رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

SabaZz

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    85
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

465 بار تشکر شده

درباره SabaZz

  • درجه
    مدیر تالار نقد+منتقد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    شعر/ گیتار/ زبان / مطالعه(ادبیات-فلسفه) /سوارکاری /شنا /خواب

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,544 بازدید کننده نمایه
  1. هرگز دری را نزن، مگر اینكه بدانی در آن سویش چه می گذرد.

    ژان پل سارتر

  2. معرفی و نقد رمان از رویا تا واقعیت | mgt1234

    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  3. معرفی و نقد رمان برج زهرمار |venoos

    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  4. معرفی و نقد رمان ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  5. درود نویسندۀ گرامی :gol:
    رمان شما توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

  6. درود نویسندۀ گرامی :gol:
    رمان شما توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

    1. mgt1234

      mgt1234

      درود
      چشم ممنون :rose:

  7. درود بانو:flowersmile:

    رمان شما -پرتقال خونی- توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

  8. تبریک صبا بانو

    موفق باشید:gol2:

    1. SabaZz

      SabaZz

      سپاس یگانه جان :gol:

      ولی بسیار منو شوکه کردی بانو :o:blush:

  9. معرفی و نقد رمان بازی خطرناک

    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید
  10. درود بانو:flowersmile:

    رمان شما -نبرد عشق- توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

  11. روز خوش بانو:flowersmile:

    رمان شما -رویای نیمه شب پاییز- توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

    1. Naghmeh

      Naghmeh

      سلام؛

      با تشکر از شما.

  12. معرفی و نقد رمان عصر پاییزی|dokhtar_abi

    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  13. روز خوش بانو:gol4:

    رمان شما توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

  14. احوال پرسی در زبان آلمانی

    سلام و ممنون بابت تاپیکتون. اما اطلاعات داده شده در بخش هایی غلط هستند. شما و تو در زبان آلمانی یکسان نیستند. شما (محترمانه) = Sie شما (جمع)= ihr تو=du آنها=sie شما با یک خطا، تمام این ضمایر رو با هم مخلوط کردید. هستی= bist هستید= sind (نه sint) servus تنها در بخش هایی از آلمان (و البته در تمام کشور اتریش) بعنوان یک گویش محلی برای سلام یا خداحافظی به کار میره و معنی لغوی ای شبیه به (نوکرتم) داره.زیاد مورد استفاده نیست و به شب و روز ربطی نداره. سلام رسمی در آلمان Hallo هست. Hey برای دوستان به کار میره. Guten Morgen/ Guten Tag/Gute Nacht سلام نیستند. صبح بخیر/ظهر بخیر و شب بخیر هستند.
  15. معرفی و نقد رمان بازی خطرناک

    سلام و بابت شروع رمانت بهت تبریک میگم. درادامه نکاتی هم هست که بعنوانِ نقد رمان برات توضیح دادم. البته امیدوارم فراموش نکنی که ذکر تمام این موضوعات کاملا دوستانه و با هدفِ پیشرفت تو بوده. اما قبل از هرچیزی خواستم بهت یادآوری کنم که بهتره لینک رمان و تاپیک نقدت رو تو پست اول و امضات بذاری تا خواننده هات برای پیدا کردن موضوعات گیج نشن و از اینکه تو تاپیک نقد زدی هم مطلع شن. نام رمان: "بازی خطرناک" اسمی جالب برای رمان هست که میتونه در ذهن تداعی کننده ی ژانرهای ترسناک،معمایی و یا حتی عاشقانه بشه. پیش از هرچیزی ایجاد علامت سوالی در ذهن خواننده که حس کنجکاوی رو برای خوندن داستان تحریک میکنه، نقطه ی قوت این اسم هست. به نظرم نام جالبی رو برای رمانت انتخاب کردی. جلد رمان: رمانت هنوز جلد نداره. اما خب با توجه به شاکله ی اصلی داستان توی ذهنت و اسمش، امیدوارم تصویر خوب و مناسبی انتخاب کنی. جلد رمان حتما باید لوگوی نودوهشتیا رو داشته باشه. چون اسم رمان بسیار مرموزه و همونطور که اشاره کردم میتونه ژانرهای متفاوتی رو شامل بشه، بهتره جلد رمانت از تصاویری استفاده شه که اطلاعات بیشتری در مورد زمینه ی اصلی داستان ارائه بده. از اونجایی که در نام رمان به "بازی" اشاره شده، میتونی تصویری از بازی ای که توی ذهنت هست هم برای جلد استفاده کنی. استفاده از رنگ های تیره میتونه القاء کننده ی فضای راز آلود و مبهم داستان باشه. ژانرهای انتخابی: مرموز ژانر محسوب نمی شه عزیزم. یک سبکه! ژانرت رو میتونی معمایی-تخیلی معرفی کنی. از طرفی هم با توجه به سیر اتفاقات داستان، میتونی با اضافه کردن توصیفات و فضاسازیِ مناسب، ژانر ترسناک رو هم به ژانرهات اضافه کنی. (البته بعد از تصحیح کامل متن و اضافه کردن توصیفات) خلاصه ی رمان: خلاصه ی رمان باید دربردارنده ی اطلاعاتی مفید و مختصر برای خواننده باشه. خواننده با توجه به خلاصه ی رمان بررسی میکنه که علاقه ای به شروع و خواندن اون داستان داره یا نه. خلاصه ای که در نظر گرفتی بسیار کوتاه و در عین حال در بردارنده ی نکته ی کلیدیِ شروع داستان بود! به نظرم اطلاعاتی که در اختیار خواننده قرار دادی مناسبه ولی بهتر بود کمی وقت برای جمله بندی زیباتر و یا آرایش ادبی صرف کنی. نوع نگارش و وقتی که نویسنده برای پردازش جملات میذاره، میزان احترامش رو به شعور و سلیقه ی مخاطب نشون میده. میتونستی با اضافه کردن یکی دو جمله ی بیشتر و بعد دادن به معمای پشتِ "این دو خواهر گم شده" فضای حقیقی تر و در پی اون، کنجکاوی بیشتری در خواننده ایجاد کنی. علاوه بر اون، جملاتت شامل هیچ گونه علائم نگارشی ای نیستند و این ضعف قلم برای یک نویسنده محسوب میشه. استفاده از نقطه، ویرگول، علامت تعجب و سوال، از لزومات نوشتن هست. بدون استفاده از این علائم، متن آشفته و غیرحرفه ای تلقی شده و بی حوصلگی نویسنده رو به خواننده نشون میده. فراموش نکن خواننده های رمان تو، به این نکات توجه خواهند کرد و کمتر کسی دوست داره داستانی رو دنبال کنه که نویسنده ش، برای نگارشش وقت و دقت کافی رو صرف نمیکنه.در ادامه این موضوع باعث میشه که خواننده انگیزه کافی برای خوندن رمانت رو نداشته باشه! ولو اینکه شاید داستانت بسیار متفاوت باشه. *بازی از اونجایی شروع شد که ما یه بازی انجام دادیم من، آلی،آندریا، آریانا تاریانا انجام دادیم بازی خطرناکی بود ولی وقتی بازی تموم شد، دونفر از ما ناپدید شد. آریانا و تاریانا که هر دو خواهر بودن ناپدید شدن و ما دنبال اوناییم. تکرار کلمات، عدم استفاده از علائم نگارشی و جمله بندی نادرست باعث شده قلمت بسیار آشفته و بی حوصله به چشم بیاد. به جای تکرار جلمات یکسان، بهتر بود با کمی زمان گذاشتن، اون ها رو با کلماتی دیگه جایگزین کنی و با استفاده از علائم نگارشی، از این یکسرگیِ بی دلیلِ جملات بپرهیزی. برای مثال: داستانِ ما از جایی شروع شد که من،آلی، آندریا، آریانا و تاریانا (که خواهر هستند) یک بازی رو، با علم بر خطرناک بودن اون شروع کردیم. شاید ناپدید شدن دو تن از ما بعد از پایانِ بازی، نتیجه ای بود که از شروعِ این "اشتباه" گرفتیم! مقدمه ی رمان: مقدمه ای که در نظر گرفتی بسیار ضعیف و بی مفهومه! به صورت شعر نوشته شده اما از واژگان مناسب استفاده نشده، ریتم و معنایی نداره و تنها تکرار کلماتِ بی مفهمومه. عنوان این اطلاعاتِ پراکنده که "بازی ای شروع شد و ما بدبخت شدیم و دوران سختی داشتیم"، اون هم به این صورت و در مقدمه، زیاد جالب به نظر نمیرسه. بهتره مقدمه ت رو تغییر بدی و از چیزی استفاده کنی که مفهموم بیشتری داشته باشه. شروع رمان: شروع رمان بهتره همیشه با موضوعی هیجان انگیز، با یک اتفاق و یا موضوعی مبهم باشه که خواننده رو مشتاق به خوندن ادامه ی داستان و دونستنِ جوابش کنه . موضوعی که برای شروع داستانت در نظر گرفتی جالب بود ولی سبک نگارش و جمله بندی بسیار بی هدف و نامنظم به نظر میومد. بازهم از *علائم نگارشی به درستی استفاده نکردی،* ضمیرها رو به شکل صحیح رعایت نکردی و *تکرارِ بی دلیل کلمات و جمله داری! اسم رمان "بازیِ خطرناکِ" اما تا آخر داستان هم هیچ توضیحی در مورد چیزی به نام بازی داده نشده. پس این بازی ای که همه انجام دادن چی بود؟ میدونم در نظر داری جواب سوالات رو در جلد های بعدی بدی، اما چند نکته برای اشاره هست. 1- یک رمان باید بیش از 200 صفحه باشه که دو جلدی شده. 2- نمی شه که یک بخش از رمان، بدون در نظر گرفتن هدف و شاکله ی خاصی، فقط به تشریح مجهولات بپردازه و توقع داشته باشی خواننده با وجود تمام سردرگمی ها به خوندن داستان انقدر ادامه بده تا شاید یه جایی جواب سوالش رو بگیره. 3- داستان باید با اسمی و ژانری که براش در نظر گرفتی مرتبط باشه. 4- داستان باید چهارچوب بندیِ مشخص، شخصیت های اصلی و فرعی و شروع و پایان مناسب داشته باشه. از همین ابتدا، اتفاقات بسیار سریع و بی حوصله ذکر شدند، در حالی که ماجرایِ در حال وقوع، بسیار مهم و کلیدی هست. باید کمی وقت میذاشتی و حس ترس راوی و شخصیت ها رو بیشتر القاء میکردی. این که برق رفت و همه به جای اینکه کنار هم بمونند در ثانیه ای تو اتاق های متفاوت پنهان شدند و بازهم تمام اتفاقات به سرعت پیش رفت و دوباره به طبقه ی پایین برگشته و متوجه غیب شدن دو نفر از اعضای گروه شدند، به دلیل عدم پرداختن به جزئیات و فضاسازیِ مناسب، بسیار غیرمنطقی و بی معنی به نظر میرسه. یک آدم غریبه وارد خونه شده و تک تک اتاق ها رو گشته، پس باید زمان بیشتری در تاریکی سپری ، حس ترس بیشتر القاء و دلیل قوی تری برای فرار کردن جداگانه ی افراد ارائه میشده. * نشسته بودیم همه دور میز گرد و داشتیم بازی میکردیم سنگ کاغذ قیچی -همه دور میز گردی نشسته بودیم و سنگ کاغذ قیچی بازی میکردیم! *من پدرو مادرم مردن و تنهایی زندگی میکنم 23 سالمه و دوستام هم آندریا آریانا تاریانا و امیلی هست امیلی پدرو مادرش طلاق گرفتن و امیلی پیش مادرش زندگی میکنه آندریا هم پیش پدر مادرش زندگی میکنه و یه خواهر داره آندی هممون 23 سالمونه آریانا و تاریانا خواهرن و مستقل زندگی میکنن ما اصالتا همه پاریس به دنیا اومدیم و پدر و مادرمون هم فرانسوی هستن -من، به دلیلِ فوت پدرومادرم تنها زندگی می کنم و دوستان صمیمیم هم آندریا، آریانا،تاریانا و امیلی هستند. (تعداد دوستان راوی بیش از یک نفره، پس باید از ضمیر جمع استفاده کنی. "من، پدر و مادرم مردن" از نظر دستور زبانی کاملا غلط هست و فقط در مکالمه های روزانه، اون هم به شکل اشتباه، استفاده میشه.) -پدر و مادر امیلی طلاق گرفتند و او با مادرش زندگی میکنه. -آندریا هم یک خواهر به نام آندی داره و هردو با پدر و مادرشون هستند. -آریانا و تاریانا هم مستقل زندگی میکنند. ما اصالتاً فرانسوی هستیم، همه پاریس به دنیا اومدیم و 23 سال داریم. (استفاده از واژه ی اصالتاً، به ملیت یک فرد اشاره داره. یعنی این که پدر و مادرم هم متعلق به اونجا هستند! حال اگر منظور به تبعیتِ کشورهای دیگه باشه، باید نام کشور ذکر بشه. مثلا اگر کسی بگه من اصالتاً آمریکایی هستم، یعنی علاوه بر اینکه خودم در آمریکا به دنیا اومدم، خانوادم هم آمریکایی هستند. و کسانی که همه در یک کشور زندگی میکنند، اصالتشون رو به مکان دقیق تری، یعنی شهرهای مختلف نسبت داده و برای مثال میگن "من تبریزی هستم". برای همین جمله ی "ما اصالتاً پاریس به دنیا اومدیم" اشتباه هست. از اونجایی که در جمله ی نهایی عنوان می کنی که همه 23 سال دارند، لزومی نداره در جمله ی اول سن راوی رو یکبار دیگه تکرار کنی) *داشتیم بازی میکردیم که یه صدای بلند و وحشتناکی اومد و برقا رفت همه جیغ زدیم و پراکنده شدیم من رفتم توی اتاقم و بقیه نمیدونم کجا رفتن زیر تخت قایم شدم نفسم رو حبس کردم (اصولا وقتی که عده ای دور هم جمع هستند و برق میره، همه سعی می کنند کنار هم بمونند. خصوصا اگر ترس از تاریکی داشته باشند، با هم بودن رو به تنهایی ترجیح خواهند داد. اینجا وسط بازی، برق ها رفته و همه پراکنده شدند. راوی انگار که میدونه کسی قراره بیاد، زیر تخت پنهان میشه و حتی نفسش رو هم حبس میکنه تا صدایی ازش در نیاد. بعد در نهایت بعد از اومدن برق، از این که کسی اومده بود و خواهرها ناپدید شدند، متعجب میشن! اینجا بسیار بی هدف و تأمل نوشته شده.نیاز به بازبینی دوباره داره. و البته بازهم علائم نگارشی و جمله بندی رعایت نشده!) *نگاهم به روی میز افتاد یه برگه وصل بود ورش داشتم -نگاهم به برگه ای که روی میز بود افتاد. (برگه به میز وصل بود معنایی نداره. مگر این که چسبش زده باشند که بازهم باید ذکر کنی چسبونده شده بود.) (ورش داشتم؟ فعلی به نام "ورداشتن" در زبان فارسی وجود خارجی نداره! برداشتن فعل صحیح هست و باید بگی "برداشتمش") *فردا شب آلی تنها بیاد کلیسایی که همیشه میره اونجا منتظرشم اگه نیاد باید با دوستای دیگت بای بای کنی (اگر نیاد باید با دوستای دیگه ت بای بای کنی؟ ضمیر اینجا بالأخره دوم شخص شد یا سوم شخص؟) -آلی باید فردا شب به کلیسایی که همیشه میره بیاد. اگر نیاد، باید با دوستای دیگه ش هم بای بای کنه! -آلی، بهتره فردا شب بیای همون کلیسایی که همیشه میری! اگر نیای، باید با دوستای دیگه ت هم بای بای کنی. تصمیم بگیر کدوم ضمیر رو داری انتخاب میکنی! *راوی کیه و مخاطبش کیه* و طبق همون اصل پیش برو. سیر داستان: *داستان به سرعت غیرقابل باوری، بدون ذکر جزئیات و پرداختنِ دقیق به اتفاقات پیش میره. موضوعات آشفته و بدون وقت گذاریِ مناسب عنوان شده و بسیار مبتدی به نظر میرسه. واقعا بهت پیشنهاد میکنم کمی به توصیف اتفاقات و درنگ روی هر بخش داستان بپردازی. این سرعت غیرقابل باور، قلمت رو بسیار ضعیف کرده. بازهم استفاده نکردن از علائم نگارشی، جمله بندی های کاملا اشتباه و تکرار کلمات به قلمت آسیب جدی زده. حتما این موارد رو اصلاح کن! من برای مثال چند جمله ای رو عنوان می کنم، اما این مشکل در تک تک جملات هست و باید همه از اول بررسی و تصحیح بشن! *سریع روزنامه رو ورداشتم (برداشتم) *تاریانا و اریانا واتسون شب قبل داخل جنگل جسد بی جان انها را پیدا کردن این دو دختر با سن کمی که داشتن به اغوش مرگ سپرده شدن (نقطه، ویرگول و یا حتی علامت تعجب این جمله کجاست؟ چه دلیلی برای استفاده از ضمیر اضافی هست وقتی که داخل جمله مستقیم به اسم اشخاص اشاره شده!؟ اصلا آیا تیتر یک روزنامه میتونه به این شکل باشه؟ نامه ی دوستانه که نمی نویسه! تیتر روزنامه باید کاملا به زبان کتابی، با ذکر اسم محلِ وقوعِ حادثه یا حداقل سه نقطه برای اسم مکان و رسمی باشه!) -شب قبل در جنگلِ.... جسد دو دختر جوان توسط نیروهای پلیس کشف شد. هویت قربانیان توسط تیم ویژه "تاریانا و آریانا واتسون"ِ 23 ساله ذکر شده است و هنوز دلیل مشخصی برای مرگ آنان در دست نمی باشد. +باهات میام چون میدونم بهت پیام داده چی گفته -همه چیز رو بهش گفتم و به سرعت حرکت کردیم (بازهم از علائم نگارشی استفاده نکردی. چیزی که این جمله عنوان می کنه، اینه که "من باهات میام، چون میدونم بهت پیام داده و چی گفته" اما منظور تو با توجه به جمله ی بعد، این بوده: -باهات میام، چون میدونم بهت پیام داده. چی گفته؟) *وقتی رسیدم با شوق در ماشین رو باز کردم خوشحال بودم که اتفاقی نیفتاده یه پیام اومد (یکم برای خوشحالی زود نیست؟ از داخل ماشین فهمید تو خونه اتفاقی نیفتاده؟ مثلا شاید مامانشو تو خونه با چاقو کشتن؟ شاید یه سر بریده گذاشتن وسط حال! از همون بیرون فهمید تو خونه همه چی امن و امانه؟ حتی اگر میخواستی راوی هم تو بمب گذاری منفجر نشهف میتونستی کمی وقت صرف کنی، بره داخل خونه. یه سرک بکشه! با مامانش چند کلمه حرف بزنه. مطمئن شه اتفاقی نیفتاده، خوشحال شه، به بهانه ای بیاد بیرون و در حین صحبت کردن با دوستش، تازه اون موقع خونه منفجر شه! یکم بیشتر وقت صرف کن و حقیقی تر بنویس. چیزی که برای خواننده قابل باور باشه و به شعورش توهین نشه.) *شوکه شده بودیم فکر نمیکردیم اینطور شه ولی من میدونستم این مال اون بازیه که انجام دادیم برام پیام اومد زدم زیر گریه اتش نشان ها هم تشخیص دادن که یه زن داخل خونه بوده و اونم کسی نیست جز مامانم خونه زیاد آتیش نگرفت چون زود خاموشش کردن اکثر چیز ها سالم بود فقط اتاق مامانم آتیش گرفته بود کل لباسامو جمع کردم آندریا هم کمکم میکرد قرار شد منو اندریا کلا از این شهر بریم البته آندریا قراره با خانوادش بیاد کل وسایل رو فروختم و قراره با پولش یه خونه داخل یه شهر دیگه بخرم و بریم اونجا ولی نمیدونستیم چی در انتظارمونه (راویِ داستان در این لحظه، خونه ش منفجر شده و مادرش تو آتیش سوزی مرده! اونوقت تنها کلماتی که برای بیان احساساتش عنوان شده، "شوکه شدیم" و "زدم زیر گریه" ست! بعد آتش نشان ها تشخیص دادن یه زن تو خونه بوده؟ یعنی امیلی تمام مدت انقدر وایساده اونجا تا مادرش کاملا بسوزه و بعد آتش نشان ها بیان و تشخیص بدن یه زن تو خونه بوده؟ تو خط بعد عنوان کردی که تمام خونه نسوخته و تنها اتاق مادرش سوخته –که اینم با اون انفجار اولیه که گفتی خونه ترکید کاملا فرق داره- پس بعنوان یک دختر که خودش خبر داره مامانش تو خونه ست، منطقی ترین کار اینه که خودش بدوئه داخل و سعی کنه مادرش رو نجات بده. اگر موفق نشد، خودش به آتش نشان ها خبر بده که مادرش تو آتش گیر کرده. دقت کردی که در تمام این مدت، شخصیت امیلی کاملا منفعل و بدون واکنش حقیقی بوده؟ یعنی یه نفر مادرش می میره، بعد تنها واکنشش اینه که بره تو خونه لباساشو جمع کنه که فرار کنه؟ هرچقدر هم که شخصت داستانت ترسیده باشه،بازهم یه تشییع جنازه برای مادرش، یه چندخط افسردگی و عصبانیت و حس انتقام و تنفر و غیره رو که میتونستی براش در نظر بگیری! تو پست قبل، خبر مرگ دوستاش رو تو روزنامه دیده، یکی از دوستاش ناپدید شده، مادرش مرده و تمام این اتفاقات، هیچ توصیف احساسی ای نداره.هیچ بُعدی به داستان داده نشده. هنوز حرفی از ناراحتیش برای مرگ مادرش نیست و اونوقت بحث میره روی فروش خونه و وسایل و نقل مکان به شهر دیگه! بهتره تو هر بخش، خودت رو بذاری به جای شخصت داستانت. ببینی تو اون لحظه، اگر خودت بودی چه واکنشی نشون میدادی؟ چه چیزی طبیعی تره؟) *خیلی زود منتقل شدیم و الان هم خیلی خوشحالم خطمو عوض کردم و قیافم رو از این به بعد عوض کردم موهام رو مدل جدید دادم و موهام که قهوه ای بود رو به بلوند تغییر دادم که کسی مثلا منو نشناسه ولی نمیدونستم که اون خیلی به ما نزدیکه یه روز رفتم استخر میخواستم برم توی استخر که یکی با شدت هولم داد توی استخر که رفتم ته آب که یه نفر نجاتم داد آب رو تف کردم بیرون کلی رفته بود توی حلقم و داشتم خفه میشدم سریع از استخر زدم بیرون یه پیام برام اومده بود (*خیلی خوشحاله؟ مثلا مادرش مرده! از چی خوشحاله دقیقا؟ خب از اولش شخصت مادرش رو نمیذاشتی براش. اگر شخصیت اضافی بود، نیازی به طرحش و اینجوری خارج کردنش نبود. *قیافمو از این به بعد عوض کردم؟ "از این به بعد" یعنی هنوز عوض نشده و قراره در آینده این کار انجام بشه. اما فعل "عوض کردم" ماضیِ ساده ست و یعنی در گذشته انجام شده. بالأخره زمان جمله متعلق به آینده ست یا حال؟ کلماتِ عوض کردم، خیلی، موهام همه بی دلیل دوبار تکرار شدند. کلمه ای استخر 4بار (!) پیاپی تکرار شده! حالا علاوه بر اون،اصلا چرا میره استخر؟ مثلا الآن باید داغدار مرگ مادرش و دوستاش باشه! -خط جدید گرفتم و چهرم رو هم قراره به زودی عوض کنم. -هم خط موبایلم و هم چهرم رو عوض کردم. -موهام که قبلا قهوه ای رنگ بود رو بلوند کردم و مدلشون رو تغییر دادم تا کسی منو نشناسه. ولی حیف که نمی دونستم اون بیشتر از این ها به ما نزدیکه. -یک روز رفته بودم استخر. می خواستم برم داخل آب ولی قبل از اینکه حرکتی کنم، یه نفر هلم داد و پرت شدم تو قسمت عمیق. شوک وارده باعث شد کنترلم رو از دست بدم و تا کف استخر فرو رفتم که کسی به کمکم اومد و به سمت بالا کشیده شدم. به کمک همون شخص که به نظر نجات غریق استخر بود، از آب خارج شدم و... دیالوگ ها و مونولوگ ها: دیالوگ ها و مونولوگ ها، هردو همونطور که تو قسمت های بالا اشاره کردم، جای کار بسیار دارن. تقریبا هیچ مونولوگ مفیدی(بجز همون چند خط اول که برای ذکر محل تولد- اقامت ، سن و وضعیت خانوادگی شخصیت ها نوشته شده بود) نداری. دیالوگ ها هم به همون اندازه مشوش و نامنظم هستند. پرش ها زمانی، موقعیتی و سیل اتفاقات بسیار وسیع تر از دیالوگ و مونولوگ های درنظر گرفته براشون هست. بهتره این موارد رو هرچه سریع تر بررسی و تصحیح کنی. علامت و اشتباهات: -عدم استفاده از علائم نگارشی شامل نقطه، ویرگول، علامت تعجب و سوال! متنت تقریبا هیچ علامت نگارشی ای نداره و این ضعف بسیار بزرگی برای قلم یک نویسنده محسوب میشه. جملات نمی تونن پشت سرهم و بدون حفظ مکث های مورد نیاز بیان. اینجوری خواننده گیج میشه و علاوه بر اون، هیچ خواننده ی حرفه ای و اهل نظری، وقت برای خوندن چنین متنی نمیذاره. *دیگه چیزی ننوشته بود واقعا نمیدونستم کی بود حسابی ترسیده بودم آلی هم خب خیلی وقته که از اون شب به بعد ناپدید شد به آندریا زنگ زدم *یکی از افرادش منو هول داد توی استخر اگه نجاتم نداده بودن الان مرده بودم دیگه هم پولی برام نمونده که کاری کنم نمیدونم این طرف کیه آلی که گم شد دیگه نمیدونم چیکار کنم آنی *امیلی امیلی آلی هم از دست دادیم چیکار کنیم همش تقصیر توئه تو گفتی اون بازی رو انجام بدیم تو باعثشی و بیشتر زد زیر گریه که زنگ در خورد درو که باز کردم پلیسا ریختن تو و همه جا رو وارسی کردن و دوتا سرنخ پیدا کردن نامه و یه چاقو که احتمالا طنابو بریده خیلی سخت بود که دوستتو ببینی که یه نفر دارش زده واقعا بخت بود باز هم شدیم دونفر سه نفرمون مرد دونفرمون زنده موندن نمیدونم این چه سرنوشتیه واقعا سخت بود اتفاق بعدی هم خب قراره رخ بده ولی معلوم نیست میخواد چیکار کنه هنوز هم توی شوکم سخت بود که دوستتو اینجوری ببینی * در خونه رو قفل کردم و با ماشینم رفتیم به آدرس برخلاف تصورم یه مغازه بود در باز بود حس خوبی نداشتم ولی پاهام منو یاری میکرد به سمت در بی اختیار درو هول دادم و رفتم تو آندریا هم پشت سرم بود که در محکم بسته شد نفسم گرفت یه آدم به سرعت از جفتم گذشت که جیغ بلندی کشیدم یه دفعه یه سطل خون روم ریخت روی آندریا هم یه سطل دیگه ای ریخته شد دوتامون جیغ بلندی کشیدیم خواستم درو باز کنم که موهام از پشت کشیده شد آندریا درو باز کرد دست منو کشید و رفتیم بیرون سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم و گرنه اگه میموندیم دوباره میومد سراغمون و ماهم بدبخت بودیم واقعا ترسیده بودم -تکرار کلمات! همونطور که برات مثال زدم، تکرار بیش از حد کلمه داری. سعی کنی جملاتت رو تغییر فرم بدی و به جای تکرار، از کلمات و واژه های هم معنا و جایگزین استفاده کنی. *سلام امیلی ایندفعه نجات پیدا کردی ولی دیگه نجات پیدا نمیکنی حتی اگه از خونه بیرون نیای بازم بلایی سرت میارم پس بهتره که جلوی چشمم باشی اگه جلوی چشمم باشی باهات کاری ندارم ولی اگه بخوای دوباره بری قاطی میکنم امیلی *وقتی بهوش اومدم آلی بالای سرم بود با آندریا آلی هر چی ازش پرسیدیم چیزی نمیگفت و فقط گفت که نمیتونم بگم آلی قرار شد پیش من زندگی کنه ازش هیچ سوالی نپرسیدم چون نمیخواستم اذیت شه داشتم میخوابیدم که صدای تق از آشپزخونه اومد آلی با تعجب و نگرانی بهم نگاه کرد رفتیم پایین که دیدم یه نفر داخل خونه است رفتم پایین و وایستادم که به طرفم اومد فکر کردم با من کار داره که منو به شدت کنار زد و به سمت آلی رفت که آلی خواست فرار کنه که موهاشو گرفت منم سریع رفتم و گلدون اوردم و زدم توی سرش که افتاد زمین سریع زنگ زدم آندریا و پلیس وقتی پلیس اومد از منو آلی بازجویی کرد و رفت واقعا ترسیده بودیم تقصیر خود خاک برسرم بود که درو قفل نکردم یه دفعه برام پیام اومد (بی هیچ علامت نگارشی ای، این همه تکرار داشتی!) -غلط های املایی و زبانی. همیشه دقت کن که منشأ هر واژه و فعل از کجاست. سعی کن از تکرار اشتباهاتی مثل فعل *"ورداشتن" به شدت پرهیز کنی.حتی با وجود استفاده از زبان عامیانه برای نثر رمانت، بازهم باید به با مفهموم بودن و صحیح بودن کلمات و عباراتی که استفاده میکنی دقت کنی. *به کل پنجره ها سنگ داشت پرتاب میشد (به تمام پنجره ها سنگ پرتاب می شد!) *خون زد بیرون (خونریزی کرد!) *تحدید (تهدید شکل صحیح این واژه ست) *از وقتی از حرفای کارلوس دیدن دختر و اون سی دی ذهنم خیلی درگیره و من اندریا رو قاتل ذنجیره ای میدونم و دلم میخواد لهش کنم (زنجیره ای! "از وقتی از حرفای کارلوس،دیدن دختر و اون سی دی ذهنم درگیره؟" این جمله اصلا معنی نمیده! - از وقتی حرفهای کارلوس رو شنیدم و اون دختر و سی دی رو دیدم ذهنم خیلی درگیره. ) -عدم تناسب ضمیر و زمان فعل ها! به ضمیرهای جمله ت بیشتر دقت کن. این که در هر لحظه راوی داستان کیه و مخاطب هر ضمیر و جمله کیه، بسیار مهمه. زمان فعل ها رو هم رعایت کن. مثل مواردی که بالا برات مثال زدم، کلماتت یه زمان رو نشون ندن و فعلت یه زمان دیگه رو. *رفتم بیرون با آندریا و داریم خرید میکنیم من یه خرس عروسکی گرفتم آندریا هم چند دست لباس گرفت و رفتیم خونه من ولی وقتی رفتم داخل و رفتم توی اتاقم همه چی از دستم افتاد شوکه به فرد روبروم نگاه میکردم که بیهوش شدم (4بار تکرار فعل رفتم! رفتم، گرفتم، گرفت، رفتیم، افتاد :ماضی ساده داریم، می کنیم: مضارع استمراری می کردم: ماضی استمراری بالأخر زمان جمله ها کدوم یکی از ایناست؟ یک اتفاق که نمیتونه هم زمان هم ماضی باشه، هم مضارع و هم استمراری!) *واقعا بخت بود باز هم شدیم دونفر سه نفرمون مرد دونفرمون زنده موندن (اول اینکه استفاده از واژه ی بخت انجا اشتباست. چون بخت میتونه دلالت بر "خوش شانسی" کنه! باید بگی "بدبختی"،"بد اقبالی" ، "بد شانسی" و یا "تقدیر این بود که باز هم شدیم دو نفر". و مورد مهم تر: یکی از این دو نفر، خود امیلی هست. پس نباید بگه دو نفر زنده موندن. راجع به آدم های دیگه که حرف نمیزنه! چون شامل خودش هم میشه، باید بگه ما دونفر زنده موندیم) -چهارچوب بندی اشتباه جملات! حتی اگر نثر رمانت عامیانه باشه، بازهم باید به جمله بندیت دقت کنی. نمیشه فقط کلمات رو کنار هم بچینی. باید توجه کنی که جای فاعل و مفعول و فعل کجاست. اینجوری هم جای نقطه و ویرگول و سایر علامت ها مشخص میشه، هم منظورت رو صحیح تر میرسونی و خواننده رو دچار سردرگمی نمی کنی. *زنگ زدم پلیس و همه چیز رو گفتم و توضیح دادم از اول موضوع تا اخر موضوعات و پیام ها و تحدیدها همه رو که گفتم قطع کردم که آندریا اومد توی اتاقم خواست حرفی بزنه که با دیدن آلی سرجاش خشک شد چند لحظه نگاه کرد به آلی و بعد جیغ خیلی بلندی کشید و زد زیر گریه گرفتمش توی بغلم (گفتم و توضیح دادم مترادف هستند. نیازی به استفاده از هردو نیست! چهارچوب بندی جملاتت اشتباست!) -به پلیس زنگ زدم و همه چیز رو از اول تا آخر، از پیام ها گرفته تا تهدید ها و سایر اتفاقات توضیح دادم. تازه تماس رو قطع کرده بودم که آندریا وارد اتاق شد. میخواست حرفی بزنه که با دیدن آلی سرجاش خشک شد، چندلحظه با بهت به بدن آویزون شده از سقف چشم دوخت و بعد جیغ هیستریک و بلندی کشید. جیغ های پیاپی به گریه تبدیل شد و من هم که هنوز در شوک این اتفاق بودم، از جا بلند شدم و با قدم های بی جون و سرگیجه ای وحشتناک بهش نزدیک شدم، در آغوش گرفتمش و با وجود ناتوانیِ خودم، سعی در آروم کردنش داشتم. فراموش نکن مطالعه ی تاپیکِ " مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن " میتونه برای بهبود و ارتقای سطح رمانت بسیار مفید باشه. بهت توصیه میکنم حتما این تاپیک رو مطالعه کنی. توصیف: توصیفات یکی از مهم ترین عناصرِ نوشتن هستند. چه توصیفِ شخصیت های داستان از لحاظ ظاهری، اخلاق و رفتار و افکار و چه توصیف مکان ها، وقایع، روحیات و حتی آب و هوا. از اونجایی که نوشته هات همه از زبان اول شخص هستند، توصیف حالات و برداشت های شخصی میتونه فضای حقیقی تر و قابل لمس تری به خواننده بده. در زمینه ی توصیفات، بسیار ضعیف عمل کردی. برای قتل ها، پیدایش و خروج شخصیت ها، احساساتِ به وجو اومده از این اتفاقات و سایر موارد، هیچ توصیف مناسبی ارائه ندادی. خوندن داستان بیشتر شبیه به دیدن فیلم های صامتِ قدیمی شده. فلش هایی از اتفاقات هست، ولی نه صدا هست و نه این اتفاقات بهم متصلند. صدای یک داستان، توصیفاتِ اونه! باید انقدر در زمینه ی فضاسازی و توصیف قوی عمل کنی که داستان برای خواننده قابل تجسم بشه. مخاطبت باید بتونه داستان رو لمس کنه. احساسات و افکارش با سیر ماجراها درگیر شه و با شخصیت هات همزادپنداری کنه. این توصیفات هستند که باعث میشه یه خواننده همراه با مرگ یک شخصیت گریه کنه، با عاشق شدنش حس کنه قلب خودش داره می تپه و با شکست خوردنش، خودش حس افسردگی و شکست داشته باشه. فکر میکنی تا این لحظه، مخاطب تو با کدوم یکی از شخصیت ها تونسته ارتباط برقرار کنه؟ برای مرگ کدوم ناراحت شده و چقدر همراه دخترهای قصه ت، از این آدم ناشناس ترسیده؟ از پرش های اضافی، توضیح انشاء وار و بی حوصله ی اتفاقات وایجاد ماجراهای جدید قبل از پردازش صحیح ماجراهای قبلی بپرهیز. با آرامش داستان رو همراه با توصیف دقیق اتفاقات، زمان،مکان و حالات شخصیت ها روایت کن و همیشه مدنظر داشته باش که مخاطب های تو افرادی اهل مطالعه و با اطلاع هستند. پس برای اشخاصی نکته بین و خوش ذوق بنویس و به زمانی که مخاطبت برای خوندن رمانت صرف میکنه، احترام بذار. در قسمت ظاهر: متأسفانه بجز تغییر رنگ موهای امیلی، هیچ توصیف ظاهریِ دیگه ای نداشتی! کمی پرداختن به جزئیات ظاهریِ شخصیت ها و اماکن، از لازمه های یک رمان هست. داستانی که هیچ اشاره ای به چگونگی ظاهر شخصیت ها نکنه، برای خواننده قابل تجسم نیست! شخصیت پردازی: در پست اول شخصیت های زیادی رو معرفی کردی، اما انگار همشون فقط برای مردن اومده بودن. حالا بجز شخصیت امیلی و اون شخص ناشناس، هیچ شخصیت کلیدیِ دیگه ای نداری. شخصیت پردازی یعنی این که بشینی و فکر کنی. قهرمان داستانت رو مثل یک سنگ تراش، تو ذهنت سیقل بدی، بهش موجودیت، شخصیت، عواطف و اخلاقیات مخصوص به خودش رو بدی و در نهایت، موجودی رو در بطن داستانت زنده کنی. انقدر زنده که برای خواننده ی قابل لمس و همدردی باشه. در مورد شخصیت امیلی، بجز پی ام هایی که براش میاد و دائم به فکر خودشه، دیگه کدوم یکی از این موارد رو رعایت کردی؟ به نظرت چطور یک شخصیت میتونه باور پذیر و حقیقی باشه وقتی که هیچ عکس العمل قابل باوری نسبت به ماجراها نداره؟ چطور میتونه قهرمان داستانت باشه وقتی که بعد از مرگ مادرش در لحظه فرار میکنه؟ فکر میکنی سیر اتفاقات و عکس العمل های شخصیت های داستانت بهم مرتبط هستند؟ داستان تو، شخصیت پردازیِ قوی ای نداره و به همین دلیل، تا انتها فقط با شبحی از شخصیت های اصلیِ فرعی مانند پیش رفته. ( این یعنی شخصیت ها با وجود اصلی بودنشون، در حد یک شخصیت فرعی پردازش و توصیف شدند) زاویه دید: زاویه دید اول شخص بود که انتخاب خوبیه. فقط باید به این توجه کنی که وقتی زاویه دیدت اول شخص مفرده، حتما توضیحاتِ کوتاهی هم در مورد حالات و افکارِ فردی که از زاویه دید او به نقل داستان پرداختی ارایه بدی. متأسفانه با توجه به زاویه ی دید در داستانت، کمبود مونولوگ های ضروری و توصیفات به شدت به چشم میخوره. امیلی، تا اینجا شخصیت اصلی داستان بوده ولی آلی، هیچ نقش پررنگ و ویژه ای نداشته. تقریبا بیشتر پست ها توسط امیلی نقل شده و با مرگش، راوی تغییر میکنه. نثر داستان: از زبان عامیانه برای نثر داستانت استفاده کردی که میتونه ارتباط بیشتری هم با خواننده برقرار کنه و مجسم کردن اتفاقات و دیالوگ ها رو راحت تر میکنه. اما این آشفتگیِ بیش از حدی که فکر میکنم تا اینجا به اندازه ی کافی بهش اشاره کردم و نیاز به تکرار مجدد نداره، باعث شده تا نثرت بسیار ضعیف و مبتدی جلوه کنه. با توجه به اینکه تذکرهای لازم رو دادم، ترجیحاً تأکید دوباره ای برای اصلاح نثر نمیکنم. فکر میکنم تا همینجا هم خودت شمه ای از تغییرات ضروری تو ذهنت داشته باشی. ایده ی رمان: ایده ی رمان میتونست بسیار جالب باشه. اما روند داستان به هیچ وجه با توضیحات اولیه مطابق نیست. حقیقتا با خوندن رمانت تا اینجا هم، نمیشه ایده ی اصلی داستان رو فهمید. رمان شاکله ی اصلی نداره و پست ها مستقل از هم، و بدون در نظر گرفتن تصویر اصلی ای که ارائه داده میشه نوشته شدند. شاید بهتره کمی ایده ی کلی رمان رو برای خودت واضح تر کنی و بجز شرح تک بعدی قتل های پی در پی، کمی هم به توصیف جزئیات و آرایه های داستانت بپردازی. باور پذیری: *به مفهوم جملاتت دقت کن! اتفاقات باید با هم همخونی و تناسب داشته باشن. چند موردش رو در مورد مرگ دوستان و مادر امیلی توضیح دادم. سعی کن کمی بُعد به داستانت بدی و شخصیت هات رو، جدا از یک اسم، بعنوان یک موجودیت با احساسات و رفتارهای انسانی به تصویر بکشی. * از پشت سرم صدای یه سگ اومد پشتمو کردم برخلاف سگ یه گرگ بود (صدای سگ و گرگف به هیچ وجه بهم شبیه نیست! نه پارس سگ و غرش گرگ و نه حتی مدل خرناس کشیدنشون. درست مثل این که من بگم از پشت سر صدای جوجه شنیدم، برگشتم دیدم غازه! چون هردوشون پرنده ان، دلیل نمیشه صداشون هم یکی باشه. این چیزها باعث میشه داستانت به هیچ وجه قابل باور نباشه عزیز جان.) * وقتی رسیدم یه خونه جلو روم بود فکر کنم توی باغ وحش بودم (بالأخره لوکیشن خونه شد یا باغ وحش؟ درب ورودی هیچ باغ وحشی با یه خونه اشتباه گرفته نمیشه! خصوصا تو فرانسه!) * یعنی اون سه تا کشته شدن؟ (تا الآن معلوم نبود کشته شدن؟ قاتل خودش مسیج داده من کشتمشون، بعد امیلی منتظر بوده این آقا بگه کشته شدن تا تازه متوجه این موضوع شه؟) * من فکر کردم با آندریا میای بخاطر همین این برنامه رو ترتیب دیدم راستی بلند شو ببرمت سالن تا زنگ بزنم دکتر زخامتو پانسمان کنه -باشه ممنون (طرف این همه بلا سرشون آورده. سری پیش پیغام داده اگر فرار نمیکردی مرده بودی، الآن گذاشته گرگش امیلی رو لت و پار کنه و بعد هم خودش وایساده خندیدن، اونوقت یه کلمه میگه فکر کردم آندریا هم باهاته و اینم زود دوستشو به یه آدم غریبه ی خطرناک میفروشه و میگه باشه ممنون؟ واقعا تشکر دارم این آدم؟) *ذهنیتم درمورد آندریا خیلی تغییر کرده بود (سه تا از دوستاش مردن و عین خیالش هم نبود. تنها دوستی که براش مونده آندریاست. بعد با یک جمله ی مردی که نمی شناسه، راست و دروغش رو نمیدونه و همین آدم تا همین نیم ساعت پیش قصد کشتنشون رو داشته، به دوستش پشت میکنه و ذهنیتش عوض میشه؟ کجای این شخصیت و رفتارهاش باور پذیره؟) *با یه پست به مامانت برسونم دخترش چیکارست (مگه مامان امیلی نمرده؟ دیگه چه با پست رسوندنی؟میخواد نامه بفرسته اون دنیا؟) *صداش کلفت بود یعنی مردونه یعنی A یه مرده بازم اون زن با شنل مشکی و دستکشای مشکی (بالأخره مرده یا زنه؟ حتی اگر تو ذهنت این شخصیت یک زنه و تو جمله ی قبلی گفتی مرده با خواننده رو گمراه کنی، بازهم باید با همون ریتم ادامه بدی!. این پرش های بی دلیل و سوتی ها، قلمت رو ابتدایی میکنه) *داستان تا اینجا به دو بخش اصلی تقسیم شده. قبل از مرگ آندریا و بعد از مرگش. و علاوه بر اون، دوباره دو بخش با سر فصل های جلد اول و دوم. (تعداد صفحات از حد لازم کمتر هستند و نمیتونی داستان رو دو جلدی کنی) شخصیت های اضافی و غیرضروری زیادی طراحی شده. تکلیف عناصر داستان مشخص نیست. مثلا این کارلوس، اصلا معلوم نشد خوبه یا بده؟ کی و چرا امیلی باهاش دوست شد و کی و چرا باهاش بهم زد؟ همون چندخط قبل اومد بغلش کرد و گفت دلش تنگ شده، بعد تو چند خط بعد امیلی میگه باهاش بهم زده چون پسر بدی بوده! بدیش کجا بود، خوبیش کجا بود دقیقاً؟ امیلی چرا یهو قاطی کرد؟ آندریا که آدم بده بود، چرا یهو خوب شد؟ چرا امیلی یهو تصمیم گرفت اداشو درآره و چرا شخصیت اصلی داستانت انقدر راحت و بی دغدغه کشته شد؟ *اصلا داستانت شخصیت اصلی هم داره؟ چرا انقدر شخصیت اضافی تولید میکنی و شخصیت قبلی رو بدون اینکه خواننده باهاشون انس بگیره، از داستان خارج میکنی؟ *مگه ساختن ماکت یه آدم مرده شوخیه و مگه پلیس اهل خاله بازیه که بیاد واسه بازیِ اینا، گواهی فوت جعلی صادر کنه؟اصلا سر و ته داستان تا اینجا چی شد؟ بازی خطرناک چه بازی ای شد؟ اینهمه اتفاق بی دلیل و بی ربط برای چی ایجاد شده؟ تو بخش اول داستان، دو تا جسد تو جنگل پیدا شده و تو روزنامه تیتر مرگشون خورده! بعد وسط داستان اونا زنده بودن؟ لابد روزنامه و پلیس جنایی هم گفتن ما هم بیایم تو بازیِ اینا شرکت کنیم! تو پست اول، سخنی از نویسنده، گفتی این داستان از تخیل منه ولی میتونه واقعی هم باشه. وقتی میگی میتونه واقعی هم باشه، یعنی قراره نزدیک به واقعیت نوشته بشه! نویسنده ی عزیز، بهت توصیه میکنم قبل از ادامه ی داستان، هدفت رو از نوشتن این رمان تو ذهنت مشخص کنی. به جای از این شاخه به اون شاخه پریدن، به سیر اتفاقات و ماجراها جهت بدی و مرتبط با اسم و خلاصه رمان بنویسی. تو خلاصه عنوان شد که همه یه بازی خطرناک انجام دادن و به این دلیل دو نفر از دخترها گم شدن، اما موضوع رمان تا اینجا دیوونه بازی های یک شخصیتِ روانی بود. پای پلیس و مطبموعات رو وقتی وسط میکشی، باید حقیقی تر بنویسی. جسد دو دختر تو جنگل پیدا شد، خونه ی امیلی بمب گذاری شد و مادرش کشته شد، آلی کشته شد، امیلی دو بار به پلیس زنگ زد و ماجرا رو در اختیارشون گذاشت، کارلوس به پلیس توضیح داده بود که قضیه ی از چه قراره، بعد پلیس هیچ کاری نکرد و در نهایت ملیسا آندریا رو کشت؟ تو بخش بعدی، به کور کردن ملیسا پیش پلیس اعتراف میکنند و هیچ اتفاقی نمیفته؟ و در نهایت، جلد اول رمان، بدون هیچ هدف مشخصی، با شرح یک سری قتل های بی دلیل و سریالی به پایان رسید. نه بازی ای مشخص شد و نه شخصیت ها شکل حقیقی به خودشون گرفتند. یک نویسنده، یک خالق هست. وقتی که تو داری شخصیت هات رو خلق میکنی، باید به تمام ابعادشون فکر کنی. به ظاهر و باطنشون، نقاط قوت و ضعفشون، اخلاقیات هرکدوم و نقاط بارزشون. از یک شخصیت، بعنوان یک انسان، توقع میره که بعد از دیدن مرگ مادرش و دوستش، افسرده شه. غمگین شه و بی تابی کنه. نه اینکه سیر مرگ ها ذکر شه و راوی هیچ واکنش احساسیِ صحیحی نداشته باشه. هر اتفاقی، نیاز به فضاسازیِ خاص خودش داره. یک نویسنده، اگر حوصله ی کافی برای توصیفات کافی و باور پذیریِ داستانش نداره، بهتره اصلا ننویسه تا اینکه از داستانی که تو ذهن خودش هست، با بی حوصلگی تمام، تنها خطوطی آشفته و پریشان بیرون بکشه، روبه روی مخاطب قرار بده و توقع داشته باشه خواننده به خوبی متوجه تصویر درون ذهنش بشه. داستانت به هیچ وجه باورپذیر نیست! بهتره کمی بیشتر براش وقت بذاری و کمی روی روند اتفاقات تأمل کنی. به هرحال، جدا از موارد ذکر شده، امیدوارم پس از این با بهره گیری از نظرات و انتقادات، بیش از پیش در پیشبرد رمانت موفق باشی. نقد شده توسط SabaZz تیم نقد نودوهشتیا

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×