رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

mohadeseh.f

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    146
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,613 بار تشکر شده

درباره mohadeseh.f

  • درجه
    ویراستار

مشخصات کاربر

  • علایق
    اسمـــــم؟مــحـــدثه!

    عشقـــــــــم؟خـــــدا!

    مغــــــرورم؟اره!

    چـــــــــــرا؟چون خـوشم میـآد

    بات گـــــــرم میگیرم؟بـآحـآلـی!

    از بغضیـــــــــآ متنفرم؟خودشـــــون خواستــــن!

    بعضیـــــــــــآ رو فراموش کردم؟حافظــــــــه خودمه!

    مثل بچــــه هام؟دوس دارم!

    لجبـــــــازم؟بـه تــــــــــو هیچ ربطی نداره!

    از مـــــن خوشت نمیاد؟بــــــــه درک!

    قــــــــــراره مثل تو باشم؟نـــــــــوچ!

    باهـــــــــام حال نمیکنی؟هـــــــــــری!

    جنبــــــــه؟دارم!

    جـــــــــــاتون؟تــــــو قلبم!

    و در آخــــــــــر

    عااااااااااااااشقتونم به مـولـآ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,668 بازدید کننده نمایه
  1. بگــــــــــــــــــــو گلابی ؟

     

     

     

     

     

     

     

     

    من خوشگلم تو گاوی:smile:

    به من چه می خواستی نگی:gf:

  2. سلوم عشخم؟

    فکر نمی کنید باید رمانو شروع کنیم؟

  3. ریحون ؟

    چرا رمان و نمی نویسید؟

  4. من_هـــــــــــــی هیرا مطمئنی من نباید بیام؟ اخمی کرد وگفت: هیرا_اگه لازم باشه کسیو ببرم اون ریکیه من_خواهش ...خواهش....خواهش کلافه گفت: هیرا_تمومش کن. نه اینجوری نمی شه..رفتم جلوش وایسادم..الان وقتشه که گربه شرک و اجرا کنم من_بزار بیام دیگه یکم بااخم نگاهم کرد و بعد باصدای آرومی گفت: هیرا_خیلی خوب یه جیغ تودلم کشیدم و پریدم دم در و کفشمو پوشیدم..باتعجب نگاهم کرد.. تق تق(صدای درخونشون بودJ) بادیدن قیافه نیکول که درو باز کرد لبخندی زدم و گفتم: من_آدام هست؟ رفت کنار و گفت: نیکول_بیاید داخل اول من رفتم تو...بلاخره خانوما محترمن! وای این خونس؟یاموزه؟بادهن باز همه جارو نگاه می کردم...بادیدن جوردن که بالبخند به ما نگاه می کرد لبخند دندون نما زدم و گفتم: من_سلام اومد طرفمون و بعد مکث کوتاهی با هیرا دست داد...واین نشونه خیلی خوبی بودJ باشنیدن صدای آدام گردنم 180 درجه چرخید...اوه جذبه..اوه مانکن..اوه سیکس پک!!!!!!!!! فک کنم هیرا وآدام زر می زنن قدیمین..والا! اومد سمتمون و گفت: آدام_خوش اومدین.. روکرد طرف هیرا و گفت: آدام_فکر نمی کردم باخودت بیاریش باهم دست ندادن..تف توزاتتون..! پریدم وسط و گفتم: من_خوب منو می شناسی دیگه..نمی خواست منو بیاره..خودم وچیز کردم تامنو آورد! لبخند محوی روصورت آدام نشست و گفت: آدام_خوشحالم می بینمت دستشو سمتم دراز کرد و محکم دستمو فشرد..نگام به اخمای هیرا افتاد..اوه اوه اوضاع خیته! بدون تعارف پهن شدم رو مبل و روبه زک بود مک بود نمیدونم چی چی گفتم: من_لطفا قهوه تلخ! باتعحب ابروهاش و انداخت بالا..جوردن خندید و سرشو تکون داد به هیرا وآدام نگاه کردم که همینجوری وایساده بودن و دور و اطرفا ودید میزدن من_چرا وایسادید؟بشیینید دیگه باهمین یه جملم پهن شدن...خوب الحمدالله..گشاد تر از خودمم هست! آدام نیم نگاهی بهم انداخت و بعد به هیرا نگاه کرد و گفت: آدام_می دونم تاالان خودت فهمیدی واسه چی اومدی اینجا و موضوع چیه؟ من_نه من نفهمیدم جوردن دوباره زد زیر خنده..یاد ریکی افتادم..اوخی..نیومده جاش و گرفتم هیرا بی توجه به حرف من گفت: هیرا_آره می دونم..ولی چیکار می تونیم بکنیم؟ آدام پاش و انداخت روهم و گفت: آدام_می دونی که گروه ها فهمیدن..وعصبانیتشو بیشتر کردن..مخصوصا اینکه فهمیده دختر جدیدی ازکشورت عضو گروهت شده و اون باعث صلح شده گیج به مکالمشون گوش می دادم..راجب کی حرف می زدن؟وای دارم می میرم از فضولی من_میشه بگین دارید درمورد چی حرف می زنید؟ آدام_نه من_مرض...بلند می شم می زنم لهت می کنما متعجب بهم خیره میشه..تازه فهمیدم چه گه شیرینی خوردم..لبخند پت و پهنی میزنم که قیافش قرمز می شه از خنده...خودمو جمع و جور می کنم و مثل یه خوناشام خوب می شینم من_بلاخره منم باید بفهمم چه اتفاقی افتاده هیرا_گروه های دیگه فهمیدن من_چیو فهمیدن آدام_صلحمونو لبخندی می زنم و میگم: من_خوب خوبه که.. همشون یه نگاه جدی بهم میندازن.. من_چیزه بدیه؟خیلی بده؟ جوردن_ازاون چیزی که فکر می کنی بدتره..ممکنه یه جنگ راه بیفته! من_یعنی جنگ جهانی سوم؟ زک_نه..جنگ بین خوناشاما و گرگا باترس میگم: من_نکنه مادوباره باهم دشمن می شیم؟ همشون ساکت می شن..عصبی بلند می شم و میگم: من_هرکی هر زری زده به مامربوط نیست..قراره جنگ بشه؟بشه ما باهم همکاری می کنیم و شکستشون میدیم نیکول_دقیقا کیارو؟ دیدم راست می گه..خوناشاما هرچی باشه باهمن..گرگا هم باهم باجدیت که ازم بعیده میگم: من_هرکی که مانع دوستی مابشه دوباره نگاه سنگین همه روی من میفته!میرم کنار پنجره و میگم: من_این همه قرن گرگا و خوناشاما باهم جنگ کردن و دشمن بودن به کجا رسیدن؟ دوباره کسی چیزی نگفت..برگشتم سمتشون و گفتم: من_به خودتون بیاید...آیا همه گرگا باهم دوست و متحدن؟یا همه خوناشاما؟هوم؟جوابمو بدین و دوباره سکوت...فکر کنم فهمیدن حرفم منطقیه آروم گفتم: من_بچه ها من یه تازه متولدم ولی می تونم حس کنم..این دوستی رو ..این عشق و...منم می تونستم مثل خیلی از تازه متولدا فقط وفقط خون بخورم..تو عشق و حالم غرق بشم..ولی یه چیزی نذاشت اینکارو بکنم اونم اعتقاداتم بود...همیشه باخون و خون ریزی مخالف بودم..مخصوصا بی گناه ها!به خودمون بیایم..همه جای دنیا جنگه..چی میشه آخرش؟یه عده بی گناه خونشون می ریزه!همین الان ایران و آمریکا باهم درگیرن اون دولتامونه ولی ملتامون باهم مشکلی ندارن..اون بالا بالایی ها باهم مشکل دارن..همین مشکله که دوروز دیگه این ملت بی گناه رو می فرستن برای جنگ و خونشون ریخته می شه...یکم انصاف داشته باشید..شاید کسی که مخالفت کرده اونقدر حسود بوده که نمی تونسته ببینه..متحد بودن مارو..عشق بینمون که شکل گرفته رفتم سمت هیرا و آدام که بهم خیره شده بودن..آروم تر و ملایم تر گفتم: من_ماقول دادیم تاتهش باهمیم مگه نه؟ آدام سرشو میندازه پایین و هیرا نگاهشو ازم می گیره..یعنی اینکه قبول دارن.. لبخندی می زنم و میگم: من_پس بهتره نگران نباشیم..ما همه باهمیم..تاته تهش به سمت نیکول میرم و می گم: من_ببینم می شه خونتون و بهم نشون بدی؟ لبخندی میزنه و میگه: نیکول_حتما تمام مدت به نقش و نگارهای عجیب نقاشی ها و تابلو ها خیره می شدم..هرچی می خواستم ذهنم و منحرف کنم که به موضوع پیش اومده فکر نکنم ولی نمی شد..یه چیزی این وسط ناجوره..آدام یکیو مورد هدف قرار داد موقع حرف زدن..اون کی بود که انقدر مهم بود که حتی میشد ترس و تو نگاهشون دید؟ بانشستن دستی روشونم برمی گردم و به سارا و نیکول که بهم خیره شده بودن نگاه می کنم من_اتفاقی افتاده؟ سارا_هنوزم متعجبم..میش کوچولو تو نیومده تو دل همه جا باز کردی می خندم و میگم: من_دنیا دوروزه..بیخیال..بزار خوش باشیم نیکول_خب نمی خوای از خودت بگی؟ من_چی بگم؟ به سمت مبلی که کنار سالن بود میریم و می شینیم.. سارا_هرچی که دوستداری..می خوام از خودت تعریف کنی...از زندگیت من_اونشب کنار آتیش براتون تعریف کردم نیکول_اوه من هنوز باورم نمیشه همچین زن بی رحمی باهات همچین کاری کرده باشه پوزخند تلخی می زنم و می گم: من_قسم خوردم یروزی یه جایی زهرمو بهش بریزم برمی گردم سمتشون و میگم: من_هیچ کدومتون ازدواج نکردین؟ نیکول و سارا باهم خنده بلندی می کنن..متعجب بهشون خیره میشم نیکول_نگو که نفهمیدی..از آریزونا و ریکی فضول ترنیست من_نه جدی نمی دونم. سارا باتعجب گفت: سارا_یعنی تو نمیدونی من و زک زن و شوهریم؟ نیکول_همینطور من و مایکل من_جدی؟نمی دونستم.. نیکول آهی کشیدو گفت: نیکول_قرن هاست زن و شوهریم من_ببینم بچه مچه چی؟ سارا_اصلا..تواین مواقع نباید به این چیزا فکر کرد من_هی من یادمه یه دختر دیگه داشتید توگروهتون نیکول_منظورت جولیاست؟ من_ها؟آره آره..منظورم همونه سارا_رفته بیرون..بامیسن من_اونام زن و شوهرن؟ نیکول_نه..اونا رفتن سروگوشی آب بدن..میان سرمو تکون دادم چیزی نگفتم دم به دیقه قیافه اون دختره میاد توذهنم..سرمو تکون میدم و بلند می شم و دستام و می کنم توجیب شلوارلیم و دوباره به نقاشی ها خیره میشم..نگامو می چرخونم رو نقاشی بعدی ولی یهو برمی گردم رونقاشی قبلی..آروم آروم جلو میرم و دقیق تر به نقاشی خیره می شم..دراون لحظه توذهنم بارها وبارها این جمله تکرار می شه(منتظرتم میشا... منتظرتم میشا..منتظرتم میشا....منتظرتم میشا...)دستم و میزارم روی سرم..این دختر..همون دختر ترسناک توخوابمه اما..اما اینجا چیکار می کنه؟صداهای یواشکی سارا و نیکول به گوشم میرسه سارا_چش شده؟چرا انقدر زل زده به اون تابلو؟ نیکول_نمی دونم بی اهمیت بهشون به تابلو دوباره خیره می شم...دختره قیافش همونه شک ندارم..ولی این گرگی که روبروشه.. چشامو بادرد می بندم..خدای من..داره چه بلایی سرم میاد؟ سعی میکنم خودمو آروم کنم..آب دهنم و قورت میدم و بالبخند مصنوعی برمی گردم سمتشون و میگم: من_هی بچه ها اینجا خون پیدا میشه؟ بهم دیگه نگاه می کنن..یکم ترسیدن..خنده کوچیکی می کنم و میگم: من_بیخیال..میرم بیرون پیدا می کنم از جلوشون رد می شم و تند از اون پله ها میرم پایین..آدام و هیرا هنوز مشغول حرف زدنن.. لبخندی بهشون میزنم و سر تکون میدم که یعنی هیچی نیست و از در می زنم بیرون..
  5. یه جمله بنویس و تقدیم کن به کسی که خیلی دوسش داری:)

    عالی
  6. اوف 

    با علایقت رفتم تو فاز کع

    1. mohadeseh.f

      mohadeseh.f

      :smile: مااینیم عشخم

  7. جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ...از خواب می پرم..شر شر عرق از سرو صورتم می چکه..دستم و میزارم روگلوم چته لعنتی؟چرا انقدر سنگینی می کنی؟اون دختر کسی نیست که..چرا انقدر ازش می ترسی؟ روبروی پنجره اتاقم وایمیستم..نور مهتاب تو اتاقم میتابه..باد خنکی میوزه که موهام و به بازی میگیره اشکام شروع میکنن به بیرون اومدن..گوشیمو برمیدارم و هندزفریام و میزارم توگوشم..باصدای میلادراستاد گریم اوج میگیره..بخون میلاد که دلم پره! صدای میلاد قطع میشه..وهمزمان در اتاقم کوبیده میشه..برمیگردم و به هیرا که باوضع آشفته ای وایساده بود و من و نگاه میکرد خیره شدم.. من_چیزی شده؟ اومد نزدیکم و باصدای گرفته ای که ترسناک بود گفت: هیرا_چرا گریه می کنی؟ دستمو کشیدم توصورتم و اشکام و پاک کردم و گفتم: من_هیچی..دلم برای دوستام تنگ شده یجوری نگام کرد که یعنی خر خودتی...! من_میشه تنهام بزاری؟ نشست روتختم و بهم زل زد...قیافش جدی بود..ولی بالحن مهربونی گفت: هیرا_تو خودت همرو دور هم جمع می کنی اونوقت خودت می خوای تنها باشی؟ آب دهنم و قورت میدم و پشتم و می کنم بهش.. من_دلت برای خانوادت تنگ نشده؟ باصدای گرفته ای گفت: هیرا_خیلی..هه عجیبه قرن هاست ندیدمشون.. من_من بااینکه بابام خیلی اذیتم کرده ولی بازم دلم براش خیلی تنگ شده صدایی ازش نشنیدم..بانشستن دستی روی شونم برگشتم..جذبش منو کشته هیرا_همه چی درست میشه..به مرور زمان..فقط تنها کاری که می تونی بکنی اینه...صبر کن! وبعد نگاهشو ازم میگیره و از اتاق میره بیرون...میرم سمت تختم..روی تخت دراز می کشم و بی درنگ به خواب میرم. یواش دریخچالو باز می کنم شیرینی ها رو می کشم بیرون...وای شیرینی..یعنی من قاتل شیرینی ام همینجوری باولع می خوردم و حال می کردم که یهو رومان پرید توآشپزخونه و گفت: رومان_پــــــــــــــــخ! من_آی دهنتو...قلبم اومد توخشتکم خندید و گفت: رومان_خوب مچتو گرفتما بااخم گفتم: من_تلافی می کنم نشست پشت میز و گفت: رومان_وای خدای من..دیشب چه شبی بود..راستی صدات فوق العادست...بااینکه فارسی نمی فهمیدم ولی خیلی سوزناک بود لبخندی میزنم و میگم: من_من همیشه فوق العادم صدای ریکی به گوشم میرسه ریکی_دوباره اعتماد به نفست زد بالا خانوم؟ من_بیا بشین زرت و پرت نکن اونم می شینه و کم کم بقیه میان..خوب خداروشکر دخل همه شیرینی ها رو آوردم..ایول به خودم هیرا باصورتی که اخم درش موج میزنه می شینه پشت میز من_علیک سلام باهمون اخم میگه: هیرا_سلام درگوش ریکی میگم: من_چشه؟اخلاقش چیز مرغی شده شونه ای بالا میندازه و میگه: ریکی_نمی دونم همه متوجه تغییر اخلاق هیرا شده بودن...منم شونه ای بالا میندازم و گوشیمو روشن می کنم...وای چندوقته نرفتم اینستا..جون من بزار یه عکس مشتی بگیرم..دستمو میندازم دور گردن ریکی که قهوه می پره توگلوش و به سرفه میفته.. من_مُردی؟ حالش بهتر می شه و میگه: ریکی_چته بابا؟ من_بیا یه عکس گوگولی بگیریم بزارم توصفحم لبخند می زنه و میگه: ریکی_دیوونه ای یه سلفی می گیریم و من می زارم توصفحم..بچه ها به اد و اطفارای من می خندیدن..بجز هیرا و سیدنی! صدای تیک گوشیم بلند شد..به به کامنت....بادیدن اسمش قلبم می ریزه..شــــــــــــــــایان..وای داداشم چقدر دلم برات تنگ شده شایان_خانوم کوچولو امیدوارم بهت خوش بگذره بغض می کنم و از پشت میز بلند می شم.. وارد پذیرایی می شم که صدای زنگ بلند می شه..باسرعت نور میرم درو باز می کنم باتعجب جیغ میزنم: من_جــــــــــــــــــــوردن!!!!!!!! لبخندی میزنه و میگه: جوردن_حالت چطوره؟ میرم کنار و میگم: من_بیا داخل.. کمی تعلل می کنه و میگه: جوردن_اوه نه..باید برم..اومدم یه چیزی بگم...امشب حتما به هیرا بگو بیاد خونه ما..کار مهمی داریم باهاش! من_چرا به خودش نمیگی؟ به پشت سرم اشاره می کنه و میگه: جوردن_خودش فهمید..خب من میرم..بای من_خدانگهدار درو می بندم و به پشت سرم نگاه می کنم..هیــــــــــــــــن هیرا من_عادت داری یهویی ظاهر شی؟ لبخند ملیح میزنه!واتـــــــــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟لبخند؟جون من؟دروغ میگی هیرا_به نظرت چه اتفاقی افتاده؟ یعنی قهوه ای شدم..چشام همه جارو قهوه ای می دید. من_نمودونم!منم باهات بیام؟ اخمی می کنه و میگه: هیرا_نه.. بعد برمیگرده و راه خونه رو در پیش می گیره..میرم جلوش و میگم: من_خواهش می کنم بدون اینکه بهم نگاهی بکنه میگه: هیرا_ببینم تو امروز آموزشات و انجام دادی؟ عصبی پام و می کوبم زمین و میگم: من_خواهش دیگه..رئیس بزرگوار! باز بی اهمیت میره داخل خونه...چند لحظه عصبی وایمیستم...نفسمو می فرستم بیرون و جیغ میزنم من_خــــــــــــــــــــــــر! از تو خونه داد زد: هیرا_شنیدم چی گفتی رنگم پرید..وای خدای من.. می شینم روصندلی توحیاط و باپوست لبم ور میرم...چیکار کنم؟من باید امشب حتما برم اونجا وگرنه از فضولی دق می کنم
  8. جلوی آیینه وایمیستم..چقدر اینروزها دلم هوای ایرانو کرده..چراخودتو زدی به نفهمی میشا؟توالان انسان نیستی...یه خوناشامی..خوناشام بچه بازی نیست..همه چیو به شوخی و خنده می گیری..یکم به خودت بیا کنار خنده وشوخی و مسخره بازی جذبه خودت و داشته باش..! ولی جدا از این حرفا قیافم خیلی به خوناشاما می خوره..خوراک فیلم ترسناکم یه پیرهن جذب مشکی آستین بلند می پوشم و یه شلوار مشکی همرنگش...موهام و پخش و پلا کردم..باید کوتاهشون کنم..تاسر باسنم می رسه... یه خط چشم معروفم و کشیدم..با ریمل و رژ جیگری مایل به مشکی..اه کپ خوناشاما شدم..بزار یه ژیگور بگیرم..قیافم تغییر کرد ..یا خدا..چه قدر ناناسم من..! دیگه بسه..به ساعت نگاه کردم.یعنی بچه ها راضی شدن؟فک نکنم..ترسوهای خاک برسر..آخه اون آدام جیگر ترس داره؟تازه تصمیم دارم تورش کنم...از اتاق زدم بیرون.آخ گیتارم و یادم رفت.. برگشتم وگیتارم و هم برداشتم..انگار دارم میرم تفریح..ولی خوبه برای اینکه جو بینمون خوب شه عالیه به سمت پایین رفتم دیدم رنگ به روشون نیست..البته به جز ریکی و هیرا.. من_بریم؟ سیدنی جیغ زد: سیدنی _ تو از جونت سیر شدی به ما ربطی نداره من_اولن که صداتو بنداز...دومن خاک توسرت..ترسو اگه فش ناموسی می دادم انقدر ناراحت نمی شد جون شما اول هیرا راه افتاد و من و ریکی چپ و راستش..بقیه هم به اجبار پشت سرمون.. به مقصد رسیدیم...نیومده بودن..آدام خواهش می کنم..بیا دیگه..دیوونه! جیم_آوردیمون که ضایمون کنی؟ چیزی نگفتم..من مطمئنم آدام میاد.. هیرا_خیلی خوب برمی گردیم.. با نگرانی به دور و اطرافم نگاه می کردم...ناامیدشدم..راه افتادم پشت سرشون که صدای خش خش بلند شد..هممون وایسادیم...دروغ چرا ..از آدام نمی ترسیدم..شاید اونای دیگشون خر بشن.. برگشتم آدام و دیدم خیلی پرغرور و پر جذبه بایه ایل که اندازه ما بودن دارن میان سمتمون لبخندم گشاد شد و گفتم: من_دیدی گفتم میان گیتار و گذاشتم روزمین و به سمت آدام پرواز کردم...یاراش تعجب کرده بودن..فکر کردن دارم حمله می کنم به آدام که جلوم گارد گرفتن و خواستن ضربه فنیم کنن که دست آدام مانع شد... من_بابا دعوا نداریم که... اونا جداشدن و آدام دستمو گرفت..بلند شدم و گفتم: من_خیلی مردی...ایول.. لبخند محوی زد و گفت: آدام_فقط بخاطر تو اومدم متقابلا لبخندی بهش زدم و به دوستاش که باتعجب به ما نگاه می کردن خیره شدم..انگار هرچی خوشگل و جیگره جمع کردن برای گرگ و میش شدن..والا! دیدم جو خیلی سنگینه...جیغ زدم که ریدن به خودشون من_عه منظورم این بود که بشینیم دیگه... همه پهن شدن...خوب خداروشکر منتظر اشاره من بودن..چرا انقدر دور؟؟؟؟؟؟ من_بابا صمیمی تر یکم...مثلا مراسم آشتی کنونه ها یهو ریکی پاچید از خنده.هیراهم یه لبخند محو زد...حالا یکی بیاد ریکی رو جمع کنه من_پیس پیس خفه ریکی صاف و صوف نشست... منم وسطشون پهن شدم...آخی..شده بودم گل سرسبد..حس مناسبی بود من_خوب آدی افرادتو معرفی نمی کنی؟ آدام از اینکه آدی صداش زدم تعجب زده نگام کرد و یه نیم نگاه به هیرا انداخت .. به بغل دستیش که همون یارو اونروزیه بود اومده بود خونمون اشاره کرد و گفت: آدام_جوردن یکی از یارای خوبم به اون یکی بغل دستش اشاره کرد و گفت: آدام_مایکل... و بعد دوباره ادامه داد واشاره کرد: آدام_جولیا...نیکول..زک...سارا.. یهو جیغ زدم: من_چه جــــــــــــــــالب همه گرخیدن باز من_ماهم سارا داریم..اه کف کردم چند نفری خندیدن..خوبه حالا.. دوباره ادامه داد: آدام_و میسن..! اوه میسن...چه خوشگل و جذاب بود.. بلند شدم و گفتم: من_خوشبختم بچه ها...منم میشا هستم...توایران بهم می گفتن میشا پلنگ... خندیدم و گفتم: من_خبر ندارن شدم میشا میشه! ریکی دوباره ترکید..بابا اینم دم به دیقه..هیرا هم دستش و کشید رولبش..آدام هم قرمز شده بود من_راحت باشین... هیرا خندید ..همینطور آدام..(یعنی داستان نوشتم براتونا..کف کنیدJ) نشستم وبهشون خیره شدم..یه دقیقه سمت راستم و نگاه می کردم..یه دیقه سمت چپم و ! من_کی میاد بریم چوب جمع کنیم برای آتیش؟ هیشکی حرف نزد..هیرا اخم کرد..تازه فهمیدم چه زری زدم..مثل این بود که می گفتم: من _کی میاد بریم چاقو جمع کنیم؟ ولی خیلی جدی به همشون نگاه کردم که جوردن بلند شد و گفت: جوردن_من از اون طرف آریزونا بلند شدو گفت: آریزونا_نه.. من_بشین آریزونا خواهش می کنم..ما باید به هم اطمینان داشته باشیم.. آریزونا که دید دارم جدی نگاهش می کنم نشست..بلند شدم..یه بسم الله تودلم گفتم..بدنم می لرزید ولی خیلی ریلکس خودمو نشون دادم... من_خیلی خوبه..بریم جوردن.. وباهم از کنار نگاه خیره و نگران گرگا و میشا گذشتیم..یکم که راه رفتیم و چندتا چوب برداشتیم جوردن گفت: جوردن_چطوری آدام و راضی کردی؟ لبخندی زدم و گفتم: من_آدام منطقیه..دید حرفم یه جورایی راسته قبول کرد جوردن_می دونی اگه گروه های دیگه ای از گرگ ومیش اینجا بود مارو مسخره می کردن؟ من_چطور؟ جوردن_نمیدونم می دونی یانه..ولی تمام خوناشاما و گرگا به خون هم تشنه هستن لبخندی زدم وگفتم: من_شاید ما بتونیم استسنا قائل بشیم وایساد و گفت: جوردن_جدی باش...قصدت چیه؟ کلافه گفتم: من_قسم می خورم صلح...می دونی من نگران فرداها هستم..هم شما به مانیاز دارید هم ما به شماها! خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت.. بعد از جمع آوری چوب برگشتیم سرجامون..گفتم الان دست در گردن هم دیگه هستن..ولی نه همون طوری نشسته بودن..با کمک و ریکی و جوردن آتیش و روشن کردیم..خیلی مسخره بود..فقط ما سه تا دورش نشسته بودیم کم کم همه اومدن..لبخند رضایت بخشی رولبم نشست.. من_می خوام یه داستان براتون تعریف کنم همه فقط نگاهم کردن.. من_یه مردی بود به اسم حمید ویه دختری به اسم زیبا...حمید فوق العاده جذاب بود...همینطور زیبا... حمید و زیبا عاشق هم می شن..بعد از کلی سختی از طرف پدرو مادرشون باهم ازدواج می کنن..عاشقانه زندگی می کردن..بعد یه سال خدا یه هدیه بهشون میده..ثمره عشقشون..یه دختر...دختری ناز و زیبا که هم شبیه پدرش بود هم مادرش..اسم دخترک و گذاشتن میشا...میشا 5 ماهه می شه..دراون موقع بود که مادر میشا یعنی زیبا چندوقتی حال خوبی نداشته..قلب درد و حالت تهوع..حمید سعی می کنه که بفهمه زیبا چشه ولی زیبا پنهون می کرد..یه سال می گذره و میشا کوچولو بزرگ تر میشه..ولی دیگه زیبا خوشگل نبود.. لاغر و رنگ پریده..ولی مهربون بود..معشوقه همسرش بود..حمید میفهمه..اصرار به درمان زیبا می کنه زیبا بیماری وخیم قلبی داشت..باید قلبش وپیوند میزد..ولی هیچ قلبی پیدا نمی شد..حمید پابه پای زیبا می سوخت..و میشا کوچولو گریه از حال مادرش..حمید به هردری میزنه تا همسرش و درمان کنه ولی یه شب خیلی دیرمی شه...یه شبی که نه زیبا تواین دنیا بود و نه حمید تواون بیمارستان لعنتی! حمید بعد از شنیدن مرگ زیبا می شکنه...میشا کوچولو رو توآغوش میگیره و همراهش برای معشوقش گریه میکنه..میشا کوچولوی دوساله بی مادرشده بود...حمید ولی جذابیتشو از دست نداده بود..دوسال گذشت باتمام سختی ها..باتمام بی قراری های میشا از بی مادری..از کمبود محبت پدری..! یه شب حمید بایه دختر جوان و یه دختر بچه دوساله وارد خونه میشن...حمید دست دختر و می گیره و به میشا میگه: حمید_سیما..مادر جدیدت! ولی تونگاه سیما چیزی بود که میشا ترسید..همینطور از اون دختر بچه که اسمش تینا بود... سیما باخودش گفته بود کی از حمید بهتر...جذاب و زیبا و پولدار..باحمید ازدواج کرد و تینا شد دختر حمید و همینطور خواهر ناتنی میشا..حمید وقتی از خونه بیرون می رفت میشا می ترسید..چون هرروز زیر باد کتک سیما و تینا بوده..گریه می کرد..دلش شکسته بود..ولی به پدرش هیچی نمی گفت..می ترسید دوباره سیما وتینا اذیتش کنن..سیمای شیطان صفت حمید رو هم پر می کرد تا میشا رو اذیت کنه...ولی میشا صبوری کرد بزرگ و بزرگ تر شد...تا شد یه خانوم..ولی بااین همه بدی عاشق پدرش بود..و در حد مرگ متنفر از سیما و تینا...ولی دیگه از پسشون برمیومد..میشا به دانشگاه رفت و بادو پسر جذاب به اسم امیر و شایان آشنا شد..پسرای مرد..مثل برادر پشتش و یه خواهر به اسم رها..این چهارنفر خانواده شده بودن.. میشا ولی اعتمادشو نسبت به پدرش از دست داده بود..اعتماد..همین اعتماد بود که زندگی اونا رو خراب کرد همشون ساکت و غمگین به من خیره شده بودن..اشک چشمم و پاک کردم و لبخند زدم من_میشا الان کنار کسایی نشسته که عاشقانه دوستشون داره...چه گرگ باشن چه خوناشام نگاه خیره هیرا وآدام خیلی سنگین بود..سنگین تر از چیزی که بشه حدسشو زد گیتارم و برداشتم و کوکش کردم..همشون ساکت بودن...یه سکوت لذت بخش..انگار داشتن به خودشون میومدن شروع کردم به زدن آهنگ مورد علاقم..صدام خوب بود..سوز داشت آهنگ حمید عسگری به نام(ستاره) یه روز توزندگیم بودی،همینجا روبروم بودی،اما آرزوم نبودی فکر میکردم از آسمون،باید بیاد یه روزی اون،تاآرزوم بشه تموم یه اشتباهی کردم و دل تورو شکستم و نمی بخشم خودمو حالا پشیمون شدم و میخوام توباشی پیشم حق داری که نبخشیم شرمندتم که ستاره داشتم و دنبال اون میگشتم و ... شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم ستاره بود تومشتم وتکیه میداد به پشتم واحساسشو میکشتم و..احساستو میکشتم شرمندتم که ستاره داشتم و دنبال اون میگشتم و... شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم ستاره بود تومشتم وتکیه میداد به پشتم واحساسشو میکشتم و..احساستو میکشتم اشکام یه جوری می ریخت که انگار عذای بابام بود..ای خاک توسربیشورم.. همه نگاهشون به آتیش بود..کف کنید چجوری توفکر بردمشون.. خنده ای کردم و گفتم: من_ای بابا چجوری فضا روغمگین کردم.. صدای آروم هیرا بلند شد: هیرا_حق با میشائه..بی اعتمادی یه میش و یه گرگ باعث کینه همه ما شده و آدام پشت سرش گفت: آدام_باید این اعتماد به دست بیاد.. منم مثل خرجفتک میندازم توبحثشون و می پرم وسط دستم و دراز می کنم و میگم: من_تاآخرش باهمیم حتی اگه گروه های دیگه مخالف باشن..در هیچ حالتی هم و ترک نمی کنیم..هرکی پایس دستشو بزاره! به همه نگاه می کنم..هیرا و آدام زل زدن توچشام..اولین کسی که دستشو میزاره رو دستم جوردن بود بالبخند میگه: جوردن_منتظر چی هستین؟ بعدش ریکی و بعد آریزونا و بعد نیکول و همه دستا روی دستای من قرار می گیره.. آدام و هیرا حالا لبخند رولبشون بود(آه گاد..جای هندیا خالیهL) من_قول میدیم تاآخرش باهمیم..تاآخره آخرش همه باهم_قول میدیم لبخند رولب هممون میاد...واین بود روزی که گرگ ومیش باهم صلح می کنن! ***************
  9. کنار هم قدم زدیم..مثل اون شب... من_فکر نمی کردم دوباره ببینمت.. آدام_منم همینطور حس کردم داره دروغ می گه..فهمیدم از سرشب دنبال من بوده...دیگه هرکیو خر کنه منو نمی تونه من_می خوام رابطمون وخوب کنم آدام_منظورت چیه؟ من_بهتر نیست بعد از سالها رابطه گرگ و میش ها باهم خوب بشه؟ اخم غلیظی کرد و گفت: آدام_نه اصلا امکان نداره من_اگه امکان نداره پس تو اینجا چیکار می کنی؟ موند چی بگه..یه لبخند مرموز می زنم و ادام میدم: من_کافیه افرادت و فرداشب بیاری جنگل..کنار همون درختی که نزدیک بود دعوامون بشه.. خواست حرفی بزنه که دستم و بردم بالا و گفت: من_خواهش می کنم..منم بچه های خودمون و راضی می کنم دهنش قفل شده بود..لبخندی زدم و رفتم نزدیکش که محوم شده بود من_بهم قول میدی؟ آدام_ببینم چی می شه نگاشو ازم می گیره و بهم تنه می زنه و میره..لبخندم دندون نما میشه..از پشت آویزونش می شم و می گم: من_خیلی بامرامی..ایول.. درحالی که روکولش بودم جیغ زدم و گفتم: من_یــــــــــوهـــــــــــــــــــو از تعجب داشت چشماش درمیومد..اومدم پایین و بالحن باحالی گفتم: من_ فردا شب منتظرم داش..فلا.. ازکنارش گذشتم و غیب شدم..ولی پشت یه درخت قایم شدم..هنوز همونجا خشک وایساده بود..کم کم دستاش تکون می خورن و محکم میرن لای موهاش..ویه لبخند جذاب و میشا کش میزنه و راه میره..! نفسمو میدم بیرون..چه گهی خوردما..به هیرا چی بگم؟ هیرا_چـــــــــــــــــــــــــــــی؟ گوشام و گرفتم و گفتم: من_می خوام رابطمون باگرگا خوب شه خنده هیستیریکی کرد و گفت: هیرا_دختر توعقل نداری من_اگه عقل داشتم که الان کنار تونبودم نگاهش برزخی شد وبهم دوخت...آب دهنم و قورت دادم و رفتم توفاز گربه شرک.. من_خواهش می کنم..هیرا..رومو زمین ننداز..بابا مثلا توقدیمی هستی..تودیگه حضرت نوح و امام خمینی رو هم دیدی..رومو زمین ننداز دیگه..تومگه ایرانی نیستی؟مرام و معرفتت کجا رفته؟ما از نسل کوروشیم همین جوری پشت سرهم چرت و پرت می گفتم..اشکاش داشت درمیومد..اوخ گرفت من_قول میدم اگه تک تک یارات تنهات گذاشت من تاتهش پات وایسم..جون من دیگه..فقط کافیه بچه ها رو خرکنی امشب بریم جنگل.. هیرا_اگه اونا نیومدن و ما ضایع شدیم چی؟ من_من باآدام حرف زدم.مگه آدام رئیسشون نیست؟ باتعجب گفت: هیرا_توچه غلطی کردی؟می دونی گرگا چقدر خطرناکن؟ نگامو ازش گرفتم و گفتم: من_آره می دونم..می دونم که یه گاز گرگا می تونه جون خوناشام ها روبگیره..ولی من فکر نمی کنم اونا بی رحم باشن! هیرا_خیلی بی فکری..نوبری اصلا دستشو می کنه لای موهاش و پشتش و می کنه بهم..ناموسا جدا از اخلاق گهش خیلی خوشگله..خیلی خیلی چشاش رنگ آسمونه..ابروهای هشتی که اصلا دست نخورده و فک مردونه..ته ریش خیلی کمی هم داره که جذابش کرده..موهای مشکی و لختش هم داده بالا..هیکل هم که نگو..ماشالله یه ایرانی به تمام معناعه! دلم قیلی ویلی می رفت وقتی می دیدمش..هیچ کدوم از بچه ها مثل من جرات نداشتن باهاش تند حرف بزنن.. حس می کنم چون ایرانیه می تونم باهاش راحت باشم..(ماشالله خودتون پسرای ایرانی رو می شناسید دیگه..عه ببخشید از اتاق فرمان اشاره می کنن به پسرامون برخورده..شرمنده داشیا) من_هوی هیرا چیشد؟ بدونه اینکه برگرده بالحن عصبی گفت: هیرا_اولا درست صحبت کن..دومن باشه جیغ زدم و خواستم بپرم بغلش که خودم و جمع و جور کردم و گفتم: من_عاشقتم به مولا..فدایی داری بعد باخوشحالی از اتاق زدم بیرون...امشب یه تیپ بزنم..گرگ وخوناشام کش!
  10. تولدت مبارک گیسو جان :)

    تفــــــــــــــــــــــــــــــلدت مبارک گیسووووووووووووووووووووووووووووی عشقققققققققققققققم
  11. من_ای بابا حولم نکنید... زیر لب گفتم: من_قهوه ای تواین آموزشاتون الیزا_هی میشا شنیدم..زود باش.. تخته سنگ و برداشتم وپرت کردم تودیوار و زارتــــــــــــــ ترکید..دست زدم برای خودم.عصبی بودم زدم دهن مهن دیوار و صاف کردم..چاکریم به مولا...! الیزا_خوبه...قدرتت ستودنیه دختر من_خف الیزا_چی...فارسی حرف نزن من_هیچی جیگر..گلم حق باتوئه من به گور بابای سیما انتره خندیدم..شاید اکه دارم تمرین می کنم برای اینه که می خوام اونو عزادار کنم دوباره عصبی می شم..ایندفه هرچی دستم می رسه برمی دارم و محکم به درو دیوار و نقطه هایی که نشونه گذاری شده می کوبم.. به الیزا و رومان که باتعجب و حیرت به من نگاه می کردن خیره شدم !کف کردن بچه هام دستم و انداختم دور گردن رومان و الیزا و گفتم: من_پایه یه تفریح مشتی هستین؟ رومان_تاچی باشه؟ من_کی پارتی سراغ داره؟ الیزا_اهلشی جوجه؟ یه ژست من چوسم گرفتم و گفتم: من_پس چی فکر کردی..من ته این خا....عه ببخشید این کارام! خلاصه بعد کلی ور ور و تر تر از طرف بچه ها بارومان و ریکی رفتیم یه پارتی مشتی..بقیه چس کنشون زدن به برق و نیومدن..یه قیافه پسر کشم زدم که نگوو..خیر سرم مثلا خوناشامم.. تاوارد پارتی می شیم تشنم میشه..این همه آدمه گناهکار..باید یه نفر و تور کنم..رومان سریع غیب میشه من_وا رومان کجا رفت؟ ریکی خندید و گفت: ریکی_رفت خودشو بسازه...منم برم..اینجا تامی تونی بخور..از اینا هرچی بخوری کمه بعد عقب عقبی رفت و غیب شد..چشمم به یه پسر توپ افتاد..جـــــــــــــــونز قیافه..هیکل سیکس پکی که من براش میرم به اون دنیا...قیافه خشن و ناز..بخورمت من جوجو!مال خودمی امشب.. باطرفندی که جیم یادم داد فهمیدم می تونم ذهن انسانارو کنترل کنم..خیلی مشتیه... رفتم سمتش..نگاهش رومن افتاد..لبخند زد..جون هنوز چیزی نشده خوشش اومد..لبخند پسر کشی می زنم و دور تر ازش می شینم..همه دخترا نگاهش باحسرت رواون بود..بلند شد ..دکمه پیرهنش مثل این جوکر توفیلم جوخه انتحاری تاشکمش باز بود..نشست کنارم و دستش و گذاشت رومبل پشت سرم.. درگوشم گفت: پسر_اوه بانوی زیبا..افتحار همراهی به من و میدی؟ الان اگه انسان بودم رگم باد می کرد و بلند می شدم چهارپنج تا هیلیکوپتری مشتی جون داداش توصورتش می زدم..ولی فعلا بازی تودست منه..لبخند می زنم و نزدیک صورتش می شم..یه لحظه حالم از خودم بهم می خوره شدم عین دخترای..لااله ال الله...بلند می شم که اونم بلند می شه و دنبالم میاد..به طرف پله ها میرم..کثافت آشغال از همون پله ها شروع می کنه خوردن لبام..یک دهنی من از توسرویس کنم..مرتیکه آشغال! صبر..صبر..یه اتاق خالی پیدا می کنه و درش و باز می کنه ..درو می بنده..پیرهنش و که دوتا دکمش بسته بود و درمیاره و به طرفم میاد..یکم ماچ و بوسه انجام میده...سرم وبلند می کنم..خمار نگام می کنه..کم کم قیافم تغییر می کنه و رنگش می پره..تابه خودش میاد خونش وارد دهنم می شه...ولش می کنم روزمین.آخی روتخت ولو می شم..تایه نیم ساعته دیکه بهوش میاد..نه بزار برم یکم دیگه کیف کنم ...بلند می شم و از اتاق میرم بیرون و قفلش می کنم...کلید و می زارم توجیبم و بالبخند به دخترای آشغال هرزه زل میزنم..خوب اینجا خلوته بزار یکم حالشون و بگیرم...به سمتشون میرم که یه نفرشون جدا می شه ومیره..زکی من_سلام دخترا بهم محل نمیدن..خوب اینطوریه؟زود بهشون حمله می کنم و سرویسشون می کنم...سرم و می گیرم بالا ویه نفس عمیق می کشم..زندگی یعنی این!خون دور لبم و پاک می کنم و می کشمشون تواتاقی که پسره هم بود بعد یه ربع هم زمان باهم بهوش میان..باتعجب و ترس می پرن و دخترا جیغ می زنن.. لبخند مرموزی می زنم و میگم: من_چطورید؟ پسره ریده بود به خودش..به سمتشون میرم..رنگشون بادیوار یکی بود توچشای پسره نگاه می کنم و می گم: من_همین حالا فراموش می کنی منو و تو بااین دخترا بودی پسره_بله به دخترا هم همین حرف و میزنم و باخیال آسوده از اتاق میزنم بیرون..کارم به کجا کشیده..هه بارومان و ریکی می زنیم بیرون.. من_خوب بود..خوشمان اومد اون دوتا هیچی نگفتن..غرق در فکر بودن..منم لال شدم... *****************
  12. چیزی نمی گه و خیره می شه توچشام..از این مرد یا بهتر بگم از این دشمن که به نظر من می تونه بهترین دوست باشه بدم نمیاد..لبخند می زنم و می گم: من_توالان منو دشمن خودت می دونی؟ چیزی نمیگه و همین طور باز خیره نگاهم می کنه..کلافه نمی شم..عصبی نمی شم.. من_ولی بدون من نه تنها تورو بلکه تمام گرگینه ها رو دشمن خودم نمی دونم...مطمئن باش هیراهم همین نظر رو داره آدام_ازکجا می دونی؟من و هیرا سالهاست باهم دشمنیم دستام و به هم قلاب می کنم ومی گم: من_مطمئن باش اگه یه روزی همین هیرا بلایی سرش بیاد تو ناراحت می شی چیزی نمی گه..حرفام خدایی منطقی بود..بلند می شم و می گم: من_من باید برم..خوشحال شدم از دیدنت.. اونم بلند می شه باظاهر جدی میگه: آدام_امیدوارم بازم ببینمت میش کوچولو دستی تکون میدم براش و به سرعت از جلوش غیب می شم..جلوی در خونه وایمیستم..قلبم تند تند میزنه.. از شما که پنهون نیست..از این هیرا می ترسم..لامصب جذبه داره... وارد خونه می شم..کسی توپذیرایی نبود..آروم آروم رفتم بالا..خواستم برم تواتاقم که باعربده یه نفر تمام بدنم میلرزه.. هیرا_کـــــــــــــــدوم گوری بودی؟ همونطوری وایمیستم...چیزی نمی تونستم بگم..برای همین خودم و زدم به بی حالی و باکلکی که صددرصد می گرفت باصدای گرفته ای گفتم: من_حالم خوب نیست..ولم کن! در اتاق و باز می کنم و وارد می شم ..تــــــــــــــــــــــــق می بندمش...سه چهاربار هم قفلش می کنم...یه بشکن میزنم و قر قاسم آبادی میام و میفتم روتختم..لامصب خیلی ازش می ترسم...منی که توعمرم از هیچ پسری نمی ترسم از این ببو گلابی می ترسم.. اه هزارسالشه ها..یعنی حضرت نوح و دیده..کاش یدونه میزد پس کله پسر نوح تا سرعقل بیاد..پشمک بت پرست..! فکر کنم امام خمینی رو هم دیده..کاش بهش می گفت دمت گرم داش..خیلی گلی اه جای من خالی بودا.........ایـــــــــــــــــــــــــــــــش! بعد از کلی فکرای چرت و پرت کپه مرگمو می زارم.. مه اطرافم و پوشنده بود..نمی تونستم راه برم..موهام کشیده می شه..جیغ میزنم..صدای خنده ی وحشتناکی توسرم اکو میشه..به صورتش خیره می شم..صورت زیبایی که هیچ عیب و نقصی نداره..چشای طوسی براق و موهای بلند سفید..ابروهاشم سفید بود..معلوم بود رنگ کرده..ولی ترسناک بود..باخنده کریهی دندونای میشش و به اجرا می زاره و باصدایی که توسرم می پیچه میگه: _منتظرتم میشا جیـــــــــــــــغ ...وای توروح سگ پدرت بااین قیافت..مادر....لااله ال الله _اتفاقی افتاده؟ جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ....این اینجا چیکار می کنه؟ من_تواینجا چه غلطی می کنی؟ بااخم میگه: هیرا_انگار داشتی کابوس می دیدی..نتونستم وارد خوابت شم من_مگه فضولی...به توچه..گمشو از اتاقم بیرون.. بلند میشه و با یه سرعت حرفه ای روم پهن میشه..یا حضرت فیل..کجایی دستم به شورتت! باصدای ترسناکی و درحالی که دندونای میشش پیدا می شه وچشاش ترسناک میگه: هیرا_می دونی من می تونم تورو همین جا ریز ریزت کنم درحالی که داشتم خفه می شدم..دستم و آوردم بالا و گذاشتم روگلوش که هیچ تغییری نکرد..به هرحال من زور خودم و زدم..قیافم مثل خودش می شه و می گم: من_تو هیچی نیستی..بفهم هیرا_خوناشام کوچولو..توخیلی گستاخی من_از روی من بلند شو مرتیکه عوضی پوزخندی می زنه و یکم بهم خیره می شه و بعد به حالت عادی بلند می شه و باتذکری که واقعا لرزه به تنم انداخت گفت: هیرا_قول نمیدم دفعه بعد تیکه تیکت نکنم..یادت نره..من یه اصیلم.. بعد از اتاقم میره بیرون..دستم و می کشم به گلوم..الدنگ..حیف خوشگلی و دلم نمیاد صورتت به ان تبدیل شه!
  13. ریکی_دقت کن..من ثانیه شمار می گیرم..از اینجا باسرعت نور میری تا کلیسا وبرمی گردی..بانهایات سرعتت اوکی؟ سری تکون دادم و نفسم و فرستادم بیرون... ریکی_یک..دو...سه باسرعت نور حرکت کردم...رسیدم کلیسا و دوباره برگشتم..جلو ریکی وایسادم بادهن باز گفت: ریکی_3 ثانیه من_جدی؟ ریکی_خدای من..باورم نمی شه..تورکورد زدی یه فریاد از خوشحالی زد..خندیدم و گفتم: من_ایول به خودم بعد پریدم از خوشحالی جوادی رقصیدن.. ریکی مرده بود از خنده..خودمم پابه پاش می خندیدم..به ساعت تودستم نگاه کردم ساعت دوبامداد بودو ما توپارک بودیم..پارک ترسناک و خوفناک..یه لحظه حس کردم یکی پشت درخت روبروییم قایم شده بلند شدم ریکی_کجا میری؟ دستم و گذاشتم روبینیم و گفتم: من_ هیـــــــــــــــــش! باتعجب بلند شدو پشت من راه افتاد..رفتم و پشت درخت و نگاه کردم کسی نبود..من مطمئنم دیدم یه نفرو کلافه به دور و برم نگاه کردم ریکی_چیشده؟ پوفی کردم و گفتم: من_هیچی.. به سمت خونه راه افتادیم..تاحالا تا این موقع شب از خونه بیرون نبودم..چه شهر ترسناکی بود..اگه رها اینجا بود سه چهاربار توشلوارش جیش می کرد من_ریکی می شه تنها بری خونه؟ باتعجب گفت: ریکی_که هیرا پوست سرم وبکنه؟ من_خواهش می کنم...خودم جوابش و میدم ریکی_چی توکلته میشا؟ من_چیزی نیست..می خوام یکم درباره این زندگی فکر کنم پوفی می کشه و می گه: ریکی_توروخدا مراقب خودت باش..منو تودردسر ننداز لبخند می زنم ومی گم: من_باشه حتما..برو..حواست جمع باشه دنبالم بخوای راه بیفتی دیگه نه من نه تو سرشو تکون میده و باکمی تردید با سرعت نور میره..یه لحظه لرز افتاد توبدنم..من تواین شهر ساکت و خلوت مرموز تنهایی اینجا وایسادم..شونه ای بالا انداختم..باید عادت کنم..باید به تاریکی..به استرس.. به موجودات عجیب و غریب..به همه چیز باید عادت کنم.. عجیب توفکر فرو رفته بودم..زیر لب باخودم آهنگ مهراب و می خوندم..از خود مهراب سوزناک تر من_مرگ یعنی توهرجایی باشی بری تنهایی یه گوشه بشینی...مرگ یعنی داری رویاتو می بافی ولی یهو اونو باغریبه ببینی..مرگ یعنی اشکای مادرم... مرگ یعنی قرصای روبروم..مرگ یعنی دلم میخوادفریاد بکشم ولی همراهی نمیکنه گلوم یه پوزخند زدم و گفتم: من_داری اسکل می شی میشا ها..این ک...شعرا چیه می خونی؟یکی ندونه فکر می کنه عاشقی ..یه دونه می زنم توسرم و می گم: من_بابا اینجا ایران نیستا.. اینجا تو کارای تخلیه ای بکنی توخیابون بالبخند از کنارت رد می شن ولی اگه توایران باشی دوربینه که از آسمون می باره..دروغ می گم..نه دروغ می گم؟هی تـــــــف تو این روزگار.. عین خل مشنگا توخیابون باخودم حرف می زدم و راه می رفتم که حس کردم یه نفر پشت سرمه..یا خدا داشتم جیش می کردم توشلوارم...یادم رفته بود خوناشامم..الان منو نگیره بهم تجاوز کنه؟گــــــــ...ه خورده میزنم دکوراسیونش و با کف خیابون یکی می کنم...همینجور زیر لب با خودم حرف می زدم و دلگرمی می دادم به خودم..که یهو برگشتم و یارو کپ کرد.. من_هوی کیستی؟ خواست فرار کنه باسرعت نور جلوش وایسادم و لبخند مرموز زدم من_کی هستی؟ اومد جلوتر ..عه ..عه اینکه آدامه.. من_به داش گلم آدام بعد زدم توسرم و گفتم: من_بابا اینکه فارسی نمی فهمه... به قیافش که مثل خنگا بهم نگاه می کرد زل زدم و گفتم: من_چطوری پسر؟ جدی میگه: آدام_خوبم..اینجا چیکار می کنی؟ من_تواینجا چیکار می کنی؟ کلافه میگه: آدام_جواب منو بده من_توهم جواب منو بده؟ یکم عین بز نگام می کنه بعد راه میفته ...پشت سرش حرکت می کنم و می گم: من_هوی آدام اون دوستت چرا دیروز عین خر رفت؟ برگشت طرفم و گفت: آدام_تو چه منظوری داری از این کارا؟نکنه مارو ساده فرض کردی میش کوچولو؟ باتعجب می گم: من_نه بخدا.. دوباره راه میفته..منم کنارش عین مشنگا راه می رفتم..زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم اونم زیر چشمی نگاهم می کنه من_هی دیدم داری نگام می کنی آدام_چرا دروغ می گی؟ من_من دروغ می گم یاتو؟ آروم زد روسرم و گفت: آدام_فکر کنم تودیوونه ای خندیدم و گفتم: من_همه بهم میگن..باورت می شه؟دوستام بهم میگن خل و چل.. لبخند محوی می زنه و میگه: آدام_بهت نمیخوره مال اینورا باشی.. من_درسته من یه ایرانیم سرم و بلند کرده بودم و باافتخار گفتم..! یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت: من_عجیبه..ایرانیا معمولا غدو یه دندن..مثل هیرا من_هوی توهین نکنا..هیرا مثل شتر رفتار می کنه به من چه؟ باتعجب نگام می کنه و میگه: من_تودیگه کی هستی؟ بشکن می زنم و می گم: من_میشا هستم..جیگر..خانوم..خوشگل و سرور شما می شینه رو نیمکت روبروی جنگل...منم می شینم کنارش آدام_ازمن نمی ترسی؟ من_نه ..واسه چی باید ازت بترسم..اتفاقا خیلیم بات حال می کنم برای اولین بار خندید و گفت: آدام_خیلی عجیبی.. من_تعجب نداره..اینو همه از بچگی بهم می گفتن جمله آخرم و بالحن غمگینی بیان کردم..متوجه شد و گفت: آدام_چطور؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من_بیخی..راستی توچندسالته؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: آدام_همسن هیرام...دیگه می دونی چقدر من_یعنی منم می تونم 100 ساله آینده رو ببینم؟ بعد می پاچم از خنده..اسکلم دیگه..آدام باتعجب بهم خیره می شه...میزنم روپاهاش و می گم: من_فکر کن من 100سال دیگه رو ببینم..آخ چقدر حال کنم..میرم زن پسر دوستم می شم! حالا چه ربطی داشت؟نه خدایی چه ربطی داشت؟مثل بچه آدم می شینم و ساکت می شم من_یه چیزی می گم پررو نشنیا آدام_چی می خوای بگی؟ من_درسته گرگا خیلی ترسناکن..ولی من از بچگی عاشق گرگ بودم.. آدام_چطور؟ بالحن جدی و محکمی که ازم بعیده می گم: من_گرگ و دوستدارم..چون سرشار از انتقامه..سگ ازترس تنهایی و ناتوانی باوفا شد وگرنه سگ کجا و وفا کجا؟گرگ و دوست دارم برای اینکه حاضره از گشنگی بمیره ولی تن به خفت و قلاده نده...هــــــــــه شیرها ادعا می کنن سلطان جنگلن و ببر قوی ترین حیوون دنیاست..ولی من خندم می گیره که به دستور یه آدم توسیرک بالا و پایین می پره..ولی گرگ رام نمی شه..همه می دونن بازی باگرگ حکمش مرگه..! چند لحظه سکوت حکم فرما می شه..صدای آهش و می شنوم..وبعد صدای آرومش که میگه: آدام_توعجیب ترین خوناشام تویه جهان هستی..می دونی الان اگه جای تو ریکی بود خون یکیمون می ریخت... من_دشمنیتون سرچیه؟
  14. هیرا_میشا...همراه من بیا..کارت دارم واقعا نمی تونستم باهاش مخالفت کنم...واقعیتش..ازش می ترسیدم پشت سرش راه افتادم و رفت تواتاقش..اتاقش ترکیب سفید وسورمه ای بود...لبخند زدم هیرا_بشین نشستم...باورش برام سخت بود این مرد سنش زیاد باشه... هیرا_چی می خوای بشنوی من_هرچی که لازمه سرشو تکون داد و گفت: هیرا_خواستی از این دنیایی که توش وارد شدی بدونی..ولی باید ریسکشم بپذیری سرم وتکون دادم و بهش خیره شدم...پوفی کردو گفت: هیرا_تویه خوناشامی..یه خوناشام تازه متولد..معمولا خوناشامای تازه متولد قدرتشون خیلی زیاده..جوری که می تونن از پس یه خوناشام عادی بربیان باتعجب گفتم: من_جدی؟ سرشو تکون داد من_چند وقت طول می کشه؟ هیرا_دقیقا یه سال من_می خوام همه چیو بدونم شروع کرد_خوناشام ها به سیر و صلیب مسیح چوبی و آب مقدس حساسیت دارن ولی یه چیزی هست که باعث می شه جلوی این حساسیت ها روگرفت درست مثل اون گردنبندی که توگردنته و این انگشتری که تودست منه به انگشتر توی دستش خیره شدم..روی انگشتر هم مثل گردنبند من نقش های عجیب و غریب زیادی کشیده شده بود.. من_این نقش ها چیه؟ هیرا_یه نوع حقه ی جادوگری..بیخیال اینا سرمو تکون دادم و منتظر شدم..دربرابر این مرد زیبا و ترسناک من لال شده بودم هیرا_همونطور که می دونی خوناشام ها به آفتاب خیلی حساسن..به طوری که اگه دودیقه زیر آفتاب باشی درجا آتیش می گیری و می میری باتعجب گفتم: من_مگه ما جاودانه نیستیم؟ لبخند محوی زد که تعجب کردم هیرا_چرا..ولی بلاخره هرموجودی به هر طریقی کشته می شه و از این دنیا میره راست می گفت. هیرا_سرعت نور..امتحانش کردی..خوناشام ها بینایی و شنوایی فوق العاده قوی دارن..حتی گاهی وقتا می تونی پشت سرت رو هم ببینی یا از خیلی دور صداها رو بشنوی..واما یه نکته خیلی مهم من_چی؟ بالحن خیلی جدی گفت: هیرا_مراقب چوب ها باش..هرنوع چوبی...چوبها حکم اسلحه رو برای مادارن زدم زیر خنده و گفتم: من_دروغ می گی ولی جدی گفت: هیرا_تنها چیزی که می تونه یه خوناشام و از بین ببره چوبه..و البته اگه تویه قلبش فروبره! حرفاش تویه سرم اکو می شد..چقدر دنیای عجیبی داریم... من_ماجرای دشمنی خوناشام ها گرگینه ها چیه؟ هیرا_اونو بعدا بهت توضیح میدم..فقط یه سوال می خوام ازت بپرسم..قول میدی راستشو بهم بگی؟ من_آره بپرس..من آدم درغ گویی نیستم یکم نگاه نگام کرد و گفت: هیرا_تومی دونستی اون گرگ گرگینست یا نمی دونستی؟ زل زدم توچشاش و جدی گفتم: من_من واقعا نمی دونستم اون یه گرگینست چند دیقه بهم زل زدیم..چشای آبی آسمونیش خیلی جذاب بود..یعنی قدیما هم خوشگل بوده؟؟خخخخخخخخ بلند شد و رفت کنار پنجره وایساد..بدون اینکه نگام کنه گفت: هیرا_می تونی بری ولی قبلش باید بگم کم کم آموزشات شروع می شه سری تکون دادم و از اتاقش اومدم بیرون

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×