رفتن به مطلب

Serenity

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    305
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Serenity در 25 بهمن

Serenity یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

8,944 بار تشکر شده

درباره Serenity

  • درجه
    نویسنده

اطلاعات تماس

  • yahoo
    master137997@yahoo.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    آقا
  • علایق
    نویسندگی، کامپیوتر، زبان، بارسلونا، ریاضی و فلسفه.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

28,600 بازدید کننده نمایه
  1. روز خوش نویسندۀ گرامی:gol4:

    رمان شما توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تا پایان نقد و اعمال تغییرات مورد نیاز، اجازه ارسال پست جدید ندارید.

    1. Serenity

      Serenity

      درود.

      متوجه شدم و سپاس 

      :gol:

  2. سلامممممم 

    آقا علی شمایین؟؟؟؟خودتونین؟؟؟؟

    خودتونین فقط اسمتونو عوض کردین؟؟؟یا خودتون نیستین؟؟؟؟

    الان من گیج شدم اگه خودتون نیستین پس هلنا مال کی شده؟؟؟

    1. Serenity

      Serenity

      به به درود بر آرتمیس بانوی عزیز!

      این ورا؟ خیلی خوشحالم کردین 

      خودمم :) ولی پسر بدی شدم دوباره دنبال کردن و شدنو تعطیل کردم ^_^

      ولی این هیچوقت باعث نمیشه دوستای خوبی مثل شما رو فراموش کنم.

      خوب و با قدرت بخونید چون منم دارم همین کارو می کنم.

      برای هلنا خوندن وقت زیاده : ) 

      انشاءالله همگی موفق بشیم و از پس این غول بربیایم 

      :gol4:

    2. artmis

      artmis

      آقااااعلی خب پسر خوبی بمونید دیگه^_^

    3. Serenity

      Serenity

      یکم بد بودن اشکالی نداره که 

      ^_^

  3. از نام تاپیک مشخصه؛ قرار دادن ابیات و عبارات مورد علاقه از موسیقی های مورد علاقه. شروع می کنم ... تو ماهی و من، ماهیِ این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی ... # ماه و ماهی _ اشرف زاده
  4. از تو می خواهم در برابر همه ی آن ها که می خواهند تو بمیری، فقط برای این که چیزی را ثابت کنند، از خود مراقبت کنی. منظورم این نیست که به زندگی ات بیش از هر چیز دیگری احترام بگذاری، فقط می خواهم نصیحتت کنم که بی خود و بی جهت به خاطر نیاز دیگران نمیری!

     

    اندوه جنگ - پائو نینه

  5. درود. رمان: هلنا ( فصل دوم ) نویسنده : علی حیدری موضوع : ماجراجویی، جنگی، ترسناک، معمایی. خلاصه : اینکه هیچگاه پایان راه نمی رسد، غیرقابل انکار است. همیشه چیزی هست که زندگی را به کام ما تلخ کند؛ برای عده ای ترس از آینده، بعضی حسرت گذشته و شماری هم گم شدن در حال. برای هیچ کداممان خارج از این ها نیست. هرگاه احساس می کنیم که بزرگ شده ایم، یا دیوی در آینده انتظارمان را می کشد، یا هیولایی از گذشته به دنبالمان افتاده است. چرا؟ تا فقط ثابت کند که نه؛ هنوز بزرگ نشده ایم. راهی برای فرار نیست؛ روح های پژمرده و دل های مرده، اثبات این مدعاست. اما یک آهو هنگام مواجهه با شیر گرسنه، چه می کند؟ من، بزرگ شده ام؛ عقلم از آن آهو بیشتر می رسد. اما یک چیز را از او یاد گرفته ام؛ دویدن برای نرسیدن! ... مقدمه : چه فکرش را می کردم و چه چیز می بینم؟ هلنا، منتقم خون عزیزانش می شود. شمشیرش را بر می دارد و برای نابودی همه ی آن شیاطین، می جنگد. اما این ها را نمی بینم. هفت سال زندگی دور از آن شیاطین، هر کینه جویی را آرام می کند. محیط، غیر قابل پیش بینی بود و خطرناک. اما یک چیز داشت؛ آسایشی به دور از فکر نشان و آدم خوار ها؛ حتی دور از ویلیام و پدر و مادرم. پستی و بلندی محیط، بوی خوبی داشت؛ همیشه دلم می خواست از عمق وجودم بو بکشم و بگویم : « بیایید ». برای منی که بازی پانزده سالگی ام شمشیر بود و اسب، فرمانده ی نیرو های محافظ یک سرزمین بودن، آن هم بعد از هفت سال یخبندان و بیابان دیدن، مزاح خنده داریست ... لینک: سخن نویسنده: قرارم بر این بود که تا ساخت جلد صبر کنم اما بهتره هر چه زودتر نظرات خواننده ها رو بدونم. فقط دوستان داخل نقد چند نکته رو مد نظر قرار بدن: 1- جلد رمان هنوز آماده نشده اما به محض آماده شدن، اینجا قرار می دم و مطلعتون می کنم. 2 - می گن آدم باید خودش رو با خودش مقایسه کنه. لطفا داخل نقدتون، نسبت به فصل اول قیاس کنید رمان و موضوعات اون رو. ممنون. + از این طریق هم می تونید نظرتون رو بگید.
  6. ملت خسته ای هستیم!

    اگه تا امروز شک داشتم، از الان مطمئنم.

    :)

  7. هـلنا | Serenity

    سخن نویسنده: سلام. لطفا در نظرسنجی شرکت کنید؛ شرکت نکردنتون واقعا به انگیزه ی ادامه دادنم، لطمه وارد می کنه. ممنون. شوکه شدم! وسط حرفش پریدم: « صبر کن ببینم؛ برادرت مگر مادر زادی لال نیست؟ » سری به نشانه ی نفی تکان داد. - ندیده بودی که چطور مثل بلبل حرف می زد. دوست داشتم برخیزم و گوشه ای بنشینم و گوشم را بگیرم تا حرف هایش را نشنوم. توان حمل دغدغه ی ذهنی دیگری را نداشتم اما نمی شد. - چه اتفاقی برایش افتاد؟ چند لحظه ای درنگ کرد و به روبه رویش خیره شد. سپس آه بلندی کشید. - مادرم گرفتار طاعون بود. در خانه نمی ماند. مجبور بودند به اقامت گاه های خاصی بروند. آن شب فقط من بودم و آدریان. نیمه شب از خواب بیدار شد. ترسیده بود و فریاد می زد. خیال کردم سارقی به خانه حمله کرده و آدریان هم با دیدنش ترسیده اما وقتی به اتاقش رفتم، هیچ کسی نبود. تا مرا دید، خودش را عقب کشید و جیغ زد. سر در گم بودم. هر چه بر سرش فریاد زدم، حرفی نزد. فقط می لرزید و ناله می کرد. کاغذ و مرکبی برایش بردم و خواستم هر چه دیده، بکشد. کوچکترین صدایی کافی بود تا از جا بپرم. نگهبان بود که آمد و آتشدان جلوی در را خاموش کرد و دستور داد که بخوابیم. سری تکان دادم و از آرامیس خواستم آرام تر به حرف هایش ادامه دهد. - خوب؟ چه کشید؟ نمی دانستم چه شد اما با این حرفم، اشکش جاری شد. تا آن موقع گریه کردنش را ندیده بودم. - عکس دختری را کشید با مو های سیاه و چشمان قهوه ای. چیزی از حرف هایش نمی فهمیدم. - این چه مفهومی داشت؟ نگاهم کرد و خواست نگاهش کنم. معنای حرفش را فهمیدم: « تو را در خواب دیده بود؟ » سری به نشانه ی تایید تکان داد. - رفتم و طبیب را خبر کردم. او هم نتوانست کمکی کند اما زبان لال ها را می فهمید. می گفت در خواب مرا دیده که دنبالش افتاده ام و شمشیری در دست دارم. او را گرفتم و زبانش را بریدم. بعد از اینکه از خواب بیدار شده، ترسیده و دیگر نمی خواهد من نزدیکش باشم. می گفت علت لال شدنش، همین کابوس است. سکوت اتاق را فرا گرفت. فقط صدای نفس های پر از درد و غم آرامیس شنیده می شد. دستش را گرفتم و سعی کردم آرامش کنم. اصلا او را دختر احساسی و غمگینی تصور نمی کردم اما حتی از من هم احساساتی تر بود. اشکش را پاک کرد و ادامه داد: « بعد از آن دیگر حاضر نشد مرا ببیند. با طبیب حرف زدم. علت کابوسش را نمی دانست. اما می گفت ممکن است دختر کابوسش من نبوده باشم. یک پسر چهارساله، آسیب پذیر و زود باور است. ممکن است اوهام او را گرفتار کرده باشند و در قالب من جلویش ظهور کنند. طبیب از من خواست که موهایم را بزنم؛ وگرنه تو خودت دختری. می دانی که هیچ دختری دوست ندارد دختر بودنش را از بین ببرد. اما چاره ای نداشتم. حرف طبیب درست بود. وقتی موهایم را زدم، دیگر از من نترسید. چون خیال می کرد برادر نداشته اش هستم. » عجیب و غیر قابل باور! برای لحظه ای خیال کردم او دیوانه شده. - بعدش چه شد؟ مادرت وقتی از بیماری نجات یافت، کمکی به آدریان نکرد؟ لبخند تلخی زد. - انتظار داشتی چه کند؟ وقتی طبیب سر در نمی آورد، مادرم چه می کرد؟ جز اینکه به قول خودش یک کشف بزرگ انجام داد. او همیشه یک نشان صلیب زیر تخت آدریان می گذاشت تا از خطرات شیطانی در امان باشد. بعد از رفتن او، سنت شکنی نکردم. با اینکه باورم به مسیح، مانند مادرم قوی نبود اما همیشه آن صلیب را زیر تختش می گذاشتم. مادرم که برگشت، اول زیر تختش را گشت. صلیب شکسته بود. سعی کردم قانعش شدم که کار خود آدریان بوده. به هر حال بچه است و بازیگوش. شاید در حال بازی کردن بوده که شکسته. آب دهانم را قورت دادم. - خوب؟ مادرت چه گفت؟ - آن صلیب فولادی بود. یک پسر بچه ی چهار ساله، نمی تواند صلیب فولادی را بشکند. او را در آغوش گرفتم و نوازشش کردم. چنان گریه ای می کرد که هر سنگدلی را می رنجاند. همانگونه که در آغوشم بود و اشک می ریخت، ادامه داد: « من دیوانه وار آدریان را دوست داشتم. نمی دانی چه حسی دارد وقتی ببینی عزیزت از تو می ترسد؛ برادر کوچکی که تو بزرگش کرده ای، نمی خواهد تو را ببیند. تحمل این، سنگین تر از تحمل چهره ام بود. مثل پسر ها شده بودم. درستش هم همین بود. یک خانواده ی بی پدر با برادری ضعیف و مادری تازه بهبود یافته، دختر می خواهد چه کار؟ من دزد نبودم هلنا. اما دختر خوبی هم نبودم؛ آری هیچوقت به کلیسا نرفتم و علاقه ای هم به خواندن انجیل نداشتم. اما دوست داشتم که کار کنم و خرج خانواده ام را در بیاورم. آدم یک تاجر شدم. همه ی کار هایش را می کردم؛ حمل و نقل، جفت و جور کردن معاملات، کنیزی و هر کاری که او می خواست. با هم توافق کرده بودیم که در ازایش، خانواده ام را تامین کند. حتی حاضر شدم ... وسط حرفش پریدم. - نگو آرامیس. نمی خواهم بشنوم. گریه اش شدید تر شد. - اما او زیر قولش زد. بی آنکه پولی بدهد، برای همیشه از محیط رفت. من چه می کردم؟ حق ماه ها جان کندنم را نداده بود. پیش پیشوا می رفتم؟ او مدرک می خواست تا گناه تاجر ثابت شود. همه ی مردم سر اسمش قسم می خوردند. تاجر مطرح محیط بود. حتی وقتی که رفت، پشت سرش دعا می کردند و از خداوند برایش خیر می خواستند. از آغوشم بیرون آمد و با همان چشمان پر از اشک، نگاهم کرد: « من دزد نبودم هلنا. من حقم را گرفتم؛ از دکان هایی پول بر می داشتم که با آن تاجر معامله داشتند. هر چه حقم بود از آن ها گرفتم؛ همه ی آن هایی که در عین وقاحت، می گفتند این تاجر اخلاق سرش می شود. انصاف می داند. » - اما تو از خزانه دزدی کردی آرامیس. سری تکان داد. - او همیشه می گفت حقوقت را به خزانه داری می سپارم. وقتی به آنجا رفتم، خزانه دار منکر شد و هیچ پولی نداد. کینه به دل گرفتم. آن پول ها حق من بود. دستم را نزدیک گونه اش بردم. - اما تو راه نادرست را انتخاب کردی. خزانه مال همه ی مردم بود. ناگهان عصبانی شد و دستم را گرفت و عقب راند. - نیازی نیست به من بگویی درست و غلط چیست. بانوی زیبای محیط! حقوقت سر وقت می آمد. برای اینکه حقت را بگیری مجبور نبودی شرافتت را بفروشی. برادری نداشتی که دیوانه شده باشد و نتواند حرف بزند. می دانی وقتی نزد پیشوا رفتم و مشکلم را گفتم، چه گفت؟ گفت بگرد ببین در زندگی ات چه گناهی کرده ای که برادرت آنگونه شده و مردم حرفت را باور نمی کنند. این همان پیشوایی بود که قرار بود مشکلاتمان را حل کند؟ چقدر تهمت ناروا به من زد تا ثابت کند حرف هایم علیه تاجر دروغ بوده! آبرویم را نزد مردم برد. هیچ می دانی مشکل برادرم چگونه حل شد؟ با کنجکاوی و دهانی باز نگاهش کردم. « روزی مادرم در بازار پیر مرد کشاورزی را دید. از تنهایی و غصه داستان برادرم را برایش تعریف کرد. پیرمرد به مادرم گفت هر شب برایش انجیل را بخوان و از مریم مقدس کمک بخواه. مادرم نامش را نپرسید. او را هرگز در محیط ندیده بود. این کار را کرد. باعث نشد برادرم حرف بزند، اما دیگر شب ها آرام می خوابید و کابوس هایش او را نمی ترساند. حال کابوس های برادرم تمام و کابوس های من شروع شده. هر شب می بینم که به دنبال برادرم افتاده ام و می خواهم با شمشیری زبانش را ببُرم. یک من بی آبرو ماند که حتی دیگر خواهرِ برادرش هم نیست. پیشوا این بین چه کرد؟ حتی جرئت نکرد پا به خانه مان بگذارد و نیروی شیطانی اش را دفع کند. تنها کاری که کرد این بود که حکم به زندانی شدن من داد. » اشکی از گونه ام جاری شد. سعی کردم دوباره در آغوشش بگیرم اما مانع شد و از جایش برخاست. گوشه ای به دیوار تکیه داد و دوباره شروع به گریه کرد ...
  8. پدرم همیشه می گفت 

    آدمای این دنیا دو دسته اند؛

    چکش ها و میخ ها.

    خودت تصمیم می گیری 

    تو کدوم دسته باشی!

     Focus

     

  9. عشق، مثه دیدن راه درست، تو دو راهی
    عشق، مثه تو که تو تاریکیا، مثه ماهی
    عشق، مثه شوریه اشک رو لب، که قشنگه هر از گاهی ...

     

    # تکه ای موسیقی 

  10. سلام.

    عنوان جدید مبارک

    :gol:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Serenity

      Serenity

      خواهش می کنم

      :)

    3. mohadeseh.f

      mohadeseh.f

      فدایت 

      انشاءالله مقام بالا تر و خودت بگیری

    4. asal.p
  11. حال میده ناز کنی، تا نوازشت کنم

    بیخودی قهر کنی، غرقه خواهشت کنم

    دل بدم به خنده هات، سپر بلات بشم

    الهی تصدقت، الهی فدات بشم ...

     

    # تکه ای موسیقی

     

  12. این آخرین قدم؛ برای دیدنت

    این آخرین پله؛ واسه رسیدنت

    این آخرین نفس کشیدنم؛ برای تو

    این آخرین تو رو ندیدنم؛ برای تو

     

    # تکه ای موسیقی

  13. زندگی مثل یک استکان چای است که
    به ندرت پیش می‌آید هم رنگش
    درست باشد، هم طعمش و هم داغیش
    اما «هیچ لذتی در دنیـا» با آن برابر
    نیست، زندگی زیباست... 

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      خخخ

      اصطلاح بودن این متن رو که دیدم یاد شما افتادم

    3. Serenity
    4. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      نمیدونم یادمه یه بار تو چت روم گفتید دنبال آرامشید

      فک کردم این متن ب دردتون بخوره

  14. هـلنا | Serenity

    سخن نویسنده: سلام دوستان. با توجه به اینکه هنوز تاپیک نقد ایجاد نشده، اگه نظری داشتید، حتما اینجا در جریانم بذارید: http://forum.98ia.co/topic/21767-پرωـش-نامه-ے-رماטּ-هــاے-نودهــشتیــا/?do=findComment&comment=276604 در دل گفتم: « آرامیس؟ همین را کم داشتم. زندان فقط همین یک رویش را نشانم نداده بود. » از همان نگاه اول، او دوباره دشمنی را میانمان زنده کرد؛ یک نگاه پر از کینه و عطش انتقام. نگهبان وقتی در را باز کرد، به او هشدار داد که درگیر نشود و شر درست نکند. اما چه اهمیتی داشت؟ هشدار برایش امری عادی بود. در همان حال که به گوشه ای از سلول می رفت، از کنارم گذشت و با زانویش ضربه ی محکمی به بالای ران پایم زد. او همیشه می دانست چگونه دشمنش را از پا در آورد. یک دزد عادی نبود؛ بی پدری جنگاورش کرده بود؛ آن هم جنگاوری که موی دماغ محیط و نگهبانانش بود. ضربه آنقدر ماهرانه بود که نگهبان بویی نبرد. من هم همین را می خواستم. دوست نداشتم حلال مشکلمان چند نگهبان باشند. نفسم را حبس کردم و محکم سر جایم ایستادم. منتظر ماندم تا نگهبان برود. با رفتنش، نفسم را آزاد کردم و گوشه ای نشستم تا درد آرام گیرد. آرامیس همانطور که خیره بود، پوزخندی زد و با لحنی پر از کنایه و تمسخر گفت: « پوست انداخته ای. تازه شبیه مردم عادی شدی هلنا. تو با آن همه زیبایی، بیش از حد متمایز بودی. حال شبیه ما شدی. » اشاره اش به زخم گونه ام بود. هنوز خود را در آینه ندیده بودم اما از توصیف دشمنانم، خوب درک می کردم که زخم، بدطور زیبایی ام را نشانه رفته. همانطور نفس نفس زنان، نگاهش کردم. - عاقل باش آرامیس. نمی دانم چقدر در اینجا کنار همیم، اما می دانم اگر بخواهی جنگی را شروع کنی، بازنده اش خودت خواهی بود. همانگونه که قبلا بازنده تو بودی و نتیجه اش، اینجا افتادنت. پس هم سلولی عاقل و آرامی باش. عصبانی شد. از جایش برخاست و به سمتم آمد. دو دستش را روی گلویم قرار داد. تنها کاری که توانستم بکنم، این بود که مچ دستانش را بگیرم تا شدت فشارش کمتر شود. - آن روز تو بودی و ده ها نیرو که کمکت می کردند. امروز فقط تویی و من. لحظه شماری می کردم تا این روز را ببینم. نمی دانم قصدشان از این کار چه بود؛ اما می دانم نگهبانان با آوردنم به اینجا، حکم مرگ تو را صادر کردند. دیگر کوتاه نمی آیم؛ این بار نه. نفسم داشت بند می آمد. اعجوبه ی میدان های جنگ شده بودم اما همیشه در برابر او از خود ضعف نشان می دادم. انگار قصه ی من و او شبیه دو انسان بود که اگر اولی به عرش هم می رسید، باز دومی یک پله از او بالاتر بود. در مبارزات انفرادیمان همیشه فریبم می داد و از دستم می گریخت. آری، حق با او بود؛ من با ده ها نیرو، حریفش شدم. بالاخره گلویم را رها کرد و عقب رفت. نگاهم را از او دزدیدم و خود را جمع و جور کردم. کارم حقیرانه بود و به دور از شجاعت اما چاره ای نداشتم. می دانستم اگر برخیزم و برای انتقام از ضربه اش، طمع کنم، یکیمان زنده بیرون خواهد رفت. من مرگ او را نمی خواستم. همیشه حسرت می خوردم که چرا معجزه گری چون او در مبارزه، باید این مهارت را در جهتی غلط استفاده کند. منشا اصلی این مهارتش، آن مدت کمی نبود که به محافظان پیوست؛ بلکه زندگی سختی بود که داشت؛ یک زندگی پر از دلهره و فرار و گریز و تلاش برای مقاومت در برابر فوج فوج نگهبانان مسلح. بالاخره دست از سرم برداشت و به گوشه ای رفت. بعد از نگاهی پر از تهدید، سرش را روی زمین گذاشت و چشمانش را بست. برایم عجیب بود. چنین دختری باید هزار طور مشغله ی ذهنی داشته باشد. اما وقتی چشمانش را بست، مثل آن هایی به خواب رفت که دلشان قرص و جایشان محکم بود؛ مثل آن هایی که هیچ دلهره ای نداشتند و از همه ی سختی ها و نسازی های این دنیا بی خبر بودند. خوابش، بر خلاف گفتار و رفتارش، زیبا بود و آرام بخش. بیننده هوس تقلید می کرد. اما به جای خوابیدن، فقط به او خیره شدم. احوالش برایم عجیب بود. مدتی گذشت و همانگونه خیره بودم که انگار چیزی آرامش خوابش را به هم زد. با صدایی مهیب، کسی را صدا می زد؛ شخصی به نام « آدریان » را مدام خطاب قرار می داد. با ترس و دلهره نزدیکش شدم. معلوم بود کابوس ترسناکی می دید. عرق کرده بود و مدام این طرف و آن طرف می شد. آرام بازویش را گرفتم و صدایش زدم. با فریاد از خواب برخاست. نفس نفس می زد. صدای تپش های قلبش، به گوش من هم می رسید. همان شد که پیش بینی می کردم؛ تا بیدار شد، با رفتاری خشن خود را از من جدا کرد و به کناری رفت. می لرزید. خود را بغل کرد تا از این لرزش کاسته شود اما نتیجه ای نداشت. برایم سوال بود که چه چیز می توانست آن دختر شجاع و بی باک را بلرزاند. با قدم هایی آرام نزدیکش رفتم. دستم را روی شانه اش گذاشتم که باز دستم را پس زد و با عصبانیت نگاهم کرد: « چه می خواهی؟ از من دور شو. دلداری ات را نمی خواهم. » - نخواستم دلداری ات دهم. اما حق این را هم ندارم که بدانم چرا هم سلولی ام نا آرام است؟ به من هم مربوط می شود آرامیس چون آرامش مرا هم به هم زدی. نیش خندی زد و گوشه ای نشست. - به جهنم که آرامشت به هم خورد! تو لیاقت آرامش را نداری. سعی داشتم نرمش کنم. رفتم و کنارش نشستم. هنوز بر خود می لرزید. - لااقل برای لحظه ای کینه توزی را فراموش کن. من در عمرم کم کابوس ندیده ام؛ کابوس تو از پرخوری و افکار پریشان قبل از خواب نبود؛ کابوست قدمت دار است. وگرنه اینطور دل آشفته ات نمی کرد. آرام تر شد اما باز هم در برابر سخن گفتن مقاوت می کرد. دوباره سعی کردم دستانم را نزدیک شانه اش ببرم. این بار مخالفتی نکرد و این برایم پیشرفتی بزرگ بود: « برایم تعریف کن. قول می دهم شنونده ی خوبی باشم. » با اخم نگاهم کرد. - تعریف کردن ندارد؛ گفتنش چیزی را حل نمی کند. - آرامَت که می کند؛ نمی کند؟ چند لحظه ای پایین را نگاه کرد. کابوس، ویرانش کرده بود؛ از آن روی پر از شجاعت و جسارت، برده بودش به رویی پر از ترس و اضراب. کم کم مقاوت را کنار گذاشت و چاره ی آرامش را در سخن گفتن یافت. - آری، قدمت دار است؛ قدمتی به بلندای چند سال. از وقتی شروع شد که برادر کوچکم، دیگر نتوانست حرف بزند ...
  15. برای همین چند لحظه یه عمر،

    همه سهم دنیامو از من بگیر

    فقط این یه رویارو با من بساز

    همه آرزو هامو از من بگیر

     

    # تکه ای موسیقی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×