رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

zahra.zarjam

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    115
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

491 بار تشکر شده

درباره zahra.zarjam

آخرین بازدید کنندگان نمایه

388 بازدید کننده نمایه
  1. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    با تردید وارد خونه میشم خونه تاریک بود -اینجا چقدر تاریکه چراغ روشن میکنه-حالا چی به اطرافم نگاه میکنم فضای خونه قشنگ بود دکوراسیون اسپرت و جالبی داشت ولی شلختگی هایی توش دیده میشد -اونجا واینسا بیا تو کفشمو در میارم -چقدر خونت باحاله... کمی سرک میکشم و ادامه میدم-فقط یکم به هم ریختس معلومه یه پسره مجرد توش زندگی میکنه حمیدرضا-خودم وقت نمیکنم به خونه برسم از طرفه خدمات یه نفرو میفرستن برا تمیزکاری به سمته در تراس میرم نگاهی بهش میندازم -من چایی میخوام حمیدرضا اخمی به ابروهاش میده-دختر کوچولو باز فکر کردی اومدی مهمون بازی گفته باشم من پررنگ میخورم نگاهی بهش میکنم-روتو برم بخدا اگه دیشب امید نبود محال بود اون کارو کنم -خیلی خب بابا خودم میریزم توام اینجا واینسا برو تو اتاق ژاکتتو آویزون کن راحت باش سری تکون میدم به سمته اتاقی که گوشه ی راهرو بود میرم اتاقه خوابشم مثه پذیرایی به هم ریخته به نظر میومد زیر لب میگم پسر است دیگر... ژاکتمو روی چوب رختی آویزون میکنم زیر پیراهن ساده چهارخونه پوشیده بودم مورده منکراتی نداشتم با خیاله راحت از اتاق بیرون میام حمیدرضا لیوان چای به سمتم میگیره -بخور که این چای باهمه چایی هایی که خوردی فرق داره دماغمو نزدیک لیوان میکنم-چرا چی ریختی توش؟ -بخور یه قلپ تا بهت بگم با تردید کمی از چای میخورم-خب؟ لبخند پهلیدی میزنه-سرت گیج نمیره احساس خوابالودگی منگی؟ -نه! -خب یکم دیگه اثر میکنه توش دارو بیهوشی ریختم باصدای بلند میخنده باحرص بهش نگاه میکنم -مسخره کی بهت گفته بانمکی؟ -انصافا این یه موردو کسی بهم نگفته به سمته تراس میرم -چون نیستی دنبالم میاد-امروز قصده کشتنه کسیو ندارم بیا تو دختر جون به اطراف نگاه میکنم-وا چه ربطی داره کسی اینجا نیس -اونجا سر لخت وایسادی نمیگی تو همسایه ها شاید یه پسره عذب داشته باشن تو خونه ازپشته پنجره دیدت بزنه بیاتو سیمین وارد خونه میشم با بی تفاوتی میگم-مطمئن باش یه دختره موفرفری برای هیچ پسره عذبی جذابیت نداره حالا بلونده لخت بود یه چیزی! -ولی واسه من جذابیت داره! از حرفش هول میشم ضربانه قلبم شدت میگیره-امروز یه چیزیت میشه تو -خیلی وقته یه چیزیم شده خودمو بی تفاوت نشون میدم-اون چیه؟ گیم بازم که هستی -میخوای یه دست بزنیم؟ -اره بازی دخترونه چی داری یه چیز بزار به سیستمم بخوره -جز فوتبال چیزی ندارم -فوتبال!اه بدم میادتاحالا بازی نکردم -بیا حال میده نترس شرطی نیس روی زمین جلوی تی وی میشینم دسته رو برمیدارم -گفته باشم بلد نیستم -بهت یاد میدم حمیدرضا با حوصله دکمه پاس و سانتو دریبلو بهم نشون میده و یادم میده باید چیکار کنم دستو پاشکسته بازی رو شروع میکنم و کم کم راه میفتم وبازیو تو دست میگیرم حمیدرضا بازی رو اول سخت نمیگیره و اول مراعات میکنه ولی وقتی دید یه چیزایی حالیم شده بازی رو جدی میگیره تعداد دستایی که بازی میکنیم زیاد میشه و رقابت هیجان انگیز تر میشه حمیدرضا-خوشم میاد زود شاخ میشی -شاخ ماله گاوه من فقط استعدادمو شکوفا کردم چیه نکنه ترسیدی ازم باخت بدی -تا الان که بجز یه دونه مساوی و چندتا باخت پشته سره هم شاهکاری نداشتی -بیا یه دست دیگه این دفعه بهت شاهکارامو نشون میدم بازی رو دوباره پلی میکنه و بازهم بامساوی بازی پیش میره لحظات آخر احساس میکنم معمار بازی رو شل میگیره تا من ببرم از موقعیت استفاده میکنم و گل بهش میزنم دسته رو کنار میزارم-فکر نکن نفهمیدم خودت بازی رو شل گرفتی تا من ببرم حمیدرضا -ترسیدم ببازی با چشه گریون صحنه رو ترک کنی از جام بلند میشم -خوشم نمیادکسی بهم ترحم کنه -چرا قاطی میکنی بیا یه دست دیگه این دفعه دیگه بهت رحم نمیکنم روی راحتی میشینم با حالته تخس-نمیخوام به سمتم میاد-بچه نشو سیمین این فقط یه بازیه با حالته تاکید دوباره میگم-نمیخواااام حمیدرضادستشو روی موهاش میکشه-خیلی خوب هرچی تو بگی اصلا پاشو یچیزی بهت نشون بدم -الان داری بچه خرمیکنی -نه والا تو چرا انقد شک داری به همه چیز پاشو بینم دستشو به سمتم میگیره بدون اینکه دستشو بگیرم بلند میشم و دنبالش میرم به سمته اتاقی که روبه روی اتاق خوابش بود میره و درو باز میکنه باتردید وارد اتاق میشم حمیدرضا -زود باش چشاتو ببند جفت دستتام بیار جلو -برا چی آخه -ببند تا بهت بگم نترس چشمامو میبندم منتظر میشم احساس میکنم دستام گرم میشه یه چیز پشمالو توی دستامه باترس چشامو باز میکنم گربه سفید کوچیکی توی دستام میبنم جیغ خفیفی میکشم گربه رو زمین پرت میکنم چند قدم به سمته عقب برمیدارم -نترس سیمین بی آزاره گربه کوچولو که با مظلومیت گوشه ی اتاق ایستاده بهم نگاه میکنه واقعا خوشگل بود با گربه های ولگردی که قبلا دیده بودم فرق میکرد معلوم بود اصلو نسب داره!! روی زمین زانو میزنم آروم نوازشش میکنم-چقدر نازه چقد خوشگله...بیخود وحشی بازی در اوردم -دوسش داری؟ -اوهوم اسمش چیه؟ -تازه خریدمش اسم نزاشتم براش میخوام بدمش به تو -واقعا واسه خودم؟ -اره میتونی ببریش خونه گربه رو برمیدارم رو پام میزارم-تا حالا حیوون خونگی نداشتم به جز یه مرغ مینا که اونم امید دود خورش کرد چند روز که خونه نبود فکر کنم سنکوپ کردو مرد
  2. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    حرفای سمیرا برام رنگ بوی تازه داشت بیشتر منو راغب میکرد که به سمته معمار برم و بخوام باهاش یه رابطه رو شروع کنم یه حس جدید که هیچوقت تجربش نکرده بودم تاثیر خودشو میزاشت هوشو حواسمو تحریک میکرد چرا من هیچ وقت به همچین اتفاقی توی زندگیم فکر نکرده بودم چرا حمیدرضا روتو این مدت به این دید نگاه نکرده بودم صدای ضربانه قلبم بالا میره و نفسه عمیقی میکشم احساس میکنم گر گرفتم صورتم داره میسوزه من چه مرگم شده لعنتی توی دلم به شیطون میفرستم باهزار زور زحمت بلاخره چشمام بسته و میشه بخواب میرم سمیرا-سیم سیم.... سیمین...پاشو.. -اههه ول کن سمیرا -سیمین میخوام یه چیزی بهت بگم مهمه -چیه؟ چشمای خواب آلودمو به زور باز میکنم سمیرا-ببین کدوم خطه چشممو خوب کشیدم چپ یا راست کدوم بهتره یالا ؟ واقعا کاره مهمش این بود که بهش بگم کدوم خطه چشمش خوبه این دیگه نوبرش بود -همین سمته راستی خوبه باشه ول کن حالا بزا کپه مرگمو بزارم -باشه بابا بخواب من دارم میرم پیشه آرمان خودت پاشو یچیز بخور ،برای ناهار شرمندتم دیگه -اه بازم آرمان خسته نمیشید انقدر همو میبینید -خسته که نه سیر نمیشیم از دیدنه هم باز با حرفای سمیرا خواب از سرم میپره بلند میشم بهش نگاه میکنم که باذوقه مشغول آماده شدن بود گوشیمو برمیدارم به مامانم زنگ میزنم دلم براش تنگ شده بود یه ربی از مکالمه منو مامان میگذره متوجه رفتنه سمیرا میشم بااسترس شماره حمیدرضا رومیگیرم پشیمون میشم قطع میکنم من چه مرگم شده دارم چه غلطی میکنم اصن نمیدونم میخوام چیکار کنم ترجیح میدم بهش اس ام اس بدم -سلام فقط همین سلام!چقد خنگی سیمین هنوز یه دقیقه از ارساله پیامم نمیگذره که گوشیم زنگ میخوره خودش بود آب دهنمو قورت میدم هییین بلندی میکشم داشتم گند میزدم با دستپاچگی گوشی رو جواب میدم -سلام -سلام پیام داده بودی؟کاری داشتی بادستم روی پیشونیم میکوبم-نه هیچی ...کاری نداشتم حمیدرضا با حالته مشکوک-حالت خوبه سیمین؟ -ها؟آره خوبم توخوبی -منم خوبم -خب خداروشکر دیگه خب من برم دیگه باید گوشی رو قطع کنم فعلا با عجله گوشی رو قطع میکنم مهلته حرف زدن بهش نمیدم سرمو تو بالش فرو میکنم جیغ میکشم پشته سره هم میگم وااااای گند زدم...وااای... گوشیم دوباره زنگ میخوره خودش بود فهمید یچیزیم شده واااای نه با استرس دوباره جواب میدم صدای محکم حمیدرضا میشنوم-سیمین چت شده؟ -ها هیچی چی چم شده -آماده شو میام دنبالت.. اینبار اون مهلته حرف زدنو بهم نمیده و قطع میکنه دوباره حرفاشو توی ذهنم تجزیه تحلیل میکنم چیییی گفت آماده شو میام دنبالت خدایا چرا انقدر مغزم کند کار میکرد با عجله از روی تخت میپرم محکم روی زمین فرود میام آخه خفیفی میگم زانومو میمالم باعجله بلند میشم به طرفه دستشویی میرم برای باره صدم خودمو توی آینه برانداز میکنم مطمئن میشم نقصی ندارم آرایشمو به نحو احسن برای اولین بار درست انجام دادم و ژاکته بلنده روشنی پوشیده بودم و شالم هم زمینه روشنو شادی داشت موهای بافته شدم از شالم بیرون اومده بود توی دلم به خودم فحش میدم چرا انقدر ضایع به خودم تغییر دادم به گردنبدی که حمیدرضا بهم داده بود دستی میکشم مطمئن میشم اندازه کافی خودنمایی میکنه نفسه عمیقی میکشم از خونه بیرون میام هنوز نیومده بود اه چرا انقدر زود اومدم کلافه به انتهای کوچه نگاه میکنم بهتر بود میرفتم تو کلیدو با عجله میندازم درو باز میکنم پشته در وایمیسم تا صدای ماشینشو بشنوم اگه منو با این وضع جلوی در حی و حاضر میدید حتما میفهمید خل شدم یه خبرایی هست صدای ماشینی میاد اروم از سوراخ در نگاه میکنم مطمئن میشم خودشه تا ده میشمارم از خونه بیرون میام شیشه ماشینو بادیدنه من پایین میاره لبخنده بی اختیاره دندون نمایی بهش میزنم آثار تعجب به وضوح توی چهرش دیده میشه و باتعجب بهم خیره میشه -سلام -سلام حس میکنم ازش خجالت میکشم از این حسه خجالته خودم متنفر بودم من که باهاش بیشتر از ده بار بیرون رفته بودم انگار باره اولم بود نگاه زیر زیرکیشو روی خودم حس میکردم حتی میتونستم مچشو بگیرم -کجا بریم؟ آب دهنمو قورت میدم-نمیدونم خودت گفتی آماده شو بریم بیرون -خیلی خوب بزار فک کنم کمی از پیچ تاپ خوردنمون توی خیابونا میگذره -سیمین؟ با استرس جواب میدم-بله؟ بریم خونه ی من؟ -کجا پیشه امیر؟ -نه بابا خونه باغو نمیگم خونه خودم امروز حسه حال کافه و رستورانو ندارم البته تصمیم باخودت اصرار نمیکنم البته اگه بهم اعتماد داری سری تکون میدم -بهت اعتماد دارم... -خب جوابت؟ -بریم! از حرفه خودم جا میخورم این همه خریت توی وجودم محال بود چرا مغزم کار نمیکرد بلافاصله از گفتنه جوابم پشیمون میشم دوباره شروع میکنم به فحش ولعنت فرستادن توی دلم به خودم چند دقیقه ای میگذره جلوی آپارتمانی با نمای سفید نگه میداره -اینجاس پیاده شو... قدمای لرزونمو برمیدارم تقریبا چند قدم با فاصله از حمیدرضا حرکت میکنم وارد آسانسور میشیم پشته سرمون دوتا مردهم خودشونو توی آسانسور پرت میکنن به دیواره آسانسور تیکه میدم وحمیدرضا هم دقیقا روبه روم می ایسته دستشو بالای سرم میزاره احساس میکنم خیلی بهم نزدیک شدیم جوری که نفسامون به هم میخوره از خیره شدن بهش خودداری میکنم میتونم نگاه خیرشو روی تک تک اجزای صورتم حس کنم -طبقه ششم.. از آسانسور بیرون میاییم قهوه ای رنگ باز میکنه اشاره میکنه برم تو
  3. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    دستی بین موهای پریشونم میکنم و میخوام به بحث خاتمه بدم-باشه وقتش شد خبرم کن الان بیا برو جیگراتو کباب کن..بیا برو.. دوباره صدای خنده ی حمیدرضا توی گوشمه با رفتن امید بهش نگاه میکنم با صدای آروم میپرسم-الان داری به چی یه بند میخندی تو؟ -داداشت بدجور قفلی زده حال میکنم باهاش مثه خودت سیریشه... ابروهام از تعجب بالا میره-من کجاسیریشم؟ انگشته شصتشو گوشه ی لبش میکشه -نیستی؟ -فکر نکنم باشم -نبودی که الان اینجا نبودیم! از جام بلند میشم جوابی براش نداشتم حق با اون بود از همون روزه اول بخاطره پیگیریه مشکلات امیدخودمو سیریش نشون داده بودم و تقریبا بیراه نمیگفت امید-سیمین حالاکه بلند شدی بپر پایین بساط شامو بیار بالا -مگه ملخم میگی بپر مسخره لازم به گفتن نبود خودم داشتم میرفتم! با عجله از پله ها پایین میام و دوباره صدای حمیدرضا رو میشنوم -منم برم کمکش کنم جای بعضی چیزا رو نمیدونه بی توجه بهش وارد اشپزخونه میشم حمیدرضا -ناراحت شدی؟ بشقاباروی روی میز ناهار خوری میکوبم-نه...حق باتوئه من سیریشم -اه لوس نشو دیگه... ازش فاصله میگیرم-نمکدون کجاس -بخدا میگم منظوری نداشتم قیافتو اینطو نکن واسه من -قیافم همینجوریه مشکل داری؟ -ببین سیمین داری باهام شاخ حرف میزنی درسته تازه آشتی کردیم ولی هنوز تو برقی...بکش بیرون دیگه -کی گفته من باهات آشتیم؟ -معلومه که نیستم هنوز رده انگشتات رو صورتم مونده باکلی ارایش پوشوندمش دیده نشه -دستمو بشکونم خوبه من که گفتن غلط کردم چرا شکنجه میدی ادمو؟بگو اصلا هرچی تو بخوای همونه -آقا من چیزی نمیخوام فقط حدو مرزه خودتو بدون حالا نمکدون بده داره دیر میشه باید برم بالا امید شک میکنه در کابینتو باز میکنه و نمکدون برمیداره میخواد بهم بده که نطرش عوض میشه و دستاشو رو هوا نگه میداره -دیگه قیافه نیا واسه من باشه؟؟ -باشه بابا...بدش من! امید با خنده و شوخی هاش موقع شام حالمو خوب میکنه و روحه خستمو پر از انرژی میکنه و با دیدن امید حاله خوبه امید انگیزه میگیرم و میفهمم سختی که براش کشیدم ارزششو داشته و نتیجه داده -داداش کی میای خونه -میام بزار چهل روزم کامل شه پاکه پاکم -یعنی هم شیشه هم تریاک؟جفتش باهم کنار گذاشتی؟ -اره دیگه این همه سختی کشیدم که کامل پاک شم لبخندی از روی شادی میزنم -سیگارم تعطیل؟ -نه دیگه این یه مورد نه! -بازم خوبه خداروشکر! صدای بوقه ماشین بیرون از باغ شنیده میشد حمیدرضا رو به امید میکنه-قرار بود کسی بیاد؟ امید-فکر کنم بچه هان اومدن شب نشینی حمیدرضا انگار از اومدنشون کلافه به نظر میرسه دوتا ماشین مدل بالا وارد باغ میشن چند تا پسر جوون از ماشین پیاده میشن امید-داداش سیمینو میشه ببری خونه حمیدرضا-اره خودم همینکارو میخواستم کنم امید-پاشو ابجی دیر وقته کیفمو برمیدارم از امید خداحافظی میکنم توی راه پله باهاشون برخورد میکنیم معمار دقیقا منو پشتت پشونده و هیچ دیدی بهشون نمیده با سلام علیک کوتاه منو از خونه بیرون میبره حمیدرضا عصبی با دستاش روی فرمون ضرب میگیره -حمیدرضا؟ -هوم؟ -ایناکی بودن اومدن پیشه امید آدمای سالمیی هستن یه موقع معتاد نباشن دوباره امیدو آلوده شه -خیالت راحت مشکلی واسه امید پیش نمیاد امشب بهت خوش گذشت؟ لبخندی میزنم-اره خیلی خوب بود امیدم خیلی عوض شده باورم نمیشد،واقعا ممنون فکر کنم تا آخر عمر مدیونت باشم -نمیخواد مدیونم باشی تو فقط باهام قهرنکن -اون چیزی که گفتم رعایت کن هیچ وقت باهات قهر نمیکنم -سیمین یه چیز میگی غیر ممکن نمیشه لامصب چشامو میبندمو باز میکنم تویی... این بار حرفش انگار برام لذت بخش بود انگار گرمم میکرد تا حالا کسی باهام اینجور حرف نزده بود شیشه رو پایین میکشم تا باد به صورتم بخوره تو عالم رویا غرق نشم چرا حمیدو مناسب خودم نمیدونستم تا باهاش تجربه اولین عشقو شروع کنم چرا باید ازش دور میشدم شاید بخاطر ظاهرش بود یا تعصب بی حدواندازش یا اون ابراز علاقه بدش که توی حیاط خونمون توی دادو بیدادش گفت دوسم داره این جمله رو هیچ وقت نمیتونستم تصور کنم که از زبون این ادم شنیدم ولی گفته بود یادم میفته وقتی بچه تر بود به اینکه اولین مردی که بهم میگه دوسم دارم چه شکلیه فکر میکردم یه مردو خوشگلو جنتلمنه چشم رنگیه با کت و کروات تو رویاهام تصور میکردم ولی حالا اولین مردی که بهم گفته بود دوسم داره خوشگل نبود ولی جذاب بود و خبری از جنتلمنی نبود فقط یکم خاکی ترش پهلوون منش بود با همه نقصای رفتتری و ظاهریش از دید من یه مرد کامله به نظرم میرسه احساس میکنم شک توی دلم لونه کرده و یچیزی که داره پایه اساسه قلبمو میلرزونه یه حسه مبهم یاشایدم کنجکاویه که بدونم یه رابطه عاشقونه چجوریه چرا من تاحالا بهش فکر نکرده بودم! به سمیرا نگاه میکنم که زیر پتو صدای پچ پچ حرف زدناش با آرمان به گوشم میرسه نمیزاره مغزم یه لحظه آروم بگیره ساعت سه نصفه شبو نشون میداد کلافه شده بودم از وقتی که با حمیدرضا خداحافظی کرده بودم برگشتم تو خونه گنگ شده بودم انگار یه ضربه به مغزم وارد شده بود حسی که تا حالا ازش استفاده نکرده بودم به کار انداخته بود هر لحظه حرفای حمیدرضارو توی ذهنم تکرار میکردم انگار یجورایی لذت میبردم با خودم مینالم -هوووف خدایا من چه مرگم شده سمیرا سرشو از زیر پتو بیرون میاره-چی شده سیمین؟ - چقدر حرف میزنی صدات رو مخه بخدا سمیرا یه لحظم نتونستم پلک رو هم بزارم این آقای فوکول کرواتی کارو زندگی نداره سمیرا با عجله با آرمان خداحافظی میکنه و گوشی رو قطع میکنه-اه سیمین فکر صداتو شنید آبروم رفت خاک تو سرت نه خودت عشقو عاشقی حالیته نه میزاری عشاق عشقو حال کنن با کلافگی بهش نگاه میکنم-واقعا حال میده تا نصفه شب چشاتون از بی خواب داره کور میشه قربون صدقه هم میرید سمیرا دستشو زیر سرش میزاره-اره خیلی خوبه حیف هرچقد من بگم تو حالیت نیس -خب چطوره بهم بگو شاید فهمیدم سمیرا-خوب اول اینکه عاشقی چند مرحله داره اول اینکه جذبش میشیو قلبت تپش پیدا میکنه واقعا صدای قلبتو میشنوی فکر میکنی تو دنیا فقط شما دوتایین بعد کم کم قیافش میاد جلو چشات همش کنار هم بودنتونو مجسم میکنید بعد اینکه یه روز نمیبینیش فوری بهش زنگ میزنی چون قلبه بی صاحابت دل تنگش میشه فقط و فقط میخوای بری ببینیش تا قلبت اروم بگیره وقتی هم پیششی زمان از دستت میره... -اوووق بس کن سمیرا فک کنم واقعا من حالیم نیس سمیرا بالشو به سمتم پرت میکنه-خیلی خرفتی سیمین دوساعت دارم برات نطق میکنم حیفه حمیدرضا که همچین یابویی رو دوست داره با شنیدن اسمش لبخندمو مخفی میکنم -سمیرا؟ -هوووم؟ -میگم حمیدرضا چرا منو دوست داره -چه میدونم سیمین اخلاقه درست حسابی نداری لابد عاشقه چشم ابروت شده میمون خانوم -زر نزن،به نظرتو اون چجور آدمیه سمیرا سرشو به سمته من برمیگردونه-خوبه برخلافه ظاهرش قلبش مهربونه میدونی تو این مدت هرروز میومد باهام صحبت میکرد راضیت کنم فقط بری ببینیش امشبم اس ام اس داد تشکر کرد که بهش آمارتو دادم که داری از خونه میری بیرون! -چه با افتخار میگی آمارمو دادی خائن آدم فروش میدونستم کار تو بود حیف که ازت کوچیک ترم وگرنه... -وگرنه و کوفت،خواهربزرگتم خیر صلاحت میخوام پسر به اون خوبی خاطرتو میخواد چی میشه بهش فرصت بدی بخدا جزوه اون مرداس که همه ی دخترا آرزوشونو دارن -اخه اون روز ندیدی چطور باهام رفتار کرد زد تو دهنم سمیرا این چطور عاشقیه که عشقشو میزنه -میگم خرفتی میگی نه سیمین طرف مثه سگ میخوادت این یعنی اینکه براش مهمی وگرنه اگه جلو چشمشم هرز میرفتی براش مهم نبودی کاری به کارت نداشت
  4. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    حالته پشیمونی و ندامتو از توی چشماش برای اولین بار میخونم نفسه عمیقی میکشم و میگم -باره آخرت بود دیگه؟تکرار نمیشه -آره...نمیشه بخشیدیم؟ -میبخشم شرط داره -چه شرطی - من هنوز امیدو ندیدم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش...منو ببر پیشش -همین؟ -اره میشه؟ -الان؟همین الان؟ -اره دیگه پ کی؟مشکلی داره؟ -باشه میبرمت مشکلی نیس با عجله دنباله گوشیم توی جیبام میگردم یادم میفته که گوشیمو باخودم نیاوردم -میشه گوشیتو بهم بدی باید به سمیرا خبر بدم میدونم نگرانم میشه گوشیشو به سمتم میگیره و بدون که قفلی داشته باشه گوشی رو باز میکنم و شماره سمیرا رو میگیرم با تعجب به اسم از قبل سیو شده سمیرا نگاه میکنم گزینه ارسال پیام انتخاب میکنم ومیخوام پیام تایپ کنم که چشمم به پیاماشون میخوره گفتگوشون فقط راجبه من تو این مدت سمیرا موبه مو آماره همه چیزمو به حمیدرضا میداد پوزخندی میزنم پس تو این مدت زیادم از حالم بی خبرنبوده با عصبانیت پیام تایپ میکنم و ارسال میکنم حمیدرضا دستی پشته گردنش میکشه و میگه-خوندی؟ -اره خوندم...من موندم این سمیرا طرفه منه یاتو خیره سرش خواهرمه جیکو پوکه این چند روزموبهت داده! -دمش گرم خوب کاری کرده فکر کردی همه مثله خودت بی معرفتن نگاهه غصب ناکی میکنم و از جواب دادن بهش منصرف میشم وچون واقعا جوابی نداشتم بهش بدم و ترجیح میدم ساکت باشم دره باغ باز میشه و حمیدرصا به مردی که درو باز کرده دستی تکون میده وارد باغ میشیم هواتاریک شده بودو فقط ساختمون انتهای باغ روشنه صدای پارسه سگ ترسه عجیبی بهم انتقال میده همیشه با عجله قدم به قدم راه میرم تا ازش جا نمونم مبادا زیر دندونای یه سگه گنده تکیه پاره شم امیدو بادیدنمون به سمتون میاد -بهههه سیمین خانوم از اینورا یادت افتاد منم زندم بدون اینکه جوابه تکیشو بدم بغلش میکنم -هییییس بزاربرسم بعد تکیه بنداز م اگه میخوای نیش کنایه بزنی برگردم امید ناچار منو توبغلش فشار میده با دلخوری-خیلی بی معرفتی سیمین امروز این دومین بار بود که این جمله رو میشنیدم -ببخش بخدا این چند وقت در گیر یه سری از کار بودم نشد که بیام...ببینمت؟خوبی؟ -خوبم فقط خستم همین...میخوام زودتر تموم شه برگردم خونه راستی مامان و بچه ها چطورن اصلا منویادشون هست -چرت نگو تو خونه فقط حرفه توئه مامان رفته مشهد میگفت میخواد واسه تو نذر کنه که خوب شی شبو روز بی قراریتو میکنه نامرد بی انصاف نباش حمیدرضا-تا صبح میخوایین اونجا وایستین بیان تو دیگه امید-شرمنده...اومدم داداش از لحن صمیمی امید جا میخورم این مدت معلومه خوب باهم کنار اومدن حمیدرضا خریدای که تو راه کرده بودو روی کانتر میزاره روبه امید میکنه-داداش برات دل و جیگر گرفتم بخوری جون بگیری فقط زحمته کباب کردنش باتو ... امیدبه سمتش میره-باشه داداش پس من برم بالا ذغالو راه بندازم حمیدرضا-دستت درد نکنه از اتاق فرمان اشاره میکنن سیمین خانومم میخواد برامون چایی بریزه امید-واسه من لیوانی باشه بی زحمت! هووفی زیر لب میگم از جام بلند میشم-مثلا من مهمونم! امید از پله ها بالا میره-چای ریختی بیا بالا تو تراس به سمته آشپزخونه میرم چشمی زیر لب میگم حمیدرضا با چشم حرکاتمو زیر نظر داره بی هوا میپرسم-چیکا کردین انقد خوب شدین باهم داداش داداش راه انداختین -چیه حسودیت میشه؟ لیوانو توی سینی میزارم-نه حسودیه چی فقط یکم تعجب کردم تا دیروزسایه همو باتیر میزدید الان اینجوری!شما دوتا نوبرید بخدا -اصولا محبت کردن به بعضی از آدما جواب میده امیدم جزهمین دستس!البته محبته منو هرکسی ندیده خیلی سخته شامله بعضیا میشه پوزخندی میزنم چای از قوری تو لیوانا میریزم -امید خیلی عوض شده...ممنون که کمکش کردی سینی برمیدارم میخوام از اشپزخونه بیرون بیام حمیدرضا-بدش من سنگینه -میتونم ... با قاطعیت سینی از دستم میگیره و اشاره میکنه از پله ها بالا برم امید-سیمین بیا ببین چطوری تو سه سوت این ذغالارو آتیش میکنم ... ازش فاصله میگیرم روی صندلی میشینم-نه سردردمیگیرم ازهمینجا نگاه میکنم حمیدرضا سینی روی میز میزاره-امید اونو بیخیال بیا چاییتو بخور حالا وقت هست -الان میام... حمیدرضا از روی میز پاوربانک رو برمیداره-این ماله کیه امید؟کسی امروز اومد اینجا؟ -اره بهنام با زیدش اومد اینجا ماله زیدشه زیر لب می غرم-زید دیگه چیه مسخره بدم میاد از این کلمه! حمیدرضا و امید باهم زیر خنده امید-چرا خیلی باحاله که زید!!سیمین یادته یه زید داشتم رفیق خودت بود اسمش چی بود؟ با عصبانیت قنده توی دهنم میزارم-تا جایی که یادمه تو با همه دوستام دوست بودی کدومشو میگی؟ -بابا همون که با داداشش دعوام شد زدم دماغشو شیکوندم -پری رو میگی حالا خوبه زدی دماغه داداششو شیکوندی اسمش یادت نیس... -در کل دختره خوبی بود اوضاعم روبه راه شه دستشو میگیرم میارمش خونه عقدش میکنم هنوز گریه هاشو یادمه حس میکنم نگیرمش مدیونم بهش! چای داغو از گلوم پایین میدم -بیخود میکنی دختره مردم چه گناهی کرده که زنه تو شه مگه مغز خر خورده حمیدرضا اینبار بلند تر میخنده امید باد بزنو کنار میزاره-مثلا تو خواهرمی جای بازار گرمی برام جلو پام سنگ میندازی واقعا که سیمین این حرکتو از سمیرا انتظار داشتم از تو نه! -بابا چرا گیر دادی به رفیقای من این همه دختر... حمیدرضا باخنده-پسر این حسودیش میشه به مولا..میخواد یکی باشه که راحت واسش خواهرشوهر بازی درآره -نخیرم! امید-عیب نداره غصه نخور همین پری رو میارم برات کلفتی کنه من طرفه توام خیالت راحت لیوانو روی میزمیکوبم میگم-تو خودت غلامشون نشو نمیخواد واسه من کلفت بیاری -منو اینجوری شناختی دیگه باشه!!حالا میبینی
  5. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    مامان-نخیر زبون به دهن بگیر بگم چی میگفت سمیرا-خو چی میگفت!؟ مامان-ابجی مهنازم که خیلی وقته همه بچه هاشو سرو سامون داده اونم مثله من سختی زیاد کشیده تو جوونی هم بیوه شد کلی خواستگار داشت ولی وایساد پای بچه هاش الانم که بچه هاشو فرستاده هرکدومشونو یه وری تنها شده بهم گفت چند روز برم پیشش مشهد باهام باشیم یکم حالو هوامون عوض شه سمیرا-میخوای بری مشهد مادره میدونی چقدر دوره اصلا برات خوب نیس مسافرته طولانی داشته باشی به خاله مهناز بگو بیاد اینجا پیشت مامان-نه مادر به دلم افتاده برم پیشه امام رضا میخوام برم زیارتش کنم شاید دیگه نتونم برم پیشش میترسم دیر شه هیچوقت نتونم برم پابوسش سمیرا-این حرفا چیه مامان انقدر اینجوری حرف نزن همسن سالای تو تازه شوهرمیکنن! مامان-خجالت بکش سمیرا چقدر نفهمی تو دختر برام یه بیلیط قطار بگیر تو که میدونی من قصد کنم باید برم سمیرا-مرغت یپا داره دیگه باشه مامان خانوم ولی وای به حالت اگه حالت بدشه اصلا ولش منم باهات میام مامان -لازم نکرده میخوام مجردی برم خوش باشم توروکجا ببرم سمیرا باتعجب بهم نگاه میکنه باهم میزنیم زیر خنده این جور حرف زدن از مامان بعید بود سمیرا آخرین اصرارای خودشو کرده بود ولی مامانم قصده خودشو کرده بود میخواست بره سمیرا با گذاشتنه کلی شرطو و کلی سفارش مامانو راهی مشهد کرد حالا فقط من سمیرا مونده بودیم حتی حالا جای خالی ارین و آتنا رو حس میکردم این روزا اصلا خوب نبود سمیرا جلوی آینه مشغول آرایش کردن بود -قرار داری با ارمان؟ -اره قراره میخواییم بریم بیرون این هوا مخصوص عاشقاست هوا هوای دونفرست حیف آدم تو خونه بمونه حق با سمیرا بود هوای بیرون خیلی خوب بارون تنها چیزی بود که منو آروم میکرد سمیرا -دوست داری باهامون بیای ؟ موهامو از روی صورتم کنار میزنم-نه مگه نمیگی هوا دونفرس گوره بابای نفره سوم سمیرا-سیمین منظوری نداشتم بخدا ناراحت نشو لبخندی میزنم-نه خودم قصد کردم برم بیرون حالم دیگه داره از درو دیوار این خونه بهم میخوره سمیرا-اعههه واقعا؟چه عجب طلسمو داری میشکونی که تو خونه ای برو بیرون یکم نفس بکش خیلی خوبه برات یکم باد به مغزت میخوره بارفتنه سمیرا جلوی آینه میشینم آرایش قشنگو بی نقصی میکنم من حتی دلم برای آرایش کردنم تنگ شده بود چقدر تو این مدت به خودم ظلم کردم بارونی مشکیمو میپوشم همیشه تیپ پاییزیمو دوست داشتم قدم زنان از توی پیاده رو راه میرم به ویترینا سرک میکشم آدما همه از بارون فراری بودن یا چتر داشتن ولی من بودم که داشتم سیره بارون میشدم نمیدونم چقدر گذشته بود تصمیم میگیرم برگردم خونه حوالی خونه که میرسم احساس میکنم یکی پشته سرم داره میدوه صدای نفس نفس زدناش می اومد با ترس به پشته سرم نگاه میکنم -سیمین... حمیدرضا بود ...بدون اینکه برگردم به عقب نگاه کنم باعجله گامامو بلند برمیدارم باید فرار میکردم -سیمین صبرکن..سیمین باتوام میگم صبر کن باهات حرف دارم روبه روم می ایسته راهمو سد میکنه بهش نگاه نمیکنم -سیمین میگم حرف دارم باهات یک دقیقه صبر کن...سیمین منو سگ نکن باهام حرف بزن -برو کنار... -بهم فرصت بده یک بار... -بگو میشنوم.. -بیا از اینجا بریم یه جای بهتر.. -یا حرفتو همینجا بگو یا بکش کنار -ابجی مزاحمتون شده ؟ صدای چندتاپسر جوونی که بهمون نزدیک میشدن جوابی بهشون نمیدم حمیدرضا-به شمادخلی نداره یالا بزنید به چاک یکی از پسرا جلو میاد-اومدی تو محله ما مزاحم ناموس مردمم میشی بهتره تو بزنی به چاک عمویی احساس میکنم رگای گردنه حمبدرضا از عصبانیت برجسته شده میدونستم تو این حالت میتونه هرکاری کنه نمیخواستم شر شه قبل اینکه شاخ به شاخ شن با عجله میگم-نه آقای محترم موضوع خانوادگیه بفرمایید... با دست بهشون اشاره میکنم که برن رده کارشون از پیراهن حمیدرضا میکشم اونو به سمته ماشینش هدایت میکنم تو نگاهاشون بیشتر ازاین به هم گره نخوره -سمیرا بهت گفت میام بیرون آره؟ -حالا هرچی مهم اینکه باید باهات حرف بزنم -میخوای تا صبح برونی حرفاتو بزن من دیرم شده زود باش ماشینو گوشه ای پارک میکنه به ستم متمایل میشه-معذرت میخوام ...نباید میزدمت -هه همین معذرت میخوای؟تو به چه حقی دست رو من بلند کردی اصلا به چه حقی توزندگیه شخصیه من دخالت کردی چرا نمیفهمی این چیزا هیچ ربطی به تو نداره پاتو از زندگیم بکش بیرون حمیدرضا،مثله بختک افتادی تو زندگیه من اجازه هرکاری رو هم به خودت میدی -نمیتونم،اون روز به خواهرتم گفتم که دوستدارم نمیتونم سیمین تو بفهم داستان چیه -این دوست داشتن نیس عذاب دادنه انگار داری خفم میکنی دست بردار -دیگه اذیتت نمیکنم قول میدم چیکار کنم منو ببخشی هرکاری بگی میکنم تا راضی شی -به چی راضی شم داری چی میگی؟ -به بودنه بامن -مگه قبلا باهات نبودم من تورو مثه یه دوست میدونستم یه حامی یه پشت ،همه چیو خراب کردی -میخوام بیشتر ازاینا برات باشم سیمین بهم یه فرصت بده خودمو بهت ثابت میکنم -خودتو به اندازه کافی ثابت کردی اون روز فهمیدم دلت بخواد هر رفتاری میتونی کنی یا حتی اگه دلت خواست میتونی بزنی تو دهنم -اینجوری نگو سیمین بخدا جفت دستامو میشکونم تا تو دلت خنک شه فقط یه فرصت دیگه بهم بده جبران میکنم دیگه حرفی نمیزنم که ناراحتت کنم ببین من تو عمرم از کسی اینجور معذرت خواهی نکردم که حالا دارم از تو میکنم قال قضیه رو بکن
  6. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    میدونستم میخواد قرار بزاره جواب میدم-یکی دوساعت دیگه چطور -آدرس شرکتو بده میام دنبالت جواب میدم-برای چی؟ -میگم آدرس شرکتو بده حتی توی اس ام اس هم میتونستم لحن زورگویشو تصور کنم دوباره تسلیم میشم آدرسو براش میفرستم آزموده چیزای دیگه رو بهم گوشزد میکنه و بلاخره دست از توضیح دادن میکشه باخستگی به ساعت نگاه میکنم به سمته دستشویی میرم خودمو تو آینه نکاه میکنم و کمی رژه لبمو تجدید میکنم با خداحافظی از آزموده ازشرکت بیرون میام هنوز چند قدم برنداشتم که آرمانو میبینم -سلام آقای ستوده خوب هستین ارمان -سلام خسته نباشین خانوم سراج کارا چطور بود کولمو رو دوشم جابه جا میکنم لبخندی میزنم-خیلی خوب بود همه چیزو خانوم آزموده بهم یاد دادن نگاهم متوجه ارسام میشه که از ماشین پیاده میشه به سمتون میاد باهاش سلام احوال پرسی مختصری میکنم و ازشون جدا میشم با رفتنه ستوده ها به داخل شرکت حمیدرضارو توی پیاده رو که چند قدمی باهام فاصله داره به سمتم میاد از چشماش میتونستم بخونم که عصبیه احساس میکنم پاهام سست میشن با ترس بهش نگاه میکنم یعنی دید که داشتم با آرمانو برادرش حرف میزدم خب دیده باشه بهم نزدیک میشه از بازوم میگیره به سمته ماشین هولم میده سوار ماشین میشم نمیدونم دقیقا داره چه اتفاقی میفته من کاری نکرده بودم که بخوام بترسم پس چرا داشتم میلرزیدم باکوبیده شدن در ماشین به خودم میام حمیدرضا سیگارشو روشن میکنه با صدای گرفته و خش دار میگه -نگفته بودی با مردا هم کار میکنی این بود محیط خوبه کاریت که براشون میخندی باحرص دندونامو به هم فشار میدم ومیگم-به تو چ... هنوز کلمات کاملا از دهنم بیرون نیومدن که داغ شدن دهن و یک طرفه صورتمو احساس میکنم واکنشش به قدری سریع بود که پردازشش توی مغزم برای چند لحظه طول کشید اون بهم چک زده بود حسه داغی و بی حسی صورتم حتی به مغزم هم تزریق شده بود دستمو روی دهنم میزارم نمیتونستم حرفی بزنم فقط یه چیزو توی ذهنم تکرار میشد دیگه هیچ وقت منو نمیبینه، همه چیو تموم میکنم ادامه نمیدم سرعته بالای ماشین منو نمیترسوند پاهاش روی گاز بود و ساکت میدونستم اگه یه کلمه حرف بزنه خودمو از ماشین پرت میکردم بیرون از خودم مطمئن بودم که میتونم اینکارو کنم حسه نفرت یکجا به قلبم هجوم آورده بود دلم میخواست جیغ بزنم ازت متنفرم دلم میخواست چنگ بزنم به گلوشو خفش کنم صدای کشیده شدن ترمز منو به خودم میاره باعجله از ماشین پیاده میشم به سمته دره خونمون میرم احساس میکنم پشته سرم داره میاد یه ضرب محکم به در میکوبم فقط میخوام برم توخونه سمیرا با ترس درو باز میکنه -سیمین...چی شده...از لبت داره خون میاد بی توجه به سمیرا وارد خونه میشم صدای حمیدرضارو میشنوم از پشته پنجره گوش وایمیسم سمیرا داشت باهاش حرف میزد سمیرا-هوی کجا...سرتو انداختی اومدی تو حمیدرضا-به سیمین بگو بیاد بیرون - تو کی هستی اصلا حمید رضااینبارفریادمیزنه-خودش منو میشناسه بهش بگو بیاد بیرون سمیرا-پس تو معماری؟چه بلایی سرش آوردی؟ حمیدرضا-پس منو بهتون گفته،حالام اینو به گوشش برسون حق نداره پاشو تو اون خراب شده بزاره حق نداره بره سرکار سیمین خوب گوش کن حق نداری بری سرکار -اووی صداتو بیار پایین تو چیکارشی که براش تصمیم میگیری اینکه چیکار میکنه به تو ربطی نداره صداش بلندتر ازقبل میشه-من همه کارشم گوشتو باز کن من سایشم حق نداره پاشو از این در بیرون بزاره میکشمش جنازشم تحویلتون نمیدم سیمین دهنتو سرویس میکنم بخوای گوهه اضافه بخوری زیرآبی رفتی نرفتیا یکار میکنم یه عمر به غلط کردن بیفتی سیمین میدونی که میکنم -دوسش داری؟ با سواله بی ربطه سمیرا شوکه میشم محکم جلوی دهنمو میگیرم واااای بلندی میگم برای چند لحظه صدایی به گوشم نمیرسید حمیدرضا ساکت بود که دوباره صداشو مثله یه نجوامیشنوم-آره...دوسش دارم روی زمین زانو میزنم دیگه صدای هیچی برام مهم نبود انگار دنیا روی سرم خراب شده بود نمیدونم چقدر گذشت که صدای سمیرا رو بالای سرم میشنوم -اروم باش سیمین...گریه نکن دختر... توی بغلش وا میرم زمزمه میکنم-ازش متنفرم دیگه نمیخوام ببینمش... سمیرا دستشو توی موهام فرو میبره پیشونیمو میبوسه-تو تازه اول راهی باید محکم باشی سیمین انقدر زود نشکن... -ازش بدم میاد،ازش بدم میاد -هییییس تموم شد... نمیدونم چرا خودم باختم انگار بدترین روزای عمرمو دارم میگذرونم خودمو داخله اتاقم حبس کردم حمیدرضا هر روز میاد جلوی در ولی دیگه دادو بیداد نمیکنه هربار سمیرا پیغام جدیدی میخواد بهم بگه و فقط میگم نمیخوام بشنوم انگار سمیرا بیشتر هوای اونو داشت تا من ازش دفاع میکرد میخواست توجیهش کنه ولی من تصمیمو گرفته بودم نمیخواستم هیچ اثری ازش بیینم همه چیز از نظره من تموم شده بود اون هیچ جایی تو قلبه من نداشت لیوان آبو به مامان میدم به سمیرا نگاه میکنم که سرش یه بند توگوشی بود میدونستم با آرمان رابطش بیشتر شده مامان-امروز خاله مهنازتون زنگ زد بهم سمیرا-خب...چی میگف باز یکی از دختراشو شوهر داده یا از عروساش گله شکایت میکرد یا باز با جاری هاش در افتاده یا...
  7. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    کنجکاوانه بهش نگاه میکنه-از کجا آوردیش سیمین؟ باخجالت خودمو عقب میکشم -حمیدرضا بهم داد -حمیدرضا دیگه کیه سیمین؟ -همون معمار دیگه اسمش حمیدرضاست فامیلیش معماره بهت نگفته بودم مگه؟ -نه نگفته بودی..مطمئنی که فقط دلش برامون سوخته داره کمک میکنه؟انگار یه خبرایی هست! بااین حرفه سمیرا دست پاچه میشم-یعنی چی سمیرا چه خبرایی؟معلومه که داره کمکون میکنه سمیرا لبخنده عمیقی میزنه که کم کم تبدیل به قهقه میشه بلند میخنده با حرص بهش میتوپم-سمیرا توروخدا اون فکرو نکن انقدر منحرف نباش اون قصدی نداره سمیرا-سیمین انقدر خنگ نباش اون ازت خوشش اومده وگرنه چه لزومی داره یه آدم مثله معمار با اون اخلاقه گندی که ازش تعریف کردی بخواد به یه نفر که نه میشناسه نه دینی بهش داره کمک کنه برادره فلک زدمونو توی ویلاش نگه داره براش پرستار بگیره ترکش بده تازه برات یه گردنبند بخره اونم طلا با پلاکه قلب!چرا قلب؟ توکی میخوای بزرگ شی سیمین فکرکنم دوستداره با حرفای سیمرا تپش قلب میگیره حرکات معمار جلوی چشمام نقش میبنده کارایی که امروز کرد کارای گذشتش همه اون کاراو کمکاش با منظور بود یعنی!چرا نفهمیدم من ...حق با سمیرا بود من هنوز توی عالم بچگیم مونده بودم و بزرگ نشده بودم سمیرا-سیمن تو یه دختره خوشگلی صد در صد قلبه هرمردی رو میلرزونی چرا نمیخوای باور کنی داستان چیه اونم یه مرده هرچقدرم سر سخت باشه آدمه احساس داره دلش برات رفته کلافه توی موهام چنگ میزنم-توروخدا اینجوری نگو داره ازش بدم میاد من اونو یه حامی میدونستنم برای خودم و خانوادم شاید اینجور که میگی نباشه شاید کاراش بی منظوره؟ سمیرا-آبجی کوچیکه چرا انقدر خودتو دسته کم میگیری همه این کارا یه معنی میده حالام همه چی بستگی به توداره نخشو میگیری یا پارش میکنی -من..من..اصلا به این چیزا فکر نمیکنم بس کن سمیرا اعصابمو به هم ریختی دوس ندارم راجبه این چیزای مسخره فکرکنم ماهیچیمون به هم نمیخوره سمیرا هنوز خنده های رومخیشو ادامه میده من بیشتر از هربار تو فکر فرو میرم احساس سردرگمی و کلافگی میکنم نباید میزاشتم این اتفاق بیفته اتفاقی که ممکن بود تمام زندگیمو به هم بریزه با عجله از تاکسی پیاده میشم به اطراف نگاه میکنم دنباله شرکت میکنم میگردم قدمامو با عجله برمیدارم به اندازه کافی دیر کرده بودم این برای روزه اول کاری وجهه خوبی نداشت به ساختمون بلندی که روبه روم نقش میبنده نگاه میکنم شرکت سراگستران ستوده از نگهبانی رد میشم وارد آسانسور میشم مقنعمو روی سرم مرتب میکنم دوست نداشتم آشفته به نظر برسم نفسه عمیقی میکشم از آسانسور پیاده میشم به سمته منشی میرم و خودمو معرفی میکنم منشی-خانم سراج،من آزموده هستم امروز من آخرین روزکاریمه بخاطر بارداری تا الانم زیاد موندم تا آقای ستوده یه جایگزین پیاده کنه -خیلی خوشبختم به سلامتی خب کاره من چیه ؟ -الان بهتون کارایی که بایدانجام بدین رو بهتون یاد میدم ایشالا که زود راه بیفتین بیایین اینجا پیش من بشینید تا باکار اشناتون کنم به شکمه براومدش نگاه میکنم و صورته ورم کردش چقدر زنا تو این دوران معصوم میشن! کنارش میشینم اونم شروع به یاد دارن زیرو بمه کارمیکنه چیزایی که مهم بودو یاداشت میکردم تا فراموششون نکنم کارا اولش پیچیده به نظر میومد اما کم با توضیحاته بیشترش متوجه میشدم که نقشه اصلیم دقیقا چیه با خستگی به بدنم کشو قوسی میدم واقعا خسته کننده بود به ساعت نگاه میکنم هنوز ساعت یک بودچقدر دیر میگذشت مرده مسنی که به نظر آبدارچی میومد لیوانای چای رو میزگذاشت -خانوم آزموده همکاره جدید رو معرفی نمیکنید؟ آزموده عینکشو با انگشتش رو بینیش بالا میبره -آه چرا ایشون خانوم سراج هستن قراره از این به بعد جای من کارکنن بعد روبه من میکنه-ایشونم آقای ساوجی کارای خدماتی انجام میدن خیلی مرده خوب و شریفی هستن تقریبا هوای بچه های این شرکتو داره سری تکون میدم -خوشبختم مرد قندون روی میز میزاره -منم همینطور دخترم مرده جوونی وارد سالن میشه به سمته میزمون میاد پوشه هایی توی دستشه روی میز میزاره سلام آرومی میده آزموده جوابه سلامشو میده پوشه هارو برمیداره برگه ای روی میز میزاره-آقای علوی اینارو آقای ستوده دادن گفتن وارد لیست کنین براشون یه پرینت از اخرین صورت حسابای این ماه بگیرین چشم آرومی میگه از اتاق بیرون میره ازموده پرونده رو توی قفسه ها میزاره-ایشون آقای علوی بودن حسابدار شرکت آدم متعقدیه اصولا به خانما نگاه نمیکنه و روابط عمومی خوبی باخانما نداره ولی مرده خوبیه مورد اعتماد اقای ستوده اینارو میگم چون میدونم از برخوردش جا خوردی همیشه اینطوریه ناراحت نشی یه وقت.. لیوان چاییمو برمیدارم -نه دیدمشون فهمیدم فرق داره حواسم هست! صدای ویبره گوشیم بلند میشه از توی جیبه مانتوم بیرون میارمش معمار بود نمیتونستم جوابشو بدم رد تماس میزنم با عجله بهش اس ام اس میدم سلام نمیتونم حرف بزنم سره کارم بلافاصله جوابه اس ام اس میاد حمیدرضا بود-کی کارت تموم میشه دلم میخواست بپیچونمش
  8. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    -اگه میدونستم انقدر خوشحال میشی زودتر این کارو میکردم -به هرحال ممنونم.. -لازم نیس دم به دقیقه تشکر کنی -دوس دارم هی ازت تشکر کنم چیکار داری خووو به خیابون که که حالو هوای پاییز رو گرفته بود نگاه میکنم واقعا این حالو هوا نم بارون منو به وجد میاره من همیشه برای اومدن پاییز لحظه شماری میکردم -میشه همینجا پیادم کنی میخوام بقیه راهو پیاده برم تاخونه -نه -خواهش میکنم معمار...خواهش لطفاااا پلیز -یه شرطی داری -چه شرطی زود باش بگو هربگی قبول -هرشرطی ؟ -اره..خب حالا بگو ماشین رو گوشه ی خیابون پارک میکنه حالته نگاهشو خبیث میکنه سرشو کم کم به صورتم نزدیک میکنه احساس میکنم میخواد بوسم کنه سرمو عقب میکشم پوزخندی میزنه -بهم نگو معمار بهتره اسممو بگی حمیدرضا.. -باشه -خب بگو.. -چی رو؟ -اسممو تلفظ کن با کلافگی سری تکون میدم-باشه حمیدرضا نفسشو بیرون میده-پس پیاده شیم... -چی؟پیاده شیم تو کجا؟ -انتظار نداری همینجا بزارمتو برم -اما اخه اینجا نزدیک محلمونه یکی میبینه بدمیشه برام -زیادم نزدیک محلتون نیس سه چهار تا خیابون فاصله داریم،اگه نمیخوای بشین بریم با حرص بهش نگاه میکنم-این عادلانه نیس... دلمو میطنم به دریا از ماشین پیاده میشم میدونستم احتمال اینکه کسی منو ببینه یک در هزاره ولی احتیاط شرط عقل بود نفسه عمیقی میکشم بوی پاییزو حس میکنم اروم شمرده قدمامو برمیدارم معمار قدم به قدم باهام راه میاد انگار اون لذتی که من میبرم اون نمیبره از نظره من اون یه آدم آهنی زورگو بود که هیچ جوره نمیشد سراز احساسو منطقش در آورد هرچی که بود اون یه مرد واقعی بود که بهش مدیون بودم معمار-واقعا شما دخترا با این کارا حال میکنید یا ادا درمیارین کیفمو روی دوشم میندازم-من که به شخصه حال میکنم میدونی چون خودمم متولد پاییزم یعنی مهرماهیم ،عاشقشم راستی تو متولد چه ماهی هستی؟ -فکر کنم بهمن! -اوووف باید از اخلاقت حدس میزدم بهمن ماهی باشی معمار می ایسته و بهم نگاه میکنه-خوبه پس ازاخلاقه آدمم میتونی ماهه تولدشونو تشخیص بدی دیگه چی بلدی عمو؟ -داری منو دست میندازی؟بدجنس. با حالته قهر قدمامو سریع برمیدارم صدای معمار رو ازپشت میشنوم -خیلی خوب بابا قهر نکن چرا انقدر بی جنبه ای تو دختر اصلا بیا فالمو بگیر... با عصبانیت روبه روش می ایستم -مگه من فال گیرم که فالتو بگیرم میگم که توداری منو دست میندازی ایرادی نداره این نیز بگذرد خوش باش -وای دست بردار سیمین داری بچه بازی در میاری چیکار کنم بیخیال شی فکره مسخره ای به ذهنم میرسه-داد بزن بگو معذرت میخوام یالا... معمار با به اطراف نگاه میکنه-مطمئنی؟ به آدمایی کمی هرچند با فاصله زیادی که توی پیاده رو بودن نگاه میکنم و فوری پشیمون میشم-معلومه که نه! -ولی من مطمئنم! قبل اینکه صداش از حنجرش خارج شه با سرعت دستمو روی دهنش فشار میدم-توروخدا هییییس... نگاهی به دورو برم میندازم تا مطمئن کسی متوجه رفتاره عجیبمون نشده باشه -صدات درنیاد میخوام دستمو بردارم! آروم دستم از روی دهنش برمیدارم احساس میکنم دستم با لباش تماس پیداکرده نمیدونم برایریک لحظه حس میکنم موقع برداشتن دستامو بوسید با عجله خودمو عقب میکشم نه اون اینکارو نمیکنه.. معمار-راه بیفت از قدم زدن لذت ببر به سره کوچه میرسیم -خوب دیگه خدافظی تا اینجام زیاده روی کردیم.. -میدونم باشه برو ازش دور میشم میدونم همونجا وایساده تا ببینه که میرم تو خونه سمیرا با عصبانیت گوشیشو قطع میکنه -کی بود؟ سمیرا-آذر بود،میگه بچه هارو میخوادلعنتی -خب اون مادرشونه حق داره سمیرا -مثله اینکه نمیفهمی سیمین اون مادره خوبی براشون نبوده و نیس بچه ها اذیت میشن مطمئنم اینا بچه های برادرمونن سیمین نخواه که اینطور از امانتیاش مراقبت کنیم -بزار بچه ها یه مدت برن پیشش این بچه ها داره بهشون سخت میگذره آتنا هرشب بهونه آذرو میگیره آرینم گوشه گیر شده اونا میفهمن سمیرا بلاخره یا مادر باید داشته باشن یا پدر سعیدکه خبری ازش نیس بهتره برن پیشه مادرشون آذر شاید همسر خوبی نبود ولی شاید مادره خوبی باشه سمیرا کلافه طول اتاقو طی میکنه -نمیدونم سیمین شاید حق باتو باشه باید از بچه ها بپرسم،راستی تو کجا بودی -رفته بودم پیش امید -چی؟کجا؟تو الان داری اینو میگی -سمیرا من الان اومدم خونه اصلا وقت شد که بگم -خب حالا بگو قضیه چیه؟ -معمار اونو توی ویلاش نگهش داشته بهتره بگم زندانی کرده داره یکاری میکنه ترک کنه براش پرستارم گرفته -جدی داری میگی؟امیدچطور بود؟ -هیچی فقط التماس میکرد که ولش کنیم بره موادبزنه خیلی داغون شده بود سمیرا امید عوض شده ولی معمار داره بهش کمک میکنه -خداروشکر ،خدا خیرش بده خیلی مردونگی میخواداین کارو کردن راستی معمار چرا این کمکو داره حقمون میکنه دکمه مانتومو باز میکنم روی چوب ریختی آویزون میکنم-نمیدونم شاید دلش واسمون سوخته سمیرا با تعجب بهم نزدیک میشه -این چیه دیگه طلاست؟ گردنبند توی دستاش میگیره
  9. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    باشرمندگی به زمین نگاه میکنم بازهم در مورد این مرد اشتباه قضاوت کرده بودم امید-آقا من نمیخوام ترک کنم،به پیر پیغمبر من نمیخوام ترک کنم سیمین توروخدا یکاری کن دارم از درد میمیرم نسخم حالم بده من بدون مواد تلف میشم میدونم میمیرم با نگرانی به امیرنگاه میکنم-باید طاقت بیاری داداش هیچ اتفاقی برات نمیفته! امیرد-سیمین تودیگه چرا این حرفو میزنی ناامیدم نکن بگو خلاصم کنه باید اون زهره ماری رو بزنم سیمین...بخدا دیگه نمیزنمت اصلا دستمو میشکونم اگه دوباره بخوام بزنمت بخدا چند وقت دیگه میرم کمپ اونجا ترک میکنم -اونسری که رفتی چرا فرار کردی از کمپ؟ این حرفو نزن امیدهمینجا خودتو ترک بده یه جوغیرت داشته باش بخاطر من نه به خاطر مامان..خواهش میکنم خوب شو داداشی معمار -بهتره بریم بقیشو بسپر به من.. باعجله از اتاق خارج میشم صدای فریادامید بلند میشه دلم نمیخواست تو اون اتاق بمونم التماساشو بشنوم این تنها راه بود... معمار-ببین منو سیمین روبه روش می ایستم با خجالت بهش نگاه میکنم-ببخشید.. معمارادامه میده-لازم نیس معذرت خواهی کنی اول باید بهت میگفتم قضیه چیه این حرفارو بیخیال ازت میخوام نگرانش نباشی هیچ اتفاقی براش نمیفته براش یه پرستار گرفتم نمیزارم درد بکشه اون خوب میشه بهم اعتمادکن -بهت اعتماد دارم. از باغ بیرون میاییم اینبار خیالم راحت بود احساس میکردم قراره یه اتفاقای خوبی بیفته معمار دوباره امیدو تو زندگیم به جریان انداخته بود و ایمان داشتم همه چی درست میشه معمار-چته تو فکری -تو فکر نیستم گرسنمه... -حالا که فکر میکنم منم گشنمه الان میریم یجا یه چیزی بزنیم.. -دمتگرم به منو نگاه میکنم نمیدونم چی سفارش بدن معمار-چی شد؟چی میخوری -نمیدونم هرچی خودت میخوری برای منم سفارش بده معمار گارسونو صدا میزنه دوتا غزل الا سفارش میده صدای زنگ گوشیم بلند میشه حدس میزدم سمیرا باشه نگاهی به گوشی میکنم شماره ناشناس بود تماس رو وصل میکنم -الو.. -سلام سیمین خانوم؟ -سلام بله خودم هستم بفرماییدشما -ستوده هستم آرسام ستوده به جا آوردین -بله البته حالتون خوبه -ممنون به لطف شما راستش آرمان ازم خواست بهتون زنگ بزنم تا بهتون بگم تا از شنبه هفته آینده بیایین شرکت مشغول به کار شید -باشه حتما فقط آدرس شرکتو برام بفرستید ممنون میشم -باشه براتون اس ام اس میکنم مزاحمتون روز خوش -مرسی خداحافظ گوشی رو قطع میکنم سرکار رفتنم قطعی شده بود معمار با کنجکاوی بهم نگاه میکنه-کی بود؟ با دستپاچگی جواب میدم-اووم چیزه از طرفه شرکتی که قراره برم توش کار کنم زنگ زده بود قرار شد از شنبه برم -نگفته بودی -چیو -که کار کنی -یه دفعه ای برام جور شد کارخوبیه حقوقشم خوبه -جای مطمئنیه؟منظورم محیطشه -اره اینطور میگن باید برم ببینم چجور جاییه امیدوارم خوب باشه معمار عصبی به نظر میرسه تیک وار روی انگشتشو روی میز میکوبه دلیله توجه نامحسوسشو نمیدونستم اون منو زیر نظر داشت کارامو حرفام رفتارم شاید میخواست جای امید رو برام پر کنه و هوامو داشته باشه مثه یه برادر شاید...هرچی بود رفتارش مرموذ بود بیشتر اوقات ازار دهنده نمیشد ازش فاصله بگیرن رابطمون پیچیده تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم تمام مدت توی رستوران ساکت بود باخوردن غذا به سمته خونه میریم باز هم ساکته نمیدونم قلقه این مرد چیه چطور باید باهاش حرف بزنم فکرمو بهم ریخته بود دقیقا باید بهش چی میگفتم معمار چه مرگته!!تلخ شده بود تلخ تر از همیشه -معمار؟ -هوم؟ روی صندلی جابه جا میشم بهش نگاه میکنم معمار-چیزی شده -نه چیزی نیس فقط میخوام بدونم چی تورو خوشحال میکنه -تقریبا هیچی چطور؟ -دوست داشتم خوشحالت کنم -بهتره بفکره خوشحال کردنه من نباشی چون هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه -بلاخره پیداش میکنم -گشتم نبود نگرد نیس بچه جون بهتره به فکره خودت باشی تا یادم نرفته داشبورد بازکن یه چیزی داخلشه بردار دره داشبورد باز میکنم-اینجا یه بسته سیگاره میخوای سیگار بکشی؟ -نه بازم بگرد یه جعبه باید اون تو باشه یه جعبه شیشه ای جعبه شیشه ای رو برمیدارم با کنجکاوی براندازش میکنم معمار-یالا بازش کن گردنبند طلایی که قلبه طلایی پراز نگین بیرون میکشم چیزه خاص و نابی بود با ذوق توی دستم میگیرمش-چقدر قشنگه... -برای توئه از حرفش شوکه میشم با کمی مکث جواب میدم-برای من؟؟ -اره... -تو الان داری بهم کادو میدی؟به چه مناسبتی اخه -نمیدونم هرچی دوست اسمشو بزار مناسبت خاصی نداره برش دار دختر کوچولو -اخه..اخه من نمیتونم اینو قبول کنم -قبولش میکنی اخه اما چرا هم نداره چون من میگم این مرد کادو دادنشم زوریه باخوشحالی گردنبند توی دستم لمس میکنم-چقدر نازه..ممنون لبخند محوی روی صورتش نقش میبنده چقدر عجیبه... گردنبندو میندازم توی آینه شاگرد نگاه میکنم معمار-بهت میاد! -اون که البته میدونی از کی بود کسی بهم هدیه نداده بود فکر کنم دنیاو آخرتتو با این کارت خریدی خنده ی سرمستانه ای سرمیدم
  10. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    هووف یبار نشد جوابمو درست حسابی بدی اگه دوره بگیرم بخوابم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم معمار مشکوک میپرسه-برای چی بیدار بودی؟ شالمو روی صورتم میزارم تا صورتمو بپوشونم تاریک شه جایی رو نتونم ببینم-با ابجیم بیرون بودم البته با دوستاش -بیرون بودی با دوستاش؟دختر یا پسر؟ -حالا هرکی صدای کشیده شدن ترمز منو از جام میپرونه شالو از صورتم کنار میزنم با ترس به اطراف نگاه میکنم فکر میکردم تصادف کردیم ولی برعکس معمار گوشه خیابون بی هیچ دلیلی نگه داشته به سمتم متمایل شده با چشمای برزخیش انگار داره به مغزو استخونم رسوب میکنه صدای ساییده شدنه دندوناشو روی هم کاملا واضح میشنوم زیر لب می غره -پرسیدم دختر یا پسر ؟ با ترس نگاهمو ازش میگیرم سعی میکنم جوابه درستو بدم که تیکه پارم نکنه-دختر دیگه..چته تو اصلا؟زهرم ترکید بخدا... دستمو روی ففسه ی سینم میزارم اب دهنمو قورت میدم معمار-پس دختر بودن که اینطور -بله دختر بودن!چیزی شده؟ -چیزی نمیشه اگه دروغ نگفته باشی بلاخره دروغ یا راسته حرفت در میاد با یه زنگه من -برام بپا گذاشتی معمار ماشین روشن میکنه-من همه جای این شهر دو جفت چشم دارم مراقب کارات باش با حرفش به فکر فرو میرم دلم میخواست یکم جرئت داشته باشم بهش بگم اره پسر بودن تورو سننه ،ولی حسه ترس از واکنشش این حرفو توی دلم سرکوب میکرد و اجازه نمیدادم به خودم همچین حرفی بزنم اگه اسید میپاشید رو صورتم چی یا اگه با چاقو صورتمو خط خطی میکرد...با فکر کردن به این چیزا مو تنم سیخ میشد چند دقیقه ای گذشته بودو عمار ماشینو توی اتوبان انداخته بود با دکمه ی سقفو باز کرد -بیا بچه جون مگه نمیخواستی سقفو باز کنم با حرفاش به خودم میام نباید بخاطر دروغی که میگفتم خودمو میباختم کمر بندو باز میکنم با بیحالی دستمو از سقف بیرون تا وزش بادو روی دستام حس کنم... باکلافگی به ساعت نگاه میکنم چقدر طول کشیده بود معمار-الان میرسیم به در بزرگی که روبه رومه نگاه میکنم مردی درو باز میکنه وارد محوطه باغ میشیم معمار-پیاده شو باتردید به ساختمونی انتهای باغه نگاه میکنم باشک به ساختمون نگاه میکنم معمار-میخوای اونجا وایسی د یالا راه بیفت انگار ترس رو از توی چشمام میخونه معمار-ترسیدی؟ -نه واسه چی؟ خنده ی زورکی میکنم که از صدتا گریه و شیون بدتره پشته سرش حرکت میکنم -اینجا کجاست کدوم منطقس یعنی -کردان، زمزمه میکنم کردان...سیمین اشهدتو بخون تو کردان باید جسدتو پیدا کنن معمار در ساختمون رو باز میکنه -برو تو... دلم میخوادجابزنم بگم نه من نمیام تو... معمار-بجنب داری استخاره میگیری سری تکون میدم وارد خونه میشم اصلا حواسم به فضای خونه نیس و فقط و فقط میخوام بدونم چرا منو اینجا اورده هزارتا فکرجور باجور تو آن واحد از ذهنم رد میشه معمار به اتاقی که ته راهروه اشاره میکنه -اینجاست لبای خشک شده از ترسمو خیس میکنم به در نزدیک میشم صدای ضربانه قلبمو توی گوشم میشنوم صدای ناله ی مردی از اتاق میاد -کی اون توئه... -امید سرجام میخکوب میشم -چرا اوردیش اینجا؟چه بلایی سرش آوردی؟ معمار-نمیخوای ببینیش دره اتاق رو باز میکنه جسم لاغری که به تخت بسته شده بود امید بود امید بادیدنه من چشماش گشاد میشه با ناله اسممو صدامیکنه -سیمین...توروخدا نجاتم بده با خشم به سمته معمار برمیگردم و صدامو توی سرم میندازم-چرا آوردیش اینجا باتوام میگم چه بلایی سرش آوردی عوضی بازش کن مگه اسیر گرفتی؟ به سمته تخت میرم تا دستو پای امیدو باز کنم معمار با عجله کتفمو میگیره به طرف خودش میکشه امید_بی ناموس دستت به خواهره من نخوره مردی دستو پامو باز کن بیام دهنتو سرویس کنم دوباره میخوام به سمته امید برم معمار-سیمین بتمرگ سرجات... امید -لاشخور اسمشو به زبونه کثیفت نیار بغض وحشتناکم میشکنه-بازش کن توروخدا میخوای چه بلایی سرش بیاری معمار هنوز تو این وضیعت خونسرده از خونسردیش کفری میشم اینبار به سمته معمار هجوم میبرم به پیراهنش چنگ میزنم ضربات مشتمو بی مهابا روی سینه فولادیش فرود میارم انگار این ضربه هایی که باتمومه توانمه هیچ تاثیری روش نداره و بیشتر دسته خودم بود که درد میگرفت معمار تو یه حرکت دستامو بین دستاش قفل میکنه و باتمام توان سرم داد میزنه-بس کن سیمین انقد کولی بازی در نیار مگه نگفتی داداشتو دوست داری بخاطره همین دنبالشی نمیخوای از دستش بدی ولی داداشه احمقت باهات چیکارت کرد بهت تهمته هرزگی زد گفت باهام رابطه داری عین یه بی غیرت دستشو روی یه زن بلند کرد نگاش کن چقدر بدبخته چطور داره اونجا زجر میکشه خماری رو توی چشماش ببین اون یه معتاده که به هیچی بند نیس جاش برسه تورو بجای مواد میفروشه نیاوردمش اینجا تا بکشمش لیاقت مردنم نداره آوردمش بهش یه فرصت بدم ترک کنه مگه اینو نمیخواستی هان؟مگه داداشتو نمیخواستی دستامو از بین دستاش رها میکنم با بهت بهش نگاه میکنم داستان تو یه لحظه به کل عوض شده بود
  11. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    آرمان-منشیم یه خانوم بارداره پا به ماهه دنباله یه آدم مطمئن میگردم جاش بزارم استکان چای رو به سمته آرسام میگیرم تشکری زیر لب میکنه -باشه من مشکلی ندارم فقط ساعت کاریشم بهم بگید سمیرا-میخواد ببینه صبحا تا ساعت چند میتونه بخوابه میترسه واسه خوابش مشکل پیش بیاد صدای خنده هاشون فضای الاچیق رو پر میکنه واقعا سمیرا منو چی فرض کرده بود با خجالت لبه پایینمو گاز میگیرم آرمان-شما کارتون هشت صبح تا سه بعداز ظهره سری تکون میدم تا حالا به این مرحله از زندگیم فکر نکرده بودم که باید برم سرکار من علاوه بر درس خوندن از کار کردنم خوشم نمیومد...واقعا توی منگه گیر کرده بودم سمیرا چه آشی برام پخته بود! -برای مصاحبه کی بیام؟ آرمان-کی جرئت داره از شما مصاحبه بگیره اختیار دارین خانوم لبخندی میزنم-خواهش میکنم با احتیاط کلیدو توی قفل در میچرخونم در باز میکنم چراغای خونه خاموش بود سمیرا چراغ قوه گوشیشو روشن میکنه پاورچین خودمونو به اتاق خوابه مشترکمون میرسونیم روی تخت ولو میشم سمیرا بی اراده جلوی آینه میره به خودش نگاه میکنه -اه سیمین رژم پاک شده بود چرا بهم نگفتی؟ -مگه تو از کناره آرمان جم خوردی همونجا وره دلش میخکوب شده بودی مهلت نمیدادی بهت حتی یه اشاره کنم اره بخند سمیرا خانوم شما نخندی کی بخنده من میگم نره تو برام کار پیدا میکنی ای خدا من چه غلطی کنم اینو کجای دلم بزارم سمیرا خندشو قورت میده وبه سمتم میاد لحنشو بچگونه میکنه -سیم سیمی جونم تو اگه نری اونجا کار کنی یه منشیه پلنگ میره جاتو میگیره تازه مخه آرمانم میزنه آبجیت بی کیس میشه! -خب چرا خودت نمیری منو داری میفرستی -خب خره من برم کی میخواد مراقب مامانو بچه ها باشه کارای خونه رو انجام بده بشوره بپزه بسابه بروبه تو یه روز ناهار درست کنی تا سه روزپس میفتی خودتم میدونی از پسه کارای خونه برنمیای اول بمن پیشنهاد داد که برم ولی یاده تو افتادم که هرروز به خاطر اون پسره اسمش چی بود آهان معمار میزنی بیرون دلم موند پیش بچه ها و مامان واسه همین ازش خواستم به تو پیشنهاد بده حیف بود حقوقشم خیلی خوبه ساعت کاریشم که گفت چجوریه چی میشه یکم پول به این زندگی رنگو رو رفتمون تزریق شه شاید یکم جون گرفتیم سرپا شدیم اصلامیتونیم به پولایی که بابا هرماه واسمون میفرسته دست نزنیم پس انداز کنیم مادیگه مردی تو این خونه نداریم خودمون بایداز پسه خودمون بربیاییم حرفای سمیرا درست و منطقی بودو از طرفی احساسم میگفت بخاطر خانوادمم شده باید اینکارو کنم -پ...بهش بگو از کی برم سرکار؟ سمیرا-آفرین آبجیه گلم میدونستم شرایطو درک میکنی صبح باصدای گوشیم بیدار میشم باترس به صفحه گوشی نگاه میکنم معمار بودسرفه میکنم تا صدای گرفتم باز شه -الو - نیم ساعت دیگه میام دنبالت آماده باش گوشی رو قطع میکنه حالمو دیگه داشت با اینکاراش به هم میزد انگار غلام حلقه به گوششم هروقت دلش بخواد منو احضار کنه عوضی گنده اخلاق با حرص گوشی رو پرت میکنم رو تخت میرم که اماده شم ارایشه ملایمی میکنم و همون لباسای دیشبو میپوشم به سمیرا که مشغول صبحونه دادن به بچه ها بود نگاه میکنم-سلام من میرم بیرون زود برمیگردم سمیرا-باز کجا با این پسره داری میری سیمین کاره هرروزتونه خوبیت نداره تو محل کم از امید بخاطرش کتک خوردی بزار اصلا من بیام باهاش صحبت کنم دست از سرت برداره اقا اصلا کمکشو نخواستیم بخدا این دفعه امید بیاد سروقتت هیچکی جلو دارش نیستا زیر لب غر میزنم-سمیرا دلت خوشه فکر میکنی باهاش میرم دور دور خوش گذرونی نه بخدا از این خبرا نیس در ضمن یبار دیگه امیدبخواد دست رو من بلند کنه هارتو پورت راه بندازه میفرستم گوشه زندان ازش شکایت میکنم حالا ببین سمیرا-خیلی خوب بابا کولی بازی در نیار زود برگرد باشه ی بی جونی میگم از خونه بیرون میام باچشم دنباله پاترول معمار میگردم انگاری اما خبری ازش نبود لندکوروز مشکی رنگ از پشته سرم شروع به بوق زدن میکنه یعنی خودش بود شیشه دودی ماشین پایین میاد اره خودشه باعجله به سمتش میرم سوار میشم با ذوق به فضای ماشین نگاه میکنم -سلام.. معمار- سلام کمر بندتو ببند... باعجله کمر بندمو میبندم به سیستم ماشین نگاه میکنم دستمو روی صفحه لمسی میزارم اهنگارو پشته سرهم عوض میکنم کمی روی صندلیم جابه جا میشم -ایول سانروفه!این چجوری باز میشه دستمو به سمته پنجره شیشه ای سقف میبرم باهاش ور میرم معمار-بشین بازش میکنم اینجا جاش نیس سیمین.. -یالا دیگه میخوام ببینم معمار کلافه-صبر کن هنوز پنجاه مترم از محلتون فاصله نگرفتیم به اطرافم نگاه میکنم حق با معمار بود زیادی خودمو ذوق زده نشون داده بودم لعنتی توی دلموبه خودم میفرستم تازه یادم میفته باید سوال کنم کجا داریم میریم -دیروز بهت چی گفتم چیزی از حرفای دیروز به ذهنم خطور نمیکرد -یادم نمیاد جونه معمار خودت بگو داریم کجا میریم -پس فعلا صبرکن
  12. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    به سمته میزی که از قبل رزرو شده بود میریم نگاهی به فضای تجملاتی رستوران میکنم واقعا سنگه تموم گذاشته بود با سفارش دادن غذاهامون به آرمان نگاه میکنم و که به طور نامحسوس سمیرا رو زیر نظر داشت آرمان-سمیراخانوم خواهرتون خوب معرفی نکردین فک نکنم اونشب که قسمت نشد باهاشون آشناشم یاده اونشب میفتم که باهاشون بد حرف زده بودم واقعا خجالت زده شده بودم سمیرا-خب سیمین خواهرمه کوچیکمه بیست سالشه،خیلی هم شیطونه آرمان-فعلا که خبری از شیطونیش نیس پس یخشون باز نشده لبخندی میزنم توی دلم فحش کوچیکی نثارشون میکنم آرسام که گوشیشو توی جیبش میزاره-سیمین خانوم درس میخونی؟ از سواله ناگهانی آرسام جا میخورم لعنتی مثلا میخواست سره صحبتو باز کنه -نه قراره ساله بعد برای کنکور شرکت کنم شاید رفتم دانشگاه سمیرا-سیمین برای ادامه تحصیل بی میله نگاهی به سمیرا میکنم و حرفشو با سر تایید میکنه-اره همیشه درس خوندنو اجبار میدونستم آرمان-خیلی جالبه شما برعکسه آرسامی آرسام-اره من علاقه زیادی به ادامه تحصیل تو سطحای بالا دارم قرار برای دکترا کنکور بدم سمیرا-ایشالا که قبول میشید با بی حوصلگی میگم-بهتره به خودتون سخت نگیرید آرسام-سخت نمیگیرم من عاشقه پیشرفتم با اوردنه سفارشمون مشغول خوردن غذا میشیم مابین غذا آرمان سمیرا باهم حرف میزدن هراز گاهی آرسام هم توی بحثاشون شرکت میکرد احساسه تنهایی میکردم سن همشون ازم بالاتر بود و حرفاشون تو کله ی من نمیرفت نگاهه کوتاهی به آرسام میکنم بی شباهت به برادره بزرگش نبود ولی به خاطر چهره ملموس و هیکل ورزشیش جذاب تر به نظر میومد آرمان سیو هشت سالش بود و موهای سفید تکو توک بین موهای پر پشته مشکیش دیده میشد و متانتش قابله تحسین بود بود نمیشد نادیدش گرفت با تموم شدنه غذا آرمان هنوز دست بردار نبود و ازمون خواست تا برای خوردن چای همراهش باشیم مسیرشو به سمته درکه تغییر داد سمیرا انگار مشتاق تر از قبل بود و دعوتشو رد نکرد آرمان-چای ذغالی های اینجا معرکست... به سفره خونه سنتی که روبه رومون اشاره کرد وارد سفره خونه شدیم با دیدن سفره خونه یه چیزایی برام داشت روشن میشد من قبلا اینجا اومده بودم با معمار به حوضچه وسطه حیاط نگاه میکنم و مطمئن میشم که قبلا اینجا اومدم به سمته آلاچیقی میریم آرسام قلیون و چای سفارش میده ارسام-شماکه قلیون نمیکشید؟ سمیرا-نه اصلا یاده حرفه معمار میفتم خوش ندارم زن جماعت دودی باشه اروم زیر لب جواب میدم-نه زن جماعت که دودی نمیشه آرسام باتعجب بهم نگاه میکنه خودمم از حرفی که زدم جا میخورم آرمان-بله فرمایشتون متین! لبخنده مصنوعی میزنم دلم میخواست یکم توی حیاط قدم بزنم -میشه من برم یکم بیرونو نگاه کنم اینجا خیلی قشنگه.. سمیرا-برو عزیزم آرمان-آرسام باهاش برو تنها نباشه آرسام سری تکون میده باهم از آلاچیق بیرون میاییم دلم میخواست تنها باشم ولی انگار منتطر یه بهونه بودن جفتمون بفرستن دنباله نخود سیاه آرسام-شمام داری به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم پوزخندی میزنم-اره نخود سیاهو و اون داستانا آرسام بلند میخنده دندونای سفیدو یک دستشو به نمایش میزاره انگار زده بودم توی هدف آرسام -خوشم میاد برخلافه دخترای دیگه گیراییتون قویه -شما از اون دسته مردایید که فکر میکنید جنس مونث از نظر هوشی از مردا پایین ترن؟ خنده ی کوتاهی میکنه-نه باور کنید منظورم این نبود شوخی بود فقط همین اخمی میکنم-امیدوارم آرسام-مطمئن باشید،بهتره بحثو عوض کنیم راستی شما اونشب خیلی جدی بودین و البته محکم تونستین با اون قضیه کنار بیایین دستی به شالم میکشم -راستش سخته قضاوت من نمیتونستم فوری انگشت اتهاممو به سمته آذر بگیرم هرچند دله خوشی ازش نداشتم میتونستم دلمو خنک کنم ولی باید مطمئن میشدم که اون کارو کرده که متاسفانه درست از آب در اومد آرسام-چطور میخوایین به برادرتون بگید؟ -راستش نمیدونم شاید نگیم به گفتنه طلاق غیابی بسنده کنیم راستی شما چی؟خواهرتون؟ -بهش گفتیم خواهرم تقریبا داره ذره ذره جلوی چشمامون آب میشه و هیچ کاری از دستمون برنمیاد و هنوز به خودش دلخوشی میده و با اون نامرد زیره یه سقفه نمیدونم چرا با این همه کثافت کاریاش کنار میاد نمیتونم درکش کنم -خودش چی میگه؟ -میگه شوهرشو دوست داره نمیتونه ازش بگذره -نمیدونم واقعا عجیبه یه زن چقدر میتونه گذشت داشته باشه آرسام نگاهی به اطراف میکنه -امشب بعداز مدتها دارم آرمانو خوشحال میبینم خیلی وقت بود روزو شباش ماله خودش نبود همش غرقه کار بودبراش خوشحالم -خوبی از خودتونه ولی این بهم ثابت شد وجودمون امشب یکم اضافس نگاه کن چطور میگن میخندن... ارسام-دقیقا میخوای بریم تو ؟ نگاهی به آرسام میکنم-یعنی ضدحال بشیم؟بریم! دوباره به الاچیق بر میگیردیم و اینبار من کنار آرسام میشینم سمیرا-سمین یه پیشنهاد داری! -چه پیشنهادی؟ ارمان-پیشنهاد کار اونم توی شرکته من قوری رو از سینی برمیدارم-اخه چه کاری من میتونم براتون انجام بدم!
  13. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    اووووهه خب بابا چقد تعریف میکنی ازش هرچی باشه مرده مثه بقیه مردا هرچقدرم چشم و دل پاک باشه نمیتونه چشمشو روی خوشگلیای تو ببنده دیده یه خانوم خوشگل روبه روش نشسته گفته کی از تو بهتر برات دلبری کرده سمیرا-خیلی وقیحی سیمین کوفتتو بخور انقدر وراجی نکن چرند نباف از قیافه عصبی خجالت زده سمیرا خندم میگیره مثه دخترای آفتاب مهتاب ندیده رفتار میکرد رنگو رو میباخت صدای اس ام اس از گوشیه سمیرا بلند میشه باعجله گوشی رو باز میکنه -خودشه.. تک سرفه ای میکنم -کی خودشه -چقدر خنگی سیمین میگم خودشه آرمان ستوده بیخیال خوردن میشم باعجله سرمو به سمته صفحه موبایل سمیرا میبرم-خب چی میگه؟ سمیرا با صدای اروم پیام رو میخونه-سلام خانوم سراج وقت دارین امشب به صرفه شام دعوتتون کنم سمیرا مات به صفحه گوشی نگاه میکنه-چی جوابشو بدم سمین به دستای لرزونش نگاه میکنم-چرا استرس گرفتی آروم باش یه نفسه عمیق بکش سمیرا نفسه عمیقی میکشه واقعا داشتم به این فکر میکردم سمیرا مثله دخترای شونزده هفده ساله داره رفتار میکنه سمیرا با عجله -خب چی بگم؟یاله د بگو سیمین ذلیل مرده کمی مکث میکنم-خودت چی میگی دوست داری بری سر قرار؟ سمیرا-نمیدونم... نمیدونم اخه بجز اون روز دیگه باهم تماس نداشتیم خجالت میکشم تازه اونجا تو دفترش بود اخه چطوری باهاش برم بیرون نمیتونم من از پسش برنمیام سیمین اصلا بزار گوشیمو خاموش کنم آهان همینکارو میکنم... -اعههه اروم باش میگم سمیرا یکم اعتماد به نفس داشته باش مثله دختر بچه ها رفتار نکن خیلی خوب بگو بهش باشه با کماله میل ولی اگه ایراد نداره با خواهرم میام سمیرا با تعجب بهم نگاه میکنه-تو کجا چتر؟ -خیلی خوب خودت برو تنها... سمیرا-باشه بابا الان میگم گوشی رو برمیداره پیام رو ارسال میکنه چند دقیقه ای میگذره و جواب پیام میاد باهم سرمونو توی گوشی میبریم پیام رو میخونیم -البته که ایرادی نداره پس واجب میشه منم برادرمو همرام بیارم تا جمعمون دوستانمو گرم تر شه سمیرا-چه شبی بشه امشب!سیمین خانوم ببین کار دادی دستمون -اه بیا خوبی کن من میخواستم باهات بیام یکم اعتماد به نفستو بالا ببرم به تته پته نیفتی من چ میدونستم میخواد داداشه دسته گلشو بیاره سمیرا-فکر کنم داداش همون بود که اون شب باهاشون اومده بود جلو در جوون بود و خوش تیپ دستمو روی پیشونیم میزارم-قیافه هیچ کدومشون یادم نیس باورت میشه؟ سمیرا با حالته زار-اینارو بیخیال من لباس چی بپوشم وای نه خدا... زود تر از موعد شامه مامان و بچه ها رو آماده میکنم مامان با بچه ها مشغول دیدنه کارتون بودن مامان-حالا کجا میخوایین برید؟ -یه مهمونی کوچیک دعوت شدیم از طرفه دوسته سمیرا زود برمیگردیم شام آمادس میایین آشپزخونه یا اونجا براتون سفره پهن کنم مامان-الان زوده بزار خودمون میاییم اونجا فعلا که داریم کارتون میبینیم سری تکون میدم-قرصاتو یادت نره مامان اینجا گذاشتم من برم آماده شم دیر شد مامان-باشه مادر...حواسم هست با عجله به سمته اتاقم میرم سمیرا آرایش ملایمی کرده بود مشغول پوشیدن لباساش بود با تردید به مانتوهایی که تو دستش بود نگاه میکرد -مشکی یا طوسی با مانتو ها نگاه میکنم -مشکی این مانتو خیلی بهت میاد همینو بپوش سمیرا انگار بازهم مطمئن نیس بیخیال سمیرا مشغول آرایش کردن میشم اولین کاری که باید میکردم رد کبودی ها روی صورتمو میپوشوندم با کرم پودر تقریبا محو شده بودن خطه چشم باریکی میکشم و با ریمل مشغول حالت دادن به مژه هام میشم رژ گونه تیره روی گونه هم میکشم سمیرا-زود باش دیگه سیمین ساعت هشت شدا الاناس زنگ بزنه -خیلی خوب هولم نکن رژ قهوه ای رو برمیدارم روی لبم میزنم م کمی از موهای فرم قسمتی از پیشونیمو میگیره مانتوی سبز لجنی و همراه شال و شلوار مشکی برمیدارم میپوشم سمیرا همچنان نظاره گره منه سمیرا-قبول ندارم تو از من خوشگل تر شدی لبخندی میزنم-شرمنده ولی زر نزن ابجی جونم خوشگل تر ازتو بازم خودتی سمیرا کیفشو برمیداره-داری بهم اعتماد بنفس میدی میدونم کیف کوچیک مشکیمو برمیدارم-جدی میگم سمیرا تو همونی که خوشگلیت زبونزده کله محلو و فکو فامیل بود.. سمیرا انگار با حرفم قدرت میگیره و دلش قرص میشه دوباره سفارشای لازم و به مامانو بچه ها میکنم با خیال راحت از خونه خارج میشیم سمیرا-بریم سره کوچه گفتم جلو در نیاد -کاره خوبی کردی به آزاری سفید رنگی که سره کوچه بود نگاه میکنم-همونه فکر کنم با بوق کوتاهی که میزنه مطمئن میشم خودشه دره عقبو باز میکنم اول اشاره میکنم که سمیرا بشینه بعد من سوار ماشین میشم آرمان ستوده کاملا به سمته پشت برمیگرده باهامون احوال پرسی گرمی میکنه برادرش هم کمی معذب به نظر میرسه سلام کوتاهی میکنه هنوز داخل ماشین به جز حرفای متعارف حرفه دیگه ای به گوشم نمیخوره سمیرا کاملا عادی به نظر میرسه خبری از دست پاچگی نیس ماشین کنار رستوران شیکی نگه میداره ارمان با عجله درو برای سمیراباز میکنه
  14. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    تازه انگار برام آشنا به نظر میومد و این بمن قدرت میداد که باهاش مبارزه کنم به مسیر نگاه میکنم و زیره لب غر میزنم -جا از این پرت تر نبود -شرمنده که نبردمت کافه یا رستوران با حرص بهش نگاه میکنم اون حقی نداشت باهام اینطور رفتار کنه منو بیاره اینجا سرم عربده بزنه و تهدیدم کنه دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم بسه عوضی تو زندگی من دخالت نکن گوره بابات اصلا به تو چه ها؟نه نمیتونستم اینکارو کنم چون جرئتشو نداشتم من خودم معمارو وارد این ماجرا کردم ازش کمک خواستم بهش رو انداخته بودم تو اوجه بی کسی و تنهایی اون بود که داشت وجب به وجبه این شهرو برام میگشت به خودم لعنت میفرستم نباید نمک نشناس باشم معمار-چی توسرت میگذره بچه جون شیشه پنجره رو پایین میکشم هوای خنکو مرطوب میبعلم چقدر خوب شد که بارون بارید.. باعصبانیت زمزمه میکنم-این بچه که میگی اسم داره اسمشم سیمینه -یکم از جذبت کم کنه پشمام ریخت اون داشت منو مسخره میکرد چقدر بدم میومد کسی منو دست بنداره به پوزخندی که روی لبه معمار نقش بسته نگاه میکنم اعتماد بنفسه بالاشو تو تک تک اجزای صورتش میتونم حس کنم واقعا احسایه ناتوانی میکردم نمیتونستم جوابشو بدم میدونستم که کم میارم نباید با این مرد جنگید... معمار-اونطور بهم نگاه نکن،نباید کسی بهم زل بزنه با عجله نگاهمو ازش میگیرم نمیدونم چقدر نگاش کرده بودم که صداش در اومده بود هرچند از خودم بعید میدونستم به کسی خیره بشم این کارمو میزارم پای فکرو خیال که حواس برام نزاشته بود بدون هیچ حرفی به مسیر نگاه میکنم با رسیدن به خونه نگاهی به اطراف میکنم وقصد میکنم که پیاده شم معمار-ببین منو شاکیانه بهش نگاه میکنم -بله؟؟ -میری خونه قبل از هرکاری اول گوشیتو روشن میکنی بخوای کرم بریزی و زبون نفهم بازی داری بیاری سری بعد یجور دیگه باهات رفتار میکنم بچه جون...پس روشن باش دندونامو روی هم فشار میدم از ماشین پیاده میشم احساس بی مصرف بودن بهم دست میده معمار اگه خواسته ای داشت خواهش تو کارش نبود همش دستوربود این برام خیلی سنگین بود دوست نداشتم اینقدر مطیع باشم دلم سرکشی میخواست آرین-سلام خاله کجا رفته بودی برام پفک خریدی دستمو بین موهاش میکشم سرشو میبوسم -عشقه خاله بخدا کیفمو نبرده بودم بهت پول میدم برو هم برا خودت هم آتنا خوراکی بخر سمیرا-کجا بودی تو دختر گوشیتو چرا نبرده بودی چقدر دیر کردی دیگه میخواستم شال کلاه کنم بیام دنبالت زانو میزنم و بند کتونیمو باز میکنم-گوشیمو یادم رفته بودببرم حواسم نبود خیلی از خونه دور شدم تا برگردم دیر شد سمیرا-بیا بالا یچیز بدم بخور زرد کردی...قیافه شونگاه کن تورو خدامثه میت شدی باعجله به سمته گوشیم میرم و از کشو شارژرمو در میارم باید گوشی رو روشن میکردم میدونستم معمار حرفه مفت نمیزنه هرکاری بخواد میکنه از اینکه بیاد در خونه رو بزنه و دادو هوار راه بندازه تصورشم برام سخت بود تحمل این یه موردو نداشتم مرتیکه روانی معلوم نبود فرشته نجاتمه یا فرشته مرگ بیمار دو قطبی! سمیرا کاسه آش رشته رو جلوم میزاره بوش اشتهامو تحریک میکنه با اشتیاق قاشق پر ازش میخورم داغ بودو دهن سوز سمیرا-اروم بخور بزا یکم سرد شه به معدت رحم کن -گشنمه ایهاالناس گشنمه...بوش آدمو دیوونه میکنه چی ساختی ابجی خانوم دمتگرم سمیرا خنده بی صدایی میکنه-کتکا بهت ساخته زبونتو چرب تر کرده دستی به بازوم میکشم با لودگی جواب میدم-این که چیزی نیس احساس میکنم استخونام ورز اومده سمیرا الان میتونم برات چندتا حرکت برات بزنم بزا این آشه معرکتو بزنم به بدن برات شامورتی بازی در بیارم سمیرا-مسخره ای بخدا چند روز که کما زده بودی حرف نمیزدی الان برام بلبل زبونی میکنی خدارو شکر فکر کردم میخوای لال از دنیا بری خواهره یکی یدونم... کمی از اش میخورم-خوب تو این چند روز که کما زده بودم تازه چه خبر؟ سمیرا-اون روز که امیر زد لتو پارت کرد پیش آقای ستوده بود رفته بودم دیگه نشد بهت بگم -خب الان بگو چیا میگفت سمیرا موهای بافته شدشو توی دستش به بازی میگیره -خیلی مرده خوبیه سیمین کلی باهاش دردو دل کردم اونم حالو روزه خوبی نداره بدتر از من دلم براش سوخت -چرا نکنه اونم زنش مرده سمیرا-نه بابا زنش بهش خیانت کرده رفته بایکی از بهترین رفیقاش تیک زده بعد مهرشو گذاشته اجرا ولش کرده به امونه خدا -ببینم تو رفتی بودی در مورد آذر و زندگی خواهرش صحبت کنی یا جیکو پوکه زندگیه خودشو از زیر زبونش بکشی سمیرا اخمی میکنه-خب اولش که در مورد اون قضیه حرف زدیم بعد کم کم حرف حرف آورد هرکدوممون نشستیم داستان زندگیه خودمونو گفتیم چقدر سبک شدیم جفتمون واسه من که لازم بود -لابد آخرشم فهمیدید نیمه گمشده همین باید باهم ازدواج کنید سمیرا چشماشو درشت میکنه-خاک تو سرت سیمین عقل نداری راحتی میگم یارو ضربه خوردست داغونه صحبتمون خیلی دوستانه بود جای برادری مرده خوبیه خیلی چشم و دل پاکه نجیبه با اصالته با شخصیته... -اووووه خب دیگه چی؟
  15. سیمین در هیاهو| zahra.zarjam

    -کجا داریم میریم... معمار حرفی نمیزنه و این استرسمو زیاد میکنه -باتوام میگم کجا داریم میریم بازهم سکوت تن صدا بالا میبرم -حمیدرضا...انگار صدامو نمیشنوه دستمو روی پیشونیم میزارم کاش بهش نمیگفتم امید اینکارو باهام کرده میدونم دست بردار نیس صدای گریم بلند میشه توی سردرگمی و دردو نفرت قوطه ور میشم انگارتوی باتلاق گیر کرده بودم معمار باخشم سرم دادمیزنه-گریه نکن...گریه نکن..گریه نکن سیمین ساکت شو میزنم یه بلایی سره جفتمون میارم میدونی که میارم دوباره ترس با دز بیشتری به رگام تزریق میشه بادست محکم جلوی دهنمو میگیرم چشمامو برای ندیدن سرعت وحشتناکی که ماشین میرفت میبندم از این آدم هیچ چیز بعید نیست معمار از حرکت می ایسته چشمامو باز میکنم به اطرافم نگاه میکنم از محدوده اتوبان خارج شده بودیم یه منطقه بیابونی بود نکنه میخواد بلایی سرم بیاره به خودم امید میدم اون کاری بامن نداره در ماشینو باز میکنه با تردید ازماشین پیاده میشم قدم از قدم برنمیدارم سرجام ساکن می ایستم نم بارون به قدری نیست که خیسمون کنه معمار کلافه چند قدم دوره خودش میزنه من مثله بچه ای که باهمه قهره دستاموتوی هم قفل میکنم زیر چشمی معمارو زیر نظر میگیرم معماربا صدایی که بیشتر شبیه فریاده شروع به صحبت میکنه-چهار روزه ازت خبری نیس میدونی چند بار تا جلوی در اومدم ولی در نزدم به اون گوشیه لعنتیت چندبار زنگ زدم فقط دلم میخواست دستم بهت برسه تیکه بزرگتو گوشت کنم برو دعا کن که امروز قصده کشتنت ندارم برو دعا کن...ولی میدونم با اون داداشه بی غیرته بی بوته حمالت چیکارکنم فقط بشین تماشا کن سیمین منو خوب نشناختی که چه کارایی ازم برمیاد فقط نگاه کن... اشکای روی صورتمو با دستم کنار میزنم معمار بهم نزدیک میشه -گریه نکن...لعنتی میگم گریه نکن اعصابمو بیشتر ازاین به هم نریز احساس میکنم با عربده هایی که میزنه گوشم کر میشه زیر لبه لب زمزمه میکنم-توداری اذیتم میکنی...اروم فین فین میکنم معمار دستشو روی سرش میزاره تن صداش اینبار کمتر شده-نمیخوام اذیتت کنم بهش خیره میشم معمار عصبی سرشو تکون میده و حرفی نمیزنه نمیدونم مشکله معمار این وسط چیه چرا انقدر عصبانیه تمام این قضایا مشکله من بود من باید ناراحت میبودم بارون انگار شدت گرفته و معمار روبه روم ایستاده بودو حرفی نمیزد با ترس به اطراف نگاه میکنم باید ازاین مهلکه نجات پیداکنم قدمای با ترس و لرزمو برمیدارم میخوام فرار کنم میخوام دور شم باز هم صدای خش دار و بلند معمار سرجام میخکوب میشم دوباره روبه روم می ایسته نزدیک تر از قبل -میخوام برم تو داری منو میترسونی توروخدا بزا برم... -خفه شو...میگم گریه نکن...حرفم تموم نشده کجا میخوای بری هان؟ درمونده بهش نگاه میکنم از جواب دادن بهش عاجزم معمار پوزخنده چپکی میزنه با حرص نگام میکنه و میگه - که داداشه بی همه چیزت دست رو زن بلند میکنه الان ترسوندتت از من یه مشت چرت و پرت تحویلت داده که از من بدت بیاد ...بگو از من چی گفته؟جواب بده -به جونه مامانم چیزی نگفت از تو فقط منو زد... معمار کلافه بهم نگاه میکنه-گوه خورد..پ چرا الان داری مثه بید میلرزی ازم میترسی یه حرفی زده که اینطور پس افتادی -دارم قسم میخورم میگم چیزی نگفته من از رفتارت پس افتادم که مثه ابوعزاییل فریاد میزنی چرا نمیفهمی داری منو میترسونی دارم سکته میکنم بس کن...منو از این جهنم دره ببر باید برگردم خونه... چند قدم برمیدارم دوباره به مسیر نامشخصی قدم برمیدارم که خودمو خلاص کنم که بازوم تو دستاش مچاله میشم -ای ولم کن دستم درد گرفت... -صبر کن، ببینمت... با حرص صورتمو به سمتش میگیرم-چیه؟ -اینکه داداشتو پیدا کنم و به غلط کردم بندازمش تو هیچ شکی نیس دختر جون یکار میکنم کارستون مرغای آسمون باس به حالش زار بزنن یه مورد دیگه باقی میمونه اونم تویی که مثه بچه آدم میری اون گوشی بی صاحبتو روشن میکنی گوش بزنگ میشینی من بهت ندا میدم تا بیای شاهکارمو ببینی فکر نکنی کشکی کشکی از همه چیز میگذرم نگاهه ترسناکی بهم میکنه که باعث میشه نتونم جوابی بهش بدم اروم منو به سمته ماشین هول میده توی ذهنم فقط حرفاشو حلاجی میکنم نکنه میخواد بلایی سره امید بیاره توی دلم به خودم فحش میدم خاک تو سرت سیمین بدبخت گردن شکسته این همه بلا سرت اورد باز نگرانشی اون کتکارو به سگ میزد ناکار میشد شانس اوردی... معمار کت مشکی رو از عقب ماشین برمیداره بسمتم میگیره -بکش رو خودت داری میلرزی... به سرو وضعم نگاه میکنم که خیس و خالی ام بارون عجیب باریدنش گرفته بود با تردید کته مشکی روی پام میندازم معمار-سردته بخاری روشن کنم؟ اخمی میکنم-لازم نکرده فقط منو برسون خونه معمار کلافه تر از قبل-الان باهام قهری دهن دماغتو واسم کج میکنی لحنش اروم شده بود انگار چندتا نقش داشت که پشته هم عوض میشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×