رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Hadiseh

تیم نقد
  • تعداد ارسال ها

    387
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,177 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    منتقد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

965 بازدید کننده نمایه
  1. مشاعره

    ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
  2. مشاعره(با حروف انتخابی)

    لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست ث
  3. مشاعره

    تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر لب به آن زنمو زود اذان را گفتند
  4. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه آی دل خودم علیرضا تلیسچی
  5. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    آره آهنگ غمگین علیرضا تلسچی
  6. شب زده | Hadiseh

    #پارت_63 با اصرار زیاد دارن بعد از خوردن قهوه مجبور بودم ببرمش به یه جایی که نه تنها خونه ی دوستم نبود ، بلکه خونه ی جهنمی دشمنم بود ... من هیچ دوستی نداشتم که بخوام با استفاده ازش دروغی که گفتمو درست کنم و از طرفی هم اصلا دلم نمیخواست که دارن بفهمه که به راحتی بهش دروغ گفتم ؛ هرچند که دروغ ساده و مزخرفی بود... راه پر از چاله و گلی جنگلل رو که به عمارت بزرگ کریستین ختم میشد با ماشین دارن گذروندیم و حالا درست جلوی دروازه ی آهنی و بسته شده ی خونه ش بودیم... دارن سوتی زد و گفت: _ دوستت اینجا زندگی میکنه؟ سرمو تکون دادمو جواب دادم: + اوهوم...مـــ... انگار که اصلا حواسش نبود من داشتم حرف میزدم درحالی که مسخ خونه شده بود گفت: _ تنها؟ نفسمو با حرص به بیرون فرستادمو جواب دادم: + آره ! دارن برگشت به طرفمو گفت: _ نمیترسه تنهایی؟ شونه هامو انداختم بالا و گفتم: + نمیدونم! دارن دوباره برگشت و به ساختمون قدیمی خونه نگاه کرد و گفت _ خیلی دوست دارم ببینمش و ببینم چطوری توی این خونه تنهایی میمونه... مکثی کردمو با تردید جواب دادم: + خب...اون زیاد دوست نداره با کسی معاشرت کنه... دارن با چشمای گرد شده برگشت طرفمو پرسید: _ واقعا ؟ سرمو تکون دادمو به دروغ گفتم: + بعد از مرگ خانواده ش گوشه گیر شده... دارن ابروهاشو انداخت بالا و سرشو تکون داد و گفت: _ حق داره ... به هرحال بهش بگو خونه ش رو میراث فرهنگی با قیمت خوبی میخره ! چیزی نگفتمو در ماشین رو باز کردم که پیاده بشم که دارن گفت: _ مواظب خودت باش! سرمو تکون دادمو گفتم: + ممنونم دارن! بخاطر قهوه و این که منو رسوندی... دارن_ خواهش میکنم آیریس...برای برگشتن به خونه... میدونستم میخواد چی بگه برای همین پریدم وسط حرفشو گفتم: + مطمئنا خودش منو میرسونه ؛ اون یه مرسدس داره! دارن این بار با شگفتی لبخند بزرگی زد و نگاهشو به خونه دوخت... دارن_ نگفتی اسمش چیه؟ نفس عمیقی کشیدمو آروم جواب دادم : + کریستین! دارن_ بهش سلام برسون ! سرمو تکون دادمو بدون هیچ حرف دیگه ای از ماشین پیاده شدمو در ماشینو بستم... با قدمای آهسته از ماشین فاصل گرفتمو در حالی که تمام حواسمو جمع کرده بودم تا روی برفا لیز نخورم ، وارد محوطه ی اصلی خونه شدم... بخاطر این که برف همه جارو پوشونده بود دیگه خبری از اون خار هایی که سرتاسر مسیر دروازه تا در ورودی خونه در برمیگرفتن نبود و اصلا مشخص نبود پامو دارم کجا میذارم! از پله های سنگی بالا رفتمو رسیدم پشت در بزرگ خونه...برگشتمو به ماشین دارن که هنوز نرفته بود نگاه کردم...درحالی که با سرم اشاره میکردم که بره، تقه ای به در زدم... به ثانیه نکشید در باز شد و کریستین رو دیدم که مثل همیشه با اخمای درهم رفته ش نه به من بلکه داره به ماشین دارن نگاه میکنه... خوب میدونستم که خیلی قبل تر از این که از ماشین پیاده بشم متوجه حضور من و دارن توی خونه ش شده بوده... با صدای آرومی پرسیدم: +چیزی شده کریستین؟ چشم از ماشین دارن برداشت و بهم نگاه کرد و گفت: _ این جا چیکار میکنی؟ متوجه صدای گریه ی بچه ای شدم که از توی خونه میاد...روی پاشنه ی پام بلند شدم تا توی خونه رو از روی شونه هاش ببینمو در همون حال گفتم: + ظاهرا مهمون کوچولوت داره بدجوری گریه میکنه... کریستین با بی تفاوتی بدون این که به حرفم توجه کنه گفت: _ اون پسره کیه؟ مکثی کردمو گفتم: + میشه بذاری بیام داخل؟ هوا واقعا سرده... با تردید به سرتاپام نگاهی انداخت و آروم از جلوی در کنار رفت... رفتم داخل خونه و نفس عمیقی کشیدم ...صدای بسته شدن در رو از پشت سرم شنیدم...برگشتم طرف کریستینی که با اخمای توی همش از در فاصله گرفته بود و به سمت پنجره میرفت... بدون این که منتظر بمونم سوالش رو دوباره تکرار کنه گفتم: _ اون همکلاسیمه ؛ اصرار کرد منو برسونه و منم قبول کردم... صدای پوزخند زدنشو با این که صورتش سمت پنجره بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد و من نمیتونستم پوزخندشو ببینم، شنیدم... بعد از چند ثانیه برگشت طرفمو گفت: _ حتما باید مقصدت اینجا میبود؟ شونه هامو انداختم بالا و برگشتم به سمت بچه ای که روی یکی از مبل های وسط سالن داشت گریه میکرد ... اخمامو کردم توی هم و رفتم سمتش...بغلش کردمو با همون اخمای توی هم رفته گفتم: _ این کوچولو انگار واقعا ناراحته ... کریستین با تخسی کامل رفت و خودشو پرت کرد روی کاناپه ی جلوی تلویزیون و با لحنی که یرشار از نفرت بود گفت: _ ناراحتیش اصلا مهم نیست! مهم اینه که دارم از دستش کلافه میشم... لبخند کمرنگی زدمو با شک پرسیدم: + چرا پس تاحالا نگهش داشتی؟ نگاهشو از تلویزیونی که روشنش کرده بود گرفت و بهم نگاه کرد...چیزی نگفت و روشو بازم برگردوند سمت تلویزیون... با نگاه پر از شرارتی بهش خیره شده بودمو انتظار داشتم که جوابمو بده...انگارکه سنگینی نگاهم عصبیش میکرد چون بعد از چند ثانیه تلویزیون رو خاموش کرد و کنترل رو پرت کرد یه گوشه و درحالی که از جاش بلند میشد گفت: _ منتظرم تعطیلات تموم بشه و بدمش به یه یتیم خونه ی درست و حسابی ! لبخند عمیق تری زدمو درحالی که بچه رو آروم تکون میدادم تا آروم تر بشه پرسیدم: + پس چرا نذاشتیش توی یکی از همین خیابونا؟ برای تو که فرقی نداره هوم؟ با کلافگی بدون این که به سوالم اعتنایی بکنه گفت: _ گفته بودی اگه درمورد این بچه نیاز به کمک داشتم بهت بگم ؛ حالا که اومدی خیلی بهتره که منو خلاص کنی از شر شنیدن گریه های این جونور... و به بچه ی توی دستم اشاره کرد...خنده ی کوتاهی کردمو گفتم: + تو که میگفتی از هیشکی کمک نمیگیری ؛ مخصوصا از من ! چشم غره ای بهم رفت و گفت: _ واسه چی اومدی اینجا؟ بچه رو توی دستم جابه جا کردمو در حالی که به صورت سرخ شده از گریه ش نگاه میکردم با لحن جدی ای گفتم: + این بچه گشنشه ؛ این شکلی داره اذیت میشه... شونه هاشو انداخت بالا و با بی تفاوتی از کنارم رد شد و گفت : _ من چیزی از این مسخره بازیای انسان گونه نمیفهمم... با صدای نسبتا بلندی پریدم وسط حرفشو گفتم: + بسه دیگه کریستین ! اینقدر نگو نمیفهمم نمیفهمم ؛ تو خودت قبلا یه انسان بودی...میشنوی؟ یه انسان ! و برگشتم طرفش و با اخمای تو هم رفته نگاهش کردم... با تک ابروی بالا رفته ش شروع کرد به دور من قدم زدن ... بچه رو سفت توی بغلم گرفته بودم و تمام تلاشم این بود که محکم و بدون ترس وایسم... بالاخره جلوی روم از حرکت وایساد و خم شد و دستاشو به زانو گرفت ...حالا دیگه کاملا هم قد من شده بود...با چشمایی که ازشون چیزی جز غم و کلافگی نمیشد خوند توی چشمام خیره شد و گفت : _ دروغ بزرگی میشه اگه بگم که خاطرات اون دوران رو فراموش کردم پس این طور قانعت میکنم که بگم زندگی اون دوران من ، خیلی متفاوت با تک تک آدمای شهر بود و تمام ! سوالی هست آیریس دنیرا ؟ پوزخندی زدمو ازش رو برگردوندمو گفتم: + تلاش نکن قانعم کنی چون بی فایده ست ! ازم فاصله گرفت و نشست روی کاناپه و پاشو انداخت روی پاش و گفت : _ اینجا نیومدی که درمورد قانع نشدنت حرف بزنی...مگه نه؟ + من نگران این بچه م ؛ این شکلی داره اذیت میشه... _ پس بردارش و با خودت ببرش ! با چشمای گرد شده از حرص و تعجب پرسیدم: + تو چی گفتی؟ بدون این که مکثی بکنه با بی تفاوت ترین حالت ممکن گفت : _ تو که اینقدر حامی حقوق بشری ، چطوره اون جونورم برداری و با خودت ببری؟ این شکلی منو واقعا راحت میکنی! چشمامو چرخوندمو با صدای نازکی درحالی که اداشو در میاوردم گفتم: + منو واقعا راحت میکنی! ایــــش! تو همین جوریشم خیلی راحتی... پوزخندی زد و گفت: _ آره مشخصه ! شونه هامو انداختم بالا و در حالی که از روی کاناپه پتوی سفید رنگ بچه رو برمیداشتم گفتم: + تو خونه تون باید حموم پیدا بشه مگه نه؟ با گیجی بهم نگاه کرد و میخواست چیزی بگه که سریع گفتم: + این بچه واقعا نیاز داره که حموم کنه ... کریستین _ مگه تو بلدی حمومش کنی؟ سرمو تکون دادمو گفتم: + معلومه که نه ! ولی تو کمکم میکنی... کریستیندستاشو به سینه ش زد و با لحن کشداری گفت: _ عمــــــرا! بی توجه به حرفش رفتم به سمت شومینه و گفتم: + بهتره اول شومینه رو روشن کنی تا سرما نخوره ؛ اینجا واقعا سرده... با لجبازی جواب داد : _ خیلیم خوبه هوا ... پریدم وسط حرفش و گفتم: + بیخیال کریستین! بعد از روشن کردن شومینه خوشحال میشم لباساشو آماده کنی... با انزجار جواب داد: _ چه لباسایی؟ بچه رو تو بغلم جابه جا کردمو گفتم: + مگه لباس نداره خودش؟ کریستین _ معلومه که نه ! سرمو تکون دادمو با آرامش خاصی گفتم : + اوه چه بد ! باید یه خرید کوچیک براش بکنیم پدرخونده ی عزیز! کریستین این بار با عصبانیت فریاد زد : _ به من نگو پدرخونده ! من با اون جونور کاری ندارم! بدون این که توی لحن صدام تغییری ایجاد کنم جواب دادم: + ولی حالا توی خونه ی توئه و توام مواظبشی...تاالآن که این طور بوده... کریستین خواست حرفی بزنه که پیش دستی کردمو نذاشتم بازم مخالفت کنه و گفتم: + فقط یک ساعت طول میکشه ؛ شایدم کمتر ! نفسشو با حرص به بیرون فرستاد گفت : _ باشه! با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادمو درحالی که به سمت در اصلی خونه میرفتم گفتم : + عالیه ! ... ...
  7. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    آره قشنگه بذار تو حال خودم باشم تتلو
  8. نویسندگی با سه کلمه

    یه کلمه شو هم خودم گفتم..." عشق شناسی "
  9. مشاعره

    توانا بود هرکه دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
  10. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه مدار بیقراری بابک جهانبخش
  11. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه رویا حمید عسگری
  12. مشاعره

    تو همان جرعه ی آبی که نشد وقت سحر لب به آن زنمو زود اذان را گفتند
  13. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه چتر خیس حامد همایون

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×