رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Hadiseh

تیم نقد
  • تعداد ارسال ها

    395
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hadiseh

  1. معرفی و نقد رمان از رویا تا واقعیت | mgt1234

    بسم الله الرحمن الرحیم سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده ی عزیز ... خب بدون هیچ مقدمه ای دوست دارم که به نقد رمان بپردازیم...پس بزن که بریم! نقد رمان از رویا تا واقعیت | mgt1234 نام رمان: اسم رمان باید برگرفته از اتفاقات داستان باشه...اسمی که انتخاب کردید به نظر من کشش لازم رو ایجاد میکنه و به خواننده تلقین میکنه داستان شما برگرفته از یک رویای مجهوله که در ادامه میتونه به واقعیت تبدیل بشه. حالا این پرسش پیش میاد که چه چیزهای میتونن رویایی باشن که تبدیل به واقعیت میشن؟ اینجاست که خواننده کنجکاو میشه بدونه قضیه از چه قراره و ذهنش درگیر میشه و درآخر درگیر شدن ذهن خواننده یعنی جذب اون برای خوندن داستان...از این نظر خوب بودی و اسمی که انتخاب کردی به عقیده ی من میتونه خوب باشه در نگاه اول... جلد رمان: با وجود این که رمان برای کار نقد رفته اما هنوز هیچ جلدی نیست براش...پیشنهاد میکنم در تاپیک طراحی جلد درخواست بدبد تا جلدتون زده بشه ... واما جلدی که میتونه با اسم و حتی داستان شما متناسب باشه باید یه ویژگی های خاص داشته باشه...مثلا شما نمیتونید برای رمانتون که در نگاه اول سبک عاشقانه و همین طور درام داره از عکسی که رنگای شاد و جیغ مثل زرد، صورتی و... استفاده کنید. به نظر من بهتره عکسی که انتخاب میکنید کاملا به موضوع شما بخوره و یا یک سکانس از توی رمانتون باشه...مثلا اگه شخصیت اصی شما به فرض یه اتفاق خاص براش زیر بارون افتاد ، شما میتونید از همچین عکسی برای جلد استفاده کنید. تاکید میشه که استفاده از چهره های شناخته شده و مدل برای جلد خلاف قوانینه و عکس شما باید کاملا متناسب با قوانین انجمن باشه که میتونید این قوانین رو در تاپیک درخواست جلد مطالعه کنید. خلاصه ی رمان: خلاصه ای که در نگاه اول خواننده با اون مواجه میشه باید کشش لازم رو داشته باشه تا بتونه خواننده رو جذب داستان بکنه؛ خلاصه ای که شما به کار گرفتین خوب بود ولی بسیار بسیار بسیار گنگ بود...من به عنوان یه خواننده وقتی خلاصه رو خوندم اصلا نفهمیدم خب قضیه از چه قراره؟ اصلا داستان درمورد چیه؟ درست مثل این میمونه که برید کتابخونه و یک کتاب از قفسه بردارید که عکس روی جلدش خیلی قشنگ باشه اما وقتی پشتش رو نگاه میکنید هیچ خلاصه ای نداشته باشه و شما ندونید باید اون کتاب رو بخرید یا نه چون اصلا نمیدونید درمورد چیه؟ تاکید میکنم این حالت گنگ نمیتونه جذابیت زیادی برای خواننده ها داشته باشه و اونارو از رمانتون زده میکنه... مقدمه ی رمان: این نقطه ی قوت نویسنده و اثرش هستش که مقدمه داشته باشه ؛ مقدمه در نگاه دیگر به معنای شناسنامه ی رمان شماست و وجودش ضروریه؛ نمیدونم اون پارت اولی که نوشتید و ازش توی خلاصه استفاده کردید مقدمه ست یا نه چون اصلا نگفتید که این مقدمه ی رمانمه...متنی که نوشتید بیشتر به درد مقدمه میخوره ؛ تکرار این متن چهره ی قشنگی نداره پس لطفا ویرایش بشه... شروع رمان: کلیشه ای بود! اولین چیزی که به ذهنم میاد اینه که بگم شروع این رمان مثل بیشتر رمان ها کلیشه ای بود و از زندگی روزمره ی شخصیت شروع میشد و فرق چندانی با سایر رمان ها نداشت.اگر شما به دنبال ایده آل بودن رمانتون هستید و میخواید اون رو استثنایی کنید ، باید از کلیشه ای بودن به شدت دوری کنید. سیر داستان: سیر رمان کاملا عادی بود و هیچ هیجان قابل قبولی در تمامی متن نداشتیم...منظورم یه اتفاق خیلی خیلی خاص و یه نبض تپنده برای رمانت بود...سیر داستان فقط اتفاقات و عواطف کارکتر اصلی بود و هیچ اتفاق آن چنان مهمی براش نیفتاد...خب این سبک میتونه ذهن خواننده رو خسته بکنه...این که یواش یواش پیش میری ممکنه که خواننده رو خسته کنه و باعث بشه رمانت رو بذاره کنار...منظورم این نیست که یه جنجال به پا کنی چون رمانت اصلا توی سبک اکشن نیست ولی سعی کن یه جوری داستان رو پیش ببری که خواننده براش سوال پیش بیاد...این طوری میتونی متنی جذاب با کشش لازم رو ایجاد کنی و این یه موفقیت عالیه برای شما... دیالوگ ها و مونولوگ ها: خواننده با خوندن دیالوگ ها و تصورشون ، خودش رو جای شخصیت ها میذاره و این کار باعث ایجاد حس درک و صمیمت بیشتر خواننده نسبت به کارکتر داستان شما میشه. دیالوگ های به کار رفته در رمان شما خیلی ساده و عادی بودن و ما شاهد دیالوگ ها و یا مکالمه های آنچنان سنگین و پرمفهومی نبودیم؛ سادگی متن شما نکته ی مثبتی هستش برای خسته نشدن خواننده از خوندن جملات سنگین و پر ابهام. جای پیشرفت دارید و حتما نثر زیباتری در ادامه برامون خواهید داشت... علامات و اشتباهات: قبل از هرچیزی تشویقتون میکنم قبل از نمایش دادن قسمت هایی که نوشتید ، یه دور به دقت متن رو بخونید و اشکال های تایپی رو برطرف کنید ؛ این ایرادی هست که اغلب نویسنده ها دارن و شما میتونید با دقت بیشتر این ایراد ناخوشایند رو کمتر و یا حتی برطرفش کنید . در قسمت بعد باید بگم که باید به ترتیب بندی و تیتر گذاری رمان دقت زیادی بکنید. غلط املایی به چشمم نخورد و این خیلی خوبه...تاکید میکنم نثر مرتب تر یعنی انگیزه ی بیشتر برای خواننده های رمان. پارت بندی و قسمت گذاریت رو دوست داشتم. در قسمت پانوشت از این که به خواننده نکاتی رو گوش زد میکردی خوشم میاد و به نظرم خوبه که نویسنده با خواننده ارتباط برقرار کنه... در اخر باید بگم از نوشتن کلمات بلند و تکرار حرف خودداری کنید چون ایراد گرفته میشه...مثلا به جای نوشتن برمممم بنویسید بــــــرم ! اگر این نکته رو که بعضی جاها رعایت نکرده بودید رعایت کنید ، عالی میشه! توصیف مکانی: شما توصیف مکانی خوبی دارید و میتونید تصویری از محل دلخواهتون رو با چند جمله ی ساده در ذهن خواننده به نمایش بگذارید . در این مورد تحسینتون میکنم چراکه تصور خوب خواننده میتونه از رمان شما یک ایده آل هنری بسازه. امیدوارم در ادامه هم همین طور خوب عمل کنید. توصیف ظاهر: در قسمت توصیف ظاهر هم عملکرد خوبی داشتید و جای انتقاد منفی ای وجود نداره اما این نکته لازم به ذکر هستش که توصیف بیش از حد باعث خسته کننده شدن نثر میشه پس دقت کنید . همچنان امیدوارم در ادامه با توجه به توانایی خوبت نثر زیباتری ارائه بدی . شخصیت سازی: از همون ابتدا متوجه میشیم که شخصیت درجه یک رمان امیر ، پسر نسبتا آرومی هستش که تمام افکارش متمرکز شده روی آینده ای که در پیش داره و اتفاقاتی که براش میفته دارن اونو گیج و سردرگم میکنن و اون برای فرار از تنهایی بیشتر وقتش رو توی چت روم ها میگذرونه... در ادامه شخصیت های فرعی زیادی به عنوان مثال مادر و پدر امیر ، مهدی و... که به صورت افرادی که در زندگی کارکتر ها نقش ایفا میکنند روبه رو میشیم که این نشون دهنده ی شخصیت پردازی نسبتا خوب شما نویسنده ی عزیز هستش. توصیه میکنم برای داشتن جلوه ی زیباتری ازشخصیت های اصلی اراده ی بیشتری به کار بگیری و تلاش کنی کارکتری جاودانه خلق کنی ؛ ضمن این که شما قلم خوبی داری پس توانایی لازم رو برای خلق چنین شخصیت هایی دارید که بعد از اتمام رمان در خاطر خواننده های عزیز بمونه و ارتباط بهتری با اون ها ایجاد کنه ، کافیه حالت ها و احساسات شخصیت هارو خلاقانه تر بنویسید و از حالت کلیشه ای بودن دورشون کنید؛ موفق باشید. زاویه دید: زاویه ی دید بستگی به خلاقیت نویسنده داره و تصمیم گیری در این باره کاملا به اراده شخص نویسنده هستش. همچنین باید بدونیم زاویه ی دید تاثیر زیادی روی نثر داستان داره و میتونه به زیبایی نوشته کمک زیادی کنه. این که شما مدام بین زمان حال و گذشته هستید یه سبک جالبه که به دور از کلیشه هستش چون بیشتر نویسنده ها فقط و فقط یک حال رو مینویسن...زاویه ی دید شا از حدود دید شصیت اول داستانتون " امیر " هستش که یه پسر دبیرستانی و کم تجربه ست و شما باید با حال و هوای سنی که داره متن رمان رو بنویسید نثر داستان: شیوه ی عملکردی نویسنده در نوشتن نثر داستان خیلی مهمه. به شخصه در رمان شما شاهد نثر عامیانه و ساده ای بودم و این جای ایراد گرفتن نداره چرا که نثر های پیچیده و سنگین باعث خسته کننده شده نوشته میشه و سادگی زیبایی بیشتری داره . ایده ی رمان: تو این مقطع زمانی از کار نویسندگی ایده ها بیشتر کلیشه ای و خسته کننده هستن و خوانندگان رمان به دنبال ایده های جذاب و جدید هستن و نمیتونم خیلی راحت بگم که ایده شما خیلی جذاب و غیرتکراریه اما شما میتونید با نوشتن اتفاقات جدید و تازه اثرتون رو جاودانه و ایده آل کنید. باور پذیری: باور پذیری شما خوبه و نیازی به ترمیم واقعیت گرایی داستان نیست و این قابل تحسین هستش که شما نویسنده ی عزیز میتونی با نوشته ی خودتون خواننده رو به باور برسونی به طوری که درک مسائل براشون راحت بشه و خودشون رو بتونن جای شخصیت ها بذارن و این نقطه ی قوت شماست. در داستان شما هیچ چیز غیر واقعی نیست و مسائل روزمره دقیقا همون طوری نوشته شده که در جامعه شاهد اون هستیم و این عالیه! ژانرهای انتخابی: تا اینجا که خوب پیش رفتید و تا حدودی از ژانرهای انتخابیتون استفاده کردید...در ادامه دوست دارم شاهد پیشرفت بیشتر متن رمان باشم. با آرزوی موفقیت بیشتر شما نویسنده ی عزیز ... نقد شده توسط Hadiseh عضو تیم نقد انجمن نودهشتیا
  2. خاطرات روزانه

    امروز مزخرف ترین روزیه که میشه یه آدم داشته باشه...هیچ چیز درست پیش نمیره و منم مدام دارم گند میزنم...اصلا امروز روز شانس من نیست و مدام بد میارم...
  3. نویسندگی با سه کلمه

    خلاص دوست داشتن تو مثل یه درد بی درمان و یه فریاد بی صداست که هیچ وقت نمیشه ازش خلاص شد...
  4. مشاعره(با حروف انتخابی)

    صبح روزی پشت در می آید و من نیستم قصه ی دنیا به سر می آید و من نیستم
  5. مشاعره با ضرب المثل

    آدم شاخ در میاره !
  6. همین الان دای چیکار میکنی؟

    ناهار میخورم
  7. مشاعره

    دل اگر عاشقی دیوار میخواهی فقط درد شب های مجنون را لیلی میداند فقط
  8. مشاعره

    ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
  9. مشاعره(با حروف انتخابی)

    لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست ث
  10. مشاعره

    تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر لب به آن زنمو زود اذان را گفتند
  11. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه آی دل خودم علیرضا تلیسچی
  12. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    آره آهنگ غمگین علیرضا تلسچی
  13. شب زده | Hadiseh

    #پارت_63 با اصرار زیاد دارن بعد از خوردن قهوه مجبور بودم ببرمش به یه جایی که نه تنها خونه ی دوستم نبود ، بلکه خونه ی جهنمی دشمنم بود ... من هیچ دوستی نداشتم که بخوام با استفاده ازش دروغی که گفتمو درست کنم و از طرفی هم اصلا دلم نمیخواست که دارن بفهمه که به راحتی بهش دروغ گفتم ؛ هرچند که دروغ ساده و مزخرفی بود... راه پر از چاله و گلی جنگلل رو که به عمارت بزرگ کریستین ختم میشد با ماشین دارن گذروندیم و حالا درست جلوی دروازه ی آهنی و بسته شده ی خونه ش بودیم... دارن سوتی زد و گفت: _ دوستت اینجا زندگی میکنه؟ سرمو تکون دادمو جواب دادم: + اوهوم...مـــ... انگار که اصلا حواسش نبود من داشتم حرف میزدم درحالی که مسخ خونه شده بود گفت: _ تنها؟ نفسمو با حرص به بیرون فرستادمو جواب دادم: + آره ! دارن برگشت به طرفمو گفت: _ نمیترسه تنهایی؟ شونه هامو انداختم بالا و گفتم: + نمیدونم! دارن دوباره برگشت و به ساختمون قدیمی خونه نگاه کرد و گفت _ خیلی دوست دارم ببینمش و ببینم چطوری توی این خونه تنهایی میمونه... مکثی کردمو با تردید جواب دادم: + خب...اون زیاد دوست نداره با کسی معاشرت کنه... دارن با چشمای گرد شده برگشت طرفمو پرسید: _ واقعا ؟ سرمو تکون دادمو به دروغ گفتم: + بعد از مرگ خانواده ش گوشه گیر شده... دارن ابروهاشو انداخت بالا و سرشو تکون داد و گفت: _ حق داره ... به هرحال بهش بگو خونه ش رو میراث فرهنگی با قیمت خوبی میخره ! چیزی نگفتمو در ماشین رو باز کردم که پیاده بشم که دارن گفت: _ مواظب خودت باش! سرمو تکون دادمو گفتم: + ممنونم دارن! بخاطر قهوه و این که منو رسوندی... دارن_ خواهش میکنم آیریس...برای برگشتن به خونه... میدونستم میخواد چی بگه برای همین پریدم وسط حرفشو گفتم: + مطمئنا خودش منو میرسونه ؛ اون یه مرسدس داره! دارن این بار با شگفتی لبخند بزرگی زد و نگاهشو به خونه دوخت... دارن_ نگفتی اسمش چیه؟ نفس عمیقی کشیدمو آروم جواب دادم : + کریستین! دارن_ بهش سلام برسون ! سرمو تکون دادمو بدون هیچ حرف دیگه ای از ماشین پیاده شدمو در ماشینو بستم... با قدمای آهسته از ماشین فاصل گرفتمو در حالی که تمام حواسمو جمع کرده بودم تا روی برفا لیز نخورم ، وارد محوطه ی اصلی خونه شدم... بخاطر این که برف همه جارو پوشونده بود دیگه خبری از اون خار هایی که سرتاسر مسیر دروازه تا در ورودی خونه در برمیگرفتن نبود و اصلا مشخص نبود پامو دارم کجا میذارم! از پله های سنگی بالا رفتمو رسیدم پشت در بزرگ خونه...برگشتمو به ماشین دارن که هنوز نرفته بود نگاه کردم...درحالی که با سرم اشاره میکردم که بره، تقه ای به در زدم... به ثانیه نکشید در باز شد و کریستین رو دیدم که مثل همیشه با اخمای درهم رفته ش نه به من بلکه داره به ماشین دارن نگاه میکنه... خوب میدونستم که خیلی قبل تر از این که از ماشین پیاده بشم متوجه حضور من و دارن توی خونه ش شده بوده... با صدای آرومی پرسیدم: +چیزی شده کریستین؟ چشم از ماشین دارن برداشت و بهم نگاه کرد و گفت: _ این جا چیکار میکنی؟ متوجه صدای گریه ی بچه ای شدم که از توی خونه میاد...روی پاشنه ی پام بلند شدم تا توی خونه رو از روی شونه هاش ببینمو در همون حال گفتم: + ظاهرا مهمون کوچولوت داره بدجوری گریه میکنه... کریستین با بی تفاوتی بدون این که به حرفم توجه کنه گفت: _ اون پسره کیه؟ مکثی کردمو گفتم: + میشه بذاری بیام داخل؟ هوا واقعا سرده... با تردید به سرتاپام نگاهی انداخت و آروم از جلوی در کنار رفت... رفتم داخل خونه و نفس عمیقی کشیدم ...صدای بسته شدن در رو از پشت سرم شنیدم...برگشتم طرف کریستینی که با اخمای توی همش از در فاصله گرفته بود و به سمت پنجره میرفت... بدون این که منتظر بمونم سوالش رو دوباره تکرار کنه گفتم: _ اون همکلاسیمه ؛ اصرار کرد منو برسونه و منم قبول کردم... صدای پوزخند زدنشو با این که صورتش سمت پنجره بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد و من نمیتونستم پوزخندشو ببینم، شنیدم... بعد از چند ثانیه برگشت طرفمو گفت: _ حتما باید مقصدت اینجا میبود؟ شونه هامو انداختم بالا و برگشتم به سمت بچه ای که روی یکی از مبل های وسط سالن داشت گریه میکرد ... اخمامو کردم توی هم و رفتم سمتش...بغلش کردمو با همون اخمای توی هم رفته گفتم: _ این کوچولو انگار واقعا ناراحته ... کریستین با تخسی کامل رفت و خودشو پرت کرد روی کاناپه ی جلوی تلویزیون و با لحنی که یرشار از نفرت بود گفت: _ ناراحتیش اصلا مهم نیست! مهم اینه که دارم از دستش کلافه میشم... لبخند کمرنگی زدمو با شک پرسیدم: + چرا پس تاحالا نگهش داشتی؟ نگاهشو از تلویزیونی که روشنش کرده بود گرفت و بهم نگاه کرد...چیزی نگفت و روشو بازم برگردوند سمت تلویزیون... با نگاه پر از شرارتی بهش خیره شده بودمو انتظار داشتم که جوابمو بده...انگارکه سنگینی نگاهم عصبیش میکرد چون بعد از چند ثانیه تلویزیون رو خاموش کرد و کنترل رو پرت کرد یه گوشه و درحالی که از جاش بلند میشد گفت: _ منتظرم تعطیلات تموم بشه و بدمش به یه یتیم خونه ی درست و حسابی ! لبخند عمیق تری زدمو درحالی که بچه رو آروم تکون میدادم تا آروم تر بشه پرسیدم: + پس چرا نذاشتیش توی یکی از همین خیابونا؟ برای تو که فرقی نداره هوم؟ با کلافگی بدون این که به سوالم اعتنایی بکنه گفت: _ گفته بودی اگه درمورد این بچه نیاز به کمک داشتم بهت بگم ؛ حالا که اومدی خیلی بهتره که منو خلاص کنی از شر شنیدن گریه های این جونور... و به بچه ی توی دستم اشاره کرد...خنده ی کوتاهی کردمو گفتم: + تو که میگفتی از هیشکی کمک نمیگیری ؛ مخصوصا از من ! چشم غره ای بهم رفت و گفت: _ واسه چی اومدی اینجا؟ بچه رو توی دستم جابه جا کردمو در حالی که به صورت سرخ شده از گریه ش نگاه میکردم با لحن جدی ای گفتم: + این بچه گشنشه ؛ این شکلی داره اذیت میشه... شونه هاشو انداخت بالا و با بی تفاوتی از کنارم رد شد و گفت : _ من چیزی از این مسخره بازیای انسان گونه نمیفهمم... با صدای نسبتا بلندی پریدم وسط حرفشو گفتم: + بسه دیگه کریستین ! اینقدر نگو نمیفهمم نمیفهمم ؛ تو خودت قبلا یه انسان بودی...میشنوی؟ یه انسان ! و برگشتم طرفش و با اخمای تو هم رفته نگاهش کردم... با تک ابروی بالا رفته ش شروع کرد به دور من قدم زدن ... بچه رو سفت توی بغلم گرفته بودم و تمام تلاشم این بود که محکم و بدون ترس وایسم... بالاخره جلوی روم از حرکت وایساد و خم شد و دستاشو به زانو گرفت ...حالا دیگه کاملا هم قد من شده بود...با چشمایی که ازشون چیزی جز غم و کلافگی نمیشد خوند توی چشمام خیره شد و گفت : _ دروغ بزرگی میشه اگه بگم که خاطرات اون دوران رو فراموش کردم پس این طور قانعت میکنم که بگم زندگی اون دوران من ، خیلی متفاوت با تک تک آدمای شهر بود و تمام ! سوالی هست آیریس دنیرا ؟ پوزخندی زدمو ازش رو برگردوندمو گفتم: + تلاش نکن قانعم کنی چون بی فایده ست ! ازم فاصله گرفت و نشست روی کاناپه و پاشو انداخت روی پاش و گفت : _ اینجا نیومدی که درمورد قانع نشدنت حرف بزنی...مگه نه؟ + من نگران این بچه م ؛ این شکلی داره اذیت میشه... _ پس بردارش و با خودت ببرش ! با چشمای گرد شده از حرص و تعجب پرسیدم: + تو چی گفتی؟ بدون این که مکثی بکنه با بی تفاوت ترین حالت ممکن گفت : _ تو که اینقدر حامی حقوق بشری ، چطوره اون جونورم برداری و با خودت ببری؟ این شکلی منو واقعا راحت میکنی! چشمامو چرخوندمو با صدای نازکی درحالی که اداشو در میاوردم گفتم: + منو واقعا راحت میکنی! ایــــش! تو همین جوریشم خیلی راحتی... پوزخندی زد و گفت: _ آره مشخصه ! شونه هامو انداختم بالا و در حالی که از روی کاناپه پتوی سفید رنگ بچه رو برمیداشتم گفتم: + تو خونه تون باید حموم پیدا بشه مگه نه؟ با گیجی بهم نگاه کرد و میخواست چیزی بگه که سریع گفتم: + این بچه واقعا نیاز داره که حموم کنه ... کریستین _ مگه تو بلدی حمومش کنی؟ سرمو تکون دادمو گفتم: + معلومه که نه ! ولی تو کمکم میکنی... کریستیندستاشو به سینه ش زد و با لحن کشداری گفت: _ عمــــــرا! بی توجه به حرفش رفتم به سمت شومینه و گفتم: + بهتره اول شومینه رو روشن کنی تا سرما نخوره ؛ اینجا واقعا سرده... با لجبازی جواب داد : _ خیلیم خوبه هوا ... پریدم وسط حرفش و گفتم: + بیخیال کریستین! بعد از روشن کردن شومینه خوشحال میشم لباساشو آماده کنی... با انزجار جواب داد: _ چه لباسایی؟ بچه رو تو بغلم جابه جا کردمو گفتم: + مگه لباس نداره خودش؟ کریستین _ معلومه که نه ! سرمو تکون دادمو با آرامش خاصی گفتم : + اوه چه بد ! باید یه خرید کوچیک براش بکنیم پدرخونده ی عزیز! کریستین این بار با عصبانیت فریاد زد : _ به من نگو پدرخونده ! من با اون جونور کاری ندارم! بدون این که توی لحن صدام تغییری ایجاد کنم جواب دادم: + ولی حالا توی خونه ی توئه و توام مواظبشی...تاالآن که این طور بوده... کریستین خواست حرفی بزنه که پیش دستی کردمو نذاشتم بازم مخالفت کنه و گفتم: + فقط یک ساعت طول میکشه ؛ شایدم کمتر ! نفسشو با حرص به بیرون فرستاد گفت : _ باشه! با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادمو درحالی که به سمت در اصلی خونه میرفتم گفتم : + عالیه ! ... ...
  14. شب زده | Hadiseh

    نام کتاب : شب زده نام نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ماوراطبیعی، عاشقانه خلاصه: سال 1853 میلادی، نیویورک... کریستین که به خاطر پیشگویی یک پیرزن در بدو تولدش شوم خوانده شده، در کنار خانواده ی سلطنتی خودش با کمال نارضایتی بزرگ میشه و به خاطر عقده های زیادی که داشته از آدم های اطرافش متنفره...سرنوشت جوری رقم میخوره که اون با کسی آشنا بشه که زندگیش رو محکوم به تاریکی مطلق میکنه و داستان از جایی شروع میشه که اون 163 سال بعد، درحالی که یک هیولا شمرده میشه، برای انتقام برگرده...آیا اون موفق میشه با وجود دشمنی که میخواد دربرابرش از شهرش محافظت کنه انتقامشو بگیره؟...چی در انتظاره؟... امیدوارم منو همراهی کنید دوستان!
  15. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    آره قشنگه بذار تو حال خودم باشم تتلو
  16. نویسندگی با سه کلمه

    یه کلمه شو هم خودم گفتم..." عشق شناسی "
  17. مشاعره

    توانا بود هرکه دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
  18. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه مدار بیقراری بابک جهانبخش
  19. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه رویا حمید عسگری
  20. مشاعره

    تو همان جرعه ی آبی که نشد وقت سحر لب به آن زنمو زود اذان را گفتند
  21. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه چتر خیس حامد همایون

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×