رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

fateme.k

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    97
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

402 بار تشکر شده

درباره fateme.k

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    خــــدا همه کسم...
    بابای گلـــــــم...
    مامان مهربونم...
    داداش دیوونه ام!
    دوستــــــــــای باحالم...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

362 بازدید کننده نمایه
  1. گــــاهی وقتهــا آدمهــا
    از یک جایی به بعــــــد
    از یک روزی به بعـــــــد
    از یک نفــــــــــر به بعـــــد
    دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد
    نه رنگ ها
    نه خیـابانهـــا
    نه فصلهــــــــا
    گاهـــــــی وقتهــــا آدمهــا از یک نفــــــــر به بعـــد
    فقط دلتنگند…

  2. پرتو تاریکی | گروهی

    پارت چهارم: فکرم به شدت مشغول بود،شاید در ظاهر به دیوانه بازی های آتنا می خندیدم اما درونم غوغایی به پا بود.انگار باورم نمی شد.نبود عزیزترینم را باور نمی کردم.هضم نبودنش برای سنگین بود این که زیر سقفی که اگر چه با سختی زندگی می کنم نفس نمی کشد،این گرمای تنش را حس نمی کنم برای دل شکسته ام مانند تیغ تیزی بود و بس...از ماشین خارج شده و دستم را به آرامی روی زنگ در گذاشتم.یعنی الان هم در خانه آتنا سربار هستم؟ -عه یلدا جان...سلام خاله بیا تو گلم سرم را بلند کرده و لبخندی ظاهری به دوربین کوچک اف اف زدم.در با صدای تیکی باز شد.آهی کشیده و وارد حیاط سر سبز شدم.در را برای ورود آتنا باز کردم.تکیه به در داده و به دختر مو فر فری که بی ملحظه و در حالی که با موبایلش صحبت می کرد در حال رانندگی بود خیره شدم.وقتی از جلویم رد می شد تک بوقی زد انگار که من خدمتکار شخصی اش باشم.با خنده در را بسته و به سمتش رفتم.مثل فنر از ماشین بیرون پریده و جیغ بلندی کشید: -بــــــیــــــــــا... دختری که پشت خط بود با جیغ بلند تری جوابش را داد.خندید و آرام ادامه داد: -باشه بابا بیداریم! شانه ای بالا انداخته و همراه دوستی که ناجی ام شده بود از چند پله بالا رفته و وارد سالن بزرگ خانه شدیم.پدر و مادرش لباس پوشیده و در حال خارج شدن از خانه بودند.از خجالت تنم داغ شده بود.لعنت به تو بهروز...لعنت به تو!بعد از سلام و احوال پرسی با خانواده ای که همیشه بعد از رفتن پدرم جایش را برایم پر کردند وارد اتاق به هم ریخته آتنا شدم.کیفم را روی تختش پرت کردم: -کی بود جیغ جیغ می کردی؟ خندید و در حالی که دکمه پالتوی رسمی اش را باز می کرد جوابم را داد: -فاطی...گفتم بلند بشه بیاد اینجا! -خب؟ موهای قهوه ای بلندش را باز کرده و سرش را چند بار تکان داد،کلیپس را برداشت: -به جمالت... -درد! موهایش را بست و در حالی که از در اتاق خارج می شد با شیطنت گفت: -به جونت... پشت سرش به سالن رفتم.پدر و مادرش رفته بودند،روی مبل لم داده و رمز موبایلم را وارد کردم: -خل... با صدای بلندی خندید و در حالی که از سر بطری آب می خورد به سمتم آمده و کنارم خودش را ول کرد.کنترل تلوزیون را برداشته و دکمه قرمز رنگ را فشرد.با باز شدن صفحه گوشی تماس های بی پاسخ مامان برایم ردیف شد.اشک به چشمانم هجوم آورد.چه قدر دلم برایش تنگ شده بود.مامان.... -گفت به شرطی می آد که فردا برسونمش دانشگاه! چشم هایم را بسته و سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.سرم را به طرفش چرخاندم: -تو که هر روز می آی دنبال ما دو تا.. -مغزش کوچیکه! -شکی درش نیست چون همزادته! خندید و مشغول زیر و رو کردن کانال های بی محتوا و بی سر و ته تلوزیون شد.سری تکان دادم و به شماره مامان خیره شدم.خدایا این چه دردی بود؟پدرم را گرفتی بس نبود؟الان هم مادرم؟مگر من چه قدر می توانستم دندان روی جگر بگذارم و صورتم را با سیلی سرخ کنم؟چشم هایم از اشک داغ شد.آرام لک هایم را بسته و به پشتی کاناپه تکیه دادم. "گــــاهی وقتهــا آدمهــا از یک جایی به بعــــــد از یک روزی به بعـــــــد از یک نفــــــــــر به بعـــــد دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد نه رنگ ها نه خیـابانهـــا نه فصلهــــــــا گاهـــــــی وقتهــــا آدمهــا از یک نفــــــــر به بعـــد فقط دلتنگند…" از همان ظهر سرد زمستانی دلتنگی می کنم!همان روزی که بعد از ماه ها انتظار دیدن پدرم؛مردی به خانه مان آمد.گل و شیرین آورد و زیر چشمی به مادرم نگاه می کرد مادری که تا دقایقی پیش با حلقه ای طلایی درد و دل می کرد و اشک می ریخت.مادری که جلوی آن مرد خم شد و چای به او تعارف کرد.از آن روز به من گفت پدرم است اما مگر می شد فراموش کرد خاطرات ناب آن مرد را؟مگر می شد چشم بست روی صدای قلبی که با تمام وجود نام آرامش بخشش را فریاد می زد.جرمم چه بود؟این که عاشق پدرم بودم؟این که نمی خواستم به اسطوره ام توهین شود؟این که شب ها بی عکسش نمی خوابیدم؟ با صدای موبایل چشمانم را باز کردم..مامان...با چشمانی تار شده از اشک هایی سرتق تماس را قطع و موبایل را خاموش کردم.از روی کاناپه بلند شده و با گام هایی سست به سمت اتاق خواب آتنا رفتم. در اتاق را باز کرده و روی تخت دراز کشیدم.تا کی می توانستم اینجا بنشینم و غمگین بمانم؟تا کی؟! چشمانم را بسته و ساعد را روی چشمانم گداشتم...
  3. مشاعره(با حروف انتخابی)

    طبق قانون مصوب شده در چشمانت باید یک عمر بمانند به در چشمانت
  4. مشاعره

    مرغ در دامم مرا پروانه ی پرواز نیست در گلویم نغمه هست و رخصت آواز نیست
  5. مشاعره(با حروف انتخابی)

    شب که در بستم و مست از مي نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم ع
  6. مشاعره

    تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
  7. مشاعره

    مي يابم از خود حسرتي باز از فراق کيست اين آماده ي صد گريه ام از اشتياق کيست اين
  8. مشاعره

    مي يابم از خود حسرتي باز از فراق کيست اين آماده ي صد گريه ام از اشتياق کيست اين
  9. مشاعره

    آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد
  10. نظرتون راجع به " پایان باز " برای یک رمان چیه ؟

    اگر نویسنده هنرمندانه این کار رو انجام بده عالیه
  11. چه ژانری رو برای مطالعه رمان بیشتر می پسندید؟

    همه ژانر ها بسته به قلم نویسنده می تونن جذابیت های خاص متعلق به خودشون رو داشته باشن اما الان اکثرا ژانر ها عاشقانه است و البته در برخی موارد خوب و در برخی موارد بد هست
  12. ***بهترین رمان چاپی که خوندین چی بوده؟!

    تپش معکوس بهاره شریفی
  13. متفاوت ترین رمانی که خوندین چی بود؟

    الهه شرقی پایان خاااص
  14. نظرتون راجع به کتاب شازده کوچولو؟

    یه نگاه نو به زندگی..محشره
  15. مشاعره

    شب فراق نداند که تا سحر چند است مگر کسي که به زندان عشق در بند است

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×