رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

fatm

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    32
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

555 بار تشکر شده

درباره fatm

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    یه کنج خلوت پرازکتاب...
    پرازقلم...
    پرازکاغذ!

آخرین بازدید کنندگان نمایه

512 بازدید کننده نمایه
  1. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام به همه بچه ها... ببخشیدکه واسه نقدرمان نیش پروانه نرسیدم.شرمنده... فکر کنم اولین نفریم که دارم رمان لبخندی به پهنای عشق رونقدمی کنم. یه سلام ویژه هم می کنم خدمت@samira7781 جان...خسته نباشی اول نکات مثبت رومیگم... مثل اسم قشنگی که انتخاب کردی،جلدزیباومقدمه خوب ودرست. حالاانتقادات... 1.خلاصه خیلی کوتاه بود.درسته می گیم خلاصه،ولی اصلاپنظورمون این نیست که تو دویاسه خط تعریفش کنی.اگه یکم بیشتر روش کارمی کردی بهترمی شد.منظورم این نیست که ماجرای داستان رو توش لو بدی فقط اگریکم باکلمات بازی می کردی وگنگ ترش می کردی جذابتر می شد. 2.مقدمه که گفتم،آفرین خیلی خوب بود. 3.جلدتم که خوب بودولی کاش ازیه لبخند هم استفاده می کردی. 3.اسم قشنگی هم انتخاب کردی. 4.راستش وقتی اسم رمان رودیدم گفتم حتمابایه متن وداستان قوی روبرو هستم که خیلی سخت میشه نقدش کردولی اصلااینطوری نبود.منظورم سیرداستان هست که خیلی خیلی ساده وشایدضعیفه. 5.نثرداستان هم گفتاریه ولی کاش یکم بیشتر روش کارمی کردی.خیلی جذاب نیست ودرساده ترین صورت خودش نوشته شده. 6.دیالوگ هاومنولوگ ها:دیالوگ هات چندجاواقعاخوب بودمثل دیالوگ هایی که بین ساراوسمیراگفته می شد ولی مونولوگ هات تکراری بودوخیلی بامخاطبت حرف می زدی.من به عنوان یه خواننده دارم می گم نه یه منتقد،اگرکمتربتمخاطب حرف بزنی بهترمیشه. 7.روابط خانوادگی اصلاتورمانت نبود.خیلی ساده ازکنارشون گذشته بودی ونقش پدرومادر وبقیه اعضاخیلی خیلی کم رنگ بود. 8.روی توصیف احساسات هم بایدبیشترکارکنی مثل قسمتی که سارابعدازچندسال هم بازی بچگیش رودید.راستش اونجامن اصلاهیجان زده نشدم.یاوقتی سمیراخبرمرگ شوهرخالش روشنیدوخیلی جاهای دیگه. 9.شخصیت پردازیتم خوب بود. 10.هرچقدرتونستی شخصیت هات روتوضیح بدی ولی زیادازپس فضاسازی برنیومدی.روش بیشترکارکن. 11.این انتقادم مربوط میشه به یکی ازقسمتا. اون قسمتی که ساراوسمیرانقشه کشیدن برای اذیت کردن علیرضاوازآخراون وساراتواتاق حبص شدن.این موضوع خیلی کلیشه ای هستوزیادمخاطب روجذب نمی کنه. خب چیزایی که به نظرم لازم بودرو گفتم وامیدوارم ناراحت نشده باشی.فقط خواستم بهت کمک کنم عزیزم. به امیدموفقیتت دوست عزیز
  2. تاوان عاشقی|fatm

    تویه لحظه همه دنیاتیره وتارشد،همه چی سیاه شد،همه چی تویه لحظه نابودشد. پاهام تحمل وزنمونداشتن که تکیه زدم به ماشین واونو واسطه قرارددادم تانیفتم. یکی ازدستاموآوردم بالاوگذاشتم روپیشونیم. عادتم بودوقتی سرم گیج می رفت این کاروبکنم. انگارحالمو بهترمی کرد! سردشده بودم. دستموکه گذاشتم روپیشونیم سردی بدنموبیشترحس کردم. وقتی قلبت ازکاربیفته ازیه تیکه یخم سردترمیشی،حالا اون سرماهم میتونه رودمای بدنت تاثیربزاره هم روی احساساتت. نفس عمیقی کشیدم تاحالم دوباره بیادسرجاش. تکیموازماشین گرفتم وبالاخره چشمام روبازکردم که ای کاش هیچ وقت باز نمی کردم! _____________________ +اولین قطعه پازل: 《هردومون زل زده بودیم بهم. انگارواردیه مسابقه شدم باشیم،شایدیه رینگ بکس! نمی دونم بانگاهش چی رومی خواست بفهمه ولی هرچی که بود داشت اذیتم می کرد. تاحالاکسی اینقدر بدبهم خیره نشده بود. لبخندی که رولبش بودهیچ حسی بهم منتقل نمی کردولی منم باید سعی می کردم که لبخندبزنم. دستش روآوردجلو...سعی کردلحنش گرم باشه ولی بیشتر سردم کرد. -من لوراهستم،دخترعمه آرش. لازم به معرفی نبود،می شناختمش. چندوقتی بودکه وجودش آزارم می داد!ازهماون زمانی که یک اسم بودازش متنفربودم وحالا،اینجاودراولین دیداربازهم ازاو متنفرم! نمی دانم چه حکمتیه که ازبعضی آدمابدون اینکه کاری باهات کرده باشن متنفرمیشوی!بدون هیچ دلیل ومنطقی! البته دلیل که بودبرای این همه حس بدولی شایدمن قبولشان نداشتم.قبول کردن این رقیب برای منی که هیچ ادعایی نداشتم طبیعی بود. نمی دانم او کارش راخوب بلدبود یامن بودم که بدبرداشت می کردم؟واقعا باآن نگاه سردولبخند نه چندان دوستانه قصد نداشت رقیب بودنش رابه رخ بکشد؟! بیش ازحدداشتم آنالیزش می کردم واین وقت کشی اصلاوجه خوبی نداشت. سعی کردم برق خوشحالی درچشمانم دیده شود وبه دنبالش دستم روجلوبردم ودست سردش رو فشردم. به زبون خودش امابدون لهجه گفتم:منم آریاناهستم. خوب می دانستم نیازی به معرفی ندارم. او هم مثل من خوب حریفش رامی شناخت. حداقل می دانست من به عنوان همسرآرش دراین جمع حضوردارم نه یک آشنا!》 ______________________ هرچه توان داشتم ریختم توپاهام وپدال ترمزروباتمام وجودزیرپام له کردم! صدای جیغ لاستیکاهم زمان شدباتوقف ماشین. صدای هق هقم کم کم داشت به آسمون می رسید! شایداین بارآسمون بین من وخداپادرمیونی کرد...شایددلش به حالم سوخت. شایدفهمید من اونقدرهام که اون فکرمیکنه قوی نیستم. شایددلش به رحم اومدوکاری برام کرد...شاید بالاخره خواست ترازوی عدالتش روبرای من به راه بیاندازد! دستام رودور فرمون مشت کرده بودم. اینقدرمحکم گرفته بودمش که خون تورگهام خشک شده بود ورنگ پوست دستم به کبودی می زد. ازکجامعلوم؟شاید می خواستم فرمون ماشین راهم شریک دردام کنم. سرم راروی فرمون گذاشتم وازته دل ضجه زدم. می دانستم این گریه هاقصدبندآمدن ندارن! حالم خراب بود...خراب ترازاین چندسالی که گذشت. چندسالی که باکابوس سرکردم،باقرص به خواب رفتم،بادرد روزم راشب کردم وباوحشت شبم رابه صبح رساندم. این همه دردازاعماق یک قلب ترک خورده بود. بازهم تیرکشیدن هاش شروع شده بود. نفس کشیدن روفراموش کرده بودم...فقط ضجه می زدم. اشک نبودکه می بارید،سیل به راه افتاده بود! میون ضجه هام دادزدم:خدایامی بینیم؟می بینی دارم نابودمیشم؟پس چراتمومش نمی کنی؟!مگه قرارنشدمن به دردخودم بمیرم؟پس چه خبره؟!چرادوباره؟!ندیدی این پنج سالو؟ چطوری دلت طاقت میاره خدا؟چطوری منو می بینی،دردامو می بینی،دل شکستمو می بینی،زخمای قلبمو می بینی ومی تونی ساکت بشینی؟!خدایامگه من چی کارکردم؟چی کارکردم که اینطوری دارم تاوان میدم!به کی بدکردم خدا؟خدایاپس رحمتت کجارفته؟مامان مرضیه که می گفت خیلی مهربونی!می گفت حواست به بنده هات هست. خدایامگه من بندت نیستم؟خدایامن آدم نیستم؟!مگه چقدرجون دارمکه هرروز داری یه ضربه می زنی!آخه دل کی روشکستم که دلم روشکوندی؟به کی بدکردم که اینقدربدباهام تاکردی؟هان؟! دوباره به هق هق افتادم ونفسم برید. آخ مامان مرضیه کاش اینجابودی!کاش بودی وفقط سرمو می ذاشتم روپات. به خداآروم می شدم؛اگه بودی... به خدااگه بودی آروم می گرفتم. نمی دونم یهواین همه انرژی ازکجاآوردم که باداد خداروصداکردم... - خـــدا! به خداکه داشتم جون می دادم. دیگه نمی خواستم نفس بکشم،حتی برای یه لحظه. نفس کشیدن تواین هواسخته! نفس کشیدن توهوایی که همه جورآدم ازش استفاده می کنن سخته!ریه هام دیگه این هواروقبول نمی کردن...نمی خواستن باآدمایی که دل می شکنن ازیه هواتغذیه بشن. این هواسمی بود. من همون هوای تنهایی هام رومی خواستم. هوایی که سردبود وشایدهم بوی مرگ می داد ولی بهترازاین هوای مسموم بودکه نفس آدم رومی برید. این هواپراز"آه"بود،پرازحسرت،پرازنفرین...این هوانفرین شده بود!
  3. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام می کمم خدمت نویسنده عزیز رمان مراغزاله بنام @hhhmmm. قبل ازانتقادبگم که نکات مثبت زیادی داشتی مثل انسجام متن وشخصیت پردازی ونثرزیباوبسیاری ازتوصیف هایی که داشتی. نوبتیم باشه نوبت نقدرمانته عزیزم... 1.اسم رمان مناسب هست ولی خیلی جذاب نیست وشایدیه اسم معمولیه. 2.خلاصه مناسبی انتخاب نکرده بودی وبیشتربه دردمقدمه می خوردولی یه سری جاهاشم مناسب خلاصه بود.مثل اون تیکه که گفتی غزاله یک تشان است یایه دخترروستاییم. 3.سیرداستانت خیلی خوب بودوقلم قوی داری ولی کاش رو شروع داستان بیشترکارمی کردی ویه شروع جذاب ترداشتی.این روبه خاطر ادامه داستان میگم که فراز وفرودخوبی داشت ولی متاسفانه شروع خوبی نداشت. 4.یه قسمتایی ازداستانم واقعانتونستم باغزاله ارتباط برقرارکنم وبه نظرم خیلی سریع ازروش ردشدی. ب رای توصیف احساساتت میگم که می دونم خیلی خوب می تونستی ازپسش بربیای ولی بعضی جاهابی توجهی کردی مثل اون قسمتی که لب حوض بودن و خواستگارش برخوردتندی باهاش کرد.البته بگم که بیشترجاهاخیلی خوب تونستم باغزاله ارتباط بگیرم واحساساتش رو درک کنم. 5.شخصیت پردازی خوبی هم داری مثل شخصیت های غزاله ومریم وسکینه که خیلی خوب ازپسشون براومدی. 6.روفضاسازی هم زیادکارنکرده بودی ودرصورتی که لازم بوددرموردبعضی قسمت هاتوصیف های بیشتری داشته باشی. 7.شتباه وغلطم داشتی.بعضی جاهاجمله بندی غلط بودوبعضی جاهامیااشتباه تایپی بودیااملایی. 8.نکات نگارشی هم رعایت کرده بودی واشتباهات معدودی داشتی. به امیدموفقیتت دوست عزیز.
  4. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام می کنم خدمت عاطفه جان نویسنده رمان دلنشین فابرکستل... خداقوت عزیزم بابت قلم خوب وگیرات. بریم سراغ انتقادات من که زیادم نیست.فقط چندتانکته بودکه به ذهنم رسید. 1.متن خلاصه ات برای مقدمه مناسب تربود.به نظرمن بهتره خلاصه یه تیکه ازمتن خودرمان باشه؛یه تیکه که نقطه اوج رمانه یامیشه گفت اصل قضیه است. بهتره برای خلاصه چیزی روانتخاب کنی که کمی ازماجرای رمانت رو لوبده ولی نه خیلی زیاددرحدیه معرفی کوچیک که جذاب باشه والبته آمیخته باابهام که مخاطب روبه چالش بکشونه. 2.اون نکاتی هم که بعدازمقدمه گفتی به نظرم اضافه بودشایدمی شدتوسیرداستان جاشون بدی یاحداقل توگفتارنویسنده بهشون بپردازی. 3.مقدمه هم به نظرمن اونی که بایدنبود.یعنی خیلی بهترمی تونست باشه. 4.تک وتوک غلط املایی وبیشتراشتباه تایپی داشتی عزیرم. لطفاتوجاهای که لازمه سرکش الف روبزار.البته توپارتای بعدی بهش توجه کردی.یه کلمه دیگم که بود،کلمه"کوله"است که "کولی"نوشته بودی.من تاحالااین کلمه رونشنیده بودم. 5.شخصیت پردازیت خوب بودولی اگه یکم بیشتربه شخصیت آرتام می پرداختی بهترم می شد. همین نکات تااینجابه ذهنم رسید ولی بهتره نکات مثبتتم بگم. 1.ازاسم رمان خیلی خوشم اومد. 2.جلدرمان زیباست. 3.شروعت خوبه. 4.سیرداستان خوب پیش میره. 5.توصیف های خوبی به کاربردی وواقعاجای تبریک داره. 6.قلمت روون وگیراست. و... به امیدموفقیتت دوست عزیز.
  5. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام می کنم به نویسنده عزیزرمان شطرنج زندگی. قبل ازانتقادبایدبهت تبریک بگم خیلی قلم خوبی داری. راحت بامخاطب ارتباط برقرارکردی واون به چالش می کشی ولی یه جاهاییم مشکل داشتی. حرف زیادی ندارم جزچندتانکته کوچیک... 1. خلاصه خوبی بودولی برای جذب مخاطب چندان جالب نیست. می تونست اینقدرواضح نباشه یاطوردیگه ای بیان بشه که بیشترمخاطب رودرگیرکنه. البته بایدبگم این قضیه انتقامی که گفتی خودش کلی جاذبه است ولی من مطمئنم بااین قلمی که توداری بهرپی تونست باشه. 2. مقدمه نداشتی،داشتی؟! 3. این نکته مهم ترین بخش انتقاداتمه. خیلی متنت گنگه ومخاطب خیلی گیج میشه. البته توپارت اول ودم بیشتربودوبعدکمترشدولی اگه یکم بیشتر برای تدضیح شخصیتا وقت می ذاشتی وچندتاجمله اون وسطا به کارمی بردی به منظورآشنایی خواننده باشخصیت هاخیلی بهترمی شد. البته همین گیج شدن وبه چالش کشیده شدن خواننده خیلی خوبه ویه نمره مثبته ولی زیادیشم ضررداره ومخاطب دلزده میشه. 4.شخصیت پردازیت کامل نبود. یعنی فقط درمورد طناز خوب عمل کردی ودربقیه مواردخیلی ضعیف بودومن یکی که کاملاهنگ کردم! 5.غلط املایی داشتی ولی خیلی کم بود. وهمین طوراشتباه تایپی که اکثرنویسنده هادارن. بازم بهت تبریک میگم. به امیدموفقیتت دوست عزیز.
  6. ممنونم ازت گلم که اسم منم بردی

    اونجا تشکر نکردم گفتم شاید اسپم حساب شه.:heart::wub:^_^ @fatm

    1. fatm

      fatm

      خواهش می کنم بالاخره توهم لطف کردی هم رمان منو نقدکردی هم دنبال کردیش.

      این خودش لطف تورومی رسونه.

  7. تایپیک جامع دانستنی های حقوقی!

    سلام عزیزم. خیلی ممنون ازبابت مطالب مفیدی که میزاری. میشه درموردشرایط گرفتن ویزاواقامت هم مطلب بزاری؟یاقوانینی که باعث عدم گرفتن ویزامیشه. اگه یه سایت معتبروخوبم دراین موردمعرفی کنی خیلی بهم کمک میکنه. ممنون.
  8. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام می کنم خدمت دوست عزیزم مریم جان. اول نکات مثبت روبگم... اسم رمان مناسب انتخاب شده وهمه اون چیزی روکه توخلاصه بهش اشاره کردی روتو خودش جاداده. ردپاخودش نشون میده یه چیزی توگذشته بودکه هنوزم اثرش هست. خلاصه ات هم خوبه ولی جای بهترشدن داره. مخاطب روجذب می کنه ولی بازم جای پیشرفت داره. قلمت روونه ومخاطب روباخودش همراه می کنه. جریان وسیرداستان تعادل داره وخوب داری پی میری ونه تندپیش میری نه کند. دیالوگ هاتم خوبه ویکی شون خیلی به دلم نشست."دلت به حال کسی نسوزه قربونت برم که دلتو می سوزونن.اینم بخشی ازشخصیت لیلارو نشون میده وزندگی سختی که داشته. فضایازیات هم خوب بود ولی بازم جای پیشرفت داری گلم. خب بریم سراغ انتقادات... توخلاصت یه چیزی اذیتم می کنه. به نظرم اگه به جای یه خانواده مذهبی می نوشتی خانواده سنتی بهتربود.چیزی که تونشون دادی توفضای رمانت بیشترنشون دهنده یه خانواده سنتی هست تامذهبی. به نظرم اگه یه مقدمه ای هم می ذاشتی خیلی بهترمی شد. نکته بعدی اینه که اون جنبه مادربودن لیلارو خوب نشون تدادی واحتمالادلیلی هم برای این کارداشتی ولی به نظرم اگریکم بیشتربه این جنبه توجه کنی بهتربشه.البته این نظرشخصیم بود. بعضی ازجمله بندی هاتم مشکل داشت ولی خیلی کم بود. به نظرم اگه جمله"همه موضوعات راباآب وتاب به خوردش داد"به جای فعل"داد"از"بدهی"استفاده می کردی بهتربود. یک سری کلماتم جاانداخته بودی که طبیعیه ولی بایدوقت می ذاشتی ودوباره متن رو می خوندی. مثل سمیراتازه راه رسید که باید می شدسمیرا تازه ازراه رسید. یه کلمه ای هم بودکه به نظرم اشتباه نوشته بودی...پرسشگرایانه!پرسشگرانه بهترنیست؟ خب تاجایی که من خوندم این اشکالات رو دیدم وامیدوارم تونسته باشم بهت کمک کنم. به امیدموفقیتت عزیزم.
  9. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام به همگی چندروزی درگیربودم ونتونستم سربزنم والانم که اومدم مثل اینکه خیلی دیرشده! واقعاشرمنده ام وامیدوارم ازاین به بعدهمراه بهتری باشم. خب عرض ادب وخسته نباشیددارم خدمت نویسنده عزیز زره پوش!سرونازجان. اسم رمانت اول منویاد فیلمای رم باستان انداخت تایه رمان تخیلی وفانتزی! البته اسم قشنگیه ولی خب منوبه هیچ وجه یادیه همچین موضوعی ننداخت. شروع خیلی خوبی هم داشتی.فرارکردن ازچیزی! من که خیلی راحت باهاش ارتباط برقرارکردم. شخصیت پردازیت مثل کتابای آر ال استاین ،دارن شان ویاتومی دونبوند بود ومن خوشم اومد.نمی گم درحداونا می نویسی،منظورم اینه که شصیت سازیت مثل شخصیت های رمانای اوناست.البته امیدوارم روزی مثل اونامشحوربشی. بایدیه تبریکم بابت قلم خوبت بهت بگم. علاوه براینکه موضوعت خوبه خیلی هم روون می نویسی. نمی دونم تجربه ای داری یاکلاس رفتی ویامطالعه کردی ویاشایدم ذاتیه،ولی هرچی که هست همه چیزوخیلی خوب بیان کردی.طوری می نویسی که همه احساسات روبامخاطب به اشتراک میزاری.وهیجان روبه مخاطب تزریق می کنی.این عالیه! حرف آخرم اینکه چون دیررسیدم بقیه همه حرفارو زدن ودیگه چیزی باقی نمونده ومن فقط خواستم بهت تبریک بگم. امیدوارم رمان معروفی بشه.
  10. تاوان عاشقی|fatm

    یه قرص آرامبخش ازداخل یخچال برداشتم وخوردم. لیوان آبویه نفس سرکشیدم تاشاید حرارت درونم بخوابه. چندلحظه پشت میزناهارخوری که توآشپزخونه بودنشستم وسرمومحکم بادستام گرفتم. بااین کارمی خواستم جلوی ازهم پاشیده شدن جمجمم رو بگیرم! سرموبلندکردم وبه ساعت شماته ای که روبروم توی پذیرایی بودچشم دوختم. پاندولی که هی به چپ وراست می رفت داشت حالموبهم میزد. بااحساس اینکه همه چی معدم داره میادتوحلقم سریع ازجابلندشدم وبه سمت توالت دویدم. دروباشدت بازکردم وبه سمت روشویی هجوم بردم. هرچقدراوق میزدم افاقه نمی کرد. یک بار،دوبار،سه بار،پنج باروحتی ده بار!دیگه گلوم به سوزش افتاده بود. اسیدمعدم داشت میومدتودهنم. شیرآبوبازکردم ویهو،کل کلموبردم زیرآب. چقدریخ بود!سرماتامغزاستخونم رفت ولی بازم گرمم بود. انگارازکلم دودبلندمی شد. احتمالاتب کرده بودم. چنددقیقه همون طوری موندم وبعدشیرآب روبستم وازتوالت خارج شدم. تایقه لباسم خیس شده بود. به اولین مبل که رسیدم دیگه طاقت نیاوردم وهمون جاولوشدم. یک جفت چشم مشکی به سیاهی شب...برق میزدمثل ستاره چشمک زن... یک آغوش گرم مثلِ...مثالش راندیده بودم،کم یاب بودوشایدهم فقط یکی بود،آن هم فقط برای من...لبهایش داغ بود،لبهایم داغ شد...سوختم، ذوب شدم، شکستم،خوردشدم! تقلافایده ای نداشت!هرکاری می کردم تاولم کنه بیشترمنوبه خودش می چسبوند. ازکمبوداکسیژن ازخواب پریدم. بازمن کی خوابم برد؟! نه خواب بودم ونه کابوس می دیدم،یک واقعیت جلوی روم بود،اقعیتی که مثل مرداب هرچه بیشترتوش دست وپامیزدم بیشترفرو می رفتم! محکم سرموچسبیدم. صدایی مثل ناقوس توسرم اکومی شد. جون دادن که شاخ ودم نداشت،من داشتم جون می دادم! گوشیم روی میزبودوداشت روشن خاموش می شد. صداش رونمی شنیدم ویادم نمی اومدسایلنتش کرده باشم. هیچ صدایی ازبیرون به گوشم نمی رسید. چنگ زدم وازروی میزبرش داشتم. اسم آیدین روی صفحه چشمک میزد. یکم که گذشت قطع شد. واقعابااین حالم می خواستم برم مهمونی؟!باخودم لج کرده بودم یابا...باکی لج بودم؟می خواستم مهمونی روبه کام همه زهرکنم؟! معدم خیلی می سوخت. به سمت آشپزخونه رفتم تایه قرص دیگه بخورم. خیلی وقت بودازاین قرص های لعنتی نمی خوردم. من فکرمی کردم همه چیزعادی شده حتی این کابوس ها،ولی انگارفقط قصدگول زدن خودم روداشتم!کم کم داشتم به این باورمی رسیدم که بهترین خاطره های زندگی همون طورکه نمی تونن ازذهن پاک بشن،همون طورم می تونن تبدیل به خوره بشن ونفستو ببرن! وقتی برگشم توهال دوباره گوشیم داشت زنگ می خوررد ومن صداش رونمی شنیدم. بایدبه آیدین می گفتم نمی تونم تومهمونیش به عنوان یک مهمون ویژه شرکت کنم. حال روزم حتی درحدیک خدمتکارم نبودچه برسه به یک مهمان ویژه! -الو؟ قدرت تکلمم روازدست داده بودم. -الو؟آریانا؟ سکوت تنهاحرف پرمعنی من بود. -الو؟چراجواب نمیدی؟!الو! قطره اشک مزاحمی ازگوشه چشمم پائین افتادوزبانم بازشد. انگارهمون یک قطره حناق شده بود! -سلام. -وای سلام!داشتم نگران می شدم. -چرا؟ -حرف نمی زدی چرا؟ دوباره بغضم روقورت دادم واوگفت:کجایین؟ به زحمت گفتم:خونه. کاملاواضح بودکه جاخورده... -چراخونه؟!نمیاین؟ -راستش... نفس عمیقی کشیدم وگفتم:سرم خیلی دردمیکنه. متاسفم واقعا! آهی کشیدوگفت:خیلی حالتون بده؟میخواین بریم درمانگاه؟ -نه،نه...خوب میشم. قرص خوردم،یکم استراحت کنم خوب میشم. -پس مراقب خودتون باشین. وهیچ حس خوبی ازاین جمله دریافت نکردم. مراقب خودم بودم که چی می شد؟مگه کسی هم نگران من وحالم می شد؟اصلامراقبت به چه دردم میخوردوقتی می دونستم فقط یک نفردراین دنیاست که می تونه حالم روخوب کنه؟من وهزارنفردیگرهم اگرمی خواستیم دلم نمی خواست خوب شود!اوخودش خوب دوای درش رومی شناخت وچقدربد بودکه دلیل خوب بودن هاوبدبودن هایت فقط یک نفرباشدکه توآن رادرگذشته جاگذاشته باشی! شالومحکم دروسرم گره زدم وبعدمحکم سرموروی بالشت گذاشتم. مگه بااین سردردهم می شدخوابید؟ لابدمی شدکه من تاالان زنده مانده بودم. مگه می شدیک نفرپنج سال نخوابه اون هم به خاطرسردرد! آرامبخش قوی خورده بودم درحدیک بیهوش کننده تانه کابوس به سراغم بیایدونه هیچ درد دیگری. صبح روزبعدباحال بهتری ازخواب بیدارشدم. سردردکه بودولی دیگه خبری ازدل پیچه واسیدمعده نبود. کابوس هم ندیده بودم. این قرص هاخوب کارخودشون روبلدبودن. شالوازددورسرم بازکردم. ردقرمزش روی پیشونیم مانده بود. چشمم افتادبه روح سرگردانی که توی آینه نگاهم می کرد. این دخترپژمرده کی بود؟چراموهای لخت وقهوه ای رنگش اینقدرژولیده ونامرتب بود؟چراچشمان عسلیش بی فروغ شده بود؟پس آن همه شور جوانی،آن همه غرور،آن همه برق کجارفته بود؟چرابه خون نشسته بود؟چه بلایی سرپوست لطیف وسفیدش آمده بود؟چرازیرچشمانش سیاه شده بود؟ازآرایش مهمانی دیشب بود؟نه،این دخترکه هیچ وقت آرایش نمی کرد. دراوج جوانی بجای اینکه رنگ سرمه زیرچشمش راسیاه کند رد رنج های گذشته سیاهش کرده بود! پوزخندی تحویل خودم دادم وازآینه چشم برداشتم. بدبختی که دیدن نداشت. خیلی بیحال ترازاون چیزی بودم که بخوام برم سرکلاس ولی مجبوربودم!بهترازاین بودکه بشینم گوشه خونه وازدردام پناه ببرم به یه مشت قرص که دیگه کاریم ازدستشون برنمیومد. نیم ساعت تموم زیردوش آب گرم موندم وهیچ کاری نکردم. حتی نتونستم افکارموجمع وجورکنم. به خودم که اومدم دیدم لباس پوشیده دم درماشین ایستادم. هرچی فکرکردم یادم نیومدچطوری تااینجااومد!اصلاازلحظه ای که دوش بازشدتاالان چطوری گذشت؟هیچی یادم نیومد! ماشینوکه ازحیاط درآوردم دوباره پیاده شدم تادرخونه روببندم. بعدازبستن دربرگشتم سمت ماشین ودستموبردم سمت دستگیره تادروبازکنم که وسط راه متوقف شدم... -آریانا! دستی که روی شونم قرارگرفت،مجبورم کردکه برگردم وباصاحب صداچشم توچشم بشم... یک جفت چشم مشکی به سیاهی شب... دریک لحظه ازکارافتادن قلبم روحس کردم...انگارکه سائقه زده باشه ومن درعرض چندثانیه خاکسترشده باشم!قلبم ازکارافتاد ونفسم برید... بازاین کابوس لعنتی افتاده بودبه جونم! پس چرافریادم توی گلوخفه نمی شد؟!چراتقلانمی کردم؟!چرانفس نفس نمی زدم؟!پس چرابیدارنمی شدم؟! دستش روی شونم خشک شده بود،مثل نگاهش به چشمام،مثل نگاهم به چشماش... خبری ازتپش درقفسه سینه ام نبود،مغزمم که ازیه تکه سنگ بی خاصیت ترشده بود وازاکسیژن هم خبری نبود!چه خبربوداینجا؟مرگ دریک لحظه؟بایک نگاه؟! سرمای بدی روی پوست صورتم حس کردم. باهرتکون دستش روصورتم بیشترمی لرزیدم. بازصداش طوفان به راه انداخت... -خودتی؟ زبونم عاجزشده بود. لعنت به این مغزکه وقتی بایددستورمی دادازکارمی افتادو وقتی بایدساکت می شد جنگ راه می انداخت! -آرش کجاموندی پس؟ مات حرکاتش بودم دست خودم هم نبود. دستش روبی مهاباروی تمااجزاءصورتم می کشید...روی گونم،بینیم،پیشانیم. رسیده بودبه لبهام ولی من همچنان زل زده بودم به سیاهی چشماش. من چراازاین سیاهی فرارنمی کردم؟! -آرش؟ دست مشت شدش ازروی لبهام بلندشدونگاهش روازم گرفت...صورتش روکمی چرخوند،طوری که حالافقط نیم رخش روبروم بود. صدای پس رفته اش روشنیدم که گفت:اومدم. دیگه نتونستم به چشماش خیره بشم. انگارهمون نگاهش بودکه جون روازتنم گرفته بود! سرم روانداختم پائین وازپشت دستگیره ماشین روچنگ زدم تانیفتم زمین.
  11. تاوان عاشقی|fatm

    سه هفته ازرفتن باران می گذره ودوبار باردیگه هم به همراه آیدین بابچه هارفتیم گردش ویک شب قشنگ دیگه رو در دفترخاطراتشون ثبت کردیم. امروزدوشنبه بودوکلاس نداشتم. مثل همیشه که ازبیکاری به سازم پناه می بردم حالاهم پشتش نشسته بودم ولی دستم سمت کلاویه هانمی رفت. زل زده بودم به دریاومغزم خالی بود.انگارمسخ این آبی بی کران بودم! یکم که گذشت ازفکردریاواین آرامش عجیب بیرون اومدم.به جزدریا یکنفردیگه هم بودکه همچین آرامشی به من می داد. یک نفرکه حالاکابوس شب هام بود. ازجام پاشدم تایه کاری کنم بلکه ازاین یک نواختی بیرون بیام. چندوقتی بودکه نرفته بودم خرید،به خاطرهمین تااز دستشویی اومدم بیرون یه راست رفتم سراغ کمدم. حاضرشدم ودرآخر کیف پول مشکیموبرداشتم. به سمت یکی ازفروشگاه های معتبر رامسرحرکت کردم. ماشینوتوپارکینگ فروشگاه پارک کردم وداخل رفتم. اول ازهمم رفتم سراغ تنقلات،مثل چیپس وشکلات! کلاوقتی اینجور خوراکیارو می بینم کنترلموازدست میدم. دستموبردم تایه بسته چیپس بردارم که نگاهم به نگاه آیدین که درست سمت دیگه قفسه هاایستاده بودافتاد! یکمی جاخوردم ولی سریع به خودم اومدم وزودترازاون سلام کردم:سلام،شماکجا؟اینجاکجا؟! صداش روصاف کردوگفت:من که اومدم خرید. وا!خب منم اومدم خرید. -اونکه معلومه،هرکی اینجاس اومده خرید. فهمیدسوتی داده ولبخندشرمگینی زد. منم لبخند زدم وبسته چیپس روبرداشتم،آیدینم چیزی که میخواستو برداشت وقفسه هارودور زدو به سمت من اومد... تاسبدچرخدارپرازخوراکیو تودستش دیدم به کلی کپ کردم! البته تعجبم ازچشماش دورنموند وباخنده گفت:تعجب نکنین، قرارنیست همه اینارومن تنهابخورم! نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خوبه... فوضولیم داشت قلقلکم میداد،به خاطرهمین دووم نیاوردم وازش پرسیدم،تاخیالم راحت بشه... -پس قراره این همه چیپس ومخلفاتوکی بخوره؟ -راستش این همه خریدبرای مهمونیه. -مهمونی؟! -اره،راستش دنبال یه فرصت مناسب می گشتم تاباهتون صحبت کنم... -چرا؟ -میخواستم به عنوان مهمون ویژه تومهمونیه هفته بعد شرکت کنید. -من؟مهمون ویژه؟! -بله خب...یه مهمونیه سادست برای پسرخالم که قراره بعدیه مدت تقریباطولانیهمراه...همراه... مشکوک نگاهش کردم وسوالی گفتم:همراهه؟ کوتاه نگام کردوباحرص گفت:همراه نامزدش ازلندن برگرده. این یک جمله اینقدرسخت بودکه برای گفتنش حس کردم جونش بالااومد؟! مکث کوتاهی کردم وبعدگفتم:ممنون ازدعوتتون ولی به نظرم درست نباشه که من به این مهمونی خانوادگی بیام. -ولی من شماروبه عنوان یک دوست عزیزومحترم دعوت کردم. -ممنون ازمحبتی که نسبت به من دارین ولی اگه درست فهمیده باشم پسرخالتون ونامزدشون مهمون اصلیه این مهمونی هستن. -راستش اون بیشترمیزبانه تامیهمان... درست متوجه حرفش نشدم که ادامه داد:به هرحال خوشحال میشم اگه دعوتموقبول کنید! خیلی برای شرکت تومهمونیش راغب نبودم ولی خب بی تفاوت هم نبودم!تجربه نشون داده بود خبره خاصی تومهمونیاش نیست وکاملا متمدنانه رفتارمی کنه. ازطرفی تواین یک ماهه به شناخت نسبی ازآیدین رسیده بودم وجزرنگ چشماش مشکل دیگه ای نداشت. ولی به نظرم نبایدهمین الان قبول می کردم،یکم سیاست لازمه! -اگربتونم میام...بایدبرنامه هام روچک کنم. -باشه،پس خبرم کنید. -باشه وممنون ازدعوتتون. لبخندی زدوگفت:حالامیشه توخریدکمکم کنید؟ منم متقابلالبخندی زدم وگفتم:میشه. خلاصه بعدازدوتاسبدپرازخریدواسه مهمونیه آیدین کارمون تموم شد وبعدمنم به خریدام رسیدم وبه همراه آیدین و دونفری که برای حمل اون همه خوراکی دنبالمون میومدن، به سمت پارکیگ رفتیم. جلوی درپارکینگ ایستادم وربه آیدین گفتم:بااجازتون منم برم،ماشینم اون سمت پارکه. -خواهش میکنم،بفرمائید. ولی چندقدم بیشتربرنداشته بودم که صدای آیدین ازپشت سر اومد:خانم رادمنش؟ برگشتم سمتش وسوالی نگاش کردم که گفت:ممنون ازراهنمائیتون! -برای چی؟! به خریداش اشاره کردوگفت:به خاطراینا. -آها...خواهش می کنم. همه خریدامو گذاشتم رواپن وخودم روروی کاناپه پرت کردم..."آخ که چقدرخسته شدم!" هرروزی که می گذشت استرس من برای رفتم به این مهمونی بیشترمی شد. همون دلشوره همیشگی من نسبت به چیزهای جدید! وامشب بایدلشوره روکنارمی گذاشتم ودریک مهمونی به عنوان مهمان ویژه شرکت می کردم. برای رهایی ازاین همه حس بدبه حمام پناه بردم. به نظرم یه دوش آب سردهمه این رخوت واسترسو ازم دورمیکنه. آب سردوبازکردم وسرمو بردم زیرآب...یه لحظه حس کردم قلبم ایستادولی بااین حال از زیردوش کنارنرفتم. جلوی آینه نشسته بودم وبه قیافه خودم نگاه می کردم، دنبال دلیل این دلشوره بودم ولی هیچی دستگیرم نشد. این همه اضطراب یهوازکجاپیداشد؟! یه حسی ازدرونم می گفت این دلشوره مثل همیشه نیست. انگاریک چیزی فراتراز یک اتفاق جدیدبود!
  12. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    پیشکسوت کجابودبابا! من هنوزاول راهم. چشم امتیازم میدم عزیزم.
  13. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام می کنم خدمت دوست عزیزفاطمه جان. راستش من اصلاخودمودرحداین نمی بینم که رمان شمارو نقدکنم. همه چی خوب بودومن نکته منفی که بشه ازش به عنوان نقداستفاده کردپیدانکردم. فقط همون پاراگراف بندی بودکه دوستان بهش اشاره کردن. خلاصه ومقدمه تون هم عالی بود.
  14. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    بااینکه اصلاازرمان هایی که پایان خوش ندارن خوشم نمیادولی خب تجربه کردن هم بدنسیت. البته دلیلشم اینه که بعدش افسردگی می گیرم. اولین رمانیه که بااین مضمون می خونم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×