رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Shamoradi

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shamoradi

  1. سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
    بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند .

    فراخوان جذب گوینده ی مرد

     

    1. n-a-f-a-s

      n-a-f-a-s

      من ی نفرُ دارم اگه قبول کرد خبرمیدم

  2. فراخوان جذب گوینده ی مرد

    سلام به همراهان نودهشتیا تیم گویندگی انجمن نودهشتیا تصمیم به جذب تعدادی گوینده ی مرد، کرده دوستانی که صدای خوبی دارند و همینطور لهجه ندارند، میتوانند تست بدن! کسانی که تمایل به دادن تست دارند، متن زیر رو باید ضبط کنن و به آیدی @Yeganeh-Baghi ارسال کنند! کی گفته من عاشقتم؟! من فقط وقتی می بینمت نفسام تند میشه و دست و پامو گم میکنم.... فقط عادت کردم وقتی حواست بهم نیست از دور بهت خیره بشم و چشم ازت برندارم.... فقط از دیدن لبخندت لذت میبرم... فقط طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم .. ممنون از همراهیتون
  3. هرچه هستی باش!
    اما کاش...
    نه،جز اینم آرزویی نیست
    هرچه هستی باش!
    اما باش!

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. HASTI-L

      HASTI-L

      خخخ

      همش دردسرع

    3. Shamoradi

      Shamoradi

      آره مودونم ، اما آقا امیر بیان ، ان شاءالله مدیریت گوینده ها رو برای من تایید کنن ، سخته کارشون ولی برای منی که چم و خمشو میدونم نه 

    4. HASTI-L

      HASTI-L

      ایشالله خوب پیش بره و مدیر شی 

      موفق باشی

  4. واییییی خواهربزرگه کجااااییی؟

    دلم تنگ شده برات :daghon:

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      الهی من فدای خواهرکوچیکم بشم شرمندتم بخدا پامو عمل کردم از درد افتادم توخونه

      بخدا منم دلتنگتم مهربونم

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      Eyyyy vayyyy khoda bad nade alan khobi?

    3. eliibanoo

      eliibanoo

      فدات شم خوبم عزیزم امروز میرم دکتر ببینم اجازه میده گچمو باز کنم یا نه @Shamoradi

  5. بیا تا جان برایت جان کنم ، جانان جانان 
    دلم را دلبری جانان کنم ، جانان جانان 
    بیا تا من ، برایت گویم زین روز های رفته ...
    از این شب ها و این صبح ها و این ظهر های خسته ...
    بیا بنشین ، مرا بنگر ، مرا بشنو 
    کزین حال دلم ، ز احوال دلت ...
    مُحال است که دلم ، نپرسد ز احوال دلت
    زین گفته ، سبب دل تو جویم
    پس گوش بده ، هر چه گویم
    گوش می دهی و آرام جانی ...
    جانان جانان ، جانانِ جانی ...
    (مرضیه شامرادی)


    قلمم چندان خوب نیست ، اما دست به قلمم بد نیست:bookworm::rockf:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 6
    2. Shamoradi

      Shamoradi

      @dokhtar_abi

      قربانت ، شما داوری کن که داوری کردنت لذت بخشه:mistlsmile:

      راحت باش خواهر :abnabat:

      مسابقه کی بود ؟ من چرا شرکت نکردم :daghon:

    3. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      فدایت

      انجمن شهرمون نه اینجا

    4. Shamoradi

      Shamoradi

      آهان بله یه لحظه اشتباه گرفتم :angel2: @dokhtar_abi

  6. متشکرم من از شما بابت خوندن داستان بلندم ، غافل از عشق:heart:

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      هی زندگی
      شما هم عین خیلیا ما رو به دست فراموشی سپردین
      وگرنه تنها کاری که یه دوست می تونه برای دوستش انجام بده اینکه به دوستش توجه کنه
      داستان زیبایی نوشتین
      تبریک میگم

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      ای بابا این چه حرفیه ؟ دوست منی عزیزدلم ، من تو انجمن نیستم زیاد ، کوتاهی منو ببخش گلم 

      واقعا داستانم خوبه ؟ کسی که بهش اهمیت نمیده ولی من از بابتش خوشحالم چون داستانم رو دوست دارم خداروشکر

  7. غافل از عشق | Shamoradi

    سلام دوستان گلم ، امیدوارم که حالتون خوب بوده باشه . راستیتش رو بخوایین ، مدت زیادی بود که وقت نکرده بودم به این رمانم برسم ، اما خدا روشکر الان برگشتم و با قدرت ادامَش میدم . ممکنه پارت های جدید طولانی یا کوتاه باشن ، عذر میخوام من بابت این قضیه شاد و پیروز باشید(نظر فراموش نشه) (17) روی تخت نشستم . دستامو توی هم گره دادم و به دیوار خیره شدم . سفیدی محض ، تو این شرایط ، تو این شرایطی که همه از من دور شدن ، تو این شرایطی که دلم پر شده از غم و غصه هایی که تمومی ندارن ، حتی به این دیوار بی جون هم حسودیم میشه ، آره خدا به این دیوار حسودیم میشه ، وقتی میبینم اینقدر سفیدِ و هیچ سیاهی روش نیست ، بهش حسودیم میشه. وقتی به حال و روز خودم نگاه میکنم و میبینم که غرق شدم تو مشکلاتی که حتی نمیدونم مقصر اصلیشون کیه ، به هر چیز بی جونی ، مسخره بار حسودیم میشه . تو حال خودم بودم که یهو دو جفت پا رو زیر در دیدم ، با یه تقه به در یکتا وارد اتاق شد . سینی غذا رو توی دستاش دیدم . تنها کاری که میتونستم انجام بدم ، لبخند گرمی بود که تحویلش دادم . سینی رو گذاشت روی میز و کنارم نشست ، دستامو گرفت و گفت : - تارا چته ؟ چرا اینقدر پریشونی ؟ آره خب درسته ، عزیزترین افراد زندگیت رو از دست دادی ، اما این دلیل نمیشه که دیگران هم عزیزترین فرد زندگیشو نو از دست بدن مات و مبهوت نگاش کردم -آره تارا نه من ، نه نسترنی که اینجا نیست ، هیچکدوممون دلمون نمیخواد که تو رو از دست بدیم تارا ، تو عزیز ترین فرد های زندگیت رو از دست دادی ، نذار ما هم از دستش بدیم تو اون لحظه ، صریح تر از هر زمانی صحبت میکرد ، اما ذهن خسته ی من توان درک صحبتاشو نداشت + نمیفهمم یکتا - تو ، تو عزیز ترین فرد زندگی ما هستی تارا . وقتی میبینم اینطوری خودتو عذاب میدی و اذیت میکنی ، جیگرم آتیش میگیره ، وقتی ... دیگه گوشام چیزی رو نمیشنید ، فقط داشتم به اینکه چقدر خوبه آدم یه دوست قدیمی و با وفا داشته باشه که بتونه نقاب رو از روی صورتش برداره و بی دغدغه باهاش صحبت کنه ، بهش گوش بده و آرومش کنه . صداش توی گوشم پیچید که میگفت : - تارا ؟ کجا رفتی یهو ؟ لبخند زدم ، از اون لبخندای گرمی که ته تهش به سردی ختم میشه ...! + میدونی یکتا ، حالا که دارم فکر میکنم ، میبینم با ارزش ترین عتیقه ، اون کوزه گِلی مامان بزرگم نیست یکتا سرش رو به حالت تاسف تکون داد - تاراااااا ، از دست تو . آخه من چی میگم ، تو چی میگی !! خنده ای کردم و ادامه دادم + الان متوجه شدم ، با ارزش ترین عتیقه ی زندگی داشتنِ یه دوست قدیمیِ ، عتیقه ی زندگیم ، تویی ! دست به سینه جلوم ایستاد ، طلبکارانه گفت : - دست شما درد نکنه دیگه ، حالا من شدم عتیقه! دستشو گرفتم و گفتم که بشینه . موهاش گذاشت پشت گوششو کنارم نشست . سینی غذا رو برداشت و شروع کرد به حرف زدن - ببین یکتا خانومتون چیکار کرده ، غذا پخته ، انگشتاتم باهاش میخوری . لوبیاپلویی پختم که تا حالا هیچ جا نخوردی یه قاشق برداشت و نزدیک دهنم آورد - دهنتو باز کن ، آآآآ با خنده گفتم : + یکتا بس کن خودم میخورم دختر - باشه پس بخور ، منم حرف میزنم + طبق معمول ، بفرمایید یه قاشق از برنج برداشتم و خوردم ، جدا از شوخی واقعا عالی بود + دستپختت بد هم نیستا ، باید شوهرت بدیم - عجبا نگاهی بهش کردم و گفتم : + خودت خوردی؟ لبخندی زد و گفت : - همین که تو میخوری برام کافیه ، اما فقط نگاه که آدمو سیر نمیکنه ، دروغ چرا ؟! وقتی داشتم برات غذا میکشیدم ، خوردم خنده ی شیطونی میکنم و میگم : + من میگم که فقط نسترن شکمو نیست ، تو هم هستی ، اما شماها میگفتید نه ! بفرمایید اینم از نشونَش مشغول خوردن شدم . چند دیقه ای که گذشت متوجه سکوتش شدم و با تعجب نگاش کردم ، اشک تو چشماش جمع شده بود و داشت منو نگاه میکرد . سینی غذا رو گذاشتم کنار بغلش کردم + آخه قربونت برم ، چرا بغض میکنی؟ از تو بغلم اومد بیرون و اشکاشو پاک کرد - میشه همیشه بخندی و شاد باشی ؟ میشه تارای قبلی رو به من برگردونی ؟ من دلم برای خنگ بودنات تنگ شده تارا نمیدونستم با این حرف یکتا بخندم یا غصه بخورم . به شوخی گفتم : + مرده شورتو ببرن که نمیتونی دو دقیقه فضا رو غمناک نگه داری خندش گرفت ، خنده ای که تهش اشک بود . من خودمم از این وضعیت راضی نیستم ، خودمم دلم نمیخواد که بهترین دوستم کنارم گریه کنه ، دلم نمیخواد . ظرف غذا رو برداشتم و بلند شدم برم سمت در که ، یهو احساس کردم گرمای زیادی رو تو انگشتام حس میکنم ، انگشتام داغ شده بودن و دور انگشتی که انگشتر داشت ، قرمز شده بود یکتا با تعجب دستمو گرفت ، سینی غذا از دستم افتاد. سرم درد گرفته بود ، دستام داشتن آتیش میگرفتن + وایی یکتا ، انگشتم میسوزه بدون هیچ معطلی ، بدون اینکه حتی ذره ای فکر کنه ، گفت : - انگشترتو در بیار با سماجت گفتم : + نه ، من نمیتونم - تو باید این کار و کنی دختر ، دستت داره میسوزه ، درش بیار سماجت پشت سماجت . نمیدونم چرا ، اما یه نیرویی مانع در آوردنش از دستم میشد . یکتا اومد سمتم و به زور انگشتر رو از توی دستم در آورد که ...
  8. غافل از عشق | Shamoradi

    نام کتاب:غافل از عشق نام نویسنده:مرضیه شامرادی کاربر انجمن نودهشتیا سبک: عاشقانه ژانر: تخیلی خلاصه کتاب: دربیست و سومین سال از زندگی اش "یادگاری" بدستش می رسد . یادگاری که بر خلاف معنای شیرین اش ، بسیار تلخ بود. معنای تلخ آن "یادگاری" باعث می شود که یک "او" از زندگی اش حذف شود ، یک "ما" متلاشــــی شود و یک حسرت بزرگ در وجودش رخنه کند. او درگیر مسائلی می شود که تا آنروز درک نکرده بود . تلخی های زندگی را می چشد ، درک می کند و از همه مهم تر تنهایی است...او تنهاست ، به معنای واقعی تنهاست... با یخ زدن در برابر احساساتش ، خودش را از مقدس ترین حس جهان غافل کرد... "غافل از عشق" مقدمه : زندگی من پستی بلندی های زیادی داره مثله همه ی زندگی ها، پستی هایی که شاید تو چاه افتاده باشی و فکر کنی که دستت از همه چیز و همه کس کوتاه شده، غافل از اینکه تو نمیدونی همین تو چاه بودنه که تو رو به معنای واقعی سعادت میرسونه. شاید فکر کنی که تنها الهه ی زندگیت رو از دست دادی، اما داشتن امیدهایی تو زندگی که ممکنه اون الهه هنوز هم وجود داشته باشه و دورادور مواظبت باشه هم بد نیست .
  9. اسما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    مگه نگفتی رمان منم میذاری توی تاپیکت ، :mbscq8:

    1. Lunatic

      Lunatic

      سلام عزیزدل.

      چشم رمان تو رو هم حتما میزارم.

  10. ✿*•._.•* ✿نگین جان تولدت مبارک✿*•._.•* ✿

    تولدتون مبارک
  11. سلاااام کژال جان خوبی؟؟؟

    دلم برات تنگ شده بود

    خوبه که به انجمن برگشتی:starplucker: 

    1. Ghazaaleh

      Ghazaaleh

      سلام مرضیه خوشگلم

      خوبی خانومی؟؟

      ای جانم فدات بشم دل منم یه ذره شده برات خانم خوش صدا:heartshape2::wetkissf:

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      ممنونم 

      مرسیییی:abnabat:

  12. داخل انجمن کیو بیشتر دوس داری؟

    قربانت
  13. ممنونم ازت  بابت لایک رمانم:kap:

    1. pardis.ahmadi

      pardis.ahmadi

      خواهش جان دلم

  14. تبرییییییییک میگم ونوسکم :inlove2:

    آبی پر رنگ شدنت مبارک :ha:

    فعال کی بودی تو :t(1):

  15.  New music:inlove2:

    ریا نباشه ، صدای خودمه :heartshape2:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. HASTI-L

      HASTI-L

      @m15 واقعا درست میگی

    3. Shamoradi

      Shamoradi

      @m15 , @HASTI-L ممنونم شماها لطف دارید خواهریاا:heartshape2:

    4. HASTI-L

      HASTI-L

      تو که گل منی

  16. عنوان جدید مبارک همکار جانم:heartshape2:

    1. SabaZz

      SabaZz

      ممنونم عزیزجان :JC_cupidgirl:

    2. Hadiseh

      Hadiseh

      عزیزم عنوان جدید مبارک ! ببیخشید دیر تبریک گفتما امروز تازه وقت کردم بیام ببینم چه خبره ، ببخشید رفیق :gol:

    3. SabaZz

      SabaZz

      فدات بانو. تبریک به تو هم برای عنوان جدید. من شرمنده ام که کمی سرم شلوغ بود و حواسم به تبریک نبود :wetkissf:

  17. سلام 

    ببخشید شما تو گروه گوینده ها هم هستید؟

  18. مهسا جان سلام شبت بخیر

    یه سوال داشتم

  19. معرفی کتاب مزرعه حیوانات ، نوشته جورج اورول نویسنده جورج اورول ناشر سکر و واربورگ محل نشر انگلستان تاریخ نشر ۱۷ اوت ۱۹۴۵ تعداد صفحات ۱۱۲ زبان انگلیسی مزرعهٔ حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm)‏ که در ایران به نام قلعهٔ حیوانات نیز شناخته شده‌است، رمانی پادآرمان‌شهری به زبان انگلیسی و نوشتهٔ جورج اورولاست. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته و در سال ۱۹۴۵ میلادی در انگلستان منتشر شد، ولی در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی به شهرت رسید. این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که صاحب مزرعه (آقای جونز) را از مزرعه اش فراری می‌دهند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست می‌گیرند. رهبری این جنبش را گروهی از خوکها به دست دارند، ولی پس از مدتی این گروه جدید نیز به رهبری خوکی به نام ناپلئون همچون آقای جونز به بهره کشی از حیوانات مزرعه می‌پردازند و هرگونه مخالفتی را سرکوب می‌کنند. جورج اورول که در جریان جنگ داخلی اسپانیا با سیاستهای حکومت سوسیالیستی شوروی آشنا شده بود و در ضمن از پاکسازیهای خشونت آمیز دوران استالین خشمگین بود، با نگارش این رمان استبداد طبقه حاکم شوروی به سختی انتقاد کرد. در این رمان، انقلاب حیوانات مزرعه نماد انقلاب کارگری برضد نظام سرمایه داری است. خلاصه داستان داستان با توصیف شبی شروع می‌شود که خوکی به نام میجر پیر (Old Major) حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که انسان بر حیوانات روا داشته برای آنان سخن می‌گوید و حیوانات را به شورش علیه انسان دعوت می‌کند. وی سپس یک سرود قدیمی به نام جانوران انگلستان را به آنان یاد می‌دهد که بعدا به سرودی انقلابی در بین حیوانات مزرعه تبدیل می‌شود. پس از چندی حیوانات در پی شورشی مالک مزرعه به نام آقای جونز را از مزرعه بیرون کرده و خود اداره آن را به دست می‌گیرند. پس از این انقلاب حیوانی خوکها نقش رهبری حیوانات مزرعه را به دست می‌گیرند. اما پس از چندی در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام می‌گیرد؛ ناپلئون که یکی از دو خوک پرنفوذ مزرعه است با استفاده از سگهای درنده‌ای که مخفیانه تربیت کرده اسنوبال، دیگر خوک پرنفوذ مزرعه را فراری داده و خود به رهبر بلامنازع مزرعه تبدیل می‌شود. پس از آن اسنوبال عامل جونز معرفی شده و تمام اتفاقات بد و خرابکاریهایی که در مزرعه صورت می‌گیرد به وی یا عوامل او در داخل مزرعه نسبت داده می‌شود و به فرمان ناپلئون عده زیادی از حیوانات به جرم همکاری با اسنوبال توسط سگها اعدام می‌شوند. در ادامه داستان خوک‌ها به تدریج تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گذارند. قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شود، خواندن سرود جانوران انگلستان قدغن می‌گردد، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شوند، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی می‌کنند و غذای زیادی می‌خورند و از تمام امکانات رفاهی استفاده می‌کنند و حتی یاد می‌گیرند که چطور روی دوپا راه بروند و با انسان‌ها معامله کنند. از جمله برنامه‌های ناپلئون، ساخت "آسیاب بادی" است که حیوانات مزرعه در راه تکمیل آن متحمل زجر فراوان می‌شوندقوانین مزرعه حیوانات پس ازپیروزی انقلاب حیوانات، یک قانون اساسی معروف به «هفت فرمان» بر روی دیوار مزرعه نوشته می‌شود که شامل بندهای زیر است: همه آنها که روی دوپا راه می‌روند دشمن هستند. همه آنها که چهارپا یا بالدار هستند، دوستند. هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد. هیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد. هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارد. هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد. همه حیوانات با هم برابرند. در اواخر داستان تمام شش فرمان اول از روی دیوار پاک شده و جمله هفتم نیز به صورت زیر تحریف می‌شود: همهٔ حیوانات باهم برابرند، ولی برخی از آنها برابرترند.برخی از نمادها
  20. کتاب شیر کمد و جادوگر نام کتاب: شیر، کمد و جادوگر نویسنده: سی اس لوئیس تعداد صفحات: 88 زبان کتاب: فارسی کتاب شیر، کمد و جادوگر ( به انگلیسی The Lion, the Witch and the Wardrobe ) عنوان اولین جلد از سری رمان های سرگذشت نارنیا نوشته سی. اس. لوئیس است که در تاریخ ۱۶ اکتبر ۱۹۵۰ برای اولین بار به چاپ رسید . این کتاب یکی از محبوب ترین و پرفروش ترین رمان های تاریخ به حساب می آید . از رمان شیر، کمد و جادوگر به عنوان یکی شاهکاری در ادبیان فانتز یاد میشود. زمانی چهار تا بچه بودند به اسمهای پیتر ، سوزان ، ادموند و لوسی . این داستان درباره اتفاقی است که وقتی آنها را هنگام جنگ به خاطر دور کردن از حمله های هوایی به بیرون از لندن فرستادند برایشان رخ داد .بچه ها را به خانه پروفسور پیری فرستادند که در دل روستایی زندگی می کرد که شانزده کیلومتر از نزدیکترین ایستگاه قطار و بیش از دو کیلومتر از نزدیکترین اداره پست فاصله داشت .پروفسور زن نداشت و در خانه ای بسیار بزرگ با کدبانویی به نام خانم مک ردی و سه خدمتکار زندگی میکرد . ( خدمتکارها ایوی ، مارگارت و بتی نام داشتند ، اما در این داستان چندان حضوری ندارند . ) خود پروفسور مردی بود بسیار پیر که موهای سفید ژولیده ، سرو ریش و بیشتر صورتش را پوشانده بود …
  21. IMG_20171127_141755.jpg

    کسی از ظاهر یک کوه حرفش را نمی‌فهمد
    به ظاهر ساکتم ، در سینه‌ام آتشفشان دارم 

     امید صباغ‌نو

    1. sayeh.hoorad

      sayeh.hoorad

      آتشفشان كي بودي تو ؟ :abnabat:

    2. Shamoradi
  22. تبریک میگم عنوانتون رو:inlove2:

  23. تولدتوووووون مبااارررکککک :smileybunny1:

    البته با کمی تاخیر:626gdau::tribal2::JC_cupidgirl: 

    1. Mahnazk77

      Mahnazk77

      واااییییی مرسی عزیزمممم تچکر :heartshape2::rose:

      افتخاراشنایی باکی رودارم؟

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      مرضیه هستم جانا:angel2:

  24. واییییی فاطمه جون ، رمانت عالیه ، عالی :19::smileybunny1:

    همینطوری ادامه بده :t(30):

    1. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      ای جاااانممم عزیز دلمممم:inlove2:

      چشمممم ادامه میدمممم:t(30)::t(30):

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×