رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Mahdikashani73

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

27 بار تشکر شده

7 دنبال کننده

درباره Mahdikashani73

  1. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    پست پنجم ساعت نزدیک ده و سی دقیقه بود که تابلوی آبی رنگی که با تیتری بزرگ عباراتی مانند فروش گلوله،انواع اسلحه،شکار را از ما بیاموزید نوشته شده بود از دور دیدیم. پشت شیشه ای هم که با میله هایی فلزی از آن محافظت می شد هر گونه سلاحی به چشم می خورد.من در را گشودم و به محض دیدن مردی که پیراهن سفیدی به تن داشت و آن را با کش به شلوار وصل کرده بود،خودمان را معرفی کردم:افسر فپلیس و افسر دان.یه سری اطلاعات راجع به این اسلحه می خواستم. آن را از جیبم بیرون کشیده و روی میز شیشه ای فروشنده قرار دادم.فروشنده نگاه مختصری به اسلحه کرد و فورا به حرف آمد:اسمیت و وسون.مدل 27.مگنوم با کالیبر 357.بدنه اش از جنس نیکله و روی دسته اش مروراید کار شده.توصیه می کنم حتما اینو بخرید.خیلی از ژنرال ها ازش استفاده کردن. دان که هر فرصتی را غنیمت می شمرد دوباره شروع به طنازی نمود و گفت:یعنی هر کی اینو استفاده کنه ژنرال می شه؟ فروشنده سرش را از اسلحه بالا گرفت و جواب داد:شاید آره...شایدم نه. من که در برابر شوخی های همکارم هیچ احساسی پیدا نمی کردم جدی و شمرده شمرده گفتم:پس این اسلحه مال شماست.درسته؟ :این اسلحه یه اسلحه ی خاصه.با این وجود ممکنه هر جایی پیدا بشه. کمی خم شد و از زیر میز دفتری بیرون کشید.دوباره ادامه داد:اینم دفتریه که توش سفارشات رو ثبت می کنم.امیدوارم شانس بیاری و بتونی اون چیزی که می خوای پیدا کنی. نگاهم را به سمت رالف منحرف کردم و دوباره به صاحب مغازه خیره شدم. انگار که بخواهم از آن دو کسب تکلیف کنم.وقتی فروشنده اشاراتی با سر خود انجام داد دفتر را باز کردم و در حالیکه رالف بار دیگر مدل و مشخصات اسلحه ی مورد نظر را در گوشش زمزمه می کرد با دقت همه چیز را از نظر گذراندم. تا این که در میان انبوهی از اسامی چشمم روی آن اسلحه متمرکز ماند.همرزمم را خطاب کردم:پیداش کردم.ارول شرودر.خیابان گلس جنوبی.پلاک 203.این اسلحه رو در فبریه سال 46 سفارش داده. دفترچه را به حال خود رها کردم و ضمن تشکر از فروشنده از مغازه بیرون زدم. هر کسی جای من بود از اینکه توانسته بود قدمی دیگر به قاتل نزدیک شود خوشحال می شد.دستانش را در جیب شلوارش می گذاشت و لبخند مسرورانه ای می زد.در راه همکارش را به صرف جرعه ای مهمان می کرد و به او بعد از دستگیری قاتل وعده ی شام می داد.اما حال من با بقیه متفاوت بود.نه تنها شور و شوقی نداشتم بلکه کمی احساس خستگی هم می کردم.دوست داشتم در این هوای دلپذیر زیر ستارگان بنشینم و تنها به آسمان خیره شوم.به ستاره هایشان و ماهی که در میان آنان تک و تنها بود.هر چند که این شغل را با رضایت خودم برگزیده بودم.شاید این حس و حال به خاطر گذشته ی تلخی بود که همچون کنده ای روی کمرم سنگینی می کرد.گذشته ای که روحم را به رگبار بسته بود و من را به یک آدم سرد تبدیل کرده بود.به هر حال یک چیز را خوب می دانستم.این که در آن روزها سرنوشت من با دو چیز عجین شده بود:قائم شدن زیر یونیفرمی که با نجات جان دیگران به من آرامش خواهد داد و همنشینی با دان که روحیه ی شوخ طبعی بالایی داشت. وقتی به آپارتمان شرودر رسیدیم دان که این بار او پشت فرمان نشسته بود در سمت دیگر خیابان و درست مقابل ساختمان ماشین را متوقف ساخت.آپارتمانی کوچک و دو طبقه که به مغازه ی لباس فروشی چسبیده بود.وقتی عرض خیابان را با قدم های سریعم پشت سر گذاشتم و در را گشودم،اولین چیزی که نظرم را جلب کرد صندوق پست کنار دیوار بود.آن صندوق چهار محفظه داشت و روی صندوق شماره ی 2 نام شرودر خودنمایی می کرد.از آن جا بود که دانستم به کدام واحد باید رجوع کنم.از پله های چوبی که جلوتر قرار داشت استفاده کردم و بالا رفتم تا به در خانه اش رسیدم.دستانم را مشت کردم و چند ضربه زدم.لحظاتی بعد مرد چهار شانه ای با پیراهن آبی رنگ که از قضا یکی از یقه های آن برگشته شده بود در را گشود.تا ما را دید مردمک چشمانش درشت شد.رنگ چهره اش تغییر کرد و در حالیکه دهانش باز مانده بود به ما خیره گشت. پرسیدم:ارول شرودر؟ قبل از آن که پاسخی بدهد در را محکم به هم بست.من که غافلگیر شده بودم به خود آمدم و با لگدي محکم در را گشود.سراسیمه و نگران نگاهی به اطراف انداختم.او را دیدم که از طریق پنجره به طرف راه پله های فلزی که بیرون ساختمان قرار داشت رفت.وقتی فریاد رالف در گوشم پیچید پاهایم به حرکت در آمدند و برای تعقیب او قدرت گرفتند:برو دنبالش کل...منم سعی می کنم با ماشین از جلوش در بیام. خود را به آن طرف پنجره رساندم.شرودر خود را به پشت بام رسانده بود.دستم را به نرده گرفتم و شتابان پله ها را طی نمودم.وقتی به بالا رسیدم فریادی بلند کشیدم تا او را متوقف سازم:وایسا شرودر...وایسا. اما او بی تفاوت به حرف های من پشت بام خانه اش را به انتها رساند و بر روی پشت بامی دیگر که در ارتفاع پایین تری قرار داشت پرید. سرعتم را بیشتر کردم.از کنار تانکر آبی گذشتم و همانند او به پایین پریدم.تعقیب و گریز همچنان ادامه داشت و من، در حالیکه در پاهایم احساس خستگی و ضعف می کردم سعی کردم فاصله ام را با او حفظ کنم.شرودر به سمت اتاقک کوچکی که سمت چپش بود رفت و خود را آن جا پنهان کرد.وقتی به او ملحق شدم مشتی به صورتم زد و مرا بر زمین انداخت.اگر چه دردی در استخوان های صورتم احساس می کردم،اما به هر زحمتی که بود برخواستم.بار دیگر به سمتم هجوم آورد.من که قبلا چنین موقعیت هایی را تجربه کرده بودم ابتدا دستانم را مقابل خود قرار دادم و گارد گرفتم.همین که فهمیدم می خواهد ضربه ای بزند به سرعت نیم متری به عقب پریدم.مشت دوم را هم آماده کرد.به محض آن که دومین جاخالی را دادم حمله را آغاز کردم.یک هوگ چپ نثارش کردم و پشت بند آن نیز شکمش را هدف گرفتم.نتوانست از ضرباتم در امان بماند و قافیه را باخت.به تکاپو و تلاش افتاد تا حرکاتم را تلافی کند.یقه ام را که چسبید،کله ای به صورتش زدم و او را نقش بر زمین ساختم.دیگر قادر به حرکت نبود.در حالیکه به سختی سعی می کرد بلند شود خون هایی را که از بینی اش جاری شده بود روی زمین تف کرد.دیگر درنگ نکردم.با دستنبد به استقبالش شتافتم و همزمان گفتم:ارول شرودر.تو به جرم قتل اسکوتر پیتون بازداشتی...
  2. خوشحال میشم نظرتون رو درباره رمان بدونم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Mahdikashani73

      Mahdikashani73

      البته نیاز به ویرایش داره و متن ها نسبت به قسمت های انتهایی قوی نیس.شما رمان زیاد می خونی که به این نتیجه رسیدی؟؟

    3. mahdiye

      mahdiye

      زیاد نه من عادت دارم اگه ده خط اول مجذوبم کرد تا تخ وای رمان وایمیستم اگه نه ولش میکنم از رمانایی که تهش رو حدس بزنم متنفرم و عاشق رمانای هیجانی و اکشنم به خصوص جنایی ،رمانت به نظرم خیلی فرق داره با رمانای این انجمن خیلی روش فکر کردی؟؟ایدش از کجا بود ؟؟چندمین رمانته ؟؟در موردت هیای کنجکاوم و این اولین باره که راجبه نویسنده کنجکاو شدم

    4. Mahdikashani73

      Mahdikashani73

      دومین رمانه که البته اولیش کیفیت مطلوبی نداشت اصلا.

      ایده رو از یک بازی به اسم la noire پیدا کردم. اسم شخصیت ها و دو تا از پرونده ها از روی اکن کپی شده.البته با کمی تغییر.اما این تنها چیزی بود که من به اصطلاح اقتباس کردم.چرا که داستان اون بازی اصلا خطی نیست.یعنی فقط چند تا پرونده رو حل می کنه.اما من پای یک باند مافیایی رو وسط کشیدم

  3. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    باز هم به صحبت های دان اعتنایی نکردم.واقعا نمی توانستم درک کنم چرا چنین آدمی و چطوری وارد نیروهای پلیس شده است.کسی که حتی موقعیت شناس نیست و نمی داند کجا باید شوخی کند کجا نه.کجا باید حرف بزند کجا نه. شایدم سرشت او این گونه بود.شایدم من اشتباه می کردم. همچنان که به جستجویم ادامه می دادم و امیدم لحظه به لحظه کمتر می شد صدای بلندی از دور شنیدم:هی فلیپس؛بیا این جا... از زباله ها فاصله گرفتم.لحن دان طوری بود که ناخواسته به پاهایم سرعت بخشید.ماشینی را که در انتهای کوچه پارک شده بود از نظر گذراندم.تا این که چشمم به همکارم خورد.وقتی به مسیری که او با چراغ قوه نشان می داد چشم دوختم دری را آغشته به خون مشاهده کردم. زیر لب گفتم:ظاهرا قاتل جلوی همین در مغزش بیرون ریخته شده. :داریم به جهنم نزدیک می شیم. :چی؟؟ :هیچی.این دیالوگ یه فیلم بود.تو مگه فیلم نگاه نمی کنی؟ بی آن که سخنی بگویم وارد کوچه ی باریکی که سمت چپم قرار داشت شدم.نورم را جا به جا کردم بلکه شاید چیزی نظرم را جلب کند.همین گونه هم شد.نمی دانم الهام قلبی بود یا چی...که باعث شد ناخودآگاه بالا را نگاه کنم.پنجره ای به صورت مورب باز بود و نور لامپی مدام چشمک می زد.در حقیقت آن چه که نظرم را جلب کرد پنجره یا لامپ خرابش نبود.بلکه اسلحه ای بود که بازتابش روی پنجره افتاده بود و به سختی دیده می شد. چراغ را دقیقا روی آن متمرکز کردم و گفتم:بیا دان.مثل این که اسلحه رو پیدا کردیم. دان نزدیک تر شد و چشم دوخت.او که به سختی می توانست صحنه را تشخیص دهد متعجب شد و پرسید: کجاست؟چجوری اونو دیدی؟ :بازتاب روی شیشه.بهتره یه راهی برای رفتن به پشت بوم پیدا کنیم. :خیله خب.هر کاری می کنی بکن.فقط مراقب باش به خودت صدمه نزدی.چون حوصله پرستاری ندارم. صدای خنده اش تو گوشم پیچید.هر کس دیگری جای من بود از دست دان کلافه می شد و حداقل با زدن مشتی در صورتش،خود را تخلیه می کرد.اما من نه تنها واکنشی نشان نمی دادم بلکه تلاش می کردم به خلق و خوی او عادت کنم.کوچه را تا انتها رفتم و دوباره دست چپ پیچیدم.همان طور که دان را بی اختیار به دنبال خود می کشاندم چشمم به لوله ی ناودون خورد.باریک بود اما می توانست من را برای رسیدن به پشت بام یاری دهد.گام هایم را سریع تر کردم تا کمی زمان خریده باشم.چراغ قوه را در دستم نگه داشته و همانند گربه ای به طرف لوله خزیدم و با پنجه هایم ازش بالا رفتم. دان:حتم دارم اون کارآگاه ها فکر کردن ما دست و پا چلفتی هستیم و از پس این ماموریت ساده بر نمیایم.قیافه اشون دیدن داره وقتی بفهمن اسلحه رو پیدا کردیم. به پشت بام که رسیدم نور را به طرف همان پنجره ای که دقایقی قبل نقش منجی را بازی کرده بود گرفتم و قدم برداشتم.هنوز تعداد قدم هایم از انگشتان یک دست فراتر نرفته بود که با دیدن شی نقره ای رنگی متوقف شدم. خودش بود.نشستم و آن را برداشتم.کمی وراندازش کردم تا این که چشمم به علائم روی اسلحه افتاد.روی لوله ی آن مدل اسلحه و زیر خشاب شماره سریالش نگاشته شده بود:Smith & Wesson با شماره S71893 اطلاعات را در دفترچه کوچکی که در جیب پنهان کرده بودم نوشتم.صدای آرامی که تشخیص دادم متعلق به دان است در گوشم پیچید:چی شد پسر؟چیزی پیدا کردی؟ اسلحه را گشودم تا نگاهی به تیرهای آن بیندازم.همان طور که شاهدین اظهار داشتند تنها دو گلوله شکلیک شده بود.اما چیزی که تعجب من را برانگیخت این بود که چرا قاتل به خود زحمت داده است تا اسلحه را این جا بیاورد.در حالیکه می توانست هر جایی مثلا در فاضلاب رهایش کند.این گونه شانس پیدا کردنش به حداقل می رسید.اسحله را در جیبم داخل کاوری گذاشتم و بار دیگر به طرف ناودان رفتم. وقتی به نزد همکارم رسیدم اسلحه را نشانش دادم.دان بدون آن که آن را از دست من بگیرد نگاهی گذرا به اسلحه انداخت و گفت:واوو...پس این همون اسلحه ی بازیگوش ماست.اون بالا چیکار می کرده؟بهتره هر چه زود تر برش گردونیم مرکز....باید به خاطر این کار بهمون مدال افتخار بدن. و شروع به خندیدن کرد.هر چند جمله اش برای من خنده دار نبود لبخندی تصنعی بر لبانم ایجاد کردم و گفتم: بهتره یکم ابتکار عمل داشته باش رافائل.ما می تونیم به جای این که این همه راه بریم مرکز؛خودمون پیداش کنیم. دان جواب داد:اسم من رالفه.نه رافائل... ابروهایم ناخواسته بالا رفت و زیر لب معذرت خواهی نمودم.همان طور که قبلا هم گفتم آن شب اولین روز کاری من در نیروهای پلیس و در کنار دان بود و طبیعی بود که نامش را از یاد ببرم یا اشتباه بر زبان آورم. دوباره ادامه داد:جای تو بودم هیچ وقت این کارو نمی کردم.اون کت شلواری ها خوششون نمیاد تو کارشون دخالت کنیم. منظورش از کت شلواری ها،همان کارآگاهانی بود که روی این پرونده کار می کردند.من که اهداف مهمتری در سر داشتم به لحن حرف زدنم صلابت و استواری ای را که در گذشته آموخته بود اضافه کردم و گفتم:ولی من قبل از اون که برای اونا کار کنم،برای مردمم کار می کنم.برای تامین امنیتشون.اگه قرار باشه اسلحه رو برگردونیم زمان رو از دست می دیم.ممکنه طرف از شهر خارج بشه.البته اگه تا حالا نرفته باشه.این یه اسلحه ی فانتزیه.نزدیک ترین اسلحه فروشی کجاست؟ دان که از چهره اش مشخص بود از حرفای من لذت برده بعد از آن که با لب و دهان خود بازی کرد گفت:یکی هست چند بلوک اون ور تره. سرم را تکان دادم و سپس در حالیکه رالف را به دنبال خود می کشاندم بار دیگر به طرف ماشین بازگشتم.
  4. سلام:)

     

    1. mahdiye

      mahdiye

      سلام عزیزم

    2. Mahdikashani73

      Mahdikashani73

      عکستون برام آشناس...شما قبلا  عضو نودو هشتیا بودین در سابق ؟؟

       

  5. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    ساعت نزدیک ده و پنج دقیقه بود که به صحنه ی جرم رسیدیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم دو مرد کت شلواری به ما نزدیک شدند.یکی از آن ها کت سفیدی را روی پیراهن آبی پوشیده و کرواتش را با شلوار مشکی اش ست کرده بود.اما دیگری،سرتاسر قهوه ای بود.حتی سیگار برگی که در دست داشت و همانند کودکی که شیشه شیر خود را در آغوش گرفته؛با حرص و ولع آن را می مکید. مردی که کت سفید به تن داشت جلوتر آمد و خطابمان کرد:فلوید رز،از بخش قتل؛پس شما نیروهای پشتیبانی هستین ها؟ با وقار و طمانینه به طرفش رفتم و به معرفی خود و همرزمم پرداختم:بله قربان.کل فلیپس و رالف دان. فلوید دستی در جیبش کرد و گفت:یه شلیک در پایین این کوچه رخ داده.مقتول اسمش اسکوتر پیتونه.یه مرد سیاه پوست که به سردخانه مرکزی منتقل شده.شاهد ها گفتن یه مرد سفید پوست قد بلند دو تا تیر به سرش زده و بدون اسلحه از صحنه خارج شده.حدس ما اینه که اسلحه رو یه جایی این اطراف پنهان کرده.می خوام به عنوان مدرک جرم پیداش کنین. قدمی زد و از کنارم گذشت.قبل از آن که کاملا دور شود پرسیدم:و اگه اسلحه رو پیدا کردیم چی کار کنیم؟ چرخش سریعی انجام داد و به من چشم دوخت:برگردونید به بخش خدمات فنی. صدایی مرا متوجه خود نمود.وقتی دقت بیشتری کردم متوجه صاحبش شدم.مرد سیگاری که از لحن صدایش متوجه فربه بودنش گشتم در حالیکه در ماشین را باز می کرد گفت:هی فلوید..عجله کن.کلی کار داریم ها... :خیله خب.دارم میام....موفق باشید. این جمله آخر را خطاب به ما گفت و با عجله به طرف ماشین رفت... کوچه همچون قبرستانی متروکه تاریک و مخوف بود.چشم چشم را نمی دید و سکوت محضی که در آن جا حکم فرما بود می توانست لرزه بر تن هر کسی بیندازد.مخصوصا اگر بشنود که قتلی در این حوالی رخ داده است. چراغ قوه هایمان را که به بند کمربندمان وصل بود بیرون کشیدیم و همزمان روشن کردیم. همکارم جلوتر راه افتاد و با همان لحنی که در ماشین ازش دیده بودم گفت:چه حسی داری فلپیس؟ من که انگار در عالمی دیگر سپری می کردم به خود آمدم و جواب دادم:درباره چی؟ ایستاد و نور چراغش را به طرفم گرفت:خب این اولین ماموریتیه که بهمون می دن.من که از خوشحالی و هیجان قلبم داره کنده می شه. نگاه دقیقی به چهره اش انداختم.از آن صورت گرد که با پوستی سفید و براق احاطه شده بود و چشمان و ابروان مشکی اش و خلاصه از همه اجزای صورتش شور و هیجان می بارید.در حالیکه که من گمان می کردم تحت تاثیر حرفایی که دقایقی قبل به او زده بودم قرار خواهد گرفت،این جمله آخرش مرا پاک نا امید کرد.ازش روی برگرداندم و چراغ قوه ام را به اطراف گرفتم.در سمت چپ دیوار های بلند قرار داشت که تا یک متر بعد از آن نیز با سیم هایی فلزی محافظت می شد.سمت راست کوچه هم به دیوار های خانه ای ختم می شد.یا شاید هم مغازه...به هر حال در آن تاریکی جز شعاع چند متری که تحت تاثیر چراغ قوه روشن می شد چیز دیگری قابل رویت نبود.اما من نگاهم معطوف کیسه های زباله و جعبه ها و کارتن هایی گشت که در هر دو طرف قرار داشت.گام هایم را سریع کردم.بوی آزار دهنده و تهوع آورشان که تا قبل از آن هم حس می شد، با نزدیک شدن من شدت گرفت. دان که با من فاصله داشت وقتی متوجه توقفم شد گفت:چی کار می کنی؟نکنه فکر کردی اومدی این جا که آشغالا رو جمع کنی؟ ولی من بی تفاوت به طعنه اش مشغول جستجو شدم و گفتم:دارم همون کاری رو می کنم که مافوقم دستور داده. او هم متوجه این بوی ناراحت کننده شده بود.چرا که صدایش تغییر کرد.گویی بینی اش را گرفته باشد:اه...چه بویی ام میاد.به نظر من این ماجرا قتل نیست.خودکشیه.یعنی طرف اومده این جا،حالش بد شده.برای این که از این بوی گند خلاص بشه خودشو کشته.منم بودم همین کارو می کردم.
  6. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    گفتار نویسنده: نمی دونم چرا متن ها رو نمی تونم ویرایش کنم.تغییر اندازه هم مقدور نیست. نکته ی مهمی که هست اینه که من چون هم دارم بخش های جدید رو می نویسم هم مطالب رو این جا درج می کنم،قادر به ویرایش مجدد آن ها نیستم. هر چند که تنها ایراد این متن ها اگه صادقانه بگویم پایین بودن کیفیت جملات و توصیفات است. به هر حال اگر نکته ای بود خوشحال میشم بشنوم. شبی که آسمانش صاف بود.ماه لبخند می زد و نسیم خنکی که هر از گاهی روی صورت می نشست این هوس را در آدم ایجاد می کرد که تا ساعت ها فارغ از شلوغی ها و سر و صدا روی تپه ای سبز دراز بکشی و تنها به آسمان خیره شوی و بعد؛با صدای شر شر رودخانه ای که از زیر پاهایت عبور می کند و همچون لالایی مادرانه می ماند به خوابی عمیق فرو بروی.من کنار یکی از همکارانم پشت فرمان نشسته بودم.چراغ قرمز بود و سکوت برقرار.هنوز ساعتی از آشنایی مان نگذشته بود و روی صحبت کردن با یکدیگر را نداشتیم.به علاوه آرامش عجیبی که شب را احاطه کرده بود ما را مجاب می کرد که تنها ساکت بنشینیم و از این زیبایی لذت ببریم.لحظاتی به همین شکل گذشت تا آن که صدای بی سیم شنیده شد. :کاجی پی ال صحبت می کنه.ماشین آدام 14 جواب بده. در حالیکه گوش هایم را تیز کرده بودم تا از میان خر و خر های بی سیم چیزی بفهمم پاسخ دادم:ادامه بده کاجی پی ال. :آدام 14؛یک شلیک در حوالی خیابان شانزدهم و پارک لائوس گزارش شده.واحد 16 ویلیام در خواست کمک کرده.کد 2 آدام 14 شنیدی؟ :شنیدم.الان حرکت می کنم. بعد از سکوت مختصری همکارم به حرف آمد.دستانش را مشت کرد و توی هوا تکان داد و با لحنی آمیخته با خنده گفت:یوهوو...دوباره شروع شد. ابروهایم از تعجب بالا رفت.پرسیدم:چی شروع شد؟ با شور و هیجان جواب داد:درگیری،تعقیب و گریز،قتل...می دونستم باز این اتفاق می افته.وقتشه که یه خودی نشون بدیم.بزن بریم...مطمئنم خبراییه که اون آدمای خودخواه درخواست کمک کردن. دنده را جا انداختم و حرکت کردم. همان طور که گفتم آن روز اولین روزی بود که آن یونیفرم آبی را به تن داشتم.همکارم را خوب نمی شناختم و حتی نامش نیز هر از گاهی از ذهنم خارج می شد.به همین خاطر رفتارش باعث تعجبم شده بود.به خصوص جمله آخری که بر زبان آورد.نتوانستم جلوی خودم بگیرم و نظرم را با او در میان گذاشتم:حالا چرا این قدر خوشحالی؟ کمی از شور و شوقش در حرف زدن کاسته شده بود اما همچنان در چشمانش برقی می درخشید.جواب داد:چون من عاشق هیجانم.فکرشو بکن قاتلو پیدا کنی،بری دنبالش.بعد یهو از دستت فرار کنه.با ماشین تعقیب و گریز راه بندازی و در همون حین،چند تا آدم مسلح بریزن سرتو.... من که از این صحبت های او خوشم نمی آمد،همان طور که نگاهم به جلو دوخته شده بود و ماشین ها را یکی یکی پشت سر می گذاشتم،با لحنی خشک و جدی وسط حرفش پریدم:یه تیر تو مغزت خالی کنن. نفس کوتاهی کشیدم و ادامه دادم:تو یه پلیسی.وظیفه ات حراست از جون بقیه است.نه این که بخوای براشون دردسر درست کنی.اگه واقعا همچین تصوری داری و به این کار به چشم یه سرگمی نگاه می کنی؛توصیه می کنم همین فردا لباستو عوض کنی... لحظه ای در چشمان سردرگم و حیرت زده اش نگاه کردم.توانستم حدس بزنم که از این حرف من چقدر شوکه شده است.اما نمی توانستم سکوت طولانی مدتش را که تا مقصد نیز گریبان گیرم بود درک کنم.شاید لحن من باعث ترسش شده بود.آری...خودم نیز به این موضوع پی بردم.لحن تند و جدی من به جای آن که شبیه یک مامور گشتی باشد،با لحن یک فرمانده کار کشته در میدان نبرد شباهت داشت...
  7. عاشقانه های نویسنده ی جوان

    آخرین نگاه را به خاطر دارم. چشمان آبی ات تنها یک خورشید کم داشت تا گرمایم بخشد. می کشیدم آن را اگر نقاش ماهری بودم. نه مانند خط خطی های سرخی که تو در قلبم نگاشتی. آخرین نگاه را به خاطر دارم. و کسوفی که طره های سیاهت ساخته بود. چشمانم را می زد اما مرا تشنه تر می ساخت. حتی غرق شدن در لبخند زیبایت هم مرا سیراب نمی کرد. من پادشاه سوار بر اسب سفید نبودم. سرباز ساده ای بودم کوله بار بر دوش. سیاه روی و سفید دل. بومی در دست،که دستان تو را می خواست. تا با نقش هایت طراحی کنی. که با طرح هایت نقاشی کنی. من به عشق تو مات شدم. مسخ مثل کافکا. تا خریدار لبخند و زلف تو باشم. تا در چشمانت به پرواز در آیم. فارغ از کوه ها و تپه ها و حتی لحظه ای از خود نپرسم در خواب هستم یا در رویا.
  8. عاشقانه های نویسنده ی جوان

    سلام.لازم دونستم نکته ای خدمت شما دوستان بگم. آنچه که در این تایپیک می نویسم شعر نیست. دل نوشته هم نیست.تنها تراوشات ذهن منه.من نه تاکنون شعر خوندم و نه قواعدش رو می دونم. پس اگه ایرادی بود لطفا کوتاهی نکنید و منو ببخشید
  9. عاشقانه های نویسنده ی جوان

    نگاهت را به ساعت بسپار. به عقربه های خاک گرفته. به تار های تنیده در پود زمان. سکوت ثانیه ها این دروغ را فاش کرد. که زمان هیچ چیز را عوض نمی کند. نگاهت را به ساعت بسپار. به سرخی ساعت شش. این رنگ را به خاطر داری؟ و آن نقشی را که در قلبم نگاشتی؟ لحظه ای که بی رحمانه به بوم سفید من افتادی؟ لحظه ای که گفتی.... نگاهت را به ساعت نسپار. نه...دیگر نسپار. من نیز نگاهم را دور می کنم. زیرا منِ تنها،تنها همین همنشین را دارم. گرد و غبار هایش را دوست دارم حتی اگر شبیه تو باشد. نمی خواهم او را هم از دست بدهم. زیرا هنوز آخرین نگاه را به خاطر دارم.
  10. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    به نام خدا پست اول نوامبر آن سال را به خاطر دارم.نه به خاطر بارش های پیوسته ای که دست کم هفته ای دو سه بار شهر را می شست و آدم بلاتکلیف می شد که کی از خانه خارج شود کی نشود.نه به خاطر کشته شدن سم دوگلاس که اغلب مردم،مطبوعات و حزبیون آن را یک اقدام سیاسی قلمداد می کردند.چنین چیزهایی برای شهر ما خیلی غیرعادی نبود. گروهبانی که مسئول آموزش ما بود آدم سخت گیر و خشنی بود.در عین حال که با نیروهای فداکار و زحمت کش خود مهربان بود اگر کسی از فرمانش سرپیچی می کرد یا به هر شکلی در کار ها کوتاهی می کرد با بددهنی و تنبیه های شدید به استقبال او می رفت.اکثر سرباز ها از او متنفر بودند و در هر خلوتی به او بد و بی راه می گفتند.او می گفت:جنگیدن کار دشواریه.حتی اگه چندین سال تجربه داشته باشی. می دونین چرا؟چون هر بار دشمن به یه شکل و به یه رنگی در می آد.می بینی که رو به روت ایستاده اما افکارش رو نمی تونی بخونی.در عین حال که نقش یه آدم خوب رو بازی می کنه می تونه تو جلد نیروهای خودی بره و از درون اونا رو نابود کنه.برای غلبه بر این دشمن فقط باید اتحاد داشت.باید همه مثل یه برادر کنار هم بایستن و هوای همدیگر رو داشته باشن... او بار ها و بار ها...در هر صبحی که هنوز ماه و ستارگان در حال استراحت در هوایی خاکستری رنگ بودند و ما مشغول تمرین،این حرف را تکرار می کرد.به حدی که صحبت هایش در ذهن همه ی ما نقش بسته بودند.اما من همچنان به یقین نرسیده بودم و فکر می کردم انسان موجود پیچیده ای نیست.یا خوب است یا بد.دیگر حد وسط ندارد.ولی وقتی در نیروهای پلیس لس آنجلس مشغول به کار شدم تازه به حقیقت حرف های گروهبانم رسیدم و فهمیدم که جنگ هنوز به پایان نرسیده است.درگیری با جرم و فساد جنگی دیگر به مراتب خطرناک تر است.مثل تعقیب سایه ها....سایه هایی هویتشان را نمی دانی.در روز قدم به قدم در زیر پاهایت احساس می شوند و در شب به ناگهان غیب شده و تو مجبور به پیدا کردن آنان می شوی.و این تعقیب و گریز آن چنان ادامه می یابد که یا ناامید می شوی یا از پا در می آیی... من بدون دانستن همین مسائل به ظاهر کم اهمیت بود که آن لباس آبی را به تن کردم و به خیال خود با آگاهی و شجاعت پای در مسیری گذاشتم که نمی دانستم چه در انتظارم است. همه چیز از اولین روز کاری ام که از قضا جایم را با مامور گشتی شیفت شب تغییر داده بودند شروع شد.
  11. تعقیب سایه ها | Mahdikashani73

    نام کتاب: تعقیب سایه ها نام نویسنده: Mahdikashani73 موضوع:جنایی خلاصه:کل فلیپس عضو سابق نیروهای متفقین چندین سال بعد از جنگ به عضویت نیروهای پلیس در می آید.غافل از آن که بداند جنگ هنوز به پایان نرسیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×