رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

ati_heureux

تیم نقد
  • تعداد ارسال ها

    210
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد ati_heureux در مهر 28 2017

ati_heureux یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,154 بار تشکر شده

درباره ati_heureux

  • درجه
    منتقد

اطلاعات تماس

  • yahoo
    atefeh.fallahpour@yahoo.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی کشیدن - موسیقی-کتاب خوندن و صد البته نوشتن-فیلم دیدن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,172 بازدید کننده نمایه
  1. یاد ها فراموش نخواهد شد حتی به اجبار

    و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت

    دلم برات خیلی تنگ شده:hanghead:

  2. فابرکستل | ati_heureux

    چشم هایش را بر هم می فشارد و می گوید : من برای شما احترام زیادی قائلم . حداقل از نظر حرفه ای آدم شناخته شده ای هستید . همه در مورد کارتون حرفای خوبی می زنن ولی از نظر اخلاقی همچین حسنی ندارید متاسفانه . خواهر من بچه تر از این حرفاست که بفهمه چیکار داره میکنه . توی این محیط کاری نبود و حرفایی که پشت سر شماست رو نشنیده . آوازه تون از خودتون جلوتره آقای شایسته . خواهرم به قدری کم سن هست که چیزای کوچیک چشمشو بگیره . شما از نظر ظاهری مرد کاملی هستید ولی بازم میگم از نظر اخلاقی نمیشه اینو در موردتون گفت . ازتون خواهش می کنم از خواهرم فاصله بگیرید . خواهر من به هیچ وجه مناسب شما نیست . پوزخندی می زنم و می گویم : چه جور زنی مناسب منه ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و کلافه دم می زند : خواهش می کنم نذارید احترامی که بینمون هست از بین بره . فقط از خواهرم دور باشید لطفا . لبخند دندان نمایی می زنم و می گویم : ناراحت نمیشم خانم رضایی . به نظرتون چه زنی مناسب منه ؟ دم عمیقی می گیرد و می گوید : یه زن مثل خودتون . خواهر من مثل شما نیست . شما آدم تنوع طلبی هستید . با نصف زنای این شرکت یه سر و سری دارید . فکر نمی کنید یکم بی انصافیه که دست گذاشتید روی خواهر من ؟ ابرویی بالا می اندازم و می گویم : بازم خیلی مراعاتمو کردید . به ادب و احترامتون آفرین میگم ولی هیچ کدوم از اینا جایزه اش این نیست که از زنی که دوستش دارم دست بکشم . تک خنده ای می کند و با حرص می گوید : شما گلشیدو دوست دارید ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : دوستش دارم . نکنه جرمه ؟ با خشم نگاهم می کند و می گوید : دخترایی مثل خواهر من به درد شما نمی خورن . شما از زن جماعت فقط یه چیز میخواید؛ خواهر من نمی تونه اونو بهتون بده . پوزخند غلیظی می زنم و می گویم : یکم مثبت اندیش باشید . شاید واقعا گلشیدو دوست دارم . تکیه اش را به مبل می زند و می گوید : من به شما اجازه نمیدم خواهرمو دوست داشته باشید . خودم را جلو می کشم و با خنده می گویم : من که از شما اجازه نخواستم . با عصبانیت لب می زند : از گلشید دور باشید لطفا . این همه زن دور و برتونه . چرا گیر دادید به خواهر من ؟ دست هایم را در هم گره می زنم و می گویم : چون من گلشیدو دوست دارم . هیچکس نمی تونه مانع این بشه . الانم نگفتم بیاید اینجا که ازتون واسه ی دوست داشتن دختر مورد علاقه ام اجازه بگیرم . چون برای گلشید اهمیت خاصی دارید خواستم در جریان باشید . با عصبانیت و صورتی بر افروخته لب می زند : نمی خواید این گستاخیتونو تموم کنید ؟ فکر کردید هر کاری دلتون بخواد می تونید توی زندگیتون بکنید و آخر سر دست روی یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بذارید ؟ قصد و نیت شما در مورد خواهر من کاملا مشخصه . تکیه ام را به مبل می دهم و می گویم : چرا سعی نمی کنید خواهرتونو از دوست داشتن من منصرف کنید ؟ نگاه عصبانی اش را به چشمانم میدوزد . در سکوت نگاهش می کنم و سپس ابرویی بالا می اندازم و می گویم : چون حریفش نیستید . به خیال خودتون فکر کردید می تونید از در من وارد بشید . اصلا نمی فهمم چرا هضم علاقه ام اینقدر براتون سخته . دم عمیقی می گیرد و می گوید : آقای شایسته . خواهر من هشت سال ازتون کوچیکتره . لبخند کجی می زنم و می گویم : الان گیر دادید به تفاوت سنیمون ؟ چشم بر هم می فشارد و می گوید : من نمی خوام شما با خواهرم رابطه ای داشته باشید . شاید با این حرفم دارم آتو دستتون میدم ولی گلشید خیلی دختر حساسیه . کوچکترین چیزی روح و روانشو بهم می ریزه . نمی خوام موقعی که با خود واقعیتون آشنا میشه شاهد شکستنش باشم . لب هایم را جمع می کنم و می گویم : خواهرتون بیشتر از هر کسی خود واقعی منو میشناسه ...و البته همچنان دوستم داره . با طعنه دم می زند : شما چی ؟ اونقدری که دوستون داره دوسش دارید ؟ پوزخندی می زنم و می گویم : می خواید دوست داشتن منو بسنجید ؟ من زبونی نمیگم ؛ ثابتش می کنم . تا اون موقع منتظر باشید . از جایش بلند می شود و رو به من لب می زند : شما حق ندارید با خواهر من بازی کنید . حق ندارید از بچگیش سو استفاده کنید . میدونم دیروز چه اتفاقی افتاده . دیگه حق ندارید به خواهرم دست بزنید ... پایم را روی پا می اندازم و چشمانم را ریز می کنم و می گویم : اصلا متوجه ی حرفاتون هستید خانم رضایی ؟ گلشید بچه ی دو ساله نیست که شما از جانبش حرف می زنید . گلشید یه دختر عاقل و بالغه که میتونه واسه زندگیش تصمیم بگیره . من زمانی ازش دست می کشم که خودش شخصا این حرفا رو بهم بزنه .توی راضی کردن خواهرتون موفق باشید . با خشم رو به من می گوید : زیاد به گلشید مطمئن نباشید . خواهر من آدم یه جا موندن نیست . در ضمن من از کارم استعفا میدم . از جایم بر می خیزم و می گویم : در مورد اطمینانم به گلشید ترجیح میدم با خود گلشید صحبت کنم و اما در مورد استعفا . باید بگم که نمی تونید استعفا بدید . شما یه قرار داد دو ساله رو امضا کردید . اگه کمتر از دو سال اینجا کار کنید و بخواید برید باید غرامت بدید. با بهت نگاهم می کند و می گوید : اما من همچین چیزیو امضا نکردم . لبخند مرموزی می زنم و می گویم : اگه بخوام می تونم کاری کنم که نشون بده شما همچین چیزیو امضا کردید . با عصبانیت دم می زند : چرا همچین کاری می کنید ؟ هدفتون چیه ؟ با لبخند می گویم : دلم نمی خواد سر استعفای شما گلشید ازم دلخور بشه در نتیجه با هر چیزی که توی چنته دارم سعی می کنم نگهتون دارم . عصبانی نگاهم می کند و از اتاق بیرون می زند . به محض بسته شدن در سگرمه هایم در هم می رود . حالا می فهمم که چرا گلشید از این خواهر تا این حد حساب می برد . صدای زنگ گوشی ام مرا به خودم می آورد . گوشی ام را از روی میز بر میدارم . با دیدن نام گلشید نفس عمیقی می کشم و دایره سبز رنگ گوشی ام را لمس می کنم و می گویم : جانم گلشید ؟ صدای پر از استرسش در گوشم می پیچد : خواهرم نیومد پیشت ؟ روی میز می نشینم و می گویم : چرا اومد . با اضطراب می گوید : خب چی شد ؟ روی میز با دست ضرب می گیرم و می گویم : قبلا بی دلیل از من بدش میومد من امروز یه دلیل برای تنفرش بهش دادم . با وحشت دم می زند : چی شده مگه ؟ ابرویی بالا می اندازم و می گویم : چیزی نشده . درست میشه . با عجز می نالد : آرتام ؟ آرام لب می زنم : بهم اعتماد نداری ؟ مغموم می گوید : چرا دارم . سری تکان می دهم و می گویم : پس دیگه نگران چیزی نباش . صدای باشه ی آرامش را می شنوم . یعنی گلرو تا چه حد بر روی گلشید تاثیر دارد ؟ از گلشید خداحافظی می کنم و سعی می کنم فکرم را درگیر حرف های گلرو نکنم ولی این جمله اش را که گفت گلشید آدم یک جا ماندن نیست مثل بوق ممتد در گوش هایم می پیچد . گلشید کوله ام را روی دوشم می اندازم و رو به نهال می گویم : من برم کاری نداری ؟ نهال با نگرانی نگاهم می کند و می گوید : مطمئنی باید بری خونه ؟ می ترسم بری خونه همه چی بدتر بشه . شالم را روی سرم مرتب می کنم و می گویم :اینجوری هم که چیزی درست نمیشه . نهال با تردید سر تکان می دهد و می گوید : مراقب خودت باش . گونه اش را می بوسم و بعد از خداحافظی کردن از خانه بیرون می زنم . طبق قرار چند ساعت پیشمان آرتام را جلوی در خانه می یابم . با لبخند سوار ماشین اش می شوم و با تمام استرس هایی که در دل دارم با ذوق لب می زنم : سلام . لبخندی به لبخندم می زند و می گوید : سلام . خوبی ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : بد نیستم . موهایم را به پشت گوشم می فرستم و می گویم : کارم داشتی ؟ لب هایش را با زبان تر می کند و می گوید : آره یه چند وقتی نیستم . یکی دو هفته ای قراره از ایران برم . لب و لوچه ام از تصور نبودش آویزان می شود. مغموم دم می زنم : سفر کاریه ؟ بی تفاوت دم می زند : نه تفریحیه .
  3. فابرکستل | ati_heureux

    سریع صورتم را می چرخانم و به چشمانش چشم میدوزم . وحشت حرفش تا نخاعم رسوخ می کند . چه کسی دیده است ؟ با وحشت می گویم : شوخی می کنی ! لبخند محوی می زند و می گوید : شوخی نمی کنم . حتما یکی از همسایه ها بوده . کی تو رو میشناسه اینجا ؟ نگران نباش . با استرس می گویم : واسه کدوم ساختمون بود ؟ دستش را از موهایم بیرون می کشد و می گوید : واسه پلاک سیزده . با وحشت به آرتام خیره می شوم که آهسته می گوید : نترس چیزی نمیشه . دلم می خواهد به حرفش اعتماد کنم . خجالت بوسیدنش از یادم می رود . دستم را به سمت دستگیره دراز می کنم و می گویم : مرسی که رسوندیم . چشم هایش را باز و بسته می کند و می گوید : مراقب خودت باش . لبخند بی جانی به رویش می زنم و می گویم : توام . برایم دست تکان می دهد که به دنبالش از ماشین پیاده می شوم. برایش بای بای می کنم و زیر شلاق بی رحمانه ی باران به سمت ساختمان می روم . زنگ آیفون را می فشارم . در با صدای تیکی باز می شود . نگاه آخر را به او می اندازم و لبخند پر از استرسی به رویش می زنم و داخل حیاط می شوم . دوان دوان به سمت آسانسور می روم و دکمه ی طبقه ی پنجم را می فشارم . از داخل آینه ی اسانسور خودم را بر انداز می کنم . رژ لب پخش شده ام را با آستین لباسم پاک می کنم و از داخل آینه به خودم چشم میدوزم . لبم را از شرم می گزم و با خودم می اندیشم که چرا آن زمانی که باید خجالت می کشیدم خجالت نکشیده ام؟! با باز شدن در آسانسور از آن خارج می شوم و به سمت واحد مورد نظرم می روم . زنگ در را می زنم که گلرو در را باز می کند . قیافه ی درهمش با دیدنم رنگ لبخند به خود می گیرد . هر چند که لبخندش بوی تصنعی بودن می دهد . با دیدن مهرنوشی که با لبخندی مرموزانه نگاهم می کند لبخند می زنم و سلام می دهم . با دیدن بادکنک های رنگارنگی که هنوز باد نشده اند رو به گلرو دم می زنم : من برم لباس عوض کنم بیام کمکت . گلرو سری تکان می دهد و به چشمان پر از حرف مهرنوش خیره می شود . سر از کارهایشان در نمی |آورم و به سمت اتاق گام تند می کنم . به محض ورودم به اتاق گلرو نیز پشت سرم روان می شود . با تعجب نگاهش می کنم و می گویم : چیزی شده ؟ با قیافه ای پریشان دم می زند : گلشید ازت یه سوال می پرسم جون هر کسی که دوستش داری جوابمو بده . قیافه ی کلافه ای به خودم می گیرم و می گویم : باز چی شده گلرو ؟ باز برای چی باید حساب پس بدم ؟ روی تخت مشترکش با مهران می نشیند و می گوید : تو با آرتام دوستی مگه نه ؟ چشم هایم را بر هم می فشارم و با عصبانیت می گویم : آدمو به غلط کردن میندازی گلرو . منه خرو باش که دوباره اومدم خونه ی تو . می خواهم کیفم را بردارم و بروم که مانعم می شود و می گوید : مهرنوشم همین الان اومد . اومد بالا گفت که توی یه ماشین سورمه ای رنگ یه دخترو پسره داشتن همدیگرو می بوسیدن . ماشین آرتامم سورمه ایه . توام که الان رسیدی . گلشید جون من ..جون بابا جون هر کسی که برات مهمه بگو اون دختر تو بودی یا نه ؟ مهرنوش که می گفت تو بودی . با عجز به چشمان گلرو خیره می شوم . میدانم دیگر حریف شک و شبهاتش نیستم .یک قدم به عقب بر میدارم و می نالم : من دوستش دارم . گلرو نا امیدانه بر پیشانی اش می کوبد و می گوید : گلشید تو داری چیکار می کنی ؟ روی تخت می نشینم و می گویم : دوستش دارم گلرو . با حرص دم می زند : ولی اون تو رو به خاطر چیزه دیگه ای دوست داره . اگه مامان بفهمه چی میگه ؟ به چشمان عصبانی اش خیره می شوم و می گویم : مامان میدونه . از تعجب دهانش باز می ماند و با ناراحتی می گوید : فقط من بینتون غریبه بوده ام دیگه ؟ مامان میدونه جلوی در خونه ی من پسر مردمو می بوسی ؟ با وحش به صورتش خیره می شوم و می گویم : تو که بهش نمیگی ؟ انگشت اش را در هوا تکان می دهد و می گوید : یا همین امشب با این مرتیکه ی عوضی تموم میکنی یا همه چیو امشب میذارم کف دست مامان . با بغض نگاهش می کنم و می گویم : تو حق نداری این کارو با من بکنی . من دوستش دارم . با حرص نگاهم می کند و می گوید : صد دفعه ازت پرسیدم گلشید صد دفعه بهم دروغ گفتی . میان حرفش می پرم و می گویم : چون نتیجه اش میشد این . به خاطر همین نگفتم . با عصبانیت به سمتم می آید و می گوید : گلشید با این یارو تموم می کنی . من امشب مامانو ببینم . می خوام بدونم با چه شناختی گذاشته تو با همچین آدم عوضی دوست باشی . با حرص لب می زنم : راجع بهش درست صحبت کن . بی توجه به حرفم می غرد : من فردا فقط این آدمو ببینم . من میدونم و اون . با عصبانیت به سمت در می رود و از اتاق خارج می شود . پاهایم از زور استرس شل می شوند و مجبورم می کنند که روی تخت بنشینم . دلم می خواهد زار بزنم . اینقدر مقاوت کردم که گلرو نفهمد و حالا با فجیع ترین حالت ممکن همه چیز را فهمیده است .لعنت به مهرنوش . لعنت به من . چرا مهرنوش اول از همه با خودم این قضیه را در میان نگذاشت ؟ گوشی را از جیب بارانی ام بیرون می کشم و شماره ی آرتام را می گیرم . نمیدانم چند بوق می خورد ولی صدایش را می شنوم . نمیدانم جانم می گوید یا بله فقط می شنوم که می گوید : چیزی شده ؟ با بغضی که اشک نمی شود می نالم : آرتام ؟ با نگرانی لب می زند : جانم ؟ بغضم را قورت می دهم و می گویم : خواهرم همه چیو فهمید . با مکث می گوید : چیو فهمید ؟ از جایم بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و می گویم : راجع به من و تو فهمیده دیگه . امروزم ... اتفاقی که جلوی در افتاد ... اشک هایم مجال نمی دهند و صورتم را آب می کشند . با ملایمت می گوید : تو نگران نباش من فردا خودم باهاش حرف می زنم . در سکوت اشک هایم را روان می کنم که خودش دم می زند : الان چرا گریه می کنی ؟ لبم را می گزم و می گویم : می خوای بهش چی بگی ؟ ملایم دم می زند : یه چی بهش میگم دیگه . تو چیکار داری ؟ دیگه گریه نکن باشه ؟ می خوای دور بزنم برگردم از اونجا ببرمت ؟ اشک هایم را با دست پاک می کنم و می گویم : نه نمی خواد . با مکث دم می زند : گلشید من پشت خطی دارم وکیلمه . بهت زنگ می زنم . باشه ؟ باشه آرامی می گویم و گوشی را قطع می کنم . روی تخت دراز به دراز می افتم و به شبی که رسما کوفتم شده است فکر می کنم .دکمه های بارانی ام را در همان حالت باز می کنم و سعی می کنم فراموش کنم که گلرو همه چیز را فهمیده است. چشمانم را می بندم . لذت بوسه ی گناه آلود آرتام را هنوز می توانم حس کنم . چرا نتوانستم نه بیاورم؟ چرا خودم مشتاق تر بودم ؟ تفکرات دیوانه وارم را کنار می گذارم و از جایم بلند می شوم . لباسم را با شومیز قرمز رنگم تعویض می کنم و از اتاق بیرون می زنم . سگرمه های درهم گلرو و لبخند های طعنه آمیز مهرنوش بدترین فضای ممکن را برای زیستن ایجاد کرده اند . بعد از تزیین خانه و باقی کارها مهمان ها یک به یک می آیند . بماند که تا آخر شب چه استرسی را تحمل کردم که مبادا گلرو آن بوسه ی جان گداز را جار بزند . از خیر آن بوسه گذشت ولی در اولین فرصت مادرم را به کناری کشید و تا می توانست راجع به آرتام بدگویی کرد . طوری که موقع رفتن مادرم با استرس نگاهش را به چشمانم دوخته بود . با تمام شدن مهمانی ماندن را در خانه ای که برایم کشتارگاه شده بود جایز ندانستم و با تمام اصرارهای مهران و گلرو آژانس گرفتم و به خانه ی نهال برگشتم و خودم را برای فردایی که بی شک حکم جهنم را داشت آماده کردم . آرتام گوشی تلفن روی میز را بر میدارم و رو به منشی ام دم می زنم : لطفا به خانم رضایی بگید تشریف بیارن اتاق من . گوشی را سر جای اولش بر می گردانم و منتظر می نشینم . به پنج دقیقه نکشیده صدای تقه ای که به در می خورد باعث می شود با لحن همیشگی ام بگویم : بفرمایید داخل . با دیدن چهره ی عبوس و جدی گلرو رضایی از جایم بر می خیزم و با دست به مبل اشاره می زنم و می گویم : بفرمایید بشینید . گوشی روی میز را مجددا بر میدارم و رو به منشی ام می گویم : لطفا هیچکس رو داخل اتاقم نفرستید . از پشت میز بلند می شوم و به سمت مبل های اتاقم می روم و مقابل گلرو می نشینم . صورت جدی اش مرا به فکر فرو می برد که گلشید حق دارد از او بترسد . پا روی پا می اندازم و رو به گلرو دم می زنم : من از مقدمه چینی خوشم نمیاد . بهتره بریم سر اصل مطلب . حرفی دارید که بخواید به من بزنید ؟ با جدیت نگاهم می کند و می گوید : بله دارم . با دست بفرمایید می گویم و دم می زنم : من سر تا پا گوشم .
  4. واییییییییییییییییی آتیییییییییییییییییییییییییی

    جون من این رمانت رو زودی آپ کننننن

    واییییییییی چ لحظه ای هم پارت تموم شددددد

    من که فک میکنم شوهر گلشید دیدتش:t(16):

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. ati_heureux

      ati_heureux

      من کلا موجود خبیثیم 

      بیشتر از هفت صفحه ورد گذاشتم که دقیقا اونجا تمومش کنم . 

      دیگه باید یکم هیجان قاطیش کنم یا نه ؟:smile::smile::angel2:

    3. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      اییییییییییییییییییییییی هیجانشم خعلی بالااااسسسسس

    4. ati_heureux
  5. فابرکستل | ati_heureux

    نهال همان طور که با تلفن حرف می زند رو به من می گوید : با منی گلی ؟ دستی به صورتم می کشم و می گویم : نه با خودم بودم . آهانی می گوید و مشغول صحبت می شود . هوای ابری و بهاری مجبورم می کند از میان لباس هایم بارانی ای را که را به تازگی خریده ام انتخاب کنم . بارانی پوست پیازی رنگ را به همراه یک جین مشکی رنگ روی تخت می اندازم و برای تولد امشب یک شومیز قرمز رنگ حریر را انتخاب می کنم . بی حوصله دستی به سر و رویم می کشم و لباس هایم را می پوشم . کفش های پاشنه بلند و قرمز رنگ نهال را کش می روم و داخل وسایلم می گذارم . با وسایل از اتاق خوابمان بیرون می زنم و به نهالی که تازه تلفن اش را قطع کرده است نگاهی می اندازم و می گویم : به خدا بابات این ماه هر چی در بیاره باید بده واسه پول تلفن . لبخندی می زند و می گوید : داری میری ؟ سری تکان می دهم و می گویم : آره دیگه . از جایش بلند می شود و می گوید : بذار برسونمت . ممانعت می کنم و می گویم : نمیخواد آرتام میاد دنبالم . سری تکان می دهد و می گوید : باشه . سر به سرش نذار زیاد . مردا اینطورین دیگه . با اس ام اسی که از طرف آرتام برایم می اید و اعلام می کند که جلوی در است از نهال خداحافظی می کنم و کفش هایم را به پا می کنم و از خانه بیرون می زنم . با دیدن ماشین آرتام سعی می کنم به جای استرس در صورتم لبخند بنشانم . سوار ماشین می شوم و با لبخند تصنعی می گویم : سلام . در چشمانم دقیق می شود و سر تا پایم را بر انداز می کند و بی مقدمه دم می زند : شلوار از این پاره تر نداشتی بپوشی ؟ نگاهم را به شلواری که زانوانش لختی پاهایم را به نمایش گذاشته است و در کمی بالاتر پاره گی های کوچک دارد ؛ سوق می دهم . میدانم که امروز از دنده ی چپ بلند شده است . دم عمیقی می گیرم و می گویم : خب تو گفتی میای دنبالم دیگه . ماشین را روشن می کند و می گوید : یعنی اگه من نباشم اینو نمی پوشی ؟ کلافه دم می زنم : الان مشکلت با شلوار منه ؟ متفکر نگاهم می کند و می گوید : نه مشکلم چیز دیگه ایه . به سمتش می چرخم و می گویم : مشکلت چیه آرتام ؟ بگو حلش کنیم . آستین های پیراهن اسپرت و کاربنی رنگش را بالا می زند و می گوید : مشکل من اینه که خانوادتو به من ترجیح میدی . تکیه ام را به صندلی می زنم و می گویم : خانواد ام منظورت گلروئه ؟ به چشمانم نگاه می کند و می گوید : دقیقا . دستم را به سمت دستش دراز می کند و می گویم : آرتام من توی زندگیم فقط همین یه خواهرو دارم. بعد از 120 سال اگه مامان و بابام چیزیشون بشه فقط گلرو واسه من میمونه . با اخم ظریفی که میان پیشانی اش جا خوش کرده است می گوید : یعنی گلرو رو بیشتر از من دوست داری ؟ با دهانی باز می گویم : این حرف یعنی چی آرتام ؟ تو رو یه جور دوست دارم گلرو رو یه جور دیگه . در چشمانم مستقیم نگاه می کند و می گوید : اگه واقعا این رابطه رو می خوای سعی کن منو بیشتر دوست داشته باشی . با بهت به صورتش زل می زنم و می گویم : مگه تو بچه ای آرتام ؟! بیخیال حرفم می شود و می گوید : خواهرت که از من خوشش نمیاد لابد دوست داره تو با شایان باشی مگه نه ؟ دستی میان موهایم می کشم و می گویم : مگه زندگی من دست اونه ؟ میدان را دور می زند و می گوید : وقتی اینقدر دوستش داری چرا به حرفاش گوش ندی ؟ با ناراحتی نگاهش می کنم و سپس نگاهم را به پنجره میدوزم . سر از حرف هایش در نمی آورم . حساسیت بی منطقش سر شایان و گلرو چیزی نیست که بشود به سادگی از آن گذر کرد . با تمام حرف هایش به قدری دلتنگش هستم که بتوانم قید تمام نیش هایش را بزنم . زیر چشمی نگاهش می کنم . دلم برای نیم رخ اخم آلودش می رود . من کی وقت کردم که اینقدر عاشق او بشوم ؟ بیش از نیمی از راه طی شده است . سکوت خفقان آور ماشین دلم را جمع می کند . چه می شود اگر کمی مهربان تر باشد ؟ از شانس زیبایم تهران امروز خلوت خلوت است . کاش ترافیک باشد . من می میرم اگر با دلخوری از او خداحافظی کنم . دستم را به سمت دستگاه پخش می برم . طبق معمول آهنگ های آلمانی در فضا پخش می شود . از سلیقه ی نافرمش دلم می خواهد سرم را به پنجره بکوبم . با صورتی جمع شده خاموشش می کنم . من سکوت را به این آهنگ ترجیح می دهم . زیر چشمی نگاهی به قیافه ی جمع شده ام می اندازد و سپس اندکی به سمتم خم می شود و در داشبور را باز می کند و کابل کوچکی را بی هیچ حرفی به دست می دهد . دلم برای این توجه ی زیر پوستی اش می رود . کاش کمی منعطف تر باشد . یک طرف کابل را به گوشی ام وصل می کنم و طرف دیگرش را به دستگاه . آهنگ مورد علاقه ام را انتخاب می کنم و به صدای دلنشین اش گوش جان می دهم . حداقل خوبی خوانندگان ایرانی این است که متوجه می شوم چه می خوانند و از کدام درد بی درمانی حرف می زنند . به ده دقیقه نکشیده لب باز می کند و می گوید :الان این خیلی بهتره نه ؟ لبخند ملایمی می زنم و می گویم : حداقل می فهمم چی میگه . سری تکان می دهد و به جاده ی پیش رویش چشم میدوزد . کمی به سمتش می چرخم و آرام لب می زنم : آرتام ؟ بی آنکه نگاهم کند دم می زند : هوم ؟ از جوابش کفری می شوم و می گویم : هوم چیه ؟ کمی نگاهم می کند و می گوید : بله ؟ جواب مورد علاقه ام نیست ولی میدانم اگر ادامه دهم آن روی دیگرش را می بینم . ساعد دستش را می فشارم و می گویم : قهر نکن دیگه . جدی دم می زند : قهر نیستم . معترض می گویم : اگه قهر نیستی پس این طوریم نباش . در سکوت به روبه رویش خیره می شود . دم عمیقی می گیرم و می گویم : آرتام من دوست دارم . چرا اینطوری می کنی ؟ بی تفاوت دم می زند : کدوم ور برم ؟ چشم بر هم می فشارم و می گویم : چپ . لبانم را تر می کنم و می گویم : نه گلرو نه هیچکس دیگه نمی تونه مانع دوست داشتن من بشه . من چهار سال وقت داشتم شایانو دوست داشته باشم ولی نشد دیگه . من تو رو با تمام خوب و بدت دوست دارم . آرام لب می زند : پلاک چنده ؟ حرص می گویم : گل لگد نمی کنما . بی تفاوت تر از قبل دم می زند : چند ؟ عصبانی می گویم : سیزده . به باران بی وقفه ای که نمیدانم چه موقع شروع شده است و به آسمانی که رو به تاریکی می رود نگاه می کنم . یک ساختمان عقب تر از خانه نگه میدارد و طعنه آمیز می گوید : خوش بگذره . کمربندم را باز می کنم و کامل به سمتش می چرخم و می گویم : تا وقتی تو اینطوری ناراحتی بهم خوش نمی گذره . او هم به سمتم می چرخد و می گوید : الان چیکار کنم که تو راضی بشی ؟ خودم را کمی جلو می کشم و می گویم : قهر نکن باهام . او هم صورتش را کمی جلو می آورد و می گوید : گفتم که قهر نیستم . معترض می گویم : پس قیافه ام نگیر . نگاهش را به خیابان میدوزد و می گوید : کیا امشب اینجان ؟ منظور سوالش را می فهمم و با حرص می گویم : شایان اینجا نیست . چپ چپ نگاهم می کند و می گوید : نمی خوای بری ؟ با ناراحتی دم می زنم : خیلی بدی . با پوزخند لب می زند : کجاشو دیدی ؟! با ناراحتی رو بر می گردانم و دستم را به سمت دستگیره دراز می کنم که دستم را می کشد و مرا به سمت خودش پرت می کند . چشمان به اشک نشسته ام برای یک ثانیه متعجبش می کنند . لبخند محوی به چشمانم می زند و می گوید : بچه . با بغض دم می زنم : آره من بچه ام . راضی شدی ؟ با موهای از شال بیرون زده ام مشغول بازی می شود و می گوید : من با حرف راضی نمیشم . کلافه می گویم : با چی راضی میشی ؟ چشمان خندانش را در نگاهم قفل می کند . از نگاه خیره اش خجالت زده می شوم و سرم را پایین می اندازم . سرش را نزدیک گوشم می آورد و آرام لب می زند : میذاری پنج دقیقه زیر قولم بزنم ؟ قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبد . سرم را بالا می آورم که گونه ام ته ریشش را لمس می کند . به صورتش که حتی یک میلی متر نیز از صورتم فاصله ندارد چشم میدوزم . جسارت به خرج میدهم و دستم را به سمت موهایش می برم . آرام موهایش را لمس می کنم و با صدایی که از زور هیجان آرام شده است می گویم : اگه بذارم چی میشه ؟ با دست راستش صورتم را می گیرد و می گوید : میذاری ببوسمت ؟ قلبم از جایش کنده می شود و جایی نزدیک پاهایم فرود می آید . یک حس موذی و لجباز می خواهد بگوید اجازه می دهم یک حس عاقل و منطقی در سر قلبم می کوبد و می گوید این کار را نکن . دستش را از صورتم به سمت موهایم می برد و با لحن آرامی می گوید : اگه بگی نه چیزی عوض نمیشه کوچولو . به چشمانش دقیق می شوم . این یعنی حق انتخاب دارم . چشم بر روی تمام درست ها و نادرست هایی که از کودکی آموخته ام می بندم و می گویم : میذارم . کمی در صورتم کنکاش می کند و سپس فاصله ای که بینمان نیست را نیز بر میدارد . گرمای لب هایش که روی لب هایم خانه می کند چشمانم بسته می شوند . این که این گرمای لذت بخش گناه است را فراموش می کنم و فقط به این فکر می کنم که راضی نمی شوم یک لحظه ی او را از دست بدهم . من چند بار فرصت بوسیدنش را مگر پیدا می کنم ؟صورتش را به صورتم تماس می دهم و از لب هایش را از لب هایم جدا می کند و آرام زیر گوشم لب می زند : گلشید ؟! از هیجان بوسه اش نفس در سینه ام نمانده است . لب می گزم و می گویم : جانم . جایی در نزدیکی گوشم را می بوسد و می گوید : یه چی بهت میگم نترس ؛ باشه ؟ آرام و با استرس می گویم : باشه . دستش را میان موهایم می اندازد و می گوید : یه نفر ما رو دید .
  6. معرفی و نقد رمان فابرکستل | ati_heureux

    مرسی از اطلاعات مفیدت عشق جان
  7. معرفی و نقد رمان فابرکستل | ati_heureux

    مرسی عشق جان که بهم گفتی ولی من چون خودمم توی همین رشته ام و مامانمم خودش نقاشه من بیشتر فابرکستل شنیدم . حالا نمیدونم تا چه حد درسته ولی فابرکاستل بیشتر شکل نگارشیشه . باز خودمم یه تحقیقی می کنم . مرسی که بهم گفتی جانا
  8. فابرکستل | ati_heureux

    لبخند گرمی می زند و روی مبل می نشیند . کراوات کاربنی رنگش را کمی جابه جا می کند و کیفش را روی میز می گذارد . دست هایم را در جیب شلوارم فرو می کنم و می گویم : چی میل دارید براتون بیارم ؟ لبخندش را تمدید می کند و می گوید : چیزی نمی خورم پسرم . همین الان از خونه ی دخترم اومدم . اینقدر هله هوله به خوردم داد که دیگه جا واسه هیچی ندارم . سری تکان می دهم و مقابلش می نشینم و می گویم : خب . چی شد ؟ تونستید بررسی کنید که اون برگه ها واقعین یا نه ؟ دستی به ریش کم پشتش می کشد و می گوید : ببین پسرم . من سالهاست وکیل شرکت شمام . پدرت رو از جوونیش می شناسم . عیب و ایرادایی داره ولی تا جایی که یادمه برادرش آقا داریوش رو خیلی دوست داشت . اینکه بخوایم همین اول کار بگیم که پدرت سر داداش مرحومش رو کلاه گذاشته یکم بی انصافیه . پوزخندی می زنم و می گویم : پدرم هر کسیو که بیشتر دوست داشته باشه بیشتر اذیت می کنه . لبخندی به حرفم می زند و می گوید : من این برگه ها رو چک کردم . این برگه ها صحت داره . هر ماه یه مبلغی هنگفتی از حساب شرکت خارج شده و به یه حساب خارجی پرداخت شده . تا این جا که مشکلی نیست . پدرت بعد از شما دومین سهام دار شرکته . ولی اینکه چرا پدرت این پول رو به حساب شرکت هایی که پروژه هاشون توی یه ماه اخیر لغو شده ریخته این عجیبه . متفکر نگاهش می کنم و می گویم : یعنی دارید میگید پدرم این پول رو از قبل به حساب این شرکتایی که عموم سر پروژه هاشون کار می کرد ریخته تا از عمد پروژه رو لغو کنن تا اسم عموم خراب بشه ؟ یعنی یه جورایی رشوه داده ؟ در چشمانم نگاه می کند و می گوید : اینم یه فرضیه است ولی از همین اول نباید قضاوت کرد . پدرت چرا باید سر برادر خودشو کلاه بذاره ؟ فامیلی عموتم مثل فامیلی پدرت شایسته بود . مگه غیر اینه که اسم یه شایسته خراب بشه اسم بقیه هم خراب میشه ؟ لب هایم را بر هم می فشارم و می گویم : منظورتون چیه ؟ تکیه اش را به مبل می زند و کت طوسی رنگش را از تنش خارج می کند و می گوید : ببین پسرم . ما داریم جنبه ی منفی کار رو در نظر می گیریم . شاید نیت پدرت خیر بوده . شاید عموت با شرکت های صاحب پروژه زد و بندی داشته که پدرت خواسته واسه ی خراب نشدن اسم شرکت و اسم عموت یه جوری راست و ریستش کنه . بالاخره پدر و پسرید . بهتر نیست از خودش بپرسی ؟ از جایم بر می خیزم و می گویم : پدرم نباید بفهمه که من دنبال این قضیه ام . در ثانی پروژه هایی که عموم روشون کار می کرد هیچ مشکلی نداشتن . با بابام سر اینکه سود چندانی از این پروژه ها بهمون نمی رسه توافق کردیم که لغوشون کنیم . ضرر پروژه رو پرداخت کردیم همه چی هم تموم شد و رفت . این قضیه چه ربطی به عموم داشت ؟ کمالی سری تکان می دهد و می گوید : ببین آرتام جان در جریان هستم که با پدرت مشکلاتی داری ولی من سالهاست پدرتو می شناسم . میدونم همچین کاری با برادرش نمی کنه . اونم کاری که منجر به مرگ برادرش بشه . در چشمان چروکیده اش خیره می شوم و می گویم : خیلی مطمئن حرف می زنید . لبخند مهربانی به رویم می زند و می گوید : من فقط احتمالاتو میگم . سری تکان می دهم و می گویم : شما پیگیر قضیه باشید . فقط پدرم متوجه نشه . خودمم پیگیرش هستم . از جایش بلند می شود و می گوید : باشه بپرسم . بالاخره تاتوی این کار رو در میاریم . تو نگران نباش . با او دست می دهم و او را تا دم در بدرقه می کنم . فقط خدا میداند که من چه قدر دلم می خواهد حرف های وکیل پیر و با تجربه ام درست باشد . فقط خدا میداند . گلشید روی تخت غلت می خورم و به اس ام اسی که از طرف گلرو آمده است چشم میدوزم . نوشته است که امروز تولد مهران است و اگر از اخلاق گندم دست کشیده ام به خانه اش بیایم تا کمی کمک حالش باشم . بعد از یک هفته ی استرس آوری که مدام انتظار یک طوفان را داشتم حالا تولد مهران قوز بالا قوز شده است . نهال با دو ماگ کاپوچینو به اتاق می آید و روی تختم می نشیند و می گوید : باز چته ؟ بدنم را کش می آورم و می گویم : امروز تولد مهرانه . یکی از ماگ ها را به دستم می دهد و می گوید : خب کجاش بده ؟ میری خوش میگذرونی دیگه . آرتامم که به خواهرت نگفت . اگه می خواست بگه توی این یه هفته گفته بود . در جایم نیم خیز می شوم و موهای ژولیده ام را به یک طرف شانه ام هدایت می کنم و می گویم : تو آرتامو نمی شناسی . کاری که بگه رو میکنه . چشم هایش را ریز می کند و یک جرعه ای کاپوچینویش را بالا می رود و می گوید : تو هم زیادی این آرتامو بزرگش کردی . طرف خله مگه بره به خواهرت بگه ؟ خواهرت کارمندشه . به نظرت ریسک اینکه کل شرکتش بفهمن شما باهمید رو به جون میخره ؟ اون همین الانشم کلی حاشیه تو شرکتش داره . کلافه لب می زنم : آرتامو بیخیال . گلرو رو چیکار کنم ؟ الان برم خونه اش دوباره میخواد گیر بده . چهار زانو روی تخت می نشیند و می گوید : اون الان درگیر سورپرایز کردنه شوهرشه تو رو کاری نداره . نفس عمیقی می کشم و می گویم : خدا کنه . صدای مجدد اس ام اس گوشی ام باعث می شود سر بچرخانم و به گوشی ام چشم بدوزم . با دیدن اسم آرتامی که به تازگی آرتامم سیو شده است لب هایم را بر هم فشار می دهم . لحن سرد این یک هفته اش قطعا دیوانه کننده بوده است . یک هفته ای که نگذاشت نه صدایش را بشنوم نه خودش را ببینم و فقط به چت کردن بسنده کرد . اس ام اسش را باز می کنم . با خواندن اس ام اسش پتانسیلم برا گریستن افزایش می یابد . خواسته است تا نیم ساعت دیگر حاضر باشم تا با یکدیگر بیرون برویم . نهال با دیدن قیافه ی کلافه ام دم می زند : چی شده ؟ پووف کلافه ای می کنم و می گویم : به خدا من از دست این دوتا خل میشم . نهال با خنده می گوید : خب چی شده ؟ پتو را از روی پایم کنار می زنم و می گویم : آرتامه . میگه بیا با هم بریم بیرون . نهال سر خوش می گوید : خب برو مگه چی میشه ؟ بی حوصله نگاهش می کنم و می گویم : مگه قرار نیست برم پیشه گلرو ؟ نهال آهانی می گوید و تا لب باز می کند تا حرف بزند زنگ تلفن خانه مانعش می شود . با سرعت از اتاق بیرون می زند و گوشی را جواب می دهد . از میان حرف هایش می فهمم که پدرش پشت خط است . فقط خدا میداند که چه قدر از اینکه با پدرش آشتی کرده است خوش حالم . فرصت را غنیمت می شمارم و شماره ی آرتام را می گیرم . خودم را برای یک جر و بحث دیگر آماده می کنم . به بوق سوم نکشیده جواب می دهد : بله ؟ دم عمیقی می گیرم و می گویم : سلام . خوبی ؟ بی تعلل جواب می دهد : خوبم . تا نیم ساعت دیگه آماده باش میام دنبالت بریم بیرون . کلافه لب می زنم : آرتام ؟ با لحن خاصی می گوید : جانم ؟ از جانمش گر می گیرم . این اولین بار بود که مرا جان خودش خطاب می کرد . چگونه این لحظه ی شیرین را با تولد مهران خراب کنم ؟ دستی میان موهایم می کشم و می گویم : من نمی تونم امروز بیام . با مکث دم می زند : چرا ؟ میدانم سر گلرو حساسیت ویژه ای پیدا کرده است . ولی چاره چیست ؟ من از پس دروغ گفتن به او بر نمی آیم. با استرس لب می زنم : امروز تولد مهرانه . باید برم خونه ی گلرو . مکث کشنده و طولانی اش قبض روحم می کند . از همین پشت خط نیز می توانم سگرمه های درهمش را حدس بزنم . با لحن سردی می گوید : آماده شو میام دنبالت . خودم می رسونمت . می خواهم دهان باز کنم و عذرخواهی کنم ولی صدای بوق دهانم را می بندد . با عصبانیت گوشی را روی تخت پرت می کنم و با صدای بلند می گویم : شورشو دیگه در آورده .
  9. فابرکستل | ati_heureux

    با زبانی که بند آمده است می گویم : ببخشید نتونستم ... نمی گذارد حرف بزنم و فریاد بی رحمانه اش را نثار جانم می کند : من امروز ده بار به تو زنگ زدم . چیکار می کردی که نتونستی جوابمو بدی ؟ حرف هایش که با فریاد در گوشم لانه می کند مو را بر اندامم سیخ می کند . زبانم بند می رود از این همه خشونت . بغض که میان گلویم می نشیند رسما لال می شوم . پدرم هیچ گاه این گونه با من صحبت نکرد . چرا حرف هایش در عین اینکه هیچ لفظ زشتی ندارند اینقدر آتش به وجودم می زنند . فریاد دومش رسما روح را از تنم جدا می کند. - مگه کری ؟ لفظ بد این بارش اشک هایم را روان می کنند . سریع با دست اشک هایم را پس می زنم و با صدایی که از ته چاه بیرون می آید می گویم : نتونستم ...یعنی نشد جوابتو بدم . آرام که نمی شود هیچ تن صدایش را بالاتر می برد . - چه دلیلی داره که نتونی جوابمو بدی ؟ ها ؟ اشک های لجوجم را با خشونت از روی صورتم پاک می کنم و با بغضی که میدانم می تواند تشخیصش دهد ؛ دم می زنم : گلرو ...گلرو اینجا بود . انتظار دارم دلش به رحم بیاید ولی هر بار صدایش بلند تر می شود . - خب گلرو پیشت باشه . مگه من واسه دوست داشتن تو باید به خواهرت جواب پس بدم ؟ ترجیح می دهم به جای فریاد کشیدن آرام اش کنم . روی تخت می نشینم و آرام لب می زنم :آر..آرتام یه دقیقه گوش کن . با خشونت تکرار می کند . من باید به خواهرت جواب پس بدم ؟ با گریه و صدایی که کمی بالا رفته است می نالم : نه ولی من باید جواب پس بدم . مثل آدمی که انگار بر روی این کره زندگی نمی کند؛ بی رحمانه می گوید : مگه تو بچه دو ساله ای که باید به خواهرت جواب پس بدی ؟ زور اینو نداری که بهش بگی منو دوست داری ؟ نمیدانست که زورش را دارم ولی تحمل این را که گلرو یقه ی آرتام را بگیرد را ندارم . بیخیال اشک هایم می شوم و می گذارم صورتم را بشویند . لبم را می گزم و می گویم : تقصیر من چیه که گلرو روی تو حساسه ؟ خونسرد دم می زند : من فردا خودم قضیه رو به گلرو توضیح میدم . با وحشت می گویم : نــه. با تشر می گوید : من نمی تونم تحمل کنم که منو نصفه و نیمه دوست داشته باشی . کسی که من دوستش دارم باید کاملا مال من باشه . می خواهم دهان باز کنم و حرف بزنم که صدای بوق ممتد گوشی در گوش هایم اکو می شود . کلافه دوباره شماره اش را می گیرم . رد تماسی که می زند که هق هق هایم را به جریان می اندازد . اگه آرتام مرا با کارهایش نکشد بی شک گلرو می کشد . خودم را روی تخت پرت می کنم و سعی می کنم به فردایی که قرار است جهنم من بشود بی اعتنا باشم . آرتام گوشی را داخل جیب شلوارم سر می دهم و از داخل آینه به خودم نگاهی می اندازم . ابروان در هم گره خورده ام بی طرز آشکاری خودنمایی می کنند . با باز شدن ناگهانی در سر می چرخانم و به کیهانه ای که با لبخند نگاهم می کند نگاه چپ چپی می اندازم . آرام به سمتم می آید و روی تخت زرد مشکی رنگ ستایش می نشیند و می گوید : چرا دیگه خونه مون نمیای ؟ کراوات مشکی رنگم را باز می کنم و روی تخت پرت می کنم و می گویم : بذاری پای اینکه نمی خوام تو رو ببینم . حرفم را نشنیده می گیرد و می گوید : هنوز از مامانم ناراحتی ؟ به چشمان مشکی رنگش خیره می شوم و می گویم : اگه بگم آره چی عوض میشه ؟ می تونی ناراحتیمو تموم کنی ؟ لبخند تلخی می زند و می گوید : اون چی ؟ اون میتونه ناراحتیتو تموم کنه ؟ گنگ نگاهش می کنم که خودش دم می زند : کامران میگه یه نفر توی زندگیته . چشمانش را به سقف میدوزد تا اشک های جمع شده اش سرازیر نشوند . بغضش را قورت می دهد و می گوید : خوش به حالش . شاید خودشم ندونه چه قدر خوش شانسه . چشم هایم را بر هم می فشارم و می گویم : من هیچ وقت نمی تونم خوش شانسی تو بشم شیرین عقل . لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : خیلی خوشگله ؟ مستقیم به چشمان سرخش نگاه می کنم که خودش ادامه میدهد : برای چی دوستش داری ؟ ها ؟ چرا منو دوست نداری ؟ کلافه به سمت در می روم و می گویم : ظرفیت امروزم تکمیله کیهانه . یه نفر از صبح تا الان روی مغزم رژه رفته . نذار بقیه ی داد و بیدادام رو سر تو خالی کنم . اومدم اینجا تا به ستایش سر بزنم . ببین میتونی یه کاری کنی از این جا فرار کنم . منتظرش نمی مانم و از اتاق بیرون می زنم . نگاهم را به ستایشی که روی مبل نشسته است و پاهایش را در شکم اش جمع کرده است میدوزم . چشمان گود افتاده و موهای ژولیده اش او را شبیه هر آدمی ساخته است الا ستایش . به سمتش می روم و کنارش می نشینم و دستم را دور شانه اش حلقه می کنم . از این جا به بعد را نمیدانم چه باید کرد ولی سعی می کنم یک موضوع برای بحث کردن بیابم . موهای آشفته اش را به پشت گوشش می فرستم . برای اولین بار در زندگی ام حس می کنم این دختر را چه قدر دوست دارم . ستایش دختری بود که همیشه برایم نقش یک خواهر را بازی کرد . همیشه در بدترین مواقع زندگی کنارم بود و حالا من در بدترین برهه ی زندگی اش حرف برای گفتن کم آورده ام . در آغوشش می کشم و می گویم : می خوای بریم بیرون یکم دور بزنیم ؟ اشک از گوشه ی چشم اش می چکد . سرش را به نشانه نفی تکان می دهد و آرام سرش را روی شانه ام می گذارد . مستاصل نگاهش می کنم و می گویم : نظرت چیه چهارتایی بریم مسافرت ؟ ها ؟ مثل اون سالی که من و تو کامران و سیاوش با هم رفتیم مالزی. بلیط بگیرم بریم ؟ در آغوشم هق می زند و می گوید : نه . شانه اش را می فشارم و می گویم : می خوای یه مدت بیای خونه ی من ؟ یکم از محیط دور بشی برات بهتره . اصلا خونه ی من نمیای برو خونه ی عمه . کامرانم همیشه پیشته حالت بهتر میشه . به طرز فجیعی زار می زند و می گوید : هیچی نمی خوام . طاقتم از گریه های بی امانش طاق می شود . چرا انتظار داشتم بعد از سه هفته اندکی آرام شود ؟ صدای اس ام اس گوشی ام اسم گلشید را در ذهنم ثبت می کند . خدا میداند چه قدر امروز از دست این دختر کفری شده ام . گوشی را از جیب شلوارم بیرون می کشم و به اس ام اسی که از طرف وکیلم آمده است نگاه می کنم . نوشته است که فورا باید با من صحبت کند . نگاهم را از گوشی به سمت پدری که سعی دارد با زن عمویم همدردی کند کش می آورم . امیدوارم که شک هایم غلط باشند . امید دارم که کسی بخواهد به عمد رابطه ی افتضاح من و پدرم را خراب تر کند. وگرنه چه دلیلی دارد که به طرز ناگهانی یک هفته قبل از مرگ عمویم یک تعداد برگه ی مزخرفی که اعلام می کنند پدرم سر برادر و شریک اش را کلاه گذاشته است به دستم برسد ؟ آخ اگر چنین چیزی درست باشد برای نخستین بار در زندگی ام شرمنده می شوم . شرمنده ی ستایشی که پدرش را به خاطر حریص بودن پدر من از دست داد . پیشانی ستایش را می بوسم و آرام لب می زنم : من برم ستایش . باید وکیلمو ببینم . مطمئنی نمی خوای بیای پیشم ؟ پشت سر هم سرش را تکان می دهد و با گریه لب می زند : آره برو . خودش را از آغوشم جدا می کند . قیافه ی داغانش مرا هم از پای در می آورد . دستی به گونه اش می کشم و می گویم : چهل بابات که تموم بشه دیگه به حرفت نگاه نمی کنم . چهارتا بلیط می گیرم یه مدت از اینجا دور میشیم . اعتراضم قبول نمی کنم . انحنای خفیفی به لب هایش می دهد که شبیه هر چیزی هست الا لبخند . ازجایم بلند می شوم و یک خداحافظی کلی به جمع می دهم و به سمت در می روم . صدای عمه را که پشت سرم می آید را می شنوم . از دستش دلگیرم . اگر هر کسی جز او چنین بازی ای را با من می کرد عمرا از خیر تلافی کردن نمی گذشتم ولی این زن با تمام خوب و بدش برایم مادری کرد . محبت هایش حتی از چشم آدمی مثل من هم نمی تواند دور بماند . سر جایم می ایستم و به سمت عمه می چرخم و می گویم : بله ؟ چشمان قرمز و پف کرده اش مرا یاد وابستگی عمیقش به عمو داریوش می اندازد . خدا کند که پدر ایده الم این کار را هم نکرده باشد . خدا کند . نم چشمش را می گیرد و می گوید : توی این وضعیتم خیال بخشیدن نداری ؟ در سکوت نگاهش می کنم که خودش ادامه می دهد : باشه اشتباه کردم . توی قضیه ای که نباید دخالت کردم ولی واقعا فکر می کنی برای اینکه آزارت بدم دست به این کار زدم ؟ اشک های درشتی که از چشمش روان می شوند را دنبال می کنم و آرام لب می زنم : بعدا در موردش صحبت می کنیم عمه . الان اصلا وقتش نیست . دستم را می گیرد و می گوید : از اون شب به بعد دیگه خونه مون نیومدی . شانه اش را می فشارم و می گویم : آخر هفته میام تا در مورد پروژه ی کیش با شوهر عمه و کامران صحبت کنم . میان اشک هایش لبخند می زند و می گوید : برو به سلامت . سری برایش تکان می دهم و از خانه خارج می شوم . تا رسیدن به پارکینگ به وکیلم زنگ می زنم و قرارمان را در خانه ام می گذارم . به محض رسیدن به خانه او هم سر و کله اش پیدا می شود . دو دکمه ابتدایی پیراهنم را باز می کنم و رو به وکیل مو سفید و زبده ام می گویم : بشینید آقای کمالی . امشب دوتا پست داریم . پست بعدی رو هم بخونید .
  10. فابرکستل | ati_heureux

    همان طور که با آن ها مشغول حرف زدن می شوم لباس ها را دانه به دانه جمع می کنم و روی ساعد دستم می گذارم . با صدای گلرو سر می چرخانم و می گویم : جانم چی می خوای ؟ با همان لحن و حالت چهره ای که از کودکی از آن می ترسیدم دم می زند : یه دقیقه بیا اتاق کارت دارم . قلبم ، ریتم تپش هایش را نا منظم می کند . گلرو هیچ گاه اینقدر بی مراعات نبود . هرگز جلوی یک نفر دیگر مرا به کنار نمی کشید و همین رفتار گلرو یعنی بوق خطر . لبخند تصنعی به مهرنوشی که کنجکاو نگاهمان می کند می زنم و به سمت اتاق مشترک من و نهال می روم . در را پشت سرم می بندم و به گلرویی که روی تخت خواب نهال نشسته است می نگرم . لباس ها را روی پشتی صندلی میز تحریر رها می کنم و رو به روی گلرو و روی تخت خودم می نشینم و می گویم : زشت بود کارت گلرو . الان مهرنوش ناراحت میشه . نگاهش را ترسناک تر می کند و می گوید : باید حتما باهات حرف بزنم . استرس مغز استخوانم را سوراخ می کند . خوب میدانم گلرو مادر و پدرم نیست که از تمام کارهای درست و اشتباهم به سادگی بگذرد . گلرو تا شیره ی جان مرا نکشد ول کن ماجرا نیست . ماجرایی که هنوز سر از آن در نیاورده ام . صدایش مثل صدای یک انفجار مهیب مرا از جا می پراند . - گلشید تو داری چیکار می کنی ؟ گنگ نگاهش می کنم و می گویم : من که کاری نمی کنم . چپ چپ نگاهم می کند و می گوید : چند روز پیش شایان به من زنگ زد . با آمدن اسم شایان آه از نهادم بلند می شود . دلم می خواهد آرتام را بابت قضیه ی آن روز لعنت کنم ولی انگار دل لعنت کردن این بشر را ندارم . خدا میداند که به شایان چه گفته است . خدا میداند . آرام لب می زنم : خب ؟ نگاهش جدی تر می شود و لحنش خشک تر . - تو مگه بچه ای گلشید ؟ بیست و یک سالته . این کارای بچگانه چیه ؟ طرف غلط نکرده که دوست داره . اینقدر شعور نداری که حالا که دلش رو زدی شکستی نمک رو زخمش نپاشی ؟ دست پاچه نگاهش می کنم و می گویم : مگه من چیکار کردم ؟ با حرص دم می زند : خیلی بچه پررویی گلشید . معلوم نیست گوشیتو دادی به کی که اون بچه رو بچزونه . دلت اومد این کارو باهاش بکنی ؟ آرتام چه گفته ای که گلرو اینگونه دارد مرا می درد ؟ بی فکر لب می زنم : مگه چی شنیده ؟ گلرو با دهان باز نگاهم می کند و سپس دم می زند : نه مثل اینکه واقعا خبریه . خودتم نمیدونی دوست پسرت چی به شایان گفته نه ؟ در دلم خودم را فحش باران می کنم . لعنت به دهان لق من . چشم هایم را بر هم می فشارم و طلبکار دم می زنم : گناهه کسیو دوست داشته باشم ؟ با صدایی که سعی دارد کنترلش کند می گوید : نه ولی گناهه گوشیو بدی به دوست پسرت تا خودشو توی چشمه اون بنده خدا فرو کنه . دستی میان موهایم می کشم و می گویم : من خبر نداشتم از این قضیه . میدونستم شایان به گوشیم زنگ زده ولی نمیدونستم چی بینشون گذشته . گلرو چشم هایش را ریز می کند و می گوید : این آدم کیه گلشید ؟ هم دانشگاهیته ؟ مستاصل دم می زنم : نه . جدی دم می زند : پس کیه ؟ قرار بود امروز یک روز دخترانه و خوب باشد ولی حالا انگار باید با قهر من و گلرو آغاز شود . اگر بگویم کیست یک جور مواخذه می شوم اگر نگویم هم جور دیگر . آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : تو چیکار داری ؟ با تشر می گوید : من مامان نیستم لی لی به لالات بذارما . معلوم نیست با چه جور آدمی داری میگردی . آدمی که شایانو پس میزنه خدا میدونه چه مدل سلیقه ای داره . عصبی از جایم بلند می شوم و با فریاد می گویم : بابا خسته ام کردید . هر دفعه منو می بینی فقط میگی شایان شایان شایان . آقا دوستش ندارم . نمی خوامش . مگه زوریه ؟ او هم از جایش بلند می شود و با حرص می گوید : صداتو بیار پایین . مگه من بهت میگم زوری برو زنش شو . میگم اینقدر اذیتش نکن . میگم بگو این طرفی که الان باهاشی کیه ؟ با تشر دم می زنم : چرا من همه چیه زندگیمو باید برات توضیح بدم ؟ کلافه می گوید : چون من خواهر بزرگترتم . چون نگرانتم . بی حوصله می گویم : نگران من نباش لطفا . بی حوصله تر از من لب می زند : این طرف کیه ؟ اصلا اسمش چیه ؟ عصبی می گویم : من اگه الان با پسر پیغمبرم دوست باشم تو یه عیب روش میذاری ؛ دست آخرم به شایان می رسی . با خشم رو به من می گوید : چون از سلیقه ی افتضاحت توی انتخاب مردا خبر دارم دیگه . من خواهر خودمو می شناسم . میری می گردی دست آخر یه آدمی که از همه مورد دار تررو پیدا می کنی میگی من عاشق اینم . از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم که صدایش میان راه متوقفم می کند . - یکی از همکارام چند وقت پیش تو رو توی خاکسپاریه آقای شایسته دیده . حس می کنم قطره ی درشتی از عرق روی مهره های کمرم سر می خورد . من به امید اینکه گلشید به خاطر نوبت دکتری که داشت به مراسم نمی آید آن روز پا در آن قبرستان گذاشتم . چه با خودم فکر کردم آخر ؟ نفس حبس شده ام را آزاد می کنم . خودم را به کوچه ی علی چپ می زنم و می گویم : بابای صاحب کارت مرده ؟ چشم هایش را ریز می کند و می گوید : الان داری منو خر می کنی ؟ خنده ی عصبی می کنم و می گویم : چرا باید خرت کنم ؟ به سمتم می آید و می گوید : چون تو با آرتامی . با صدایی بلند دم می زنم و می گویم : نیستم . در چشمانم خیره می شود و می گوید: هنوز عین بچگیات وقتی دروغ میگی نمی تونی مستقیم نگاهم کنی . آخه چرا دست گذاشتی روی آدم اشتباهی ؟ کلافه و عصبی دم می زنم : دیگه شورشو در آوردی گلرو . آخه منو چه به رئیس شرکت تو ؟ به سمت در می رود و می گوید : امیدوارم این طور باشه گلشید . اگه بفهمم تو سر و سری با این آدم داری دیگه هیچ وقت باهات حرف نمی زنم . به محض تمام شدن حرفش از اتاق بیرون می زند و من می مانم و دنیایی که به دست گلرو به تاراج رفته است . تمام حرف هایش فقط یک منظور داشتند . یا من یا آرتام و این ترس کشنده ای که مدت ها پا روی گلویم گذاشته بود انکار نا پذیرترین چیز ممکن در زندگی بود که مبادا من قید تمام اطرافیانم را بزنم و فقط آرتام را در حوالی خودم نگه دارم . با باز شدن از فکر و خیال بیرون می آیم و قیافه ی متعجب نهال را برانداز می کنم . همان طور که شنل طوسی رنگش را از تن در می آورد رو به من دم می زند : چرا گلرو اینقدر عصبانیه ؟ دستی میان موهای آزادم می اندازم و می گویم : موضوع همیشگی دیگه . از شایان شروع میکنه می رسه به آرتام . قیافه اش را جمع می کند و می گوید : قضیه ی آرتام رو فهمیده ؟ روی صندلی میز تحریر می نشینم و می گویم : شک کرده . مواظب باش پیشش گاف اینا ندی . دنبال یه بهونه است فقط . نهال با نگرانی نگاهم می کند و می گوید : تو یه دید از آرتام داری گلرو یه دید دیگه . تا ابد که نمی تونی ازش مخفی کنی . اگه آرتام ادعا میکنه دوست داره خب چه مشکلی داره گلرو بدونه ؟ بی حوصله می گویم : نهال چرت و پرت نگو تو رو خدا . گلرو با همین یه نموره شکی که داره کم مونده پوست منو بکنه . اگه بفهمه شکش واقعیت داره اول منو میکشه بعد اون شرکتو روی سر آرتام خراب میکنه . نهال لبخندی می زند و همان طور که شلوار سفید و برمودایش را مرتب می کند دم می زند : این گلرو هم مادر فولاد زره بود و ما نمی دونستیما . بیچاره مهران . لبخند کم جانی به حرفش می زنم و می گویم : بیا بریم بیرون زشته اینجاییم . نهال سری تکان می دهد و می گوید : بریم ولی جواب نگاهای مهرنوش رو خودت بده . سرم را کلافه وار تکان می دهم و از اتاق بیرون می زنم . اینکه روز دخترانه امان چگونه گذاشت را ترجیح می دهم فراموش کنم . روزی که گلرو لام تا کام با من حرف نزد و تمام محبت های خواهرانه اش را خرج مهرنوش کرد . بماند که دلم چه اتشی گرفت . بماند که چه قدر از جواب دادن به تماس های آرتام شانه خالی کردم . بماند که مهرنوش چه قدر معنا دار نگاهم کرد . همه ی این ها بماند ولی این غصه های لعنتی بی مهری گلرو نماند . کاش از دلم پر بکشد و برود . به محض بدرقه ی گلرو و مهرنوش به سمت اتاق می دوم و درا پشت سرم می بندم و شماره ی آرتام را می گیرم . بوق اول می خورد . صدای بوق اول هر چه استرس در وجود یک آدمی می تواند باشد را در وجودم به جریان می انداز . بوق دوم برایم طلب مرگ می کند . بوق سوم عمق فاجعه است . بوق چهارم نفسم را می گیرد . برای بوق پنجم اشک ذخیره می کنم ولی صدایش در گوشم نمی پیچد و تنها صدایی که در گوشم اکو می دهد بله ی خشن و غیر قابل انعطاف آرتام است .
  11. فابرکستل | ati_heureux

    انگار یک خیال پریشان از چشمان اش پر می کشد و می رود . لبانش را با زبان تر می کند و مستقیم در چشمانم زل می زند . انگار حرف های هر دویمان کم آمده اند . نفس عمیقی می کشد و می گوید :عاشقه چیه منی گلشید ؟ هوم ؟ دلم میخواد فکر کنم مال و ثروتم رو دوست داری ولی بعدش که فکر می کنم می بینم اینم بهت نمیاد . چرا دختری مثل تو باید آدمی مثل منو دوست داشته باشه ؟ لبخند تلخی می زنم و می گویم : مگه من چه جور دختری ام ؟ نگاهش را میخ چشمانم می کند و می گوید : سوالمو با سوال جواب نده. با انگشت روی میز ضرب می گیرم و می گویم : نمیدونم . از همون اول فرق داشتی . تو از همون اول برای من بوی عشق میدادی . اونقدر کل دنیا گفتن نکن... سمتش نرو من بیشتر جذبت شدم . یه اصل کائناته . آدما همیشه به ممنوعه ها بیشتر تمایل دارن . تو ممنوعه ی زندگی منی . به نگاه شفاف و براقش چشم میدوزم . صدای اس ام اس گوشی اش تمام ارتباط چشمی امان را قطع می کند . ابروان در هم کشیده اش نشان می دهد که مضموم خبر هر چه هست باب دل مرد من نیست .نفس عمیقی می کشد و می گوید : من باید برم گلشید . یه جلسه با شرکای خارجیمون دارم . اصلا حواسم به برنامه ی امروزم نبود . بیا تا خونه می رسونمت بعد میرم . از جایم بلند می شوم و به دنبالش به راه می افتم . پول میز را حساب می کند و به اتفاق هم از کافه بیرون می زنیم . در تمام مسیر به این فکر می کنم که نه دل من نه دل او دوست داشتن آرتام را تاب نیاورد . آن دوست دارمی که از دهان او خارج شد تمام تفکرات قلب هایمان را نابود کرد و ای کاش که نابودی همیشه تا این حد زیبا باشد . آرتام پوشه را به دست کامران می دهم و بی هیچ حرفی از اتاق جلسه بیرون می زنم . صدای مادری که مادری نکردنش تا ابد در ذهنم جان دارد وسط راه متوقفم می کند . - امیر . از این که هر بار امیری خوانده شوم که به نیت معشوقه اش رویم نهاده است کفری می شوم . لب هایم را با زبان تر می کنم و با لبخند تصنعی دم می زنم : این بار رو به لطف کارمندام قسر در رفتی ولی اگه از دفعه بعد منو با اسم شوهر کثافتت صدا کنی کلاهمون تو هم میره . می خواهم راهم را بکشم و بروم که ساعد دستم را می گیرد و می گوید : صبر کن . کلافه نگاهش می کنم که آرام لب می زند : می خوام سهاممو بهت برگردونم . با پوزخند می گویم : خداروشکر . خوش حالم که از این به بعد مجبور نیستم شکل ماهتو توی شرکتم ببینم . می خواهم بروم که دوباره ساعد دستم را می گیرد و می گوید : تو اون دختر رو دوست داری مگه نه ؟ صورتم را به سمت صورتش می چرخانم و به چشمان آبی اش خیره می شوم و می گویم : گیرم دوسش دارم . به تو چه ربطی داره ؟ هوم ؟ نکنه می خوای بهش درس خیانت بدی ؟ لب هایش را بر هم می فشارد . نمیدانم از شدت بغض است یا چیز دیگری . هر چه هست مهم نیست . با صدای آرامی می گوید : فقط می خواستم بهت بگم اشتباه پدرتو تکرار نکن . عشق تو قفس اون نیست . بذار با عشقت پرواز کنه . زنی که که با عشق حبس بشه برای رفتن مصمم تر میشه . تصنعی سر تکان می دهم و می گویم : نظرت چیه بگم جملاتت رو سر در شرکت حک کنن ؟ لبخند پر از بغضی می زند و از کنار عبور می کند . ابرو در هم می کشم و به سمت اتاقم پا تند می کنم . با ورود به اتاقم پدرم را پشت میز می بینم .قیافه ی کلافه ام را به طرز آشکاری نمایان می کنم و می گویم : باز اومدی حدمو نشونم بدی ؟ یا نه ؟ یه درس دیگه می خوای بهم بدی ؟ یا شایدم می خوای راجع به سکته دادن عموم صحبت کنیم ! روی مبل می نشینم و پا روی پا می اندازم و با تمسخر می گویم : در هر موردی می خوای صحبت کنی من سر تا پا گوشم . پدر ابروان در هم کشیده اش را کمی باز می کند ولی از جذبه و جدیت نگاهش کاسته نمی شود . آرام لب باز می کند و دم می زند : اگه تو همون بچگی درساتو یاد می گرفتی الان مجبور نبودم برات تکرار پایه کنم . از درسی که مطمئن بودم توش بیست میگیری تجدید آوردی . بی حوصله دم می زنم : حوصله ی استعاره و کنایه ندارم . رو راست حرف بزن . از روی صندلی بلند می شود و میز را دور می زند و می گوید : منبعم مطمئنه ولی می خوام بازم از زبون تو بشنوم . صاف و مستقیم در چشمان اش زل می زنم که خودش می گوید : اون دختر چه رابطه ای با تو داره ؟ اینکه آن دختر کدام دختر است را میدانم ولی خودم را به کوچه علی چپ می زنم و می گویم : کدوم دختر ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : گلشید . خواهر گلرو رضایی کارمند خودمون . از جایم بلند می شوم و با اخم نگاهش می کنم و می گویم : تو واسه من به پا گذاشتی ؟ با خشم می گوید : وقتی مهم ترین درسای زندگیت رو یاد میره چاره ای واسم نمی مونه . پوزخند را جایگزین خشم می کنم . پدر و مادر مسئولیت پذیر من چه قدر امروز درگیر گلشید شده اند . آرام لب می زنم : گلشید به تو چه ربطی داره ؟ با عصبانیت کنترل شده ای می گوید : نگو که دوستش داری ! بی رودربایستی می گویم : دوستش دارم ولی به تو ربطی نداره . یقه ی لباسم را در مشت می گیرد و با حرص دم می زند : تو نمی تونی مثل من بشی . حق نداری خودت رو ملعبه ی یه زن کنی . تو پسر منی . پسر من نمی تونه همچین حماقتی کنه . دستش را با خشونت از یقه ام جدا می کنم و با تشر دم می زنم : چون نمی خوام مثل تو باشم دوستش دارم . زندگی تو رو نمی خوام بابا . زندگی تو چیزی مثل یه باتلاق نیست . زنی که هنوزم عاشقشی هر روز جلوی چشات چپ و راست میره . توی یه قدمیته ولی ماله تو نیست . من نمی خوام مثل تو زندگی کنم . نسخه ی زندگی نکبتی خودت رو برای من نپیچ . من سی سال با این نسخه زندگی کردم . چیزی که با نسخه ی تو بدست اومده یه آدم بی اعتماد و بی بند و باره که هیچ چیز براش مهم نیست . برای اولین بار توی زندگیم یه نفر برام مهمه . نه حرفای تو نه گذشته ی تو نمی تونه اونو از من بگیره . کمی فاصله می گیرد و با التماس می گوید : همون بار اول گند میزنه به زندگیت . بار اولت میشه بار آخرت . من نمی خوام تو مثل من زندگی کنی . جلویش سینه سپر می کنم و می گویم : پس از سر راهم برو کنار . سی سال پدری کردن یادت رفت . اینبار رو سعی کن مثل یه پدر رفتار کنی . به چشمان سرخ از خشم اش زل می زنم . دندان هایش را بر هم می فشارد و با گام هایی بلند از اتاقم بیرون می زند . صدای کوبش در آخرین چیزی است که از خودش به جای می گذارد . روی مبل می نشینم .توقع بی جایی است که گلشید می خواهد راجع به این پدر و مادر افتضاح برایش بگویم . یک نخ سیگار میان لبانم می گذارم . این راه ترسناک تر از آن چیزی است که فکر می کنم . گلشید صدای زنگ در خانه باعث می شود بیخیال پوست کندن سیب زمینی ها شوم و به قصد باز کردن در از جایم بر خیزم . به سمت آیفون می روم . با دیدن صورت جدی و همیشگی گلرو لبخند مهربانی می زنم . گوشی آیفون را بر میدارم و می گویم : بیا تو . دکمه در را می فشارم و خودم نیز از خانه بیرون می زنم . با دیدن گلرویی که در دستش انواع و اقسام تنقلات موجود است لبخند گرمی می زنم ولی با دیدن هیکل فربه ی مهرنوش حس می کنم تیری پرم را هدف می گیرد . چه خوش خیال بودم که فکر می کردم این یک روز را می توانم تمام گلرو را از آن خودم بدانم . نه اینکه از مهرنوش بدم بیاید . مهرنوش خوب بود . جمع مان را گرم می کرد ولی گلرو ...امان از گلرو که نمی توانست مساوات را رعایت کند . دم عمیقی می گیرم و این بار به حالت تصنعی می خندم و می گویم : خوش اومدید . سپس رو به گلرو دم می زنم : نگفته بودی مهرنوشم میاد . لبخندی می زند و می گوید : دیگه یهو شد .نهال کو ؟ دست هایم را در هم گره می زنم و می گویم : رفت یکم خرید کنه بیاد . از من پیشی می گیرد و به سمت خانه می رود و در همان حال دم می زند : بنده خدا رو اول صبحی کجا فرستادی ؟ سوالش را بی جواب می گذارم و رو به مهرنوش دم می زنم : بیا بریم بالا . کتانی هایش را از پا خارج می کند و می گوید : چه خبرا ؟ دانشگاه خوش میگذره ؟ با خنده می گوم : این همه سال رفتم دانشگاه بازم ازم این سوالا رو می پرسید ؟ خنده ای می کند و به دنبالم راهی خانه می شود . در عرض یک دقیقه خانه تبدیل به یک منطقه ی جنگی می شود . لباس های در هم و برهمی که روی مبل ریخته اند بی شک می توانند نفس نهال سختگیر مرا بگیرند.
  12. عاااطفــــــــه بیشعووور خبری نگیـــــــریا

    دلم برات تنگ شــــــــــــــــــده

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. ati_heureux

      ati_heureux

      اینو خوب اومدی 

      به خدا همیشه کار روی سرم ریخته 

      مرسی که حالمو می پرسی جانا

    3. fatemehzare

      fatemehzare

      فدااتم کع خواهــــری

      ایشالا سالم باشی همیشه

      کارم بالاخره انجام میــشه

    4. ati_heureux

      ati_heureux

      قربونت بشم من عشقم:wub::wub:

  13. معرفی و نقد رمان فابرکستل | ati_heureux

    سلام سلام به اسمای دلبندم چیکارت کنم نمی تونم بهت سلام احوال پرسی یاد بدم دیگه . دلیل قانع کننده رو به زودی وارد داستان می کنم . الان ارتام یه خرده ادم شده ولش کنم دوباره همون اشو همون کاسه است . اینکه بعضی اوقات شخصیتارو فراموش می کنم تا حدی درسته ولی اینکه نهال یدفعه غیب شد دلیل منطقی براش دارم . نهال بیشتر مثل یه ادمی بود که دائم به گلشید گوشزد می کرد و خوب و بد رو براش مشخص می کرد . نهال از داستان حذف نشده و دوباره خودی نشون خواهد داد فقط چون الان گوش گلشید به هیچ حرفی بدهکار نیست ترجیح دادم نهالو کم رنگ گنم عوضش ارتام رو پررنگ تر کنم . البته اون به اندازه ی کافی پر رنگ بود ولی خب ترجیح دادم نهال یکم از داستان محو بشه . . پدر و مادر گلشید چون ازش دورن یکم مانور دادن روشون سخته ولی سعی می کنم از این به بعد گلشید رو بیشتر خونه اشون بفرستم . فعلا قصد دارم این علاقه ی ارتام و گلشید رو محکم کنم تا داستان یه روال دیگه به خودش بگیره و بعدش روی قضایای دیگه کار کنم . مرسی که اینقدر هوامو داری و رمانمو میخونی و از همه مهم تر نقد می کنی . تو رو بسی دوست دارم . فقط چرا منو نمی بخشی ؟
  14. فابرکستل | ati_heureux

    شماره اش را می گیرم و گوشی را نزدیک گوشم می برم . بعد از سه بوق صدای خواب آلودش در گوشم می پیچد : بله ؟ بازدمم را بیرون می دهم و می گویم : سلام خوبی ؟ با مکث جواب می دهد : خوبم . تو خوبی ؟ از جایم بلند می شوم و روی مبل می نشینم و می گویم : می خوام ببینمت . بی تعلل می پرسد : کجا بیام ؟ ذهن منجمدم توانایی آدرس دادن ندارد . آرام لب می زنم : خودم میام دنبالت . باشه ی آرامی می گوید که بعد از گفتن جمله می بینمت گوشی را قطع می کنم و به این فکر می کنم که حرف های امروزم می تواند زندگی جفتمان را زیر و رو کند . نمیدانم از پس گفتن حرف هایم بر میایم یا نه . در حال حاضر هیچ چیزی نمیدانم . از جایم بر می خیزم و از شرکت بیرون می زنم . امروز را هم به تمام کم کاری هایم اضافه می کنم و سوار بر ماشین به سمت خانه ی گلشید به راه می افتم . گلشید نگاهم را دور تا دور کافه ی نا آشنایی که در آن نشسته ایم می چرخانم . مبلمان لوکس و مدرن سفید زرشکی رنگ کافه که تم زیبایی را به فضا هدیه داده است استرس را بیشتر در وجودم به جریان می اندازد . یک امروز را استثنا این تم مضطرب کننده را دوست ندارم . نگاهم را از فضای شلوغ کافه به سمت آرتام معطوف می کنم . لبخند کمرنگی به تیپش می زنم . مرد تیره پوش من دست آخر یک لباس روشن در کمدش پیدا شد . پیراهن آبی آسمانی کمرنگی را که زیر کت نوک مدادی رنگش پوشیده است را برانداز می کنم . چرا همه ی رنگ های این دنیا به این آدم می آید ؟ شاید به خاطر این است که من زیادی این مرد را دوست دارم . شاید دلیلش این است یا می تواند هر چیز دیگری باشد . قیافه ی متفکرش در درونم کودتا به پا می کند . چرا یک ربع است که حرف نمی زند ؟ البته درستش این است که بگویم او از زمانی که مرا سوار ماشینش کرد روزه سکوت گرفت . سکوتش رسما دیوانه ام می کند . با استرس دم می زنم : نمی خوای حرف بزنی ؟ به چشمانم نگاه می کند و می گوید : تو شروع کن . لبخندی می زنم و می گویم : من حرفامو زدم آرتام . بهت نمیاد حرف کم بیاری . لبخند ملیحی می زند که دلم را زیر و رو می کند . ترس از دست دادنش بختکی نیست که به راحتی از جسم و روحم کنده شود . کاش کوله بار رفتنش را روی دوش هایش نیانداخته باشد . کاش . جرعه ای از آب میوه اش را می نوشد و در چشم هایم نگاه می کند و آرام لب می زند : من از نظر اخلاقی آدم خوش نامی نیستم گلشید؛ خودت میدونی . تعریف های خواهرت بزرگترین سند حرفامه . من هیچ وقت توی زندگیم تمرین وفاداری نکردم . وفاداری رو نه تونستم به دست بیارم نه به ارث بردم . گذشته ام از وفاداریم داغون تره . یه گذشته بد با پدر و مادر بدتر که بزرگترین اثر اون گذشته بد منم . اینا چیزایی که تو میدونی اما چیزایی که تو نمیدونی به قدری زیادن که نه توان الان گفتنش رو دارم نه میلشو . تنها چیزی که لازمه بدونی اینه که با تمام بدی های زندگیم تو برام حکم روشنایی شدی . میگن روشنایی توی تاریکی خودشو نشون میدم . تو توی تاریکی من خیلی به چشم اومدی . نمی خوام ادعا کنم همه ی زنای دور و برم بد بودن ولی هیچ کدومشون اونی نبودن که من بخوام . همشون با اولین رفتار تندی که دیدن وا دادن ولی تو موندی . هر کاری کردم نرفتی . منو به موندنت عادت دادی گلشید . خودمو قانع کردم که موندنت پیشه من فقط یه عادت شده ولی تو عادت من نیستی گلشید . من روزی که تو رو دیدم یه روز عادی بود برام . یه روز مثل همیشه . از همون روزایی بود که نمی تونستم با پدرم کنار بیام ولی بعد از اون روز ...بعد از اون روز هیچی عادی نبود . همه چی فرق کرد . من با یه نیت دیگه اومدم جلو ولی نتیجه چیز دیگه ای شد . نذاشتی اون روز حرف بزنم اگه میذاشتی همون موقع بهت می گفتم دوست دارم . تو اولین زن زندگی من نیستی . قرارم نیست توی همه چیم اولیم باشی . من تجربه های زیادی با زنای مختلف دارم ولی تو اولین کسی هستی که دوستش دارم . اولین کسی هستی که نمی خوام از دستش بدم . با تمام اینا ...با تمام گذشته ای که طول میکشه تا بفهمی ...با تمام بدنامی من حاضر همچنان دوستم داشتی باشی ؟ به صورتش چشم میدوزم . گفت دوستم دارد . گفت مرا می خواهد . خدایا خواب نیستم مگر نه ؟ دم عمیقی می گیرم و می گویم : دوست داشتنت وفاداری داره ؟ به چشمانم زل می زند . نمیدانم در نگاهش چیست هر چه هست قاطعیت نیست . لبانش را با زبان تر می کند و می گوید :داره . لب هایم را بر هم می فشارم و می گویم : آره ...حاضرم همچنان دوست داشته باشم . بچه ها شرمنده این پست خیلی کمه . قرار نبود اینقدر باشه ولی وقتی از اول خوندمش دیدم یکم نواقص داره و بهتره یکم اب و تاب داده بشه . شرمنده عشقا
  15. فابرکستل | ati_heureux

    دوستان امشب یه پست گذاشتم ولی از پستای دیگه بیشتره . لطفا نقد کنید . من پیر شدم از بس گفتم نقد نقد نقد . یه نقد کنید ثواب داره می بینم که رنگ نگاهش عوض می شود . عمرا نمی توانم برای این نگاه اسم بگذارم و عمرا که نمی توانم بی خیال هوش و ذکاوتش بشوم . میدانم که یک راهی برای در رفتن از زیر سوالم پیدا می کند . صدایش با لحن عادی و قیافه ی غیر عادی در گوشم می پیچد . از چه لحاظ ؟ سوالش حکم مرگ را برایم امضا می کند . قلنج انگشت هایم را می شکنم . بگذارد بفهمد در چه آتشی دست و پا می زنم . آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : از هر لحاظی که بشه بهش گفت خیانت . لب هایش را بر هم می فشارد . از جوابی که به احتمال صددرصد میدانم چیست یخ می بندم . میدانم تنها خصلت خوبش این است که در رو راست بودن همتا ندارد . سکوتش کشنده است . مرگ است . مرض است . سرم را به زیر می اندازم . دلم زار زدن می طلبد . شاید کمی چاشنی مرگ هم دلش بخواهد . صدایش همانند ناقوس فضا را در هم می شکند : نه ! سرم را بالا می گیرم و به قیافه ی بی تفاوتش خیره می شوم . گفت نه . یعنی خیانت نکرده است ؟! یعنی .... صدایش مانع می شود برای حلاجی کردن حرفش . - بهت خیانت نکردم گلشید . از روزی که بهت پیشنهاد دادم تنها زن زندگیمی . قبلش چرا . خودت میدونی خونه ی من برو بیا زیاد بود ولی بعدش نه . یعنی باور کنم ؟ یعنی راست می گوید ؟ دلم بی برو برگرد حرفش را سند می کند و بر دهان عشقم برچسب می زند . نفسی از سر آسودگی می کشم . مرحله ی اول سخت امروز گذشت . مرحله ی دوم ولی کابوس تر از این است . دست هایم را روی ران پایم می گذارم و ناخن هایم را درشان فرو می کنم که خودش با لبخند دم می زند : سوال دیگه ایم هست ؟ آرام سر تکان می دهم و می گویم : یه سوال دیگه ام هست ولی قبلش باید یه چیزاییو بدونی . دست هایش را به سینه می زند و می گوید : گوش میدم . نگاه از چشمانش می گیرم و می گویم : هم تو میدونی هم من میدونم . رابطه ی من و تو بد شروع شد . ناراحت بشی یا نه من از این خونه متنفرم . نه به خاطر اینکه توی گذشته توی این خونه واسه من اتفاق بدی قرار بوده بیافته . الان به قدری دوستت دارم که همه چیو فراموش کنم . چیزی که منو از این خونه متنفر می کنه اینه که چندتا زن مثل من از این خونه خاطره دارن . آره تو صادقانه از اول همه چیو گفتی . ادعای عابد و زاهد بودن نکردی ولی وقتی آدم یهه نفرو دوست داره میخواد تمامش مال خودش باشه . من هیچ وقت نتونستم بفهمم چرا عاشقت شدم . اوایل فکر می کردم تیپ و ظاهرت رو دوست دارم ولی اتفاق اون شب ثابت کرد علاقه ام بیشتر از اینا عمق داره . خوب یا بد من عاشقت شدم . حتی با وجود اینکه یک طرفه است بازم نمی تونم از احساسم دل بکنم . من همیشه فکر می کردم اگه زن یه جا اعتراف کنه عاشقه خودشو کوچیک کرده ولی من با اعترافم کوچیک نشدم ؛ حداقل پیش خودم بزرگ شدم . قبول کردم بار احساسی رو که متحملش به دوش بکشم . از خودم خوشم اومد که تونستم مسئولیت احساسمو قبول کنم . اگه ازش می گذشتم هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم ولی با تمام اینا با تمام علاقه ام باز یه جاهایی از این رابطه می لنگه . من بارها ازت خواستم در مورد خودت بگی و تو بارها ازش شونه خالی کردی . نمیدونم چه گذشته ایه که نمی خوای ازش حرف بزنی ولی درد این رابطه یکی دوتا نیست . من شاید از اینکه بهت گفتم دوست دارم پشیمون نباشم ولی دروغه اگه بگم دوست ندارم این احساس متقابل باشه . اشکی که برای چکیدن تقلا می کند دیدم را تار می کند . با بغض جان گدازی که در گلویم نقش بسته است می نالم : من نیاز دارم بدونم تو زندگی تو چی ام . من نمی تونم به خوش اومدنای تو تکیه کنم . نمی خوام به زور تو رو وادار به دوست داشتن خودم بکنم ولی حداقل انتظار دارم بدونم کجای زندگیتم . اصلا منو می خوای ؟ از اینکه کنارتم چه حسی داری ؟ می خوام بدونم پشیمونی بهم پیشنهاد دادی ؟ من خیلیا سوالا تو ذهنمه . تو به هیچ کدوم جواب نمیدی . حس تو به من چیه آرتام ؟ اصلا دوستم داری ؟ لب باز می کند تا جواب بدهد که دستم را به نشانه ی سکوت جلوی دهانش می گیرم . از جایم بلند می شوم که او متقابلا از جایش بر می خیزد . صورت خیس از اشکم را با دست پا می کنم و می گویم : من نمی خوام الان جواب بدی آرتام . نمی خوام باز بشنوم ازم خوشت میاد . می خوام بدونم من کجای زندگیه توام . می خوام بدونم چه قدر بهم اعتماد داری . اینقدر اعتماد داری که گذشته ات رو باهام در میون بذاری ؟ اینقدری منو می خوای که بتونی از اون گذشته ی اسرار آمیزت حرف بزنی؟ آرام و کلافه لب می زند : گلشید . با بغض می نالم : آرتام ... من اینجوری دارم اذیت میشم . از تمام کارای زندگیم عقب موندم . توی خونه تو ، توی دانشگاه تو ، توی خواب تو ، کل زندگیم شده تو . حداقل توقع من اینه بدونم توی زندگی تو چه کاره ام . اصلا توی زندگیت نقشی دارم ؟ یک قدم به سمتم می آید که پیشدستی می کنم و عقب عقب به سمت در می روم و می گویم : نمی خوام سریع جوابمو بدی آرتام . فکر کن بعد جوابمو بده . از چهره ی درهم و کلافه اش رو می گیرم و کوله ام را از روی مبل چنگ می زنم و از خانه خارج می شوم . حس سبک تر شدن آرامش اندکی را به وجود بی قرارم هدیه می دهد . از ساختمان بیرون می زنم . نسیم ملایمی که پوستم را نوازش می دهد اعلام می کند که درست ترین کار را در حق خودم و آرتام کرده ام . نفس عمیقی می کشم و راه خانه را در پیش می گیرم . آرتام خاکستر سیگارم را روی پارکت می تکانم . وحشت در بند بند وجودم خانه می کند . وحشتم همان وحشتی است که زمانی که گلشید پرسید به او خیانت کرده ام یا نه در جانم رخنه کرد . همان وحشت است ولی لحظه به لحظه دوزش در خونم بالا می رود . من خیانت کردم . بارها خیانت کردم . بعد از اعلام پیشنهادم به گلشید هیچ چیزی در زندگی من تغییر نکرد . برنامه های شبانه ام همان طور دست نخورده باقی ماند ولی زمانی که سوالش را پرسید قالب تهی کردم . خودم را باختم . حس کردم رگ به رگ تنم به یکباره دارند پاره می شوند و فجیع ترین احساسی که داشتم ترس بود . ترسیدم برود . از حقیقت ترسیدم . ترسیدم دلش بشکند و برود . ترسیدم از زندگی ام برود . من ترسیدم . برای اولین بار در زندگی ام ترسیدم چون با همان یک سوالش در درون خودم اعتراف کردم که چه بلایی بر سر خودم آورده ام . من با همان یک سوالش سیلی حقیقت را چشیدم . همان سیلی که نفیرش در گوشم مثل ناقوس پیچید و داد زد که لعنتی دوستش داری . دقیقا از همان لحظه به بعد وحشت کردم . از همان لحظه به بعد زبان دلم بند رفت . سیگار را روی زمین رها می کنم و سری را به مبل تکیه می دهم . قرار نبود اینگونه شود . قرار نبود من دل ببازم . قرار بود او فقط دل بدهد . قرار نبود اینگونه شود . چشم هایم را بر هم می فشارم . چه قدر برای پا پس کشیدن دیر شده است . چرا نفهمیدم ؟ چرا نفهمیدم لحظه به لحظه ای که با او می گذرانم دل لعنتی ام بیشتر نسبت به او متمایل می شود؟ چرا سیاهی درونم روشنایی او را طلب کرد ؟ چرا کامران این نان را در کاسه ام گذاشت ؟ من برای گلشید به جز اشک چه دارم ؟ نه توان از دست دادنش را دارم نه نای ادامه دادن . تجربه ثابت کرده است هر چه بیشتر می گذرد من بیشتر غرق او می شوم . اگر او هم مهناز بشود چه ؟ من همین الانش نیز برای خودم آرش شایسته ای هستم . شاید ده مرتبه از او بدتر . از جایم بر می خیزم و به سمت پنجره می روم . کاش همان موقع که جسارتش را داشتم می گذاشت بگویم که دوستش دارم . کاش می گذاشت و مرا اینگونه در برزخ رها نمی کرد . به فضای غبار آلود مقابلم چشم میدوزم . من با این حالت تهران چه کنم؟ حالت تهران به کنار ؛ من با این اوضاع خودم چه کنم ؟ ساعد دستم را به پنجره می چسبانم و چانه ام را رویش می گذارم . من برای این بلایی که بر سر دلم آمده است چه باید بکنم ؟ *** خودکارم را بر روی میز پرت می کنم و با انگشت شست و سبابه ام چشمانم را ماساژ می دهم . ذهن متلاطمی که در این سه روز برایم رقم خورده است به لطف جلسه ی امروز متلاطم تر نیز شده است . صدای کامران مرا به خودم می آورد . - نمی خوای بگی چته ؟ سه روزه برج زهرماری . نگاهی به قیافه ی خسته و درمانده اش می کنم . میدانم رابطه ی عاطفی اش این روزها با ستایش چندان خوب پیش نمی رود . میدانم تمام هم و غم ستایش این روزها فقدان پدرش شده است . این را هم میدانم که کامران برای این بی توجهی زبانی برای اعتراض ندارد . لب هایم را بر هم می فشارم و می گویم : یکم خسته ام . لبخند ملایمی می زند و می گوید : سه روزه خسته ای ؟ نگاه از چشمانش می گیرم و به قهوه ی یخ کرده ام چشم میدوزم و آرام لب می زنم : از زندگیم خسته ام . خودش را جلو می کشد و دستانش را ستون بر زانوانش می کند . برق کت و شلوار مشکی اش چشمانم را می زند . دستی میان موهایش می کشد و می گوید : چرا از خستگی درش نمیاری ؟ لبم را کج می کنم و دم می زنم : کار زندگی من از این حرفا گذشته . با لبخند سری تکان می دهد و می گوید : اگه یه نفرم داوطلب بشه که زندگیتو نجات بده تو نمیذاری . با فنجان قهوه ام بازی می کنم و در سکوت براندازش می کنم که خودش به حرف می آید : دیگه مطمئنی دختره دوست داره مگه نه ؟ سری به نشانه ی مثبت تکان می دهم و می گویم : آره . با لبخند می گوید : تو چی ؟ فنجان را کنار می گذارم و از چشمان کامران نگاهم را می گیرم و دم می زنم : نمیدونم . بی تعلل دم می زند : نمیدونی یا نمی تونی به زبون بیاری ؟ از جایم بلند می شوم و می گویم : جفتش . رو به رویش روی مبل می نشینم و پاهایم را روی میز می گذارم که ادامه می دهد : میدونی اگه با خودت کنار نیای از دستش میدی ؟ سرم را به مبل می چسبانم و به سقف خیره می شوم . آهسته می گویم : میدونم . او هم به مبل تکیه می زند و می گوید : قصد داری از دستش بدی ؟ آب دهانم را قورت می دهم و می گویم :همچین قصدی ندارم . شانه ای بالا می اندازد و می گوید : پس ؟ چشمان را می بندم . هیچ جوابی برای سوالش ندارم . در این سه روزی که گذشت هیچ جوابی نتوانستم برای این سوال بی رحمانه بیابم . صدای کامران چشمانم را باز می کند . - دوستش داری مگه نه ؟ سرم را از مبل جدا می کنم و پاهایم را از روی میز بر میدارم . به چشمان منتظرش نگاه می کنم و با افتضاح ترین حال ممکن می گویم : فکر کنم . لبخندی دندان نمایی می زند و می گوید : فکر نمی کنی مطمئنی واسه همین حالت بده . بی هیچ حرفی نگاهش می کنم . دلم می خواهد بگویم اشتباه می کنی . می خواهم شعار بدهم که هیچ وقت زنی را دوست نخواهم داشت . چه قدر تلخ است که شعارهایم باد هوا شده اند . دوباره لب می گشاید و می پرسد : چرا بهش نمیگی ؟ بی رودربایستی می گویم : چون می ترسم . ابرو بالا می اندازد و می گوید : مگه دوست داشتن کسی ترس داره ؟ با پوزخند می گویم : دوست داشتن من ترس داره . اون تا زمانی منو دوست داره که من با همین نقاب جلو روش باشم . تا زمانی دوستم داره که من پیش چشمش آدمی باشم که به خواسته های اون احترام میذاره. به خاطرش قبول کنه دیگه هیچ وقت بهش دست نزنه . به خاطرش قول بده وفادار بمونه . اون تا زمانی که من این باشم دوستم داره . همین که نقابم بیافته میذاره میره . همون موقعی که بفهمه صبرم برای خودداری کردن یه حدی داره میره . همون موقع که دستش بیاد من آدم وفادار موندن نیستم دیگه اسمم نمیاره . همون موقعی که متوجه بشه واسه نگه داشتنش به دروغم متوصل میشم دیگه همه چی تموم میشه . اون وقت من می مونم و دوست داشتنم . اگه بفهمه دوستش دارم میره . دیگه نمی مونه . کامران دم عمیقی می گیرد و می گوید : اگه بهش نگی همه این احتمالا بیشتر میشه . وفادار موندن اینقدر برات سخته ؟ اینکه به جسم و روحش احترام بذاری کار ترسناکی نیست . صادق بودن تو رو ضعیف نمی کنه . روی مبل دراز می کشم و می گویم : من اینا رو یاد نگرفتم . یه پدر داشتم که احترام نمیدونست چیه؛ یه مادر داشتم که از حوالی وفاداری و صداقت ردم نشده بود . تو چه انتظاری از من داری ؟ معترض دم می زند : نمی تونی همه چیو گردن دیگران بندازی . حالا فرصت یاد گرفتنشو داری . حداقل به خاطر زنی که دوستش داری عوض بشو . پوزخندم را تجدید می کنم و می گویم : من دقیقا از همین می ترسم . می ترسم عوض بشم اون وقت اون آرتام قبلیو دوست داشته باشه . اون همین الانشم اینطوری دوستم داره . از جایش بر می خیزد و می گوید : ولی اگه مطمئن بشه هیچ وقت بهش نمیگی دوستش داری ازت خسته میشه و اینبار مطمئنا میره . صدای بسته شدن در اعلام می کند که برای انجام کارهایش از اتاقم رفته است . گوشی ام را از جیب کتم خارج می کنم . برای زنگ زدن به او تردید دارم . می توانم زنگ نزنم و آتش دوست داشتن اش را در قلبم خاکستر کنم ولی انگار توان این کار را ندارم . نمی توانم . نمی توانم تنها روزنه ی روشنایی ای که در زندگی ام روییده است را به این آسانی نابود کنم .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×