رفتن به مطلب

z.h.a

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    189
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

351 بار تشکر شده

7 دنبال کننده

درباره z.h.a

مشخصات کاربر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

264 بازدید کننده نمایه
  1. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله النور فروق نور ایزدی به عشقمان تابید... لحظه ای دلهامان به شوق دیدار تپید... وچه خوب است که ان لرزشها.. در دل همسفری چون تو به طوفانی سبک دست مشبّه شده است.. ومن ... ای سیاه پوش؛ منتظرم سیاه از تن به در کنی...
  2. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله حال خوش؟بادیدن او؟امکانش نیست! -هیچ وقت فکر نمیکردم کسی که قرار است تورا نجات بدهد؛تورا از سردرگمی بیرون آورد؛من باشم... اخم کمرنگی پیشانی ام را چین میدهد. -هنوز هم همان دختر احساسی هستی که بوده ای... تنها تفاوتت در این است که در یک مورد توانستی بیرحم باشی!ان هم منم...! لبخندش پوزخند شد...پشتش که به من شد...قلبم گرفت...به یاد روزهایی افتادم که او مثل الان من بود! حتما کفاره میدهم...کفاره ی شکستن دل اورا؟!
  3. بسم الله النور باسلام وخداقوت... لطفا انتقاد کنید... (: نام رمان:قارچ های غربت((فصل اول:حضورت نبود! چرا؟! )) نویسنده:z.h.aکاربرانجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه_اجتماعی_طنز(تلخ) خلاصه فصل اول: همیشه از عاشقانه ها مینوشتند و مینویسند.می رسیدند و لیلی و مجنون های جدیدی میشدند.ولی اینبار پا فراتر از عاشقانه هاودلدادگی هامیگذاریم...به عمق آنها که فرو میرویم گاهی به جای بوی خوش رز قرمز بوی تعفن می آید!دقیق که میشویم صدای گریه هاوهق هق های دل خراش کودکانی مثل فاطمه را میشنویم. گریه کن عزیزکم!مادرو پدرت حواسشان نبود؟عاشق شدند و ساده گرفتند؟اصرار کردند و به هم رسیدند؟ اما بعد...یک دفعه عشقشان به ته دیگ رسید؟! عهد شکستند و ندیدند؟جلوی دخترک کوچکشان همدیگر را به سلابه کشیدند و حواسشان باز هم نبود!چرا چشمان گریان و حلقه های اشکت را ندیدند؟ جدا شدند؟! تمام شد؟پس چرا هنوز برای دخترک کوچکشان ادامه دارد؟ آری ادامه دارد... اما نکند تاابد ادامه دارد؟! گفتار نویسنده: درود خدمت خواننده ی گرامی(: هدف از نوشتن هر داستانی برای نویسنده اش پراهمیت تر از هرچیزی است.اینکه بتواند داستان را به نحوی که شایسته ی خواننده باشد و حق مطلب اداشده باشد بنویسد.دوست دارم باقلمم چیزی بنویسم که خواننده اش را در حین لذت از مطالعه نکته ای لطیف بیاموزد.امیددارم خواننده ای راکه از زمانش برای خواندن اثرم گذاشته پشیمان نکنم.اگر نشد انچه میخواستم؛پیشاپیش پوزش میخواهم.به بزرگواریتان حلالم کنید. نوشته ام را تقدیم میکنم به همه ی بی سر وسامانی های اطرافم..به آن امید که سامان پذیرند و گوش جان بسپارند به طنزتلخ کلام این روزهامان..به قول شاعر: چو حق تلخ است با شیرین زبانی/ حکایت سرکنم آن سان که دانی امید که بتوانم این طور حکایت کنم... تقدیم به نویسندگانی که نمی نویسند که صرفانوشته باشند!..بلکه مینویسند تا نانوشته دردهارا گوش زد کنند. تقدیم به پدرو مادر عزیزم وبرادر گل و نازنینم! به امید خدا اغاز فصل اول...یعنی: «حضورت نبود! چرا؟!» (انشاالله این رمان را در دویا سه فصل ارائه میدهم.فصل اول با همین نام.. وفصل دوم با نام «تریاک روناک»..نظرتون اگر فکر میکنید انتقاد خوبیه و گره گشاست زود تر از گذاشتن تاپیک نقد برام بفرستید به خصوصی.ممنون از همراهی گرم شمام؛ مثل هربار.)
  4. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله الرحمن فرزانه ی دل؟ پارادوکسی کامل! سکوتم را پای موافقت میگذارد...حتی صبر نمیکند نامش را بپرسم...دوراز جوانمردی است تشکر نکردن؟اخر او مرا از من به من رساند! -آهای آقا.. می ایستد.پشتش به من است و من هیکل درشتش را که میان ان همه سیاهی پوشانده میبینم -شما که نگفتید که هستید! ولی دور از ادب است تشکر نکنم... کمی برمیگردد.نیمرخ بدون نقابش را میتوانم از ان فاصله ببینم. -تو مرا نمیشناسی؟...هه! اخم میکنم. -مگر باید بشناسم؟ از دوستان هستید؟ با نگاه ابی اش یخ میبندم! چشمانش...او...او! پوزخندی لبش را کج میکند. -مثل اینکه شناختی! آری. من همانم که زبانت را از اوردن اسمم بند امده است!فقط از ان زمان کمی ترسناک تر شده ام! همین...
  5. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله النور -تو گفتن مگر اشکالش چیست؟ وقتی او من را بدتر از اینها خطاب میکرد! -جوابت را حودت پیش از اینها داده ای! اخم میکنم...خونم به جوش می اید از این همه پرده پوشی هایش در حرفها.. -میشود واضح تر حرف بزنی؟مگر نه اینکه او مرا تنها گذاشت! -ولی او که نمیخواست عاشق باشد! تو میخواستی... راست میگوید...سربه زیر؛سکوت اختیار میکنم. راست میگوید...وچقدر دردناک که راست میگوید! او نمیخواست عاشق باشد... این من بودم که میخواستم!
  6. ♬ داری چه آهنگی گوش میدی ؟ ❥

    بسم الله یه اههههههههنننننگ بسیاااااار باحال! به نام معشوقه...(((: چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی؟؟؟ .....
  7. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله العظیم -رویا نمیبافم سیاه پوش! سیاه پوش پوزخند میزند... -مثل اینکه هنوز متوجه نشدی! اخم میکنم...منتظر میمانم کامل کند حرفش را... -روی سیاهی های زندگی را کجا میتوانی ببینی؟ -چی؟ -جواب سوالم را بده! کمی فکر میکنم... -خب جایی که سیاه باشد که نمیتواند سیاهی را نشان بدهد...لابد باید سیاه نباشد. -خوب است...جواب احساس تو همین است.تا زمانی که در سیاهی دنبال سیاهی بگردی وضعیت همینطور است...اگر پی احساس نابی به نام عشق میگردی؛رنگت را عوض کن!
  8. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله میگویم:تو خودت چرا این جا هستی؟ نگاهش را به جایی میدوزد.اخم میکنم -نمی شنوی؟ میگویم چرا؟ -نشنیدن؟...هه! من خیلی وقت است نه میشنوم...نه می بینم...نه حس میکنم! متعجب میشوم... -اینجا جای بی جایی است...این جا جای آدم هایی مثل توست...نه تو میدانی کجایی...ونه میدانستی قرار است اینجا باشی! اینجا نقطه ی کور احساسات توست!
  9. ادامه اش را تو بگو!

    بچه هااااااا چرا فعالیییییت ندااااااارید خو؟؟؟؟؟ عه!هرچی هیچی نمیگم!!!! بسم الله ای پوشاننده ی سیاهی ها... ای کسی که سیاه هارا به تن کرده ای و از من دوری میکنی.. باخودت چه فکر میکنی؟ من احمق نیستم! من همانی سفید پوشی هستم که تمام سیاهی لباست قرار از ازترس من رنگ از رویش بپرد!... آری... من همانم!
  10. قارچ های غربت | z.h.a

    بسم الله ق28 فاصله یک دنیا تا یک خاطره...فاصله ی یک خاطره تا یک اتفاق...فاصله یک اتفاق تا یک لحظه غفلت...به راستی چرا چیزهایی به آن بزرگی میتوانند با آن همه مفهوم بی انتها، در کوچکترین حروف از جمله ها خلاصه شوند؟ میدانید؟ به نظرم سوال ها بی خاطره اند...اما اتفاقات هرکدام یک مخاطره اند! یعنی خاطره ای را در قلبت رقم میزنند...همه میگویند میگذرد...این روزهای فاطمه را همه معتقدند؛میگذرد...آری میگذرد! اما چگونه؟! برای دل او چگونه میگذرد؟ آیا اوهم مثل بقیه نگاه میکند؟آیا او هم مثل بقیه آدم ها فقط خاطره میسازد؟با آنها کنار می آید؟ یا اینکه هر لحظه که بر او میگذرد؛سوزش تیزی روزگار را در پهلوی تقدیرش،بیشتر احساس میکند؟این سوزش عمیق است یا سطحی است؟عمقش تا چند روز است یا چند سال! آنا هنوز روی پله بی حرکت ایستاده بود.فقط نگاهش بود که در پی منشأ صدای اعصاب خورد کن؛دورتا دور سالن و راهرو را تفتیش میکرد.پله ای که بالا رفته بود را پایین آمد.سایه ای دید!پشت درب شیشه ای اصلی بود؟ یا او اشتباه میدید؟ بخار های روی شیشه صفحه ی دید حیاط را مات کرده بود و مشخص نبود.اما آنا به امید اینکه شاید فاطمه برگشته باشد؛ پا تند کرد.دستگیره در را آرام پایین کشید.یک نگاهش به درب اتاق مدیریت بود.یک نگاهش به در! تا به آهسته ترین و بی صدا ترین حالت ممکن بازش کند.در دلش دوباره و چند باره دعا کرد؛این سایه پشت شیشه بخار گرفته،فاطمه باشد! خودش را از میان فاصله اندک درب که کمی بازش کرده بود؛بیرون کشید.قطرات باران با باد همراه هم شده بودند.دست به دست هم داده بودند تا حتی زیر سقف هارا هم خیس کنند...به خاطر همین بود که زمین تا جلوی درب نمناک بود.حتی کمی از آن قطرات روی صورت آنا هجوم آوردند که آنا دست چپش را مقابل صورتش گرفت و پلک هایش کمی تنگ تر شد.این میان باد بود که سر ناسازگاری زده بود تا مانتوی صورتی پررنگ و مقنعه صورتی کمرنگ آنا را از تنش بکند و ببرد! ******************* گفتار نویسنده: سلام و درود خدمت خواننده های محترم...فعلا به دلیل ایجاد تاپیک نقد اجازه ارسال جدید ندارم.شرمنده(: لطفا اگر خواندید واحساس میکنید چیزی مهم از قلم افتاده حتما بهم از طریق تاپیک اعلام بفرمایید.این کتاب خیلی برام مهمه.چون موضوعی اجتماعی و داغ این روزهاس...بنابراین نظر شما کمک بزرگی میتونه باشه؛امید وارم مضایقه نفرمایید(: اگرخدا بخوادبعد از انتقاد شدن وانجام ویرایش اولیه درخدمت هستم.سپاس گزارم.پاینده باشید.التماس دعا...
  11. خاطرات روزانه

    بسم الله امروز... بزرگترین روز زندگی من بود... شاید دیگر هیچ روزی به این بزرگی نباشد. من چند روز پیش مردم!...ولی زنده شدم!!! ان روز که داشتم میمردم و ماندم فکر کردم اگر واقعا میمردم چه کارهایی که در حسرت انجام دادنشان ناکام میماندم... درس میدهد پروردگار... درسی که از هزار معلم و عارف هم تاثیرش بیشتر است... تصمیم گرفتم...تصمیمی به عمق اینده ام...تصمیمی برای رهایی از گذشته ام...امروز روز بزرگی است... خیلی بزرگ... خیلی عمیق... به عمق تمام آینده ی نیامده ام!
  12. ♬ داری چه آهنگی گوش میدی ؟ ❥

    بسم الله اهنگ توووووووپ(((: لحظه ی شیرین علی زند وکیلی(((((((((((((((: باورم کن! باید ان خاطره ها زنده شوند باز.. لحظه ی شرین قرارم تویی هرچه ازان خاطره دارم تویی .....
  13. ادامه اش را تو بگو!

    بسم الله شاید هم... قرار است بیاید تا بگیرد.. تا بستاند.. تا غرق کند.. جانم را...مالم را...همه دارو ندارم را...!
  14. مشاعره با شعر نو

    بسم الله دلم از غربت سنجاقک پر من به مهمانی دنیا رفتم...
  15. قارچ های غربت | z.h.a

    بسم الله ق27 آنا اخم کرد.گفت: -همش تقصیره تو!اگر تو دهنتو می بستی فاطمه نمیرفت! مومن زاده اخم کرد.خواست چیزی بگوید که سروناز گفت: -دوباره شروع نکنید دیگه!..به اندازه کافی دردسر درست کردید. سحر:دردسر این خانومه با دوست خل وچلش! آنا با خشم دست انداخت و مقنعه و موهای اورا باهم کشید!صدای جیغش بالارفت ولی آنا هنوز هم خشمش تمام نشده بود... همانطور،موهایش را با مقنعه صورتی کمرنگ عقب میکشید و دنبال خودش به سمت در میبرد.سحر هم از زور درد دنبالش کشیده میشد تا موهایش کنده نشود! -آ ی...لعنتی ولم کن!...آخ! آنا ضربه ای با دست دیگرش به پهلوی او زد و در راهرو اورا به دیوار تکیه داد.دستش را تخت سینه ی او کوبید. گفت:احمق حرفتو پس بگیر! و بدتر ازقبل موهای بافته ی او راکشید.طوری که سحر احساس میکرد پوست کف سرش دارد کنده میشود! بلند و باصدا زیر گریه زد.سروناز و طوبی هرکاری کردند؛نتوانستند آنا را از مومن زاده جدا کنند!صدای هیاهو بالا رفته بود...حلقه ای بچه ها دور آنا و سحر تشکیل شده بود.یکی از بچه ها دوان دوان پایین رفت تاخانم فردوس را صدا کند.چشمان آنا پر ازاشک بود. پراز خشم بود... گفت:بیشعور.اگه اون رفت همش تقصیره تو بود! چرا راحتش نمیذاری؟چرا همیشه بهش گیر میدی؟ مگه چیکارت کرده عوضی؟ صدای بلند و توبیخ گرانه فردوس آمد -اینجا چه خبره؟!!! نفس ها در سینه حبس شد وصدای هیاهوی بچه ها خوابید.این وسط فقط صدای نفس های عمیق پر خشم آنا و هق هق ها و نفس های پاره پاره ی سحر بیشتر شنیده میشد! فردوس که از نظر قد تقریبا یک متر از همه شان بلند تر بود با اخم هایی در هم گفت: -دستت درد نکنه رستگار..!!!! قلدر شدی...!صد افرین!!! بلندتر غرید وگفت: دستتو بکش عقب! باصدای فریاد فردوس با اکراه دستش را عقب کشید.نگاه اشک آلودش را به سحر انداخت.آن نگاهی که ابروان کمانی اش خط شده بودندو نشانش شده بود نگاه برزخی آنا.خوب بلد بود چطور با نگاهش خط و نشان بکشد!اینبار از نی نی چشمانش حقارت را خواند.بالاخره بعد از مدتها آنا اورا سر جایش نشاند! حداقل دیگر آن نگاه نفرت انگیزوپراز فخر را تقدیم آدم های اطرافش نمیکرد.آنا نیشخندی زد که سحر نگاه از او گرفتو گریان چشم به کفش هایش دوخت!ترسید؟!نیشخند آنا انقدر ترسناک بود؟! فردوس کمی خم شد -خوبی دخترم؟ سحر با چشمانی پر از اشک خودش را در اغوش اوانداخت و بدتر از قبل زار زد! نگاه سرزنش باری به او کرد که آنا سریع نگاه دزدید.سربه زیر با کف دستش گونه هایش را از نمناکی پاک می کرد.تک نگاهی به فردوس کرد. فردوس روبه یکی از بچه ها گفت: -نسرین بیا ببرش اتاق مشاور.پیشه خانم عمرانی. همین که نگاهش را به آنا دوخت و دید که پررو پررو دارد نگاهش میکند اخمش درهم شد. -برید کلاساتون! صدای جدی و از همیشه خشمگین تر فردوس باعث متفرق شدن بچه ها شد.ولی آنا بدون هیچ پشیمانی سربه زیر به سمت کلاس راه افتاد. -تو نه!... ایستاد.نگاهش را بار دیگر به فردوس دوخت. -این چه کاری بود رستگار؟؟ زود بیا دفتر! همان طور که باهم از پله ها پایین میرفتند؛صدای غرولند های فردوس را میشنید -واقعا که...از تو بعیده رستگار_با خودش گفت: هیچ هم بعید نیس!_ رفتارت غیر قابل توجیحه!!! خجالت نمیکشی؟ باید با مادر و پدرت حتما یه صحبتی داشته باشم! آنا باشنیدن این حرف اخم هایش از هم باز شد.حتی کمی هم ترسید! «وای..! مامان بفهمه بدبختم!» چشمانش را به فردوس که پشت میزش می نشست دوخت.فردوس دفتر انضباطی را برداشت.تک نگاهی به آنا که در شرف گریه بود؛کرد. گفت:آناهیتا رستگار...! درسته؟ آنا باصدایی لرزان گفت:خانم توروخدا! فردوس بدون اینکه تغییری در جدیتش بدهد گفت: -خودت بودی چیکار میکردی؟ واقعا من نمیفهمم...اخه براچی؟..اصلا تعریف کن ببینم چطور به خودت اجازه دادی اینکارو بکنی؟ آنا لبش را به دندان گرفت تا اشک نریزد.فردوس هنوز هم درسکوت منتظر جواب او بود. آنا:م.من خانم...من... نفس عمیقی کشید.سعی کرد مسلط باشد.دستی به چشمانش کشید.گفت -خانم تقصیره خودش بود!میدونید بهم چی گفت؟گفت خل وچل!!! میدانست این صفت راسحر به فاطمه نسبت داده بود.ولی او هم به خاطر همین عصبی شد.هیچ کس حق نداشت به دوستان آنا بی احترامی کند! فردوس:و اونوقت تو به تلافی اینطوری کتکش زدی؟ آنا متعجب شد.اوکه نزده بود! کمی سرش را کج کرد که موهای چتری اش سمت چپ پیشانی اش متمایل شد. -خانم من که نزدم! من فقط یکم...فقط یکم موهاشو کشیدم! همین...! نگاه فردوس به دوانگشت اشاره و شست دست راست آنا بود که به نشانه کم بودن به هم نزدیک کرده بود و هم زمان "یکم،یکم" میکرد.اخمش کمی باز شد.ولی با همان لحن گفت: -بنظرت موهاشو کشیدی چیزی تغییر کرد؟ تو دلش گفت:بله! چه جورم!!!..حداقل دیگه ازم حساب میبره! ولی سرش را زیر انداخت.فردوس دفتر انضباطی را بست.گفت: -چون دفعه اولت بود ندید میگرم...ولی...رستگار!بار اخرت باشه!...دیگر نبینم قلدری میکنی و... وسط حرفش پرید و با شوق گفت: -نه!!!نه خانم...قول میدم! قول میدم! به جون خودم دیگه دعوا نمیکنم! لبش کمی کج شد.خنده اش گرفته بود.آناشیرین زبان و تودل برو بود.چیزی را که خانم صالحی یک بار پیش او اعتراف کرده بود؛اینبار فردوس پیش خودش معترف شد! همین که از در دفتر خارج شد زیر لب از حرص فحشی داد. و پا کوبان به سمت پله ها روان شد.شانس آورده بود.اگر فردوس به مامان میگفت معلوم نبود دوباره چه بحثی در خانه سر تربیت او داشتند!انگارهمه در خانه میخواستند یک تنه، فقط و فقط آنا را تربیت کنند! پله هاروبه روی در بزرگ ورودی قرار داشت.سمت چپ آن اتاق ناظم و مدیر و دوکلاس و سمت راست هم در راهرو سه کلاس وجود داشت.هنوز پاروی اولین پله نگذاشته بود که صدای" پیست پیست" باعث شد مکث کند! فکر کرد اشتباه شنیده.شانه ای بالا انداخت.پله دوم را بالا میرفت که دوباره هم شنید! -پیست...پیست!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×