رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

samira7781

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    563
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

5,036 بار تشکر شده

درباره samira7781

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,269 بازدید کننده نمایه
  1. من به آغاز زمین نزدیکم.

    نبض گل ها را میگیرم.

    آشنا هستم با،سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت

    "سهراب سپهری_اهل کاشانم"

  2. زوال عقل|samira7781

    "زوال عقل" چندی است که به دنبال رنگ خاطرات می گردم.در میان نقاشی ها آن را جست و جو می کنم،اما نشان آشنایی نمی یابم.گویا بعد از وقوع هر خاطره رنگ هایش آب شده و در تاریک ترین نقطه ی ذهنم ته نشین می شوند. اولین خاطره ی همه ی ما روز تولدمان است. اما این ذهن فراموشکار زیبا ترین خاطرات را شکار می کند.آنها را می بلعد و نشانه هایش را از روی جهان مادی می زداید.شیرین ترین اتفاقات را فراموش می کنیم.زیرا مدام در حال یادآوری گذشته ی تلخ خویش هستیم.گمان می کنیم کودکی مان برای همیشه در قفس گذشتگان باقی می ماند.اما زمانی به نادرستی این تفکر پی می بریم که دل مان یک لالایی مادرانه می خواهد.آن وقت می فهمیم هیچ خاطره ای در جهان معنوی فراموش نمی شود.بلکه فقط رنگ هایش را از دست می دهد. یکی از خاطرات دوران کودکی ام را خوب به یاد دارم.زمانی که هفتمین بهار عمرم در گذر بود،نزد مادر و پدر عزیزم زندگی دلپذیری را سپری میکردم.خواهر و برادری نداشتم اما بسیار بازیگوش بودم.در حیاط دلباز خانه یمان یک تاب چوبی قرار داشت که تخته ی چوبی آن به وسیله ی چهار طناب محکم زیر درخت سیب بسته شده بود.همیشه ظهر ها وقتی اهل خانه به خواب می رفتند،به قصد بازی راهی حیاط می شدم.تفریحات کودکانه ی زیادی در حیاط برایم محیا بود.گاه کنار حوض می نشستم و با دست های کوچکم ،ماهی قرمز ها را دنبال میکردم.گاهی نیز سراغ خاک مرطوب باغچه می رفتم و با آن اشکال مختلف می ساختم.اما سرگرمی اصلی من بازی کردن با آن تاب چوبی متصل به چهار طناب قرمز رنگ بود. هفتمین زمستان عمرم با گریه های یک نوزاد آغاز شد.اما این گریه ها زیاد دوام نداشتند.اولین شب زمستانی آن سال را در بیمارستان گذراندم.با پدر کنار در اتاقی نشسته بودیم که قرار بود از درون آن مادر و خواهر کوچکم خارج شوند.شب سردی بود اما محیط داخلی بیمارستان گرمای دلچسبی داشت. پاهای پدر می لرزیدند و من می دانستم که دلیل این لرزش سرمای زمستان نیست.بعد از یک انتظار طولانی صدای جیغ نوزاد به گوش من و پدرم رسید.پدر با شنیدن صدای گریه نوزاد با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت:«خواهرت به دنیا آمد عزیزم.خداروشکر.خداروشکر.» وسپس من را در آغوش گرفت.خانمی که روپوش سبز رنگی به تن داشت در حالی که یک چرخ دستی را حمل می کرد از اتاق عمل خارج شد.پدر سریعا سمت آن چرخ دستی رفت و ازبین ملحفه ای که مثل پیله ی پروانه روی آن پیچیده شده بود،چیزی را مشاهده کرد.پدر لبخندی از روی رضایت زد و خطاب به آن خانم گفت:«خانم همسرم...حال همسرم چطور است؟» خانم گفت:«حال همسرتان رو به راه است اما این نوزاد...» پدر با شک و تردید گفت:«مشکلی پیش آمده؟» خانم چرخ دستی را به جلو راند و در حالی که دور میشد گفت:«نگران نباشید.فقط کمی ناخوش است.» خواهر یک روزه ی من ناخوش بود اما نه فقط کمی.او را به بخش منتقل کرده بودند.می گفتند نمیتواند خوب نفس بکشد.من چیزهایی در بدن داشتم که او نداشت و به همین دلیل او را ناقص می خواندند. هنوز یک هفته از تولدش نگذشته بود که روز مرگش فرا رسید.خورشید از تابیدن به خانه ی ما اجتناب می کرد.آن سال تاریک ترین زمستان عمرم را داشتم. مادرم بوی غم می داد.نا امیدی و ترس زندگی اش را احاطه کرده بودند.تاب محبوب من تنها با وزش باد سرد زمستانی تکان می خورد.دیگر خبری از شیطنت های کودکانه نبود.چون دیگر ذوق و شوقی در وجودم باقی نمانده بود.پدر شاهد افسردگی مادر بود اما کاری از دستش برنمی آمد.نیاز مادر با قرص و داروی روان پزشک ها رفع نمیشد.او به مهر فرزندی نیاز داشت که هرگز او را در آغوش نگرفته بود. بوی خاک خیس زمین و رایحه دل انگیز شبنم های بهاری جان تازه ای به خانه وخانواده یمان بخشیدند. دوباره حس خوش تاب بازی برایم زنده شده بود.اما قانون های بازی تغییر کرده بودند.پیش از این مالک و صاحب همیشگی تاب من بودم.خود روی آن می نشستم و با ضرب پاهایام بر روی زمین اوج میگرفتم.اما از آن بهار به بعد دیگر من تنها نبودم.یک دوست ناشناس به جمع تک نفره ی من اضافه شده بود. گاه خودم تاب می خوردم و گاه او را تاب می دادم.مادرم هرگاه من و او را مشغول بازی می دید می گفت: -«چندبار باید بهت بگویم که تاب خالی را تکان نده.خوبیت ندارد بچه جان.» نمی دانستم منظور مادر از تاب خالی چیست.چون همیشه زمانی این حرف را می زد که من مشغول تاب دادن دوست جدیدم بودم. طنین خنده هایمان در حیاط می پیچید.من کنار دیواره ی آبی رنگ حوض نشسته بودم و روی صورت دوستم که آن سوی حوض نشسته بود آب می پاشیدم.او نیز خنده کنان مشت پر از آبش را سمت من نشانه می گرفت.از جایم بلند شدم و دنبالش دویدم.می دانستم که او این بازی تعقیب و گریز را دوست دارد.پاهای کوچک و گوشتالوی او آنچنان تند و تیز می دویدند که در نهایت مرا تسلیم خود کردند.در جایم ایستادم و نفس نفس زنان گفتم:«باشد.تو برنده شدی.» -«اما تو همیشه همین را می گویی.زود خسته می شوی و کنار می کشی.حساب نیست.» عرق روی پیشانه ام را پاک کردم و با خنده گفتم:«میتوانی جایزه ای برای بُرد خود درخواست کنی.» با خوشحالی سمت تاب دوید و روی آن نشست.پاهای کوتاهش که به زمین نمی رسیدند را با سرعت تکان می داد و منتظر به من خیره شده بود.لبخندی زدم و پشت به تاب ایستادم.دو طرفه تخته ی چوبی تاب را محکم با دست هایم گرفتم و آن را برای پرتاب به عقب کشیدم.سپس تخته ی چوبی را به جلو پرتاب کرده و همراه با او هورا کشیدم.با ذوق کودکانه ای پاهایش را تکان داد و گفت:«بالا تر.بالاتر.» با قدرت بیشتری او را به جلو هل دادم.تماشای خوشحالی او را دوست داشتم.گوش دادن به صدای خنده های کودکانه اش را دوست داشتم.نمی دانستم این مهر و محبت شدیدم نسبت به او کی و از کجا آغاز شد.من حتی نمی دانستم او کیست و چرا دوست من است.بلکه فقط او را دوست داشتم.مثل یک خواهر یا یک برادر کوچکتر. می خواهم رنگ خاطرات پیدا کنم تا این خاطره ی مرده را جان ببخشم.می خواهم آن کودک نامرئی را مرئی کنم.رنگ گذشتگان را بیابم و زمانی که خود یک خاطره شدم،هم بازی دنیای مردگان خویش را شناخته و با او تاب بازی کنم. پایان "لطفا پستی ارسال نشه"
  3. امروز بالاخره وقت کردم بیام اینجا...ولی نبودی...دلم برات تنگ شده در حد مرگ!

    مثل اینکه قسمت نیست این دلتنگی تموم شه...:hanghead:

    خب،تا ۳۳ روز دیگه.... مراقب خودت باش.

    خداحافظ دختر یکی یک دونهِ من:bye::heart:

     

    1. samira7781

      samira7781

      :t(19)::t(14):ددی 33 روز خیلی زیاده

      دلم برات تنگ شده

      نمیدونم چی بگم

      میدونم الان خیلی ناراحتی

      ولی مراقب خودت باش

      کاری نکن ناراحتی مریضت کنه

      :t(14)::t(34):

      اگه این 33 روز کمک میکنه حالت خوب بشه 

      باشه

      پس تا 11/23 صبر میکنم

      منتظرتم:t(35)::t(14):

  4. خاطرات روزانه

    چه فایده ای داره که رویا های بزرگی داشته باشم وقتی هیچ شور و ذوقی برای رسیدن بهشون ندارم متاسفم چیزی برای نوشتن ندارم 96/10/10 "شروع سال 2018 میلادی"
  5. در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
    که روزهای رفته در آن بود نا پدید
    با ناخن این جسد را
    از هم شکافتم
    رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
    اما از آنچه در پی آن
    بودم
    رنگی نیافتم

    #سهراب-سپهری

    1. PEYMAN9675

      PEYMAN9675

      سهراب عالیه...

    2. Z_khofteh

      Z_khofteh

      کاش میتوانستم خدای سهراب را حس کنم
      کم کم به خودم هم شک میکنم
      پشت ان کاج بلند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      کسی سر در خانه‌ی دوست را ربوده است

  6. خاطرات روزانه

    هیچ وقت نمیشه فهمید چی تو سر بقیه میگذره اینکه اونا تو رو چجور قضاوت میکنن برای همیشه ازت پنهان میمونه و البته این یک موضوع عادیه. کاملا عادی. چیزی که برام عادی نیست خودمم. نمیتونم بفهمم چی تو سرم میگذره و کسی هم نمیتونه کمکی بهم بکنه.چون ادما نمیتونم ذهن همدیگه رو بخونن. به یک اعتراف نیاز دارم. چندتا برگه ی سفید و یه خودکار سیاه. شاید با نوشتن بتونم خودمم رو بفهمم. چقدر ترسناک میشه اگه این کاغذا برای همیشه سفید بمونن. مثل ذهن بی فایده من. 96/10/09
  7. سلام سلام

    قراربود کلی برام بحرفی ... نه که من برم و طولانی همو نبینیم

    (به نظرت علیه خودم بود یا به نفعم):t(7)::laugh2:

    1. samira7781

      samira7781

      سلاااام

      چطوری نفس جان؟!

      :t(14):هعی...

      نیستم ک

      تو هم نیستی ک

      امتحانم دارم ک

      (فک کنم بر علیه خودت بود...:laugh2:)

      امتحانام تموم شد حتما میام خصوصیت:loveboat:

      کلی حرف دارم برات:val:

    2. n-a-f-a-s

      n-a-f-a-s

      می تو

      امتحان نمیذاره نفس کشید کع

      زندگی سخت شده کع

      کی تموم میشه کع :/

      خخ حس کردما...باشد منتظرتممممم

    3. samira7781
  8. وای شما هم ک طلایی شدی.

    اصن حواسم نبود.

    تبریک نیا جااان

    خیلی دوران خوشیه این طلایی بودن.:t(24):

    ازش استفاده کن.

    چوکاههه:D:gol:

    1. niya99_HANA

      niya99_HANA

      کومااو چاگی

      حتما به توصیت توجه میکنم : )

      کوماسمیدااااا:t(1)::gol:

    2. samira7781
  9. سلام.

    مثل اینکه رمانتون کامل شد و رفت برای دانلود. تبریک می گم. حس خیلی خوبیه کامل کردن یه رمان.

    عنوان جدیدتون هم مبارک باشه سمیرا خانم.

    انشاءالله تو عرصه ی نویسندگی روز به روز موفق تر بشید.

    :gol::)

    1. samira7781

      samira7781

      ممنونم علی اقا.

      امیدوارم بتونم پیشرفتی مثل شما توی انجمن داشته باشم.:gol:

    2. Serenity

      Serenity

      خواهش می کنم.

      این چه حرفیه. شکست نفسی می فرمایید.

      :gol:

  10. به به 

    چه رنگــــــ پرجاه و جلالی

    مبارڪ بانو♥

    انشا... به جاهای بالاتر وموفقیت های بیشتربرسی عزیزم.

    1. samira7781

      samira7781

      مرسی عزیزم:gol:*.*

  11. مبارکه سمیرای عزیز

    به امید موفیقت های بیشتر:JC_cupidgirl:

  12. مبارکهههههه

    چوکاهه:gol2:

    1. samira7781

      samira7781

      *--*ممنون نیا جان:gol:

      کامسامیدااا

  13. واو، دخترم نویسنده شـــــده:woow::HBD2::t(3):

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. samira7781

      samira7781

      @Danin72ممنون :gol:

      @mahya6197 میام.ترم ادبیات دارم:t(24)::t(35):

      @Danin72ممنون :gol:

      @mahya6197 میام.ترم ادبیات دارم:t(24)::t(35):

    3. mahya619

      mahya619

      اومدی....ولی من نبودم...:hanghead::t(26):

    4. samira7781
  14. درود نویسنده ی عزیز!

    رمان شما با موفقیت روی سایت قرار گرفت!

    دانلود رمان لبخندی به پهنای عشق

    و عنوان نویسنده به شما تعلق گرفت

    خسته نباشید:gol:

     

    1. samira7781

      samira7781

      ممنون *.*

      خسته نباشید:gol:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×