رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

eliibanoo

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    655
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

5,295 بار تشکر شده

درباره eliibanoo

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    گیتار
    فوتسال وهندبال حرفه ای
    قدم زدن زیرباران
    فلسفه
    وکالت
    رمان عاشقانه
    نوشتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,198 بازدید کننده نمایه
  1. ابجی کی بودی تــــــــو؟؟؟؟:inlove2:

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      من فدای مهربونترین خواهر دنیا بشم

  2. یه دختر خانم کم پیدا نیازمندیم !

    این ورا نیست ؟

    چطوری ؟؟ خوبی ؟؟ 

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      عاشقتم عزیزم،ما کم سعادتیم

      خوبم شما خوبی عزیزم

    2. HASTI-L

      HASTI-L

      ممنون خوبم عزیز

      چه خبرا

    3. eliibanoo

      eliibanoo

      همیشه خوب باشی

      سلامتیت والا خبرا دست شماس

  3. واییییی خواهربزرگه کجااااییی؟

    دلم تنگ شده برات :daghon:

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      الهی من فدای خواهرکوچیکم بشم شرمندتم بخدا پامو عمل کردم از درد افتادم توخونه

      بخدا منم دلتنگتم مهربونم

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      Eyyyy vayyyy khoda bad nade alan khobi?

    3. eliibanoo

      eliibanoo

      فدات شم خوبم عزیزم امروز میرم دکتر ببینم اجازه میده گچمو باز کنم یا نه @Shamoradi

  4. دلم تنگتم رفیق :rose:

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      فدای تو بشم منم دلتنگتم 

  5. دریای لعنتی | eliibanoo

    پارت بیست و یکم یک هفته ای از اعلام نتایج آزمون گذشته بود و باید برای اولین جلسه ساعت هشت سر کلاش حاضر میشدم، جلوی آیینه خودمو برانداز کردم و باصدای بوق ماشین داداشم سریع از خانه زدم بیرون _به به چاکر داداش گل خودم +کوچیکتیم آبجی جونی.چه عجب یه بار زود آمدی بیرون؟ _من که همیشه سره وقت حاضرم +بله بله مشخصه _بیخی داداشی بریم عشق وصفا که باز قراره یه استاد از دست من بدبخت بشه +از همین اول باید به استادت پیام تسلیت بفرستیم _دیوونه ای تو داداشی +الی یه چیزی بگم؟ _بگو. +حمید ظهر میاد دنبالت،باهاش بیا رستوران همیشگی _نیازی نیست حمید بیاد خودم راهشو بلدم +نمیخوام تنها بیای تو اون خیابان،روی حرف منم حرف نزن _پوف خودت دوختی خودتم بریدی،حالا به چه مناسبتی؟ +به مناسبتش کاری نداشته باش،الان هم پیاده شو که رسیدیم _مرسی داداشی،فعلا. همینجور که غرق درافکارم بودم داخل کلاس شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم؛یه محیط جدید،اولین کلاس مختلطی بودم که درآن شرکت میکردم و یکم جو کلاس برایم سنگین بود،درحال برانداز کردن دختری بودم که با آرایشی غلیظ وارد کلاس شد و نگاه همه را به خودش جلب کرد صدای پچ پچ همه پسرا به گوشم میرسید و حالم داشت از این موضوع بهم میخورد؛تصمیم گرفتم تا آمدن استاد یکم داخل راهرو قدم بزنم؛هنوز قدم دوم را برنداشته بودم که صدای زنگ گوشیم هرج و مرج داخل کلاس را به سکوت وادار کرد،با دیدن شماره لیلا دلشوره خاصی به دلم راه پیدا کرد جوابش را دادم و برای شب به خونشون دعوت شدم اصلا دلم نمیخواست دوباره بامهران روبرو بشم ولی با اصرارهای پی در پی لیلا مجبورا دعوتش را قبول کردم و گوشی را داخل کیفم گذاشتم. +اوه لالا مردم چه خودشیفته هستن؛صدای خودشون را میزارن واسه آلارم زنگشون صدای یکی از پسرهای کلاس بود به هیچ وجه نمیخواستم باهاش روبرو شوم بدون اینکه بهش نیم نگاهی بندازم و جوابی بدهم خودم را سرگرم کتابها کردم ،بلاخره استاد آمد و تا آخر جلسه امروز به معرفی و روش درس دادن و... گذشت،با اتمام کلاس کوله ام را روی دوشم انداختم و سریع خودمو به ورودی رسوندم هنوز حمید نیامده بود و باید منتظرش میموندم تکیمو به دیوار دادم که سر و کله این پسره پیدا شد +ببخشید خانم سهرابی میشه اون صدای زیباتون را واسم بفرستید؟ نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: _نه نمیشه چون خود شیفته هستم و صدام مخصوص خودمه نه شخصه دیگه ای جناب +بهنام بهنامی هستم. _نیازی به شنیدن اسمتون ندارم آقا خواست یه چیزی بگه که حمید رسید و صدام زد،بدون خداحافظی سوار ماشین شدم. _سلام حمید:سلام این مرتیکه مزاحمت شده بود؟ _اولا که نه همکلاسیم بود سوال پرسید جوابشو دادم،دوما به تو چه مربوط برفرض که مزاحم شده میخواستی چه غلطی بکنی؟ +خودت میدونی چیکارش میکردم پس نیازی به بازگویی دوباره نداره _همیشه با دعوا زورتو به همه نشون میدی +همینه که هست _یکم روی طرز بیانت کارکن برای آیندت خوبه +دیگ به دیگ میگه روت سیاه واقعا راست میگفت هیچ وقت باحمید درست حرف نزدم،کل عمرم را میخواستم ضایعش کنم،تا رسیدن به رستوران ساکت موندم و به صدای دلنواز محسن یگانه گوش سپردم.
  6. سلام به همه دوستای گلم خوبید 

    چندوقتی نبودم و الان برگشتم دلتنگتون بودم حسابی

  7. سلام الی بانو خوبید؟ 

    هنوز مشغول مسابقاتید؟ 

    دلتنگتونیم.

     

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام علی جان شماخوب باشید منم خوبم

      امروز دیگه آخریشه انشالله فردا ایرانم، میام خدمتتون دوباره با زحمتام 

    2. Serenity

      Serenity

      به سلامتی. امیدوارم سالم برگردید و نتیجه مسابقات باب میلتون بوده باشه.

      منظرتونیم.

      :gol:

    3. eliibanoo

      eliibanoo

      ممنونم از شما،خداروشکر مسابقات عالی بودن،از فردا قسمت جدید رمان را میزارم 

  8. سلام عشقم چطوری ؟

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام فداتشم تو خوب باشی. منم خوبم زندگی

  9. سلام الی جان ؟ خواهری نیستیا .

    دلم برات خیلی تنگ شده گلم.:hanghead:

     

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام خواهرجونی بخدا حسابی دستم بنده این از بی معرفتیه منه تو ببخش

      منم دلتنگتممم گلممم

    2. pariya4
  10. سلاااام ^_^

    کجایی تو خواهر بی معرفت:smile:

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام فداتشم ایران نیستم برا مسابقات چندوقتیه آمدیم اردو بی معرفتی از منه تو ببخش خواهرکوچیکه

    2. Shamoradi

      Shamoradi

      نه بابا شوخی کردم :heartbreaking:

      ان شاءالله که موفق بشی:smileybunny1:

  11. سلام بر شما دوست گرامی. احوالتون؟

    من منتظر ادامه ی رمانتون هستما.

    امیدوارم هرچه زودتر برگردید و ادامش بدید.

     

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام ممنونم از شما خوبید خوشید

      یه تشکر ویژه ازشما خیلی ممنون بابت پی گیریتون

      چشم حتما مسابقاتم تموم بشه ادامشو مینویسممم

      اما اولش باید قسمتای جدید هلنارا بخونم 

    2. Serenity

      Serenity

      خدا رو شکر منم خوبم.

      عه پس مسابقه اید؟ اها موفق باشید.

      منتظرم.

      مرسی

       

    3. eliibanoo

      eliibanoo

      ممنونم ازتون 

      شماهم موفق باشید

       

  12. دریای لعنتی | eliibanoo

    پارت بیستم با صدای گوش خراشی از خواب بلند شدم،از پنجره نگاهی به کوچه انداختم که با ماشین آسیب دیده حمید روبرو شدم،یه پراید از عقب باشدت زیاد بهش برخورد کرده بود،حمید باگرفتن مدارک مقصر داخل خونمون شد و نگاهی بهم انداخت و دوباره لبخند موذیانش را به نمایش گذاشت،روی صندلی کنار اتاقم نشستم و خودم را با خواندن رمانم مشغول کردم چندثانیه ای طول نکشید که اول حمید و پشت سرشم احسان داخل اتاقم را شدند،با قرار دادن کتابم روی میز،پای چپم را روی پای راستم انداختم و زل زدم بهشون حمید: الی باهات حرف دارم،وقتشو داری؟ _اینو باید قبل از وارد شدن به اتاقم میپرسیدی،الان بگو میشنوم +امروز چی شده؟ چرا بدون اینکه به من اطلاعی بدی رفتی دکتر؟ _تو چکاره منی که بخوام بهت اطلاع بدم هان؟ +حالا میگی چیکارتم هان؟اون دلنوشته واسه کی بود هان؟توضیحی داری بدی واسش یا گوشیتو چک کنم؟ _جمع کن ببینم بابا این بازی مسخرتو،صداتو واسه من نیار بالا،منم بلدم داد بزنم،برای کسی که توی انجمن شاعران ثبت نام کرده دلنوشته نوشتن توضیحی نمیخواد،و اما درمورد گوشیم تو به چه حقی به من شک کردی؟ بابای من تاحالا گوشیمو چک نکرده که تو دومیش باشی،حالا هم از اتاقم برو بیرون +همینه دیگه عموپروت کرده که به بزرگتر از خودت برمیگردی. _نه دیگه نشد من به کی برگشتم؟سوال پرسیدی جوابتو دادم،در ضمن این بابای منه که به تو خیلی رو داده +دنیا اینجور نمیمونه الی خانم،من میرم اما مطمعن باش دوباره برمیگردم خانم وکیل با خطاب دادنم به خانم وکیل قهقه ای بلند سر داد و از اتاقم بیرون رفت،سرم به شدت درد گرفته بود نگاهی به ساعت انداختم که زمان سه بعدازظهر را نشان میداد،وای چقدر خوابیده بودم پس چرا کسی برای ناهار بیدارم نکرده،شایدم صدام زدند اما من بیدار نشدم،یه دوش کوچکی گرفتم و با پوشیدن لباسم به طبقه پایین رفتم،بوسه ای بر صورت مادرم نشاندم و کنارش نشستم. +غذاتو گذاشتم گرم بشه پاشو بخور دخترم _اشتها ندارم مامان +ضعف میکنی از درسات عقب میمونی _شما نگران درسهای من نباشید سرمو روی پاهای مادرم گذاشتم،اونم طبق معمول همیشه شروع به نوازش موهایم کرد،همیشه با این کاربهم آرامش تزریق میکرد،حدودا یه دوساعتی کنارمادرم به تماشای فیلم گذراندم که پدرم همراه احسان وارد خانه شد،به استقبال بابا رفتم اما با نامهربانیش روبرو شدم،نگاهی به احسان انداختم که باحرکت چشم بهم گفت به اتاقم بروم،توی اتاق راه میرفتم و کلافه بودم ازاین رفتار بابام،بابایی که هیچ وقت بهم نامهربانی نکرده بود،من عزیزدردونه بابا بودم حالاچی شده که جواب سلامم را نداد؟همینجور داشتم بادندانم ریشه های کنارناخنم را میکندم تا بلکه براعصابم مسلط بشوم که احسان وارد اتاقم شد. _چی شده داداش جونم؟ +بشین تابهت بگم _توراخدا زود بگو دارم میمیرم. +چیزی نیست فقط فقط _اه بگو ببینم هی دست به دست میکنی +آخه نمیدونم چطوربهت بگم؟ _آخه داداش من چطور نداره واقعیت رابهم بگو و اینقدر من من نکن،من طاقت این رفتاربابا را ندارم داداشم خواست توضیح بده که دیدم بابا و مامان همراه کیک خنده کنان وارد اتاقم شدند و من گیج ومبهوت ازاین رفتار بابا _این کیک به چه مناسبتیه؟ بابا:به مناسبت قبولیت توی آزمون _چی واقعا قبول شدم؟ مامان:آره دخترم مبارکت باشه کاملا تو شک بودم و چشم دوخته بودم به خنده نشسته روی لب بابا که احسان یکی زد تو سرم وگفت: +الحق که به خودم رفتی،باهوش وزرنگ _عه مثل بچه آدم حرفتو بزن،دیگه چرا میزنی؟ +این که هدیه قبولیت بود. _مرسی واقعا هدیه قشنگی و دلنشینی بود بابا: خودتون را لوس نکنید،بیایید بریم پایین تا کیک را بزنیم بر بدن چهارنفرمون خنده ای زدیم و از اتاق خارج شدیم که ناگهان فکرپلیدی به سرم زد،تکیمو به دیوار دادم و روی اوین پله نشستم. احسان:چیشد خواهری؟ _هیچی فقط نمیتونم ازپله ها بیام پایین +دستتو بده به من تا باهم بریم _نه نمیتونم اصلا قدم از قدم بردارم +پاشو تنبل خودتو به موش مردگی نزن،از اول بگو میخوای سواری بگیری؟ _خب آره روم نشد بهت بگم سرموانداخته بودم پایین و تو دلم آروم میخندیدم که احسان تویه حرکت بغلم کرد و ازپله ها آمد پایین +فدای خنده هات بشم اما یکم کمتربخور خیلی سنگین شدی حرفی نزدم و همگی دور کیک نشستیم و مامان شروع کرد به برش زدن کیک،باخوردن تکه ای کوچک رو به بابا گفتم: _بابایی یه دنیا ممنونم ازت ولی واقعا نیازی به اون اخم لحظه ورودتون بود؟ +اون چاشنی کاربود دخترم به زدن خنده ای بسنده کردم و تو دلم آرزو کردم ای کاش هیچ وقت غم و غصه به جمع شاد وکوچک چهارنفریمون را پیدا نکنه...
  13. مال تو وهستی رو خیلی وقت بود گرفته بودم

    ولی تو گوشی داداشم بود امروز رسید دستم

    تقدیم شما:gol:

    yqxm_img_20171013_123001.jpg

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      ای جان مرسی عزیز دلمممم خیلی قشنگه

      :abnabat:

  14. .
    خیالم راحته که اگه زمستون هرچقدرم سرد باشه،
    رفقایی مثل شما دارم که دمشون خیلی گرمه . . .

  15. دریای لعنتی | eliibanoo

    پارت نوزدهم _به به سلام مامان خانمی عافیت باشه +سلام گلم،میزاشتی داداشت برسه بعد سوغاتیت را میگرفتی؟ _برای شما که بعد نشد زودتر به ترشیهات رسیدی وگرنه تا دوروز دیگه این ساک باز نمیشد. +زبون نریز دختر،برو سه تا چایی خوشگل بریز و بیا _ای به چشم قربان با زمزمه کردن آهنگ زیر لبم وارد آشپزخانه شدم،سه تا تیکه پای سیب کنار سینی گذاشتم و باریختن چایی داخل استکانها بهشون ملحق شدم. _بفرمایید اینم چای آلبالوی مامان خانمی احسان: آخ که دلم لک زده بود واسه این پای سیب ها. _براهمین اینقدر دیراز مسافرت برگشتی؟ +دیگه مجبور بودیم خواهرکوچولو با برداشتن استکان،نگاهمو به بخار چایی که به صورتم میخورد دوختم و دوباره به فکر فرو رفتم،چرا؟ چرا ندونسته عاشق شدم؟چرا به جای اینکه تلاش کنم ازش دور بمونم شمارم را به خانمش دادم؟چه اتفاقاتی میخواهد بیافته که من ازش بی خبرم؟با صدای احسان سوالهای بی جوابم را رها کردم و به سمتش برگشتم _بله کاری داشتی داداشی؟ +امروز اتفاقی افتاده؟ _چطور مگه؟ +همینجوری،دیدم زیادی تو فکری؟ نگاهمو به صفحه گوشیش که روشن بود انداختم که پیامی از حمید واسش آمد. _باز حمید دهن لقی کرده ؟ گوشیش را روی میز گذاشت و گفت: +بلندشو بریم اتاقم حرف بزنیم _بخدا چیزی نیست داداشی؛حمید زیادی شلوغش کرده دستمو کشید و مجبور شدم دنبالش راه بیافتم،پامو روی پله اول گذاشته بودم که باصدای مامان درجا میخکوب شدم. مامان: راستی دخترم دکتر چیشد؟ _هیچی مامان مشکل خاصی نیست فقط باید از گل و گیاه دور بمونم. دومین قدم رابرداشتم که دوباره مامان سوال پرسید،این سوالهای مامانم تموم شدنی نیست. +خب حالا کجا میخوای بری ؟ _ندیدی پسرت چطور داشت دستمو میکشید؟باز میخواد بازجوییم کنه +بهت خوش بگذره بدون هیچ حرفی وارد اتاق احسان شدم لب تخت نشسته بود و اشاره کرد روی صندلی روبروش بشینم،اطاعت امر کردم و چشم دوختم بهش. احسان: خب حالا توضیح بده! _چیو؟ +آشفتگی امروزتو _چیزی نیست فقط خسته شدم از بس پله های بیمارستان را بالا پایین رفتم. +دروغ نگو الی،تو هروقت مشکلی داشته باشی به یه سنگ ضربه میزنی،اتفاقی افتاده؟دکترحرفی زده؟ _وای از دست شماها،بابا سرازیری بود خوشم آمد با سنگ بازی کنم،هیچ اتفاق جدیدی هم نیافتاده. +مطمعن باشم؟ _آره داداش من؛خیالت راحت از اتاقش بیرون آمدم و وارد اتاق خودم شدم،تکیمو به در دادم و با نشستن روی زمین،زانوهامو داخل شکمم فرو بردم،با یادآوری صحنه امروز اشک از چشمانم جاری شد،وای که چقدر میترسیدم از فاش شدن این علاقه،اگه کسی متوجه شده باشه چه کنم،دفتر خاطراتمو برداشتم و شروع کردم به تکه تکه کردن خاطرات این چندروزم،باید این عشق را نابود میکردم تا کسی متوجه این علاقم نشه تا مبادا یک زندگی بهم بریزد،آن دو کنارهم خوشبخت بودند و خوشبختی مهران،خوشبختیه منم بود،تصمیم گرفتم تا آماده شدن ناهار یکم چشمانم را روی هم بگذارم و دیگر به هیچ چیز فکر نکنم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×