت چرا نیومدیم...کی به ما گفته بیایم حالا عصبانیه» پارمین زد توسرش با چهره ی نگران به آواوروشا نگاه میکرد. پارمین«وااااای یادم رفت بگم صبح زنگ زده بود گفت بریم کلوب» آوا«چه خبر» پارمین خوشحال شد که تنبیه نشده. پارمین«بدون مناسبت شایدم چیزی باشه اما نگفته» روشا«خوب آماده شین بریم دیگه» ***** روشا«سلام» تان«علیک سلام» جونگمین باهمون اخم همیشگیش به روشا خیره موند. جونگمین«الان وقته اومدنه» پارمین«من یادم رفت بهشون بگم بادوستام اینجوری حرف نزن» جونگمین«خوب...خوب ایندفعه رو نادید میگیرم» آوا«لطف میکنید قربان» پارمین نگاهی به اطرافش انداخت دوباره به تان وجونگمین نگاه کرد. پارمین«هیون نیست کجارفته» جونگمین وتان به هم نگاهی انداختن سربه زیر انداختن. آوا«چیزی شده دعوا کردین» تان«نه چیزی نیست» روشا«یعنی چی که چیزی نیست نکنه میخواین بگین نمیدونید کجاست» جونگمین«ازدواج کرده» پارمین باشنیدن این کلمه بهت زده شد همینجور به جونگمین زول زد. آوا«چیییی ازدواج کرده» تان«آره یه ماهی میشه که ازدواج کرده الان هم باهمسرش رفته لندن...آخه شماها چهارساله رفته بودین اونم فکر کرد دیگه برنمیگردین» پارمین همچنان قفل کرده بود همگی به سمتش بانگرانی چرخیدن...پارمین لبخندی سرد بی روح زد. پارمین«من یادم رفته بود یه جا کار دارم باید برم انجام بدم» بلند شدو ازکلوب خارج شد روشا هم بلند شد خواست بره دنبالش آوا بازوشو محکم چنگ زد. روشا«چیزی شده» آوا«بزار بره اون الان به تنهایی بیشتر احتیاج داره تابه من وتو» روشا پوفی کردو سرجاش نشست. ***** پارمین همینجور سرگردان گیج توخیابان های سئول قدم میزد ، احساس خستگی یه دفعه به وجودش حمله کرد تنها چیزی که به سمتش کشیده شدیه کلوب خلوت بود...وارد کلوب شد تعدادی خواننده روصحنه مشغول تمرین کردنبودن. چهار نفر بودن چهار تا خواننده ی معروف ولی ایرانی که درکره زندگی میکنن. پارمین اسم گروه رو رویه پوستر خوند (آراهم)(آ یعنی آریا، ریعنی رادوین ،ا یعنی آرتان، ه یعنی هایده،م یعنی مهران) اینا یه گروه ایرانی بسیار معروفن همه ی دنیا اینارو میشناسن. پارمین هم مشغول تماشا کردن تمرین "آراهم" شد. تمرین تموم شد پارمین سرشو گذاشت رومیز بغضش شکست شروع به گریه کردن کرد. ببخشید خوانوم مشکلی پیش اومده. پارمین سرشوبالا آورد یه پسر خشگل دید. آریا(صورتی گرد سبزه ، چشمای درشت مشکی، موهای لخت که توصورتش ریخته به رنگ مشکی، قدی بلند هیکلی ورزشی) آریا کنار پارمین نشست. پسره«میخوام خودمو معرفی کنم...من آریام میتونم کمکتون کنم» پارمین«هااااان نه نه چیزی نیست چیزی نیست» سریع بلند شد ولی آریا دستشو گرفت آریا«شما حالتون خوب نیست همراه من بیاین» پارمین«چیزیم نیست» آریا بدون توجه به پارمین اونو برد به اتاق استراحت. آرتان«آریا این دختره کیه» رادوین«اینکه دیگه سئوال نداره لابد دوست دختر جدیدشه» آریا«نخیر حالش خوب نبود آوردمش اینجا» هایده«واقعا اسمش چیه چش شده» پارمین دیگه به حرف اومد. پارمین«اسمم پارمینه به این آقا هم گفتم چیزیم نیست اما توجه نکرد» هایده«اگه آریا این کارو نمیکرد تعجب داشت چون اون قلب مهربونی داره» رادوین«حالا بیخیال آریا...پارمین توچراگریه میکردی» پارمین«هیهیهیهیچی هیچی نبود» آرتان«یعنی میخوای بگی به خاطر هیچی گریه میکردی» پارمین«خوب نه...یعنی آره...خوب چیزه» آریا لبخندی زد آریا«راحت باش...میتونی همه چیو به ما بگی مطمعا باش رازدار خوبی خواهیم بود» پارمین«راز نیست یه حسه...میدونم زودگزره ومیره به زمان نیاز دارم» مهران«اووومممم کنجکاو شدم بدونم نمیخوای برامون بگی چی شده» پارمین«باشه میگم» شروع کرد ازاول تا آخر ازدواج هیون براشون تعریف کرد. رادوین«درموردشون خیلی چیزاشنیدم» مهران«ازکجا میدونی اون دوست نداشته طبق گفته ی خودت شماچهار سال کره نبودین شاید برای فراموش کردنت این کارو کرده» پارمین«نمیدونم شاید » یه آهی کشید آرتان خندید. آرتان«معلومه خیلی دوسش داشتی خوش بحالش یعنی میشه یه نفر پیدابشه این قدر مارو دوست داشته باشه» آریا«پس اون همه دوست دختر به چه دردت میخوره» آرتان«هییییی منکه دوست دختر ندارم چرا سعی میکنی آبرومو ببری» هایده«آخه میمون پارمین تورونمیشناسه شااااید فکر کنه حقیقتو میگی ولی منکه یه عمره باهاتم بزرگت کردم نمیتونی سیام کنی» آرتان«باااااشه باباتوراست میگی» *** آوا«ساعت یازده شدچراپارمین هنوز برنگشته» روشا«شاید اتفاقی براش افتاده» آوا«هی زبونتو گاز بگیر میزنم له بشی هاااا» روشا«خوب چیه مثال زدم» آوا«به جای کل کل کردن یه زنگ بهش بزن» روشا«آره راست میگی» آوا پوزخندی زد. آوا«یعنی به فکر خودت نرسید» روشا«تو که آی کیوت بالاست چرا انقدر دیر داری پیشنهاد میدی» صدای تلفن خونه بلند شد آوا بلند شد رفت تا جواب بده. آوا«بله» گندم«بَه سلام چطورین خوبین حال واحوال چه کارا میکین» آوا«نفس بگیر عزیزمن الان خفه میشی» گندم«بیخی بابا میخواستم یه خبر خووووب بهتون بدم» آوا«چی» گندم«دونفر دارن میان کره سراغتون بگو کیااااا» آوا«خوب مثل آدم بگو دیگه گیج شدم» گندم«تو گیج بودی عژیژم...آرشام وشروین دارن میان کره» آوا از تعجب روصندلی پشت سریش نشست آوا«چی...آرشام وشروین دارن میان اینجا...چرا» گندم«وااااچرا نداره دلشون براتون تنگ شده میان ببیننتون» آوا«پس چرا تونمیای مگه این دوتا بیکارن پاشن بیان» گندم«حتما بیکارن دیگه...من باید برگردم شهرستان نمیتونم بیام» آوا«هوووففففف کی میرسن» گندم«فردا صبح ازم خواستن بهتون چیزی نگم ولی خودت میدونی من دهن لقم چیزی توش نمیمونه فعلا بای» آوا«خداحافظ» گوشی روگذاشت سرجاش. روشادرحالی که موهاشو کش میبست وارد هال شد. روشا«چی میگه این آدم پر حرف» آوا«رسما کتبن بدبخت شدیم» روشا«وشرعا بدبخت شدیم...چی شده مگه» آوا«آرشام وشروین پاشدن اومدن کره» روشا«چیییی...جدی میگی....رسیدن» آوا«نه بابا صبح میرسن» روشا«اِی بابا برای درد میان خوب عجب بیکارایین ایناهاااا» آوا«پاشو بریم بخوابیم خبر مرگمون صبح باید بریم فرودگاه» روشا«پس پارمین چی» آوا«خودش میاد دیگه بچه نیست» روشا«خوب حالا، منو نخور» آوا«خوردنی نیستی اگه بودی تاحالا نمیموندی بو گندو» روشا«عمته» آوا«خالته» روشا«عموته» آوا«داییته» روشا«بابابزرگته» آوا«اِبسه دیگه» روشا«هاااهااااهاااا کم آوردی» آوا«نخیر جواب ابلهان خواموشیست» روشا«باشه بابا ابله جان شب خووووش» آواباخودش غرغر میکرد به سمت اتاقش میرفت. آوا«کوفت شب خوش...الهی تختت میخ داشته باشه سوراخ بشی» **** آرتان«هی پارمین توخیلی دختر باحالی امشب کلی مارو خندوندی» پارمین لبخندی زد. پارمین«قابلی نداشت شماهم باعث شدین من ناراحتیمو ازیاد ببرم» هایده«کنسرت بعدیمون تو توکیوی ژاپنه نظرت چیه توهم همراه ما بیای» پارمین«چیییی یعنی من باشما بیام ژاپن» آریا«هیییم فکر خوبیه اینجوری حالو هوایی هم عوض میکنی» رادوین«خوب پارمین نظرت چیه همراهمون میای قول میدم بهت خوش بگذره» آرتان«پارمین قبول کن دیگه» پارمین لبخندی زد. پارمین«باشه قبوله» آراهم شروع کرد به دست زدن پارمین«خوب دیگه من باید برم» آریا«من میرسونمت» پارمین«آآآآ، نه، نه، مزاحمتون نمیشم خودم میرم» رادوین«یعنی چی خودم میرم این وقت شب تنها ماهنوز غیرت ایرانیمونوداریم هاااا» آریا«تنها نمیشه خودم میرسونمت» پارمین«مرسی» بعد ازخداحافظی با "آراهم"همراه آریا سوار ماشین شدن راه افتادن پارمین آدرس خونه رو داد خونشون توحوالیخیابان تهران بود. آریا«تنها زندگی میکنی» پارمین«نه با خواهرام» آریا«خواهرای واقعت» پارمین«نه اونا دوستامن ولی ازخواهرام بهم نزدیک ترن» آریا«اسماشون چیه» پارمین«آوا، روشا» آریا«به نظر میرسه باید مثل تو باشن» پارمین خنده ای کرد. پارمین«نه اونا حتی ازمنم شیطون ترن» همینطور باهم حرف میزدن تابه خودشون اومدن رسیده بودن. آریا«خوب رسیدیم» پارمین«ممنونم»ازماشین پیاده شد آریا ازاونجا رفت. *** پارمین«واااای چقدر خونه تاریکه اتاقم کدوم طرفه حالا» صدای خمیازه کشیدن اومد پارمین«یعنی کی میتونه باشه» صدا«آخیش چقدر خستم» برقا روشن شد یه دفعه روشا پارمین باهم شروع کردن فریاد زدن آواهم ازاتاق پرید بیرون. آوا«چی شده چی شده» روشاباخشم به پارمین زول زد. روشا«هی پارمین چه طرز وارد شدنه نمیگی من میترسم» پارمین«ببین کی به کی میگه منکه بیشتر ازتو ترسیدم» آوا«دیوونه های زنجیری منم ازصدای نکره ی شما ترسیدم» پارمین زد زیر خنده. پارمین«عجب فیلم ترسناکی شداصلا روشا تونصف شب توسالن خونه چی میخوای» روشا«خیر سرم تشنم بود اومدم آب بخورم اصلا آوا چرا تا این موقعه بیداره» آوا«اِی بابامنکه باصدای شما بیدار شدم پارمین چرا بیداره» پارمین«منم کور نیستین خداروشکر همین الان ازبیرون اومدم» آوا«راستی تو چجوری با "آراهم" آشنا شدی» پارمین«کنجکاوید نه» روشا«خیلیییی» پارمین«ولی من خیلی خستم» آوا«اِبگو دیگه» پارمین«ساعت یک ونیم شبه» روشا«اشکالی نداره بگو» پارمین«بااااشه» هرسه رومبل نشستن پارمین همه چیو براشون تعریف کرد. روشا«یعنی واقعا میخوای بری ژاپن» پارمین نیشش باز شد. پارمین«اهوووومممم» آوا چهره ی حسرت وبه خودش گرفت. آوا«خوش به حالت» پارمین«خوب شماهم همرام بیاین» آوا«اگه میتونستیم نیاز به گفتن تو نبود» پارمین«مگه چی شده» روشا«آخ نگو آرشام وشروین دارن میان کره ساعت هفت ونیم هم پروازشون میشینه» پارمین«واقعا» آوا«آره واقعا» پارمین«عجب آدمایین هااااا این همه کشور تو دنیافقط کره روپیداکردن» روشا«چه کنیم شانس نداریم» پارمین«بیخی بابا حالا مهم نیست فوقش سه یا چهار روز می مونن» آوا«دلت خوشه هااااا...اینجوری نمی تونیم بریم پیش تان وجونگمین اینجوری تفریح وگردش هم تعطیل» پارمین«تنها تنها قرار گردش میزارین خوب شد اون دوتا دارن میان» روشا«خوب تو داره با"آراهم" میری ژاپن دیگه بعدشم راهت ازجونگمین وتان جدا شده هیون هم ازدواج کرده» آوا«اِروشا این چه حرفیه» پارمین«جالبه رسما منو بیرون کردین دیگه ازگروه باشه اشکالی نداره منم میرم بخوابم شب خوش» بعد ازرفتن پارمین آوا زد پس کله ی روشا. آوا«نمیتونی چند دقیقه اون دهنتو ببندی دیدی ناراحتش کردی» روشا لباش آویزون شد روشا«منکه حرفی نزدم» آوا«خوب یا بد دیگه حرفتو زدی منم میرم بخوابم شب بخیر» روشا وآواهم رفتن خوابیدن. **** صبح ساعت هفت ونیم آواوروشا جلوی در فرودگاه منتظر ورود آقایون مزاحم(آرشام،شروین)بودن هوا خیلی سرد بود آواوروشا درشرف قندیل بستن بودن» صدایی ازپشت سرشون اومد«شمااینجا چیکار میکنید» آواوروشا به سمت صداچرخیدن تان رو جلوشون مشاهده کردن. تان لبخند زنان بهشون نزدیک ترمیشد. تان«منتظر کسی هستین» آوا«آآ، دوتا ازآشناهامون قراره بیان» روشا«شما اینجا چیکار میکنید» تان«هیون وهمسرش برگشتن به خاطر اونا اینجام» آوا«آهاااان» تان«آوا سردته» لبخندی زدو سرشو انداخت پایین. آوا«آره خیلی» تان پالتوشو درآورد روشونه های آوا انداخت تان«خوب دیگه من باید برم» تان ازاونجا رفت روشا«خدا شانس بده» آوا با خنده شیطونی زبونشو برای روشا درآورد. آوا«تا چشات دراااااد» آرشام وشروین ازاون دور دیدن دارن میان طرفشون...آرشام همچین اخم کرده آدم میترسه نگاش کنه» آوا«سلام» روشا«بَه سلام» شروین«علیک سلام» آوا«زبان آرشام تو ایران جا مونده» آرشام نگاهی به صورت تمسرخر آمیز آوا انداخت. آرشان«نخیر هنوز دارمش به موقعه ازش استفاده میکنم...بگو ببینم اون پسره کی بود» آوا«آهااان پس بگو چی شده...آقا رگ غیرتش زده بالا» آرشام«پرسیدم اون کی بود» آوا«یه آشنا...خوشگل کره...پارک تان» شروین«اون پارک تان بود» روشا«آره میشناسیش» شروین«معلومه میشناسمش من کره رو ازتوهم بهتر میشناسم هم پارک تان تازه معروف ترین گروه کره ای که تو گل جهان معروفن "آراهم"اهنگاشونو دارم طرفداراشونم» آرشام«فرقی نمیکنه هرکی میخواد باشه دیگه نبینم انقدر بهت نزدیک بشه» آواوروشا با تعجب بهم نگاهی انداختن اوا ازعصبانیت سرمارو به کل ازیاد برد. آوا«تو کی هستی به من دستور میدی چیکار کنم چی کار نکنم...من هرکاری دوست داشته باشم می کنم» روشا«اِی بابا بیخیال دیگه» شروین«اُه اُه بریم تا دعوا نشده...خوب خوانوما ما هتل رزو کردیم فعلا بای» بازوی آرشامو گرفت ازاونجا دور شدن. آوا«عه عه عه پسره پرو راست ومستقیم توچشام زول زده منو تهدید میکنه...هه فکر کرده کیه» روشا«تواین مدت دعوا نشه خوبه» آوا«ازاین وحشیا هرکاری برمیاد...ایششش چقدرازش بدم اومد پاشده ازایران اومده غیرتشو به رخ من بکشه...آفریقا یی» روشا«الان دقیقا کجاش شبیه آفریقاییی هااااا بوووووود» آوا«اِول کن دیگه توهم این موقعه حوصله داری» روشا«خودت گفتی به من چه» آوا«حالا من یه غلطی کردم» روشا«دیگه ازاین غلطانکن مجبوری مگه» آوا چشم غره ای به روشارفت بعداز یه مدت گشتن تو شهر به خونه برگشتن» ****** پارمین آروم آروم رفت پشت سر هایده وقتی رسید بلند داد زد. پارمین«چطوری» هایده بدبخت ازترس دومتر پرید هوا» هایده«واااای دختر ترسوندیم» پارمین خنده ای کرد. پارمین«قصدم همین بود» هایده«اومدی دنبال کیفت» پارمین«اوهوم همه زندگیم اون توعه» هایده«تو اتاق آریاست» پارمین«ممنون...راستی بقیه کجان» هایده«خوابن» پارمین«واقعا» هایده«آره» دوباره مشغول نوشتن شد...پارمین هم یه فکر شیطونی به سرش زد وارد اتاق آریا شد...آریا رو تخت ولو شده بودغرق خواب بود...پارمین برای اجرای نقشش آماده شد یه خودکار برداشت رفت سراغ آریا شروع کرد خودکارو فرو کردن تو گوشای آریا خودش ازفکرش خندش گرفته بود...ایندفعه خواست با خودکار روصورت آریا نقاشی بکشه آریا دستشو گرفت کشیدش تو بغلش...پارمین هم تعادلشو ازدست داد وافتاد رو آریا. آریا«به نظرت مردم آزاری کار خوبیه» پارمین«مممن ررراستش» صدای درزدن اومد پارمین وآریا سریع بلند شدن وروتخت نشستن. مهران وارد اتاق شد با دیدن پارمین لبخندی زد. مهران«اِسلام خوانوم کوشولو کارت عالی بود بیدار کردن آریا اونم تو این ساعت کار خیلی سختیه ممنونم کارمو آسون کردی» پارمین«خواهش میکنم قابلی نداشت» مهران«آریا تمرین داریم زودبیا منم میرم آرتان وبیدار کنم فعلا خداحافظ» آریا«پارمین بمون بعدا خودم میبرمت» پارمین«اووووومممم حالا که اصرار میکنی میمونم» آریا لبخندی زد آریا«خوب بلند شو بریم سالن تمرین» آرتان هم باهزار بدبختی بیدار شد حالا پنچ نفری تمرینو شروع کردن....بعد ازتمرین هرکی یه جا پخش شد برای استراحت. پارمین«آهنگتون خیلی قشنگ بود» آرتان«آره ساخت ذهنه منه» رادوین«چرا دروغ میگی بچه جون من کلی رواین آهنگ فکر کردم» مهران«من که ازبس فکر کردم سردرد گرفتم» آریا«منم همینطور» هایده«منکه مخم سوت کشید» پارمین«خیلی خوب بابافهمیدم کارهمتون بوده....اینکه دیگه دعوا نداره» **** مبایل آوا شروع به زنگ خوردن کرد آوا«بله؟؟چی میگی...چی کار داری بگو دیگه» آرشام«اگه یه لحظه دهن مبارکتو ببندی بهت میگم چیکار دارم...حوصلمون سر رفته» آوا«خوب من چیکار کنم» آرشام«میای بریم سئول گردی» آوا«اوووممممم فکرخوبیه بااااشه باروشا میایم» آرشام«باشه منتظریم خداحافظ» آوا«خداحافظ» روشا«آرشام بود» آوا«آره گفت بریم سئول گردی» روشا«وا خوب خودشون برن» آوا«حرف میزنی ها فکر کردی اونا به خاطر کره اومدن...برو حاظر شو» هردو حاظر شدن به هتل آرشامشون رفتن وبعد همراه اونا به سمت مرکز شهر حرکت کردن. آرشام«خوب خوانوما کجا میریم» روشا«پاساژ» شروین«ما پاساژبه اندازه کافی دیدیم بریم یه جای دیگه» روشا«به خاطر تو نمیریم پاساژمنو آوا خرید داریم بعدش میریم پُل رنگی اونجا خشگله» شروین«اوکی» به پاساژرسیدن همینطور تو پاساژقدم میزدن یه نفر آواروشارو صداکرد هرچهار نفر به سمت صدا چرخیدن جونگمین وتان رودیدن. آرشام«اینا دیگه کین» شروین«نمیدونم ولی پسره همون پارک تان نیست» آوا«اِسلام تان، سلام جونگمین» روشا«شما اینجا چیکار میکنید» تان«برای خرید اومده بودیم» جونگمین«این یارو ها کین» آوا«اِاِآشناهامونن» آرشام«شما اینارو ازکجا میشناسید» روشا«تودبیرستان باهم آشنا شدیم» آرشام«خوب الان باهاتون چی کار دارن» آوا«خوب دوستامونن دیگه» تان«تو کی هستی این همه آمار میگیری» آرشام«به تو ربطی نداره» تان با این حرف آرشام عصبانی شدو باهم گلاویز شدن ازبینی تان دهن آرشام خون میومد، جونگمین وشروین هم به زور این دونفرو ازهم جداکردن. آوامونده بودوسط نمیدونست طرف کدومشون بره...انقدر این پا اون پا کرد تا درآخر تصمیمشو گرفت سمت هیچ کدومشون نرفت برعکس باخشم به هردوشون نگاه کرد. آوا«عین بچه هایین آبرومو بردین» دست روشارو گرفت از پاساژخارج شدن. پارمین وارد خونه شد. پارمین«چرا قیافه هاتون مث قحطی زده های سومالی شده» آوا«نبودی ببینی چه فاجهه ای شد» پارمین«خوب چی شد» روشا«با آرشام وشروین رفته بودیم پاساژطبق معمول ازنداشتم شانس که دیگه باهاش انس گرفتیم تان وجونگمین هم اونجا بودن نمیدونم چی شد یه دفعه آرشام وتان باهم شروع کردن دعوا کردن» پارمین ازخنده دلشو چسبیده بود. پارمین«پس چه فیلم هندی روازدست دادم...دعوای دوپسر برسر یه دختر واااای خیلی باحال بود» آوا«کوفت...آره بخند بخند منم جای تو بودم میخندیدم» پارمین«هه حالا بیخیال من فردا میرم ژاپن شماها واقعا نمیخواین بیاین» روشا«نه نمیتونیم خیلی دوست داشتیم جای تو باشیم خوش به حالت لااقل "آراهم" وداری ازت پشتیبانی میکنن» پارمین«خودمم ازاین موضوع خیلی خوشحالم خوب شب خوش آبجیای گلم» پارمین به اتاقش رفت خوابید آواو روشاهم به اتاقاشون رفتن. نیمه شب بود تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کردپارمین خمیازه کشان بیرون اومد به سمت تلفن راه افتاد. پارمین«معلوم نیست کدوم اَنترالدوله ایه این وقت شب زنگ زده...بله» آرشام«سلام خواب بودین» پارمین«نه پس داشتم بادکنک هوا میکردم» آرشام«معذرت میخوام زنگ زدم بگم ما امشب برگشتیم ایران» پارمین«همین» آرشام«آره خواستم به آوا خبر بدم» پارمین«خوب خبر دادی حالا میتونم قطع کنم» آرشام کمی مکث کرد سریع گفت«خداحافظ» پارمین باغرغر گوشیرو گذاشت سرجاش به سمت اتاقش رفت. پارمین«ایییششش نصفه شبی زنگ زده که چی دارم گورمو گم میکنم به جهنم من بدبخت ونصفه شب نصف خواب کردی» صبح ساعت ده ونیم بود روشا وآوا ازخواب بیدار شدن. روشا مشغول صبحانه خوردن بود آوا هم بعد ازاین که تمام ناخونای دست وپاشو لاک مشکی زدمشغول بستن پابند ضریف طلائیش شد. روشا«پارمین کو از وقتی با "آراهم" آشنا شده کم پیدا شده» آوا«چه میدونم لابد رفته پیشه "آراهم" دیگه» روشا«خوش به حالش کیف دنیا رومیکنه» آوا«اوهوم واقعا...راستی منم حوصلم سر رفته میخوای بریم بیرون» روشا«پس بگو ازصبحه چرا داری انقدر تیپ میزنی...نه نمیام» آوا«به درک» (آوا:موهای بلندمودم اسبی محکم بالای سرم بستم،آرایش مات ساده ای کردم...یه تیشرت آستین کوتاه جذب بدن مشکی تنم کردم،شلوار کوتاه تابالای قوزک پام لی آبی پوشیدم تا پابندم دیده شه،کت ست شلوارمو ازرو تیشرتم پوشیدم آستینش تا وسط بازوم لا خورده،کوله ی آبیمو ازدوطرف اندختم پشتم عین بچه دبستانی ها...کتونی اسپرت عروسکی مشکی هم پام کردم) همین که پاشوازاتاق گذاشت بیرون تلفن خونه زنگ خورد دوباره رفت گوشی روجواب داد. گندم«سلام خواهر بالاخره فراریشون دادی» آوا«علیک سلام کیو فراری دادم» گندم«آرشام وشروین رودیگه برگشتن ایران» آواانقدر خوشحال شدسریع گوشی رو گذاشت سرجاش این خبر خوبو به روشا گفت. روشا«آخ جوووون پس دعوا تمام شد» آوا«من برم این خبر خوبو به پارمین بدم» دوباره مبایل روشا زنگ خورد. روشا«سلام جونگمین» جونگمین«سلام روشا می خواستم بهت بگم من وتان داریم برای همیشه از آسیا میریم منو ببخش نتونستم باهات بمونم» روشا«چی داری میگی» جونگمین«خیلی نمیتونم باهات حرف بزنم پرواز دارم فعلا یا بهتره بگم برای همیشه خداحافظ» مبایل قطع شد روشا سرجاش نشست شروع به گریه کردن کرد آوا باتعجب رفت کنارش. آوا«چی گفته داری اینجوری اشک میریزی» روشا«گفت...که...دارن...برای...همیشه...از...آسیا...میرن...ولی...نگفت...کجاااااا» آوا«چی برای همیشه...حالا چرا گریه میکنی اونا لیاقت شوندارن بلندشو انقدر گریه نکن» روشا«توبروپیش پارمین من حالم خوبه» آوا«امااااا» روشا«میگم برو» آوا«باشه» سریع ازجاش بلندشدو به سمت کلوب "آراهم" حرکت کرد. **** پارمین«شماها باحضور من توگروه "آراهم" مشکلی ندارین خوب راستش یه دختر تو گروه پنج نفره مشهور"آراهم" فکر نمیکنم ممکنه باعث اختلاف توگروهتون بشم» آرتان«پارمین این چه حرفیه» هایده«اینطور نیست توهم ازامروز به بعد یه عضو ثابت"آراهم" میشی» رادوین«تازه به هیچ کسم اجازه نمیدیم یه نگاه چپ بهت بندازه» مهران«هرجاهم بریم همراه خودمون میبریمت» آریا«اووووبسه دیگه کمتر قوپی بیاین» آرتان«قوپی نیست حقیقته» پارمین دیگه خندش گرفت. پارمین«باشه بابا باشه ازتون ممنونم خوب دلم میخواد بیشتر ازخودم بهتون بگم...من اسمم پارمین مهتشم...اصلیتم ایرانی محل تولد شیراز ولی خودمو کره ای میدونم بیست وسه سالمم هست بادوتا خواهرام زندگی میکنم...اووومممم یکی ازخواهرام اسمش آوا راد اصلیتش ایرانی محل تولد قوچان بیست وسه سالشه...دومی خواهرم اسمش روشا سالاری اصلیتش ایرانی محل تولد شیراز بیست ودوسالشه....اوووومممم دیگه چی مونده بگم اصلا چراهمش من باید آمار بدم خوب شماهم بگین» آریا«خوب حالا نوبت منه...اسمم آریا فروزش بیست وپنج سالمه ساکن سئول اصلیتم ایرانی محل تولدم بانه قدم 84/1.» مهران«منم مهران فروزش بیست وپنج سالمه محل تولدم بانه قدم 80/1» آرتان«سلام بچه هاااا...من آرتان فروزش هستم بیست وپنج ساله از ایران محل تولد بانه قدمم هست 84/1» رادوین«منم رادوین فروزش محل تولد بانه بیست وپنج سالمه قدم 83/1» هایده«منم هایده فروزش از بانه بیست وپنج ساله قدم 82/1» پارمین«ممنونم گفتم خودتونو معرفی کنید ولی دیگه نه انقدر دقیق» هایده«تازه از حشرات هم متنفرم» پارمین«چرااا حشرات حیوونات خوبین» هایده«ولی من بدم میاد به نظر من خیلی آزار دهنده ان» پارمین«راستی یه چیزی شما پسر عموین آخه همتون ازبانه این کمی هم شبیه همین تازه فامیلاتون همتون فروزشه» آرتان«ما برادرای پنج قلو هستیم» پارمین ازتعجب فکش باز مونده بود. آریا«ولی کسی اینو نمیدونه جزءخوانواده هامون» (آرتان:صورتی کشیده پهن سفیدی داره،چشمای بادومی مشکی موهای لخت قهوه ای که تو صورتش کج ریخته،ژن همشون عین کره ایا انگار اصلا ریش ندارن) (رادوین:صورتی گرد سفید چشمای ریز کشیده مشکی،موهای فشن مشکی) بزارین راحت بگم رادوین وآریاو مهران بسیارشبیه همن ولی آرتان وهایده هم بسیار شبیه همن بااونا کمی فرق دارن. درهمین لحظه آوا وارد کلوب شد تنها چیزی که اون لحظه همه میخ شدن چشمای طلسم شده براق وبادومی آوا بود، حضور این چشمای بادومی قهوه ای دنیای آرتان وگرفته بود جزءچشمای آوا چیزه دیگه ای نمیدید...باصدای جذاب آوا هر پنج نفر به خودشون اومدن. آوا«پارمین، پارمین» پارمین«چی شده آوا» آوا«راستش آرشام وشروین برگشتن ایران...اماااا تان وجونگمین هم از کره برای همیشه رفتن...روشا خیلی ناراحته همش گریه میکنه باید یه کاری بکنی» پارمین«جونگمین داره میره کجااااا» آوا«نمیدونم، حالا چیکار کنیم» پارمین کمی فکر کرد وبعد سریع روکرد سمت پسرا ملتمسانه بهشون زول زد. پارمین«اوووومممم میشه میشه آبجیامم همرام بیان ژاپن» مهران«البته ماباجت خصوصی می ریم» آریا«اتفاقی افتاده این دختره کیه» پارمین«خوب راستش چه جوری بگم این آبجی ناتنیمه آوا کسی که ازهمه تو دنیا بیشتر دوسش دارم بهش اعتماددارم» آوا بغض کرده بود. آوا«خیلی خوب دیگه هندیش نکنید» وبعد کل قضیه رو براشون تعریف کرد. هایده«فکر نمیکردم اونا همچنین آدمی باشن» پارمین«دیگه برام مهم نیست من دیگه آدمایی به اسم جونگمین و هیون تان نمیشناسم» آرتان دیگه زیبایی چشمای آوا براش عادی شده بود راحت ترمیتونست زیرکی دید بزنه سوتی نده. آرتان«پارمین ما امشب ساعت دوازده به سمت ژاپن پرواز داریم اون دوستت یا خواهر دیگت روشا اونم بیارین همینجا» آوا«آره فکر خوبیه پس من میرم دنبالش» پارمین«پس منم همرات میام» آرتان دنبال فرصتی بود تابا آوا تنها بشه کمی عذیتش کنه بلافاصله پرید وسط حرفشون. آرتان«نه پارمین تو بمون من همراه آوا میرم» پارمین«ممنونم» آواوآرتان سوار ماشین آرتان شدن رفتن دنبال روشا. آوا«میشه یکم گاز بدی» آرتان نیم نگاهی به آوا انداخت میدونست دخترا عاشق سرعتن از عمد انقدر آروم میروند. آرتان«نخیر نمیشه پلیس جریمه میکنه» آوا«اینجوری پلیس به خاطر ترافیکی که راه میندازی با این سرعتت جریمت میکنه...هه چه دلیل مسخره ای درحالی که ازمورچه هم آروم تر میری» آرتان«اگه مشکلی داری میتونستی نیای» آوا«منکه باید میرفتم این تو بودی خودتو انداختی وسط واسه خود شیرینی» آرتان«میخوای نگه دارم پیاده بری» آوا یه چشم غره ای بهش رفت. آرتان«وای وای نکن اون چشات اونطوری میترسم» آوا«هه کی میاد این همه راهو» آرتان«کی میگه چشات خشگله به نظر من چشات سگ داره آدمو هار میکنه» آوا«دیدن زیبایی های من به خصوص چشام،چشم بصیرت میخواد که توخدارو شکر ازش محرومی» آرتان«نخیر دیدن صیرت دیوی تو چشم برزخی میخواد که ازش محرومم» آوا ازحرسش جیغ جیغ کنان موهاشو بادوتا دستاش پریشون کرد. آوا«اَاَاَاَاَاَاَ...بسه دیگه چه زبونی داره» آرتان لبخند دختر کشی تحویل آوا داد. *** آوا«اَه روشا بلندشو بریم دیگه» روشا«من نمیام» آرتان«باگریه کردن کاری درست نمیشه اگه برای اون پسرا راحت بود برای توهم باید همینطور باشه» یه لبخندی زد آرتان«خواهرات برای خوشحالی توهرکاری می کنن تو که نمیخوای ناراحتشون کنی می خوای» روشا کمی مکث کرد. روشا«باااشه میام پس بریم لباسامو جمع کنم» آرتان«نیازی نیس "آراهم" همه چیو براتون فراهم میکنه» آوا برگشت یه نگاهی پر ازتعجب به آرتان که رو مبل لم داده کرد. آرتان«چیه خوانوم پرچونه» آوا«هیچی آقای خسیس» دوباره آرتان ازهمون لبخندای دختر کش زد آرتان«خوب دیگه بهتره دیگه بریم» سه تایی سوار ماشین شدن به سمت کلوب "آراهم" برگشتن. آرتان«خوب خوانوم کوشولو اینم خواهرات روشا وآوا یا همون پرچونه» پارمین«نه من کوشولوام نه آوا پرچونه ی ازت ممنونم» آوا با یه خنده ی شیطونی زبون برای آرتان در آورد چشاش برق خاصی زد. آرتان«خواهش کوشولو» ****** ساعت حدود یک ونیم شب بود سوار جت خصوصی شدن وبه سمت ژاپن رفتن. پارمین وآریا روبه روی هم نشسته بودن،هایده ومهران کنار اونا روبه روی هم،روشا و رادوین هم کنار اونا روبه روی هم نشسته بودن،آرتان هم کنار اونا تنها نشسته بود آوا وارد جت شد یه نگاهی به پارمین وروشا انداخت یه نگاهی هم به آرتان. آوا«مثل اینکه چاره ای نیست اگه تنها بشینم خیلی ضایست» ازسراجبار رفت روبه روی آرتان نشست. آرتان« ازهمین الان بهت بگم حالا که روبه روی من نشستی اگه بالا بیاری پرتت میکنم انفرادی» آوا«تو حواست به خودت باشه ایشششش» دوباره روشو به سمت پنجره کرد. آرتان«همینه که هست» اونم سرشو گذاشت روپشتی صندلی چشم بندشو روچشاش کشید راحت خوابید. روشا«چند روز ژاپن میمونیم» هایده«یه ماه» پارمین تعجب کرد پارمین«واقعا یک مااااه» آریا«آره» روشا«مگه قراره چیکار کنین یه ماه میمونید» رادوین«هم کنسرت هم عشق وحال» پارمین«عاااالیه من عاشق عشق وحالم» آوا سرشو ازروصندلی بلند کردیه چشمشو به زور باز کرد باصدای خواب آلودی تشری زد. آوا«آرومتر بابا خبرم خوابیدم» آریا«اوه اوه اوه صدای آوا در اومد» هایده«پس تاصدای اون آرتان زلزله درنیومده همگی بخوابید شب بخیر» روشا،پارمین«شب بخیر» آریا«شب بخیر» ************ ساعت شیش صبح بود رسیدن به فرود گاه توکیو. پارمین«واااای چقدر شلوغه» روشا«یعنی همه ی اینا طرفدارای "آراهم" هن» آرتان«پس چی فکر کردی معلومه طرفدارای ماهستن» آوا«واااای یکم خودتونو تحویل بگیرین» آرتان«تا چشات دراد» آوا«نخیر اصلا چشام درنمیاد...چشای خودت دربیاد» آریا«مایه تام وجری داشتیم یکی دیگه هم بهشون اضافه شد» پارمین«کیاااا» آریا«هایده و آرتان وحالا هم آوا» آوا به نشانه به اعتراض لباشو آویزون کرد. آوا«من کجام بده...به این خوبی» همه زدن زیر خنده. آرتان«بیابریم بابا یکی من خوبم یکی تو» به داخل سالن اصلی فرود گاه رسیدن دختر پسراوخبرنگارا همه دویدن سمت "آراهم". پارمین«یا خدایا عیسی مسیح الانه که خفه شیم» آریادست پارمین ومحکم گرفت آریا«تا کنار منی هیچ اتفاقی برات نمیوفته» پارمین«واقعا...بهت اعتماد کردماااا ببینم چیکار می کنی» آریا لبخندی زد. آرتان متوجه شد آواداره به سمت جت برمیگرده. آرتان«کجا ما الان برگشتیم ازاین سمت» آوا«ازجونم سیر نشدم من هنوز جَوونم هزارتا آرزو دارم» آرتان لبخندی شیطونی زد. آرتان«پس داری فرار میکنی هاااان بعدشم آرزو برجوانان عیب نیست بیابریم خوانوم ترسو پرچونه هیچ اتفاقی نمیوفته» ازپشت لباس آوارو گرفت کشید آواهم همش درجا میزد پشتش به آرتان بود. آوا«ولم کن قاتل جنایت کار من غلط کردم میخوام برگردم کره دست ازسرم بردارین خدایاجونمو به توسپردم» روشاازترس به رادوین نزدیک ترشد. رادوین«چیکار میکنی» روشا«بابامن قدندارم اینجوری زیردست وپا له میشم ولی توبلندی خواهش میکنم» رادوین«پس داری ازمن به عنوان حفاظ استفاده میکنی» روشاسرشو انداخت پایین،رادوین لبخندی زد دستای روشارو محکم گرفت. آوا همچنان پشت به آرتان بود. آوا«نگاه کن برادراتو یاد بگیر چرا منو برعکس نگه داشتی حداقل بزار یه چیزی ببینم» آرتان مشغول امضا کردن بود آروم زمزمه کرد. آرتان«اولان خواهرات فراری نبودن دوما تصاویر این ورصحنه مال افراد بزرگ ساله برای تو بداموزی داره منحرف میشی» آوا عصبانی دست به سینه پشت به جمعیت ایستاد،آرتان هم بایه دست آوارو نگه داشته بود با یه دست دیگش امضامیکردو عکس میگرفت. "آراهم"به ویلایی که براشون آماده کرده بودن برگشتن. رادوین«وااای چقدر خسته شدم تو جت کمرم ازدرد تیر میکشید» آوا«منکه اصلا نتونستم بخوابم انقدر جام بد بود» پارمین«تووو نتونستی بخوابی؟؟؟» آرتان«من وقتی بیدار شدم تو هنوز خواب بودی عین میت بودی تکونم نمیخوردی فکرکردم مردی خواستم بندازمت پایین تا بونگیری ولی بعد بیدار شدی» آواازعصبانیت سرخ شده بود. آریا«عذیت نکن آرتان» آرتان دستاشو به عنوان تسلیم بالابرد عقب گرد کرد به سمت اتاق. آرتان«باشه بابا من تسلیم من که رفتم استراحت کنم» هایده«امشب برنامه داریم پس من میرم بخوابم» مهران«من میرم شب بخیر» آواوروشا هم رفتن تو اتاقاشون. پارمین«منم برم بخوابم» داشت میرفت دید آریا نشسته ومشغول نوشتن چیزیه...به سمتش رفتن کنارش نشست. پارمین« تو نمی خوابی» آریا سرشو بلند کرد لبخندی زد. آریا«نه من کار دارم» پارمین«پس منم بهت کمک میکنم» نیم ساعتی نگذشته بود کار آریا تموم شد وقتی برگشت پارمین رومبل غش کرده بود...خندش گرفت. آریا«نگاش کن مثلا اومده بود به من کمک کنه گرفته خوابیده» پارمینو دراغوش گرفت برد تو اتاق رو تختش گذاشت از اتاق رفت بیرون» *** اولین نفری که بیدار شد روشا بود. روشا«وا هنوز کسی بیدار نشده» یه فکر شیطانی به سرش زد سریع وارد اتاق آوا شد...آوا زیر پتو خوابیده بود...پتورو ازروش کنار کشید آوا با تاپ شلوارک جذب قرمز آتیشی به صورت رو تخت خوابیده بود موهای بلندش پخش اطرافش ریخته بود. روشا به زور بیدارش کرد. آوا«مرض،درد،کرم آسکاریس،کرم انگل،کرم خاکی،سادیسمی،سرطانی،تیمارستانی،زنجیری» روشا«تموم شد» آوا«نه» روشا«خوب» آوا«گاو» روشا«حالا چی حالا تموم شد» آوا«آره» روشا«یه نقشه ای دارم» آوا«چه نقشه ای» روشا«بریم پسرارو عذیت کنیم» آوا«مگه مرض داریم» روشا«خواهش میکنم هنوز هیچ کس بیدار نشده حوصلمون سرمیره هاااا» آوا کمی فکر کرد آوا«باشه بریم» دست و صورتشو شست بدون جمع کردن موهاش عوض کردن لباسش باروشا وارد سالن ویلا شدن. آوا«من میرم سراغ آرتان خر» روشا«اوکی بزن بریم» آوا اصلامتوجه لباساش نبود...آروم وارد اتاق آرتان شد...روشا هم وارد اتاق رادوین شد. آوا«خدایا خودت کمکم کن این میمون اَف ای بیدار نشه» یه لیمو ترش نصف کرده گرفته بود رفت سمت آرتان. آوا«وا این چرا برعکس خوابیده...واقعا هنوز بچست چشم بند هم گذاشته. ************************************************************************************************ آرتان موقعه خواب تو گوشاش پنبه میزاره چشم بند هم میبنده اگر کسی اونو ازخواب بیدارش کنه عصبانی میشه هرچی جلو دستش باشه پرت میکنه طرف یارو...رادوین هم عادت داره روزمین بخوابه موقعه خواب یه خرس بزرگ اندازه خودش بغلش میگیره تا خوابش ببره...به جزءاین دوتا کسی عادت خاصی نداره ************************************************************************************************ آوا هی لیمو ترش فشار میداد آبش میچکید رو صورت آرتان ،انقدر این کارشو تکرار کرد آخرسرآرتان دست آوا رو محکم پیچوند از جاش بلند شد ولی نمیدونست اون شخص آواست آخه پشتش به آرتان بود فقط هیکل زیبا موهای بلند آوا تو دیدش بودکه داره با یه تاپ شلوارک جذب آتیشی ناله میکنه. آوا«آی ولم کن داعشی ولم کن جنایت کار جلاد» آرتان دستشو ول کرد آواهم سریع پرید اون طرف تر عصبانی به سمت آرتان چرخید ...آرتان بادیدن آوا متعجب ترشد پنبه هارو ازتو گوشش درآورد. آرتان«هی پرچونه با این وضعیت تو اتاق من چی کار داره» آوا«کدوم وضعیت» یه نگاهی به خودش انداخت تازه فهمید انقدر روشا عجله کرد یادش رفت لباساشو عوض کنه لپاش سرخ شد لب پایینشو به دندون گرفت حالا چیکار میکرد سریع به سمت در چرخید پشتشو به آرتان کرد تاصورت از خجالت سرخشو نبینه موهاشو به پشت انداخت تا کم تر اندام خوش تراش سفیدش که چه تضادی با رنگ آتیشی لباس ایجاد کرده دیده بشه. لیمو هم جلو گرفت تا دیده نشه. آوا«اووومدمممم...اومدم بگم...ناهار آمادست بیا بخور» آرتان«باشه تو برو منم خودم میام» آوا از خدا خواسته جیم شد همش به خودش روشا فحش میداد حالا یه بهونه داده دسته آرتان. لباس مناسبی به تن کرد تازه یادش اومد چه دروغی به آرتان گفته محکم کوبید تو صورتش. آوا«بلند شو دیگه اَه یه گندی زدم باید درستش کنیم» پارمین«ایشششش بزار بخوابم دیگه...مگه چی کار کردی» آوا«رفتم آرتان و عذیت کنم بیدار شد دروغ گفتم اومدم برای ناهار صداش کنم» پارمین«خوب برو آماده کن خبر مرگم خوابیده بودما» آوا«تنهایی که نمیشه» پارمین«اوووفففف...خیلی خوب برو بریم» به آشپزخونه رفتن دوتایی مشغول ناهار درست کردن شدن. آرتان وارد سالن شد اول یه سرتا پا به آوا بایه لبخند شیطونی نگاه کرد یه چشمک هم حوالش کرد...آواازخجالت سرشو پایین انداخت. آرتان«بَه بَه عجب بویی راه انداختین» پارمین«کارآوا بود» آرتان دوباره به آوا نگاه شیطونی کرد کارش عذیت کردنه آرتان«این پرچونه...مگه اینم ازاین کارا بلده» آوا سوتی که چند دقیقه پیش داده بودو به کل فراموش کرد آوا«بله که بلدم...نکنه فکر کردی همه مثل تو دست وپاچلفتین» آرتان«حیف الان گشنمه وگرنه بهت میگفتم دست وپاچلفتی کیه» به سرتا پای آوا اشاره کردآوا دوباره یادش اومدرفت تو اتاقش تو آیینه قدی به خودش نگاهی انداخت. تنیک بلند آستین سرب باطرح سنتی ایرانی آبی...ساپرت مشکی...دنپایی های روفرشی آبی...موهای بلند حالت دارقهوه ای با رگه های عسلیشو یه بافت ساده ای کرده پشت انداخته بود که موهای دورنگش تو بافت بیشتر خودشو نشون میداد. ازنظرخودش هیچ مشکلی نداشت شونه ای با بی تفاوتی بالاانداخت دوباره به جمع دوستانشون پیوست...همگی پشت میز ناهار خوری نشسته بودن. مهران هم وارد شد. آریا«سلام» آرتان«بیا مهران جان برات جا گرفتم» آوا«هه» آرتان یه نگاهی به آوا انداخت. آرتان«چیه جوک سالو شنیدی» آوا«نخیر ولی ما وقتی بچه بودیم تو صف مدرسه برای بچه هامون جا میگرفتیم» آرتان«از بس که خنگ بودین» آریا«میشه بزارین ناهارو بدون حرف بخوریم» مهران«بخور عزیزم نوش جان» پارمین«پس بقیه کجان» آریا«هایده مثل همیشه باصورت رفته تو رخت خواب روشا ورادوین و نمیدونم» پارمین«آوا روشا کجاست» همه به آوا نگاه کردن دستای آوا تو هوا معلق موند. آوا«چیه مگه به من سپرده بودینش که حالا ازمن سراغشو میگیرین چه میدون» *** روشا«دستمو ول کن» رادوین«تانگی چرا اومدی تو اتاقم من نمیزارم بری» روشا«گفتم که اومدم بگم بیا ناهار بخوری» رادوین دست روشا رو محکم تر کشید روشا افتاد تو بغلش. رادوین«انتظارداری حرفتو باورکنم» روشا ازترس پوست برنزش تبدیل به سفید شده بود روشا«برام مهم نیست» رادوین«خواستی عذیتم کنی» روشا«اگه راستشو بگم میزاری برم» رادوین یه نگاه کلی به اجزا یه صورت روشا انداخت چشای ریز مشکیش درشت شده بود پوست برنزش ازپریدگی سفید بود لبای قلوه ایش افتاده بود،باتکان دادن سر قبول کرد. روشا«راستش میخواستم همین کارو کنم...عذیت کنم» رادوین«حالا میخوام تلافی کنم» روشا«تو قول دادی مردِ وقولش» رادوین«من هیچ قولی ندادم» همینجور داشتن بهم نگاه میکردن صدای در اومد ازهم جدا شدن. رادوین«بله» مهران وارد اتاق شد مهران«اِروشا توهم اینجایی...ناهار حاظره بیاین بخورین» از اتاق بیرون رفت رادوین به سمت در میرفت. رادوین«تلافیشو سرت درمیارم» شب شدهمه تو اتاقاشون مشغول آماده شدن بودن. (پارمین:یه کت بنفش با شلوارک لی پوشیدم...پوتینای پانزده سانتی تابالای زانوهام به رنگ مشکی پام کردم...موهای لخت قهوه ایمو باز اتو کشیده رها کردم تاصورت گردمو کشیده تر نشون بده یه آرایش معمولی ترکیب مشکی بنفش هم کردم) (روشا:یه نیم تنه گشاد یغه دلبری آستین سرب یخی تنم کردم...شلوار لی مدل پاره لول هم پوشیدم...نیم پوتین مشکی پانزده سانتیمو پام کردم موهای مشکیمو دم اسبی بالا سرم بستم...آرایش مخصوصی هم کردم) (آوا: بلوز عروسکی آستین سرب به رنگ قرمزآتیشی همراه شلوار جین آبی آسمانی پوشیدم...کفش های ورنی که جلوی پاش بازه ناخونای قرمز پاشمو به نمایش میزاره بیست سانتی پام کردم...آرایش ساده ای هم کردم موهامو اتو کشیدم صاف شلاقی کردم بهش کریستال مالیدم بازرهاکردم که رگه های عسلیش حایلایت مانند خودشو بین موهای قهوه ای تیرم خود نمایی میکرد) آوا«ما چرا باید بیایم اَه» آرتان«خوب باهوش ماتوفرودگاه شمارو لیدرعضو جدید معرفی کردیم باید باشین دیگه» روشا«ولی ماکه هیچ اطلاعاتی درمورد "آراهم" نداریم» هایده«نیازی نیست چون هیچ سوالی ازشما نمیشه» مهران«خوب بریم دیگه» همه سوار ون مخصوص شدن به سمت استادیوم مخصوص رفتن. وارد صحنه شدن خیلی شلوغ بود تقریبا همه ی مردم ژاپن اومده بودن. هشت صندلی چیده بودن رو سکو صحنه برای "آراهم" چهارتاش سمت چپ بود چهارتاشم سمت راست. آریا،پارمین،هایده،مهران سمت چپ نشستن...آرتان،آوا،رادوین،روشا هم سمت راست. بعد ازسلام و احوال پرسی بامجری ژاپنی آقای کاشین برنامه روشروع کردن. آقای کاشین«خوب قبل از اجرای کنسرت چه طوره اول یه مسابقه برگزار کنیم» رادوین«چه مسابقه ای» آقای کاشین«مسابقه ی زور آزمایی» بااین حرف مجری استادیوم باصدای تشویق به هوارفت "آراهم" هم به اضافه ی دخترا زدن زیر خنده. آرتان«خیلی باحالا اینجوری میفهمیم زور کی بیشتره» همه بچه های "آراهم" موافقتشونو علام کردن. اولین نفر لیدر گروه مهران،خودشو آماده کرد گارد گرفت در ایکی ثانیه چنان مشتی به کیسه بکس زد عدد110 نشون داد. نوبت هایده شد دستاشو مشت کرد محکم نصار کیسه کرد عدد 130 ظاهر شد. مهران«این قبول نیست یعنی زور هایده ازمنم بیشتره» همه بهش خندیدن. نوبت آریا رسید اونم مشت محکمشو نصار کیسه بکس کردعدد 120 رو نشون داد. آرتان«خوب به نظرتون من چقدر میزنم» صدای هواداراش اومد که هماهنگ میگفتن "بیشتر" آوا«خدا شانس بده» آرتان«باز حسود شدی ها» آواروشو به نشونه ی قهر اونور کرد ولی زیر چشمی آرتان و میپایید. آرتان با شیطنت آماده شد در یه فرصت مناسب مشت محکمی حواله کیسه کرد که عدد 130 رو نشون داد. آقای کاشن«اوووو آرتان وهایده زور و بازوتون یه اندازست شگفت انگیزه» نوبت رادوین رسید آرتان«قوی باش عزیزم قوی» همه ساکت شدن فقط صدای نفس وتاپ تاپ قلب به گوش میرسید. رادوین بایه نعره بزرگی مشتی محکم به کیسه زد. همون موقه برقا رفت صدای گِله شکایت مردم بلند شد. بعد از پنج دقیقه برقارو وصل کردن همه به صفحه ی دیجیتالی کیسه نگاه میکردن بعد از ثانیه ها عدد 140 رو نشون داد صدای دست و صوت جیغ دیوار های استادیوم رو لزراند. آقای کاشین«عالیه حالا نوبت عضو های جدید گروهه» همه به دخترا نگاه کردن. روشا«نوبت مااا» آقای کاشین«بله بفرمائید» روشا از مجبوری جلو رفت آستیناشو بالا زد یه نگاه ملتمسانه ای به "آراهم" انداخت رادوین شونه ای بالا انداخت. روشا تو دلش زمزمه میکرد«خوب می خوای تلافی کنی یه جور دیگه کن مثل بغلی،بوسه ای چیزی نه اینجوری» ازمجبوری موشتای کوچیکشو به کیسه زد عدد 70 رونشون داد. آریا«عااااالی بود» روشا بالبخند از آریا تشکر کرد. نوبت به پارمین رسید اونم با تمام نیرو یه مشت محکمی زد عدد 70 ظاهر شد. نوبت به آوا رسید ساعتشو باز کرد داد به روشا انگشترشو در آورد داد به پارمین اومد جلوکیسه ایستاد. آرتان«اصلا نترس خوب فقط الان همه میفهمن اندازه ی یه مورچه هم زور نداری» آوا شاکی به آرتان نگاهی کرد همه بهشون خندیدن فقط طرفدارای دخترآرتان ناراحت تعصبی شدن خوب به اوپاشون ظلم شده بود. آوا آروم با خودش زمزمه میکرد. آوا«یا امام زاده بیژن خودت به دادم برس» هایده«زودباش دیگه زیرلفسی میخوی» آوا«اِ الان میزنم هولم نکنین» آرتان«راست میگه بچه ها هولش نکنید داره یه تومور سرطانی از تو مغز ملکه انگلیس درمیاره» دوباره همه زدن زیر خنده. آوا تمام عصبانیتشو سر کیسه در آورد عدد براش 70 اومد. آرتان«اوووو زور بازوتونم یه اندازست» آوا«میشه یکی دیگه بزنم دلم میخواد ازهمه بالاتر بشم» آرتان خندش گرفته بودبه زور خودشو کنترل کرد. آوا با تائید مجری یه بار دیگه امتحان کرد این بار 60 ونشون داد. آراهم به اضافه ی پارمین و روشا داشتن از کنترل خنده منفجر میشدن. آوا«اِاِ چیزه...خوب یه باردیگه میشه» مجری بازم اجاره داد. آوا دوباره امتحان کرد این بار دست خودشم درد گرفته بود صفحه دیجیتالی کیسه عدد 40 رو نشون داد. دیگه "آراهم" نتونست خودشو نگه داره ازخنده اشکاشون دراومده بود. آوا یه نگاهی به "آراهم" انداخت. آوا«نزنم سنگین ترم» باحالت قهر رفت سرجاش کنار آرتان نشست. آرتان آروم درگوشش نجوا میکرد. آرتان«اگه همون اولی رو قبول میکردی بهتر نبود» آوا نیم نگاهی به آرتان کرد دوباره روشو برگردوند. بعد از تموم شدن مسابقه کنسرت "آراهم" شروع شد دخترا هم فقط تماشا میکردن. ****** صبح همگی ازخواب بیدار شدن دور میز مشغول صبحانه خوردن شدن. آوا«سلام صبح بخیر می بینم دارین بدون گلتون صبحونه می خورین» آرتان«گلشون که اینجا نشسته بدون خلمون داریم صبحانه میخوریم» آوا جوری که آرتان نبینه عداشو درآورد آوا«کسی با توحرف نزد» رفت کنار پارمین نشست شروع به خوردن کرد. پارمین«امروز قراره چیکار کنیم» هایده«برنامه خاصی نداریم میریم دوردور شب هم یه مسابقه دعوتیم» آواوروشا«آخ جوووون» رادوین«آرومتر باباکر شدیم» روشا«ما عاشق گردشیم» آرتان«ازقیافتون معلومه» آوا«تو چرا همش تیکه میپرونی» آرتان«دوست دارم» آوا«دوستت غلط کرده» آریا باصدای بلند ازجاش بلند شد آریا«خوب بریم حاظر شیم» مهران«خوب بابا آرومم بگی می شنویم» آریا«من همه جوانب و درنظر گرفتم وداد زدم» *** همگی حاظر وآماده سوار ون مخصوص شدن ورفتن. آوا«کجا میریم» آریا«روپنلی» پارمین«Wat ؟ چی هست» هایده«خوردنیه» روشا«واقعا...حالا خوشمزه هست» آرتان«خیلییییی» آوا«ولی به نظرم باید یه جای گردشگری باشه» روشا«هی رادوین رسیدیم بلند شو» رادوین چشماشو باز کرد رادوین«کجاییم» روشا«پورونلی» آریا درحال پیاده شدن بود آریا«روپونلی» روشا«همون» همگی از ماشین پیاده شدن. آوا«وااااای چقدر قشنگ آخ جوووون بادم میاد» سریع رفت رونرده ها وایستاد اونطرفش دریا بود ارتفاعشم خیلی زیاد بود. آرتان«هی دیوونه بیا پایین میوفتی» آوا«نخیر نمیام این بالا هوا بهتره» آرتان«به درک نیا...ایشاالله بیوفتی تو آب خفه شی» آوا یه چشم غره ای به آرتان رفت آرتان هم اصلا به روی مبارک خودش نیاورد دستاشو باز کرد شروع به دویدن کرد. هایده«پارمین بیا عکس بگیر» پارمین«باشه بدش من» دوربینو از هایده گرفت ازهمه یه عکس تکی گرفت در آخر یه عکس سلفی همه باهم گرفتن. آرتان که همش تو عکسا عین میمون ازتیربرق خودشو آویزون کرده بود. روشا«اِی کاش باخودم بادکنک می آوردم چقدر حال میده بااین باد،بادکنک بازی کنی» آرتان«حالا که نیاوردی پس الکی حسرت نخور» بالاخره بعد ازکلی خوش گذرونی به ویلا برگشتن تا شب همه راحت خوابیدن. (پارمین:کت شلوار تابستانی سبز...کفش های عروسکی مشکی پوشیدم...موهامو همرو بافت تل کردم باز گذاشتمشون) (آوا:شلوار راسته تنگ آبی آسمانی همراه تاپ حلقه ای گشاد گلبهی تنم کردم...کفش های پاشنه ده سانتی پام کردم...موهامو باز گذاشتم) (روشا:بلوز دامن کوتاه با کت کوتاه مشکی نوک مدادی تنم کردم...نیم پوتین پنج سانتی پاشنه یه سره مشکی هم پام کردم...موهامو باکش ساده بستم) آوا«ایشششش شمارو دعوت کردن اونوقت چرا مارو مثل کش تمون دنبال خودتون می کشید» آرتان«منم همینو میگم روشاوپارمین وببریم آوا خونه رونگه داره» پارمین«وااااای نه گناه داره خواهرم» آوا«من اصلا باخسیس حرف ندارم» هایده«خوب آماده شدین» روشا«اوهووووم» مهران هم ازاتاقش بیرون اومد همگی سوار ون شدن پیش به سوی برنامه شون. روشا«این چه برنامه ایه» رادوین«جزئیاتشو نمیدونم ولی فکر کنم یه مسابقه باشه» آوا«مشابقه ی چی» مهران«عصبانیت سنجی» پارمین«آخ جووون پس امشب می فهمیم کدوم یکیتون زود عصبانی میشید» آریا«منکه اصلا عصبانی نمیشم» آرتان،مهران،هایده و رادوین به سمت آریا برگشتن یه نگاه عاقل اندر احمقی بهش انداختن آریا هم خیلی ریلکس به سمتشون برگشت. آریا«چیه محل برگزاری مراسم اون سمته» پارمین وآواوروشا زدن زیر خنده. بالاخره رسیدن به محل برگزاری مراسم بعد ازکلی عکس گرفتن رفتن روصحنه. دوتا مجری این برنامه رو میگردوند. آقای کازوکا«خوب خوش اومدین اول ازلیدر گروه مهران شروع میکنیم...خوب مهران توبزرگترین فرد گروهی» همه باهم گفتن«درسته» آقای کازوکا«لیدر گروه برچه اساسی انتخواب شد» مهران«براساس سن وویژگی هاش» آقای تاشیکا«خوبه...یعنی وقتی لیدرانتخاب شدهیچ بحثی بین اعضابه وجود نیومد» مهران«نه» همینطور حرف زدن تادرآخر زمان مسابقه فرارسید. آقای تاشیکا«خوب حالا میریم سراغ مسابقه...عصبانیت سنجی» آقای کازوکا«می خوایم ببینیم کدوم عضو زودتر حرسی میشه خوب ازمهران شروع میکنیم» مهران بلند شد رفت پشت به همه رویه یه صندلی نشست چراغ قرمز هم گذاشتن روسرش. آقای کازوکا«خوب شروع...مهران یه آدم ترسوه» رادوین«اون ازحشره میترسه» پارمین«ولی دیدم اون حشره میخوره» صدای خنده بلند شد...مهران هم خندش گرفته بود هم حرسی شده بود ولی به زور خودشو کنترل میکرد. روشا«من شنیدم هردختری میبینه بدوبدو میره بغلش میکنه ومیبوستش» آرتان دیگه ازخنده پخش زمین شده بود. یک دقیقه مهران تموم شد تونست عصبانیتشو کنترل کنه. حالا نوبت هایده بود. آوا«هایده یه دختره ولی به ماگفته پسره» پارمین وروشا ترکیدن ازخنده. آرتان«اون به ما گفته تاحالا هیچ دختری رونبوسیده ولی دروغ گفته» فکر کنم هایده درحال سکته کردن بود. آریا«هایده هرموقعه بخواد فکر کنه میره تو دستشویی» هایده خودشم خندش گرفته بود. یه دقیقه ی هایده هم تموم شد. نوبت به آرتان رسید. روشا«اون عادت داره قبل ازخواب هویج بخوره» آریا«وقتی آواوهایده باهم دوست شدن هایده ازم خواست چیزی به آرتان نگم» همه زدن زیر خنده آرتان کمی ناراحت شد ولی تونست تحمل کنه...یه دقیقه ی آرتان هم تموم شد. نوبت به آریا رسید. مهران«اون ازسگ وخرس میترسه ولی شبا عروسک خرس بزرگی رو بغلش میگیره میخوابه» همه زدن زیر خنده. هایده«اون شبا بادوست دختراش میره بیرون به ما میگه به پارمین چیزی نگیم» پارمین ترکیده بود ازخنده سرخ شده بود. آریا همچنان با تعجب برگشت به هایده نگاه کرد. آرتان«نچ نچ نچ آریا،هایده آبروتو برد» حالا نوبت رادوین رسید. آرتان«رادوین عینه هو بچه هاست تاکوچیک ترین اتفاقی میوفته میزنه زیر گریه اون تا مرد شدن هنوز خیلی فاصله داره» آریا«اون عادت داره شبا تانیمه های شب میشینه فیلم های صحنه دار نگاه میکنه» رادوین اول تعجب کرد ولی بعد بلند شدرفت روبه روی آریا وایستاد. رادوین«چی میگی تو» یعنی بقیه به معنای واقعی درحال انفجار بودن. آریا«مگه دروغ میگم» آقای تاشیکا«خوب خوب رادوین هم خیلی زود عصبی میشه» این برنامه هم تموم شدبه ویلاشون برگشتن. مهران«خوب بچه ها همه وسایلتونو جمع کنید فردا برمیگردیم» روشا«هنوز یک ماه نشده» مهران«یه کار پیش اومده باید برگردیم» آوا«ایششش من کلی برنامه ریخته بودم واسه خودم» آرتان«برنامه هاتو نگه دار واسه کشور خودمون منکه برم بخوابم good nighit» همگی به اتاقاشون رفتن راحت خوابید . آوادرحالی که خمیازه میکشید یه کش وقوصی به بدنش میداد. آوا«آخیش چقدر خوابم میاااااد» آرتان ازپشت سرش اومد آرتان«وسایلتو جمع کردی» آوا شیش متر باصدای آرتان پرید بالا آوا«دیووونه ترسیدم» آرتان«توهم لنگه ی اون رادوینی دیگه حالا جمع کردی یانه» آوافقط سرش وبه نشونه ی مثبت تکان داد. آرتان درحالی که به اتاقش برمیگشت غرغرهم میکرد. آرتان«کله ی هفتادکیلویی روتکان میده ولی زبون نیم گرمی رو نه» آوا«شنیدم چی گفتی هاااا» آرتان«به سلامتی» روشا هم بیدار شده بود رفت تاصبحانشو بخوره سرشو گذاشت رومیز درحال چرت زدن بود. رادوین هم وارد آشپزخونه شدچشمش به روشا افتاد رادوین«چ اینو باش ملت دارن وسایلشونو جمع میکنن این گرفته خوابیده» خواست بیدارش کنه ولی دلش نیومد رفت تو یکی ازاتاقا یه ملافه برداشت همین که خواست به سمت آشپزخونه حرکت کنه باصدای آریا سرجاش میخ شد آریا«هی رادوین اون چیه» رادوین«ملافه» آریا«اینکه ماله منه» رادوین«نمیخورمش که» آریا«فقط مواظب باش کثیف نشه» رادوین وارد آشپزخونه شدملافه رو انداخت رو روشا. پارمین خودشو کشت بودتاسیم شارژرشو پیدا کنه. هایده«چیکار میکنی» پارمین«نیست هرچی میگردم پیداش نمیکنم» هایده«خوب چی نیست» پارمین شارژرم گوشیم خواموش شده دوساعت دیگه میریم» هایده«آوا بایه شارژر گوشیشو زده به شارژ توهال برو ببین شاید واسه تو باشه» پارمین«اگه واسه من باشه میکشمش» سریع وارد هال شدرفت سروقت شارژر. پارمین«بعله برای خودم اِی دزد بی خاصیت» آوا«هووووی هوووووی چیکار میکنی چرا گوشیمو ازبرق کندی» پارمین«چون این ماله منه» آوا«نخیر ماله خودمه» یه سرشو پارمین گرفته بود یه سرشو هم آوا باهم شروع به بکش بکش کردن در آخر سیم پاره شد. مهران«خوب دیگه نه واسه تو شد نه واسه تو» آوا«دیدی چیکار کردی» پارمین«واقعا که شارژرمو پاره کردی یه قورتونیمتم باقیه» هرکدوم به نشونه ی قهر به یه طرف رفتن. آرتان«صدای آواوپارمین نبود» مهران«چرا بود» آرتان«داشتن دعوا میکردن» مهران«آره» آرتان«چرااااا» مهران م کل قضیه رو براشون تعریف کرد. رادوین«باز به من میگین بچه آوا.پارمین ازهمه بچه ترن» بالاخره وقت رفتن رسید...پارمین و آوا باهم حرف نمیزدن تو جت هم رشا بین پارمین وآوا نشسته بود یه نگاهی به پارمین وبعد به آوا انداخت. روشا«چیزی شده» دوباره پرسید. هایده«قهرن» روشا«قهرن چراااا» مهران«ملت دعواشون شده بود تو خواب بودی» روشا«دعوا؟پارمین وآوا؟امکان نداره سرچی» آرتان«خوب یکی یکی جواب میدم...سوال اولت چی بود...آهان جوابش آره جواب دومی هم آره جواب سومی هم چرا داره جواب چهارمی هم...» کل قضیه رو براشون تعریف کرد. روشا«چه جالب ولی پارمین و آوا هیچ وقت باهم قهر نمی کنن» آریا«یعنی الان میخوای آشتیشون بدی» روشا«اوهووم» پارمین«من بااین عمرا اگه آشتی کنم» آوا«چ فکر کردی من باهات آشتی میکنم» مهران«یعنی میخواین باهم قهر باشین» آرتان«اگه آشتی نکنید به خلبان میگم تو جنگل ها فرود بیاد پرتتون میکنم پایین» رادوین«جدی گفتی» آرتان«آره» وبعد روکرد سمت آواوپارمین. آرتان«حالا چیکار میکنین» پارمین یه نگاهی به روشا انداخت پارمین«تو اینجا چی میخوای» روشا باتعجب به همه نگاهی انداخت. روشا«به من چیکار داری» پارمین«مگه نمیدونی سمت راست من همیشه آوا میشینه زود بلند شوبرو» روشا«عجباااا اومدیم ثواب کنبم جزغاله شدیم» آوا«بلند شو دیگه من با پارمین کار مهمی دارم» روشا و آوا جاشونو باهم عوض کردن نیم ساعتی باهم حرف زدن وبعد تا اونجا سراشونو روشونه ی هم گذاشتن چنانکه دستای همو گرفته بودن به خواب رفتن. روشا«منکه گفتم اینا تحمل دوری همو ندارن این دوتا که من میشناسمشون جونشون واسه هم در میره شنیدم یه قبر دوطبقه واسه خودشون خریدن» آریا«یعنی انقدر به هم وابستن» روشا«آره بابا انقدر که همو دوست داره خوانواده هاشونو دوست ندارن یه بار آوا رفته بود قوچان هرشب باهم حرف میزدن صدای گریشون گوش فلکو کر میکرد » *** بالاخره بعد از کلی انتظار به سئول رسیدن. آوا«آخیشششش بالاخره رسیدیم» مهران«فردا شب باگروه "تارایه" برنامه داریم» پارمین«واااای نه...شماروچقدر برنامه دعوت میکنن» روشا«منکه خسته شدم» آرتان«معروف باشی همینه دیگه» آوا«واخ واخ رودل نکنی یه وقتی» آرتان«نترس یکی من رودل میکنم یکی توووو» پارمین«هی مواظب حرف زدنت باشاااا خیلی داری به آبجیم تیکه میندازی بامن طرفی هاااا گفته باشم» آرتان دستاشو بالابرد به سمت اتاقش عقب گرد میکرد آرتان«باشه بابا خواهرای غریب دعوا نداریم که همینو بالطافت بگووو» پارمین وآوا باخنده کف دستاشونو بهم کوبیدن...همگی به اتاقاشون رفتن یه دوش حسابی گرفتن. (پارمین:شلوارلی تازانو رنگ آبی همراه تیشرت آستین حلقه ای آبی تنم کردم...کتونی های ساق بلندمشکی هم پام کردم...موهامو دم اسبی بالاسرم محکم بستم...آرایش ساده ای هم کردم کیف لی مانندمو هم برداشتم) (آوا:تاپ حلقه ای جذب بدن صورتی پرنگ همراه شلوار جذب همرنگش تنم کردم...کت آستین سرب طورمشکی همراه کتونی های اسپرت مشکی پوشیدم...موهاموبافت آبشاری کردم...آرایش ملایم لایتی هم کردم...کیف مشکی اسپرت دخترونمو رودوشم انداختم) (روشا:تنیک آستین سرب شونیز زرد رنگ همراه کفش ده سانتی همرنگش پوشیدم...ساپرت نازک صورمه ایمو همراه کیف ورنی صورمه ایمو برداشتم...موهامو سه شوئار تمیزی کشیدم باز گذاشتم) همگی باهم به محل مسابقه رفتن. عضو های گروه تارایه(جورین)(سولنا)(این سوک)(سوزی) مجری هم آقای کیونگ و آقای سو. آقای کیونگ«خوش اومدین این اولین باره مادوتا گروه معروفو باهم داریم...خوب دخترا،گروه "آراهم" ازشماقدیمی ترن کدوم یکیشون بیشتر ازشما محافظت کردن. جورین«واسه من آرتان اوپا اون بهم ژاپنی یاد داده» آوا همچین چشم غره ای به جورین رفت آرتان خندش گرفت. سولنا«منم رادوین اوپاوهایده اوپا» سوزی«واسه من...مهران اوپا» این سوک«منم آریا اوپا» آقای کیونگ«خوب خوانوما آوا،روشا،پارمین شما چی» روشا«خوب مهران اوپا ورادوین اوپا هردو هوامونو دارن» آواکمی مکث کرد انگار طردید داشت. آوا«منم...آرتان بااینکه باهم بحث میکنیم اما همیشه مثل یه خواهر ازم مراقبت میکرد» آوا ازعمد قسمت خواهر و بلند تر گفت آرتان با تعجب بهش نگاه کرد. پارمین«آریااوپاوهایده اوپا همیشه بهم کمک میکردن» آقای کیونگ«خوب حالا میریم سراغ مسابقه،مسابقه ی گِله ازیه دوست که پسرا شوالیه مشکی ودخترارز مشکی،که رزمشکی باید ازشوالیه ی مشکیش دفاع کنه» آقای سو«خوب اول بالیدروکوچیک ترین عضو گروه شروع میکنیم» یه میله که سرش مثل مشت بود دادن دست رادوین. آقای کیونگ«خوب رز مشکی تونو انتخواب کنین» مهران«من روشاروانتخواب می کنم» رادوین«اِمنمممم جورین رو انتخواب میکنم» خوب شروع. رادوین«وقتی مشروب می خوری جوری رفتارمیکنی انگار منو دوست داری این خوبه که منو دوست داری ولی چرا منو میبوسید» صدای خنده "اوووو"گفتن همه بلند شد. جوری«بوسه...اونم یه مرد این خیلی بده» مهران«ولی من هیچ وقت تورو نبوسیدم» صدای خنده دوباره اوج گرفت. مهران«در واقع ما هر وقت با گروه خواستیم مشروب بخوریم رادوین نمیومد میگفت سرش شلوغه وباستاره های دیگه میگزروندی» روشا«تو بدی تو بدجنسی تو هیچ وقت بادوستات نیستی» آرتان«رادوین ببخشید که ماستاره های معروف نیستیم» رادوین«خوب اینکه جواب نداد ازیه راه دیگه وارد میشیم...یه ماه هروقت تمرین داریم مهران فرار میکنه تمرین و میپیچونه اون چرا باید همچین کاری رو کنه» میله رو باشدت به سمت مهران پرت کرد...دوباره صدای خنده بلند شد. مهران«مهم اینه که من هیچ اشتباهی نمی کنم ولی تویکی بیشترین خطارودارین» میله رو به سمت رادوین پرت کرد. جوری«وااای رادوین اوپا تودیگه چیزی نداری بگی» رادوین«شاید من اشتباه کنم اما تووقتی تمرین تموم میشه جدامیری ویاپشت سرمامیاد چرااااهمچنین کاری میکنی» دوباره میله رو پرت کرد سمت مهران. روشا«تو هیچی نداشتی بگی واسه همینم بحث و عوض کردی» رادوین«بعدازفیلم برداری فیلم بوووووق...تو خیلی تعغیر کردی» آرتان«آره راست میگه من موافقم» مهران«نه من اصلا تعغیر نکردم راستش من اون موقعه تازه حقوق گرفته بودم وتسویه کرده بودم پس وقتی برای تعغیر کردن نداشتم» آقای سو«اوه تو تغریبن بردی» آقای کیونگ«خوب حالا نوبت آرتان ومهرانه» هردو مقابل هم ایستادن. مهران«من سولنا روانتخواب می کنم» آرتان«من...این سوک انتخواب میکنم» یه نگاهی به آوا انداختن لبخندی بهش زد این کارش باعث حرسی شدن آوا شد. آرتان«این چیزی که میخوام بگم واسه گذشته یه...زمانی که تازه گروه درست شده بود...تو منو بیشتر ازهمه دوست داشتی اما وقتی بقیه اومدن دیگه به من توجه نکردی چرامنو یه گوشه انداختی» میله روبا تموم قدرت پرت کرد سمت مهران. مهران«اون منو خیلی دوست داشت چون واسش غذامی خریدم» دوباره همه زدن زیر خنده. مهران«یه سوال دارم به آرتان میاد 25سالش باشه» میله رومحکم پرت کردسمت مهران. آرتان«تو خیلی شکسته شدی» یعنی بقیه مردن ازخنده آرتان تعجب کرده بود یکم گیج اطرافش ونگاه کرد دوباره میله رو پرت کردسمت مهران. آرتان«خودت شکسته شدی» مهران«منو آرتان چندوقت پیش دعواکردیم تمرین تموم شدقرار شد بریم خونه آرتان هم گفت پایین سریع بیا که من رفتم...منم فقط ده دقیقه دیر اومدم آرتان تکون نخورد من مجبور شدم ماشین ودور بزنم از اون در سوار شم وقتی یکی بخواد سوار شه باید بری کنار دیگه ولی آرتان تکون نخورد از جاش(عدای آرتان و درآورد)» آرتان«نه مهران...اگه دیر کنین باید بگین آخ ببخشید دیر کردم ولی توریلسک باگوشی ورمیرفتی میومدی(اونم عداشو درآوردم)» آقای کیونگ«صبرکن اون روز کسی توماشین باهاتون نبود» هایده«من بودم رفتار هردوشون واقعا بچه گونه بودبه جای اینکه معذرت خواهی کنن به هم می گفتن(هی فکر نمی کنین اشتباه کردی،فکر نمیکنی من به خاطر تو این کارو کردم)» بقیه زدن زیر خنده. رادوین«فحش های مهران ازبچه ابتدایی هاهم کم ترمیگه شقایق دریا» صدای خنده سالن رو پر کرد. رادوین«یا اینکه وقتی زبونش میگیره هی تو...» آقای کیونگ«حالا نوبت آریا ومهرانه» آریا«من پارمین وانتخواب میکنم» مهران«منم روشارو انتخواب میکنم» آریا«قبل از همه چیز ماپنج تابرادر پنج قلو هرکدوم یه دقیقه باهم اختلاف سنی داریم اهل بانه هستیم من عاشق سرویس بهداشتی های ایرانی هستم تازه اومده بودیم کره ولی برادرام مشون تهران پیش خالم بودن ازسرویس های فرنگی استفاده میکردن مهران حداقل بهم نگفت چجوری ازدستشویی فرنگی استفاده کنم من صورتمو باشیر دستشویی شستم» یعنی اگه بگم بقیه مردن ازخنده دروغ نگفتم. روشا«چراتوباید صورتتو باشیردستشوبب بشوری» آریا«روش نوشته بود شست وشو منم گفتم به معنی پاک کردنه فشارش دادم ریخت رو صورتم» پارمین«نچ نچ نچ من فکر می کردم مهران اوپا مهربونه ولی نظرم نسبت بهش عوض شد» مهران کاملا سردرگم بود. مهران«این دیگه چه مدلشه من واقعا نمی دونم چی بگم...تویه ستاره معروفی ولی هنوز میترسی تو اتاقت تنها بخوابی باید بامدیر بخوابی» روشا«اوپا آریا توهنوز بچه ای توترسویی» پارمین«نه خیرشم آریا اوپا خیلی هم خوبه» آقای سو«یعنی آریا با مدیر میخواب» آریا«من حساسم بااینکه می خوام تنها بخوابم ولی نمیشه ازوقتی هم این سه تا دختر اومدن آبرو داری کردم» هایده«تازه بگم بعضی شبا میاد پیشه من میخوابه» آوا«میگم نصفه شب یه صداهایی میاد ها» آرتان«چه عجب کام شما بازشد» آوابه نشانه ی قهر روشو برگردوند. آقای کیونگ«نفر بعدی هایده و مهران» مهران«من آوارو انتخواب میکنم» هایده«منم سوزی رو انتخواب میکنم» مهران«خیلی کم پیش میاد من ازدست کسی عصبانی بشم من یه حرفی رومیتونم به بقیه بگم ولی به هایده نمیتونم یااینکه وقتی دیر میکنن دعواشون میکنم ولی به هایده میگم اشکالی نداره ولی سریه قضیه من خیلی ازدست هایده عصبانی بودم چون اون کاری کرد که من تقریبا مردم» آقای کیونگ«اووو مثل اینکه خیلی باحاله توضیح بده» هایده«یه شب آریا ورادوین وآرتان به ایران برگشتن منم مشروب خورده بودم برگشتم خونه اگه چراغارو روشن می کردم زیادی فضاروشن می شدبنابراین شمع روشن کردم یکی ازدوستام بهم زنگ زدمنم مجبورشدم برم وقتی برگشتم خونه آتیش گرفته بود» مهران«واقعا هم نسوخته بود من ازخواب بیدار شدم دیدم همه جارو دود گرفته درخروجی رو پیداکردم رفتم بیرون آتش نشانی رودیدم پرسیدم چی شده گفتش خونه آتیش گرفته اونوقت تو خوابیدی منم فکر کردم مقصر منم وهمه خونه رو تمیز کردم» آوا«آآ هایده اوپا توخیلی بدجنسی توباید خونه رو تمیز میکردی مهران اوپا تو باید تنبیهش میکردی» پارمین«مگه همه مثل تون» سوزی«نخیر اون فقط یه اتفاق بود هایده اوپا نمیخواست اینجوری بشه» آقاکیونگ«خوبه رز های مشکیتون خیلی خوب ازتون دفاع می کنن فکر کنم همسرای خوبی براتون بشن» همه زدن زیر خنده سوزی باکمال پرویی سرشو بالاگرفت ولی آوا لپاش گل انداختن وسرشو انداخت پایین. آقای سو«خوب آخرین نفر آریا وآرتانن» آریا«من پارمین وانتخواب میکنم» آرتان«منم آوارو انتخواب میکنم» آریا«من سه دقیقه ازآرتان بزرگترم ولی هیچ وقت نشد به من بگه برادر بزرگتر انتظار داشتم ولی هیچ وقت نگفت» آرتان بالبخندسرشو بالا آورد آرتان«درمورد چی صحبت می کنی هایده ومهران ازمن چهارپنج دقیقه بزرگترن تو فقط سه دقیقه بزرگتری من حتی به اونا برادر بزرگتر نگفتم به توبگم اوهوع اونم برادر بزرگتر» پارمین«فرقی نمیکنه سه دقیقه یاسه ماه حتی دوروز هم باشه باید بهش میگفتی برادر بزرگتر» آوا«اینجوری نمیشه که دوماه یا سه دقیقه حداقل باید یکی ودوسال بزرگ ترباشه مثلا تو پارمین خودت چهار ماه ازمن بزرگتری تاحالا شنیدی به تو خواهر بزرگتر بگم» پارمین«ازتو بعید نیست تو کلا گروه خونیت به ادب نمیخوره» آوا«یه چیزی بهت میگماااا» هایده«فرقی نمیکنه من ومهران ازهمه بزرگتریم ولی هیچ وقت نشنیدیم آریا،آرتان،رادوین به ما برادر بزرگتر بگن» دخترا همه جزءپارمین وآوا گفتن "شما بدین". آرتان«یه چیزه دیگه ای هم هست روز اولی که تو ژاپن برای من یه اتفاقی افتاد...مشکل آپاندیس پیدا کردم شماها همه خوابیده درحالی که من داشتم ازدرد می میردم من تنها به بیمارستان رفتم جراحی شدم میدونید چقدر سخته نیدونید هایده تو برادری آریا تو برادری مهران تو چی توهم حتمن برادری رادوین توهم برادری اونوقت توقع برادر بزرگتر گفتن ازم دارین» آقای سو«آرتان اولین کسیه که تنها خودش میره بیمارستان جراحی میکنه» آوا«این خیلی دردناک بود شماهمتون بدین» آریا«ما وقتی بازی میکنیم صدای TVروکم میکنیم چون آرتان تمرین میکنه مابه خاطر اون این کارو میکنیم ولی اون بلند میشه میره تو اتاقش تمرین میکنه» آرتان«نه نه من آهنگ های ژاپنی تمرین میکردم ولی شماها همش فیبم های صحنه دار می بینین این خیلی بده که شما فیلم صحنه دار ببینید» آوا«نچ نچ نچ شما مثلا ستاره این واقعا افتظاحه» پارمین«من واقعا دیگه حرفی ندارم برای دفاع ازاین چهار نفر» همه زدن زیر خنده. مهران«ولی بیشتر ازهمه رادوین میره سراغ این فیلماهاااا» رادوین خودش تعجب کرده بود. رادوین«جوان بودن تو گروه خوب آزارم میده دیگه» مهران دستای رادوین و گرفت. مهران«بچمون دیگه بزرگ شده» نوبت پسرا تموم شد حالا رسید به دخترا. اولین نفر آوا وپارمین بودن. پارمین«من آریا اوپارو انتخواب میکنم» آوا«منم مهران اوپا رو انتخواب میکنم» وبعد بایه لبخند پسر کشی به آرتان نگاه کرد یه ابرویی بالا انداخت یعنی دلت بسوزه. پارمین«من هرموقعه به آوا زنگ میزنم اون خیلی بد باهام حرف میزنه انگار نه انگار که من ازش چهار ماه بزرگترم بعدشم اون اصلا بهم زنگ نمیزنه تو چجور خواهری هستی» مهران«چی داری میگی توووو» آوا«وقتی من همش پیشتم بعدشم ما همش چه تو ایران چه اینجا باهم زندگی میکنیم چرا باید بهت زنگ بزنم شارژاضافه مصرف کنم تواصلا منو دوست نداری فقط وقتی کارت گیر میوفته بهم زنگ میزنی تو اصلا منو دوست نداری» پارمین«نخیر اصلا اینجوری نیست» آوا«اون روزو یادته داشتی بایکی ازدوستات بحث میکردی منم دنبالت اومدم تا ازت حمایت کنم ولی اونجا نشتی گاز بود نزدیک بود من در اثر نشتی گاز بمیرم» دوباره صدای خنده بلند شد. پارمین«چی داری میگی من مگه مجبورت کرده بودم که بیای خودت اومدی» آوا«خوب اینو میگی خودم اومدم ولی من یه چیز دیگه ام برای گفتن دارم که هنوز به یادش میوفتم جیگرم آتیش میگیره...نه سال پیش منو پارمین میخواستیم برای اولین بار به کره بیایم یادته 20000دلار دادیم یه خونه خریدیم وقتی اومدیم کره آدرسو دادیم مستقیم مارو بردن قبرستان توبه جای خونه یه قبر دوطبقه خریده بودی مامجبور شدیم اونجا کار کنیم توخیلی خنگ تشریف دارین» همه ترکیدن ازخنده پارمین خودش داشت ریسه میرفت. پارمین«خوب اون که تقصیر من نبود خرید اینترنتی این مشکلاتو داره» آرتان«واااای یعنی شما توقبرستون کار میکردین حالا کارتون چی بود» آوا«یکیمون قبر میکند اون یکی خاکارو خالی میکرد هردفعه جامونو عوض میکردیم» پارمین«آره اونقدر هام بد نبودا» روشا«پس حسابی جای من خالی بود» مهران رو کرد سمت آوا مهران«آوا تو باید پارمین وتنبیه میکردی» آریا«مگه پارمین چیکار کرده بود» هایده«راست میگه پارمین کاری نکرده بود ما نمیزاریم تنبیهش کنی» آرتان«منم موافقم» آوا«بسه دیگه اون خودش تقاصشو پس داد» آرتان«واقعا تقاصش چی بود» روشا«پنج ماه گل روی آوارو ندید داشت سکته میکرد دیگه کارش به بیمارستان کشیده بود تا آوا بخشیدش به شرط اینکه به مدت سه سال پول رفت و اومد چه تو ایران چه تو کره رو پرداخت نمود» آواوروشاغش کردن ازخنده با خوشحالی کف دستاشونو بهم کوبیدن. پارمین«البته خودمم قبول دارم باید عذرخواهی هم به آوا بکنم چون آوا خیلی از مرده میترسه اصلا فوبیای مرده داره من اونشب باهاش قهر کردم آوا بیچاره مجبور شد تو سرد خونه تنهابخوابه یه هفته تمام تو بیمارستان بستری شده بود منم ازترس اینکه خوانواده هامون تنبیهم کنن رفتم شمال» همه زدن زیر خنده. حالا نوبت روشا و آوا بود. آوا«من آرتانو انتخواب میکنم» روشا«منم مهران اوپا رو» آرتان«صبر کنین صبرکنین» هایده«چت شد» آرتان«پارمین و روشا شوالیه هاشونو اوپا صدا میزنن چرا آوا منو اوپا صدا نمیزنه» پارمین«واااای الانه دعوا بشه» آوا«خوب چه دلیلی داره اوپا صدات بزنم» آرتان«اِحالا که این طوره تامنو اوپا صدا نزنی نمیام» آوا«خوب به درک نیا یکی دیگه رو انتخواب میکنم» آوا به هرکی رو انداخت همه به خاطر آرتان درخواستشو رد کردن. آوا«این قبول نیست شماها دست به یکی کردین» آرتان«خوب دیگه مجبوری منو اوپا صدا بزنی» آوا«عمرا...آقای کیونگ نمیشه بدون شوالیه باشم» آقای کیونگ«نه نمیشه متاسفم» آرتان«بگو دیگه یه لحظه بگو عجیجم آرتان اوپاااااا عخش همیشگیم شوالیه من شو» آوا الکی اوق بزرگی زد همه از خنده ترکیدن آوا جلوش گارد گرفت. آوا«اِاِاِنه بابا ترشت نکنه عخش همیشگیه من» آرتان«حوصلم سر رفت نمیگی» آوا دوباره پنچر شد ازسر ناچاری نفسشو محکم به بیرون فوت کرد. آرتان«بگو دیگه دختر به نظر من یکی التماس کردن به پسرا اصلا سخت نیست یکی هم بله گفتن سره سفره ی عقد حالا تو التماس کن شاااااید قبول کردم» آوا«جانم» آرتان«جانت بی بلا» آوا خودشم خندش گرفته بود. آوا«تازه اونم شاید» آرتان«شایدم که نه قبول میکنم حالا تو بگو» آوا انقدر این پا اون پا کرد آخر تصمیمشو گرفت آوا«آرتان اوپا شوالیه ی من شو» آرتان«زحمت نکشید یه لطفا بهش اضافه کنی ولی باشه قبول میکنم» بازی شروع شد. روشا«روز اولی که اومده بودیم سئول رویادته اون موقعه خونه نداشتیم رفتیم هتل توروتخت خوابیده بودی منم خیلی گرمم بود پایین تختت ملافه انداختم خوابیدم نصف شب ساکت تو ازاون بالا افتاد رو سر من سرم خیلی درد میکرد ولی تو حتی یه عذر خواهی هم نکردی» آوا«خوب تقصیر من نبود پام خورد به ساک افتاد» مهران«خوب تو میتونستی ساکتو اونجا نزاری» آرتان«اِتو چرا هرجا میری ساکتو میگیری بغلت میخوابی» پارمین«روز اول که برای دبیرستان اومدیم مجبور شدیم بریم خوابگاه یه سوئیت بگیریم دونفری سه تا تخت و اشغال کرده بودن به منم میگفتن رو زمین بخوابم ولی من به اینجا هاش فکر کرده بودم وپیشنهادشونو قبول نکردم» آوا«خوب بابت اون مسئله ازت معذرت میخوام ولی منم یه چیزی دارم بگم...دفعه ی پیش قرار شد بیایم کره هممون داشتیم لباسامونو جمع میکردیم من یه لباس دکلته ی آتیشی داشتم که آنا ازدبی برام سوغات اورده بودهرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم بعدش پارمین بهم گفت که روشا برش داشته تازه بعد ازکلی دعوا مرافه قبول کردبهم پسش بده بااینکه مال خودم بود» روشا«خوب من فکر میکردم مال خودمه» آوا«مال تو پایینش طرح داشت مال من ساده بود» روشا«نه بابا اون تاپ ساده بود» یه دفعه جلوی دهنشو گرفت آوا جلوش گارد گرفت. آوا«کدوم تاپ» روشا«همون بادمجونیه باهم ازالماس شرق مشهد خریدیم» آوا«عه عه عه اونم به دست تو به فنا رفت میکشمت روشا من اونو یه بارهم نپوشیدمش» آرتان«آخ آخ الان جنگ میشه» آوا«چیکارش کردی چه بلایی سرش اومد اون قرمزه حد اقل جنازش پیداشد این یکی همون جنازشم ندیدم دیگه» روشاازمجبوری باید اعتراف میکرد. روشا«پوشیدمش رفتم تو رخت شو خونه عکس بگیرم وایکتس ریخت روش دیگه به فنا رفت تاپ بادمجونی شده بود یخی» آوا شروع به دنبال کردن روشا کرد. روشا«بابا یکی این دیوونه رو بگیره فیلم اورجینال خیلی روش تاثیر گذاشته» آوا«اخه رخت شو خونه هم جای عکس گرفتن داره رفتی رو ماشین لباست شویی نشستی میگی من و ماشین لباست شویی یه دفعه آره» روشا«نه به جان خودم» همه ازخنده ریسه میرفتن. بالاخره آوارو آروم کردن. پارمین«جالب اینجاست قضیه تاپ شلوارک مشکیه رو وقتی فهمید ماله آواست بهم گفت هیس صداشو در نیار ولی من نامردی نکردم رفتم گذاشتم کف دسته آوا» آریا«کارت عالی بود» آوا«من نمیدونم چرا هرچی سنگه ماله پای لنگه من بدم میاد کسی به وسایلم ازجمله لوازم آرایشم و لباسام دست بزنه این روشا هم همش چشم به همین دو وسایلم داره اون تاپ شلوارک مشکیه کلان ازریخت و قیافه افتاده بود حداقل بی اجازه یه چی برمیداری سالم برش گردون» روشا رو کرد سمت پارمین. روشا«اِپس حقت بود دامنتو بر خاک سیاه نشوندم» آوا«تعجب نکنی نا این روشا ی ما تخصص جالبی بر خاک سیاه نشوندن داره» آقای سو«قضیه ی دامن چیه» پارمین«خوب مربوط به دوره ی دبیرستانمون میشه» آوا«کلان کل خاک برسر بازیامون در دوره ی دبیرستان اتفاق افتاده» پارمین«یه روز صبح ازخواب بیدار شدیم بریم مدرسه دیرمونم شده بود آوا و روشا اشتباهی دامن منو گرفته بودن واسه خودشون یکی از یه سرش میکشید اون یکی از یه سر دیگش انقدر کشیدن تا اونم از هستی عالم سقت شد کلا کل وسایل زندگیمون به دست این دوتا جونور به فنا رفت البته درصد بیشتر این فناها رو روشاست آوا کم تر خسارات مالی میزنه روشا خودشو راحت کرده خسارات مالی و جانی هردورو باهم میزنه» کل سالن ترکید از صدای خنده. آرتان«واااای شماها دیگه کی هستین» هایده«شما سه تا خیلی باحالین مخصوصا وقتی آوارو عذیت میکنین دلم براش میسوزه» پارمین،روشا،آوا«اختیار دارین نظر لطفتونه» مهران«پارمین بزرگه اِکیب سه نفرتونه همتونو اون جمع میکنه مراقبتونه همتونم ازش حساب میبرین آوا قانون مند البته حفاظ گروهه همش آوا داره آسیب میبینه کمی هم مثل پارمین باهوشه روشا حرص دراره واقعا دلم برای پارمین وآوا میسوزه بیچاره ها همش مجبورن با روشا سرو کله بزنن» *** بعد از اتمام برنامه ازسالن خارج شدن. جوری اومد جلوی دخترا جوری«بچه ها یه پیشنهادی دارم» آوا«بفرمائید» جوری«شماهاهم بیاین توگروه تارایه» پارمین«جدی میگید» جوری«آره به خدا» هرسه به گروه "آراهم"نگاهی انداختن...مهران لبخند سرشار ازرضایت کامل زد. مهران«میتونید قبول کنید شمادرهر حال کنار ما هستین» آواوروشا پارمین خیالشون راحت شده بود پیشنهادشونو قبول کردن. جورین«فردا تو سالن تمرین "تارایه" میبینمتون» ازهم خداحافظی کردن "آراهم" هم به ویلای خودشون برگشتن. پارمین و آواوروشا مشغول جمع کردن وسایلشون شدن. مهران«اینجا چه خبره» آوا«داریم وسایلمونو جمع میکنیم» مهران«که چی بشه» روشا«بریم ویلای "تارایه" دیگه» آرتان«شما قراره وارد گروه "تارایه" بشید ولی قرار نیست ازویلای ما برید» پارمین«یعنی بازم میتونیم اینجا زندگی کنیم» آرتان«آره خوب روزا تمرین میکنید شباهم برمیگردین اینجا» پارمین«اینکه عالیه پس بزن بریم تا بخوابیم بچه ها» آوا«من خوابم نمیاد» روشا«به درک خودمو پارمین میریم» بعد ازرفتن بچه ها آواهم رفت تو تراس تو تاخچه ی پنجره نشست پاهاشو تو هوا تکان میداد آرتان«چرا اینجا نشستی» آوا«هیچی حوصلم سررفته اومدم اینجا توچرا هنوز بیداری» آرتان«خوابم نمیبره» وبعد اومد کنار آوا نشست آوا«بچه ها خوابیدن» آرتان«آره فقط رادوین رفته پارتی» آوا«آهاااان» آرتان«چیزی شده» آوا«آره...یعنی نه...خوب چیزه» آرتان«بگو دیگه» آوا«خوب ازاین که وارد گروه "تارایه" شدیم خوشحالم ولی نمیدونم چرا ازاون دختره جورین اصلا خوشم نمیاد» آرتان لبخند شیطونی زد آرتان«شاید به خاطر اینه که ازمن خوشش میاد ازش متنفری» آوا«نخیر اصلا هم اینطور نیست» آرتان«جوری دختره بدی نیست درسته مغروره وخودبینه ولی مهروبونم هست» تا برگشت به آوا نگاهی بندازه رفت توصورت آوا، آوا بااخم بهش نگاه میکردآرتان یه نگاه کلی به صورت آوا انداخت وبعد چشماش رو لبای آوا ثابت موند فاصله ی بینشون کم بود آوا که متوجه چشمای خمار آرتان رو لباش شد اخمشو باز کرد ولی قدرت هیچ کاری رونداشت انگار خودشم دوست دارشت این فاصله کمتر بشه...آرتان همینجور فاصله شونو کم میکرد درآخر بالطافت لبای قلوه ای آوارو بوسید آروم دستاشو رو بازوی آوا تکان میداد. هنوز طولی نکشید سریع ازآوا جداشد خودشم باورش نمیشد برای عوض کردن حال و هوا شروع به تعریف کردن ازجوری شد یه دفعه سنگینی سر آوا رو روشونه هاش احساس کرد سرشو چرخوند دید آوا خوابش برده سرشو گذاشته روشونه هاش صورت مهربونش که غرق خواب بود معصوم ترشده بود چشمای زیباشو ازش محروم کرده بود. آرتان«یه ساعت دارم حرف میزم این که خوابیده» جسه ی کوچیک ونحیف آوارو تو بغلش غرق کرد به اتاقش بردگذاشتش رو تخت روشم ملافه کشید خودشم به اتاقش رفت. نیمه های شب بود مبایل روشا زنگ خورد. ساعت یک و نیم نصفه شب بود...روشا اول فکر کرد داره خواب میبینه اما وقتی صدای زنگ مبایلش دوباره بلند شد باغرغر جواب داد. روشا«بله» رادوین«کمکم کن روشا» روشا«رادوین تویی کجایی مستی الان کجای» رادوین«خونه ی یکی از دوستام بیادنبالم» روشا«خیلی خوب الان میام» سریع مبایلشو قطع کرد حاظر شد رفت دنبال رادوین. در خونه باز شد دوست رادوین تو درگاه ظاهر شد. روشا«کجااااست رادوین کجاست» پسره«تو اتاق بالازیاد مشروب خورده حالش هنوز خوب نشده» روشابدوبدو به اتاق رفت رادوین و دید بی حال روتخت دراز کشیده. روشا«پسره ی دیوونه این چه کاری بود کردی چرا این همه مشروب خوردی اصلا چرا تا الان بیرونی» رادوین لبخندی زد رادوین«نگرانم شدی...وقتی عصبانی میشی چقدر خوشگل تر و جذاب تر میشی» روشا«هی رادوین چی میگی دیوونه شدی نکنه زده به...» هنوز حرفشو کامل نزده بود رادوین دستشو کشید روشا افتاد تو بغلش تقلا میکرد تا از آغوش پر حرارت رادوین بیرون بیاد اما فایده ای نداشت...رادوین کنترلشو از دست داد شروع کرد با خشم به بوسیدن لبای روشا،روشا که حسابی شوکه شده بود دیگه تقلا نمیکرد فقط مزه ی شور خونو احساس میکرد رادوین زیادی باخشم اونو میبوسید سریع رادوین و پست زد ازروش بلند شد بادستمال خون لباشو پاک کرد...میدونست حرکات رادوین دست خودش نیست حتم داشت اگه رادوین میدونست چیکار میکنه هیچ وقت پستش نمیزد حتی باهاش همکاری میکرد ولی روشا این بوسه ی کاذب و دوست نداشت...به کمک دوست رادوین ،رادوین و سوار ماشین کردن روشا پشت فرمون نشست به ویلا برگشت. صبح شد دخترا حاظر شدن به سالن تمرین "تارایه" رفتن. امروزیه آهنگ جدیدی رو استارد میزدن اسم آهنگLoveo Master بود. جوری«خوب برای امروز بسه دیگه چون من خیلی خسته شدم...آوا تو باید بمونی یکم بیشتر بمرین کنی» روشا«چرااااا» جوری«چون آوا بیشترین اشتباه و داشت» پارمین«ولی این بی انصافیه» جوری«وقتی اشتباه میکنه باید بیشتر زحمت بکشه ماهم این سختی هارو کشیدیم» آوا از لای دندونای قفل شدش غرید«باشه میمونم» جوری که به هدفش رسیده بود تودلش قند آب میکرد. جوری«یادت نره درارو ببندی راستی درپشت سالن هم بازه اونارو هم میبندی» همه رفتن آوا هم ازسر اجبار مشغول تمرین شد. هوا کاملا تاریک شده بود آوا ترس بدی پیدا کرده بود ولی بازم به تمرینش ادامه داد. «به نظر میاد تو عضو جدید تارایه باشی» آوا از ترس دومتر پرید بالا دستشو گذاشت رو قلبش به سمت صدا چرخید یه پسر جوون مشغول تماشاش بود. آوا به سرو وضعش فکر میکرد خجالت میکشید(تاپ جذب بند نازک قرمز همراه شلوارک جذب تازیر زانو مشکی،موهاشو دم اسبی بالای سرش بسته بود بایه کتونی ورزشی قرمز) آوا«ش...ش...شما...شما کی هستین» پسر یه لبخند ترسناک دختر کشی زد بیشتر باعث ترس آوا شد پسر«من کیم وون هستم مدیر گروه تارایه» آوا«مدیر» وون«آره شماودونفر دیگه عضو جدید گروه تاره یه هستین » آوا«دقیقا» وون«پس تا این وقت شب اینجا چیکار میکنید» آوا«اشتباه زیاد داشتم جوری گفت بمونم تمرین کنم» وون نگاه بدی به کل هیکل آوا انداخت ولی بیشتر ازهمه محو چشماش شد همون چیزی که همه رو در نگاه اول مست میکنه حتی آرتانو. وون«فکر کنم دیگه واسه امشب کافی باشه من میرسونمت» آوا«نه نه خودم میرم» وون بی توجه به آوا به سمت در خروجی حرکت کرد وون«تو ماشین منتظرم» آوا«اینا چرا اینجورین چقدر زور گوان» وسایلشو جمع کرد فقط از روی تاپش یه سوئیشرت ورزشی کلاه دار مشکی تن کرد آستیناشو تا آرنج بالا زد کولشو یه طرفه انداخت رو دوشش کلاشم انداخت رو سرش بطری آبش دستش بود هر چند دقیقه یه بار ازش مینوشید با همون شلوارک تیپ ورزشی اسپرت زیباش از سالن خارج شد سوار ماشین وون شدتاخود ویلا ازترس نگاه های زشت وخبیثانه وون خودشو جمع کرده بود به در چسبیده بود جوری به آدم نگاه میکرد انگار برهنه کنارش نشسته اَه چندش ایشششش. وون«کجا زندگی میکنی» آوا«ویلای آراهم» وون یه نگاهی پر از تعجب بهش انداخت دوباره مشغول رانندگیش شد. وون«واقعا» آوا«آره» بقیه راه در سکوت سپری شد. ون جلوی ویلای سه طبقه ی با شکوه آراهم زد رو ترمز آوا هم منتظر همین لحظه بود جسدی زد از ماشین پیاده شدخواست به سمت ویلا بره وون صداش زد سرشو ازتو پنجره داخل کرد. وون«این شماره ی منه هروقت خواستی میتونی زنگ بزنی» آوا شمارشو ازش گرفت. وون«میتونم شماره ی توهم داشته باشم» آوا کلافه شمارشو رویه برگه یادداشت کرد داد به وون سریع وارد ویلای آراهم شد. آرتان«خوش گذشت» آوا به سمت آرتان چرخید. آوا«س...س...سلام تو اینجا چیکار میکنی» آرتان بدون نگاه کردن به آوا دستاشو کرد تو جیبش سرش همچنان پایین بود به سمت آوا قدم برمیداشت کاملان بهش نزدیک شد سرشو بالا آورد. آرتان«همیشه رو بهترینا دست میزاری حقم داری خودتم بهترینی اون چشمات آدمو جادو میکنه تو ازهمه سرتری بایدم بهترین انتخوابارو کنی» آوا متوجه تیکه های آرتان شد چون توقع نداشت ناراحت شد. آوا«خفه شووو اون مدیر گروه تارایه ست وقتی دید من تنهام خواست برسونتم چیزی نمیدونی بهتره دهنتو ببندی» بدون اینکه وقتی رو تلف کنه سریع وارد عمارت شد به سمت اتاقش دوید یه دوش حسابی گرفت خوابید. امروزم بعد از تمرینش مستقیم به اتاقش رفت تا باکسی چشم تو چشم نشه تا شب هم بیرون نیومد. مشغول دیدن فیلم (ونپایر دایرز)تو لبتابش بود مبایلش زنگ خورد فیلمو نگه داشت گوشیشو جواب داد. آوا«بله» وون«سلام بر بانوی افسانه هااااا» آوا از لحن وون یه اوق آرومی زد ولی تابلو بازی درنیاورد هرچی باشه اون مدیر گروه تارایه ست اگه بدرفتاری کنه اخراج میشه» آوا«سلام بفرمائید» وون«من الان تو یه تولدم ،تولد یکی از دوستانم میخوام توروهم به همه معرفی کنم» آوا«چرا اونوقت» وون کمی مکث کرد. وون«آخه میخوام بگم یه عضو جدید اومده چشاش آدمو جادو میکنه» آوا دیگه حوصله ی بحث باهاشو نداشت از سر اجبار قبول کرد. (آوا:یه پیراهن دکلته ی بلند آبی کاربنی مجلسی ساده ولی بسیار زیبا تنم کردم این لباسیه که سر نامزدیه تارا خریده بودمش...کفش های بیست سانتی مخملی مشکیمو پام کردم...آرایش نقره ای مشکی لایتی هم کردم...موهامو کریستال مالیدم باز رهاش کردم یه کت مشکی مجلسی هم از رو لباسم پوشیدم کیف نقره ایمو زدم زیر بغلم) سریع از ویلا خارج شد تا کسی نبینتش باز خواستش کنه دامن بلندشو بایه دستش نگه داشت بایه دست دیگشم کیفشو...سریع خودشو به سالن مهمونی رسوند تاحالا بدون پارمین و روشا به مهمونی نرفته بود کمی استرس داشت...وارد سالن مهمونی شد کتشو در آورد همراه کیفش به خدمت کار داد یه دستی به لباساش کشید یه نگاه کلی به سالن انداخت. آوا«واااا اینجا بیشتر شبیه پارتیه تا تولد...خداشانس بده» وون«خوش اومدی» به سمت وون چرخید...وون دستای آوارو گرفت آروم به پشت دستش به پوست سفید و نرمش یه بوسه ی نرمی زد...آوا که چندشش شده بود تو دلش همش به خودش فش میداد چرا به حرفش گوش داده. همراه وون به سمت چند تا مرد دیگه ای رفتن آوا کاملا تو آغوش وون گم شده بود ازهمه میترسید زهرش دیگه آب شده بود لباش رو ویبره رفته بود. وون«دوستان ایشون همون خوانوم هستن که تعریفشو کرده بودم» آقای یو«وای عجب چشمایی داره بابا خوش سلیقه» وون«اوهو چشما درپیش صاحاب داره ها» آوا دیگه رنگش پریده بود. آوا«میشه بریم بیرون اینجا خیلی گرمه» وون«البته» ازدوستای وون خداحافظی کردن وارد محوطه ی سرسبز سالن شدن آوا روی یه نیمک نشست وون هم کنارش دستاشو انداخت دور گردن آوا...آوا تا اومد مخالفت کنه صدای وون مانعش شد. وون«بَه بَه آقا آرتان ستاره ی جهانی» تا اسم آرتان به گوش آوا خورداحساس امنیت کرد به سمت آرتان چرخید ولی ای دل قافل با چهره ی برزخی آرتان برخورد کرداز جاش بلند شد. آرتان«سلام مزاحم کارتون نمیشه ادامه بدین» ازاونجا رفت قلب آوا هم ایستاد وون«عزیزم یه تلفن مهمی دارم یه دقیقه وایستا» وون رفت پشت یه درخت مشغول حرف زدن شد حس فضولی تو آوا بندری میزد رفت نزدیک تر تا گوش وایسته. وون«ببین آرتان اومده...سریع خودتونو برسونید...الان وقت انتقامه ازاین گروهه...میدونم قرار بود از مهران و آریا انتقام بگیریم ولی اینم برادر کوچیکشونه مطمعنم هربلایی سرش بیاد بیشتر به آریا مهران آسیب روحی میزنه» آوابا دستاش جلوی دهنشو گرفت تا وون صداشو نشنوه. آوا«خدای من چی میشنوم اینا میخوان با آرتان چیکار کن» با دوتا دستاشو دامنشو تا زانو بالا کشید بدو بدو به سمت سالن رفت ولی پاشنه بیست سانتی کفش هاش مانعه سرعت زیادش میشه. تا درو باز کرد به یه نفر برخورد کرد تعادلشو ازدست داد تا خواست بیوفته اون یه نفر مقابل بایه دست نگهش داشت بلندش کرد...درسته خودشه آرتان. آوا«آرتان آرتان» آرتان بیشتر نگران شد. آرتان«چی شده» آوا«باید از اینجا بری» آرتان«نگران نباش به کسی نمیگم» آوا«الان وقت تیکه انداختن نیست وقت تنگه یه عده دارن میان اینجا تا یه بلایی سرت بیارن خودم بادوتا گوشام شنیدم اونا میخوان از مهران و آریا انتقام بگیرن با بلا آوردن سرتو وون داشت بایکی حرف میزدو اونا رو خبر میکرد» آرتان تازه سر عقل اومد. آرتان«زودبیا باید همین حالا ازاینجا بریم» هردو به سمت ماشین حرکت کردن هنوز نشسته چندتا مرد قوی هیکل گردن کلفت به سراغشون اومدن. مرد اولی«بَه بَه آوا خوانوم اِوا نه آقا آرتان خوش میگزره» آرتان«آوا برو تو ماشین» آوا«اما من...» با دادی که آرتان زد آوا دیگه خفه شد میدونست اینجا جای بحث نیستو آرتان«گفتم بروتو ماشین» آوا بی هیچ حرفی سوار ماشین شد آرتان هم با اون دعوا میکرد همه رو میزد یه نفر چاقوی ظامن دارشو در آورد به سمت ماشین رفت به زور آوا رو بیرون کشید چاقورو گذاشت زیر گردن آوا از پشت محکم نگهش داشت. مرد«آرتاااااان» آرتان تا این صحنه رو دید دست از مبارزه کردن برداشت دونفر زیر بازوشو محکم نگه داشتن یه نفر دیگه هم همش با مشتو لگد به جونش افتاد آوا دیگه ازاشک ریختن وجیغ کشیدن خسته شده بود دست پسره رو چنان گازی گرفت صدای نعرش تا هفت آسمون بلند شد سیلی محکمی زیر گوش آوا زد باعث شد پرت شه روزمین...اون مردا تا خواستن هردوشونو گرو گان بگیرن دوتا ماشین جلوشون ترمز کرد مهران،رادوین،آریا،هایده،پارمین و روشا ازش پیاده شدن پسرا رفتن تا حساب اون مردارو برسن پارمین و روشا هر رفتن سمت آوا. روشا«آوا آوا چشماتو باز کن» پارمین هق هق کنان دستای سرد آوارو گرفته بود. پارمین«آوا جون آجی جونم» هردوشونو(آرتان،آوا)رو بردن بیمارستان مهران هم اون مردارو تحویل پلیس داد موند تاکاراشونو کنه. آرتان کمی بدنش کوفته شده بود ولی جاییش نشکسته بود فقط دوروز بستری موند برای احتیاط بیشتر. آوا به خاطر شدت ضربه(سیلی) ازهوش رفته بود ولی انقدر اون ضربه شدید محکم بود باعث کر شدن گوش سمت راستش شد دیگه گوش سمت راسشت نمیشنید...هلزون گوشش خورد شده بود پردشم پاره...فقط گوش سمت چپش میشنید. هوادارای "آراهم" مخصوصا آرتان عاشوب به پا کردن پلیس سئول سعی کرد سردستشونو پیداکنه وکرد سردستشون کیم وون بود بایه خورده حساب جزء که باعث نفرتش از آریا و مهران شده بود این بلارو سر آواوآرتان آورد. (یه ماه بعد) همگی دور میز تو باغ جمع شده بودن عصرونه میخوردن آوا تونست با این مشکلش کنار بیاد قرار شد خوانواده هاشون از این موضوع باخبر نشن وگرنه فاطهه. روشا«وااااای بچه هااااا» آوا«دخترقصد داری این یکی گوشمم کر کنی آرومتر بابا ور دلتیمااااا» پارمین«چی شده» روشا«آخر همین هفته یعنی پس فردا شب عروسیه گندمه همین حالا بهم اس داده دعوتمون کرده» آواو پارمین از خوشحالی جیغ بلندی کشیدن کف دستاشونو بهم کو بیدن همو بغل کردن. آرتان«آوا خوانوم مبایلتون زنگ میخوره تو هال رومیز TV» آوا سریع رفت داخل،پارمین و روشا هم نشستن درباره ی گندم به "آراهم" توضیح میدادن پنج دقیقه ای گذشت صدای جیغی از تو هال بلندشد از اونجایی که فقط آوا تو هاله روشا و پارمین بقیه به سمت هال دویدن. آوا روزمین نشسته بود مثل ابر بهار اشک میریخت پارمین رفت کنارشو بغلش کرد. پارمین«چی شده آوا با تو ام حرف بزن جون به لبم کردی» آوا دستاشو گذاشت رو دهنش. آوا«پارمین داییم...داییم دیشب سکته کرده...مرده» همه توشک بودن پارمین خوب در باره ی وابستگی این دایی و خواهرزاده میدونیست اشکاش در اومد سر آوارو تو سینش فرو کرد آروم نوازشش میکرد. (آوا:مانتو ساپرت و شال سیاه به تن کردم کفش های پاشنه ده سانتی صورمه ایمو پام کردم آرایشم نکردم) ساکشو دنبال خودش تا هال کشوند همه رو مبل تو هال نشسته بودن پارمین و روشا زانوی غم بغل کرده بودن باورد آوا به هال همه سراشونو بالا اوردن بهش نگاه کردن پارمین بلند شد رفت طرفش. پارمین«چرا نمیزاری ماهم بیایم» آوا«لازم نکرده شمابرین عروسیه گندم روشا هدیش زیر تختمه خودم زنگ میزنم ازش عذر خواهی میکنم» پارمین«خواهش میکنم بزار ماهم بیایم ماهمیشه باهم بودیم چه تو شادی ها چه تو سختی ها چه تو غم ها ما سه نفر هیچ وقت همو تنها نزاشتیم» آوا«گفتم نه...خواهر بزرگ تر» بالاخره برای اولین بار به پارمین خواهر بزرگتر گفت. روشا«خاک سپاری کجاست» آوا«قوچان» آرتان«حد اقل بزار تا فرودگاه باهات بیایم» همه حرف آرتان و تائید کردن. هر هشت نفر باهم سوار ون مخصوص شدن به سمت فرود گاه حرکت کردن آوا سرشو به شیشه بغلش تکیه داده بود شالشورو صورتش کشیده بود آروم آروم گریه میکرد فقط همه شاهد تکان خودن شونه هاش بودن نه اشکاش. مبایل پارمین زنگ خورد. پارمین«بله» رقیه خوانوم«سلام پارمین جان» پارمین ازهمون صدا ی بم شده گرفته فهمید خالش چقدر شکسته شده چقدر گریه کرده. پارمین«سلام خاله تسلیت میگم» رقیه خوانوم«ممنونم عزیزم آوا کجاست» پارمین یه نگاهی به آوا کرد پارمین«همینجا کنارم نشسته توراه فرودگاهیم» رقیه خوانوم«پارمین دخترم نزار بیاد جلوشو بگیر باز حالش بد میشه نمیخواد بیاد آخه خاک سپاری چیه که اسرار داره بیاد نزار بیاد گلم آوا خیلی به داییش وابسته بود توکه دیگه اونو میدونی» پارمین«چی بگم شما هم آوا رو میشناسین لجبازو یه دندست خودش اسرار داره بیاد هیچ کس اینجا جلودارش نیست حتی من نمیتونم جلوشو بگیرم تازه بلیط هم گرفته اگه بخواد کنسل کنه خسارت زیادی باید بپردازه» رقیه خوانوم«پووووففففف باشه پس کاری نداری دخترم» پارمین«نه ممنونم» رقیه خوانوم«خدافظ» پارمین«خدافظ» *********** آوا ازهمه خداحافظی کرد سوار هواپیماشد ازاونجا رفت...بقیم به ویلا برگشتن. روشا بیحال روی مبل نشست. روشا«منکه اصلا حوصله ی عروسی گندمو ندارم خیر سرم دوست صمیمیم خواهر خوندم عذاداره ها کجا پاشم برم قر بدم اصلا بدون آوا زندگی کردن هم سخته این اِکیب باید کامل باشه تا جون داشته باشه» پارمین«منم همین نظرو دارم بعدشم کی گفته میخوای بری اونجا قر بدی حق نداری برقصی هاااا گفته باشم من بیشتر از تو دل نگرون آوام اگه به این عروسی برم عذاب وجدان میگیرم ولی دیدی که خودش اسرار کرده بریم عروسی گندم اگه نریم هم گندم ناراحت میشه هم آوا» آریا«یعنی دیگه برنمیگردین کره اگه برین ایران» پارمین«نه حداقل تا چهلم دایی آوا باید صبر کنیم آخه بدون آوا پاهامون قدرت نداره من که میخوام همش پیشش بمونم گروهمون بدون آوا نصفست تاببینیم بعد از چهلم داییش چی پیش میاد» روشا«راست میگه» آرتان«دلم برای آوا میسوزه یعنی چی میشه» روشا دستی به شونه های پهن و عضلی مردانه ی آرتان زد. روشا«نگران نباش یکم دبرس میشه ولی بعد همون آوایی که میشناختین میشه فقط باید بهش زمان بدین» رادوین«هنوزم باورم نمیشه تو نصفه روز آوا 180 درجه تعغیر کرده باشه انگار برای اولین باره که میبینمش» پارمین«درسته من و روشا ازهمه بهش نزدیک تریم اینو میدونیم آوا مثل یه بچه برای داییش و زنداییش بود آخه اونا بچه دار نمیشدن آوارو مثل بچه ی نداشتشون دوست داشتن حتی اسم آوارو هم زن داییش انتخواب کرده اونا برای هم جون میدادن» روشا«درسته منم تائید میکنم خیلی خوب آوارو میشناسم» پارمین یه نگاه عاقل اندر احمقی به روشا انداخت. روشا«هاااان چیه» پارمین«توچرا حرف تازه ای ازخودت نمیزنی هرچی من میگم یاتائید میکنی یا ادامش میدی ازخودت حرف نداری ساکت باش بعدشم من به آوانزدیک ترم توچی خودتو میندازی وسط من بهتر اونو میشناسم چون اختلاف سنیمون فقط چهار ماهه بعدشم من اول باهاش دوست شدم» روشا«باشه بابا حالا بیا منو بوخور» پارمین«خوردنی نیستی» هایده«حالا دعوا نکنید...بگین ببینم شماها کی میرین» روشا«پس فرداشب عروسیه گندمه ما فردا صبح میریم» پارمین«روشا بپر برو وسایلتو جمع کن هواستو جمع کن چیزی جا نزاری من حوصله دیگه ندارم» روشا«باشه بریم یادم باشه برم اززیر تخت آوا هدیه ی عروسیه گندم هم بردارم» پارمین«فقط زود باش» هردو به سمت اتاقاشون رفتن وسایلشونو جمع کردن. **** پارمین«فعلا دوستان بااااای» روشا«مارو حلال کنید» پارمین«روشا» روشا«هااااان» پارمین«خفه لطفا» روشا«ایشششش» پارمین به سمت آرتان که یه گوشه تنها نشسته بود رفت. پارمین«نگران نباش آوا عاشق همون شیطنتاته اگه توهم گوشه گیر شی خیلی بد میشه من خودم رفتم پیشش بهش میگم بهت زنگ بزنه تا از نگرانی درت بیاره نگران نباش» آرتان لبخند شیطون همیشگیشو زد. آریا«دستت طلا پارمین جان ازصبحه میخوایم بخندونیمش نمیشه» مهران«آفرین برتو پارمین» بالاخره باسختی از همه خداحافظی کردن همراه روشا سوار هواپیماشدن به ایران برگشتن ایرااااان.............. پارمین«سلام اهل خونه ما اومدیم...کسی خونه نیست» روشا«وقتی میبینی صدایی نمیاد بدون کسی نیست» فارهه لنگان لنگان دست به کمر وارد هال شد. فارهه«سلام چه خبرتونه شماها بزارین برسین بعد خونه رو روسرتون بگیرین» پارمین«قربون برادر زاده ی توراهیم برم...توتنهایی پس بقیه کجان» فارهه«آره تنهام بقیه اهل خونه رفتن قوچان برای خاک سپاری دایی آوا..الان فقط ماسه تاییم» روشا«انگار گردمرگ پاشیدن رواین خونه اصلا این حال و هوا رودوست ندارم خیلی خونه سوت و کوره» فارهه آروم نشست رو مبل فارهه«آره منم دوست ندارم» روشا«پارمین زودباش امشب مثلا میخوایم بریم عروسی هاااا» فارهه«دخترا زشته آوا عین خواهرتونه عذاداره شمامیخواین برین عروسی» پارمین«فارهه جان ماخودمون هم دوست نداریم بریم ولی خود آوا اسرار کرده مجبوریم» فارهه«چی بگم والله صلاح مملکت خوش خسروان داند بس» هردو به اتاقاشون رفتن یه دوش حسابی گرفتن یه ساعتی خوابیدن. (پارمین:یه کت شلوار اسپرت دخترانه نارنجی تنم کردم همراه کفش های بیست سانتی مشکیم...موهامو دم اسبی بالا سرم جمع کردم دمشو با بابلیس فردرشت کردم بهش کریستال زدم...آرایش لایت مشکی هم کردم) (روشا:بلوزشلوار مجلسی اسپرت دخترانه ای به رنگ سفیدومشکی تنم کردم...کفش های پانزده سانتی مشکیمم پام کردم...موهامو بالای سرم گوجه ای جمع کردم ...آرایش مخصوص ترکیب سفید طلایی هم کردم) هردو مانتو شال شونو پوشیدن به محل عروسی رفتن اونجا هم ازاول تاآخر یه جانشسته بودن میوه شیرین باشربت میخوردن به مردم نگاه میکردن. گندم هم بعد ازرقصید اومد پیششون. گندم«شنیدم چی شده دلم آتیش گرفت مرگ داییش چه بلای سر آوا آورده بهم زنگ زد اصلا نشناختمش صداش گرفته وبم شده بودانگار به زور ازته چاه در میومد» پارمین«مرگ چیزی نیست که هیچ وقت پیش نیاداین شتریه که درخونه هرکسی میخوابه باید تحمل کردو صبوری کرد» گندم«خوانواده هاتون ازقوچان برگشتن» روشا«نه فردا بعد ازناهار برمیگردن» گندم«پس من فردا میام دیدن آوا» پارمین«روشا منظورش خوانواده های مابودآواومامان باباش و آناوشوهرش تارا پارسا تا چلم قوچان میمونن» گندم«چه بد،پس میرم قوچان خیلی بده اگه نرم» روشا«ماهم باهات میایم بهمون خبر بده» گندم«باشه خبرتون میکنم» تا اخر مهمونی پارمین و روشا آروم سرجاهاشون نشستن. *** روشا«واااای چقدر خستم» پارمین«منم» فارهه«بچه ها اومدین» روشا«آره فارهه جون توهنوز نخوابیدی» فارهه«نه بابا خواب کجابوده انقدر دل شوره دارم» پارمین«دل شوره واسه چی» فارهه«نمیدونم یه چیزه مبهمه» روشا«نگران نباش فارهه جون فردابعد ازناهار شوهر جونت برمیگرده حسابی ازخجالتت درمیاد» فارهه یه چشم غره ای به روشا رفت. پارمین«من که حسابی خسته شدم میخوام برم بخوابم شب همگی خوش» روشا«منم الان میام شب بخیر فارهه جوووون» فارهه«شب بخیر» هرکی به اتاق خودش رفت تا صبح راحت خوابید. پوریا«پارمین،پارمین بیدارشو دختر لنگه ظهره ماناهار خوردیم ازقوچان برگشتیم توهنوز تو خواب زمستانیتی» پارمین سریع روتخت نیم خیز شد. پارمین«مامان اومده» پوریا«آره اومده چی کارش داری» پارمین ازروتخت بلند شد ازاتاق بیرون رفت. مامان«وااای پارمین چیکار میکنی تو دختر» پارمین«مامان آوا حالش خوبه» مامان«هیچی،سرخاک سپاری انقدر زجه زد تاحالش بد شد بردنش بیمارستان امروز صبح مرخص شده ولی هنوز باید استراحت کنه بهش سرم وصله دختر بیچاره چقدر شنگول سرزنده بود چه به روزش اومد به وضوح شکسته شدنشو دیدم انگار چندسال پیرتر شده» بااین حرفا دل پارمین هم آتیش گرفت اون تحمل یه ضره رنج دوستاشو نداشت حالا که آوا بااین حال و وضع داره روزگارشو سپری میکنه برای پارمین درد ناکه بغض به گلوش چنگ انداخت به زور بلعید تا گریش درنیاد. پارمین«مامان امروز من وروشاوگندم میخوایم بریم قوچان» مامان«دختر مراسم عذا جای شما نیست اگه آوا هم گوش میکردو نمیومد الان حالش انقدر بد نمیشد» پارمین«نخیر اگه گوش میکردو نمیومد ازغصه دق مرگ میشد» مامان«دور از جونش زبونتو گاز بگیر چه معقول هم میگه» پارمین«بابا کی میخواد بره عذا مامیخوایم بریم پیش دوستمون دیگه طاقت ندارم دلم براش پر میکشه نگرانشم میدونید سه روزه ندیدمش روشا بااون کم عقلیش دلش برای آوا تنگ شده دیگه دل ما مثل یزید نیست که» مامان«چی بگم هرچی بگم توباز حرف خودتو میرنی مرغ یه پاداره دیگه...باشه برین ازپوریا ماشینشو بگیرین باتوراهی نرین خطرناکه» پارمین باخوشحالی لوپای مامانشو یه ماچ گنده ای زد به گندم هم خبر داد. درحال حاظر پارمین و روشا درحال موخ زدن هستن. پارمین«داداشی بابا خود مامان گفت ماشین تورو قرض بگیریم...بده دیگه» روشا«پوریا بده دیگه» پوریا«نه نه نه اِاِاِ یه حرفو چندبار باید بگم میدونید من روماشینم حساسم» پارمین«روماشینت حساسی روخواهر و ناموست حساس نیستی» پوریا«این چه حرفیه» روشا«پوریا اینو ولش کن گوشو بده به من...ماهم میدونیم توخیلی روماشینت حساسی ولی خودم قول میدم سالم بهت برش گردونم» پوریا«همینکه توووو این حرفو میزنی چهار سوت بدنم میره روویبره» پارمین سعی کرد جلوی خندشو بگیره. روشا«بی نظاکت» پوریا«اصلا شما میخواین برین اونجا چیکار آوا الان به تنهایی بیشتر احتیاج داره تابه شما» پارمین«حرف نزن فقط یادت باشه یه چی گفتم گفتی نه» فارهه«پوریا عذیتشون نکن بده دیگه» پوریا کمی فکر کرد. پوریا«باشه بیا بگیر» ***************** پارمین«سلام آوا کجاست» آنا«تو اتاق آخریه ست» چشای هرسه تاشون به سمت اتاق آخریه کشیده شد....پارمین یه نگاه کلی به اهل این خونه کرد چشای همشون علل خصوص تارا مامان آوا،آناو...همه سرخ وپوف کرده بودهمه یه دستمال دستشون بودهی فین فین میکرد همه شده بودن عذادار سرتاپا مشکی خونه هم سرتاپا مشکی کرده بودن. پارمین دراتاق آخریه رو باز کرد همراه روشاو گندم وارد اتاق شد درو بست چراغارو روشن کرد صدای گرفته بم شده ای به گوش رسید. «خواموش کن» یه نگاهی به تنها شیء اتاق انداختن فقط یه تخت یه نفره چسبیده به دیوار کنارشم یه عسلی پراز دارو یه سرمی که به چوب لباسی بالای تخت آویزون بود،یه دختر سرتا پا سیاه پوش بی حال روتخت دراز کشیده...یا خدا الانه که روشا وپارمین ازغصه نگرانی دق کنن باورشون نمیشه دوستشون خواهرشون آوا یه روزی به این وضع دچار بشه دفعه ی اول در ایکی ثانیه کسی نشناختش باورشون نمیشد این همون آوای همیشه گیه صداشو چهرش و چشایی که همه رو محو خودش میکردو الان دیگه برقی نداشت جذابیتی نداشت. هرسه آروم به طرفش رفتن پارمین یه دفعه خودشو انداخت رو آوا روشاهم کنارش سرشو گذاشت رودستای آوا گندم آروم سرجاش نشست هرچهار نفرشروع به گریه کردن کردن. آوا نمیتونست یه دقیقه یه جا بشینه حالا سه روزه رواین تخت فقط به سقف سفید چشم دوخته...پارمین طاقت دیدن این وضعو نداشت طاقت دیدن چشای گریون زیبای آوارو نداشت روشاهم همین طور این سه نفر خیلی بهم وابسته ان برای هم جون میدن طاقت عذابو رنج همو نداشتن شاید باهم شوخی یا دعوا میکردن ولی همشون الکی بود ازته دلشون نبود. پارمین کمی آروم شد سرجاش نشست روشا و گندم هم آروم شدن. پارمین دستی به گونه های سفید نرم آوا کشید لبخندی بی روح و جونی زد. پارمین«بلند شو آوا بلند شو من این آوا رو نمیشناسم و نمیخوام من آوای خودمو میخوام آوای کله شق یه دنده ی لجباز شیطون همیشگی رو میخوام آوا بلند شو طاقت دیدن این صحنه رو ندارم بلندشو آجی جووونم» روشا«به خدا طاقت دیدن تو تواین وضع خیلی برام سخته ای کاش کور میشدم تورو تواین وضع نمیدیدم» پارمین که ازاین حرفای قولمه ثلمه ازدهن روشا نشنیده بود کلی ذوق میکرد به حساب خودش روشا دیگه بزرگ شده خوانومی شده. گندم«آوا بلندشو همه رو خوشحال کن انقدر ضعیف نباش دختر» آوا«بچه ها آجی های عزیزم ازهمتون ممنونم انقدر به فکرمین نگرانمین مخصوصا از پارمین جونو روشا جونم گندم ازتو توقع نداشتم تو تازه عروس بودی اومدی و منو شرمنده کرده ولی من عذر میخوام که دیگه همون آوا ی همیشگی نیستمو نمیتونم باشم» پارمین«میتونی خودت نمیخوای» آوا«بچه ها من به امید کی زنده باشم به امید کی مثل قبل شیطون باشم» روشا،پارمین«آرتااااان» پارمین«آرتان هنوز منتظرته بهش زنگ بزنی اون به خاطر تو عوض نشدو اون روحیه ی شاد شیطونشو نباخت وگرنه بارفتن تواونم داشت میشکست» روشا«اون عاشقته یه عاشق واقعی نه مثل تان نه مثل آرشام مثل تو همون حسی که تونسبت بهش داری اون دوبرابر تو بهت داره» آوا کمی به فکر فرو رفت. آنا وارد اتاق شد. آنا«بچه ها بیاین شام» گندم«مرسی اگه میشه میتونیم کنار آوا بخوریم» آنا سری تکون داد ازاتاق بیرون رفت بعد ازدقایقی با مخلفات برگشت غذاهارو چیندورفت. تو کل مدت غذا خوردن پارمین و روشا و گندم سعی کردن آوا روبخندون ولی فقط یه لبخند بی جون وبی روح نصیبشون شد. شب هم کنار آوا خوابیدن صبح گندم به تهران برگشت روشاوپارمین هم تصمیم گرفته بودن تاچهام پیش دوستشون بمونن. توچهل روزروشاو پارمین تمام سعیشونو کردن تا آوا کمتر به داییش فکر کنه. بعد ازچهام همگی به تهران برگشتن آوا هم کمی بهتر شده بود...پارمین تصمیم گرفت دوباره به کره برگردن ولی مادر آوا اجازه نداد گفت دیگه دختر تنها مجردشو نمیفرسته یا چشمش ترسیده یایکی زیرابشونو زده بود. ****** روشا«آوا بیدارشو دیگه خرس قطبی بلند شو...مثلا امشب خواستگاری مونه هاااا» آوا بااین حرف سرجاش عین میخ نشست باهمون موهای ویزوژولیده چشمای پف کرده به روشا خیر شد. روشا«وااااچرا مثل اسبی که به نعل بندش خیره شده بهم نگاه میکنی» آوا«تو الان چی گفتی» روشا«گفتم مثل اسبی که....» آوا نزاشت روشا حرفشو کامل بزنه. آوا«اینو نمیگم اسگل قبلیشو میگم» روشا«واااا» آوا«میزن مثل روزنامه باطله بچسبی به دیوار هاااا...خودت میدونی کدوم حرفتو میگم» روشا«وقتی خودت میدونی چرا من انرژی هدر کنم دوباره بگم» آوا«توازکجا فهمیدی» روشا«بًه کل تهران میدونن همزمان واسه هرسه تاییمون داره خواستگارمیاد من ندونم یه چی میگی ها» آوا«بلهههههه» روشا«عجیجم انقدر مشتاق شوهر نباش بزار بیان حرف بزنین بعد بله رو بگو» آوا«یعنی چی واسه هرسه تاییمون یه دفعه میان مگه الکی خاله بازیه همش قروقاطی میشه» روشا«بله،برای اینکه سه تابرادرن مادرشونم تومراسم داییت مارو دیده پسندیده» آوا«چه مسخره...حالا چیکارن» روشا لبخند شیطونی زد. روشا«منظورت اینکه چی کاره هست دیگه آره» آوا کوهسن تختشو تهدید آمیز جلوی روشا گرفت. آوا«یا مثل آدم حرف میزنی یا....» پارمین«ماهم نمیدونیم چی کارن حتی اسماشونم نمیدونیم...سلام» آوا«علیک سلام...آخه یعنی چی نه میدونید کین نه چیکارن یعنی یکی نشناخته قبول کردیم بیاد خواستگاریمون» روشا دوباره لبخند شیطونی تحویل آوا داد. روشا«خواستگاریمون نه خواستگاریت» آوا«تو دیگه ساکت» پارمین کنار آوا رو تخت نشست. پارمین«نمیدونم منو روشا اول مخالفت کردیم ولی انگار نه انگار خوانواده هامون حسابی اونارو قبول دارن» آوا«آهان پس اونا همه چیو درباره ی شاه دامادا میدونن که پسندیدن» روشا«معلومه دیگه خله اگه اوناهیچی نمیدونستن اصلا نمیزاشتن اسم مارو به زبونشون بیارن» آوا«بچه ها این قضیه بوداره» روشا کمی اطرافشو بو کشید روشا«کجاش» آوا«همه جاش» پارمین«منم همینو میگم خیلی مشکوکه» روشا«حالا مثلا کشف کردین این قضیه مشکوکه شاه کار نکردین که کار دیگه ای هم نمیتونید بکنید قضیه زندگی ماهم میشه مثل بهار توداستان ازدواج اجباری سارا تو ازدواج به سبک اجباری و خلاصه کل داستان های دیگه باید داستان ماروهم بنویسن تازه خوانواده هامون نم پس نمیدن» آواو پارمین با تعجب یه نگاهی به هم انداختن. آواوپارمین«بلههههه» روشا«بلههههه، بنده زرنگی کردم رفتم دربارشون بپرسم ولی انگاری اونا از قبل باهم دست به یکی کردن نم پس ندادن هیچ کدومشون» پارمین«روشا من تورو میکشم» آوا«منم کمکت میکنم» روشا کب کرده بود فقط فرار میکرد آواو پارمین هم دونبالش میکردن. ****** (آوا:شلوار جذب نایلونی صورمه ای پوشیدم،تنیک تارو رون پاهام به رنگ لیمویی که روش عکس برج ایفل به رنگ صورمه ای نقش دار شده تنم کردم،کفش های پنج سانتی لیمویی نوک تیزی هم پام کردم،آرایش لایت طلایی مشکی کردم،موهامو همشو دم اسبی بالا سرم محکم کش بستم،شال صورمه ای روسرم آزاد انداختم،با اتکل خوش بوم حسابی دوش گرفتم،یه نگین ریزه میزه هم به پره بینیم سمت راستم چسبوندم) (پارمین:شلوار لوله تفنگی لی مشکی پام کردم باشال همرنگش،کت چرم قهوه ای تارو زانوم آستین سرب مجلسی تنم کردم جلوشو باز گذاشتم زیرش بلوز قرمزی تنم کردم،کفش های سه سانتی هم رنگ کتم پام کردم،موهامو ازدوطرف بافتم رو شونم انداختم،آرایش لایت قهوه ای مشکی کردم) (روشا:شلواروکفش ده سانتی قرمزجیغ براق همراه لباس مدل مردانه چهار خونه قرمز و سفید پوشیدم دکمه هاشو باز گذاشتم،زیرش بلوز سفید باطرح دختر مصری تنم کردم،موهامو دم اسبی بالا سرم بستم یه شال آبی قرمز هایلایتی روسرم آزاد انداختم،آرایش قرمز ومشکی غلیظی هم کردم) به نظرم اگه پسره باغیرت باشه جلدی فرار میکنه خخخخ. فارهه«بچه ها کجایین بیاین دیگه الان میرسنااااا» آواو پارمین باهم از اتاق بیرون اومدن روشا هم از اتاق مامانش بیرون اومده بود فک فارهه بادیدنشون رسما به معنای واقعی افتاد. فارهه«اولل دخملا میخواین دل پسراروحسابی بلرزونید آره» آوا«به فرض آره» پارمین«زن داداش تو نمیای تو مراسم» فارهه«نه عزیزم باید برم خونه مامانم اینا بابام تازه ازبیمارستان مرخص شده» روشا«باشه اشکالی نداره سلام مارو هم به اهل خونه ی فرزین ها برسون» فارهه«چشم حتما...خدافظ» روشاوآواوپارمین«خدافظ» آواو پارمین یه نگاه عاقل اندر احمقی به روشا انداختن یعنی خرخودتی خر روشا«چیه» آوا«میرفتی شلوارک میپوشیدی اصلا چیزی نمیپوشیدی راحت باش خونه ی خودته» روشا«مطمعن باش اگه میتونستم منتظر اجازه ی تو نبودم» پارمین«روشا زشته اصلا قیافه ی واقعیت معلوم نیست انقدر آرایش کردی تازه لباسات هم خیلی جلفه برو عوضشون کن» روشا«بیخی بابا» آوا«ماتوکره که آزاد بودیم از این تیپا نمیزدیم اونوقت تو اینجا جلوی خوانوادت...بابا عجب جرعتی» تاروشا اومد چیزی بگه زنگ خونه به صدا دراومد هرسه تاشون رفتن جلوی در ورودی به هال برای خوش آماد گویی. پارمین«فکر کنین چجوری شوهرامونو ازبین سه تا بیابیم» آواو روشا شروع کردن به ریز ریز خندیدن. آوا«ازهمین الان بگم شوهر منو نمی دزدیناااا» روشا«نه بابا ازکی تاحالا مال تو شده هنوز نه به باره نه به داره» آوا«خلاصه آبرو داری کنین اونا حتمن مارو میشناسن پس بزارین اول اونا سلام کنن تا معلوم شه کی ماله کیه اوکی» پارمین و روشا«اوکی» اول از همه یه مرد مسن ولی بسیار باکلاس خوشگل خوش هیکلی وارد خونه شد باپدرای سه دختر سلام احوال پرسی کردن،وبعد یه خوانوم اونم باکلاس خوش لباس وارد شد...قیافه ی این مردو زن برای دخترا حسابی آشنا میزد ولی هرچی به مغزشون فشار میاوردن چیزی عایدشون نمیشد. اون زن با آوا و پارمین و روشا گرم برخورد کردو اونا رو به آغوش گرمش دعوت کرد. حالا دخترا بیشتر از قبل مشتاق شدن تاببینن کی میاد داخل...باورود یکیشون پارمین نزدیک بود پس بیوفته نفر اول آریا بود یه دسته گل بزرگی رو بالبخند به پارمین داد دوتایی به سالن اصلی کنار خوانواده هاشون رفتن...نفر دوم رادوین بود که روشا رو تامرز جنون برداونم یه دسته گل بزرگی ازگل های سرخ به روشا داد باهم به جمع پیوستن...موند فقط آوا،آوا مشتاق دیدن آرتان درحال پرپر زدن بودولی باورود هایده پنچر شد منتظر نفر بعدی شدایندفعه هم باورود مهران عصبانی تر شد. آوا«ای خدا لعنتت کنه آرتان بیا دیگه اًه» ولی وقتی دید مهران یه دسته گل بزرگ بهش داد دیگه قلبش برای چند ثانیه ایستاد یعنی چی مهران اومده بود خواستگاریش...مهران یه لبخند دختر کشی به آوا زد دسته گلو بهش داد رفت کنار داداشاش نشست. چونه های آوا شروع به لرزیدن کردتو دلش همش به آرتان فش میداد "آخ" با این صدا سرشو بالا آورد آرتان و دید سرشو چسبیده بودلبخند میزدآوا خواست بره جلو یه فص کتک مفصل بهش بزنه ولی حسابی آبرو داری کرد،آرتان بهش نزدیک تر شد یه شاخه گل گلبهی بهش داد. آوا«خجالت نمیکشی آرتان کی واسه خواستگاری گل میمون گلبهی میاره» آرتان لبخندش رنگ شیطنت گرفت حالا وقتش بود تا یه دل سیر آوا رو عذیت کنه. آرتان«کسی که میره خواستگاری یه میمون کوشولوی پرچونه گل میمون میبره» آوا«ایششش» هردو باهم به سالن اصلی رفتن همه منتظرشون بودن باورودشون لبخندی زدن آرتان رفت کنار مهران نشست آوا هم بین پارمین و روشا رومبل سه نفره. آرتان کف دستشو آروم به کف دست هایده و مهران کوبید...دخترا هم دیگه از شوک بیرون اومده بودن آوا که از این دلقک بازی های آرتان حسابی خرکیف شده بود هواسش به هیچ جا نبود. آقای فروزش«به نظر بهتر نیست بچه هابرن حرفاشونو بزن تاماهم به نتیجه برسیم» پدرای دخترا قبول کرن،چون اتاق دخترا یکی بود پارمین آریا رو برد تو اتاق پارسا،روشا هم رادوین و برد اتاق آنا،آوا هم آرتان و برد تو اتاق پوریا. پارمین«واااای هنوز باورم نمیشه شماها حد اقل باید از قبل به ما میگفتین» آریا«این کارنقشه ی آرتان بودمیخواست قافل گیرتون کنه» پارمین«بله مشاهده کردم چه بلایی سر آوا موقعه ی ورودش آورد» آریا لبخند زیبایی زد. پارمین«برنامتون برای آینده چیه» آریا«هیچی،ما شغلمون خوانندگیه برمیگردیم کره» پارمین«اگه ماسه تا نخوایم بیایم چی» آریا ازاین حرف پارمین بسیار متعجب شده بود. آریا«یعنی چی مگه شما کره رو دوست نداشتین» پارمین«دیگه نه،زندگی تو کره خیلی سخته...اگه شما قبول کنید...اووومممم بریم لیون(فرانسه)زندگی کنیم اونجا هم میتونید به کارتون ادامه بدین» آریا«حالا چرا لیون» پارمین«برای اینکه هم قراره خوانواده هامون برای کار به اونجا مهاجرت کنن هم گندمشون برای زندگی و کار به اونجا میرن» آریا کمی فکر کرد. آریا«باید با مهران و هایده و بقیه هم مشورت کنم» پارمین«همین شرطو آواو روشاهم میزارن میمونه هایده مهران اونا هم بامن» آریا«اوووومممم باشه» **** رادوین«بله...ویون دیگه کجاست» روشا«نمیدونم فکر کنم فرانسه باشه خوانواده هامون گفتن دیگه» رادوین لبخندی زد. رادوین«لیون خوانومی نه ویون لی...یون اوکی» روشا«آهان آره لیون...حالا قبول میکنی» رادوین«اگه اینطوره که تو گفتی پارمین و آوا هم همین شرطو میزارن باشه قبول میکنم» روشا عین بچه ها دستاشو به هم کوبید. روشا«آفرین،آخ جووووون» رادوین«میتونم بپرسم این فکر کی بود بریم لیون» *** آوا«من» آرتان«تو از این فکرا هم میکنی» آوا«حالا که میبینی کردم» آرتان«میمون خوانوم میتونم بپرسم واسه چی همچین پیشنهاد پرخرجی رو کردی» آوا«برای اینکه نمیخوام ایران یا کره زندگی کنم دروغ نگم من ازبچه گی دوتا آرزو بیشتر نداشتم یکیش کره بود اون یکی لیون به کره رسیدم حالا میمونه لیون» آرتا«قرار باشه هروقت خوانوم ویار میکنه به حرفش گوش کنیم میشیم عشایر که همش درحال کوچن» آوا«اٍاٍ آرتان» آرتان«حالا بگزریم ازاین موضوع میمون خوانوم...بریم سربقیه حرفا» آوا با یه ژست پسر کش باکلاسی پارو پا انداخت. آوا«بقیه حرفارو بزرگترا میزنن» آرتان«دٍ نه دٍنشد منظورم حرفای خودمونی بود میگم میمونی بگو چشم» آوا«مثلا کدوم حرفا» آرتان«مثلا من برای چی باید عاشق یه میمون پرچونه بشم» آوا دوباره ژست گرفت. آوا«خوب حتمن اون دختر خوانوم خیلی خوشگل بوده دیگه» آرتان زد زیر خنده آرتان«اون میمون که قیافش و اخلاقش عین میموناست فقط چشماش عین آهو زیباست بله من عاشق چشاش شدم» آوا«یعنی اگه من کور بشم طلاقم میدی» آرتان مثل زنا لب پایینشو به دندون گرفت آرتان«اٍاٍ نگو این حرفو خوانوم میمیرم بدون اون چشااااا» آوا لبخند ملایمی زد. آرتان«خوب میمون جون مهریهتو مشخص کن» آوا«خوب من...» آرتان زد زیر خنده آوا«چیه وااااا» آرتان«پس خودتم قبول داری میمونی آخه وقتی گفتم میمون خوانوم فهمیدی با توام داشتی جوابمو میدادی ای قربون میمون خوشگل خودم بشم» دوباره زد زیر خنده آوا حسابی میرقضب شده بود. آوا«آرتان» آرتان«جاااانم» آوا«آدم باششششش» آرتان دستشو عین نظامی ها گذاشت کنار سرش. آرتان«چشششششم تهت عمر خوانوم» آوا«از همین الان معلوم شد زن ذلیلی هااااا» آرتان«ذلیل شما بد نیست خیلیم خوبه ولی نه جلوی دیگران بزار بین خودمون بمونه ابهت همسر جونت ازبین نره» آوا«چشششششم سرورم» هردو با لبخند مهربانی و سرشاراز عشق بهم نگاه میکردن. ********** دوباره همه دور هم جمع شدن آقای فروزش«خوب آقای مهتشم مهریه ی پارمین جان چقدر» آوا در گوش روشا زمزمه میکرد. آوا«یعنی تا فردا میخواد مهریه بپرسه» روشا«آدم زرنگ به آقای فروزش میگن با یه تیر چند نشون زد بایه مراسم خواستگاری از شر سه تا پسرش خلاص شد صاحب سه تا عروس گل شد» هردو ریز خندیدن. آقافرشاد«خوب ما قبلا با دخترا مشورت کردیم البته خودشون پیشنهاد دادن... 5000هزارسکه تمام بهار...خوبه» آقای فروزش«اوووممم خوبه...آقای سالاری شما هم بگین» آقارضا«منم همون مقدار سکه قبول دارم 5000هزارسکه» آقای فروزش«شما چی آقای راد» آقافرهاد«منم همون قدر» آوا«نه» همه باتعجب به سمت آوا چرخیدن آقای فروزش«نه واسه چی دخترم» آرتان با نگرانی سرشو پایین انداخته بود باپاهاش ضرب گرفته بود. آوا«مهریم نه» آقای فروزش«اگه ناراحتی میتونی خودت بگی» روشا آروم در گوشش زمزمه کرد. روشا«الان آرتان و به سیخ بکش» آوا لبخندی زد به آرتان که همچنان سرش پایین بود نگاهی انداخت. آقای فروزش«بگو دخترم خجالت نکش این حقه توعه» آوا«5000هزار سکه تمام بهار مثل دوستام و....5000هزار تا شاخه گل میمون به رنگ گلبهی تاکید میکنم حتما گلبهی باشه» همه باتعجب به آوا نگاه میکردن آرتان درهمون حالت ریز میخندید. پارمین«این همه گل تو دنیا،میمونو ازکجا آوردی اونم گلبهی» آوا«آخه آقای فروزش عاشق گل میمونن از ایل وطاعفه ی میمونا مثل(گوریل،شاپانزه،میمون آفریقایی و...)خیلی خوششون میادوارادت خاصی به جامعشون داره تازه باید قول بدن از باغ وحش لیون برام یه میمون خوشگل بخرن» همه زدن زیر خنده مهران آروم زیر گوش آرتان زمزمه کرد. مهران«یه میمون هم افتادی اونم از باغ وحش لیون...بابا چیکار کردی با دختر مردم ازاین به بعد شبا خواب میمون میبینه» آرتا«میمون از گل نیلوفر آبی بهتره با بال مگس...اگه گلشو طلب کرد یه توکه پا میرم گل فروشی سرکوچه میخرم میام ولی اگه بال مگس یا نیلوفر آبی میگفت و طلب میکرد باید تو جنگل های آمازون آواره میشدم» پارسا«مردم سگ میخرن نه میمون» آوا«خوب سگم بخرن چی میشه مگه» پوریا«یه دفعه بگو میخوای باغ وحش راه بندازی دیگه» آوا«میخوام باغ وحش راه بندازم» هایده رو کرد سمت آرتان هایده«خدا بهت رحم کنه حسابی تو خرج افتادی مواظب باش شیرو پلنگ نخره» آرتان بدون توجه به حرفاشون باعشق به آوا نگاه میکرد. شام هم دور هم باخنده خوردن. فرداش به محضررفتن باهم عقدر کردن قرار شد آخر هفته یه مراسم بزرگ عروسی بگیرن. چقدر باحال تویه شب سه تا عروس و دوماد خیلی جذاب و نو میشه. **************** پارمین«آوا بلند شودیگه همش بیدار کردن تو معضلیه برای خودش بلند شو امروز نوبت آرایشگاه داریم ساعت هشته باید بریم...بابا بدبخت میخواد سه تا عروس درست کنه بلند شوووووو» آوا«بمیری پارمین عین پیرزنا هی غدغد میکنی اًه خوابم میاد بابادیشب تا دو بیدار بودم» پارمین«اولان پیرزن غدغد نمیکنه دومن بیخود خوابت میاد همین امروزو بیخیال خواب شو» آوا بالشتشو محکم کوبید تو سرش دوباره خوابید...روشا سرشو کرد تو اتاق. روشا«همه اهل خونه رفتن فقط ماییم...ببینم بیدار نشد» پارمین دست به کمر شد پارمین«نخیر عین خرس قطبی خوابیده» روشا«بلند شو دیگه آوا باباعروسیته گرفتی خوابیدی تو دیگه چقدر بی استرس و ریلکسی....هییییییی» آوا با خشم وعصبانیت رو تختش نشست. آوا«یماااااان درد بی درمااااان صدات عین سوهان رو مغزمه...بیا بیدار شدم خیالتون راحت شد» پارمین وروشا«آره» پارمین«تو ماشین منتظرتیم وسایلتم بردیم فقط زودباش» پارمین و روشا از خونه بیرون رفتن آواهم به دست و صورتشون یه آبی زد لباساشو سرسری تن کردم ازخونه خارج شد...هرسه به آرایشگاه رفتن. تو آرایشگاه هرسه تازیر سه شوئاربودن پارمین و روشا واسه رنگ آوا هم واسه بیگودی...آوا خوشش نمیاد رنگ کنه رنگ طبیعی موهاشو خیلی دوست داره فقط به زور اسرار پارمین و روشا واسه اینکه شب عروسیشه باید کمی تعغیر کنه گذاشت کمی ابروهاشو نازک ترکنن و رنگ عسلی روشن کنن. روشا«بچه ها کل رسانه ها پرشده ازخبر ازدواج"آراهم" » پارمین«اونا ازکجا فهمیدن» روشا«تازه عکسای ماروهم به شوهرای خودمون وصل کردن نوشتن(آوا،پارمین،روشاعضو کوتاه مدت "آراهم،تارایه" با آرتان،آریا،رادوین ازدواج کردن» آوا که درحال چرت زدن بود هی سرش میرفت پایینی. پارمین«اونو نگاه تروخدا امشب عروسیشه داره عروس میشه بازم گرفته خوابیده» **** غروب شد هرسه آماده منتظر دامادا بودن. آوا بادیدن روشا و پارمین زد زیر خنده پارمین«مرض چته» آوا«شما دوتا چرا شبیه کرگردن شدین» پارمین«خیلیم خوبه» روشا«تو چرا لنز نزاشتی» آوا«برای اینکه نمیخوام شوهرم توچشای یه زن دیگه نگاه کنم اگه لنز بزارم همچنین حسی بهم دست میده تازه چشای خودم به این خوبی آرتان چشامو همینجوری قبول کرده» روشا و پارمین شروع به اوق زدن کردن روشاوپارمین«اووووقققق...اوووو» آوا«"چ" خولو دیوونه ها...پس چی» (آوا: موهای قهوه ای بارگه های عسلیشو فرخورده مدل اروپایی ها پایین درست کرده یه تاج پیشو نی مانندو رو پیشونیش گذاشته،کمی ازموهای فرخوردشو تو صورتش ریخته بود،تورسرشم زیر موهاش وصل کرده بود،یه آرایش اروپایی لایت ساده ای هم ترکیب سفید طلایی نقره ای که خیلی بهش میاد کرده بود،ابروهای نازک عسلیشو بامداد خطو مرزی براش ایجاد کرده که برجسته تر دیده میشه،لباس عروسشم بسیار سادس،یه بند نازک گیپور داره ازبالاتنه پرسنگ کارشده تاروی کمرش،ازکمر به پایین سنگا ازهم دور میشه پراکنده رو دامن دیده میشه،کفش های بیست سانتی ورنیشو پاش کرده،شنل جلیغه مانند نیم تنه ایشو تنش کرد) (پارمین:موهای بلوندشو بالای سرش شنیون تمیزی کرده بودتور سرشم زیر تاجش وصل کرده بود،لنزآبی گذاشته بود اونو بیشتر به اروپایی ها شبیه کرده بود،یه آرایش خلیجی ساده ای هم کرده بوداونو بیشتر شبیه عروسک کرده بود تا آدم،لباسشم یه لباس دکلته بلند دنباله دار،فقط روسینش سنگ کار شده بقیه لباس ازحریر و گیپور های زیبایی کارشده،کفش های بیست سانتی که جلوی انگشتاش بازه رو به پا کرده،شنل گیپوریشو تنش کرده) (روشا:صورت کشیده برنزشو سفید کرده لنز طوسی عسلی تو چشای ریزش کشیدش گذاشته که کاملان اونو تعغیر داده،آرایش ساده استرالیایی کرده،موهای مسی شویه رز بزرگ درست کرده...تورشم زیر موهاش به دم تاجش وصل کرده،لباسشم یه لباس یعغه دلبری دکلته پراز گل های رز کوچیک مینیاتوری کار شده،کفش های بیست سانتی سفید بندیشو پاش کرد شنلشم تنش کرده) هرسه عروس سوار ماشین های دومادا شدن...ماشین عروس آرتان و آوا یه لامبورگینی دودره سفید تضئین شده باگل های گلایل لیمویی بود...ماشین عروس آریا و پارمین یه فراری دودره زرد تضئین شده با گلهای ارکیده سفیدبود...ماشین رادوین و روشا هم یه جنسیس مشکی تضئین شده با گل های رز سرخ بود. هرسه ماشین اول به آتلیه رفتن بعد از سه ساعت عکس گرفتن تصمیم گرفتن به باغ بزرگ آقای فروزش بیرون تهران برن... هر سه ماشین سیستم باند داشتن،توی راه روشا ورادوین آهنگ عروس خوانوم گذاشته بودن صدارو تا آخر کرده بودن...ماشین پارمین و آریا هم آهنگ چه احساس قشنگی از اندی گذاشته بودن...آوا هم قهر کرده بود هی حرس میخورد آخه آرتان Ay Yara Yara سلام علیکوم عذرا خوانوم وگذاشته بود هی این دوتا آهنگو پلی میکرد. هرسه ماشین جلوی ورودیه باغ یکی یکی نگه میداشت پیاده میشدن خدمت کارا ماشینارو میبردن پارک میکردن ماشین عروس بعدی میدومد. اول از همه پارمین دستشو دور بازوی آریا حلقه کرد دوتایی رو فرش قرمز بین چراغ های پایه بلند و گلدون های پایه بلند راه میرفتن به سمت جمعیت میرفتن ،نفر بعدی آوابود دستشو دور بازو ی آرتان حلقه کرده بود بادست دیگش دامنشو جمع کرده بود پشت سر پارمین شون به سمت جمعیت میرفتن...نفر بعد ازآواروشا بود اونم بازوی رادوینو محکم گرفته بود پشت سرآوا حرکت میکردن. هر سه عروس و دوماد وسط با آهنگ(Devotior)آهنگ ونپایر دایرز هماهنگ تانگو میرقصیدن چراغا همه خواموش بود فقط نورو انداخته بودن رو اون شیش فرشته ها چه عاشقانه هماهنگ میرقصیدن کف سالن پر بود از دودو بخور تازانو عروس داماد ها تو مه مصنوعی بود باعث رویایی تراون صحنه ها میشد. آهنگ(Devotior)ازAdele "" With yOur Loving there ain t nothing that I Can t adore باعشق تودیگه هیچ چیزی وجودنداره که منبتونم پرستش کنم Is we Can break every Iaw عزیزم، اونطوری که من با تو پیش میرم I find it funny that you re the only one I never looked for می تونیم هرقانونی روزیر پا بذاریم There is something in your loving that tears down my walls جالبه که تو تنها کسی هستی که هیچ وقت دنبالش نبودم I wasn t ready then Im ready now یه چیزی توی عشق تو هست که دیوار هام رو پایین میاره Im heading straight for you من اما نبودم ولی الان آماده ام You will only be eternally the one that belong to من دارم مستقیم به سمت تو میام The sweetest devotion بهترین وفادار(جان نثار) Hitting me like an explosion مثل یه انفجار بامن برخورد میکنه All of my life Ive been frozen تمام زندگیم من یخ زده بودم The sweetes devotion Ive known بهترین وفادار(جان نثار)که من میشناسم Ill forever be whatever you want me to be من همیشه همونجایی خواهم بود که تومیخوای باشی Ill go under and all over for you’re your clarity من پایین وبالا میرم به خاطر خوبی های تو When you wonder if Im gonna lose my home وقتی که نگرانی که من راه خونه رو گم کرده باشم Gust remember that come whatever Ill be yours all alone به یادداشته باش هر اتفاقی بیوفته من فقط مال تو خواهم بود Iwasn t ready then Im ready now من آماده نبودم ولی الان آماده ام Im heading straight for you من دارم مستقیم به سمت تو میام You will only be eternally the one that Ibelong to تو اون کسی خواهی بود که من تا ابد بهش تعلق دارم Ive been looking for you baby من دنبال تو میگشتم عزیزم In every face that Ive ever known تو چهره ی هرکسی که تاحالا میشناختم And there is something about the way you love me واونطوری که تو منو دوست داری یه چیزی توشه هست That finally feels like home که درنهایت حس خونه میده All my life you re my darkness تمام طول زندگیم تو تاریکی منی You re the right kind of madness تو یه جورایی دیوانگی منی And you re my hope you re my despair وتو امیدمنی،تو یاس ونا امیدی منی You re my scop everthing everywhere تو هدف منی،هرچیزی وهرجایی Adele (پنج سال بعد) آوا«آییییی....آرتاااااان خدااااا...آرتان خدا ذلیلت کنه» آرتان«توداری بچه میزایی خدامنو ذلیل کنه واسه چی» پارمین«ببند آرتان...آوا آروم باش الان میرسیم نگران نباش زنگ زدم روشا وبقیه هم بیان بیمارستان» آرتان ازعصبانیت هی بوق میزد. پارمین«چته آرتان» آرتان«بابا ترافیکه صدر رحمت به ترافیک تهران لیون که بدتره» پارمین«تاحالا تو لیون ترافیک نشده حتمن جلو تصادفه خوب از میانبور برو داره میمیره» آرتان با سرعت پیچید تو یه کوچه میانبوربه سمت بیمارستان گاز میداد. آرتان دستای سرد آوا رو گرفته بود همراه برانکارد حرکت میکرد پارمینم اونور برانکارد بود به سمت اتاق عمل میرفتن. آرتان«آوا...خوانومی...آروم باش عزیزم رسیدیم» آوارو بردن داخل اتاق عمل پارمین و آرتان پشت در ایستادن،آرتان بی صبرانه هی رژه میرفت پارمین هم رو نیمکت نگران نشسته بود. پارمین«آروم باش دعا کن این یکی رو از دست نده وگرنه آوا نابود میشه» آرتان«این بچه تو این پنچ سال پنجمیه اگر مرده به دنیا بیاد وااااا فکر کردنشم بده» پارمین«برای همین میگم این یکی اگه بمیره آوا هم همراش میمیره» آرتان«خدا نکنه من نمیزارم تازه به خودشم گفتم بچه اصلا برای من مهم نیست چیزی که مهمه خودشه» پارمین«درسته ولی آوا فکر میکنه به خاطر خودش این حرفا رو میزنی آخه کمتری مردی پیدامیشه زنشو به خاطر خودش بخواد نه بچه» روشا و بچه ها همه وارد اون قسمت شدن،بعد از سلام و احوال پرسی پارمین رفت پیشه آریا. پارمین«پس تلماوترمه کجان» آریا«نگران نباش عزیزم مهران و هایده بردنشون پارک» روشا«اٍاٍاٍنرفتن مهد دنبال دیناودنی و درسا» پارمین«اووووو بشیر بشیرکردی(همون شیر به شیرخودمونه)همون دینارو به نمایندگی میگفتی میفهمیدیما» روشا«حالا هرچی رفتن یانه» آریا«نگران نباش زن داداش رفتن» روشا یه نفس راحت کشید چشمش افتاد به آرتان روشا«حال آرتان چطوره» آریا«رادوین رفته پیشش الان منم میرم» پارمین«باشه عزیزم برو» روشا«دلم برای آوا میسوزه تواین پنج سال مادوتا صاحب بچه شدیم ولی آوا بیچاره همش بچه هاش مرده به دنیا میومدن اصلا ازاولشم آوا بد شانس بود بیچاره خداکنه این یکی زنده بمونه وگرنه آوا دیوونه میشه» پارمین«یه بلا نسبتی چیزی بگو...بعدشم آرتان هم دقیقا نگران همین موضوعه اون یه ثانیه هم به فکر بچه نیست فقط به فکر عاقبت آواست» بعد از یک ساعت دکتر از تو اتاق عمل بیرون اومد همه به سمتش یورش بردن چشم دوختن به لبای دکتر. آرتان«دکتر خوانومم حالش چطوره آوا ی من چطوره» دکتر«انگار اصلا نگران بچه نیستینااااا» پارمین«دکتر الان آوا مهمتره» دکتر«باشه...نگران نباشید حال مادرو پسر هردو خوبه آقای فروزش پسرتون سالمه...گفتم اون دارو ها درمان ها جواب میده» همه از خوشحالی همو بغل کردیم آرتان هم بیست دلار شیرینی به دکتر داد. آوارو به بخش بردن همه دورش جمع شده بودن اتاق درحال انفجار بود...مهران و هایده هم همراه دینا،دنی،درسا،ترمه وتلما به بیمارستان اومدن. بچه ها به نی نی بازی میکردن آرتان هم کنار آوا رو تخت نشسته بوددست آوا رو محکم گرفته بود انگار هنوز نگران بود. پارمین«آوا نیگا کن کاملا به تو رفته مخصوصا چشاش» آریا«کی گفته؛به آرتان رفته اصلا پسرا همه به پدر میرن» آنا«نخیر اتفاقن برعکس دخترا به پدر میرن پسرا هم به مادر واین کوچولوی خوشگل خاله کاملا به مادرش رفته شما فکر کنین اگه آوا خوشگل نبود این بچه قابل رویت نبود» آرتان«آنا هواست هست پدرش منم دیگه آره» آنا«حالا» آوا«راستی آرتان پشمالو دیٍویٍدو بردی مهد» تارا«الان همه نگران اینن که بچه به کی رفته اونوقت آوا خوانوم نگران اون میمون پشمالو سگ کوچولو ناز دیٍویٍدشه» آرتان«نگران نباش خوانومی بردمشون مهد» مهران«حالا از این دو جونور بگزریم این بچه شباهت زیادی به آرتان داره اصلا انگار از زیر دستگاه کپی درش آوردن» روشا«حالا بگزریم...بریم یه اسم واسه این شازده کوچولو خوشگل انتخواب کنیم» مهران«دانا» هایده«فرهاد» رادوین«فرهاد که اسم آقای راده پدربزگشه نمیشه....اووومممم کوروش» آریا«کوروش...رادوین کوروش،چرا برای پسر خودت کوروش نزاشتی...اوهوم اوهوم جانی» آنا«جانی الان خیلی خوبه،نخیرشم هیچی مثل زولفا نمیشه» کل اتاق ترکید از خنده. تارا«ببخشیداااا ولی زولفا چی هست...به نظرمن کیارش باحال تره به کیانوش منم میخوره» روشا«کی گفته باید اسم بچه ی آوا به پسر تو شباهت داشته باشه جاری عمه اصلا به باحالی هم نیست هاااان مگه دوستاش مردن...به نظر من یکتا یا نیکتا بین این دوتایکی رو انتخواب کنید ممنون میشم» پارمین یه پسه گردنی به روشا زد. روشا«آخ چته مادر شدی هنوز دستات هرزه» پارمین«همونطور که تو مادر شدی فکت هرزه آخه نیکتا و یکتا خلو چل بچه پسره...آرشام خوبه آرشام به آرتان و آوا هم میخوره» آوا،آرتان«رادمان» همه ساکت به آواوآرتان نگاه کردن. مهران،هایده،آنا،تارا،رادوین،آریا،روشا،پارمین«بلههههه» آوا«رادمان به این قشنگی از کوروش و نیکتای شما بهتره» آنا«اونوقت معنی اسمش چیه» آرتان«اسم پسر فارسی یکی ازشخصیت های شاهنامه یکی ازسردارای خسروپرویز پادشاه ساسانی وهمینطور یعنی سخاوتمند» آریا«برادر جان اسم دیگه ای نبود بزاری رو بچت رفتی تو خط ادبیات هاااا» هایده«اسم شاهنامه ای میخوای بیا روهام،رستم،سهراب،اشک بوس» همه زدن زیر خنده هایده«چیه میخندیدن» پارمین«هیچی فقط شما لطف کن ساکت باش» پارسا«سه خوانواده پرماجرا با ثمره هاتون بیاین ایست کنین ازتون عکس بگیرم» آرتان رادمانوداد بغل آوا خودشم آوارو بغل کرده بود،سمت چپ تخت روشاورادوین با سه تا بچشون ژست گرفته بودن،سمت راست تخت هم پارمین وآریا با ترمه و تلما ژست گرفته بودن همه به لنز دوربین نگاه میکردن لبخند میزدن. چیییییییک. اون عکس برای نسل ها در خونه هاشون ماندگار شد حتی به دست نسل های آینده با داستان زندگیشونم رسید. تاریخ:29/12/1395
  3. الهه ی عشق | OLIA

    میلاد(اینا چین) رضوان(لبو...خوب معلومه لبامه دیگه) میلاد(میدونم لباته چرا انقدر حجیم و پرنگ) رضوان(خوب عذاکه نمیریم عزیز من عروسی میریم) میلاد(با من بحث نکن رضوان عروسیشون مختلطه همیشه سر لبات دعوا باید بشه از خودت نمیفهمی....پاکشون کن) به سمت ماشین حرکت کرد باناراحتی گفتم رضوان(همین...پاکشون کنم...اوووفففف خواهش میکنم میلاد گیرنده) با عصبانیت به سمتم خیز برداشت میلاد(یعنی من انقدر بی غیرتم ؛بدبختم... همین پات به سالن مراسم برسه چشم همه ی بی ناموسافقط روی لبات میچرخه...حداقل کم رنگشون کن) دختری لجبازم ولی خداشاهده اینجا جاش نبود بازم لجبازی کردم رضوان(نه نه نه نمیتونم ...این عروسیه بهترین دوستمه خواهش میکنم یه امشبو بیخیال شو باشه) میلاد یه پوفی کرد نمیتونه از پس زبون من بربیاد میلاد(باشه ولی هر اتفاقی افتاد پایه خودت باشه) رضوان(چشمم سرورمم) میلاد(هندونه زیر بغلم نزار) رضوان(با شه بابا) میلاد(یه دقیقه بیا اون پشت کسی نبینه باهات یه کار خصوصی دارم) رضوان(چی کار داری) میلاد(بیا دیگه) همراهش به پشت سالن آرایشگاه رفتم یه زمین خالیه بکره. میلاد هی جلو میومد منم هی عقب میرفتم انقدر به دیوار برخوردم اونم با فاصله ی بسیار کمی روبه روم ایستاد خدای من فکر نمیکردم تحریکش کنم حالا نه. رضوان(چی شده...خواهش میکنم میلاد الا وقتش نیست خواهش می کنم) چشمش خمار روی لبای ورقلمیدم صابت مونده بود یه دفعه شیطونه گولش زدو کنترلشو از دست داد شروع به بوسیدن لبام خوردن رژلبم کرد. خودشو بهم میمالید منم بین دیوارو هیکل میلاد در حال له شدن بودم. نفس نفس زنان ازم جدا شد با لبخند گفت میلاد(رژت طعم توت فرنگیه خیلی خوش مزه بود....بهت گفتم کمش کن نکردی مجبورم کردی این کارو کنم از این به بعد همین آشو همین کاسست حالا بریم حسابی دیر شده) به سمت ماشین حرکت کردومن هنچنان تو بهت و شک بودم یه دفعه بابوق ماشین میلاد به خودم اومدم به سمت ماشین حرکت کردم سوار شدم میلاد هم به دون حرفی حرکت کرد سمت سالن عروسی. تو آیینه ی ماشین به خودم نگاهی کردم اه اه اه اه کمرنگ ترشده ولی بازم حجمشو رنگشو حفظ کرده واقعا الا که فکر می کنم میلاد راست میگفت کمرنگش اینه پرنگش چیه والله. **************** مانتو شالمو در اوردم به خدمتکار دادم،دستمو دور بازوی میلاد حلقه کردم شونه به شونه باهم وارد سالن مراسم شدیم. چشم همهی مهمانان به ما خیر ماند دخترا به میلاد نگاه میکردن دلم میخواست با ناخونام چشماشونو از کاسه در بیارم بزارم کف دستشو بیشعورا منو نمیبینن پسراهم که ماشاالله هزار ماشاالله چیزی از اونا کم ندارن. بدون توجه بهشون رفتیم تو دل جمعیت دخترا واسه میلاد غش و ضعف میرفت اخ شیطونه میگفت بااون کفشام چنان بزنم تو فرق سرشون نفهمن کین منم باید ازاین به بعد به تیپ وقیافه ی میلاد سخت بگیرمااا. ساحل(سلام خانوم خانوما) عرشیا(خبر مارو نمیگیرین) منو میلاد همزمان باهم به سمتشون برگشتیم با دیدن ساحل و عرشیا لبخندی به صورتشون پاشیدیم رضوان(خوب دیگه ما اینیم چیکار کنیم) میلاد(شما دوتا خیلی کم پیداشدین نه ما) عرشیا(ا حالا یه چیزیم بدهکار شدیم...ساحل بیا بریم اگه یه ثانیه دیگه اینجا بمونیم سوراخ شدن لایه یه اوزونو تحریمات اقتصادیه کشوروتمام بلاهای طبیعی و غیر طبیعی رومیندازن گردن ما) همگی پوکی باهم زدیم زیر خنده. به میلاداطلاع رسانی کردیم منو ساحل تنها بریم پیشه سارا و برگردیم. سارا همیشه ازمنو ساحل خوش تیپ تر بوده و هست همیشه به سلیقه هاش حسادت میکردم همیشه بهترین بوده ساده ترین خوش پوش ترین. ولی خداشاهده دور از عوض شدنش بسیار زیبا شده البته زیبا بود زیبا تر شده. موهای جلوشو چتری جلوش ریخته بغیه رو با فر درشت مدل عروسکی درست کرده. آرایششم کاملا مصنوعیه شنیدم پیشه یه گریمور عروس رفته گریم عروسش یه تومن شده واقعا زیباست. با این آرایش مو گریم صورت سارا رو تبدیل به یه باربی یا عروسک کرده. لباسشم داده دومیلیون تومن براش بدوزن. مدل لباسش ازاون مدل لباسایی همش از توریه که بدنش دیده میشه فقط روی سینشو کمرش پا پایین دامنش از توری کار شده دید نداره بغیش همش دیدداره مدل دامنش هم ماهی ماننده دنبالش هم روی زمین کشیده میشه از تور نادیده؛ تور سرشم از تور نادیده تاروی دنبالش کشیده میشه. واقعا سارا بین منو ساحل زیباتر شده. «بین عروسی هامون» کمی باهم خوشو بش کردیم . بعد از شام قرار شد همه ی مهمانا یه دور دیگه باهم برقصن ؛ تمام چراغای سالنو خواموش کردن فقط رقص نور توی سالن بااون آهنگ همخوانی داشت از شانسه نداشتمونم همون جای ما نور؛ رقص نورنمیرسیدو کاملا تاریک بود یعنی میلادی روبه روم بودو نمیدیدم. آهنگ عروس خوانوم«بردیا» تویی عروس خونم ،عزیز مهروبونم می مونم عاشقت همیشه عاشقت میمونم با تو هر جا باشم خوبه حالم واسه دیدنت هرشب بیقرارم واسه تو نفسم میگیره قلبم ببین اسم تو افتاده تو فالم تویی عروس خونم ،عزیز مهربونم می مونم عاشقت همیشه عاشقت میمونم(2) از این لحظه فقط ماله تو میشم از این خونه بری دیوونه میشم از این لحظه تویی دارو ندارم همه زندگیمو به پات میریزم تویی عروس خونم عزیز مهربونم می مونم عاشقت همیشه عاقشت می مونم(2) باتو هرجا که باشم خوبه حالم واسه دیدنت هرشب بیقرارم واسه تونفسم میگیره قلبم ببین اسم تو افتاده تو فالم ازاین لحظه فقط ماله تو میشم از این خونه بری دیوونه میشم از این لحظه تویی دارو ندارم همه زندگیمو به پات میزارم تویی عروس خونم عزیز مهربونم می مونم عاشقت همیشه عاشقت میمونم(2) ******************** صدای دستو جیغ بلند شد خدای من میلادو گم کردم همینجوردنبال میلاد میگشتم ناگهان،دستمالی جلوی دهنم قرار گرفت سعی بر تقلا کردم ولی یکی محکم منو از پشت نگه داشته بود تا این که صدا ها برام گنگ شد سرم سنگین شده بود چشام سیا بود سیاه تر رفتو دیگه چیزی نفهمیدم فقط متوجه شدم تاج روی پیشونیم افتاد روی زمین. «میلاد» وسط رقصیدن متوجه شدم اونی که براش دست میزنم رضوان نیست از نگرانی بین جمعیت و تاریکی ظلمات مانند دنبال رضوان میگشتم ولی دریغ از یه نشونه از رضوان اصلا حس خوبی در این باره نداشتم. بعد از به پایان رسیدن آهنگ هنوز چراغارو روشن نکرده بودن خیلی مشکوک بودعصابم بهم ریخت یه پنج دقیقه ای گذشت چراغای سالونو روشن کردن با خوشحالی یه قدم به جلوبرداشتم پاهام رفت روی یه چیز خم شدمو تاجی روی زمین افتاده بودو گرفتم....خدای من این تاج سر رضوانه یعنی چه بلایی سرش اومده. تاجو تودستام محکم فشوردم سریع از تالار خارج شدم دوان دوان به سمت حراست سالن میرفتم نفس نفس زنان از مامور حراست پرسیدم میلاد(سلام آقا خسته نباشید... ببخشید.... تواین مدت چیز مشکوکی ندیدین) حراست(سلام ببخشید مثلا چی) میلاد(مثلا یه خانوم از این سالن خارج بشه یا هرچیزی مثل این) مامور حراست کمی فکر کرد حراست(چرا یه چند دقیقه پیش یه خانومی حالش بهم خورده بود همسرش با یه ماشین پژوپارس مشکی با شیشه های دودی به بیمارستان بردش) میلاد(اون خانوم یه کت دامن آبی وسفید تنش نبود) حراست(درسته دقیقا...ولی ببخشیدا...مشکلی پیش اومده) میلاد(نه نه نه نه میشه بگید اون آقا چه شکلی بودن) حراست(یه آقایی با قد بلند به 80/1 با موهای بور و چشمای خاکستری و....) نزاشتم حرفشو ادامه بده با حالی دپرس از اونجا دور شدم آیدین برگشته...نه.... آیدین نامرد با اون چیکار داری...تاج سر رضوانو بیشتر تو دستام فشردم بهترین کار این بود به سرگرد زنگ بزنم. سرگرد(الو...بفر مائید) میلاد(سلام جناب سرگردمنم میلاد احسان) سرگرد(سلام آقای احسان...اتفاقی افتاده) میلاد(درسته حدس شما درسته آیدین برگشته فقط هم به خاطر رضوان برگشته) سرگرد(درست شنیدم شما آیدینو دیدید) میلاد(نه من ندیدم ببینید.....) ************ تمام ماجرا رو برای سرگرد تعریف کردم قرار شد به یکی از دوستاش«مهرداد زارعی»اطلاع بده تا بیاد پیش من خودشم از دور نظارت میکنه. ******************* «رضوان» آی ، آخ ، از سردرد چشمامو بازکردم ، من الا دقیقا کجام ، یکم فکر کردم آهان من الا تو یه ماشین بدون شالو مانتو ... «یه دفعه یه جیغی کشیدم»نه نه نه نه. با صدایی شنیدم از ترس به سمت جایگاه راننده برگشتم با دستام پاهای نازک خوش تراش سفیدمو پوشوندم. آیدین(خوبی) باتعجب گفتم رضوان(ت...تو...تو...تواینجا...اینجا چیکار داری...برای چی منو دزدیدی... چه بلایی می خوای سرم بیاری....«با صدایی لرزان فریاد زدم»با توامممم) سریع به طرفم اخمی کرد خواستم در ماشینو باز کنم ولی قفل مرکزی رو زده بود آیدین(خیلی چیزا هست تو باید بدونی خیلی چیزا،برای همین اوردمت اینجا تا بدون مضاحم باهم گپی بزنمیم) حرفی نزدم مشتاق بودم بفهمم چی می خواد بگه. آیدین یه گوشه از خیابان نگه داشت به سمت من چرخید جاشو درست کردو کاملا به من مسلط شده بود آیدین(خوشگل شدی هااا) یه اخمی بهش کردم آیدین(با شه میرم سر اصل مطلب....اوووففففف.... ببین تو اول شروع کن) یه پوزخندی زدم رضوان(چیو من اول شروع کنم مگه مرض داری منو دزدیدی اوردی اینجا ناکجا آباد موضوعی رو بهم بگی حالا میگی من اول شروع کنم مگه آزار داری) آیدین یه پوزخندی تحویلم داد آیدین(باشه پس خوب گوش کن... اول از گذشته شروع میکنم...یادت میاد تو سرویس بهداشتیه دانشگاه شیکاگو بهت گفتم من اول تو رو دیدم یادت میا) یه نگاه عاقل اندر احمق بهش کردمو یه دفعه خودم شدم رضوان(آره یادمه) آیدین(حدود هفت سال پیش زمانی که تو همراه مادر بزرگ پدر بزرگت از فرود گاه برمیگشتین همون موقعه تازه از فرانسه برگشته بودین تو یه دخترکوچولوی بودی برای مادر بزرگوپدربزرگت شیرین زبونی میکردی؛ پدر بزرگت یکی از بهترین دوستای پدر من بود همیشه پدر بزرگت میگفت منو تو باید در آینده باهم ازدواج کنیم. من اون موقعه عاشق شنا کردن بودم برای همین یه چند مدتی به کلاس شنا میرفتم اونشب شما داشتین به تهران برمیگشتین از کیش من هم همراه پدرم به یکی از کلبه های اطراف اون جاده اومدیم،به دریا زول زده بودم متوجه شدم ماشین شما ترمز بریده تو دریا افتاد اول شوکه شدم ولی بعد به خودم اومدم انقدر ترسیده بودم حتی وقت نکردم به بابام چیزی بگم سریع از کلبه خارج شدمو شیرجه زدم تو آب هرجوری شد ماشین درحال غرق شدنتونو پیدا کردم اول خواستم پدر بزرگتو نجات بدم ولی اون به تو که اون پشت بیهوش افتاده بودی اشاره کرد رفتم سمت مادر بزرگت اونم به تو اشاره کرد ناچار در سمت تو رو باز کردمو از آب بیرون اوردمت سعی کردم با مساژ قلب آبو از ریه هات خارج کنم واین اتفاق هم افتاد از سلامت تو مطمعا شدم دوباره پریدم تو آب تا پدر بزرگو مادر بزرگتو نجات بدم ولی دیگه اثری از ماشینتون نبود ومنم نفس کم اورده بودم سریع از آب خارج شدم. بابام به هلا له احمرو اورژانس پلیس زنگ زد هلاله احمر پدربزرگتو با مادر بزرگتو ازآب بیرون اوردن به بیمارستان فرستادن پزشکا سعی برنجاتشون کردن ولی فایده ای نداشت فقط یه ده دقیقه ای پدر بزرگت برگشتو خواست تا منو ببینیه ازم خواست همیشه ازت مراقبت کنم وبعد تمام کرد. بعد از اون اتفاق من دیگه به آمریکا برنگشتمو همیشه کنارت موندم حتی وقتی به فرانسه میرفتی همراهیت می کردم تو هم چون سنت کم بود در اثر خفگی قسمتی از حافظتو از دست دادی برای همین فوبریا ی رانندگی پیدا کردی ولی دلیلشو نمیدونستی منم دیگه به آمریکا برنگشتم حاظر بودم تنها زندگی کنم ولی به وصیت پدر بزرگت عمل کنم یکی دوسال از تنهایی های من گذشت بایه هم سنو سال خودم آشناشدم مادرش دلش یه بچه یه دیگه میخواست ولی نداشت منو به فرزند خوندگی قبول کرد خونشونم به خونه ی شما نزدیک بود من این موضوع روبرای اون پسر تعریف کردم بعضی وقتا هم با خوانوادم حرف میزدم ، خلاصه کم کم اون پسر هم عاشقت شد اول خواستم جلوشو بگیرم ولی از کنترلم خارج شده بود وقتی فهمیدم تو زن صیغه ایه یکی شدی ترسیدم پرسوجو کردم فهمیدم آقا داماد پسر خاله ی بنده هستن من همیشه کنارت بودم تو فکر میکنی تو این دوره زمونه دختری به زیبایی هایه تو دست نخورده با قی میمونه نه من از دور تورو ساپرت کردم از همون دور خطر هارو ازت دور میکردم اون روزی که تو شیکاگو از کتابخونه بیرون اومدی من رفتم تا ماشینمو بد جا پاک کردمو بر دارم واز تو غافل شدم وقتی برگشتم دیدم اون بی ناموسا مضاحمت شدن نجاتت دادم. این همه ی اون موضوعاتی بود میخواستم بهت بگم من اول تورو دیدم تو مال من بودیو هستی تو حق من بودی این خیلی نامردیه واقعا نامردیه) رضوان(منو ببخش آیدین) آیدین(اگه یه روز بهت بگن بین منو میلاد یکی رو انتخواب کن اون یکی خواهد مرد کیو انتخواب میکنی) رضوان(تو باید بدونی من عاشق میلادم واصلا نمیخوام شاهد مرگ تو باشم وتو باید این موضوعو درک کنی وتورو به عنوان برادر نداشتم دوست داشتم تو خودت وجهه ی خودتو خراب کردی...راستی اون پسره کیه که گفتی ...عاشقم شده) آیدین با بغض شدید چشمانی خیس از اشک گفت آیدین(اون پسره آرمانه) باشنیدن اسمش برق از کلم پرید حتی اسمش هم منو میترسونه آیدین(وقتی اون شب تازه پاشو گذاشته بود تو شیکاگو یه راست اومدسراغ من دمه در خونه ی خاله یسنا میلادشون اقامت داشتن من باهاش جروبحث کردم چرا به دون اطلاع به شیکاگو اومده میلاد هم یه لحظه از پنجره به ما نگاه کردو به توجه به داخل رفت فرداشم برای پسر عموم رفتم به میستیک فالز وقتی برگشتم آرمانو تو اون وضع دیدم برام توضیح داد چه بلایی سرت اورده منم یه فس کتک مفسل از طرف خودم بهش زدم باهاش قطع رابطه کردم فقط به حرمت برادری اون چند سال داشتیم به پلیس لوش ندادم حسابی تحقیرش کردم. اون موقعه فهمیدم تو داری با پلیس بین المملی همکاری میکنی فهمیدم بهترین فرصته تا تلافی کنم برای همین اونو تو دام پلیس انداختمو خودمم فرار کردم تا یه فرصتی پیدا کنم باهات حرف بزنم ...راستی میدونی میلاد برای چی نقدر موندنتونو تو آنکارا طولانی کرد) رضوان(خوب آره برای اینکه به دوستش کمک کنه) آیدین(نه... می خوای حقیقتو بدونی) با تعجب بهش زول زدم امکان نداشت میلاد بهم دروغ بگه یا چیزی رو ازم پنهون کنه آیدین(اون شب میلاد تورو به عروسیه دوستت برد موقعه ی برگشتن جناب سرگرد بهش زنگ زدو گفت می خواد یه موضوع مهمی رو بهش بگه باید به ترکیه بیدا میلاد هم ماه عسلو بهونه کرد تابه اون جا بره اون شب شام خونه ی سرگرد موضوع منو به میلاد گفت که من برگشتم برای همین دیرتر اومدین) آهان حالا یادم اومد آقا مصطفی همون جناب سرگرد بود چرا زودتر نفهمیدم ولی اخه چرا میلاد باید این موضوعو از من پنهان کنه امشب چه شب نهسیه. آیدین(برو عقب) با تعجب به آیدین نگاه کردم کمکم کرد برم عقب صندلیه عقبو کاملا خوابوند خودشم به عقب اومد با چشمایی خمار به لبای قرمز ورقلمیدم نگاه میکرد آیدین(همیشه تشنه ی یه بوس از لبات بودم تو مال خودم بودی تو دستام ازت سو استفاده نکردم) رضوان(خواهش میکنم آیدین التماست می کنم من شوهر دارمممم بهم رحم کن من....) ناگهان حرارت بدنم زد بالا تمام بدنم گر گرفت لبام شروع به سوزش شدیدی کرد دستاشو حس میکردم روی کمرم در حال نوازشه شروع به تقلا کردم ولی بی فایده بود با یه قوم هرکول طرف بودم محکم منو نگه داشته بود نمیتونستم جوم بخوردم. خدایا چقدر بدبختم آخه. به زور کاری کردم تا دست از لبای بیچارم بکشه با چشمای خمارش بهم زول زد با گریه بهش گفتم رضوان(منو تبدیل به دختر خراب نکن بهم رحم کن به پاکیم رحم کن بی مرووت تو بیشتر عاشق پاکیمو معصومیتم شدی نه قیافم الا خرابش نکن ازت التماس میکنم) آیدین(تو ازاولشم مال خودم بودی نمیزارم میلاد تورو ازم بگیره نمیزارم) روم خیمه زد صدای ماشین پلیس مانع ادامه ی کارش شد آیدین خیلی فرز ازروم بلند شدو نشست پشت فرمون گازشو گرفت با گریه به سمتش رفتم رضوان(نگه دار آیدین خواهش می کنم بزار من برم) آیدین(خفه شوووو...من نمیزارم کسی تورو ازم بگیره میفهمی نمیزارم پس خفه شوووو مثل بچه ی آدم بتمرگ سرجات) دیگه رسما دهنم بسته شد با نگرانی به بیرون نگاه میکردم با ترمزماشین به خودم اومدم به آیدین نگاه کردم با تعجب به بیرون زول زده بود نگاهم به همون قسمت کشیده شد الله واکبر میلاد کنار یه آقایی با خشم ایستاده بود بقیه هم لوله هاس اصلحه هاشونو به سمت ما نشونه گرفته بودن نگاه پر از خشم و نفرت میلادو به آیدین دیدم با دستای مشت شدشو حتم داشتم اگه میتونست همینجا دخل آیدینو میاورد آیدین یه ملافه بهم داد با تعجب بهش نگاه کردم رضوان(این چیه) آیدین(نمیدونستی پسر خالم غیرتیه خوشش نمیاد زنش با این وضع بیاد جلوی مردا اینو دور خودت بپیچون) خدای من یه دفعه ته دلم خالی شد با حرفی که زدانگار تمام بدنم تو اتیش شروع به سوختن کرد دلم براش جر باجر شد. ملافه رو دور خودم پیچیدم همراه آیدین از ماشین پیاده شدیم دستامو تو دستاش محکم فشورد دستاش عین یه تیکه یخ شده خدایا خودت به دادش برس. میلاد باقدم های بلند وصد البته پر از خشم ونفرت به سمت ما امد دست آزاد شدمو گرفت تا به سمت خودش بکشونه ولی آیدین دست راستمو محکمتر سمت خودش کشید میلاد با نگاهی که تو چشماش خون جمع شده بود سفیدیه چشماش به قرمزی میزد به آیدین کردواز سر عصبانیت یه مشت محکمی نصار آیدین کرد صدای شکسته شدن دنداناشو دررفتن فکش اومد از ترس یه جیغ خفیفی کشیدمو با دستام جلوی دهنمو گرفتم آیدین پخش زمین شده میلاد هم منو در آغوشش گرفت به سمت ماشین حرکت کرد من تمام راهو به پشت سرم به آیدین که پخش زمین شده بود از دهنش رودی از خون جاری بود چشماش پر از اشک نگاه میکردم اشک میریختم. ******************* ****************** دلم براش میسوزه واقعا این همه مدت ازم محافظت کرده بود از دست میلاد عصبانیم،چیزی در باره ی ترکیه نگفته بود. زندگی واقعا بی رحمه آیدین حقش نبود عدام شه حقش نبود اول جوونیش از دنیا محروم شه اون به خاطر من زندگیشو تباه کرد به خاطر من هفت سال از خوانوادش دور بوداون اصلا زندگی نکرد بادیگاردی کرد حالا نوبت زندگی کردنو عاشق شدن بود مُرد. *************** سه روزه از اون موضوع میگزره مدتی روبا میلاد قهر کردم الا هم خونه ی بابامم حتی جواب تلفو ناشم نمیدم مامانم هر چی میپرسه مشکلتون چیه چیزی نمیگم. امروزاصلا حوصله ی هیچ کاری روندارم دستم به هیچ کاری نمیره. یکی از دوستای مامانم تو بیمارستان بستری شده مامان بابام رفتن ملاقاتش منم فعلا تنها تو خونه دور خودم می چرخم. با صدای آیفن به خودم اومدم کسی جلوی دوربین آیفن نبود با اخم گوشی شو برداشتم رضوان(بفرمائید) (مامور برقم) زیییییننننگ درو باز کردم گوشی رو گذاشتم سر جاش خودمم رفتم به سمت در هال خواستم قفلش کنم ناگهان در باز شد سعی کردم درو نگه دارم ولی زورش زیاد بود خودمو پشت در نگه داشتمو زور میزدم رضوان(چه غلطی داری میکنی شما کی هستین آقا از جون من چی می خواین الا زنگ میزنم پلیس بیاد جمت کنه) صدای پر از خشم وآشنایی به گوش رسید (درو باز کن رضوان تو بیجا میکنی زنگ بزنی به پلیس تا منو جمع کنه حالا دیگه شوهرتو نمیشناسی حالیت میکنم) همین تو فکر رفتم با یه حرکت درو باز کردو از فکر بیرون اومدم رفتم وسط هال وایستادم میلاد دست به کمر تو چار چوب در وایستاده بودو با اخم و خشم به من نگاه میکرد رضوان(تو...تو اینجا چی کار می کنی) میلاد(دیگه ازت خسته شدم این عدا اصولا چیه در میاری سه روزه قهر کردی اومدی خونه ی بابات تو بالباس سفید اومدی تو خونه ی من با لباس سفید هم تشیف مبارکتونو میبرین... حالا حد اقل بگو چرا جواب تلفونامو نمیدی چرا قهر کردی) با بغض گفتم رضوان(تو به من دروغ گفتی تو از من پنهون کاری کردی زنو شوهرای واقعی به هم دروغ نمیگن از هم چیزی پنهون نمیکنن ولی تو کردی) میلاد(چیو بهت دروغ گفتم چیو ازت پنهون کردم) رضوان(اینکه آقا مصطفی همون جناب سرگرده اینکه درمورد آیدین خواست باهات حرف بزنه تو ازم پنهون کردی اینکه از اسم ماه عسل استفاده کردی «با فریاد گفتم»اینکه منو بازیچه ی خودت کردی) محکم درو بستو با قدم های بلند خودشو بهم رسوند با خشم غرید میلاد(آیدین بهت گفته آره اون عوضی بهت گفتههههههه) بلند تر از خودش داد زدم رضوان(به اون نگو عوضی اون جای برادر نداشتمه اون بیشتر از توخاطرمو میخواست بیشتر از تو نگرانم بودو ازم مراقبت میکرد) آخ....به خودم اومدم دیدم پخش زمین شدم شوریه گرمیه خونو تو دهنم حس کردم گوشه ی لبم شروع به سوزش عجیبی کرد انگار پاره شده با گریه موهای ریخته شده تو صورتمو زدم کنار با تنفر بهش نگاه کردم دوتا دستمو گذاشتم جای سیلیش میلاد با خشم به من نگاه میکرد دوباره از کوره در رفتو از یغم چسبید منو بلند کرد صورتمو موازیه صورتش قرار داد با یه دستش کل وزن منو تو هوا نگه داشت منم هی دستو پا میزدم با همون یه دستش منو تو هوا تکون میدادو تو صورتم فریاد میزد میلاد(یه بار دیگه بگو چه زری زدی « یه تکان محکمی بهم داد»باتواممم چه زری زدی اون نامرد جای برادرته آره اون عوضی بیشتر از من خاطرتو میخواد آره اون آشغال بیشتر از من ازت مراقبت میکرد آره ....آره عوضی آره....ده آخه جوجه تو چی میدونی از این دل بی صاحاب من چی میدونی الکی دهنتو باز می کنی هر زری میزنی با توامممم) دیگه اشکی برای ریختن نداشتم از ترس هراز آن ممکن بود سکته ی مغزی و قلبیو هردو رو باهم بزنم یه لحظه دلم براش پاره پاره شد راست میگه اگه دوسم نداشت بعد از صیغه رازی نمیشد باهام رسما ازدواج کنه با شناختی ازش دارم کسی نمیتونه اونو به چیزی که نمیخواد زور کنه. سکوتم باعث گر گرفتنش شد منو محکم پرت کرد روی زمین مزائیکی آخخخخ کمرم خوردو خاکشیر شد از درد زیاد خودمو قنجولو کردم یه گوشه دیوار آروم آروم هق هق میکردم. میلاد کمی آب خنک خورد کمی آروم شد یه چند تا نفس عمیق پشت سرهم کشید آمدورو به روی من نشست دستشو آروم اورد جلو تا خون کنار لبمو پاک کنه سرمو با نفرت برگردوندم دستاش تو هوا خشک شد میلاد(ببخشید خانومی آخه دست خودم نبود روی نقطه ضعفم دست گذاشتی من از آیدین بدم میاد) اووووففففف میلاد(اول نمی خواستم ذهن تورو هم مشغول کنم نمی خواستم تو هم اذیت بشی برای همین در اون مورد چیزی بهت نگفتم ولی فکرشم نمیکردم آیدین بخواد همچنین کاری رو کنه همین....آخ الهی دستم بشکنه زدم تو صورتت منو ببخش) رضوان(آره دستت باید بره زیر ساتور حالا اون هیچی چرا نزاشتی برای عدامش بیام) میلاد(برای چی می خواستی بیایی اونجا جای تو نبود اصلا هم صحنه ی خوبی نبود که توازش محروم شی) (هههههه بااین حرفا به راحتی خرم کرد خوبه خودمم میگمااا) حرفاشو باور کردم. کمکم کرد بلند شم صورتمو بشورم کمرم کمی بهتر شده بود وسایلمو جمع کردم باهاش برگشتم خونه ی خودمون وسط راه هم به مامان زنگ زدم گفتم باهم آشتی کردیم نگران نباشه. فردا شب هم بلیط برای برگشت به شیکاگو گرفتیم نزدیک شروع دوباره ی دانشگاهابود. همینجور مشغول جمع کردن وسایلمون بودم رضوان(میلاددد....میلاد بیا کارت دارم بیا) چشمم به هیکل توپش خورد تو درگاه ایستاده بود یه ساک ورزشی هم دستش بود با یه ژست باحالی به درگاه تکیه داده بودو ساکو انداخته بود روی دوشش. میلاد(بله جانم خانومی) رضوان(اولل کجا به سلامتی) میلاد(باشگاه بابا یه مدته نرفتم) رضوان(وا مگه من چیزی گفتم حالا باشگاه چی) میلاد(فیتنس) رضوان(فیتنس برای چی تو که هیکلت نقصی نداره) میلاد(خانومی مادر زادی این هیکلو نداشتم باکمک باشگاه فیتنس این هیکلو پیدا کردم) رضوان(خوب حالا هنوز خراب نشده که) میلاد(چیییی تو اگه اون مدتی که مرتب میرفتمو میدیدی چی میگفتی الا به خاطر غذاهای خوش مزه ی عیالم بهم خورده دیگه به اینا عذله نمیگن میگن چربی اضافه.... چیه چرا میخندی) ازاین که اعتماد به نفس من روی میلاد هم تاثیر گذاشته اشکم در اومده انقدر خندیدم دلم در گرفت رضوان(اعتماد به نفست تو کلاهم...جون به جونت کنن بازم شکم پرستی... حالا نمی خواد هندونه زیر بغلم بزاری...برو به سلامت ولی کی میای ما خیر سرمون امشب پرواز داریم مامانت اینا هم شام خونه مون دعوتن الا هم یه عالمه کار ریخته سرم آقا به فکر هیکلشونن) میلاد(می خوای نرم) رضوان(نه نمی خواد شما برین به هیکلتون برسین منم بعد از جمع و جور کردن وسایلمون میرم سر خونه و شام امشب) میلاد(مطمعنی کمکم نمی خوای آخه تو تاحالا مهمونی رو اداره تنها نکردی سخته برات) یه اخم ساختگی کردم رضوان(نه بابا...حالا بهت نشون میدم کی میتونه مهمونداری کنه کی نمیتونه) میلاد(حالا دور از شوخی رضوان من نیستم نمی خواد خونه تکونی کنی غذاهم زنگ بزن از بیرون بیارن) رضوان(وای وای وای همینچین حرف میزنی انگار تازه فارغ شدم تو منو دست کم گرفتی دست پخت من حرف نداره شاید دایره یه فرهنگ غذام محدود باشه ولی صد تا آشپز خوب هم نمیتونه مثل من آشپزی کنه تازه خونه ی خودمه دلم میخواد تکونش بدم) میلاد(اون که بعله...ولی چرا انقدر لجبازی می کنی تو دختر اوووفففف باشه غذا باخودت ولی بیخیال خونه شو تازه کی گفته خونه ی تو) رضوان(اولا بابات گفته درسمون تموم شد خونه رو مییندازه پشت قباله ی من دوما،ما داریم میریم دانشگاه دیگه وقت نمیشه به این خونه برسیم عین تویله میشه منم خوشم نمیاد) میلاد(اولا بابای ما هم تا چشمش به عروس افتاده سر کیسه رو شل کرده از کیسه ی خلیف میبخشه اونم نوشه جونت....دوما در باره ی خونه نه نه نه هروقت خونه رو پشت قبالت انداخت خونم خونم کن الا خونه ی منه) صورتمو مثل بچه ها ملتمسانه کردم رضوان(خونه ی خودمه خواهش می کنم، خواهش) میلاد(حالا بیا... نه نه نه روی حرف من حرف نزن) سریع از خونه خارج شدپاهامو از عصبانیت محکم به پایه ی تخت کوبیدم رضوان(آخ پااام....توروحت هانی....پاهام درد گرفت بیشعور به من میگن.... حالا ولش کن هرچی میگن بگن مهم اینه که من رضوانم از میلاد کله شق ترو لجباز ترم خونه رو به کوری چشمش تمیز تر از روز اولش میکنم) ********************** یکی دوساعت گذشت غذارو گذاشتم آروم آروم بپزه قرمه سبزی با باقالی پلو ماهیچه درست کردم. اتاقا رو تمیز کردم شروع کردم به مرتب کردن هال. دوتا بوفه کنار تلویزیون فقط مونده یه چهار پایه ی کوچیک زیر پام گذاشتم روش رفتم اه بازم قدم نمیرسه سعی کردم روی پنجه ی پاهام به ایستم دستامم انقدر کشیدم فکر کنم دراز تر از اون یکی دستم شده. همینجورمشغول تمیز کردن گردوغبارای روی بوفه شدم ناگهان در خونه باز شد سرمو چرخوندم تاببینم کیه پاهام پیچ خوردو از روی چهار پایه خوردم زمین دادم رفت هوا موهام جلوی صورتمو پوشونده بود فقط صدای پر از ترس میلادو شنیدم دوان دوان به سمتم اومد کنارم روی زانوهاش نشست. میلاد(چی کار میکنی رضواااااااان) اروم بلندم کرد نمی تونستم روی پاهای چپم به ایستم کمکم کرد بشینم روی مبل رفت درو بست امد روبه روی من روی زانوهاش نشست باناراحتی پاهامومساژمیداد. میلاد(مگه بهت نگفته بودم بیخیال خونه شو آخه تو چرا فکر میکنی مردم بدیتو میخوان چرا انقدر کله شقی می کنی) با ناله گفتم رضوان(تقسیر تو بود به خاطر تو افتادم) میلاد(حالا بیا...چرامیندازی گردن من اوووووففففففف) کمی با مساژدادن پاهام دردش کم تر شد میلاد(بهتر شدی میخوای بریم بیمارستان) رضوان(نه نه نه بهتر شدم ممنونم توبرو دوش بگیر الانه که برسن) میلاد(باشه دیگه دست به چیزی نمیزنی ها کار درست کنی) میلادرفت تادوش بگیره منم بلند شدم تا به غذام سری بزنم. لباسامو پوشیدم تو آیینه قدی یه نگاهی به خودم انداختم اوووممم بوسسسس به به چقد ماه شدم خخخخخ. یه لباس آستین بلند قرمز باسارفن مشکی کرب تا وسطای رون پاهام به تن کردم ؛ یه شلوار راسته از جنس سارفن مشکی پام کردم با یه صندل خونگی قرمز. موهامم دم اسبی بالا ی سرم کش بستم. از اتاق خارج شدم میلاد هم همزمان من از حمام بیرون امد درحال بستن ساعت خوشگل موچیش بود چشمام با دیدنش چهار تا شد بابا خوشتیپ. میلاد یه تیشرت جذب بدن نوک مدادی به تن داشت آستیناشو تا آرنج بالا زده بود ؛ یه شلوار کتان کبریتی جذب بدن پاش کرده بود. با ناراحتی بهم نگاه میکرد میلاد(پاهات خوبه) رضوان(آره بهترم) دهنشو باز کرد تا بازم سرزنشم کنه صدای آیفن نجاتم داد میلاد به سمت در رفت منم برای آخرین بار خودمو تو آیینه ی قدی نظارت کردم یه لبخند رضایت بخشی به خودم زدم از اتاق خارج شدم. با مامان یاس سلامو احوال پرسی کردم اونم جوابمو گرم و مهربون داد منو به آغوش گرمش دعوت کرد لپامو با بوسه هاش گرم کرد به بابا هم سلام دادم اونم از پیشونیم یه بوسه ی ارومی زد ( میلاد چقدر اینا رو منتظر یه عروس گذاشته با ورود من به این خوانواده انگار تمام خواسته هاشون براورده کرده، میلاد عقده ای والله) با مینو هم گرم برخورد کردم. خلاصه یکی دوساعت گذشت بعد از امدن مامان یاسشون صداشون کردم تا بیان برای شام آخه باباو میلاد داشتن باهم فوتبال دستی بازی میکردن مامان یاس طرف پسر جونش بود مینو هم طرف بابا. مامان یاس(وای عروس گلم دستت طلا ایشا الله بری کربلا دلت بی کینه ایشا الله بری مدینه چقدر دست پختت عالیه پسرم قدر این زنو بدون) میلاد(مامان یاااااااس) رضوان(وای میلاد .... ممنونم مامان جون نظر لطفتونه) همه باهم زدیم زیر خنده. بعد از بدرقه کردن مامان یاسشون یه دوشه سرسری گرفتمو یه شلوار مشکی تنگ بایه مانتوی عروسکی صورتی آستین سرب تنم کردم یه کفش عروسکی صورتی هم پاهام کردم یه شال مشکی هم سرم کردم. میلادهم یه تیشرت مشکی جذب بدن تن کرد بایه کت اسپرت چرم مشکی از روش پوشید آسینای تیشرتشو با کتشو تا آرنج زد بالا یه شلوار کتان قهوه ای سوخته جذب پا پوشید کفش اسپرت مشکی کلا به خاطر تیپای اسپرتش بود عاشقش شدم اولین ویژگیش بود منو به خودش جذب کرد. ساکامونو گرفتیم باهم به سمت فرود گاه رفتیم میلادرفت تا کارای پروازو ویزا رو انجام بده منم رویه یه نیمکت منتظرش نشستم تااین که گوشیم زنگ خورد شمارش ناشناس بود رضوان(بله) (ببخشید شماره ی خانوم رضوان پارسارو گرفتم) رضوان(بله خودمم امرتون) (پس خودتی...من آتوسام آتوسا صفری) رضوان(پوزش میطلبم ولی به جا نیاوردم) (پس خوب گوشای کرتو باز کن ببین کیم) رضوان(ا خانوم معدب باشید لطفا) (بیشین بینیم بابا فقط دودقیقه اون دهنتو ببند تا خودمو معرفی کنم...ببین خانوم کوچولومن آتوسا صفریم فرزند ماریا مرادی وسپهر صفری خواهر توسکا صفری واز همه مهم تر دوست دختر...«به این قسمت حرف رسید ترس بدی افتاد تو دلم»دوست دختر....آیدین ملکی بازم بگممممم) یه دفعه صداهاهمه برام گنگ شد گوشی در همون حالت از دستم سرخورد پخش زمین شد دستم تو همون حالت خوشک شده بود دفعه گوشم زنگ زدو چشام سیاهی رفت دیگه چیزی یادم نمیاد. باپاشیده شدن قطرات سرد آبی که به صورتم برخورد کرد چشمامو باز کردم میلادو بالا سرم دیدم با جمع کثیری از مردم میلاد از به هوش امدن من مطمعا شد مردومو متفرق کرد دوباره اومد کنارم با اخم و ناراحتی روبه من کرد. میلاد(حالت خوبه چی شد یه دفعه چرا غش کردی) رضوان(نمی دونم یه ثانیه گوشم زنگ زدو اطرافم ظلمات شد نگران نباش حالم خوبه تو کی اومدی) میلاد(اوووففففف...یه دودقیقه ای میشه رسیدم دیدم مردوم دورت کردن نگران شدم مطمعنی چیزیت نیست وحالت خوبه) سرمو به نشانه ی مثبت تکان دادم. اسم هواپیمای ما رو پیج کردن وسایلمونو تحویل دادیم وارد هواپیما قسمت درجه یکاشون شدیم روی صندلیه شماره ی خودمون نشستیم خدارو شکر کنار هم افتاده بودیم... زیاد طولی نکشید دوتا پسر جوان دقیقا روبه روی مانشستن اصلا برام مهم نبود حسابی تو فکر آتوسا بودم صداش هنوز تو گوشم زنگ میزنه«من آتوسا صفوی دوست دختر آیدین ملکیم حالا شناختی» نا خداگاه سرمو به چپ و راست تند تکان دادم تا فراموشش کنم. بعد از گفتن نکات ایمنی مهماندار هواپیما بلند شد چشم به زمین دوختم چه زود ازش کنده شدیم یه دفعه دلم خالی شد تنم یخ کرد مو به تنم سیخ شد نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه فشارم افتاده شایدم حرفای آتوسا روم اثر گذاشته چی دارم میگم من خل شدم رررررفت. سرمو گذاشتم روی شونه ای میلاد تو فکر فرو رفتم رضوان(عزیزم یه سوالی بپرسم) میلاد(بپرش خانومم چرا اجازه میگیری) رضوان(آیدین....دوست دختر داره) بااین سوالم با اخم غلیظی که من کشتشم بهم نگاه کرد تنمو تو آتیش میسوزوند چقد من دلم برای این اخمش تنگ شده بود رضوان(خوب چیه سوال پرسیدم دیگه بیا بزن) میلاد(چرا بزنمت خوشگلم دلم نمیاد دستم بشکنه ایشا الله ولی دیگه دربارش حرف نزن) دیگه حرف نزدم میلاد(حالا... برای پی می پرسی) رضوان(هیچی همین جوری...آخه مردی مثل آیدین با فرهنگ اروپایی از تعجبه تنها باشه) نمی خواستم میلاد درباره ی گذشته ی منو آیدین چیزی بدونه میدونم حسادتش با این که آیدین مره برانگیز میشه با صدای میلاد از فکر بیرون اومدم میلاد(لازم نکرده بدونی دیگه هم نپرس عشقم نمی خوام موضوع آیدین دوباره باز بشه تازه پشت مرده حرف زدن مکروحه) با اخم خواستم بهش بتوپم میلاد(گفتم نه) دیگه تاوقتی برسیم کامم به زبانم چسباندم سر جام خوابیدم. یه ماهی گذشت. تو دانشگاه زنگ تربیت بدنیمونه منم یه صوئیشرت با شلوارک نوک مدادی تنم کردم یه کتونیه ورزشیه مشکی هم پام کردم موهامو دم اسبی بالای سرم کش بستم. میلاد هم یه تیشرت جذب بد با عث می شد تمام عذله هاش نمایان شه تمام دخترا براش ضعف کنن منم دلم بخواد چشاشونو با ناخونای بلندم در بیارم پوشیده بود دلم می خواست رسیدیم وخونه تیشرتشو بگیرم جر باجر کنم خخخخ. حالا بگزریم....یه تیشرت جذب بدن مشکی به تن داشت یه صوئیشرت مشکی هم از روش پوشیده بود زیپشو باز گذاشته بود...یه شلوار گرم کن ورزشی مانند مشکی هم پوشیده بود. رشته ی ورزشیه امسالمون مال دخترا اروبیک و زوماست مال مردا هم بدن سازی فیتنس خوراک میلاد. قبلش هم باید هم قدمونو میگرفتن هم وزنمونو میکشیدن قدمن 1.52 سانتی متر....وزن من 49 کیلو. قد میلاد1.85 سانتی متر....وزن میلاد89 کیلو. راست میگه هااا من دربرابرش از یه بچه هم کمترم خخخخ. وای چقدر حرکاتشون سخته تازه اینا این حرکاتو به عنوان رقص انجام میدن من همین اول پس افتادم. برای استراحت از سالن ورزشگاه خارج شدم رفتم تو دست شویی تا به صورتم یه آبی بزنم کمی خونک شم. ازدست شویی خارج شدم صدای گوشیم مانع ادامه ی حرکتم شد...بدون نگاه کردن به شماره روی صفحه دکمه ی سبز رنگو لمس کردم گذاشتم کنار گوشم رضوان(بله بفر مائید) (به سلام خانوم خشگله) رضوان(ببخشید به جا نیاوردم) (چرااااماکه حالا حالاها با هم حسابی کار داریم خوبیت نداره به همین زودی همو فراموش کنیم...من آتوسام حالا یادت اومد) یااا خدااا...با شنیدن اسم نحصش برق از بدنم پرید رضوان(چی می خوای چرا دست ازسرم بر نمیداری لعنتی) آتوسا(وااای هیم بیبی چرا از کنترل خارج میشی...هانی) رضوان(بیبی و کوفت هانی و مرض بگو چی میخوای آشغال) آتوسا(آیدین گفته بود یکی از ویژگی هایی که باعث شده عاشقت بشه ادبت بوده ولی انگار تیرش به سنگ خورده بی تربیت این چه فحش هایی بودتو دادی خجالت بکش... ولی از حق نگزریم این آیدین لافوک تحفه خیلی ازت به به چه چه کرده بوده امروز دیدمت با خودم گفتم نچ نهه زیاد هم تعریفی نداری فقط رنگ متفاوت چشاته بهت جلوه ی زیبایی داده ولی رنگ پوست زیاد سفیدو موها عسلیت زیباییه چشاتو خنثی کرده) رضوان(اسم اونو به زبونت نیار) آتوسا(چی میگی من برای خون خواهیه آیدینه دارم با تو میجنگم وگر نه نه بیکارم نه جوجه مردنی کشتن داره) رضوان(پووووفففف...حالا بگو کی سایه ی شومت از روی بخت من برداشته میشه) صداش جدی شد آتوسا(به زودی تورو هم میفرستم پیش آیدین حال میبینی) تااومدم حرفی بزنم صدای بوق قطع تماس و شنیدم...لعنتی پووووفففف. دوروزاز اون اتفاق میگذره امروز یک شنبه آخر هفته است چون امروز هردومون خونه ایم خواستم یه ناهار درس تو حسابی درست کنم . ماهیه شکم پر... ولی نمیدونم چرا در هین کار همش حالت تهوع بهم دست میداد این یکی از خاصیت های ماهیه با این حرف خودمو دلداری میدادم. میز ناهارو با سلیقه ی خودم چیدم میلاد هم از حمام بیرون اومد در حالی که با حولش موهاشو خشک میکرد به سمت میز ناهار میومد چشاش شروع به برق زدن کرد یه سوت کش داری زد حولشو انداخت رودسته ی مبل روی صندلیه ناهار خوری نشست، با لبخندروصندلیه رو به روش نشستم میلاد نگاشو از غذا گرفت به من رسید خندش روی لبش ماسیدو جاشو به یه اخم غلیظی داد میلاد(رضوان حالت خوبه) کمی بی حوصله بودم سردردوحالت تهوع داشتم ولی نخواستم نگرانش کنم چون مطمعا بودم چیزه مهمی نیست رضوان(آره چطور مگه) میلاد(آخه رنگت عین میت شده) دوباره حس اعتماد به نفس شدید سراغم اومدبه خدا این شده برام یه مرض بی علاج. رضوان(عزیزززززم...تازه فهمیدی من اونقدر سفیدم با میت فرقی نداره انگار تازه تونستی تو نور کافی منو ببینی آره) میلاداخمش بیشتر رفت تو هم میلاد(شوخی بسه دارم میگم رنگت پریده حالت خوش نیست تابلوئه رنگ لبات دیگه با بادمجون اشتباه گرفته میشه کاملا رنگش برگشته کبود شده) با دست بهش فهموندم بیخی بابا ناهارو بچسب میلاد هم با شک وطردید ماهی گذاشت تو بشقابو به سمتم گرفت بشقابو ازش گرفتم تا رفتم سروقتش شانس اورد حالم بهم خود انگار تما محتویات شکمم هجوم اوردن به سمت دهنم سریع از جام بلند شدمو شیرجه زدم تو دست شویی هی اوق میزدم تا راحت بشم ولی جز آب دهن چیزه دیگه ای بیرون نمیومد هنوز حالم دگرگون بود کمی به صورتم آب زدم تا به سمت در دستشویی برگشتم با قیافه ی میر قضب میلاد تو درگاه دستشویی برخورد کردم جا خوردم میلاد(حاظر شو بریم دکتر) رضوان(نمی...) با چشم غره ای رفت نتونستم حرفمو ادامه بدم. از سر اجبار از ناهار خوش مزه ای که از روی کتاب آشپزی درست کردم «به میلاد نگفتم خخخ» لباسامو پوشیدمو با میلاد سوار ماشین شدیم به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردیم. به خودم نگاه کردم خجالت کشیدم با غرغر های میلاد سرسری لباس پوشیدم الا از خجالت دارم آب میشم. یه دامن شلواریه مشکی با یه مانتوی نخیه قهوه ای بلند تنم کردم موهامو وقت نکردم ببندم سرسری یه شال نخی نمیدونم چرا سرم کردم ولی آزاد گذاشتم. دکتر برام یه آزمایش خون نوشت به سمت آزمایشگاه حرکت کردیم...یه چند مدتی تو نوبت نشستیم تا نوبت ماشد رفتم تو ازم خون گرفت دوباره اومدم بیرون چون روز تعطیل بود گفت بشینیم تا جواب آزمایشو بهمون بده ماهم همین کارو کردیم. پرستار(آقای احسان) میلاد چشماشو اروم باز کرد از جاش بلند شد به سمت پرستار رفت جواب آزمایشو از پرستار گرفت بهش نگاهی انداخت انگار به چشاش اعتماد نداشت چند بار جوابو مرور کرد،وقتی خیالش راحت شد جواب درسته با تعجب سرشو بالا اورد به من نگاه کرد از استرس زیادو ترس از جام بلند شدم فکر کردم سرطانی چیزی دارم آبدهن مو با اظطراب بلعیدم به طرفش اروم حرکت کردم کاملا رو به روش ایستادم سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم رضوان(چی شده...جواب آزمایش چیه...میلاد با توام) یه دفعه ای خودمو تو آغوش گرمش دیدم بهم آرامش میداد تا میتونست منو به خودش فشورد انقدر که فکر کردم تبدیل به آب لیمو شدم. وای دوباره حالم بهم خورد به زور از میلاد جدا شدمو به سمت دستشویی آزمایشگاه دویدم ولی دریغ از یه محتویات چیزیم از معدم خارج نشد. یه آبی به صورتم زدم از دستشویی بیرون اومدم متوجه ریزریز خنده های میلاد شدم ناراحت شدم من تو این وضع دارم عذاب میکشم اون داره میخنده با اخم بهش توپیدم رضوان(به چی میخندی نه میگی جواب آزمایش چیه نه چیز دیگه... دحرف بزن مردم) میلاد(مادر شدن حرس خوردن نداره مادر آینده) حیام خوب چیزیه والله باناراحتی گله بهش نگاه کردم رضوان(خجالت بکش درست حرف بزن) میلاد(چرامیگن بهشت بی نوا زیرپای مادراست تو که باورنداری ثمره ی عشقمون تو وجودت داره رشد میکنه پس باورهم نداری بهشت زیر پاهاته لطف کن اون بهشتو بی زحمت بده به من توقدرشونمیدونی پس بده من) تمام مدت با تعجب به حرفاش گوش میدادم باورم نمیشه یعنی من باردارم به قول میلاد ثمره ی عشقمون داره ورجه وورجه میکنه ؛خدای من چی میشنوم یعنی واقعامن حاملم. میلاد(صاحب یه دوقولوی گوگولی خوشگل شدیم عین مادرشون بانمکو زیبا عین پدرشون با اخلاق و باغرورو غیرت خوش تیپ وباصلیغه) با این طرزفکرش خندم گرفت کمال همنشینی روش اثر گذاشته اونم عین من اعتماد به نفس زیاد پیدا کرده. میلاد(به جای اینکه به حرفای من بخندی منومسخره کنی به این فکر کن تا چند روز دیگه این منم به تو میخندم) رضوان(چرا اونوقت) میلاد(چون قراره باشکم بزرگ بری دانشگاه خوانوم مهندس) حالا نوبت اون بود به من بخنده ومن بااخم بهش نگاه کنم. ولی حالا فکر میکنم دوقولو اصلا باورم نمیشه وای خدای من عاشقتم آروم آروم یخم باز شدمنم شروع به خندیدن کردم. یه هفته ازخبردارشدن مامی گذره میلاد انقدرخوشحاله که نگو فکرشم نمیکردم انقدر بچه دوس باشه جوری رفتار میکنه ومراقبمه انگارماهای آخرمه الاناست بزام نمی دونه تازه یه ماویه هفتمه همه؛همه ی کاراهم خودش میکنه نمیزاره دست به سیاه وسفید بزنم تاحالا هم چند بار غذا سوزونده انقدر مسخرش کردم مجبور شد از بیرون غذابگیره ولی خداییش این ذوق وشوق میلاد منوهم آروم میکنه تازه به حرفای دیگران میرسم میگن بچه نور شادیه برکت خونست هرکی بچه نداشته باشه زود افسرده میشه،به خواسته ی میلاد تاالا چیزی به خوانواده هامون نگفتیم تا هم نگران نشن هم سوپریز بشن می خوایم عید بزرگ بهشون این خبروبدیم. ساعت 10نصفه شبه کتابای مورد نظرمو از کتاب خونه گرفتم به سمت خونه حرکت کردم. کلید درو از توی کیفم در اوردم تا به قفل در نزدیک کردم صدایی مانع کارم شد به سمت خیابان برگشتم انگار یه چیز محکمی خورد به سرم از هوش رفتم دیگه چیزی نفهمیدم. ************* آروم آروم چشامو باز کردم کتم تنم نبود با تاپه حلقه ایم داشتم تنم یخ کرده بود ؛با ترس به دوروبرم نگاه میکردم یه اتاق نسبتا بزرگ فقط من همراه یه صندلی روش نشسته بودم تو اتاق وجود داشت دست هامو به صندلی بسته بودن از ترس زیاد اشک تو چشام حلقه بسته بود با تمام وجود فریاد میزدم. رضوان(کمک....کسی اینجا نیست.....کمک....کسی تواین خراب شده نیست به من کمک کنه....آهااااای) در اهنی روبه روم باز شد هیکل توپر خوش فرم دختری تودرگاه ظاهر شد برخلاف قیافه ی مهربانش چشمانی ترسناک وحشی سبز داشت موبه تنم سیخ میکرد موهای بلند پرپشت مشکیشو دم اسبی بالای سرش جمع کرده بود رنگ پوستش هم سبزست ابروهای کمانی مشکیش چشماشو کشیده تر میکرد. وارد اتاق شد پشت سرشم یه پسر وارد اتاق شدپسره باچشای هیز بی حیاییش به اندام سفید لاغر لختم نگاه میکرد از شانس گندم تاپمم اندامیه شانس ندارم که. پسره عین مستای خیابانیه بند تاپم انقدر نازک بود که بند لباس زیرم از زیرش معلوم میشد آخخخ خدا منو بکشه دیگع ازاین لباسا نپوشم. باترس نگاهم بین هردوشون درگشت بود تا این که دختره به حرف اومد. دختر(سلام رضوان خوانوم گل ؛بهت هشدار داده بودم به زودی همو میبینیم اُخی آمادگی نداشتی منم آتوسام دوست دختر آیدین خدابیامرز) تازه موتور کلم کار افتاده بود. رضوان(با من چی کار داری) آتوسا(اول این جوری تظاهر میکنم انگار تومردی برای همین شوهر خوش تیپ دختر کش خوشگل نازتو ازت برای همیشه میگیرم چون تو شوهر آیندمو ازم گرفتی میلاد دیگه برای همیشه مال من میشه فکر میکنه من جنازه ی تورو پیداکردم توهم بعد از این که این دوست ما«به پسره اشاره کرد»ازت به خوبی استفاده کردو خودشو تخلیه کرد میفرستت به دبی پیشه خاطرخواهای عربت) اززور خشم صورتم سرخ شده بودو چونه هام میلرزید این چی میگفت میخواد میلادمو عشقمو نفسمو ازم بگیره میخواد خودشو پیش میلادخوب جلوه بده باهاش ازدواج کنه میخواد پاکیمو آبرومو ازم بگیره منو بفرسته به جهنم. رضوان(خفه شوووعوضی میلاد هیچ وقت گولتو نمیخوره تو غلط میکنی دختره ی سلیطه ی الدنگ) باسیلی که ازجانب آتوسا خوردم بغضم ترکیدو شروع به اشک ریختن کردم با صدایی انگار از ته چاه در میومد نالیدمم. رضوان(چرا این کارو میکنی من چی کارم مگه من کشتمش) آتوسا با خشم به سرم فریاد زد آتوسا(خفه شوووو تو گه می خوری الدنگ...من اصلا براش مهم نبودم من دربرابر نگاش به اندازه ی یه پِشگِل گوسفند ارزش نداشتم من برای اون فقط یه سنگ صبور بیش نبودم هروقت دلش میگرفت یااز طرف تو بی محلی میدید میومد پیش منو از تو خوبی هات عشقش به تو برام حرف میزد همش تو دهنش رضوان رضوان بود یه رضوان میگفت صدتا ی دیگه رضوان از بغلاش میزد بیرون یه بار نشد بگه آتوسا خبر مرگت آتوسا تواین چیزارو نمیفهمی چون از وقتی چشم به این دنیا باز کردی همه خاطر خواهت بودن همه برای رسیدن بهت باهم میجنگیدن برادر با برادر نامزد با نامزد میفهمی کثافت تو عشق منو ازم گرفتی دل اونو برای خودت کردی تو باید بمیری تو باید نابود بشی من عاشق آیدین بودم همونطور که تو عاشق میلادی) هق هقم تمام فضارو پر کرده بود چقدر دلم برای آیدین تنگ شده واقعا مرد بود تمام زندگیشو برای من گذاشت بهش بد کردم ولی نه من کاری نکردم من عاشق میلاد بودم آیدینو به عنوان یه برادر نداشته نگاه میکردم خدای من دارم دیوونه میشم دلم دستای گرم میلادو آغوش پرمهر امنیت آیدینو میخوادچطور به این گوساله اعتماد کرده بود دلم براش میسوزه. آتوسا به نفس نفس افتاده بود همینجور بهت زده بهش عین الاغی که به نعلش نگاه میکرد نگاه میکردم یه نفس عمیقی سرداد. آتوسا(من به هر حال نقشمو اجرا میکنم ومحظ اطلاعت برسونم من در واقع از تو انتقام نمیگیرم چون میدونم آیدین با میلاد دشمنی داشت وتو هیچ کاره ای من درواقع از میلاد انتقام میگیرم) با تعجب بهش نگاه کردم رضوان(چیییییییییییییی) آتوسا(درسته تو باید تو آتیش خود خواهیای شوهرت بسوزی در واقع اون مقصر مرگ ناحق آیدین بود اون جاشو به پلیسا خبر داده بود آیدین فلک زده از همه جا بی خبر فقط می خواست باهات حرف بزنه واقعیت هارو بهت بگه همین این حقش نبود ومن بانابود کردن تو اونو عذاب میدم دق مرگ میکنم) مبایلشو درآوردیه شماره ای گرفت روی اسپیکرگذاشت بعد از چند تا بوق صدای مضطرب و نگران میلاد تو فضاپخش شد. میلاد(بله) آتوسا(سلام به آقامیلاد خوشگل ما....شناختی....بابا منم آتوسا خوشگله....آتوسا صفوی) صدای فریاد میلاد شنیدم. میلاد(عوضی بازنم چی کار داری اونو ولش کن توبامن مشکل داری چراپای رضوانو میکشی وسط) آتوسا(ببند بابا همونطور تو پای یه بیگناهو کشیدی پای چوبه ی دار تو دیگه برای من دم ازغیرت نزن) میلاد(گفتم رضوانو ولش کن به خدا قسم اگه یه خون از دماغش بیاد یا یه تارمو ازسرش کم شه توروهم میفرستم پیشه دوست پسرت فهمیدی) آتوسا قهقه ه ای سر داد آتوسا(بروبابا بااین عشق آبکی گُومرغیت....توخودت میدونی رضوان از اولش هم مال آیدین بود تو اونو ازش دزدیدی چون ازش متنفربودی بی خودی برای ما عدای لیلی و مجنونو در نیار) بد دهن بی تربیت اصلا ببینم این حالش خوب نیست...نه انگار واقعا خوله دختره تا الا رواسم آیدین تعصب کرده بود اسمشو میاوردم دهنم پر ازخون میکرد نه به الا که منو به ناف آیدین گره زده من توکار این خلقت خدا موندم والله...البته فکر کنم فقط برای حرس دادن میلاداین حرفارو میزنه...عجب مارمولکیه این دختر. میلاد(خفه شووووووو دهنتو ببند رضوان وولش کن توباید ازمن انتقام بگیری نه از یه بیگناه) آتوسا(هه بیگناه....چه کلمه ی مبهمی....«همچین یه دفعه ای فریاد زد از ترس یه متر پریدم بالا به خدا این دختر جنی یه دفعه داد میزنه قبلش هم اعطلا نمیده آدم خودشو آماده کنه والله»آیدین هم بیگناه بود تو رحم کردی من رحم کنم تو بخشیدی من ببخشم...نه نه میلاد دیگه همی چیز تموم شده تو عزیزمو ازم گرفتی عزیزتو ازت میگیرم داغ عشق به قلبم گذاشتی داغ عشق به دلت میزارم قسم میخورم تازه اون گناهش چی بود جزء این که عاشق بود اون عاشق رضوان بود ولی تو چیکار کردی جزء اینکه نه تنها عشقشو ازش دزدیدی بلکه اونو کشتی فقط یه سوالمو جواب بده....تو به اون رحم کردی من به رضوان رحم کنم تو اونو بخشیدی من رضوانو به تو ببخشم آره ه ه) میلاد(ببند دهنتو ببند این چرندیات چیه واسه خودت میگی ) آتوسا(فقط میتونم برای آخرین بار یه لطفی درحقت کنم...اگه هنوز رضوانو واسه خودش دوست داری نه واسه انتقام گرفتن ازآیدین میتونی صداشو بشنوی میخوای) یه لحظه صدایی نیومد میلاد(میتونم) آتوسا(چرا که نه) میلاد(حالش خوبه) آتوسا( میتونی از خودش بپرسی گوشی رو قطع کن تصویری ببینیش) میلاد (باشه) گوشی رو قطع کردو دوباره باهاش تماس گرفت از طریق یه نرم افزار تا تصویری همو ببینیم آتوسا به پسره اشاره ای کردو گوشی رو گرفت طرف من تا میلادو ببینم واونم منو ببینه هواسم پی دیدن میلاد پرت شد با سیلیه محکم پسره پرت شدنم روی زمین به خودم اومدم پسره شروع کرد به لگد زدن من ولی میدونستم میلاد داره منو میبینه صدایی در نیاوردم تا دلش نشکنه تو خودم ریختم پسره با تمام قدرت بهم لگد میزد میلاد از اونطرف این صحنه رودیده بود فش ناموسی بهش میداد تنها هدفم این بود ضربات پسره به شکمم نخوره خودمو جمع کردم پسره دید صدایی ازم در نمیاد آخرین ضربه رو به شکمم زد فریادم رفت بالا انگار تازه نقطه ضعفمو پیداکرده باشه شروع کرد به شکمم لگد زدن منم جوری فریاد میزدم سطون های اتاق میلرزیدهمانا فریاد از سر خشم میلاد هم همانا. ازدرد اشکام جاری شده بود مثل مار به خودم میپیچیدم تنها اون لحظه فقط صدای میلادو میشنیدم. میلاد(ولش کنین...عوضی ها...میکشمت...یه تار مو ازسرزن وبچم کم شه به ولای علی به خاک سیاه میشونمتون) آتوسا پوکی زد زیر خنده ؛پسره هم از زدنم دست برداشت رفت سراغ نقشه ی بعدیش آتوسا گوشی رو به من نزدیک تر کرد پسره خودشو روم انداخت درد داشتم ولی سعی کردم از پاکیمو حیام محافظت کنم برای همین شروع به تقلا کردن کردم میدونم آتوسا داره غیرت میلادو لکه دار میکنه پسره عوضی اشغال سعی بربوسیدنمو داشت ولی من هی تقلا میکردمو سرمو میچرخوندم تا این که پسره با دستاش سرمو محکم صابت نگه داشت فریاد میلاد بالا رفت فاصله ی زیادی بین منو پسره نبود تا خواست ضربه ی نهایی روبزنه چشام سیاهی رفت از هوش رفتم واین فقط لطف خدا بود تا نجابتمو ازدست ندم. «میلاد» رضوان از ساعت هشت رفته بیرون الا که ساعت یازده نیومده دلم شور افتاده خیلی نگرانشم یعنی الاکجاست باوضعیتی که اون داره بیشتر نگرانش شم همش درحال ذکر گفتنم تا این که باصدای مبایلم دلم لرزیدمن رضوانو بچه هامو به خداسپردم الا هم از خودش میخوام ؛به سمت گوشیم رفتم به دون توجه به شمارش جواب دادم. میلاد(بله) با شنیدن صدای آتوسا خشم تودلم شعله ور شد حتم دارم اون لحظه دود ازسرم میزد بیرون انقدر عصبانی شدم مخصوصا با چیزایی که گفت وصحنه ی کتک زدنو تجاوز به رضوان خدای من چی دیدم من خدارحم کرد از هوش رفت از طرف دیگه نگرانشم برای همین سریع دست به کار شدم تو امریکا صفارت ایران وجود نداره تا بدبختیامونو بهشون بگیم مجبور شدم برم سراغ پلیس خود شیکاگو تمام قضیه رو براشون تعریف کردم اونا هم قول دادن بهم کمک کنن با تمام مشخصاتی تونستن رد آتوسارو بزنن برای همین با مامورای ویژه شون رفتن به همون مکان منم وضعیت رضوانو به فرماندشون گفتم اجازه دادن منم همراهشون بیام سر راه به اورژانس هم تماس گرفتن. همینجور باماشین خودم دنبال ماشین های پلیسا بودم متوجه شدم از شهر خارج شدیم کمی دور تر به یه خرابه رسیدیم به من گفتن از ماشین پیاده نشم وفقط صدای تیر اندازی به مدت ده دقیقه شنیده وبعد صدا قطع شد دلم برای رضوان پرمیزد دیگه صبر نکردم از ماشین پیاد شدم به سمت مامورا خرابه دویدم تا رسیدم دیدم یه گلوله از کنار بازوی چپ آتوسا عبور کرده خون میاد آتوسا ویه پسر دیگه که فهمیدم هم دستشه دستگیر کردن داشتن از کنارم میبردن با تمام نفرت خشم با صورت آتوسا نگاه کردم بعد از بردن آتوسا اون همدستش متوجه رضوان عزیزم بی جون روی برانکارد دراز کشیده بود غرق خون شده به سمتش دویدم دستای سفید سردشو گرفتم یه قطره اشکم چکید روی گونه های خوش فرمش آخ دلم برای چاله ی گونش وقتی میخندید می افتاد تنگ شده. رضوانو سوار ماشین اورژانس کردن منم با ماشین خودم دنبال ماشین بیمارستان حرکت میکردم تو جاده یه چشم به خدابود یه چشم به جاده. تا پنج صبح پشت دراتاق عمل چنباتمه زده بودم ناله میکردم نماز صبحمو تو محوطه ی بیمارستان خوندم براش دعا کردم دوباره برگشتم پشت در اتاق عمل ایستادم به دیوار پشتم تکیه دادمو سرمو هم به دیوار تکیه دادم آروم چشامو بستم به رضوان فکر میکردم. تا این که فرجی شد در اتاق عمل باز شد سریع پریدم جلوی خانوم دکتر میلاد(خانوم دکتر حال خانومم چطوره حال...بچه هام) دکتر(ضربه های به شکم مادربسیار شدید بودباعث خون ریزیه رحم مادر شده ومتاسفانه....منجلب به مرگ هردو بچه وسقط اونا شده ولی خیالتون راحت باشه همسرتون از لحاظ جسمی حالشون خوبه شما فقط باید از لحاط روحی ایشونو درمان کنید مسلما با مرگ فرزندانشون ضربه ی روحیه شدیدی خواهند خورد مخصوصا خوانوم شما که بسیار ضعیف هستن من واقعا متاسفا آقا ولی کاری ازدست مابرنمیومد بچه هایه ساعت پیش سقط شدن وبعدش این که مادر بار اولش بوده درد زیاد داشته یه لحظه قلبشون از کار افتاد ما خوشبختانه تونستیم توسط دستگاه شوک ایشونو برگردونیم الا هم به بخش منطقلشون کردیم خیالتون از بابت مادر راحت باشه) یه عذر خواهیه دیگه کردوازکنارم رد شد دیگه حالم دست خودم نبود خدایا اولین ثمره ی عشقمون اینجوری به فنارفت خدایا چجوری این موضوع روبه رضوان بگم چجوری کمکش کنم تابا این موضوع کنار بیاد خدایا ازدست دادن بچه خیلی سخته خودت کمک کن. سه ساعتی میشه رضوانو به بخش منطقل کردن تواین سه ساعت آروم بدون هیچ حرفی ازپنجره به بیرون نگاه میکرد وهمین آرامشش خطر ناک ترس ناک بود حتی یه قطره اشک هم نریخت براش نگرانم چیزیم نمیخوره با کسی هم حرف نمیزنه حتی با مامورای پلیس اومدن برای چند تا سوال خوبه اونا حداقل مارو درک میکردن حتی چند بار سعی کردم از کنارش جلوی چشمش رد شدم ولی انگار منو نمیبینه . درآخر حکم آتوسا اون هم دست نامردمش معلوم شد ؛آتوسا به حبس عبد محکوم شود چون از وجود بچه خبری نداشت وقتل عمند نمیشد پسره ولی از بارداریه رضوان خبر داشت حرفی نزده بود به اعدام محکوم شد. «رضوان» از وقتی چش باز کردم فهمیدم بچه ای تو شکمم نیست هرچقدر اونا میخواستن ازم پنهان کنن ولی من مادرم وجود هیچ بچه ای رو تو وجودم احساس نمی کردم تا آخر شصدم باخبر شد کلا دبرس شدم ؛احساس میکنم زبانی در دهن ندارم تمام کنترل مغز تمرکزمو از دست داده بودم نه میتونستم با کسی حرف بزنم خودمو تخلیه کنم نه چیزی بخورم نه اشک بریزم نه بخندم نه هیچ واکنش دیگه انگار کاملا فلج شده بودم هیچ حسی در بدن نداشتم خودمم نمیدونم به چی فکر میکردم فقط فکر میکرم شاید به این که من همش درمواقع سختی میگم خدا ولی وجودشو انکار وتکذیب میکنم ومهم تراز همه قبولش ندارم براش هیچ کاری نکردم واون خیلی بامعرفته تلافی نمیکنه بلکه برام همه کار میکنه داشتن همسری خوبی چون میلاد وداشتن سایه ی پدرمادر خوانواده زندگی سالم خوب خودش بزرگ ترین کاریه خدا برام انجام داده ولی من چی کار کردم هیچی هرچی از اول زندگیم تاالا فکر میکنم واقعا هیچی هیچ کاری برای خدا نکردم من چقدر بدبختم فکر کنم از دست دادن بچه هام 5/0 درصد از اشتباهات وگناهامو جبران نکنه حقمه هر اتفاقی برام بیوفته حقمه بیشترازاین باید بلاسرم بیاد حالا نوبتی ام باشه نوبت خداست به قول سارا امسال میگذره سال بعد هم میگذره فصل ها جابه جا میشن ولی فقط روسیا هی برای زغال میمونه تعغیر نمیکنه این روایت منه. با،باز شدن درو ورود میلاد از فکرم بیرون اومدم میلاد اومد طرفمو روبه روم نشست پشت به پنجره بنابراین مجبور شدم ببینمش. میلاد(رضوان خانوم رضوان عزیزم خانومی خواهش میکنم فراموش کن اون بچه ها حتی تشکیل هم نشده بودن روحی در بدن نداشتن) با مرور اون قضیه اشک از چشام بیرون اومد خود نمایی کرد وباعث اخم شدید میلاد شد. رضوان(اونا بچه هامون بودن ثمره ای اولین عشقمون اونا قرار بود تبدیل به آدم بشن تبدیل به بچه هامون) میلاد(خوب خودت جواب خودتو دادی اونا قرار بود بشن حالا نشدن خدارو شکر تو یه ماه گی این اتفاق افتاده چون روحی ندارن دردی احساس نکردن قطعا حکمتی تو کاره) رضوان(همینش منو آزار میده حکمتش چیه میلاد ؛اینکه من باید اولین ثمره ی عشقمو بچمو اینجوری از دست بدم این انصافه نه نیست به خدا این انصاف نیست) میلاد(اونا فقط یه هدیه از جانب خدابودن کسی که اونارو به ماداده حکمتی داشته که ازمون گرفته اصلا یه حکمتش اینه که تودانشگا شاید سخت بود با اون وضعیت به این فکر کن شاید اگه اون بچه ها به دنیا میومدن شاید تو حادثه ای میمردن اون موقعه بیشتر بهشون عادت کرده بودی سخت تر بود) رضوان(میلادخواهش میکنم از این حرفای کلیشه ای نزن من میدونم تو خودت از من بیشتر ضربه دیدی چون تو واقعا دوسشون داشتی) میلاد از جاش بلند شد همزمان به سمت درمیرفت گفت میلاد(پووووففففف.....چی بگم من از پس زبون تو برنمیام.....باشه بابا من تسلیم....) یع دفعه انگار یه موضوعی یادش اومد از حرکت ایستادو بایه حرکت به سمتم چرخید میلاد(من امشب بلیط دارم به سمت روسیه ازاونجا هم به سمت ایران به مدت دَه روز) با تعجب بهش نگاه میکردم نکنه به خاطر موضوع بچه ها دیگه دوسم نداره رضوان(چی...آخه واسه چی یعنی اون بچه ها ازمن برات مهم تر بودن ) میلاد(چی میگی نمیفهمم ولی تو فکر کن برای استراحت حقیقتش تو خوشت نمیاد) اووووفففف حالا خیالم راحت شده میدونستم میلاد چنین آدمی نیست ؛نگاهمو متفکرانه کردم رضوان(تو بگو اگه ناراحت شدم تو دلم بهت فش میدم) میلاد(راستش محرم شروع شده میخوام برم آرامش بگیرم محرم هم دَه روزه چون میدونستم از مذهبیات خوشت نمیاد بهت چیزی نگفتم حالا توروخدا فش های باادبی بده) یه نگاه عاقل اندر احمق بهش انداختم رضوان(راستشو بگو محرم چیه ؛چیز بد ناموسی بداموزیدار نیست که) میلاد باتعجب توصورتم یه مدتی نگاه میکرد انگار باورش نمیشد من نمیدونم محرم چیه خوبه یا نه خوب چیه جرم نکردم نمیدونم حالابیا بزن آدمو. میلاد(چی....تو...نمیدونی محرم چیه یا شوخی میکنی) وا خدا مرگم شوخیم چیه با سر بهش فهموندم نچ نمیدونم. چشاش قد کاسه ی ماست خوری گشاد شد خب چیه نمی دونم دیگه عار نیست. میلاد(واقعا...هیچ آدمی روی زمین وجود نداره ندونه محرم چیه حتی مسیحی ویهودیشم میدونن) رضوان(حالا چی میشه بهم بگی چیه به کجای دنیا بر می خوره کمی خیرت به من بخوره هان میبینی من عجیب خلقم وتکم تودنیا نمیدونم) میلاد(نمی شه داستان محرم خیلی وسیعه گسترده یه اگه بخوای بدونی میتونم چند تا کتاب مخصوص با ویدئو برات بیارم تازه اگه بامن بیای ایران تو مراسماتش شرکت کنی بهتر متوجه میشی خوب چی کار میکنی به نظر من برای تجربه ی اول خیلیم خوبه) عدای آدمایی که انگار حسابی توفکر فرو رفتن در آوردم رضوان(با شه پس زود برو منو مرخص کن ببینم) تازه از بیمارستان مرخص شدم همراه میاد به طرف فرودگاه شیکاگو رفتیم. میلاد(رضوا....رضوان خانومی بیدار شورسیدیم) آروم چشامو باز کردم همه ی مسافرا درحال خارج شدن از هواپیما بودن منم به کمک میلاد وسایلمو گرفتم از هواپیما خارج شدم تو سالن فرودگاه منتظر شدم تا ساکامونو تحویل بگیره. بعد از بازرسی تحویل ساکامون به سمت در خروجی حرکت کردیم به اطلاعات هم خبر دادیم برامون ازپارکینگ فرودگاه یه تاکسی بگیره. همینجور به سمت در خروجی میرفتیم. به راننده تاکسی آدرس خونه ی میلادشونو دادیم اینجور وقتا مامان بابا همراه رعناورها برای عوض کردن حال وهوا به پاریس سفرمی کردن. تو خیابان ها همش پرچم مشکی قرمز زده بودن روشونم یاشهید،یا حسین،یا قمر بنی هاشم،یازهراو...نوشته بودن همه ی مردم از پیر تا جوان از زن تا مرد لباس مشکی پوشیده بودن انگار گرد مرگ روشهر چه عرض کنم رو کل ایران ریختن همه دبرسن. بعضی جاها هم صلواتی میدادن موصیبت گذاشته بودن. مامان یاس(سلام عروس گلم ؛سلام به روی ماهت گلم چقدرخوشحالمون کردی خوش اومدی عزیزم) میلاد(هیم هیم هیم مادرجان اگه زحمتی نیست ماروهم حساب کنین درنظر بگیرین بد نیستااا اگه من نبودم رضوان هم عروستون نبود) مینو(داداش کوچیکه حسودی ممنوع...سلام زندادش عزیزم) تااومدم باهاش سلام علیک کنم میلاد پرید وسط میلاد(اوهوی کی من....بروبابا من به رضوان حسودی نمیکنم اتفاقا برعکس رضوان به من حسودی میکنه) عجب رویی داره ها چپ چپ بهش نگاه کردم مینو(اوهو اوهو میلاد داداش امشب سرت خورده بادنپایی من که جا واست ندارم مامان هم نمیزاره بری تواتاقت چون درش قفل شده انباری مجبوری بری تو حیاط امشبرو سر کنی) میلاد(دکِ اه ) تا اومد دنبال مینو کنه بابا هم وارد بحث شد. بابا(بسه دیگه بزارین عروس گلمو ببینم سربه سر عروسم نزارین رضوان جان انقدر خوبه شوهرشو بیرون نمیکنه) میلاد یه زبان برای مینو دراورد مینو(ای بابا همینم مونده منو جلوی این تحفه ضایه کنه) قه قه ای میلاد بلند شد میلاد(آدم با چنگال آب بخوره اینجوری ضایع نشه) دوباره خندید مینو بااخم بهش چشم غره رفت مامان یاس(ای بابا ازوقتی اومدین دارین باهم دعوا میکنین حداقل برین تو خونه ادامه ی دعواتونو کنین) بابا منو توآغوش کشیدو از پیشونی یه بوسه ای زد دستشو انداخت دور گردنم بابا(ای بابا بزارین عرق عروس خوشگلم خوشک بشه بعد انقدر سرش دعواکنین رضوان انقدر تکه که هنوز خیلیا سرش عوا میکنن شما ها که فقط نیستین) میلاد با این حرف بابا یه اخمی کرد مامان یاس وبابا ومینو زدن زیر خنده منم ازقیافش خندم گرفت مینو(بابا غیرت حالا نگفتیم زنتو ازت میگیریم خوبه اوایل راضی نمیشدی به زور بردیمت فقط رضوانو ببینی نگا کن چجوری برج زهر مار شدی) میلاد(شوخیشم بده اون موقعه ها عقل در سر نداشتم جانم درعذاب بود) بابا(منظورم این بود بابا توبخوای من نمیزارم) با خنده یه اخم مصنوعی کردم رضوان(اِبابا) میلاد اخمشو باز کرد مینو(اوهوی چه هواشم داره هواستون باشه مجرد اینجاستا کار جیز نکنین) بااین حرف مینو همه زدیم زیر خنده بابا(نزاشتین حرفمو کامل کنم...عروسمو میبرم داخل شما راحت بزنین به سرو کله ی هم دیگه) مینو(اِ بابا حالا عروس دار شدی مادیگه پُخیم) میلاد(ولی من باید حساب تو بچه پرورو برسم بابا نمیخواین این ترشیده رو شوهر بدین) مینو نارحت شد بابا(نه میلاد جون این دختر پیش مامیمونه) مینو از خنده غش کرد مینو(خوردی بدبخت منظورشون این بود تو اضافه بودی) میلاد(نه دختر جون منظورشون اینه که روشون نمیشه بگن هیچ آدم عاقلی در این خونه رو واسه تو نزده تو رودستشون باد کردی وگر نه از خداشونه یه نون خور کم بشه) حالا نوبت میلاد بود از خنده غش غش بخنده بغیه بجزءمینو خندیدن. مامان یاس(خجالت بکشین عروسم وحشت زده شده گفته پشیمون شدم اینجا کجاست دیگه چقدر محبت بینشون موج میزنه) میلاد(نه مامان جون یادم رفت بهش بگم ما توخونه مشغول نگه داری حیوانات خونگی هستیم ولی امروز خودش رویت کرد) بعد ازحرفش به مینو اشاره کرد همه بازم زدیم زیرخنده مینو(هه هه هه خندیدم نابقه من از تو بزرگ ترم بعدشم ) میلاد(میدونم حرفی برای گفتن نداری داری چرت وپرت میگی تروخدا بیشتر ازاین آبرومون ونبر من بردم...شاید تو بحث بارضوان بازنده باشم ولی توبحث باتومن برنده ی میدونم) بابا(بسه دیگه من عروسمو میبرم خونه شما برین اونطرف دعواهاتونو کنین) میلاد(نه دیگه خسته نباشید تمام شد) باهم همگی وارد خونه شدیم باتعجب به ساک و وسایل وسط هال نگاه میکردم. رضوان(شما جایی میخواین برین مادیگه مضاحمتون نمیشیم....میلاد بریم خونه ی خودمون) مینو(وای نه زنداداش مگه خودت نگفتی میخوای بدونی محرم چیه پس باید باما بیای دیگه) چی میلاد دهن لق تو دهنش نخد خیس نمیخوره رفته همه چیو گذاشته کف دست خوانوادش پییییشششش. مامان یاس(ماهرسال موقعه ی محرم میریم گرگان پیش یکی از دوستای خوانوادگیمون امسال هم میریم اونجا) بایه لبخند حرفشو قبول کردم. بعد از خوردن ناهار پرواز به سمت گرگان داریم . چقدر اینجا خوشگله چقدر شهر قشنگیه چه بزرگ راها وزیر گذرهای قشنگ وباحالیه روی یه تابلو زده«ناهار خوران ؛النگ دره»فکر کنم جاهای تفریهیشه باید یه بار سرفرصت بامیلاد بیایم برین اینجاها. وارد یه کوچه بزرگ شدیم رضوان(اینجا کجاست) مینو(اینجا محله ی کارواشه یکی از بالا شهر های گرگان خاله همتا اینا اینجا زندگی میکنن توساختمان اسفند) زیییییینگ تق در باز شد هیکل خوش فرم سیاه پوش در درگاه ظاهر شد باهمه سلام علیک کرد به من رسید با تعجب به من نگاه میکرد همتا(ایشون کی باشن) مامان یاس(رضوان عروس خوشگلم دختر دومم) همتامنو در آغوش کشید به شوخی گفت همتا(اگه تو زن میلاد نبودی بی شک تورو واسه آرشاویرم میگرفتم) همه زدن زیر خنده حتی من چون میدونستم شوخی میکنه ولی انگار میلاد جدی گرفت و ناراحت شد مینو(نه خاله این حرفارو جلوی شوهر باغیرتش نزنین تروخدا نیگا میلاد چه ناراحت شده) همتا(اوهوی) باهم زدیم زیر خنده میلاد هم توسط مامان یاس توجیه شد باهم وارد خونه شدیم همه ای اهل این خونه لباس سیاه تنشونه تازه خوانواده ای میلاد همراه میلاد هم لباس سیاه تنشون بود فقط من از شانسم البته چیزی نمیدونستم مانتو شالم کفشم قرمز شلوارم وکیفم صورمه ای خخخخخ. توی هال پذیراییشون نشستیم حسابی ازمون پذیرایی کردن آقا پوریا شوهر همتا خانوم آدم بسیار شوخ تبیه ماروحسابی خنداند تازه همه از اخلاق میلاد تعجب کردن هر کی ندونه من که میدونم میلاد قبلا چه اخلا قی داشته از وقتی بامنه چه اخلاقی پیدا کرده....خلاصه همتاخانوم صاحب سه تافرزنده شروین؛آرشاویروسارینا. سارینا دختر بانمکیه با مینو خیلی جوره خیلی زود هم بامن انس گرفته ؛آرشاویر وشروین هم بامیلاد وباباهم صحبتن. همتا خانوم یه پاکت صورتی جلوی همه به من داد ازم خواست بازش کنم منم درکمال تعجب پاکتو باز کردم1میلیون تومان پول توش بود درکمال ناباوری به همتا خانوم یه نگاهی انداختم ازنگام خوند معنیه کارشو نفهمیدم. همتا(هیم عزیزم این هدیه عروسیتونه من میلادو از وقتی چشم به این دنیاباز کرده میشناسمش مثل پسرم دوسش دارم وخیلی دوست داشتم برای عروسیش اولین کسی باشم حضورداره ولی متاسفانه شب قبل از عروسیتون برادر شوهرم ازدنیا رفت ونتونستم به آرزوم برسم از اونوقت یاس کله ای بنده رو کنده ازم دلخوره بازم ببخشید چیزه ناقابل بیشتر از این درتوانم نبود) ازخوشحالی اشک توچشام جمع شد چقدر بامحبت اون شام عروسیمونو نخرد ولی به خودش اجازه نداد هدیه ی مارونده تو خونواده ی ما ازاین جور آدما وجود نداره میلاد؛رضوات(ممنونم) دوباره همه شروع کردن به صحبت کردن. سارینا(راستی رضوان خانوم شما ایرانی هستین پس چی جوری درباره ی محرم نمیدونید ) مینو یه اخمی به سارینا کرد سارینا هم از شرم سرشو انداخت پایین رضوان(اشکالی نداره سوالتو جواب میدم وبهت حق میدم این سوالو بپرسی) سارینا خوشحال سرشو بالا آورد منتظر به من نگاه کرد بغیه هم انگار این سوالو داشتن مخصوصا میلاد ولی خجالت میکشیدن بپرسن منتظر به من نگاه میکردن درتمام مدت حرفم با شرم خجالت به میلاد نگاه میکردم. رضوان(بابای من هرسال به پاریس سفر میکرد مادر من هم یکی از مهاجرای ایرانی بود تو ی پاریس دانشجوی جامع شناسی بوده اونجاباپدرم آشنا میشه باهم ازدواج میکنن یعنی ...مامان من هم مهاجر ایرانی در پاریس بوده هم دورگه یعنی بابای مادرم فرانسوی بوده مادر مامانم آمریکایی ولی درایران زندگی میکردن بعد از مدتی به پاریس مهارجت کردن در پاریس زندگی میکردن بابای منم دورگه بابای بابام ایرانی اصیل بوده مامان بابام یکی ازخواهرای سواک دوره ای شاه بوده اهل انگلیس همراه برادرش لندن برنمیگرده در ایران میمونه اینطوری با پدربزرگم ازدواج میکنه....خلاصه مامان بابای من باهم ازدواج میکنن یه چند سال بعد عروسیه داییم تو پاریس بوده به فرانسه سفر میکنن من دست برغذا فردای عروسی تو پاریس به دنیا میام وتا دوازده سالگی پیش داییم تو پاریس میمونم اونجا تحصیل میکنم شما خودتون میدونید تودوران ابتدایی که اعتقادات رفتار فرهنگ یه آدم تو ذهنش شکل میگیره ومن تمام اعتقاداتم رفتارم ومهمتر از همه فرهنگم به صورت اروپایی اصیل فرانسوی شکل میگیره...خلاصه بعد از دوازده سالگی به ایران برمیگردم به اسراس شدید بابام چون اون دوست داشت بچه هاشم عین خودش ایرانی بار بیان ولی از من گذشت دیگه بااین که به ایران برگشتم ولی من تو اروپا به دنیا اومدم وبزرگ شدم وبسیار به فرانسه عادت کرده بودم برای همین سه ماه تابستان به اسرار های من به پاریس میرفتیم اینطوری شد من به قول خواهرم معلوم نیست کجاییم ثبت اهوال ایران منو تو تهران زده تا راحت تر بتونم اینجاتحصیل کنم ولی ثبت اهوال فرانسه منو به اسم اصیل پاریس میشناسه برای همین ورود به اروپا برای من به اندازه ای عامه ای مردم مشکل ساز نیست مخصوصا زندگی در اونجا) سارینا(شما خودتون کجارو بیشتر دوست دارین ) رضوان(خوب من دقیقا معلوم نیست...من تو اروپا به دنیا اومدم تا دوازده سالگی اونجا بزرگ شدم با فرهنگ آداب رسوم اروپایی آشنایی زیادی دارم ولی در ایران زندگی می کنم پس نمیشه گفت دقیقا کجارو بیشتر دوست دارم هردو جا برای من عین خونمه) مینو با بی عتنایی سوالی کرد باعث خنده ی همه شد مینو(دقیقا الا به چند زبان حرف میزنی یعنی زبان مادریت کدومه) رضوان(نمی دونم ولی مادر پدرم سعی کردن من هرزبانی که بهش ومعتصل میشمو یاد بگیرم برای مثال زبانایی که بهش مسلطم«فارسی؛فرانسوی؛انگلسی» ولی تک وتوک تبریزی«ترک تبریزی»هم بلدم چون بابای بابام نوع اصیل خون و ریشه ای ایرانی ترک تبریزه) سارینا(ولی چجوریه پدرتون دوست داره شما نمو نه ای از یه دختر اصیل ایرانی باشین ولی لحجه ای اروپایی فرهنگ آداب رسوم خلاصه همه چیه اونارو رعایت میکنین) رضوان(ببخشید نمی خوام توهین بشه به ایرانیا میدونم ایرانیا رسومات بسیار زیبا اصیلی دارن ولی الا با وضعیت جامعه دنیای مجازی متاسفانه اون شکل زیبایی خودشو ازدست داده ومن ترجیه دادم فرهنگ اروپایی رو ترجیه بدم الا ایران توسال های شاهن شاه مبارزه کردن به دست مامورای ساواک بیشترشون کشته شدن مخصوصا علما دانشمندانتون ودر زمان جنگ هشت ساله اون همه جوان از بین رفت که چی ایران اصل ونصب وزیبایی خودشو حفظ کنه وبه نظر شما باوضع ناموسو فرهنگ بیرون خون اون آدما پایمال نمیشه) همتا(از شما که فرهنگ اروپایی دارین بعید این حرفا) یه پوزخندی بهش زدم رضوان(قصد توهین به شما ندارم ولی این طرز فکر شما کاملا غلط الا ایرانیا فکر میکنن اروپاییا همشون اهل مشروب هم جنس باز هستن ولی اینطور نیست شما یه هفته همراه من بیاین تو قلب اروپا میشه لندن به قول شما ایرانیا خراب ترین شهر در جهانه فقط تو این یه هفته تو خیابانا نزدیک برج ساعت باشین چون شلوغ ترین جای لندنه وضعیت پوشش مردم مخصوصا زناشونو ببینین شاید حجاب نداشته باشن ولی با طرز پوششون شاءن خودشونو نگه میدارن میدونید یه بار دایی من همراه یکی از دوستاش به ایران سفر کردن وبه مدت یه هفته تو بهترین قسمت تهران رفتو امد میکرد موقعه ی رفتن میدونید چی به ما گفت ؛اون گفت«بهتره ماهم همراهشون به لندن بریم چون اون یه مرد اصیل انگلیسیه براش عادی دوست دختر داشته باشه ولی حدومرز خودشو نگه میداره گفت انقدر که تواین یه هفته نسبت به دخترای ایرانی طرز پوششون وسوسه شده تو کل عمر تو کلوب ها پارتی های لندن وسوسه نشده بود»میدونید مردم اروپا اهل مشروب هستن اینو انکار نمیکنم ولی درست مردم شما برعکس به نظر من عده ای از مردم ایران یا خیلی افراط گرن یا خیلی شلن یا از این ور بام میوفتن یا از اونوربام بعضی ازمردم شما مشروبو تا حد مرگ مستی پاپیتی میخورن ولی بعضی مردم ما این کارو بد میدونن بالاخره مسیحی ها برای خودشون یه حدومرز هایی دارن پوشش زناشون تا یه حد باید باز باشه بیشتر از اون ،اون زنو به دادگاه اجتماع و اخلاق میفرستن جریمش هم مربوط به بازی پوشش مربوط میشه ولی مردم شما چی...فرانسوی ها به خودشون اجازه میدن باهرکی خواستن دوست بشن باهاش رفت و امد کنن حتی شاید خوانواده هاشون براشون این کارو کنن ولی به خودشون اجازه نمیدن از خط مرزیه دوستی رد بشن) شروین(توفیلماکه اینو نمیگن) رضوان(البته اونا فقط فیلمن میدونید برای هر کدوم از اون صحنه ها چقدر وکیل و کارشناس ومتخصص سر اون سکانس حاضر میشن اونا کاملا تعهد میدن کارگردان هر اتفاقی برای هرکدوم از بازیگرا بیوفته مسعوله وباید جریمه به پردازه اگه آسیبش شدت داشت کارگردانو به حبس محکوم میکنن بازیگرانش بعد از هرکدوم از اون سکانس ها باید آزمایش بدن فکر میکنید به همین راحتی) توچشمای میلاد افتخارو میدیدم یه حسی بهم میگفت اونا قصد داشتن منو عذیت کننن ولی با جوابام همشونو پوزشونو به خاک مالیدم. بعد از اذان مغرب اءشا همه شروع به حاظر شدن تابه مسجد برن گفتن باید لباس گرم بپوشم تابعد از مراسم هیئت میبرن بیرون هواسرده تازه یه چیز بانمک شنیدم ،شنیدم بابا«بابای میلاد»مداحیه هیئت ،آقا پوریا وشروین علم میگیرن چون علمشون خیلی بزرگه میلاد هم ذخیره ای علم گیره،آرشاویر هم مسعول تبلشونه. یه مانتو مشکی با گلای رنگارنگ پوشیدم ،شلوار دنپای مخمل مشکی پام کردم به کمک سارینا مینو یه شال مشکی به طوری که یه تارموهام دیده نشه بستم کیف دستی مشکیمو زدم زیر بغلم یه پالتوی مشکی بلند هم ازروی مانتوم تنم کردم نیم پوتین مشکیم هم پوشیدم آماده ای رفتن شدم. همه گی به نزدیک ترین مسجد یعنی مسجد «امام علی (ع)»رفتیم چه مسجد بزرگیه چند طبقه ای خیلی باکلاسه تاحالا ندیده بودم مسجدی چند طبقه باشه...بی خیال بابا. همراه مامان یاس وهمتا خانوم سارینا مینو وارد قسمت زنانه شدیم یه گوشه از مسجد نشستیم مردا مداحی میکردن زنا هم بادست به سینه هاشون ضربه میزدن عجب کاری ها سینه هاشون درد نمیگیره ،از اون گذشته چقدر جمعیت فکر کنم نصف بیشتر مردم تو مسجدن این همه ادم فقط برای این مراسم این حسین کیه همه ی عالم ادم دیوونه ای اونن براش خودشونو میزنن چند بار توپاریس هم یه همچین مراسم هایی دیدم ولی دولت فرانسه مخالف این مراسم هاست برای همین کارشونو خراب کردن فکر کن مردم انقدر باعث بانیه این مراسم و دوست دارن حاظرن توکشور سخت گیری چون فرانسه عذاداری کنن. منم به تبئیت از مردم به سینه ی خودم ضربه میزدم همه ی مردم باتعجب به من نگاه میکردن حقم دارن عین آدمای از پشت کوه اومده ها رفتار میکردم ومیدونم تو همچنین موقعیتی حسابی احساس کنجکاویم ارضا شده چشای سبزآبیم براق وشیطون شده از چهره ای سفیدم شرارت میباره خوبه خودم خودمو میشناسم. بعد از اینکه حسابی مردم سینه زدن آیت الله ی رفت پای منبر تا سخرانی کنه منم سعی کردم شیش دنگ هواسمو بزارم پای حرفای قشنگ رایحه ای خوبی میداد. تا نصفه ای حرفاش بیشتر منو مشتاق میکرد پای حرفاش بشینم داستانایی که میگفت پنج شخصیت مهم داشت تک وتوک اسمشونو میاورد مهم ترین صاحب این ماهه اسمش حسینه مردوم براش پیش وند وپس وند گذاشتن میشه امام حسین(ع) ،دومین نفر یه پسری که عاشق معرفتش وفاداریش شدم عباس یا همون ابوالفضل اینم پیش وند وپس وند داره میشه حضرت ابوالفضل یعنی پدر فضل ،حضرت عباس یعنی عبوس مقطدر، سومین نفر شخص مهمی به نام محمد رسول خدا که تا اسمش میاد مردم صلواتی میفرستن کل فضای مسجد بوی بهشت زیبایی میگیره چهارومین نفر زهرا اینم پیشوند وپس وند میگیره میشه حضر زهرای مرضیه ؛وآخرین نفر زنی بزرگ وار شیر زن مهربان فداکار کل القاب خوب براش کمه اینطور که میگن زن بزرگی بوده به نام زینب کبرا یعنی زینت پدر انقدر مردم براش احترام قائل میشن دربرابرش شرمندن برای علاقه ای شدیدش به برادرش امام حسین(ع) شعری ساختن انقدر این شعر جان سوزه اشک تو چشام حلقه میبنده: ای تاجسرزینب رفتیم وخداحافظ ای همسفر زینب رفتیم وخداحافظ خدایا یه حسی دارم اینکه هروقت اسم این پنج نفر میاد خجالت زده میشم گونه هام از شرم سرخ داغ میشه مخصوصا نام بامعرفت حضرت ابوالفضل (ع) واقعا ازش خجالت میکشم میترسم انگار خودمو بهش مدیون میبینم میدونی آیت الله یه حرف قشنگی زد گفت هرمسلمانی یه واسط بین خودش و خدا داشته باشه کسی که هروقت میخواد گناه کنه تا اسمش رو میشنوه توبه کنه برگرده میلاد قبلا گفته بود امام حسین(ع) واسطه بین خودشو خداش قرار داده منم حضرت عباس(ع) رو واسطه قرار میدم چون ازش خوشم اومده دلم براش ریش شده عجب سرگذشت جوان مردانه جان سوزی داره. آیت الله سخرانیش تمام شد شروع به روضه مصیبت خوانی کرد همه ی مردم با یه اشتیاقی گریه میکردن منم برای از بین رفتن دوتا بچه هام هیچ اشک نریختم چون تو شک بودم این روزه درباره ای یکی از فرزندان امام حسین(ع) شیش ماهه است به نام حضرت علی اصغر(ع) منو به یاد بچه های یه ماهم میندازه شاید حرفای میلاد راست بوده حطما حکمتی توش بوده عقل بشریت تمام حرف هارو با سند ومدرک میپذیره این آیت الله تمام حرف های میلادو با سند ومدرک اثبات کردولی از موضوع دورنشیم واقعا مادرش رباب چی کشید دربرابر مرگ فرزند شیش ماهش من خودمو بدبخت میدیدم اونم کفر نگفت ولی من کفر گفتم خدایا توبه از آیت الله یاد گرفتم موقعه ی توبه این ذکرو بگیم«اَستَغفراَالله» عجب آدمای رزلی بودن به یه بچه ی شیش ماهی تشنه رحم نکردن عوضی ها واخدای من دیگه فش نمیدم میخوام عوض شم «اَستَغفرالله». بعد از شام همه مردم جمع شدن تا هیئت وبه چهار راه میدان ببرن ولی من سرم درد میکرد از میلاد خواستم بریم خونه اونم قبول کرد باهم رفتیم خونه تو اتاق. توخونه همش به سرگزشت حضرت علی اصغر(ع)فکر میکردم اشک از چشام سرازیر میشد شبا ساعت دَه شبکه ای iFilmسریال مختار نامه رو دنبال میکردم برای آشنایی بیشتر با این پنج شخصیت بزرگ زندگیم. چند روز گذشت امروز روز تاسوعاست روز قهرمان زندگیم حضرت ابوالفضل(ع) خاله همتا هرسال این روز شله زرد نزری میپزه بین مردم تقسیم میکنه چه کار شایسته پسندیده وبسیار زیبایی دلم میخواد منم این رسمو یعنی این عادتو انجام بدم توروز مخصوص قهرمان رویاها زندگیم. همه ی مابه خاله همتا تو این کار کمک کردیم مخصوصا من چه بااشتیاق کار میکردم همه از جمله میلاد حسابی تعجب کرده بودن. آخرای شله زرد بود زعفران وریختن تو دیگ گذاشتن تا دم بکشه ماهم دور هم جمع شدیم حرف میزدیم. تا این که خاله همتا یه دفعه ای از جاش بلند شدو به سمت دیگه شله زرد رفت کنارش ایستاد با یه لبخندی روبه من کرد همتا(رضوان جان بیا تا یه معجزه ای زیبا نشونت بدم خاله) منم با تعجب از جام بلند شدمو رفتم کنار دیگ ایستادم یه نگاه به بغیه انداختم با لبخند به من نگاه میکردن انگار اونا از این معجزه خبر دارن سرمو به سمت دیگ چرخوندم خاله همتا در دیگ و برداشت به داخل دیگ اشاره کرد سرمو چرخوندم توی دیگو نگاه کردم جلل الخالق چشام قد بشقاب سوپ خوری گشاد شد باورم نمیشه به چشای خودم اعتماد نداشتم چند با پشت سرهم محکم چشامو بازو بسته کردم نه خیر انگار خواب نیستم جنی نشدم این واقعیت داره روی شله زرد آب شله زرد همه وسط دیگ جمع شده اسم «حسین»حک شده واقعا چه زیبا شگفت انگیزبا این معجزه اشک توچشام حلقه بست قطرات اشک از روی گونه هام واژگون شد سریع دویدم تو اتاق شروع به گریه کردن کردم به این که این همه سال جاهل زندگی کردم مثل کبک سرمو کردم زیر برف. بعد ازپخش شله زرد ها خوندن نماز مغرب به مسجد «امام علی(ع)»رفتیم از یکی از مداحی ها خوشم اومدضبتش کردم درباره ی حضرت ابوالفضل (ع)خوندن گفتم امروزوامشب مخصوص ایشونه. انگار عاشقش شدم عاشق معرفتش غیرتش وفاداریش بهش مدیون شدم. مداحی «شاه وفا ابوالفضل» توشهریاری فاطمه تباری(2) مانندحیدر همتا نداری(2) شاه وفا ابوالفضل(3) ای روح احساس رنگ وبویت ازیاس(2) یاکاشف الکل اکشف کردی عباس(2) شاه وفا ابوالفضل(3) تونور عینی(2) ماه عالمینی(2) تنهای تنها اَرتش حسینی(2) گل کردی عباس(2) کوه دردی عباس(2) ساده تربگم من خلی مردی عباس(2) زهرا سرشتی(2) رمزسرنوشتی(2) جنت نمی خوام توخودت بهشتی(2) دل خونه ی تو(2) دیوونه ی تو(2) مهد رقیه روی شونه ی تو(2) شاه وفا ابوالفضل(3) قد تورعنا(2) نفست مسیحا(2) برروی بازوی تو حک شده یا زهرا«ص» (2) توباصفایی(2) آخر وفایی(2) عشقزینبینی یَل کربلایی(2) جانانی عباس(2) بی کرانی عباس(2) کشتی حسین و«ع» بادبانی عباس «ع» ........................................................................................................................ خدای من چقدر این مداحی معنای زیبایی داشت واقعا مردی بوده هااا. من ازدوتا داستان هایی که آیت الله گفتن خوشم اومده. (از زبان آیت الله...) بعد از شهادت حضرت زهرای مرضیه «ص»امیرالموئمنان به یکی از یارانش سپرد تایک زن برایشپیداکند ،زنی که شیرزن باشد تابتواند شیرمردی برایش بیاورد. یار امیرالموئمنان دختر به نام فاطمه بنی اسد از قبیله ای«بنی اسد» به امام معرفی کرد. مردم آن قبیله دلاور شیر مرد شجاع بودن واین صفات خوب آنها سرزبان های عرب میچرخیده. امام علی«ع» با آن دختر ازدواج کردن. فاطمهبنی اسد متوجه شد فرزندان حضرت زهرا«ص» نام اورا میشنون یاد مادرشان می افتند وآزرده خاطر میشوند برای همین این موضوع رابا امام درمیان گذاشت وامام علی«ع» برای ایشون لقبی گذاشت از آن وقت همه ایشون رو ام البنین صدا میزدن. ......................................................................................................... واقعا عجب زنی بودا مهربون ایثار گر،اسمشو عوض کرد فقط به خاطر این که فرزندان حضرت زهرا«ص»یاد مادرشون میوفتند ناراحت میشدن ای کاش من هم قلبی مهربانی مثل ایشون داشتم افسوس آه ه. (اززبان آیت الله...) زمانی که ام البنین پسری به دنیا اوردن اورا نزد امام علی«ع»بردن وهروقت امام به دستای اون کودک نگاه میکرد شروع به گریستن میکردن. ام البنین خطاب به امیر الموئمنین گفتن:یاامیرچرا هروقت به دستای کودکم نگاه میکنید گریه میکنید مگر دستای کودکم مشکلی دارد. امیرالموئمنین پاسخ دادن:خیر ولی وقتی به این فکر میکنم که ابوالفضلم قرار است درروز عاشورا جفت دستاشو هدیه بده به حسینم گریم میگیرد. ازآن وقت حضرت ام البنین ابوالفضل خودا دورسر فرزندان حضرت زهرا«ص»«امام حسین،حضرت زینب،امام حسن» میچرخواند ومیگفت: از این به بعدمن کنیزشماوفرزندم بلاگردان شماست ......................................................................................................... واقعا زن باادبی بودامی گفتن حضرت ابوالفضل(ع) همیشه به امام حسین (ع) میگفتن اَبااعبدالله فقط زمانی که شهید شدن فریاد زد برادر. بعد از روزه حضرت ابوالفضل(ع) به هیئت رفتیم ،بعد از تماشای هیئت به خونه رفتیم ازخستگی روی تخت غش کردیم. امشب شب شام غریبانه ماها هم مثل بقیه مردم شمع به دست رفتیم تو خیابانا،زنا ازتوی پیاده رو مردا هم ازتوی خیابان به سروسینه میزدنو از عماق وجود شام غریبان میخوندن. انقدر به این خوانواده«اهل بیت»وابسته شدم هروقت اسمشونو میشنوم گریم میگیره ،توخیابان ها باصدای بلند مردافریاد میزدن میخوندن: امشب حرم آل علی آب ندارد(4) طفلان مصیبت زده رو خواب ندارد(4) علمدارندارد(4) امشبی راشَه دین درحرمش مهمان است(4) مکن ای صبح طلوع (4) وارد مسجد شدیم تمام چراغارو خواموش کردن تاهرکی میخواد گریه کنه خجالت نکشه تو این تاریکی مادر بچشو نمیشناسه واین یه فرصت خوبی برای من بود تا بتونم از خدا طلب مغفرت کنم. صدای ناله زجه فریاد مردا زنا حالمو دگرکون کرد برای کسی مثل من تاحالا سابقه نداشته خیلی وحشتناکه،این صداهای برهم خورده قلبمو به لرزه مینداخت منم از عماق وجودم زجه میزدم بعضی وقتا هم نفس کم میووردم مجبور بودم به گردنم چنگ بندازم تا راه تنفسم باز شه هروقت زیاد گریه میکردم فشار عصبی بهم وارد میشد مشکل تنفسی پیدا میکردم از حال میرفتم. واقعا چه گوهرین این اهل بیت این همه سال ازش محروم بودم. امشبی راشَه دین درحرمش مهمان است (2) مکن ای صبح طلوع(2) عزاعزاست امشب(3) شب عزاست امشب(3) مهدیه صاحب زمان صاحب عزاست امشب(3) قال رسول الله نورعینی(3) حسین ومنی علمن حسینی(3) ای اهل حرم میروعلمدار نیامد(3) علمدار نیامد(3) الل عباس واویلا(4) حسین تنهاست واویلا(4) فردا حسین سر میدهد (3) عباس واکبر میدهد(3) شش ماهه اصغر میدهد(3) هم عون وجعفر میدهد(3) ×××××××× گل های زهرا همه پرپر شده(3) کرببلا یک سره خنجر شده(3) یک گل اون قاسم داماد بود(3) گل دیگراکبرناشاد بود(3) ای بی کفن حسین وای(4) ای تشنه لب حسین وای(4) دوراز وطن حسین وای(4) ........................................................................................................................ دیگه تحمل نیاوردم نفسم بالا نمیومد چراغا هنوز خواموش بود ولی صداها برام نامشخص انگار به خواب عمبقی فرو رفتم. با پاشیده شدن قطرات آب سرد روی صورتم چشامو باز کردم نور چشامو زد یه لحظه بستم کمی عادت کردم دوباره باز کردم خدمه های مسجد دورمو خلوت کردن به کمک مینو سارینا تونستم بشینم ولی چنان سردرد داشتم تو کل عمرم سابقه نداشت. بعد از تمام شدن مراسم به خونه هامون برگشتیم از همشون خواستم به میلاد چیزی نگن اونا هم قبول کردن نمی خواستم نگرانش کنم ولی از طرف دیگه ناراحت بودم محرم تمام شد. همراه میلاد وارد اتاق شدیم کیفمو پرت کردم رو تخت میلاد هم کت اسپرتشو پرت کرد روی تخت مشغول باز کردن دکمه ی لباسش شد،روی تخت نشستم به میلاد چشمای آبیش نگاه کردم خیلی وقت بود دلم برای این چشمای آبیش تنگ شده چشای آبی کاربونیش ادمو یاد اسمون ی که دلش گرفته میخواد گریه کنه میندازه. رضوان(میشه بشینی باهات کار دارم) میلاد(آره میشنوم) رضوان(اووووففففف....چجوری میتونم نماز بخونم یا چادر سرم کنم تو...حمایتم میکنی) بااین حرفم چشمای آبیش شروع به برق زدن کرد این برق چشماش منو به آتیش هوس آغوش گرمش میطلبه....دست از بازکردن دکمه های لباسش کشید فقط به من چشمای سبزآبیم زول زد. میلاد(راست میگی) رضوان(من عاشق اهل بیت شدم عاشق خدا حالا میفهمم خدا کیه حالا وجودشو درک میکنم ....ولی نمیدونم میتونم خطاهای گذشتمو جبران کنم آیا خدا منو میبخشه) میلاد(آره عزیزم همین که اون قلب کوچولو مهربونت پشیمونه خدا بخشیدتت منم بهت کمک میکنم از هر لحاظی که توبخوای...وای رضوان خوشحالم کردی خدا خوش حالت کنه اصلا باورم نمیشه حالا میشه بهت گفت عجیب الخلقی وتک آفریده شدی) (هشت سال بعد) (آی مامان آرومتر موهامو کندی) یه لبخند ملایمی زدم رضوان(سَهام جان موهاتو قبلش شونه نکردی نمی دونی برای بافتن باید قبلش موهاتو شونه کنی عزیز مادر دردونه ی مادر یکی یدونه ی مادر) سَهام(زورم میاد موهام خیلی بلند....دیشب با،بابا سانت کردیم موهام یه وجب زیر باسنمه دستم نمیرسه) رضوان(من که صدبار گفتم بریم موهاتو کوتاه کنی خودت نخواستی) سَهام(نه توروخدا قول میدم مرتب شونه کنم دیگه غرنمیزنم قول میدم موهامو دوست دارم) رضوان(اولا دیگه قسم نخور این صدبار...دوما خَربزه میخوری لطفا پای لرزش هم بشین عزیزم) دراتاق باز شد قامت مهرشاد تو درگاه ظاهر شد«مهرشاد برخلاف سنش قدش بلنده قدو هیکلش به میلاد رفته ولی سَهام جسه وقد هیکلش به خودم رفته ریزه میزه» رضوان(سلام عزیزم...بابا کو) مهرشاد(سلام...داره میادش راستی مامان من خیلی دلم برای عمه مینو دختر عمه سوگل تنگ شده) سَهام(اولا خجالت بکش سوگل دختره تو پسری دوما منم دلم برای خاله سارا،خاله ساحل،خاله رعنا،خاله رها) مهرشاد پرید وسط حرف سَهام مهرشاد(بوووووو خاله خاله روان کرده خودتو خلاص کن یه کلام بگو جمع کثیری از خاله ها دیگه) از حرفش خندم گرفت اخلاق مهرشاد به هیچ کدوم ازمانرفته البته فقط شوخ تبیشو وگرنه کپی برابر اصل میلاده ازلحاظ غرورزیادوغیرت«یادمه یه بار سَهام بایکی از دوستای پسرش تو مهد دعوا میکنه پسره سَهامو هول میده مهرشاد هم غیرتی مثل باباش میشه میزنه باپسره دعوا میکنه نبینین داره سربه سرسَهام میزاره ها جونش برای خواهرش در میره نمیدونم دعوا کردن از کجا یاد گرفته»حالا بگزریم سَهام ازحرفش ناراحت میشه سَهام(مگه تو گذاشتی... خلاصه دلم واسه خاله سارا،خاله«مهرشاد:پوووفففف»ساحل،خاله رعنا،خاله رها،تینا وتارا،مهدگل ،پریناز،فرشاد تنگ شده) مهرشاد(بی خود دلت برای فرشاد تنگ شده خجالت نمیکشی بزار به بابا بگم) سَهام یه زبون واسه مهرشاد درآورد مهرشاد عصبانی دنبالش کرد سَهام هم اصلا متوجه نشد هنوز دارم موهاشو میبافم اززیر دستم در رفت چند دور سَهام دور من میچرخید مهرشاد هم خشمگین دنبالش میکرد منم هرهر بهشون میخندیدم تا این که در اتاق باز شد هردو سر جاشون میخ شدن همینش خوبه ازمیلاد میترسن ازش حساب میبرن البته رابطشون بامیلاد خوبه ها ولی چون میدونن میلاد از دعوا خوشش نمیاد ازش میترسن تادوباره تنبیه شون کنه. سَهام،مهرشاد(س..س..سلام) میلاد(سلام چیزی شده) هردو هماهنگ سر به علامت منفی تکون دادن دستاشونو عین گروه سرود به پشت بردن. میلاد یه اخمی کرد میلاد(اینطوری باادب وآروم شدین یعنی تاثانیه ی آخر من بیام داشتین دعوا میکردین) رنگ از رخ هردو پرید خندمو جمع کردم رضوان(اِاِاِ میلاد چیکارشون داری بچه هامو نیگا چقدر ترسیدن) میلاد(آهان پس دعوا کردین...چقدر بهتون بگم دعوا کار زشتیه مهرشاد از تو بعیده تو بزرگ تری مثلا) مهرشاد هم خبرچین باباش همه قضیه رو نه گذاشت نه برداشت گذاشت کف دست میلاد اونم غش غش میخندید منم همونطور میخندیدم موهای بافته شده ی سَهام وکش میبستم. میلاد(حالا من یه خبر خوش دارم امشب بلیط داریم به سمت تهران فقط برای آخرین بار بریم حرم از آقا خداحافظی کنیم سه شب دیگه بلیطارو برای کربلا اوکی کردم میریم انشاالله کربلا). بچه ها از خوشحالی هورا کشیدنو دست میزدن سَهام بعد از خوش حالی کردنش از توی ساک من لباس مجلسی که تازه خریدمو دراورد به میلاد نشون داد سَهام(بابا دیدی این بار که رفتیم گرگان مامان از ماه تی تی چی خریده واسه عروسیه سارینا) میلاد(وای چقدر قشنگ...ولی عروسیه سارینا یه ماه دیگست) مهرشاد بی حوصله کلافه جواب داد این رفتار خنثاش منو کشته مرده ی خودش کرده ازهمین کودکی دختر کش شده حسابی ولی خیالم راحته تحت تعلیم و تربیت وکنترل من ومیلاد قرار گرفته. مهرشاد(بابا زنارو هنوز نشناختی) رضوان(توچه زبون درآوردی زبون دراز) سَهام هم برای خودش پسر کشی شده اونم مثل مهرشاد تحت کنترل ما قرار گرفته خدارو شکر ازآینده ی این دوتا بچه مطمعا نم. رضوان(راستی میلاد به دانشگاه خبر دادی مرخصی گرفتی جناب استاد بد اخلاق سخت گیر) میلاد(لازم نیست امتحانات تموم شده تابستان شروع شده برگه هاهم به دانشگاه تحویل دادم) سَهام(بابامن هنوز اسم دانشگاهی که توش استادی رونمیدونم برم به دوستام پُز بدم) مهرشاد(بروبابا حال داری هرکی به فکر خویشه کوسه به فکر ریشه) سَهام(توچه فیلسوف شدی واسه من ضرب المثل میگی ....بابا دعواش کن دیگه یه چیزی به این شازده پسرت بگو) میلاد بالبخند سَهامو بایه دستش بلند کرد بغلش انقدر بچم عین خودم ریزه میزه سبکه همیشه میلادومهرشاد به ما میگن خاله ریزه ها من وسَهام هم به میلادو مهرشاد کپی برابر اصلش میگیم مردای مغرور. میلادبالبخند گونه های تپل سفید سَهامو ماچ کرد. میلاد(دعوا نکنین بابا...سَهام عزیزم بابا من تو دانشگاه فردوسی استاد شهرسازی ونقشه کشیم حالا برو حالشو ببر) باناراحتی سَهام واز بغلش کشیدم بیرون رضوان(اِاین چیزا چیه به خاله ریزه ی من یاد میدی) میلادسَهامو ازبغلم کشید بیرون میلاد(چند بار بگم بغلش نکن کمرت درد میگیره ) منم از روی لجبازی مهرشادو بغلم گرفتم ازسَهام سنگین تره میلاد هم اونو ازم گرفت منم سَهامو ازش گرفتم تا این که صداشون در اومد سَهام(اِی بابا مامان دلو رودم اومد توحلقم بزارینم پایین) مهرشاد(برای اولین بار با عقل ناقص این خاله ریزه موافقم بابا حالت تهوع گرفتم انقدر اینوراونورم کردین) هردو خندیدیمو گذاشتیمشون پایین. .................................................................................................................... برای آخرین بار توی گل خونه به گلام رسیدگی میکرردم درست از دمه درگل خونه حرم امام رضا معلومه چه جای دنج وباصفایی زندگی میکنیما. میلاد وارد گلخونه شد. میلاد(میگم....عجب زندگی وعشق پرماجرایی داشتیما) یه لبخندی تحویلش دادم رضوان(درسته ولی آخر شاهنامه خوش است آقای استاد) میلاد(رضوان همیشه عاشقت میمونم هیچ وقت ترکت نمیکنم خوانواده ی من نفس های من تووسَهام ومهرشادین اینوبهت قول میدم عزیزم) روبه روش ایستادم درحالی که یغه ی کت اسپرت مخملشو مرتب میکردم پاسخشو دادم رضوان(منم همینطور عشقم،عشق اول وآخرم) میلاداروم بالطافت شروع به بوسیدن لبام کرد صورتمو تودستاش قاب گرفت منم دستامو دور گردنش حلقه کردم در بوسیدن همراهیش میکردم چون مطمعا بودم این بوسه برای ما حلاله...یکم گذشت از هم جدا شدیم با عشق به هم زول زدی. میلاد(راستی توجه کردی سَهام خیلی شبیه تو مهرشاد شبیه منه) رضوان(نه بابا کجا شبیه ماست سَهام چشماش به تورفته آبی پرنگه موهاشم قهوه ای ،مهرشاد هم موهاش خرمایه چشمای مشکی داره با پوست گندمی...کجاش شبیه ما خدارو شکر نه رنگ چشم نه رنگ موهام ی من به هیچ کدومشون نرفته فقط سَهام مثل من سفیده) میلاد(اولا چه عیبی داره زنه من تک باشه دوما خانومی از لحاظ اخلاق میگم سَهام درست مثل تو کله شق وزلزله آتیش پاره ی) رضوان(اون که بعله مهرشاد هم درست مثل تو مغرور بد اخلاقه) میلاد(واااااااییییی....چادرتو سرت کن الا بچه ها ماشینو میترکونن انقدر باهم دعوا میکنن نمیشه یه لحظه تنهاشون گذاشت من اومدم دنبال تو خودمم موندگار شدم....راستی کلید گل خونه روبده به مش اکبر تا بیاد تو نبود ما بهش سر بزنه) رضوان(تو برو منم الا میام کلید یدک گل خونه رو بهش قبلا دادم) میلاد زود از گل خونه خارج شد منم چادرمو سرم کردم از گل خونه خارج شدم درشو قفل کردم سریع به سمت ماشین دویدم. ........................................................................................................................ درسته همانا عشقی که باید به خاطرش باعالم وآدم بجنگی کنارت ایستاده واین لحظه ،شیرین ترین لحظه ای است که ممکنه حتی لیلی ومجنون وشیرین وفرهاد نچشیده باشن ما میتونیم خودمون یه لیلی ومجنون ،شیرین وفرهاد درست کنیم فقط باید عاشق مخلص باشیم همین. امید وارم از این داستان(تمام شخصیتاش ساخته ی ذهن نویسنده ست)لذت برده باشید خوش باشید.... داستان:الهی ی عشق جاری شده از قلم :علیا 18/9/95شمسی آذر ماه ،پنج شنبه 8ربیع الاول 1438قمری 8دسامبر 2016میلادی زیر سایه ی یزدان بزرگ وسرروی شونه ی عشق پاک پایان خوش...
  4. الهه ی عشق | OLIA

    « به نام خدا » نام کتاب: الهه ی عشق نام نویسنده: OLIA کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه: این داستان درباره ی دوتا جوون به اسم میلادو رضوانه که از سر لجو لج بازی باهم صیغه ی یه ساله میشن برای ادامه تحصیل به امریکا میرن در امریکا اتفاقاتی براشون میوفته که... مقدمه: (به شیرازامدم بی چاره خسته به دربازه رسم دربازه بسته همان در بازه بان دربازه باز کن که مجنون غریب تنها نشسته) عشق لیاقت می خواهد وهمانا عشق رامی خواهند باید برایش تلاش کند باید برای عشقش بازمین و زمان بجنگد وعشقش رااز خالقش بخواهد سعی کن به راحتی به کسی دل نبندی چونانکه اگر عشق او ازروی هواوهوس باشد جوری تنهایت می گذارد که قلبت را به در اورد قلبت رابه کسی بده که لیاقتت را دارد خود را اسیر کسی کن که معشوق چشمان مانند آهویت باشد برای کسی بمیر که چونان آدم و حوا فدایت شود وتورا در هیچ شرایطی میانه گرگان درنده تنها نگذارد. این داستان درباره ی دوعاشق است برای رسیدن به هم باهمه میجنگند ودر این راه اتفاقاتی برایشان میوفتد. (آغارعشق) (اله ی عشق) صدای ساعت روی میزعسلی در امد وبا عصبانیت روش زدم تاساکت شه وارد حمام شدم وبادستام موهای بلند لخت عسلیمو زیر اب ولرم دوش مساژدادم وبعد ازدوش گرفتن دندان های سفیدم را مسواک کردم،موهایم را خشک کردم ودم اسبی بالا بستم وموهای جلوم روفرق کج با بقیه موهام کش بستم حجابم معمولیه مغنعه راکمی عقب کشیدم زیاد دوست ندارم آرایش کنم پوستم سفیده نیاز به زدن پنکک ندارم بنابراین برای دلخوشی خودم یکم کرم زد افتاب زدم وکمی به موژه های بلندم با ریمل حالت دادم که چشمای سبزآبی منو در خشان ترونافذ ترازهمیشه می کنه وبرای اینکه لبام از حالت خشک دراد کمی رژکمرنگ زدم یک مانتوی نه زیاد تنگ نه زیاد گشاد صرمه ای تا دو وجبی قوزک پاهامه پوشیدم چاکش تا زانومه یک شلوار لوله تفنگی لی هم باکتونی اسپرت مشکی پوشیدم وکوله پشتیم هم برداشتم روی دوشم یک طرفه انداختم واز اتاق زدم بیرون به ساعت نگاه کردم تایک ساعت دیگه کنکورم شروع میشه،به هال رسیدم به مادرم سلام دادم وبالبخند در جوابم گفت مامان(سلام به روی ماهت عزیزم صبح بخیر خشگلکم کی بیدارشدی) لبخندی به روش زدم همیشه باهام گرم برخورد میکنه ومنو شاد میکنه باهمون لبخند گفتم رضوان(خیلی وقت میشه واسه چی میپرسی) همون طور بالبخند به طرفم میومد گفت مامان(اخه ساحل زنگ زد گفتم هر وقت بیدارمیشی خودت میری نیازی نیست بیاد دنبالت اگه حالا می خوای بری زنگ بزنم آژانس بیاد) منم در حالی گونه هاشو می بوسیدم گفتم (ممنون میشم اگه سریع تر مامان جونم ) با گفتن کلمه ی (توهیچ وقت بزرگ نمیشی)به طرف تلفن رفت وبعد از پنج دقیقه سوار ماشین سمند نقرای شدم وادرس آزمون کنکور رو دادم راننده یک پسر جوون باچشمای هیزی بود همچین باپوزخند مرموزی به من زل زده که انگار قراره هرازان منو درسته ببلعه یک آهنگ شاد گذاشت وصداشو بلند کرد (آهنگ از سعید شهروز«جونم به چشمات») توبرگشتیوحاله من دوباره روبه راه شد درخوشبختی رودنیام واشد بهت قول میدم ارچشمایه توچشم برندارم من این دفعه واسه عاشق شدن انگیزه دارم جونم به چشمات بستست نروکه من نرم ازدست ببین کی به تودل بسته کسی که از همه خسته است جونم باتومی مونم ای فالت توفنجونم ازوقتی که برگشتی رویایی شده خونم وقتی تورودیدم نگاهتو پسندیدم به تو گفتم ناامیدم ولی دل به تومیدم بهم گفتی دوسم داری میونه خوابوبیداری همه رفتن همه میرن ولی تو موندگاری جونم به چشات بستست نروکه من نرم از دست ببین کی به تو دل بسته کسی که از همه خستست جونم باتو می مونم ای فاله توفنجونم ازوقتی که برگشتی رویایی شده خونم وقتی تورو دیدم نگاهتو پسندیدم به توگفتم ناامیدم ولی دل به تو میدم بهم گفی دوسم داری میونه خوابو بیداری همه رفتن همه میرن ولی تو موندگاری جونم به چشمات بستست تروکه من نرم از دست ببین کی به تودل بسته کسی که از همه خستست جونم باتو میمونم ای فاله توفنجونم ازوقتی که برگشتی رویایی شده خونم ومن از اول تا اخر راه همش توفکربودم که وقتی آهنگ تمام شد به خودم رسیده بودیم انگار این یارو از اول راه تا خوده همینجا فقط به من زل زده بود خدارحم کرد سالم رسیدم،پولوحساب کردم سریع زدم به چاک دیگه تاقت نگاهای زشت هیزشو ندارم؛رفتم داخل هنوز یک ربع مونده تا کنکور شروع شه همینجوری باخودم کلنجار میرفتم دو صدااز پشت سرم گفت(رضوان چقدردیر کردی ) برگشتم دیدم ساحل و سارا بالبخند دارن به طرم میان بعد از سلام کردن به هردوشون سارا گفت(من دیشب بااسترس هایی که داشتم نتونستم تاصبح پلک روهم بزارم ولی توی بی خیال ازهمه جا مثل خرس قطبی خوابیدی ککتم نگزید) ساحل لبخندی زد گفت(تازه بیشتراز همیشه هم خوابیدی) رضوان(آخه گفتم بسه دیگه این همه مدت بی خوابی کشیدم تلافیه اون روزاست تازه اگه بازم بی خوابی میکشیدم هیچی به علمم اضافه نمی شد هیچ بدترتوجلسه ی کنکور مثل موتاداتریاکی هی چرت میزدمو بقیه هم به من مشکوک میشدن ) ساراباکلافگی گفت(اوووووووهههه هفت خوان رستم راه انداختی ) ساحل لبخندی زد گفت(چقدر اتفاق میوفتاد اگه دیشب نمی خوابیدی) هر سه تا زدیم زیر خنده ووارد جلسه ی کنکور شدیم ساعت 8 صبح شروع شد تا ساعت 12 طول کشیدبعد از اتمام کنکورمنو ساراوساحل از جلسه بیرون امدیم تصمیم گرفتیم ناهارو بریم فرحزاد تا یک کباب کوبیده ای بخوریم . سفارش غذارو دادیم شروع به حرف زدن کردیم متوجه میز کناریمون شدم اونجا چهارتاپسر چشم چرون با لبخند های زشتی به ما زل زدن همه چیه فرحزاد خوبه اِلا این جووناش اخه یکی نیست به اینا بگه چشاتو درویش کن یارو مگه خودت خوار مادر نداری اینجوری زل زدی به ناموس مردم بی غیرت ماهم درست در زاویه یی نشستیم اونا از هر جهت به ما دید دارن دیگه دارم کفری میشم حرسم بد جوری در امده خوشم نمیاد یکی همش بهم زل بزنه چه برسه به چهارتا ادم (توبودی چه حالی میشدی نه خداییش چه حالی میشده اوق نمیزدی ) اخه اینام قیافه هم ندارن ؛ ساحل دیگه می خواست بلند شه و یک کف گرگی به تک تکشون بزنه . ساحل:صورتی گردوپوستی گندمی داره چشمای درشت کشیدش که ابی بودن چشماشو بیشتر به رخ میکشه ابروهای کلفت شیطانی مشکیش روی صورت گندمیش خودنمایی می کنه بینیه عملیش روصورتش جاخوش کرده ولبای گوشتی کمی کشیده که با رژلب قرمزترشده وگونه های پر بارژگونه ی قهوه ای رنگ گرفته وموژه های بلندمشکیی یک دست فرخورده وچشمای ابیش توقاب خط چشم مشکیش مثل آب دریا موج می زنه.موهای مشکی پرکلاغیشو چتری جلوش اتو کشیده ریخته چه برقی میزنه. سارا:صورتی کشیده باپوستی سفید موهایی بور ابروهایی بورکلفت کشیده ای که با رنگ مدادقهوه ای روصورتش خود نمایی می کنه وچشمای درشت مشکی نافذی داره در قاب خط چشم وموژه های بلند فر خورده بیشتر تو چشمه وگونه های استخونیش بارنگ صورتی مات پوشیده شده وبینیه عروسکی قلمی داره لبای نه زیاد گوشتی ونه زیاد نازک کشیده ای داره با رژمات قهوه ای زیبا تر شده. واقعا هردوشون تیپ پسر کشی دارن واون بی غیرت ها حق دارن اینطوری به ما خیره شدن ولی من همیشه سعی کردم تا ممکنه ساده پوش باشم تااین اتفاقا هم نیوفته هه چقدرهم نیوفتاد . بالا خره ناهاروبانگاهای اونا کوفت کردیم وبعد از تمام شدن قرار شد ساحل و سارا برن تو ماشین بشینن و من هم برم حساب کنم . پولو اوردم جلو تابه اون اقائه بدم ناخداگاه دست مردونه ای دور موچ دست لاغرو شکنندم گره خورد رومو برگردوندم تا ببینم کی از جونش سیر شده بادیدنش چشمام دوبرابر نلبکی مادر بزرگ خدا بیومرزم شد خدایا مردم چقدر پرو تشیف دارن این یارو یکی از همون پسرایه که خیره خیره به من زل زده بود خداییش خسته نمیشد حالا بیخی بابا حالشو بگیر دختر وقتی نگاه منتظر منو به خودش دید اون موتوربی صاحاب بالا خونه رو راه انداختو با یک لحن زشتی گفت (مهمون ماباشید خانوم خشگله) من از فرصت استفاده کردمو دستمو با خشم کشیدم بیرون ویک اخم نرمی بین ابروهام نشست با غیظ گفتم (شما کی باشید که ما مهمون شما باشیم) بالبخندی که قد ارزن فرق نکرده بود گفت(اه ببخشید ماد مازل خودمو معرفی نکردم )صدای نکرشو صاف کردو یک دستی به لباسای بد ترکیبش کشید گفت(من فرهادم ومیشه اسم شریف شمارو هم بدونم) منم در جوابش یک لبخند کجی زدمو شروع کردم. (بیچاره باید فاتحشو بخونه چون وقتی رضوان شروع میکنه ...حالا بیخی بابا بریم سر وقت این بچه پرو) یک نفس و پرخوشونت زدمو تاختم بهش (لزومی نداره اسم شریف منو بدونید ومن بسیار از دیدن روی گندتون ناراحتم اگه لطف کنیدو بزارید من غذای به لطف شماو دوستاتون کوفت شده رو حساب کنم بسیاد ممنون میشم .) (حسابی براش تخفیف قائل شدم وگرنه یک جنگ حسابی راه میوفتاد بیشتر حرفای دلمو فشاشو فاکتور گرفتم تازه اون روی منو ندیدید هه همچین میگم اون روی منو ندیدیت انگاری اگه اون روم بیاد بالا اضرائیل هم جلودارم نیست اخ قربون لاف زدنم برم حالا بیخیال بابا بریم سر اصل مطلب ) خلاصه بعد از حساب کردن مثل چیز در رفتم تا نگاهم تونگاه حتما میر قضبش نیوفته . توماشین ساحل اهنگ عماد طالب زادرو گذاشتیمو صداشو تااخر کردیم اخ من عاشق این صحنه هامونم عاشق این اهنگم نمیدونم چرا ولی هروقت بهش گوش میدم بهم حس غرور میده . (آهنگ عماد طالب زاده «دختر» روی پیشونیه فرشته ها نوشته هرکی دختر دتره جاش وسط بهشته ازآسمون می باره دوروطلا.گوهر زروسیمونقره وقتی می خنده دختر یکی یدونه دختر چراغ خونه دختر گلابتونه دختر محاسبونه دختر قندونباطه دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگونازش ورد لباته دختر توشبای تاریک ماهو ستاره دختر کوچیکوبزرگش فرقی نداره دختر دختر کوه نمک دخترعزیزه چشماشو میبنده میخنده ریزه ریزه شاخه نباط دختر آب حیاط دختر وقتی که غم داره دلت میمونه باهات دختر یکی یدونه دختر چراغ خونه دختر گلابتونه دختر محاسبونه دختر قندونباطه دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر توشبای تاریک ماهو ستاره کوچیکو بزرگش فرقی نداره دخترانیسه دختر عزیزه چشماشو می بنده میخنده ریزه ریزه شاخه نباطه آب حیاطه روزای سختی دختر باهاته کوه نمک دختر بلاکلک دختر مثل انار شیرین ترک ترک دختر یکی یدونه دختر چراغ خونه دختر گلابتونه دختر محاسبونه دختر قندونباطه دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر یکی یدونه دختر چراغه خونه دختر گلابتونه دختر محاسبونه دختر قندونباطه دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر یکی یدونه دختر چراغه خونه دختر گلابتونه دختر محاسبونه دختر قندونباطه دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر از هر دوشون خداحافظی کردم ودر حیاطوبستم وتا خواستم حرکت کنم دیدم مامان جونم با سلاموصلواتو اسپند به دست داره میاد سمتم لبخندی ملایم نشست رو لبم وپریدم بغلش مادرم بالحنی مهربانانه ای گفت (کنکورت چطور بود ته تغاری من) محکم گونشو بوسیدم رضوان (20 بود مامانی راستی رهاکجاست از صبه ندیدمش) مامانم(هیچی با کیوان رفتن خریدای عروسی ) لبخندی زدم رضوان(لطفا تاقبل از جواب کنکورم عروسیشونو بگیرین بعدش من مییییرررم شیکاگوو) مامانم بااین حرفم نم نمک لبخند ازرولباش محوشد مامان(هنوز رو تصمیمت ایستادی ایران خیلی دانشگاهای بهتری داره می خوای بری شیکاگو چی کار) منم آروم لحنمو بچه گانه کردم رضوان(آخه من قربون توبشم مامان جون الهی من تنها نیستم ساحل وساراهم باهامن تازه دانشگاه شیکاگو کجا دانشگاه ماکجا فقط چهارساله دیگه بعدشم تابستونامیام ایران دیگه نگرانه چی هستی عزیزم همین که بابا راضی شد تو ناراضیی نگران نباش ) مامانم زورزورکی یک لبخند خشکوخالی زدوبادستاش راهنماییم کرد داخل مامان (برواستراحت کن عزیزم خسته ای) خودش می دونست ناهار خوردم بنابراین نگفت ناهار آمادست. منم از خداخواسته شیرجه زدم تواتاقم خندم تبدیل به لبخندوبعد به لوچه گوشه ی لبم شد اینجااصلا می خوره اتاقه یک دختر باشه بیشتر شبیه تویله هاست انگار بمب اتمی اینجاترکوندن خیلی خسته م ولی ادمی نیستم دربرابرهمچنین وضعی بیخیال باشم بنابراین باخستگی زیاد استین های مبارکو زدم بالا دست به کار شدم اخه خیلی ازشلختگی بدم میاد (خداییش جوری لاف میزنم هرکی ندونه فکر میکنه اینارو یکی دیگه کثیف کرده و من اینجا نبودم خخخخخخ)لباسامو عوض کردمو شروع کردم از ساعت 3 بعد از ظهرتا ساعت 6 غروب اتاقمو تمیز کردم بعداز خستگی خودمو پرت کردم رو تخت دونفره ی گرمو نرمم ویک آه ازروی خستگی کشیدم توفکر فرورفتم تا این یک ماهو تا جوابه کنکورم مونده رو چیکار کنم ناخداگاه چشمم گرم شدونفهمیدم کجای خیال پردازیام بودم خوابم برد. فکر کنم ساعتای 9 ، 5/9 اینا بود باصدای رهابیدارشدم داشت خریداشو به مامان وبابا نشون میداد فکر کنم رعناهم بادخترش تارا امده باشن. بانق و نوق ازجام بلند شدم رفتم دستوصورتمو شستم مشغول بستن موهام شدم در اتاق باز شدو تاراباخنده وارد اتاق شدوباهمون لحنه بچه گانش تارا(سلام خاله ،خوبی،بیاببین خاله رها چیا خریده) منم روی خوش بهش نشون دادم رضوان(باشه الا میام،راستی کیوان یا بابات اینجان) تارا(نه بابا ، بیاراحت باش فقط بابابزرگ اینجاست) خلاصه موهامو کج سمت راستم بستمو روشونم گذاشتم یک تیشرت صورتی ساده ریون هم تنم کردم بایک شلوارک بنفش که سرش کش میخوره چیکارکنم من اخه لباس خونگی مه از این لوس بازی هام خوشم نماید حتی تو خونه هم دنپایی بپوشم آااااخخخ وقتی پاهام رو سنگ های برهنه ی خونه میزارمو پاهام شروع میکنن به کزکز کردن چه حالی میده حالا بگزریم در اتاقو بازکردمو همراه تارا به سمت پایین حرکت کردیم. «میلاد» با لبتاب با عرشیا چت میکردم صدای نهیب غیژدر به گوش رسید سرمو بالا اوردم مامان یاسوتودرگاه در دیدم اروم اروم داره می خنده منم به روش لبخند کوچکی زدم مامان یاس لبخندشوجمع کردواخم ساختگی کرد مامان یاس(لبخند هم نمی تونی بزنی یه ضره محبت کن به اطرافیانت به خدا گناه دارنا ) یک ضره لبخندمو به خاطرش پرنگ تر کردم اخه اون چه گناهی داره باید جر اطرافیان بی ابرو بی غیرتشو بکشه باهمون لبخند میلاد(چیزی شده سری به ما زدی ) مامان یاس (هیچی آمدم بگم شام آمادست اگه مارو قابل بدونید تشریف بیارید میل بفرمائید ) کم کم از لحن مامان یاس به خنده میوفتادم به زور جلوشو گرفتم میلاد(چشم الا میام شما برید منم میام ). دودقیقه بعد از رفتن مامان یاس گذشت منم بلند شدمو رفتم پایین (آخ جون امشب کتلت داریم من از هرچیزی بگزرم از کتلت های مامان یاس نمی گذرم ) بابام(خیلی خوب دیگه خودتو لوس نکن کارای دانشگاهتو انجام دادی) منم لحنی جدی به خودم گرفتم میلاد(نه فردا با عرشیا میرم کافینت اونجا انجام میدم ) مامان یاس (چرا کافینت مااینجا اینترنت پرسرعت داریم ) به دونه اینکه نگاهش کنم در حالی که لقممو به سمت دهانم میبردم میلاد( لب تابم مشکل پیداکرده عرشیا هم لب تابشو برده خدمات کامپیوتری برای همین داریم میریم کافینت) مامان یاس(راستی مینو امشب میاد تهران) تعجبم بیشتر شد میلاد(مگه دانشگاهش تمام شده داره میاد ) مامان یاس لبخندی به روم زد میلاد(اره عزیزم مدرکشم گرفته تو چطور برادری هستی حتی نمیدونی خواهرت مدرکشم گرفته) میلاد(پروازش از مشهد کی) بابا (هواپیماش ساعت 10ازفرودگاه بلند میشه) میلاد(منم میام فرودگاه ) مامان یاس (نمی خواد عزیزم دیر وقت میرسه بابات خودش میره دنبالش). پنج دقیقه سکوت شد ومن شامم تموم شد میلاد(منو صبح زود بیدارم کنید برم کارای دانشگاهمو انجام بدم ) یک شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم . (من عاشق گل نرگسم همیشه هم ازعطرگل نرگس استفاده می کنم یه چیزایی هم از خدا پیغمبر میدونم،در یک خوانواده ی مذهبی بزرگ شدم ولی خوانواده ی ما از نوع افراطیش نیستن یعنی عذا،نمازو،روزه هامون به جاش؛جشن وشادیمونم به جاش) قرار شد من باماشین برم دنبالش وبعد بریم کافینت...وارد شدیم همه ی صندلی هاپربودبنابراین مجبور بودیم بشینیم تا نوبتمون شه. دودقیقه بعد از نشستن ما گذشت چشمم به در شیشه ای دوختم و مشغول نگاه کردن به مردم بودم تا یک ماشین سوناتای مشکی جلوی دیدمو گرفت ،متوجه شدم سرنشیناش دخترن خواستم نگاهمو از روشون بردارم نمی دونم چرا ولی نشد عرشیا نگاه منو دنبال کرد به همون ماشین و سرنشیناش زل زد. اول از همه راننده پیاده شد یک دختر باپوست گندمی وموهای مشکی به رنگ شب. ازپشت هم یک دختر سفید پوست باموهای بور عین هو اروپایی ها بی رنگ و بی روح فقط یکم آرایش کرده قابل رویته. از همشون بدم میاد حالم داره بهم می خوره سرمو از روشون برگردوندم ناگهان صدای یکی دیگه هم شنیدم بهش می گفتن «رضوان» دوبا ره سرمو به سمتشون چرخوندم توقع داشتم مثل دوستاش باشه ولی باچیزی که دیدم بیشتر خواستم آنالیزش کنم یعنی اگرم نمی خواستم نگاش کنم یک نیروی عجیب ناشناخته ای قدرت این کارو ازم می گرفت. یک دختر باصورتی نه گرد ونه کشیده با پوست سفید با چشمای درشت کشیده سبزآبی نافذودرخشان تر از دوستاشه با موژه های بلند یک دستش با ریمل حالت گرفته وابروهای عسلی کلفت ساده دخترانه با بینیه زیبا کوچیک ولبای نه زیاد گوشتی ونه زیاد نازک بارنگ قهوه ای کمرنگی جون گرفته وقتی می خنده گونه های صافش میزبان چاله های گوشه لبش میشن بانمک ترش میکنه موهای عسلیشو فرق کج جمع شده وبا گیره بالا زده اعتراف می کنم ازاون دوتای دیگه ساده تر وبا حجاب تره یک شال فیروزه ای با مدل خاصی بسته با یه مانتوی تازانو نه زیاد تنگ ونه زیاد گشاد به رنگ شیری با شلوار دنپای نخودی کتونیه مشکی یک کوله هم یک ترفه پشتش انداخته. شاید به چشم هر پسری یک دختر کامل وساده وزیبا به نظر بیاد ولی به چشم من هیچ فرقی با اون دوستاش نداره وبا بی عتنایی از صورتش رو برگردوندم عرشیا هم همراه من رو از صورتشون برگردوند هر سه تا دختر باهم امدن رو صندلی روبه روی مانشستن اه اه اه چرا باید روبه روی من بشینن خودمو سنگین کردم وچشم به مزائک های کف زمین دوختم یک آقایی انگار مسئول کافینته به سمت دخترا رفت وروبه روی همون دختره رضوان وایسات وبالحنی خاص شروع کرد مسئول(ببخشید خانوم ها میشه بپرسم کار شما چیه تابتونم کمکتون کنم) منم سرمواوردم بالا برام مهم نبود ولی ناخداگاه خواستم ببینم چی میگه باچیزی که ازدهنش امد بیرون هم باعث شد ازفکربیام بیرون هم اینکه دوتاشاخ تروتمیز روسرم ظاهر شد، رضوان(مابرای ایمل به خارج امدیم مدارک دانشگاهیه فکر نمی کنم شماسررشته ای دراین مورد داشته باشید) مسئول کم کم لبخندش رولبش ماسید ولی خیلی زود خودشو جمع وجورکرد مسئول(خوب چون اینجاخیلی شلوغه ماهم برای مهمان های ویژه ای مثل شما یک برنامه ای طراحی کردیم یک فرم اگه شما اونوپرکنید مابراساس همون فرم براتون ایمل میکنیم ودیگه لازم نیست شماتو نوبت بشینید) ماشاا...چقدر فک زداین یاروخانوادش چی میکشن حالابگزریم دختره ای سمت راست نشسته بهش میگن سارالبخندی زد سارا(ممنون میشم اگه فرم هاروبیارید سه تا لطفا) اون یاروبالبخند زشتش ازاونجادورشد رضوان روکرد به سمت سارا رضوان(چرااین کاروکردی دوست ندارم فکرکنه تونسته به هدف کثیفش رسیده) دختره ای سمت چپ نشسته بود اسمش ساحله به صدادرامد ساحل(نه خیرشم اون فقط فکرمی کنه تونسته به هدفش برسه ولی در واقه مافقط ازش سواستفاده کردیم همین) سارا (حق باساحله من یکی اصلا حوصله تونوبت ایستادن روندارم) دوباره اون یاروباسه تافرم به طرف دخترابرگشت وفرم هارو دادورفت انگاری دنبال خودکارمیگشتن یکدفعه چشمای سارا به ما افتاد عرشیا داشت باتلفن حرف می زدومنم براش یادداشت می کردم همون دختره رضوان بامن من کنان به سمت ما امد بایک تک سرفه ای صداشو صاف کرد رضوان(ببخشید آقای محترم میشه یه چند لحظه خودکارتونوازتون قرض بگیرم) بااین حرفش نگاه پراز تعجب عرشیا بین منواون دختره به حرکت افتاد هرثانیه ازثانیه ی پیش بیشتر گشادتر می شد چون اون اخلاق منو خوب می دونست ازاون طرف هم رضوان خودکاروتودستای من دیده نمیشه گفت ندارم به خودم امدم تصمیمموگرفتم ودر ایکی ثانیه همچین ازجام بلند شدم دختره ازترس دوقدم به عقب رفت عرشیاودوستای دختره همراه حرکتم از جاشون بلند شدن ترس توچشمای دختره به راحتی دیده می شد ولی باحرکتی که کرد متعجب شدم. رضوان بالحنی تندوپرخشونتروکرد سمت من رضوان(خوب اگه نمی خوای بدی بگو نمی دم دیگه این چه کاریه قلبم آمد تودهنم اه اه اه اه) کم مونده بود چشمای عرشیا بیوفته کفه دستش یه اخم غلیظی کردم وخودکاروگرفتم سمتش دختره باتعجب ترس هم توش موج میزد اروم اروم چشماش از چشمای من تا دستم خودکارو مشت کردم کشیده شدواروم خودکار توسط انگشتای کشیده ی شکنندش تصاهب کرددستاش می لرزیدازترس زیاده آب دهنشوباسروصداقورت دادازم تشکر کرد،ارام ارام به سمت دوستاش برگشت من همیشه اینکارو می کنم ازترسیدن جنس مونث خوشحال می شم ولی این یکی بااون همه ترس بازهم سینه سپرکرد وبااین که صداش روویبره بود حاضر جوابی می کرد این اولین دختریه اینجوری باهام حرف زد ولی اصلا جای ترحمی براش وجود نداره دوست ندارم براش دل بسوزونم تمام مدت داشت فرم هاروپرمی کرد دستاش می لرزید وپوست سفیدش ازپریده گی رنگ ازگچ دیوارهم سفید ترشده انگارواقعاترسیده وفشارش افتاده پس باچه جرعتی اونطوری تندوخشن باهام حرف زد شاید نمی خواست جلوی من کم بیاره اه اه اصلا ول کن بابا به من چه قصدش ازاین کارچی بود. همین طوری بهش زل زدم چه تندوسریع فرم خودشو دوستاشوپرمی کرد کم کم رنگ به رخش برمی گشت انگاری لرزش دستش جاشوبه سرعت عمل نوشتاریش داده تااین که ازجاش بلند شدوسمت من امد می خواست اروم باشه ولی تابلو نمیشه دوباره بادیدن من رنگ از رخش پرید ودستوبدنش دوباره رفت روویبره هرقدمی به سمت من برمی داشت پاهاش بیشتر می لرزید ورنگش بیشتر به سفیدی می زد ودر آخر روبه روی من ایستاد خودکاروگرفت سمت من وصداشو صاف کرد رضوان(م...مم...ممنو...ممنونم به خاطر خودکار) دوباره ثانیه ی راتلف نکردم ومثل برق ازجام بلند شدم بازهم چندقدم ازم فاصله گرفت ولی این دفعه فقط دوستاش همراهیش کردن وبلندشدن منم نمی خواستم مثل دفعه ی پیش زیاد از حد بترسونمش انگاری زیادی ترسویه نازپرورده ی یک اخم ملایمی روپیشانیم نشست خودکاروازش گرفتم وخیلی جدی سرد مثل همیشه میلاد(خواهش.) برگشت پیش دوستاش خودکارولمس کردم حرارتش ازدمای هواخیلی زیاد تره انگاری واقعا زهره ترک شده یک پوزخندی تودلم بهش زدم. «رضوان» تو ماشین درحال رفتن به پاتوق توترافیک گیرکردیم خیلی گرسنمه توفکرفرورفتم داشتم قیافه ی انالیز شده ی اون دوتارابه یادمی اورم درسته دوتاپسر،فکر کنم عرشیا،میلاد . عرشیا:هیکل درشت وورزیده ای داشت. میلاد:......ناگهان باصدای ساحل ازافکارم دور شدم ساحل(رسیدیم رضوان پیاده شو) همراه ساحل و سارا یک میزوصندلی انتخاب کردیم ونشستیم ،هممون خوراکه میگو سفارش دادیم. تاغذاروبیارن من دوباره شروع کردم به فکر کردن کجا بودم،اهان میلاد: یک هیکل درشت چهار شونه عضلی واقعا خوش استیله دودکمه از یغهش باز گذاشته بود عضلات بدنش به کمک قفسه ی سینش بالا پایین می شد صورتی کشیده پوستی گندمی باته ریشی که گذاشته واقعا بهش میومد چشمای افسونگرآبی پرنگ هر وقت بهش زل میزنی یاد شب بارانی آسمان می افتی وابروهاوموهای پرپشت یک دسته مشکی خوش حالت. واقعاادم دختر کشی بودمخصوصا بااون تیپ اون بوی عطرنرگس تند وخنکی که داشت در اون لحظه از ترس سکته می کردم بهم آرامش می داد. دوباره باصدای سارارشته فکرم عین جیگر زلیخواه شد ای تف به رشته فکر سارا با لبخند ولحن شوخی آمیزی روگرد سمت من سارا(اااااکجایی عاموغذارو اوردن عاشق شدی مجنون) فقط در اون لحظه خندیدم رضوان(نه بابا عاشق چیه مجنون کدوم خریه) ساحل (توفکراون پسرایی) سارا باپوزخندی سرشو انداخت پایین سارا(واقعا جیگری بودنا اگه اون اخلاق دمه صبحی رو نداشتن خودم تورش می کردم) ساحل(آره بابا حالااون هیچی رفیقشم عین خودشه حداقل اون جیگر کمی چشم وابرومی امد واسه خودم تور می کردمش) منم لبخندی زدم رضوان(دلت خوشه ها چی داری میگی واسه خودت) درهمین حال گارسن غذاهارو روی میز چیندو رفت رضوان(آخرین حرفم اینه دلم نمی خواد حتی به عنوان یک رهگذر ببینمش همین.) درخانه روزدم با آیفن درباز شد به بچه ها دست تکان دادم و منتظر جواب نشدم ومثل قرقی رفتم داخل ودروبستم. «میلاد» ازخستگی زیاد حال دوش گرفتن ندارم هواهم خیلی گرمه چله ی تابستون زیرکولر بازم بوی گند عرق گرفتم حالم ازخودم به هم می خوده. همینطورمشغول جمع کردن لباسام بودم تابرم حمام دربازشد سرموچرخوندم مینوبالبخند تودرگاه ظاهر شد. باهمون لبخند یه سمتم اومد مینو(سلام داداش کوچیکه خبرمارونمی گیری) لبخندکم رنگی زدم میلاد( سلام ابجی خانوم دیگه درسودانشگات تموم شده هروزهروزباید قیافه ی منوتحمل کنی.) بااین حرفم کم کم لبخند ازرولبش محوشدقیافه جدیی به خودش گرفت مینو(می خوام باهات حرف بزنم) ازتعجب داشتم شاخ درمی اوردم مینواین حرفابه خودم امدم میلاد(می خوام برم حمام بعداباهم سرفرصت حرف میزنیم ) مینو(نه نمیشه) همچین جدیومحکم گفت سرجام میخ کوب شدم سعی کردم ارامشمو حفظ کنم میلاد(بگومیشنوم) دروبست روی صندلی مطالعه نشست مینو(تاجواب کنکورخیلی نمونده وبعدشم تومی خوای بری شیکاگو تاچهارساله دیگه هم برنمی گردی اونجاهم تنهایی و...) به این قسمت حرف رسید سکوت کرد میلاد(من اونجا تنها نیستم عرشیا هم هست و..) نذاشت بقیه حرمو بزنم مینو(روحت تنهاست) ازتعجب نمی دونستم چی باید بگم انگار خودش هم فهمید چیزی از حرفاش نفهمیدم بنابراین دوباره شروع کرد. مینو(ببین داداشی مامان یاس می خواست خودش این موضوع روبهت بگه ولی گفت اختلاف سنی ما باهم کمه راحت تر حرف همو متوجه می شیم بنابراین گفت من بهت بگم فقط به خاطر مامان یاس قبول کن می دونم برات بیشترازدنیا ارزش داره) قلبم داشت میومد تودهنم همین جورگنگ نگاش می کردم وساکت موندم تاببینم چی ازم می خواد اینقدر مقدمه چینی می کنه دوباره شروع کرد. مینو(بابایه همکار داره آقای پارسا، خودآقای پارسا برای خودش یه بروبیایی داره اصلامیرم سراصل مطلب آقای پارسا سه تادخترداره دختراولیش خیلی وقته ازدواج کرده دختردومیش هم جمعه ی این هفته یعنی فرداشب عروسیشه) دیگه ادامه نداد درحال شاخ دراوردن بودم. میلاد(خوب من چی کار کنم نکنه بابا می خواد من بشم ساق دوش داماد) لبخند بی جونی تحویلم داد یعنی اینکه خوشمزگی بسه. میلاد(بابامی خواد توهم تواین مهمونی شرکت کنی،راستش بابا یه تصمیماتی داره ومی خواددختر سوم آقای پارساروبرای توخواستگاری کنه) بااین حرفی که زد نزدیک بودباهمین چشمای خودم اضرائیل روملاقات کنم همین جور مثل خنگا نگاش می کردم دآخه باباچراساکتی حرف بزن لامسب دحرف بزن بگودوست نداری ازدواج کنی بگودوست نداری بگوازجنس مونث خوشت نمیاد بگوازشون متنفری دچرالال مونی گرفتی بگودیگه؛ نمی دونم چرا اون موقعه انگار لباموباچسب«آلفا»بهم چسبوندن نمی تونستم حرف بزنم انگاریک نیروی ناشناخته ای جلوی حرف زدن روازم گرفته قدرت «نه»گفتن روازوجودم پاک کرده آخه چرا... با صدای مینواز فکر بیرون امدم . مینو(ببین داداش اگه توبخوای بااون دختر ازدواج کنی می تونی اونوهم باخودت ببری شیکاگو دیگه تنها نیستی اصلا نمی دونی مامان یاس چه اضطرابی داشت تابتونه تصمیم بگیره این موضوع رومن بهت بگم خواهش می کنم به خاطر مامان یاس قبول کن فقط اونوببینی خواهش می کنم داداش تو خودت می دونی مامان یاس تاحالا ازت چیزی نخواسته این دفعه روشوزمین ننداز ازت التماس می کنم) خدارو شکر قدرت حرف زدن بهم دست داد ولی نمی دونم چرا انگار ناخواسته کاری کردم نباید میکردم میلاد(باشه میام عروسی) ولی بعدش حسابی ازاین حرفم پشیمون شدم ودیگه برای برگشتن ازحرفم حسابی دیر شده بود. *** ازحمام آمدم بیرون تالباساموبپوشم مامان یاس جلوم ایستاده ویک کت شلوار پلوخوری هم دستشه بالبخند سلام کردم مامان یاس (میشه ازت بخوام همین امشبواین کت شلواروبپوشی) جوری باحس وترس این حرفوزد نخواستم روشوزمین بندازم میلاد(چشم اینم چشم امردیگه ای هست) خوشحال شد مامان یاس(عرض دیگه ای هست) یک پوفی کردم میلاد(بفرمائید) مامان یاس(همین امشب کمی بخند بزاردخترمردم رغبت کنه توصورتت نگاه کنه همین اول پس نیوفته بیچاره) منم باکمی سعی می خواستم جلوی خندموبگیرم وصدالبته موفق هم شدم . میلاد(یعنی میگی خودم نباشم) مامان یاس(نه می گم عبوس نباش) میلاد(اینم چشم عرض دیگه ای هست) مامان یاس (نه عزیزم فقط زود بیاپایین من وبابات پایین منتظریم) ازاتاق رفت بیرون،اَه ه ه ه ه خدای من،من قطعا امشب می میرم چقدر باید نگاه سنگین مردم رو روی خودم تحمل کنم خدابخیرکنه. کت شلواروپوشیدم همیشه دوست داشتم اسپرت پوش باشم ولی این دفعه به خاطر مامان یاس مجبورم از خواستم بگذرم. موهاموبه سمت بالا شونه کردم وکمی از عطرهمیشه گیم به خودم زدهُممممم آخیش عجب بوی تند خنکی بینیمو نوازش می کنه اصلاتواین لباس وتواین کفش احساس راحتی نمی کنم ازخدامی خوام هرچه زود تر امشب تموم بشه یادم افتاد ماما یاس گفته بود(نه عزیزم فقط زود بیاپایین من وبابات پایین منتظریم)مثل جت ازاتاق خارج شدم. ازپله ها میومدم پایین نگاه پراز تعجب مینورو روی خودم احساس کردم سرمو اوردم بالا مینویک صوتی برام زد مینو(اولل...باباایول...عجب تیکه ای شدی واسه خودتا قطعا امشب دختررو مجنون خودت می کنی نگونه) پوزخندکجی بهش زدم میلاد(درستوبخون ، مامان یاسوبابا کجان) مینو(اولادرس نیست بی سواد مطالعه ست منکه لیسانس وکالت دارم به درس خوندن چی کار دارم ...دومانترس شازده دومادتوروجانزاشتن پایین توماشین منتظرتن ...ازهمین حالا دستوپاتوگم نکن من مطمعا توازاون بهتری والله اون باید برات قشوضعف بره نه تو) اخمی براش کردم میلاد(سرت به تنت زیادی کرده وروره جادوکمترخیال پردازی کن من میرم خداحافظ) مینویک آهی کشید مینو(آه ه ه خداحافظ) ازهال خارج شدمودریک حرکت سوار ماشین شدم باباهم راه افتاد ، توجاده مامان یاس سکوت بینمونو شکستو مامان یاس(اسم آقای پارساشهریارپارساواسم خانومش دریاصابری و...) نذاشتم حرفشوادامه بده باغیظ گفتم میلاد(من چیزی نپرسیدم) انگاری بدجوری زدم توذوقش میلاد(حالااسم عروس وداماد چیه) مامان یاس(فکرکردم می خوای اسم دختره روبدونی) یک تک سرفه ای کردم میلاد(حال اسم صاحب مجلس روبگید اون باشه برای بعد.) مامان یاس لبخندی شیرینی زد مامان یاس(رهاپارساباکیوان حسینیا) دیگه تامحل عروسی سکوتوبین خودمون قرار دادیم تااین که رسیدیم ،یک اه بلندی کشیدم «به قول مادربزرگ خدابیامرزم تواین جورمواقع همچین اه میکشم هرکی ندونه فکرمی کنه می خوان اعدامم کنن»حالابگزریم با صدای مامان یاس ازفکرامدم بیرون. مامان یاس(پیاده شو عزیزم) همراه مامان یاس وبابا وارد سالن عروسی شدیم بایک آقای هیکلی کت شلوار مشکی خوش دوختی برخورد کردیم به نظر همون آقای پارسا ست چون بادیدن بابام گل ازگلش شکفت وبا استقبال خیلی گرمودوستانه آقای پارسا قرار گرفتیم،راهنماییمون کرد به داخل هنوز یه دقیقه نگذشته بود بایک خانوم خوش پوش خوش رویی برخورد کردیم. روبه روی ما ایستادو گرم بامامان یاس احوال پرسی کرد. بعدازکلی گفت گومامان یاس به حرف اومد مامان یاس(پس دخترخانومتون کجاست) همراه حرفش باچشمش به من اشاره کرد ،دریا خانوم چشمش به من افتاد ازنوک پاهام تاچشمام منوآنالیزکرد ولبخندش هرثانیه پرنگ ترازثانیه ی قبل می شد. ودراخربه حرف امد دریاخانوم(الاهرکجاباشه پیداش میشه بهش گفتم امشب یه مهمون ویژه ای داریم) درهمون موقعه صدای تق تق کفشی به گوشم خورد سرمو بلند کردم یک دختر ریزه میزه کوچولوازدوربه سمت ما میومد لباس بلند فیروزه ای به تن داشت استیناش ازتور همرنگش بود ازسینه به بالا همش سنگدوزی شده باعث براق ترشدنش در شب می شد،وای خدای من اصلا باورم نمیشه این...این همون دختره ای اون روز توکافینت دیدم یعنی چه نسبتی با این خوانواده داره،همین جور توی فکروخیال خودم سیر می کردم ناگهان باصدای دریا خانوم به خودم امدم دریا خانوم(اینم ته تاقاریه من چراغ خونم ماه توخونم) رضوان با چشمای گشاد شده به من زول زده حال منم دست کمی ازحال اون نداشت ولی خودمو بی خیال نشون دادم. باحرکت مامان یاس چشم ازش برداشتم. مامان یاس(وای چه دختره نازی ماشالا...هزارماشالا...هزارتاصلوات هم براش کمه...یک پارچه خانوم...دختر به این متینی وخانومی وزیبایی جایی نمیشه پیداکرد) (هههه مامان یاس هم بعله چقدرهندونه گذاشت زیربغل دختر مردم انگاری خودش پسندیده خواسته بااین کار منوهم راضی به این ازدواج اجباری کنه والله...) حالابگزریم بریم سروقت این خانوم خانوما . رضوان بااین که درتعجب کامل سیر می کرد سعی کرد لبخند بزنه وخجالت بکشه ولی همچنان دربرهوت بود. مامان یاس اونودرآغوشش گرفت هزار بار قربون صدقش رفت. هنوزهم باورم نمیشه یعنی این دختر یه بابام اسرار داره باهاش ازدواج کنم . خودموکاملا بی خیال وجدی نشون می دادم ولی از درون باخودم درگیرم. مامان یاس بادریا خانوم به سمت جایگاه عروسودامادرفتن تاباهاشون سلامواحوال پرسی کنن. فکر کنم ازعَمد این کارو کردن تابه قول خودشون من مُخ دختره بیچاره روبزنم ولی کور خوندن من زیرابشونو میزنم حالا میبینید. اول شروع کردم تا دقیق تر آنالیزش کنم:موهای عسلیشو فردرش بازرهاکرده رنگ لباسش تواین شب برق می زنه هارمونیه جالبی بارنگ چشمای نافذودرخشانش ایجاد کرده آرایش زیادی نکرده فقط یک رژگونه ویک رژ کم رنگ با ریمل وخط چشم. همه جا تکه همه جا بااطرافیانش فرق داره نمی گم باحجابه نه ولی بین ادمایی که اطرافش دیدم این ازهمه بهتره حتی ازاون دوستاش فکر کنم ازاون دسته دخترایه ساده پوش وسنگین وخوش پوشه (بابا پسر دیوونه شدی ها توام داری هندونه زیر بغل این بنده خدامی زاری ول کن بابا بچسب به زندگیت از هرگونه جنس مونث دوری کن) بی چاره هنوز هم تو بهته یعنی انقدر براش غیر منتظره بوده یعنی مطمعا بود بعد از اون دیدار ناخشایند دیگه منو نخواهد دید ومهمتر از همه یعنی هیچی از ماجرای این ازدواج اجباری نمی دونه پس چرا.... باشنیدن صداش ازفکر امدم بیرون انگار دو هزاریش تازه افتادباسوالی کرد نگاهمون توچند لحظه توهم گره خورد. رضوان(فکرنمی کردم دوباره هم دیگه رو بازم ملا قات کنیم اونم اینجا توعروسیه خواهرمن) سعی کردم جدی ومسمم باشم. میلاد(بله منم فکر نمی کردم شمارو اینجا ببینم ولی چیزی که جالبه اینه؛ انگاری شما از چیزی خبر ندارید آخه با دیدن من چند دقیقه توفکر بودید درسته) بااین حرفم تعجبش بیشتر شد انگار منو فقط یک مهمون عادی معرفی کردن هه دلم براش می سوزه اینقدر سادس ومی زاره اینقدر راحت براش تصمیم بگیرنو باهاش بازی کنن. تعجبش بیشتر شدو با بقض وصدایی لرزان حرف میزد رضوان(ببخشید منظورتون ازاین حرفا چیه) یک پوزخندی تحویلش دادم میلاد(واقعا یعنی به شما هم نگفتن درمورد ما چه تصمیمی گرفتن) کم کم اشک توچشماش حلقه بست نمی دونم چرا ولی انگار یک حسی بهم دست داد تا به حال تجربش نکرده بودم شاید شما بهش بگید ترحم،ترحم نسبت به این دختر هه عمرا ؛نااخداگاه با اخم غلیظی کردم میلاد(چرا گریه می کنی) ازعصبانیت صداشو کمی بلند کرد رضوان(من گریه نمی کنم فقط نمی دونم درمورد چی داری حرف می زنی لطفا درست حرف بزن تامنم چیزی بفهمم) تاخواستم چیزی بهش بگم مامان یاس ودریا خانوم پیداشون شد (ای خدا زمانی که باید باشن نیستن زمانی نباید باشن هستن به نظرمن تنهامون نمیذاشتن بهتر بود پنج دقیقه هم نشد والله...) بابا الهی قربونش بشم از همون بدر ورود با آقای پارسا یه گوشه حسابی گرم گرفتن. صدای مامان یاس باعث شد رضوان سریع خودشو جمع وجورکنه. مامان یاس(خوب به چه نتیجه ای رسیدید) دریا خانوم(ای وای منو ببخشید خانوم احسان من هنوز وقت نکردم دراین مورد با رضوان حرف بزنم بنابراین دخترم چیزی در این باره نمی دونه) مامان یاس کم کم لبخندش از روی لبش محو شد مامان یاس(اشکالی نداره ولی...) یک صدایی نذاشت مامان یاس حرفشو کامل بزنه یک صدای بچه گونه تارا(خاله رضوان،خاله رضوان) اون بچه به ما رسید فهمیدیم تارا دختر رعناست خواهر رضوان همه ساکت موندیم تا ببینیم چه میخواد بگه. رضوان بالبخند روزانوهاش نشست. رضوان(جانم عزیزم) تارا(بیا بریم عکس بگیریم ، ساراوساحل منتظرن) رضوان (واقعا ، اون دوتا تنبل تورو فرستادن) تارا(حالا ولش کن بابا،بیا بریم تا دیر نشده) دریا خانوم(برودخترم دوستات تنهان) رضوان داشت می رفت با حرف مامان یاس سرجاش میخ کوب شد. مامان یاس(میلاد جان توهم بروتا بیشتر باهم اشنا شین) رضوان با تعجب برگشت سمت ما وگنگ نگاهمون می کرد.وای خدای من ، من همراه این دختر برم پیشه دوستاش دارم دیوونه می شم. به خاطراسرار های مامان یاس ودریا خانوم مجبور شدم این بار هم پارواحساسم بزارم و همراه رضوان برم . بایک لبخند زورکی اروم اروم به سمت رضوان رفتم وکنارش ایستادم ورضوان همین جور گنگ به من زل زده نگاهمون توچند لحظه توهم گره خورده بود تارا بین منو رضوان قرار گرفت ودست هردومونوگرفت هواس هردو مون به خودش جلب کرد باخنده ی غلیظی نگاش بین منو رضوان می گشت مجبور شدیم حرکت کنیم نخواستم برگردم چون نمی خواستم بانگاه مامان یاس ودریا خانوم برخورد کنم. صدای موزیک «احسان پایه» توفضاپخش شد،تارااسرار داشت با رضوان برن وسط ولی رضوان دوست نداشت با اسرار های تارا مجبور شد بره وسط وبا اهنگ «احسان پایه» برقصه منم ترجیح دادم ازدور تماشا کنم تااین که شرکت کنم . به زور جلوی خندمو گرفتم اخه تابلوئه بلد نیست برقصه سعی داره از روی تارا تقلید کنه ولی چه دل خجسته ای نمی تونه، اعتراف می کنم تارا ازش قشنگ تر می رقصه از فکر خودم خندم گرفته احساس کردم دونفر کنارم ایستادن برگشتم ساراوساحل رو دیدم باتعجب به من نگاه می کنن به رضوان هم اشاره کردن. بی توجه به اونادوباره برگشتم ونگاهم بین تارا ورضوان درگشت بود. آهنگ احسان پایه «خیلی عزیزی» همه چی داره.........همونی میشه که تومی خواستی..........ازم همیشه عشق وصداقت...........قرارمونه اینوهمیشه.........یادت بمونه خیلی عزیزی.........اونقدرکه می خوام ماله توباشه...........تمومه دنیا مال توباشه............عمرم وجونم تادنیادنیاس...........پیشت می مونم مال توباشه............تمومه قلبم همه چی باتو..........خوب میشه کم کم *************** خیلی عزیزی..........عشقی امیدی به من همیشه............دل خوشی میدی خیلی عزیزی...........برام همیشه این روزهای خوب............بگوتموم نمیشه مال توباشه............عمرم وجونم تادنیا دنیاست..........پیشت می مونم مال توباشه...........تموم قلبم همه چی باتو...........خوب میشه کم کم عشق وصداقت...........قرارمونه اینوهمیشه..........یادت بمونه خیلی عزیزی..........اونقدرکه می خوام مال توباشه............تمومه دنیا مال توباشه...............عمرم وجونم تا دنیا دنیاست...........پیشت می مونم مال توباشه............تمومه قلبم همه چی باتو............خوب میشه کم کم بعد ازبه پایان رسیدن آهنگ صدای دستوجیغوسوت بلند شد ناخدا گاه باسوالی که سارا کرد نگاهمو ازروی رضوان برداشتم. سارا(شما چه نسبتی با رضوان اینا دارین به عروسی خواهرش امدید آخه توکافینت به نظر نمیومد همو بشناسید) میلاد(آقای پارسا همکار پدر بنده هستن اگه شما اجازه بدین) حرفم تموم شد رضوان به همراه تارا به سمت ما امدن. سارا(دختره ی خنگ وببین نیم ساعته مارواونورسالن کاشتی بیای عکس بگیریم حالا خودمون امدیم دیدیم خانوم خانوما دارن وسط مجلس قرمیدن) ساحل(دآخه باباجان می خواستی برقصی به ماهم می گفتی یک فیضی میبردیم توکه والله با اون رقصیدنت فقط آبروبردی) تارا(نه خیرشم...خالم خیلی هم خوب پیشرفت کرده) درآخر صدای رضوان دراومد رضوان(نفس بگیرین بعد ادمو به توپ وتفنگ ببندین...تارااسرارکرد مجبورشدم وگرنه شما میدونید من نه اهل رقصیدنم ونه بلدم برقصم) ساحل(خوب حالا نمی خواد اشتباهتو توجیح کنی من اونطرف سالن یک ویوی خوب دیدم قرار شد تارا بیاد از من وسارا عکس بگیره) رضوان(پس من چی) ساحل(توباید تاوان معطل کردن مارو پس بدی نمی خواد عکس بگیری از خیرش بگزر) سارا(توروخداانقدر روارتباطت بامردم کارمی کنی یکم رورقصیدنت کارکن به خدا یکی پیداشه توروازترشیدگی دربیاره رقصیدنتو میبینه در جا فرار می کنه) رضوان(نه بابا اینجوریام نیست من اول باید شیرینی وحلوای شمادوتارومیل بفرمایم بعدحالا شاید یه فکری واسه خودم کردم) ساراوساحل وتارا باقهقه ازاونجادورشدن. بعدازاین که کاملا ازما دور شدن رضوان بی معطلی سرشو به طرف من چرخوند وخیلی جدی وسریع رضوان(خوب حالابگو منظورت از اون حرفاچیه) یک اخم غلیظی بین ابروهام نمایان شد وبا جدیت تمام شروع کردم میلاد(پدرمادرامون قصد دارن بزور مادوتاروبه هم برسونن) اشک توچشمای رضوان حلقه زد. نمی دونم چرا ولی ناخداگاه دستشوگرفتم وسریع رفتیم تودستشویی دروبستم. چرا من این کاروکردم ، چرابهش دست زدم ، خدایا چه بلایی داره سرم میادچرااین دختره باهمه فرق داره چراوقتی می بینمش ضربان قلبم تند ترمی شه آخه چرا. رضوان سعی داشت خودشوکنترل کنه باصدای بمی گفت(ولی این کمال بی رحمیه چرابه زورولی ، آخه) دیگه سکوت کرد من برای اولین بار تولحنم یکم ناراحتی به راحتی می شه فهمید میلاد(منم مثل تو وقتی بهم این موضوع روگفتن دلم می خواست بپرسم چرا ، چرازور، چرابه زورمگه من حق ندارم نظربدم) اون شب با کلی سختی ونگاه سنگین مردم روخودم به پایان رسوندم . وارد هال شدیم مینوازجاش بلند شدوامد سمت ماوهیجان داشت مینو(خوب چی شد، دختره رودیدی خشگله) تاخواستم حرف بزنم مامان یاس پیش دستی کرد مامان یاس(آره ماشاا...یه پارچه خانوم واقعا دختره خوب ومتین وزیباییه فقط اگه قدش یکم بلند تربود بهتر بود وقتی کنارمیلادمن ایستاد وخیلی به هم میومدن من میگم اگرهرچه زودتر اقدام نکنیم ازدستمون می پرها) (مامان مارو باش هههه انگار همه ی مشکلات عالم حل شده فقط قد دختره مونده والله) بابا(مامانت راست میگه پسرم ازقدیم گفتن دختر خوب روروهوا می زنن چه برسه به این همه چی تمامه مثل رضوان جان) مینوباهرکلمه ی باباومامان یاس برق چشماش بیشتر می شد لبخندش پرنگ تر مینو(خوب پس تمومه دیگه ، وای مامان ای کاش میزاشتین منم بیام ببینمش) دیگه تحمل این چرتوپرتاروندارم خیلی خستم امشب با اسرار های بیش ازحد مامان یاس مجبور بودم همش پیشه دختره باشم حالا من هیچی دختره فکر می کرد چه کنه یم تازه خیلی هم معذب بود. وارد اتاقم شدم یک دوش حسابی گرفتموسرم به بالش نرسیده خوابیدم. «رضوان» ازخستگی نانداشتم ازپله ها برم بالا تواتاقم بین راه کفشامودستم گرفتم در اتاقو باز کردم حوصله ی پاک کردن آرایشمو ندارم ولی دوست ندارم با آرایش بخوابم بنابراین ازروی اجبار یک دوش سرسری گرفتم همین آمدم بیرون روتختم ولو شدم داشتم به میلادوحرفاش فکر می کردم نکنه واقعا این حرفش درست باشه نکنه این یک اجبار باشه وای خدای من خودت کمکم کن. صبح از گرسنگی بیدار شدم دستوصورتمو شستم وموهامو جمع کردم مشغول مرتب کردن لباسای دیشبم شدم درباز شد مامان جونم امدتو بالبخند بهش سلام دادم وبا خوش رویی پاسخمو داد مامان(رضوان جان می خوام باهات حرف بزنم دخترم بیا بشین وخوب به حرفام گوش بده) منم دست از کار کشیدم وروبه روش نشستم مامان جون شروع کردو تن منم شروع کرد به لرزیدن. مامان جون(ببین دخترم هردو خواهرات ازدواج کردن ورفتن سرخونه زندگیشون ،سری می رم سراصل مطلب ببین رضوان جان پسری که دیشب دیدی پسر آقای احسان اسمش میلاد احسانه یک ماه ازتو بزرگ تره پسر خوبونجیبیه بااخلاق «به اینجای حرف رسید تودلم پودخندی زدم»تازه اونم دانشجویه پدرش مدت ها پیش برای کاری به خانه ی ماامد تا باپدرت مشورتی کنه تورودیده وبرای پسرش پسندیده یک خواهر بزرگتر از خودشم داره به اسم مینو ، خوانواده ی خوبو معقولین خودتم دیشب دیدیش من مطمعا ازش خوشت آمده خوش تیپ نیست که هست خوش قیافه نیست که هست خوش غیرتو اخلاق نیست که اونم ماشاا... هست حالا توچی می گی مادرش امروز صبح زنگ زد تا خواستگاری بیان منم گفتم با تو مشورت کنم اگه می خوای بگی نه بگوولی زود نگو بزار بیان کمی حرف بزنین شاید نظرت برگرده). اشک تو چشمام حلقه بست حرفای میلاد درست از اب در امد درسته این یک اجباره واین کار اجازه گرفتن نیست اعطلا دادنه لبمو گزیدم تا،تابلوبازی در نیارم دآخه یارو بگو دختره رو دیدم ازش خوشم نیومد تو می گفتی خودتم دوست نداری پس چرا،از فکرم امدم بیرون دلم می خواست این حرفارو توروش بزنمو یک توفم توصورتش کنم بنابراین باظاهری انگار ازته قلبمه گفتم(اشکالی نداره بیان ببینم چی می شه) ************* قرار امشب بیان ، دوروزه ازعروسی رها میگزره ولی هنوز حرفای میلاد توگوشم زنگ میزن. یک کت شلواربه رنگ ترکیبی از آبی وسبز پرنگ به تن کردم نمی دونم چرا ولی از ترکیب این دورنگ خیلی خوشم میاد هم بهم میاد وهم هارمونیه جالبی با چشمام ایجاد می کنه خلاصه بگزریم یک کفش روفرشی مشکی هم پوشیدم با یک شال فیروزه ای مودلی بستم موهاموکامل باگیره بالای سرم جمع کردم وفقط موهای فرق وسطم دیده می شد از مامان اینا شنیدم خوانواده ی مذهبی هستن باتیپ خوانوم احسان تومهمونیه رها برام یغین شد برای همین آرایش آنچنانی نکردم فقط یک ریمل بایک رژلب کمرنگ نارنجی هیچ فرقی بارنگ لبم نمی کنه زدم فقط باعث براق شدن لبام شده نمی زدم باآبروتربودازخودم خوشم امد تیپم هارمیه جالبی بارنگ چشمام وپوست سفیدم ایجاد کرده توآینه قدی خودمو آنالیز کردم واقعا از خودم خوشم آمده هه اعتماد به سقفم بیش از حده زیادی هندونه زیربغل خودم گذاشتمو ازخودم تعریف کردم ای بابا ماهم همش از اصل موضوع خارج میشیم بگزریم بابا،کجا بودیم آهان نمی دونم تیپم پسر کش بود یا نه ولی حسابی برای خودم قش وضعف می رفتم درآخر آنالیز کردن خودم تموم شد همراه یک چشمک یک بوس هم برای خودم توآینه فرستادم. یک ساعت ازآماده شدن من میگذشت باصدای آیفن هم من،مامانم،بابام،رها،کیوان،رعناوکامران ازجامون بلند شدیم اصلا هول نبودم فقط نمی دونم چرا کف دستم عرق کرده. سعی کردم لبخند بزنم. دربازشداول از همه یک آقای مسن خوش لباس وارد شد به نظر پدرمیلاد ه وبعد خانوم احسان بایک تیپ شیک ولبخند زیبایی وارد شد ومثل توعروسی هزاربار قربون صدقم رفتوصورتم زیربوسه های فراوانش باگرماومحبت خاصی روبه روشد وبعد یگ دختربه ظاهر22یا23 ساله وارد شد خیلی شبیه میلاده ،بااون هم رفتار گرمی انجام دادم ، ودرآخرخودشازده میلاد هم افتخاردادن قدم رنجه فرمودن وارد شدن ( نیگاکن توروخداجوری اخم کرده انگارگفتن یابیا خاستگاری یا سرب داغ میریزیم توحلقت) هههه ازفکر خودم خندم گرفته از وقتی وارد هال شد نتونستم یک ثانیه هم ازش چشم بردارم (اخه این چه موجودیه خدا توخلق کردی آدم قهطی بود ای بابا بازغرغر کردنم شروع شد خداگواهه این باکلاس ترین خاستگاریه تاحالا داشتم خخخخ ) حالاااا بببگگگگزززررریییممم. حتی توخاستگاری هم ازپوشیدن لباس های رسمی خود داری میکنه حقم داره من تاحالا سه بار ملاقاتش کردم فهمیدم لباس رسمی اصلا بهش نمیادیک سبدبزرگ گل نرگس طبیعی دستشه چشمای آبی نافزش منودرخودش غرق کرده یک لباس چهار خونه ی قهوه ای سوخته بایک کفش اسپرت مشکی. به طرف من آمد وخیلی خشک وسرد سلام کرد ومن ازاون لجباز تر مثل خودش سردوخشک جوابشو دادم سبد گلو دست من داد با عطر گل نرگس مست شدم حتی نمی تونستم بوی عطرشو از گل توی سبد تشخیص بدم هردوبو تند وخنکن وبینیم رو نوازش میدن احساس میکنم بوش توکل مجار تنفسیم پخش شده واونام دارن از این بوی خوب فیض میبرن ، درحالی مست بوی خوب عطر شدم لحنم ملایم ترشد رضوان(ممنون) ولی اون بی احساس ترازاینه لحنش هیچ فرقی باقبل نکرد میلاد(خواهش) بیشعوربی احساس شیطونه میگه همچین چپوراستش کنم آخه مرتیکه دیگه توخاستگاریت اینطوری رفتار نکن به خدا اگه یک درصدعاشق سینه چاکت بودم به خاطرهمین رفتار گندت بهت جواب منفی می دادم خخخ حالا که نیستم خخخ آدم مغرور خودخواه انگار من مجبورش کردم بدوبیا منوبگیر آخ ترشیدم حالا مستحق اینطور رفتارام والله. نامرد حتی ازبدرورودش یک نگاه هم کی بخوره توسرم یک نیم نگاهی هم بهم نکرد عوضی خل ودیوونه هه. همچنان توفکر خودم می چرخیدم باصدای مامان جونم به خودم امدم. مامان(دخترم چرا وایستادی بیابشین) تازه فهمیدم چه خیتی بالا آوردم آخ میلاد خدالعنتت کنه به کل آبروم رفت حالا پسره منحرف پیشه خودش چه فکرایه نمیکنه خدابه دادم برسه به خودم امدم دیدم مثل ادمایه انگار رعدوبرق بهش زده باشن گل به دست خوشکم زده. فوری خودمو جمع وجور کردمو گلو گذاشتم روی میز ورفتم کنار رها نشستم رها درگوشم گفت(ولی خداییش عاشقی ها) تعجبم دوبرابر شد رضوان(منظورت چیه) رها(آخه عجب سوژه ی خنده ای راه انداختی ها ازوقتی پسره وارد هال شد رفتارت به کلی عوض شدالبته حقم داری پسره خیلی جنتلمنه یک بار هم اخمشوباز نکرده بهت نگاهم نکرده همچین پسری آرزوی هر دختریه خیلی خری اگه گیج بازی دربیاریو دستی دستی بپرونشی) شاید به قل رها آرزوی هردختریه ولی من ازاوناش نیستم به خاطر گندیم زدم لبمو به دندون گرفتمو دستمو مشت کردم اخه دلم نمی خواست بغیم مثل رها فکر کنن همین. از اول مجلس همش سنگینیه نگاه های خانوم احسان ودخترشو احساس میکرد بعضی وقت هام نگاه باباشو ولی این اعجوبه اصلا ابدا انگار قلب نداره نامرد نکرد یک زیر چشمی هم به من بندازه تااینکه با صدای مامان جون از خیال پردازیم بیرون آمدم. مامان(رضوان دخترم پاشو با ایشون برین تو اتاق کمی باهم حرف بزنین) من مثل خنگا بروبرنگاش میکردمو چشمام هر لحظه که معنیه حرف مامان جونو میفهمیدم گشاد میشدعینهو نلبکی تااین که با ضربه ای کسی جز خودم نفهمید ازطرف رهاخوردم منو به خودم آوردمیلاد همینجور سرپا وایستاده منم فوری بلند شدم وبه طرف اتاقم راه افتادم صدای قدماش ازپشت سرم می امد داشت خندم می گرفت همین جور معطلش کردم معلوم نبود چقدر سرپا وایساده بود رها مجبور شد به پهلوم سوقولمه بزنه خخخخخخخخ به زور جلوی خندمو گرفتم. دراتاق وباز کردم وارد اتاق شدیم میلاد به دونه اینکه اجازه ای بگیره یا نگاهی به اطرافش کنه رفتو روتختم نشست مردک آخرمجبورمیشم فقط به خاطر خودمم شده حالا غرورم هیچی یک کف گرگی بهش بزنم ، پروپرو رفت روتختم تمرگید منم صندلیه میزتوالتمو کشیدم جلوش ودسته به سینه پاروپا انداختمو روبه روش نشستم. چشمای آبی نافذش کم کم ازروی فرش کرمیه وصورمه ایم کشیده شد روپاهاموبعد دستم ودرآخرروصورتم وبه چشمام زول زد ویک پوزخندکجی هم رولباش نشست نگاهش برام سنگینه برای همین ناراحت شدم رضوان(چیه آدم ندیدی) میلاد(هه مثل تو ندیدم) رضوان (وامگه من چمه کورم،کچلم،چیم حالا ازاین حرفا بگذریم بگو ببینم تومگه نبودی مخالف این وصلته پس چرا به مامان جونت نگفتی این دختره لغمه ی دهنه من نیست این دختره ی گوربه گورشده روتومهمونی دیدم اه اه حالم ازش بهم می خوره حالا کار به اینجا ها برسه هان جواب بده هان جواب بده) همچین با اخم وعصبانیت جدیت گفتم همینجور بهت زده به من زول زده ومنو نگاه میکنه . وقتی حرفام تمام شد خودشو جمع وجورکرد میلاد(نمی خواستم دل مامان یاسمو بشکنم حالا که چیزی نشده بگو نه) حالا نوبته منه با تعجب بهش زول بزنم ولی خداییش عجب بچه پرویه ها. رضوان(چه بگم نه ، نهههههه نمیشه نمی تونم دل مامان جونمو بشکنم حالا نوبتیم باشه نوبته شماست آقا شمایین باید بگین نه) اخماشو کشید توهم ودندوناشو بهم فشردوازلای دندوناش غرید میلاد(ببین دخترجون بامن این جوری حرف نزن فهمیدی بعدشم این مشکل خودته جواب اصلی روعروس باید بده نه داماد دفعه ی آخرتم باشه به من دستور میدی ها من خودم میدونم باید چطوری رفتار کنم مواظب رفتارتم باش این زبانی که توداری سرتو به باد میده) با عصبانیت از اتاق خارج شددرتمام مدت باترسووحشت بهش زول زدم باهرکلمه قلبم هوری میریخت اصلا این یارو این چیزارواز کجا میدونه هان ازکجا میدونه جواب اصلی روعروس باید بده اخه خله تارا هم این چیزارو میدونه من این یارورو بلا نسبت خودم خررر فرض نکردم. چند تا نفس عمیق کشیدم تا ترسم بریزه بیشعور چطوری باهام اینجوری حرف زد چرا دهنم قفل شد نتونستم جواب این بچه پرورو بدم حالا دیر نشده وایستا دنیا دار مکافاته آقا میلاد جواب های هویه بچرخ تا بچرخیم من اگه این رفتار امشب تورو تلا فی نکنم رضوان نیستم حالا وایستا. بعد از مدتی خیلی کوتاه منم از اتاق خارج شدم دیدم میلاد دسته به سینه یک پاشم به دیوار تکیه داده خودشم به دیوا تکیه داده با اخم به زمین نگاه میکنه با خارج شدن من از اتاق سرشو بالا اوردو از دیوار جداشدمنم کم نیاوردمو یک اخمی کردم رضوان(چرا اینجاوایستادی) همینطور به سمت راه پله می رفت جواب داد میلاد(وایستادم باهم بریم هم خشمی که از صدقه سریه جناب عالی به وجود امده کمی فروکش کنه) رضوان(عجب رویی داری توبشر روی سنگ پاه بدبخت هم سفید کردی) اینارواروم گفتم ولی انگار شنید کمی اخمش محو شدو یک لبخند نرمی هم نشست رولبش واقعا با این لبخند هرچند کم چقدر باحال شده چی میشه همیشه اینجوری باشه هان به کجای دنیا برمی خوره ای بیخی بابا. همراه با میلاد ازپله ها پایین رفتیم بغیه بادیدن ما از جاشون بالبخند بلند شدن منم رفتم کنار رها نشستم اونم رویه یک صندلیه تکی سمت راست من البته با من فاصله داشت. حالا چه بامبولی دربیارم منطقی باشه همین جور با خودم کلنجار میرفتم صدای خانوم احسانو شنیدم خانوم احسان(پس مشکلی وجود نداره دیگه) همین این حرفوشنیدم فوری بلند شدمو دادزدم نههههههههههههههه . بی چاره ها همه به من گنگ نگاه می کردن ومنم من من کنان دنباله یک موضوعی میگشتم ناخداگاه چشمم به میلاد افتاد به نشانه ی تاسف سر تکون میداد اه اه اه اگه خیلی نارحته می تونست خودش یه چیزی بگه والله ... خواستم بشینم بیشتر از این آبروروزی نشه دوباره با صدای خانوم احسان سرجام خشک شدم. خانوم احسان(دخترم توراضی نیستی) خداخدا میکردم که ... اهان انگار یک جرقه ای زده باشن یک موضوعی یادم اومد ههه همیشه سارا بهم میگه برای این باهام دوست شده چون تو اینجورمواقعه یک راه حل مناسبی پیدا میکنم ای بابا ماییم دیگه حالا ول کن بابا. رضوان(من فقط یک مشکل کوچیک دارم وبه خاطر همون مشکل کوچیک قصد ازدوج کردن ندارم وگر نه پسر شما از هر لحاظی فوق العادست ، راستش من قصد دارم ادامه تحصیل بدم بعد مشکل یکی دوتا نیست دانشگام اگه توایران بود خوب بود ولی متاسفانه من دارم بورسیه میشم کارای ویزامم کردم دیگه نمیشه کاریش کرد) یک نگاهی به میلاد کردم کمی لبخند محورولباش نشست دوباره باسوالی که مینو پرسید نگام چرخید طرف مینو اینا. مینو(کدوم کشور، کدوم شهر، کدوم دانشگاه) تند گفتم(شیکاگو ،دانشگاه شیکاگو) به میلاد نگاه کردم دیدم بادستش اروم زد رو پیشونیش واخم غلیظی نشست روپیشونیش . خانوم احسان(خوب چه بهتر میلاد منم به دانشگاه شیکاگو میره شنیدم توهم شهرسازی می خونی خوب چه بهتر تویک شهر تو یک دانشگاه تویک کشور تویک کلاس خداروشکر این مشکل هم به آسونی حل شدحالا بریم سر بغیه حرف ها عروس گلم) باشرم ساری نشستم سرمو پایین انداختم ترجیح دادم برای سنگین تر بودن ساکت باشم اصلا به من چه خودش این گندو زده خودشم باید درستش کنه اصلا مگه کف دستمو بوکرده بودم اونم دست برقضا تو دانشگاه من میوفته اصلا این به درک بدبختی چهارسال باید تحملش کنم اه اه اه چقدر ضایع شدم ، امروز اصلا روز من نیست. صدای خانوم احسان منو از فکروخیالم بیرون اورد. خانوم احسان(خوب خانوم پارسا مهریه چه قدر) آخ قربون مامان جونم برم از قبل آماده کرده بودچی بگه مامان(مهریه هدیه یست ازطرف خانواده ی داماد به خانواده ی عروس هرچی شما بگید) پدرمیلاد(پس اگه قبول کنید2014 سکه تمام بهار آزادی ،پنج شاخه گل محمدی،دوازده تاگل نرگس وچهار سفر زیارتی کمه بگید زیادش کنم) (دهن من که مثل در کاروان سرا باز مانده بغیه رو بماند بابا عجب مهریه ای دمش گرم مگراین که ایشون به فکر پشتیبانه ی زنا باشه بابا ایول داری به خدا لایکککک) باباام الهی قربونش برم اصلا به فکر منه بدبخت نیست بابا(نه بابا کم چیه خیلی هم زیاده) (ای بابا این پدرماچرا اینجوریه شاه می بخشه وزیر نمی بخشه حالا فکر نکنین خیلی چش سفیدما نه منم تو خانوادیه ای بزرگ شدم خداروشکر دست کمی از اینا ندارن تازه ما خانواده ی بااصلونسبیم ولی خوب مهریه یک پشتیبانه واسه دختر حالا که زوزوری دارم زن این یارو میشم حداقل برای آیندم بیمه شم والله.) آقای احسان( نه آقای پارسا رضوان جون بیشترازاینا ارزش دارن ما توانمون درهمین حده دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید رضوان جون راضی شدی) زورزورکی لبخند زدم ؛ خدایا انگار امدن جنس بخرن «بیشتر ازاینا ارزش داره»والله. ساعت دوازده شد اونا دیگه رفتن رهاو رعناشونم یه نیم ساعتی میشه رفتن ، اصلا باورم نمیشه جدی جدی دارم میشم زن صیغه ای اون غول بی شاخو دم اونم به مدت یک سال. صبح شد زود رفتم دستو صورتمو شستم یک مسواک زدم وموهامو بافتم وبالای سرم باگیره زدم یک مانتوی سفید ساده پوشیدم با شلوار لوله تفنگیه قهوه ای با یک شال قهوه ای یک کتونی هم رنگ شلوارم پوشیدم کولمو هم یک طرفه رو دوشم انداختم حوصله آرایش هم ندارم ولی صورتم عینه هو میت بی روحه فقط به یک رژلب کمرنگ وریمل افاقه کردم . به در خروجیه هال رسیدم باصدای مامان جون قافل گیر شدم. مامان(کجامیری این وقته صبح رضوان مثلا فرداشب بله برونته ها برو یک لباسی بخر یک آرایشگاهی وقت بگیر خیره سرت عروسی نباید فرقی بابقیه مهمونا داشته باشی) اه اه اه چقدر ازاین لوس بازی ها بدم میاد حالا خوبه عروسیم نیست فقط یک صیغه یک سالست با یک لبخندی برگشتم ههه جوری برگشتم انگار دزد گرفته خلاصه رضوان(سلام با ساراوساحل میریم بیرون ، حالا یه کاریش می کنم بعدشم آرایشگاه می خوام چیکار جوری خودمو درست می کنم از صدتا آرایشگاهم بهتر کیف کنی چرا بی خودی باید ول خرجی کنیم هان لباسم توکمدم فت وفراوونه اوف زیاد دارم بابا) مامان یک آهی کشید مامان(عروس هم عروس های قدیم) بعد از خداحافظی باخیال راحت ازخونه زدم بیرون قرار بود معلوم بشه دانشگاه شیکاگو مارو پذیرفته یا نه بنا براین ساحل با ماشین دنبال من وسارا آمد وباهم رفتیم لواسون خیییلیییی خوش گذرونیم ما فارغ از دنیاو مشکلات میریم میگردیم خخخخخ خواستم یکم از تهران دودودمش دورباشم برای همین پیشنهاد لواسونودادم. از ماشین پیاده شدیم رفتیم روی یکی از تخت هاش نشستیم فعلا قصد گفتن قضیه ی میلادوبهشون ندارم. ساحل لبتابشو باز کرد ورفت توسایت دانشگاه شیکاگو من وسارا هجوم آوردیم تو صفحه ی لبتاب با استرس ردیف اسم شرکت کنندگانو میگذروندیم ......................وای خدای من اینجا نوشته «ساحل دریایی ، فرزند پوریا دریایی از تهران» صدای جیغ ساحل کل لواسونو برداشت همه با تعجب به ما نگاه میکرن...نگرانی مثل خوره تو جونم افتاده کم کم داشت لیست به پایان می رسید واشک توچشمای من وسارابیشتر جمع میشد....................................خدایا خواهش می کنم یه کاری کن بزاربرم همیشه آرزو داشتم برم شیکاگو درس بخونم خدایا خواهش می کنم ........................چشم دوختم به دستای ساحل ناگهان ازحرکت ایستاد ودلم هوری ریخت داشتم سکته می کردم آروم آروم چشم دوختم به صفحه ی لبتاب وای خدای من چی می بینم لیست تمام شده ولی اسم من .......اسم من .............واییییییییییییییییییییییی خداجون عاشقتم دوست دارم ، آخرین اسم «رضوان پارسا ، فرزند شهریار پارسا ازتهران» حالانوبته منه باید لواسون با صدای من به لرزه در بیاد از خوشحالی کنترلمو از دست دادم روی ساحل وکم کردم بیچاره هاجو واج به من نگاه می کرد. کمی شادیمو تخلیه کردم چشمم افتاد به سارا غمگینه تازه فهمیدم اسمش تو لیست نیسته وانگار به یک لاستیک سوزن بزنن پنچر شدم ونشستم سرجام اشک دونه دونه از چشمایه سارا می ریخت ودل من وساحل باهر قطره ی اشکش به لرزه در میومد بین ماسه تا سارا سرزبان تر وشجاعتر وباهوش تره من وساحل چطوری بدونه اون توی غربت سرکنیم برای دلداری دادن سارا هر سه تا دستامونو دور گردن هم دیگه هم انداختیم وسرامونو به هم چسباندیم وبا هم شروع کردیم به گریه کرد ن بی چاره لواسون یک بارهواش شادو شنگوله یگ بارهم هواش ابری وبارونیه. پس از چند مدت کاملا خودمونو تخلیه کردیم تازه فهمیدیم سارا خانوم زرنگی کرده وبه دانشگاه پاریس هم مدارکشو فرستاده وبرای همین رفتیم تو سایت دانشگاه پاریس دیدید گفتم این دختر خیلی باهوشه وهیچ وقت نمی زاره سرش بی کلاه بمونه..................همین جور اسامیه لیست دانشگاه پاریس و از نظر میگذروندیم وسطای لیست نوشته بود «ساراپایدار، فرزندانوشیروان پایداراز تهران» بازهم لواسون یک هوای شادوشگول رو به خود دید سارابه منو ساحل رودستی زده هیچ کس فکرشم نمی کرد اون به فرانسه هم درخواست داده باشه. حالا فقط مونده جواب کنکور اگه جوابشو بفرستیم دانشگاه میتونیم جزودانشجویانه اونجا باشیم. ناهارمونو خوردیم و برای پیاده روی به اطراف لواسون رفتیم سه تایی کنار هم قدم برمی داشتیم خیلی دلم می خواست موضوع میلادو هم بهشون بگم ولی روم نمی شه آخه من اون دختریم اززدواج کردن بیزاربود همیشه میگفتم من اول شیرینی وحلوای شما دوتارومی خورم بعد خودم شیرینی می دم حالا بیام بگم بچه ها فرداشب بله برونمه آخه خیت میشم ولی دیگه تحمل نکردم ساحل وسارا بهترین دوستای منن وبهشون خیلی اعتماددارم ودرآخردلو زدم به دریا وهمه چیزو درمورد خودمومیلاد واین چندمدت بهشون گفتم واوناخیلی کمک کردن ووسط حرفم پارازیت نمیومدن ، حرفم تموم شد ساحل وسارا دیگه جلوتر نیامدن تعجب کردم وبرگشتم دیدم اخمو ودسته به سینه برام ژست گرفتن خندم گرفته بود رضوان(چه تونه شماهوووووی آهای آهای آهای واقعا که) ساحل(تو که اول می خواسی شیرینی وحلوای ماروبخوری بعدا رفع زحمت کنی اره) سارا(حالا که داری زود تر از ما میری عزیزم هنوز کامت به شیرینی ما شیرین نشده) هردو باهم گفتن(می کشمت رضوان) دنبالم کردن منم حالا ندو کی بدو. امروز روزه مهشری بود از خستگی تارسیدم خونه روتختم ولوشدم خبر دانشگاهم به مامانم اینا دادم. صبح شداحساس کردم یک چیزه محکم مثل ساعت رومیزی خورد توملاجم با آخ ونوخ از زیر پتوی گرمو نرمم بیرون آمدم ، رعنا عین اضرائیل بالای سرم وایستاده همین طور بادستم سرمو مساژمی دادم وچشمامو بزور بازنگه داشتم لبخند بی جونی تحویلش دادم رضوان(رعنا تویی ، قصد کشتنمو داری یا فلج کردنمواینجوری بیدارم می کنی) رعنا(اولا نه پدرشوهرمه ازتوگور بیرون آمده تاتوروهم باخودش ببره اونجا تنها نباشه ،دوما از هستی سقتتم می کردم حق داشتم دختره منگل خیره سرت عروسی ها نه ارایشگاه وقت گرفتی نه لباس آماده کردی روز بله برونتم تالنگ ظهر می کپی دلتم می خواد شوهرت بیاد بابوسونوازش بیدارت کنه اره) رضوان(اه اه اه اه اه چه خبرته مگه سگ دنبالت کرده حالا مگه چی شده لباس دارم ارایشم بلدم یکمم بیشتر خوابیدم خدای ناکرده قتل نکردم باصرفه جویی های من نه لایه ی ازون سوراخ میشه نه به جای دنیا برمی خوره نه جایی جنگ میشه فقط من سرحال ترمیشم) رعنا(انقدر وراجی نکن دختر امشب بله برون من نیست آبجی خانوم ها ساعتو ببین دوازدهه ظهره بلند شو برو یک دستی به سروروت بکش لباستم آماده کن پاشو وقت نداریم پاشو میگم بهت ای بابا) با نق ونوق از جام بلند شدم وشیرجه زدم توحمام حداقل یکی دوساعتی تو حمام واسه خودم عشقی میکردما با دادوبی داد های رعنا گور به گور شده سریع آمدم بیرون درست بعد از ناهار خوردن ساعت شد سه ونیم بعد ازظهر بدوبدورفتم تو اتاق درکمدو باز کردم اه تو که لباس نداری چرالاف بی خودی می زنی حالا گونی تنم کنم تو کمدم سوسک هم قدم نمی زنه مثل گل پژمرده نشستم رو تخت وبا خودمم غرغرمی کردم ناگهان چشمم افتاد به لباسی که بابام از روسیه سوغات آورده بود (ته تاغاری بودن همینجاها کارایی داره ها خخخخخخخخخ .) چشمم بهش افتاد مثل فنر ازجام بلند شدم لباسو در آوردم ورفتم تاکمی به خودم برسم. «میلاد» اسممو جزوه لیست دانشگاه شیکاگو دیدم خیالم راحت شدو لبتابو خاموش کردم دستمو گذاشتم پشت سرم وتکیه دادم به پشت صندلی چرخ دار اروم چشمامو بستم تورویای خودم درحال پرسه زدن بودم تقه ی به در خوردورویای شیرین منو پرواز داد با خشم چشمامو باز کردم میلاد(بفرمائید) مینو رودیدم وارد اتاق شد تازه قرار امشبو یادم اومد اصلا فراموش کردم مینو تو اتاقه وکاری باهام داره بیخیال بهش مثل چیز از جام بلند شدم وبه ساعت نگاه کردم اه اه خدای من ساعت چنج ونیمه وما ساعت هفت بعد از اذانه باید راه بیوفتیم فوری لباسامو جمع کردم ومثل باد ازجلوی چشمای پراز تعجب مینو تاحالا منواینجوری ندیده بود رد شدم. موهای پرپشت کوتاموزیر قطره های آب دوش گرم نوازش میدادم به فکر فرورفتم واقعا چی شد به اینجا رسید هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه باید برای رفتن به بعله برون خودم دوش بگیرم اصلا من اینو نمی خواستم این زندگی نبود آرزوشوداشتم همه چی داشت برعکس می شد از هر چیزی بدم میاد سرم میاد آخه چرا اههههه خدایا حکمتتو شکروای خدای من من حالا باید چی کار کنم میلاد میلاد همین یک سالو تحمل کن بعدش یک بهونه ای بیار وهمه چیزو خراب کن. ازپوشیدن لباس اسپرت خوشم میاد یک لباس لی مانند آبی کمرنگ بایک شلوار پارچه ای قهوه ای سوخته پوشیدم یکم به خودم عطر گل نرگس زدم موهامو به سمت بالا شونه کردم. ازاتاقم آمدم بیرون واز پله ها آمدم پایین مینو ومامان یاس وبابا آماده توی هال پذیرایی منتظر من ایستاده بودن وبعد از این که هرسه خوب منو آنالیز کردن اجازه ی رفتن دادن. توراه بین ما سکوت حکم فرماست خیلیم خوب چون خودشون میدونن همه چیز طبق نقشه ی خودشون پیشرفتو از مامان یاس برای معطیع کردن من استفاده کردن والا وقت مناسبی برای سربه سر گذاشتن من نیست ، با خشم فقط ازپنجره به بیرون وآدماش نگاه میکردم باصدای پراز اضطراب وترس ونگرانیه مامان یاس به خودم آمدم مامان یاس(پیاده شوعزیزم رسیدیم مادر) از ماشین پیاده شدم چشمم به چند ماشین مدل بالاجلوی درب خونشون پارک شده بود افتاد انگاری همه ی فکوفامیلاشونو گفتن هه خوب حقم دارن بله برونه ته تاغاریه خانوادست دیگه سنگ تموم می زارن. مینو دکمه ی آیفن روفشار داد ودر بعد از چند دقیقه باز شد تصمیم گرفتم امشب به جای اینکه حرس بخورم خونه وآدماشو آنالیز کنم ولی منظورم مذکره. پاتوحیاط خونه گذاشتم شروع کردم به آنالیز کردن. یک خونه ی دوطبقه با نمای آجر سفید کار شده سقف شیروانی آجری رنگ با پنجره های کوچیک روش بیشتر شبیه خونه خارجی ها شده ، دوطرف خونه تا دیوار در خروجی باغچست پراز گل های جور واجوره باغچش به اندازه ی عرض دیوار فقط یک راه ، سنگ فرش از جلوی در خروجی تاپله های خونه کشیده شده باغچش یک دسته زیبا یی داره. آقای پارسا به استقبال ما آمد ووماروبه داخل راهنمایی کرد. وارد هال شدیم سعی کردم زیاد ضایع بازی در نیارم ولی همه چی رونگاه کنم. از در ورودی وارد می شی یک هال نسبتا بزرگ چه عرض کنم بزرگ بادودست مبل راحتی وسلتنتی یک تی وی بزرگ با بوفه هاومجسمه های جور واجو، یک قالی بزرگ همون وسط انداختن؛ سمت راست یک در که به انگلیسی نوشتهwc وسمت چپ یک آشپزخونه ی واقعاشکیل وبزرگ اپن دار به لطف وجود دخترای لوسو لعش بانگاهای ادم خوارشون نتونستم خوب آشپز خونشونو آنالیز کنم فقط تونستم یک میز صندلی شیش نفره ی غذاخوریشونو ببینم. اه ازنگاهاشون بدم میاد انگار نه انگار این بله برون منه چقدر اینا بی .... هستن ؛ یک راه پله ی مارپیچ به سمت طبقه دوم وجود داره. در آخرهمه باهم سلامواحوال پرسی کردن چشمم به جمال مبارک رضوان روشن شد تنها روبه روم ایستاده. یک لباس حریرساتن سفید تابالای زانوشه استیناش خودشو می ندازه وموچ می خوره لباسش ساده وسنگینیه فقط روی یغش نوار براقی کار شده مدل لباسش شونیزه، یک ساپرت مشکی بایک صندل های سفید پوشیده ؛ موهای عسلیشواتو کشیده ی شلاقی باز گذاشته ،لباشوبا یک رژقرمز مات وخط چشم کشیده که چشمای سبزآبیشو کشیده تر نشون می ده وموژه هاش به کمک ریمل بیشتر به رخ میکشه هههه نگاه تموم پسرای فامیلو به خودش جلب کرده اصلا اگه من میخواستم ازدواج کنم نمیزاشتم زنم انقدر جلب توجه کنه این اولین اختلاف بین مااا. با بی اعتنایی دوباره سرمو پایین انداختم. مدتی بعد ازخوردن میوه وشیرینی وحرف های مسخره ی دیگرانو تحمل کردن ونگاهای وقتوبی وقت دختراوپچ پچاشون نوبت به بدبخت شدن من رسید نوبته صیغه. اسمشو اوردن ناگهان سرمو بالا اوردم ببینم رضوان چه عکسولعملی نشون میده اون هم نگاهمو قافل گیر کرد انگار اونم خیال منو داشت بهم زول زده من ترسو نگرانی رو تو چشمای سبزآبی نافذش میبینم دوباره با صدای مامان یاس به خودم آمدم مامان یاس(رضوان جان عزیزم بیاپیشه میلاد بشین تا صیغه روشروع کنیم مادر) رضوان باتعجب به مامان یاس نگاه می کرد ودر آخر چند نفر دیگه هم یاداوری کردن به خودش آمدو بلند شد «یاد اون روز توکافینت افتادم هرقدمی رضوان الا به سمتم برمی داره مثل اون روز پاهاش بیشترمیلرزه میوفتم» ازفکرم بیرون آمدم دیدم روبه روم ایستاده کمی خودمو جمعو جور کردم تا اونم جاشه وقتی نشست نمیدونم ازترس بودیاچیزه دیگه خودشو قنجلو کرده بود یک گوشه مبل. (ههههه یک تشک مبل هم پرنکرده زنه کم خرج به این می گنا قابل توجه خیلی از مردا من تو هرچیزی شانس نیاوردم تواین مورد شانس اوردم خخخخ دلتون بسوزه خخخخ) صیغه شروع شد رضوان باصدایی پراز ترس ولرزان وصد البته با معطلی یک بله ای گفت. (هرکی ندونه فکر می کنه من حضرت اضرائیلم می خوام جونشو بگیرم اینجوری بله میگه والله) یک دفعه ای صدای دستو سوتوکل بلند شد بارانی از تبریکا روسرمنو رضوان آوارشد. بعد ازتمام شدن صیغه مامان یاس یک انگشتر طلا سفید بانگین درشت فیروزه ای به من داد تادستش کنم (نگاه کن ترو خدا انگشترشم باید رنگ چشماش باشه دختره ی خرشانس) دستشو بالا آورد ومن انگشت کشیده وشکنندشو تو دست مردونم گرفتم انگشترو به انگشتش کردم چه زیبا تودستش می درخشید انگار برای دست رضوان ساختن رنگ انگشتر بارنگ سفید دستای رضوان هارمونیه جالبی ایجاد کرده. چند ساعت به خوشی گذشت گوشیم زنگ خورد عرشیا یه چند وقتی با خوانوادش برای عروسی به کیش رفته بودن وخبری ازش نبود حسابی دلم براش لک زده برای همین به داخل حیاط رفتم تاکمی باهش حرف بزنم. یه پنج دقیقه میگذره تماسو بالبخند قطع کردم به داخل برمی گشتم دوتا پسر خیلی به رضوان زول زده بودن به داخل حیاط آمدن برای همین وسوسه شدم ورفتم توتاریکی پنهان شدم تا منو نبینن حالا فهمیدم پسر خاله هاشن یکیشون اسمش حسام واون یکی کامرانه نمی دونم چرا ولی خوب گوشامو تیز کردم تا ببینم چی میگن. حسام(اه به اینم می گن زندگی ، چرا رضوان باید زن صیغه ای یکی دیگه بشه مگه من چمه ها چمه که حتی حاظر نشد طی یک مدت کوتاه باهام رابطه داشته باشه) کامران(حرس وجوش نزن بابا منکه کارم از رابطه داشتن گذشته می خواستم من همسرآیندش باشم،دلم می خواست شبا اونو درآغوش بگیرم وباگرمای بدنش ولمس پوست سفیدونرمش به خواب برم وصبح بادیدن چشمای نازش ازخواب بلند شم ، همیشه آرزوم این بود رضوان فقط مال من باشه فقط ملکه ی خونه ی من باشه فقط من ازلباش بوسه بزنم وبدن نازشو بوولمس کنم ولی انگاریکی دیگه رودستم بلند شد؛رضوان حتی اجازه نداد بیام خاستگاریش) حسام(تا میومدم بهش ابراز علاقه کنم یادرمورد رابطه باهاش حرف بزنم اخماش میرفت توهم آخه چرامن ؛ منتظرم این صیغه ی لعنتی تموم شه تا برای همیشه رضوان مال من شه به ساعت نکشیده اونو ازباباش خواستگاری می کنم قول میدم توهم از این لذت محروم نمونی) کامران(مگه بعد ازصیغه دیگه نمی خواد بااین پسره ازدواج کنه) حسام(نه بابا من شنیدم هردوشون به اجبار پدراشون باهم صیغه شدن بعدش یک دعوای سوری راه میندازن تااز هم جداشن) کامران(من مطمعا این یارو نمی دونه چه گوهری کنارشه وگرنه مغز خر گازنگرفته همین جوری ولش کنه ،من میدونستم رضوان ماله منه یعنی مال هردومونه) با تائید کردن حرف هم دیگه به داخل رفتن الان کارت به استخونم برسه خونم درنمیاد نمی دونم چرا ولی ازحرفای درمورد رضوان گفتن هیچ خوشم نیومد شیطونه میگه همچین بپرم وسط یغشو بگیرم بگم بی ناموس عوضی این چه حرفایی بود زدی هنوز جوهر صیغه ی من ورضوان تموم نشده؛ اه خدای من من چم شده یعنی این دختره انقدر خواستنیه من هیچ حسی بهش ندارم از نظر من وعقلم اون با دخترای دیگه هیچ فرقی نمی کنه پس چرا براش رگ غیرتم باد کرد ولی انگار قلبم مخالفه وقتی میبینمش قلبم شروع میکنه به تند تند زدن انگار می خواد سینرو بشکافه وبزنه بیرون چرا آخه. بعد از کمی هواخوردن که بتونم خودمو آرام کنم تصمیم گرفتم برگردم داخل پیشه بغیه از شانس من همین وارد شدم حسام وکامرانو دیدم باچشماشون انگار قصد خوردن رضوانودارن. با صاف کردن صدام روشونو ازرضوان گرفتن وبه من دوختن ناخاسته یک اخم غلیظی به هردوشون کردم حساب کاردستشون بیاد رفتم کنار رضوان نشستم نمی دونم چرا این کارارو کردم دسته خودم نیست آخه ناخداگاه دستای رضوانو تو داستام محکم گرفتم دراون لحظه فقط قیافه ی متعجب رضوان عذیتم میکرد. چرا ازدیدن این صحنه غیرتی شدم منکه هرکسه دیگه ای جای رضوان میدیدم حتی خواهرم برام مهم نبود پس چرا برای رضوان غیرتی شدم چرا خوشم نیومد مگه این دختر مثل بغیه دخترا نیست پس چرا از حرفای حسام وکامران حرصم گرفت چرا ازشون بدم آمد آخه چرا کی می خواد جواب این همه سوالو بهم بده کی مسئول بهم ریختن افکاره منه؛اخ رضوان با من چیکار کردی دختر تومگه کی هستی که به خاطر تو قلبم سر ناسازگاری با من وعقلم پیداکرده چرا هروقت میبینمت تپش قلب ونامنظمی قلب پیدا می کنم چی کار باقلبم کردی تودختر اخه واقعا چی داری که اینطور قلبمو هیرونو ویرونه خودت کردی. ههههه ولی من ادمی نیستم از روی ترحم یا احساسات تصمیم بگیرم من فقط به حرف عقلم گوش میدم؛ودوباره شدم همون میلاد قبلی. ساعت یک نصفه شب شد وخوانواده رخصت دادن تابرگردیم خونه. همین پام به اتاقم رسیدفوری لباسامو عوض کردم ازخستگی روتختم بیهوش شدم. «رضوان» تو مهمونی خوشو بش میکردم متوجه شدم میلاد بایک ببخشید از مهمونی خارج شد انگار مبایلش زنگ خورده ؛ وای خدای من اگه احساسم درست باشه چی آخه احساس میکنم زیپ لباسم باز شده منم بایک ببخشید بلند شدمو بدورفتم تواتاقم هرچی سعی کردم تاببندمش نشد اه لعنتی ، ناگهان احساس کردم یکی از لای زیپ باز شده کمرمو بوسه ای طولانی زد انقدر طولانی حرکت لباشو روی کمرم به راحتی متوجه می شدم بعد از این که لباشو ازکمرم جداکرد بایک حرکت زیپو بالا کشید،نمی دونم از کنجکاویه زیاده یااز ترس سریع برگشتم تاببینم کیه بادیدنش هم چشمام بزرگتر از نلبکی شد هم اخمام بیشتر توهم رفت؛ خدای من اینکه کامرانه. یک لبخند زشتی تحویلم داد با اخم وغیظ بهش گفتم رضوان(تو الا چه..... کردی مردتیکه ی ...) لبخندش پرنگ تر شد کامران(رضوان چرا نمی خوای باور کنی من تورو دوست دارم من عاشقتم آخه من....دارم ومن مشتاقانه منتظرم تا وقت صیغت تموم شه وبرای همیشه مال خودم شی تازه اشکالی نداره الا هم باهم باشیم اون یارو روول کن فقط اسمش روته همین) اشک تو چشمام حلقه زد لبموگزیدم تابیشتر از این ضایع بازی در نیارم، درست بعد ازاین که حرفش تموم شد باتمام قدرت بادست راستم محکم خوابوندم زیرگوشش طوری که همراه کارم کامران چند قدمی به عقب رفت وهردو دستشو گزاشت جایی که بهش سیلی زدم ودیگه منتظر عکسولعملی دیگر ازجانب کامران نموندم چون خوب میدونم چه کاری کردم ازعصبانیت میتونه هربلایی سرم بیاره بنابراین سریع رفتم پایین سرجای قبلیم نشستم بعد از چند دقیقه خودشم باعصبانیت امد پایین (خخخخ جای سیلی بدجوری روصورتش جاخوش کرده اونقدری که حالا حالاهام قصد رفتن نداره حقشه مردتیکه ی عوضی خخخخخ) خلاصه کجا بودیم .... اهان کامران باعصبانیت پایین امد وبا چشم به حسام علا مت داد تا بیاد حیاط یک چشم غره ای بهم رفت هم ازترس .... شدم هم فهمیدم بعدا این کارمو تلافی میکنه بدجورم می کنه خخخخ ولی آخ حال داداآخ آخرم تونستم حال این بچه پرورو بگیرم خخخخ. ولی خداییش خیلی عصبیم کردا اونقدر به مرز انفجار رسیدم مجبور شدم از صورت بزنمش آخه من تاحالا کسی روازصورت نزدم آخی طفلی ولی خودش خواست اون بی حیایه بی شرف بی ناموس بی همه چیز.... استغفرالله.....مجبورم کرد بزنمش اون عصبانیم کرد بی آبروم کرد،اون اشغال به یک زنه صیغه ای هم رحم نکرد وبهش تجاوز کرد بی آبروش کرد بی حیاش کردمردک بی همه چیز. ************* هممین طور داشتم با خودم کلنجار میرفتم متوجه نگاه های خیره شده ی حسام وکامران به خودم شدم انگار می خواستن همینجا بی آبروم کنن. ناگهان بایک صدایی نگاشونو ازم گرفتن درسته میلاده وای خدای من الانه همینجا ازترس پس بیوفتم چه اخمی به حسام وکامران کرده به جای اونا من دارم ازترس زهره ترک میشم تواین مدت انقدر جدی وعصبی ندیده بودمش ولی ته دلم احساس کردم یکی هست تابهش تکیه کنم به خودم میبالم یکی برام غیرتی شده این میلادم اونقدرا فکرمی کردم آدم بدی نیستا حداقل روناموسش یه جور غیرت داره انگار ته دلم قرص شد از این کارش خوشمان امدانگار یکی هست از حریم دخترانه ی من دفاع کنه اون ازاین کار کامران وحسام خوشش نیومد آخی طفلی نبایدم بیاد ناسلامتی من زنشما برای من غیرتی نشه په برای کی بشه هان هان آخخخخجووووووووووووووووووووووووووووون خخخخخ، ولی خداییش این چه فکرایه که درموردش میکنم چراا ناخداگاه دلم نسبت بهش نرم شده. ******************* مهمونی تموم شد باتمام خستگی داشتم اما تا صبح به حس عجیبی نسبت به میلاد داشتم فکر میکردم وتمام راه هارو امتحان کردم تاخودمو قانع کنم هیچ رابطه یا حسی بین ما نیست ودرآخربه بمن بست خوردم. صبح ساعت هفت شد ودیگه تحمل نکردمو به خواب عمیقی فرو رفتم وتا ساعت یک ونیم ظهر خوابیدم آخ چه حالی داد حسابی چسبید باصدای گوشیم مجبور شدم ازاین خواب ناز بلند شم به صفحه ی گوشی باچشمای نیمه باز نگاه کردم عکس ساحل دلقک ودیدم خود به خود لبخند زدم وروعلامت پاسخ کشیدم. ساحل(الو) رضوان(سلام خانوم خانوما،چه خبر) ساحل باعدابازی(برف آمده تاکمر؛ خبرمرگت چراماس ماسکتو جواب نمیدی) رضوان(ببخشید صبح تازه خوابم برد یعنی بیهوش شدم) ساحل(خوب حالا هرچی زود آماده شو جواب کنکور آمده میام دنبالت با سارا بریم تا ببینیم رشته ی شهرسازی اوردیم یا باغبونی) رضوان(وای هانی زنگ زدی همینو بگی حالا چی میشد بعدا برین ببینین شهرسازی آوردیم یا باغبونی منم بیشتر میکپیتم) ساحل(گوربه گور شده بلند شو دیگه منوسارا تایک ساعت دیگه جلوی در خونه تونیم اگه دیر کنی انقدر بوق میزنم تا کلافه بشی فهمیدی) رضوان(الو...الو...الو...اه اه اه بی شعور نزاشت جوابشو بدم قطع کرد) همیشه عاشق فرقم حالامهم نیست فرق کج باشه یا فرق وسط ؛یکم کرم زد آفتاب زدم ویکم ریمل تا ازسادگی درام ، یک مغنعه ی مشکی سرم کردم یک مانتوبه رنگ کرمی تازانو یک شلوار ونپای مشکی کتونی اسپرت ترکیب مشکی وکرمی (حالا تعریف ازخودم نباشه ولی خداییش تیپای باحالی میزنما ارایش صفر به اندازه ی دخترای دیگه نمیرسه حجابم درحد فرق جلو دیده بشه اونم به دخترای دیگه نمیرسه خوداییش نه خداییش من دخمل باحال وجیگرینیستم خخخخخ) مثل بچه قرتی هام کیف دستی نمیگیرم من هنوز نوزده سالمه کوله برام مناسب تره برای همین یک کوله ی مشکی روی دوشم یک طرفه انداختم. به ساعتم نگاه کردم درست پنج دقیقه تاآمدن ساحل وسارا مونده آخی قربونه خودم بشم اینقدر وقت شناسم ؛ بیخی بابا ازاتاق زدم بیرون دعادعا میکردم کسی توهال نباشه اصلا حوصله ی جواب پس دادن ندارم والله. مامان وبابا داشتن ناهار می خوردن. (تف به این شانس نداشته حالا خوبه چیزه بدتری از خدانخواستم وگرنه اگه میگفتم خدایا باران نیاد قطعا الان سیل میومد بازم والله) انگار فهمیدن من تاصبح نخوابیدم تاحالا کاریم نداشتن به خدا اگه مرده بودمم بو هم میگرفتم فکر میکردن خوابیدم من نمیدونم اینا علم غیب دارن ، یه سلام به هردوشون دادم وگونه ی هردوشونو بوسیدم یه چند لقمه گذاشتم دهنم صدای بوق ماشین ساحل بلند شد (ای کوفت مرض خروس بی محل). با هردوشون خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون هیا هویی سرگرفت با هردوشون سلام واحوال پرسی کردم حرکت کردیم ومنم همه ماجرارو براشون بدون سانسور تعریف کردم. دعادعا میکردم خلوت باشه اصلا حوصله ی منتظر نشستنو ندارم انقدرهم تنبلیم حاظر نمیشیم بریم یه کافینت دیگه. یه جای پارک برای ماشین دیدیم چشمای هرسه شروع به برق زدن کرد ولی تاخواستیم بریم سمتش یک ماشین با سرعت نور آمد وتوجای مورد نظر ماپارک کرد ساحل همچین ترمز کرد من اگه دستمورو داشبوردنمیزاشتم ازشیشه ی جلو مثل توپ پینگ پون شوت میشدم بیرون مردک بیشعور عوضی. با تعجب به بیرون نگاه می کردیم ساحل با عصبانیت قفل فرمونو گرفت واز ماشین پیاده شد (الله واکبرالانه که میزنه یارورو ناقس ماقسی چیزی میکنه)همین جوریارو روبسته بود به فشو ناسزا راننده وسرنشین باهم پیاده شدن ؛از دیدن عرشیا ومیلاد هم من وهم بچه ها سرجامون خشکمون زد (به خشکی شانس اصلا امروز روزنکبتیه اینوکجای دلم بزارم من آخه من ازدست این یارو کم نکشیدم که) میلاد یک نگاهی به صورت پراز تعجب من انداخت ویک پوزخند حرس دراری پاشید توصورتم نگاهشو ازم گرفت به سمت ساحل که قفل فرمونو تودستش میفشورد نگاه کرد. ازماشین پیاده شدم ورفتم سمت ساحل وآروم قفل فرمونو ازش گرفتم وبهش طوری که سارا توماشینه با میلادوعرشیا بشنون گفتم رضوان(ساحل حالت خوبه چراخشکت زده دختر مگه حضرت ابلیس ودیدی) با بوقی که سارا زد رشته کلامم پاره شد عینه هو جیگر زلیخواه تازه همچین باترس از جام پریدم متوجه شدم همه ی اطرافیان سعی داشتن جلوی خندشونو بگیرن دستمو به حالت چته توهوابه سمت سارا تکان دادم ، سارا ازپنجره ی قسمت عقب بیرون آمدوباصدی بلندی گفت سارا(بابا بیخی دیگه اگه زندگی ما سه نفر چیزی به نام شانس وجودداشت الان جای پارک به این عروسکی وجیگری روبه این راحتی از دست نمی دادیم واین(دستشو به سمت من کرد)الا زندگیش به این گند دماغی نمیشد وتو(دستشو به سمت ساحل گرفت)الا از این بچه قرتی ها عقب نمیماندی عقب مونده وخودم(دستشو به طرفه خودش برد)تاالا منتظر شاهزاده برسوار فراریه سفیدم نمیشدمو صدبار سرشه هوو میووردم ،حالام اگه نیای میگم رضی جون (مخفف شده ی رضوان ، نمیدونم مادرم یک عالمه فکر کرده برام اسم گذاشته اونوقت این سرکار خانوم.... هیچی بابا ولش کن)بشینه پشت فرمون) من وعرشیاومیلادوساحل دیگه نتونستیم جلوی خندمونو بگیریم ساحل(نه نه نه نه نه نه نه ، نه خودم میشینم رضوان هنوز قراردادش باترکوندن ماشین به پایان نرسیده) منم با اخمی علکی گفتم رضوام(اصلا ببینم سارا خانوم زندگیه مارو به..... کشیدی مال خودت باشاهزاده ی پولدار رویاهات به پایان رسوندی آخه این حقه) سارا(حالا بیاین بریم این ابوتیاره رویک جابندازیم دعواهامون باشه برای بعد) سه تایی سوار شدیمو رفتیم کمی اونطرف تر پارک کردیم میلادوعرشیا هم رفتن داخل. وارد کافینت شدیم (بیا حالا بگین من زیادی بد بینم هی میگم من هرچی بگم خدا برعکسشو انجام میده میگین نه الان که ازدفعه ی قبل هم بیشتر شلوغه خخخ یعنی پاقدمه من بود خخخ حالا بیخی بابا بگذریم) وارد کافینت شدیم باز هم شلوغه میلادو عرشیا همینجوری به ما زول زدن ساحل(می خوای حرص این جیگر مامانی ودربیارم) سارا(منم موافقم ولی چه جوری) هردوشون به من نگاه کردن منم بایک نگاه عاقل اندر احمق بهشون انداختم رضوان(رومن حساب نکنید) ساحل(تولازم نیست کاری کنی فقط چیزی نگوباشه) رضوان(باشه) ساحل بلند شدورفت سمت میز رئیس کافینت وبا یک حرکات ولبخند های پسرکشی شروع کرد ساحل(ببخشید چراماهروقت میام اینجا شلوغه کم کم دلم می خوادبرم یک کافینت دیگه) پسره با چشمای هیزش فقط به من نگاه میکرد وروبه ساحل گفت رئیس کافینت(میتونید با سیستم من کارتونو بکنید) ساحل یک آخ جونی گفتو فقط به سارا اشاره کرد تااون پسره منو تنها دید از فرصت استفاده کردو آمد پیشم. (اه اه اه مرده شورتو ببرن ساحل نقشه هات به درده لای جرز دیوار هم نمیخوره) خلا صه کجا بودیم...اهان پسره از فرصت استفاده کردو امد وردل من نشست هی میومدم اینطرف تر اونم مثل سیریش دنبالم میومد دیگه ته صندلی رسیدم یکم دیگه جوم می خوردم میوفتادم زمین وموجبات خنده وشادیه دیگران میشدم به قول اون یارو تواون فیلمه دزدوپلیس...همینطور داشتم اطرافو میپاییدم ناگهان یک حرارت گرمی روی رونه پام احساس کردم یک جیغ خفیفی هم همراش بود وقتی سرموبرگردونوم خود ناکسش بود خودمو ازش دور کردم ورفتم روی یک صندلیه دیگه نشستم ویک اخم بدی توصورتم نمایان شد ولی اون انگار پوست کلف تر ازاین بود ودوباره امدو کنارم نشست فقط دیگه کاری نکرد وهمچنان اون نگاهشو با اون لبخند زشتشو داشت ؛ نگاهم کم کم به چشمای میلاد کشیده شد از ترس نزدیک بود سکته کنم خدای من چقدر خشم توچشمای این پسر دیده میشه همینجوربااخم به من زول زده از ترس وهم خجالت سرمو پایین انداختم (قبول دارم نقشمون برای حرص دادنش زیاده روی بودوهم بچه گونه یادم رفته بود ازاون ادم های غیرتیه خخخخخ) صدای جیغ ساحل وسارا منو به خودم اورد ساحل(رضی جون قبول شدیم آخ جون شهرسازی دانشگاه شیکاگو ایول خداجون) از خوشحالی توپوست خودم نمی گنجیدم. از مسئول کافینت خداحافظی کردیم. قرار شد فرداشب ساعت نه بریم فرودگاه وبعدشم شیکاگو. به اسرار زیاد مامان جون وخانوم احسان قرار شد میلاد بیاد دنبالم وتااونجا باهم باشیم امشب هم خانواده ی میلاد منو برای شام دعوت کردن شاید شام خداحافظیه یا شایدم شام تبریک باشه هنوز تو فکر این بودم چی بپوشم (این یک معضل بزرگ برای دختراست چی بپوشن هههه) ناگهان چشمم به ساعت افتاد وای خدای من ساعت پنجه وقرارشد میلاد ساعت شیش وربع بیاد دنبالمو سریع شیر جه زدم تو حمام وبعد از بیست دقیقه بیرون آمدم تند تند موهامو خشک کردم ودنبال یک لباس مناسب می گشتم تا درآخر تصمیم گرفتم کت سبزلجنی شیکموبپوشم چون یغش خیلی بازه زیرش یک تیشرت آستین حلقه ای یغه اسکی مشکی پوشیدم واز روش یک گردنبند زیبا انداختم ویک شلوار دنپای کتون مشکی هم پام کردم وهمیشه دوست داشتم سنگین باشم ازجلف بازی هاه وقرتی بازی هاهم خوشم نمیاد یک کفش اسپرت عروسکیه سبز پرنگ هم پام کردم. موهامو بافتم تاکمرم میرسه اگه بازش کنم تاپایین کمرم میرسه همیشه عاشق موها بلندم،یک روسریه حریر مشکی باخط های سبز هم سرم کردم نمیشه کوله بردارم از کیف دستی هم خوشم نمیاد بنابراین کیف پولمو برداشتموتوش رژلبموباریملموخط چشمم روتوش انداختم. به ساعت نگاه کردم راس ساعت شیش وربعه؛ ازمامان جون وبابا خداحافظی کردم ورفتم بیرون بیشعور نکرد ازماشین پیاده شه تا خواستم یه قدم دیگه بردارم ناگهان کامران جلوم سبزشد ازترس نمیتونستم تکون بخورم. کامران(عشقم میخوام تلافیه کارتو کنم) چنان سیلی به صورتم زد دوقدم به عقب رفتم دومی رو میخواست بزنه میلاد دستاشو محکم پیچوند. کنار جوب نشسته بودم جلوی خونی که ازبینیم میومد میگرفتم میلاد بهم یه بطری آب داد ازش گرفتم خونشو شستم یه دستمالم بهم داد ازش گرفتم خشک کردم. میلاد(چرا این کارو کرد) رضوان(من از کجا بدونم) میلاد(یعنی میگی اون انقدر بیکاره این موقعه پاشه بیاد جلوتو بگیره یه سیلی هم بهت بزنه) رضوان(خواست تلافیه کارمو کنه منم قبلا بهش سیلی زدم) دیگه میلاد حرفی نزد میلاد(میتونم بپرسم برای چی) با عصبانیت ازجام بلند شدم رفتم اونطرف ماشین ایستادم. رضوان(برای اینکه ازم خیانت میخواست ازم خواست درحالی که صیغه ی توام باهاش رابطه داشته باشم برای این که تو شب بله برون بهم تجاوز کرد باید چی کار میکرم ازش تشکر میکردم بهتر بود) سریع سوار ماشین شدم تو آیینه خودمو مرتب کردم یه پنج دقیقه گذشت اونم با عصبانیت اومد نشست. *********** ازماشین پیاده شدیم، خانوم احسان با قربون صدقه رفتن دستاشو به حالت بغل باز کرده بود به سمت مامیومد وسعی کردم به روش لبخند بزنم خوشم نمیاد کسی ازم دلخورشه. وارد خونه شدیم گرم بامینو سلا کردم آقای احسان هم منو دراغوشش گرفت وبه پیشونیم یک بوسه ی کوتاه زد. امشب کوفتم شد میلاد از اول آمده دنبالم تاوقتی که منو دمه دره خونمون پیاده کنه قیافه ی برزخی به خودش گرفته بود حتی زیر چشمی هم بهم نگاه نکرد حاظرم قسم بخورم اصلا نفهمید چه لباسی پوشیدم وقتی مینو باخانوم احسان حرف میزد قصدم فضولی نبود ولی ناخداگاه شنیدم مینو(از وقتی امروز ظهر ازبیرون امده اینطوری شده) یعنی به خاطراون اتفاقی که توکافینت افتاد اینطوری رفتار میکنه نه به خاطر کامران آخه چرا. چراطوری رفتار میکنه انگار حسی بهم داره یا مالک منه مگه خودش نمیگفت منم هیچ فرقی بادخترای دیگه ازشون بدش میاد ندارم مگه نمی گفت ازجنس مونث متنفره پس چرا این پسر اینقدر عجیبه ودنیای پیچیده ای داره، نمی تونم ازش سردربیارم. صبح شد ،مثل قرقی بلند شدمو ساکو وسایلمو جمع وجور کردم اصلا باورم نمیشه امشب ساعت نه به سمت شیکاگو میرم وای خدای من اصلا باورم نمیشه . بابدرقه ی خوانواده ی من ونصیحتی که من نشنیدم وبابا به میلاد کرد راهیه شیکاگو شدم ،ساحل وعرشیا زودترازماپرواز کردن وزود تراز ما به شیکاگو رسیدن بابای ساحل براش اونجا یک ماشین گرفته بنابراین قرار شد باماشین باید دنبالم فرود گاه. میلاد کنار پنجره نشست ومن هم کنارش ،هواپیما داشت بلند میشد منم از ترس چشمامو بستم ولبامو به هم فشار دادم ؛فقط صدای پراز خنده ی شازده میلاد به گوشم خورد میلاد(ازارتفاع می ترسی مجبورت کرده بودن به دانشگاه خارج از کشور بری) الا وقتش نبود باهاش جروبحث کنم ولی بعدا حالشو میگیرم وایستا به من میگن رضوان معروف به رضی خخخخ. مطمعا شدم هواپیما کاملا روهوا معلقه چشمامو باز کردم تاحال این بچه پرورو بگیرم چش سفید منو مسخره میکنی الا سفرتو زهرت میکنم هههه (من اصلا ازارتفاع نمیترسم از هواپیما هم همین طور برای اولین بارم نیست سوار میشم من فقط ازنشستنو بلند شدنش میترسم باور کنید ازبچگیمم همین طور بودم حالا شما بگید این کجاش مسخره کردن داشت) سرمو به طرف میلاد برگردوندم حالا وقتشه یک زهره چشم حسابی ازش بگیم من بازبونم انتقام میگیرم وهمینم کافیه ، با اخم به ابرها نگاه میکرددیگه این رفتارش برام عادی شده. صدامو صاف کردم رضوان(میشه ازت یک سوالی کنم) سرشو به سمتم برگردوند بااخمی داشت کمی سرمو متمایل به عقب کردم رضوان(خوب بگونه دیگه چرا زهره ی آدمو میترکونی ایششششششش) دوباره بعد از مدتی کوتاه گفتم رضوان(میشه بگی چی ناراحتت کرده) سرشو به طرفم کردوبااعتماد به نفس کامل توچشام زول زد میلاد(تووو) تعجب کل هیکلمو دربرگرفت. رضوان(مگه من چیکارت کردم توناراحت شدی هان) میلاد(نمی دونستم یک دختره مستمع آزادی ومیزاری مردم هرجور می خوان درمورد فکرکنن وگرنه ازهمین خراب بودنت استفاده میکردم تاهیچ وقت مجبور نشم باتو صیغه کنم) حرفاش حسابی آتیشم زد توقع همچنین رفتاریو از جانب میلاد نداشتم هه خراب چطور به خودش اجازه میده به من بگه دختر خراب حالا نشونت میدم اکثر مردا ازادمای صبوربدشون میاد جوری رفتار میکنم تاآتیشیت کنم حالا نگاه کن با یک لحنه باحال گفتم رضوان(آاااهاااانننن ، بگو آقا از کجا میسوزه «اروم با همون لحن سرمو نزدیکش کردمو با پوزخند مرموزانه ای گفتم»غیرتی شدی بابا غیرت ولی نه تاجایی که یادمه گفتی ازجنس مونث بدت میاد تازه توادموخیلی دقیق آنالیز میکنی باید میدی چطور جوابشو دادم نه آقا جون من ازاوناش نیستم کوچه رو اشتباه آمدی اون شب بله برون هم به خاطر این چیزی سرم نکردم ، اسرار های زیاد رعناورهاومامان جونم مانع شد گرفتی) (ازشدت عصبانیت مثل گوجه فرنگی شده خخخخخ گفتم آتیشت میزنم تازه این اولشه برات نقشه هادارم آقا میلادخخخخ) میلاد یک پوزخندی تحویلم داد میلاد(بله فهمیدم ودیدمو شنیدم پسر خاله هات چقدر برات لح لح میزدن) الهی بمیری میلاد من ازپس زبون توبرنیام ، باید برم بمیرم ،راستی الا چی گفت منظورش حسام وکامرانه من اون دوتا جونورو خوب میشناسم بنابراین یک ترس عجیبی به جونم افتاد رضوان(منظورت حسام وکامرانه ؛ اونا چی میگفتن) میلاد(نمی دونستم انقدر برای مرد ها مخصوصا پسرای فامیلتون خواستنی ، همه منتظرن تا صیغه ی بین ماتموم شه جالب اینجاست همه میدونن مابه اجبار این صیغه روقبول کردیم وقراره بهمش بزنیم حسابی خودشونو آماده کردن وقتی این صیغه تموم شه بیان وتورو بگیرن ههههه بعدشم دخترجون من برای هیچ کس رگ غیرتمو هدر نمیدم مخصوصا برای توکه دربرابر من شخص شاخسی نیستی من فقط به خاطر این یک سالو به سفارشات پدرمحترمتون یک جور بادیگاردم وتو تودستای من به جز یک امانتی، بعد از یک سال باید پسش بدم چیزه دیگه ای نیستی حالا اگه میخوای سوالتو بپرس) (بچه پرو درمورد من چه فکری کرده بود من برای خودم خاطر خواهای زیادی دارم پیر نشدمو نترشیدم از دیدن خاطر خواهام انقدر مورد تعجبت قرار گرفته توکمی خنگی من چیکار کنم ،ولی خداییش حرفاش برام گرون تموم شد انگارمن یک لباسم یا کالام از نظرش یک امانتیم آخخخ میلاد چقدر حرسم میدی اعتراف میکنم بازم تو برنده شدیو منو چزوندی) تمام مدتی داشت حرف میزد من باتعجب بهش نگاه میکردم در آخر دلو زدم به دریاو سوالمو ازش پرسیدم رضوان(بابام میگفت شما یک خوانواده ی اصیل ومعروفیت وبرای خودتون یک بروبیایی دارین ویک خوانواده ی پرجمعیتین ولی اون شب مهمونی فقط خودتون بودین یعنی تو صاحب نه عمه ونه خاله ونه هیچکدوم از اونا نیستی) میلاد(خوانواده ی مامان یاسم تو شیکاگو زندگی میکنن«این قسمت حرفشو تمسخر امیزجوریکه من حرسم دربیاد گفت» به همین راحتی خونوادم اجازه دادن تا پسر یکی یدونه شونو دسته گلشون خوش تیپو خوش قیافشون به تنهایی به شیکاگو بیاد خوانواده ی پدریمم تو دبی زندگی می کنن؛حالا اگه سوال دیگه ای نداری بزا کمی استراحت کنم) منم جوابمو گرفتم تا خود شیکاگو به قول شازده باادب گفت ولی معنیش کمتراز لال شو نبود ساکت شدم ولی عجب ادم مغروریه خداییش خدا این موجودو ازچه گلی ساخته خخخخ یادش به خیر هروقت میگفتم از چه گلی ساخته سارا میگفت از گل رسه آخیش دلم هواشو کرد، تاخود شیکاگو به خاطراتمون می اندیشیدم. ***************** دوباره هوا پیما می خواست بشینه من باز شروع کردم به دعا دعا کردن نامردحتی بهم دلداری بخوره توسرش یکم باهام حرف بزنه خداییش دعواهاشوزخم زبوناش الا به دردم میخوره والله. ازفرود گاه بیرون آمدیم ، عرشیا وساحل باماشین شخصیشون امدن دنبالمون. ماشین عرشیا :یک ماشین ماکسیمای مشکی عروسکه و ماشین ساحل:یک فراری دودره ی سفید جیگر مامانیه همیشه آرزوی سارا بود حالا بگزریم. میلاد به سمت عرشیا وماکسیماشون رفتو سوار شدنو با سرعت بالا از اونجا دور شدن ماهم سوار فراریه سفید ساحل شدیمو به سمت خوابگاه رفتیم. امروز جمعه یه من به شیکاگو رسیدم ودوشنبه هم روز اول دانشگاهه. ازطریق سایت دانشگاه لیست کتابای لازمو گرفتم وتصمیم گرفتم فردا برم کتابخانه وهمشونو تهیه کنم اگه تنبلی کنم به یک شنبه میخوریم همه جا تعطیله ونمیشه جایی رفت. صبح شد ساکمو هنوز باز نکردم بنابراین مجبورشدم یکی از کفش های پاشنه دار ساحلو پام کنم. یک شلوار جین تنگ هم پوشیدم بایک تونیک مشکی ، یک کت کوتاه لی هم ازروش پوشیدم موهامو هم یک طرفه به سمت راستم بافتمو انداخنم روی شونه هام آرایشمم اینجا چون مردم بی جنبه ای دارن درحده یک خط چشم ویک رژلب وریمله به خدا راست میگم یک کوله ی مشکی هم یک طرفه انداختم واز خوابگاه زدم بیرون ساحل هنوز خوابه. به کتابخونه رفتم ونزدیک چهارساعت فقط ساختمان سه طبقه کتابخونه روزیروروکردم تاکتاب های مورد نظررو هم برای خودم هم برای ساحل تهیه کنم بااون کفش ها پدرم چه عرض کنم هفت جدوآبادم درآمد بالا خره تونستم همشونو بخرم. اصلا بااون کفش ها راحت نیستم پاهام درجا شکست این دختره خر چطوری اینارو میپوشه من فقط تو مهمونی هامیپوشم اونم وسطای مهمونی بایک کفش راحتی عوض میکنم سارامیگه «اصلا از اول نخر خوب پولاروحدر میدی حیفه نون»خخخخخ...آخ از پله های ساختمان پایین میومدم تقی پاشنش شکست (آخخخ ساحل بمیری من ازشرت خلاص شم همش چرتوپرت میخری) اه خدای من حالا چی کار کنم همینطور تو این فکر بودم متوجه شدم سه پسر بی جنبه ی شیکاگویی با لبخند زشت ترسناکی به سمت من میان وای خدایا حالا اینو کجای دلم بزارم من آخه ، از ترس فقط به عقب می رفتم یکیشون به زبان امریکایی حرف میزد پسرامریکایی(وای چه جیگریی واسه خودت؛بیا امشب وباماباش نمیزارم بهت بد بگزره لباتو بخورم جوجو) دومی روبه روم بود با انگشت اشارش روی لبم کشید دومی(لبات خام خام میچسبه ولی بشتر از لبات دلم سینه هاتو میخواد) سومی(حتما خیلی پوست لطیفی داره جیگررررر مثل یه پر حال میده پوست لطیفتو بوسه باران کنی) ازترسه این که بخوان بلایی سرم بیارن اشک توچشمام جمع شد آخه چرا الا اینجا انقدر خلوته یعنی هیچ باغیرتی پیدانمیشه به منه گور به گور شده کمک کنه از ته دلم بلند فقط یک کلمه به زبانم امد داد زدم رضوان(میلادددددد) سومی بی شرف دستشو دور کمر باریکم حلقه کرده سومی(کمرشو برم این کمره انسانه یا کمر باربی) صورتشو به صورتم نزدیک میکرد انقدر محکم نگهم داشته نمیتونستم جم بخورم فقط یک بار دیگه بلند داد زدم رضوان(میلاد نامرد کجایییییییییییییی بی شرفففففففففف،خدااااااااااااااااااااا) فقط چشمامو روی هم محکم فشار میدادم متوجه شدم دیگه دستی دور کمرم نیست ازفرصت استفاده کردمو نشستم سره جامو شروع به زار زدن کردم این تنها کاری بود تو اونجور مواقعه میتونستم انجام بدم،صدای بزن بکوب وآخ ونوخ با صدای گریم قاتی شد کمی تن صدامو آوردم پاین ولی چشمامو باز نکرم مطمعا شدم یک خوش غیرتی پیداش شده وداره منو نجات میده زیر لب از خدا تشکر میکردم وکمی اروم شدم ولی همچنان بااندکی ترس داشتم گریه میکردم. انقدر گریه کردم که صدای بزن بکوب قطع شد منم صدامو خفه کردم واحساس کردم یکی روبه روم نشسته به فارسی حرف میزنه(حالت خوبه ،باتوم حالت خوبه) توصداش نگرانی بود ولی فارسی حرف میزد از کجا میدونه من ایرانیم برای همه ی سوالاتم آروم آروم چشمامو باز کردم وسرمو بالا آوردم از پشت پرده ای ازاشک یک چهره ی مهربان ونود درصد نگرانی رو مشاهده کردم ، ناخداگاه احساس امنیت کردمو اونم بادیدن من که سالمم یک پوففففیی کردو پوزخندی زد، کمکم کرد تابلند شم چهرشو حالا بهتر میبینم یک پسر جوان قدبلندچهار شونه ورزشی من تا سینشم،سفید پوست وبا موهای بوروچشمای خاکستری متوسط واقعا عینه هو اروپایی هاست اون فرشته ی نجات منه یعنی اون به تنهایی منو نجات داده (خله فعلا میبینی تکو تنها ازپس همشون برامده این هیکل ورزشیو الکی نخریده یک بزن بکوبی یاد گرفته دیگه) همین جور محو چهره ی مهربونو نگرانش بودم با صدایش از فکر آمدم بیرون (به خدا چقدر ضایع بازی درمیارما خوب حق دارم چهره ی فرشته ی نجاتمو به خاطر بسپرم چه زود پسر خاله شدم فرشته ی نجاتمممم خخخخ) پسره(بیا بریم میرسونمت این موقعه ی ظهر همه جا خلوته چطور جرعت کردی بیای بیرون) وای خدای من داره به زبان فارسیه سلیس حرف میزنه ازمنم بهتر یعنی اونم ایرانیه آروم همراهش به طرف ماشینش حرکت کردم برام بااحترام دروباز کرو ماشینش یک «اج دی»زرد رنگه. (نگاه کن تورو خدا یکی مثل این آدم بامرام وباادب وباغیرت یکی هم مثل میلاد بی مرام وبی ادبو بی غیرته خدایا یعنی به اینم میگن زندگی والله) کنار یک کافی شاپ نگه داشت وبرام یک آب پرتغال خرید انگار فهمیده هنوز توشکم خنگم دیگه،واقعا عجب آدم باحالوبامرامیه. آدرس خوابگاهو بهش دادم واونم حرکت کرد سمت خوابگاه سکوت بین ما حکمفرماست با سوالش شکستش پسره(اسم من آیدینه دانشجوی سال اولم میشه اسم شمارو هم بدونم) مثل منگلیسم ها بهش زول زدم متوجه نگاهم شد یک خنده ای کرد پسره(نگران نباش من خودمو معرفی کردم تا منو بشناسی و بدونی من ادم بدی نیستم وفقط برای اینکه دلم برات سوخت نجاتت دادم تویک دختر ایرانی میدونم برات پاکی ونجابتت مهمه باور کن آدم لاف زنی هم نیستم حالا اگه نمی خوای نگو زورت نمیکنم) از سر این که خیالم راحت شد یک لبخندی زدم رضوان(منم رضوانم ،رضوان پارسا منم مثل شما دانشجوی سال اولیم) دوبا ره سکوت بین مارو پرکرد این دفعه من شکستمش رضوان(ازت ممنونم نمی دونم اگه تونبودی چه بلایی سرم میومد همه چیو به عنوان یک دختر از دست میدادم نمی دونم چی جوری ازت تشکر کنم) یک لبخند بانمکی تحویلم داد آیدین(خواهش میکنم کاری نکردم ؛ فکر کنم کم کم دارین شرمندم میکنید به خدا،راستی تو میتونی منو به اسم کوچیک صداکنی نمیخواد اینقدر رسمی باشی) باسر حرفشو قبول کردم لبخندش پرنگ تر شد. انگارکنارش احساس امنیت کردم واونو جای برادر نداشتم گذاشتم انگار تواین کشور وشهر غریب برادری دارم مثل کوه مواظبمه وپشتمه. نفهمیدم کی رسیدیم به خوابگاه ، دوباره ازش تشکر کردم وبایک خداحافظی وسایلمو گرفتم واز ماشین پیاده شدم. ساحل چپ میرفت راست میرفت هی غرغر میکرد منم به آیدین فکر میکردم ناگهان چهرای میلاد جاشو گرفت طوری که اصلا انگار نه انگارمن شخصی به اسم آیدین میشناسم. ساحل(فردا یک شنبست همه جا طعتیله من حوصلم سرمی ره رضوان تو پیشنهادی داری هان) با سوالش منو ازفکر آورد بیرون رضوان(هان.... اهان ااا نمیدونم ...بریم ...بریم بازارحوصله میخواد بریم مهمونی از کجا مهمونی پیدا کنیم بریم شهربازیش خیلی باحاله اونم شب باید رفت من موخم جایه دیگه ای نمیره) ساحل(خوب بابا به خودت زیادی فشار اوردی داری دود می کنی خودم یک خاکی میریزم توسرم دیگه) «میلاد» خاله یسنا به خاطر پدرشوهرش یک مدتیو رفته نیویورک واز ما خواستن خوابگاه نریم بیایم خونشون اینجوری هم خونشون خالی نمیمونه هم اینکه راحتریم ما هم قبول کردیم از خستگی تا دوازده ظهر فردا خوابیدیم یعنی یک جور مرده بودیم. یک کش وقوصی به خودم دادم عرشیا هم همراه من بیدار شد ازتوی دفتر چه ی یادداشت شماره ی یک رستورانو گرفتم ودوتا ناهار برای خودمون سفارش دادم. درسکوت ناهارمونو می خوردیم باصدای آیفن سکوتمون درهم شکست از تعجب چشمام به ایفن خیره موند عرشیا همت کردو رفت جواب داد عرشیا(کیه...بعله...بفرمائید) گوشی روگذاشت سر جاش وبا تعجب به من نگاه کرد عرشیا(میلاد ...آیدین آمده) از عصبانیت وخشم داد زدم میلاد(چرا درو باز کردی هان) عرشیا تا آمد حرفی بزنه درهال باز شد وآیدین با لبخند وارد شد آیدین(سلام پسرخاله ی عزیزم آقا میلاد گل گلاب میایو خبر مارو نمیگیری چی جوریاست هان) با غیظ (تازه رسیدم خاله یاسمین چطوره) آیدین(مامان یاسمین... اونم خوبه تازه آبجی آیلین هم خوبه چون میدونستم خبرآیلین ونمیگیری ولی تو دلت براش تنگه پیشا پیش خودم گفتم وای میلاد اگه آیلین بدونه توآمدی آمریکا از خوشحالی بال درمیاره) عرشیا(توچراجیبت پاره شده مگه تواهل دعواهم بودی ومانمیدونستیم) آیدین(نه هههههه بابا هههههه اینو میگی چیزی نیست داشتم می آمدم اینجا سه پسر بی آبروی بی ناموسو دیدم حقشونو گذاشتم کف دستشون) عرشیا(آهان پس بگو آقا غیرتی شده) آیدین(آره.... میلاد توچراساکتی....راستی مامان یاسمین گفته چون شما تنهایین بیام پیشه شما بمونم من که میرم تو اتاق ماریا شما راحت باشید راستی شنیدم تونامزد کردی په نومزدتون کجاست خاله یاس همه چیو به مامان یاسمین گفته اونم به من گفته حتی گفته نومزدتم مثل خودت توهمین شهره برای همین پرسیدم مواظبش باش اینجا پره گرگه ها) رفت طبقه ی بالا، از عصبانیت هراز آن ممکنه منفجر شم. آخ من نمیدونم رضوان چیه مامان یاس برای پزدادن به خواهراش همه ی غذیه رو به همه میگه. بالا خره این دوروزی به دانشگاه مونده بودو تحمل کردم. صبح شد بعد از دوش گرفتن وحاظر شدن با عرشیا به دانشگاه رفتیم آیدین هم هنوز خوابه. عرشیا(عجب دانشگاه بزرگیه اه اه جون میده چهار سال اینجا مدرک گرفتن) بعد از کمی معطلی کلاسی روبه ما دادن؛این کلاس اختصاص داده شده به ایرانیا بعد از این که روی صندلی مصدقر شدیم متوجه شدم همه ی بچه ها چه پسروچه دختر با تعجب به درکلاس نگاه میکنن نگامو کشیدم به اون سمت،رضوان وساحل وارد کلاس شدن، نگاه همه به رضوانه،دقیق ترآنالیزش کردم. همه ی موهاشو تو یک کلاه بافتنی لبه دار جمع کره یک تیشرت قهوه ای سوخته بایک کت کوتاه چرم مشکی وشال گردن بافتنی به مدل کرباتی شل به گردنش بسته با یک شلوار دنپاکتونیه اسپرت. ساحل اصلا ول معطله درموردش حرف نزنیم بهتره انگار آماده بود فقط پاش برسه به آمریکا دیگه خودشو خلاص کنه. هردوشون آمدن وروی صندلیه یک ردیف جلوتر از مابود نشستن دوتا پسر ازته کلاس به طرفشون رفت وجلوشون ایستاد بعد هافهمیدم اسمشون رادمهرواون یکی کاوشه،رادمهر بالبخنددربرابر رضوان زانو زد تاهم سطهش بشه رادمهر(سلام من راد مهرم میتونم شماره ی شمارو داشته باشم) رضوان لبخندی زدوتاخواست جوابشو بده ناخداگاه بلند شدمو دستشو گرفتم وسریع از کلاس زدیم بیرون خیلی تقلا میکرد ولی من ول کنش نیستم از ساختمان خارج شدیم وتومحوطه ی دانشگاه زدم روترمز دیگه نفس خودم گرفته بود سریع با اخم بهش نگاه کردم ، ترسید وتعجب هم همراش بود سعی کردم آروم باشم ولی نتونستم اصلا رحم برای این دختره حرامه ، کمی با صدای نسبتا بلند گفتم میلاد(معلوم هست چه غلطی میکنی الا بهش لبخند میزنی بعدا باید توآغوشش حرکت کنی ولبخند بزنی) باپنجه هام چنگ میزدم به موهامو فوت های بلندی سرمیدادم رضوان هم درحال مساژدادن دستشه بااخم کاملا هم تن صدای من رضوان(ساکت شو این چرندیات چیه به هم می بافی اینا همش مال ذهن خرابته اصلاتوچیکاره هسنی تو حالت خوبه چیه نکنه بازم برای امانتیت نگرانی اصلا به توربطی نداره من چی کار میکنم چی کار نمی کنم به قول خودت انگار نه انگار بین ما صیغه ای خونده شده باید جوری رفتار کنیم انگار هفتاد پشت برای هم غریبه ایم حالا فهمیدی شازده) باحرفی که زد نمیدونم چرا ولی عصبی ترشدم چونشو محکم توموشت مردونم گرفتمو تاتونستم فشوردم رضوان هم اولش یک جیغ خفیفی کشید وبعد ازفشار های دستم اشک توچشماش حلقه زد فاصلمون نیم وجب بیشتر نبود طوری که نفسام توصورتش میخورد باصدایی بلند توصورتش فریاد کشیدم میلاد(ببین خانوم کوچولو کارای جناب عالی خیلی هم به من مربوط میشه حداقل توی این یک سال ،ببین چیکار کردی حتی بابات هم بهت اعتمینان نداره ،مجبور شد موقه ی آمدن سفارشتو پیشم بکنه واز من خواست مواظبت باشم وگرنه من عاشق اخلاق خوبت نیستم رابه را بهت گیر بدم بعدشم تو ادعا داری به هر کس پانمیدی پس این چه رفتاریه از خودت نشون میدی نکنه چون پسر خارج زندگی کرده دیدی حرفاتو فراموش کردی) رضوان بایک حالت ناله ای رضوان(خیلی نامردی میلاد خیلی) کم کم اشک حلقه زده توچشماش ازش سرازیر شد ؛یک صدای اشنایی از پشت سرم آمد گفت(رضوان تویی چرا گریه میکنی نکنه بازم مضاحمت شدن دختر) رضوان بالبخند اشکاشو سریع پاک کرد رضوان(وای شمایید...شما اینجا درس میخونید) برگشتم آیدین ودیدم ، اونم بادیدن من کم کم لبخندش محو شد آیدین(تویی....تااونجایی که میدونم تواهل حرف زدن باهیچ دختری نیستی حالا ببین...) سریع حرفشو قطع کردم میلاد(به توهیچ ربطی نداره؛ برو رد کارت وبه کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن) رضوان(این چه طرزحرف زدنه توبامن مشکل داری بامردم چیکار داری) باخشم سرش داد زدم میلاد(مردم چیه اون پسر خالمه نه هرکسی میفهمی) رضوان همینجور هاج وواج به من نگاه میکرد ،باز آیدین خودشو قاتی کرد آیدین(رضوان حالت خوبه) رضوان تاخواست حرفی بزنه پیش دستی کردم میلاد(چه باهم جورم شدین ههه رضوان تو اینجوری نبودی با هرکس نمی گشتی نکنه رضوان همون شاهزاده خانوم رویاهاته ولی هواست باشه الا زن صیغه ای منه هروقت صیغمون تموم شد توهم میتونی به تبیت از پسرخاله هاش بری خاستگاریش) آیدین دیگه صبرش لبریز شده بود آیدین(تو چته میلاد چرا اینطوری رفتار میکنی من با رضوان میرم داخل کلاس تا تو آروم بشی چون اگه مااینجا باشیم توفقط خودتو خالی میکنی) به سمت رضوان رفت وبا دستش به سمت داخل اشاره کرد رضوان هم همراش رفت همین طور از جلوی چشمام دور تر می شدن فقط رضوان گاهی اوقات با ناراحتی برمی گشت منو نگاه میکردو دوباره به روبه روش نگاه میکرد. کمی گذشت آرومتر شدم تصمیم گرفتم برگردم داخل کلاس توی راه هم همش به رضوان فکر میکردم، چرا این دختر برام اینقدر مهمه چرا براش ارزش قائلم کمی براش غیرتی میشم چرا هروقت میبینمش رنگم می پره وبدنم حرارتش زیاد میشه چرا هروقت صداشو میشنوم قلبم تند تند می زنه آخه چرا کسی جواب نمیده کی دلیل اینهارو میدونه کی... کی میدونه. پامو گذاشتم تو کلاس آیدین کنار رضوان نشسته بود باهم مشغول خوش وبش کردن بودن ساحل هم بهشون اضافه شده دوباره اخم غلیظی کردم نگاه رضوان وساحل وآیدین روی من گیر کرد علاوه براونا نگاه های دخترا منو آزار میداد وصبرمو لبریز میکرد به سمت صندلی هارفتم متوجه نگاه های پراز نفرت رادمهرو کاوش شدم اینام برام آدم شدن بدونه اینکه بهشون توجه کنم روی صندلیم نشستم سرمو به سمت عرشیا چرخوندم تا چیزی بهش بگم دیدم با اخم وعصبانیت غرق صورت خندان ولبخند پسر کش ولحنه زیبای ساحله داره بارضوان و آیدین میگه ومی خنده. تودلم پوزخند زدم وگفتم توهم (ههه دوست مارو باش چقدر گفتم اونم مثل من به دخترا نگاه نمیکنه ولی زکی خیال باطل ضایع شدم رفت) عرشیا انگار تازه متوجه من شد وسریع اخمشو باز کردوبامن من،تابلوئه می خواد ماسمالیش کنه عرشیا(می...میگم.... این آیدین عجب جونوریه ها بهش نگفتی مگه رضوان صیغه ایته هان) با پوزخند مرموزیانه ای گفتم میلاد(هه واقعا) عرشیا یک نگاهی به ساحل کردو بعد از دودقیقه عرشیا(هان...چیزی گفتی) میلاد(هیچی به کارت برس مثل اینکه سرت خیلی شلوغه مضاحمت نمی شم البته اگه دید زدن دخترا کار به حساب بیاد) عرشیافهمیدبودمن مچشو گرفتم سرشو انداخت پایین. تازه استاد به مااجازه دادن تاشاگردشون باشیم ومارو قابل دونستن ومارو جزوشاگرداشون حساب کردو وارد کلاس شدن. امروز باکلی سختی گذروندم. یک هفته گذشت ومن جز یک سلام وخداحافظی حرف دیگه ای بارضوان ردوبدل نکردم اون هم ازاین کار پیروی کرد. امروز هفتم مهربه شمسی وبه قمری october2013ست ؛تو کلاس نشسته بودیم رضوان وارد کلاس شد چشمم بهش افتاد. یک شلوار تنگ آبی باپوتین های بلند اسپرت کفی چرم مشکی تازانوشه پوشیده ، مانتوی جلوباز اندامی کوتاه طرح دار لی مانند آبی به تن داره موهای بلندوعسلیشم باز گذاشته تازیر کمرش میرسه موهاشو صاف شلاقی کرده فرق وسط بایک تل از جلوی صورتش جمع کرده. ساحل ازش قطع امید کردم. آیدین بادوستاش رفت بالای سکو وبا صدای بلند گفت آیدین(توجه کنید...توجه کنید...امروز روز تولد خانوم رضوان پارساست وما میخوایم براش یک جشن تولد بگیریم همه ی این برو بچ ایرانی حاظرین) همه باهم گفتن(بله) آیدین(خوب سهیل بروبیرون وقتی استاد آمد سرگرمش کنی ،مانی آهنگو پلی کن) چشمای رضوان از تعجب گشاد شده ولی از قیافه ی ساحل معلومه اون درمورد تولد رضوان به آیدین راپود داده. اهنگ پلی شد همه ریختن وسط کلاس ،فقط منوعرشیا ورضوان درحال تماشابودیم ،ایدین ودوتادوستاش آهنگو لب میزدن وجوری رفتار میکردن انگار برای رضوان می خونن از انتخواب اهنگشونم فهمیدم مربوطه به رضوان، یک پیست رقص ترتیب دادن رضوان هم تااخر فقط دست میزد ومی خندید وسطاش ساحلم به جمع بقیه اظافه شد باعث آتیشی شدن عرشیا شد وتنها موضوعی بود که تواون شرایط منو به خنده وامیداشت استادبود تادمه درامد سهیل اونو برد یک جای دیگه. اهنگ تی ام بکس «خشگل کلاسمون» خانومی پشت میزی نشستی وهی کشته میدی توی زنگ تفریحم آویزونیم بهت مث جا کلیدی نه تو که پانمیدی تویدلت ماروراه نمیدی دل سرد مث یزیدی ولی بازم واسم عزیزی روسری رومیدی عقب تو ماداغ میکنیم مث آداپتور دوروبرت هست آدم پر بیانخورمت مث آدم خور پرت میکنه حواسمون...خوشگله کلاسمون(2) هست نازومهربون...خوشگل کلاسمون(2) چشماش رنگ آسمون...خوشگل کلاسمون(2) چشم به درکلاسه تاتوبیای قبل خودت بوی عطرت میاد آخه میدونی که میده کشته زیاد بااون موی بلندوچش سیات همه نگاها که شده خیره بهت دل همه کلاس انگار گیره بهت همه کنه شدن نمیکنن ولت اینانمیدونن توهم سنگه دلت پاک کردی ماروحواس پرت پسرا کشیدن برات صف ازدور که میزنه لبات برق دل منم میره برات ضعف پرت میکنه حواسمون...خوشگله کلاسمون(2) هست نازومهربون...خوشگل کلاسمون(2) چشمام رنگ آسمون...خوشگله کلاسمون(2) هی کنار من بمون خوشگل کلاسمون خانوم نه پامیدی نه دست حداقل یه نگاه بنداز از قصد وای خانومی انگاری ازدست توماغیب شدیم کاش تخته مثل توجالب بود الان یه چیزی من حالیم بود میدونم دوست داری بهم فش بدی ولی تقصیرخودته که خشگلی تو کلاس بیدارم فقط به خاطر شما اینو بگم نبینمت مغزم میره کما خوشگله دانشگاه مشکله داشتنت وای چقدر قشنگه اون مانتوی کوتاه تنت خشگله دانشگاه مشکله داشتنت وای چقدر قشنگه اون مانتوی کوتاه تنت رضوان حسابی ذوق مرگ شد انگار خودشم خبر نداشته تولدشه. موقه ی ناهار شد تو سلف رضوان وساحل دومیز باما فاصله داشتن به راحتی صداشونو میشنیدیم چی میگن. رضوان(تواز کجا یادت مونده من کلا فراموش کردم) ساحل(مااینیم دیگه...بفرمائید قابل شمارو نداره هدیتونه ایشالله صدوبیست ساله بشی) رضوان(وای دستت درد نکنه چه دستبند خوشگلی) ساحل(راستی خانوادتم برات بایک پیک هدیتو فرستادن رفتیم خوابگاه یادم بنداز بهت بدمش راستی آیدین بهت چی داد) رضوان(گفت همین جشن کادوشه) ساحل(ههههههه اززیرش دررفتا میگم رضی میلاد میدونه تولدته) رضوان لبخندش قطع شد رضوان(نه چرا باید بدونه من اصلا نمیدونم چرا، مگه آیدین پسر خالش نیست اون دیگه دختر نیست اینجوری باهاش رفتار میکنه وباهاش مثل دشمنه) ساحل(نمیدونم والله صلاح مملکت خود راخسروان داند) عرشیا به من زول زدبود عرشیا(به عنوان یک شوهرصیغه ای باهاش قهری به عنوان یک هم کلاسی بهش تبریک بگو) میلاد(گفتم دوست ندارم دیگه هم این موضوع رومطرح نکن) از جام بلند شدمو از کنارشون بابی عتنایی رد شدم با نگاه سنگین رضوان وساحل برخوردم. کلاس تمام شد همراه عرشیا به طرف در خروجی میرفتیم متوجه شدیم ماشین ساحل ورضوان بنزین تموم کرده وپکر گوشه ی باغچه نشستن. عرشیا(بهترنیست بهشون کمک کنیم) باسکوت من برخورد بنابر این تصمیم گرفت بهشون کمک کنه باهم رفتیم روبه روشون ایستادیم عرشیا هیچ وقت بادخترا حرف نمیزد پس خودم شروع کردم (عرشیا بی خود میکنه وقتی نمیتونه حرف بزنه براشون دلبسوزونه عوضیییی) میلاد(اگه میخواید میرسونیمتون) رضوان بلند شد تاجواب بهم بده؛ ساحل هم بلند شدو نزاشت حتی صدای رضوانوبشنویم ساحل(هه اهه خیلی ممنونم واقعا دیگه خسته شده بودیییییم ممنونییییییم) رضوان دیگه تصمیم گرفت دربرابر کتکای زیرپوستیه ساحل تسلیم شه وحرفی نزن. چهارتایی سوار ماشین شدیم دخترا پشت نشستن ومن جلو عرشیا هم راننده وسط خیابون توطرافیک مونده بودیم صدای زنگ مبایل ساحل فضاروپرکرد ساحل(الو...سلام خاله...بله بله...رضوان...بله همین جاست...گوشیش...نمیدونم...اگه می خواین باخودش حرف بزنین...بله چشم...چشم چشم ازمن خداحافظ...بیارضوان مامنته کارت داره کاردبه استخونش بخوره خونش درنمیاد) رضوان(الو...سلام مامان جان خوبین...ممنون منم خوبم...گوشیم...نمیدونم وقتی میرم دانشگاه باخودم نمیبرمش...واقعاااااا...هه واقعا پسره خنگه ها...دنیاروآب ببره آرمانوخواب ببره...غلط کرده مردک بیشعور...مامان چراوقتی توخیابون جلوتو میگیره وباکمال پرویی میگه من رضوان ومیخوام باپشت دست نمیزنی تودهنش...ااااامامان جون من...آخه چندروز پیش...باشه بابا باشه کاری نداری...قربونت... سلام برسون...خداحافظ) اه اه اه اه اه اه ساحل(باز آرمان،این بشرچرااز رونمیره آخه حتما باید باهاش یک برخورد جدی کرد) رضوان(درسته) ساحل(راستی قضیه یه چند روز پیش چیه موضوع مربوط به کیه) رضوان(باباموضوع مربوط به قبل از کنکوره این مردتیکه آرمان میشناسیش) ساحل(بله ازاین مجنون سیریش هاست) رضوان(هه بله هه قبل از کنکور از خونه ی رعنا اینا داشتم برمیگشتم هواهم داشت تاریک میشد بنابر این منه احمق خواستم ازمیانبور برم یک کوچه ی تنگ وتاریکه بود، همون موقعه آرمان جلوم سبز شد وحرف های همیشه شو تکرار کرد،میگفت واقعا منو دوست داره می گفت میتونه منو خوشبخت کنه می گفت باید قبول کنم تاباهاش ازدواج کنم می گفت اجباریه واگه به حرفش گوش ندم هر اتفاقی بیوفته پایه خودم نوشته میشه منم درجوابش گفتم کنکور دارم وتاقبل از کنکور نمیتونم به این چیزا فکر کنم بعدش اونم گفت باشه بعد از کنکور برمیگرده ولی نه برای جواب منفی برای جواب مثبت ،رفت ازش خبری نشد تا اینکه مامانم زنگ زده میگه دیروز داشته از آرایشگاه برمیگشته خونه دوباره آرمان جلوشوگرفته گفته منو میخواد گفته من باید باهاش ازدواج کنم مامانم هم قضیه ی دانشگاهو قضیه ی.............صیغه روبراش گفت اونم باعصبانیت تهدید کرده اگه این برنامه هارو بهم نزنیم یه بلایی سرم میاره وکاری میکنه پشیمون بشم از اول بهش جواب مثبت ندادم منم به مامان گفتم باید همونجا باپشت دست همچین میزد تودهنش پرخون شه مردک عوضی) ساحل( حالا باید چیکار کنیم نکنه به سرش بزنه و بیاد شیکاگو ازاین آرمان برای رسیدن به تو هرکاری برمیاد) رضوان(وای ساحل ته دلمو خالی نکن خدانکنه بیاد اینجا ،ساحل من خیلی میترسم) عرشیا ساحل ورضوان وبه خوابگاهشون رسوند ،ماهم رفتیم خونه . روی تختم دراز کشیدم ، به قضیه ی رضوان فکر میکردم. به حرف هایی که رضوان زد با آه سوزناک ساحل همه ی دردهای عالمو برام یک لحظه به ارمغان آوردولی حسابی از حرفاش کفری شدم دلم میخواس برگردمو بگم...لال شو این اتفاق نمیوفته نمیزارم اون بی ناموسه بی همه چیزتوروازم بگیره. صدایی مانع ادامه دان بغیه ی فکرم شد از پنجره به بیرون نگاه کردم آیدینه مشغول جروبحث با یکی بود بابی عتنایی برگشتم سرجام وتاصبح راحت خوابیدم. «رضوان» ساحل خوابه منم زانوی غم بغل گرفتم به حرفای آرمان فکرمیکردم به دراتاق یک تقه ای خورد بلند شدمو دروباز کردم ازحراست خوابگاه آمده حراست(یکی این نامه روداد تابدم به خانوم رضوان پارسا،میشه صداش کنید) رضوان(خودمم کی این نامه روداده) حراست(نمیدونم یک آقایی دادن) نامه روازش گرفتم وتشکر کردم دروبستم روتختم نشستم ونامه روباز کردم. سلام منم عشقم آرمان. فکرشم نمیکردی برات نامه بنویسم خوب به توچه برای عزیز دلم نامه نوشتم مگه توحسودی. من برای نفس های عمرم این نامه رونوشتم برای لیلیم برای شیرینم برای عزیزترین شخص عاشقشم رضوان. خیلی نامردی رضوان مگه من بهت نگفته بودم توباید با من ازدواج کنی مگه بهت نگفته بودم توفقط مال منی نگفته بودم محتاج بوی بدنتم مگه نگفته بودم کسی دیگه به جز من حق گرفتن دستای خشگلتو نداره پس چراداری کفریم میکنیو باروح وروانم بازی می کنی. من الا توشیکاگوم؛ رضوان مثل بچه ی ادم میری واین صیغه روبهم میزنی وگرنه دستتو میگیرمو میبرمت یک جاکه هیچ کس ازمون خبرنداشته باشه. رضوان گفتم هراتفاقی بیوفته پایه خودته حتی اگر کسی کشته شه(منظورش میلاده) پس نزار از راه دیگه ای باهات ازدواج کنم حال خودانی. فعلا باید برم کاردارم بای عشقم به آرزوی دیدنت شب خوش. کم کم هق هقم بالا رفت نمیخواستم ساحل بیدار شه این بنده خداگناه کبیره نکرده دوست وهم خونه ایه من شده والله برای همین مثل قرقی رفتم توحیات پشتی وتاتونستم از ساختمون دورشدمو روبه آسمان بلند بلند به سرنوشت شومم گریه کردم. یکم خودمو تخلیه کردم برگشتم تواتاقم به ساعت نگاهی انداختم واییییی ساعت دوه وفرداخیره سرم دانشگاه دارم فوری رفتم توجامو به قول سارامثل خرس قطبی تاصبح چیزی نمونده بود خوابیدم. امروز مثل خوماراتوی همه ی کلاساشرکت کردم. تو سلف نشسته بودیم منم باغذام بازی میکنم اصلا اشتها ندارم ولی برعکس من ساحل درست روبه روی من نشسته بااشتها غذامیخوره آخه ساحل همیشه خجستس همچین غذارومیزاره تودهنشواونو میجوه انگار چند سال بهش گرسنگی دادیم. ناخداگاه چشمم به میلاد افتادوبه یک فکری افتادم، مثل برق ازجام بلند شدم ورفتم سرمیزشون ایستادم نگاه هردوشون به سمت من چرخید. عرشیا(چیزی شده رضوان خانوم کاری دارین) چشم دوختم توی چشمای آبی میلاد دلم لرزید چشای آبیش خیلی زیباست نمیتونم دل بکنم،با تک سرفه ی میلاد به خودم اومدم ایییششش انگار میخوام چشاشو بخورم بخیل. رضوان(میشه باهات خصوصی حرف بزنم) میلاد(دارم ناهار میخورم وعادت ندارم وسطش بلند شم) یک نگاهی به ساحل انداختم باتعجب به من نگاه میکرد ،غذاش زیاد نمونده فوقش خیلی به خواد طول بکشه پنج دقیقه بنابراین صندلی روکشیدم عقب وبین عرشیاومیلاد نشستم ودسته به سینه به عقب تکیه دادم رضوان(باشه منتظر میشم تاناهارت تموم شه) دقیقا یک ربع طول کشید با قصد طولش دادوبا کمال پروئی میلاد(خوب دیگه بریم) با عصبانیت ، معلوم بود فهمیدم از قصد اون کارو کرده رضوان(میخوای وایستم تاآروغتو بزنی بعد بریم هان) عرشیابا سرفه خندید میلاد هم معلوم بود به سختی جلوی خندشو گرفته ولی هنوز اخمشو حفظ کرده ؛ بلند شد میلاد(مگه کار مهمی نداری پس دیگه این حرفات واسه چیه بلند شودیگه) (به خدااین بشر باجاروبرقی تمام روی مردمو برای خودش کشیده اینقدر پروئه به خدا خخخخ والله) با عصبانیت همچین ازجام بلند شدم صندلی از پشت به شدت افتاد روی زمین وانعکاس صداش توسالن پخش شدوباعث شد همه به مانگاه کنن ساحل عمق عصبانیت منو میدید باوحشت به ما نگاه میکرد. هیچ وقت اینقدر عصبی نمیشدم میلاد منو به مرز جنون رسوند. باهم رفتیم یک جای خلوت ، دسته به سینه روبه من به نرده ها تکیه دادوبایک ژست خاصی بااخم به من نگاه کرد (این همیشه اخمویه کی میخنده والله باید بره پیشونیشو بوتاکس کنه خخخخ) وای خدای من،من حلاک این کاراشم اخمش،ژستش؛ جدیتش. (خخخخ اصلا معلوم نیست با خودم چند چندم خنگ شدم رفت همشم به خاطر این آرمان عوضیه) صدامو بایک تک صرفه ای صاف کردمو نامه ی آرمانو روبه روش گرفتم میلاد(این چیه) با بی حالی گفتم رضوان(دعوت نامه عروسیمه) اولش عصبانی شد ولی بعد فهمید دارم شوخی میکنم. میلاد(خوب چرابه من میدیش) دیگه به مرز جنون رسیدمو با عصبانیت داد زدم رضوان(خوب به کجای دنیا بر میخوره یک دقیقه بگیری ویک دوخطشو بخونی بفهمی چه کوفتیه هان) میلاد کمی اخمشو بازکرد یعنی دیگه اصلا آثاراخم روپیشونیش نمیبینی انگار نه انگار دوثانیه پیش اخم کرده بود خخخخ. نامه رو گرفت بازش کردو شروع به خوندنش کردچشم ازش برنمیدارم یعنی اصلا نمیتون محو تماشاشو اجزای صورتش شدم آخه تاحالا با این دقت بهش نگاه نکردم واقعا مرد خواستنیه . با خوندن نامه هرثانیه اخمش بیشتر وغلیظ تر میشه . چقدر این بشر خواستنیه آخه چقدر از این کاراش خوشم میادنکنه واقعا حسی بهش دارم وای دارم پس میوفتم. میلاد بعد ازخوندن،نامه روجرباجر کرد مطمعا بودم اگه اون لحظه دستش به آرمان میرسید اونو مثل این نامه جر میداد حقم داره برای یک مرد غیرتی خیلی سخته من خودم هم این حسو وقتی نامه رو خوندم داشتم ،چقدر من لاف میزنم آخه خخخخخ. جلوی خندمو گرفتم رضوان(می خوای بهم کمک کنی ؛ نه به عنوان زنه صیغه ایت برات عار به حساب میاد به عنوان همکلاسیت) میلاد(به نظر آدمه عاشقی به حساب میاد پس چرا باهاش ازدواج نمیکنی ؛دیگه همچنین همسر عاشقی سینه چاکت باشه پیدانمیکنی ها) خیلی پستی میلاد منو بگوکه ..... اههههه با عصبانیتو غیظ اروم تر از قبل رضوان(اا اینطوریاست ؛ اصلا به توچه من بخوام باهاش ازدواج کنم یا نه این زندگیه منه وخودم در مورد آدماش تصمیم میگیرم وورود هرگونه غیره آدمیرادی ممنوع میباشد جناب؛ آقا اصلا من حاظرم تا آخرعمرم بترشم ولی با این آدم به قول شما سینه چاک ازدواج نکنم) میلاد(همون طور خودت گفتی این زندگی ومشکل خودته وبه من مربوط نمیشه پس لطف کن خودت حلش کن باشه) بیش از حد عصبانی شدم شروع به دادو بی داد کردم. رضوان(هیچ وقت نمیزارم به من دست بزنه چه برسه به این که باهاش ازدواج کنمو باهاش زیر یک صقف زندگی کنم به خدا دارم قسم میخورم اگه انگشت این آدم به بدنم بخوره یا منو برهنه ببینه با چاقو خودمو خلاص میکنم یا باآتیش خودمو زنده زنده میسوزونم یا با تیغ رگمو میزنم ویا با طناب خودمو دارمیزنم اصلا میتونم با ده بیستا قرص آرامش بخش برای همیشه بخوابم) انگار حرفام براش سنگین تموم شد انقدر عصبانی شد به گوجه فرنگی میگفت زکی باصدایی بلند تر از من با تمام نیروقدرت فریاد زد میلاد(تو غلط میکنی باهر... تو بیجا میکنی مگه بی صاحابی به ولای علی قسم اگه میلی متری پا بسوی این کارا بزاری قلم پاهاتو مثل خاک شیر خورد میکنم واگه یک بار دیگه این حرفارو بزنی همچین میزنم تودهنت فراموش کنی حتی اسم خودت چیه دیگه هم اسم این مردک.... نمیاری تو خوب منو نمیشناسی اگه میخوای بهتر منو بشناسی میتونی امتحان کنی ببینی این کارارو میکنم یا نه فهمیدی) خواستم کمی عذیتش کنم بنابر این یه تیکه شیشه رو زمین بود ورش داشتم گذاشتمش رو رگ دستم تاخواستم بکشمش یه سیلی از طرف میلاد نوش جان کردم برای یه مدت جهان دربرابرم سیاه شد از دهنم خون جاری شد شروع به گریه کردن کردم. میباد(گفتم اگه این کارارو کنی میکشمت الان برات حسابی تخفیف قائل شدم) یک فوتی بلندی کرد انگار خنک شد با سرعت روبه روی من رژه میرفتو به مو هاش چنگ مینداخت منکه کپ کردم مثل چیز به خودم میلرزم هیچ وقت بااین تن صدا با من این جوری حرف نزده نمیدونم اینو بزارم جای مردونگیشو غیرتش یا برخوردن به هیکلش خدایا کاملا سردرگم شدم اروم ازجام بلند شدم به مدت یه دقیقه تعادل نداشتم سرم گیج میرفت با دستمالم خون دهمو پاک کردم دستمو به دیوار تکیه دادم. کمی اروم شد امد وروبه روی من ایستاد،بالحنی آروم ترولی هنوز صداش میلرزید میلاد(عذر میخوام حرفات هزمش برام سنگین بود مخصوصا کارت تو از عمد این کارو کردی حال بگو من باید چی کار کنم) هنوز میترسم ولی اعتماد به نفسمو حفظ کردم رضوان(نمیدونم من فکر کردم توخودت یک نقشه ای داری) با حالتی عادی گفت میلاد(عجب آدم پروئی هستیا ها هم میخوای بهت کمک کنم هم خودم نقشه بکشم یکدفعه بگو بمیر دیگه) دوباره شدم همون رضوان زبون داره یک متر سرش روتنش زیادی کرده با خنده گفتم رضوان(نه الا بهت احتیاج دارم اگه قصد مردن داری لطفا بعد از کمک کردن به من بمیر) برای اولین بار باخنده ی دختر کشش مواجه شدم برای اولین بار لبخند این موجودو دیدم یکم دلم نرم شد. سرکلاس نشسته بودیم آیدین هم پیداش شدو آمد کنار من نشست آروم گفت آیدین(سلام خانوم خانوما خوبین انشا الله) از لحنش خندم گرفت با لبخندی ملایم گفتم رضوان(سلام ممنونم) ناخوداگاه چشمم به میلاد افتاد بااخم به من نگاه میکرد فهمیدم باید هواسم به درسم باشه خخخخ سرمو برگردوندم به سمت تخته. آیدین(گوشه ی لبت چرا کبوده) خاک برسرت میلاد من سفید پوستم کوچیک ترین خراش خیلی زود خودنمایی میکنه چه برسه به کبودی. رضوان(هیچی هواسم نبود با سر رفتم تو کابینت) هردوباهم خندیدیم ساعت دوازده شب شده بود ، ساحل انقدر امروز خسته شد همون سرشب خوابید ولی من به میلاد فکر میکردم به رفتارش به این آیا حسی بهش دارم یانه به فکرخودم خندیدم،صدای ساحل به گوشم رسید انگار بیدار شد ساحل(کوفت بگیر بکپ مرگ من دیگه) اروم گفتم رضوان(ببخشید خوابم نمیاد) ساحل(گور به گورشده چه انگلی به جونت افتاده خبرمرگت خوابت نمیادهان بگیر جون مادرت بخواب دیگه) رضوان(ساحل من چم شده هان) ساحل(وای وای « جاش بلند شد به من نگاه کرد»تو اصلا معلو مه امشب چته ساس گرفتی) خندم تموم بشو نبود ولی تونستم مفهوم حرفمو بهش برسونم رضوان(ساحل فکر کنم عاشق شدم) خندم تبدیل شد به گریه ساحل انگار شارژشد بلند شدوچراغ روروشن کرد امد وردله من نشست ساحل(الهی ساراپیش مرگت بشه عزیزم بگو اون بخت برگشته کیه حسابی دلبری کرده هان) کمی اشکامو باپشت دستم پاک کردم باخنده بهش نگاه کردم رضوان(حالا چراساراپیش مرگم بشه هان) ساحل(حالا اصلو ول کردی چسبیدی به فرع میگم این سایه ی شوم روی بخت کی افتاده) رضوان(میلاددد) ناگهان باشنیدن اسم میلاد سرفش گرفت وبعد از مدتی کاملا سرفشو کرد ساحل(واقعا عاشق اون جیگر مامانی اخلاق چیز مرغی شدی بابا ایول تو دیگه کی هستی ، توواقعا همون رضوانیی حتی چشم دیدنه اونو آتیش پاره رونداشت حالا یک دل نه صد دل عاشقش شدی حتی براش گریه هم میکنی،غلط میکنه من خودم دست شما دوتا روتودست هم میزارم) بیچاره قاطی کرده،یعنی انقدر خبر عاشق شدن من اونو خوشحال میکنه رضوان(اووووو ساحل چی داری میگی از چه به چی رسیدی حالا کی گفته اون ازاین موضوع خبر داره فحش بارونش میکنی) ساحل بایک لبخند موزیانه ای گفت ساحل(اووو احساس مالکیت) رضوان(می خوای داستانشو برات بگم) ساحل یک خمیازه ای کشید همینطور به سمت تختش میرفت گفت ساحل(حالا بگیر بکپ داستان میلادورضوانوبعدا بگو شب بخیر) رضوان(کووووفففت جون به جونت کنن خواب پرستی بخوابی دیگه بلند نشی) منو بگو یه ساعته دارم درگوشه خر قصه لیلیو مجنون میگم اه توروحت بیشعور، پتو روروم کشیدمو خوابیدم. ******* صبح باسروصدا های ساحل بلند شم رضوان(چه مرگته امروز یک شنبه ی تعطیله خله بزار بکپم اه) ساحل(بلند شو خرس قطبی داستانشو بهم بگو عروس خانوم) با بی حالی گفتم رضوان(خفه بابا) صدای زنگ گوشیم مانع حرف زدن ساحل شد نخواستم جواب بدم وباحرفی که ساحل زد مثل برق از جام بلند شدم ساحل(هیی وای میلاده اون...اون به...اون به تو زنگ زده پاشو دیوونه پاشو میگم) گوشیو گرفتم، ساحل هرهر میخندید ساحل(بسوزه پدر عاشقی هی) موهامو از دوطرف زدم پشت گوشم وصدامو صاف کردم رضوان(الوبفرمائید) میلاد(سلام خوابی) رضوان(نه باباخواب کجا بوده لنگه ظهر من همیشه سحر خیزم) میلاد باصدای پراز خنده (وایستاببینم برای چی میلاد باید به حرفم بخنده ایششش) میلاد(واقعا آخه من ساعتای 9،8،10،11 زنگ زدم ساحل برداشتو گفت تو خوابی) اروم گوشیو بردم اونطرف وبادستام به ساحل اشاره کردم «من توروخفه میکنم» دوباره گوشیو گذاشتم کنار گوشم رضوان(حالا بگذریم چیزی شده) میلاد(می خوام بیام دنبالت باهم بریم یک جایی کارت دارم تا نیم ساعت دیگه حاظر باش خداحافظ) رضوان(الو.....الو....الومن ،اههههه بیشعور شایدم منم یه نظری داشته باشم اههههه) زود بلند شدمو شیرجه زدم توحمام ساراهمیشه میگه(تونصفه عمرتو توحمام بودی حتی بعضی از سال تحویلا) (خخخخ چیکار کنم به بهداشت وتمیزی اهمیت میدم نرم حمام بوی عرقمو باعطرواتکلن بپوشونم خوب این چه کاریه ازاول میرم حموم خودم په گلم بابا والله) بگزریم باز وراجیم شروع شد ای چه کیفی داد فوری آمدم بیرون موهامو دم اسبی بالا بستم تاگودی کمرم میرسه ارایشم درحد ریمل وخط چشم ورژلب کمرنگ وای حالا لباس چی بپوشم یک شلوار جین کوتاه باکتونیه عروسکی یک لباس سفید جلوباز تنگ زیر شلوارم زدم بایک پلیمر مشکی کوتاه از روش پوشیدم کولموه برداشتم زدم بیرون انگار به موقعه رسیدم با ماشین عرشیا امده بود دنبالم سوار شدمو سلام کردم جوابمودادوحرکت کرد. یک اخمی بهم کرددیگه به حرکاتش عادت کرده بودم. میلاد(این چه وضع لباس پوشیدنه ها) یه نگاهی به خودم کرم رضوان(مگه چشه) میلاد(چراشلوارت اینقدر تنگه چراسرلختی مگه تواون دختری نیستی که ...) چراهمش بهم گیر میده خدا روشکر این گشت ارشاد نشد وگرنه تو مملکتمون یه آدم سالم وجود نداشت،به اینجای حرفش رسید پریدم وسط حرفش رضوان(باشه بابا چراهروقت یک چیزمیشه تواین جمله منو هی میکوبی توسرم، ببین تواز این مذهبی ها هستی از این بچه مچه های بسیجی البته بهت نمیاد ولی از روی گیر دادنت شاید، خدارو چه دیدی) یک پوزخندی تحویلم داد میلاد(مذهبیم ولی بسیجی نه نیستم) رضوان(پس چرا اینقدر بهم گیر میدی) میلاد(چون جایی میریم چشم چرون وجود داره) رضوان(خوب مگه کجا میریم اصلا توچراهیچی به من نمیگی من ادمما) یک نگاهی بهم کرددوباره سرشو به سمت خیابان برگردونو. میلاد(فکر نکنم) یه اخمی بهش کردم رضوان(اااا واقعا که ) دسته به سینه به صورتی که قهرم رومو کردم به سمت پنجره میلاد(داریم میریم خونه ی خاله یاسمینم،خالم یک پسر چشم چرون داره) رضوان(پس چرا داری منو میبری اونجا) یک لبخندی زد میلاد(مثلا یک ساله صیغه هم هستیما کل خونواده خبر دارن خالمم مارو برای ناهار دعوت کرده) رضوان(منظورت از پسر چشم چشرون آیدینه اون که پسر خیلی خوبیه) ناگهان چشمم به صورت غضب ناکه میلاد افتاد باعصبانیت میروند. وای رضوان تو نمیتونی لال بشی خوب اگه حرف نزنی نمیگن لالی به خدا تازه دعاتم میکنن. دیگه تاخود خونه با هم حرف نزدیم. وارد خونه شدیم متوجه شدم یک خانوم هیکلی با بلوزودامن به سمت مامیاد اول بامیلاد سلامو احول پرسی کرد میلاد هم خشک وسرد جوابشو داد وبعد منو در آغوشش گرفت ومثل خانوم احسان قربون صدقم رفت الحق که خواهرن خخخخخخخ. روی مبل توی هال پذیرایی نشسته بودیم یاسمین خانوم هم روبه روی ما نشست یاسمین خانوم(آیدین یکی از پسرعموهاش توبیمارستان« مستیک فالز»بستریه آیلین هم تو اتاقه داره حاظر میشه) صدای نازکی آمد(وای میلاد جون تویی کی آمدی هانی) آروم سرمو بالا آوردم یک دختر هیکلی با موهای نارنجی وپوست سفید کمی ککمک هم روی صورتش دیده میشه مادر زادی این شکلیه باچشمای خرمایی لباساشم که اصلا حرف نزنیم بهتره اونم اگه لباس نمیپوشید سنگین تر بود به خدا والله. یاسمین خانوم(آیلین مادر بیا بشین) پس ایشون آیلینه. به سمت ماآمدو به سمت میلاد دست دراز کرد میلادهم با سردی وجدیت سلام دادخخخخخ آیلین بد جوری ظایع شد اخی عزیزم. آیلین بااین حرکت میلاد لبخند گشادش کم کم محو شد رو به من کرد انگارمیدونست من زن صیغه ای میلادم بهم یک اخم غلیظی کردو سلام داد رفت روی مبل کنار میلاد نشست منم به سردی جوابشو دادم. یاسمین خانوم(من الا برمیگردم برم ببینم ناهار چی شد با اجازه) یاسمین خانوم ازهال رفت آیلین با لبخند پسر کش گشادش روبه میلاد گفت آیلین(راستی هانی مامی اینا ویلارو تعمیر کردن میگم امشب آیدین هم میرسه فردا صبح بریم سمت ویلا اینا به خدا خوش میگذره؛ باشه بابا میتونی به عرشیا هم بگی اونم بیاد) زکی اصلا منو حساب نکرد چه بهتر اصلا خوشم نمیاد با این عفریته برم مسافرت والله. آیلین(pleuseهانیpleuse) صورتشو یک جور ملتمسانه در آورد. میلاد(اگه رضوان بیاد منم میام) ناخداگاه خشکم زد با تعجب سرمو بالا آوردم میلاد همین جور به من زول زده منتظر جوابه آیلین هم با اخم وخشم توقع همچنین جوابی از سوی میلادونداشت به من نگاه میکرد. یک تک سرفه ای کردم رضوان(خوب....اگه فقط یک شب باشه من حرفی ندارم) میلاد یک لبخند محوی زد واخم آیلین شدید ترشد تا خواست دهنشو باز کنه ویک چیزی بپرونه یاسمین خانوم آمد یاسمین خانوم(بچه ها بیاین ناهار آمادست) همه بلند شدیم ورفتیم توآشپز خانه. اخخخ حرسم دار درمیاد آیلین بیخ ریشه میلاد نشسته وبراش هی عشوه های خرکی میکنه ولی خوب میلاد هم هیچ بهش توجه نمیکنه تازه به منم چیز میز تعارف میکنه عصابم داره خورد میشه آقاشیطونه میگه همچین بلند شم بگم مگه توخودت خوار مادر نداری هی چسبیدی به شوهر مردم وبراشون لوس های خرکی میکنی همچین بزنم مثل روزنامه باطله بچسبی به دیوار. از فکر خودم خندم گرفت ولغمه پرید توگلوم وای داشتم خفه میشدم میلاد وقتی نگاهش به من افتاد ازوحشت یک لیوان آب گرفت سمتم وبه زورریخت توحلقم وآروم میزد پشتم از سرفه ی زیاد سرخ شدم نکه من زیادی سفیدم باهر یک سرفه ی کوچیک سریع قرمز میشم چه برسه به این که پنچ دقیقه هی استارد میزدمواشک از چشمام سرازیر شد. کمی آروم شدم اشتهام کور شد صدای عصبی میلادوشنیدم میلاد(چرانمیتونی مثل آدم غذابخوری حتما باید بپره توگلوت تاادب شی) حق نداشت جلوی آیلین بامن اینجوری حرف بزنه بی احساس حسابی آبروم رفت از خجالت سرمو انداختم پایینو فقط باغذام بازی میکردم تازه معلوم نیست داره مسخرم میکنه یاازروی دلسوزی این آدمم هیچیش معلوم نیست اه اه اه والله. چرابا سرفه های من وحشت زده شد طوری که حتی یاسمین خانوم هم باتعجب به ما نگاه میکرد انگار تابه حال میلادو اینقدر وحشت زده ندیده بود. بعد از خوردن ناهارومیوه برگشتیم خوابگاه توماشین فهمیدم آیلین دانشجوی سال اولی پرسنل هواپیماییه. میلاد(فردا ساعت نه صبح آماده باش) با تعجب پرسیدم رضوان(چرااااااا) سری به طرفم چرخوند میلاد(مگه خودت نگفتی اگه قرار بریک روز باشه پایه ی بریم لب دریا) تودلم باحرس گفتم واقعا چه آماده هم هستن آقا،اصلا گفت هر چی من بگم که اگه بگم نه همه ی کاسه کوسه هاسره من بشکنه ومن آدم بده شم هه چه هولم هستن آنگار آیلین جونشو میبرن پیف پیف بدم آمد. صدامو صاف کردم رضوان(باشه فردا سر ساعت نه خوبه فقط یه چیزی) با تعجب گفت میلاد(چی) رضوان(میشه ساحل هم بیاد من اینجوری احساس غریبی نمیکنم) یک لبخند تحویلم داد میلاد(باشه اشکالی نداره) رضوان(یک چیزه دیگه) یک پوفی کرد میلاد(دیگه چه م.....چته) رضوان(راحت باش بگو چه مرگمه چرا حرفتو خوردی هان) با اخم گفت میلاد(نمیگی باشه نگوپس ساکت باش بزار باهواس جمع رانندگی کنم) با اخم دسته به سینه رومو ازش گرفتم ایششش بداخلاق. برای فردا وسایلمو جمع میکردم تقه ای به در خورد درو باز کردم اوففففف بازم از حراسته یک نامه دادو رفت نامه روباز کردم. سلام عشقم میخوام ببینمت تانیم ساعته دیگه توپارک پشت خوابگاهتون ؛ رضوان ا گه نیای میام وبه زور می برمت وآبروهم واست نمیزارم پس بهتره مثل بچه خوب بلند شی وبیای فهمیدی جوجوی من. حالم داره ازطرز حرف زدنشودستوردادنشوتهدیداش بهم میخوره فوری یک سوشرت تنم کردمو زدم بیرون یک ساپورت مشکی وتیشرت قرمز تنم بود. همین که رسیدم همین جور هاجوواج به اطرافم نگاه میکردم احساس کردم ی دستی روی باسنم قرار گرفت وداره گردنمو میبوسه از ترس خواستم برگردم محکم منو چسبید بزور نگهم داشت به اندازه ی یک گاو نر زور داره بی شرف اشک توچشمام حلقه بست ناگهان چشمام سیاهی رفت وسرمم گیج میرفت همه جا دربرابرم سیاه شد همینجوری توآغوش آرمان بی جون غش کردم مطمعا تقصیر اونه. ********************* چشمامو باز کردم متوجه شدم روی یک تخت دراز کشیدم از ترس فوری سرجام نشستم بادیدن لباسام تنمه یک پوفییی کردم احساس درد شدیدی روی ناحیه ی گردنم کردم روش دست کشیدم از درد اخمام جمع شد جای دندانای یکی روش مونده کبود ومتورم شده به بیرون نگاه کردم شبه ، من الان کجام حالا باید چی کار کنم در باز شد وبادیدن آرمان برهنه ترس بدی توتمام وجودم پیچید از ترس رنگ به رخ نداشتم منو پرت کرد روی تختو خودشم امدوکنارم نشست آرمان(چقدرمنتظر همچنین موقعه ای بودم) تا خواستم حرکت کنم محکم منو به سمت خودش کشید ودرازم انداخت روی تخت روم خیمه زد. شروع کرد وحشیانه به بوسیدنه لبام مزه ی شوری خونو احساس میکردم میبوسید گاز میگرفت نفس کم آوردم متوجه شدم سوشرتمو پاره کرده حالا چی کار کنم ، تیشرتمم پاره کردودستش رفت سمت لباس زیرم باتموم قدرت دستشو نگه داشتم آروم باچشمای خمارش لباشو ازروی لبای غرقه خونم برداشت هق هق میکردم رضوان(خواهش میکنم آرمان منو بی آبرونکن نامرد من شوهر دارم بفهم ، بی شرف به یک زن شوهر دار رحم کن) دوباره مثل دیوونه ها بهم حمله کردو لباس زیرمو بایک حرکت پاره کرد از ته دلم فریاد زدم ساپورتم پاره کرد وآروم لباش از روی لبام وگونم وگردنم وسینم وشکمم کشیده شد خودشو روم انداخت داشتم خفه میشدم تنها چیزی که اون لحظه به زبون آوردم اسم میلاد بود نامرد داری باهام چیکار میکنی بی شرف داری بی آبروم میکنی هروقت هم تقلاهام عصبیش میکرد یه سیلی میزد برق از چشمام میپرید. ****************** یک ساعت گذشت چشمای اشک آلودمو به زور باز کردم ، لخت تو بدنه برهنه ی آرمان دراز کشیدم سعی کردم بیرون بیام ولی ولم نکرد ومحکم تر از قبل منو به خودش فشورد دلم بدجوری درد میکرد هنوز جای سیلی هاش تیر میکشید به زور یک گازی از بدنش گرفتم منو ول کرد به سمت در دویدم دستم از پشت کشیده شدو همچین سیلی بهم زد پخش زمین شدم بلندم کردو محکم پرتم کرد روی تخت خودمو قنجولو کردم تا خواست بیاد طرفم صدای زنگ خونه مانعش شد ساعت ده نصفه شبه یعنی کی میتونه باشه آرمان آروم به طرفم آمدو به لبای کبود شده وورم کردم یک بوسه ای زدو رفت از اتاق بیرون سریع رفتم سمت لباسام تیشرتمو لباس های زیرم پاره شده وقابل پوشش نیست صوشرتمو تنم کردم اه زیپش خرابه بادستم جولومو میگیرم ساپورتمو هم پوشیدم وای این چه وضعه شه معلومه چه بلایی سرم آمده ساپورتم مثل جیگر زلیخواه شده ولی بازم از هیچی بهتره از فرصت استفاده کردمو به سمت در رفتم ولی قبل از من در خودش باز شدو ارمان بادیدن من خشمگین تر شدمنو گرفت به باد کتک اول دوتاسیلی از صورتم زد بعدش روی زمین افتادم بالگد به بدنم میزد حالم دگر گون شد با چشم مرگو میبینم با پاهای قدرتمندو مردونش به شکمم وپهلوهامو صورتم لگد میزد دوباره از اتاق خارج شد به زور بلا کشون کشون خودمو بردم یک گوشه ی اتاقو شروع کردم به گریه کردن صدای بزن بزن از بیرون میومد ولی من بی توجه بلند تر گریه میکردم در اتاق باز شد بیشتر خودمو قنجلو کردم. میلاده وای خدارو شکرت میلاد با نگرانی و وحشت روبه روم نشست. وضعیت لباسامو دید صوشرتشو در آوردتنم کردزیپشم بست بدنم خیلی درد میکرد نگاش به جای سیلی های آرمان افتاد دستاشو مشت کرد ودر ایکی ثانیه منو از روی زمین بلند کردو به سمت هال رفت از اونجا رد میشدیم ،عرشیا آرمانو نگه داشته از در میخواستیم بریم بیرون میلاد باصدای آرمان سر جاش ایستاد آرمان(شما کی هستید زن منو کجا میبرین ولش کنین عوضی ها دستای کثیفتونو بهش نزنین از طرف کی آمدین با من خورده حساب دارین پای زنمو وسط نکشین) میلاد دیگه تحمل نکردو منو اروم گذاشت روی مبل از گردن آرمان گرفتو چسبوندش سینه ی دیوارو تو صورتش فریاد زد میلاد(تو شوهرشی یامن چطور به خودت اجازه دادی به زن من دست درازی کنی چطور بادستای نجست به صورت نازنینش سیلی زدی حقته همین جا خفت کنم) سریع بایک حرکت آرمانو پخش زمین کردو با پاهاش به گلوش فشار وارد میکرد جیغ میزدم رضوان(نه میلاد نه...خواهش میکنم ....نه میلاد توروخدا نه) نمیتونستم راه برم خودمو از روی مبل انداختم زمینو کشون کشون خودمو به میلاد رسوندم پاهاشو گرفتمو گریه عمانم نمیداد ولی سعیمو کردم. رضوان(التماست میکنم میلاد کشتیش میلاد کشتیش خواهش میکنم) میلاد پاشو از روی گلوی آرمان برداشتو روزانوهاش نشست میلاد(چرامیخوای زنده بمونه هنوز جای سیلیش روگونته) آرمان(چون منو دوست داره چون عاشق منه) فریاد زدم رضوان(خفه شو عوضی (رومو کردم به سمت میلاد)چون نمیخوام برات دردسر شه نمی خوام به خاطر من بلایی سرت بیاد چون ..... آاااخخخ) ازدرد بیهوش شدمو چیزی نفهمیدم آخرش میلاد با آرمان چیکار کرد. ************ چشمامو آروم باز کردم اولش نور عذیتم میکرد ولی بعدش عادت کردمو به اطرافم نگاه کردم شبیه بیمارستانه دوتا سرم هم بهم وصله دومیش خون بهم میده انگاری زیاد خون ازدست دادم... به ساعت نگاه کردم ساعت یازدست فقط میلادوبالای سرم دیدم دوباره گریم گرفت رضوان(خیلی پستی میلاد خیلی ، بهت گفته بودم ازش میترسم چرا چرا اینقدر دیر به دادم رسیدی چرا گذاشتی دستای کثیف اون بی شرف به من بخوره چرا گذاشتی پابه حریم من بزاره چراگذاشتی بی ابروم کنه بی حیام کنه نجسم کنه) میلاد از عصبانیت به سرخی میزد اروم دستای منو تودستای مردونه بزرگ گرمش گرفت میلاد(منو ببخش من از این موضوع خبری نداشتم اگه ساحل بهم چیزی نمیگفت هیچ وقت متوجه نمیشدم منو ببخش ازت قافل شدم دیگه نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه یاپابه حریمت بزاره دیگه من پشتتم باور کن) باگریه گفتم رضوان(حریم من قبلا نابود شده همین امشب نابود شد من....من از خودم بدم میاد میلاد قول بهم بده دیگه تنهام نزاری باشه) باهمون اخم سری به نشانه ی مثبت تکان میلاد(دیگه تنهات نمیزارم،راستی فردا صبح مرخص میشی به ساحل گفتم برات لباس مناسب بیاره مستقیم بریم گردش تاحالوهوات عوض شه باشه،اون تیکه های جیگرزلیخواه هم انداختم دور قابل استفاده نبودن (میلاد لباس های زیرمو انداخته بیرون از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز کنه ومنو ببلعه)ببینم رضوان هنوز درد داری) با ناله گفتم رضوان(آره خیلی) با لبخندیکه ترحم توش معلوم بود گفت میلاد(خوب استراحت کن طول میکشه کامل خوب بشی ولی دیگه مثل قبل تیر نخواهد کشید یکم بدنت به خاطر ضربه ها کوفته شده همین بگیر بخواب اینجا همراه ممنوعه من میرم تو سالن) باترس گفتم رضوان(نه نه نه نه نه نه نه نه خواهش میکنم من میترسم میلاد باور کن ) میلاد(باشه باشه باورمیکنم ؛میگم ببرنت یک اتاق جدا منم میام پیشت) از اتاق خارج شد به کمک دستم نشستم روی تخت سرمو چرخوندم به تخت کناریم دختره باترس ووحشت به من زول زده بود رضوان(چیه مشکلی هست) یک آینه بهم داد توش به خودم نگاه کردم اول فکر میکردم این من نیستم وبعد ازقیافه ی خودم وحشت کردم این منم لبام به اندازه ی چغندر ورم کرده وکبود شده کنارشم پاره شده هنوز جای انگشتای مردونه ی اون بی شرف روی دوطرف گونمه ، به گردنمم نگاه کردم کبود شده بود چون پوستم سفیده کوچیک ترین زخم و قرمزی سریع خود نمایی میکنه چه برسه به کبودی ومتورم. از ترسووحشت سریع آینه روپرت کردم وسرمو توی دستم گرفتم بلند بلند شروع کردم به گریه کردن میلاد باوحشت به سمت من آمد سعی کرد آرومم کنه چشمش به خورده آینه افتاد فهمید قضیه از چی قراره اروم نشست کنارم میلاد(رضوان آروم باش خواهش میکنم) با هق هق گفتم رضوان(چه قیافه ی رذلی پیداکردم چه بلایی سرم آمد میلاد چه اتفاقی برام افتاده از خودم متنفرم متنفر) دوباره شروع کردم بلند بلند گریه کردن احساس کردم میلاد منو در آغوشش گرفت تابلوئه نوازش کردن بلد نیست ولی سعی خودشو کرد میلاد(هیس هیس هیس هیس آروم باش دختر تو خوب میشی هیچ اتفاقی برات نیوفتاده وقرار نیست بیوفته من پیشتم از چی میترسی تودختر،هیچم چهرت رذل نشده هنوز خواستنیی عین هو فرشته هایی زیباوآرام،گریه نکن با دکتر حرف زدم قرار شد الا ببرنت تویک اتاقه مجزا منم میام پیشت تاتنها نباشی فقط توآروم باش) حرف های میلاد آرامش بخشه نمیدونم چرا ولی حسابی آروم شدم. نصف شب از کابوس بلند شدم میلاد هنوز کنار تختم خواب بود دیگه خسته شدم اروم از تختم پایین امدم یواشکی از یه جایی چاقو گیر اوردم رفتم روی تراس نسیم ملایمی به صورتم خوردو جای زخمم شروع به سوزش کرد وایستادم تاصبح بشه بعد خودمواز شر این زندگی خلاص کنم. همه ی پرسنل چه پایین چه بالا جمع شدن چاقوروبردم بالا تاخواستم بیارم پایینو بزنم توشکمم صدای فریاد میلادو شنیدم دستم بین راه خشکش زد میلاد(داری چه غلطی میکنی تو) میلاد از لابه لای جمعیت باخشم وعصبانیت به طرفم امد با اخم فریا زد میلاد(گ.ف.ت.م.د.ا.ر.ی.چه..غ.ل.ط.ی.م.ی.ک.ن.ی) رضوان(میلادمن...) نزاشت حرفمو بزنم بلند تر داد زد میلاد(خفه شو ، کی به تو چنین اجازه ای داده کی لامسب کی) هق هقم بلند شد رضوان(من دیگه خسته شدم بهت گفته بودم من قسم خوردم اگه انگشت آرمان به بدنم بخوره یا منو به رهنه ببینه خودمو میکشم چه برسه به این که...) میلاد(ببنددهنتو منم بهت گفته بودم به ولای علی قسم اگه پات به سوی این کارا بره مثل خاک شیر خوردشون میکنم گفته بودم یا نه) رضوان(......) چون جوابشو ندادم عصبانی تر شدو بلند تر داد زد میلاد(گفته بودم اره اره عوضی اره اره لعنتی ؛ اوفففف لعنت به تو رضوان لعنت به توحالام اون چاقورو بده من الاناست ساحل برسه) امد طرفم چاقوروبگیره عقب تر رفتم نزدیک بود بیوفتم رضوان(نه میلاد نه... نمیتونم...نمیتونم باورکن سخته عوض شدن پاک شدن برگشتن به قبل به خدا سخته به همون خدایی که میپرستی سخته) میلاد(من هستم ساحل هست این همه آدم اطرافته دختره ی احمق من کمکت میکنم دیشبم بهت گفتم همیشه پیشتم پس چه مرگت بود خواستی همچنین کاری رو کنی میدونی اگه به موقه نرسیده بودم چه اتفاق غیر قابل جبرانی میوفتاد) از ناراحتی چاقورو ول کردم سر جام زانو زدم وشروع به گریه کرن کردم میلاد سریع به طرفم دویدو چاقورو پرت کرد اون سمت روبه روم نشستو منو در اغوشش کشید. ********** ساحل برام یک شلوار جین تنگ با یک کتونی تنیک جلیغه بافتنی آورده موهامم بافتم یک رژقهوه ای مات پرنگ زدم تاکبودی لبام معلوم نباشه کمی کرم سفید کننده به گردنم وصورتم زدم تا اثرات کثافت کاری اون بی شرف معلوم نشه یک ریمل هم به مژه هام زدم. ساحل کمکم کرد برم توماشین ، منوساحل عقب نشستیم عرشیا راننده میلاد هم جلو نشسته. توی راه همش سکوت بین ماست میلاد هنوز ازدستم ناراحت عصبیه باهام اصلا حرف نمیزنه به هم قول دادیم این موضوع روکسی نباید بفهمه«خود کشی محظ اطلاع» مخصوصا خوانواده ی من. ازپنجره به بیرون نگاه میکردم دوباره اون صحنه های کثیف جلوی چشمم ظاهر شد ناخداگاه سرمو بین دستام گذاشتمو فشار دادم شروع به جیغ زدن کردم رضوان(نه نه نه نه... توروخدا....یکی کمکم کنه ...نه) همش جیغ جیغ میکردم اشکام عین ابر بهار ازچشمام سرازیر شدوای خدای من چه اتفاقی برام میفته تواون لحظه فقط صدای ساحل ومیشنیدم منوتوآغوشش گرفته ساحل(رضوان جونم...رضوانی...خواهری...آروم باش عزیزم...آروم) صداش میلرزید اونم هم پای من گریه میکرد. عرشیا ماشینو نگه داشت فقط ازپشت اون پرده یی از اشک چهرای نگران میلادوعرشیارومیدیدم وچشمان خیس ازاشک ساحل. ساحل منو ازاغوشش بیرون میوورد داد زدم رضوان(نه نه نه نه ساحل خواهش میکنم من میترسم) ساحل(باشه باشه عزیزم باشه توفقط آروم باش ولت نمیکنم هیس هیس هیس، آقاعرشیا میشه یک آهنگ شاد بزارین) عرشیا(ندارم) ساحل(خیلی خوب بیاین باکابل از گوشیه من آهنگ بزارین من آهنگ دارم) آهنگ درکم کن از«محسن یگانه) حرفم این بوده همش روزی ه میترسم ازش روزی که خسته بشیوبخوای منوترکم کنی آخه وقتی بامنی حرف رفتن میزنی مگه چی خواستم به جز اینکه یکم درکم کنی آخه بی انصافیه تاهمینجاکافیه تاکجا میخوای به این فاصله مجبورم کنی من به هر دری که زدم تورواز دستت ندم تاکجا میخوای به این فاصله مجبورم کنی منودرکم کن یکم از پیشم نرو هرچی توبخوای همون میشم نرو ازحسم بهت فرصت بده که بگم بگم دیوونتم منودرکم کن یکم منودرکم کن یکم ازپیشم نرو هرچی توبخوای همون میشم نرو هرچی توبخوای همون میشم نرو ازحسم بهت فرصت بده که بگم بگم دیوونتم منودرکم کن یکم *********************** بند بند حرف من پشت هرلبخند من هی میخواستم بهت بگم فکرمن باش یکم فکرمن که غصه هام قد تموم عالمه نه میشه دست کشید ازت نه میشه دل برید ازت نه میشه پنهونش کنم این حس عاشقونه رو کاش بدونی خستمو ایننقدر بهت وابستم اینقدر میگم که باور کنی احساس منو درکم کن یکم ازپیشم نرو هرچی توبخوای همون میشم نرو از حسم بهت فرصت بده که بگم بگم که دیوونتم منودرکم کن یکم منودرکم کن یکم ازپیشم نرو هرچی توبخوای همون میشم نرو ازحسم بهت فرصت بده که بگم بگم دیوونتم منو درکم کن تاوقتی برسیم ازساحل خواستم همش همین آهنگو پلی کنه. یه مدتی گذشت تابه ویلارسیدیم آیلین چشمش به من وساحل افتادخندش محوشد. همگی ازماشین پیاده شدیم قیافه ی ساحل بیچاره ازخستگی درهم شده بنابراین میلاد دستمو گرفت ساحل هم باعرشیا میومد چقدربه هم میان فقط اگه ساحل کمی ازتوقعاتشو کم کنه عالی میشه. قیافه ی آیلین ازعصبانیت به سرخی می زد چشمش هی بین من ومیلاد درگردشه،چشمم به آیدین افتاد ناخداگاه لبخندی به روی لبم آمدواقعا باوجودش احساس امنیت میکنم نمیدونم چرا ولی بااین حس اشنام میلاد هم متوجه این حرکت من شد کمی دستمو فشرد یک آخ خفیفی گفتم فقط میلاد شنید کمی حلقه ی دستشو شل کرد بیشعور زوری داره ها. یک ویلای بزرگ سه طبقه ی، طبقه ی اول پذیرایی وناهار خوری اینجور چیزاست؛طبقه ی دوم محل سکونت آیلین وآیدینه ؛طبقه ی سوم هم دادن به ما. من وساحل تویک اتاق ،عرشیاومیلاد هم تواتاق کناریمونن. بعد از ناهار وگپ وگفتگو قرار شد بریم کنار دریا. موهامو از دوطرف بافتم یک تیشرت حریر خنک آستین سرب بایک شلوارک دووجب پایین تراززانوم بایک صندل پوشیدم. کرم زد آفتابم زدم. به کنار دریا رسیدیم روی یک تخته سنگ نزدیک دریا نشستیم یک دایره تشکیل دادیم من بین میلادوساحل نشستم، آیلین هم کنار میلادوآیدین نشست، آیدین روبه روی من بود، عرشیا هم کنار ساحل وآیدین. به غروب آفتاب نگاه میکردم چه زیباست آرامش بخشه ساحل(رضوان جون یکم برامون گیتاربزن) ازتعجب به ساحل نگاه کردم توقع نداشتم همچنین حرفی روبه زنه با سرم به نشونه ی اینکه«چراگفتی» تکون دادم. آیدین(مگه توبلدی بزنی) تاخواستم بگم نه بلد نیستم ساحل پیش دستی کرد ساحل(بله بلده سه سال وشیش ماه همش توکلاس گیتار پیداش میکردیم) آیدین(واقعا چقدر خوب من گیتار آوردم میارم تاکمی برامون بخونی) آیدین بلند شدو به طرفه ماشین رفت چشمم به آیلین افتادبااخم به من نگاه میکرد من چیکار کنم داداش خودش این کارو کرد آآآآآآآآآخخخخخ خدا نگم ساحل وچیکار کنه زبانش کرایه می خواد والله. بعد از چند دقیقه آیدین بایک گیتار مشکی پیداش شد گیتارو ازش گرفتم به طور خاصی نشستم شروع کردم،من عاشق آهنگ های «شاد مهر عقیلی»ام بنابراین یکی از آهنگ های اونو خوندم. آهنگ شادمهرعقیلی«علامت سئوال» یک پنجره بایه قفس یه حنجره بی هم نفس سهم من از بودن تو یه خاطره همین وبس تواین مثلث غریب ستاره هارو خط زدم دارم به آخرمیرسم ازاونورشب آمدم یه شب که مث مرثیه خیمه زده روباورم میخوام تواین سکوت تلخ صداتو ازیادببرم (کم کم اشک ازچشمای من سرازیرشد؛نگاه همه به من دوخته شده ولی میلاد باناراحتی اخم به زمین نگاه می کردواصلامتوجه اشک های من نشد) بزارکوله بارمو روشونه شب بزارم باید که ازاینجابرم فرصت موندن ندارم داغ ترانه تودلم شوق رسیدن توتنم توحجم سرد این قفس منتظر پرزدنم من ازتبارغربتم ازآرزوهای محال قصه ما تموم شده بایه علامت سوال بزار کوله بارمو زوشونه شب بزارم باید که ازاینجابرم فرصت موندن ندارم باصدای دست همشون اشکامو پاک کردم ویه لبخند زدم گیتاروبه آیدین پس دادم. شب همه خواب بودن بازم خواب اون لحظه های کثیف دیدم ناخداگاه شروع به جیغ زدن کردم وبلند بلند گریه میکردم سرمو روی بالش تند تند تکان میدادم ؛باتکان های میلاد از خواب بیدار شدم همه بالای سرم وایستادن ساحل الهی قربونش برم اشکش دمه مشکشه طبق معمول داره گریه میکنه میلاد هم باناراحتی کنارم نشسته وای تازه فهمیدم ،انقدرگریه کردم بالشم خیس خیسه با هق هق ازجام بلندشدم به کمک میلاد رفتم صورتمو شستم کمی آروم شدم دوباره برگشتم سرجام به ساحل گفتم رضوان(خواهش میکنم بیاپیشم من میترسم ازت التماس میکنم) ساحل هم درحالی که اشکاشو پاک میکرد ساحل(باشه میام الا جامو میارم کنارتوفقط توآروم باش) همه رفتن بیرون من همش تاصبح دستم تودست ساحل بود خوابم برد. فردازودبرگشتیم تابه کلاسامون برسیم ؛یک راست رفتیم دانشگاه. اون روزخیلی برام سخت بود هیچی ازدرس هانفهمیدم بااین که ساحل وآیدین کنارم بودنو میلادوعرشیا هم پشتم سرم. امروزوبه زور تحمل کردم وفتط به خوابگاه رسیدیم از خستگی بیهوش شدم روی تختم باز هم کابوس ها آمدن سراغم با گریه وجیغ ساحل وبیدار کردم اونم دیگه ازدستم خسته شده بود بااخم وناراحتی منو از خواب بیدار کرد کمی آروم شدم دوباره باآرامش خوابیدیم. فرداکلاسامون از ظهر شروع میشد بیدار شدموتختمو مرتب کردم متوجه شدم ساحل مردد به سمت من میاد رضوان(چیزی می خوای بگی مرددنباش) انگار منتظر بود ساحل(واقعا...ااا...راستی...می خوام بگم میلاد پایین منتظرته فقط هرچی گفت توروجون مادرت قبول کن باشه توروخدا) رضوان(معلومه چی میگی میلاد پایین چی کار میکنه) ساحل(اره پاینه) فوری یک شلوارتنگ جین پوشیدم باکتونی یک پالتو هم تنم کردم وزودبیرون رفتم. حرف ساحل درسته ولی چرامیلاد بایک ماشین«تویوتالندکروزمشکی»امده شونه هامو بالا انداختمو نشستم توماشین،سلام دادم باسر جوابمو دادصدامو صاف کردم رضوان(این ماشین تازه خریدیش) بدون اینکه بهم نگاه کنه جوابمو داد میلاد(نه سه سال وچهار ماهه خریدمش این مدت توتعمیرگاه بوده) باسرحرفشوتعید کردم رضوان(حالا کجاداری میری هان) یک دفعه دیدم به جای اینکه جوابمو بده درارو از مرکز فقل کرد اخمشم بیشتر رفت توهم یه گوشه نگه داشت به سمت من برگشت ازترس اینکه دراروقفل کرده واین کاراش دوباره شروع کردم به گریه کردن میلاد(یه خوانومی هست اسمش کیتی پیتره دوست مامان یاسه منو هم میشناسه بنابراین........بدون نوبت ماروداخل میفرستن مشکل توهم بهش گفتم) باگریه داد زدم رضوان(بسه بسه دیگه بسه ...تو...توفکر میکنی من دیوونم...آره ه ه ه ه(این دفعه بلند تر گفتم)توفکرمیکنی من دیوونم آره ه ه....اوففففف باشه الا بهت نشون میدم من دیوونم ویک دیوونه قادره چه کار هایی کنه دروباز کن...باتوم میگم دروباز کن) میلاد سرم داد کشید میلاد(بشین سرجات میگم) ازترس دست از تقلا کردن برداشتم واروم هق هق میکردم،صورت منوتودستش قاب گرفت به سمتم مایل شد آروم گفت میلاد(کی گفته تودیوونه ای هان نه...نه عزیزم نه...توداری اشتباه میکنی مشاورا فقط برای دیوونه ها نیستن برای کمک به ما هستن(خخخخخ انگار من بچم داره خرم میکنه خخخ)بعدشم من نگرانه توام ساحل بهم گفت دیشب چه اتفاقی برات افتاد همین امروز زنگ زدوهمه چیو برام تعریف کرد(آآآآآآآآآآخخخخخ دیدین گفتم زبانه ساحل کرایه میخواد یکی نیست بگه توجاسوس میلاد کنار منی یا دوستورازدار من، حالا این پسره چی پیشه خودش فکر میکنه والله)منم زنگ زدم به معطب دکترپیتر باور کن امید داشتم خودت خوب بشیو چیزه مهمی نباشه ولی میبینی بهتر نشدی هیچ بدترم شدی میخوای یه بلایی سرخودت بیاری) بعد ازمن جداشدورفت سرجاش کمی آروم شدم میلادبایک پوفیییی گفت میلاد(بریم...باورکن اگه بگی نه دیگه حرفشو نمیزنم) یک آه بلندی کشیدم رضوان(بریم) یه لبخند محوی رولباش نشست ماشینو روشن کردوحرکت کرد. کناریه ساختمانه بزرگی نگه داشت وقتی به تابلو نگاه کردم نوشته بود«ساختما پزشکان شیکاگو» بااسترس ازماشین پیاده شدم دست میلادوگرفتم باهم به داخل رفتیم ازاسترس وترس باتمام قوام دست میلادو فشار دادم ولی اون همچین میخندید انگار دارم نوازشش میکنم وارد اسانسور شدیم سعی کردجلوی خندشوبگیره باعصبانیت پرسیدم رضوان(چته بلندبگو مام بخندیم) میلاد(تموم زورت همین قدربود برای من مثل نوازش بود) رضوان(من تموم قدرتمو به اجراگذاشتم دستای مبارک شما زیادی سنگ تشرسف دارن ،روی سنگ هم سفید کردن) تاخواست جوابموبده دراسانسور باز شدوسریع رفتم بیرون میلاد هم امد بیرون درمعطب باز کرد باهم داخل شدیم. منشی یه خانومه بادیدن میلاد چشماش برق زدوبالبخندازجاش بلند شدوخودشومرتب کرد؛ انگار طرف مقابلش میلاده چون اصلا منو حساب نکرد به درک محتاج توجه این قِزی خانوم نیستم والله. منشی(سلام آقا بفرمائید) میلاد(خانوم پیتر مشکل منومیدونن بهشون بگید احسان آمده خودشون متوجه میشن) منشی(بله چشم) تلفن روبرداشت بعد ازچند دقیقه منشی(الو...سلام خانوم دکتر...آقای احسان تشریف اوردن...بله چشم) گوشی روگذاشت سرجاش روبه میلاد کرد منشی(بفرمائید داخل خانوم دکتر منتظر شمان) هردوباهم وارد اتاق شدیم روی مبل روبه روی میز دکتر بود نشستیم سلام واحوال پرسی هامونم قبلان کردیم. میلاد(همسرم مشکلشونو بهتون گفته بودم) وای توقلبم کیلوکیلوقندآب می کنن وقتی گفت همسرم جیگرم ممنونم. خانوم دکتربعد از آنالیز کردن من روبه میلاد کرد خانوم دکتر(میشه شما بیرون منتظر باشید) تودلم گفتم وای نه نه نه نه نه با اون منشیه کله خرتون نمی خوام میلاد تنها اونجا باشه درحالی که منو آدم حساب نمیکنه ولی بازم اینجوری راحت ترم صدامو بلند کردم رضوان(نه من میترسم می خوام همسرم پیشم باشه) بااین حرفم میلاد باتعجب به من نگاه کرد (خخخخخخ فکر کردی فقط خودت زرنگی بابا جان به من میگن....اومممم ..... حالا بیخیال هرچی میگن مهم نیست مهم اینه که منم بلدم) کجا بودیم...آهان خلاصه انگار توقع نداشت منم همچنین حرفی روبزنم. میلاد خیلی زود خوده ندید بدیدشو جمع وجور کرد میلاد(از چی میترسی عزیزم من همین بیرونم خانوم دکتر می خوان با تو تنها حرف بزنن از چیزی نترس تازه پنجره هم حفاظ داره پس نگران چیزی نباش) با تعجب وناراحتی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. بعد از رفتن میلاد، خانوم دکتر شروع کرد. یک ساعت گذشت در اتاقوباز کردم ازش خارج شدم چشمم به جمال منشی روشن شد،درحال چایی تعارف کردن به میلاده،میلاد چشمش به من افتاد ازجاش بلند شدی میلاد(چی شد عزیزم) منشی باتعجب به سمت من برگش بادیدن من یک اخم غلیظی روپیشونیش نشست. تاخواستم حرفی بزنم دکترپیتر از پشت سرم آمد دکترپیتر(من چندجلسه ی دیگه هم برای ایشون میزارم تاکاملا حالشون بهبود پیداکنه شما نگران نباشید آقای احسان وتازه طبق گفته ی شما دراین باره چیزی به یاس عزیز نمیگم خیالتون از این بابت راحت راحت باشه) روبه سمت منشی درحال انفجار کرد دکترپیتر(شما هم به اندازه ی یک هفته براشون وقت بزارین) بعدازاین که حرفش تمام شد به داخل اتاقش برگشتو دروهم پشت سرش بست میلاد هم امد سمت من میلاد(حالت بهتره) ناراحت بودم رضوان(حوصله ندارم فقط بریم) باهم به سمت میز منشی حرکت کردیم روبه روش ایستادیم تابقیه روزارو بهمون بگه. منشی بادیدن مجدد میلاد گل ازگلش شکفت روبه میلاد بانازواشفه ی فراوان شروع به وراجی کرد منشی(من یه روزدرمیون ساعت سه براتون نوبت میزارم خوبه) میلاد به من نگاه کرد یعنی اینکه نظر من چیه منم بدجنس بازی دراوردمو برای این که حق این منشیه روبزارم کفه دستش از عمد گفتم رضوان(نه اصلا خوب نیست«بعدروکردم سمت میلادوادامه دادم»عزیزم خیرسرم دانشگاه دارم) میلاد بهت زل زده به منو منشی که ازعصبانیت عین لبو شده نگاه میکرد احساس نفرتو نسبت به منشی درون چشمای من دید سعی کرد تاجلوی خندشو بگیره به خودش آمد میلاد(بله خانوم همسرم درست میگن ایشون دانشجوان) منشی هم باغیظ گفت منشی(شب چطوره) اخم های میلاد بیشتر رفتن توهم از لای دندوناش قرید میلاد(نه ممنون ساعت شیش بزارید خوبه فکرکنم) منشی حسابی جاخورده بود توقع چنین رفتاری روازجانب میلاد نداشت منشی(بله چشم...ساعت شیش خالیه شما میتونید یک روز درمیون ساعت شیش بیاید نوبت دارین) هردومون به دونه حرف یاکلامی از معطب خارج شدیم سوارآسانسور شدیم میلاد دکمه ی«p»روفشار داد وای خدای من منکه کشته مرده ی این غیرت بی صاحابشم خخخخخ تودلم کیلو کیلوقندوشکرآب میکردن. به زور جلوی خندمو گرفتم. توماشین درحال رفتن به دانشگاه بودیم، حسابی کرم تووجودم مور مور میکرد آخردلوزدم به دریا رضوان(چراازحرف منشی ناراحت شدی) اخمش بیشتر وپرنگ ترشد (ای خداتونمیتونی یکم دندون به جیگرت بگیری دختر دلال شوآخه چرا همینجوری اون درتالار اندیشتوبازمیکنیو چرت وپرت میریزی بیرون مامان همیشه میگه زبان سرخ سرسبز رامیدهد به باد) حسابی ازکرده ی خودم پشیمون شدم ولی خوب اگه عاشقی بگو...بگوچون غیرتم اجازه نمیده زنم شب توخیابون های شیکاگو پلاس باشه...بگودوست ندارم دوباره بی ناموسایی مثل آرمان پابه حریم نازومخملیش بزارن...چرااعتراف نمیکنی خوب لال نشی الهی بگوچون عاشقتم دِ دق مرگ شدم بگو دیگه. یک دفعه باترمزی که میلاد کرد از فکروخیال پوچم« درسته فکروخیال پوچ غیر واقعی »خلاصه بیرون اومدم رسیدیم دانشگاه بدون حرفی از ماشین پیاده شدیم باهم رفتیم سرکلاس نشستیم حسابی توذوقم خورده. «میلاد» نمیدونم چراولی فکرکنم یک حسی نسبت به رضوان دارم شاید احساس مالکیت ویاشایدم ترحم ودلسوزی یاشایدم ع.... نه نه نه من هیچ وقت همچین احساسی رو نسبت به هیچ دختری نخواهم داشت وندارم. ازخستگی روتختم دراز کشیدم. همینجوری توفکر خودم غرق شدم احساس کردم صدایی از توی اتاق عرشیا میاد ازجام بلند شدمو پشت درش کمین کردم نمیدونم چراولی فضولیم حسابی گل کرد. عرشیا(خدایا ازکی کمک بگیرم به کی بگم خدایاچه گیری کردما) با کمال پرویی دروباز کردم بادیدن من سریع از جاش بلند شد با یک پوزخندمرموزیانه ای به درتکیه دادمو دستامو به سینه کردم میلاد(موضوع چیه من میتونم کمکت کنم به من بگو دوست محترم) عرشیاکمی نفس عمیق کشید عرشیا(دست خودم نیست ولی باید بگم که....اوووففف...من عاشق شدم) اصلا توقع همچنین چیزی رونداشتم بنابر این سرفم گرفت از در دور شدمو هی سرفه میکردم کمی اروم شدم میلاد(واقعاحالاطرف کی هست حسابی دلربایی کرده) عرشیا(اوففف...ساحل دوست رضوان خانوم) ازتعجب دهنم به اندازه ی غارعلی سدبازموند؛ سریع خودمو جمع و جور کردم میلاد(واقعاازساحل خوشت امده) عرشیا(درسته) انگار توقع همچین رفتاری رواز جانب من نداشت میلاد(اگه دوست داشته باشی برات میرم خواستگاری) عرشیا همینجور ماتومبهوت به من زول زده بود. یعنی من انقدر تعغیرکردم چه بلایی داره سرم میادچرادیگه مغرورنیستم چرابه راحتی بارضوان حرف میزنم. عرشیا(حالامن باید چیکارکنم میلاد) صدامو صاف کردم ژست پرفساراروبه خودم گرفتم بایک لحن باحالی گفتم میلاد(نگران نباش پسر جان به من عتماد کن برات نقشه ای میکشم دختره خودش بیاد دنبالت نه تودنبال دختره حالا هم خودتو جمع کن زن ندیده ی بدبخت) خیلی سریع از اتاقش زدم بیرون تند تند نفس نفس میزدم انگار اکسیژن کم آوردم نمی دونم چراولی دلم میخواست به عرشیا کمک کنم،من هیچ وقت از این خاله زنک بازی ها نکردم وخوشمم نیومده چرادارم این کارو میکنم. گوشی روبرداشتم شماره ی رضوانو گرفتم بعداز چند تابوق گوشیشو جواب داد انگار خواب بود. رضوان(بعععله) میلاد(الو...سلام رضوان ببخشید این موقعه بهت زنگ زدم کار واجبی باهات دارم) رضوان(چه موضوعی مهمتر از خوابه آخه) میلاد( این حرفتو نشنیده میگیرم حالا خوب گوش کن ببین چی بهت میگم ببین قضیه مربوط به عاشقیه بین عرشیا وساحله) رضوان همچین جیغ زد مجبور شدم گوشی روکمی از گوشم دور کنم رضوان(بله بله بله بله...جانم...یه بار دیگه بگو ببینم) میلاد(وای دختر چراداد میزنی الا دوستاتو بیدار میکنی فقط خواستم بگم کمکم کن بتونم به عرشیا کمک کنم همین) رضوان(وای پسر این عالیه این بهترین خبری بود تاحالا بهم دادی من یه نقشه ای دارم...) رضوان نقششو بهم گفت ازهم خداحافظی کردیم گوشی روقطع کردم روتختم دراز کشیدم آخخخ چه روزی بشه فردا. «رضوان» از خوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم ، خوشحالم ساحل هم خوشبخت میشه براش آرزومی کنم ساحل بهترین دوستمه همیشه خندش.به گریش ترجیه دادم همیشه حاظربودم زندگیه خودمو بدم تاساحل خوشبخت بشه این آرزومه کی بهتراز عرشیااون هم خوش استیل وخوش قیافست وهم غیرتی غیرت تنهاچیزیه هر دختری تو این دوره زمونه از همسرش میخواد تازه خیلی هم جیگرومامانیه عین هو میلاد. اسپانسیولش حرف نداره پولوپله هم داره بابای ساحل حاظر شه دخملشوبهش بده آخ جون فرداچه روزیه واقعا فوق العاداست. تو سلف همراه ساحل نشسته بودیم،به بهانه ی تلفن حرف زدن رفتم پشت یکی از ستون هاکنار میلاد ایستادم قرار شدعرشیاهم از فرصت استفاده کنه وبره پیشه ساحل همین طورهم شدمادوروایستادیم برای همین فقط تصویرومشاهده میکردیم بدوم صدا. رضوان(وای یعنی عرشیا چی داره میگه ساحل از خنده دلشو چسبیده) میلاد(این بچه رومن تعلیم دادم هرکاری کنه دمش گرم کارش درسته) از گوشه ی چشم به صورتش بالای سرم بود نگاه کردم رضوان(تواگه لالایی بلدی چراخوابت نمیبره) یه اخمی کردودوباره برگشت سمت اونا (خاک برسرت رضوان بازتوبی موقعه دهن گشادتو باز کردی ابله اون اول باید به توابراز علاقه کنه توبااین حرفت بازبان بی زبانی گفتی من عاشقتم من میمیرم برات بدون تونمیتونم زندگی کنم آخه چرانمیفهمی) سری تکون دادم روموبه سمت میز ساحلشون چرخوندم. بعد از یه مدتی هردو باهم بلند شدنو از اونجا رفتن منومیلاد مثل خنگاازپشت ستون آمدیم بیرون. رضوان(چرااونارفتن) میلاد(حتما عرشیا تونسته مخ دوستتو بزنه) لوچه هامو مثل بچه ها انداختم پایین میلاد هم بادیدن من خندش گرفت میلاد(بیاماهم بریم، کلاسمون دیرمیشه ها) رضوان(توبرومن میرم یه جا کاردارم بعد خودم میام) میلاد سری به نشونه ی مثبت تکان دادو رفت منم رفتم سمت سرویس بهداشتی. کارم تموم شدآمدم بیرون با آیدین برخوردم اول ترسیدم ولی بعد لبخندی زدم رضوان(چیزی شده آیدین) آیدین(میشه بری تو کارت دارم) منه احمق هم حرفشو گوش دادمو برگشتم توسرویس بهداشتی پشت سرمم آیدین وارد شدودروازداخل قفل کرد وبهم انقدرنزدیک شدنفس های داغش به صورتم میخوردبااین کارش ترس عجیبی توتمام بدنم پخش شدآب دهنمو باصداقورت دادم رضوان(آیدین چیزی شده مشکلی پیش آمده) آیدین همینجور همین اندک فاصله ی بینمونو هم پرمیکرد خمار به لبام زول زده منم پیش دستی کردمو هی به عقب میرفتم ولی اونم کم نمیاوردو بهم نزدیک میشد. به دیوار خوردم دیگه نمیتونم برم عقب اونم خودشو بهم چسبوندوسرشو پایین آورد وموازیه صورتم قرار دادبایک لبخند مرموزی گفت آیدین(چراتوانقدرخشگلی...چراهمش دلبری میکنیه «اَکِهی من به هفت پشتم بخندم همچنین غلطی کنم چشماتون خوشگل میبینه والله نونم کمه آبم کمه دلبری کردنم چیه »می خوام فراموشت کنم ولی نمیشه دل ازت کند«چراخیلیم میشه خودت نمیخوای خدایا قول میدم دیگه سربه سرمیلاد نزارم دیگه بارها دعوانکنم دیگه به سارا اعتماد نکنم فقط نجاتم بده بابا من تازه کمی خوب شدم اه»میلاد لیاقت تورونداره نمیدونه چه گوهری درکنارشه وهمینجوری داره ازکنارش میگذره بیا بامن بیا میشی سوگلی خونم سرورم تاج سرم ملکه ی قصر آیدین میشی چی از این بهتر) رضوان(من سوگلی نمیخوام بشم ملکه هم نمیخوام بشم من غلط کنم گوهرباشم من فلزم نیستم چه برسه به طلاوبرنزونقره وگوهر توروخداولم کن به ارباح خاک بابات قسمت میدم) آیدین(من عاشق توام باور کم) رضوان(منظورت چیه این حرفا چیه که میزنی...) صورتمو تودستاش قاب گرفته لبمو آرومو بالطافت میبوسه. دوباره اون بی حیایی دوباره اون بی آبرویی سراغم آمد دوباره اون کابوس لعنتی اشک از چشمام سرازیر شد بادستام پسش زدم باساق دستم روی لبام کشیدم هق هق کنان رضوان(توی آشغال...توهم...توحریم من پاگذاشتی...توهم منوبی آبروکردی پس کجاست این میلادی که میگفت نمیزارم کسی دوباره پاتوحریمت بزاره پاشوقلم میکنم...شمابیشرف هاچرابه یک زن شوهردارهم رحم نمیکنید چراعادت دارین دست روی زنای متاحل بزارین واوناروبی ابرو کنید همه روبی حیا کنیدچرا...چرا به هرکی اعتماد میکنم از پشت بهم خنجر میزنه من با قصد دوستی میرم جلو اونا با قصد شهوت وهوس) سریع به طرف دردویدم قفلوبازکردم همین که خواستم حرکت کنم دستم به شدت توسط آیدین کشیده شدبا خشم گفت آیدین(من توروزودترازمیلاددیدم وپیدا کردم پس بامن بازی نکن تواز اول هم مال خودم بودی وهستی نمیزارم اون پسر خالم توروازم بگیره حتی شده به زورهم تورومال خودم میکنم چون توسهم منی مال منی حق منی) دست از تقلا کشیدم باگریه یه تف کردم توصورتش بادستش صورتشوپاک کرد آیدین(حیف عاشقتم وگر نه این کارتو تلافی میکردم ولی عیبی نداره عشقم بعد هاتو جبرانش میکنی) دوباره خواست ببوستم شروع کردم به تقلا کردن ازکارش منصرف شه ولی اینطور نشد هیچ بیشتر تحریک شد آیدین(هههههه تونمیدونی من عاشقه چیزاییم سخت به دست میان والا توداره همین کاروبامن میکنی پس اینکارت باعث نفرت من از تونمیشه بلکه تحریک بیشتر وعشق فراوان تر) رضوان(خفه شووووووووو) باپاهام یه لگد محکمی توشکمش زدم منو ول کرد منم سئواستفاده کردم دوتاپاداشتم چهارتای دیگه هم قرض کردم به سمت کلاس دویدم نفسم دیگه آخراش نمیومد ولی اگه ایست میکردم کارم با کرم والکاتبین بود. به دمه در کلاس رسیدم اشکامو سریع پاک کردم بالبخند مصنوعی ضایع ای وارد شدم وکنار ساحل نشستم چند دقیقه بعد آیدین هم با خشم وعصبانیت فراوانی وارد کلاس شد جوری نگاه میکرد یعنی«بعدن به خدمتت میرسم»آمدوکنارم نشست. منظورش چی بود گفت من تورو زود تر از میلاد دیدم من اونو بعد از صیغه با میلاد دیدم همینجوری گنگ کلاسو پشت سرگذاشتم نمی دونم باید چی بگم چی کار کنم. امروز هم تموم شدتوخوابگاه روتختم داشتم پاهامو مساژمیدادم ساحل به طرفم امد وکنارم نشست دست از مساژدادن کشیدم لبخندی زدم رضوان(مبارک باشه عشقه جدیدت آخرهم به آرزوت رسیدی تونستی رفیق میلادومجنون دیوانه ی خودت کنی) ساحل یه لبخندی تحویلم داد ساحل(من فردابرمیگردم ایران) تعجب کردم رضوان(چراااااااا) ساحل(قراره عرشیا با خوانوادش بیان خواستگاریم) دوباره خندیدم رضوان(مبارکه عزیزم چقدر زودکارت جورشدخداواقعا دوست داره خیلی زود توروبه عشقت رسونده) ساحل(منو ببخش رضوان) دوباره تعجب جای لبخندو گرفت رضوان(این چه حرفیه عزیزم چیزی شده پشیمون شدی) ساحل(بابام گفته تاوقتی که مجردی باید به حرف من گوش بدی ولی وقتی متاحل شدی باید به حرف شوهرت گوش کنی...عرشیا هم گفته دانشگاهی که به سختی به دست آوردمو ول کنم برگردیم ایران باهم اونجا تودانشگاه ایران ادامه تحصیل بدیم به خاطر اینه ازت عذرخواهی میکنم نتونستم تاآخرباهات باش مجبورم تنهات بزار) ،من رسما دیگه تنها شدم واقعا احساس غربت توتنم پیچیده دلم برای خودم میسوزه هرکاری کردم بغضمو قورت بدم نشد برای تنهایی خودم اشک ریختم قیافه ی ساحل متعجبه حوصله ی بحث باهاشونداشتم سری زدم بیرون توخیابون های شلوغ شیکاگو قدم میزدم بلند بلند گریه میکردم هق هقم باعث می شد مردم به من نگاه کنن داشتم برای بدبختی وغربتوتنهایی خوم زارمیزدم هیچ کس هم منونمیشناسه بیاد بگه دختر چه مرگته چراگریه میکنی مگه توهمون رضوان دخترزلزله که بادوستاش «ساراوساحل»ایرانو میترکوندین نیستی چشمای پسراروبه حسرت میشوندمگه توهمون دختری نیستی دوروبرت شلوغ بود تنهایی پشت دیوارخونت غنبلک زده بود مگه همونی نیستی همه ی فامیل ازدست کاراش عاصی می شدن وکل تهران ازدستش ودوستاش به غلط کردن افتادن که ایرانین مگه همون آدم خوش شانسی نیستی روی لوک خوشانسو کم کرده بودپس چراالا انقدرافسرده وتنهایی هیچ کدوم ازاون دوستای خواستنیو زلزلش پیشش نیستن همه ناگهان ترکش کردن انگارهمون استرس هایی برای قبول شدن تودانشگاه وکنکور داشتیم شیرین بود مثل عسل کل زندگیموشیرین کرده رضوان دلم اون رضوانو می خواد دلم هوای خنده هاشوغهغهه هایی که بادوستاش تن هربشری رومیلرزوند میخوام دلم همون رضوانی که کاری میکرد همه ی پسرای ایران حسرت به دل یک لبخند ودریغ ازیک سلام اون بمونن می خوام ولی ببین کجارسیدی یه دختر تک وتنها غریب بی آبروبی حیا بی نجابت دستمالی،هیچ کس این دخترونمی خواد همه فقط واسه یه شب اونو میخوان والا کاراشون باهاش تموم شده مثل دستمال چرکی انداختنش دور پس کجاست اون دخترپرابهت ته تاغاری وعزیز دردونه ی خوانوادشه چراانقدرتنها شدم بی کس شدم همه بهم پشت کردن منوتنهاگذاشتن دلم خیلی گرفته جیگرم خونه واقعا حالوروزم دیدنیه هم گریه داره. دعا میکنم هیچ دختری به روزگار من نرسه وهیچ وقت تو کشور وشهرغریب دستمالی دست خورده نمونه. انقدرگریه کردم دیگه چشمام آبی برای ریختن ندارن کم کم باید برای بخت شوم خودم خون میگرییدم. گوشیم روی ویبره بود به لرزه درآمد از ترس اول کمی پریدم اطرافیانم مسخره کردن اشکامو پاک کردم صدامو صاف کردم گوشی روجواب دادم. رضوان(الو) میلاد(سلام کجایی دختر، ساحل گفت باگریه ازخوابگاه دوساعته زدی بیرون بنابراین نگرانت شدم کجایی توالا...رضوان حالت خوبه) رضوان(آهای بزن روترمزبزارمنم حرف بزنم...اوففففف...حالم خوش نبودآمدم بیرون کمی هوابخورم) میلاد(به پا به جای هواسرما نخوری دختر آخه کی این موقعه ی شب توهوای سردمیزنه بیرون ساحل گفت حالت گرفته حتی لباس درسته حسابی هم نپوشیدی خوب الا یخ میزنی) ازنگرانیش خندم گرفت عاشق همین رفتارشم آروم جوری نفهمه خندیدم رضوان(درسته هوا خیلی سرده ولی نگران نباش من الا برمیگردم خوابگاه) میلاد(لازم نکرده بگوکجایی میام دنبالت) رضوان(بابا،با خوابگاه زیاد فاصله ندارم...) حرفمو قطع کرد میلاد(همین که گفتم روحرف من حرف نزن آدرسوبرام اس کن خداحافظ) رضوان(الو...الو...الو...اه اه اه اه اه اه همش حرف حرف خودشه) عاشق همین کاراشم حتی نمیزاره حرفش میلی متری این ورواون ور شه آدم یاد پادشاه های قاجار میوفته حرف حرف خودشه وهمه باید ازش عطاعت کنن. ازحرف خودم خندم گرفت کمی به اطرافم نگاه کردم یه ایستگاه واحد بود نشستم روصندلیش آدرسوبراش اس کردم خودمو ازسرماغنجلوکردم. فکرکنم یه ربعی گذشت ماشین میلاد جلوم ترمز کرد میلاد سریع ازماشین پیاده شد درومحکم بست بدوآمد سمتم انگار نگرانه منه با صداش از فکرآمدم بیرون میلاد(رضوان حالت خوبه رضوان) از سرمانای حرف زدن نداشتم انگار تموم خون توبدنم قندیل بسته بدنم خشک شده فقط سربه نشانه ی مثبت تکان دادم، یه پوفی سرداد میلاد(پاشو پاشو باید بریم آخه این چه کاریه میکنی نمیگی همه نگرانت میشن بچه ای هنوز رضوان به خدا بچه ای هنوز) (مثل پدربزرگا رفتار میکرد ولی اصلا حال حوصله ی کل کل کردن باهاشو ندارم این که بهش بگم این جوری رفتار نکن خوشم نمیاد مثل پدربزگ هامیشی خخخخخخ آخ آییییییییی) زیر بازومو گرفت تاکمکم کنه بلند شم ولی وقتی دستش به بدنم خورد اونم سر جاش میخ شد با تعجب ونگرانی وصدالبته دور از میلاده ولی باید بگم با ترس بهم گفت میلاد(چراانقدر.....دس.....دستا......دستات یخه«آخه برادر من عذر میخوام که هوا سرده ومن یکی دوساعت الاف بودما»توواقعا حالت خوبه رضوان) دیگه از سرماهمون سرمم نتونستم تکون بدم انگار گردنم خشک شده با ناله باصدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم رضوان(حالم بده خیلی سردمه) میلاد(پس چرا گفتی خوبی ....رضوان.....رضوان باتوم.....رض...) صداشو دیگه نمیشنوم چشام سیاهی رفتو دیگه چیزی نفهمیدم انگار غششششششش کردم. ************************ آیییییییی یه چیز تیزی فرورفت پشت دست راستم بد جوری میسوزه به زور یه چشممو باز کردم میلاد عصبی دسته به سینه به در تکیه داده بودو به من نگاه میکرد فهمیدم حسابی ازم ناراحته یه لبخند با صدای گشاد زدمو اون یکی چشمم باز کردم به زور نشستم آییی آخخخ. بیشعور همچین سرم روفروکرده انگار ارث باباشو لموندم خیره سر یه خانومی با روپوش سفید موهای بور چشمای طوسی پنبه هارو انداخت توی سطل زباله واز اتاق خارج شد. میلاد(خوبی انشا الله) فهمیدم کنایست خخخخخخخ منم به کنا یه گفتم رضوان(آره عزیزمممممم خوبمممممم تونگرانم نباشششششش) خیلی بی چشم وروبودم به خدا خودم نمیدونستم وای خدا نکشتت رضوان گوله ی نمکو آتشو همه باهمی خخخخ اعتماد به سقفم تو حلقشششش وای نه بیچاره ..... اه چقدرپرحرف شدم تازگیا نه.....اوفففففف دوباره همون زنه پرادعا پیداش شد با سه تا امپول یا خدا مطمعنی اضرائیل این شکلی نمیاد روی زمین تاجون مارو بگیره. میلاد سریع از اتاق خارج شدبه شکم افتادم تا خانومه اون سه کوفتی روبزنه ازدرد اشکام توچشمام حلقه بست بالشتو توی دستام فشار میدادمو با دندونام گازشون میگرفتم تا صدام بلند نشه همینم مونده میلاد از فردا بگه «نی نی کوچولی اگه شیطوی کنی میگم خوانومه بیاداز اون آمپول بدا بزنه هااااا» آخرین امپولو که فروکرد انگار جونم درامددیگه تحمل نکردمو با تمام قوام جیغ زدم انعکاس صدام تو سالن پخش شد هر کی ندونه فکرمیکنه دارم عمل طبیعی میکنم والله. خود دختره هم ترسیده بود چون تاالا جیکم درنیومده بود فقط اشکم بود ندیده بود از ترسش همین جا درجا از هستی وعالم سقت نشم فوری موادو تضریق کردو سوزنو بیرون کشید. انقدر هول شده بود فراموش کرده بود همین حالا سوزنو از بدنم بیرون کشید بنا براین با سرعت منو برگردوند منم فرصت تقلا پیدانکردم محکم منو از پشت خوابوند روی تخت دوباره جای اون آمپولای گاوی تیر کشید صدام بد جوری رفت هوا بیچاره تازه فهمید چی شده با دستش جلوی دهنش گرفت میلاد حسابی وحشت کرده مثل قرقی وارد اتاق شد من از درد وگریه صدام قطع شده بود مثل همون موقعه هاشد میگی «وای مرد بیچاره» همو ن جوری شدم صورتم تا کمی اشک بریزم سرخ میشه الا دیگه حتما رنگ خون شده میلاد هم با وحشت به من نگاه میکردو باخوانومه جروبحث میکرد ولی اصلا نمیفهمیدم چی میگه دختره سریع از اتاق خارج شد میلاد هم اروم منو تو آغوشش گرفت آخیششش یاد اون شب افتادم منو از دست آرمان نجات داد برای دومین بار منو درآغوش گرم آرامش بخشش گرفت سعی خودمو کردم گریه رو تموم کنم واز حالتی که توشم حسابی فیض ببرم چون ممکنه دیگه همچی حالتی پیش نیادو میلاد مهربون نشه خخخخخ قدر نشناسم چقدر خخخخخ. رنگم از ترسو درت عین میت شده. میلاد منو از توی آغوشش اورد بیرون یه لبخندی زد میلاد(آیییی درد داشت«بیشعور دوبا ره شروع کرد به عذیت کردنم انگار نه انگار همین الا برای اروم کردنم داشت پرپر میزد»اخی ببخشید دیگه آمپول همیشه هم درد نداره فقط برای افراد خاصی درد دار میشه تو هم جزء اون افرادی.....اخی از آمپول میترسی عمو جون اگه قول بدی گریه نکنی برات بستنی میخرم) اشکمو پاک کردم با ناله گفتم رضوان(نه نمیترسم فقط تاحالا سه تا امپول یه جا نخورده بودم.....میلاد من خیلی تشنمه زبونم به کامم چسبیده) میلادم دیگه شوخی روگذاشت کنار با لبخند جدی گفت میلاد(هیم فشارت افتاده کمی وایستا برم برات یکم آبمیوه بخرم هم تشنگیت برترف میشه هم فشارت منظم میشه) از اتاق رفت بیرون دلم حسابی قرص شد واقعا میلاد یه موجود خواستنیه نمیتونم ازش دور بشم یعنی انقدربهش وابستم تحمل دوریشو برای یه لحظه ندارم بعد از یه سال چه جوری باید زندگی کنم ای خدایا یه چیز نده یا اگه میدی پسش نگیرچقدراین پسر پرمحبته دراوج غروروغیرت محبت هم داره این واقعا یه مرد کامل واقعیه،واقعا آرزوی هر دختریه تو این دوره زمونه ازاین مرداکم یا اصلا پیدا نمیشه دیگه بغیه مردا مرد نیستن زنیچن بی آبروین لات پلاسن کل بدنشونو زیروروکنی یه میلی متر رگ غیرتو مردونگی پیدا نمیکنی ولی این مرد از غیرت وغرور آفریده شده دقیقا همون چیزایی داره هرمردی بایدداشته باشه با رفتاراشو قوانین مخصوصش هم غرورش وهم جذبشوحفظ میکنه هم محبت میکنه،آخیششش خوش به حال زن واقعیش ما از این شانسا نداریم والله انگار من جنم وشانس هم بسم الله هرجام اون پیداش نمیشه. واقعا خوشحالم یه مدت کوتاهو با همچنین جنتلمن گذروندم هاها آخیییششش. با ورود حلال زاده از رویاهای آبکیم بیرون آمدم دردمو هم فراموش کردم اشکامم روی صورتم خشک شده. میلاد کنار تختم نشست ناخداگاه یه لبخند بی جونی تحویلش دادم اول تعجب کرد ولی بعد بی خیال شدو جوابمو با یه لبخند کوتاه داد هر چند کوتاه بود ولی گرم بود خخخخخ از من بعیده انقدر رمانتیک باشممم خودمم خودمو نمیشناسم خخخخخ. نیو زد تو آبمیوه وبه طرفم تعارف کرد کمکم کرد بلند شمو به پشت به تخت تکیه بدم آبمیوه روازش گرفتم یه تشکر هم کردم. میلاد هم دست چپشو زیر چونش مشت کرد سرشو بهش تکیه داد انگار فیلم نگاه میکنه دقیقا همونجوری ژست گرفت تاوقتی آبمیوم تموم شه بهم زول زده بود اولش گفتم زودخسته میشه بیخیال میشه ولی حالا آبمیوم تموم شد ولی اون یه لحظه هم دست بردار نبود گفتم نه خیر انگار نمیخواد بیخیال بشه پوست آبمیوه رو گذاشتم روی میز کناری باعصبانیت شوخی گفتم رضوان(چرا همش بهم زول زدی کوفتم شد نمیتونی یه خیری به دیگران برسونی و تلافیش نکنی هان عقده ای) خندوشو جموجور کرد میلاد(به توچه دارم به زنم نگاه میکنم) ناگهان با این حرفش هم من جاخوردم هم خودش دوبرابرمن.....دستشو با تعجب از زیر چونش برداشو به سمت عقب صندلی مایل شد بعد از یه مکثی بلند هرکدوممون تو حالو هوای خودش بود میلاد بلند شدو انگار خودش از خودش همچنین توقعی نداشت با دستش عرق روپیشو نیشو پاک کرد اخیی خجالت کشیدی قربونت برم منم زیاد سوتی دادم ولی جناب عالی یه سوتی دادی، سوتی های من درکنارشون هیچه خخخخ. تودلم پوزخندی زدم تاحالا ندیده بودم مردی خجالت بکشه. سری خودشو جمع وجور کرد رضوان(حالا فراموشش کن ببین سرمم تموم شده میشه بادکتر حرف بزنی منو مرخص کنه) میلاد هم ازخداخواسته فوری رفت بیرون. ساعت حدود 35/11. میلادمنوبه خوابگاه رسوند میلاد(فردامیبینمت) رضوان(منم همینطور) یه لبخندی زد آخخخخ بازم سوتی دادم خاک عالم توسرم برای این که بیشتر از این سه نشه سریع از ماشین پریدم پایین بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بندازم رفتم تو خوابگاه. ساحل از نگرانی تو اتاق راه میرفت با خودش پچ پچ میکرد ازحرکتش خندم گرفت با لحنی باحال گفتم رضوان(حالت خوبه ....موش تولباسته اینتوری بی تابی یا سَلَت دمه دروازت مونده هان) ساحل از حرکت ایستادروبه من کردباعصبانیت داد زد ساحل(کوفت کدوم گوری بودی گوشیتو جواب نمیدادی هان مردم ازنگرانی چی شد یه دفعه گر گرفتت) بابی حوصله گی گفتم رضوان(ساحل اصلا حوصله ندارم تورو خدابس کن خیلی خستم من میرم بخوابم) تا خواست حرفی بزنه شیرجه زدم توی حمام وقتی میرم بیمارستان بعد باید یه دوش بگیرم آخه خیلی بدم میاد. بعد از حمام کردن روی تختم از خستگی بیهوش شدم. به لطف کیتی جون«خودش بهم گفت بهش بگم کیتی جون»خلاصه به کمک کیتی جون تازه گیا دیگه کابوس نمیدیدم. ساعت 7:40 دقیقست. فوری بلند شدمو موهامو شونه کردم فرق کج همشو تو یه کلاه توری همرنگ موهام«عسلی» جمع کردم فقط فرق کج برامده ی جلوم بیرون بود. یه تیشرت مشکی با یه کت کوتاه سفید آستین سرب بایه شلوار جین سفیدپوشیدم یه کتونی مشکی هم پاکردم کوله ی مشکیم هم یه طرفه انداختم رودوشم. آرایش همیشه گیم هم کردم یه لغمه صبحانه به زور چپوندم تودهنم ،سریع از خوابگاه زدم بیرون. ساحل وعرشیا امروز ساعت سه پرواز دارن به سمت ایران خوشحالم چون اون موقعه کلاس دارم نیاز نیست با چشمان اشک آلود بدرقشون کنم خوشیشون زهر مارشون کنم. ساعت35/5 ؛منتظر میلاد نشدمو یه دربست گرفتم آدرس معطب کیتی جونو به راننده دادم. با تقه ای به در اتاق زدم صدای منشی آمد منشی( بفرمائید داخل) درو باز کردمو وارد اتاق شدم منشی اول فکر کرد بامیلاد امدم ولی وقتی دید در پشت سرم بسته شد خندشو از روی لباش جمع کرد منم با خوشحالی حرصشو درآوردم یه لبخند شیطونی زدم رضوان(من خوانوم احسان هستمممم نوبت دارم) وقتی خودمو به فامیلیه میلاد معرفی کردم تودلم کارخانه ای قند آب شدن افتتاح شد از خوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم. اخمش غلیظ تر شد منشی(هنوز یه دقیقه مونده لطفا منتظر باشید) نه بابا یعنی یک دقیقه مونده چقدرمنظم اینو تودلم گفتم رفتم روی صندلی منتظر نشستم درست بعد از یه دقیقه مادر فولاد زره اجازه داد برم تو اتاق. بعد از یه ساعت از اتاق خارج شدم با چیزی دیدم شوکه شدم توقع نداشتم میلادو اینجا ببینم منشی هم خیلی سرش شلوغه کارش خیلی سخته البته اگه نازکردنو زدن مخ میلاد بدبخت کار به حساب بیاد. دلم برای منشی میسوزه تامیاد میلادو خرش کنه ببخشید...اقفالش کنه من سرمیرسم و نقشه هاشو خراب میکنم. با یه تک سرفه میلاد متوجه من شد از جاش بلند شد نگاهم به منشی افتاد یا خدا الا اگه خداخودش بیاد روی زمین خداروهم بنده نیست انقدر عصبانیه. خواستم کمی عذیتش کنم بالبخند روبه میلاد گفتم رضوان(عزیزم چراآمدی اینجا نیاز نبود خودم میومدم) تابلوئه میلاد توقع چنین رفتاری رواز جانب من نداشت منشی از عصبانیت به سرخی میزد جیگرم حال آمد عصبانیش کردم وای رضوان عجب حسودوبد جنسی بودی ها ولی حقشه باید بدونه حق تجاوز به حریم من نداره میلاد جزءحریم منه با فکر خودم خندم گرفته خخخخخخخخخخ. میلاد(آمدم دنبالت تاباهم بریم بیرون کمی بگردیم آخه این مدت خیلی عذیت شدی) وای خدای من یکی منو بگیره الا پس میوفتم تودلم کارخونه صحله شهری از قندآب کردن به وجود آمده از خوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم از کنترل خارج شدم پریدم بغلش...وااااییی این منم منم با این سوتی سریع از آغوشش بیرون امدم چهره ی میلادو منشی بسیار متعجب بود،بامیلاد رفتیم جلوی میز منشی درحال انفجاره وهر لحظه ممکنه بلند شه بیاد کلمو بکنه ایستادیم با لبخند پیروزمندا نه ای گفتم رضوان(وقت بعدیم پس فردا ساعت شیشه درسته) صدای سابیده شدن دندوناش آمد باسر حرفمو تا ئید کرد. دونفری به سمت در رفتیم من یه دقیقه برگشتم سمتش یه لبخندی با چشمک براش زدم بیشتر آتیشی شد. وارد آسانسور شدیم یه نفس راحت کشیدم متوجه شدم میلاد ریز داره میخنده رومو کردم طرفش با کنا یه گفتم رضوان(چیزه بانکی دیدی) میلاد(باورم نمیشه به منشیه حسادت کردی اونقدر برام غیرتی شدی واون جوری برای اولین بار باهام رفتارکردی) رضوان(نخیرشم چراهمش خودتو دسته بالا میگیری من به اون زنیکه حسادت نمیکنم هرچی باشه من ازش سر ترم چراباید بهش حسادت کنم به منشی بودنش خوب من در آینده مهندسم پس هیچ دلیلی نداره به یه منشی حسادت کنم) لبخند میلاد تبدیل به غهغهه شد میلاد(باشه بابا توراست میگی ولی بازم من انقدرخواستنیم رضوان کبیر رو معشوقه ی خودم کنم) چیییییییییییییییییییییی وایییییییییی یکی منو بگیره. تا خواستم جواب این بچه پرو روبدمم در آسانسور باز شدو میلاد سریع از آسانسور خارج شد پروپروحالا خوبه فقط به روش خندیدم اینقدر پرو شده اگه بهش روبدم پدرم درمیادبدددددددددددجنسسسسسسس اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . پاهای چپمو با حرس کوبیدم کف آسانسو ازش خارج شدم. وارد یه کافی شاپ هایکلاس باکلاس شدیم مال بچه پولداراست خخخخخخخخ. روی یه میز صندلیه دونفره تمرگیدیم خیر سرمون. من قهوه ی فرانسه سفارش دادم میلاد هم قهوه ی ترک سفارش داد. همینجور منتظر بودیم تا سفارشمونو بیارن متوجه نگاه سنگین میلاد روی خودم شدم دوتا دستامو روی میز گذاشتم به کمکشون از جام بلند شدمو صورتمو تزدیک صورت میلاد کرد الا دستام ستون منه که نیوفتم اونقدر بهش نزدیک شدم میلاد کمی خودشو به عقب مایل کرد. میلاد(چی کار میکنی) رضوان(خوب منونگاه کن چهرموبه ذهن معیوبت بسپار تا هی مجبور نشی منو دید بزنی شازده) بااین حرف،میلاد خندش گرفت میلاد(حالا انقدر خودتو نگیر همچین تحفه ای نیستی که...) پریدم وسط حرفش رضوان(دیدن زیبایی های من چشمای بصیرت می خواد از شانس من همه ی دنیا چشمای بصیرت دارنو برام له له میزنن توچشمای بصیرت نداری میگی تحفه مگه دروغ میگم بعدشم اگه چیزه مهمی ندارم چرا همش بهم زول میزنی) میلاد(چون دارم با دقت میبینم بابام چه لغمه ای برام گرفته آخه بابام خیلی خوش سلیقه ی ازانتخواب مامان یاس معلومه ولی نمیفهمم چرا به من رسید آسمون تپید وبابام زرتی بد سلیقه شدن) دوبا ره زد زیر خنده هشت تومن پول خورد به چی میخندی بی نمک. قهوه هاروآوردن خنده های میلاد به نقطه ی پایان خودش رسید. همینجوری مشغول خوردن قهوم بودم میلاد(توبه ساحل وعرشیا حسادت میکنی) همین که این حرف از دهنش بیرون آمد به سرفه کردن افتادم پسره ی بیشعوراحمق این چه سوالیه. خودمو جمع جور کردم رضوان(چرا همچنین سوال مسخره ای میپرسی معلومه که نه) میلاد(آخه دیدم وقتی میره دنبال خوشبختیش بدرقش نکردی فکر کردم به داشتن همسری چون عرشیا بهش حسادت میکنی اگه میخوای دوست عرشیا درخدمتتونه) حرفی که زد قه قهش سر گرفت. اه چقدرخود شیفته ی من به عرشیا وساحل حسادت کنم هه عمراچقدرم خودشو تحویل میگیره بی شعور حالا یه روز مارو آورده یه چیزی بده کوفت کنیم داره زهرمارمون میکنه فکرکنم اینکارارو میکنه تازیر زبون منو بکشه بیرون ولی کورخونده من آدمی نیستم نم پس بدم خخخخخخخ. بعد از نوش جان کردن قهوه و با هزار زورو بلا حساب کردنش تصمیم گرفتیم توی پارک قدم بزنیم انقدرتوحال خودمون بودیم متوجه نشدیم کی ساعت از دوازده هم گذشته. میلاد هی مسخره بازی درمیاوردو منو حرس میداد همراه کارای مسخرش خودشم میخندید فقیر خدا دیوانست البته بعضیاش بانک بود منم همراهیش میکردم. همینجوری دوش به دوش هم توی پارک قدم میزدیم هواسم نبود پاهام رفت توی یه چاله آب وپاشید روی شلوار میلاد چقدر عصبانی شد رضوان(اونطرف تر یه شیر آبه برو بشورش منم اینجا روی نیمکت منتظرت میشینم) بعد از رفتن میلاد منم روی همون نیمکت پشت سرم نشستم سرمو هم انداختم پایین پاهامم توی هوا مثل بچه ها تکان تکان میدادم. متوجه شدم دوتا پسر به طرف من میان بی معطلی از جام بلند شدم به سمت میلاد حرکت کردم احساس کردم یکی از پشت منو بغل کرده یه جیغ بلندی کشیدم برگشتم یه چککککککککک محکم توگوشش خوابوندم واخ واخ واخ بدتر شد خدایا خودت بهم رحم کن. پسره حسابی عصبی شده بود با دوستش به زوروکشان کشان منو یه جایی میبردن منم فریاد میزدم«میلاد میلاد»احساس کردم یکی از پشت محکم کمرمو کشید ومنو از اون دوتا بیشعور جداکرد کمرم حسابی درد گرفت به خودم امدم دیدم میلاد داره به حسابشون میرسه از ترس اینکه هم دیگرو نکشن شروع به جیغ جیغ کردن کردم اخه خله کدوم احمقی این موقعه ی شب توی پارکه به جزءشما احمقای خر. صدام دیگه درنمیومد فقط یه ماشین پلیسٰٔ ، پلیس گشت اخلاقی بود کنارم ترمز کرد درجه دار از ماشین پیاده شد حراسون سمتش رفتم رضوان(خواهش میکنم کمک کنید الا نه هم دیگرو قیمه قیمه کنن) درجه دار به افرادش دستور داد تااونا روازهم جداکنن. با دستمال کاغذی خون کنار لب میلادو پاک میکردم اون بی همه چیزاهم داشتن برای خودشون بهانه تراشی میکردن بعد از به اتمام رسیدن کارم بلند شدمو رفتم نزدیک درجه دار تاببینم چی میگن پسره از من چک نوشه جان کرده بود تاچشمش به من افتاد انگار یه بهونه ی تازه گیرش آمده به بلبل زبانی افتاد رو به درجه دار کرد پسره(آقا این خوانوم نامزد منه چون توپارک دستشو گرفته بودم به غیرت اون شازده برخورد خیلی فکر منحرفی داره) یه اخم غلیظی کردم پسره ی هرز این دیگه نوبره شه والله برای نجات خودش دستی دستی منو مال خودش کرد حتما درجه دارهم حرفشو باور میکنه ومیلادومیندازه تاآب خنک نوشه جان کنه دست منم میزاره تودست این یاروی هرز وا خدانکنه بلا به دور. میلاد باشنیدن حرف این یارخونش به جوش امد رگ گردنش متورم شد به سمت پسره امد تا اضرائیل عمرش شه سربازه جلوشو گرفت به زور نشوندش سر جاش عوضی سرباز به زار بیاد ازم محافظت کنه بمیری ایشا لله. پوست کلفت از رونرفتو شروع به وراجی هاش کرد. پسر(من وهمسرم سریه موضوع خوانوادگی باهم داشتیم جروبحث میکردیم این شازده ی منحرف فکردیگه ای کرد«روکرد به سمت میلادو ادامه داد»هیم نکنه خودت اینکاره ای به همه شک میکنی تو غلط میکنی درمورد نامزده منم این فکرو کردی بابا این کاره) دیگه این من بودم خونم به جوش امدبلند شدم تا هرفشی بلدم ونصارش کنم درجه دار زحمتمو کم کرد درجه دار(شما همیشه عادت دارین وقتی باهمسرتون میرین بیرون دوستتونم همراهتون میبرین) پسره (نخیر جناب من باهمسرم تنها بیرون میرم تودعوا همسرم شروع به جیغ زدن کردو از مردم کمک میخواست دوست منم اون اطراف بود تا صدای کمکای همسرمو شنید به دادم رسید وگرنه معلوم نبود منو همسرم چه بلایی سرمون میومد) دیگه تحمل چرندیاتشو ندارم از جام بلند شدم با غیظ فریاد زدم رضوان(این دروغا چیه بلغور میکنی«بعد روکردم به سمت درجه دار ادامه دادم»آقاایناهمش تحمت وافتراحه همسر من کسیه الا از عصبانیت غیرتش به جوش امده اگه به حرمت شما نبود نمیزاشت این بی غیرتا ؛ تایه ثانیه دیگه زنده بمونن چون به زنش چپ نگاه کردن«بادستم به میلاد باتعجب وشادی چاشنیش بود به من نگاه میکرد اشاره کردم»همسر من اون آقاست نه کسی دیگه) پسره حسابی نقشه هاش نقشه برآب شده بود گر گرفتشو به سمتم هجوم آوردوسرم فریادمیزد پسره( تاچشت به یکی دیگه افتاد زبون باز کردی«بیشعور چه قدر طبیعی بازی میکنه من منم به خودم شک کردم چه برسه به درجه دار، عوضی»چقدر باید هرزگیاتو تحمل کنم دختره ی خراب توزن منی تو بغل بکب دیگه لبخند میرنی) دستاشو برد بالا تا تلافیه سیلی بهش زدم بشه منم چشمامو به هم فشردم ولی هیچ دستی بهم برخورد نکرد اروم چشمامو باز کردم میلاد با دستای مردونه وقویش دستای اون بی شرفو گرفت با خشم غرید میلاد(دیگه بازی بسه دفعه ی آخرت باشه زن منو تهدید میکنیواین چرندیاتو دربارش میگی هرز توایو هفت جد آبادت به من هرچی بگی اشکالی نداره ولی نمیذارم به زنم توهین کنی فهمیدی دیوانه ی خوش خیال) باپاهاش به پسره یه لگدی زد وهولش داد به عقب پسره خون جلوی چشماشو گرفته بود دوباره خواست دعواراه بندازه با فریاد درجه دار همه به سوی درجه دار برگشتن درجه دار(بسه دیگه بشینین سره جاهاتون) اه اه اه چه شب عجیبو نکبتیه امشب. درجه دار روبه میلادو پسره کرد درجه دار(شما ها ادعای همسریه این خوانومو دارین آیا مدرکیم دارین روکنین قانون حقو به کسی میده که مدرک نشون بده) پسره اینجا دیگه کم آورده خخخخخخخ به اینجاش فکر نکرده بود اخی ولی... اخه میلاد چه مدرکی داره ماصیغه ایم توشناسنامه ثبت نمیشه ای کاش بتونه یه مدرکی نشون بده،میلاد دوتا شناسنامه گذاشت روی میز درجه دار میلاد(این شناسنامه ی منه اینم ماله زنمه اگه این خانوم نامزد این بی شرف باشه پس چرا شناس نامش دسته منه هان) وایییییییییییی شناسنامه ی من دست میلاد چی کار میکنی ولی گذشته خوبه خدا دوسمون داشته مدرکم جور کرده خخخخخخخ به قول سارا خودمم نمیدونم از این دنیا چی میخوام اول دعا میکنم یه مدرک پیداشه حالا که پیدامیشه میگم چرا شناسنامم دسته میلاده خخخخخخ. بعد از مدتی منو میلاد ازاد شدیم اون کثافتام افتادن تواولفتونی خخخخخ عین هو لاتا حرف میزنم ببخشید افتادن تو زندان خخخخخ. تو ماشین به سمت خوابگاه من بودیم من شروع کردم رضوان(شناسنامه ی تورو نمیدونم ولی مال من دسته تو چی کار میکنه) میلاد یه لبخندی زد میلاد(تومعلومه چته جای تشکرته خودمونو از این مخمسه نجات دادم) رضوان(بابا سوپرستار.....عقده ی تشکر شنیدن داری بیا «با عدااصول مسخره بازی صدامو پر از نازوکرشمه کردم خودمم همراه باحرفام حرکت میدادم»ممنونم عزیزممم اگه تو نبودی چه بلایی سرم میومد چاکرتم عخشمممممم....«دوباره برگشتم به حالت عادیم»خوب شد حالا جوابمو بده) میلاد حسابی توی کنترل کردن خودش در خنده موفق بود میلاد(باشه بابا بهت میگم ترش نکن ولی جدی خودت بهتری تا با نازو اشوه بهت نمیاد مثل دخترا رفتار کنی) بیییی انگار این مردک کمر به حرس دادن من بسته رضوان(خیلی مسخره ای میلاد منظورت اینه من مردم دیگه باشه باشه دارم برات) میلاد(چرا ناراحت میشی بی جنبه داشتم شوخی میکردم هوات عوض شه) رضوان(دسته شما درد نکنه هوام زیادی عوض شد حالا میگی اون شناسنامه های کوفتی دسته تو چی کار میکرد) میلاد(به توچه مال زنمه) دیگه خونم به جوش آمد سرش فریاد زدم رضوان(میلاااااااااااااد) میلاد با خنده میلاد(اویییی باشه بابا چه خبرته... چند روز پیش برای تشکیل پرونده پیشه دکتر پیتر مجبور شدم شناسنامتو ببرم بدم بهش امروز هم چون میدونستم تو در این باره چیزی نمیدونی خودم آمدم تا شناسنامه تو پس بگیرم فهمیدم تو میخوای حرس منشی رودربیاری گردشو از خودم در اوردم وچون بهت گفته بودم باید اجراش میکردم همین،حالا راحت شدین فضول خوانوم) با تعجب پرسیدم رضوان(پس ازاول گردشی وجود نداشت درسته توبه خاطر شناسنامه ها آمدی اره) به نشونه ی مثبت سر تکون داد کمی ساکت موندیم دوباره پرسیدم رضوان(حالا ساحل برگشته ایران خوب میشد یکی به اتاق من اضافه میشد آخه من تنهام اوففففففف) میلاد(خوب منم تنهام می تونی بیای پیش من) باتعجب پرسیدم رضوان(توحالت خوبه) میلاد(آره چرا که نه) رضوان(آآخه داری پرتوپلا میگی) میلاد(به نظر تو حرفای من شبیه پرتوپلاهاست اره) از تعجب دهنم باز مونده بودوچشمام قد یه نلبکی گشاد شده بود اصلا باورم نمیشه چی دارم میشنوم یعنی من ومیلادتنها توخونه اصلابااین که به هم محرمیم کاری ندارم ولی میلاد یه مرده من بهش اعتماد ندارم یعنی دارم ولی خوب اونم یه پسره دیگه نه هرچقدهم غرور داشته باشه ولی بازم خطرناکه پسراخیلی زود تحریک میشن بنابراین بیخیال رضوان ارزششو نداره بعداز تمام شدن صیغت یه بهونه ای وسط اوردین رسما ازدواج نکنین باید بایه بچه بغل ازش جداشی ومثل توفیلما هفته ای یه بار میلاد حق داره بیاد وبچشو ببینه خخخخخخخخخ ازفکرخودم خندم گرفته به کجاهارسید بیخیال بابا. میلاد(نترس بابا باهات کاری ندارم همونطور بهت گفتم هیم توتحفه ای نیستی ههه پس خیالت راحت باشه اصلا توتوی طبقه ی اول من توی طبقه ی دوم خوبه فقط میخوام خودموتواز تنهایی درارم همین) کمی فکر کردم میبینم راست میگه ها میلادآدمی نیست زیرحرفش بزنه بنابراین قبول کردم رضوان(همینجا نگه دار منتظر وایستاتابرم وسایلمو جمع کنم) ******************** درهال وبازکردم واییییییییییییی عجب خونه ای چقدردنجه. روکردم به میلاد رضوان(خوب شب بخیربرو) میلاد پوزخندی زد میلاد(کجا برم من تازه آمدم) با تعجب گفتم رضوان(خووودتتتت گفتی من طبقه ی اول تو طبقه ی دوم حالا برودیگه) یه لبخندی تحویلم داد میلاد(اصلا تو اینجا راه پله میبینی من برم طبقه ی دوم) رضوان(یعنی چی) میلاد(یعنی این که طبقه ی دومی وجود نداره این خونه یه طبقه ی من به خاطر این دروغ گفتم تاتوبیای اینجا حالاهم امدی نگران نباش من هنوز سر حرفمم باهات کاری ندارم اصلا برای این که خیالتو راحت کنم من میرم تویه یکی از این اتاقا شب بخیر) بیییی تا امدم جوابشو بدم مثل نور رفت توی یکی از اتاقا چپید پوفففففففففففففف حالا چی کار کنم من میلاد عجب آدمیه ها نمیشه از قصدونیتش باخبر شد اه اه اه اه اه چراگولشو خوردم حالا چه خاکی بریزم توسرم یه طبقه روکم کرد بعداحتما اتاقو کم میکنه میاد وره دل منه خاک توسرم«بادست زدم توسرم» سعی کردم دورترین اتاق به میلادوانتخواب کنم خدای ناکرده شیطونه نره توجلدش وگولش بزنه اونوقت من اآخر عمرم مثل ....پشیمون بشم. درو از توقفل کردم لباسمم عوض کردم روتختم ولو شدم. با سرو صدا از خواب نازنینم بیدار شدم یعنی کی میتونه باشه یه تاپ وشلوارک تازانو لباس خوابمه با همونا بدونه این که فکر کنم میلاد هم تواین خونست رفتم بیرون وارد هال شدم چشام قدبشقاب گشاد شد خدایا نه دوتا خانوم یکی شون خیلی جوونه ولی اون یکی هم سن مادرمه انگار متوجه من شدن برگشتن سمتم خواستم دست به کمر بگیرم بگم شما کی باشید حرکت میلاد مانع کارم شد اون از پشت منو بغل کرد میلاد(خاله یسنا اینم عزیزه دلم رضوان جان خابالو هم تشریف دارن) چی خاله یسنا پس ایشون مالک این خونه هستن خوبه ترفندمو به کار نبردما وگرنه با تیپا منو میندا خت بیرون خخخخخ. تازه شنیدم شوهرش یه سال پیش تو تصادف ضربه مغزی شده ومرده همین یه دختر هم داره اخی بیچاره. خاله یسنا به سمت من امد منو درآغوشش گرفت ای وای اینا هم همش بابغلو تف وتف مالی ابراز علاقه میکنن منم از اونجایی شانسی ندارم از هرگونه بغل وبوس وتف مالی بدم میاد ایییششششش. خاله یسنا غذادرست میکرد ماریا دخترشم کمکش میکرد منم با تلویزیون ور میرفتم پییشششش هیچیم نداره حوصلم سررفته صد رحمت به شبکه های یک ودووسه وتهران وای فیلم ونمایش ومخصوصااا شبکه ای که خیلی درموقعه های خاص مورد استقبال قرار میگیره وتنهاییتو به هر نهو ممکن پرمیکنه شبکه ی پویا ست به افتخوارش الا هم اینجا پویا نداره واقعا سالار تنهایی هاو شبکه هابودا هروقت شبکه ای فیلم نداشته باشه پویا به دادت میرسه. میلاد امد کنارم میلاد(می خوام باهات حرف بزنم) منم از خداخواسته وکاملا فضول سریع تی وی روخواموش کردم رومو کردم سمت میلاد ومشتاق نگاش میکردم یه لبخندی زدو شروع کرد خدایا با اون صداصاف کردنش معلومه نقشه ها کشیده خدا به دادم برسه. میلاد(خاله یسنا خیلی زیرک وباهوشه اگه بفهمه مااتاقامون از هم جدایه شک میکنه وچیزی خودش برداش کرده ومطمعانم چیزه خوبی نیست وبه مامان یاس گذارش میده اون وقته کارمون ساختس وهمه ی نقشه هامون نقشه برآب میشه و....) دیگه حرف نزد منم خیلی ریلکس وخنثی رفتار میکردم رضوان(خوب من چیکار کنم) میلاد یه نگاه عاقل اندر احمق بهم کرد میلاد(چراانقدر توریلکسی میفهمی میگم نقشه هامون نقشه برآب میشه اووفففففففففف) وای تازه موتورم کار افتاد از حالت ریلکسی وساده گی در امدم با ناراحتی گفتم رضوان(حالا باید چی کار کنیم) میلاد(اوففف...ماباید اتاقامونو یکی کنیم تا نقشه هامون خوب پیش بره) (وای خدای من حالا چی کار کنم چی دارم میشنوم دیدید دیدید گفتم یه طبقه شد یه اتاق یه اتاق شد یه تخت وردل هم دیگه بیخ ریشه هم دیگه هیمممممممم) ناخداگاه بازم اون دهن گشادمو باز کردم چیزی پروندم ه بعدا مثل چیییززز از کردم پشیمون شدم رضوان(با شه قبوله) میلاد نه تنها ناراحت نشد بلکه خیلی خوشحالم شد چشماش شروع کرد به برق زدن واین تن منو به لرزه درآورد یه لحظه ازش ترسیدم ولی چرا انقدر تعغیر کرده کاملا عجیب شده بیخی بابا باید به فکر خودم باشم تا به فکر یه ادمی توزندگیم نقش یه ره گذرو داره وقراره بعد از یه سال از زندگیم برای همیشه بره بیرون اووووفففففففففف چقدر فک زدم خسته شدم. بالاخره تونستم بادلداری های بیجام خودمو راضی کنم هیچ اتفاقی نمیوفته. موقعه ی ناهار همه گی نشسته بودیم سر میز ناهار منو میلاد روبه روی خاله یسنا وماریا نشسته بودیم خاله یسنا(امشب شام قراره یاسمین وبچه هاشم بیان یعنی دعوتن می خوام یه مهموونی بدم) میلادومن باتعجب دهنمون باز مونده بود ولی دیدم میلاد هیچ مخالفتی نمیکه منم سرمو انداختم پایین مشغول خوردن شدم. بعد ازناهار مجبور شدم همه ی وسایلمو جمع کنم ببرم تواتاق میلاد. آخخخخ آی آخیش اینم از وسایلم اه میلاد بیخیال روی تخت لمیده ونظاره گر منه منم خودمو ریلکس نشان دادم ولی بااسترس درونی داشتم وسایلمو تو کمدم میچیندم لوازم آرایشمم روی میز توالت چیدم میلاد فقط یه اتکلن گذاشته بود بدون اجازش اصلا حسابش نکردم اتکلنشو گرفتم درشو باز کردم اروم چشمامو بستم یه نفس طولانی کشیدم آخیییششششششش این همون بوی تند وخنک گل نرگسه همیشه از این استفاده میکنه حتی اون روزی توی کافینت برای اولین بار دیدمش وداشتم از ترس میمردم این بو باعث شد تا خودمو گم نکنم وجلوش به ایستم خخخخخخ چون میخواستم بیشتر اونجا بمونم واین بورواستشمام کنم بوی تند وخنک نرگس توی تمام بدنم پیچید خواستم یه باره دیگه نفس بکشم میلاد مثل چیز جهش زدو اتکلن روازم گرفت رضوان(اه خسیس چی کار میکنی نمیخورمش دارم بوش میکنم) میلاد(شاید بخوریش از توبعید نیست با اون عداها قطعا مست این بوشدی «یه لبخندی زدو ادامه داد»صاحبش اینجاست اون وقت تو به اتکلنش چسبیدی من همش ازاین بواستفاده میکنم) رضوان(واقعا بشر پروییی هستی خدا چی خلق کرده فی.......فی....) نخواستم بگم میلاد(اره عزیزم بگو فرشته میدونم) رضوان(من اصلا نمیخواستم اینو بگم میخواستم بگم فیل) میلاد(خجالت بکش این چه طرزحرف زدن با یه آقای متشخصه) رضوان(ههههه یکی تو متشخصه یکی خواجه حافظ شیرازی) بدون این که بهش توجهی کنم طلبکارانه دست به کمر شدمو خوب اتاقو آنالیز کردم رضوان(آه اه اه) میلاد اتکلن روگذاشت روی میز توالت رفت روی تخت دستاشو گذاشت زیر سرش تکیه داد به تاج تخت پاهاشم روی هم انداخت میلاد(چی شده چرا آه میکشی) با ناراحتی گفتم رضوان(این اتاق همه چیز داره حتی اضافه ولی یه مبل یا یه کاناپه نداره) میلاد یه نگاه عاقل اندر احمق بهم انداخی میلاد(برای چی) منم مثل خودش یه نگاه عاقل اندر احمق بهش انداختم متفکرانه گفتم رضوان(جناب انیشتنگ پس من کجا کپه ی مرگمو بزارم دمه در) میلاد یه لبخند کجی زد میلاد(خدا بهت یه تخت دونفره داده تو کوری به من چه) با تعجب گفتم رضوان(هههه تختی که توروشی من بخوابم عمرا حاظرم برم تو حمام شب بخوابم ولی روی این تخت نخوابم) میلاد(خوب میل خودته میخوای برو توحمام تازه وانش مال بزرگ ساله جامیشی خخخخخ) بیشعور رضوان(من کجام بچست) میلاد یه نگاهی به سرتاپام انداخت میلاد(فسقلی میشه بگن قدشون چنده ) رضوان(آقای فیلسوف شما نمیدونید از خوانوما نباید دوچیزو بپرسی یک وزنشونه دوسنشونه) میلاد(خوب من چیکار کنم من گفتم قدت چنده هیچ ربطی به این دوچیز مسخره نداره) راست میگه ها بازم سوتی دادم برای این که خوب ماست مالیش کنم رضوان(خوب حالا هرچی من روی اون تخت نمیخوابم) میلاد(چیه کم آوردی توروخدا اگه از این به بعد خواستی چیزی روماست مالیش کنی ضایع بازی در نیار) حالت آدمای شکست خورده روبه خودم گرفتم میلاد(اوووووووفففففف من با توکاری ندارم به من اعتماد کن توچقدر منحرفی دختر همینجور بهت گفتم توتحفه ای نیستی پس باور کن بهت کاری ندارم من اهلش نیستم فسقلی جون) اخمی کردم رضوان(اه اه اه نه بابا چه خوش خیال دیگه چی عجب آدم پرویی هستی به خدا«رفتم نزدیکش انگشت اشارمو به حالت تهدید آمیز جلوش تکون میدادم اون یکی دستمم همچنان روی کمرم بود کمی هم خم شدم چون میلاد از جاش بلند نشده»ببین آقاپسرتوهم یه پسری یایه مرد هرچه قدرغرور داشته باشی ولی غریزه ی مردونگیت یامذکرت بهت اجازه نمیده عقب نشینی کنی وتحریکت هم قطعا زودبه کار میوفته چون جناب عالی قبلا برای کنترلش زحمتی نکشیدی واین جا فقط من هستم آسیب خواهم دید میشم یه موش آزمایشگاهی پووووووووففففففففففففف) اصلا نفهمیدم چی بلغور کردم زیادی تند رفتم ولی نه،باید باهاش حرفامو میزدم خط قرمزمو بهش یاداوری میکردم سریع رفتم توحمام آخرین بار میلاد با تعجب دهن باز بهم نگاه میکرد خخخخخ فقیرخدا. تو حمام داشتم به شجاعتم وقیافه ی علامت سوال میلاد فکر میکردمو هرهر میخندیدم بیی دیوانه شدم رفت هرکس دیگه هم با این موجود عجیبوالخلق رفتاآمد میکرد بدتر از این سرش میومدخخخخخ. درست بعداز نیم ساعت از حمام بیرون آمدم حولمو هم دورم پیچیدم پا توی اتاق گذاشتم میلادو دیدم پشتش به منه داره دکمه ی لباسشو میبنده خوب نگاش کردم یه لباس چهار خونه ی آبی نفتی باشلوارکتان مشکی پوشیده آسیناشم تا ارنج بالا زده بابا تیپت توحلقم ولی خداییش دور ازشوخی میلاد هم خوش هیکله هم خوش تیپه هم خوش قیافه ی فقط اخلاقش یکم باید روش کار شه بعد جنتلمن میشه اوووففف عزیزم خخخخ. برگشت سمت من طبق عادت دودکمه ی بالای لباسشو باز گذاشته غضلات بدنش نمایان میشه چشمم به صورتش برخورد دیدم داره باتعجب بهم نگاه میکنه وااااااااااااایییییییییییی تازه فهمیدم، من فقط یه حوله یی که قدش به زور به رونم میرسید دارم یه جیغ بلندی کشیدم میلاد گوشاشو گرفت اخی کرد نمی دونم چی جوری خودمو به داخل رخکن رسوندم. ***************************************** یه نگاهی توی آینه قدی به خودم انداختم مهشر شدم آخخخخ رضوان میلاد فدات شده انقدر خشگلی وخوش استیلی لباست وتیپت توحلق میلاد خخخخخخخخخ. اعتماد به نفسم باعث شده لایه یه اوزون سوراخ شه انقدر بالاست خخخخخ بانمک شدما. نگام تازه به میلاد افتاد داره ریزریز میخنده باکمال پرویی انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده دست به کمر جلوش ایستادم. رضوان(چیه پروبه چی میخندی دلقک دیدی مگه) میلاد حسابی توی کنترل خندش موفق بود از اتاق خارج شد آخخخ میلاد حسابی دیر شد. زود به سمت میزتوالت شیرجه زدم یه آرایش ملایم کردم تارنگ به صورتم برگرده آخه من همیشه هروقت ازحمام میام بیرون به میت میگم زکی. لباسمم یه دامن کوتاه مشکی تنگه باجوراب شلوار مشکی پارازین به تن کردم یه تیشرت اندامی نارنجی چهار خونه جلوباز استینش تاوسطای بازومه پوشیدم موهامم یه بافت سادم کردم انداختم پشتم تاروی باسنم میرسه ولی بازش کنم تازیر باسنم میرسه همیشه از بچه گیم عاشق موهای بلندم همیشه تنها برنامه کودکیم راپنزل بود فقط وفقط به خاطر موهاش الهی من قربون اون موهاش بشم. خلاصه یه کفش پاشنه ده سانتی برای اولین بار پوشیدم به زور روی پاهام می ایستادم چه برسه به اینکه بخوام باهاش راه برم فقطم به خاطر این میلاد دیگه بهم نگه فسقلی وآیلین منو به خاطر قدم واختلاف قدم با میلاد مسخره نکنه پوشیدم خخخخ چه دلایل قانع کننده ای والله. تو اینه قدی برای آخرین بار به خودم نگاه کردم واااایییی عجب جیگری شدما حطم دارم چشمای اون آیلین خیره سرواز کاسه درمیادخخخخ صدای در آمد سریع یعنی آروم وضایع از اتاق خارج شدم اصلا غلط کردم بزار میلاد بهم بگه فسقلی اون بنده خداهم اینجوری شاده دیگه ولی حسابی دیر شده من الا کناره میلاد دمه در ایستادم واااییی پاهام داره میشکنه نگاه سنگین میلادو احساس کردم آروم سرمو چرخوندم بعله باز داره باتعجب بهم نگاه میکنه حطما به خاطرتیپم ونودونه درصدش برای کفشامه اخییشش تازه تا شونش رسیدم دیگه بهم نمیگه فسقلی خخخخخ بایه کفش ده سانتی تازه به شونه هاش رسیدم دیگه ببینید من چیم اه یعنی نه ببینین میلاد چه غولیه خخخخخخ. دیگه زیادی نگام کرد با ناراحتی به سمتش چرخیدم رضوان(چیه آدم ندیدی) میلاد هم سری سرشو برگردون به سمت در هال اروم روی پنجه هام ایستادم برای اینکه نیوفتم موجبات خنده وشادیش نشم لباسشو چنگ زدم خلاصه به بدبختی خواستم خودمو به گوشاش برسونم نشد اونم مردم آزار هرهر میخندید دیگه تسلیم شدو سرشو اورد پایین ولی من هنوزروی پنجه های پاهام بودم اروم گفتم رضوان(هیم همسرتو خوب دید زدی) آااخخخ جیگرم حال امدمیلاد از تعجب سریع راست شد منم هواسم نبود دستم ول شد آهی داشتم میوفتادم میلاد سریع متوجه من شدو با یه دستش منو گرفت روم خم شده بود باناراحتی به من نگاه میکرد با صاف کردن صدای خاله یسنا درهمون حالت سرمونو چرخوندیم سمت در واااااایییی خاله یسنا،ماریا،آیلین،خاله یاسمین ومخصوصا آیدین دارن با تعجب به مانگاه میکنن آیلین وآیدین حسابی عصبانی بودن میلاد اروم صداشو صاف کردو منو بلند کرد یه دست به لباسمون کشیدیم یه نفس هم کشیدیم به همشون نگاه کردیم من پاهام از ترس سست شده بود برای اینکه دوباره نیوفتم آروم دستاشو گرفتم همشون رفتن تو آیدین یه نگاهی به سرتاپام انداخت ولی خیلی سرد سلام دادو رفت تو منم جوابشو دادم داشتم به سمت هال پذیرایی میرفتم دستام توسط میلاد کشیده شد ایندفعه به زور خودمو نگه داشتم تا نیوفتم میلاد(شمادوتاچتونه باهم قهرین) به چشماش زول زدم توعمق چشماش خوشحالی رومیدیدم لبخندی زدم رضوان(من چه میدونم برواز خودش بپرس) میلاد راضی شدو باهم به سمت بقیه رفتیم. ************************ امشب خیلی خوب بود برای اینکه ضایع بازی درنیارم از جام اصلا بلند نشدم انگار چسب دوقولو بهم زدن میلاد هم اینو فهمیده بود هی راست میرفت چپ میرفت مسخره بازی درمیو ورد؛تقصیر خودمم هست نباید برای اولین بار این کفشارو تو همچنین مهمونی میپوشیدم تااین جوری مورد تمسخروسوژهی میلاد بشم اوووووفففففففففف امشب دوتا سوژه دادم دستش یکی همون حوله ی یکی هم کفشامه. لباسامو عوض کردم یه دوش گرم گرفتم پاهامم مساژدادم زیر آب گرم آآآآآآآآآآخیشششش همه ی درد پاهام خارج شد مردم مرض دارن این کفاشارو میپوشند پاهام انگار مچاله شده بود بالژوپاشنه ش تازه دیواره های اطراف کفشش خیلی کوتاه بود. از حمام خارج شدم بااتفاق امروز تربیت شدمو تورخت کن لباسمو پوشیدم. یه شرتک بسیار کوتاه سفید تنگ بایه تاپ سفید اندامی بنداش اندازه ی تار مویه پوشیدم قشنگ به تنم میچسبه خیلی بهم میاد موهامم خشک کردمو افشون وژولیده اطرافم باز گذاشتم. از حمام خارج شدم میلاد همزمان من روی تختش نشست بادیدن من خشکش زد می خوام میلادو تحریکش کنم میخوام بهش بفهمونم اونم هیچ فرقی بابقیه نداره البته اگه من کرم نریزم میلاد همینجوری صاف وساده ی البته من کارم به قول سارا کرم ریختنه به خودش امدو رفت یه گوشه ی تخت دراز کشید آخی عزیزم دلم نمیاد عذیتت کنم ولی دیگه دیر شده کاراز کار گذشته یه لبخند شیطونی بهش زدم رفتم روی تخت به پهلو پشت بهش دراز کشیدم رضوان(ملافه نمی خوام گرممه) پاهامو به هم میسابیدم میدونم پاهای سفیدو خوش تراش ولاغرم حسابی توچشمه به ظاهر خوابم ولی زیر چشمی میپایدمش صبرش دیگه لبریز شده آخ جون رضوان نقشت گرفتyes تابرگشتم بگم آخ جون دیدی توهم تحریک شدی ناخداگاه تابرگشتم رفتم توصورتش بدنم یه دفعه ای گر گرفته خدای من چی میبینم میلاد داره لبامو میبوسه نه نه نه نه میلاد کبیر تسلیم نه نه نه نه. رضوان پدرت درامده البته فکر نکنید چش سفیدما ولی حسابی اعتراف میکنم دلم برای آغوشش تنگ شده ولی نه برای بوسیدنش چون تاحالا منو نبوسیده یه احساس وتجربه ی جدیده. بعد از چند دقیقه ازم جداشد خودشم تعجب کرده بود چقدرزود دلم برای لباش تنگ شده هنوز یه دقیقه هم نشده انگار بیشتر از میلاد من تحریک شدم یه ضرب المثل هست برای من گفته شده میگه«چاه نکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی» میلادیه پوزخندی زد میلاد(قول میدم همیشه کنار ت باشم ازت مراقبت کنم فسقلیه من) دوباره شروع کرد به بوسیدن لبام حرکت دستای مردونش وپراز حرارتشو زیر تاپم روی پوست کمرم احساس میکنم اون یکی دستشم روی رون لخت پاهام. ************************************** صبح از درد شدید زیر شکمم بیدار شدم خیلی بدتیر میکشید سعی کردم خودمو برسونم به حموم لباسامم از روی زمین جمع کردمو باخودم بردم توی وان پراز آب گرم نشستم آخیش کمی دردش بهتر شد. از اتاق خارج شدم رفتم تو اشپزخونه کنار خاله یسنا نشستم صبحانمو کامل خوردم رضوان(خاله میلاد کجاست نمیبینمش) خاله یسنا(هیم عزیزم میلاد رفته دانشگاه گفت دیشب حالت خوب نبود بنابر این امروز نمیری دانشگاه) به ساعت نگاه کردم ساعت35/11 الا دیر شده تاحالا دوتا از کلاسامون تموم شده راستم میگه اصلا حالم خوش نیست بعد از صبحانه یه مسکن خوردم تا دردش قطع شه رفتم تواتاق سردرسم آخه امتحانات ترم اول نزدیکه. «میلاد» اصلا هواسم سرکلاس نیست همش نگرانه رضوانم یعنی الا حالش چطوره آخه تازه به مرور زمان داشت بهتر میشد نمی خوام به خاطر من دوباره بیماریش بدتر شه اه این کلاسم چرا تمام نمیشه لعنتی اصلا حوصله ی هیچی رو ندارم به خصوص درس خووندن. اتفاقی که دیشب افتاد خیلی غیر منتظره بود من به خودم مغرور شدم ولی حق بارضوان بود منم یه مردم ونتونستم جلوی غریزمو بگیرم زود تحریک شدم زود تر از اونی که فکرشو کنم ولی چرا فقط نسبت به رضوان تحریک میشم نمیتونم خودمو نگه دارم چراهروقت میبینمش قلبم تندتند خودشو به قفسه ی سینم میزنه انگار میخواد سینروبشکافه بیاد بیرون چرا دوست ندارم هیچ مرده دیگه ای بهش لبخند بزنه چرازود براش غیرتی میشم فکر کنم این همون حسیه بهش میگن عشق نه امکان نداره وای فسقلی بامن چی کارکردی واگه واقعاعاشق رضوان فسقلیه بی پروا شدم پس چطوری باید بعد از صیغه دوریشو تحمل کنم باید بهش ثابت کنم بهش بفهمونم عاشقشم ونزارم بره. *********************** با صدای استاد از فکر آمدم بیرون استاد(خسته نباشید بچه ها) خداروشکرکلاس تمام شد. باتموم قدرت پامو روی پدال گاز فشار دادم باصدای گوش خراشی به حرکت افتاد به سرعت زیاد به سمت خونه میروندم حتی چند بار نزدیک بود به چند نفرهم بزنم. فکرمیکردم اگه دیربرسم رضوان میره میره ودیگه پیداش نمیکنم دوریشوتحمل نمی کنم خیلی دلم براش تنگ شده دلم براش میسوزه اون واقعا این چند وقته حسابی ضربه دیده اگه من ازش محافظت می کردم این بلاسرش نمیومد همش تقصیر منه. جلوی درخونه انچنان ترمز کردم سریع از ماشین پیاده شدم بدوبدورفتم توخونه. خاله یسنا باوارد شدنم لبخندی زدوبه استقبالم امد همینجوری اطرافمو میدیدم گفتم میلاد(خاله رضوان کجاست) خاله متوجه این ترسه من شد خندش گرفت خاله یسنا(خوب بابا تواتاقشه چرا انقدرمیترسی زنتو کسی نمیدزده) به سمت اتاق رفتم خاله یسنا(بسوزه پدر عاشقی هی) دروباز کردم وارد اتاق شدم رضوان از عرض تخت خوابش برده کتاباشو جمع کردم گذاشتم روی میز مطالعه بغلش کردم واز طول تخت گذاشتمش یه ملافه هم تاکمرش کشیدم ازخسته گی دلم میخواست برم حمام همینطور هم شد. «رضوان» همینجوری مشغول درسام بودم متوجه شدم میلاد وارد خونه شده به خاطر اتفاق دیشب ازش خجالت میکشیدم باهاش روبه روشم سریع خودمو به خواب زدم دراتاق باز شد میشنیدم داره کتاباروجمع میکنه ناگهان منو از روی تخت بلند کردو دوباره گذاشت روی تخت یه ملافه هم تاکمرم روم کشید بعدازچنددقیقه صدای بازوبسته شدن درحمام آمدانگاری رفت دوش بگیره از جام بلند شدم از اتاق خارج شدم خیلی تشنمه رفتم توآشپزخانه ازتوی یخچال بتریه آبوبرداشتم کمی برای خودم ریختم تویه یه لیوان بوتری روگذاشتم سره جاش همینجوری مشغول مزمزه کردن آب تودهنم بودم یه دستمم گذاشته بودم روی اپن خودمو روش انداختم از پنجره به بیرون نگاه میکردم با اون یکی دستمم لیوان آبو گرفته بودم. باصدای خاله یسنا به سمت در برگشتم خاله یسنا(بهت حسادت میکنم) با تعجب لیوانو گذاشتم روی میز رضوان(برای چیییییییییییییی) یه لبخندی پاشید توصورتم خاله یسنا(امروزمیلاد از دانشگاه برگشت باترمزی که زد فهمیدم عجله داره وقتی باترسو اظتراب سراق تورواز من میگرفت اینو فهمیدم انگار میترسه تورواز دست بده من خواهر زادمو میشناسم تو تنها کسی هستی که اونو به زانو در اوردی وتنها کسی هستی اونو عاشق خودت کردی) بایه لبخند از آشپز خونه خارج شد با خوشحالی آبو لاجرعه سرکشیدم یه لبخند اروم اروم نشست روی لبم بلند داد زدم رضوان(یوهووووووووووو) اخ اخ اخ اروم دستمو گذاشتم روی دهنم به فکر فرورفتم. به ظاهر کپ کرده بودم ولی تودلم یه عروسی بود نگوونپرس یعنی میشه خدا به ماهم یه نگاه بندازی یعنی میشه وای خداجون یعنی میشه میلاد مال من شه یعنی میشه میلاد عاشق من شه عاشقتم ولی باید کاری کنم بهم اعتراف کنه. سریع از آشپزخانه خارج شدم همین وارد اتاق شدم همزمان من میلاد هم از حمام بیرون آمدچشمم بهش افتاد جیغی کشیدم خودشم خجالت کشید سریع پشتمو بهش کردم اه لعنتی من حداقل یه حوله داشتم این یارو همونم نداره با ناراحتی گفتم رضوان(این چه وضعشه برولباس بپوش) میلاد(حولمو بده برم) به تخت نگاه کردم اوووففففف فقط برای حولش آمده بود بیچاره حوله روگرفتم با اون یکی دستم جلوی چشمامو گرفتم برگشتم حوله روبراش پرت کردم میلاد(تموم شد) اول یکی از انگشتامو بلند کردم دیدم حوله رودور کمرش پیچیده«خداییش الا لباس نداره وعضلات بدنش دیده میشه باید بگم لایک داره خداشاهده واقعا جیگریه ها» کل دستامو برداشتم دست به کمر طلبکارانه جلوش ایستادم یه پوزخندی تحویلم داد بدون این که منوحساب کنه رفت تورخت کن دستامو آروم از روی کمرم برداشتم بیشعور جوری نگاه کرد یعنی خوب دید زدی پسندیدی مردک عوضی جلوی بغیه انگار عاشق دل خسته یه منه جلوی خودم منو چیزم حساب نمیکنی منافق. کمی گذشت از حمام آمد بیرون البته بالباس یه تیشرت زرد کثیف شلوارتنشه هنوز موهاش خیسه قطرات آب روی شونه های پهنو عضلیه مردونش میچکه . با اخم بهم گفت میلاد(کی بیدار شدی) رضوان(تازه ؛مگه فرقی هم میکنه) میلاد(نه چه فرقی همینجوری پرسیدم) حسابی داره کفریم میکنه بی عاطفه بی احساس ولی من توروبه زانو درنیارم باید برم بمیرم رضوان(امروزدانشگاه چطور بود) میلاد(مسخره،خسته کننده همین) بی خاصیت انگارمن نوکرشم باهام این طوری حرف میزنه. یکی دوساعت گذشت من مشغول درس خوندن بودم اونم روی تخت مشغول درس خوندن بود ولی هنوزموهاش خیسه میترسم سرما بخوره خوب چیه من مثل اون بی عاطفه وبی احساس نیستم یه حوله برداشتم آروم رفتم پشتش شروع کردم به خشک کردن موهاش اول تعجب کرد رضوان(سرمامی خوری) دیگه آروم شد چشماشو بست خیلی دلم میخواد بدونم به چی فکر میکنه. همیشه عادت دارم موقعه ی خواب تاپ شلوارک بپوشم وگرنه احساس خفگی میکنم خلاصه تاپ شلوارک مخصوصمو به تن کردم رفتم روی تخت پشت به میلاد دراز کشیدم یه مدت گذشت احساس کردم منو از پشت درآغوش گرفته چرخوندم روبه خودش منو به خودش میفشارد از خوشحالی این که دوباره طعم آغوششو چشیدم سرموتوگدیه گردنش فروکردم یه بوسه ی کوچسک زدم وخوابیدم. **************************** ازخواب بیدار شدم دیدم میلاد روی تخت نشسته وداره جوراباشو میپوشه تازه دوهزاریم جاافتاد سریع از جام بلند شدمو یه آبی به دستدصورتم زدم رفتم جلوی میز توالت ایستادم تاپمو درآوردم یه تیشرت پوشیدم برگشتم تاشلوارمو بگیرم چشمم به میلاد افتاد با تعجب واشتیاق به من زول زده بوداروم باکف دستم به پیشونیم زدم زیر لبم زم زمه کردم«آاااااخخخخخخ بازم سوتی آخه خله چراهواست نیست» دوباره طلبکارانه دست به کمر رضوان(توکه هنوز اینجایی بروبیرون میخوام لباسامو عوض کنم) وا حرف خنده داری زدم پروپروداره به چی میخنده میلاد(توکه نصفشو انجام دادی تمامش کن دیگه) بیشعوررررررر ازخجالت سرموانداختم پایین میلاد بلند شد یه بوسه ای به موهام زد از اتاق خارج شد آآآآآآآآآآآآاااااخیییییییششششششش راحت شدم. شلوارمو هم عوض کردم وسایلمو جمع کردم از اتاق خارج شدم به زور یه لغمه صبحانه چپوندم تودهنم همراه میلاد سوار ماشین شدیم به سمت دانشگاه حرکت کردیم. از ماشین پیاده شدیم روبه میلاد کردم رضوان(توبروتو من میرم یه کم از ابخوری آب بخورم تشنمه) میلاد(باشه زود بیایی ها) میلاد رفت سمت ساختمان دانشگاه منم رفتم سمت ابخوری وسط راه یکی از پشت گفت (خانوم رضوان پارسا) آروم برگشتم دوتا آقارو دیدم باجدیت ومنتظر به من نگاه میکردن با من من کنان گفتم رضوان(ب...بل...بله...بله خودمم ....شم...شما) یکی از اونا امد جلو یه کارتی نشونم داد (من پلیس اینترپلم میشه یه چند لحظه وقتتونو بگیرم) وای اینا مامورای بین المملین بامن چی کار دارن رضوان(اشکالی نداره) منو به سمت یه ون مشکی باشیشه های دودی هدایت کردن وارد ون شدیم چشمم به چند مامور دیگه هم برخورد رویه یه صندلی روبه روی همون آقایه کارت بهم نشون داد نشستم سرگرد(نگران نباشید خانوم پارسا اگه شما باما همکاری کنید ازتون ممنون میشم) رضوان(چه کمکی از دست من برمیاد) لبتابشو به سمت من چرخوند عکس آرمانو روبه من کرد سرگرد(این آقارومیشناسید) باتعجب گفتم رضوان(بله من این مردومیشناسم) سرگرد یه عکس دیگه هم آورد بیشترباعث تعجبم شد سرگرد(اینوهم میشناسید) رضوان(بله آیدین پسر خاله ی همسرم هستن) سرگرد(شما متاحلید خانوم) رضوان(بله...ببخشید مشکلی پیش آمده) سرگرد(اگه شما همسر دارید پس چرا آرمان بهتون....) سکوتش باعث خجالتم شداگه حرفی نمیزدم فکرمیکردن ازاین دخترای خیانت کارم که اسمشون دخترای هرزوخرابو روشون گذاشتن بنابراین سرمو به زور اوردم بالا دیدم همه دارن باهم پچ پچ میکنن حدسم درست بود بایه تک صرفه صدامو صاف کردم همه توجهشون به من جلب شد رضوان(اون بهم تجاوز کرد به زورمن هنوزباکاری که اون بی شرف انجام داده تحت درمانم میتونم ادرسشو بدم برید پرسه جو کنید من به خاطر اون مرد آبروم رفت شدم یه آدم افسرده ومریض الا پیشه دکتر روانشناس میرم همین) سرگرد(منو ببخشید زیاده روی کردم...اوم الا همسرتون کجاست) رضوان(اونم هم دانشگاهیمه توهمین دانشگاهه تازه رفته داخل) سرگرد به یکی از افراد اونجا دستور داد تابره ومیلاد هم بیاره. ماشین پس از پیاده شدن اون آقا به حرکت افتاد بدجوری ترسیده بودم سرگرد(نترسید خانوم پارسا میریم قرارگاه شمادرعمانیدهمسرتونم میاد اونجا ازتون چند سوال میپرسیم بعد آزادین) باترس گفتم رضوان(میشه بگید چرادنبال آرمان وآیدینین مگه چی کار کردن) سرگرد(یه گروه قاچاقچی بزرگه عضای بدن انسان هارو به کشور های دیگه میفروشه ودخترهای اقفال شده رو به شیخ های عربی امارات میدن سردسته ی همه ی این جرایم آقای آیدین ملکین ودسته راستشون هم آقای آرمان سپاهین راستش ما سال هاست به دنبال آقای آیدین ملکییم ولی متاسفانه نتونستیم دستگیرشون کنیم تااین که متوجه شدیم اونا هردوشون با شما ارتباط دارن واز شما کمک میخوایم) ازاین حرفاش شوکه شدم اصلا باورم نمیشه هرچیزه دیگه ای به آرمان وآیدین می خورد به جزء این کارای پست ونفرت انگیزدیگه حالم ازشون بهم میخوره تا خود قرار گاه هیچ حرفی بین ما زده نشد. بعد از مدتی ماشین نگه داشت پیاده شدیم یه درکوچیک تمام اهن سرگرد تقه ای به در زد یه دریچه باز شد بادیدن سرگرد یه لبخندی زدو در آهنی روبه رومون باز کرد با یه راه روی تنگ وتاریک طولانی مواجه شدم این راه رو رو پشت سر گذاشتم دوباره به یه درآهنی دیگه برخوردیم سرگرد بازم یه تقه ای به در آهنی وارد کرد در باز شد وای خدای من یه محیط گردی شکل نسبتا بزرگ بالوستر ها نور کافی داشت با عده ای ادم نسبتا زیاد پشت میزها مشغول کاری بودن سرتاسراین محیط درهایی وجود داره عجب قرارگاهی عین هو توفیلمای اکشن خخخخخ واقعا خفنه ها. به کمک سرگرد وارد یکی از همون اتاقا شدیم یه اتاق مربعی شکل تاریکه بایه میز وسط ودوصندلی پشت میز روبه روی هم یه لوستر هم درست بالای میز قرار داشت واقعا آدم یاد فیلم های پلیسی خفن اکشن میوفته عین هو اتاقای بازجویی. رویه یکی از صندلی ها نشستم سرگرد چندتا برگه گذاشت جلوم بایه خودکار سرگرد(لطفا هرچی از آرمان سپاهی وآیدین ملکی میدونید برامون بنویسیدخانوم پارسا) منم همین کارو کردم یه ربعی گذشت کار من تمام شد سرگرد به روم یه لبخندی زد سرگرد(میشه ازتون یه خواهشی کنم) یه لبخندی زدم رضوان(بله چرا که نه من هرکاری که ازدستم بربیاد انجام میدم خودمم دلخوشی ازشون ندارم) سرگرد(برای دستگیری آرمان وآیدین کمکمون کنیدچون میدونم هردوشون شمارو..............حالا هرچی به حرف شما گوش میدن) رضوان(باشه ولی من تاحالا از این کارا نکردم اگه نقشه هاتون خراب شه چی) سرگرد(خراب نمیشه اگه کارایی که بهتون بگیم انجام بدین حالا چی کار میکنید) کمی قیافه ی آدمایی که انگار دارن فکر میکننو گرفتم یه دفعه ای تو هوا یه بشکن زدم رضوان(با شه قبوله فقط یه خواهشی دارم) سرگرد با تعجب گفت سرگرد(چه خواهشی) رضوان(اگه میشه.... اووومممممم لطفا تظمین کنید تو این ماموریت هیچ اتفاقی از جانب آرمان وآیدین برام نیوفته باید بهم ضمانت کتبی بدین) سرگرد یکم فکر کرد سرگرد(باشه قبوله کتبا ضمانت میکنم هیچ گونه اتفاقی ازجانب آیدین وآرمان براتون نیوفته ) رضوان(حالا نقشتون چیه) ************************ از اتاق خارج شدم متوجه شدم صدای دادوبیداد از اتاق بغلی میاد صداش خیلی برام اشنابود از سربازی اونجابود اجازه گرفتم ووارد اتاق شدم. میلاد داره باسرگرد دعوا میکنه با وارد شدن من میلاد بایه اخم غلیظی به من زول زد از ترس نزدیکه همینجا خودم به استقبال اضرائیل برم سرگرد از اتاق خارج شد بابسته شدن در اتاق میلاد به سمتم امد از ترس به عقب رفتم هی اون میومد جلو هی من میرفتم عقب انقدری که به دیوار خوردم میلاد روبه روم بافاصله ی کم ایستاد بادستاش منو محاصره کرد هردودستاشو گذاشت کنار صورتم خودشو به سمتم مایل کرد از عصبانیت رگ گردنش وشقیقش متورم شده از لای دندوناش غرید میلاد(توبااجازه ی کی پیشنهاد اونا روقبول کردی مگه توبی کس وکاری) رضوان(میلاد م...ن ...من) سرم همچین داد زد از ترس پاهام سست شد داشتم میوفتادم بادست راستش منوبلند کردو دوباره گذاشت کنا رصورتم میلاد(خفه شوووووووو) اشک از چشمام سرازیر شد لبمو گزیدم رضوان(خواهش میکنم توقع ...) نذاشت حرفمو ادا مه بدم میلاد(توقع چی توقه داشتی پشتت به ایستم وبگم«با لبخند ساختگی »وای چقدر خوشحالم زنم انقدر شجاعه عزیزم از هیچی نترس توبرو جلو من از پشت هواتو دارم«دوباره به حالت اولیه ی خودش درآمد»توقع همچنین رفتاری رواز من داشتی آرههههههههه) هق هقم بلند شد ملتمسانه فریاد زدم رضوان(میلاددددددددد.... خواهش میکنم بزار منم حرف بزنم ....آره آره من همچنین توقعی ازت داشتم میدونستم اگه همه ی دنیاباهام دربیوفتن پشت منو خالی کنن تو هستی توهستی پشت منی منو حمایت میکنی خواهش میکنم نزارطرز فکرم نسبت بهت عوض شه بهم اعتماد کن خواهش میکنم منو قبول داشته باش التماست میکنم این تنها خواستمه تو منو قبول داشته باشی) بلند گریه کردم وسرجام نشستم صورتمو تودستم گرفتم از ته دلم زار میزدم میلاد روبه روم نشست منو درآغوش کشید سرمو محکم به خودش میفشورد یغشو توچنگم گرفتم لباسش از اشکم خیس شد صدام درسینش خفه شد. یکم اروم شدم سرمو از توی آغوشش بیرون اوردم باصدای بم شده وگرفته گفتم رضوان(خواهش میکنم مرد زندگیم توحداقل حمایتم کن توحداقل باور داشته باش من میتونم بزار برم میلاد خواهش میکنم) با اخم معلومه از ته دلش راضی نیست میلاد(به شرط این که زود وسالم برگردی) با لبخند رضوان(وای میلاد عاشقتم) از کنترلم خارج شد یه دفعه ای لبمو روی لبش گذاشتم یه بوسه ی کوچیک زدم میلاد توبهت مونده بود ازش جداشدم باخنده اشکامو پاک کردم بلند شدم باهاش خداحافظی کردم خخخخ هنوز توبهته همون جوری خشکش زده از اتاق سریع خارج شدم تانظرش عوض نشده خدایا نوکرتم دوست دارم عاشقتم. «میلاد» با بوسه ای که به لبم زد برق از تمام بدنم پرید یه نیم ساعت توهمون حالت موندم. ازوقتی رضوان رفته شانزده ساعت میگذره خیلی نگرانشم دلم براش مثل سیروسرکه می جوشه ساعت یکه نصف شبه ازنگرانی وبی خبری خوابم نمیبره ناهار وشام درستوحسابی نخوردم یعنی نتونستم بخورم هرچی هم ازاتاق میرم بیرون ازکارکنان اونجا میپرسم خبری نیست چیزه تازه ای جزء هنوزخبری نیست ندارن که بگن یعنی الا رضوان حالش خوبه یعنی الا چی کار میکنه غذابهش دادن آخ چی دارم میگم دیوونه شدم من مگه رفته مهمونی رفته تودهن شیر. السلام علیکم ورحمتو الله وبرکاتو....الله اکبر....الله اکبر....الله اکبر. نماز صبحم تموم شد تقه ای به در خورد تنم لرزید با صدایی لرزان گفتم میلاد(بفرمائید) سرگردوارد شد سرگرد(قبول باشه) میلاد(ممنون خبری از رضوان شد، حالش خوبه الا کجاست) سرگرد(من متاسفم لطفا آروم باشید) برای اولین بار اشکم درآمد این فسقلی کمرمو شکست اشکمو دراوردباترس گفتم میلاد(چی شده اتفاقی برای رضوان من برای زنم برای نفسام برای فسقلیه من افتاده برای جونم؛ ببینید جناب سرگرد من اصلا از مقدمه چینی خوشم نمیاد پس لطفا برین سراصل مطلب خواهش میکنم) سرگرد(ماموریت به خوبی به پایان رسید وصدالبته به کمک های فراوان خانوم پارسا ماتونستیم آرمان سپاهی رودستگیر کنیم ولی انگار آیدین ملکی زرنگ ترن وفهمیدن این یه تله ست وبه راحتی تونستن فرار کنن وخانوم پارسا...) سکوت کرد دیگه خونم به جوش آمد میلاد(من نگفتم چه بلایی سر اون آشغالا افتاده من گفتم چه بلایی سر رضوانم افتاده بگید چی شده) یه قطره اشک ازچشمای سرگرد سرازیر شد سرگرد(دمه آخری آقای آیدین ملکی خواستن بااسلحه به من آسیب بزنن خوانوم رضوان به جای من مجرو شدن وگلوله به قلب ایشون برخورد کرد متاسفانه ایشون الا اصلا وضع خوبی ندارن وتوی بیمارستانن مابرای جراحیه ایشون به اجازه ی شما احتیاج داریم برای همین آمدم دنبالتون) از چیزی که گفت حالم بدشد دهنم قفل شد پاهام سست شد باکمک دستم به میز تکیه دادم تا نیوفتم بااین خبر کمرم شکست اون قول داد سالم برگرده قول دادولی حالا حالا توبیمارستان بی جون مثل یه تیکه گوشت افتاده حرکاتم دست خودم نبود همش تلوتلو می خوردم. ****************************** باگریه دستی لرزان برگه ی اجازه ی عمل و امضاء کردم. چهار ساعته پشت دره اتاق عمل منتظررضوانم ولی دریغ ازیه خبرتواین چهار ساعت نه کسی رفت نه آمدبیرون همش یه چشمم خونه یه چشمم اشک ذکر لبم شده صلوات. به ساعت نگاه کردم تا الا پنج ساعت میگذره بالاخره دکترش ازاتاق عمل آمد بیرون سریع خودمو رسوندم جلوش با اظتراب وترس صدای گرفته از گریه پرسیدم میلاد(چی شد حال زنم نفسم خوبه...دحرف بزن حال فسقلیه من چطوره) دکتر خندش گرفت ولی کنترش کرد دکتر(خوشبختانه تونستیم گولوله رواز توی بدنش خارج کنیم ولی اگه تا« بیست وچهار ساعت» آینده بهوش نیاد متاسفانه از دنیا میرن فقط باید وایستیم ببینیم میتونن بااین بدن ضعیف وکم خونی شدیدمقاومت کنن بازم دلشون میخواد برگردن وتحمل میکنن) پاهام سست شد باحرفی که دکتر زد جلوی چشمام سیاهی رفت فقط یه صدای ضعیف می گفت(آقا آقا حالتون خوبه پرستار صداکنید) ************************************** از جام بلند شدم پرستاری سرممو چک میکرد از ترس یه قدم به عقب رفت میلاد(من کجام این جاکجاست چرامن اینجام) پرستار(اینجا بیمارستانه شما انگاری همراه یه بیمارید حالتون یه دفعه ای بهم خورد بنابر این اوردیمتون اینجا خیالتون راحت حالتون خوبه) سرمو از دستم بیرون اوردم خواستم بلند شم پرستار(اه آقا چی کار میکنید شما به شدت ضعیفین باید سرمتون تموم شه وگرنه دوباره حالتون بهم میخوره ها) سرش داد زدم میلاد(زنم ممکن بمیره اونوقت من باید به فکر خودم باشم چی میگی تو) بیچاره سرجاش خشکش زد آخه اون گناهی نداره. از تخت پایین آمدم تلوتلومیخوردم دستمو به دیوار دادم به زور خودمو بهICU رسوندم از پشت پنجره به جسه ی ریزه میزه ی رضوان زیر اون همه دستگاه گم شده نگاه میکردم اشکم ناخداگاه بادیدن صورت معصومش ازچشمم سرازیر شد. همینجوری توخیابان های شلوغ شیکاگو گریه میکردم وقدم میزدم تا به خودم امدم متوجه شدم یه جای ناآشنام انگار گم شدم کمی به اطرافم نگاه کردم یه صدایی میومد دنبال صدارفتم به یه تکیه رسیدم تکیه ی به انگلیسی نوشت(imam Hussein mosque) رفتم داخل،سینه زنیه رفتم یه گوشه تاریک نشستم شروع به گریه کردن کردم صدای ناله های من توی (Hussein) گم شده بود شروع کردم با خداحرف زدن میلاد(خدایااااااااا من رضوانو ازتو می خوام یاامام حسین ببخشید یادم رفت محرمت شروع شده به اشتباهم پی بردم منو ببخشید خواهش میکنم منو ببخشید رضوانو بهم برگردونید من اونو به امید شما فرستادم تودهن شیر امید داشتم شما پشتشین خواهش میکنم بهم برش گردونید خدایاااااااااااااا) انقدر گریه کردم انقدر خواهش کردم انقدر التماس کردم نمیدونم کی خوابم بردم باصدای گوشیم از خواب بیدار شدم همه مسجد خالی بود، هیچ کس نیست فقط یه نور سبز لوسترروی منبر افتاده همه ی چراغا خواموشه گوشی روجواب دادم میلاد(بله بفرمائید) صدای یه خوانوم پیچید توگوشی (الو سلام ببخشید شما همراه خوانوم رضوان پارساین) با شنیدن اسمش گوشم زنگ زدخدایا به امید خودت میلاد(بله بفرمائید ا...ت...ات....اتفا....اتفاقی براش افتاده) (بله ایشون بهوش امدن دکتر فرستادشون بخش گفتم به شماهم خبر بدم) بدونه این که چیزی بگم گوشی روقطع کردم از مسجد امدم بیرون ولی دوباره برگشتم یه سجده ی شکر رفتم یه صدایی باعث شد توجهمو جلب کنه (حالت بهتر شد پسرم) یه پیر مرد سفید باموهای جوگندمی چشمای قهوه ای هیکلی متوسط باکمری خمیده یه شال مشکی هم دور گردنشه یه لبخند بی جونی بهش زدم میلاد(بله شما) پیرمرد(خداروشکر،من خادم این مسجدم) میلاد(چرامنوبعد از مراسم بیدار نکردین چرانگفتین اینجا جای خواب نیست) پیرمرد(چون هرکی میاد اینجا به امید خدامیاد مشکل داره میاد عشق به اباعبدالله داره میاد اینجا خونه ی خداست من فقط یه خادمم حق ندارم مهمون صاحب خونه وصاحب عذارو بیرون کنم دیدم داری مثل ابر بهار گریه میکنی،خداهیچ مردی رووادار نکنه جز برای اهل بیتش گریه کنه گریه ی مرد خیلی بده خوبه توجای تاریک اینکارو کردی هیچکس مخصوصا خوانوادت نباید اشکتو ببینند امید وارم مشکلت حل شده باشه) میلاد(بله شما درست میگید بسیار از شما ممنونم من باید برم ببخشید ساعت چنده) پیرمرد(ساعت10/1 نیمه شبه) میلاد(بله خوب من دیگه باید برم خداحافظ) پیرمرد(به سلامت جوان) به سختی یه دربست گیرآوردم سریع خودمو رسوندم به بیمارستان آدرس اتاقشو از قسمت اطلاعات گرفتم . اووووووووووففففففففففففف وارد اتاق شدم سرشو برگردوند به سمتم یه لبخند بی جونی بهم زد با اخم کنارش نشستم ،دلم برای شیطنتاش تنگ شده بود میلاد(تومگه قول ندادی سالم برگردی مگه نگفتی بهت اعتماد کنم توخودت از پسش برمیای مگه نگفتی از خودت محافظت میکنی) رضوان عین ابر بهار گریه می کرد گریه ی منم عمانم نداد سریع از اتاق خارج شدم توسالم گریه می کردم ولی نمیدونم چرا اون حالش خوب شد پس چرا الا دارم گریه می کنم خدایاچم شده. نمی خواستم کسی از این موضوع بویی ببره ونگران شن بنابر این بهشون گفته بودم یه اردوی دانشگاهیه چند روزست،کارای ترخیسشو انجام دادم رفتم تااین موضوع روبهش بگم سریع ازبیمارستان زدم بیرون براش یه سه شاخه گل رزسرخ از بهترین گل فروشی خریدم دوباره رفتم بیمارستان وارد اتاق شدم خندم قطع شد جناب سرگرد داره بارضوان حرف میزنه باورود من هردوشون به من نگاه کردن رضوان دوباره به روم لبخند زدن برق چشمای سبزآبیش ازقبل کمترشده خوب حقم داره چقدر بی حاله رنگ سفیدش از بی حالی سفید تر وپریده تر شده. یه سلامی به سرگرد دادم بالبخند جوابمو داد سرگرد(خوب من دیگه رفع زحمت می کنم) بالبخند گفتم میلاد(کجا بودین حالا) سرگرد(نه دیگه مرخصی ساعتی گرفتم باید سریع برگردم فقط خواستم یه سری به قهرمان این ماموریت بزنم حالاهم از سلامتیشون مطمعا شدم خوشحالم باید برم«به گل روی میز کنار تخت اشاره کرد خیلی بزرگه یه سبد گل های جور واجوره خیلی بزرگ»اینم ازطرف کل بچه های پلیس اینترپل وقرار گاه برای قهرمان...راستی پول جراحی درمانش هم پلیس پرداخت کرده) باخداحافظی گرم ودوستانه از اتاق خارج شد بالبخند به سمت رضوان برگشتم به من زول زده بود گلو گذاشتم کناردسته گلی که سرگردد اورده بود روی همون صندلیه کنار تخت نشستم با همون لبخند گفتم. میلاد(حالت بهتره جاییت درد نمیکنه) رضوان(بعلههه من خوبم حال خوبه جاییم درد نمیکنه نگران نباش) لبخندم پرنگ ترشد خوشحالم حالش خوبه باطرز حرف زدنش معلومه ازاول هم بهتره ناخداگاه لبخندم جاشو به یه اخم داد باعصبانیت گفتم میلاد(مگه توقول ندادی سالم برگردی مگه توقول ندادی زود برگردی مگه نگفتی بهت اعتماد کنم اینه،اینه جواب اعتمادم به تو ،تودیگه حق نداری روحرف من حرف بزنی دیگه حق نداری ازاین کاراکنی میفهمی چی میگم) قیافه ی رضوان از اول تاآخر درتعجب به سرمی برد بعد از تمام شدن حرفم پکی زد زیر خنده این کارش باعث شد من بیشتر عصبانی شم اروم تر از قبل غریدم میلاد(داری میخندی واقعا تواصلا درک نمی کنی من چقدرنگرانت بودم وهستم واقعا که) از عصبانیت سریع ازاتاق خارج شدم یادم رفت بهش بگم مرخصه رفتم به یه پرستار گفتم بهش بگه اماده شه خودمم رفتم یه گشتی توبیمارستان زدم بعد از نیم ساعت دوباره برگشتم. چرابرام مهمه بفهمه من نگرانش بودم چرااز بی عتناییش ناراحت شدم یعنی واقعا این کار،کار عشقه یعنی من عاشقش شدم بین دوراهی گیر کردم هنوز باورم نمیشه من میلاد،میلادی که چشم دیدن هیچ دختری رونداشت حالا عاشق شده اوففففففففف خدایا خودت به خیر برسون. وارد اتاق شدم خودش لباساشو پوشیده مشغول موهاشه از طرف چپ همشو داره می بافه چشمش به من افتاد لبخندی زد کششو بست از روی تخت امد پایین روبه روم ایستاد خودشو بالا کشید روی پنجه های پاهاش ایستاد یه بوسه اروم سریع از روی لبام زد نتونست خودشو نگه داره دوباره امد پایین تو چشمام زول زد رضوان(ببخشید نگرانت کردم) یه لبخندی زدو از کنارم رد شد اصلا باورم نمیشه بااین کارش حرارت بدنم رفت بالا تپش قلب پیداکردم یه حسی بهم دست داد یه حس ناب وزیبا. سرمو چندبار تکون دادم از اتاق خارج شدم. وارد حیاط شدم رضوان دسته به سینه به ماشین تکیه داده یه لبخند شیطونی زدم رفتم طرفش سعی کردم به شوخی اخم کنم روبه روش ایستادم باهمون اخم مصنوعیم گفتم میلاد(توفکر میکنی بایه بوسه می تونی اون همه نگرانی واظترابو زحماتوجبران کنی سروتهشو حمل بیاری) رضوان خندش گرفت رضوان(پس بعد از امتحانات ترم اول کافیشاپ مهمون من قبوله راضی شدی برات جبرانش میکنم من توروراضی می کنم بهت قول مید.......اوووووووووووففففففففففف آخه از فردا امتحانات شروع میشه) اخمموباز کردم میلاد(باشه فراموش نکنی ها) درماشینوبازکردیم همزمان باهم نشستیم توی ماشین استارد زدم راه افتادیم. ****************************** «رضوان» سرگرد آمدوگفت آیدین فرار کرده خیلی ناراحت شدم ولی بازم آرمان دستگیر شد خوشحالم تموم بدبختی های من به خاطر آرمانه بیماریم آبروم همه وهمه تقصیر آرمانه. از اتاق کیتی جون بیرون آمدم رفتم سمت میز منشی رضوان(ببخشید از فردا امتحانات من شروع میشه من از بعد امتحانات دوباره بیام ودرمانو شروع کنم) منشی(اشکالی نداره من روزای دیگتو کنسل میکنم بعد از امتحانات یه زنگی بهم بزن تادوباره برات نوبت بزارم) کارتی روبهم داد ازش تشکر کردم از ساختمان خارج شدم به سمت چپ راه افتادم ناگهان یکی برام بوق زد وقتی برگشتم فهمیدم صدای بوق مال ماشین«لاربونگینی»قرمز آتیشی بوده همینجوری متفکرانه به ماشین زول زده بودم متوجه شدم راننده از ماشین پیاده شد. وای این که آیلینه اینو کجای دلم بزارم من آخه با اخم به سمت من آمد. بالحنی دستوری بهم گفت آیلین(بشین توماشین کارت دارم) شاید اینم با برادرش هم دست باشه این به درک دختره ی چشم سفید بیشعوربی ریخت«نه خداییش بروروداشت ولی نه به اندازه ی من خخخخ»خلاصه کجابودیم آهان به من دستور میده بااین لحنش ایششش. با اخم بهش گفتم رضوان(فکر نمیکنم من نوکر شما باشم وشما حق چنین رفتاری روداشته باشید خانوم ملکی) رامو کشیدم تا برم دستم محکم توسط خود غول بیابونیش همچین کشیده شدو پنگولاشو تودستم فروکرد اشکام درامد ولی برای اینکه جلوش ضعف نشون ندم بغضمو قورت دادم منو کشون کشون برد سمت ماشین اه چه زوریهم داره غول بیشاخ ودم بین کارش گفت آیلین(من شوهرت نیستم واسم ناز میکنی حوصله ی ناز کشی هم ندارم) پرتم کرد توماشین قسمت جلو درم محکم بست خودشم از جلوی ماشین دور زدو سوار ماشین شد تا امدم بجنبم ودرماشین وبازکنم همچین گاز داد از ترسم درو سریع بستم با ترس داد زدم رضوان(چی کار میکنی دیوونه من باتو هیچ کاری ندارم) صدای سرعتی ماشین مانع رسیدن صداهامون میشد بنابراین مجبور بودیم داد بزنیم آیلین با عصبانیت همچین سرم داد کشید همین جا درجافاطحه ی خودمو خوندم آیلین(خفه شووووووو دیوونه تویی وهفت جدوآبادت دختره ی سلیطه پس ببند اون دهنتو تاخودم نبستمش) حسابی کفریم کرده آخه کثافت توبامن مشکل داری به خوانوادمو جدوآبادم چی کار داری از کنتر خارج شدم بلند تر از خودش داد زدم رضوان(نگه دار ماشینو نگه دار «باجیغ تیزی فریاد زدم»نگه دار دیوونه) ولی اون اصلا هواسش به من نبود با خشم میروند میترسیدم کاردستم بده تاالا نزدیک بود به چند نفر بزنه آخه از نزر اینا ادم نیستن که مثل خودش گوسفندن براش مهم نیست بزنه یا نه عوضی به من میگه سلیطه خودتی بیشعور،از ترس صندلی رو محکم چسبیدم. یه کم گذشت یه جا ترمز زد همچین به جلو شوت شدم اگه خودش نگهم نمیداشت عین توپ فوتبال توی دربازه میشدم. به اطرافم نگاه کردم کنار یه کافیشاپ نگه داشته کوفت بخورم بااین زندگیم در سمت منو باز کرد باعصبانیت منو از ماشین پیاده کردو دنبال خودش میکشوند سمت کافی شاپ. انگار دزد دستگیر کرده همش زیر لب غدغد میکرد آیلین(اگه خودت مثل بچه ی آدم سوار میشدی وناز های خرکی نمیکردی الا به زور توی اِفریته رودنبال خودم نمیکشوندم) به زور روی یه صندلی نشوند منو بگو شدم عین اسپند روی آتیش جیلیز ویلیزمیکردم. خودشم تمرگید روبه روم با اخم بهم زول زد من درحال مساژدادن بازوم شدم،وحشی جاش توی تویلست نه توی شهر ولی خداییش برام جای سواله فیتنس کار میکنه نخندین واقعا عجب زوری داره ها حتم دارم میتونه یه گاو نرهم بلند کنه روی سرش به خداوالله. یه نفر آمد جلومون گفت چی میل دارین. ایلین یه آب پرتغال سفارش داد منم به یه آب بسنده کردم. بالاخره میرغضب به حرف آمدن. آیلین(اگه بدونی چقدرازت متنفرم رضوان حد نداره) پوزخندی زدم رضوان(نه که من عاشق وسینه چاکتم) آیلین(بازم تنت میخواره) رضوان(اووووفففففف حالا بگذریم دلیل نفرتت به من چیه من چه هیزم تری به تو فروختم در کل عمرم دوباربیشتر ندیدمت) آیلین(تو عشق منو ازم دزدیدی نفس منوخاطرات زندگیمو می خوام ازت انتقام بگیرم می خوام نابودت کنم) رضوان(عشق تو نفس توخاطرات زندگیت هیم همچنین کسی رونمیشناسم درست حرف بزنم ببینم درمورد کی داری منو محکوم میکنی) آیلین با عصبانیت همچین نعره زد همهی اطرافیانمو برگشتن به ما نگاه کردن رسوای عالمه این دختره به خدا رسوایه. آیلین(میلااااااااااادد) باشنیدن اسم میلاد اخمام رفت توی هم از کنترل خارج شدم بازم روی نقطه ضعفم دست گذاشت«وایستاببینم میلاد از کی تاحالا شده نقطه ضعفم هوم حالا بگزریم شده دیگه»بازم به حریمم تجاوز شد با صدای بلند تراز خودش داد زدم«بیچاره اطرافیانمون چقدر تف ونفرینشون پشتمه» رضوان(دهنتو ببند آشغال اول اون گاله رو آب بکش بعد اسم میلادوبیار عشق بین تومیلادیه طرفه بود میلاد هیچ حسی بهت نداره خودتم خوب میدونی اون تورو گوساله هم به حساب نمیاره چه برسه به زنه آیندش دفعه ی اخرت باشه ،توآدمای امسال تو هیچ شرم نمی کنید به یک مرد زن داریا یه زن شوهر دار هم رحم نمیکنید دست بردارید دیگه خجالتم خوب چیزیه والله؛هم میلاد زن داره هم من شوهر دارم شوهر من سایه ی سرم میلاده هیچ کس هم نمیتونه جای مارو برای یک دیگه پر کنه چون ما از حریم خودمون محافظت میکنیم) فکر کنم دیگه دهنش وبسته چه عرض کنم تخته شد کاه گل گرفته شد اوووووووفففففففففف نفس کم اوردم بلند شدم آقایه سفارشاتمونو اورد لیوان آبو از توی سینی برداشتم لاجرعه سرکشیدم لیوانو کوبیدم روی میز سریع کافیشا پو ترک کردم اگه یه دقیقه دیگه میموندم یا منو از هستی سقت میکرد یاخودشو. خخخخخخخخخخ برای اولین بار تونستم از کسی که عاشقشم محافظت کنم درسته مرد زندگیه یه ساله. در اتاقو باز کردم میلاد درحال درس خوندنه باورود من سرشو بالا آورد یه لبخند کجی گوشه ی لبش نشست منم جوابشو دادم کولمو گذاشتم روی تخت لباسامو توی رخکن حمام عوض کردم خودمم مشغول درس خوندن شدم. میلاد(چراانقدر دیر کردی مگه نرفته بودی معطب دکتر پیتر) نخواستم قضیه ی آیلین وبهش بگم بیشتر آتیشیش کنم رضوان(دلم گرفته بود تااینجا پیاده امدم تا شهرو ببینم همین) اول باور نکرد ولی بی عتناییه منو دید مشغول کارش شد. ******************************** ******************************** از اخرین جلسه ی امتحانم بیرون اومدم خیلی گرسنمه به سمت سلف حرکت کردم یه صدایی مانع حرکتم شد (وایستا خوانوم پارس) برگشتم میلاده نزدیک ترامد میلاد(مگه شماقول ندادی بعد از امتحانات منوببرین کافیشاپ ومهمونم کنید هان) آخخخ مردای شکم پرست حالا اگه چیزه دیگه قول داده بودم به خدا اگه یادش میومد حالا هم قصد داره منو امروز تیغ بزمه لبخندی به روش زدم رضوان(باشه بابانمیشه توروپیچوندبریم تورو سیر کنیم از قهتی برگشته) هردوباهم سوار ماشین «تویوتالندکروز»مشکی عروسک میلاد شدیم حرکت کردیم به مرکز شهر. گارسون آمد تاسفارش بگیره،من گفتم اول میلاد، میلاد هم صداشو صاف کرد میلاد(یاداشت کنید لطفا....کافه گلاسه....شیربستنی...آب پرتغال...کیک شکلاتی...قهوای تلخ...قهوه ای ترک...هوم فکر کنم همینا بس باشه) عین بچه ها ی ندید بدید بازی در میاره اینم رسوای جهانه اصلا خوانوادگی رسوای جهانن منو گارسون بادهن باز به میلاد نگاه می کردیم یعنی واقعا میخواد همه ی اینارو بخوره لعنتی دیده مفته گفته بزار دلی از عذا دربیارم دیدم یه چند روزه رژیم گرفته نگو شازده خودشو برای امروز اماده کرده بوده منه خنگل نفهمیدم. منم فقط یه لیوان آب سفارش دادم فقیر من. بعد از رفتن گارسون همینجوری به میلاد به دهن باز زول زده بودم ککشم نمیگذه. نگامو غافلگیر کرد میلاد(چیزی شده نکنه می خوای دبه کنی پولشو حساب نکنی هان) دستمو به صورت دعا بالا بردم رضوان(وای خدای من به این بشرشعورم رسیده یافقط رورسیده این یه سوالیه ذهن اکثریت مردمی که باهاش در ارتباطنو در برگرفته لطفا به جوابش فکر کن چون خر در گل مانده شدم من ،من یکی توکار این موجود ناب نادر موندم توکار خودتم موندم قربون دستت یه کاریش کن به خودت سپردمش...آمین) دستامو اوردم پایین رضوان(رودل می کنی این همه روبخوری ها) میلاد یه لبخند شیطونی زد میلاد(اولا به حرف گربه سیاه بارون نمیاد...دوما«چشماشوریز کرد به سمتم مایل شد اونقدری که نفسای داغش به صورتم میخوردباهمون لبخند »تونگرانه منی آخی عجب زنی دارم من شاید از لحاظ قیافه وهیکل تعریفی نیستی وبابام سلیقه به کار نبورده ولی از لحاظ اخلاق ودل ای بدک نیستی حالا دلیل انتخواب بابام وفهمیدم) میدونستم داره منوعذاب علیم میده مریضه میخواد منو حرس بده تا خواستم جواب این بچه پرورو بدم گارسون سفارشاتو آورد همشو جلوی میلاد گذاشت مال منم یه لیوان ابه آبروم جلوی همه ی اطرافیان رفت بهمون دارن میخندن ای خدا یه شهاب سنگی بزن فرق سر من این جهانو از من محروم کن یا از شر این مرد خلاص شم کمر به کشتن من بسته قاتل جانییییی. گارسون از اونجارفت میلاد چشماش به سفارشاتش افتاد لبخندی زدودستاشو به هم مالید یعنی به یه دقیقه نرسیده حسابتونو میرسم بالاخره این هیکل فیتنس وورزشی ورزیده باید با خوردن درست بشه دیگه باد هوا نیست والله خخ. اول ازقهوه هاش ونوشیدنی هاش شروع کرد چطوری تبش میکشه همه ی اینا روروی هم بخوره تازه همشونم شیرینه اییشششش. همینجوری آبو تودهنم مزمزه میکردم بهش باتعجب زول زدم چه بااشتها میخوره نوشیدنی هاش تمام شد رفت سراغ گلاسه ها وبستنی ها کیکش ،بیشعورهمچین به به چه چه می کنه دهنم اب افتاد. رضوان(راستی مگه قیافه وهیکل من چه نقصی داره هی همش راست میری چپ میری می گی تحفه ای نیست؛چشم رنگی نیستم که هستم،سفید پوست نیستم که هستم،به سفید برفی می گم زکی،موهام رنگی مادرزادی نیست که هست؛کجای دنیا موهای عسلی طبیعی پیدامیکنی مفت مفت کنارتم قدرمو نمیدونی بزاربرم اونوقد میگی «خودم کردم که لعنت برخودم»لبام قلوه ای نیست که هست،خوشگل خدادادی نیستم که هستم،تازه باقیافم به برتپیت میگم برو من هستم جات،هیکلمم بیستو درجه یکه روی هیکل آنجلا جولی وجنیفر لوپزو سفید کردم حالا تو دلایلتو بگو) میلاد درحال خوردن میلاد(یه چیزی روفراموش کردی) باتعجب گفتم رضوان(چیییییییییی) میلادعدای منو دراورد میلاد(عتماد به نفس ندارم که اونم ماشالله هزار ماشالله دوبرابر دارم) بیشعوررررررررررر خودش پکی زد زیر خنده مرض روآب بخندی ایشالله. خندش تمام شدو همچنان مشغول لمونده بود میلاد(خوب چیه مهمترین ویژگیتو فراموش کردی چرا بهت برخورد نکنه خودتم قبول داری.....حالا بگذریم بزار منم دلایلموبگم) صداشو صاف کرد ولی هنوز دست از خوردن نکشید بمونه توگلوت همیشه یه ضرب المثل هست که قطعا گویندش به میلاد فکر کرده بود میگه«مفت باشه کوفت باشه»والله حاظره مرض بگیره ولی کمال استفاده رو بکنه. میلاد(بسمه الله) یا خداشروع شد امروز قطعا به آرزوش میرسه من میمیرم از حرس خوردن. میلاد(اتفاقا قیافت«سرسری به صورتم نگاه کردو سرشو به نشانه ی تاسف تکان دادنچ نچ میکرد»کجا بودیم اهان اتفاقا قیافت به فیوناغول سبز میگه زکی ،مشنگ برتپیت مال مردایی مثل منه من به قیافه ی برتپیت میگم زکی برو من جاتم خیالت راحت ؛دومااگه از گردن به پایین نگاهی بندازی میبینی هیچ تفاوتی بایه نی غلیون نداره کاملا اشتباهشون میگیری دختر باید یه کم هیکل داشته باشه یه برامدگی هایی داشته باشه تو فقط دوتا برامدگی داری اگه اونا رو نداشتی بایه مرد اشتبات میگرفتم یا مثلاتو لاغر مردنی انگار یه تیکه پوستورویه استخون کشیدی«حرسی شدم حسابی دست روی نقطه ضعفم گذاشت هیکلم مثل وزیر خارجه ی بحرین باشه خوبه آخه میگن مساحتش از مساحت خود بحرین بیشتره به خدا تو ایترنت دیدم»ساق دستات یکم فشار حالا نه نوازشش کنی ترقی چی شد ساق دستای خوانوم خانوم شکست ) یه زره دوباره لموند میلاد(هیچ قدم نداری بند انگشتی از توبلندتره آدم خجالت میکشه کنار توتوی خیابان راه بره مردم به جای این که بگن عجب زنی میگن عجب دختری میزارین بیایم خواستگاریش دختر خودتونه اصلا بهتون نمیاد«این وسط از خودشم تعریف کرد مردتیکه»شما جوان ترین حالا این هیچی میگیم از نوادگان کوتوله تشریف دارین از بدشانسیه من) دیگه زیادی بهم توهین کرده اونقدرام میگه من کوتاه نیستم به خدا میلاد پیازداغشو زیاد کرده دلم میخواست همینجا صندلی روبگیرم بکوبونم توسرش چشم سفید بی لیاقت داشتن من لیاقت می خواد این موجود خیره سر نداره همون بهتر نداره اووففففففففففففففففففف. رضوان(نه حتما باید هیکلم مثل تو درااازو بی قواره باشه چاق قلومبه آره ) میلاد بااین حرفم غش غش زد زیر خنده بعد از اینکه حسابی خندشو کرد میلاد(دختر این هیکل کجاش بی قواره ی این هیکل مردونه وورزشی وفیتنسه هر مردی آرزوی همچین هیکلی روداره اون وقت تومیگی چاق وبی قواره هیکل به این توپی اگه بدونی تیشرت تنم کنم تمام عضلات بدنم نمایان شه 110و115 ورود منو به خیابان ها ممنوع میکنن فقط به خاطر اینکه همه ی دختراپشت سرم غش وضعف میرن) آدم خودشیفته پرو منم کم نیاوردم رضوان(اولا از خودت حرف بزن رفتی دیالگو ی فیلم پیتزا مخلوتو تحویلم میدی توبا ورزش همچین هیکل به قول خودت فیتنس به دست آوردی من خدادادی زیبام آدم باید طبیعی زندگی کنه من اگه یه دونه از همون تاپ شلوارکای جذب تنم وتنگ بپوشم جوری تمام استیلم نمایان شه 110و115 سحله رئیس جمهور شخصا ورود منو ممنوع می کنه چون همه ی پسرابرام لح لح میزنن) میلاد حسابی حرفه منو جدی گرفته باز رگ مبارکه غیرتش نمایان شدباخشم سرم فریاد زد میلاد(بی خود توغلط میکنی از این کاراکنی ) باخشم به خوردنش ادامه داد این بشرم یه دفعه ای جنی میشه ها موجی منم داشتم باهاش شوخی میکردم بی جنبه این همه توهین کرد غیرت نداشت حالا من دوجمله زدم شدم آدم اَخه بده پیفه بی غیرته ایشششش. ولی خداییش تودلم عروسی بودا بیاوببین مراسم قند اب کردن عاشق همین غیرتشم بالاخره یکی هست روی من غیرت پیداکنه ماشالله همه دنبال خوش گذرونین ولی دور از همه ی اینا بالاخره تونستم روی این بچه پرورو کم کنم خخخخخخ. هنوزم باورم نمیشه میلاد تونست همه ی سفارشاتشو بخوره اما...آخه چجوری هیچی هم تهش نزاشت مابفهمیم به چی پول داریم میدیما همچنان باتعجب بهش نگاه میکردم ولی چیزی برام خیلی عجیبه اخمی که داشت یعنی واقعا حرفام انقدر براش سنگین بود انقدر عصبانی شدولی من فقط داشتم شوخی میکردم. بعد ازاین که باهزار زور بدبختی ناراحتی خساست زیاد پول اون همه رو حتی یه زره خودم ازشون نچشیدم تاببینم اصلا ارزش داره براشون پول بدی رو حساب کردم. توراه برگشت به خونه بودیم دلو زدم به دریا اون دهن گشادمو باز کردم رضوان(یعنی اونقدراون حرفام توروناراحت کرد آخه هنوز عصبانیی) اخمش بایاد اون قضیه غلیظ ترشد بمیری همش بی موقعه فک میزنی الا تازه فراموش کرد حالا فشاشو به جون بخرو بچش نوشه جانت دهن گشاد میلاد(میدونم حرفات شوخی بود ولی وقتی داشتی اون حرفاروبه زبون میاوردی پسره ای کنار مانشسته بود چشاش شروع به برق زدن کرد حتی چند بار سرتاپاتو دقیق آنالیز می کرد«لبخند پرنگی زد»انگار میخواست درسته نوشه جانت کنه «دوباره جنی شدو اخم کرد»برای همین ناراحت شدم) یکم سکوت یه دفعه ای به طرفم خیز برداشتو داد زد میلاد(اگه حرفات جدی بود همونجا ریختن خونتو حلال وجهاد میکردم گردنتو خورد میکردم) واییییییی ترسیدم بیشعور همینو مثل آدمیزاد بنال. خدای من این مرد چراانقدر خواستنیه من عاشق همین رفتارشم تودلم باحرفی زد کیلوکیلوقند آب می شدباسوالی که پرسید حالمو عوض کرد بیشعور الا وقتش نبود میلاد(بعد از تمام شدن صیغه یه ساله می خوای چی کار کنی یعنی چه برنامه ای برای زندگیت داری آیامی خوای ازدواج.....می کنی) خدالعنتت کنه میلاد این چه زدحالیه بهم زدی مرد حسابی،ولی اگه بخوام مجبورش کنم بهم اعتراف کنه باید تحریکش کنم حسابی دلم براش می سوزه ،باید مجبورش کنم بنابراین صدامو صاف کردم رضوان(آره واقعا باکسی که دوسم داره ازدواج می کنم کسی که منو به خاطر خودم بخواد کسی که عاشقانه دوسم داشته باشه«این جمله روکشیده وبلند گفتم»کسی که هرررررووووزززز بهمممممم ابرازززعلاقههههه کنهههههه) از زیر چشمی بهش نگاه کردم از عصبانیت سرخ شده اخی عزیزم خوب منظورم توی دیگه من بازبان بی زبانی اینو فهموندم تویه کم خنگی نمیفهمی گناه من این وسط چیه والله. (پنج ماه بعد) برای برگشتن به ایران وسایلمو جمع کردم آخیششش بعد از این همه درس خوندن واقعا تابستون میچسبه ها وایییی بستنی هیوم. تواین پنج ماه خدارو شکر هیچ اتفاقی بین من ومیلاد نیوفتاد به مامان قول داده بودم تابستونا برگردم آخ چقدر دلم برای تارا تنگ شده دلم برای آغوش مامان جونم وای تواین پنج ماه من فقط کل فکرمو روی درسم متمرکز کردم تواین یه سال این همه اتفاق برام افتاده سه ساله دیگه چی میشه ،خدایا خودمو میسپرم دست تو. یه هفته ی دیگه صیغه ی بین من ومیلاد به پایان خودش میرسه از الا افسرده شدم هنوز میلاد تصمیم نگرفته بهم ابراز علاقه کنه شاید اصلا علاقه ای وجود نداشته باشه خاله یسنا برداشت خودشو کرده ااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ول کن باباحوصله داری ها اصلا به درک. بلیط من ومیلاد باهمه خودش رفته گرفته بنابراین صندلی هامونم کنار همه ساعت10پرواز داریم سمت دبی از اونجاهم میریم تهران از امریکا به ایران مستقیم پرواز نداره تازه صفارتم نداره ببین مادیگه چقدر غریبیم اینجا،خوش به حال سارا وایی یه دفعه چه دلم براش تنگ شد. ساعت 9شبه شد باید ازیه ساعت قبل بریم فرودگاه تاکارامونو کنیم . برای آخرین بار رفتم جلوی آیینه قدی تاخودمو آنالیز کنم،رضوان محشر شدی دختر. آرایشم درحد ریمل وخط چشم بایه رژکمرنگ مات ،موهامم فرق وسط جمع کردم بالای سرم یه مانتوی قهوه ای نخی تا پایین زانوم پوشیدم دامن مانتوم از کمر به بعد کلوش میشد از کمر به بالا اندامی آستیناشم موچ می خوره وآزاده یه جوراب شلواری نازک مشکی پام کردم بایه کفش عروسکی همرنگ مانتوم یه شال ترکیب قهوه ای ومشکی از دوطرف انداختم پشتم ازادانه تابستونه دیگه هواگرمه کولمو هم گرفتم ساکمو کشون کشون از خونه اوردم بیرون میلاد متوجه شد به سختی دارم ساکو حمل میکنم امدو ازم گرفت باچشم بهم اشاره کرد برم بشینم خودشم ساکو گذاشت پشت ماشین جلو نشست. توراه فرود گاه بودیم، گوشیم زنگ خورد به صفحه ی گوشیم نگاه کردم رعنا بود بالبخند روی گردی ارتباط لمس کردمو تماس برقرار شد گوشیمو گذاشتم کنار گوشم رضوان(الو...سلام...رعنا جون تاراعشقم حالش خوبه ....الهی خاله فداش شه پرهام خوبه هنوززندس) رعنا(اوووو سر آوردی زیرشوکم کن سرنره...بعله تاراااخوبه پرهام خوبهههه هنوز هم زندس من اِی بگی نگی به لطف شما خوبمممم) رضوان(حالا حسادت نکن اول تارا جونم درالویت بعد دامادمون حالا توزیاد مهم نیستی) رعنا(خیلی پرویی به خدا رضوان) یه پوفیی کردم رضوان(دلم برای تارا یه زیپیلی شده) رعنا(ایشالله خودت پنج شیش تا مثل تارا بیاری بهترم بیاری) وای خاک برسرم چه حرفای خاک برسری میزنه خوبه میلاد نشنید یعنی گوشیم روی بلند گونبود از خجالت لوپام گل انداخت میلاد از آینه ی جلو بهم نگاه کرد یه لبخند کجی گوشه ی لبش نشست رضوان(بیشعور این حرفای خاک برسری چیه میزنه منحرف نمیدونم شوهرت باهات چی کارا کرده مجبوری اینا رو به من بزنی) رعنا(کثافت مامان بابا همه منتظر بچه ی توان ته تاغاری خوانواده ی پارسا) دیگه دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه از زیادی خجالت کشیدم میلاد بهم شک کرد اونم زیاد منحرف واویلا رضوان(حالا از این بحث مسخره بگزریم چی کار داری) رعنا(یه خبر خوش خاله شدی) با بی تفاوتی گفتم رضوان(خواب دیدی خوش باشه من خاله بودم) رعنا با خنده رعنا(نه اسکلیسم دوباره خاله شدی) انگار منو به یه فیوز برق وصل کرده باشن تازه به کار افتادم با تعجب گفتم رضوان(راست می گییییییییییییییییییییی کییییییییییییییییییییی رها آخ الهی قربونش بشم من) رعنا(نه بابا رها نه من رها مثل تو از این عرضه ها نداره) دوتا چه عرض کنم ده بیستا شاخ روی سرم ظاهر شد رضوان(توووووووو) رعنا(بعلهههههههههه تارا خانوم صاحب یه خواهر کوچولو شدن اسمشم تینا خانوم) از تعجب همینجوری دهنم به اندازه ی دربازه ی گوگوریو باز موند هاجوباج موندم رعنا کی حامله شد ماباخبر نشدیم از فکرم آمدم بیرون رضوان(ناراحتین همینم بهم نمیگفتین وای میستادین سرعروسیش بهم میگفتین دوباره خاله شدم«اصلا هواسم به میلاد نبود راحت حرفمو زدم»اصلا تو کی حامله شدی«بااین حرفم میلاد به سرفه افتاد وای دوباره سوتی دادم لبمو گزیدم ولی چون فارسی حرف میزدم راننده چیزی نفهمید»«اروم تر گفتم ولی میلاد باز شنیدو خندید»اصلا تو کی حامله شدی دیروز فارغ شدی) رعنا(بابا اگه زودتر بهت میگفتم چون تو تودانشگاه غریب بودی مشغول درس فکرتو مشغول میکرد «اون روزایی من داشتم عذاب میکشیدم اون حامله بود»الا نم بهت گفتم چون میدونم داری برمی گردی ایران،همین حالا اگه کاری نداری من باید برم تینا از خواب بیدار شده) رضوان(الهی من فداشم مادرشششش پیش مرگشه) رعنا(اااا چرا من،از کیسه ی خلیفه میبخشی) رضوان(حالا این تلافی بود) رعنا (ایشالله خودت میاری انقدرم ندید بدید بازی درنیار برگشتین ازدواج رسمی کنین زود صاحب بچه شین میلاد بیچاره دلش پوسید البته اگه بچه دار شین کار میلاد سختر میشه هم باید از تو مراقبت کنه هم از بچه بیچاره صاحب دوتا بچه میشه خداحافظ) رضوان(الو....الو...الو رعنا به جون خودم مگر دستم بهت نرسه چشم سفید الوووووووووو) اه بیشعورگوشی روقطع کردم بایاد تینا اخمم تبدیل به لبخند شد گودوگدووووووووووو هیم. هههه تارا وتینا چه باحال گودوگودوووووخخخخ. ********************* ساعت 10 شد سوار هواپیما شدیم اوووففففف بازم من کنار پنجره افتادم آخه ازاین دودردو چی میشه دید هان رفتم نشستم میلاد هم آمد نشست توفکر تینا کوچولوم میلاد خرابش کرد گاو خرابیه واقعا این موجود. میلاد(می خوام اقرار کنم توبرای یه سال هم خونه ی خوبی قانعی بودی ولی برای یک سال زن پردردسروپرماجرایی بودی فکر کنم یه سال دیگه دلم برای بی پرواییت وماجراهای شگفت انگیزت تنگ شه ولی خوب تودانشگاه باهمیم هم دیگه رومیبینیم اگه کمکی خواستی بهم بگو) اشک توچشمام حلقه بست چونم از بغض میلرزید لبمو گزیدم تا اشکم در نیاد بیشعور کثافت عوضی داره بااین کاراش حرسمو درمیاره منم به تبیت از قهر دیگه باهاش تاخود تهران حرف نزدم. *************************************** *************************************** هواپیمای دبی توفرود گاه امام تهران فرود آمد ساکامونو گرفتیم به سمت در خروجی حرکت میکردیم شونه به شونه البته من به شونش نمیرسم باید گفت شونه به آرنج خخخخ. فقط بابام آمده بود دنبالم حقم داره خیلی دیروقت رسیدیم. بابا(سلام خسته نباشید) منم یه لبخندی زدم تاجوابی داده باشم از بس خستم نمیتونم حتی جواب بابامو بدم ببین توروخدا به کجا رسیدم از خودم متنفرم ای کاش اون روز میلاد جلومو نگرفته بود میزاشت خودکشی کنم اوووفففف. اوه اوه بابام میلادوبرد یه کم دور از من داره باهاش حرف میزنه میلادم هرزگاهی برمیگشت به من نگاه میکردو پوزخندی میزدبمیری خودشیرین فکر کنم داره تخلیه اطلاعاتیش میکنه. اییششش هی بابام به من اشاره میکنه میلادم یا میخنده یا تاید میکنه اه اه اه. بزار به مامان بگم بابای بیچارمو میندازه بیرون برای اینکه ته تاغاری آخرین نوه ی از هردوطرفو عذیت کرده خخخخ باور کنین من تو کل خوانواده ی بابامو مامانم ته تاغاریم وآخرین بچه ونوه خخخ. هوا کمی روشن شد بابام رخست داد تابریم خونه من کمی کپه ی مرگمو بزارم کم کم مثل موتادای تریاکی چرت میزدم کم مونده بود از حراست فرود گاه بیان جمم کن فکرمی کردن موتادم میلادم خودش رفت خونشون. سوار(ال90)بابا شدیم پیش به سوی خونه پیش به سوی خواب شیرین آخیششش. من عاشق این ساده گی بابامم،بااین همه پولوپله ببین به چه ماشینی بسنده کرده خداییش بابام عشقه ها. تاخود خونه سکوت حکمفرما بود. وارد اتاق نوقلی وعشقم شدم خداییششش راست میگن هیجااتاق وتخت آدم نمیشه هاراست گفتن این لغمان بعضی وقتا درست حرف میزنه. یه دوش گرم گرفتم کل خستگی وسنگینی گردوغبار از تنم بیرون رفت سبک شدم سرم به بالش نرسیده خوابم برد عین یه سنگ شدم به قول سارا اینجور وقتا دزدبیاد بالشه زیر سرمو برداره ببره من نمیفهمم چه برسه به خونه رو دینامیت درگوشم بترکونید بیدار نمیشم حطما باید خوابمو کامل کنم. فکر کنم ساعت هفت صبح خوابیدم ساعت سه ی بعد ازظهر بیدار شدم آخییششش یه کش وقوصی به خودم دادم دیگه سرحال شدم خستگیم از کل وجودمو روح وروانم بیرون رفت چقدر چسبید این خواب. دستو صورتو شستم رفتم پایین آخ جون به موقعه رسیدم وقت ناهارحسابی گرسنم بودرفتم با مامان بغل وروبوسی کردم حسابی دلم براش تنگ شده بود. سرمیز ناهار خوری نشستیم شروع کردم به خوردن کمی سیر شدم از سرمیز بلند شدمو سریع خودمو رسوندم به اتاقم به گوشیم سری زدم اوووووووو خودشو کشته کیه....خخخخخ سارا یه بهش زنگ زدم دلم برای صداش یه زیپیلی شده بود بعد از چند بوق صدای پراز شوقش توگوشی پخش شد. رضوان(الو سلام سارا خانوم کی از فرانسه برگشتی) سارا(سلام عشخم خوبی بعدا همه چی وبرات تعریف میکنم فقط تا یه ساعت دیگه حاظر باش من وساحل میایم دنبالت خودتو بترکونی با شه) رضوان(باشه پس زود قطع کن برم خودمو بترکنم) سارا(بای عسیزم) رضوان(گود بای عسیزم) گوشی روپرت کردم روی تخت شیرجه زدم روی میز توالتم شروع کردم به قول سارا ترکوندن یه ریمل وخط چشم ورژلب مات حجم دار زدم موهامو دم اسبی جمع کردم فرق کج کمی ریختم توصورتم اون سمت فرقم بافت آفریقایی کردم موهایی که توصورتم ریختم تازیر شکمم میرسید یه مانتو ی خفاشی آبی نفتی پوشیدم یه ساق دستم مجبوری زدم آستین مانتوم تاروی بازوم بود هنوز هوس نکردم گشت ارشاد بیاد جمم کنه یه شلوار تنگ مدل پاره مثل جیگر زلیخواه «تازه مد شده»پام کردم یه نیم پوت لژداروپسرونه مشکی «مثل کتونیه»پام کردم کیف کوچیک چرم مشکی هم کجکی انداختم نمی دونستم بهم میاد وگرنه زود تر می نداختم شال آبی نفتی با خط های مشکی آزاد انداختم فقط یه طرفشو انداختم پشتم. رفتن جلوی آینه قدی توپ شده بودم به قول سارا خودمو ترکوندم حسابی ؛یه بوس برای خودم تو آیینه فرستادم از اتاق خارج شدم خدارو شکر مامان وبابام خوابن بنابراین بی سروصداازخونه زدم بیرون بعله ساحل وساراتوماشین پرشیا ی مشکی ساحل منتظرم نشسته بودن با دیدنم برام یه صوتی زدن میدونم حسابی ترکوندم خودمو از تیپ خودم خوشم آمده چه برسه به اونا؛ یه لبخندی زدمو رفتم جلو نشستم همیشه ساحل راننده بود من جلو میشستم سارا هم عقب این قانون ما بود کسی هم حق نداشت جای اون یکی روبگیره ساحل راه افتاد سارا(خوش به حال آقامیلاد عجب نایسی هایکلاسی گیرش آمده) ساحل از توی آیینه جلو یه چشمکی به سارا زد با یه لبخند شیطون رضوان(بروبچ موافقین بریم دربند خیلی وقته نرفتیم دلم هواشو کرده) همه باپیشنهادم موافقط کردن ساحل گازشو گرفت به سمت دربند. همینجورسه تایی تودربند قدم میزدیم ساحل(بچه ها پس فردا شب مراسم عروسیه من وعرشیا ی دعوتینااااا) منو سارا هماهنگ باهم گفتیم رضوان،سارا(اولل لل منو عرشیااااا) زدیم زیر خنده ساحل عدامونو در اورد ساحل(هههههه نمکدون مگه خودتون خوار مادر ندارین شما باید بگین آقای علوی من فقط مجوز دارم بگم منو عرشیا) بااین حرف ساحل خنده ی منو سارا اوج گرفت اونقدر از ته دل خندیدیم اشکامون در آمد. رضوان(ماروهم دعوت میکنی) ساحل(بعععلهههه؛ جناب آقای میلاد احسان همراه بابانو،دوشیزه ساراپایدار) سارا(حالا ما آقامون امشب میرسه آدم حسابش نکردین) منو ساحل باچشمایی گشاد شده به سارا نگاه کردیم این دختره پرو چی داره برای خودش بلغور میکنه سارا متوجه منگی ما دوتا شد یه لبخندی زد سارا(شمارفتین دانشگاه به دوسال نکشیده آقادار شدین واسه خودتون رضوان به دانشگاه نکشیده حالا توقع دارین من نشمممممم) اهان حالا ما منظورشو فهمیدیم منو ساحل باهم خوندیم رضوان،ساحل(بادا بادامبارک بادا ایشالله مبارک بادا) سارا یه سنگ باپاش به سمتمون پرت کرد بایه لبخند خجالتی گفت سارا(بیشعوراااا خفه شینننن) مابا خنده دیگه نخوندیم رضوان(مبارک باشه آقا تون حالا اسمش چیه هان) ساحل به شوخی صداشو پر از نازو اشوه کرد ساحل(اوهوم اسم آقامون یزید معروف به معاویه قاطل زنان ولی من میتونم اونو رام کنم) سارا با سنگ بزرگی دنبالش کرد کمی اروم شدن سارا صداشو با یه تک سرفه صاف کرد سارا(اوهوم اوهم «یه ژست باحالی گرفت»آقامون اسمش آریا سمائیه یه سال از بنده بزرگتره دانشجوی سال دوم دانشگاه فرانسه ،وصد البته هم دانشگاهی بنده فرزند اول خوانوادست یه خواهر کوچیک تر داره به اسم نادیاااا سمائی هنوز بچه دبیرستانیه سال دوم تجربیه مادرشون صاحب بزرگترین کلینیک هنر وموصیقیه خودشم توهرفه ی پیانو استاده اسمشم ملیکا پوریایی ؛پدرشم استاد دانشگاه موفق دانشگاه تهرانه در تخصص روانشناسی تازه تو الهیه میشینن هم منطقه ای تو رضوان تو آقاتون هستن عجب آقامون توپه نه ببینین چه مورد توپی روهیرون وویرون خودم کردم) ساحل(بچم انقدر ذوق زدست کل آمار پسره روبه ماداد،داداش ما فقط اسم یارو رو میخواستیم نه شغل مادرشو اسم خواهرشو منطقه ی سکونتشونو) سارا(تنت حسابی میخواره هاااا) رضوان(توماشالله زیرو روشونو میدونی دیگه) ساحل(راست میگه میییگگگمممم سارا به همین راحتی دم به تله نمیده اول در مورد هفت جدوآباد طرفو در میاره بعد جواب سلامشو میده همینش منو کشته مرده ی خودش کرده) این جوری سارا میگه حسابی نونش توروغنه یارو باید از اون خفنا باشه. ساحل(باشه بابا تودل نمیری از این دنیا اوهم اوهم جناب آقای آریا سمائی همراه با کت بانو) سارا(خفه شوووو درست بنال) ساحل(باشه بابا عقده ای دوبارهههه اوهم اوهم جناب آقای آریا سمائی همراه با«یه مکسی کرد به سارا نگاه کرد با استرس چشش روی لبای ساحله اخی عاشقه دیگه»بانوووووووووو) سارا یه جیغی زدو پرید بالا از خوشحالی کف کرد فقیر بیچاره سارا واقعا خرکیف شداااا. خلاصه تا شب همینجوری باهم چرخیدیم با اسرار زیاد قرار شد الا زنگ بزنم به میلاد وگوشی روبزارم روی بلند گو می خوان سوژه بگیرن خودمم همچین بدم نمیاد کمی عذیتش کنم شماره ی میلادوگرفتم صدارو بلند گوبود ساحل وسارا هم کنارم تکان تکان میخوردن از من مشتاقترن به خدا بعد از چند بوق صداش آمد میلاد(بله) صدامو صاف کردم رضوان(الو سلام ...خوبی) میلاد(به لطف شما...فرمایش) با این لحنش ساحل وسارا شروع کردن ریزریز خندیدن کثااافت رضوان(فرمایشی نیست خواهشه) میلاد(بفرمائید) رضوان(مییگگگمممم ...اوممم عرشیااا چیزه... درباره ی عروسیش پس فرداست نگفته چیزی) میلاد(چراگفته) رضوان(ااا واقعا ههه ساحل هم به من گفته...اییمممم میخواستم بپرسم تنهاااا دعوتت کرده ه ه) میلاد(نه باخوانواده«یه مکث کوتاهی کردو»یعنی مامان بابا خواهرم تنها دعوتن«دوباره مکثی کرد جون من وسارا وساحل به همو مکثش به لبمون رسید»مارو هم تنها) سارا آروم گفت yes بعد کف دستامونو یه دور به هم کوبیدیم اصلا هواسمون نبود میلاد پشته خطه میلاد(الو کجایی اوووو) منم اصلا هواسم نبود دارم با میلاد حرف میزنم رضوان(اوووتوکلات بیتربیت) میلاد(بله) تازه هواسم جمع شد رضوان(هان هیچی گفتم... هیجا همینجام) میلاد(هیچی من کار دارم اگه توکاری نداری دیگه قطع کن راستی فردا مامان یاس ناهار دعوتت کرده ساعت35/11 میام دنبالت خداحافظ) بوق بوق بوق بوق رضوان(الو...الو...اه ه ه ه ه ؛بعد از قطع شدن تلفن خنده ی سارا وساحل بلندبلند سرگرفت. شب از خستگی ساعت 10خوابم برد تا 35/10فرداخواب بودم یعنی مرده بودم بلند شدم دیدم ساعت چنده سریع رفتم حمام تا 11توحمام بودم آمدم بیرون سریع رفتم جلوی میزتوالت موهاموباسشوآرخشک کردم کلشوریختم سمت راستم حتی فرق کجم ایجاد شد اون سمت چپم خالی بود بافت آفریقا یی انجام دادم موهای دیگم که همش سمت راستم بود یه بافت ساده کردم انداختم روی شونم قدش تایه وجب زیر سینم میرسه آرایشم کردم یه ریمل وخط چشم قهوه ای سوخته بالای چشمم کشیدم یه ضره دم براش گذاشتم یه رژلب مات قهوه ای سوخته هم به لبای قلوه ایم زدم چشمای سبزآبیم خیلی درخشانتر ونافذتر شده. در کمد لباسامو باز کردم یه تنیک چسبناک یغه اسکی آستین سرب پوشیدم قدلباسم تاروی رون پاهام بود از روشم یه مانتو ی ترکیب قهوه ای کرمی پوشیدم جلوش یه سگک داشت لبه های مانتو روبه هم وصل میکرد فقطم وسطش،بلندی مانتوم یه وجب بلند تر از تنیکمه یغه ی مانتوم زیادی بازه از روی یغه اسکی تنیکم یه گردنبند زیبای درخشانی انداختم یه شلوار جین تنگ قهوه ای تیره کوتاه پوشیدم بایه کتونی عروسکی ترکیب کرمی قهوه ای پام کردم یه شال ترکیب کرمی قهوه ایم هم انداختم روی سرم تازگی فهمیدم یه کیف کوچیک بهم میاد یه کیف چرم قهوه ای روی شونم انداختم...انگشتری که سر صیغه بهمون دادن بابام برد چسب زد تا اندازم شه رو دستم کردم...یه پا بند هم رنگ انگشترمم پام بستم. خودمو توآیینه قدی دیدم واقعا جیگری شدما از تیپم خرذوق شدم تودلم گفتم آخخخ میلاد حسابتو میرسم مجبورت میکنم احساس واقعیت ونسبت بهم بگی. باتقه ای به در خورد برگشتم سمت در بالبخند گفتم رضوان(اوهوم بفرمائید) مامان جونم وارد اتاقم شد مامان(مادر چی کار میکنی میلاد بدبخت یه ربعه دمه در منتظرته راستی از اونجاهم بیاین شام خونه ی رعناشون) یه نگاهی به ساعت کردم وااای یه ربع از قرارمون میگذره میلاد منو میکشه سریع یه بوسه ای به گونش زدم رفتم از خونه بیرون میلاد عصبانی دسته به سینه به ماشین تکیه داده بود یه نفسی کشیدم سعی کردم ارامشمو حفظ کنم خودمو مثل همیشه زدم به پرویی وطلبکارانه به همون زبان عامیانه خودمو زدم به کوچه ی معروف علی چپ خخخ. رضوان(سلام خوبی) میلاد(ساعت چنده) رضوان(ساعت) به سر حرفمو تاید کرد رضوان(اوممم من که ساعت ندارم مگه ساعت خودت خراب شده) انگار فهمید نمیخوام اشتباهمو بپذیرم میلاد(اوووفففف سوار شو بریم به اندازه ی کافی دیر شده) خودش رفت سمت در یه خنده ی پیروزمندانه ای زدمو رفتم نشستم. انگار میلاد تازه چشمش به تیپم خورد آخه حسابی تعجب کرد خخخخخ حقم داره من خودم عاشق خودم شدم چه برسه به...حالا ولش کن. رضوان(برودیگه مگه نگفتی دیر شده) به خودش آمدو ماشین روشن کرد راه افتاد رضوان(امشب رعنا شام دعوت کرده من وتوهم دعوتیم) میلادفقط به روبه روش نگاه میکرد باخونسردی رانندگی میکرد یه دستشم گذاشته بود روی دهنش. می خواستم درباره ی پایان صیغه مون بگم بگم کی میخواد دعوای سوری راه بندازه آخه فقط پنج روزه دیگه باقی مونده ولی دلم نیومد. امروز هم برای خودم هم برای میلاد نخواستم باگفتن این موضوع خراب کنم برای اولین بار جلوی این دهن گشادموگرفتم مثل بچه ی آدم تمرگیدم سرجام. یه مدتی گذشت رسیدیم ماشین وبرود توحیاط باهم از ماشین پیاده شدیم اووووففففف الله اکبربازم مامان خوش خیاله بیچارش فکر میکنه ماچه عاشقیم نمیدونه قراره یه دعوای سوری راه بندازیم تا از شر هم خلاص شیم دلم برای خوانواده هامون میسوزه برامون آرزوداشتن ولی ماداریم گولشون میزنیم چقدر پست. خلاصه کجا بودیم آهان خوانوم احسان بازم منو به آغوش گرمش کشید بعد از سلام واحوال پرسی های فراوان با،بابا ومینورفتیم داخل خونه روی مبل نشستیم خانوم احسان هم بالبخند روی مبل روبه روی مانشست باباومینو هم روی دیگر مبل های نزدیک به ما. با لبخند یه جعبه ی کوچیک مخملی قرمز بهم داد چشمم به جعبه افتاد از خوشحالی زود جعبه روگرفتم ازشون تشکر کردم ودرجعبه روباز کردم چشمم عین مگس صد تیکه شد زیر چشمی به میلاد نگاه کردم باتعجب نگام میکرد انگار میلاد خبر نداشت درک بهتر که خبر نداشت بی احساس بی عاطفه ،خلاصه باچشمایی پراز برق به گردنبند داخل جعبه برق میزد نگاه کردم چه گردنبند زیبایی. اوهوم یه گردنبند طلا بسیار ضریف ولی خیلی براقه یه بار دیگه ازشون تشکر کردم جعبه روگذاشتم روی میز. خانوم احسان(می خوام یه موضوع مهمی بهتون بگم پس خوب گوش کنید؛ماخوانواده ها باهم تصمیم گرفتیم ونتیجه شد یه مراسم عقد رسمی جمع وجور بگیریم عروسیتون باشه برای شهریورتا باشکوه تجملات برگذار شه قطعا تواین یه سال باهم خوب آشنا شدین پس دیگه لازم نیست این صیغه بین تون باشه اگه شما راضی باشید سریع برین سرخونه زندگیتون شگون نداره زیاد تو صیغه باشین هرچه زودتر براتون یه مراسم عقد جمع وجور بگیریم آخه وقتی به شما فکر میکنم دلم براتون میسوزه همون مراسم صیغه زیاد باشکوه نبود ما خوانواده ها زیاد برای شما آرزو داریم خوب حالا نظرتون چیه) بیا من همین امروزو خودمو نگه داشتم تاروزمون زهر مار نشه خانوم احسان زحمتامو هدردادساکت بودن من یا نبودنم به هیچ کس خیری نمیرسونه یه بار خودمو نگه داشتمو به ثمر نرسیده از ریشه اتیش گرفت تاخواستم یه چیزی بلغول کنم میلاد پرید وسط حرفم اینجا میفهمم نظرش چیه واقعا بهم علاقه داره یا نه خخخ اینجاست که میگن«هرکی به فکر خویشه کوسه به فکر ریشه» میلاد(مامان یاس ماتازه رسیدیم یکم به ما فرصت بدین در این مورد به خصوص یه کم فکر کنیم) خنده روی لب خانوم احسان ماسید بی چاره،میلاد سنگ دل بدجوری فیتیله پیچش کرد خانوم احسان باناراحتی گفت خانوم احسان(فکرمی کردم از پیشنهادم استقبال کنید شماهام خسته شدیداز این وضع نمیدونستم ناراحت میشین) کثافت به مادر خودشم رحم نداره عوضی. دلم برای خانوم احسان سوخت به قول خودش هزارتا آرزو برامون داره اونوقت این شازده پسر زد وسط برجکش....اومدم گند کاری میلادودرست کنم رفتم کنار خانوم احسان نشستم بغلش کردم بیشتر از همه میلاد تعجب کرد تو کل دیدارمون همش تو تعجبه نمیدونم از به دنیا اومدنشم تعجب کرده یا نه البته از میلاد بعید نیست. رضوان(الهی من قربونتون بشم میلاد حرف بدی نزد گفت فقط فرصت برای فکر کردن بهمون بدید این موضوع خیلی مهمه باید دربارش حسابی فکر کرد) بعد از خوردن ناهار ومیوه دیگه از گرما حالم بد شد اسپیلت روشن بود ولی یکی نیست به من شاسگول بگه این لباس برای این فصل خیلی گرمه بنابراین تصمیم گرفتیم بریم خونه ی رعناشون زود برگردیم خونه وگرنه گرما زده میشدم توماشین به سمت خونه ی رعناشون بودیم. میلاد(میگم درباره ی موضوع...) پریدم وسط حرفش رضوان(نمیخوام چیزی بشنوم) اگه میلاد احساسی نسبت به من داشت اونطوری انقدر سریع مخالفت خودشو نشون نمیداد،از اولم اشتباه فکر می کردم این صیغه به اجبار به وجود آمد به اجبارهم به پایان میرسه. دیگه تاخونه ی رعناشون باهم حرف نزدیم. اونجا هم اصلا بهم خوش نگذشت اصلا نفهمیدم تینا چه شکلیه فقط میشنیدم میگفتن برخلاف تاراخیلی شبیه من وپرهامه اصلا نتونستم دقیق بقیه روببینم مخصوصا تارا رو همش یه گوشه مثل بیوه زنا برج زهرمار نشسته بودم مامان ومیلاد هم متوجه شدن من یه چیزم هست آخه من کسی نیستم اینجور وقتا آروم وقرار بگیرم؛امشب ساعت 12 برگشتیم خونه من تالباساو عوض کردمو یه دوش خنک گرفتم تا گرما از بدنم خارج شد ساعت1 شد،شیرجه زدم روی تختم وتاساعت 12 فردا راحت خوابیدم. از خواب بیدار شدم وسایلمو جمع کردم امشب عروسیه ساحله منم پیشه راضی جون وقت آرایشگاه گرفتم. راضی جون دختر همسایه ماست قرار شد میلاد بیاد دنبالم وبعد از تمام شدن کارم بازم بیاد دنبالم بریم عروسیییییی. وارد سالن آرایشگاه شدم بوووووو انقدر آرایشگاه بزرگه نزدیکه ههمینجا سرم گیج بره تازه یه عالمه آدم هم اینجاست ولی خخخخ راضی جون بهم قول داد خودش منو درست کنه یعنی پارتی بازی خخخخ. راضی جون به طرفم امدو منو راهنمایی کرد روی صندلی مخصوص آرایشش،رنگ لباسمو بهش گفتم رنگ عین موهام عسلیه به رنگ موهاممم وابروهام. چشمامو بستم تاکارشو شروع کنه یه ساعتی گذشت چشمامو باز کردم خودمو تو آیینه ی روبه روم نگاه کردم واقعا کارش درسته ابروهامو بایه مداد قهوه ای پرنگ تر کرد من تاحالا این کارو نکرده بودم خیلی عوضم کرده بود کمی ازبرنزه کننده استفاده کرده یه رژگونه ی پرنگ قهوه ای مات روی گونه هام زده رژ لب شکلاتی پرنگ مات روی لبام زده بارنگ برنزه صورتم هارمونیه جالبی ایجاد کرده باعث برجستگی لبام شده تاحالا ارایش برنزه نکرده بودم چون همیشه خودمو سفید مشاهده کردم برای اولین بار خودمو نشناختم خیلی عوضم کرده بود. یه ریمل هم به موژه های بلند عسلیم زد هم مشکی شد هم باعث براق شدن چشمای سبز ابیم خط چشمم خیلی باعث جلوه دادن چشمام شده،عین عروسک درستم کرده هرکی اونجا بود ازم تعریف کرد البته خودم زیبا بودم آرایش هم به زیباییم افزود خخخخخ چقدرررر من پروامممممم. سایه ی چشمم ترکیب رنگ مشکی عسلیه. واقعا خوب روی صورتم کار کرده یه میلیون هم بگیره حلالش باشه ایشالله. با اشاره ی راضی جون از فکر امدم بیرون رفتم روی یه صندلیه دیگه نشستم تاموهامو درست کنه. جلوم هم یه آینه قدی به دیوار وصل شده بود شروع کرد به درست کردن موهام. ***************************** موهامو همشو جمع کرده بود پایین سرم شنیون کرده بود«عین موهای زنا تو جومونگ فقط قسمت پایینش » روشم چپ وراست کار کرده بود زنجیری یه تاج گل میخک طبیعی هم به موهام زد جیگری شدم واسه خودما تیکه ای بودم خودم نمیدونستم. از جامو بلند شدم لباسمو پوشیدم. لباسم اوهوم اوهوم لباسم یه پیراهن بلند دکلته ی روی سینم همش از سنگ های پراز زرقو ورق کارشده چشم آدمو میزنه انقدر جلالش زیاده بایه نوار پارچه ای پیلی مانند روی شکمم عین کمر بند به پشت کار شده دامنش هم بلند از توره روش هم از گیپور گل هایی از سنگ های براق تشکیل شدن بود واقعا لباسم براقه میترسم داماد امشب منو باساحل اشتباه بگیره. عجب لباسی دارما خوش سلیقه بودم نمیدونستم اصلا میلاد لیاقت منونداره لیاقتش آدمایی مثل آیلینه. یه کفش پاشنه 10 سانتی بالژ دار همرنگ لباسم پام کردم یابسمه الله بازم کفش پاشنه دار ولی این یکی چون بند داره یکم راحت تره،سختی های خودشو داره دیگه،لباسم چون دکلته ی یه جلیغه ی استین سرب از همون گیپوری روی دامن کار شده جلیغه هم از همون بود یعنی یه تیکه توره ولی به خاطر گلای زیاد پراز برقش بدنم دیده نمیشه. همه ازم تعریف کردنو به به چه چه کردن حسابی خرذوق شدم همون گردنبندی که خانوم احسان بهم داده بود هم انداختم گردنم دیگه سرتاپام براق شده بود. واقعا هلویی شدما یه اسپند هم اینجا پیدا نمیشه خودمو اسپند کنم. ترکیب رنگ لباسم وآرایشم عسلی مثل موهامه. میلاد اس داد پایینه منتظرمه. سریع مانتوی مجلسی باشالمو پوشیدم ازهمه حضار خداحافظی کردم تازه بعضی هاشون میخواستن منو برای پسرشونو برادرشون خواستگاری کنن خخخخخ روکه نیست سنگه پای قزوینه. به بلای اسمانی از آرایشگاه لنگالنگا خارج شدم میلاد به ماشین تکیه داده بود داشت باتلفنش صحبت میکرد صدای کفشم به گوشش رسید سرشو بالا آورد وباتعجب بهم خیره شد اروم گفت میلاد(من بعدا بهت زنگ میزنم) گوشیشو قطع کردو گذاشت توی جیبش همینجوری مات ومبهوت من شد به نظر من ابروهام پرنگ شده باعث زیاد تعغیر من شده شناختم مشکل شده بهش حق میدم بهم زول بزنه ولی چون حسابی دیر شده بود صداش کردم به خودش آمد سوار ماشین شدیم حرکت کردیم به سمت باغی که توش مراسم عروسی برگذار میشه،تا اونجا میلاد هی زیر چشمی به من نگاه میکردمنم حسابی خرذوق میشدم تودلم کیلوکیلوقند آب میکردن ولی به روی مبارکم نیاوردم باغ اطراف تهرانه بنابراین از خستگی درد پاهام وسرم یه چرتی زدم. ****************************** میلاد(رضوان پاشو دختر رسیدیم «اروم گفت تا من نشنوم ولی شنیدم»چه سنگینه خوابت) اروم چشمامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم نیگا تروخدا صدای دانبلو دینبلوشون تا اینجا به گوش میرسه از ماشین به سختی پیاده شدم همراه میلاد وارد سالن مجلس شدیم مانتومو شالمو در اوردم دستمو دوربازوی میلاد حلقه کردم شونه به سر«همون شونه به شونه ست قدم کوتا هه تا شونه هاشه سرم» رفتیم تو دل جمعیتی،توهم جفت جفت میلولیدن روی صندلی دور یه میزه نشستیم،شروع کردم به تماشاکردن مردم میلاد هم به تماشای من،خودمو زدم به کوچه ی علی چپ معروف ولی دیگه تحمل نکردم صورتمو برگردوندم به سمت میلاد تا دعواش کنم زد ازشانس نداشته ی من گوشیش زنگ خوردو بلند شد تابره یه جای خلوت راحت حرف بزنه حقم داره من که وره دلش نشستم صدام به صداش نمیرسه دوباره خوودمو با تماشا کردن مشغول کردم. یه صدایی از پشت گفت (سلام عرض میکنم فرشته کوچولوی من) برگشتم تاببینم کیه وایییی بازم ،چهارتا پسر بالبخند زشتشون به من زول زدن با اخم گفتم رضوان(ببخشید فکر نمیکنم من فرشته کوچولوی شما باشم فرمایش) همونی که جسارت کردو به من گفت فرشته کوچولو آمد نزدیک تر روصورتم خم شد نفسای داغش به صورتم می خورد (اه اخمتم قشنگه عین خودت«یه نگاهی به بدنم کردن عجب غلطی کردم لباس اندامی به تن کردما»هیکلتم نایسه) یه ترس عجیبی برم داشت آب دهنمو باصدا بلعیدم خندید بدونه این که از جاش میلی متری جوم بخوره (لباتو بخورم خام خام عزیزم) خله چل چه ربتی به لبام داره هی گیر میده ایندفعه باترس گفتم رضوان(گ...اوهوم گفتم فرمایشش) (میشه امشبو باهم باشیم عشقم بهت بد نمیگذره البته اگه بدت نیاد همیشه مال من باشی جیگرممم) رضوان(گفتم چی کار دارین بامن) (اووووففففف میشه اینجا پیش مادمازل خودم عشق خودم«یه نگاه خماری به لبام کرد»فرشته ی خودم بشینم باهاش لاس بزنم دستاشو بگیرم در مورد امشبمون برنامه ریزی کنیم) لحن حرفش «مادمازل»برام آشنا بود دقیق تر به صورتش که نیم وجب باصورتم فاصله داشت نگاه کردم واایییی این همون پسره توفرهزاد می خواست پول غذامونو حساب کنه وقطعا ایناهم دوستاشن دیگه تا امدم حرفی بزنم یکی پشت سرم ایستاد باصدای پراز خشم جدی گفت (نخیر نمیشه) یه بهونه ای بود برای این که دیگه باپسره فییس توفیس نباشیم سرمو چرخوندم میلادو دیدم دلم قرص شد میلاد امدو وردل من نشست فرهاد بود دیگه اسمش درسته فرهاد فرهاد(تو به چه حقی کنارfriend من میشینی....اوووففف باشه بابا می خوای تنهاخوری کنی بزار منم شریکت شم یه فیضی از اون هیکل نایسو لبای مثل هلوش دهن ادم اب میندازه ببرم بی صبرانه منتظرم تا مزشو بچشم) میلاد به اوج خشم رسید رنگش به سرخی خون میرسید ناگهان از جاش بلند شد منم همزمان باهاش بلند شدم دستشو گرفتم رضوان(خواهش میکنم میلاد ولش کن یه خریتی کرد دیگه«بعد رفتم دست فرهادو گرفتم »برو پی کارت دنبال شر میگردی) فرهاد یه نگاهی بهم کرد فرهاد(هیم اره به خاطر تو دنبال شر میگردم«بییی این تاحالا دوبار منو دیده حالا میلاد پیشه خودش چه فکرایی میکنه»«سریع امد جلو تا لبامو ببوسه میلاد از اون ور میز امد تا جلشو بگیره تقلا میکردم) رضوان(خواهش میکنم ولم کن میلااااااد) لباش 25/0 لبام قرار گرفت بامشتی که میلاد نصارش کرد پخش زمین شد آرزو به دل یه بوسه از لبام همین جوری هاج وواج به میلاد نگاه کردم یغه ی یارو رو گرفت بلندش کرد نمیخواستم گریه کنم آرایشم پاک میشه دلم برای پولش میسوزه. میلادبا خشم توصورت فرهاد داد زد (یعنی من انقدر بی غیرتم زنمو باکسی شریک شمو بزارم دست آدمایی مثل شمابه زنم بخوره) بااین حرف میلاد فرهاد کپ کرد یغه ی لباسشو از توی دستای میلاد کشید بیرون یه نگاه پراز خشمی به من ولبام کرد بادوستاش از اونجا رفتن ماهم دوباره روی صندلی نشستیم میلاد(به نظر میومد هم دیگه رومیشناسید کجااا) رضوان(من اونو...) پرید واسط حرفم دوباره هار شد میلاد(لال شو بگو کجا وچه مدتی باهم بودین) این چی میگه رضوان(دارم میگم من اونو نمیشناسم فقط یه بار تو فرهزاد دیدمش اونجا هم حقشو گذاشتم کف دستش) میلاد(هیم همینجوری که الا حقشو گذاشتی کفه دستش د آخه دیوانه اگه دیر تر رسیده بودم الا به جای من اون بی مروت کنارت بودو برای امشبتون برنامه میریختین اصلا نمیشه یه ثانیه تورو تنها گذاشت) یه مدت سکوت دوباره شروع کرد میلاد(اون رژلامصبتو کلا پاک کن) با تعجب گفتم رضوان(چییییی چیکار کنم) میلاد(همین که گفتم جوری پاکش میکنی اثری ازش نمونه وگر نه....) رضوان(نه خیر من اینکارو نمیکنم) میلاد(تو غلط میکنی انقدر بامن لج نکن همین الا پسره برایه یه بوسه از اون لبات داشت بی آبروت میکرد میگم بگیر پاکش کن بگو چشم) دوباره کله شقیم گل کرد رضوان(ن...می....ک....نم منم همین که گفتم امدم عروسی نه عذاداری) میلادبا قدرت برم گردوند به سمت خودش با انگشت شستش خواست رژمو پاک کنه لبامو به سمت داخل جمع کردم میلاد(لباروبیار بیرون این کارا واسه چیه) رضوان(عیم عیم عیم) میلاد(چییییی) لبامو بیرون اوردم بادستم جلوشو گرفتم رضوان(توخودت بالبای عزیزم چی کار داری عوضی نصفه پول آرایشگاه واسه همین رژه) میلاد(خودم پولشو بهت برمیگردونم) رضوان(نمیخوام دلم نمیادعروسی بدون رژاصلا) میلاد(از همون رژایی بزن همیشه میزدی چیزی بهت میگفتم) رضوان(بالاخره رژه مجلس باید فرقی بارژبیرونی کنه یا نه چطور این موضوع درمورد لباس صدق میکنه درباره ی آرایش نمیکنه نمیزارم) میلاد دیگه کلافه شد خواست بایه دستش دستامو نگه داره با اونیکی کلک رژدلبندمو بکنه خدا زد پس کلش خانوم احسان ومینو شون امدن. بعد از سلام واحوال پرسی اوناهم امدن کنارمون نشستن اروم رفتم دمه گوشه میلاد بایه لبخند حرس دراری همه تون تواون لحظه جای میلاد بودین قطعا سرمو میکوبوندین به دیوار رضوان(ببین توروخدا،خداجای حق نشسته نمیخواست رژم پاک شه مگر همون خدایه میتونه جلوی ظلم تورو نسبت به من بگیره) میلاد یه لبخند کجی زددست کمی از اون لبخند من نداشتو منو بیشتر آتیشی کرد میلاد(حالا بعدا حسابتو خواهم رسید اتفاقا خداخواست جایی حسابتو برسم هیچ مظاحمی نباشه) شاید راست میگفت دیگه لال شدمو تمرگیدم سره جام. خانوم احسان(راستی بچه ها فکراتونو کردین) میلاد(درمورد) خانوم احسان(درمورد عقد وعروسی دیگه) بااین حرفش ناخداگاه میلاد دست منو گرفت از اونجا بلند شد نمیدونم مقصدش کجا بود مثل یه اردک منو به دنبال خودش میکشوند وقت تقلا نداشتم باید دامنمو جمع کنم تانیوفتم زمین. بین کارشم به خانوم احسان گفت میلاد(مامی خوایم کمی قدم بزنیم) تو میخوای قدم بزنی بزن من نمیخوام اَکِه هی چه گیری کردم از دست این بشرا کمی ازشون دور شدیم یه جا وایستادیم آهنگ سنه حیران توفضا پخش شد منم باقیافه ای مظلومانه روبه میلاد کردم رضوان(بریم وسط) میلاد(نخیر) رضوان(چرا اونوقت) میلاد(چون توبلد نیستی) زکی همینم مونده بود این در مورد رقصیدنم نظر بده این موردوو نکوبیده بود توسرم خدارو شکر ناکام از دنیا نرفت واینم به مرحمت خداکوبید توسرم یه اخمی کردم رضوان(تو چیکار داری این بحثا زنونست بعدشم«دوباره قیافمو مظلوم کردم»خواهشش) فکرکنم دیگه تحمل غرغرای منو نداشت قبول کرد باهم رفتیم وسط یعنی میلاد بلده برقصه آهنگ پخش شد میلاد جلوم ایستادو برام دست میزد اخی یعنی می خواد مواظب من باشه منم تمام هنر نداشتمو به کار بردم یه چیزایی از تارا رقاص خواندان پارسا یاد گرفته بودم ولی تواین امتحان مردود شدم میلاد هم کم نیاورد هی بهم میخندید منم خوب سعیمو کردم بهترین رقصمو اراعه بدم نشد دیگه باید مسخرم کنه میلاد کل زمان رقصمو درحال خندیدن ودست زدنه تازه باید دعام کنه موجبات خنده وشادیشو فراهم کردم نه این که مسخرم کنه والله. آهنگ سنه حیران«امیرتتلو» آق نادربرم ******** خیلی نوکرم.. هه هه هه میدونید چرا این آهنگو خوندم چون دوست داشتم امید وارم شماهم دوست داشته باشید . هه اومدم از رشت اومدم بی بروبرگشت اومدم راه جاده بسته بودمن از راه دشت اومدم بایه ماشین ویه ویلای درندشت اومدم پچه تبریز اومدم بایه قرریز اومدم سنه حیران اومدم ودنبال جیران اومدم من بی دوشواری پریدم پشت نیسان اومدم داخ داخ داراخ دا